مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 33 , از مجموع 33

موضوع: رمان شهریار

  1. #31

    آخرین بازدید
    ۰۱-۲۲-۱۳۹۳ [ ۱۲:۳۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۰-۰۱
    نوشته ها
    1,139
    امتیاز
    11,261
    سطح
    70
    Points: 11,261, Level: 70
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 389
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    سپاس ها
    1,716
    سپاس شده 1,422 در 651 پست

    پیش فرض

    فصل 30 :
    رزا با هق هق گفت:«ولم کن بذار به درد خودم بمیرم»
    رعنا که نمی دانست چه شده است و نمی توانست او را رها کند پی در پی می پرسید: «آخه باز چی شده دختر؟! کسی اذیتت کرده؟ شکوه چیزی گفته؟ یاد پدر و مادر خدابیامرزت افتادی؟ آخه به این رعنای مادر مرده بگو چی شده تا ببینه چه خاکی باید توی سرش بریزه»
    رزا همان طور که با لجبازی خودش را از او دور نگه می داشت تا در آغوشش نکشد گفت: «شکوه غلط می نه. خودت می دونی که دیگه شکوه جرأت چنین کاری نداره. یاد کسی هم نیفتادم ... هیچی نشده. فقط این دل بدبخت منه که محکوم به تنهایی است. رعنا دارم آتیش می گیرم ...»
    رعنا او را در آغوش گرفت و شانه هایش را در اختیار صورت غرق در اشک او گذاشت. در دلش خدا خدا می کرد اتفاق مهمی رخ نداده باشد. هر چه هم به ذهنش فشار می آورد چیزی به ذهنش نمی آمد. دستش را پیش برد تا صورت رزا را از اشک پاک کند که متوجه شد او تب دارد. وقتی دستها و پیشانی اش را هم امتحان کرد مطمئن شد اشتباه نکرده است. او را از خودش جدا کرد و به او نگریست.
    «چه تبی داری دختر؟! داری آتیش می گیری، آخه چته؟!»
    رزا میان گریه گفت: »به درک. دیگه نمی خوام زنده باشم. دق کردم از بس توی دلم نگه داشتم ...»
    رعنا که دیگر حسابی دلواپس شده بود او را تکان داد و گفت:«آخه بگو چته؟»
    رزا لرزید و گفت:«من بدبختم ... آدم بدبخت تر از من دیدی؟»
    «دیگه چرا؟»
    «بدبختی از این بیشتر که کسی رو دوست داشته باشی و اون نگات هم نکنه؟ شب و روز واسش بسوزی و اون حتی به زور جواب سلامت رو بده؟ با همه وجود محبتش رو گدایی کنی و اون آدم حساب نکنه؟»
    «چی داری می گی!»
    «هیچی ... حقیقتو دارم می گم. من شهریار رو دوست دارم. دیوونه وار دوستش دارم. بدون اون می میرم. آرزوی یه ذره محبت ... یه مثقال توجه ... اما اون حتی نگاهم نمی کنه. فکر می کنم دیگه فراموش کرده من چه شکلی هستم»
    رعنا با تعجب گفت:«منظورت چیه؟! اون که رفتارش با تو خیلی صمیمانه است و ...»
    رزا نگذاشت حرفهای او تمام شود. توضیح داد: «اون چیزی که شما می بینید ظاهر قضیه است. اون پیش شما با من طوری رفتار می کنه که کسی شک نکنه، ولی فقط داره ظاهر رو حفظ میکنه»
    رعنا همان طور که سعی می کرد او را آرام کند گفت:«آخه عزیزم، تو چرا این طوری قضاوت می کنی. آخه اون بنده خدا عزاداره ... سالار خان که فوت شد دیدی چی کار می کرد. ازش چه انتظاری داری؟ تو که می دونی چقدر اونو دوست داشت. فردای عروسیتون که مباشر بیچاره به رحمت خدا رفت ... بعدش هم که حالا سالار خان وخیم شد و اون بنده خدا همیش درگیر کارهای اون بود. بعد هم که فوت شد و افتاد توی کارها و جریان وصیت نامه اون و مباشر بدبخت و ...»
    رزا گریه کنان دستان رعنا را گرفت و گفت:«آره. من همین فکر رو می کردم و با این خیال خوش بودم، ولی حالا فهمیدم داشتم خودم رو گول می زدم ... من هیچ اهمیتی واسش ندارم»
    «چرا، مگه چی شده؟»
    «امروز گفت دیگه اینجا نمی مونه. می خواد همه این املاک رو بذاره و برگرده همون جایی که بوده ... می بینی، اون حتی دیگه به خاطر املاک هم حاضر نیست منو تحمل کنه. اون وقت تو می گی من اشتباه می کنم»
    رعنا با شنیدن این حرف به شدت نگران شد، اما نمی توانست باور کند. او بارها و بارها نگاه های عاشقانه شهریار را دیده بود و نمی توانست قبول کند که آنها هم فقط برای ظاهرسازی بوده است.
    «تو مطمئنی؟ اون که این همه به اینجا دلبسته بود. گیریم که از تو خوشش نمی آد، دلیلی نداره بره. شاید فقط می خواد بره به کارهاش سر و سامون بده و برگرده. طبیعیه که این کار رو انجام بده»
    «نه، خودش گفت می خواد همه املاک رو واسه من بگذاره و اینکه دیگه اینجا هیچ دلبستگی نداره»
    «من نمی فهمم؟! چطور آخه؟ حالا همه اینها به کنار، چرا باید از تو بدش بیاد؟! اگه این طوره چرا می خواد اونها رو واسه تو بذاره؟ پس می بینی که نباید این طور باشه. وگرنه این کار رو نمی کرد. اون از تو متنفر نیست»
    رزا با بغضی که در گلو داشت گفت:« تو خیلی چیزها رو نمی دونی. اون از من متنفره. من ... من چند وقت پیش یه کاری کردم که اونو از خودم رنجوندم، اما به خدا عمدی نبود»
    «چی کار کردی مگه؟»
    رزا جریان آن شب در آلاچیق و برخوردش با پیمان و سر رسیدن شهریار را برای او تعریف کرد.
    بعد گفت: «من از اینجا می رم. نمی خوام اینجا رو به خاطر من ترک کنه. اون این باغ رو خیلی دوست داره. این منم که زیادی ام. این قدر خودخواه نیستم که اونو بیشتر از این ازار بدم. چطور می تونم این کار رو انجام بدم. وقتی این قدر دوستش دارم؟ می دونی بدون اون می میرم، اما وقتی این طور می خواد من چاره ای ندارم»
    بعد دستان رعنا را در دست گرفت و با التماس گفت: «تو هم همراه من می آی، مگه نه؟ بریم یه خونه بگیریم و دو نفری توش زندگی کنیم. همون طوری که خودت یه روز می گفتی»
    رعنا نمی دانست چه بگوید. فکر می کرد این دختر بیش از آن بیمار است که بتواند درست تصمیم بگیرد. هر چه فکر می کرد آن پیش آمد را دلیلی برای اینکه شهریار این طور عمل کند کافی نمی دانست. بنابراین پاسخ داد: «من با تو نمی آم، تو هم جایی نمی ری»
    رزا با لجبازی گفت: «می رم. حالا می بینی ... می رم و اشکهامو برات پست می کنم. اون وقت باور می کنی. با دل زخمی و پر از اندوه از اینجا می رم. دیگه نمی تونم تحمل کنم از اینجا بره و من نتونم ببینمش. اگه خودم برم دست کم خیالم راحته که اون اینجاست و من هر وقت بخوام می تونم به بهونه ای ببینمش ... آخ که دیگه نمی تونم حتی صبحها بعد از اینکه از اتاق بیرون می ره بالشش رو که بوی اونو می ده توی بغلم بگیرم و نوازش کنم»
    رعنا غرق در تعجب اشک در چشمانش جمع شد و از آنجایی که دمای بدن رزا هر لحظه بالاتر می رفت و گریه هایش شدیدتر می شد هراسان شد و او را به زور در رختخواب خواباند. گفت:«تو معلوم هست چی داری می گی؟ حالا موقع این حرفها نیست. تو بدجوری تب داری. باشه، هر وقت می خوای بری من هم همراهت می آم، اما اول باید خوب بشی. دراز بکش تا من ببینم چی کار باید بکنم»
    رو انداز را رویش کشید و تهدید کنان گفت: »گریه نکنی ها. همین طور بخواب تا من برگردم. اگه بیام ببینم باز داری گریه می کنی حسابی مگسی می شم»
    به سرعت رزا را که از گریه بی حال شده بود ترک کرد. باید با شهریار صحبت می کرد. باید جلوی او را می گرفت. چطور شهریار می خواست این کار را انجام دهد! باید کسی را به دنبال دکتر سلوک می فرستاد.
    عزیز را یافت و او را سریع دنبال دکتر فرستاد. می دانست شهریار خانه نیست. دعا کرد زودتر برگردد. در ذهنش حرفهایی را که باید به او می گفت مرور کرد و برای او خط و نشان کشید.
    با شکوه به اتاق برگشت تا رزا را پاشویه کند. شکوه که حالا زمین تا آسمان نسبت به قبل تغییر کرده بود با ناراحتی گفت:«خدا مرگم بده، عجب تبی داره!»
    رعنا گفت: «خدا کنه دکتر سلوک زودتر خودش رو برسونه. نگاه کن، آب داغ شد از بس تبش بالاست»
    شکوه که آب را امتحان می کرد گفت: «بده برم عوضش کنم»
    «زحمت بکش یه پارچه هم بیار ک خیس کنیم به سر و صورتش بکشیم»
    «فکر خوبیه»
    تشت را گرفت و از اتاق بیرون رفت. رعنا جایش را عوض کرد و طوری نشست که بتواند صورت رزا را نوازش کند. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. به خصوص که می دید او هذیان می گوید. کلمه ها آنقدر نامفهوم بودند که حتی نمی فهمید چه می گوید. زیر لب گفت: »خدایا رحم کن»
    بعد خطاب به رزا که هیچ چیز نمی فهمید گفت: »تو یهو چت شد آخه؟»
    کمی بعد دکتر سلوک رسید. پس از معاینه او با تعجب گفت: «یه آزمایش ازش می گیرم. اغلب چنین تبهایی عفونی هستند!»
    بعد با تعجب پرسید:«خانوم گریه کرده اند؟»
    رعنا آهسته گفت: «بله. کمی عصبی شده بودند، البته چیز مهمی نیست»
    دکتر سلوک متفکر گفت: «شاید هم این طور نباشه. اگه توی آزمایش چیزی نشون نده ممکنه عصبی باشه ... یعنی مشکل این قدر آزارشون داده که روی سیستم بدنشون این طور تأثیر گذاشته»
    رعنا با اندوه و نگرانی به رزا نگریست که سخت در تلاطم بیماری بود.
    رزا صداهای نامفهومی می شنید. وقتی چشمانش را باز کرد دکتر سلوک را دید که در حال معاینه دهانش می باشد. رعنا و دیگران هم بالای سرش ایستاده بودند. نمی توانست پلکهایش را نگه دارد و دوباره به حالت اغما فرو رفت. وقتی دوباره چشمانش را گشود یکی گفت: «لامپها رو خاموش کنید. نور چشماشو اذیت می کنه. به اندازه کافی نور از بیرون به اتاق می آد»
    در دلش از او تشکر کرد. نور به طرز دردناکی به چشمانش فشار می آورد. کسی با دستمال پیشانی اش را مرطوب می کرد. سرش را برگرداند و شهریار را دید. گیج بود، باور نمی کرد. چشمانش را بست و دوباره گشود. رعنا را هم بالای سر او دید که دستمال به دست اشکهایش را پاک می کند. دوباره با زحمت به شهریار که با ظاهری آشفته نگاهش می کرد نگریست و تا آنجا که قوت داشت گفت:«من ... متأسفم. توی زحمت ... افتادی. به محض اینکه خوب شدم از اینجا می رم»
    شهریار با نگاهی که سعی می کرد اشکی در آن نباشد گفت: «کجا می ری؟»
    «می رم. می رم یه جایی که هیچ کس پیدا نکنه. خودمم نمی دونم که کجا، اما می رم»
    «من نمی ذارم تو جایی بری. همین جا می مونی»
    رزا ذهنش را جمع کرد و جواب داد: «نه. باید برم. نباید مزاحم زندگی تو باشم. من اینجا اضافه ام ... همیشه بوده ام. حالا هم یه جایی پیدا می شه که برم و توی زمین خدا زندگی کنم»
    شهریار با دلی پر از اندوه گفت: «تو هیچ جا نمی ری. یعنی نمی ذارم بری. هر جا بری من هم می آم. فکر نکن من بدون تو می تونم زندگی کنم. می فهمی؟ من تازه به دستت آوردم، چطور فکر می کنی می گذارم از دستم بری؟»
    رزا فکر کرد خواب می بیند. آری، این خواب بود، اما چه خواب شیرینی بود. اینکه شهریار بر بالین او بنشیند و این طور نوازشش کند! البته که در بیداری چنین چیزی امکان نداشت. با اندوه فکر کرد چقدر خوشبخت بود اگر این خواب به واقعیت بدل می گشت.
    چیزی توی حلقش ریختند که بسیار تلخ بود.
    یکی گفت: «جناب دکتر جواب آزمایشها چیزی نشون داد؟»
    صدای دکتر سلوک را شنید که می گفت:«چیزی که محرزه اینه که بدنشون عفونتی نداره. حدس من درسته. به ایشون فشار عصبی سختی وارد شده» و با خودش تکرار کرد: «فشار عصبی سخت ... فشار عصبی ...»
    دیگر صدایی نشنید. وقتی دوباره بهوش آمد به سختی چشمانش را باز کرد.
    شهریار آرام گفت: «رز؟»
    رزا متوجه لحن محبت آمیز و مخفف کردن نامش شد و آهسته جواب داد: «بله»
    شهریار دوباره تکرار کرد: «رز»
    رزا تعجب کرد. او به دنبال چه جوابی بود که دوباره نامش را به زبان می آورد؟ باز هم جواب داد: »بله»
    شهریار سرش را اندکی به روی شانه خم کرد و گفت: «رز» و ادامه داد: «انقدر اسمت رو صدا می کنم که جوابش جانم یا بله عزیزم یا ... باشه»
    رزا تازه متوجه منظور او شده بود! پس این خواب نبود. شنید که دوباره نامش را صمیمانه بر زبان آورد. جواب داد: «جانم»
    شهریار صورتش را به او نزدیک کرد و همان طور که با محبت او را می نگریست گفت: «بهتری عزیزم؟ نمی خوای خوب بشی؟ تا کی می خوای منو عذاب بدی و همین طور بمونی؟ به من رحم کن. می دونم من لایق دوست داشتن تو و یا رحم کردنت نیستم، اما تو رو خدا زودتر خوب شو»
    رزا باور نمی کرد شهریار این طور التماس کند. باز شنید که او گفت:«عزیزترینم ... شیرینم، همه هستی من ... باید از رعنا ممنون باشم که همه چیز رو به من گفت. من اشتباه می کردم. من می خواستم برم، چون فکر می کردم تو دوستم نداری. نمی خواستم آزارت بدم. حاضر بودم از اینجا برم و از دوریت دق کنم،ولی تو مجبور نباشی منو تحمل کنی. همش خودم رو با این فکر که به زور تو رو به عقد خودم درآوردم و زندگیت رو تباه کردم شکنجه می دادم. من خیلی خودخواه بودم که این کارها رو کردم، اما به خدا املاک فقط بهونه بود. شاید اول واسه گرفتن اینجا که جزئی از آرزوهایم بود می خواستم با تو ازدواج کنم، اما بعد که تو رو دیدم همه چیز اهمیتش رو از دست داد. این تو بودی که شدی همه رویای من! همه دنیای من! می فهمی؟ تو همه اون چیزی هستی که می خواستم داشته باشم. اما هیچ وقت نداشتم و فکرش رو هم نمی کردم که توی وجود تو بتونم پیداش کنم. نمی دونی چقدر عذاب می کشیدم وقتی در یه قدمی تو بودم و صدای نفس هاتو می شنیدم و وجودت رو حس می کردم، اما فکر می کردم اونی رو که با همه وجود آرزوشو دارم به من فکر نمی کنه و ازم دوری می کنه ... اگه می دونستم ...»
    رزا با ناباوری سرش را تکان داد. اشک در چشمانش جمع شده بود. دست شهریار را بالا آورد و بوسید. پرسید:«چرا زودتر نگفتی»
    شهریار گفت:«این مهم نیست. در حال حاضر این مهمه که تو زودتر خوب بشی. قول بده زود خوب بشی. من دیگه تحمل ندارم. دارم دیوونه می شم. نمی تونی بفهمی دیدن تو در این وضعیت چی داره به روزم می آره؟ دلت می آد این همه منو آزار بدی وقتی این قدر به محبتت احتیاج دارم. چرا تموم این مدت طوری باهام رفتار کردی انگار از من متنفري؟»
    «آخه تو اینجا رو می خواستی نه منو. در ضمن فکر می کردم به خاطر اشتباه آن شب من و پیمان از من متنفر شدی»
    شهریار اقرار کرد: «من سالها رویای داشتن اینجا رو داشتم، با این حال شبها راحت می خوابیدم، ولی از وقتی دلبسته تو شدم نه تنها یه شب درست نخوابیدم که شبگرد هم شدم. تو یه بلور ناب و زیبا بودی که من یه جایی که هیچ فکرش رو نمی کردم پیدات کردم. کدوم احمقی حاضره این جواهر رو از دست بده و بره به شیشه های رنگی و بدلی دل ببنده و یا با یه تیکه زمین که نه روح داره و نه جسم معاوضه کنه؟ باور کن من دوستت دارم، حتی بیشتر از اونی که پدر و مادرت دوستت داشتن عزیزم»
    رزا گفت: «چطور چنین فکری می کنی، اونها امتحانشون رو پس دادن و ...»
    شهریار با مهربانی نگاهش کرد و گفت:«دلخور نشو. این خاصیت عشقه که هر عاشقی فکر می کنه هیچ کس به اندازه اون عاق نبوده و هیچ معشوقی به پای معشوق اون نمی رسه. هیچ لبخندی لبخند زیبا و دوست داشتنی یار اون نیست و هیچ نگاهی دلنین تر از نگاه اونی نیست که تو رو با همه وجود اسیر خودش کرده و تو باز حاضری با چون و دل اسیرش بمونی ... هیچ درد دوری از اونی نمی شه که با هزاران رشته نامرئی بهش وصل شدی و ...»
    شهریار چقدر حرفهای قشنگ بلد بود. رزا همین را به زبان آورد. او هم نگاهش را به روی او پررنگ تر کرد و گفت: «من اینها رو بلد نبودم و تا به حال هم به زبان نیاوده بودم. اینها به خاطر علاقه ام به تو توی قلب و مغزم می آد و خیلی برام سخته که با همه احساسم بهت نرسونمشون. تو چی؟ چیزی بهت الهام نمی شه؟ که بگی دوستم داری؟»
    رزا فقط نگاهش کرد و با لبخندی با ناز نگاهش را دزدید.
    شهریار با دلخوری مصنوعی گفت: «خیلی بی انصافی ... اما من خیلی دوستت دارم»
    رزا رویش را به طرف او گرداند و با نگاهی دقیق به چشمانش گفت: «این ناراحتت می کنه؟»
    «چی؟»
    «اینکه تو منو بیشتر دوست داشته باشی و فکر کنی من این قدرها هم دوستت ندارم؟»
    «از یه جهت بله و از یه جهت هم نه. از این جهت ناراحت می شم، چون فکر می کنم اون قدرها عرضه نداشتم بتونم دل تو رو به دست بیارم، همون طور که تو منو دیوونه خودت کردی، ولی بعد فکر می کنم مگه من چه ارزشی دارم که موجود نازنینی مثل تو بخواد منو دوست داشته باشه ...»
    رزا خواست اعتراضی کند، ولی شهریار نگذاشت و گفت: «فایده ای نداره بخوای منو قانع کنی. تو چیزی هستی خیلی بالاتر و برتر از اونی که من بتونم به زبون بیارم برام گرانبهاتر از اونی که باور کنم به من تعلق داری. تعجب نکن، این خاصیت دیگه ای از عشقه ... غرور اینجا معنایی نداره. توی وادی عشق اگه پادشاه جهان هم باشی باز هم به دلدارت تعظیم می کنی ... آخ، خسته ات کردم مگه نه؟ منو بگو چقدر بی فکرم ... این همه حرف می زنم. تو رو خدا زودتر خوب شو و بگذار روی آرامش رو ببینم»
    رزا همان طور که قول می داد فکر کرد قلبش از آن همه فشار رهایی یافته. دیگر دلیلی برای ناراحتی نداشت.
    شهریار گفت: «می خوام ببرمت اونجایی رو که زندگی می کردم ببینی. باید برم کارهامو انجام بدم. تو رو هم با خودم می برم. با من می آی عزیز دلم؟»
    رزا همان طور که به شهریار می نگریست لبخند زد و گفت: «هر کجای دنیا که بری من هم می آم»
    «من هم قول می دم هیچ وقت تنها نذارم، هیچ وقت»
    منبع : سایت نودوهشتیا

  2. #32

    آخرین بازدید
    ۰۱-۲۲-۱۳۹۳ [ ۱۲:۳۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۰-۰۱
    نوشته ها
    1,139
    امتیاز
    11,261
    سطح
    70
    Points: 11,261, Level: 70
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 389
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    سپاس ها
    1,716
    سپاس شده 1,422 در 651 پست

    پیش فرض

    پایان
    منبع : سایت نودوهشتیا

  3. کاربر روبرو از پست مفید دنیا سپاس کرده است .

    shadi.d.h (۱۱-۱۳-۱۳۹۰)

  4. #33

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    پیش فرض

    به بخش مربوط منتقل شد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

 

 
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا رمان مانند فلسفه يا علم؛معرفت بخش است؟
    توسط shadi.d.h در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۲-۰۶-۱۳۹۲, ۱۸:۰۸
  2. واکاوی در رمان
    توسط معصوم در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۱۰-۱۸-۱۳۹۰, ۲۰:۲۶
  3. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۹-۰۹-۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
  4. نگاهی به رمان «از طرف او »
    توسط sama33 در انجمن نقد و نظرسنجی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۴-۰۷-۱۳۸۹, ۲۳:۲۴

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •