مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 62
  1. #1

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    New2 رمان فرشته نگهبان

    فرشته نگهبان
    نويسنده:پاتريشيا ويلسون
    ترجمه ی Yasnaaaaکاربرسایت 98یا .
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۳-۰۳-۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۰۴
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  2. 6 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    aflak (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),azars (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),fahimyaz (۱۱-۲۶-۱۳۹۰),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),shadi.d.h (۱۱-۲۶-۱۳۹۰),فروغ90 (۱۱-۲۶-۱۳۹۰)

  3. #2

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فرشته نگهبان
    پاتریشیا ویلسون
    ترجمه ی Yasnaaaaکاربرسایت 98یا .
    با تشکر از ترجمه ی زیبای ایشون .


    فصل اول

    تارا به بالا نگاه کرد و از ناراحتی بدنش منقبض شد. واقعا نمی دونست چرا بن شاپیرو اینقدر عصبانیش می کرد. انصافا چیزی درباره ی اون وجود نداشت که تارا بهش اشاره ای بکنه و ازش انتقاد کنه، اما فکر اینکه می تونست هر لحظه توی دفترش بیاد و باهاش صحبت کنه، همه ی اعصابشو خط خطی می کرد.
    اون به عنوان یه کارفرما عالی بود، درواقع خوبتر از اونی بود که واقعیت داشته باشه. از بعدِ مرگ پدرش توی اون تصادف وحشتناک که مادرشو زمین گیر کرده بود، بن مثل یه پدرخونده بوده. تارا از اینکه با وجود خوب بودن بن، ازش متنفر بود احساس گناه می کرد. تصحیح میشه! بن اونو ناراحت می کرد، احساساتشو جریحه دار می کرد.
    احتمالا این اخلاقش بود. به عنوان رییس شرکت بزرگ اینترنشنال ساینس تکنالژی، طبیعتا قدرتمند، بیشتر وقتا خشک و صد البته کاملا باهوش بود. اما اصلا لازم نبود که اینقدر گستاخ و مردونه باشه. این دقیقا همون دلیل تنفر تارا بود.
    اون درست بیرون در دفتر تارا بود و داشت با یکی از پرسنل به نام باب کارتر صحبت می کرد. و تارا سر جاش نشسته بود و مثل یه دختر مدرسه ای بیست و چهار ساله تقریبا ناخنهاش رو می جوید و آرزو می کرد که اون راه خودشو بره و توی دفتر نیاد.
    تارا یهو متوجه شد داره دزدکی بن رو نگاه می کنه و وقتی هم دید انگشتاشو توی هم گره کرده احساس تنفر بهش دست داد. هر ملاقاتی با اون برای تارا ناراحت کننده و سخت بود و با اینکه ناراحتیش رو پنهان می کرد، همیشه سعی می کرد توضیحی پیدا کنه که چرا بن باعث می شد احساس بی کفایتی کنه.
    اون قد بلند بود و موهای تقریبا مشکی، پر پشت و کمی موجدار داشت. وقتی خیلی عصبانی نبود، صورتش لبریز از یه جور رضایت متکبرانه بود. اگرچه به ندرت هم عصبانی می شد، در این باره خیلی ماهرانه برخورد می کرد. از همه بهترین کارایی رو می خواست، حتی از تارا! تارا به این نتیجه رسید که چشمهای یاقوتی روشن بن بود که پر از تمسخر بود. مژه هاش اینقدر تیره و پرپشت بودن که اون می تونست از اینجا ببیندشون. و اون داشت میومد تو ی دفتر!
    تلفن زنگ زد و تارا با خوشحالی اونو قاپید. حداقل یه بهانه ای شد تا به بالا نگاه نکنه.
    با خوشرویی گفت: "تارا فراست."
    -"اوه خانم فراست، روی خط یک یکی باهاتون کار داره."
    تارا دکمه رو زد و با صدای رسایی که پدرش بهش می گفت "صدای دل شاد کن" شروع به صحبت کرد.
    -"عصر بخیر. تارا فراست، روابط عمومی. می تونم کمکتون کنم؟"
    -"تارای عزیزم، همین الانم کمک کردی. کادینیز ریپابلیک برای همیشه مدیون تو می مونه."
    صدای مودب پاتریک نل از اونور خط اونقدر رسا بود که انگار توی همین اتاقه و صورت تارا با یه لبخند روشن شد. همون لحظه بن شاپیرو وارد شد و تارا به بالا نگاه کرد اما با فکر به ناراحتیش تمام سعی خودشو کرد تا از نگاه کردن به اون اجتناب کنه.
    -"پاتریک، چقدر خوبه که خبری ازت می شنوم. ما تمام گزارشا رو گرفتیم. وقتی فهمیدم همه چیز به حالت عادی برگشته خیالم راحت شد. و از من تشکر نکن، کار شرکت بود. آی اس تی همیشه آماده ی کمکه."
    تارا نمی تونست جلوی خودشو بگیره و به بالا نگاه نکنه، لبهای بن شاپیرو از رضایت تغییر حالت داده بود و چشمهای طلاییش نشون می دادن که اون کارشو خیلی خوب انجام داده؛ که فورا تارا رو ناراحت کرد. این یه حرکت ارباب منشانه بود!
    بن ناراحتی اونو دید و نادیده ش گرفت، با صدای واضحی گفت: "جلسه!"
    تارا به طرف دیگه ای نگاه کرد و به صحبتش ادامه داد. "بله. هر وقت توی لندن بودی خوشحال می شم ببینمت!"
    دستهای بن شاپیرو جلوی صورت اون اومد. حالا چشماش به خاطر بی احترامی و بی اعتنایی تارا به حضورش کمی دلخور بودن. دست بن باز شد و ضربه ی تند و تیزی توی هوا زد. پنج دقیقه!
    تارا سر تکون داد و اون همونجور که ابروهاشو توی هم کشیده و اخم کرده بود، از اتاق بیرون رفت. تارا صحبتشو سریع تموم کرد و شروع به جمع کردن یادداشتها و پوشه هاش کرد. وقتی بن گفت پنج دقیقه، یعنی دقیقا پنج دقیقه. اگه دیر می کرد باید سرزنشهای اون زبون نیشدار رو می شنید، و تارا نمی خواست اینجوری اونو خوشحال کنه!
    تارا از ته دلش آرزو می کرد که اینقدر از اون متنفر نبود. خیلی راحت تر بود اگه سراغ مشروب می رفت! در طول شش ماه گذشته زندگیش خیلی تغییر کرده بود، شوک پشت شوک، و در تمام اینها شرکت در کنارش بود و حمایتش می کرد؛ و شرکت یعنی بن شاپیرو.
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۳-۰۳-۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۰۵
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  4. کاربر روبرو از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده است .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱)

  5. #3

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    زندگی تارا پر از شادی بود، تا اون شب برفی بی رحم که یه تصادف عجیب زندگی پدرش رو گرفت و مادرش رو زمین گیر کرد. راننده ی کامیونی که ماشین اونا باهاش برخورد کرده بود، اون لحظه اینقدر شوکه بود که نمی تونست حرف بزنه. اما موفق شده بود کمک خبر کنه، اگرچه دیگه برای پدرش دیر شده بود. مادرش بیهوش بود و بعد که به هوش اومد بجز نوری که یهو به سمتشون میومد و صدای ترسناک برخورد ماشینا چیز زیادی یادش نمیومد.
    تارا تا دیر وقت توی جلسه بود که یه منشی رنگ پریده خبر رو براش آورد و اون از شوک شنیدنش نمی تونست تکون بخوره. این بن شاپیرو بود که به خودش جنبید. بنی که مواظبش بود، جلسه رو به هم زد و اونو به بیمارستان برد و توی چند روز بعدی مراقب همه چیز بود. مراقب همه ی دقایق و جزییات ناراحت کننده ای که همونجور دردناکتر هم می شدن.
    مادرش فکر می کرد بن آقای فوق العاده ست و تارا خیلی ممنون بود که دیگه به جایی رسیده که بدون تایید بن کاری نمی تونه انجام بده! همین باعث شد متوجه خطر یه همچین مردی بشه. تارا خیال نداشت تسلیم این ضعفهای زنانه بشه. اون حالا عصای دست زندگی مادرش بود و شغل خیلی سختی هم داشت. برای همین خودشو جمع و جور کرد، کنترل همه چیز رو دوباره به دست گرفت و از قبول هر کمک دیگه ای اجتناب کرد.
    دیگه دیر شد! تارا شونه ای توی موهاش کشید، تندی توی راهرو رفت تا به اتاق کنفرانس بره. اون اندام باریکی داشت و اصلا قد بلند نبود، مثل یه پسر نوجوون! اما اندامش خطوطی زیبا و دوست داشتنی داشت و باریکیش قدرت و اراده ش رو پنهان می کرد. تارا چهره ی منحصر به فردی داشت. چشمای خیلی خیلی تیره ش در کنار موهای بور روشن و درخشانش تضاد جالبی داشتن. موهای پر پشت مدل مصریش اطراف صورتش حلقه حلقه شده بودن و چتریهای پرپشتش توجه همه رو به چشمای تیره ی مورب منحصر به فردش جلب می کردن.
    مارتین بهش می گفت "گربه کوچولوی دلربا." مایه ی خوشحالی بود که اون الان در جلسه بود. مارتین امروز صبح از برزیل پرواز کرده بود و تارا هنوز اونو ندیده بود.
    وقتی تارا در رو باز کرد، اول صورت مارتین رو دید و همونجور که سر جاش می نشست مارتین از اونطرف میز دراز و سنگین و صیقلی چشمکی بهش زد که باعث شد تارا لبخندی به سمتش پرتاب کنه!
    -"خوب! حالا که مغزهای مونث رسیدن، شروع می کنیم!"
    صدای سرد و تمسخر آمیز بن شاپیرو فورا خون تارا رو به جوش آورد اما نگاه آزرده ش تاثیری روی بن نداشت. تارا نگاهش با نگاه جون، منشی بن، تلاقی کرد که شکلکی در آورد و توی یه توطئه ی زنانه ی بی صدا به تارا ملحق شد. تارا آروم شد!
    بن با شروع بحث تجارت، حالت تمسخر آمیزش کاملا از بین رفت و به خشکی گفت: "همونطور که بدون شک می دونین، لمبورن از برزیل برگشته. همه ی شما یادداشتهایی از ملاقات من باهاش رو دریافت می کنین. اما نکته ی اصلی اینه که داروی جدید فیرمینو کاراش خوب پیش میره. ما پروانه ی ثبت رو داریم و ماه آینده مجوز توزیعش هم میاد. همه چیز مرتبه."
    اون نگاهی به تارا انداخت: "تو پرتغالی بلدی؟"
    تارا فورا گفت: "نه، هر چی باشه برزیل دست مارتینه. اون بلده پرتغالی حرف بزنه."
    بن شاپیرو که از اینکه تارا سعی می کرد از ناراحت کردن مارتین اجتناب کنه کمی رنجیده خاطر به نظر می رسید، به سردی تذکر داد: "مارتین از روابط عمومی نیست! ممکنه هر چیزی اونجا پیش بیاد و به تو نیاز باشه. پرتغالی حرف نمی زنی؟ خوب یادش بگیر!"
    تارا با پررویی پرسید: "همین فردا یاد بگیرم خوبه؟"
    اما بن اعتنایی بهش نکرد و به بحث تجاریش ادامه داد.
    بن همیشه نفسشو بند می آورد. تارا خودش انرژی زیادی داشت، اما قدرت نفوذ بن بهش احساس ضعیف بودن می داد. بن رییس اینترنشنال ساینس تکنالژی بود، خودش اونو به جایگاه الانش رسونده بود. اینجا تقریبا ابتکار خودش بود و اون همه ی جزییات تمام بخشهاشو می دونست؛ هیچ چیز از توجهش در امان نبود و هیچ کس نمی تونست از برق اون چشمای یاقوتی فرار کنه.
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۳-۰۲-۱۳۹۱ در ساعت ۰۰:۴۵
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  6. کاربر روبرو از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده است .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱)

  7. #4

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    این اتاق یه جور مجرای مغزی وارونه بود و مثل یه گودال سیاه آخرین نظرات علمی و بهترین مغزها رو توی خودش می کشید. تارا بعضی وقتا از خودش می پرسید که اصلا چطور به اینجا رسیده. اما وقتی دوره ی آزمایشیش تموم شد، بن شاپیرو با ارتقاء مستقیم تارا به مقام الانش توی روابط عمومی این دلیل رو خیلی روشن نشون داد؛ اون فقط بهترینها رو استخدام می کرد و تارا دقیقا استعداد بهترین بودن رو داشت. عقیده ی بن باعث شده بود تارا بدرخشه، اون سخت کار کرده و ازش لذت برده بود، هنوز هم لذت می برد. تارا چندین زبان بلد بود که به سه تاشون خیلی روون حرف می زد و بیشتر به خاطر خدمات و جذبه ی اون بود که کارها روال درست رو طی می کردن.
    هر نظریه ی بزرگ علمی و هر ابتکاری با این شرکت جمع و جور می شد. بن شاپیرو می دونست که تمام نظریه های علمی قابل اجرای تجاری از دنیای غرب نیستن. تحصیلات توی کشورهای در حال توسعه به سرعت پیشرفت می کرد و داشتن استقلال توی تحقیقات تقریبا مثل داشتن ارتش واسشون مهم بود. نظریه های زیادی از جهان سوم میومد و دانشمندایی که در این کشورها مسئول آزمایشگاهها بودن، از مراکز تحقیقاتی پیشرفته ی بریتانیا، امریکا و قسمتهای مهم اروپا بودن.
    آی اس تی قراردادهایی با دولتهای روز کشورهای جدید امضا می کرد، به طور جهانی کنترل حق انحصاری رو به دست می گرفت و براشون مجوز می گرفت تا توی کشورهای توسعه یافته تجارت و سرمایه گذاریشون کنه. درصدی که نصیب کشور مبدا می شد خیلی زیاد بود. پورسانت آی اس تی زیاد نبود، اما با تقاضاهای میلیاردی که در آینده پیش بینی می شد، این تجارت در صدر بود.
    وقتی آخر جلسه همه ی گزارشها خونده شدن، بن به تندی پرسید: "قراره با تحقیق جدید مدین چیکار کنیم؟"
    خوشبختانه تارا هم گزارششو خونده بود و نگاه سرد و طلایی بن به برایان وین رایت بود و می گفت: "مپاکرین الان دیگه مال عهد بوقه. کشورهای آفریقایی به یه داروی جدید برای مالاریا نیاز دارن و انگار این همون فرصته."
    بن با لحن تمسخر آمیزی ادامه داد: "نیازهای اونا رو بذاریم کنار، این وسط یه کاسبی پر منفعت هم داریم. بحث یه کم پول نیستا! تارا با کارش توی کادینا و تفاهمش با پاتریک نل، اینو عملا انداخته توی بغلتون!"
    تارا خشکش زد و به بن زل زد، اما اون اونقدر خودشو مشغول نگاه کردن به برایان کرده بود که اصلا توجهی به ناراحتی تارا نکرد. اون هیچ حق نداشت تارا رو برای بقیه مثال بزنه. کاری که تارا می کرد کاملا با کار برایان فرق داشت. این شغل باعث خوشحالی و افتخار تارا می شد ولی می دونست که برایان بعضی وقتا یه کم دیر می جنبید. حتی ممکن بود اگه به خودش نیاد اخراج بشه. تارا نمی خواست با یه همچین چیزایی خودشو درگیر کنه.
    وقتی جلسه تموم شد، تارا به سردی به بن گفت: "می تونم باهات صحبت کنم؟"
    بن شاپیرو که کاغذها و پوشه هاشو به جون می داد، با لحن تارا نگاه تندی بهش کرد و با تمسخر گفت: "چه جالب! الان دقیقا می خواستم همینو ازت بپرسم. بیا توی دفترم." همین! و مودبانه خودشو کشید کنار تا تارا رو همراهی کنه.
    مارتین که رد می شد، گفت: "ساعت هفت، تارا؟"
    و با حالت خودمانی و مالکانه ای موهای تارا رو لمس کرد. تارا اصلا دوست نداشت اون سر کار همچین کاری بکنه.
    تارا سر تکون داد و لبخند زد، اما نمی تونست جلوی خودشو بگیره و به بن شاپیرو نگاه نکنه. بن خیلی سرد و با تحقیر به تارا نگاه کرد، و بعد همونطور که اونو به دفترش راهنمایی و به صندلی روبروی میزش اشاره می کرد، لباش همون حالت آزار دهنده رو به خودش گرفت.
    بن به آرومی گفت: "تو می خواستی منو ببینی، منم می خواستم تو رو ببینم. اول تو کارتو بگو."


    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۳-۰۲-۱۳۹۱ در ساعت ۰۰:۴۸
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  8. کاربر روبرو از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده است .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱)

  9. #5

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    تارا متوجه شد که بن حتی توی حرف زدن هم روش ناراحت کننده ای داره. این که تارا همیشه آمادگی ناراحت شدن از بن رو داشت، واقعا نگران کننده بود. اون اصلا یادش نمیومد که قبلا هم همچین احساسی داشته باشه. از وقتی پدرش مرده بود این رابطه کاملا دگرگون شده بود. یه زمانی واقعا رابطه ی خوبی با بن داشت و بعد همه ی وجودش رفتار سلطه جوی بن رو بهش هشدار می داد. از همون موقع تارا خصومت شدیدی درمقابل بن احساس می کرد و چون این احساس باعث می شد احساس گناه کنه، این خصومت دو برابر شده بود.
    بن با تمسخر گفت: "احتمالش خیلی کمه که اینجا اومده باشی تا بهم پیشنهاد بدی کراواتمو عوض کنم!"
    تارا یهو به خودش اومد و متوجه شد چند ثانیه ست که به بن خیره شده. صورتش زیر نگاه خیره و موشکافانه ی بن سرخ شد و با لحن تندی گفت: "موضوع درباره ی برایان رایته. واقعا دوست ندارم همچین حرفهایی بزنی."
    بن که نگاهش دیگه تمسخر آمیز نبود، با لحن محکمی جواب داد: "من این شرکتو به روش خودم می چرخونم! رییسهای بخشهای من تا زمانی که خوب کار کنن، قدرت نفوذ، حق کنترل بودجه و کنترل پرسنل رو دارن و کاملا مختارن. اونا حقوق عالی و بهترین تسهیلات رو دارن. من انتظار فعالیت دارم و اگه انتظارم برآورده نشه، پاچه می گیرم. من که هنوز پاچه ی تو رو نگرفتم پیشی کوچولو!"
    نفس تارا توی سینه ش حبس شد. بن تا حالا باهاش اینجوری حرف نزده بود! دهان تارا از عصبانیت باز و دوباره بسته شد. تصمیم گرفت کلمه ای رو که بن گفت نشنیده بگیره: "اگه... اگه داری سعی می کنی یه کارمند رو با کارمند دیگه ای مقایسه کنی..."
    بن فورا گفت: "من دارم سعی می کنم یه تجارت چند میلیون پوندی راه بندازم! و به مقتضای موقعیت هم عمل می کنم. حالا، اگه شکایتهات تموم شده به مسایل مهم تر می رسیم. می خوام به اُماری بری."
    -"نه!"
    تارا با لجبازی به بن نگاه کرد. بن به آرومی نشست، به صندلیش تکیه داد و با چشمای تنگ شده بهش زل زد. با لحنی تهدیدآمیز اما در عین حال نرم گفت: "دوباره شروع می کنیم، چون من اون حرفتو نشنیدم. شغل تو اینه که به جایی بری که بهت نیازه، از استعداد و مهارتهای زبانیت استفاده کنی، به کسایی که بهمون نیاز دارن کمک کنی و از خودت اعتبار به جا بذاری. می خوام دیگه تا دوشنبه توی اُماری باشی."
    بن اصلا شبیه مردی که چند لحظه قبل اون کلمه ی خیلی صمیمی رو گفت، نبود. اون دقیقا مثل خودِ واقعیش به نظر می رسید: یه تاجر باهوش و اهل عمل که قدرت داشت و می دونست چطور از این قدرت استفاده کنه.
    تارا با نا امیدی گفت: "من نمی تونم برم. می خوام برم، اما نمی تونم الان اینجا رو ترک کنم."
    بن با عصبانیت و لحن نیشداری گفت: "منظورت اینه که چون مارتین لمبورن تازه از سفر برگشته؟"
    اون داشت باعث می شد تارا احساس احمق بودن کنه. چرا ساکت نمی شد و اجازه نمی داد تارا حرفشو بزنه؟
    -"نه! من دوست دارم به کشورهای دیگه برم. شغلم رو دوست دارم، این کار واقعا هیجان انگیزه."
    بن با نگاه سرد و لحن تمسخر آمیزی گفت: "هیجان انگیز تر از لمبورن؟ من واقعا کنجکاو شدم!"
    تارا باز زیر نگاه خیره و سرد بن سرخ شد و با نا امیدی گفت: "موضوع مادرمه. من الان نمی تونم تنهاش بذارم."
    بن اجازه داد صندلیش به آرومی روی چهار تا پایه ش بیفته. بعد به عقب تکیه داد و دستاشو توی جیبهاش فرو برد. با صدای آرومی گفت: "تو برای رفتن به کادینا تنهاش گذاشتی. چرا الان هم نمی تونی همون کارو بکنی؟"
    تارا نگاهشو از بن گرفت و به نرمی جواب داد: "اون کارم یه جورایی ریسک بود. دختر خاله م اومد تا برای مدت کوتاهی که من نبودم، اونجا بمونه. اما... اما اونجوری که فکر می کردم نشد."
    -"چرا؟"
    نگاه بن دوباره موشکافانه شده بود و مثل نیزه روی تارا فرود میومد. اون با لحن نرمش سعی کرد پی به افکار تارا ببره. تارا یکدفعه سرش رو بلند کرد به بن زل زد.
    -"دختر خاله م مدل و بازیگر و... چیزای مختلفه! اون خوشش نمیومد که از یه آدم علیل مراقبت کنه و منم دیگه هرگز ازش همچین چیزی رو درخواست نمی کنم!"
    بن نشست و مشتاقانه به تارا نگاه کرد: "اممممم... خب این اصلا خوب نیست."
    تارا از جاش پرید و همونجور که به بن خیره شده بود، با تشر گفت: "پس اخراجم کن. منو بیرون کن! من تا زمانی که یه برنامه ی درست و حسابی واسه مراقبت از مادرم نداشته باشم تنهاش نمیذارم. اون دوست نداره غریبه ها مواظبش باشن. این... این خجالت آوره که نتونی خودت کارهاتو انجام بدی و من نمیذارم اون تحقیر بشه. پس، اخراجم کن."
    بن هم وایستاد و همونجور که از پشت میزش هم بالای سر تارا سایه می انداخت، طوری نگاهش کرد که انگار تارا عقلشو از دست داده.
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۳-۰۲-۱۳۹۱ در ساعت ۰۰:۵۲
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  10. کاربر روبرو از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده است .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱)

  11. #6

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    به نرمی گفت: "عمراً! تو چرخهای اینجا رو می چرخونی، وجود تو اینجا حیاتیه!"
    -"اوه!" تارا ماتش برد. یهو توی پاهاش احساس ضعف کرد و فورا نشست. بن میز رو دور زد، وسایل تارا رو جمع کرد و اونا رو زیر بغلش زد. بعد خم شد تا تارا رو هم جمع کنه!
    -"بدون تو کارهامون پیش نمی ره. درسته که می تونم کس دیگه ای رو این بار به جای تو بفرستم، اما بعدش باید همش منتظر دردسر باشم. با این حال خودم به مشکلت رسیدگی می کنم. یه فکرهایی توی سرمه. همین حالا برو خونه و به میریام برس. برای شام میام دنبالت. بعد فکرمو بهت میگم که ببینیم ارزششو داره یا نه."
    تارا یاد حرفهای مارتین در آخر جلسه افتاد و نگران از اینکه رییس رو عصبانی نکنه، با دلهره گفت: "من... من امشب قرار دارم."
    بن همونجور که تارا رو به بیرون اتاق می فرستاد، دستهاش روی بازوش محکم شد و با ملایمت گفت: "کنسلش کن! ساعت هفت میام دنبالت. کار به خوشگذرونی ارجحیت داره خانم فراست!"
    تارا راهی به ذهنش نمی رسید و خوب... اگه بن یه فکری تو کله ش بود تارا می خواست اونو بشنوه. اما قرار هم نبود بن دوباره زمام کارهای اونو به دست بگیره!
    مارتین توی دفتر تارا منتظرش بود و وقتی که خبرها رو شنید اصلا خوشحال نشد.
    مارتین با عصبانیت گفت: "من هفته ها از اینجا دور بودم. اونوقت توی اولین شب برگشتنم شاپیرو تو رو ازم می قاپه! فکر می کردم توی ساعات اداری اونقدر ازت کار می کشه که حالا بعد از ساعت کاری جلاد بازی در نیاره."
    تارا با نگرانی گفت: "مساله در واقع کاری نیست. من... من یه مشکل شخصی دارم و فکر کنم اون می خواد بهم کمک کنه."
    مارتین با صدای گوش خراشی گفت: "دوباره می خواد تو رو زیر بال و پرش بگیره، نه؟ فکر می کردم متوجه این استعدادش شده باشی که چطور تا حد مرگ ازمون کار می کشه و توی زندگیمون سرک می کشه و مسایل خصوصیمون رو هم کنترل می کنه."
    این اصلا منصفانه نبود. تا اونجایی که تارا می دونست، بن هرگز همچین کارهایی نکرده بود. آی اس تی یه شرکت خیلی خیرخواه بود که تخصصهاشو مجانی به کشورهای جهان سوم می داد و وقتی فاجعه ای رخ می داد، این خدمات بیشتر می شد. کامیونها و لندرورهایی که سراسر جهان پراکنده بودن و توی جاهای دور افتاده ازشون فیلم گرفته می شد، در مقابل آی اس تی که کنارشون خدمات می رسوند اینقدر ناچیز بودن که تقریبا اصلا دیده نمی شدن.
    تارا باید می دونست که سر و سامون دادن این خدمات بخشی از شغلش بود. این مساله مربوط به بقیه ی کارمندها هم می شد. اگه مارتین هم مشکلات تارا رو داشت، از انرژی تمام نشدنی بن شاپیرو خوشحال می شد.
    تارا با لحن تندی گفت: "این اصلا درست نیست! اون به همه کمک می کنه. من تا حالا ندیدم توی زندگی تو سرک بکشه."
    مارتین با لحن بدی جواب داد: "من یه دختر مو بور دوست داشتنی نیستم!"
    تارا از کوره در رفت: "من اینجا یه شغل خیلی مهم دارم و این هیچ ربطی به جنسیت من نداره! اصلا بیا حقوقها رو مقایسه کنیم! من هرگز مجبور نبودم با ناراحتی های جنسیتی روبه ر و بشم و تحملشون کنم، خیال هم ندارم حالا این کارو بکنم. من مال کسی نیستم. حالا که برخورد تو اینجوریه، پس..."
    -"وایسا! وایسا!"
    مارتین زد زیر خنده و همونجور که چشماش به خاطر تندمزاجی تارا از خوشی پر بود اونو توی بغلش گرفت.
    -"هم من ارزش تو رو می دونم هم شاپیرو. متوجه متلکی که به برایان وین رایت انداخت هم شدم. این رفتار مردسالارانه و غیرعادیمو بذار به حساب نا امیدی م! می خواستم فقط خودم ببینمت، اما انگار رییس جایگاه اول رو داره."
    مارتین آه کشید و ادامه داد: "حالا مشکلت چی هست؟"
    تارا با کنایه گفت: "چه عجب! بالاخره پرسیدی!" که باعث شد مارتین پشیمون به نظر برسه!
    -"در واقع بن ازم می خواد که تا دوشنبه توی اُماری باشم و منم بهش گفتم که نمی تونم میری رو تنها بذارم."
    -"من موندم که چطور به خاطر این حرفت اخراجت نکرد! توی اُماری سد شکسته و صدها نفر بی خانمان شدن. بن از افرادمون کمک فوری می خواد. اگه مادرتو با اون زنه، ژانت تنها بذاری چی میشه؟"
    تارا دلخور گفت: "اون زنه ژانت فقط یه همسایه ست! سر زدن به میری در طول روز یه چیزه، موندن پیشش و مراقبت کردن ازش، یه چیز دیگه. به هرحال، ژانت خیلی خسته کننده ست. بن هم اینو میدونه."
    مارتین عصبی گفت: "آها، آره، فراموش کردم که اون یه دوست خانوادگیه! البته که باید همه زیر و بم زندگیتونو هم بدونه."
    تارا باز عصبانی شد. "اون فقط یه دوست خانوادگیه چون وقتی به کمک احتیاج داشتیم کمکمون کرد. این موضوع هم مربوط به قبل از اومدن تو به شرکته. پس نرو از روی واقعیتهای غیر واقعی واسه خودت فرضیه نساز!"
    مارتین با ناراحتی اعتراف کرد. "حسادت!"
    تارا با تعجب بهش نگاه کرد. "به بن شاپیرو؟ اون رییسه؛ و تو رو نمی دونم اما هیچوقت به من اجازه نمیده اینو فراموش کنم!"
    مارتین لبخند زد. "غول چشم سبز، واقعیت رو نمی بینه!"
    بعد تارا رو دوباره توی بازوهاش گرفت. "دلم برات تنگ شده بود تارا."
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۳-۰۲-۱۳۹۱ در ساعت ۰۰:۵۴
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  12. 2 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),اشرف (۰۳-۰۱-۱۳۹۱)

  13. #7

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    مارتین بوسه ای طولانی و رضایت بخش از تارا گرفت. و وقتی تارا نفس زنان از مارتین جدا شد، چشمهاش با نگاه سرد و عصبانی بن شاپیرو تلاقی کرد که از جلوی اتاقش رد می شد. صورت تارا به طور دردناکی برافروخته شد. مطمئن بود بعدا حرفهای نیشداری به خاطر این کار می شنوه. فعالیتهای غیر کاری در ساعات اداری! تارا آرزو می کرد که کاش مجبور نبود امشب بن رو ببینه.

    * * *

    با این حال بن اشاره ای بهش نکرد. رفتار اون کاملا عادی بود و انگار فقط می خواست تارا از غذاش لذت ببره و احساس راحتی کنه. اما تارا اصلا احساس راحتی نمی کرد. یه حس ناراحت کننده به تارا می گفت به خاطر اینکه مارتین رو برای مسایل غیرکاری توی دفترش پذیرفته بود، هر لحظه ممکنه بن حالشو بگیره. تارا عصبانی هم بود چون به نظرش بن دوباره توی جایگاهی قرار گرفته بود که می تونست مسایل رو براش جمع و جور کنه.
    تارا دیگه نمی دونست چیکار کنه. اون وقتی به خونه رسیده و چند دقیقه ای رو با ژانت گذرونده بود، مصمم شده بود که این وضعیت نباید ادامه پیدا کنه. تارا اگه می خواست شغلشو مثل قبل ادامه بده، باید یه تصمیم قطعی درباره ی میری می گرفت. دیگه فکری به ذهنش نمی رسید. درسته که حقوق خوبی می گرفت، اما مخارج هم زیاد بود.
    بعد از اینکه تارا با حالتی عصبی غذاشو خورد، بن با یه لحن رسمی گفت: "خوب برسیم به اصل مطلب. یعنی مساله ی میریام."
    همه حتی خود تارا، مادرش رو با اسم کوچیک صدا می زدن. تارا از وقتی کوچیک بود مادرشو میری صدا می زد. اما وقتی بن این اسمو به زبون آورد... تارا به خودش لرزید، انگار بن یه جورایی حق بودن توی خانواده ش رو داشت. اون چنگالش رو روی میز گذاشت و با نگرانی خودشو آماده ی شنیدن کرد.
    بن با لحنی منطقی ادامه داد: "تا اونجایی که من متوجه شدم، مساله فقط این نیست که هر لحظه انتظار رفتن تو به خارج از کشور وجود داره؛ این نگرانی، همه روزه ست. من انتظار دارم هر کس توی ساعات اداری همه ی حواسشو بده به کارش. و اونقدرم احمق نیستم که نفهمم خیلی وقتا فکر و ذهنت پیش مادرته، نه پیش کاری که داری انجامش میدی."
    تارا یهو عصبانی شد. "اگه تا حالا کاری کردم که تو..."
    بن دستشو آورد بالا و فورا حرف تارا رو قطع کرد و با لحن تندی گفت: "سعی کن اینقدر زودجوش نباشی بچه! بعدش شاید به یه جاهایی برسیم. من دارم سعی می کنم همه چیزو از نگاه تو ببینم. باور کن من همیشه هم ناراحت کننده نیستم."
    تارا سرخ شد و نگاهشو از بن گرفت. "متاسفم!"
    بن آهی از روی عصبانیت کشید و سریع گفت: "پس ادامه میدیم. من اونقدری توی خونه تون بودم که بتونم ژانت رو ارزیابی کنم. رک بگم، به نظر من اون یه موی..."
    تارا عصبی نگاهشو بالا گرفت. اما مشخص بود که بن نمی خواست اون کلمه رو به زبون بیاره و یهو لبخندی که روی لبهاش بود، به زور لبخندی روی لبهای تارا آورد.
    بن ادامه داد: "میریام سرحال و سرزنده ست... درست مثل دخترش! فکر هم نمی کنم دلشوره های همیشگی ژانت تاثیری توی بهبود میریام داشته باشه."
    تارا با نارضایتی گفت: "نه، ژانت خیلی خسته کننده ست."
    بن به آرومی گفت: "خوب نظرت درباره ی یه راهکار کاملا جدید چیه؟ جایی که میریام تمام روز رو احساس امنیت کنه و اوقاتشو خوب سپری کنه. تازه وقتی هم که خارج از کشور هستی، جاش کاملا امنه!"
    تارا عصبانی و با صدایی بلند پرسید: "داری پیشنهاد میدی که میریام رو بذارم توی آسایشگاه؟"


    چشمهای تیره ش گشاد شده بود و نگاه عصبانیش متوجه پیشخدمتی بود که تارت ملاس مورد علاقه شو داشت سرو می کرد.
    بن که حالت ابروهای تیره ش شدت عصبانیتش رو داد میزد، با تلخی گفت: "من همچین پیشنهادی داشتم نمی دادم! ممنون که همچین فکری کردی!"
    تارا که عصبانیتش فروکش کرده بود، زمزمه کرد: "مُ... متاسفم."
    بن با لحن تندی گفت: "توی چند دقیقه ی گذشته، این دومین باره که ابراز تاسف می کنی! فکر نمی کنی دیگه وقتشه که عصبانیتتو کنترل کنی و قبول کنی که اَبَر دختر نیستی؟ هر کسی بعضی وقتا به کمک احتیاج داره. منم قصدم فقط کمکه، نه چیز دیگه ای."
    تارا با احتیاط گفت: "خوب چه... چه فکری توی ذهنت بود؟"
    بن با بدبینی به تارا نگاه کرد. حالا این خودش بود که داشت عصبانیتش رو کنترل می کرد. با لحنی تهدید آمیز ولی نرم گفت: "حیف که شرکت خیلی بهت نیاز داره..."
    به نظر می رسید بن داره حساب کتاباشو می کنه! تارا که حالا به خاطر رفتارش با این مرد قدرتمند نگران بود، عصبی شرابشو مزه مزه کرد. می دونست که تا الان هم بن خیلی کوتاه اومده. تارا نمی تونست این رفتارو ادامه بده. دیگه اونقدرام وجودش حیاتی نبود، اصلا وجود هیچکس اونجا حیاتی نبود!
    بن یهو پرسید: "می دونی من کجا زندگی می کنم؟"
    تارا که از این سوال گیج شده بود، سرشو تکون داد. بن چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد گفت: "من توی چند مایلی شهر یه خونه دارم. یه خونه ی بزرگ توی یه منطقه ی کوچیک حومه ی شهر. هر روز هم این مسیرو میرم و میام. البته اونقدارم سخت نیست؛ رانندگی توی اتوبان هم به راحتی رانندگی تو ساعتهای خلوت داخل شهره."
    تارا خجالتزده، صورتش بشاش شد. "تو... تو داری پیشنهاد میدی که... که من... ما بیایم...؟"
    بن سر خوشگلشو برد عقب و بلند زد زیر خنده. بعد نگاه سرخوششو به صورت بشاش تارا دوخت. "نه! عجب سناریویی شد ها! خانم فراست عزیزم، تو راضی میشی با من زندگی کنی؟ قول میدم از مادرت مراقبت کنم!"
    تارا دیگه نمی دونست به کجا نگاه کنه! بن یهو پشیمون شد و از اینطرف میز با دستهای قوی ش دستهای ظریف تارا رو گرفت و با ملایمت گفت:
    -"حالا نوبت منه که معذرت بخوام! انگار فقط تو می تونی کاری کنی که من اینقدر بدجنس بشم. همیشه هم جفت پا وسط حرف آدم می پری. خدا می دونه چجوری این مقامات خارجی رو روی انگشتهای کوچیکت می چرخونی. یا فقط منم که همیشه بهش شک داری؟"
    تارا اگه قرار بود انصافا جواب بده، می گفت آره؛ پس اصلا جواب سوالشو نداد و بن هم انگار فهمید چون دوباره زد زیر خنده. تارا احساس می کرد سوال بن مثل یه شمشیر بالای سرش معلق مونده.
    بن به آرومی گفت: "برای اینکه شَکت رو از بین ببرم، باید بگم که خونه یه اتاقک جدا داره. یه کلبه ی کوچیک توی ورودی پارکینگ که باغ و درختها کاملا از خونه ی اصلی جداش کرده. پیشنهاد من اینه که اونجا با میریام زندگی کنی."
    تارا چشمهای تیره ش رو روی صورت بن به گردش درآورد و با حیرت گفت: "اما... اما اونوقت میریام از همیشه تنهاتر میشه! حداقل اینجا ژانت رو داره."
    -"توی روستا یه زنِ خیلی خوبه که پرستار بازنشسته ست. اون عاقل، سرحال و کاملا قابل اعتماده. تازه همسن میریام هم هست. پیشنهاد من اینه که استخدامش کنی. اون می تونه هر روز پیش میریام بیاد و وقتی تو نیستی شب هم پیشش بمونه."
    تارا نگاهش کمی آزرده شد. "پس پولش چی میشه؟"
    بن یه میلیونر بود، حداقل بقیه اینو می گفتن. تارا اصلا نمی دونست هزینه ی یه پرستار تمام وقت چقدر میشه. باید ماهانه برای احتیاجات میریام پس انداز می کرد.
    بن به نرمی گفت: "چون تو یکی از اعضای شرکت هستی، اجاره ازت نمی خوام. آپارتمانتون هم توی جای خیلی خوبیه و احتمالا ده برابر قیمتی که پدرت بابش داده، می ارزه. اگه بفروشیش میتونی پولشو سرمایه گذاری کنی و اونقدری در بیاری که هر کاری باهاش بکنی. خودت هم که حقوق خوبی می گیری."
    -"آپارتمانو بفروشم؟"
    تارا تا به حال به همچین چیزی حتی فکر هم نکرده بود. از وقتی که اون یه دختر بچه بود اونجا زندگی کرده بودن. اصلا شک نداشت که حالا اونجا خیلی زیاد می ارزه، اما می دونست فروشش، هر دوی اونا رو ناراحت و غمگین می کنه.
    -"من... من حتی نمی تونم به فروختن اون آپارتمان فکر کنم."
    بن یهو با ناراحتی گفت: -"میشه مثلا بگی چرا؟"
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۳-۰۲-۱۳۹۱ در ساعت ۰۰:۵۹
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  14. 2 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),اشرف (۰۳-۰۱-۱۳۹۱)

  15. #8

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    تارا لبشو گزید و با احتیاط نگاهشو از اون نگاه خیره ی کهربایی دزدید.
    -"به نظرم یه جورایی غریزی و توی وجودمه. پدرم همیشه می گفت کسی نباید شغلی رو انتخاب کنه که برای خونه زندگیش محتاجش باشه. اون همش می گفت اینجوری ممکنه ازت... ازت سوء استفاده بشه و ..."
    حتی قبل از اینکه بن دهان باز کنه هم تارا می تونست احساس کنه که خشمش داره توی هوا هم پخش می شه! اما صدای بن کنترل شده و پایین بود وقتی با لحن خشکی گفت: "اگه اشتباه می کنم بهم بگو. اما به نظرم همین الان بهم توهین شد."
    تارا اصلا همچین منظوری نداشت، اما فهمید که بن چه برداشتی از حرفش کرده. واسه همین نمی تونست به چشمهای عصبانیش نگاه کنه. عذرخواهی دوباره هم خیلی مسخره به نظر می رسید. تارا متوجه شد که چقدر می تونست آدم آزاردهنده ای باشه، که خوب البته بود!
    با صدای آرومی گفت: "من... من دقیقا منظورم این نبود..."
    بن از خشم منفجر شد. "پس منظورت چی بود؟ می دونی چیه خانم فراست، به نظرم دارم زیادی باهات راه میام. من به جای اینکه اینجا بشینم و سعی کنم بهت کمک کنم تا شغلتو حفظ کنی و از پس مسئولیتهات بر بیای، کارهای مهمتری هم دارم. اینجور که معلومه تو به کمک نیاز نداری. خوب مسلما من هم به توهین نیازی ندارم."
    بن انگار می خواست بلند بشه و بره. همه ی وجود تارا پر از احساس پشیمونی و وحشت شده بود. واسه همین فورا گفت:
    -"خواهش می کنم! من وقعا منظورم این نبود. حتما می تونی درک کنی که همه چیز یهویی پیش اومد... من حتی توی خواب هم نمی دیدم که می خوای همچین پیشنهادی بدی. هیچ... هیچکس اینقدر دست و دلباز نیست! خوب این شوکه م کرد. به نظرم کاملا ترسوندم."
    بن با عصبانیت و لحن نیشداری گفت: "فکر کردی ازت تقاضا کردم باهام زندگی کنی تا تو و میریام رو زیر سلطه ی خودم بگیرم؟"
    -"نه... من... من هرگز..."
    -"من سی و شش سالمه خانم فراست. دوازده سال بزرگتر و البته دوازده سال عاقلتر از تو! من زنهای تیپ خودمو انتخاب می کنم! نیازم ندارم با کلک کسی یا چیزی رو بدست بیارم!"
    تارا از زیر چتریهای بورش به بن نگاه کرد که با خشم زیاد بهش خیره شده بود.
    بن تشر زد: "آه، به خاطر خدا! تارت ملاستو بخور!"
    بعد به عقب تکیه داد و جرعه ی بزرگی از شرابش سر کشید.
    تارا با بیچارگی گفت: "الان... الان واقعا میل خوردنشو ندارم."
    که باعث شد بن یه نگاه خشک و خالی بهش بنداره. "البته که داری! از وقتی اون پیشخدمت بیچاره سروِش کرده داری با حسرت نگاهش می کنی. اونقدر هم خوردی که بتونی یه قایقو غرق کنی!"
    بعد با پررویی ادامه داد: "خدا می دونه این همه می خوری کجا میره! آخه مثل یه گربه ی لاغر مردنی می مونی! فکر کنم همش صرف عصبانیتت می شه."
    تارا زور زورکی تارت رو خورد و بن اونقدر به لقمه هاش زل زد تا دستهای تارا شروع به لرزیدن کرد. به نظر می رسید بن دیگه نمی خواد باهاش صحبت کنه و تارا برای چندمین بار به این نتیجه رسید که اون آدم قدرتمند و بی رحمیه. بن گنده هم بود؛ دستهاش که روی رومیزی بودن، اونقدری بزرگ و قوی بودن که تارا رو از وسط دو شقه کنن. اون انگار افکار تارا رو خونده باشه، با انگشتهای کشیده و آفتاب سوخته ش شروع به زدنِ ضرب اعصاب خردکنی روی رومیزی سفید کرد.
    بن یهو با تشر گفت: "تصمیمتو بگیر! همین حالا!"
    تارا با احتیاط گفت: "خیلی ازت ممنونم. اما می خوام پیشنهادتو با میری هم در میون بذارم."
    تارا وقتی دید بن سرشو به نشونه ی فهمیدن تکون داد، خیالش واقعا راحت شد.
    بن با صدای آرومتری گفت: "اگه میریام موافقت کرد، پیشنهاد میدم بیای و اونجا رو ببینی. فردا بیا. چون جمعه ست و می تونیم کار رو زود تعطیل کنیم. مستقیم بعد از کار بیا."
    تارا فورا گفت: "باید میری رو هم بیارم." و یه نگاه دیگه رو به جون خرید.
    -"حتما! اونه که قراره تمام وقت اونجا زندگی کنه. تو اونقدر کار سرت ریخته که نتونی از همه ی فواید زندگی روستایی استفاده کنی. فردا صبح که باهاش صحبت کردی، مسیر دقیقو بهت میگم. باید بعد از کار فورا برم. آخه یه ملاقات کننده دارم. لازم که نیست منتظرت بمونم؟ فکر نکنم بخوای با من بیای!"
    تارا با تاسف فکر کرد "حرفشم نزن! اونم با اون فراری قرمز خوشگل!"
    یهو به خاطر گستاخی که بعضی وقتا توی صحبت با بن بهش می کرد، احساس شرمندگی کرد. بن هیچ جوری به طبقه ی تارا نمی خورد. تارا عاشق شغلش بود. سرشو بلند کرد و لبخندی دوست داشتنی به بن زد به طور دلپذیری گفت:
    -"ممنون به خاطر کمکتون آقای شاپیرو."
    بن به سردی گفت: "به نظرم مایه ی خوشحالیمه خانم فراست!"
    بعد یه ابروش رو موذیانه بالا برد. "دفعه ی بعد به یکی پیله کن که هم اندازه ی خودت باشه!"
    اون چشمهای یاقوتی سر تا پا براندازش کردن و تارا با خودش عهد بست دقیقا همین کارو بکنه.


    پایان فصل اول
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۳-۰۲-۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۰۴
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  16. 2 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),اشرف (۰۳-۰۱-۱۳۹۱)

  17. #9

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فصل دوم


    "حالت خوبه؟"
    تارا از آینه ی جلو به مادرش که راحت روی صندلی عقب ماشین نشسته بود نگاه کرد و متوجه نگاه خندانش شد.
    -"من حالم کاملا خوبه تارا! اصلا انگار توی اتاق روی مبل راحتی نشستم و رو دسته هاش لم دادم و یه پتو هم روی پاهامه!"
    -"می خوای یکم ماشینو نگه دارم؟ وقت داریم ها!"

    -"اینقدر نگران نباش عزیزم! گفتم خوبم و دقیقا هم همین حالو دارم! تازه، دیگه نمی تونم واسه رسیدن به اونجا صبر کنم! نمی دونی این اتفاق چقدر برام هیجان انگیزه!"
    تارا با خودش لبخند زد. وقتایی که میریام نقش بازی می کرد، می فهمید! اون همیشه شجاعت مادرش رو تحسین می کرد. هر کسی جای مادرش بود تا حالا تسلیم شده بود، اما میریام فراست هرگز! بعد از شوک اون تصادف وحشتناک، شوکهای زیادی پشت سر هم بهشون وارد شد، اما تارا هرگز حتی یه بار هم نشنید که مادرش شکایتی بکنه یا اشک الکی چشمهای روشنش رو ابری کنه.
    بعد از چند هفته ای که تارا سعی می کرد با مرگ پدر دوست داشتنیش کنار بیاد و با عیادت کننده ها و شغلش سر و کله بزنه، میریام در حالی که دیگه نمی تونست دوباره راه بره از بیمارستان مرخص شد تا دخترش توی خونه ازش مراقبت کنه.
    حالا اون توی صندلی عقب ماشین تارا نشسته بود. صندلی کنار راننده رو کنده بودن تا میریام راحت تر بشینه؛ که اینم یکی دیگه از ایده های بن شاپیرو بود. بن می خواست از طرف شرکت یه ماشین استیشن به تارا بده، که مصادف شد با زمانی که تارا داشت کم کم فکر می کرد زندگیش داره توسط بقیه اداره میشه. واسه همینم با این کار مخالفت کرد. هر چی باشه، "شرکت" همون بن بود دیگه!
    -"دیگه چیزی نمونده، میری. چند مایل دیگه بریم، می رسیم به خونه."
    -"وای تارا، عزیزم، چقدر هیجان انگیزه! فکر نکنم تا حالا مردی دست و دلبازتر از بن دیده باشم."
    تارا زمزمه کرد: "آره. بن کارفرمای عجیبیه!"
    نمی دونست چرا این قضیه واسش مشکوک می زد.
    تارا یهو یاد مارتین افتاد و لبخند زد. اون دوباره قرار اون شبشون رو به هم زده بود و مارتین از این موضوع عصبانی و بهش مشکوک بود.
    مارتین عصبانی پرسیده بود: "شاپیرو دقیقا چیکارت داره؟"
    حتی وقتی تارا ازمشکلاتش درباره ی ناتوانی میری که حالا هر روز باهاشون روبرو می شد، حرف زد، عصبانیت مارتین کم نشد: "اون هیچوقت بدون نقشه ی قبلی کاری رو انجام نمیده!"
    بعد طوری به تارا نگاه کرد که انگار تارا این نقشه رو می دونست و خودش هم توش دست داشت.
    تارا همونقدر که از کمکهای همیشگی بن خوشش نمیومد، از رفتار مالکانه ی مارتین هم بدش میومد. واسه همین با عصبانیت گفت: "از قرار معلوم اون دوست نداره کارمندهاش ناراحتی بکشن!"
    -"خیلی خوب! پس منم اعتبار بانکیمو باهاش در میون میذارم!"
    مارتین پوزخندی زد و با عصبانیت رفت.
    انگار همه ی مردها لنگه ی هم بودن. نه، این حرف اونقدرا هم حقیقت نداشت. بن شاپیرو یکم باهاشون فرق داشت. مارتین مثل گاوهای گاوبازی وحشی بود. اما تارا اینو هم می دونست که اگه خیلی بن رو عصبانی کنه، اون یه لحظه هم واسه یه تنبیه بی رحمانه تردید نمی کنه. یه چیز خاص توی بن وجود داشت، اونم نگاهش بود. بن هرگز به یه زن حس مالکانه نداشت. خوب، خودشو خیلی خیلی دست بالا می گرفت. و تارا متوجه شد این همون دلیلیه که همیشه باعث آزردگیش از بن میشه. بن زیادی از خود متشکر بود.
    مادرش یهو گفت: "ممنونم تارا. هیچکس دختری بهتر از تو نداره. می دونم چقدر سخت کار می کنی. و می دونم پدرت بهت افتخار می کنه، شما خیلی شبیه همید!"
    برای یه لحظه چشمهای تیره ی تارا پر از اشک شد، اما اون مانع سرازیر شدنشون شد. مادرش طوری از پدرش حرف می زد که انگار هنوز زنده ست و این خودش کمکی بود. تا حالا همین فکر کمکشون کرده بود و تارا می دونست در آینده هم همین فکر کمک حالشونه. تارا احساس دلپذیری داشت. یه حسی بهش می گفت با وجود بدگمانیهای زیاد مارتین، داره کار درستی انجام میده. اینکه یکی بود بهش روحیه بده و کمکش کنه، خیلی خوب بود. البته تا وقتی که این کمک از طرف بن شاپیرو نباشه.
    تارا که حس کرد مادرش توی افکارش غرق شده، بهش گفت: "بر اساس چیزهایی که بن گفت، اولین چیزی می بینی عمارت اِلردیله. با خونه هه اشتباهش نگیری، وگرنه بدجور افسردگی می گیری!"
    مادرش خندید: "تارا، عزیزم، درسته که یه زن شهری ام، اما می تونم یه عمارتو از یه کلبه تشخیص بدم! چقدر دیگه مونده؟"
    تارا تقریبا به عقب چرخید و تند پرسید: "چرا؟ درد داری؟"
    -"نه، دردم خماریه! می خوام خونه رو ببینم."
    تارا با خوشی گفت: "زودِ زود! خیلی کم طاقتی ها! فکر کنم زیادی لوست کردم."
    کنار جاده یه رود عمیق بود که آبش روی سنگهای گرد سرازیر بود و هر کدوم از موجهای کوچیکش نور خورشید رو منعکس می کرد. درختهای بلند، کناره های جاده رو پوشونده بودن و ماشین از عطر شکوفه ها پر شده بود. بعد از یه پیچ، تارا ماشین رو وارد راه وسیع بین دو ستون سنگی بلند کرد و میون چمنزار سرسبز، یه خونه رو دیدن که خیلی قدیمی و خیلی خیلی زیبا بود.
    تارا که صداش یهو گرفته بود، گفت: "عمارت اِلردیل."
    اون اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشت و یه جورایی ترسوندش. اون عمارت ثروت، قدرت و مقام بن شاپیرو رو به رخش می کشید. تارا احساس خفگی می کرد، حس می کرد گیر افتاده! اون خیلی امیدوار بود که میری از خونه خوشش نیاد. نمی خواست اینقدر نزدیک بن باشه، نمی خواست این قدر زیر دینش باشه. اون چشمهای پر تمسخر یه خطری رو توی خودشون داشتن که تارا نمی تونست بی خیالش بشه.



    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  18. 2 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),اشرف (۰۳-۰۱-۱۳۹۱)

  19. #10

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,851 در 887 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    میریام که نگاهش روی عمارت مات شده بود، با بهت زمزمه کرد: "چقدر با شکوهه!"
    تارا قبل از اینکه درختها جلوی دیدشو بگیرن، گفت: "انگار خود بهشته!"
    و یه فرشته ی نگهبان خیلی ترسناک هم توی این بهشت زندگی می کرد. تارا با دیدن خونه ی بن و تصور اون به دور از مسائل مربوط به شرکت، یهو به طور غریزی احساس کرد باید بیشتر از خودش مراقبت کنه. دلش می خواست ماشینو برگردونه و سریع از اونجا خارج بشه.
    -"وای تارا! اینجا چقدر دوست داشتنیه! من اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم."
    تارا از کابوسی که توش بود بیرون اومد و متوجه شد به خونه رسیدن و مادرش هم خیلی خوشحاله.
    -"انتظار داشتم یه کلبه ی کوچیک و ویرون با دیوارهای فروریخته ببینم. فکرشم نمی کردم همچین جای دوست داشتنیی رو ببینم. اینجا واقعا بزرگه!"
    چشمهای تارا روی صورت خندان مادرش به گردش در اومدن و احساس کرد راه فراری نداره. اون هرگز نمی تونست چیزی رو از مادرش دریغ کنه و هیچ وقتم نمی خواست ناامیدش کنه. می دونست حالا که میری از اینجا خوشش اومده، حتما پیشنهاد بن رو قبول می کنن.
    میری با خوشی زیادی که مسلما از تارا بیشتر بود، پرسید: "با خودت فکر کردی بن پیشنهاد یه آلونک رو بهمون میده؟"
    -"حالا توش رو هم ببین، بعد اینقدر ذوق کن!"
    تارا توی دلش دعا می کرد: "وای، خدا کنه خونه نمور و کثیف و دلگیر باشه!"
    احساس می کرد با پاهای خودش توی تله افتاده و هیچ چیزی نمی تونست این حس غریزی رو ازش دور کنه.
    -"خوب، حالا وقتشه پیاده بشی!"
    تارا صندوق عقب رو باز کرد و ویلچر تاشویی رو که مخصوص بیرون از خونه بود، ازش خارج کرد.
    تارا حالا دیگه بلد بود چجوری مادرشو از ماشین به ویلچر و برعکس انتقال بده. البته مادرش هم زن درشتی نبود؛ اون مثل تارا ظریف بود و استخون بندی قشنگی داشت. اما چون بدنش لَخت و سنگین بود، تارا مجبور شده بود یاد بگیره که بدون فشار و زور زیاد مادرشو اینور اونور کنه.
    -"تارا باغچه رو نگاه کن! ببین چه خوشگله!"
    تارا می تونست ببینه. باغچه ی بزرگ از گلهای بهاری و یاسهای زرد شاداب پوشیده شده بود. هر چیزی هم که شکوفه بارون نبود، روی خودش جوونه داشت. بوی درختچه های یاس که باغچه رو پر کرده بود، با عطر شکوفه های درختهایی توی اطراف خونه که از عمارت اِلردیل جداش کرده بودن، مخلوط شده بود. احساس خاصی تردید رو توی تارا از بین برد. هر چی باشه، اونجا خیلی زیبا بود.
    خونه که درست مثل عمارت، از سنگ ساخته شده بود، با اون پنجره های وادارداری که نور خورشید رو منعکس می کرد، خیلی خواستنی به نظر می رسید. تارا صندلی مادرشو تا نزدیک در ورودی برد و یهو یادش اومد که نمی تونن داخل خونه رو ببینن. اون از بن کلید نگرفته بود؛ و حالا که خوب فکر میکرد، بن هم کلیدی بهش تعارف نکرده بود!
    -"تارا، ببین جلوی در سراشیبی داره! من می تونم خودم برم بیرون و بیام تو! وای تارا، حق با بن بود. اون خیلی خیلی باهوش و مهربونه. الان می خوام بهت اعترافی بکنم. از اینکه ژانت میومد و ازم مراقبت می کرد، متنفر بودم. اگه نقشه ی بن رو عملی کنیم، من دیگه نیازی به ژانت ندارم."
    تازا همونجور ایستاده بود و طوری به سراشیبی نگاه می کرد که انگار مظهر شیطانه. بن از دیروز تا حالا اونقدری وقت نداشت که بتونه اینو بسازه. تابلو بود که آدمی با نفوذ بن هم نمی تونه این کارو بکنه. اون از هفته ها، شایدم ماهها قبل همچین نقشه ای داشت. تارا احساس کسی رو داشت که توی تله افتاده.
    تارا به خودش اومد و از پنجره به توی خونه نگاه کرد و از اونچه که دید دهنش باز موند. میری هم بدجور می خواست داخلو ببینه، اما تارا توان بلند کردنش رو نداشت. از قرار مجبور بود برای گرفتن کلید به عمارت بره و با بن شاپیرو روبرو بشه. میری اینو درک نمی کرد. قرار بود واسه هیچی بیان تا اینجا و الان هیچی نشده مادرش عاشق اینجا شده بود. تارا بدون اینکه یه دونه تیر هم شلیک کنه، توی این دوئل باخته بود!
    صدایی که از کنار دروازه به گوش تارا رسید، از قبل هم عصبانیترش کرد. صدایی شیطانی و یکم سرخوش، که تارا به خوبی می شناختش. هر جایی که این صدا رو می شنید، تشخیصش می داد. تارا دستهاشو مشت کرد، یه لبخند مصنوعی زد و سرشو برگردوند و بن رو دید که سلانه سلانه به سمتشون میومد. حتما از بین درختها قدم زده و تا اینجا اومده بود. و واقعا زمان بندیشم حرف نداشت. تارا فقط وقت کرد مبهوت بشه و احساس ترس کنه. درست مثل همیشه!
    اون حالا بن شاپیروی توی آی اس تی نبود؛ فرق کرده بود، اصلا بدتر شده بود. اون کت و شلوار شیک اداری جاشو به جین سیاه و یه سوئیتشرت مشکی داده بود. حالا بزرگی هیکلش و قدرت بدنیش از همیشه بیشتر خودشو نشون می داد؛ آستینهای سوئیتشرتش رو تا زده بود که ساعدهای قویشو نمایش میدادن و جین تنگش پاهای ورزیده و باریکش رو به رخ می کشید.
    تارا که سرشو به طرف بن برگردونده بود، یهو احساسات توش فوران کرد. همونجور ایستاد و جوری به بن خیره شد که انگار موجودی غیر واقعی می بینه. تارا با خودش فکر کرد واقعا هم غیر واقعیه! برای اولین بار متوجه شد که بن دقیقا چیه، یه مرد ورزیده و خوش تیپ. مردی که می تونه هر زنی رو از پا در بیاره. بن تا حالا هیچوقت به نظرش اینقدر خطرناک و دلفریب نمی رسید. وقتی میری بن رو دید، صورتش از خوشحالی برق زد.
    صورت تارا سرخ شد. بن هم فهمید! اون متوجه همه چیز میشد. تارا با ناراحتی که توی وجودش احساس می کرد، باز دستهاشو مشت کرد.




    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  20. 2 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    azars (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),اشرف (۰۳-۰۱-۱۳۹۱)

 

 
صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا رمان مانند فلسفه يا علم؛معرفت بخش است؟
    توسط shadi.d.h در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۲-۰۶-۱۳۹۲, ۱۸:۰۸
  2. واکاوی در رمان
    توسط معصوم در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۱۰-۱۸-۱۳۹۰, ۲۰:۲۶
  3. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۹-۰۹-۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
  4. نگاهی به رمان «از طرف او »
    توسط sama33 در انجمن نقد و نظرسنجی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۴-۰۷-۱۳۸۹, ۲۳:۲۴

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •