مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16
  1. #1

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض رمان هم قفس | ساناز فرجی | تایپ



    فصل اول


    بازم صندوق پست خالیه!

    گاهی وقتا آدم انتظارهایی داره که برای خودش هم گنگ و ناشناسه!احساس تعلق به چیزی که مال تو نیس؛تقریباٌ یک سال بود که هراز چندگاهی که در پست رو باز می کردم نامه اون ناشناس اونجا بود.ولی یک سال و نیم از آخرین نامه گذشته بود و هر روز صندوق پست من خالی بود.تقریبا می شه گفت به نامه ها عادت کرده بودم؛برای همین هر موقع اسمی آشنا می شنیدم یا مکانی آشنا می دیدم چشمم دنبال کسی می گشت که در طی یک سال سنگ صبورش بودم,رفیقش,هم قفسش!

    اولین باری که نامه اش به دستم رسید خوب یادمه؛چند روزی بود که درگیر اسباب کشی به آپارتمان کوچیکم بودم.تازه توی خونه مستقر شده بودم که آقای افشار,صاحبخونه ام,کلید صندوق پست رو بهم داد.وقتی صندوق رو دیدم نامه ای که چند روز از تاریخش گذشته بود در اون بود,به مقصدی آشنا,ولی از سوی یک ناشناس,برای یک دوست,یک رفیق.

    اوایل فکر می کردم شاید یکی از همسایه ها دستم انداخته.خب این چیزا یک کمی طبیعیه,دختر جون,خونه مجردی و....زیاد توجه نکردم,ولی کم کم به نامه ها عادت کردم,یه چیز خاصی توی نامه ها می دیدم که منو به سمت خودش می کشید.

    بعد از مدتی تلاش من شروع شد,خیلی سعی کردم از طریق پست فرستنده نامه ها رو پیدا کنم ولی هر تلاشی بی فایده بود,نامه ای که آدرس هیچ فرستنده ای نداشت کمکی به من نکرد.به مکانهایی که توی نامه ازش اسم برده شده بود سر زدم,دانشگاه تهران جنوب,تریا کلبه...و کلا تمام جاهایی که نویسنده ازش حرف زده بود.منتها همش تیرم به سنگ می خورد.اون اواخر دیگه پی اش رو نگرفتم.نامه ها هم دیگه یکسال ونیم بود که به دستم نمی رسید.شاید شوخی تلخی با من شده بود و شاید همه اش یه بازی بوده؟!ولی من ناخواسته کنجکاو شده بودم,نا خواسته وارد بازی شده بودم که شدیدا علاقه مند به دونستن انتهاش بودم.

    صدای تلفن منو از توی افکارم بیرون کشید.

    _بله؟

    _سلام دخترم ,افشار هستم.

    -سلام آقای افشار,خانواده خوبن؟

    -ممنونم,هیوا جان شرمنده,آپارتمان آقای کمالی رو دیدی؟

    -بله,خیلی مناسب بود,اگه براتون زحمتی نیست قرار بذارین که بریم قرارداد ببندیم.

    -روی چشم,به خدا ازت خجالت می کشم,قبلا که بهت گفته بودم,شهریور عروسی سعیدمه,سعید و خانومش هم می خوان از اول ماه کم کم خونه رو رو به راه کنن و وسایلشون رو بچینن,باور کن اگه مجبور نبودم قدمت روی چشم همونجا می نشستی.

    -خواهش می کنم آقای افشار,این حرفا رو نزنین.به امید خدا تا آخر همین برج خونه رو خالی می کنم.

    -پس من با آقای کمالی هماهنگ می کنم.فعلا خداحافظ .

    -خداحافظ.

    باید از این خونه می رفتم و شاید این خواست خدا بود.ولی نامه ها.. شاید اون دیگه نامه ننویسه؟!یک سال و نیم بی خبری این پیغام رو داشت که خیالم رو راحت کنه,ازش خبری نمی شه. اصلا دلم نمی خواست وقتی از اون خونه می رم نامه هاش پاره یا سوزونده بشه.

    دو روز تعطیلی و خونه موندن باعث شده بود که حسابی کلافه بشم. بلند شدم واز توی کتابخونه نامه ها رو آوردم؛روی راحتی لم دادم و یه سیگارروشن کردم.



    سلام

    نمیدونم اسمت رو چی بذارم ؟!رفیق یا سنگ صبور؟!دوست دارم هم قفس صدات کنم,چون دارم توی قفسی زندگی می کنم که توش تنهای تنهام و حالا می خوام توام توی این قفس توی این تنهایی شریک من باشی.راستش نمی دونم کی این نامه رو می خونه,یه مرد یا یه زن؟ولی هر چی که هست برای من یه رفیقه؛نمی دونم چرا شروع به نامه نگاری کردم؟!ولی من خیلی تنهام,آدمی با کوله باری از غم که حرف دلش رو نتونه به کسی بگه,طبیعیه که مثل من به همچین کاری دست بزنه.من آدم کم حرفی نیستم,ولی از اول زندگیم دلم نمی خواست با کسی درد و دل کنم,خصوصا از وقتی این همه فاجعه توی زندگیم اتفاق افتاده اصلا دلم نمی خواد حرف دلم رو به کسی بزنم.

    هنوز یک سالم نشده بود که مادر و برادرم توی یه تصادف کشته شدند.وقتی مادرم مرد من توی بغلش بودم,پدرم تقریبا دو سال بعد از فوت مادرم ازدواج کرد.رویا جون, نا مادریم,خیلی با من مهربونه,ولی از وقتی فهمیدم که مادر واقعی من نیست نتونستم مثل یه مادر دوستش داشته باشم.سه سال ونیمه بودم که ارژنگ و سپیده به دنیا اومدن,اونا دوقلوان,من و ارژنگ از بچگی همیشه با هم دعوا داشتیم,برعکس رابطه ام با سپیده همیشه خوب بود.وقتی ارژنگ و سپیده دیپلم گرفتن پدرم فرستادشون آمریکا.خیلی اصرار داشت که من هم برای ادامه تحصیل برم ولی من نمی تونستم مادرم و بیژن رو تنها بذارم,تنها کسی بودم که حداقل ماهی یک بار می رفتم سر خاکشون.بعد از رفتن سپیده و ارژنگ من بیش از پیش تنها شدم.پدرم زیاد نمی خنده,همه اش کارخونه اس یا با دوستاش می ره مسافرت,برای بستن قرارداد های آن چنانی,شب ها خیلی دیر میاد خونه, یا این که اصلا نمی یاد.هیچ وقت با ما مسافرت نکرده و من فکر می کنم بود و نبودش توی خونه زیاد جلب توجه نمی کنه.

    بزرگ ترین دلخوشی رویا توی زندگی رسیدگی به سر و وضع خونه و خودشه.همش یا در حال خرید کردنه یا به آرایشگاه رفتن.هر ماه قیافش تغییر می کنه وبا گرفتن رژیم های وحشتناک اجازه نمی ده که حتی یک کیلو اضافه وزن پیدا کنه.عقیده داره که با این کارا هیچ وقت پدرم رو از دست نمی ده.رویا بعد از رفتن بچه هاش رفت و آمدش رو با دوستاش بیشتر کرد,اونا اکثرا دوره دارن,توی این دوره ها هم کارای خنده داری می کنن مثل فال قهوه ,غیبت,کف بینی,تخمه شکستن,شایعه پراکنی.واقعا این خانوما چه موجودات عجیبی ان؟! هیچ وقت نمی شه اونا رو شناخت.به نظر من هیچ کدومشون شخصیت ثابتی ندارن.

    خلاصه توی این شرایط من از همیشه تنها تر شدم ,پدر و رویا فکر می کنن که با بودن پول و خونه و ماشین تمام احتیاجات یک انسان حل شده اس.ولی من خیلی چیزای دیگه می خواستم,به وجود پدرم احتیاج داشتم,به حرفاش به دلگرمی های پدرانه اش که همیشه ازم دریغ کرد. شاید هفته ها می گذشت و نمی دیدمش.

    تو همین گیرو دار بود که تصمیم گرفتم رابطه ام رو با دوستام بیشتر کنم.حدودا سه سال بود که دیپلم گرفته بودم و دوستای دبیرستانم یا شهرستان دانشجو شده بودن یا ازدواج کرده بودن. تنها کسی که در دسترسم بود کامران بود.همسایه مون بودن. من و کامی از بچگی با هم همبازی بودیم.کامی خیلی بچه شیطونی بود ,یک سال از من بزرگ تر بود ولی توی یه مدرسه بودیم,سال دوم دبیرستان بودم که اخراجش کردن,وقتی دبیرستانی شدیم رابطه مون کمرنگ شد, چون کامی همیشه با بچه هایی می جوشید که مثل خودش بودن برای همین بعد از اخراجش از دبیرستان زیاد نمی دیدمش, فقط فهمیدم که درسش و ول کرده.پدرش توی وزارت نفت کار می کرد, خواهر و برادر نداشت برای همین از هر نظری که فکرش رو بکنی تامین بود .خیلی سر کش بود, خونواده اش حریفش نمی شدن برای همین ولش کردن به امان خدا.یه روز تازه از خرید برگشته بودم که دیدمش,داشت با ماشینش ور می رفت.

    -افشین!

    -سلام کامی.

    کامی-چه کاره ای امروز؟

    افشین-بی کارم.

    کامی_میا یی بریم یه دوری بزنیم؟!

    افشین_آره اتفاقا بدم نمیاد.با ماشین من بریم؟

    کامی_نه,با ماشین من می ریم.

    ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و با کامی زدیم بیرون.

    کامی_شنیدم سپیده و ارژنگ رفتن.

    افشین_آره,چند ماهی می شه.

    کامی_تو چرا نرفتی؟

    افشین_همین جوری.

    کامی_خری دیگه اینجا موندی که چی؟عشق و حالم که نمی کنی,بگم واسه اون موندی.بالاخره دیپلم گرفتی؟

    افشین _خیلی وقته تو چرا ادامه ندادی؟

    کامی_بی خیالش,دنیا رو عشقه,الوات باش تا کامروا باشی.

    افشین_کاش لااقل دیپلم می گرفتی.

    کامی_ولِلِش با با,بگیرم که چی بشه؟جمال پول و عشقه,دانشگا مانشگا چه خبر؟تو که درس خون بودی.

    افشین_این دو سه ساله اصلا حوصله درس خوندن نداشتم.شاید امسال برای دانشگاه بخونم.

    کامی _بی خیال پسر خوب,بری دانشگاه که آخرش چی بشه؟بگن طرف دکتره ؟یا مهندسه,بذار در کوزه آبش و بخور.بچسب به بابات. از صدتا دانشگا بهتره.

    کامی خیلی بد رانندگی می کرد سرعت ماشینش خیلی بالا بود.صدای ضبط رو تا ته برده بود بالا و صدا به صدا نمی رسید. توی خیابون به هر دختری که می رسید تیکه می نداخت .با صدای بلند,طوری که صدامو بشنوه گفتم:

    -کامی بس کن چی کار داری می کنی؟یه ذره آروم تر برو کمتر چشمات و بچرخون.

    کامی_بابا افشین بی خیال,مثل اینکه اصلا تو باغ نیستی ها؟پسر خب ما جوونیم باید حال کنیم.نمی شه کز کنیم گوشه خونه,وقتی این روزا رفت چی؟بگیم جوونیمون چی کار کردیم؟

    افشین_هر چیزی حدی داره کامی,اگه این جوونیه ,من اصلا نمی خوام جوونی کنم,بی خیال ما شو.

    کامی_خاک تو سرت!تو چی می خوایی از تنهایی و گوشه گیری؟بس کن افشین از تو لاکت بیا بیرون,از پولای بابا جونت استفاده کن,بفهم اطرافت چی می گذره ,پس فردا پشیمون می شی ها!از ما گفتن بود بعدا نگی نگفتی؟!

    افشین_خیلی خب از تو گفتن ولی از من نشنیدن,من این کاره نیستم,گفتم که ,هر چیزی حدی داره,با من که میایی یه کم رعایت کن.اگه نمی تونی هم می تونیم اصلا با هم بیرون نیایم.

    کامی ضبط رو کم کرد.

    کامی_نوکرتم,ای به چشم ,بابا ناسلامتی عمریه رفیقیم!هر چی تو بگی.

    خلاصه اون روز گذشت.من و کامی دیگه بیشتر هم دیگه رو می دیدیم.من فقط برای فرار از تنهایی به کامی پناه می بردم.البته هیچ وقت با هم درد ودل نمی کردیم چون اصلا من آدمش نبودم در ثانی کامی طرز فکرش از من جدا بود و هر حرفی رو به باد مسخره می گرفت.کم کم منم مثل خودش شدم .به قول کامی می خواستم بزنم به رگ بی خیالی.

    کامی مهمونی زیاد می رفت .منم با خودش می برد.تو اون مهمونی ها همه کار می کردن,هر کاری که فکرش رو کنی.اوایل اصلا با جمع جور نبودم ولی سعی کردم باشم .نمی خواستم به خاطر کم حرفی و سکوتم کامی منو تنها بذاره.دلم نمی خواست برگردم تو لونه ام.اون خونه جز تاریکی و سیاهی و تنهایی هیچی برام نداشت و دیگه از تاریکی وتنهایی می ترسیدم.در عوض تو مهمونی ها,همه اش موزیک بود و رقص,خنده و آواز, خلاصه بی خیالی.

    هر چی رفتارم تغییر می کرد کامی رابطه اش باهام بهتر می شد.تو یکی از مهمونی ها بود که با غزاله آشنا شدم.شلوغ بود و پر هیاهو,از همون نگاه اول به دلم نشست.قد بلندی داشت با موهای مواج بلند که همیشه روی شونه هاش می ریخت.راستش از اولش مجذوب چشمای گیراش شدم ولی من کجا و اون کجا؟زیادی دختر راحتی بود ,مشروب می خورد,مواد مخدر مصرف می کرد,و کاملا از معیار های من دور بود.در نتیجه هیچ وقت سعی نکردم بهش نزدیک بشم.

    -اسم من غزاله س ,چرا تو تراس نشستی؟...چند باری می شه که با کامی می بینمت,با هم رفیق فابریکید؟

    افشین_آره.

    غزاله_چه کم حرف؟آدم مثل تو ندیدم,دخترا خوب دور و برت رو می گیرن ولی مثل این که تو باغ نیستی ؟چرا استفاده نمی کنی ؟جوونی,خوشگلی,خوش تیپی,از همه مهمتر ,بچه مایه داری.این همه حسن! حیفت نمیاد؟

    _زیاد اهلش نیستم.

    _ اهل چی نیستی؟خوشگذرونی؟از غم و غصه اضافی خوشت میاد؟چند سالته تو؟

    _بیست و یک سال.

    _آخی!هنوز کوچولویی !درس می خونی؟

    _نه هنوز نرفتم دانشگاه,شاید سال دیگه.

    _بی خیال دانشگاه شو,می خوایی با مدرک لیسانس تو آژانس کار کنی؟یا بری تو پیتزا فروشی؟حیف این سال های عمر نیست که با درس خوندن هدر بره؟بیا!بگیر بکش.

    سیگارو از دستش گرفتم و رو شن کردم.

    _این چیه؟سیگار نیست.

    _چرا پس افتادی؟امل بازی در نیار,می بردت اون بالا..

    بعد با دستش به آسمون اشاره کرد.

    نمی دونم چرا کشیدم.شاید به خاطر این که به قول غزاله امل بازی در نیارم و ضایع نشم این کارو کردم.ولی خود خواسته تو چاه افتادم.دیگه تا صبح نفهمیدم چی شد؟!فقط چیزای گنگی می دیدم,اصلا نمی فهمیدم کجام یا دارم چی کار می کنم.وقتی به خودم اومدم صبح شده بود. سرم تیر می کشید و به شدت سنگین شده بود.کسی دور وبرم نبود.پیش خودم می گفتم من کجام ؟کامی کو؟بچه ها کجان؟چه بلایی سر من اومده؟تو همین فکرا بودم که غزاله از حموم اومد بیرون,فقط یه روبدوشامبر سفید تنش بود.

    _بیدار شدی؟چقدر دیر؟

    _این جا کجاس غزاله؟کامی کو؟

    _این جا خونه منه ,دیشب اومدیم یادت نیست؟

    _نه..نه...من هیچی یادم نمی یاد.

    داشتم دیوونه می شدم .غزاله اومد کنارم نشست ودستش رو گذاشت روی شونه ام.

    _نترس,من پیشتم,اوایل این جوری می شی ولی کم کم به کشیدنش عادت می کنی.این ریختی پریشون نمی شی.

    سریع از جا بلند شدم.

    _غزاله من باید برم.

    _خب برو,کسی جلو تو نگرفته,ولی نمی خوایی قبل از رفتن...

    و بعد کمر روبدوشامبرش رو باز کرد,خدای من این دختر چی کار می کرد؟بدون کوچکترین حرف و حرکتی سریعا اون جا رو ترک کردم...

    اون مهمونی و اتفاقی که بعدش افتاد آخر بدبختی های من نبود.این جا قصه زندگی من تموم نمی شه ,بلکه تازه شروع می شه.اون مهمونی و مهمونی های بعدی ادامه پیدا کرد,بازم من اون زهر ماری رو کشیدم و بازم وقتی به خودم اومدم دیدم که ساعت هاست که چیزی به خاطرم نمی یاد و حواسم مختل شده.خود خواسته پا توی مردابی گذاشتم که اراده ای برای بیرون اومدن ازش نداشتم. نه می شد که ازش بیرون اومد و نه می خواستم.تا جایی پیش رفته بودم که هم به اون مهمونی ها عادت کردم,هم به اون لعنتی هم به وجود غزاله.

    چندین ماه به همین منوال گذشت,من وغزاله اکثرا با هم بودیم,یا مهمونی بودیم ,یا خرید ,یا رستوران,توی خونه مشکلی نداشتم,کسی بهم نمی گفت که کجا می ری؟یا چرا می ری؟نمی دونم چی شد که پدر نگران حالم شد.شایدم از آبروش می ترسید؟یه روز که خودمو توی اتاق حبس کرده بودم بدون این که در بزنه اومد تو.

    _بشین می خوام باهات حرف بزنم.

    روی تخت دراز کشیده بودم,بلند شدم و لبه تخت نشستم,پدر صندلی میزم رو عقب کشید و روش نشست.خیلی عصبی بود,سرخ شده بود.

    _من ورویا متوجه یه چیزای غیر عادی شدیم.از تو اتاق تو بعضی وقتا بوهای عجیبی می یاد,داری چی کار می کنی؟جریان اون دختره بی سر و پا چیه؟رویا چند روز پیش با هم دیده بودتون می گه سر و وضع درست و حسابی نداره,تو اکثر شب ها کجایی؟

    _چه عجب شما یاد من افتادین ؟هفت هشت ماه زمان کمی نیست.هشت ماهه که از تو اتاق من بو می یاد,هشت ماهه که با غزاله آشنا شدم و شب ها دیر می یام خونه یا این که اصلا نمی یام.تازه یادتون افتاده؟تازه منو دیدین؟شما اصلا کجایین؟سرتون تا کی مشغول کارای خودتونه؟کی می خوایین متوجه من بشین؟منم تو همین خونه زندگی می کنم؟بابا به خدا غیر از شما یه نفر دیگه هم تو این خونه زنده اس,نفس می کشه ,قلبش می زنه,از وقتی یادمه همین طوری بی تفاوت بودین,منودرک کن پدر ,من پسرتم,گوشه ای از وجودت,البته اگه کارخونه وجودی ازت باقی گذاشته باشه.

    بلند بلند حرف می زدم انگار منتظر یه تلنگر بودم تا درد دلم رو فریاد بزنم,اصلا نمی دیدم کسی که روبروم نشسته پدرمه ,پدر از شدت عصبانیت بلند شد وفریاد کشید:

    _این چه طرز حرف زدنه؟پسره مزخرف,کارت به جایی رسیده که سر من داد می کشی؟بی شرم من پدرتم,صبح تا شب برای آرامش شماها سگ دو می زنم.یه نگاه به دور وبرت بنداز,دیگه چی می خوای که تا سه شماره برات آماده نکرده باشم؟برو زیر دستهای خودتو نگاه کن,ببین تو چه بدبختی زندگی می کنن؟!وا..ما هم جوون بودیم ولی از این غلطا نمی کردیم ,از بس نا مربوط کشیدی حالیت نیست داری با پدرت صحبت می کنی.از امروز حق نداری پا تو بذاری بیرون.

    بلند شدم و سوئیچ رو گرفتم جلوش و گفتم:

    _بیا,اینم ماشین.ولی نمی تونی منو توی خونه حبس کنی.بذار محبتی رو که تو ازم دریغ کردی بیرون خونه پیدا کنم,تنهام بذار,از همه تون بدم می یاد.

    پدر با خشم سیلی محکمی به صورتم زد و در به کوبید و رفت بیرون.وقتی پدر رفت یک لحظه پیش خودم فکر کردم که اصلا کار درستی نکردم ولی وقتی درد سیلی پدر رو روی پوستم احساس کردم با خودم گفتم حقش بود.

    گستاخی که با پدرم کردم و سیلی محکمی که ازش خوردم کافی بود تا دیگه اون احترام ازبین ما کنار بره و من گستاخ تر و بی بند و بارتر بشم .درسته که دیگه ماشین نداشتم یا پول از پدرم نمی گرفتم ولی اون قدر پس انداز داشتم که چند ماهی کفاف خرجم رو بده ,کامی هم بود,با ماشین اون می رفتیم تفریح می کردیم,غافل از این که با خرج بالایی که برای خودم تراشیده بودم پولهام همون یکی دو ماه اول تموم شد. غزاله اصلا رعایت نمی کرد,یا این که می دونست میونه ام با پدرم خراب شده و نمی تونم ازش پول بگیرم همه اش به خرج من مهمونی می گرفت یا خرید می کرد و منو می برد رستوران.مصرفم هم زیاد تر شده بود,تقریبا روزی ده نخ می کشیدم.بعد از این که پول هام تموم شد چشم دوختم به کامی.شبها خیلی کم می رفتم خونه,اکثرا پیش کامی و غزاله بودم.دو سه ماه گذشت.رفتار غزاله با من روز به روز بدتر می شد,دیگه مثل سابق باهام گرم نبود.

    غزاله_افشین من امشب مهمون دارم باید بری.

    _برم حالت خوبه؟خب مهمونت می یاد دور همیم ,ایرادی داره؟

    غزاله_تو نمیشناسیش ,بهتره بری,با من لج نکن.

    _ولی ما دوستیم غزاله,همیشه و همه جا باهمیم,این مهمون کیه که من نباید بشناسمش؟

    غزاله_دهنتو ببند خسته ام کردی,الان سه ماهه اسیر تو شدم,پا می شی میایی این جا که چی؟تاوان چی رو دارم پس می دم؟خرج خودم کم بود ,خرج تو هم اومده روش.

    _پس مشکل پوله؟من که هیچ وقت تو رو لنگ نذاشتم,همین الان زنگ می زنم کامی برات بیاره.

    غزاله_بی خود دلت رو خوش نکن,کامی دیگه به تو پول نمی ده,خودش یکی دو روز پیش بهم گفت تا حالاش هم کلی بدهکاری,ما که محکوم نیستیم جور تورو بکشیم.

    _ولی منو کامی رفیقیم,بارها شده که اون پول نداشته من کمکش کردم همیشه وضع من این جوری نمی مونه.

    بلند شدم و سریع شماره کامی رو گرفتم.

    _الو کامی,من یکم پول می خوام,غزاله یه چیزایی می گه,تو بهش گفتی که دیگه به من پول نمی دی؟نمی خوام پولهاتو بخرم,بهت بر می گردونم,تو که می دونی وضعیت من چیه؟پس رفاقتمون چی؟

    کامی_رفاقت کیلویی چند برادر من ؟الان دو ماه پول تو جیبیت رو از من می گیری,بابای من که سر کنج نیست.پاشو برو با بابات آشتی کن اون وقت رفاقت سر جاش می مونه.

    _کامی این همه مردونگی که ازش دم می زدی همین بود؟الو..الو..

    کامی تلفن رو قطع کرد.غزاله به چارچوب در تکیه داده بود و تماشا می کرد.بعد با بی تفاوتی گفت:

    _دیدی افشین خان؟دیدی گفتم؟پاشو پسر خوب وسایلت رو بردارو برو.

    _ولی غزاله من .. من بهت عادت کردم,تکلیف دوستی مون چی می شه؟

    غزاله _هر دوستی ,یه جایی و یه وقتی تموم می شه,مثل دوستی منو تو که از همین امروز تموم می شه,عهد نکردم که تا ابد با هم باشیم.

    _ولی تو مال منی,نمی تونم حتی فکرش رو هم بکنم که با کس دیگه ای باشی.

    غزاله صداش رو بلند کرد وگفت:

    _مگه شوهر منی که داری برام تصمیم می گیری؟هر چی بود تموم شد.

    _تو چطور می تونی این قدر راحت این حرفا رو بزنی؟

    غزاله_خیلی راحت تر از اون چیزی که تو فکرش رو بکنی. حالا زود تر جل و پلاست رو جمع کن,مهمون دارم.

    بلند شدم ,بازوهاش رو به حالت عصبی گرفتم وگفتم:

    _مهمونت کیه؟می خوام بدونم,باید بدونم,پسره؟..بهت گفتم پسره؟

    غزاله بازوهاش رو از دستم بیرون کشید و فریاد زد:

    _آره پسره,به تو چه؟بس کن,چی از جونم می خوای؟برو گمشو ,برو.

    دیگه چیزی برام نمونده بود که اونجا بمونم,همه چیز تموم شد,به همین راحتی,غزاله و کامی فقط دو ماه بی پولی منو تونستن تحمل کنن,چند لحظه گنگ به اطرافم نگاه کردم,این انتهای بدبختی بود که برای خودم ساخته بودم.وسایلم رو جمع کردم وبدون هیچ حرفی از پیش غزاله رفتم.

    چند ساعتی توی خیابونا قدم زدم,فکر کردم به خودم,به این که چقدر به وجودم آسیب زدم؟!چقدر از لحظه های قشنگ زندگیمو از دست دادم؟!چه یادگیری هایی که می تونستم تو اون یک سال به دست بیارم ولی خودم مانع شدم؟!با ذهن آشفته و محیط زشتی که برای خودم به وجود آورده بودم از همه چیز عقب مونده بودم.هیچ کس رو نداشتم نمی تونستم به خودم اجازه بدم که برگردم خونه.اون موقعی که با پدرم گستاخانه صحبت می کردم اصلا به این چیزها فکر نمی کردم اون مواد لعنتی اون قدر توی مغزم رو پر کرده بود که هیچی حالیم نبود.چرا تو دو سه ماهی که از خونه دور بودم به این موضوع فکر نمی کردم که کار اشتباهی کردم؟شاید به این خاطر که هرموقع داستان دعوای اون شب رو برای بچه ها تعریف می کردم همه کلی تشویقم می کردن «بابا ای وا...»,«دمت گرم,چه جراتی داری!»,«این پدر و مادر ها حقشونه که باهاشون این جوری حرف بزنن»

    این حرفا هیجان منو بیشتر می کرد به داستان آب وتاب بیشتری می دادم,پدرم رو جلوی دوستام می کوبیدم زمین و خودمو می بردم بالا ,همه اینا باعث شده بود که به عمق اشتباهم پی نبرم.اسیر یه مشت رفیق تو خالی شده بودم و سریعا رنگ عوض کردم.از خودم بدم می اومد,از خودم متنفر شده بودم,تمام چیزایی که جلوی دید باز منو گرفته بود از تو مخیله ام کشیدم بیرون,غرور,تنهایی,دوستای بد,حشیش.

    ساعت ها طول کشید تا با خودم کنار آمدم.تا صبح با خودم جنگیدم ,یه شب تمام,تو خیابونها پرسه زدم,مرتکب اشتباه بزرگی شده بودم و خودم رو یه گناهکار می دیدم .باید از نو شروع می کردم,با خودم گفتم هیچ وقت دیر نیست,تا حالا هم کلی عقب افتادم,نباید بذارم بقیه لحظه هام نابود بشه,تو دلم فریاد می زدم؛« خدایا منو ببخش ,منو از خودت دور نکن,آرامش رو به قلب من برگردون ,به من امید به فردا بده تا بتونم مشکلات رو کنار بذارم,اشتباهاتم رو جبران کنم,گناه کردم,توبه می کنم,منو ببخش ,ببخش...»

    صبح بود که برگشتم خونه,وقتی کلید انداختم و رفتم تو حیاط رویا داشت سوار ماشین می شد که بره بیرون .دوید اومد جلو و بغلم کرد.

    رویا_اومدی افشین؟نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود ,تو مثل بچه منی,خیلی روزا می رفتم تو اتاقت و گریه می کردم ,درسته که مادرت نیستم ولی بوی تنت رو می شناسم. تو رو خدا دیگه نرو.

    دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. بغضم گرفته بود,محکم بغلش کردم.

    _دیگه نمی رم رویا جون,قول می دم,من خیلی با شما ها بد کردم, منو ببخش,جوونی کردم, خام بودم,نفهمیدم من از روی شما و پدر شرمنده ام رویا جون.

    خونه برام حال و هوای غریبی داشت.احساس امنیت می کردم,عین پرنده ای که از دست یه عقاب شکاری به لونه اش پناه می بره,رویا و علی و نرگس عین پروانه دورم می چرخیدن.علی آقا و نرگس زن و شوهرن,مدت هاست که با ما زندگی می کنن,علی آقا باغبونه و نرگس تو کار های خونه به رویا کمک می کنه, علی آقا سن زیادی نداره ولی همیشه به چشم پدر دومم بهش نگاه می کنم. مرد زحمت کشی که به خاطر خونواده اش حاضره هر کاری بکنه,برای من قابل تقدیره.

    نصف شب بود که پدر اومد ,منو رویا رو صندلی های حیاط نشسته بودیم و حرف می زدیم .منتظر بودم که پدر بیاد و ازش عذر خواهی کنم.وقتی منو دید چند لحظه ایستاد و تو چشمام نگاه کرد.سرم رو انداختم پایین و بهش سلام کردم .بدون این که جواب بده رفت تو خونه.بعد از چند دقیقه رفتم تو کتابخونه تا باهاش صحبت کنم.همیشه وقتی میاد خونه دو,سه ساعتی مطالعه می کنه. راستش اصلا روم نمی شد با هاش حرف بزنم,یه کمی هم غرور بی جا باعث شده بود که عذر خواهی از پدرم برام سخت باشه ولی به هیچ کدوم از این احساسات توجهی نکردم.

    در زدم ,هیچ جوابی نداد ,حتما می دونست که منم.رفتم تو و در رو بستم. پشت میزش نشسته بود و سرش تو کتابش بود ,حتی سرش رو بالا نیاورد تا نگاهم کنه.حق داشت,هر کاری کرده بود یا هر اخلاقی که داشت پدرم بود,من رفتار زشتی در قبالش کرده بودم.

    _پدر,من از شما معذرت می خوام, هر چی سرزنشم کنید حق دارید,من تو این یک سال خیلی اشتباه کردم,به خاطر فرار از یک بد به بد تر پناه بردم.فقط از شما می خوام منو ببخشید. هر کاری بخواهید می کنم,اون لعنتی رو گذاشتم کنار,غزاله هم دیگه تو زندگیم نیست,درسته که بازم تنها شدم ولی این تنهایی سگش شرف داره به زندگی که من برای خودم درست کرده بودم.همیشه فکر می کردم شما درقبال من گناهکارید ولی حالا می فهمم که گناهکار واقعی منم پدر.برای فرار از تنهایی بهشون پناه برده بودم,لحظه های قشنگ زندگیمو تباه کردم,دیگه نمی ذارم تکرار بشه,تلافی می کنم,من تو این یک سال خیلی چیزا یاد گرفتم.می خوام درس بخونم و برم دانشگاه,می خوام همون پسری بشم که همیشه آرزو داشتید.روح مادرم به خاطر کارهایی که کردم در عذابه,با این کار حتما ازم راضی می شه,پشتم رو خالی نکنید پدر ,من همیشه به شما و به تکیه گاهی مثل شما احتاج دارم. فقط ازتون می خوام که بهم فرصت بدید. خواهش می کنم.

    پدر همچنان سرش تو کتاب بود و حرفی نمی زد .از اتاق بیرون اومدم,بغضم ترکید.بعد از گفتن این حرف ها احساس کردم دلم گرم شد.نمی دونستم عکس العمل پدر چیه ولی همین که همه حرف هام رو بهش گفته بودم امید تو قلبم زنده شده بود.

    باید از فردا شروع می کردم.فردا؟نه فردا خیلی دیر بود,از همون شب باید شروع می کردم.رفتم تو انباری وقتی که کاملا هوا روشن شده بود دیگه تمام جزوه ها و کتاب های دبیرستانم رو تو دو تا جعبه جمع کرده بودم.وقتی کتاب ها رو روی میز تحریرم چیدم از دیدنشون وحشت کردم.

    ولی تصمیمی بود که گرفته بودم و باید اجرا می شد. قبول شدن یا نشدن برام مهم نبود,مهم این بود که بعد از اون بی اراده گی,درس خوندن می تونست یه کمی اراده ام رو قوی کنه.

    اولین کار جمع کردن کامپیوتر و تلویزیون و غیره بود.باید محیط اتاقم رو برای درس خوندن آماده می کردم,بعد از اون نوبت خاموش کردن تلفن همراهم بود,به مدت هشت ماه,و در نهایت قطع کردن خط تلفن اتاق.

    حدودا چهار سال از دیپلم گرفتنم می گذشت,اوایل درس خوندن خیلی خیلی سخت بود,حسابی پشتم باد خورده بود ولی وجود انگیزه های مثبت,اون هم برای خودم نه برای هیچ کس دیگه, تمام وجودم رو گرفته بود.به هیچ نیرویی اجازه نمی دادم که جلوی انگیزه قوی منو بگیره.خودمو توی اتاقم حبس کرده بودم,خوشبختانه هیچ کس مزاحمم نمی شد,حتی اگه نمی تونستم درس بخونم از توی اتاق بیرون نمی رفتم.نمی خواستم دو هوائه بشم.روزهای اول افکارم جمع نمی شد.خیلی وقت ها کشیده می شدم به حشیش ولی جلوی خودمو می گرفتم.بدجوری کلافه ام می کرد.شنیده بودم که وابستگی روانی زیادی تولید می کنه ولی من از اون قوی تر بودم.باید اینو به خودم ثابت می کردم. خیلی وقت ها به غزاله فکر می کردم ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که حتی ارزش فکر کردن رو هم نداره.

    بعد از چند روز سر و کله کامی پیدا شد.خوشبختانه به همه سفارش کرده بودم که نمی خوام هیچ کس رو ببینم.یکی یکی بچه ها تماس می گرفتن ولی رویا دست به سرشون می کرد.می دونستم حالا که با پدرم آشتی کردم دوباره کامی اومده سراغم و به بچه ها می گه که یکی یکی با من تماس بگیرن.خوشبختانه بعد از مدت کوتاهی سر و صدا خوابید و من افتادم رو روال درس خوندن.

    غزاله فقط یک بار تماس گرفت,اونم چهار ماه بعد از جدائیمون,از شانس بد خودم گوشی رو برداشتم,آخه سر شام بودیم.نمی خواستم دوباره وارد زندگیم بشه,ارتباط با غزاله برای من جز پسروی چیزی نداشت در صورتیکه من دیگه داشتم فقط به پیشرفت فکر می کردم. اعتراف می کنم که وقتی که صداشو شنیدم یکهوتمام بدنم گرم شد.بهم حق بده ,من تشنه محبت بودم,ولی نذاشتم که این حالت من به غزاله سرایت کنه,و به این ترتیب غزاله هم تیرش به سنگ خورد و دوباره همه چیز آروم شد.اون شب بعد از شنیدن صدای غزاله تا صبح خوابم نبرد.شاید دلم براش تنگ شده بودیا شایدم....نه نمی دونم.....ولی یه حال عجیبی داشتم.کم کم سعی کردم به اتفاق های گذشته کمتر فکر کنم.اون یک سالی که گذشته به اندازه ده سال برام تجربه داشت.یعنی اون موقع فکر می کردم تجربه داشته!

    هفت ماه تموم درس خوندم. روزی هشت,نه ساعت مفید؛تمام اتاقم پر شده بود از ورق و جزوه و تست و کتاب,ده روز مونده بود به کنکور دیگه چیزی نخوندم.رویا می گفت باید ذهنت آروم باشه.سعی می کردم فقط به چیزای خوب فکر کنم.دیگه نظرم عوض شده بود,من باید قبول می شدم,باید.

    چند روز قبل از امتحان وقتی از خواب بیدار شدم دیدم سوییچ ماشینم رو میزمه.کار پدر بود.خوشحال شدم,این کار پدر نشونه آشتی مجدد بود فهمیدم که منو بخشیده,تو اون چند ماه جز سلام و خداحافظی کلامی بینمون رد وبدل نشده بود.

    هر چی به روز کنکور نزدیک تر می شدم اضطرابم شدیدتر می شد. امتحان رو که دادم راضی بودم ولی دلم شور میزد. خب این طبیعی بود.بعد از امتحان یکراست رفتم سر خاک مادرم و بیژن.مدت ها بود که نرفته بودم. وقتی رسیدم سر خاک مادرم دلم بد جوری گرفت.یه دل سیر حرف زدم و اشک ریختم.وقتی برگشتم خونه رویا منتظرم بود.

    _اومدی افشین؟چطور بود؟

    _عالی بود!اگر خدا بخواد قبولم.

    _پس از حالا بگیم آقا مهندس دیگه؟!

    _نه رویا جون,جلو جلو نرید,حالا کو تا جواب دانشگاه!

    _این چند ماه خیلی خسته شدی,یه برنامه واسه خودت بریز.

    _پدرت فردا شب مهمومن داره,یه ذره خرید دارم,می تونی بری یا خودم برم؟

    _نه خودم می رم ولی یکی دو ساعت دیگه,فعلا خسته ام.

    _خیلی خب برو استراحت کن.

    اتاقم خیلی به هم ریخته بود.نمی دونستم با اون همه کتاب و جزوه چی کار کنم.تصمیم گرفتم جمعشون کنم.اگه قبول نمی شدم بازم سال دیگه شانسم رو امتحان میکردم. اگه جمعشون می کردم در صورت قبول نشدن ضربه بدی بهم می خورد.همین که فکر می کردم باید یک سال دیگه برای رفتن به دانشگاه زحمت بکشم ,درک قبول نشدن رو راحت تر می کرد.همون موقع بلند شدم و از خونه زدم بیرون.می خواستم قبل از خرید یه ذره تو شهر بگردم.رفتم پارک نیاوران.پدرم همیشه می گفت که مادرم منو بیژن رو می برده اونجا.از فکر این که مادرم یه روزی توی این پارک با بچه هاش می گشته آرامش بهم می داد.خیلی وقت ها برای رسیدن به این آرامش می رم اونجا. دلم برای مردم تهران تنگ شده بود.هیچ وقت سعی نکرده بودم بهشون توجه کنم ولی امروز این کار رو کردم. پیرمرد بستنی فروش ,بچه های مشغول بازی,اون طرف دو تا دوست,این طرف یه زن وشوهر....روحیه خیلی خوبی داشتم.

    از اونجا رفتم پاساژ گلستان,قدم می زدم و مردم رو تماشا می کردم.تو حال خودم بودم که یکی زد رو شونه ام.برگشتم,کامی بود,تعجبی نداشت,خیلی وقتا می اومد گلستان,اونجا براش مثل یه پاتق بود.یکی از دوستاش هم اونجا بوتیک داشت,همیشه به هوای اون می اومد گلستان,یه دختر هم همراه کامی بود,خیلی خوش تیپ بود ولی آرایش غلیظی داشت.

    _سلام رفیق.

    _حیف رفیق!

    _خوبی افشین؟می بینم که کدورت ها رو دور ریختی و بامردم آشتی کردی!چه عجب از این ورا؟دلمون برات تنگ شده بود.

    فقط نگاهش کردم.چطور می تونست اون طور بی تفاوت باشه؟اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده.

    دختری که همراهش بود با لحن بدی سلام کرد.از طرز حرف زدنش و وحشیانه آدامس جویدنش معلوم بود چی کاره اس!از این جور دخترا دور بر کامی زیاد بودن.جواب سلامش رو خیلی کوتاه دادم.کامی که از برخورد من بدش اومده بود سعی کرد جو رو دوستانه کنه.

    _اسم این خانوم عسله,از دوست های قدیمم.

    بعد رو به عسل من رو معرفی کرد.

    _افشین یکی از بچه های نیک روزگاره,نمی دونی چه روزایی با هم داشتیم؟!بچه ها می شناسنش قبلا خیلی با ما رفیق بود,ولی حالا مثل این که یه ریزه با ما قهرکرده.چرا همچین نگاش می کنی؟....خیلی با حاله نه؟ولی بی خودی به خودت وعده نده,خام هیچ کس نمی شه...

    بعد یه چشمک به من زد.

    عسل دستش رو به طرف من دراز کرد و با صداییکه سرشار از ناز بود گفت:

    _از آشنائیت خوشوقتم.

    نگاهی بهش کردم و به دستش که به طرف من دراز کرده بود,بعد نگاهی به کامی کردم که منتظر ایستاده بود,نه,دیگه نمی خواستم تو چاله این پسر بیفتم.یه خوش و بش ساده ممکن بود دوباره شروع بدبختی های من باشه.بدون معطلی خداحافظی کردم و رفتم.کامی پشت سر هم صدام می کرد.

    _افشین؟..افشین؟..چی شد؟چرا رم کردی؟

    ازشون دور شدم.خوشحال بودم که دیگه هیچی بین منو کامی نیست.عسل حتما طعمه تازه ای برا من می شد.این دخترا رو خوب شناخته بودم.یه جورایی مثل غزاله بودند.زود رفتم از تو حیاط پاساژ خرید کردم و رفتم تو پارکینگ,می خواستم سریع تر از اون جا برم,از کامی بعید نبودکه دوباره مچم رو بگیره.اصلا حوصله نداشتم باهاش سر و کله بزنم.از پارکینگ که در اومدم تلفنم زنگ زد.

    _بله.

    _سلام,شناختی؟

    _نخیر,شما؟

    _عسلم,کجا غیبت زد؟!هر چی می گردم پیدات نمی کنم,هنوز تو پاساژی؟

    پیش خودم گفتم؛«عجب گیری کردیم ها!چه غلطی کردم اومدم این وری؟»ولی مگه می شد که هیجا نرم,هیچ کاری نکنم تا گیر کامی نیفتم؟شاید باز داشتم آزمایش می شدم؟

    _چیزی می خوایی؟

    _کامی کار داشت رفت می تونی منو برسونی خونه؟

    _نه,متاسفم,من کار دارم,الانم تو ماشینم دارم می رم خونه.

    _خواهش می کنم افشین,همین الان دور بزن و برگرد,من منتظرت می مونم.

    _نه.

    _ولی یه آقای محترم هیچ وقت عذر یه خانوم رو نمی خواد.

    خندیدم و گفتم:

    _منم اونقدر شعور دارم که عذر یه خانوم رو نخوام.

    کلمه خانوم رو طوری ادا کردم که یعنی یه خانوم, نه تو!

    _خب پس می تونیم یه قرار واسه فردابذاریم, نظرت چیه؟

    _متاسفم ,من نمی تونم بیام.

    _من از تو خیلی خوشم اومده,کامی هم کلی ازت تعریف کرد.می تونیم بیشتر باهم آشنا بشیم.

    _ولی من اصلا از شما خوشم نیومد.اصلا دلم نمی خواد وقتم رو بیخود تلف کنم.دیگه با من تماس نگیر.

    تلفن روقطع کردم.امان از دست کامی!دوباره داشتم گرفتارمی شدم.وقتی به این راحتی شمارمو داده به عسل پس آش خوشمزه ای برام پخته.نمی دونستم از جونم چی می خواد؟کم کم داشتم به زندگی فعلیم عادت می کردم.دوست نداشتم دوباره پای کامی و دوستاش به زندگیم وا بشه.به خودم قول داده بودم.

    تا وقتی برسم خونه چندین بار عسل زنگ زد و من ناچار شدم تلفنم رو خاموش کنم.با علی آقا کیسه های خرید رو بردیم تو.رویا تو آپزخونه بود.

    _سلام افشین جان,اومدی؟یه دختر از نیم ساعت پیش تا حالا سه بار تماس گرفته,مثل این که کار مهمی باهات داره.می گفت تلفنت خاموشه.اسمش رو نگفت.می گفت از دوستای قدیمش هستم.طرف کیه؟

    یعنی کی بود؟من دوست قدیمی نداشتم!حدس زدم که باید عسل باشه,چیز عجیبی نبود,پیدا کردن شماره خونه براش مثل خوردن یه لیوان آب بود.

    _نمی دونم رویا جون,من دوست قدیمی ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم,حتی اگه کار مهمی داشته باشه,خودتون گوشی رو بردارین,هر کی بود بگین من نیستم.

    رفتم تو اتاقم,اعصابم خرد بود.بعد از امتحان می خواستم چند روزی آرامش داشته باشم که نشد.می خواستم سریعا به کامی زنگ بزنم و تکلیفم رو باهاش روشن کنم.تلفن همراهم رو روشن کردم.چند لحظه فکرا مو جمع کردم که چی بگم که تلفن زنگ خورد.

    _بله؟

    _الو،افشین,رسیدی خونه؟چرا تلفن رو قطع می کنی؟

    _ببینید عسل خانوم,من اون کسی نیستم که فکر می کنی. دست از سر من بردار خب؟

    _من باید امشب ببینمت....وا,چرا جواب نمی دی؟من الان دارم میام خونه تون .

    یکهویی هول شدم.

    _خونه مون؟

    _آره مگه با پدر و مادرت مشکل داری؟

    _من اصلا نمی فهمم که تو چی می گی؟میام خونه تون یعنی چی؟من نمی خوام تو رو ببینم,بین ما چیزی نیست.

    _بین دو تا غریبه هیچ وقت چیزی نیست,درست می گی,ولی خودشون کم کم باعث می شن یه چیزایی به وجود بیاد,من میام.

    _تو هم دیوونه ای هم خیلی پرو,گفتم که نمی خوام ببینمت.دست از سرم بردار.

    تلفن قطع شده بود,داشتم بیخودی داد می کشیدم.زود شماره کامی رو گرفتم.

    _الوکامی,منم افشین.

    _به به سلام رفیق.

    _حیف رفیق که به تو بگن,چرا شماره منو دادی به این دختره؟

    _کی؟عسل؟بابا طرف اسیرت شده تو نمیری.نمی خواستم شماره تو بدم ,طفلی زیاد اصرار کرد.به جان تو مجبور شدم.

    _دیگه چه خوابی برام دیدی؟

    _خواب؟من مدت هاست که خواب نمی بینم.دختره خیلی تاپه,خر نشی از دستش بدی.اصلا با دخترایی که تا حالا دیدی فرق می کنه.غزاله رو می ذاره تو جیب کوچیکه اش.من فقط می خوام بهت محبت کنم.وقتی امروز دیدمت که از خونه زدی بیرون فهمیدم دوباره با زندگی آشتی کردی.باور کن عسل دختر خوبیه,مگه اشکالی داره باهاش دوست بشی؟شاید ازش خوشت اومد؟

    _سر تا پاش اشکاله.ببین کامی هر چی بوده,بین من,تویا غزاله تموم شدورفت.دیگه نمی خوام این یکی روبه جون من بندازی,فهمیدی؟اگه دختر خوبیه ارزونی خودت,من الان کلا تویه دنیای دیگه سیر می کنم,دیگه دور شماها رو خط کشیدم,دیگه نمی خوام اشتباه کنم.حالا هم زود به این دختره زنگ بزن و بگو طرف من پیداش نشه.فهمیدی؟

    _بابا بچه مثبت؟!؟این قدر تند نرو,ما تا حالا هر کاری کردیم...

    ارتباط را قطع کردم,اصلا حال و حوصله این پسره رو نداشتم.چرا راحتم نمی ذاشتن؟بلند شدم و رفتم حموم,می خواستم به هیچی فکر نکنم.یک ساعتی زیر دوش موندم و وقتی از حموم بیرون اومدم رویا اومد تو اتاقم.

    _افشین,بدو بیا پایین ,همون دختره اومده,همون که زنگ زده بود,با تو کار داره؟!

    _وای تو رو خدا یه جوری دکش کن بره,من اصلا حال و حوصله اش رو ندارم.دسته گل کامرانه رویا جون,یه کاری بکن.

    _اِوا,نمی تونم دستش رو بگیرم پرتش کنم بیرون که!از اون هاس؟!اگه بدونی چه رویی داره.به این راحتی ها دست بردار نیست,تو بیا پایین,ولی خیلی سرد باهاش رفتار کن,امشب که گذشت از فردا تو به تلفن هاش جواب نده,منم به علی آقا و نرگس می سپارم که هر وقت اومد جلوی در خونه,به قول ارژنگ امشی ش کنن.

    دوتایی به هم خندیدیم.رویا جون رفت پایین ,منم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین.توی سالن نشسته بود,یه بلوز سفید و یه شلوار جین هم تنش بود,وقتی رسیدم داشت سیگار می کشید تا منو دید انگار صد ساله منو می شناسه,بلند شد و اومد طرفم:

    _سلام افشین جون,اومدی؟مادر جون گفتن شما حمومی,عافیت باشه.

    مادرجون؟چایی نخورده پسر خاله شده بود.با بی تفاوتی از کنارش ردشدم روی صندلی روبروی رویا نشستم.رویا جون نگاهی به عسل کرد,عسل که از رفتار سرد من جلوی رویا مثلا خجالت کشیده بود با حالت لوسی گفت:

    _می بینی مادرجون,هیچ وقت نمی خواد جلوی بقیه با من مهربون باشه,باید شکایتش و پیش پدرش بکنم.

    رویا نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره,ولی من داشتم حرص می خوردم,عسل یکبند حرف می زدنمی دونم چه جوری روش می شد که در حضورخود من از جانبم دروغ بسازه؟!

    _این چند ماهه همش کارش شده نا مهربونی,راستش چند ماه پیش می خواستم بیام دیدنتون منتها افشین نمی ذاشت,می دونست که اگه شما رو ببینم حتما شکایتش رو می کنم.چند بار پیشنهاد داد یواشکی بریم محضروعقد کنیم ولی من بی خانواده نیستم مادر جون که بدون اجازه اون ها برم محضر,تازه من دخترم ,اجازه پدرم شرطه,همه اش بهش می گم توکه این قدر برای ازدواج با من عجله داری پاشو بیا خواستگاری,ولی تو گوشش نمی ره,میگه روم نمی شه به بابام بگم,گفتم ایرادی نداره,من می گم.واسه همینم امروز سر زده اومدم پیش شما.منو افشین از جونمون همدیگه رو بیشتر دوست داریم.طاقت یک ساعت دوری هم رو نداریم.روزی صد بار با هم تلفنی حرف می زنیم.من دختر قانعی هستم.عروسی آنچنانی نمی خوام که باباش مخالفت کنه,یه عروسی ساده,تو همین باغ خونه تون کافیه,من,افشین رو دوست دارم,تو رو خدا کاری کنین ما به هم برسیم...

    خلاصه که عسل یه ریز حرف زد و سیگار کشید.تازه از همه جالب تر این بود که هراز گاهی نگاهم می کرد و سرش رو تکون می داد یعنی ناراحت نباش من خودم درستش می کنم.دلم می خواست بلند شم و دندون هاش رو بریزم تو حلقش,خیلی عصبی بودم ولی رویا بهم اشاره کرد که آروم باش و فقط گوش کن.

    بالاخره عسل دو,سه ساعت حرف زد و در کمال وقاحت برای شام پیش ما موند.وقتی خیالش راحت شد که تو دل رویا جون جا باز کرده و پاش به خونه ما بازشده رفت.رویا هم خیلی قشنگ براش فیلم بازی می کرد.بعضی وقت ها باورم می شد که واقعا ازش خوشش اومده.

    _افشین,تو رو خدا همه حرفاش دروغ بود؟

    _باور کنین رویا جون,من که الان هشت ماهه پامو از خونه بیرون نذاشتم,من امروز اولین بار بود می دیدمش,نمی دونم چه جوری روش شد این حرفا رو بزنه.

    رویا_خیلی پررو بود.می گفت یه عروسی کوچولو تو همین باغ خونه تون,چرا بعضی ها دیگران رو ابله فرض می کنن؟نترسید دروغ هایی که می گه لو بره رو آبروریزی بشه؟

    _اینا دیگه آبرو ندارن که نگرانش باشن.

    _از من به تو نصیحت مادر,این دختره ول کن معامله نیست,از اوناس که یه نفر رو پیدا می کنن تا خودشونو به طرف بندازن تا یه چیزی گیرش نیاد دست از سرت برنمی داره.

    _می گی چی کار کنم رویا جون؟

    _از من می شنوی بلند شو برو شمال تا آبها از آسیاب بیفته,اگه تهران بمونی مجبوری خودتو تو خونه حبس کنی.

    _فکر بدی نیست.گوشیم رو هم با خودم نمی برم,اگه کاری داشتین تماس بگیرین ویلا.

    _آره این جوری بهتره.تو که حداقل دو ماه باید منتظر جواب دانشگاه بمونی,شمال بهتره بهت خوش می گذره.هم یه آب و هوایی عوض می کنی,هم خستگی این چند ماه از تنت در می ره.

    _می شه اول به پدر بگید,دلم نمی خواد دیگه قبل از این که پدر بدونه کاری کنم.

    _باشه,امشب بهش می گم,البته اگه بیاد خونه.

    جمله آخر رو با تاکید خاصی گفت که هر دو خندیدیم.فردای اون روز صبح خیلی زود رفتم شمال,می خواستم تا سر وکله اون دختره پیدا نشده در برم.ظهر نشده بود که رسیدم.آقا حیدر تازه از دریا برگشته بود.سرایدار اونجاست,چند تا ویلا دستشه و ازشون مراقبت می کنه.همسرش چندین ساله فوت کرده وتنهاس.دلخوشی آقا حیدر بچه ها و نوه هاشن که هفته ای دو سه بار بهش سر می زنن.در رو برام باز کرد و کلید ها رو داد دستم ورفت



  2. #2

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    بازم تنها شدم ولی این بار به تنهایی احتیاج داشتم.دلم می خواست با خودم وخدای خودم خلوت کنم.به دور از مشغله دنیا.صبح ها که بیدار می شدم کنار ساحل قدم می زدم ,روی سنگ ها می نشستم و به امواج بی قرار دریا نگاه می کردم.غروب ها می رفتم و توی شهر می گشتم و شب ها روی بالکن ویلا می نشستم و شعر می خوندم.شعر های شاملو رو خیلی دوست دارم ,شعرهاش بهم آرامش می ده.روزهای لذت بخشی بود,تا اون روز فکرش رو هم نمی کردم که بتونم یه روزی از تنهایی لذت ببرم.همیشه جنبه های منفی ش رو دیده بودم.ولی دیگه وضع فرق کره بود.دیگه دوست داشتم هم مثبت فکر کنم هم مثبت باشم.

    حدودا یک ماه گذشت طی تماسی که با خونه داشتم فهمیدم که عسل بارها تماس گرفته و رفته دم در خونه که هر بار دست به سر شده.رویا می گفت که هم تماس هاش کم شده و هم رفت وآمدهاش.

    خدا رو شکر کردم که به خیر گذشت .یه شب که خیلی بی تاب شده بودم و اصلا خوابم نمی برد رفتم روی بالکن و یه سیگار روشن کردم .کتاب شعرهام روی میز بود.یکی رو برداشتم غرق خوندن بودم که در زدن.خیلی تعجب کردم.اون وقت شب کی می تونست باشه؟سریع رفتم ودر رو باز کردم,نمی تونستم باور کنم,سپیده رو بغل کردم,اشک تو چشمام جمع شده بود.نمی تونم بگم که چقدر از دیدنش خوشحال شده بودم.

    _تنهایی داداشی؟

    _تو کی اومدی ایران؟

    _دیروز صبح با فرامرز اومدم.

    _فرامرز؟

    _وا؟مامان بهت چیزی نگفته؟ما با هم نامزدیم,اومدیم ایران عروسی کنیم.

    _تنها اومدی شمال؟

    _نه,مامان و فرامرز هم هستن.

    همون موقع رویا و فرامرز که برای اولین بار می دیدمش,دیدم که با وسایل اومدن جلو,سلام واحوالپرسی کردیم و توی بردن وسایل کمکشون کردم.رفتیم تو وگفتم:

    _خیلی خوش اومدین,من نمی دونستم دیروز اومدین ایران وگرنه می اومدم فرودگاه.

    _خواهش می کنم ,سپیده خیلی از شما تعریف می کرد,خیلی مشتاق دیدارتون بودم.

    _ممنونم,سپیده همیشه به من لطف داره,اون خواهر خوبیه ولی مطمئن نیستم که همسر خوبی هم باشه.

    سپسده معترضانه گفت:

    _نیستم فرامرز؟

    _چرا هستی بر منکرش لعنت.

    با دلخوری ظاهری گفتم:

    _سپیده چرا زودتر بهم نگفتی که قصد ازدواج داری؟

    سپیده لبخند زد و پاسخ داد:

    _دو سال پیش با فرامرز آشنا شدم.با یکی دو نفر دیگه اونجا شرکت دارن,منم تو شرکتشون استخدام شدم.فرامرز خیلی وقته آمریکا زندگی می کنه, کم کم کار به این جا کشید که عروسی کنیم.دو هفته پیش تصمیم گرفتیم بیاییم ایران ,دیروز هم اومدیم.آخر ماه دیگه عروسی می کنیم.

    _چه با سرعت,مبارکه .امیدوارم زندگی خوبی رو شروع کنین,پدر چرا نیومد؟

    رویا با لحن خاصی گفت:

    _جوک می گی افشین جان؟پدرت کی تا حالا با ما مسافرت کرده که این دومین بارش باشه؟

    _درست می گین رویا جون,خب سپیده چه خبر از ارژنگ؟اون چرا با شما نیومد؟

    _طفلی سخت مشغول کاره,هنوز که نتونسته بره دانشگاه,هم درس می خونه,هم کار می کنه,نتونست بیاد ولی حالش خوب خوبه.

    _خب خدا رو شکر,ببخشید میوه نداریم,می خواستم فردا برم خرید,کاش لااقل قبل از حرکت بهم زنگ می زدین,خودمو آماده می کدم.

    _می خواستیم غافلگیر بشی.وقتی با مامان تماس گرفتم که بگم داریم می یایم ایران گفت که به علت مشکلات خاصی ,آقا شمال تشریف دارن,ما هم گفتیم که بهت چیزی نگه.

    _مشکلات خاص؟

    _آره,منظورم همون دختره عسل بود,جریان رو برای سپیده تعریف کردم,کلی خندیدیم.

    عادت رویا جونه,هیچ وقت نمی تونه حرفی رو از سپیده پنهان کنه,همیشه همه چیز رو از سیر تا پیاز براش تعریف می کنه.همه اقوام و آشنا هامون این موضوع رو به علت رابطه عاطفی عمیق اون دو تا می دونن,نمی دونم توی رابطه ای که هیچ رازی رو نتونی تو دلت نگه داری چه عمقی وجود داره؟!

    فرامرز پسر خوبیه همون یکی دو روز اول حسابی با هم جور شدیم .پسر خونگرم و زود جوشیه,با همه خیلی زود صمیمی می شه.تقریبا ده سال با هم تفاوت سنی داریم ولی اصلا نشون نمی ده.فرامرز خیلی اصرار کرد که من هم باهاشون برم آمریکا و ادامه تحصیل بدم یا کار کنم منتها من عاشقانه خاک وطنم رو دوست دارم,مردم رو دوست دارم,دلم می خواد وقتی تو خیابون راه می رم همه با هم فارسی صحبت کنن.در ضمن نمی تونم مادرم و بیژن رو تنها بذارم.پدرم رو همین طور,پدر با تمام غرور و تحکمی که داشت برام عزیز بود.می دونستم با رفتن ارژنگ و سپیده تمام امیدش به منه.تازه منتظر جواب دانشگاه هم بودم.دانشگاهی که خیلی براش زحمت کشیدم.فرامرز خیلی خوب درک کرد.شاید تنها کسی بود که بعد از شنیدن حرفهام چون و چرا نیاورد.

    از وقتی که سپیده اینا اومدن شمال بیشتر بهم خوش گذشت.می رفتیم شکار,ماهیگیری,قدم می زدیم,صحبت می کردیم,خلاصه تموم وقتمون پر بود.یک هفته اول خودمون بودیم ولی یکی دو هفته بعد مهمون داشتیم.خاله های سپیده وقتی فهمیدن سپیده اومده شمال همه سرازیر شدن .نزدیک ده,پونزده نفر بودن,حقیقتش اون چند روز زیاد خوش نگذشت.زیاد از شلوغی خوشم نمیاد.خاله های سپیده هم زیادی جیغ جیغو هستن.

    وقتی برگشتیم تهران هنوز می ترسیدم که سر و کله این دختره پیدا بشه و دوباره داستان ادامه پیدا کنه ولی خوشبختانه خبری نشد.با این که کامران رو چند روز بعد تو کوچه دیدم هیچ کدوم به هم محل نذاشتیم ولی سر وصدا خوابیده بود.خوشحال شدم که قضیه فیصله پیدا کرده.

    اواسط شهریور بود که سر گرم تدارکات عروسی سپیده شدیم.درست همون طوری که انتظارش رو داشتم. همه چیز خیلی خوب و با شکوه برگزار شد.زیباترین چیزی که تو عروسی سپیده دیده می شد عروس وداماد بودن که عاشقانه پیوند مشترکشون رو بستن.اون شب نزدیک پونصد نفر مهمون داشتیم که فکر کنم دویست نفرشون فقط دوست های رویا جون بودن.من نمی دونم این رویا جون چه جوری این همه دوست داره؟!پدرم اون شب خیلی خوشحال بود,یکی از دلایلی که اون شب به من خوش گذشت خوشحالی پدر بود.قبلا که گفته بودم پدرم زیادی جدی وخشکه ولی اون شب با تمام وجود می خندید.

    شب قبل از برگشتن سپیده و فرامرز,توی اتاقم دراز کشیده بودم و داشتم سیگار می کشیدم که سپیده اومد تو.

    _سلام داداشی.

    _سلام کوچولو.

    _مزاحم نیستم؟

    _تو همیشه مراحمی.

    اومد تو درست رو بروم روی صندلی نشست.

    _فرامرز به نظرت چه جوری میاد افشین؟

    _صبر می کردی بچه دار شدی نظر من رو می پرسیدی...شوخی کردم.پسر خوبیه,امیدوارم تو زندگیتون هیچ وقت مشکل نداشته باشین.

    _تا حالا که همه چی ختم به خیر شده و مشکل حادی نداشتیم,می دونی افشین,فرامرز قبلا ازدواج کرده.

    _چی؟ازدواج کرده؟!

    _آره,خیلی وقت پیش,با یه دختر آمریکایی ازدواج می کنه,البته اینو مامان اینا نمی دونن,تو هم فعلا چیزی نگوسال ها قبل بعد از قبل بعد از یه عشق وعاشقی طولانی ازدواج می کنه ولی بعد از یکی دو سال همه چیز عوض می شه.آنیا همسر سابق فرامرز,اون زنی که اون فکر می کرده نبوده.با دوستاش هر شب می ره بیرون,الکل بیش ازحد مصرف می کنه و در نهایت کار به جایی می رسه که با یه پسر سیاه پوست دوست می شه,وقتی فرامرز اعتراض می کنه می گه متاسفم ولی من دیگه نمی تونم با تو باشم.تو مرد خوبی بودی و من روزای زیادی با تو خوش بودم ولی حالا می خوام با یکی دیگه زندگی کنم.شما رو به خیر رو ما را به سلامت.تازه اون موقع فرامرز بچه هم داشته!

    _بچه داشته؟

    _آره,اسمش مریمه ,بهش می گن ماری,چهار سالشه,قبلا با آنیا زندگی می گرده ولی الان دو ساله با فرامرز زندگی می کنه.

    _اون وقت چی؟

    _من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم,مثل بچه خودم دوستش دارم,می دونی افشین اونقدر دوستش دارم که حاضرم براش هر کاری بکنم.نمی دونم چرا ولی همیشه اونو با تو مقایسه می کنم.مامان در قبال تو بدی نکرد ولی خدایی روزهایی هم وجود داشت که مامان من و ارژنگ رو به تو ترجیح بده.

    _خب این طبیعیه ,شما بچه های واقعی اون بودین.

    _آره ولی نباید این طوری باشه,درست که یه مادربرای به دنیا آوردن بچه اش خیلی سختی می کشه ولی باید بتونه حس مادری رو اون قدر تو خودش پرورش بده که بتونه یه نامادری باشه ولی با احساسات کامل یه ملدر.

    _پس تو می خوای آزمایش خودت رو روی اون طفل معصوم پیاده کنی,ببینی می تونی واقعا براش یه مادر بشی یا نه!درسته؟

    _یه جورایی آره ,ولی نه با این جملاتی که تو گفتی.

    _اصل موضوع همینه,حالا با هر جمله ای که گفته بشه.

    _تو می خوایی منو محکوم کنی,ولی من قول می دم مادر خوبی باشم,مطمئنم که می تونم.

    _منم مطمئنم عزیز دلم.

    بلند شدم و بغلش کردم.

    _وای افشین ,نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود,اگه بگم بیشتر از ارژنگ دوستت دارم شاید باور نکنی,الهی بمیرم,بعد از رفتن ما توخیلی تنها شدی,ولی بدون که من همیشه به فکرتم,مثل همیشه.

    _میدونم سپیده,منم دوستت دارم خواهر کوچولو,تو برای من بهترینی,با دنیا عوضت نمی کنم.تو همیشه مونس من بودی وهستی.

    صورتش رو بوسیدم.خواهر بیچاره من ,فردا می رفت تا زندگی جدیدی رو شروع کنه و شاید تا مدت ها نمی دیدمش.

    _حالا به رویا جون چه جوری می خوایی بگی؟تا ابد که نمی تونی از همه مخفی کنی.

    _کم کم بهش می گم,بعد از این که رفتم.خیلی چیزا رو باید بدونه ولی فعلا وقتش نیست.راستش راجع به ارژنگ دروغ گفتم.

    _یعنی چی که روغ گفتی؟

    _اصلا درس نمی خونه,پی رفتن به دانشگاهم نیست.از همون اول که رفتیم آمریکا هم قصد درس خوندن نداشت.تو یه کلوپ کار می کنه,اینم مامان اینا نمی دونن.البته بالاخره می فهمن,ارژنگ بدجوری جو زده شده.

    _خب این حالت برای خیلی ها پیش میاد,شاید تا دوسه سال دیگه بهتر بشه!

    _شاید تو راست بگی؟!به هر حال دوست داشتم تو همه چیز رو بدونی.

    _خوشحالم که به من اعتماد کردی,مطمئن باش که حرفات پیش خودم می مونه.

    _اگه مطمئن نبودم هیچی بهت نمی گفتم.

    برام جای تعجب داشت,تا حالا ندیده بودم سپیده چیزی رو از مادرش پنهان کنه.خب بالاخره داشت وارد زندگی می شد و ناخوداگاه درس زندگی می گرفت.نمی تونستم تصور کنم که رویا بعد از شنیدن این موضوع ها چه حالی می شه.عکی العمل های رویا قابل پیش بینی نیست.تو موضوعی که هیجان زیادی داره خونسرد ویا بالعکس جایی که باید خونسرد باشه و خودشو کنترل کنه هیجان زده می شه.کار ارژنگ هم در نظرم تعجب آور نبود,ارژنگ همیشه از زندگی نرمال بدش می اومد.همیشه دنبال شر بود.کارایی می کرد که کمتر کسی می کنه.یکی از دلایلی که بی چون و چرا بلند شد ورفت آمریکا همین بود که تحت کنترل کسی نباشه.

    فردای اون شب توی فرودگاه سپیده و رویا یک ریز گریه می کردن,عجیب این که پدرم هم برای بدرقه اومده بود فرودگاه.همه مون ناراحت بودیم,دو ماه خیلی زود گذشت,خیلی هم خوش گذشت.وقتی با فرامرز رو بوسی می کردم آروم تو گوشش گفتم:

    _دختر کوچولوت رو ببوس.مواظبشم باش.

    خیلی تعجب کرد.بهش لبخند زدم,دستم رو محکم فشار داد و گفت:

    _مرسی,قول می دم.

    چند روز بعد از رفتن سپیده و فرامرز,قشنگ یادمه که یکشنبه بود داشتم با رویا برای خرید می رفتم که دیدم جلوی یه دکه روزنامه فروشی غلغله اس.

    _نگه دار افشین مثل این که جواب کنکور اعلام شده.

    _حالا؟!هنوز که وقتش نیست!

    سریع یه جا دوبله پارک کردم ورفتم جلو,چه هیاهویی بود!یکی جیغ می کشید,یکی گریه می کرد,خلاصه بلوایی بود.از روزنامه فروشی پرسیدم:

    _جواب کنکوره؟کی اومده؟

    _صبح زود.

    _حرف الف مونده؟

    _تموم شد خیلی وقته.

    _از کجا می تونم پیدا کنم؟

    _هر جا بری حتما تا حالا تموم کردن,همین جا لای جمعیت بگرد,شاید یکی داشته باشه.

    در بین جمعیت راه می رفتم و می گفتم:

    _آقا الف؟ ....الفه...؟

    دو تا پسر که روزنامه شون روپخش کرده بودن تو پیاده رو صدام کردن.

    _داداش بیا این جا,این الفه,ما که قبول نشدیم,توبگرد شاید اسمت باشه.

    نشستم و روی روزنامه خم شدم,نبود,هرچی نگاه کردم نبود.

    _نیست,اسمم نیست.

    _بابا تو که داری پس می افتی,دقیق نگاه کن,هول نشو.

    دوباره,سه باره,نبود,ازشون تشکر کردم و رفتم سمت ماشین.رویا پیاده شده بود و هیجان زده منتظر من بود.

    _چی شد افشین؟

    _نبود,به امید خدا سال دیگه قبولم.

    سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.رویا سعی می کرد آرومم کنه و بهم امیدواری بده ولی من آروم بودم.فقط همون چند دقیقه اول زیادی استرس داشتم بعدش قبول کردم که باید دوباره تلاش کنم.سال دیگه,هنوز امید داشتم.

    وقتی رسیدیم خونه رفتم تو اتاقم و روی تخت دراز کشیدم.فکرم خیلی مشغول بود,نمی دونستم باید دوباره از کجا شروع کنم.وقتی کتاب ها رو روی میز تحریرم می دیدم غمم می گرفت.مجبور بودم که دوباره شروع کنم,دوست داشتم تلاشم به نتیجه برسه,نه این که با یک بار شکست ولش کنم به امان خدا.هوا هنوز خیلی تاریک نشده بودکه پدر از پایین صدام کرد.خیلی تعجب کردم.پدر هیچ موقع اون وقت شب خونه نمی اومد.رفتم پایین.پدر و رویا جون توی اتاق نشیمن بودن و هر دو خوشحال,سلام کردم.پدر بلند شد و بغلم کرد.کارهاش برام عجیب بود.چی شده بود که پدر محبتش گل کرده بود؟!

    _تبریک می گم افشین جان,بیا دهنت رو شیرین کن.

    بعد جعبه شیرینی رو از روی میز برداشت و گرفت طرفم.با تعجب گفتم:

    _شیرینی برای چی؟

    _دانشگاه.

    _متاسفم پدر ,اسمم نبود ,قبول نشدم.

    پدر لبخندی زد و روزنامه رو از روی میز برداشت و به طرفم گرفت.

    _چرا ,بود,ایناهاش.

    روزنامه رو از پدر گرفتم.دور اسمم رو با خودکارخط قرمز کشیده بود.نمی تونم بگم چه حالی پیدا کردم.با ناباوری گفتم:

    _ولی من ..من ندیدمش.

    _حالا که می بینی,اسم خودته,آفرین پسرم,سرافرازم کردی,حالا چی قبول شدی؟

    روزنامه رو توی دست هام محکم فشار دادم.

    _باید ببینم.

    سریع از پله ها بالا رفتم.وقتی کد رو با دفترچه کنترل کردم بیشتر تعجب کردم.باورم نمیشد,بعد از اون همه سال!اون هم یه همچین رشته ای!برای خودم جای تعجب داشت چه برسه به بقیه,پدر هنوز از پایین پله ها فریاد می کشید:

    _پیداش کردی؟چی قبول شدی؟چی شد؟

    بلند داد زدم:

    _کامپیوتر جنوب تهران.

    بعد از ثبت نام هر چی به تاریخ کلاس ها نزدیک تر می شدم اضطراب بیشتری داشتم.مثل روز اولی که می خواستم برم مدرسه و رویا منو برد توی یه لوازم تحریر فروشی,محو دفترهای نقاشی و مداد رنگی ها و پاکن ها شده بودم ولی دیدم که همه بچه ها با پدر و مادرشون اومدن خرید,بدجوری دلخورشدم,با سن کمی که داشتم پیش خودم فکر می کردم,کاش منم با پدر و مادرم اومده بودم تابرای یکی از بزرگترین روز های زندگیم خرید کنم.طفلی رویا اون روز همه چیز رو خودش انتخاب کرد.ولی بعد از قبولی دانشگاه با این که سالها از کلاس اول دبستانم می گذشت مثل بچه ها رفتم و کلی برای خودم لوازم تحریر خریدم.تعجب نکن,کسی که مدت ها از مدرسه دور بوده و بعد از رهایی از یه مشکل بزرگ در نظر خودش داره به آینده ای بزرگتر می رسه حالش کمتر از من نمی تونست باشه.پدر و رویا جون خیلی خوشحال بودن,پدر به عنوان هدیه ماشینم رو عوض کرد و رویا برام مهمونی گرفت,خودم هم خیلی خوشحال بودم.

    بالاخره این طوری شد که من رفتم دانشگاه,خوشحالی های من همیشه کوتاه مدته,اینجای داستان شروع تنهایی ها و غم های منه,هنوز خیلی چشم ها در کمین من نشسته بودن تا منو از اوج سعادت به سرداب غم بندازن.آره هم قفس من,دلم یه دشت اندوه داره و یه فصل صحبت ,منتها دستم دیگه یاری نمی کنه,امروز آخرین روزی یه که دارم می رم دانشگاه,دانشگاهی که ای کاش هیچ وقت قدم توش نمی ذاشتم...

    حتی اگه هزار دفعه این نامه ها رو بخونم سیر نمی شم.کاش وقتی اولین نامه رسیده بود می رفتم و یه جوری تو دانشگاه پیداش می کردم.ولی حیف که اوایل اصلا جدی نگرفته بودم,تازه اون موقع من چیز زیادی از زندگی افشین نمی دونستم ,نمی دونستم دلیل اصلی نامه نگاریش چیه,شاید اگه زود هم اقدام می کردم به نتیجه نمی رسیدم.من حتی اسم فامیل افشین رو نمی دونستم.

    قبل از این که نامه دوم رو بخونم به مامان زنگ زدم.باید برای اسباب کشی باهاش هماهنگ می مردم.

    _الو،سلام مامان.

    _سلام مادر،خوبی؟

    _مرسی،مامان من یکی دو روز پیش رفتم آپارتمان دوست آقای افشار رو دیدم،خونه بدی نیست،فقط چون نوسازه کرایه اش یه کم بیشتره،قراره آقای افشار واسه قولنامه خبرم کنه،شما می تونین برای اسباب کشی بیایین تهران؟

    _آره مادر،حتما میایم،سوده همین هفته امتحانش تموم می شه،پدرت نمی تونه مرخصی بگیره ولی من با بچه ها میام.درس ها تو می خونی؟

    _آره می خونم.روز به روز داره سخت تر می شه.پدرم دراومده؟

    _عیب نداره،آدم وقتی می خواد یه چیز بزرگ به دست بیاره باید براش زحمت بکشه.

    _درسته،فعلا کاری ندارین؟

    _نه مادر،مواظب خودت باش.

    _سلام برسونید، خداحافظ.

    _خداحافظ.


    ویرایش توسط اشرف : ۱۲-۲۰-۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۲۶

  3. کاربر روبرو از پست مفید اشرف سپاس کرده است .

    ترنج خاتون (۱۲-۲۰-۱۳۹۰)

  4. #3

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    سلام هم قفس

    نمی دونم نامه های قبلیم رو گرفتی یا نه؟!اگه خونده باشی حتما پیش خودت فکر می کنی که چرا دارم داستان زندگیم رو مو به مو برات تعریف می کنم؟آخه دلم می خواد لحظه به لحظهاش رو بدونی،دلم می خواد تمام چیزایی رو که توی برگشت به خاطراتم یادم می یاد برات بنویسم.اون جوری حتما بیشتر درکم می کنی،بیشتر می فهمی که چی برمن گذشته و دارم چی می کشم.

    روز اول دانشگاه با مهرداد آشنا شدم.بعد از شروع اولین جلسه درس از صندلی پشت آروم زد به شونه ام:

    _سلام،اسم من مهرداده.

    _سلام،منم افشین هستم.

    _رفیق؟

    از این کلمه دیگه خندم می گرفت،کامی همیشه این کلمه رو به کار می برد.مهرداد دستش رو به طرفم دراز کرده بود،دستش رو محکم فشار دادم و گفتم:

    _رفیق.

    بعد از اتمام جلسه اول با مهرداد از کلاس زدیم بیرون.

    _نمی دونم چرا بین همه بچه های کلاس بیشتر نظرم روو جلب کردی،راستش من آدم کمرویی ام،زیاد نمی تونم دوست پیدا کنم.این اولین باره که پیشنهاد دوستی به کسی می دم،امیدوارم این چهار سال بهمون خوش بگذره.با هم شروع کردیم،با هم از این دانشگاه می ریم.

    مهرداد حق داشت،از قیافش کاملا می شد فهمید که چرا هیچ کس برای دوستی باهاش پیش قدم نمی شه.سر و وضع ظاهرش فوق العاده ساده بود،موهاش رو عین بچه درس خون ها زده بود یه طرف یه عینک ته استکانی بزرگم داشت.این جور که برام تعریف کرد همیشه سرش تو درس و کتاب بوده ،هیچ وقت با دختری رابطه نداشته،اگه هم داشته ،همون یکی دو جلسه اول به هم خورده.دلم نمی خواد این و بگم،ولی با سر و وضعی که مهرداد داشت یا با طرز حرف زدنش که همه اش از هولش تپق می زد اگه منم یه دختر بودم هیچ وقت نگاش نمی کردم.

    _می دونی افشین،بی مرام ها با دلم بد می کنن،واسه هر دختری پا پیش می ذارم جا می زنه،دلم نمی خواد دروغ بگم،شاید یه دلیلی که اومدم با تو دوست شدم اینه که از همین روز اول دخترای دانشگاه خیال کنن منم واسه خودم کسی ام که رفیقی مثل تو دارم.آخه تو خیلی به چشم میای،خیلی خوش تیپی،اصلا می دونی چیه،استیل داری.خیلی دلم می خواد مثل تو باشم.

    از سادگی مهرداد خوشم اومد،تو ذهنم بارها مهرداد رو با کامی مقایسه کردم،مهرداد اونقدر ساده بود که همه حرف های دلش رو راحت به زبون می آورد،اصلا تو رابطه اش سیاست به خرج نمی داد،در صورتی که کامی حتی برای نحوه خندیدنش از مدت ها قبل نقشه می کشید،از اون هفت خطا بود!

    _چند سالته مهرداد؟

    _نوزده سال،یک سال پشت کنکور بودم،خیلی زحمت کشیدم سراسری قبول بشم،ولی نشد،تو چند سالته؟

    _بیست و دو سال.البته یکی،دو ماه دیگه می رم تو بیست و سه.

    _چند سال پشت کنکور بودی؟

    _پشت کنکور نبودم،امتحان نمی دادم،سال چهارم دبیرستان وقتی کنکور قبول نشدم دیگه امتحان ندادم تا امسال که خدا رو شکر قبول شدم.

    _خواهر و برادر داری؟

    _آره،یه خواهر رو یه برادر،تو چی؟

    _من سه تا خواهر دارم،چهار تا برادر،همه اشون ازدواج کردن،من از همه کوچکترم،آقام حجره فرش داره،تو همین بازار تهران.خونه مون هم همین نزدیکی هاست.نیم ساعت تا دانشگاه فاصله داره،به دو دلیل وقتی کامپیوتر تهران جنوب قبول شدم اومدم،اولش به خاطر نزدیکی راه،دومش به خاطر آقام،خیلی اذیتم می کنه،عزیزم دو سال پیش فوت کرد...

    _عزیزت؟

    _مادرم،بهش می گفتیم عزیز،خیلی بهش وابسته بودم.خیلی تر و خوشکم می کردولی آقام اصلا لی لی به لا لام نمی ذاره،کاش عزیزم زنده بود.

    _خدابیامرزه.

    _مرسی،تا وقتی سایه مادر بالا سرته نمی فهمی من چی می گم،وقتی از دستش می دی تازه می فهمی چی رو از دست دادی.

    _منم مادر ندارم،درست مثل تو.ولی منو تو یه فرق بزرگ با هم داریم،تو حداقل شونزده سال،هفده سال مادر داشتی،تو بچگی با لالایی هاش خوابیدی،وقتی راه افتادی و خوردی زمین دل مادرت برات شکسته،وقتی تاتی تاتی می کردی دو تا دست پر مهر روبروت بود تا بگیرتت و تو بغلش فشارت بده،غصه خوردی باهات غصه خورده خندیدی باهات خندیده ولی من از تمام این نعمت ها محروم بودم، از تمامش.

    خلاصه این شروع دوستی منو مهردادبود.از همون روز رابطه مون صمیمی شد.اکثرا باهم می اومدیم دانشگاه و می رفتیم.روزای اول کلاس ها تق و لق بود.هر جلسه دانشجو های جدید اضافه می شدن،تقریبا یک هفته از شروع کلاس ها گذشته بود که اون اتفاق افتاد.

    یه روز بعد از اتمام کلاس داشتم وسایلم رو جمع می کردم که یه صدایی اومد.همه بچه ها به طرف صدا برگشتن.یکی از دخترا جلوی در کلاس خورده بود زمین و تمام وسایلش پخش شد وسط کلاس،چون ردیف اول بودم زود رفتم کمکش،خودش هم سریع از جاش بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش،همه انگار منتظر دیدن این اتفاق بودن تا بزنن زیر خنده.یکی دو تا از پسرا شروع کردن به متلک انداختن،دخترک بیچاره هم حسابی هول شده بود.سعی کردم به حرف های بچه ها اهمیت ندم،منتها نتونستم.

    _داشتی خودتو دربیل می کردی؟

    _هنوز بچه است داره تاتی تاتی می کنه.

    _برو اول راه رفتن یاد بگیر بعد بیا دانشگاه!

    _آخی،بچه ها اذیتش نکنین گریه اش می گریره!

    یکی از همون پسرا زود پرید و کیف دخترک بیچاره رو گرفت.

    _پاشو کوچولو،من تا دم سرویس مدرسه می رسونمت.

    دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم،بلند شدم و با یه حرکت عصبی کیف رو از پسره گرفتم وگفتم:

    _حرف دهنت رو بفهم،ناسلامتی به ما می گن دانشجو،اما قبل از این که بیایم اینجا درس بخونیم بهتره مردونگی و انسانیت یاد بگیریم.

    خودمم نمی دونم چرا اون قدر خشن شده بودم،محکم زد روی دستم و کیف از دستم افتاد.

    _اصلا تو چی کار داری؟فردین بازیت گل کرده؟

    دستش رو محکم گرفتم و همون طوری که داشتم فشار می دادم مستقیم توی چشماش نگاه کردم و گفتم:

    _از کلاس برو بیرون،دیگه هم از این مسخره بازی ها در نیار،الاقل تو محیط دانشگاه رعایت کن.از این به بعد هم دیگه از این غلط ها نمی کنی،هم با توام ،هم با رفیقات،فهمیدی؟

    همه کلاس ساکت بود.هیچ کس پا پیش نمی ذاشت.پسره که حسابی شاکی شده بود دستش رو محکم از دستم بیرون کشید و رفت.بچه ها هم یکی یکی رفتن.به خودم اومدم و دیدم فقط منو مهرداد تو کلاسیم.

    _خوش به حالت افشین،خیلی جُربُزه داری.من اگه بخوام این ریختی جلوی یکی در بیام،اون قدر مسخره ام می کنن که باید یکی بیاد از خودم دفاع کنه.

    _این طوری هم که تو می گی نیست.اگه به دعوا می رسید کتک هم می خوردم،دختره چی شد؟

    _رفت،همون موقع که دعوا داشت بالا می گرفت رفت.از خجالت سرخ شده بود،خیلی مسخره اش کردن.

    از کلاس اومدیم بیرون،مهرداد کلاس داشت ولی من باید می رفتم خونه.ده دقیقه یه ربعی تو دانشگاه با هم حرف زدیم و بعدش از هم خداحافظی کردیم.سوار ماشین که شدم تا استارت زدم یکی زد به شیشه،برگشتم یه دختر بود،شیشه رو دادم پایین.

    _بله،کاری داشتین؟

    _اسم من ستاره اس،ستاره حکمت.

    _خب.

    _می خواستم ازتون تشکر کنم،شما خیلی خوب از من دفاع کردید.خیلی از کار اونا خجالت کشیدم برای همین نتونستم توی کلاس بمونم و ازتون تشکر کنم.

    تازه فهمیدم که ستاره حکمت همون دختره بود که بچه ها مسخره اش کردن.

    _خواهش می کنم. من کارخاصی نکردم،ما باید یاد بگیریم که محیط دانشگاه با مدرسه فرق داره و توش هر بچه بازی نمی شه کرد.ما باید به چشم یه دوست به هم نگاه کنیم،نه در مورد شما،بلکه در مورد تمام بچه های کلاس.

    ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه.ناخودآگاه یادش می افتادم.صورت معصوم و زیبایی داشت،تن صداش اون قدر گرم بود که آدمو ذوب می کرد.واقعا اسمش برازنده اش بود.می درخشید،قد بلندی داشت،با پوست سفید و موهای خرمایی،چشمایی روشن و مژه های بلند،برخلاف دختر هایی که تا اون موقع دیده بودم خیلی متین و شمرده صحبت می کرد و سعی می کرد مستقیم توی چشمام نگاه کنه.وقتی که صبح ها زود تر از همیشه می رفتم دانشگاه یا وقتای بیکاریم رو تو دانشگاه می موندم،یا وقتایی که همه کار های ستاره رو زیر نظر می گرفتم و هیچ کس و هیچ چیز رو تو دانشگاه نمی دیدم فهمیدم که عاشقش شدم و زمانی که مهرداد بهم گفت که توی این یک ماه اخیر خیلی عوض شدی فهمیدم که مطمئنا عاشق شدم.

    یه روز دیدم که تو حیاط روی یه نیمکت نشسته،سعی کردم بهش توجه نکنم.رفتم روبروش روی نیمکت نشستم،محو جزوه هاش بود.منم چند تا ورق گذاشتم روی پام و ظاهرا مشغول خوندن شدم ولی زیر چشمی نگاهم به ستاره بود.هر روز اشتیاق دیدن ستاره در وجودم بیشتر می شد.چرا این طوری شده بودم؟خودمم نمی فهمیدم ستاره مورد توجه خیلی از پسرای دانشگاه بود.تو همین چند ماهی که از شروع ترم اول می گذشت کلی خاطرخواه پیدا کرده بود.شاید من عاشق زیبائیش شده بودم؟شاید اون اصلا توجهی به من نداشت؟منتها من کوچک ترین نگاه ستاره و کوچک ترین لبخندش رو پیش خودم یه جوری تعبیر می کردم،فکر می کردم بهتره یه کمی به خودم فرصت بدم،شاید فکرش از سرم افتاد؟شاید اون اصلا وصله مناسبی برای من نباشه؟ولی سریع افکار بد رو از ذهنم دور می کردم.دلم می خواست خوش بین باشم و فقط به چیزای خوب فکر کنم.به این که ستاره هم منو دوست داره.به خودم می گفتم،نگاه هاش رو نمی بینی؟لبخندهاش؟!حرکاتش؟!اصل ا اگه از من خوشش نمی یاد چرا همیشه برای جزوه گرفتن می یاد پیش من؟چرا پیش بقیه بچه ها نمی ره؟چرا تو کلاس سعی می کنه نزدیک من بشینه؟...

    همین طوری تو افکار خودم بودم که یه هویی با هم چشم تو چشم شدیم.لبخندی زد و اشاره کرد به دهنش،از خجالت آب شدم.دهنم از دیدنش باز مونده بود و حالا اون این صحنه وحشتناک رو دید.ناچار شدم لبخند بزنم،خیلی ضایع شده بودم،ولی ستاره هم بهم خندید،خیلی دوستانه،اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده،بلند شد و رفت.پیش خودم گفتم عجب کاری کردی!!طرف قشنگ فهمید خاطرخواش شدی.نمی تونستم تو دانشگاه بمونم،می ترسیدم دوباره باهاش چشم تو چشم بشم.رفتم خونه.

    تو خونه عین مرغ سر کنده بودم،دور خودم می چرخیدم،فکرم درست کار نمی کرد.دو بار دوش گرفتم تا بلکه آروم بشم ولی هیچ اثری نکرد.تا صبح یه پاکت سیگار کشیدم،پلک نزدم،خوابم نمی برد.فردای اون روز کلاس نداشتم ولی بلند شدم که برم دانشگاه.شیک ترین لباسم رو پوشیدم،حسابی به موهام رسیدم.ریش هام رو شیش تیغه کردم و ادکلن دلخواهم رو زدم.تقریبا می شه گفت با ادکلن دوش گرفتم.نگاهی با دقت توی آینه به خودم کردم و با سر ظاهرم رو تایید کردم.به نظرم خیلی خوب شده بود.راستش تمام شب رو فکر کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که برم و همه چیز رو به ستاره بگم.اون خودش حتما با گندی که دیروز زدم فهمیده بود تو دل من چی می گذره.گفتم بذار خودم رو از این عذاب خلاص کنم.این اضطراب و فکر های بی خودی داشت نابودم می کرد.

    دلم می خواست براش گل بگیرم،ولی نه،این جوری جلوی دانشگاه خیلی بد می شد.کاش براش یه کادو بخرم،نه،هنوز زوده،خلاصه تا دانشگاه فکرم به جایی نرسید.فقط تصمیم گرفتم توی ماشین بشینم و اگه دیدمش حرف دلم رو بیرون از دانشگاه بهش بزنم.

    این جوری بهتر بود.اگه اصلا اون روز نمی اومد دانشگاه چی؟فقط به خودم امید می دادم.

    وقتی رسیدم ساعت هنوز هفت هم نشده بود.پرنده جلوی دانشگاه پر نمی زد.بارون شدیدی می بارید.ماشین رو خاموش کردم و به در ورودی دانشگاه خیره شدم.سکوت بود و سکوت،فقط صدای فرهاد از تو ضبط ماشین شنیده می شد،صدای فرهاد رو خیلی دوست دارم.

    می بینی صورتم و تو آینه با لبی خسته می پرسم از خودم...

    کم کم رفت و آمد شروع شد.همه رو زیر نظر داشتم،برف پاک کن ماشین یکبند کار می کرد.لحظات انتظار خیلی لحظات سختیه.چندین بار کاست رو از اول گوش کردم.دو،سه ساعتی گذشت،شروع کردم به سبک وسنگین کردن افکارم،تمام رفتار های ستاره رو توی این یکی دو ماه برسی کردم،دختر ساکتی بود،زیاد با بچه ها نمی جوشید،فقط با یکی دو تا از دخترای همکلاسی مون روابطش دوستانه تربود.ستاره با من یا مهرداد هم جز یکی دو تا جمله چیزی نمی گفت،همیشه ساده می اومد دانشگاه،ساده لباس می پوشید،ساده آرایش می کرد،توی رفتارش با پسرا محتاط بود،از جمع های شلوغ پرهیز می کرد.همه کاراش برام مقبول بود.دقیقا همون کسی بود که توی رویاهام دنبالش می گشتم.چشم های درشت و نگاه گیراش یه لحظه آرومم نمی ذاشت.فکر نمی کردم هیچ وقت نسبت به یه دختر اون قدر احساساتی بشم.تو فکر بودم که مهرداد سوار ماشین شد.

    _سلام،امروز که کلاس نداری،اینجا چه کار می کنی؟این بارون هم حسابی منو خیس کرده.

    خنده ام گرفت،عین موش آب کشیده شده بود.شیشه عینکش بخار کرده بود.عینکش رو برداشت وشروع کرد به پاک کردن.

    _امروز می خوام بهش بگم مهرداد.

    _بهش بگی؟به کی؟چی رو می خوای بگی؟

    _به ستاره،ستاره حکمت،همه چیز رو می خوام بهش بگم،بدجوری رفته تو مغزم مهرداد،می خوام امروز تکلیفم رو یک سره کنم.

    _پس این همه مدت فکر ستاره اس که این جوریت کرده؟!

    _آره،خیلی به هم ریختم.یک ماه و نیمه که عین خوره داره می خورتم.ازش خوشم اومده،همون دختریه که همیشه تو ذهنم بوده،تو نمی دونی امروز میاد یا نه؟

    _از کجا باید بدونم؟

    _خیلی می ترسم مهرداد،نمی دونم چراولی استرس دارم.

    _استرس واسه چی؟مطمئن باش وقتی بهش بگی بی چون و چرا قبول می کنه،کی از تو بهتر؟خیلی از دخترای همین دانشگاه فقط منتظرا یه نیم نگاه بهشون بکنی،از خداش هم باشه،اصلا نگران نباش نهار خوردی؟از ظهر گذشته بیا بریم یه چیزی بخوریم.

    _نه،من از این جا تکون نمی خورم،باید منتظر باشم.

    _باشه تا تو این جایی من می رم از توی دانشگاه دو تا ساندویچ بزرگ می خرم.

    مهرداد پیاده شد و رفت.بارون اونقدر شدید شده بود که تا دم در دوید.با چشم بدرقه اش کردم،وقتی از نظرم محو شد،یه عده از دانشجو ها از در اومدن بیرون،وقتی از هم پراکنده شدن ستاره رو دیدم،چتر داشت برای همین آروم می رفت.با خودم گفتم ؛«کی رفته تو که من ندیدمش؟»

    باید عجله می کردم،بلند شدم و دویدم طرفش.نزدیکش که شدم صداش کردم.

    _خانوم حکمت.

    به طرف صدا برگشت وقتی منو دید برام سر تکون داد.روبروش ایستادم.یه لبخند کمرنگ روی لبهاش بود مثل همیشه.آروم چترش رو بلند کرد تامن هم زیر بارون نمونم.

    _با من کار داشتید؟

    دست وپام رو گم کرده بودم،نمی دونستم باید از کجا شروع کنم،سعی کردم به خودم مسلط باشم.

    _می خواستم یه چیزی بهتون بگم.

    _مشکلی پیش اومده؟

    _نه،راستش مشکل که نه،فقط....

    _فقط چی؟معذرت می خوام ولی من عجله دارم.

    _بله،می فهمم،من فقط چند دقیقه وقتتون رو می گیرم.حقیقتش اینه...از همون اولی که شما رو دیدم...البته نه همون اول،یه کمی بعدش...من می تونم ازتون خواهش کنم بیشتر باهم آشنا بشیم؟

    _متوجه منظورتون نمی شم؟!

    _منظور بدی ندارم،می خوام اگه موافق باشید یه چند ماهی بیشتر با هم آشنا بشیم تا...آخه،حقیقت اینه که من...من از شما خیلی خوشم اومده..

    وقتی این و گفتم خیالم راحت شد.قلبم داشت می اومد تو دهنم،شاید اگه ستاره یه دختر دیگه ای بود با شخصیتی متفاوت،برای گفتن چهار تا کلمه عین پسرای هیجده ساله من و من نمی کردم.

    وقتی حرفم تموم شد مات و متحیر نگاهم کرد،حتی یه لحظه هم پلک نزد.آروم دستش رو آورد بالا،یکهو تمام وجودم یخ کرد،تمام رویا هام بهم ریخت.یه حلقه زرد رنگ توی دستش بود.چند لحظه مات هم دیگه رو نگاه کردیم،صدای بوق یه ماشین ستاره رو متوجه خیابون کرد.خیلی سریع از لای دفترش چندتا جزوه درآورد و داد دستم و رفت سوار همون ماشینی شد که براش بوق زده بود.برف پاک کن اون پیکان سفید رنگ بی وقفه کار می کرد،پشت فرمون یه پسر جوون بود که با ستاره روبوسی کرد.ماشین با صدای گوشخراشی روی آسفالت خیابون حرکت کرد و تمام رویا های منو با خودش برد.همون طوری در حالی که چند ورقه جزوه دستم بود و بارون سیل آسا روی سرم می بارید ایستادم و به نقطه ای خیره شدم که خورشید تو همون نقطه غروب کرده بود.

    چند لحظه طول کشید تا اتفاق هایی که یکی بعد از دیگری پیش اومده بود تو ذهنم هضم کنم.لبه جوب نشستم،اصلا برام مهم نبود که لباس هام کثیف می شه یا دارم خیس میشم.فکر مهرداد درست از آب درنیومد.من ستاره رو از دست دادم،درست قبل از این که به دستش بیارم.چرا هیچ وقت ندیده بودم که حلقه دستشه،چه خیالاتی داشتم!چه تصوراتی!باور نمی کردم.

    با صدای مهرداد به خودم اومدم.

    _چرا این جا نشستی؟

    دستم رو گرفت و با هم رفتیم تو ماشین.ساندویچ رو از توی پلاستیک در آوردو داد دستم،ولی من بی تفاوت به روبرو نگاه کردم.

    _چیزی شده افشین؟

    _دیدمش.

    _بهش گفتی؟

    نگاهش کردم،اون قدر پکر بودم که خودش همه چیز رو فهمید.سربسته یه چیزایی رو براش تعریف کردم.مهرداد اولش سکوت کرد و بعدش شروع کرد به دلداری دادن،طفلک خیلی سعی کرد آرومم کنه.کلی حرف های امید وار کننده می زد.ولی نمی دونست عشقی که من تو اون مدت کوتاه به ستاره پیدا کرده بودم اون قدر عمیق بود که هیچی نمی تونست آرومم کنه.با صدای خفه ای بهش گفتم که می خوام تنها باشم.پیاده شد و رفت.

    چند ساعتی همون طوری توی ماشین نشستم و بعدش بی هدف ماشین رو روشن کردم و از این خیابون به اون خیابون رفتم.فکرم خیلی مشغول بود.اتفاقی بود که افتاده بود و من نمی تونستم جلوشو بگیرم.شب بود که با خودم کنار اومدم و این قضیه رو برای خودم حل کردم.به جای خالی مهرداد نگاه کردم،دو تا ساندویچ دست نخورده روی صندلی مونده بود.ناراحت شدم.نباید این جوری بهش می گفتم که تنهام بذار.خیال می کرد با بودنش می تونه بهم آرامش بده.کارم اصلا درست نبود،رفتم در خونه شون.ساعت نه و نیم بود.زنگ در رو زدم.پدرش اف اف رو برداشت:

    _سلام،معذرت می خوام مزاحم شدم مهرداد خونه اس؟

    _شما؟

    _من افشینم،هم کلاسیش.

    _تشریف بیارید تو.

    در باز شد.رفتم تو،لحن صدای آقای بردباریه جوری بود که انگار می خواست دزد بگیره.حیاط نسبتا بزرگی بود که نمای یه ساختمون قدیمی توش بود،از پله ها رفتم بالا که دیدم آقای بردبارجلوی در ورودی ایستاده.تا به حال پدر مهرداد رو ندیده بودم.سن نسبتا زیادی داشت.خیلی مرموزانه نگاهم می کرد.دعوتم کرد توی اتاق پذیرایی و خودش درست روبروم نشست،رفتارش به نظرم عجیب بود.

    _شما گفتید هم کلاسی مهرداد هستید؟

    _بله،خودش خونه نیست؟

    _چرا،خونه اس،نگفته بود امشب مهمون داره!

    _من قرار نبود مزاحم بشم،حقیقتش اومدم تا با مهرداد شام بریم بیرون،البته با اجازه شما.

    _شام،فکر نمی کنید برای شام خیلی دیر باشه؟

    لبخند گنگی زدم.اصلا نمی فهمیدم این سوال ها برای چیه!پدر مهرداد طوری حرف می زدکه انگار می خواد مچ منو رو بگیره.خیره شده بود تو چشمام و سوال می کرد.انگار می خواست با نگاهش به راست و دروغ بودن حرفهام پی ببره.منم درست مثل یه برده مسخ شده فقط جوابش رو می دادم.ناخودآگاه مواظب حرف زدنم بودم،می ترسیدم یه چیزی بگم که از کوره در بره.رفتارش نشون می داد که منتظر همچین خبریه!

    _از سر و وضعت پیداست آدم حسابی هستی،شغل پدرت چیه؟

    _کارخونه داره.

    _خواهر رو برادر داری؟

    _یه خواهر و یه برادر.

    خنده ام گرفته بود ولی خودم و کنترل می کردم.یادم اومد وقتی ده،پونزده ساله بودم پدر و رویا جون نسبت به به دوستام حساس بودن و مثل آقای بردبار دوست داشتن تمام خصوصیاتشون رو بدونن.آقای بردبار کلی ازم سوال کرد.خونه تون کجاست؟چند تا خواهر و برادر داری؟ازدواج کردن یا نه؟اصلیت تون کجاییه؟پدرت کیه؟مادرت کیه؟همه سوال هاش در نظرم مسخره بود،حتی ازم سوال کرد چقدر از پدرم پول تو جیبی می گیرم؟چرا پدرم برام ماشین خریده؟نمی دونم چرا ولی به همه سوال هاش در کمال احترام جواب دادم.مطمئن بودم که همه این سوال ها برای آزادتر شدن رابطه من و مهرداده.راستش یه لحظه فکر کردم که اومدم خواستگاری مهرداد!بعد از این که بازجویی آقای بردبار تموم شد،لبخندی زد که فهمیدم از امتحان موفق بیرون اومدم.

    _مهرداد هیچ وقت اجازه نداره این موقع شب بره بیرون،منتها این بار اشکالی نداره،تا ساعت دوازده باید خونه باشه،متوجه شدید؟

    _بله،حتما،ممنونم.

    آقای بردبار بلند شد و از اتاق رفت بیرون.صدای نامفهوم آقای بردبار و مهرداد رو شنیدم.حتی دخترا هم تو رابطه شون این قدر سین جیم نمی شن چه برسه به پسر!اون هم دختر و پسر های این زمونه،با خودم گفتم:عجب بدبختی می کشه مهرداد تو این خونه؟!عین دخترای چهارده،پونزده ساله باید جواب پس بده،خوب شد من دوست دخترش نبودم!

    وقتی مهرداد اومد و با هم از در رفتیم بیرون تصمیم گرفتم اصلا بهش چیزی نگم.از حالتش معلوم بود که کلی خجالت کشیده.تو راه مهرداد سکوت رو شکست:

    _چرا اومدی دنبالم؟

    _امروز رفتارم اصلا خوب نبود،اومدم تا از دلت دربیارم،از من ناراحتی؟

    _نه،چرا باید ناراحت باشم؟توحق داشتی،می خواستی تنهاباشی.منم هروقت خاطرخواه یکی می شم و ازش جواب رد می شنوم دو سه روزی حالم سرجاش نیست.در ضمن من باید ازتوعذرخواهی کنم نه تو.

    _چرا؟

    _از رفتار آقام ناراحت شدی؟

    _نه،چرا باید ناراحت بشم؟

    _آقام همین طوره،همه دوستاموکنترل می کنه،می گه من باید دقیقا بدونم که با کی رفت و آمد می کنی.همیشه به خاطر رفتارش جلوی رفیقام ضایع می شم.همه شون بعد از این که یکی دو بار آقام رو دیدن رفتن و پشت سرشون رو نگاه نکردن.توهم وقتی یکی دو بار با آقام رو برو بشی خسته می شی و می ری.

    _درباره من این جوری فکر می کنی؟رفاقتمون برام خیلی با ارزشه.

    _می دونی افشین،عزیزم وقتی زنده بود خیلی راحت بودم،آقام همه چیز رو سپرده بود به دست عزیزم.منتها عزیزم این همه سخت گیری نمی کرد.تا حالا چند بار به سرم زده که خودموبکشم،هیچ وقت توخونه راحت نیستم.رفت وآمدهام کنترل می شه،حتی لباسام رو آقام انتخاب می کنه.من جوونم افشین،دلم می خوادهزارتارفیق داشته باشم،دوست دخترداشته باشم،به خداخسته شدم،گاهی وقتادلم می خوادبزنم به سیم آخرو یه کاری بکنم که به آقام بفهمونم منم آدمم،احتیاج ندارم توهرکاری یه نفر دیگه به جام تصمیم بگیره.

    _با خواهروبرادرات هم همین طوره؟

    _تا قبل از این که ازدواج کنن آره،ولی آقام عقیده داره کسی که ازدواج کرده اختیارش دست خودشه،تا قبل از ازدواج باید تحت کنترل خونواده اش باشه.

    _خب،زن بگیر.

    _شوخی می کنی،کی به من زن میده؟با سرووضعی که من دارم هیچ دختری تا حالا نگام نکرده،یه کلمه حرف درستو حسابی نمی تونم بزنم.آقام واسه من تصمیم می گیره،بدون اجازه اش آب نمی تونم بخورم،کدوم خری میاد زن من بشه؟

    _سر و وضع تو بد نیست مهرداد،فقط مثل بچه خرخونهاس!خیلی ازدختراازبچه مثبتی مثل توکه همه اش سرش توکتاب ودفتره خوششون میاد.آدمامتفاوتن،با سلیقه های متفاوت.اگه خودت بخوایی می تونی یه نفر که تومایه های خودته پیدا کنی.همه اش دست می ذاری رو دخترایی که بهت نمی خورن.

    _تقصیر من نیست افشین،من از دخترایی که آقام برام انتخاب می کنه خوشم نمیاد،من از دخترای خوشگل و خوش تیپ خوشم میاد.اونایی که من می پسندم اصلا تحویلم نمی گیرن،اونا می گردن دنبال پسرایی مثل تو.خیلی دلم می خواد مثل تو باشم،تا وقتی که سلطه آقام روسرمه نمی تونم اون جوری که می خوام باشم.نمی ذاره.

    _زیاد فکرش رو نکن،مگه من کی ام؟تو همین جوری که هستی خیلی ازمن بهتری،آدماذاتااین جورین،هیچ وقت ازوضعیت فعلیشون راضی نیستن.زیاد به این چیزا فکرنکن،خودت باش،مطمئن باش بالاخره یکی پیدامی شه که یه روزی عاشقت بشه.

    اون شب با مهرداد رفتیم تریا کلبه،تو خیابون شریعتی.جای دنج و قشنگیه،اون جا میعادگاه روزای تنهائیم بود ولی ازهمون شب تصمیم گرفتم مهرداد روهم با خودم ببرم اونجا.مهرداد دوست خیلی خوبی بود.اون شب مافقط درباره مهرداد وخونواده اش حرف زدیم.اون قدر مشکل مهرداد داغ بودکه غم وغصه خودم یادم رفت.وقتی مهرداد رو رسوندم خونه شون هنوزچند دقیقه ای به ساعت دوازده مونده بود،این جوری بهتر بود.اطمینان پدرش بیشترجلب می شد.وقتی کتاب و دفترهام روانداختم روی میزتحریرم،با دیدن جزوه های ستاره دوباره عشقش مثل خوره افتادبه جونم.خیلی دلم می خواست بهش فکرنکنم،فکر کردن به عشق ستاره کاردرستی نبود.ازدواج کرده بود ومتعلق به کس دیگه ای بود.نمی تونستم بهش فکر نکنم،دوستش داشتم،هرجورمی خواستم ازذهنم بیرونش کنم ازیه دردیگه واردمی شد.لباسا مودرآوردم و انداختم رو تخت.بهشون پوزخند زدم،یاد صبح افتادم که باچه وسواسی ازبین لباسهام اونا رو انتخاب کرده بودم تا ستاره از سلیقه ام خوشش بیاد.رفتم حموم،یک ساعت تمام زیر دوش بودم،احتیاج به آرامش داشتم.تا صبح به کتابهای شعرم پناه بردم.فکرمی کردم آرومم می کنه منتها اون قدر بی تاب بودم که تا صبح پلک رو هم نذاشتم. جزوه های ستاره رو گذاشتم جلوم،چون خیس شده بود اصلا قابل خوندن نبود،دوست داشتم نگهشون دارم تاهرموقع نگاهشون می کنم یاد ستاره بیفتم.چهارتا برگه به عنوان یادگاری ازاولین کسی که تو زندگیم به معنای واقعی عاشقش شدم.ولی پشیمون شدم.

    صبح که داشتم می رفتم دانشگاه جزوه ها رو هم با خودم بردم،لزومی به داشتن یادگاری نبود،ستاره تمام لحظات زندگیم تو ذهنم بود،لازم نبود چند تا ورق منو یاد اون بندازه.

    تو دانشگاه حال عجیبی داشتم،نمی خواستم باستاره روبروبشم،احمقانه بود،نه؟شاید ازش خجالت می کشیدم،ولی آخه خجالت برای چی؟من که کار خلافی نکرده بودم،در ضمن نمی تونستم ازش فرار کنم،ستاره هم کلاسی من بود.اکثر کلاس هامون با هم بود،دوست داشتم دانشگاه رو ول کنم،دانشگاهی که برای رسیدن بهش خیلی زحمت کشیده بودم.اون جوری دیگه نمی دیدمش،شاید این بهترین راه بود!

    هنوز کلاس شروع نشده بود که ستاره اومد.من و مهرداد کنار پنجره ایستاده بودیم و با هم حرف می زدیم.ستاره یکراست اومد طرفم و سلام کرد،حقیقتش بازدست وپام روگم کردم.مهرداد بعدازسلام و احوال پرسی رفت سرجاش که من وستاره راحت صحبت کنیم.

    _جزوه ها روآوردید؟

    _بله،ولی به خاطربارون دیرو نوشته هاش دیگه قابل خوندن نیست.

    رفتم و از روی صندلیم جزوه هاش رو برداشتم و بهش دادم.

    _از بابت دیروزمتاسفم خانوم حکمت،من نمی دونستم شما ازدواج کردیدوگرنه جسارت نمی کردم.

    _من هنوزازدواج نکردم،بهروزنامزدمنه،شما که خبرنداشتید،من ازتون ناراحت نشدم.من برای شما احترام خاصی قائلم.از همون روزاول که دیدمتون.

    _ممنونم،منم همین طور،من رودوست خودتون بدونین،هرموقع کاری داشتید با کمال میل براتون انجام می دم.

    _حتما،متشکرم.

    ستاره که رفت ته کلاس،نفس عمیقی کشیدم و نشستم روی صندلی.حالم اصلاخوب نبود.ازجلسه اون روز هیچی نفهمیدم.اصلااستاد رونمی دیدم،خیلی دگرگون شده بودم.مهردادهمه اش می خواست منومتوجه کلاس بکنه ولی اصلاحوصله گوش دادن نداشتم.کلاس که تموم شدچسبیده بودم به صندلی،نمی تونستم از جام بلندشم.

    _افشین نمی خوای ازکلاس بری بیرون؟همه رفتن.

    _حوصله ندارم مهرداد،بذارده دقیقه توحال خودم باشم.

    _تو ازاول کلاس توحال خودت بودی،می دونم برات سخته که ستاره رو فراموش کنی ولی باید صبور باشی افشین.این نشد یکی دیگه،دنیا که به آخر نرسیده.

    _چی می گی مهرداد؟این نشد یکی دیگه یعنی چی؟نمی تونم فراموشش کنم،دوماهه که با فکرش زندگی کردم،خوردم،خوابیدم،راه رفتم،فقط با فکر ستاره زندگی کردم،با عشق ستاره زندگی کردم،نمی تونم دو روزه عشقش رو بندازم دور.

    _عشق دور انداختنی نیست افشین،من نمی گم عشقش رو بنداز دور،ولی عشق به ستاره غلطه،اشتباهه،اون نامزد داره،خودت دیدیش،ستاره مال اونه.

    _کاش زودتر بهش گفته بودم.

    _چه فرقی می کرد؟توکه نمی دونی که چند وقته نامزدکرده،با کاشکی گفتن چیزی درست نمی شه،هر چی بود تموم شدورفت پی کارش.

    دو،سه روز اول خیلی سخت گذشت ولی گذشت،سعی کردم خودمو با درسهام سرگرم کنم.رفتارم و تغییر دادم و شدم همون افشین قدیم.نمی خواستم مهرداد یا بقیه بدونن که تو دلم چی می گذره ولی از توی وجودم داغون بودم.احساس تنهایی عجیبی می کردم،غمگین بودم ولی این غم روتوی خنده هاوشوخی های مصنوعی ام پنهان می کردم.توی دانشگاه با همه بچه ها جور بودم،حتی با اون پسری که یه روز به خاطر ستاره باهاش دعوام شده بود.همین روابط باعث شد احساس کنم بی تابیم که همه اش ازعشق ستاره بودکم شده.سعی کردم توی دانشگاه زیاد با ستاره روبرونشم ولی انگارخدا می خواست من چیزایی از ستاره ببینم که قلبم ازدرد فشرده بشه؛وقتایی که نامزدش براش گل می آورد،یا وقتایی که صورتش رو می بوسید،یکی دوباری که زیر نم نم بارون تو خیابون دانشگاه دست تودست هم قدم می زدن،نمی دونم چرا محکوم بودم که با همه این صحنه ها مواجه بشم.هر موقع که موفق می شدم کمتر به ستاره فکر کنم با دیدن یکی ازاین صحنه ها داغ دلم تازه می شد.

    رفتار نامزد ستاره به نظرم زیاد مناسب نبود،کارایی می کرد که وجهه خوبی نداشت.اون هم جلوی دانشگاه،شاید با این رفتار می خواست همه دانشجو ها کم کم بدونن ستاره ازدواج کرده و صاحب داره؟نمی دونم،شاید هم زیادی رمانتیک بود!

    ستاره راضی به نظر می رسید،معلوم بود که شدیدا نامزدش رو دوست داره.وقتی نگاهش می کرد انگار که هیچی نمی بینه،گل هایی که از نامزدش می گرفت با ولع بو می کرد.انگار می خواست عطر گل ها توی تمام یاخته هاش رسوخ کنه،ستاره واقعا خوشبخت به نظرمی رسید.خیلی سعی کردم با خودم کنار بیام که اگه ستاره رودوست دارم باید ا خوشبختیش خوشحال باشم،ولی نمی تونستم.یه چیزی تووجود ستاره بود که ناخودآگاه منو به سمت خودش می کشید.همیشه دنیای من به بن بست می رسید،همیشه وقتی ذهنم رو با یه رویای شیرین گره می زدم به پوچی می رسیدم؛کاش می تونستم فراموشش کنم!

    ترم یک که تموم شدحدودا دو سه هفته تعطیل بودیم.توی تعطیلات تصمیم گرفتم یکی از آرزوهای مهرداد رو برآورده کنم.خیلی دوست داشت گواهینامه بگیره ولی پدرش مخالف بود می گفت هر موقع دانشگاهت تموم شد می تونی اقدام کنی.من و مهرداد یواشکی شروع کردیم.روابط من و مهرداد از روزی که با پدرش صحبت کرده بودم آزادتر شده بود.در ضمن آقای بردبار ازصبح تا شب سرکار بود و ما فرصت کافی برای تمرین رانندگی داشتیم.ترم دوم تازه دو،سه هفته بود شروع شده بود که مهرداد گواهینامه گرفت.نمی دونی چقدر خوشحال بود.عین بچه ها ذوق می کرد،راننده خوبی شده بود،خیلی وقتا ازش می خواستم که جای من پشت رل بشینه،یه جوری ذوق زده می شد که لذت می بردم.اکثر بچه های دانشگاه صمیمیت بین من و مهردادرو مسخره می کردن.یه جورایی حق داشتن من و مهرداد ظاهرا اصلا به هم نمی خوردیم ولی دوستای خیلی خوبی بودیم.یادمه تو تعطیلات بین ترم یه روز کامی من و مهرداد رو جلوی در خونمون دید.سوار ماشین بود،جلوی پام ترمزکرد ویه نگاه مسخره به مهرداد انداخت و به من گفت:

    _لیاقتت بیشترازاین نیست.

    بعدش هم گاز داد و رفت.مهرداد خیلی ناراحت شد ولی از دلش درآوردم.بهش گفتم:

    _که دوستیمون رو باهیچ چیزی توی دنیا عوض نمی کنم.

    پدرو رویا هم مهرداد روخیلی دوست داشتن،اون قدرپسرساده و بی شیله پیله ای بود که نظرهمه رو جلب می کرد.صمیمیت با مهرداد باعث شده بودکه خیلی تو درس هام پیش رفت کنم.کم کم فکر ستاره کمرنگ شده بود و داشتم به زندگی عادی برمی گشتم که...

    هم قفس من،حالا دیگه خیلی از زندگی من می دونی،چیزایی که کمتر کسی از یکی دوتاخطش با خبره.احساس های مختلف که تولحظه های مختلف زندگی داشتم وهیچ کس ازش خبر نداشته.ولی حالا دارم برای تومی نویسم،برای هم قفس زندگیم،حقیقتش نمی خوام بدونم کی هستی!این جوری راحت ترم،شاید ده سال دیگه،بیست سال دیگه،یا شاید پنجاه سال دیگه اتفاقی ببینمت و سرنوشت ما رو با هم آشنا کنه،آخه همیشه مردم می گن دنیا خیلی کوچیکه،ولی من تصویری ازتو توی ذهنم ساختم که نمی خوام خراب بشه،تو تنها هم دمی هستی که تنهایی و غمم رو با صدای بی صدا برات زمزمه می کنم،آروم..آروم....

  5. کاربر روبرو از پست مفید اشرف سپاس کرده است .

    ترنج خاتون (۱۲-۲۰-۱۳۹۰)

  6. #4

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    ساعتی از سه نیمه شب گذشته بود،همیشه وقتی نامه های افشین رو می خوندم می رفتم تو رویا و صحنه های نامه رو توی ذهنم تجسم می کردم.مو به مو و خط به خط نامه ها رو حفظ بودم ولی خوندنش بدنم رو داغ می کرد و خون گرمی،توی رگهام می جوشید.دیگه از پیدا کردن افشین نا امید شده بودم.هر کاری که از دستم بر می اومد کرده بودم و پیش وجدانم احساس گناه نمی کردم؛نگاهی به دورو برم کردم،آپارتمان نقلی قشنگی داشتم.چقدر با عشق و علاقه وسایل خونه رو تغییر می دادم و با وسواس تزئینش می کردم که اگه یه روزی افشین اومد از دیدن این آپارتمان لذت ببره؟!چه شب هایی که با کوچکترین صدا از جا می پریدم به امید اینکه افشین اومده تا هم قفس خودش رو ببینه،ولی حیف که افشین هیچ وقت نیومد.خودش نوشته بود که می خواد بدونه من کی ام!شاید هم اومده بود؟شاید وقتی دیده بود که هم قفسش یه دختره پشیمون شده بود و برای همین دیگه نامه نمی داد!افشین از تمام دخترا فقط به شکست رسیده بود.توی تمام رابطه هاش جدایی یا غم از دست دادن بود.شاید وقتی دیده بود که منم یه دخترم مثل دخترای دیگه تصمیم گرفته باهام روبرو نشه.این افکار مثل دایره تو ذهنم می چرخید که خوابم برد.
    صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار شدم،ساعت تقریبا ده بود.بعد از اینکه یه کمی به سر و وضع خونه رسیدم رفتم خرید.توی آسانسور منصوری رو دیدم،آقای منصوری مرد جا افتاده ای بود که با مادرش زندگی می کرد.تقریبا یک سال بود که همسایه شده بودیم.مادرش زن خوبی بود،اوایل زیاد با من رفت و آمد می کرد ولی من اصلا اهل این همسایه بازی ها نیستم.یکی دو بار که اومد و دید از خاله زنک بازی تو خونه من خبری نیست روابطش رو با من تقریبا قطع کرد و با خانوم طلوعی همسایه طبقه بالا چیک تو چیک شد.خانوم طلوعی کلانتر ساختمون بود.همه اش تو کار مردم بود که ببینه کی میره و کی میاد؟!برای خانوم منصوری هم صحبت خوبی شده بود.آقای منصوری خیلی دوست داشت سر حرف رو با من باز کنه،یه بار هم بهم پیشنهاد ازدواج داد،ازش خوشم نمی اومد،برای همین خیلی محترمانه عذرش رو خواستم ولی ول کن نبود،منتظر فرصت بود تا منو به حرف بکشونه.با این که ازش خوشم نمی اومد ولی مرد بدی نبود.

    _سلام هیوا خانوم.

    _سلام آقای منصوری،مادر خوبن؟

    _بله،ممنون.معذرت می خوام،روی پیشنهاد من فکر کردید؟

    _کدوم پیشنهاد؟

    _من که قبلا همه حرف هام رو به شما گفتم.

    _منم قبلا به شما گفتم که قصد ازدواج ندارم.خواهش می کنم آقای منصوری دیگه درباره این موضوع صحبت نکنید.شما قول دادید که دیگه حرفی نزنید،فراموش کردید؟

    _خیر،دقیقا خاطرم هست،ولی گفتم شاید نظرتون عوض شده باشه،امروز قصد ازدواج ندارید ولی بالاخره که می خواید ازدواج کنید.

    _درسته من فعلا قصد ازدواج ندارم ولی اگه یه روزی بخوام ازدواج کنم،معذرت می خوام که اینومی گم ولی شما رو انتخاب نمی کنم.

    در آسانسور باز شد و من سریع از ساختمون خارج شدم.دلم نمی خواست اون قدر جوابش رو بدم ولی تقصیر خودش بود،خودش این جوری خواست.رفتم سمت ماشین،یه رنوی قدیمی داشتم که هدیه پدر و مادرم بود.خیلی زود پشیمون شدم و تصمیم گرفتم که قدم بزنم.هوا کم کم داشت گرم می شد.تابستون داشت ورود خودش رو اعلام می کرد.

    خسته و کوفته رسیدم خونه،صدای تلفن رو از توی راهرو شنیدم.زود کلید انداختم توی قفل و رفتم تو.

    _الو...؟الو؟...چرا ساکتی؟..چرا حرف نمی زنی؟..الو...

    چیز تازه ای نبود.گوشی تلفن رو گذاشتم و کیسه خرید رو بردم توی آشپزخونه.یه غذای حاضری درست کردم و جلوی تلویزیون خوردم.کانال ها رو چند بار بالا و پایین کردم،طبق معمول چیز به در بخوری نظرم رو جلب نکرد،تلویزیون رو خاموش کردم و ترجیح دادم خوندن نامه های افشین رو ادامه بدم.

    %%%%%

    سلام هم قفس!

    دوست دارم بی مقدمه شروع کنم به نوشتن اصل داستان.سال نو نزدیک بود،مثل هر سال رویا جون سرگرم خونه تکونی بود.رفتار پدرم همچنان نا امید کننده بود.اصولا هیچ چیزی توی دنیا وجود نداره که پدرم رو هیجان زده بکنه،نه عید نوروز،نه شادی یا غم بچه هاش،نه مرگ عزیزاش،خلاصه من فکر می کنم نتها چیزی که برای پدر مهم باشه و شاد یا غمگینش بکنه اتفاق هاییه که درمورد کارخونه اش می افته،قرارداد های جدید،ورشکستگی رقبا،خرید سهام تازه و...

    چند روزی بود که کلاس ها تعطیل شده بود.مهرداد موظف بود برای خرید و خونه تکونی همه اش توی خونه باشه در نتیجه منم اکثر مواقع خونه بودم.از بیکاری خوشم نمی اومد برای همین با کمال میل خواستم تو خونه تکونی به رویاون و نرگس و علی آقا کمک کنم.من و علی آقا یک روز تمام فقط داشتیم شیشه ها رو تمیز می کردیم.آخرای کار بودیمکه رویاجون از پایین صدام کرد،وقتی رفتم پایین دیدم میز شام رو چیده و منتظرمه.

    _دستت درد نکنه رویاجون،داشتم از گرسنگی تلف می شدم.پس علی آقا و نرگس چی؟

    _خوردن،همین یک ساعت پیش،صدا کردم که ما هم باهاشون بخوریم ولی نیومدی.

    _ببخشید،من صدای شما رو نشنیدم،الان کجان؟رفتن؟

    _آره،خسته بودن،گفتم بقیه اش باشه فردا.

    همون طور که مشغول غذا خوردن بودیم ازرویاجون پرسیدم:

    _رویاجون،تا حالا هیچ وقت شده که پدر لحظه تحویل سال خونه باشه؟

    _چرافدومین سال ازدواجمون،یادت نمی یاد؟

    _نه.

    _خب تو اون موقع خیلی کوچیک بودی،سپیده و ازژنگ هم تازه به دنیا اومده بودن.

    _یعنی به خاطر به دنیا اومدن بچه هاش سال تحویل با شما بوده؟

    _نمی دونم،شاید.

    _من هیچ وقت ندیدم پدر نسبت به خونواده اش هیجان زده بشه،فقط تو عروسی سپیده،اون روز فکر کنم از دستش در رفت.

    _این جوری هم که تو می گی نیست.

    _رویا جون شما و پدر با عشق ازدواج کردین؟

    _چی شد که همچین سوالی به ذهنت رسید؟فکر نمی کرده هیچ وقت دونستن این موضوع برات جالب باشه.

    _خیلی هم برام جالبه،بهم میگین؟

    رویا لبخندی زد و به صندلیش تکیه داد.

    _من هوشنگ رو از بچگی دوست داشتم.از همون موقع کع توی حیاطشون با هم بازی می کردیم.آخه ما همسایه دیوار به دیوار بودیم.هوشنگ پنج سال از من بزرگ تر بود.از همون بچگی توی بازی ها مقتدر بود و می خواست حرف حرف خودش باشه.از وقتی معنی عشق و عاشقی رو فهمیدم متوجه شدم که عاشق هوشنگم.زمانی که برای تحصیل رفت آمریکا یه کمی از برگشتنش ناامید شدم ولی اون قدر دوستش داشتم که منتظرش موندم.زمانی که اعظم خانوم،مادرش با یه جعبه شیرینی اومد خونه مون نمی دونی چه ذوقی کردم.فکر کردم اومده خواستگاریم،ولی وقتی فهمیدم هوشنگ توی آمریکا با مادرت ازدواج کرده تمام امیدهام ناامید شد.تا مدت ها نمی تونستم فراموشش کنم.همه خواستگارهام رو ردمی کردم.اهل درس و مشق هم نبودمکه بهانه درس رو بیارم.برای همین پدرم خیلی برای ازدواجم پافشاری می کرد.وقتی پدر و مادرت از آمریکا برگشتن و برای اولین بار مادرت رو دیدم فهمیدم چرا پدرت باهاش ازدواج کرده.اون قدر خانوم بود که نگو،معصومیت از توی چشماش می بارید.از زندگیشون راضی بودن،پدرت یه کارخونه کوچیک با کمک پدرش تاسیس کرد و حسابی سرگرم کاراش بود.من که این وضعیت رو دیدم به اولین خواستگارم جواب مثبت دادم.شیرینی خورده بودم که مادر و برادرت توی تصادف کشته شدن و تو تنها موندی.دوباره امید به این که هوشنگ رو به دست بیارم تو وجودم قوت گرفت.برای همین نامزدیم رو به هم زدم.یک سال از فوت مادرت گذشته بود ولی پدرت هنوز خیلی عصبی و ناراحت بود.با هیچ کس نمی جوشید،خیلی افسرده بود،تو تنها بودی و حسابی دست و پای پدرت رو می بستی.داشت ورشکست می شد.اون موقع اعظم خانوم،مادر بزرگت فوت کرده بود.بهم خوردن نامزدی من،اون هم فقط چند هفته بعد از فوت مادرت پدربزرگت رو متوجه کرد که حتما یه رابطه ای بین این دوتا داستان وجود داره.یه روز بی مقدمه ازم پرسید که هوشنگ رو دوست اری؟وقتی سکوت کردم یه هفته بعد اومد خواستگاریم.هوشنگ اصلا راضی نبود خودش روز خواستگارینیومد.می دونستم که هوشنگ منو دوست نداره و فقط به خاطر تو روی حرف پدرش حرفی نزده ولی از خدا خواسته قبول کردم و باهاش ازدواج کردم.

    _پدر و مادرتون مخالفت نکردن؟

    _زیاد راضی نبودن ولی اولا من پدرت رو دوست داشتم در پانی پدرم با پدربزرگت سال ها دوست بودن.همون روزی که بی سر و صدا عقد پدرت شدم می دونستم که یه روز این عشق دو طرفه می شه.از همون موقع قول دادم مادر خوبی برای تو باشم.تو از همون اولش هم با من غریبی نمی کردی.هوشنگ وقتی عشق منو نسبت به خودش و تو وعلاقه ای که به خونه و زندگیم داشتم دید کم کم بهم علاقه مند شد.هنوز نتونستم جای مادرت رو براش بگیرم.خودمم هیچ وقت سعی نکردم مادرت رو از ذهن هوشنگ پاک کنم.اون هنوز هم عاشق مادرته،خیلی وقتا می شینه و ازش حرف می زنه.پدرت اون جور که فکر می کنی بی عاطفه نیست.از اون مردهاییه که عواطفش رو بروز نمی ده.پدرت هیچ وقت نمی تونه عشق اولش رو فراموش کنه،منم اینو ازش نمی خوام،همون طوری هم که می بینی عکس مادرت و بیژن همه جای خونه هست.حتی تو اتاق خواب من و پدرت.در مورد تو هم از همون اول خودم نخواستم که مادر صدام کنی،بهت یاد دادم بگی رویاجون،من هیچ وقت نمی خوام جای مادرت رو برات بگیرم.خودم می دونم.درسته که بعد از بع دنیا اومدن ارژنگ و سپیده یه کمی از تو غافل شدم ولی خدای من شاهده که هیچ وقت بین شماها فرق نذاشتم.شاید بعضی وقتا کارایی کرده باشم که نا خواسته بوده ولی همیشه سعی کردم تو رو مثل بچه های خودم بزرگ کنم و با یه چشم بهتون نگاه کنم.

    _می دونم رویا جون،شما هیچ وقت منو اذیت نکردین.هیچ وقت احساس نکردم شما نا مادری من هستید.همیشه با من مهربون بودید.من از شما ممنونم.

    بلند شدم صورتش رو بوسیدم و میز رو با هم جمع کردیم.وقتی برای اتمام کارم می رفتم بالا رویا بهم گفت می ره پیش یکی از دوستاش و دیر ئقت برمی گرده.موقع کار کردن همه اش به حرف های رویا فکر می کردم،اصلا تصورش رو هم می کردم که اون موقع پدرم رو دوست داشته باشه.راست می گفت چرا هیچ وقت دقت نکرده بودم که با وجود رویا همه جای خونه عکس مادر و بیژن هست.یا این که هر سال سر سال تحویل رویا یکی از عکس هاشون و می ذاره کنار سفره هفت سین.یه لحظه خودم رو گذاشتم جای رویا،اگه من بودم قبول نمی کردم که خاطرات عشق سابق همسرم همیشه زنده باشه.ناخودآگاه احساس خاصی نسبت به رویا پیدا کردم،یه لحظه که خوب فکرکردم فهمیدم خیلی دوستش دارم،شاید اندازه مادرم!

    بعداز کار یه دوشگرفتم و عین جنازه افتادم رو راحتی های اتاق نشیمن،داشتم تلویزیون نگاه میکردم که تلفن زنگ زد.

    _الو،سلام داداشی.

    _سلام سپیده،خوبی؟فرامز و ماری خوبن؟

    _تنهایی؟

    _آره،خیالت راحت باشه،اگه تنها نبودم که حال ماری رو نمی پرسیدم.چه خبرا اون جا هم حال و هوای عید داره؟

    _نه اینجا اصلا انگار نه انگارکه عیده.تو ایران نزدیکی هایعید که می شه همه در تلاشن،خرید عید،خونه تکونی،تهیه وسایلهفت سین،چونه زدن با مغازه دارها،سبزی پلو ماهی!

    _ای شکمو،به هر حال این زندگی رو خودت خواستی،کسی مجبورت نکرد،درسته؟

    _آره،تو حق داری،مامان کجاست؟

    _رفته پیش یکی از دوستاش،پدر هم طبق معمول پی کارهاشه و منم طبق معمول تنهام!

    _اونا هنوز تو رو تنها می ذارن؟یه موقع تنهایی کار دست خودت ندی.

    _نه خیالت جمع،ارژنگ خوبه؟

    _وا..چی بگم؟تو رو خدا پیش خودت بمونه،یادته گفتم شب ها توی کلوپ کارمیکنه؟

    _آره مگه چی شده؟

    _پدر چند وقت پیش از طریق دوستاش فهمید،زنگ زد و کلی باهاش حرف زد،کلی نصیحتش کرد،گفت که اگه از اونجا نیای بیرون باید برگردی.ولی ارژنگ به حرف پدرگوش نکرد.تقریبا یک هفته بعداز تماس پدر،ریختن توی کلوپ و دستگیرشون کردن،آخه اونایی که توی کلوپ با ارژنگ کار می کردن،قاچاقچی بودن،پای ارژنگ رو هم کشیدن وسط.

    _یعنی ارژنگ زندانه؟

    _آره،همه مدارک علیه ارژنگه،مگه این که دوستاش بگن که ارژنگ کاره ای نبوده.چند وقت دیگه دادگاه دارن.

    _پدر فهمید؟

    _هنوز نه.

    _ولی پدر به منو رویاجون چیزی نگفت.

    _شاید می خواسته نگران نشید.نمی دونی چقدر به این ارژنگ گفتم که این کارها آخر و عاقبت نداره ولی مگه تو گوشش رفت؟حالا نمی دونم جواب مامان رو چی بدم؟همین امروز و فرداس که زنگ بزنه سراغ ارژنگ رو بگیره.فکر می کنی اگه به پدر بگیم بهتر نیست؟

    _چرا،پدر باید بدونه،حتما خودش یه جوری به رویا جون می گه.تو نگران نباش،من خودم بهش می گم،هیچ کاری برای ارژنگ نمی شه کرد؟

    _فرامرز هر کاری از دستش برمی اومد کرد ولی فعلا باید منتظر باشیم.شانس بیاره و دوستاش بگن که هیچ کاره اس،کاریش ندارن.ولی اونایی که قاچاق می کنن،رحم و مروت سرشون نمی شه،اگه ایرونی بودن آدم می رفت به دست و پاشون می افتاد که اعتراف کنن،از شانس ارژنگ ایرونی هم نیست،حتما حالا پیش خودشون فکر می کنن هر چی تعدادشون زیادتر باشه محکومیت بینشون تقسیم می شه و کمتره.

    _اگه اعتراف نکنن چی؟

    _حداقلش شیش،هفت سال زندانه.

    _شیش،هفت سال؟ما که این جا دستمون از همه چی کوتاهه،کاش لااقل اونجا بودیم.

    _ما که اینجاییم نتونستیم کاری بکنیم،از دست شماهم کاری ساخته نیست.باید به خدا توکل کنیم.حالا تو خودتو نگران نکن،هرچی شد خبرت می کنم.

    _آره،حتما خبر بده،منم به پدر میگم شاید اونجا دوستی،آشنایی،چیزی داشته باشه که بتونه کمک کنه.

    _باشه،به همه سلام برسون،کاری نداری؟

    _نه،تو هم سلام برسون،خداحافظ.

    _خداحافظ.الو،افشین،قطع نکن،ماری می خواد باهات حرف بزنه.

    _وا،مگه فرسی بلده؟

    _کجاشو دیدی؟گوشی.

    صدای بچه گونه ای گفت:

    _سلام دایی افشین؟

    دلم ضعف رفت،هنوز هیچی نشده دایی شده بودم.ناقلا اون قدر شیرین حرف می زد که دلم می خواست از پشت گوشی بخورمش.
    _سلام عزیز دلم،خوبی دایی؟


    _مرسی،مامانی و بابا هوشنگ کجان؟

    _ای بدجنس،تو همه ماها رو میشناسی؟

    _بعله،مامان سپیده عکس همه تونو نشونم داده،تازه تو تلویزیون هم دیدمتون.همون جایی که مامان سپیده عروس شده بود.مامان می گه زود بیا پیشمون.

    _باشه قربونت برم،تو نمی یای پیش ما؟

    _تنهایی بیام؟

    _نه،با مامان و بابا فرامز.

    _شاید اومدم.

    _آفرین دختر خوب،مواظب خودت باش به حرف مامان و بابا هم گوش بده،باشه؟

    _باشه،خدافس.

    ماری با این که نصف حرف هایی که زد از دهن سپیده بود و اون داشت کمکش می کرد ولی خیلیخوب فارسی صحبت می کرد.لهجه شیرینی داشت با یه تن صدای ریز که حسابی منو دیوونه کرد.ارتباط رو قطع کردم و خواستم برم تو اتاقم که دیدم پدر جلوی در اتاق ایستاده.

    _تلفن کی بود؟

    _سلام پدر،سپیده بود.

    _تو داییسپیده هستی؟

    فهمیدم پدر صحبت هامون و شنیده،گند همه چیز در اومد.نمی تونستم صاف صاف توی چشماش نگاه کنم و دروغ بگم.

    _قضیه اش مفصله.

    _ده دقیقه دیگه توی کتابخونه منتظرتم.

    سریع رفتم تی اتاقم،خیلی عصبی بودم،نمی دونستم چی کار کنم.یه سیگار روشن کردم و با سپیده تماس گرفتم.دوست نداشتم قبل از این که با سپیده مشورت کنم رازش رو پیش پدر فاش کنم.

    _حالا تو می گی چی کار کنم سپیده؟

    _دیگه کاری نمی شه کرد،بالاخره دیر یا زود قضیه ماری رو می فهمیدن،به پدر بگو،ولی تورو خدا یه جوری بگو که قاطی نکنه.

    _خیالت راحت باشه،معذرت می خوام سپیده،من رازدار خوبی نبودم.

    _معذرت برای چی؟تقصیر تو که نبود،غافلگیر شدی.

    _چرا تقصیر من بود.من باید مواظب بودم کسی صدام رو نشنوه،ولی به خدا صدای در رو نشنیدم.

    _مهم نیست افشین،خودتو ناراحت نکن،چه بهتر که پدر قضیه رو به مامان بگه.پدر آدم بدی نیست،خیلی منطقی با قضیه کنار میاد.

    _امیدوارم.

    وقتی رفتم توی کتابخونه پدر نشسته بود.هنوز لباس هاشو عوض نکرده بود و اتاق از دود پیپش مه گرفته بود.صورتش از عصبانیت سرخ شده بود.روی یکی از راحتی ها نشستم.نمی دونستم از کجا شروع کنم.اصلا به من چه مربوط بود؟چرا داشتم خودمو سرزنش می کردم؟تقصیر من که نبود.ولی اینا همه اش توجیه بود،باید مطمئن می شدم که توی خونه تنهام بعدا با ناری صحبت می کردم.سپیده به من اعتماد کرده بود.صدای پدر منو به خودم آورد.

    _خب؟نمی خوای شروع کنی؟

    _بذارین از این جا شروع کنم پدر،زمانی که مادر مرد و من و شما تنها شدیم وقتی رویا این تنهایی رو پر کرد و اومد تو خونه ما چه احساسی نسبت به رویا داشتید؟نسبت به کاری گکه به خاطر منو شما کرد؟!

    _حاشیه نرو،من اصلا حوصله ندارم،برو سر اصل مطلب.

    _دوست دارم بدونم پدر،نسبت به رویا چه احساسی داشتید؟

    _خب،اون خیلی بهم کمک کرد،هم توی بزرگ کردن تو هم توی موفقیت کاری.

    _پدر و مادر رویا چه احساسی داشتن که رویا زن مردی شده که یه بچه هم داره؟

    _من نمی فهمم این حرف ها برای چیه؟

    _خواهش می کنم پدر جواب بدید.

    _خب،معلومه که راضی نبودن ولی بالاخره قبول کردن.

    _به نظر شما رویا بدبخت شد؟

    _فکر نمی کنم،باید از خودش پرسید،من نمی دونم.

    _ولی من می دونم،رویا خوشبخته،اون شما رو دوست داره،زندگیشو دوست داره،درست مثل سپیده.فرامز مردی بوده که توی زندگیش یه شکست داشته،اونم یه بچه کوچولو داشته که مثل من بوده،با این تفاوت که مادر من مرده ولی مادر آمریکایی اون دختر کوچولو زندگیش رو به خاطر یه مرد دیگه از هم پاشیده.فرامز تنها بوده،پدر با یه دختر کوچیک،داشته توی غم و تنهایی غرق می شده که سپیده وارد زندگیش شده.درست مثل یه غریق نجات،اونا از زندگیشون راضین پدر،خواهش می کنم درکشون کن،اون دختر کوچولو احتیاج به یه مادر دلسوز داره مثل سپیده،درست مثل من وقتی که کوچیک بودم رویا اومد و نذاشت زیاد غم بی مادری بکشم.

    _چرا از همون اول نگفتن؟چرا پنهون کاری کردن؟من برای دخترم نقشه ها کشیده بودم،سپیده تنها دختر منه.

    _پدر و مادر رویاجون هم برای دخترشون نقشه ها کشیده بودن.چرا یه دختر نمی تونه عاشق یه مردی بشه که یه تجربه تلخ توی زندگیش داشته؟چرا حتما باید با پسری ازدواج کنه که برای اولین باره زن می گیره؟فرامز مرد خوبیه پدر،خوتون که دیدین،سپیده رو خیلی دوست داره،سرد و گرم چشیده اس،اهل زن و زندگیه،مثل پسرای جوون سر و گوشش نمی جنبه.

    _چند سالشه؟

    _کی؟ماری؟چهار،پنج ساله اس.

    _سپیده از زندگیش راضیه؟با دختره مشکلی نداره؟یا با شوهرش؟

    _نه پدر،اونا خیلی خوشحالن و از کنار هم بودن لذت می برن.

    پدر سکوت کرد،رفت توی فکر،منم سکوتش رو نشکوندم،گذاشتم با خودش کنار بیاد،ولی هنوز قضیه ارژنگ مونده بود،که پدر باید می فهمید.بعداز چند لحظه سکوت گفتم:

    _یه چیز دیگه هم هست که باید شما بدونید.

    _درباره؟

    _درباره ارژنگ؟

    _خودم می دونم.یکی دو هفته پیش باهاش صحبت کردم،قول داد از اونجا بیاد بیرون.

    _موضوع یه چیز دیگه اس پدر،ارژنگ دستگیر شده،اونایی که توی اون کلوپ کار میکردن قاچاقچی بودن،پای ارژنگ هم گیره،هیچ کدومشون اعتراف نکردن که ارژنگ هم دستشون نبوده،فعلا زندانه،یکی دو هفته دیگه دادگاه دارن،اگه دوستاش اعتراف نکنن براش خیلی بد می شه،ما فکرکردیم شاید شما اونجا آشنایی داشته باشید که بتونه یه وکیل خوب براش بگیره.

    پدرم دوباره آمپرش رفت بالا،سرخ شده بود،اون قدر که ترسیدم سکته کنه،رفتم و براش یه لیوان آب خنک آوردم،همون طوری جدی نشسته بود،با اخم،پک های عمیقی به پیپش می زد ودود رو با ولع می بلعید.


    _پدر آب خنک بخورید.

    لیوان رو از دستم گرفت و یه ضرب خورد.

    _نظر تو چیه افشین؟

    نظر من؟!اولین بار بود که پدر برای کاری با من مشورت می کرد.

    _من نمی دونم پدر،هر چی شما تصمیم بگیرید.

    _رویا کجاست؟

    _پیش یکی از دوستاش،گفت دیر میاد.فکر کنم دیگه باید پیداش بشه.

    _من اونجا یه دوست دارم که خودش وکیله،همین امشب باهاش تماس می گریم.ایرج،میشناسیش که؟

    _همون که چهار،پنچ ماه پیش یه ماه اومد ایران؟

    _آره،وکیل خوبیه،باید ببینم چی کار می کنه،حتما یه کاری از دستش بر میاد.درباره فرامرز و دخترش هم خودم با رویا صحبت می کنم.

    _دو سه روز دیگه عیده،بذارین بعداز سال تحویل بهش بگین.

    _نه،هر چی زودتر بدونه بهتره.شاید فرستادمش اونجا،یکی دو ماهی پیش بچه هاش باشه بهتره،این جوری ممکنه از غصه دق کنه.تو که مشکلی نداری؟

    _نه،هر جور شما صلاح بدونید.

    صدای در خونه متوجه مون کرد که رویا اومده.

    _برو ببین کیه،اگه رویا بود بگوبیا این جا،خودت هم برو توی اتاقت.

    _چشم پدر.

    بلند شدم و از کتابخونه بیرون اومدم.رویا به خونه اومده بود.بهش گفتم که پدرتوی کتابخونه اس وکارش داره.خودم هم به اتاقم رفتم.

    سال تحویل اون سال حال و هوای بدی داشت،با این که پدربرخلاف همیشه لحظه تحویل سال کنارمون بودوهمه چیزخیلی خوب به نظرمی رسید ولی هرسه تامون تو فکرارژنگ بودیم ولذت واقعی رواز کنار هم بودن نبردیم.رویا برخلاف هرسال که برای عید دیدنی خونه تک تک اقوام می رفت فقط خونه یکی دوتا ازبزرگای فامیل رفت وبیشتر خونه موند.اصلا حوصله ودل ودماغ نداشت ولی با وجوداین اتفاق مهم تغیری توی برنامه های کاری پدرپیدا نشد.منم با وجود این که به مهرداد قول داده بودم با اجازه پدرش یه هفته بریم شمال منصرف شدم وتوی خونه موندم.شرایط روحی رویا اصلا مناسب نبود.نمی تونستم تنهاش بذارم.عید هرسال خونه ما غلغله اس،این میره،اون میاد،ولی من مدتهاس که اصلا حال و حوصله این مراسم وندارم،ترجیح دادم به جای دیدن اقوامی که فقط پشت سر هم دیگه داستان پردازی می کنن و در ظاهر خوبن وپشت سر واویلا،توی اتاقم بمونم و درسهام رومرورکنم.

    شاید باورت نشه،ولی عیدهمون سال پدرمهرداد فهمیدکه مهردادبدون اجازه گواهینامه گرفته دو تا سیلی جانانه نصیبش کرد.من اصلا رفتارهای آقای بردبار رو نمی فهمم،شانس آوردیم که نفهمید من یه پای اصلی این موضوع بودم وگرنه نمی ذاشت منومهرداد باهم رابطه داشته باشیم.درست مثل عهد دقیانوس،نه؟متاسفانه باید بپذیریم که عده ای ازوالدین هستن که با رفتارهای بسته شون باعث می شن که بچه هاشون دست به کارهای وحشت ناکی بزنن،مهرداد توی اون خونه مثل یه فرزند نبود،بلکه مثل یه برده بود،یه غلام،کسی که دست به سینه ایستاده تا اوامر اربابش رواطاعت کنه.مهرداد پسرآرومی بود،پدرش هرکاری می کرد بهش احترام می ذاشت.حتی وقتی ازپدرش سیلی خورد،اون هم به خاطر گرفتن گواهینامه. بعداز تعطیلات عیدوشروع کلاس ها داغ دلم با دیدن ستاره تازه شد.البته دیگه داشتم عادت می کردم.یکی دوبار تصمیم گرفتم با یکی از دخترای دانشگاه دوست بشم تا بتونم ستاره رو کاملا فراموشکنم ولی نمی تونستم،دلم نمی خواست به خاطرفراموش کردن ستاره تو دام یکی ازاون دخترایی بیفتم که ازشون فراری بودم.

    اواخر اردیبهشت بود که رویاجون به آمریکا رفت.جای خالیش توی خونه کاملا احساس می شد.البته زمانی که رویا رفت دادگاه حکم رو صادر کرده بود.دوستای ارژنگ به بی گناهیش اعتراف نکردن و تلاش های وکیل ارژنگ به این نتیجه رسید که پنج سال محکومیت براش بگیره.پدراعتقاد داشت که این پنچ سال محکومیت برای ارژنگ خوبه،چون یاد میگیره که دنبال شر نگرده.خوشبختانه پدرو رویاجون خیلی زود ماری رو به عنوان نوه شون پذیرفتن وهمه چیز به خیرگذشت.

    بعداز امتحانات ترم دوم با اجازه پدر مهرداد دوتایی رفتیم شمال.البته درسته که آقای بردبار زیاد با رفتنمون مخالفت نکرد ولی روزی سه بارتماس می گرفت وما رو کنترل می کرد.کجایید؟چی می خورید؟مهمون دارید یا نه؟چرا تا ساعت دوازده شب لب آب بودید؟مطمئنید کسی پیشتون نیست،من صدای چند نفر رو می شنومو...با تمام این سوال ها وتماس ها مهرداد خیلی خیلی خوشحال بود.اولین باری بود که با یکی ازدوستاش به مسافرت رفته بود.منم ازبودن با مهرداد لذت می بردم.خلاصه اون یه هفته حسابی بهمون خوش گذشت.زمانی که ازشمال برگشتیم هم یا با مهرداد تنها بودیم یا با بچه های دانشگاه قرار می ذاشتیم و می رفتیم بیرون.دیگه کم کم ستاره رو فراموش کرده بودم،دو،سه ماه تابستون اصلا ندیدمش،میدونستم که با همسرش شاده،دیگه از فکرش بیرون اومدم.شاید هفته ای دو،سه بار بیشتر به یادش نمی افتادم.

    پاییز شروع شده بودکه رویا برگشت.همه چیزآروم بودتا این که کم کم احساس کردم ستاره اون ستاره همیشگی نیست.اکثرا تو فکر بود وغمگین به نظر می رسید.نامزدش کمترمی اومد دنبالش وقتایی هم که می اومد ازگل وبوسه وقدم زدن های عاشقانه خبری نبود.روابطشون سرد به نظرمی رسید.یکی،دوبار تصمیم گرفتم ازستاره بپرسم چه مشکلی براش پیش اومده ولی ستاره طفره می رفت وجواب سربالا می داد.درسته که این موضوع اصلا به من ربطی نداشت ولی قبلا که گفتم،من نمی تونستم در قبال ستاره بی تفاوت باشم،یه کشش خاصی نسبت بهش داشتم.ستاره اون قدربا وقاروسنگین بودکه واقعا مثل ستاره تو دانشگاه می درخشید.ناراحتیش نه تنها من وکنجکاوکرده بودبلکه اکثربچه ها براشون مهم بود بدونن ستاره چه مشکلی داره.اون ازهرلحاظی که بگی کامل بود،زیبایی،متانت،سادگی،در س...نه تنها مورد احترام دانشجوها بود بلکه اساتیدهم بهش احترام می ذاشتن.

    کم کم وضع بدترشدو بهروز نامزدستاره،یکی،دوبارجلوی دانشگاه سروصدا راه انداخت. با صدای بلند با ستاره دعوامی کرد.ولی ستاره سریع دورمی شد که آبروریزی نشه.دیگه برای همه جالب شده بود که بدونن جریان این دودلداده چیه؟!اون لیلی ومجنونی که با رفتارهای رمانتیکشون موردبحث خیلی از دانشجوها شده بودن حالا ظاهرا به بمبست رسیده بودن.

    ترم که تموم شد دو،سه هفته ازستاره بی خبربودم.خیلی دلم می خواست بدونم کجاست وچه بلایی سرش اومده؟

    ترم جدید که شروع شد تقریبا دوهفته ستاره دانشگاه نیومد.بعدازدوهفته وقتی سر یکی از کلاس ها دیدمش اصلا باور نمی کردم که این ستاره همون ستاره اس.پژمرده شده بود،رنگ وروش پریده بود،عین مرده متحرک،حرکاتش اصلا طبیعی نبود،سریه موضوع خیلی ساده یکهو زیرخنده زد،بعد یکهو چشمانش پراشک شد،همه بچه هاتعجب کرده بودند،استاد که وضع رواینجوری دید به ستاره گفت که بره بیرون ویه کم هوا بخوره.ستاره که رفت من هم اجازه گرفتم وسریعا ازکلاس بیرون زدم.دویدم دنبالش.ستاره با عجله از دانشگاه بیرون رفت.

    _خانوم حکمت،خانوم حکمت.

    نمی دونم صدامو نشنید یا خودشو زد به نشنیدن،همون طوری می دویدومن هم به دنبالش،وقتی از در دانشگاه رفتم بیرون دیدم یه کم اون طرف ترایستاده.

    _اتفاقی افتاده خانوم حکمت،شما از چی ناراحتید؟چرا به ماهانمی گید؟شاید بتونیم کمکتون کنیم؟!

    ستاره یکهو زد زیرگریه،با صدای بلندوازته دل ناله می کرد.گفتم:

    _تو رو خدا خودتون رو کنترل کنید،جلوی دانشگاه خوب نیست،همراه من بیا.

    بدون این که یک کلمه حرف بزنه دنبالم اومد.همون طوری که گریه می کرد،در ماشین رو باز کردم و ستاره رو نشوندم.خودمم سوار شدم.

    _آروم باش.

    اصلا به حرفم توجه نکردو همونطوری گریه می کرد،نمی تونستم گریه هاشو ببینم،دستمال کاغذی رو گرفتم طرفش،چند برگ برداشت،ساکت نشستم تا یه کمی آروم بشه.

    _نمی خوای بگی چی شده؟

    نگاه تندی بهم کرد که ترسیدم.با صدایی که شبیه فریاد بود گفت:

    _از همه تون متنفرم،همه تون مثل هم هستید،اون هم اولش می خواست بهم کمک کنه ولی آخرش این شد.

    _چرا آروم نمی گیری تا بفهمم چی شده؟

    _بفهمی که چی بشه؟من از اولش هم بدبخت بودم.مامانم هم در نتیجه اعتماد به امثال شماها اون بلا سرش اومد.

    ترجیح دادم سکوت کنم،شاید بعداز یه مدت آروم می گرفت؟!پیاده شدم وبه ماشین تکیه دادم.ستاره همچنان نشسته بودوگریه می کرد.انگار این چشمه اشک خشک شدنی نبود.تقریبا ده دقیقه یه ربع بعد مهرداد با چندتا از بچه های کلاس اومدن طرفم.مهرداد گفت:

    _این چشه افشین؟

    _نمی دونم والا.

    شیرین یکی از هم کلاسی هامون گفت:

    _حالا چی کار باید کنیم؟

    _شماها برید،من تا نفهمم چه بلا یی سرش اومده ولش نمی کنم.

    مهسا که کنار شیرین ایستاده بود با ناراحتی گفت:

    _می خوایی من و شیرین باهاش حرف بزنیم؟

    _فایده ای نداره همه اش گریه می کنه.

    پویا وشهرام نگاهی بهم کردند.پویا گفت:

    _این جوری که نمی شه،هر کی رد بشه می بینه،ممکنه حراست دانشگاه گیربده.

    وشهرام ادامه داد:

    _راست می گه،از اینجا ببرش،نامزدش رو که دیدی چه آبروریزیه،یکهویی سرمی رسه ها!

    _آره ممکنه سر برسه،می برمش.

    شیرین با نگرانی گفت:

    _می خوای یکی ازماها باهات بیایم؟

    _نه شماها برید فعلا خداحافظ.

    _خداحافظ.

    وسایلم رو که مهرداد از توی کلاس برام آورده بود ازش گرفتم و سوارماشین شدم.بدون این که از ستاره سوالی بپرسم راه افتادم.مقصد ازاولش هم معلوم بود،تریا کلبه.ستاره اصلا آرامش نداشت ممکن بود سروصدا راه بندازه،توی تریا بهترمی تونستم آرومش کنم.خصوصا که اون وقت روز اونجا پرنده هم پر نمیزد.تقریبا یک ساعت بعد رسیدیم.توی راه یک کلمه هم حرف نزدیم.ستاره تکیه داده بودواز پنجره بیرون رو نگاه می کرد.آروم آروم اشک می ریخت.وقتی رسیدیم بهش گفتم:

    _پیاده شو.

    مثل برده ای که از صاحبش پیروی می کنه از ماشین پیاده شدودنبالم اومد.وقتی وارد تریا شدم برگشتم و دیدم نیست.سریع رفتم توی خیابون،دیدم همون طوری داره مستقیم می ره،دویدم دنبالش دستش رو گرفتم و با خودم آوردم توی تریا.هیچ عکس العملی نشون نمی داد.تمام صورتش عرق کرده بود.فکر کردم براش بستنی بگیرم بهتره،شاید فشارش پایین اومده بود.با تعجب به اطرافش نگاه می کرد.وقتی پیشخدمت بستنی رو جلوش گذاشت و رفت بهم خندید و شروع کرد به خوردن،هنوز دو،سه دقیقه نگذشته بود که دوباره چشم هاش پر ازاشک شد.به صندلی تکیه دادوبه نقطه نا معلومی خیره شد.اصلا نمی فهمیدم چه کار می کنه،ماتم برده بود،یه سیگار روشن کردم و منتظرموندم.چند لحظه بعد ستاره بدون توجه به من،مثل این که داره توی رویا سیر می کنه شروع کرد به حرف زدن.

    _مامانم دختر یکی از ایلیاتی های کردستان بود.اون قدر خوشگل بود که از بچگی هزار تا خواستگار داشت.ولی نافش رو برای پسر عموش بریده بودن،وقتی شونزده سالش می شه پدرش تصمیم می گیره که بفرستش خونه شوهر یعنی پسر عموش.مادرم ازپسرعموش متنفر بوده،نمی خواسته حتی جنازه اش رو روی شونه های پسر عموش بذارن،حق داشت نه؟...مردها خیلی بی صفتن...مامان بیچاره ام چاره ای جز تسلیم نداشته،مخالفت توی این مورد اصلا معنی نمی داده،اون اطراف،یعنی همون جایی که مامانم زندگی می کرده یه پاسگاه بوده که بابام اونجا خدمت می کرده.خدمت سربازی،مامانم و بابام تو صحرا با هم آشنا می شن.یه روزی که مامانم برای چروندن گوسفندا رفته بود صحرا،بابام رو می بینه،از همون نگاه اول عاشق هم دیگه می شن،عاشق،ولی مگه عشق معنی داره؟به نظر تو عشق وعاشقی معنی داره؟

    _آره، داره.

    _نه دیوونه،معنی نداره،می فهمی؟بهت می گم نداره؟

    _خیلی خب نداره،تو درست می گی.

    _مامانم اول ازصحبت کردن با بابام طفره می ره ولی بابام دست بردار نبوده،تو گوشش حرف های عاشقانه می زنه مثل بهروز که تو گوش من حرف از عشق ودلدادگی می زد....برای مامانم گل میاره،همه اش سر راهش سبز می شه تا این که مامانم بدجوری اسیر بابام می شه.اون قدر که طاقت نداشت یه روز بابام رونبینه.به بابام می گه اگه منو می خوای بلند شو بیا خواستگاری.ولی بابام از بزرگای ایل میترسه،می ترسه به محض اینکه قدم جلو بذاره و پدربزرگم از اوضاع باخبر بشه خونش رو بریزه.آخه توی ایل از این حرف ها نبوده،دخترو پسری که با هم رابطه داشته باشن حکمشون مرگه.دادگاه،همون ایله،قاضی همون ریش سفید ایل،جلاد هم بین خودشونه.هنوزم خیلی جاها این جوریه،با این که این داستان مال بیست و شیش،هفت سال پیشه.حرف،حرف بزرگ ایل بوده،یعنی پدر بزرگم.مادرم هیچ نقشی توی آینده اش نداشته.

    بابام از مامانم می خواد که با هم فرار کنن و بیان تهران.مامانم قبول نمی کنه،نمی خواسته از مردمش جدا بشه،اگه فرار می کرده دیر یا زود پیداش می کردن و می کشتنش،هم خودشو،هم عشقشو،یعنی بابام رو.مامانم ناخواسته تن به ازدواجی می ده که پدرش براش خواسته بوده.بابام روزعروسی مادرم داشته ازغصه می مرده،فقط چند روزمونده بوده تا خدمتش تموم بشه.شب عروسی قبل از این که صیغه عقد جاری بشه مامانم فرار می کنه،نمی تونسته بابام رو فراموش کنه.جالبه نه؟..همه این کارها رو به خاطر عشق می کنه.عشقی که فرجامش....مامانم می ره سر قرار همیشگیش با بابام،می بینه که بابام نشسته و داره گریه می کنه.بابام وقتی می فهمه که مامانم فرار کرده زود می برتش شهر خونه یکی از اقوام دورش مامانم رو قایم می کنه و خودش برمی گرده پادگان،هنوز چندروز ازخدمتش مونده بوده،درضمن ایلیاتی ها اگه می فهمیدن که اونا با هم غیب شدن حتما متوجه می شدن که کاسه ای زیر نیم کاسه اس.بابام وقتی آب ها ازآسیاب می افته برمی گرده پیش مامانم و همونجا عقد می کنن.

    _ولی مادرت فقط شونزده سالش بوده ،اجازه پدر؟!

    _چه می دونم،شاید به عاقد پول دادن؟!درهرصورت عقد می کنن ومیان تهران.بابام با پدرش زندگی می کرده.مادرجون و پدرجونم فقط بابام وداشتن.یعنی دیگه بچه دارنشدن مادرجونم چند روزبعدازبه دنیا اومدن بابام می میره و پدرجونم اونو بزرگ می کنه.وقتی بابام مامانم رومیاره تهران،پدر جونم ازهمه جا بی خبر با آغوش باز ازعروسش استقبال می کنه.تقریبا یک سال بعد مادرم منو حامله می شه.بابم توی بازار کارمی کرده و پدرجون هم یه زمانی دبیر بوده با حقوق بازنشستگی زندگی رو می چرخوندن تا این که یه روز بابام سر کار بوده پدربزرگم با چندتا ایلیاتی دیگه از راه می رسن و می افتن به جون پدرجونم و مامانم.پدربزرگم که داشته مامانم رو زیر مشت و لگد له می کرده یهو می فهمه که مامانم حامله اس.ولش می کنه،مامانم به دست و پای پدرش می افته و بهش می گه که ازدواج کرده و منتظر تولد بچه شه.از پدربزرگم می خواد که اونو ببخشه.پدربزرگ مامانم رو پرت می کنه یه گوشه و می گه دیگه حق نداری اسم منو بیاری،اگه پاتو بذاری توی ایل می کشیمت.فرض می کنم اصلا دختری مثل تو نداشتم.تو آبروی منو بردی و از این حرف ها.تازه اون روز بوده که پدرجونم جریان ازدواج مامان و بابام رو می فهمه.من نمی دونم آبروریزی یعنی چی؟...دختری که به خاطر عشق ازدواج کرده آبروریزی کرده؟...

    ستاره که تازه گریه اش بند اومده بود دوباره آروم شروع کرد به گریه.

    یکی دو ماه قبل ازتولد من بابام بیکارمی شه.تنها پولی که براشون می مونه حقوق پدرجونم بوده.بابام هر چی دنبال کارمی گرده،پیدا نمی کنه.مشکلات مالی اونا با به دنیا اومدن من بیشتر می شه...کاش من به دنیا نمی اومدم...بابم اون قدر تحت فشار قرارمی گیره که زندگی رو برای همه زهرمی کنه.همه اش عصبی بوده،من ومامانم روکتک می زده،شب ها دیرمی اومده خونه،همه اش با دوستاش بوده،کم کم به مادرم مشکوک می شه،بهش می گفته که من شوهر خوبی نیستم وتوداری دنبال یه مرد بهترمی گردی.تلفن هارو کنترل می کرده،ارتباط مامانم روبا همسایه هاقطع می کنه.مامانم روتعقیب می کنه و خلاصه حسابی اذیتش می کنه.مامانم که می بینه وضع این جوریه تمام و کمال به حرف های بابام گوش می ده وخودشو توی خونه زندانی می کنه.پدرجونم خیلی سعی می کنه بابام رو نصیحت کنه ولی بابام به حرف هاش گوش نمی ده.

    من چهارسالم بود که یه روز مامانو بابام باهم دعواشون می شه.پدرجون نبوده،سر این که چرا مامانم بدون روسری رفته دم در.ازهمین موضوع ساده شروع می شه و کاربالا می گیره.بابام می افته به جون مامانم و حسابی کتکش می زنه بعدش هم از خونه می زنه بیرون.پدرجون وقتی برمی گرده می بینه مامانم بیهوش افتاده روی زمین و سروصورتش خونیه.منم دارم گریه می کنم.مامانم رو می بره خونه یکی ازهمسایه ها و بهشون می گه که اصلا در رو روی بابام باز نکنن واجازه ندن که مامانم از پیششون بره.بعدش منو می بره خونه برادرش.می خواسته همون شب تکلیفش رو با بابام روشن کنه.

    تواین فاصله مامانم به هوش میادومی بینه که خونه همسایه اس.از ترس این که دوباره کتک نخوره بلند می شه و به زورازخونه همسایه میاد بیرون.غافل از این که بابام با چشم های پر خون منتظرش بوده،وقتی مامانم میره توی خونه بابام مجال نمی ده حرفی بزنه و با سگگ کمربندش می افته به جونش،فکرمی کنه مامانم از نبودش سوءاستفاده کرده و رفته پیش یه مرد دیگه،که البته همه اش ساخته ذهن بابام بوده.وقتی پدر جون می رسه خونه می بینه که بابام بالای سرجنازه خون آلود مامانم نشسته و داره گریه می کنه،مامانم رو زود می رسونن بیمارستان ولی....ولی مرده بوده...

    ستاره دیگه نتونست ادامه بده و زد زیر گریه.خیلی دلم براش سوخته بود.بلند شدم و یه لیوان آب خنک آوردم،وقتی یه ذره آروم تر شد ادمه داد:

    _پلیس با دیدن وضعیت مامانم،بابام رو دستگیر می کنه ودادگاه با شهادت همسایه ها که تقریبا هر شب صدای گریه مامانم و فریاد های بابام رومی شنیدن بابام رو به اعدام محکوم می کنه.توی اون گیرو دار سرو کله پدربزرگم پیدا می شه،معلوم نبود ازکجا خبر دار شده.پدربزرگ تقاضای قصاص می کنه و برای دختری که فرزندیش رو چند سال قبل انکارکرده بوده توی دادگاه اشک می ریزه.پدرجون به دست وپای پدربزرگم می افته وازش می خواد که به خاطر من از بابام بگذره ولی پدربزرگ قبول نمی کنه ومی گه فقط خون جای خون رو می گیره.بابام حدودایک سال بعدازمرگ مامانم اعدام می شه.پدرجون دوباره میره سرکار تا بتونه منو بزرگ کنه.پدرجون سال ها برای من زحمت کشیدومنو بزرگ کرد.تازه ثبت نام دانشگاهم تموم شده بود که بهروز اومد خواستگاریم.تو یه کوچه زندگی می کنیم.پدرش یه مغازه صوتی و تصویری داره،بهروز با پدرش کارمی کنه.

    پدرجون از بهروز خوشش می اومدوموافق ازدواج ما بود.پسر ساکتی بود،سرش تو کار خودش بود،هیچ کس آزاری ازش ندیده بود.صیغه کردیم تا درس من تموم بشه.همه چی خوب پیش می رفت،بهروز برام از عشق و محبت می گفت،از این که از وقتی خودش رو شناخته عاشقم بوده،بهم خوبی می کرد،طاقت یه لحظه دوری منو نداشت،من حسابی بهش عادت کردم،عاشقش شدم،بهش وابسته شدم تا این که چند ماه بعد کم کم شروع شد.بهروز همیشه دنبال یه فرصت می گشت که با هم تنها باشیم.ولی من نمی خواستم که روابطمون زیادی پیش بره،درسته که شرعا زنش بودم ولی ما هنوزعروسی نکرده بودیم.احتیاط من کم کم عصبیش کرد،خشن شد،با هر بهانه ای با من دعوا می کرد،من نمی تونستم،نمی خواستم که خواسته هاشو اون جور که اون می خواد براورده کنم.ولی نمی فهمید،بهش پیشنهاد کردم ازدواج کنیم،قبول نکرد.می گفت فعلا شرایطم جورنیست،نسبت به من سرد شد،بی تفاوت شد،اصلا به فکر هیچی نبود،با هر بهانه ای توی کوچه و خیابون سروصدا راه می نداخت،پدرجون می گفت که باید صبور باشم،بایدکوتاه بیام،می گفت درست می شه.

    یه ماه پیش بود که رفتم خونه شون.تعطیلات ترم بود،من و پدرجون قرار بود با هم بریم خرید ولی پدرجون حالش بد بود،آخه ناراحتی قلبی داره،تو خونه خوابید و استراحت کرد.من و بهروز دو روز بود که با هم سرسنگین بودیم.بلند شدم و با یه دسته گل رفتم مغازه.می خواستم از دلش در بیارم.سر کار نبود،پدرش کلید خونه رو داد و گفت برم خونه منتظرش بمونم.بهروز دو تا خواهر داره که جنوب زندگی می کنن.مادرش و برادر کوچیکش سه روز بود پیش اونا رفته بودند.

    وقتی کلید انداختم و رفتم توی خونه صدای مبهم چند نفر با صدای ضبط می اومد.نزدیک در پذیرایی بودم که صداهاشون برام واضح شد.حرف های رکیکی می زدن،صدای چندتا دخترهم می اومد.رفتم تو،همه از دیدن من ساکت شدند.بهروز با دو تا از دوستاشودوتا دختر که سرو وضع ناجوری داشتن نشسته بودن،یعنی دراصل داشتن از سروکول هم بالا می رفتن.دسته گل از دستم افتاد.ماتم برده بود،بهروز یکی از دخترا روکه بهش چسبیده بود کنار زد و اومد طرفم.باورت نمی شه دو تا سیلی محکم به صورتم زد.سرم محکم به چارچوب درخورد،جلوی چشمام سیاهی رفت،همه جا رو تارمی دیدم.صدا ها روگنگ می شنیدم،فقط شنیدم که گفت چرا بدون اجازه رفتم توی خونه.پدرجون منو به بیمارستان برد.دو،سه روزی بستری بودم،گیج بودم،خیال می کردم کابوس دیدم،وقتی برگشتم خونه بهروز با پدرش برای معذرت خواهی اومدولی من حتی نمی تونستم ریختش رو ببینم.نمی تونم باور کنم که اون همه ابرازعشق الکی بوده،اون همه حرف دروغ بوده.

    بهروز به پدرش واقعیت رو نگفته بود،وقتی پدرش از دهن من واقعیت رو شنید بهروز همه چیز رو منکرشد.تو چشمای من نگاه می کرد ومی گفت دروغ می گی.دیگه تحمل شنیدن صداش رو ندارم چه برسه به دیدنش.ازش متنفرم،از همه مردا متنفرم،همه تون دروغگو و چابلوسید،اصلا نمی فهمید عشق و محبت یعنی چی؟من ازتون انتقام می گیرم،می بینی،می کشمش،من روز خوش برای بهروز نمی ذارم،ازش بدم میاد،بدم میاد.....

    سکوت کردم،هیچی نمی تونستم بگم.ستاره حق داشت،حالا خوب می فهمیدم که چرا حالش طبیعی نیست،معلوم بود که هنوز نتونسته این موضوع رو هضم کنه.بهروز دیگه از زندگی چی می خواست؟ستاره از پاکی و نجابت توی دانشگاه زبون زد بود،آروم و دانا بود،واقعا بعضی ازآدما نمی دونن توی زندگی دارن دنبال چی می گردن.ستاره داشت آروم آروم گریه می کرد،یه حالتی از ترس و ناباوری توی چشاش موج می زد.تند تند عرق می کرد،بعد از مدت کوتاهی سعی کردم یه کمی با حرف هام آرومش کنم ولی نمی دونستم باید چی بگم.

    _بس کن ستاره،دنیا که به آخر نرسیده،اتفاقیه که افتاده،باید باهاش کنار بیای.بهروز قدرتورو ندونست و تو روازدست داد،سعی نکن خودت رو نابود کنی.به خدا کار سختی نیست،به خاطر خودت با این قضیه کنار بیا،تا کی می خوای خودخوری کنی؟از گریه و زاری که به جایی نمی رسی.

    _نمی تونم،باورم نمی شه،من مثل تخم چشمم به بهروز اعتماد داشتم،ما عاشق هم بودیم،تو تموم این مدت به امید بهروز زندگی کردم،چرا با من این کار رو کرد؟کاش می مردم و این روزا رو نمی دیدم.

    _می مردم یعنی چی؟شاید اگه رابطه ات ادامه پیدا می کرد مشکل بزرگتر وسخت تری پیدا می کردی،خدا رو شکر کن که هنوز ازدواج نکرده بودی.اگه بعداز ازدواج این اتفاق می افتادچی؟

    _بریم،پدرجون نگران می شه.

    بی مقدمه،اصلا انگارحرف های من و نشنید.از تریا بیرون اومدیم.ستاره ظاهرا حالش بهترشده بود.گرچه هنوزمغموم وساکت بود ولی طبیعی بود،تحمل این اتفاق بد براش سخت بود،توی ماشین که نشستیم ازش پرسیدم:

    _کجا بایدبرم؟

    _هفت حوض.

    _خوبه،به دانشگاه نزدیکی.

    _مگه تو دوری؟

    _آره،امروز دیگه کلاس نداشتی؟

    _چرا ولی می خوام برم خونه،دوست دارم بخوابم.

    ستاره یهوعین برق گرفته هاگفت:

    _اگه بهروز بیاد سراغم چی؟

    _هیچی،بشین منطقی باهاش صحبت کن،بهش بگوبه خاطر اتفاق هایی که افتاده دیگه نمی خوایی باهاش ازدواج کنی.

    _منطق!اگه بهروز منطق سرش می شد که با من این کار رو نمی کرد.وایستا،من پیاده میشم.

    _ولی هنوز خیلی مونده که برسیم.

    _مهم نیس،نمی خوام کسی من و توی ماشین تو ببینه.

    برای ستاره ماشین گرفتم و فرستادمش خونه،وقتی تنهاشدم هزارجورفکراومد توی سرم،دوباره آتیش عشق ستاره که با زحمت زیر خاکستر رفته بود داشت شعله ور می شد.

    تقدیرمن است این همه؟

    یا سرنوشت توست؟

    که این فروکش درد،خود انگیزه دردی دیگر بود

    یکراست رفتم سراغ مهرداد و همه چیز رو بهش گفتم،گفتم که با به هم خوردن نامزدی ستاره من یه بار دیگه می تونم شانسم رو امتحان کنم.مهرداد کلی باهام صحبت کرد،حق داشت می گفت با شرایط روحی بدی که ستاره داره بهتره صبرکنم.اصلا زمان مناسبی نبود که دوباره بهش پیشنهاد بدم.از مهرداد که جدا شدم یه کمی یاس و تردید به دلم افتاد.شاید ستاره هیچ وقت روحیه مناسبی برای ازدواج پیدا نکنه؟شاید اصلا من رو انتخاب نکنه؟دلم نمی خواست ناامید باشم دیگه ستاره به کسی تعلق نداشت واین احساس خوبی درمن ایجاد می کرد.فقط باید بهش زمان می دادم و همین کار روهم کردم.

    رفتار ستاره بعداز اون روز با من مثل گذشته شد.انگار نه انگارکه کلی باهام دردو دل کرده.مثل گذشته فقط به یک سلام و علیک ساده اکتفا می کرد.منم زیاد ستاره رو تحت فشار نمی ذاشتم.بهروز چند وقت یه بار می اومد جلوی دانشگاه ولی ستاره تحویلش نمی گرفت.این برخورد ستاره با بهروز نقش پیروزی رو برای من پررنگ تر می کرد.ستاره نه تنها بهتر نشد بلکه روز به روز رفتارش غیر طبیعی تر می شد.حرکات عجیبی از خودش در می آورد.می خندید،گریه می کرد،بلند بلند حرف می زد.کلاس هارو یکی درمیون می اومد.همه بچه ها تصمیم گرفتن کمتر خلوتش رو به هم بزنن.کارمون اشتباه بود،شاید اگه بیشتر دورو برش رو می گرفتیم ونمی ذاشتیم تنها باشه وضعیتش اون طوری نمی شد؟!

    یه روز که با مهرداد می رفتیم دانشگاه دیدیم نزدیکی های دانشگاه دعوا شده،یه مشت آدم هم جمع شده و تماشا می کردن.حدس زدم که سروصدا باید به ستاره مربوط باشه. چیز غیرعادی نبود.بهروز چند وقت یه باراونجا دادوبیداد راه می انداخت.ماشین روهمون جا پارک کردم و دویدم جلو،مهرداد طبق معمول از توی ماشین جم نخورد،وقتی رسیدم وسط معرکه دیدم بهروز می گه:

    _تو غلط کردی،یه روز می گی می خوام یه روز می گی نمی خوام،مگه شهر هرته؟پدرت رو در میارم،من تو محل آبرو دارم.من و ول کنی دیگه کی میاد بگیرتت بدبخت،تو که دیگه چیزی برای عرضه نداری،کاش قلم پام می شکست و نمی اومدم خواستگاریت.حالا که کارازکار گذشته نمی ذارم هرغلطی دلت خواست بکنی،می کشمت،آهای مردم،شماها شاهدباشید که این دختره بی حیا چه بلایی سر من آورد.

    یکی،دوتا از مردا سعی کردن آرومش کنن وجلوشوگرفته بودن تا به ستاره حمله نکنه،من ستاره رو ندیدم فکر کردم حتما خودشولای جمعیت قایم کرده،رفتم جلو آروم به بهروز گفتم:

    _آروم باش ،خوبیت نداره.

    هولم داد یه طرف و گفت:

    _تو چی می گی مرتیکه؟کاسه داغ تر از آش شدی؟نکنه داری این وسط سنگ خودتو به سینه می زنی؟

    _چی می گی؟آروم باش،زشته،اینجا محل تحصیل ستاره اس،همه می بینن.

    _ببینم،تو اسم اونو ازکجا می دونی حروم لقمه؟

    شروع شد،یه کتک کاری مفصل،نمی خوام دروغ بگم که برنده میدون بودم،من اصلا اهل دعوا نیستم یکی،دوتا زدم ولی حسابی کتک خوردم.اگر مردم جلوی بهروز رو نمی گرفتن منوله می کرد.صورتم خونی شده بود و دهنم مزه خون می داد.مردم بهروز رو گرفتن وبردن.وقتی بلند شدم یه نگاه به ماشین کردم،مهرداد ازماشین پیاده شده بود داشت ازدور نگاه می کرد،حالا که همه چیز تموم شده بود جرات نمی کرد بیاد جلو.یکی،دوتا از هم کلاسی هام همون موقع رسیدن.قسم و آیه که بگوکی این بلا رو سرت آورده تا ما بریم و پدرش رو در بیاریم.حالا که همه چیز تموم شده بود اونا ول کن نبودن.وقتی یه ذره آروم شدن رفتن ومنم رفتم سوارماشین شدم تا برم جلوی دانشگاه پارک کنم.

    _افشین ببخشید،به خدا خیلی سعی کردم بیام جلو ولی جرات نکردم.

    _عیب نداره رفیق،مهم نیست،چند وقتی بود یه کتک حسابی نخورده بودم.

    _بدنت درد می کنه؟

    _آره به جان تو،همه تنم درد می کنه،بی انصاف عجب دست سنگینی داشت.

    از بینی و کنار لبم خون می اومد.مهرداد یه دستمال از توی ماشین برداشت ورفت بهش آب بزنه.خودمو توی آینه نگاه کردم،صورتم مچاله شده بود،یکهو از توی آینه ستاره رو دیدم که پشت ماشین ایستاده و داره بهم پوزخندمی زنه.زود ازماشین بیرون پریدم.

    _ستاره تو خوبی؟

    خنده عجیبی کرد و گفت:

    _حقت بود.

    یه لحظه ماتم برد،زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

    _هر چی نگاه کردم ندیدمت.

    _همونجا بودم.چطور ندیدی؟داشتم از کتک خوردن تو لذت می بردم.نمی دونی چه احساس خوب داشتم که به جون هم افتاده بودین.

    ستاره این وگفت ورفت.باورم نمی شدکه این حرف هارو از دهن ستاره شنیده باشم.وقتی مهرداد اومد هنوز داشتم هاج و واج به نقطه ای نگاه می کردم که ستاره از نظرم دور شده بود.....

  7. #5

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    سریع نامه بعدی رو برداشتم،کار خاصی نداشتم که به خاطرش معطل کنم،اما نه،بهتر بود یه دوش می گرفتم برای آرامش اعصابم خوب بود.یه دوش آب گرم و یک لیوان بزرگ قهوه حسابی سرحالم کرد، نشستم روی راحتی و نامه بعدی رو برداشتم.

    هم قفس من،همراز شب های تنهاییم سلام؛

    ساعت از یک نیمه شب هم گذشته ولی من هنوز بیدارم تا برای تو بنویسم.فصل پایانی زندگیم،فصل غم و اندوه و تنهاییم،پایانی که هیچ وقت سر آغازی نداره.درد عظیمی که سراسر وجودم رو گرفته،تمام باورها و بودنم رو تسخیرو تمام یادگیری های ذهنی ام رو مختل کرده وصف ناپذیره...

    ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگیرم تا باورم کنند....

    خاطرات تلخ آزارم می ده،نمی دونی چقدر غیر قابل تحمله!یادآوری اون روزهای تلخ تر از تلخ مثل فیلم سینمایی جلوی چشمامه،مثل یه نوار از کنارم رد می شه،اون قدر به خاطرش نا خواسته اشک ریختم که چشمه اشکم خشکیده.

    شوق به دست آوردن ستاره خیلی شیرین تر از غم از دست دادنش بود.الان مدت هاس که دارم به این موضوع فکر می کنم،اون روزها چه پر شور و نشاط بودم؟!چقدر برای دیدنش بی تاب بودم؟!چه شب هایی که تصویر ستارهرو توی ذهنم نقاشی میکردم؟!شب ها خواب ستاره رو می دیدم و روزها با یاد ستاره از خواب بیدار می شدم.

    امتحانات نزدیک بود و من سعیمی کردم خودم رو مشغول درسهام کنم.ستاره هر موقع منو می دید لبخند مرموزی می زد.بعضی وقتا خیلی با عطوفت نگاهم میکرد،دچار دوگانگی شده بودم،نمی فهمیدم بالاخره ستاره از من خوشش میاد یا بدش میاد.سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم و بچسبم به درسم.اگه قرار بود بین منو ستاره اتفاقی بیفته،یعنی اگه خدا می خواست که بیفته،حتما می افتاد.ترجیح دادم به خاطرش جنگ نکنم و همه چی رو به تقدیرواگذار کنم.

    نباید هیچ موضوعی من رو از درس هام عقب می انداخت.علاقه من به تحصیل و قبول شدن توی کنکور که با زحمتی یک ساله به دست آورده بودم دوباره در وجودم قوت گرفت.هیچ وقت شاگرد زرنگی نبودم ولیهر طوری بود واحدهارو پاس می کردم،تا آخر امتحانات همه چیز به خوبی پیش رفت.یکی،دو روز بعد از امتحانات با مهرداد به دانشگاه رفتیم.توی دفتر آموزش کار داشتیم.کارم که تموم شد به مهرداد گفتم که توی حیاط منتظرش می مونم.روی یکی از نیمکت ها نشسته بودم که ستاره اومد.دیدمش ولی به روی خودم نیاوردم و سرم رو انداختم پایین.یکهو متوجه شدم که بالای سرم ایستاده،سرم رو بالا گرفتم.داشت بهم لبخند می زد،بلند شدم و روبروش ایستادم.

    _سلام.

    _سلام،امتحانات تموم شد؟

    لحن صداش گرم و دوستانه بود.گفتم:

    _آره،تو چی؟

    _چند روزی میشه،تابستون واحد می گیری؟

    _نه،می خوام برم مسافرت.

    _مسافرت؟کجا؟

    _شمال،تو تابستون چی کار می کنی؟

    _من و پدر جونم هم می خوایم دو،سه هفته بریم شمال.

    _اِ،کجا،کدوم شهر؟

    یکهو اخمی کرد و گفت:

    _فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه.

    _درسته،معذرت می خوام،نمی خواستم فضولی کنم.

    ستاره انگار که یکهو به خودش اومده باشه با نگرانی گفت:

    _معذرت می خوام منظور بدی نداشتم،منو ببخش،وای...به خدا نفهمیدم چی شد که اینو گفتم....اصلا این چه حرفی بودکه من زدم؟.....معذرت می خوام...

    خدای من!ستاره چرا این جوری جواب منو می داد؟اصلا نمی فهمیدم داره چی کارمی کنه؟1خواستم یه جوری به این وضعیت خاتمه بدم،فکر کردم اگه بیشتر اونجا بمونه حالش بدتر می شه،گفتم:

    _خیلی خب ستاره،فهمیدم،نمی خواد این قدر معذرت خواهی کنی.می خوای برات ماشین بگیرم بری خونه؟

    _خونه؟نه.....راستش می ترسم که....میای بریم همون جایی که یه بار منو بردی؟...بریم؟

    خوشحال شدم.فکرشم نمی کردم که دیگه ستاره با من پاشو بیرون بذاره.نمی خواستم فرصت رو از دست بدم میترسیدم برم دنبال مهرداد و ستاره توی این فاصلهپشیمون بشه.به یکی از بچه هاکه همون دور و بر بود سپردم که به مهرداد بگه که من با ستاره رفتم بیرون و بعدا بهش زنگ می زنم.با ستاره رفتیم سمت تریا کلبه،خوشحال به نظر می رسید.

    _ستاره،می تونم یه سوال ازت بپرسم؟

    _آره،بپرس.

    _از بهروز خبری نیست.کجاست؟

    _بهروز؟رفت.

    _کجا؟

    _رفت جنوب پیش خواهراش،پدر و مادرش وقتی دیدن زیادی داره تو محل افتضاح بالا می یاره فرستادنش رفت.یکی دو ماهی می شه.

    خیالم راحت شد.خیلی نگران ستاره بودم،از بهروز هر کاری بر مب اومد.می ترسیدم شبی نصفه شبی بره و بلایی سر ستاره بیاره.

    ناخوآگاه گفتم:

    _خب خدا رو شکر.

    _آره،خدارو شکر...خدار. شکر/تو خوشحالی که اون رفته؟

    _مگه تو ناراحتی؟

    _من؟نه...یعنی چرا...نمی دونم.

    _تو چه بلایی سر خودت آوردی ستاره؟با خودت چی کار کردی؟تو حتی نمی تونی یه جمله رو درست بگی،مگه تو هنوز....تو بهروز رو دوست داری؟هنوز دوستش داری ؟

    با حالتی خشن و با صدایی شبیه فریاد گفت:

    _نه،احمق دیوونه،معلومه که نه،اون با احساس من بازی کرد،از همه تون متنفرم،همه تون مثل هم هستید...

    یک بند داد می کشید،ماشین رو نگه داشتم و برگشتم طرفش تا آرومش کنم ولی اون همون طوری ادامه داد.

    _اصلا تو به چه جراتی منو سوار ماشینت کردی کثافت؟چی از جونم می خوای؟داری منو کجا می بری؟...

    هر کاری کردم آروم نشد با چشم هایی که از حدقه در اومده بود و وحشت ازتوش کاملا هویدا بودنگاهم می کرد.یکهو از ماشین پیاده شد و دوید.رفتم دنبالش،با اون وضع آشفته ای که داشت نمی تونستم توی خیابون ولش کنم وقتی بهش رسیدم نگهش داشتم و گفتم:

    _خیلی خب ستاره،من که منظور بدی نداشتم،داری از چی فرار می کنی؟من که آسیبی به تو نمی زنم،خودتو کنترل کن،ستاره آروم و محجوبی که من می شناسم نباید به این سادگی ار کوره در بره،دوست داری بریم پیش پدرجون؟

    ستاره یه کمی از سرعت قدم هاش کم کرد.گفتم:

    _حالا اگه ایرادی نداره بیا بریم سمت ماشین،در ماشین بازه،ممکنه بدزدنش.

    یکهو ایستاد و نگاهم کرد،خیلی درمانده گفت:

    _ماشین؟

    _آره،آروم میریم سمت ماشین،پدرجون منتظرته،می خواین با هم برین شمال،تعطیلات تابستون شروع شده،یادت میاد؟

    _راست می گی،می خوایم بریم شمال،کنار دریا،من عاشق دریام،کنار ساحل،موج های آب.

    _می دونم،می دونم.

    به سمت ماشین هدایتش کردم.دیگه نباید فرصت رو از دست می دادمباید سریع ستاره رو میر سوندم به مطب یه روانپزشک یا روانشناس.کاملا مشخص بود که کنترل اعصابش رو نداره.حرف هایی که چند لحظه قبل زده بود یادش نمی اومد،حتی یادش رفته بود که به پیشنهاد خودش بیرون رفته اومدیم.با سرعت رانندگی می کردم که حمله عصبی بهش دست نده،اصلا باهاش حرف نمی زدم.شاید کوچکترین حرفی از طرف من باعث می شد که دوباره عصبی بشه.به یک ساختمون پزشکان رسیدیم،حالا چه جوری می بردمش بالا؟

    _ستاره من وقت دکتر دارم با من میای؟

    _دکتر برای چی؟

    _آخه می دونی،من یه مدته قرص اعصاب می خورم.امروز وقت دکتر دارم که قرص هام رو تجدید کنم.با من میای؟

    _نه،من توی ماشین منتظر می مونم.

    _ولی من دوست دارم تو هم با من بیای.

    _با تو؟بیخودی اصرار نکن،تو کس و کار من نیستی که هر جا می خوای باهات بیام.

    _باشه،باشه اگه تو نیای منم نمی رم.

    ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.هنوز دور نشده بودیم که ستاره آروم گفت:

    _باشه،باهات میام افشین،ولی هیچ وقت به من دروغ نگو،هیچ وقت،فهمیدی؟

    _آره،فهمیدم،معذرت می خوام.

    حالا که راضی شده بود نباید فرصت رو از دست می دادم.جلوی ساختمون پارک کردم و با ستاره بالا رفتیم.توی مطب زیاد شلوغ نبود،رفتم جلو و آهسته توی گوش منشی گفتم:

    _اورژانسی،فقط خواهش می کنم بی سروصدا.

    منشی نگاهی به من و نگاهی به سر تا پای ستاره که محو تماشای بیماران بود کرد و از جاش بلند شدو توی اتاق دکتر رفت.چند لحظه بعد با چندتا مریض اومد بیرون و بهم اشاره کرد که تنهایی برم تو.با دکتر دست دادم و خودم رو معذفی کردم،بدون این که بشینم خلاصه ای از ماجرا رو برای دکتر تعریف کردم.

    _احتمالا دچار روان آشفتگی شده،ترس،گم شدن توی زمان و مکان،عرق کردن و...که طبق گفته های شما توی بیمار دیده می شه.فعلا باید بستری بشه،باید ازش آزمایش بگیریم.خودش اینجاست؟

    _بله،بیرون نشسته،الان میارمش.

    _نه،خودم می رم دنبالش،ممکنه به حرف شما گوش نکنه و دچار حمله بشه.اون موقع کار من خیلی مشکل می شه.

    با آقای دکتر از توی اتاق بیرون اومدیم.با اشاره چشم ستاره رو بهش نشون دادم.ستاره روی صندلی نشسته بود و سرش رو توی دستهاش گرفته بود.دکتر جلوی پاش دو زانو نشست،ستاره سرش رو بالا آورد و دکتر رو نگاه کرد.

    _سلام.

    _سلام آقای دکتر.

    _می خوام باهات یه کمی صحبت کنم.

    _با من؟مگه قرص های افشین رو ندادین؟

    دکتر خیلی زود متوجه حرف ستاره شد و با صدای آهسته ای گفت:

    _چرا،قرص هاش رو دادم،ولی باید با تو یه کمی درباره افشین صحبت کنم.اون احتیاج به مراقبت داره،حالش خیلی خرابه.

    ستاره بی چون و چرا بلند شد و با دکتر توی اتاق رفت.نیم ساعت بعد دکتر از اتاق بیرون اومد و من و کناری کشید.

    _حالش خیلی وخیمه دکتر؟

    _آره،بهش آرام بخش تزریق کردم.آمبولانس تو راهه.حدافل باید یکی،دو ماه بستری باشه.

    _بیماریش چیه؟

    _روان آشفتگی،البته هنوز بیماری شدید نشده.بیمار یه بحران افسردگی شدید داشته که بدترش کرده.

    _روان آشفتگی یعنی چی؟

    _یعنی منحرف شدن از هنجار در ادراک،شناخت و رفتار.

    _خوب می شه؟

    _احتمالش خیلی زیاده،معمولا در روان آشفتگی درمان صورتمی گیره،باید صبر کرد،بهتره تحت کنترل باشه.اگه کنترل نشه ممکنه حالش وخیم بشه،شما چه نسبتی باهاش دارید؟

    _هیچی،من همکلاسیش هستم.

    _به خونواده اش اطلاع بدید،یکی،دو روز اول نباید دورش رو خالی کنیدتا به محیط آسایش گاه عادت کنه و داروهاش اثر بذاره.من خودم فردا صبح بهش سر می زنم.

    _ولی آقای دکتر،ستاره همیشه این جوری نیست،بعضی وقتا خوبه،فقط بعضی وقتا این جوری می شه.

    _باید زودتر درمان رو شروع می کرد.در طول این بیماری حالت روانی بیمار بین آگاهی و گیجی در نوسانه.نباید می ذاشتین کار به این جا بکشه.

    سه ربع بعد آمبولانس رسید و دو نفر با تخت روان اومدن تا ستاره رو ببرن.ستاره هنوز توی اتاق دکتر بود.وقتی بیرون آوردنش و از جلوی من رد می شدن،ستاره لبه بلوزم رو گرفت.تخت رو نگه داشتن،دو لا شدم،ستاره بهم لبخند زد و گفت:

    _دکتر گفت که حال من و تو خرابه،باید بستری بشیم،تو کی میای؟

    _می یام،آمبولانس بعدی تو راهه تا من و بیاره پیش تو.

    _حتما بیا،من نمی خوام اونجا تنها باشم.تو باید حالت خوب بشه،می فهمی؟باید خوب بشی.

    بعد صداش رو بالا برد و همین طوری داد می زد«تو باید حالت خوب بشه»

    ستاره رو بردن.از دکتر تشکر کردم و اومدم بیرون.هوز سوارماشین نشده بودم که با مهرداد تماس گرفتم و جریان رو براش تعریف کردم.گفتم هر جور شده آدرس ستاره رو پیدا کن وپدر بزرگش رو بیار آسایشگاه.اولرفتم خونه پول برداشتم و بعدش هم رفتم پیش ستاره.ساعت تقریبا پنج بعداز ظهر بود که رسیدیم.اسم و مشخصات ستاره رو به پرستار دادم.تقریا نیم ساعت طول کشید تا کارهای پذیرش رو بکنم و بعدش پرستار فقط بیست دقیقه بهم فرصت داد که ببینمش.ستاره توی یه اتاق کوچیک روی یه تخت خوابیده بود.معصومیت از توی صورتش می بارید،دلم به حالش سوخت،زندگی چه بازی تلخی با ستاره کرد،دلم بدجوری گرفت،اون دختر پاک و معصوم به خاطر یه از خدا بی خبر گوشه آسایشگاه افتاده بود.از اول،زندگیش پر حادثه و تلخ بود،برای همین زیاد با کسی نمی جوشید،با پیدا شدن بهروز خلاء زندگیش پر شد و تمام عشقش رو بهش هدیه کرد.یعنی کاری که بهروز با ستاره کرد بی جواب می مونه؟من فکر می کنم هیچ بدی یا هیچ خوبی ای تو دنیا بی جواب نمی مونه.شاید بهروز پیش خودش فکر کنه هیچ بدی به ستاره نکرده؟!ولی خدا همیشه عدالت رو برقرار می کنه،در مورد تک تک ما؟!

    _سلام.

    با صدای ستاره از فکر بیرون اومدم.خیلی بی حال و سست صحبت می کرد،از اثرات داروهای خواب آلود بود.

    _سلام،خوب خوابیدی؟

    _من کجام؟

    _بیمارستان،یه کمی حالت بد بود،فکر کنم از فشارته،باید دو،سه روز اینجا باشی تا بهتر بشی.

    _بیمارستان؟تو من و چه جوری پیدا کردی؟

    _تو مطب دکتر دیدمت ،یادته؟

    _مطب؟...آره...یادم اومد،پدرجونم کجاست؟

    _الان میاد،دلت براش تنگ شده؟

    _نمی خوام منو این جا بببینه،قلبش ناراحته،بهش چیزی نگو.

    _اگه تو بخوای نمی ذارم تو رو این جوری ببینه،ولی اون هم صد در صد نگرانته،به نظر تو نباید بدونه توی چه وضعیتی هستی؟

    چشم هاش پر اشک شد.

    _چرا،باید بدونه،من از تنهایی می ترسم،نمی خوام تنها باشم،نمی خوام.

    کنار تختش نشستم و گفتم:

    _من تنهات نمی ذارم ستاره،همین جا پیشت می مونم.گریه نکن،می خوای برات غذا بگیرم،گشنه ات نیست؟

    _چرا،خیلی گشنمه.

    از در بیرن امدم تا برای ستاره غذا بگیرم.وقتی گریه اش گرفت عمدا حرف رو عوض کردم ترسیدم حالش بد بشه.

    _خانوم پرستار،بیمار من غذا نخورده،از کجا می تونم براش غذا بگیرم؟

    _یه ساعت دیگه وقت شامه منتظر بمونید.

    پرستار اینو گفت و رفت.ولی ستاره اون موقع گرسنه بود،نمی تونست تا یه ساعت دیگه صبر کنه.تصمیم گرفتم برم بیرون براش یه چیزی بگیرم.انتهای راهرو که رسیدم مهرداد و آقای حکمت رو دیدم که دارن میان سمت من.پدربزرگ ستاره خیلی مسن بود.شاید هفتادو هفت،هفتاد و هشت سالش بود.نمی دونم چرا وقتی دیدمش این فکر اومد توی ذهنم که چطور ستاره می گفت پدرجونم کار می کنه،اون خیلی فرسوده بود.

    _سلام.

    _سلام پسرم،ستاره کجاست؟چه بلایی سرش اومده؟

    پیرمرد بیچاره دست و پاش رو گم کرده بود.جریان رو براش تعریف کردم و گفتم که ستاره چه وضعیتی داره.

    _در هر صورت شما باید آروم باشید.اگه ستاره نارحتی شما رو ببینه حالش بدتر می شه.

    _همون موقع که نامزدیش بهم خورد دو،سه روز رفت بیمارستان دکتر گفت که حتما به یه روانپزشک مراجعه کنه ولی ما پشت گوش انداختیم.

    _اون موقع اقدام می کردین ممکن بود به اینجا نرسه.

    _درسته،من فکر نمی کردم موضوع این قدر جدی باشه،تقصیر من بود.

    _خودتونو سرزنش نکنید.

    _می تونم بببینمش؟

    _بله،فقط فراموش نکنید که محیطش باید آروم باشه.

    پدربزرگ ستاره رو تا جلوی اتاق هدایت کردم و بعدش با مهرداد رفتیم بیرون تا برای ستاره غذا بگیریم.

    _چه جوری آدرس رو پیدا کردی؟

    _آدرس ستاره رو؟با بدبختی.تا کی باید اینجا بمونه افشین؟

    _هنوز معلوم نیست،شایدیکی،دو ماه،حالش خیلی خرابه،نمی دونی امروز چی کار کرد!

    _پسره کاش بفهمه که چه دسته گلی به آب داده!

    _آره نامرد،هر غلطی که خواست با ستاره کرد،بعدش هم گذاشت و رفت.

    _چطور تونست این کارو بکنه؟عزیزم همیشه می گفت بخت بعضی ها رو سیاه می بافن،اون قدر سیاه که هر کاری کنی سفید نمی شه.

    _باور کن من سفیدش می کنم مهرداد،عشق ستاره تو گوشت و رگ و استخونم رفته.اون قدر این احساس توی این مدت قوی شده که به خاطر ستاره حاظرم هر کاری بکنم.نمی ذارم این جا بمونه،نمی ذارم توی سیاه و غم با این مریضی مسخره دست و پنجه نرم کنه،تمام زندگی و احساس ستاره رو سفید می کنم.با محبت،عشق،هر کی ندونه تو که می دونی چه احساسی بهش دارم.

    _می دونم که می تونی افشین،شاید ستاره اولین دختری باشه که یک نفر با محبت زندگیش رو تغییر می ده.تا حالا هیچ کس رو ندیدم که مثل تو باشه،تو غیر از ستاره هیچ کس رو نمی بینی،اون قدر دوستش داری که به خاطرش از لادن هم گذشتی.

    لادن یکی از دخترای هم ترم ما بود.دختر شیطون و شلوغی بود،سر و وضعش نشون می داد که از خونواده بالاییه،خیلی از دانشجوها به قول بچه ها تو کف لادن بودن،درسته که لادن خیلی سرو زبون داشت و با همه گرم می گرفت ولی هیچ کدوم از پسرای دانشگاه رو تحویل نمی گرفت.من و لادن دوست های خوبی بودیم،چون منم مثل لادن بچه آرومی نبودم،البته نه به شیطونی لادن بودم نه به آرومی مهرداد.روابط من و لادن به همون دانشگاه ختم می شد.یکی،دو بار بهم پیشنهاد کرد که بریم بیرون و مهمونی و از این جور حرف ها.این تقاضایی بود که لادن نه تنها ازکسی نمی کرد بلکه اگه ازش تقاضا می شد قبول نمی کرد.من چون نمی خواستم روابطم با لادن معنی دیگه ای بده قبول نکردم،تا این که یه روز منو کشید کنار و بهم پیشنهاد دوستی داد.درسته که خیلی ها دوست داشتن با لادن که اولا خیلی خونگرم و خوش تیپ بود و در ثانی یکی از شناخته شده ترین دخترای دانشگاه به حساب می اومد دوست بشن ولی من قلبم فقط برای یه نفر می تابید،ستاره.

    زمانی که از به دست آوردن ستاره ناامید شده بودم تصمیم گرفتم پیشنهاد لادن رو قبول کنم.اون جوری راحت تر می تونستم ستاره رو فراموش کنم ولی این نامردی بود.دلم نمی خواست با احساسات لادن بازی کنم.لادن دوست خیلی خوبی بود ولی برای من همسر خوبی نمی شد.خیلی از حرکاتش رو نمی پسندیدم.

    مهرداد بیرون ایستاد و من غذای ستاره رو بردم توی اتاق.آقای حکمت نشسته بود کنار تخت و داشت صحبت می کرد،صحنه عجیبی بود چون ستاره خوابیده بود.آهسته گفتم:

    _آقای حکمت،ستاره خوابیده.

    _می دونم پسرم ولی ازم خواسته براش حرف بزنم،بهش قول دادم حتی اگه خوابید تنهاش نذارم و همون طور براش بگم.

    ولی ستاره گفته بود نمی خواد حتی پدربزرگش رو ببینه،حالا چی شده بود که نظرش تا این حد تغییر کرده بود؟جالبه حتما فراموش کرده بود.از صبح اون قدر حرف های نامربوط زده بود که این یکی به نظرم طبیعی اومد.

    _ولی شما باید تشریف ببرید،ما اجازه نداریم بیشتر توی اتاقش بمونیم،همین الان هم که داشتم می اومدم تو پرستار گفت باید بذاریم استراحت کنه.

    آقای حکمت بلند شد،کمکش کردم تا با هم از در بیرون بریم.بیچاره اون قدر ناراحت و مضطرب بود که همه اش می ترسید کنترل خودشو از دست بده.وقتی اومدیم بیرون گفتم:

    _آقای حکمت،شما تشریف ببرید خونه،مهرداد فردا صبح شما رو میاره.

    مهرداد از پشت آقای حکمت شروع کرد به اشاره کردن سرو کله تکون دادن،از آقای حکمت عذر خواهی کردم و مهرداد رو به کناری کشیدم.

    _چی می گی افشین؟مهرداد شما رو میاره؟من فردا کلی کار دارم که تا بعداز ظهر تموم نمی شه،چه جوری برم دنبالش؟می دونی چقدر راهش دوره.

    _خیلی خب،چرا داری خودتو تیکه تیکه می کنی؟بیا،سوئیچ ماشین منو بگیر،فردا صبح برو کاراتو انجام بده بعدش هم این پیر مرد بیچاره رو بیار پیش نوه اش.کولی بازی هم در نیار.

    _خودت چی؟

    _من که امشب این جا می مونم،ماشین هم احتیاج ندارم.

    _تصادف کنم چی؟تا حالا بدون تو پشت رل نشستم.

    _فدای سرت،تصادف هم کردی مهم نیست.فقط آقای حکمت رو تا قبل از ظهر بیار این جا.

    مهرداد با سر موافقت کرد.وقتی برگشتیم پیش آقای حکمت ازش عذز خواهی کردم،بیچاره فکر کرد مسئله ای پیش اومده.

    _من مزاحم شما نمی شم جوون.امشب همین جا می مونم،توی خونه آروم نمی گیرم.این جوری خیالم از بابت ستاره راحت تره.

    _نه آقای حکمت،شما تشریف ببرید من می مونم،ممکنه به دارویی،چیزی احتیاج پیدا کنه،شما که از دستتون کاری ساخته نیست.

    آقای حکمت از حرف من دل چرکین شد.

    _من هفتاد و چهار سالمه ولی هنوز کار می کنم.چطور شما فکر می کنی از دست من کاری بر نمیاد؟

    _باور کنید منظور بدی نداشتم،فقط خواستم بگم ماها چون سنمون کمتره تحرکمون بیشتره،می تونیم تمام شب رو بیدار بمونیم،ولی شما بهتره استراحت کنید،من قصد جسارت نداشتم،منم مثل پسر شما هستم.

    _تو جای نوه منی،درسته،حق با توئه،ممنونم که این جا می مونی.خوشحالم که ستاره همکلاسی های خوبی مثل شما داره.

    وقتی دور شدن آقای حکمت رو تماشا می کردم،تمام داستان زندگی پسرش که ستاره برام تعریف کرده بود مثل فیلم سینمایی از ذهنم گذشت.من پدر نبودم،ولی تو اون لحظه می تونستم درک کنم که وقتی پسری اعدام می شه پدرش چه حالی داره.حتی اگه بدونه که پسرش گناه کار بوده.به نظر من اعدام بدترین نوع مرگه.یه لحظه پیش خودم فکر کردم شاید اگه پدر و مادر ستاره زنده بودن ستاره پر نور من الان توی اون اتاق نخوابیده بود.

    به رویا جون زنگ زدم و گفتم که شب نمیام خونه،عادت ندارم برای کسی توضیح بدم که چرا و به چه علت؟اون هم برای کسانی که بود و نبود من توی خونه براشون مهم نیست و خیلی وقتا حتی به خودشون زحمت نمی دن که کنجکاوی کنن.همیشه وقتی مشکلی برام پیش میاد مدت ها بعد تازه حس همبستگیشون گل می کنه و می فهمن که ما هم از یه خونواده ایم.معذرت می خوام،من خیلی بد بین شدم،نمی دونم لحن کلامم چرا این قدر نیش داره.شاید به خاطر این که خیلی سختی کشیدم از همه چیز و همه کس متنفر شدم.شاید تلخی بازی سرنوشت پرده کلفت و سیاه رنگی بین منو آدما کشیده که حتی سعی نمی کنم به خوبی هاشون فکر کنم.

    تماس رو قطع کردم.پرستاری به من اشاره کرد استفاه از تلفن همراه ممنوعه.تلفنم رو خاموش کردم و بی سرو صدارفتم تو اتاق ستاره.هوا کاملا تاریک شده بود.ستاره هنوز خواب بود،کنار پنجره رفتم و پرده ها رو کنار زدم،هوای اتاق دم کرده بود.پنجره رو باز کردم و هوا رو با ولع بلعیدم.آسایشگاه روی ارتفاعات خارج از تهران بود و هوای نسبتا تمیزی داشت.دوست داشتم از توی آسمون ستاره مو پیدا کنم ولی اون قدر دور بود که به زحمت می شد یکی دو تا ستاره توی آسمون دید.از اون بالا شهر زیر پام بود.من تهران رو با همه بدی هاش دوست دارم،برام یه حال و هوای دیگه داره.مردمش،کوچه هاش،هوای کثیفش،خیابون های شلوغش،به همه شون عشق می ورزم.کاملا طبیعیه،هر کسی زادگاهش رو دوست داره.تو فکر بودم که ستاره صدام کرد.

    _افشین.

    _خوب خوابیدی؟برات غذا گرفتم،فکر کنم دیگه خیلی سرد شده.میرم برات گرم کنم.

    _نه،همین جوری می خورم.

    به ستاره کمک کردم که روی تخت بشینه،بعد هم غذای آسایشگاه رو که پرستار چند دقیقه قبل آورده بود و هم غذایی رو که خودم براش گرفته بودم روبروش گذاشتم.خواستم چراغ رو وشن کنم که ستاره گفت:

    _چراغ رو روشن کردی برو بیرون.کاری باهات ندارم.

    لبخند روی لبهام خشک شد.ولی خیلی زود خونسرد چراغ رو روشن کردم و از اتاق بیرون اومدم.نیم ساعت همین جوری توی راهرو قدم زدم.یه پرستار رفت توی اتاق ستاره و بعداز چند دقیقه با سینی خالی غذا برگشت.

    _افشین شمایی؟

    _بله،چیزی شده؟

    _می خواد شما رو ببینه،فقط زیاد توی اتاق نمونید،باید استراحت کنه،شما شوهرشی؟

    از سوال پرستار جا خوردم.

    _نه،آشناییم.

    پرستار با بی تفاوتی شونه هاش رو بالا انداخت و رفت.منم دستی به سر و صورتم کشیدم و رفتم تو.ستاره با لبخندی شیرین انتظارم رو می کشید.

    _چراغ رو خاموش کن،نور ماه کافیه.

    چراغ رو خاموش کردم و روی صندلی نشستم.

    _تو شام خوردی؟

    _هنوز نه.

    _امروز خیلی گرفتار من شدی.من امروز خیلی با تو خشن بودم،معذرت می خوام.

    _باور کن من اصلا ناراحت نشدم.

    _باور می کنم.می دونم که منو دوست داری،خودت یه بار بهم گفتی،یادته؟

    _مگه می شه یادم بره؟

    _حتی اگه خوب نشم بازم منو دوست داری؟



    _تو خوب می شی ستاره،تو فقط یه کمی سرخورده و عصبی شدی،همین.تو هر جوری که باشی من دوستت دارم.تو پرنورترین ستاره ای بودی که تو زندگیم درخشید،اگه منو بخوای تا آخر عمرم پیشت می مونم،هیچ وقت تنهات نمی ذارم،ولی تو بعضی وقت ها یه جوری با من برخورد می کنی که فکر می کنم از من بیزاری.

    _دست خودم نیست افشین،به خدا نمی فهمم چرا یکهویی این جوری می شم.

    _نگران نباش،همه چی درست می شه.

    نگاه ستاره به من سرد بود ولی همین نگاه سرد مثل آتیش منو می سوزوند.پرستار بدون در زدن اومد تو و چراغ رو روشن کرد.یه نگاه مشکوک به منو ستاره کرد که انگار مچمون رو گرفته.بعد یه ابروش رو بالا دادو گفت:

    _بیرون باشید،بیمار باید استراحت کنه.

    دوست داشتم بیشتر پیش ستاره بمونم،تازه داشتیم حرف های خوب خوب می زدیم.با درماندگی نگاهی به ستاره کردم که داشت بی تفاوت به گل های پرده نگاه می کرد.بلند شدم و ازاتاق بیرون اومدم.قبل از هر چیز رفتم یه چیزی خوردم.اون شب خیلی بهم سخت گذشت.تا طلوع صبح روی صندلی توی راهرو نشسته بودم و رفت وآمد پرستارهارو نگاه می کردم.یکی دوبار خواستم برم توی محوطه آسایشگاه قدم بزنم ولی احساس می کردم ممکنه هر لحظه از ستاره خبری بشهو مثل دفعه قبل کارم داشته باشه ولی احساس باطلی بود،چون تا صبح از ستاره خبری نشد.تقریبا روی صندلی خوابم برده بود که یک نفردستش رو گذاشت رو شونه ام.

    _سلام جوون.

    _سلام آقای دکتر،شما کی تشریف آوردید؟

    _معذرت می خوام که بیدارت کردم،ازدیشب این جایی؟

    _بله،خودتون گفتین که تنهاش نذاریم.

    _درسته،ولی شب رو می تونستی بری خونه استراحت کنی چون در هر صورت بیمار تمام شبخوابه خصوصا که داروهای آرامبخش هم مصرف می کنه.شما چون نسبتی هم با بیمار نداری نمی تونی همه اش این جا بمونی.

    _ستاره فقط یه پدربزرگ پیرداره.اگه اشکالی نداره من دوست دارم شبها همین جا توی راهرو بمونم.می ترسم یه موقع به کمک احتیاج پیدا کنه.

    دکتر لبخندی بهم زدوگفت:

    _اینجا پر از پرستاره واونا موظفند مواظب مریض ها باشن.فکر نمی کنی بیشتر از یه همکلاسی نگران دوستتی؟

    _درسته.

    نمی خواستم پنهان کاری کنم.اون هم از یه روانپزشک که خیلی زود ازحالتم همه چیز رو می فهمید.در ضمن دوست نداشتم در این رابطه بیشتر توضیح بدم.خوشبختانه دکتر هم بیشترتوی زندگی خوصوصیم سرک نکشید و موضوع بحث رو عوض کرد.

    _امروز بیمار شمارو معاینه کردم.یک سری تست هاهست که تا ظهر روش صورت می گیره.نتیجه رو تا فردا بهتون اعلام می کنم.

    _آقای دکتر من یه سوال داشتم.با وضعی که ستاره داره می شه روی حرف هاش حساب کرد؟یعنی خودش کاملا می دونه که چی داره می گه؟

    _می دونه که چی میگه ولی نمی شه رو حرف هاش حساب کرد.اون ذهن درگیری داره.حتی زمانی که در اثر داروها آروم به نظرمی رسه توی مغزش آشفته اس.به نظر من بیماری هنوز پیشرفت نگرده،قابل کنترله،خوب می شه،امیدتون به خدا باشه.

    دکتر منو به حال خودم گذاشت و رفت.با ناباوری روی صندلی ولو شدم.یعنی ستاره از ته دلش نگفت که با من می مونه؟راهرو آسایشگاه هر لحظه شلوغ تر می شد.یه جوری نشسته بودم که به اتاق ستاره مشرف باشم.پرستارها هرچند دقیقه یه بار می اومدن و می رفتن.نزدیکی های ظهر بود که رفتم پیشش.دلم می خواست ببینمش.نشسته بود روی تختو با بی تفاوتی یه مجله رو ورق می زد.نگاه سردی بهم کرد و دوباره مشغول ورق زدن مجله شد.

    _سلام،امروز حالت چه طوره؟

    _جواب سوالم رو نداد،نشستم روی صندلی و نگاهش کردم.

    یه دسته از موهای خرمایی رنگش روی صورت رنگ پریده اش ریخته بود.توی صورتش انگار روح نبود.دلم به درد اومد.چرا من خودم رو در قبالاون مسئول می دونستم؟چرا فکر می کزدم که موظفم امیدوعشق به آینده رو توی ستاره زنده کنم؟چرا فکر می کردم که رنگ رخساره پریده ستاره رو من باید آب و رنگی بدم؟

    _تو بازم این جایی؟

    _اگه دوست نداری می رم.

    صداش خیلی شکسته بود.توی چشمام خیره شد،مثل سنگ نگاهم می کرد.عاری از احساس.
    _بهتره بری،دیدنت حالم رو بهم می زنه.نمی خوام جز پدرجونم کسی رو ببینم.می دونی افشین؟تو خیلی کنه ای.همچین خودتو به موش مردگی می زنی که هر کی ندونه خیال می کنه خیلی مظلومی.ازچشمم دور شو.فهمیدی یا داد بکشم؟

    ماتم برد.همون طوری که نشسته بود و جدی نگاهم می کرد،فکر نمی کردم این قدر بی عاطفه باشه.از اتاق بیرون اومدم و شروع کردم به قدم زدن.حالا باید چی کار می کردم؟خیلی رک بهم گفت که دیگه نمی خواد منو ببینه.صداش عین زنگ توی گوشم می پیچید.حرف هاش عین پتک توی سرم می خورد.نباید بی خودی خودم رو امیدوار می کردم.من که داشتم فراموشش می کزدم.داشتم به زندگی عادی برمی گشتم.داشتم به نداشتنش عادت می کردم.چرا دوباره دچار اشتباه شدم؟چرا؟چرا احساسم به جای عقلم تصمیم گرفت؟فکرشم نمی کردم که یه روز از طرف یه دختر تا این اندازه تحقیر بشم.احساس می کردم غرورم له شد.ولی صدایی توی قلبم می گفت ستاره مریضه،باید درکش کنی،باید بهش فرصت بدی.باید صبور باشی،با دو نفر توی مغزم داشتم می جنگیدم،یکی حامی ستاره بودو از احساس می گفت و یکی حامی منطق بود واز عقل می گفت.ورود آقای حکمت و مهرداد با یک سری از بچه های دانشگاه منو از این جنگ روانی نجات داد.خوشحال شدم که قبل از این که یکی از دو جناح پیروز بشه این جنگ تموم شد.

    _سلام.

    _سلام پسرم،نوه ام چطوره؟

    _خوبه،دارن می برنش برای تست و آزمایش و از این جور چیزا.

    _یعنی نمی تونیم ببینیمش؟

    _چرا ولی خیلی کوتاه.

    آقای حکمت با دو،سه تا از بچه های دانشگاه که اومده بودن دیدن ستاره رفتن توی اتاق.اصلا حالم خوب نبود،به آقای حکمت گفتم که توی ماشین منتظرش می مونم.با مهرداد به سمت ماشین رفتم.

    _وای نمی دونی افشین،آقام داشت از تعجب شاخ درمی آورد.می گفت،باورم نمی شه که رفیقت خودش ماشین رو بهت داده باشه.خیال می کرد ازت دزدیدم.آقا یه حالی کردم من با این ماشین!نمی دونی دخترا چه نگاهی می کردن.آخه بگو بی معرفت ها،مگه اونی که ماشین نداره دل هم نداره؟حتما باید یه دک و پزی داشته باشه تا تحویلش بگیرن؟راستش رو بخوای اصلا امروز به کارهام نرسیدم.فقط با ماشین توی خیابون ویراژ دادم.صدای ضبط بالا،شیشه ها پایین،تازه عینک آفتابیت رو هم زدم،یه تیکه ای شده بودم که نگو.راستش رو بخوای چون عینکت طبی نبود خیابونارو تار می دیدم ولی اون قدر باکلاس شده بودم که برام مهم نبود.یکی،دوبار هم کم مونده بود تصادف کنم....ببینم افشین تو حالت خوبه؟مهراد بالاخره فهمید که من اصلا دل و دماغ حرف زدن ندارم.حسابی تو خودم بودم.بیچاره مهرداد با چه هیجانی داشت جریان صبح رو برام تعریف می کرد.هر کاری کردم نتونستم خودم رو خوشحال جلوه بدم و نقش ابزی کنم.همون طوری توی صندلیم فرو رفته بودم و نگاهم لای جمعیتی که جلوی آسایشگاه در رفت و آمد بود می لولید،نمی دونستم چه تصمیمی بگیرم،فکرم خیلی مشغول بود.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم خونه،می تونستم دو رادو از اوضاع روحی ستاره مطلع بشم.بهتردیدم قبل ازرفتن با دکتر ستاره مشورت کنم.مهرداد بدجوری تو ذوقش خورده بودو ساکت نشسته بود حتی ازم نپرسید که کجا می رم!یک ربعی توی آسایشگاه دنبال دکتر گشتم تا بالاخره پیداش کردم.داشت با یکی از مریض ها صحبت می کرد.منتظر شدم تا کارشتموم بشه.وقتی منو دید توی گوش مریضش چیزی گفت و اومد پیشم.

    _معذرت می خوام،نمی خواستم مزاحم کار شما بشم.

    _مشکلی پیش اومده؟

    _ستاره امروز منو از توی اتاق بیرون کرد.گفت که نمی خواد ریختم رو ببینه،خواستم با شما مشورت کنم که برم یا بمونم؟

    _بهتره بری،بذارید یه کمی حالش بهتر بشه.شاید اون موقع خودش ازت بخواد که بیای پیشش.نگران نباش این جا همه چیزتحت کنترله،هیچ مشکلی براش پیش نمیاد..این کارت منه،معمولا بعدازظهر ها مطب هستم.می تونی با من در تماس باشی.راستی اسمت چی بود؟

    کارت رو از دکتر گرفتم.

    _افشین،ممنونم آقای دکتر،با شما در تماسم.فعلا خداحافظ.

    _موفق باشی.

    از کنار اتاق ستاره که رد می شدم یه لحظه مکث کردم.احساس می کردم نصفی از وجودم رو دارم توی اون اتاق جا می ذارم و می رم.به سختی به پاهام فرمان دادم که به سمت ماشین حرکت کنه.وقتی رسیدم دیدم آقای حکمت توی ماشین نشسته،مهرداد هم پشت ماشین نشسته بود.

    _آقای حکمت بچه ها رفتن؟

    _بله پسرم،رفتن.مطمئنید که لازم نیست من پیش ستاره بمونم؟

    _همین الان پیش دکترش بودم،اونا مواظب همه چیز هستن.جای نگرانی نیست.من باهاشون در تماسم،اگه اجازه بدید حرکت کنیم.

    _بریم پسرم،بریم.

    تمام طول راه هر سه تایی ساکت بودیم،آقای حکمت حتماداشت به ستاره فکر می کرد،درست مثل من.مهرداد هم طبق معمول از رفتار سرد من نسبت به خودش ناراحت شده بود.فرصتی برای دلجویی نداشتم اون دیگه مرد شده بود.نمی تونستم هر دفعه مثل دختر بچه ها نازش رو بکشم.دلم می خواست شرایط منو درک کنه.وقتی مهرداد رو جلوی در خونه شون پیاده کردم بهش گفتم که شت باهاش تماس می گیره ولی جواب نداد.فهمیدم که حدسم درست بوده و قهر کرده.آدرس رو از آقای حکمت پرسیدم و حرکت کردم.

    _اون جوون از چیزی ناراحت بود؟

    _مهرداد؟

    _خیلی تو خودش بود.شاید از این که امروز وقتش رو به خاطر من وستاره هدر داده بود ناراحت شده باشه؟

    _نه،مهردادپسر خوبیه،مطمئن باشید که این جوری نیست.مهرداد از من ناراحته،امروز خیلی بهش کم محلی کردم،با من قهر کرده.

    _مگه پسرا هم با هم دیگه قهر می کنن؟

    _نه ولی مهرداد خیلی حساسه،از بچگی عزیز کرده مادرش بوده،از وقتی که با هم دوست شدیم سعی می کنم مراعات حالش رو بکنم،امروز هم تقصیر من بود.داشت با هیجان برام حرف می زدولی من اصلا به حرف هاش گوش نمی کردم.نگران نباشید،بهش تلفن می کنم از دلش درمیارم.مهرداد خیلی دوست خوبیه.هر اخلاقی که داشته باشه وهر جوری باشه من دوستش دارم.

    _وقتی دو تا دوست خوب مثل شماها رو می بینم خیلی خوشحال می شم.منمیکی،دوتا رفیق دارم که حداقل چهل سال از رفاقتمون میگذره.این دوستی ها رو حفظ کنید.هر دوستی که باقی بمونه مال همین سال های جوونیه.حیف از این عمر که بیهوده هدر رفت.

    _آقای حکمت شما دبیر بودید؟

    _ستاره بهتون گفته؟بله من سی سال در آموزش وپرورش خدمت می کردم.دبیر ریاضی بودم،وقتی بازنشسته شدم چند سالی کار نکردم ولی بعداز این که پسرم و همسرش به رحمت خدا رفتند تو مغازه یکی از دوستام شروع به کارکردم.حسابدارم.درسته که بدنم خیلی ضعیف شده وسوی چشم هامو دارم از دست می دم ولی مغزم درست مثل ماشین حساب کار می کنه.وقتی از مغزت کار بکشی هیچ وقت از کار نمی افته.از اول زندگیم هم دلم می خواست رو پای خودم بایستم.حتی اگه ستاره بره سر کار یا شوهرکنهنمی تونم تو خونه بمونم.به کار کردن عادت کردم.

    _شما فقط یه پسر داشتیئ؟

    _وا..جوون از شما چه پنهون زنم بچه اش نمی شد.هر موقع باردار می شدوبچه اش می خواست شکل بگیره سقط می شد.جهانبخش رو با نذرونیاز از خدا گرفتم.زنم یرزا عمرش رو به شما داد.جهانبخش رو خودم بزرگ کردم.امان از دست روزگار که تنها گل زندگیم رو پرپر کرد.

    با یادآوری گذشته آهی از دهان آقای حکمت براومد.یادآوری اون روزهای تلخ دل پیرمرد رو به دردآورده بود.منم بحث رو کش ندادم.نمی خواستم بیشتر ناراحتش کنم.وقتی آقای حکمت رو جلوی در خونه ش پیاده کردم با اصرا زیاد اون رفتم بالا تا چایی بخورم.خیلی دوست داشتم محل زندگی ستاره رو تز نزدیک ببینم.یک آپارتمان قدیمی بود که آقای حکمت و ستاره طبقه دومش سکونت داشتن.

    خونه شون خیلی قشنگ بود.یه آپارتمان کوچیک دو خوابه که خیلی ساده و با وسایل ناچیزی تزئین شده بود ولی تمیز و مرتب بود.پدربزرگ تعارف کرد که بنشینم وخودش رفت توی یکی از اتاق ها،ناخودآگاه به سمت اتاق دیگه ای که اون طرف هال بود برگشتم.اون جا حتما اتاق ستاره بود.دوست داشتم اتاقش رو از نزدیک ببینم ولی درست نبود.به پذیرایی رفتم،هر گوشه ای رو که نگاه می کردم یه قاب عکس بود.یه عکس بزرگ روی دیوار نظرم رو جلب کرد.آقای حکمت با زن و مردی که حدس زدم پدرو مادر ستاره هستن.خود ستاره هم بغل پدربزرگش نشسته بود.توی عکس آقای حکمت خیلی جوون تر به نظر می رسید.سختی های زندگی هنوز خطوط صورتش رو عمیق نکرده بود وشوق عمیقی توی چشمانش دیده می شد که معلوم بود از بغل گرفتن نوه اش به وجود اومده.زنی که توی عکس بود صورت زیبایی داشت،درست مثل ستاره نگاهش جذاب بود ولی ستاره بیشتر شبیه پدرش بودکه با یه جذبه خاص بالای سر همه ایستاده بود.فکر این که این مرد یک روز با ضربه های وحشتناک زنش رو به قتل رسونده مو به تنم راست می کرد.توی چشمای ستاره کوچولو که آروم و تماشایی از توی عکس منو نگاه می کرد خیره شدم.پیش خودم گفتم اگه بچه مون شبیه ستاره بشهخیلی شیرین می شه وناخودآگاه لبخند روی لبهام نقش بست.با صدای آقای حکمت برگشتم.

    _پسرمه با عروسم،اون کوچولو هم ستاره اس.اون یکی هم منم،خیلی پیر شدم نه؟

    _نه،شما فقط یه کم شکسته شدین.

    _لطفا بنشینید،میرم چایی درست کنم.

    _اجازه می دین من این کار رو بکنم؟

    _به اندازه کافی تو این چند روزه به شما زحمت دادم.

    _اختیار دارین،زحمتی نیست.

    _باشه پسرم،کتری و قوری روی گازه،چایی خشک هم توی کابینت بالای جاظرفیه.

    با خوشحالی توی آشپزخونه رفتم.خوشحال بودم،از کنجکاوی توی محل زندگی ستاره لذت می بردم.مطمئنا تمام اون خونه رو ستاره تزئین کرده بودوهر چیز رو سر جاش گذاشته بود.نگاه کردن به تمام اون وسایل و دست زدن به چیزایی که ستاره هر روز اونا رو لمس می کرد اشتیاق خاصی در من به وجود آورد.توی آشپزخونه کوچیک ستاره همه چی سر جاش بود.چایی رو که دم کردمپیش آقای حکمت رفتم.یه تیکه روزنامه دستش گرفته بود که با اومدن من کنار گذاشت.عینک مطالعه اش رو هم از چشمش برداشت و روی روزنامه گذاشت.

    _دستت درد نکه پسرم.

    _خواهش می کنم ،کاری نکردم.

    _شما چند سالته؟

    _بیست و چهار سال.

    _ولی بیشتر بهت می خوره.

    _مثلا چقدر؟

    _سی،سی ویک.

    _خب زمونه یه کمی پخته ترم کرده.

    _بهت نمیاد که سختی کشیده باشی.

    _هر کسی مشکلات خاص خودش رو داره،همه مشکل دارن،فقط شکلش فرق می کنه.

    _ازدواج کردی؟

    _نه .

    _ستاره رو دوست داری؟

    سوال ناگهانی آقای حکمت منو سر جام میخکوب کرد.نمی دونستم چه جوابی بدم.توی اون یک دو ثانیه ای که گذشت هر چی از مغزم کمک خواستم که یه جواب درست و حسابی بده یاریم نکرد.ناخودآگاه به گل های قالی خیره شدم.

    _ایرادی نداره پسرم،افشای عشق و علاقه که ایرادی نداره،چرا شوکه شدی؟

    خیلی برام سخت بود که جوابش رو بدم،تمام انرژیم رو جمع کردم و گفتم:

    _شما از کجا متوجه شدین؟

    _کار سختی نبود،هر کسی حالت های تو رو می دید راز دلت رو می خوند.تو از دیروز صبح گرفتار ستاره شدی.هیچ کس این همه سختی به خودش نمی ده،خیلی وقته دوستش داری؟

    _بله،دو سالی می شه،ولی اون موقع ستاره نامزد داشت،خیلی سعی کردم فراموشش کنم ولی نتونستم.حالا که نامزدیش به هم خورده...شما فکر می کنید امیدی باشه؟

    _به خدا توکل کن،به امید خدا همه چی درست می شه.این چایی دم نکشید؟

    توی آشپزخونه رفتم تا چایی بریزم،غافلگیر شده بودم،تمام بدنم می لرزید.دلم نمی خواست که کسی بدونه تو دلم چی می گذره ولی بالاخره اون پدربزرگ ستاره بود،دیر یا زود باید می فهمید.اصلا شاید توی وصل این رابطه می تونست کمکم کنه؟!

    چایی رو که گذاشتم جلوش پرسیدم:

    _شما کمکم می کنید؟

    نگاهی به عمق چشمام کرد و گفت:_حتما.

    _من اشتباهی رو که بهروز در قبال ستاره کرد جبران می کنم،امید به زندگی رو تو دلش زنده می کنم،فقط باید بخواد.

    چند لحظه سکوت بین ما حکم فرما شد._اگه اجازه بدین من میرم.

    _تو که هنوز چاییت رو نخوردی.

    _بازم پیش شما میام،معذرت می خوام ولی احتیاج به تنهایی دارم.

    آقای حکمت بلند شد و دستم رو به گرمی فشار داد و گفت:

    _اگه دلت صاف باشه به چیزی که میخوای می رسی.

    خداحافظی کردم و رفتم.بهش گفتم که فردا ظهر دوباره برمی گردم و می برمش پیش ستاره.تمام طول راه به آخرین حرفش فکر کردم« اگه دلت صاف باشه به چیزی که می خوای می رسی»یعنی واقعا این طور بود؟پس چرا ستاره با این که دلش صاف بود به وفای بهروز نرسید؟چرا وقتی فهمیدم ستاره رو با تمام وجودم دوست دارممتوجه شدم که نامزد داره؟چرا مهرداد با اینکه دلش صافه هیچ وقت دختری رو پیدا نمی کنه که دوستش داشته باشه و به خاطرش زندگی کنه؟و هزاران چرای دیگه که مثل خوره داشت مغزم رو می خورد.وقتی رسیدم خونه اون قدر خسته و کرخت بودم که حتی حوصله نداشتم ماشین رو برم توی پارکینگ.نزدیک در ورودی که شدم سروصدایرویا دوستاش می اومد.اصلا حوصله رویارویی با کسی رو نداشتم.بی سرو صدا رفتم بالاتوی اتاقم.اول دوش گرفتم و بعد روی تخت ولو شدم.هیچ حسی توی بدنم نداشتم،با فکرهای جورواجور اون قدر مثل مرغ سرکنده این دنده به اون دنده شدم که خوابم برد.صبح با صدای رویا از خواب بیدار شدم.

    _افشین تو کی اومدی؟پاشو لنگه ظهره،پس ماشینت کو؟

    احساس می کردم با پتک دارن می کوبن توی سرم،دندون هام به هم چسبیده بود،حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم.با بی حوصلگی از تخت خواب بیرو اومدم.وقتی سرو صورتم رو شستم احساس کردم حالم بهتر شد ولی هنوز مغزم تیر می کشید.یکراست به آشپزخونه رفتم.نرگس داشت غدا درست می کرد.سوئیچ ماشین رو روی میز گذاشتم.

    _نرگس،به علی آقا بگو ماشین رو بیاره تو.

    _صبحانه نمی خورید؟

    _نه،فقط یه چایی لطفا،من توی اتاق نشیمن هستم.

    نشستم جلوی تلویزیون و بی هدف کانل ها رو عوض کردم.

    _حالت بهتر شد؟نگفتی کی اومدی؟

    _ببخشبد رویاجون،صبح اون قدر خسته بودم که نتونستم یه کلمه حرف بزنم،سرم بدجوری درد می کرد.

    _برات قرص بیارم؟

    چند دقیقه بعد رویا با یه سینس اومد که توش یه لقمه نون و پنیر و یه لیوان چایی و قرص بود.

    _اول یه لقمه بذار دهنت بعد قرص بخور.معده ات اذیت می شه.

    _دیشب وقتی اومدم شما مهمون داشتید؟منم یکراست رفتم خوابیدم.ماشینم توی کوچه اس،گفتم علی آقا بیاردش تویپارکینگ.پدر خوبه؟

    _آره،خوبه،دیشب اصلا نیومد،با مهندس رستگار بود.راستی دیشب یکی از هم کلاسی هات هم این جا بود.

    _همکلاسی من؟

    _آره لادن.

    _لادن؟شما اونو از کجا می شناسید؟

    _خواهرزاده فتانه اس،دوست سودی،میشناسیش که؟

    _بله،البته فقط به اسم می شناسمش،اگه دیده باشمش هم یادم نیست.

    _حالا مهم نیست.دیشب که اینجا دوره داشتیم سودی،فتانه و لادن هم با خودش آورده بود.مادروپدر لادن رفتن اروپا پیش پسرشون._برای همیشه؟

    _نه،مسافرت.لادن هم فعلا پیش خاله اش مونده.دختر بامزه و شیطونیه.خیلی بهت سلام رسوند.منم بهش گفتم که زیاد بیاد این جا و به تو سر بزنه.تعطیلات تو هم که شروع شده،حوصله ات سرمیره.

    _کاش این جوری بهش نمی گفتید.

    _چرا؟دختر خیلی خوبیه.

    _برمنکرش لعنت.

    _خانواده خیلی خوبی هم داره،دیشب تمام اطلاعات رو ا سودی گرفتم.اگهدوست داشته باشی می تونیم بیشتر با هم آشنا بشیم.

    نگاهی از روی عصبانیت به رویا کردم.

    _رویاجون،لادن فقط دوست دانشگاه منه،همین.

    رویا که لبخند روی لب هاش خشک شده بود زود خودش رو جمع کرد و گفت:

    _مو به مو اراندازش کردم.قدبلند و خوش هیکله،سرووضعش هم عالیه،خیلی هم زود خودشو تو دل همه جا میکنه.نمی دونی دیشب چه کار میکرد.اون قدر بامزه حرف می زد که همه عاشقش شده بودند.راستش دلم می خواست همون دیشب ازش خواستگاری کنم.

    _برای ارژنگ؟

    _اِوا چرا برای ارژنگ؟مگه تو چته؟اولا تو از ارژنگ بزرگتری،درثانی ارژنگ توی آمریکا هزارتا دختر جورواجور می تونه پیدا کنه،تازه برای پسری که اون وضعیت رو داره که نمی تونم برم خواستگاری.

    جمله آخر رو که گفت صورتش رفت تو هم.یاد ارژنگ افتاد که گوشه زندان افتاده.دستی به موهاش کشیدم و گفتم:

    _رویاجون،ممنونم که به فکر منی،ولی لادنفقط همکلاسیمنه،همین و بس،من نمی تونم هیچ فکر دیگه ای روش بکنم.

    _ولی تو دیگه بیست و چهار سالته افشین،پس کی می خوای ازدواج کنی؟

    _هنوز فرصت زیاده رویا جون،دختر که نیستم نگران ترشیدنم باشید!

    _خودت کسی رو در نظر داری؟به من بگو افشین،من مثلمادرتم.

    _فعلا که خبری نیست رویاجون،وطمئن باش اگه بخوام زن بگیرم اول از همه به شما می گم.

    رویا نگاهی بهم کرد و سرش رو به علامت تایید تکون داد.بلند شدم وتوی حیاط رفتم.روی صندلی های کنار استخر نشستم.دیدم علی آقا ماشین رو داره توی پارکینگ می شوره.یکهو عین برق از جا پریدم.باید می رفتم دنبال آقای حکمت؟!ای وای باید با مهرداد تماس می گرفتم؟!عین تیر رفتم توی اتاقم و شماره مهرداد رو گرفتم.

    _الو مهرداد؟!

    _سلام افشین کجایی؟!

    _خدا رو شکر،ظاهرابا من قهر نکردی!

    _قهر؟چرا باید قهر کنم؟مگه من بچه ام؟

    _نه،من فقط فکر کردم شاید از رفتار دیروزم ناراحت شدی!

    _نه بابا،اولش یه ذره بهم برخورد ولی زود فراموش کردم،منو این جوری شناختی؟!

    _من دارم می رم آسایشگاه تو هم میایی؟

    _آره،منتظرم.

    برام فرقی نمی کرد چی بپوشم.چون در هر صورت ستاره نمی خواست منو ببینه.اولین لباسی رو که به دستم رسید پوشیدم و از در بیرون زدم.علی آقا هنوز داشت ماشین رو می شست و کارش تموم نشده بود.

    _علی آقا قربون دستت،دیرم شده،یه آب بریز روش باید برم.

    _ولی آقا هنوز خیلی کار داره.

    _مهم نیست،عجله کن.

    علی آقا ماشین رو سریع آب کشید وبعدش رفت تا در پارکینگ رو باز کنه.از آیینه ماشین داشتم می دیدمش وقتی در رو باز کرد و رفتم بیرون دیدم لادن از راه رسید.پیاده شدم.لادن با دیدن من لبخندی زد و جلو اومد.

    _سلام،دیدی پیدات کردم؟

    _سلام.

    _کجا می ری؟

    _دارم می رم بیرون خیلی هم عجله دارم.

    _اومدم امروز بریم بیرون یه گشتی بزنیم و نهار بخوریم.نمی یایی؟

    _واقعا متاسفم،من که قبلا گفته بودم،به خدا من هیچ وقتی برای این کارها ندارم.

    یه لحظه احساس کردم خیلی تند رفتم.گفتم:

    _باشه،می تونی منتظرم باشی تا برگردم؟

    _فقط دو،سه ساعت وقت دارم.

    _سعی می کنم تا سه ساعت دیگه خونه باشم،ولی اگه برنگشتم بعدا می بینمت.رویاجون خونهاس،هم صحبت خوبیه اینچند ساعت رو می تونی پیشش بمونی.

    منتظر نشدم حرف دیگه ای بزنه.سوار ماشین شدم و در حالی که لادن ایستاده بودو تماشا می کرد از اون جا دور شدم.توی راه به لادن فکرکردم،دختر خیلی خوبی بود،خیلی مهربون و خونگرم بود،از مصاحبت باهاش لذت می بردم ولی هر کاری می مردم نمی تونستم غیر از دوستی معمولی روی لادن فکر دیگه ایبکنم،فکرم رو ستاره پر کرده بود.حالا باید با ستاره چی کار میکردم؟نمی دونستم آینده چه سرنوشتی برای منو ستاره به رقم زده ولی دوست داشتم زودتر تکلیفم روشن بشه.

    اون روز وقتی آقای حکمت رو جلوی آسایشگاه پیاده کردم با مهرداد رفتیم و از پرستار بخش وضعیت روحی ستاره رو پرسیدیم.ساعت سه،سه و نیم بود که با دکترش تماس گرفتم.گفت همه چیز داره خوب پیش می ره،نتایج آزمایش ها تشخیص دکتر رو تایید کرده بودوستاره رو به بهبود بود.دکترش می گفت داروها خیلی زود داره اثر می کنه و شاید ستاره کمتر از یه ماه مجبور شه اون جا بستری باشه.دکتر گفت که اگه حالش خوب بشه و مرخص بشه حداقل باید یک سال تحت نظر باشه و دارو مصرف کنه.اون روز وقتی برگشتم خونه لادن رفته بود،رویا می گفت خیلی عصبانی شده بود.فکر می کرد قالش گذاشتم،اصلا برام مهم نبود،من همه حرف هام رو با لادن زده بودم،بالاخره باید می فهمید که نمی خوام روابطم رو باهاش زیاد کنم.

  8. #6

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    تقریبا یه هفته به همین منوال گذشت.روزها می رفتم دنبال آقای حکمت،از اوضاع ستاره مطلع می شدم،غروب ها وقتی از آسایشگاه برمی گشتم وآقای حکمت رو می رسوندم اگه مهرداد هم بود یه دوری توی خیابون ها می زدیم،در غیر این صورت زود برمی گشتم خونه و تنهاییم رو با کتاب های شعرم تقسیم می کردم.
    نور افتاده بود توی چشمم.چشمام رو که باز کردم دیدم خورشید وسط آسمونه.اون روز تقریبا نه یا ده روز بود که ستاره بستری شده بود.یکراست رفتم حموم،روی آینه حموم یه تیکه کاغذ چسبیده بود.

    «افشین جان من امشب مهمونی ام،دیر وقت میام خونه،پدرت امروز صبح رفت کرمان،فردا شب بر می گرده،قربانت رویا»

    وقتی دوش گرفتم کاغذ رو با بی حوصلگی از روی آینه کندم و توی سطل انداختم.کارم شروع شد.

    رفتم دنبال آقای حکمت،مهرداد اون روز مجبور بود که توی حجره پدرش بمونه.وقتی رسیدم آسایشگاه گفتم:

    _من توی ماشین منتظرتون می مونم.

    _توی این چند روز خیلی گرفتار شدی پسرم،شرمنده ات شدم.

    _خواهش می کنم،اصلا این طوری نیست،من تمام این سختی ها رو به جون می خرم.

    _حتی اگه ستاره جوابش منفی باشه؟

    _بله،حتی اگه جوابش منفی باشه.

    آقای حکمت که رفت ضبط رو روشن کردم و توی صندلی فرو رفتم.

    ...من گلی پژمرده بودم،گر تو را صد رنگ و بو بود

    آنچه کردی با دل من قصه سنگ و سبو بود....

    بی جهت به رفت و آمد مردم خیره شدم.همچین توی کاراشون عجله به خرج می دادن که انگار دنبال یه چیزی می دوئن.راستی چرا هیچ کدومشون نمی خندن؟چرا همه غمگین و افسرده بودن؟چرا با اخم روزشون رو آغاز می کردن؟چه سوال های بی موردی!شاید اگه یه نفر منو هم توی اون وضعیت می دید همچین سوال هایی به ذهنش می رسید.

    _آقا افشین؟!

    با صدای آقای حکمت به خودم اومدم و سریع ضبط رو خاموش کردم.سوار شد.

    _روشن کن،من ترانه های قدیمی رو دوست دارم.

    دوباره ضبط رو روشن کردم و پرسیدم:

    _چرا این قدر زود برگشتید؟ستاره خوب بود؟

    _بله،حالش خوب بود می خواد تو رو ببینه.

    _منو؟

    باورم نمی شد.انگار تموم دنیا رو تو یه لحظه توی بغلم گذاشتن،عین برق از جام پریدم و از ماشین دور شدم.آقای حکمت با لبخند بدرقه ام می کرد.نمی دونی چه جوری خودم رو به اتاق ستاره رسوندم.صدای ضربان قلبم رو می شنیدم،قبل از این که وارد اتاق بشم دست کردم لای موهام،لعنت به این شانس،چرا ژل نزدم؟یه نگاه به سرتا پای خودم کردم،از این مزخرف تر نمی شد.یه شلوار جین ساده با یه صندل تابستونی و یه تی شرت،به خودم لعنت فرستادم،نمی شد یه کمی به سرووضعت برسی؟سه تا نفس عمیق کشیدم و توی اتاق رفتم.ستاره کنار پنجره ایستاده بود،با صدای در برگشت و یه لبخند ملیح تحویلم داد.دلم ضعف رفت،دست هام یخ کرده بود،یه لبخند زورکی زدم و در رو پشت سرم بستم.نشستم روی صندلی،ستاره هم اومد روی تخت چهار زانو نشست.

    _خوبی؟

    تک سرفه ای کردم که یه کمی از لرزش صدام کم بشه.

    _مرسی،تو چطوری؟

    _خیلی خوب،هنوز از من دلخوری؟

    _نه،تو که کاری نکردی.

    _پس چرا نمی اومدی دیدنم.

    _خودت این جوری خواستی،نخواستی؟

    _چرا،من قلب تو رو شکوندم،ولی باور کن دست خودم نبود،اصلا حال و روز خوبی نداشتم.تو خیلی توی این مدت برای منو پدرجون زحمت کشیدی.

    _من فقط انجام وظیفه کردم.

    _تو وظیفه ای در قبال من نداری افشین،من اینو خوب می دونم،هر کاری کردی از روی محبت بوده شاید هم فقط به خاطر من این همه به زحمت افتادی؟

    _درسته،من به خاطر تو هر کاری حاضرم بکنم...

    چند لحظه مکث کردم و گفتم:

    _ستاره به من اعتماد کن،فکر تو سال هاست که هر روز و هر شب با منه،حتی اون روزا که مال من نبودی.

    ستاره یکهو جدی شد.

    _من مال تو نیستم،مال هیچ کس نیستم.

    _چرا ستاره،اگه بخوای من و تو مال هم می شیم.هر روز با نگاه هم روزمون رو شروع می کنیم،از گرمای وجود هم انرژی می گیریم،تا ابد،تا جایی که بودن با ما نیست بشه،به قلب من تکیه کن ستاره،قلبم از عشق تو می تپه،من از نگاه تو امید به زندگی می گیرم،باور کن ستاره،خواهش می کنم.

    اشک توی چشمامون حلقه زد.ستاره به سختی جلوی ریزش اشکش رو گرفت و گفت:

    خیلی دلم می خواد بهت اعتماد کنم،ولی نمی تونم،اگه بهم بی وفایی کنی چی؟

    _من به تو وفادار می مونم.

    _به من فرصت بده،من به زمان احتیاج دارم،دلم نمی خواد این دفعه بی گدار به آب بزنم.

    _اگه تو بخوای تا قیام قیامت صبر می کنم....من دوستت دارم.

    بهم لبخند زد و اشک هاشو پاک کرد،بعد سرش رو آروم تکون داد.توی سکوت نشستیم و به هم نگاه کردیم.هیچ صدایی ما رو از فکر هم بیرون نمی کشید.هیچ صدایی جز صدای قلب هم دیگه رو نمی شنیدیم.توی اون نگاه انگار داشتیم تمام داستان های مهرو وفا رو مرور می کردیم.

    صدای پرستار ما رو به خودمون آورد.

    _وقت ملاقات تمومه،بیمار باید استراحت کنه،می تونید تشریف ببرید.

    نگاه عمیقی به ستاره کردم و گفتم:

    _می خوای پیشت بمونم؟

    _پرستاره داره بیرونت می کنه،چه جوری می خوای بمونی؟

    _برای موندن می جنگم.

    _نه،برو،پدرجون بیرون منتظرته،فردا صبح میای؟

    _حتما،منتظرم می مونی؟

    لبخندی زد و سرش رو تکون داد.وقتی به سمت ماشین می رفتم انگار داشتم روی هوا قدم برمی داشتم.اون قدر سبک بودم که وزنم رو احساس نمی کردم.همه مردم لبخند می زدن.راستی چرا مردم این قدر خوشحال بودن؟

    سوار ماشین که شدم آقای حکمت از حالت صورتم خوب فهمید که چه اتفاقی افتاده.تا حرکت کردم یه نوار شادو روحیه بخش گذاشتم.

    _مثل این که همه چیز خوب پیش می ره.

    _بله آقای حکمت،موافقید با هم شام بخوریم؟

    _شام؟ساعت تازه پنجه؟

    _ولی من خیلی گشنمه،شما چی؟

    آقای حکمت لبخندی زد و گفت:

    _امان از جوونی،باشه بریم.

    نزدیک یه رستوران سنتی پارک کردم ورفتیم تو.آقای حمت ازم نپرسیدکه توی اون اتاق بین منو ستاره چی گذشت،حتما خودش فهمیده بود.نمی دونی غذارو با چه اشتهایی خوردم،مدت ها بود که اون قدر از غذا خوردن لذت نبرده بودم.آقای حکمت هم خوشحال به نظر می رسید.وقتی جلوی آپارتمانش پیاده اش کردم خیلی اصرار کرد برم بالا ولی دوست داشتم شادیم رو جشن بگیرم.توی راه با مهرداد تماس گرفتم.

    _الو مهرداد،خوابی؟

    _نه بابا نشستم فیلم می بینم،کجایی؟

    _توی خیابون،میای بیرون؟

    _یه لحظه گوشی....آقاجون می تونم امشب پیش افشین بمونم؟..آره افشین،دمت گرم،کی می رسی؟

    _تا نیم ساعت دیگه اون جام حاضر باش.

    راستش دلم نیومد شادیم رو تنهایی جشن بگیرم،مهرداد بهترین دوست من بود،باید توی این خوشحالی سهیم می شد.وقتی سوار ماشین شد یه ساک کوچیک دستش بود.

    _اینا چیه؟

    _مسواک و لباس خواب و این جور خرت و پرت ها.

    _مگه داری می ری هتل؟من همه چی بهت می دادم،مسواک،لباس خواب.

    _باز تو به من گیر دادی؟چته؟کبکت خروس می خونه.

    توی راه جریان و برای مهرداد تعریف کردم،نمی دونی چقدر خوشحال شد.بهم تبریک گفت که بالاخره به آرزوی دیرینه ام رسیدم.یکراست رفتیم خونه.همه چراغ ها روشن بود.علی آقا بدوبدو اومد طرفمون.

    _سلام علی آقا رویاجون خونه اس؟

    _سلام،نه آقا،خانوم هنوز نیومدن ولی مهمون دارید.

    _کی؟

    _لادن خانوم،دو ساعته که منتظر شماست.شام خوردین؟

    _من خوردم،مهرداد تو شام خوردی؟

    _نه.

    _قربون دستت علی آقا،فقط مهرداد شام نخورده،حاظری هم باشه مهم نیست.فقط شیکم سیر کن باشه.

    علی آقا که رفت ما هم رفتیم سمت خونه.

    _کدوم لادن رو می گفت؟

    _همون لادن همکلاسی مون دیگه.

    _اینجا رو ازکجا پیدا کرده؟

    _چه می دونم؟از فامیلای یکی از دوستای رویاست.از وقتی اینجا رو پیدا کرده یا میاد یا زنگ می زنه.امشب چرا اومده اینجا خدا عالمه؟

    _خوبه دیگه،از در و دیوار برات می باره.

    _وقت گیرآوردی؟

    اصلا دوست نداشتم توی اون روز مقدس که چه فکرا براش کرده بودم مزاحم داشته باشم.حسابی پکر شدم.بالاخره کاری بود که شده بود،بدبختانه نمی تونستم عذرش رو بخوام.لادن وقتی مهرداد رو همراه من دید لبخندی زد و با تمسخر گفت:

    _به به،دوقلوهای افسانه ای،چقدردیر کردین؟

    پرسیدم:_کی اومدی؟

    _دوساعتی می شه،خیلی منتظرت موندم.خانوم ها امروز خونه سودی جون دوره دارن،رویا خانوم گفت تنهایی،اگه می دونستم مهرداد با توئه مزاحم نمی شدم.

    مهرداد با دلخوری گفت:

    _اگه من مزاحمم برم؟

    _نه اتفاقا جمعمون جمع شد،تو دفترو کتاب هات رو هم با خودت آوردی؟

    وبا انگشت به ساک مهرداد اشاره کرد.مهرداد بیچاره که این جمله رو شروع جملات لادن می دید ومی دونست که حسابی دستش می ندازه،شروع کرد به تته پته کردن.زود رفتم کمکش وگفتم:

    _مهرداد،قربون دستت،وسایل منو ببر توی اتاقم.

    مهرداد که خوشحال شده بود لو نرفته توی اون لوازم شخصی خودش رو گذاشته سریع از پله ها بالا رفت.نگاه بدی به لادن کردم و گفتم:

    _لادن اصلا دوست ندارم مهرداد رو دست بندازی.

    _اون خرخون طرفدار پروپاقرصی داره،اگه همین جوری حامیش باشی ممکنه تا چند ساله دیگه دنیا رو فتح کنه.

    _مزه نپرون،شام خوردی؟

    _اصولا شام نمی خورم،رژیم دارم.

    _چیزه تازه ای نیست،همه خانوم ها توی هرسن وتوی هر وزنی باشن همیشه خدا رژیم دارن،تا به هم می رسن اولین جمله اینه،لاغر شدی،یا بالعکس چاق شدی.

    لادن روی راحتی نشست و گفت:

    _لباس هاتوعوض نمی کنی؟

    _مگه اینا عیبی داره؟

    _نه،همین جوری گفتم.

    رفتم بالا،مهرداد پشت کامپیوتر نشسته بود وبا دکمه هاش ورمی رفت،توی حرکاتش استرس زیادی دیده می شد.

    _نمیای پایین مهرداد؟

    _نه افشین،من اینجا راحت ترم،نمی خوام سرتا پام رو مسخره کنه.

    صندلیش رو چرخوندم طرف خودم.

    _کسی اجازه نداره تورو مسخره کنه،من نمی ذارم،لادن فقط باهات شوخی کرد.حالا پاشو بریم پایین،الان علی آقا شام رو حاظر می کنه،این جوری اگه بخوای توی اتاق بمونی یعنی لادن برده،می فهمی؟

    _اگه بازم شروع کنه چی؟عادتشه،می دونی که،همیشه توی دانشگاه هم همین طوره.

    _یه کمی از این حالت بیا بیرون مهرداد.تا کی می خوای هرچی مردم میگن به خودت بگیری؟لادن با من هم شوخی می کنه،بهم برمی خوره؟تو هم یه کمی خودت رو محکم کن،سعی کن این عادت مسخره رو از خودت دور کنی،یه کمی مردمی تر باش.

    مهرداد نگاه تلخی بهم کرد،از نگاهش خوندم که بارها خواسته به این یاوه گویی ها عادت کنه ولی نتونسته.ناچارا بلند شدوبا هم پایین رفتیم.نرگس جلوی پله ها منو دید.

    _سلام آقا،غذا حاضره کجا بچینم؟

    _سلام نرگس،لطفا توی حیاط بچین،امشب هموا خیلی خوبه،زحمت افتادی.

    _نه،چه زحمتی؟من از غروب براتون شام پخته بودم.ولی فکر نم کردم مهمون داشته باشین برای همین غذا زیاد نیست...

    _عیبی نداره هر چی باشه دور هم می خوریم.

    مهرداد برای کمک به نرگس به آشپزخونه رفت.منم رفتم پیش لادن.

    _دنیا خیلی کوچیکه افشین؟

    _چطور مگه؟

    _این که خاله من دوست صمیمی سودی جونه و من اون شب اتفاقی فهمیدم که خونه شما دوره اس.

    _رویامی گفت پدرومادرت رفتن مسافرت.

    _آره،من دوتا برادر دارم که آلمان زندگی می کنن،مامان اینا یکی دو ماه رفتن اونجا.

    _تو چرا نرفتی؟

    _ویزا نمی دن وگرنه خیلی دلم می خواست یه مسافرت درست و حسابی برم.افشین،خیلی دلم می خواد یه سوال ازت بپرسم که خیلی وقته تو مغزمه.

    _خب بپرس.

    _تو از جون مهرداد چی می خوای تو مهرداد اصلا به هم نمی خورین؟بچه ها پشت سرتون کلی حرف می زنن،همه مسخره ات می کنن.

    _برای من مهم نیست،به من چه که مردم چی فکر می کنن؟

    _برای من مهمه،من دلم نمی خواد بچه ها پشت سرت حرف بزنن و مسخره ات کنن.تو دوست های خیلی خوبی می تونی داشته باشی.

    _تورو خدا بس کن،اصلا حوصله این حرف ها رو ندارم،من نمی دونم شماها چرا گیر دادین به رابطه منو مهرداد؟پاشو بریم شام بخوریم.

    نرگس اون شب میز رو خیلی تزئین کرده بود.به خاطر مهمون های من،ازش تشکر کردم و گفتم بره،منو مهرداد خودمون بعدا میز رو جمع می کنیم.نرگس که رفت سه تایی دور میز نشستیم و در سکوت مشغول خوردن شام شدیم.نه من جلوی شکمم رو گرفتم نه لادن که گفته بود رژیم داره.راستش تو هوای آزاد ناخودآگاه گشنه ام شد،با این که تا خرخره شام خورده بودم ولی اون روز اون قدر هیجان زده شده بودم که اشتهام چند برابر شده بود.تقریبا غذا خوردنمون داشت تموم می شد که لادن از مهرداد پرسید:

    _چی شده مهرداد؟حرف نمی زنی؟خلع صلاح شدی؟

    _نه،دارم شام می خورم.

    _امتحان ها چطور بود انیشتن،همه رو پاس کردی؟

    _آره.

    _چندتا بیست گرفتی؟پدرت قول داده بفرستت اردو؟

    مهرداد چند لحظه ای دست از غذا خوردن کشید ولی خیلی زود به خودش مسلط شدوخیلی طبیعی شروع کرد به ادامه غذا خوردن.عمدا سکوت کرده بودم،مهرداد باید می تونست تحملش رو زیاد کنه،همیشه که نمی شد سپر بلا داشته باشه،باید به این حرف ها عادت می کرد،عکس العملی که در مقابل این حرف ها انجام می داد باعث شد که نقطه ضعفش رو همه بدونن.

    _چرا جواب نمی دی؟خیلی بی حالی به خدا،مریم خانوم چی شد؟خوب توی دانشگاه ضایع ات کرد.

    مریم یکی از بچه های دانشگاه بود که مهرداد بدجوری اسیرش شده بود.ولی رفتارهایی که مهرداد از خودش نشون دادوتوجه بی ملاحظه اش به مریم باعث شد همه بچه ها بفهمن که ازمریم خوشش اومده،آخرش هم مریم جلوی چندتا از بچه ها کلی مهرداد رو ضایع کرد،از اون روز دیگه همه مهرداد رو دست می نداختن و سوژه اش می کردن.

    _زبونت رو موش خورده یا صلاح نمی دونی ازش استفاده کنی؟

    با دلخوری گفتم:

    _لادن بس کن دیگه،بذار شاممونو بخوریم،تو دست از اینکارات برنمی داری؟

    لادن سکوت کرد ولی مهرداد بلند شدورفت.چیزی نگفتم و گذاشتم که بره،خیلی از حرف های لادن دلخور شده بود،کلی روی خودش کار کرده بود که نشست و این چند کلمه روگوش کرد.مهرداد که رفت به صندلیم تکیه دادمو یه سیگار روشن کردم.لادن هم یه سیگار از پاکت من برداشت و روشن کرد.

    _نمی دونستم سیگار می کشی؟

    _مگه اشکالی داره؟

    _نه،ولی سیگار خیلی زود خانوم ها رو از ریخت و قیافه می ندازه،کمتر بکشی بهتره.

    _می خوای خاموش کنم؟

    _میل خودته.

    لادن سیگارش رو خاموش کرد.چند دقیقه در سکوت گذشت،نمی دونم لادن به چی فکر می کرد ولی من به ستاره فکر می کردم.به اون چند دقیقه ای که ستاره برام از دوست داشتن گفت.به روزهای قشنگی که در آینده انتظارمون رو می کشید.به فرزندانی که به منو ستاره تعلق داشت واز بطن یه زندگی سرشار از محبت و علاقه به وجود می اومد.کاش می تونستم اون شب پیش ستاره بمونم،پیش خودم گفتم یعنی الان ستاره داره به چی فکر می کنه؟حتما اون هم مثل من داره به آینده مون فکر می کنه،کاش می تونستیم اولین روز آغاز یک عشق دوطرفه رو با هم جشن بگیریم.از یادآوردی چهره معصوم و رویایی ستاره ناخودآگاه لبخند زدم.

    _به چی فکر می کنی؟

    _به آینده.

    _مثل این که خیلی شیرین تصورش کردی!چون از فکر کردن بهش خندیدی.

    اصلا حال و حوصله حرف زدن نداشتم.لادن نمی ذاشت حتی ده دقیقه توی افکار خودم باشم.کاملا مشخص بود که من بعد می خواست همه اش تو کار من باشه که کجا می رم؟کی میام؟با کی هستم و غیره.

    _افشین تو چرا از من فرار میکنی؟

    _من از کسی فرار نمی کنم،تو رو خدا دست از سر من بردار،صدبار بهت گفتم که دوست ندارم بی خودی روابطمون زیاد بشه،تو دوست خوبی هستی لادن،من از صحبت کردن با تو لذت می برم ولی منو تو هیچ صنمی با هم دیگه نداریم که بریم بیرون یا تو وقت و بی وقت بیای این جا،منظورم رو که می فهمی؟نمی خوام بگم از این که امشب اومدم و دیدم تو این جایی ناراحت شدم،باور کن نه،ولی غیر از کلاس و درس ودانشگاه منو تو هیچ حرفی با هم نداریم.من خیلی گرفتارم لادن،اکثر مواقع می خوام تنها باشم،به ظاهر شاد و سر حالم،فقط توی دانشگاه این جوریم،بقیه مواقع دوست دارم ساعت هاتوی اتاقم تنها باشم.یا تنهایی برم بیرون و مثلا قدم بزنم.

    _فقط مهرداد مستثنی است؟

    _مهرداد رفیق منه،تنها رفیقم،خیلی خوب منو درک می کنه،تنها کسی که توی زندگیم حداقل سی درصد حرف هام رو بهش می زنم مهرداده،خواهش می کنم حتی توی ذهنت هم خودت رو با مهرداد مقایسه نکن.

    _تو به کسی فرصت نمی دی تا خودشو نشون بده.شاید دور و برت کسانی باشن که درکت کن ولی تو اصلا با کسی قاطی نمی شی.

    _یه دوست خوب توی زندگی هر آدمی کافیه،بیخودی دور خودم رو شلوغ کنم که چی؟پیدا کردن یه رفیق خیلی سخته لادن،نمی خوام بیخودی وقتم رو هدر بدم.

    _گفتنش خیلی سخته،ولی تو تنها کسی بودی که خودم برای دوستی باهاش پیشقدم شدم،فکرش رو هم نمی کردم که به بن بست برسم،من یه احساس خاصی نسبت به تو دارم.

    _ولی من اون احساس خاص رو ندارم،تو رو خدا از فکرش بیا بیرون،ما هیچ وقت نمی تونیم با هم باشیم.

    _چرا؟مگه من چه ایرادی دارم؟شاید به خاطر این که زیادی بابچه های دانشگاه گرم می گیرم تو ناراحتی؟

    _نه،اصلا این طور نیست،تو خیلی با نشاط و خونگرمی،این خصیصه خیلی خوبیه ولی...چه جوری بگم؟...من نمی تونم لادن.

    _شاید کسی توی زندگیته،آره؟

    _موضوع این حرف ها نیست،موضوع اینه که من غیر از یه دوست خوب نمی تونم روی کس دیگه ای فکر کنم.این موضوع رو یکی،دو بار دیگه هم بهت گفته بودم.

    _من خیلی احمقم که دارم خودمو پیش تو کوچیک می کنم.

    _تو هیچ وقت پیش من کوچیک نمی شی.بیخودی از این فکرا نکن.من تو رو دوست دارم ولی مثل یه دوست،یه همکلاسی.

    _ولی من هنوز امید دارم،مطمئنم که یه روزی نظرت عوض می شه.

    _چرا؟از کجا مطمئنی؟من حتی یه بار هم حرف امیدوار کننده ای به تو نزدم...نظر من تغییر نمی کنه لادن،ولی خیال نکن که همه چی تموم می شه،نه،منو تو بازم می تونیم،دوست های خوبی باشیم،درست مثل گذشته.

    لادن سکوت کرد و من چند دقیقه با همون حالت درمونده نگاهش کردم.لبخند تلخی زد و بلند شد.

    _شام خیلی خوبی بود،من دیگه باید برم.

    _بری؟کجا؟تازه می خوام تخته بازی کنیم،یه هفت،هشت دست امشب به من می بازی.

    _اون وقت که تو به لواشک می گفتی لحاف دشک،من تخته باز بودم.

    _دلم برات می سوزه،امشب مجبوری با گریه از خونمون بری،دو،سه دست اول مجبورم باهات نرم بازی کنم وگرنه تاس های من رد خور نداره،همه اش جفته.

    _زهی خیال باطل،ریز می بینمت.

    _من اصلا نمی بینمت.

    خلاصه اون شب من و لادن کلی برای هم کری خوندیم،از حق نگذریم خیلی خوب بازی می کرد ولی از اونجایی که هیچ یک از افراد خاندان ما توی تخته به کسی نمی بازن،اون شب من فقط بردم.جو خیلی دوستانه شده بود،مهرداد هم از صدای دادو فریاد ما اومد پایین،اون شب خیلی خوش گذشت،لادن دیگه سربه سر مهرداد نذاشت و سه تایی فقط گفتیم و خندیدیم.

    لادن که رفت منو مهرداد رفتیم توی آشپزخونه،من ظرف های شام رو شستم و مهرداد دو تا چایی ریخت.

    حرف هایی رو که توی حیاط بین منو لادن رد و بدل شده بود سربسته برای مهرداد تعریف کردم.

    _تو که نوز کارت با ستاره معلوم نیست،به نظر من نباید لادن رو از دست بدی.

    _من عاشق ستاره ام مهرداد،چه جوری می تونم لادن رو تو آب نمک نگه دارم.این نامردیه،ستاره تازه داره عشق منو باور می کنه،میدونی برای رسیدن به همچین روزی چقدر سختی کشیدم؟!احساس می کنم حتی اگه به لادن فکر کنم دارم به ستاره خیانت می کنم.من از اون پسرا نیستم،خودت که دیدی،شده تا حالا خلاف علاقه ام به ستاره قدمی بردارم؟

    _نه ندیدم،واین خیلی قشنگه.

    مهرداد چند دقیقه ای سکوت کرد و بعدش گفت:

    _چرا باید این همه تفاوت بین آدم ها باشه؟چرا یکی مثل تو این قدر مورد توجه قرار می گیره و یکی مثل من حتی فرصت پیدا نمی کنه که احساس واقعیش رو بیان کنه؟چرا؟

    _نگران نباش مهرداد،تو چهار سال از من کوچیک تری،هنوز خیلی وقت داری،مگه من برای رسیدن به ستاره کلی سختی نکشیدم؟تازه ازکجا معلوم که همه چی خوب پیش بره؟به قول خودت که هنوز هیچی قطعی نیست.بالاخره یه نفر پیدا می شه که به تو تکیه کنه،هیچ وقت ناامید نباش.

    صدای در پاکینگ که اومد فهمیدم که رویا اومده.بی سروصدا با مهرداد پله هارو دوتا یکی رفتیم بالا.حال و حوصله سلام و احوالپرسی نداشتم.یکی دو دقیقه بعد رویا در اتاق منو زد و اومد تو.دوتایی سلام کردیم و از این که غافلگیر شده بدیم خنده مون گرفت.رویا هم خندید.

    _ای بدجنس ها لااقل چایی هاتون رو می خوردین،هنوز داغه.

    سه تایی رفتیم پایین و دور هم چایی خوردیم.یک ساعتی حرف زدیم و بعدش با مهرداد اومدیم بالا که بخوابیم.ولی خواب کجا بود؟تا صبح توی رختخواب حرف زدیم،زندگی عوض شده بودو از ناامیدی بوی امید گرفته بود.ساعت چهار،پنج صبح بود که مهرداد خوابش برد ولی من فقط به ساعت نگاه می کردم،هیجان زیادی داشتم،شوق به دست آوردن ستاره باعث شده بود که از تپش قلب خوابم نبره.دلم می خواست عقربه ها دنبال هم بدوئن و من خودم رو به میعادگاه برسونم.کم مونده بود برای دیدن ستاره از زندگی ساقط بشم.یه چیزایی درباره انرژی درونی شنیده بودم،سعی کردم تمام انرژیم رو جمع کنم و از چشم هام منتقل کنم به عقربه های ساعت که سریع تر حرکت کنن،کار بیهوده ای بود،نه تنها هیچ اتفاق خاصی نیفتاد بلکه چشم هام اون قدر خسته شد که خوابم برد.

    سروصدای علی آقا و صدای فشار آب منو از خواب بیدار کرد.بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم،هوا خیلی گرم شده بودو علی آقا دریچه های آب استخر رو باز کرده بود،از حالت منگی بیرون اومدم و ساعت رو نگاه کردم.هشت و نیم صبح بود.مهرداد رو به زحمت از تختخواب بیرون کشیدم وبعداز خوردن یه صبحونه مفصل از خونه بیرون زدیم.خاطرات روز گذشته رو توی ذهنم مرور کردم،فکر می کردم خواب دیدم ولی وجود مهردادوصحبت هایی که درباره منو ستاره می کردباعث شد بدونم همه اتفاق های دیروز واقعی بوده،طاقت نیاوردم،اول از همه یکراست رفتم آسایشگاه سوئیچ رو به مهرداد دادم که بره دنبال آقای حکمت.وقتی ستاره منو با یه دسته گل بزرگ و زیبا دیدخیلی خوشحال شد.گل ها رو از دستم گرفت و توی گلدون گذاشت.

    _افشین میای بریم تو محوطه قدم بزنیم؟

    _بریم.

    با ستاره توی محوطه رفتیم.دیگه از زندگی چی می خواستم؟ستاره رو داشتم با یه دنیا عشق،همه چی عالی بود،دیگه چی می تونست ناراحتن کنه؟زندگی قشنگ تر از این نمی شه.

    _ستاره دوست داری بعداز اینکه مرخص شدی بریم شمال؟

    _عالیه!من عاشق دریام.

    _می دونم،یه بار بهم گفته بودی،پدرجون هم باهامون میاد،اگه دوست داشته باشی مهرداد رو هم با خودمون می بریم.

    _مهرداد؟...باشه،اونم می دونه که من این جام؟

    _آره،مگه عیبی داره؟

    _آخه اینجا...

    _خب هر کی مریض می شه می ره بیمارستان دیگه.

    _بیمارستان،نه آسایشگاه.

    _خب،اینجا هم بیمارستانه دیگه ،چه فرقی می کنه؟

    _دوست نداشتم کسی بدونه من اینجام،یکی دوبار هم چندتا از بچه ها اومدن دیدنم،از خجالت آب شدم.

    _خجالت نداره،اصلا به ای چیزا فکر نکن،به شمال فکرکن.شکار،ماهیگیری،اسب سواری،کنار ساحل...

    _نه،فقط روی سنگ ها بشینیم و دریا رو نگاه کنیم.

    _باشه،فقط روی سنگ ها می شینیم،تازه توی ویلا یه تراس هست که روبروش دریاست،شب ها می تونیم اونجا بشینیم و حرف بزنیم،شعر بخونیم،به آینده فکر کنیم،چطوره؟

    _خیلی خوبه.

    اون روز منو ستاره کلی با هم حرف زدیم،تمام چیزای که توی دلم بود بهش گفتم،حرف هایی که بارها و بارها جمله بندی هاش رو عوض کرده بودم و ستاره رو تجسم می کردم که در مقابل حرف هام چه رفلکسی نشون میده.چه روز قشنگی بود!چقدر خوش بودیم!غافل از این که آینده چه حوادث شومی برام رقم زده بود.

    %%%%%%

    نفس عمیقی کشیدم و نامه رو گذاشتم کنار،تقریبا شب شده بود،آخرین نامه افشین هنوز مونده بود،بلند شدم و روبروی آینه ایستادم،پیش خودم فکر کردم که حتما ستاره خیلی خوشگل بوده که افشین بارها و بارها توی نامه اش ازش تعریف کرده.چشم های پر فروغ ستاره،اندام کشیده و زیباش،پوست سفیدو چشم های عسلیش،موهای خرمایی و بلندش،حتما خلی جذاب بوده،ناخودآگاه حسودیم شد.

    توی آینه به خودم دقیق شدم،از وقتی که بینیم رو عمل کرده بودم صورتم قشنگ تر شده بود.این رو تمام همکارام می گفتن،ولی خیره کننده نبودم،یه دختر ساده با ابروهای کشیده و چشم ای نسبتا درشت و لبهای گوشتی،پدرم عاشق موهای بلند بود،می گفت زیبایی یه دختر به موهاشه،برای همین هیچ وقت نذاشت موهام رو کوتاه کنم و همیشه موهام تا پایین کمرم بود،لخت و مشکی،پوست صورتم گندومگون بود ولی ای کاش سفید بودم،حتما افشین از دخترای سفید رو خوشش میاد.

    پیراهنم رو از پشت گرفتم و لباس رو به تنم چسبوندم،به نظرم خیلی استخونی اومد.کاش یه ذره چاق بشم!شونه هام رو بالا انداختم و به خودم گفتم:

    _که چی بشه؟به چی می خوای برسی؟هفته دیگه خونه رو تخلیه می کنی و این داستان برای همیشه تموم می شه.شاید وقتی سی،چهل ساله شدی یه روز اتفاقی افشین رو ببینی،که اون موقع هم هیچ احتیاجی به این کاشکی ها نیست.

    ناخودآگاه چهره ام در هم رفت و با صدایی که شبیه ناله بود گفتم:

    _کاش افشین رو پیدا کنم.

    از فکر بیرون اومدم،خونه به نظرم نامرتب اومد.شروع کردم به یه نظافت کلی،بعدش هم یه دوش گرفتم و یه لیوان بزرگ قهوه،حسابی سرحال شدم.گوشی رو برداشتم و به مامان زنگ زدم،کسی خونه نبود،شماره رعنا رو گرفتم.

    رعنا صمیمی ترین دوستمه،از زمانی که برای تحصیل اومدم تهران با هم آشنا شدیم.همکلاسی بودیم،پزشکی می خوندیم.اواخر سال چهارم که طرحمون شروع شد رعنا با دکتر علیرضا پهلوان آشنا شد وبعداز یکی،دو ماه ازدواج کردند.دو سال بود که از ازدواجشون می گذشت،خیلی هم دیگه رو دوست داشتن،رعنا صورت معصومی داشت و یه کمی تپل بود.شاید همین معصومیت و بامزه گیش بود که علیرضا رو اسیر کرده بود؟!ما سه تا دوست های خوبی بودیم.اونا از زندگیشون راضی بودن،تنها مشکل زندگیشون بچه دار نشدن رعنا بودکه مشکل قابل حلی بود،منتها رعنا دچار یه سوءتفاهم شده بود و می گفت اگه علیرضا منو دوست داره باید بتونه بدون بچه هم با من زندگی کنه.برای همین درمانش رو جدی نمی گرفت.به نظر من این فکر احمقانه ای بود علیرضا خیلی رعنا رو دوست داشت ولی نمی تونست علاقه اش رو به داشتن بچه انکار کنه.

    _سلام رعنا،خوبی؟

    _سلام،قربانت،فردا بیمارستانی؟

    _آره،صبح زود،ولی باید فردا،پس فردا یه هفته قید درس و بیمارستان و بزنم،اسباب کشی دارم،بهت که گفته بودم،می تونی بیای کمک؟

    _شرمنده،این یکی،دوهفته حسابی سرم شلوغه،بعدش برای چیدن وسایل می تونم کمکت کنم.

    _عیب نداره،مامان و بچه ها میان،گفتم اگه تو هم بیکاری یه سری بزنی.حالا که کار داری به کارت برس.تو هم فردا صبح بیمارستانی؟

    _بعداز ظهر میام،علیرضا سلام می رسونه،می گه این مربای بهارنارنج من چی شد؟

    _سلام برسون،بهش بگو فردا حتما میارم بیمارستان،فعلا کاری نداری؟

    _نه،خداحافظ.

    _خداحافظ.

    ارتباط رو قطع کردم و سریع رفتم مربای علیرضا رو که براش کنار گذاشته بودم برداشتم و روی میز ناهار خوری گذاشتم که فردا صبح یادم بمونه براش ببرم.علیرضا عاشق مرباس.دوهفته پیش که بابام برای دیدنم به تهران اومده بودبراش مربا آورد ولی علیرضا دوهفته ای مربا رو تموم کرد.من هم بهش قول دادم که از مربای خودم بهش بدم.مربا دست پخت مامانه،از زمانی که شمال زندگی می کنه حسابی کدبانو شده.کارم که تموم شد لباس خواب پوشیدم و توی رختخواب رفتم.آخرین نامه افشین و برداشتم و شروع به خوندن کردم.

  9. #7

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    ای کاش می توانستند ازآفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند...
    ستاره دقیقا یک ماه و سه روز تو آسایشگاه بستری بود.اواخر مرداد ماه بود که برای دیدن ستاره رفته بودم دکترش رو توی راهرو دیدم.

    _سلام آقای دکتر.

    _سلام،خوب شد دیدمتون.

    _اتفاقی افتاده؟

    _نخیر،خواستم بگم همین امروز می تونید ستاره رو ببرید،حالش خوبه.ماهی دوبار باید بیارینش مطب تا کنترل بشه،قرص ها و داروهاش رو تجدید می کنم،نباید توی مصرف داروها سهل انگاری کنه.باید توی ادامه درمانش جدی باشه.

    _خوش خبر باشید آقای دکتر،خیلی خوشحال شدم.

    _موفق باشی.

    وقتی ستاره فهمید که می تونه از آسایشگاه بره بیرون خیلی خوشحال شد.بهش گفتم که تا وسایلش رو جمع می کنه می رم دنبال مهرداد و آقای حکمت تا یکراست ستاره رو از آسایشگاه ببرم شمال.نمی دونی ستاره چه حالی شد؟!خیلی ذوق کرد،زود رفتم خونه و به رویا جون گفتم که با دوست هام می رم شمال.

    بعدش هم رفتم دنبال مهرداد و با خواهش و التماس پدرش رو راضی کردم که اجازه بده با مهرداد بریم مسافرت،یک ساعتی طول کشید که آقای حکمت ساکش رو جمع کرد و تونست از صاحب کارش چند روزی رو مرخصی بگیره.

    راه افتادیم.ستاره خیلی هیجان زده بود،نمی دونی با چه ذوقی به مناظر اطرافش نگاه می کرد.یکی دو جا توی جاده کندوان نگه داشتم تا ستاره از هوای آزادو مناظر زیبای کنار جاده لذت ببره.

    وقتی ستاره رو می دیدم که داره با عشق نگام می کنه تمام بدنم گرم می شد.از روزی که رابطه مون شروع شد رفتار ستاره روزبه روز با من بهترو بهتر می شد.اعتمادش به من بیشتر می شد.کوچک ترین توجه ستاره به من باعث می شد که از خودبی خود بشم و بیشتر توی دریای عشق فرو برم.توی جاده همه اش حواسش به من بود.

    _افشین اگه خسته شدی یه کمی کنار جاده نگه دارو استراحت کن.

    _می خوای برات تخمه مغز کنم؟

    _صدای ضبط ناراحتت نمی کنه؟

    _تشنه ات نیست؟

    _می خوای برات میوه پوست کنم؟...

    اون چهار ساعت توی جاده کندوان،با اون همه منظره زیبا،در حالی که کسی که با تمام وجودم دوستش داشتم کنارم بود چه لذتی داشت!!

    غروب بود که رسیدیم،آسمون خیلی زیبا شده بود،نارنجی رنگ بود و پرده ای ازابرهای سیاه رگه رگه روی خورشید روگرفته بود،فوق العاده زیبا بود.آقا حیدردر رو برامون بازکردوما واردمحوطه شدیم.ستاره به محض این که پیاده شدشروع کرد به تماشا.کلید ویلا روازآقا حیدرگرفتم ودادم دست مهرداد که آقای حکمت روببره تو،ستاره روی تاب گوشه ی حیاط نشسته بودوبه اطرافش نگاه می کرد.توی حیاط ویلا غیر از ویلای ما سه،چهار تا ویلای دیگه هم هست که مال دوست های پدرمه.

    _از اینجا خوشت اومده؟

    _خیلی قشنگه،حیاط سنگفرش شده،درخت های پرتقال و نارنج که عطرشون تمام فضا رو پر کرده،فوق العاده اس.

    _می دونستم از این جا خوشت میاد.

    _همه این ویلا ها مال شماست؟

    _نه،فقط این یکی مال ماست.بقیه مال دوست های پدرمه.

    _خیلی قشنگ ساخته شده،از در اصلی که وارد می شی برای هر ویلا یه راه هست،ویلا ها با درخت های پرتقال و نارنج از هم جدا شده،خیلی نازه.

    _خوشحالم که خوشت اومده.

    _افشین میای بریم کنارساحل؟

    _بریم.

    _خیلی دوره؟

    _نه،از پشت ویلا صد متر که بری دریاست.

    _پس پاشو تا تاریک نشده بریم.

    رفتیم کنار ساحل و روی سنگ ها نشستیم و ساعتی در سکوت به غروب خورشید و طلوع ماه و اموج دریا نگاه کردیم.نسیم خنکی می وزید.ستاره چشم هاشو بست و اجازه داد که نسیم دریا صورتش رو نوازش کنه.منم به تماشا نشستم،صحنه رویایی شده بود که منو تو خودش غرق کرد.ستاره چشماشو باز کرد و نفس عمیقی کشید.

    _اینجا فوق العاده اس.

    _در مقابل تو هیچ چیز فوق العاده ای نیست ستاره.

    _شوخی می کنی؟

    _به خدا قسم که جدی می گم.

    _تو خیلی خوبی،کاش هیچ وقت بهروز نمی اومد تو زندگیم،اون وقت این احساس پاک تو،از همون روزی که جلوی دانشگاه حرف دلت رو به من گفتی مال من می شد.

    _احساسات من همیشه ماله توئه،از همون موقع هم مال تو بود.به گذشته فکر نکن ستاره،آینده مال ماست،من و تو.

    _قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری.

    _با تمام وجود قول می دم.

    _افشین؟چی شد که از من خوشت اومد؟

    نفس عمیقی کشیدم و به نقطه نامعلومی خیره شدم.واقعا علاقه من به ستاره از کجا شروع شده بود؟

    _نقطه شروعش رو نمی دونم،شاید از همون اولین بار که دیدمت؟!یا به مرور زمان توی رفتارات دقیق شدم،ولی هر چی که هست اینومی دونم که کاری که تو با قلب من کردی هیچ وقت هیچ کسی با قلب من نکرد.تمام رفتارهات،تمام برخوردهات،ظاهرت،طرز لباس پوشیدنت،همه اش یه جوری به دلم نشست که قابل وصف نیست.

    ستاره لبخند ملیحی زد و گفت:

    _راستش منم از همون روز اول که توی دانشگاه به خاطرم با اون پسرا درگیر شدی ازت خوشم اومد.اون موقع تازه با بهروز نامزد کرده بودم،تو خیلی تو چشم بودی،دخترا وقتی دور هم جمع می شدن و از پسرای دانشگاه می گفتن تو هم یکی از سوژه هاشون بودی،اکثرشون دوست داشتن با تو رابطه داشته باشن،من حتی یک لحظه هم فکر نمی کردم که ممکنه از من خوشت بیاد.تو اون قدر با همه راحت برخورد می کردی که از برخوردت با خودم هم نمی تونستم چیزی بفهمم.برای همین به تو فکر نمی کردم.اون روز که حرف دلت رو بهم گفتی،تمام تنم سست شد.توی دلم لعنت می فرستادم که نامزد کردم.ولی همه چی تموم شده بود.عشق بهروز به خاطر محبت های بی دریغش روز به روز بیشتر تو دلم ریشه می کرد.خیلی زود فراموشت کردم.بعداز بهم خوردن نامزدیم هر موقع توی دانشگاه می دیدم که با چشم های نگران نگاهم می کنی دیگه معنی نگاهت رو می فهمیدم.چون از دلت خبر داشتم ولی اون قدر از مردها متنفر شده بودم که دلم می خواست خفه ات کنم.وقتی بستری بودم پدرجون بهم می گفت که به خاطر من چقدر توی زخمت افتادی،دلم برات می سوخت،خیلی وقتا توی تنهایی و سکوت اون اتاق به تو فکر می کردم،ازت خواهش می کنم که رویایی رو که برای خودم ساختم خراب نکن،می خوام بهت اعتماد کنم،این اعتماد رو خراب نکن.

    _من دوستت دارم ستاره،به خاطر تو حاضرم هر کاری بکنم،می تونی امتحان کنی،من منتظر می مونم که از ته دل راضی بشی،خوبه؟

    ستاره لبخندی زد و گفت:

    _بریم،پدرجون منتظره.

    با هم از روی سنگ ها سرازیر شدیم و رفتیم توی ویلا.آقای حکمت و مهرداد نشسته بودن و تخته بازی می کردن.یکهو عین برق گرفته ها گفتم:

    _مهرداد ساعت چنده؟هیچی توی ویلا نداریم.

    _شما زحمت نکشید،منو آقای حکمت رفتیم و کلی خرید کردیم،همون موقع که شما دوتا لب دریا زمزمه های عاشقونه می کردید.تو فقط ترتیب شما رو بده.

    آقای حکمت و مهرداد لبخندی زدن و منو ستاره رفتیم بالا. باورم نمی شد که این حرف ها از دهن مهرداد در اومده،خجالتی تر از این حرف ها بود که جلوی جمع اون جوری حرف بزنه!در اتاق خودم رو باز کردم و گفتم:

    _اینجا اتاقه توئه،قشنگه؟

    _خیلی.

    اونجا اتاقی بود که رویا به سلیقه خودش برام تزئین کرده بود،با رنگ های آبی و لیمویی.قبلا که گفته بودم،رویا خیلی خوش سلیقه اس.اتاق کوچکی بود که یه تخت خواب داشت که با روتختی آبی و چندتا بالش لیمویی تزئین شده بود.کف اتاق هم مثل تمام ویلا سنگ بود با گبه آبی رنگ که روی سنگ ها پهن شده بود.یه پنجره کوچیک داشت که رو به دریا باز می شد و پرده های آبی لیمویی،درست زیر پنجره هم دوتا راحتی بودکه یه میز کوچیک وسطش قرار داشت.وقتی روی راحتی ها لم می دادی دریا معلوم بود.

    ستاره از دیدن اتاق خیلی ذوق زده شده بود.کنار تخت یه میز کوچیک بود که یه آباژور روش بود.با عکس مادرم و بیژن.ستاره لبه تخت نشست و قاب عکس رو گرفت دستش.

    _اینا کی ان؟

    کنارش نشستم و گفتم:

    _این مادرمه،اینم برادرم بیژن،اونا سال هاست که مردن.

    _متاسفم افشین،من نمی دونستم،چرا مردن؟

    _ناراحت نشو،به نبودنشون عادت کردم.توی تصادف کشته شدن،تو همین جاده شمال.

    _چند سال پیش؟

    _بیست و دو،سه سال پیش.

    _چیزی از تصادف یادت میاد؟

    _نه،من اون موقع فقط یک سالم بوده،تو بغل مادرم بودم که فوت کرد.

    _خیلی سخته،الان با پدرت تنها زندگی می کنی؟

    _نه،پدرم دو سال بعداز فوت مادرم ازدواج کرد،یه خواهروبرادرهم دارم که از ازدواج دوم پدرم هستن،ارژنگ و سپیده،هردوتاشون آمریکا زندگی می کنن.

    ستاره منقلب شد و دستاش آشکارا شروع به لرزیدن کرد.

    _چطور پدرت راضی شد که بعداز مادرت ازدواج کنه؟کدوم زن احمقی راضی شده که زن پدرت بشه؟تو چه جوری این بچه ها رو خواهر رو برادر خودت می دونی؟تو کار پدرت رو تایید می کنی؟آره؟

    فهمیدم که دوباره یه اتفاق ساده باعث شده تا ستاره دگرگون بشه.باید از اون حالت می آوردمش بیرون.

    _نه،حق داری،پدرم نباید مادرم رو فراموش و یه زن دیگه رو می آورد توی خونه اش،جدی رویا جون چه جوری حاضر شد زن پدرم بشه؟

    بعد قیافه ای متفکرانه به خودم گرفتم و به زمین خیره شدم.ستاره دستشو گذاشت روی شونه ام.

    _عیب نداره افشین،ناراحت نباش،مردها همه شون بی وفان،من قول می دم هیچ وقت نمی رم تا مجبور نشی بهم خیانت کنی.

    خیلی خودم رو کنترل کردم،خنده ام گرفته بود،ستاره عین بچه ها حرف می زد،دلم می خواست ماچش کنم در عین حال دلم براش می سوخت،صورتم رو چرخوندم و دستش رو که روی شونه ام بود بوسیدم،یکهو دستش رو کشید و صورتش از خجالت سرخ شد.بلند شدم و قبل از این که از اتاق برم بیرون گفتم:

    _حموم ته راهروئه،یه دوش بگیر،خستگی از تنت در می دره،برای شام منتظرت می مونیم.

    _تو کجا می خوابی؟

    _همین جا روبروی اتاق تو یه اتاق دیگه اس،من نزدیک تو می خوابم،فقط دو تادیوار کوچیک بینمون فاصله اس.

    _دیوارهارو برمی داریم،به زودی.

    لبخندی بهش زدم و رفتم توی اتاق روبرو.هوای شرجی شمال حسابی بدنم رو چسبناک کرده بود برای همین اول رفتم حموم و بعدش رفتم پایین تا برای شام یه چیزی درست کنم.وقتی رفتم توی آشپزخونه،دیدم آقا حیدر داره ظرف های شام رو از توی کابینت درمیاره،یه قابلمه بزرگ هم روی گازه.

    _شما چرا زحمت کشیدی آقا حیدر؟

    _دست پخت عروسمه،دیدم شما تازه از راه رسیدین ممکنه حال و حوصله آشپزی نداشته باشین،امشب مهمون ما هستید،از فردا خودتون آشپزی کنید.

    _دستتون درد نکنه،واقعا که محبت کردید،شما تشریف ببرید،من خودم میز شمام رو می چینم.

    آقا حیدر که رفت برای چیدن میز شام کلی سلیقه به خرج دادم.آخه مهمون عزیزی داشتم.با این که زیاد باسلیقه نیستم ولی میز شام به نظرم خیلی اشتها آور شد.مهرداد هم اومده بود کمکم و آقای حکمت داشت به اخبار تلویزیون گوش می کرد.

    وقتی همه چی آماده شداومدم توی پذیرایی و همون طور که داشتم بالا رو نگاه می کردم ستاره رو صدا زدم.طبقه پایین ویلا فقط یه آشپزخونه اس با توالت و حموم و هال و پذیرایی،از کنار پذیرایی پله می خوره به طبقه بالا که چهار تا اتاق و یه توالت و حموم داره که با یه هال کوچیک از هم تفکیک می شه.

    وقتی توی اون هال می ایستی اتاق پذیرایی طبقه پایین کاملا مشخصه.ستاره از توی اتاقش بیرون اومدو از همون بالا چند دقیقه نگاهم کرد.یه پیراهن پوشیده بود و موهای پرپشتش رو ریخته بود روی شونه هاش،من همون جا میخکوب شدم.تا زمانی که از پله ها بیاد پایین همون جوری نگاهش می کردم.بعداز شام ستاره با اصرار زیاد رفت تا ظرف ها رو بشوره،منو مهردادو آقای حکمت هم نشستیم به حرف زدن.ستاره درست مثل یه کدبانو ازمون پذیرایی می کرد.موقع خواب که رسید به سختی از ستاره دل کندم و رفتم توی اتاقم،روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ،صدای موسیقی ملایم توی گوشم می پیچید،چقدر احساس خوشبختی می کردم!دوست داشتم بدونم ستاره توی اتاقش داره چی کار می کنه؟!خوابه؟یا داره از پنجره اتاقش دریا رو تماشا می کنه،یکی،دوساعت گذشت کم کم داشت پلک هام سنگین می شد که با صدای در بلند شدم و روی تخت نشستم.

    _بفرمایید؟

    _خواب بودی؟

    ستاره بود،خیلی از دیدنش خوشحال شدم،خواب به کلی از سرم پرید.

    _نه،بیدار بودم،تو چرا نخوابیدی؟حالت خوب نیست؟

    _چرا خوبم،خوابم نمی بره،میای بریم روی تراس بشینیم؟

    _حتما.

    _پس من می رم چایی درست کنم.

    ستاره رفت پایین و من هم رفتم روی تراس نشستم.ده دقیقه بعد ستاره با یه سینی چای اومد و روی صندلی کنارم نشست،یه فنجون چایی گذاشت جلوی منو دوتایی محو دیدن دریا شدیم.قرص ماه توی آسمون هوا روروشن کرده بود،یه قایق هم توی آب بود،ساحل دریا هم رنگ مهتاب داشت.منظره بی نظیر بود.

    _اون قایق که توی آبه خیلی دریا رو قشنگ تر کرده،افشین؟

    _آره،واقعا زیباست.

    _افشین؟

    _جانم!

    _همه مون خیلی خوشحالیم،اینجا داره حسابی روحیه مون رو عوض می کنه،برای همین ما حسابی مدیون تو شدیم.

    _این حرف ها چیه؟من از اینکه کنار شماهام خیلی خوشحالم.

    ستاره چند لحظه به چشم هام نگاه کرد و گفت:

    _تو می خوای با من چی کار کنی؟

    _منظورت رو نمی فهمم.

    _یعنی،پایان عشق ما چی می شه؟

    _عشق ما پایانی نداره،ما تا ابد عاشق هم می مونیم،هر موقع که تو بخوای برای استحکام عشقمون ازدواج می کنیم وروزبه روز پیوندمون ریشه دارتر می شه،نه؟

    _می تونم ازت یه خواهشی بکنم؟

    _حتما،شما امر بفرمایید.

    _اگه یه روزی خواستیم ازدواج کنیم می شه بیایم همین جا؟یعنی لب دریا،تو حرفی نداری؟

    _یعنی بریم لب آب ازدواج کنیم؟

    ستاره خنده کوتاهی کرد و گفت:

    _نه دیوونه،منظورم همین جاست،توی همین ویلا.

    _هرجوری که تو بخوای،من حرفی ندارم،کی؟

    برای رسیدن به ستاره عجله داشتم،دوست داشتم سریع تر بدونم که از چه زمانی منو ستاره تمام و کمال مال هم می شیم و می تونیم لحظه به لحظه مال هم باشیم؟!

    _فعلا زوده،من هنوز تورو نمی شناسم.تازه پدرت چی؟اگه مخالفت کنه می خوای چی کار کنی؟

    _نه،امکان نداره مخالف باشه،هر کسی تو رو ببینه،همون جلسه اول به من تبریک می گه که دارم چنین عروس بی نظیری رو می برم خونه پدرم.

    _ما باید خونه پدرت زندگی کنیم؟

    _اگه تو مخالفتی نداشته باشی آره،خونه ما به اندازه کافی برای منو تو جا داره،راستش من دلم نمی خواد یکهویی از پدرم دل بکنم.درسته که پدرم خیلی جدی و مستبده ولی دل مهربونی داره،پدرم و رویا توی اون خونه تنهان.

    _آخه پدرجون منم تنهاس،باز پدرت رویا رو داره ولی پدرجون غیر از من هیچ کس رو نداره،تازه مریض هم هست،اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد چی؟

    _باشه،من می شم دوماد سرخونه،تازه اگه دوست داشته باشی خونه رو عوض می کنیم و می ریم یه جای بهتر.

    _فکر نمی کنم پدرجون راضی بشه.

    _باشه،اگه راضی نشد همون جا می مونیم.

    تا طلوع خورشید منو ستاره نسشتیم و حرف زدیم.کاش خورشید نمی تابید تا شب زیبای منو ستاره تموم نمی شد!وما همون طوری روی دوتا صندلی می نشستیم و تا ابد حرف می زدیم و به امواج دریا نگاه می کردیم.کاش هیچ وقت ماه در مقابل عظمت عشق ما سر تعظیم فرود نمی آورد و خورشید آتشین رو به نشانه قلب های پرسوز ما روانه آسمون نمی کرد!کاش...

    _صبح شد!...نمی خوای بخوابی؟ممکنه بی خوابی بهت فشار بیاره.

    _می ترسم افشین،از لحظه بعدی می ترسم،از این افقی که دوباره روی احساسم باز شده،به شکلم نگاه کن،شبیه پوچی شدم،ریشه های عمیق عشق تو می خواد تمام وجودم رو بگیره ولی جلوشوگرفتم،همه اش فکر می کنم نکنه تو هم با حرف هات منو خام کنی؟!مثل بهروز.

    _از فکر بهروز بیا بیرون ستاره،دلت رو صاف کن،بدبینی رو از خودت دور کن،فقط به چیزای خوب فکر کن!به صدای امواج آب گوش کن!اگه خودمون بخوایم همین آرامشی که از صدای آب توی قلبمون به وجود میاد می تونیم توی وجود خودمون خلق کنیم،جاری بشیم تا بینهایت،با هم ،پشت به پشت هم،من هیچ عجله ای ندارم ستاره،تا هر موقعی که تو بخوای صبر می کنم.

    دروغ می گفتم،واقعا بی طاقت بودم،می خواستم هر چه زودتر مال من بشه،حتی فکر به دست آوردنش داشت دیوونه ام می کرد.ولی چه کنم که ستاره به زمان احتیاج داشت و من گرچه از روی بی میلی ولی باید این زمان رو بهش می دادم.تمام اون لحظه ها موبه مو توی ذهنمه،هیچ وقت برای کسی تعریفش نکردم،تنها کسی که می دونه تویی،خواستم همه رو عین راز توی سینه ام نگه دارم،ولی نتونستم،دلم داره می ترکه،به تو نگم به کی بگم؟تو تنها هم دم منی،تو غم منو ندونی کی بدونه؟اون روزا،اون لحظه ها،اون حرف های سرشار از محبت فقط و فقط سهم ما بود،برای همین نمی خواستم کسی توش شریک باشه،ما می تونستیم اون خاطره ها رو یه روزی....

    اون دو هفته ای که شمال بودیم خستگی بیست و چند سال زندگی کردن رو از تنم در آورد.اون روزا یکی از بهترین روزای زندگی من بود،فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم کسی رو مثل ستاره دوست داشته باشم.در کنار یار بودن یعنی لذت واقعی زندگی.

    یه روز که مهردادو ستاره رفته بودن خرید آقای حکمت ازم پرسید:

    _بالاخره تصمیم گرفتید چی کار کنید؟

    منظورش رو خیلی خوب فهمیدم.

    _فعلا که هیچی،هر موقع ستاره بخواد ازدواج می کنیم ولی فعلا آمادگیش رو نداره.

    _امیدوارم خیلی زود تکلیفتون معلوم بشه،شما دوتا خیلی بهم میاید.

    _ممنونم.

    _من در مورد بهروز اشتباه کردم،یکی از دلایل نامزدی ستاره با بهروز اعتمادی بود که ستاره به من داشت.برای همین نمی تونم در مورد تو هیچ اظهار نظری بکنم،ستاره یکی،دوباردرباره تو از من پرسید ولی با این موی سفیدم از روی نوه ام خجالت کشیدم،ترسیدم باز درمورد تو یه چیزی بگم که اشتباه ازکار دربیاد.برای همین همه چیز رو سپردم دست خودش.

    _می فهمم چی می گین.

    _از قدیم می گن آدما رو توی سفر می شه شناخت،من هیچ رفتاری از تو ندیدم که توی ذوقم بخوره،امیدوارم خوشبخت بشی پسرم.

    دولا شدم و دستش رو بوسیدم.اونم صورتم رو بوسید و رفت توی اتاقش که بخوابه،نیم ساعت بعد بچه ها رسیدن کلی خرید کرده بودن.ستاره از این که پدربزرگش اون قدر زود برای خوابیدن رفته بود توی اتاقش نگران شدو مستقیم رفت پیش پدربزرگش.من ومهرداد هم بعد از چیدن وسایل رفتیم و توی تراس نشستیم.ستاره دیگه برنگشت.خیلی نگران شدم و وقتی رفتم سراغش دیدم در اتاق بازه ونشسته لبه تخت.

    _ستاره؟اینجایی؟

    _می خوام تنها باشم.

    رفتم و جلوی پاش دوزانو نشستم.

    _چیزی شده؟پدرجون حالش خوب نیست؟

    _چرا خوب بود.

    _نمیای بریم پایین یه چیزی بخوریم؟من معده ام داره سوراخ می شه؟

    _من اصلا گشنه ام نیست،ما امروز ساعت پنچ بعداز ظهر ناهار خوردیم تو چه جوری گشنه شدی؟

    _ستاره من،قرص هاتو خوردی؟ستاره با سر تایید کرد.چند لحظه سکوت کردم.همون جوری سرش رو انداخته بود پایین.برق اشک رو توی چشماش دیدم،سرش رو آوردم بالا رو با نگرانی گفتم:

    _چرا گریه می کنی؟تو رو خدا بگو چی شده؟

    _دلم داره می ترکه افشین.

    ستاره زد زیر گریه.صورتش رو با دوتا دستام گرفتم.

    _چی شده ستاره؟تو که خوب بودی؟!پدرجون بهت چیزی گفته؟

    _تورو خدا برو افشین،می خوام تنها باشم،خواهش می کنم برو.

    _می خوای بهت آرامبخش بدم؟

    _خوردم،تو فقط برو بیرون.

    بلند شدم واز اتاق بیرون اومدم و در اتاق رو بستم.اعصابم خورد بود،یعنی چی شده بود؟چرا ستاره یکهو دگرگون شده بود؟اون شب خیلی برام سخت گذشت.تا صبخ چراغ خواب اتاق ستاره روشن بود.یکی دو روز آخر سفرمون هم ستاره گرفته و پکر بود.هر کاری می کردم بهم چیزی نمی گفت،منم گذاشتم که به حال خودش باشه.شب آخر همه زودتر از معمول خوابیدن ولی من فکرم مشغول تر از این حرف ها بود که راحت خوابم ببره.برای همین تا نیمه شب روی تراس نشستم و فکر کردموفردا چه اتفاقی می افتاد؟چه جوری می تونستم از ستاره جدا بشم؟خصوصا که توی اون روزای آخر ستاره طبیعی نبود،پژمرده شده بود.بالاخره کی التهاب و نگرانیم تمون می شد؟طاقت نیاوردم،رفتم سراغ ستاره،چراغ خوابش خاموش بود.آهسته در زدم،فکر می کردم خوابه ولی صدایی آهسته به من اجازه ورود داد.وقتی رفتم توی اتاق،مهتاب اتاق رو کاملا روشن کرده بود،دیدم ستاره کنار پنجره ایستاده همون طوری که دستاش و زده بود بغلش به بیرون نگاه می کرد.

    _بیا تو .

    در اتاق رو بستم و چراغ خواب رو روشن کردم،بعد رفتم روی راحتی نشستم.دوتایی به بیرون خیره شدیم.ستاره بعداز چند لحظه بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

    _افشین من به تو جواب مثبت می دم.

    در یک لحظه تمام خطوط افکارم به هم گره خورد،گره کور،چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم بازتاب حرف ستاره رو درک کنه.

    _حالا که فکر می کنم می بینم وقتی برگردیم تهران دوری تو برام سخته،متاسفانه بهت بدجوری عادت کردم افشین.

    ناخودآگاه چشمام خیس شد.بالاخره ما به هم می رسیدیم!اصلا انتظار نداشتم ستاره به این زودی قبول کنه،هاج و واج نگاهش می کردم،عمیق،هنوز رو به پنجره ایستاده بود،نسیمی که از دریا می زد موهاش رو به آرومی تکون می ددم.حتی نیم رخش هم جذاب و تماشایی بود،برگشت طرف منو با چشمهای درشت و عسلیش بهم نگاه کرد و خندید.آروم با دستش به دهنش اشاره کرد و من متوجه شدم که باز دهنم باز مونده،یاد اون روز توی دانشگاه افتادم و دوتایی خندیدیم.اومد روبروم روی راحتی نسشت و به طرفم خم شد.

    _این یکی،دو روزه خیلی با خودم کلنجار رفتم.

    _برای چی؟

    _برای اینکه می خواستم بدونم چقدر دوستت دارم.

    _دونستی؟

    _آره،خیلی دوستت دارم.

    _منم خیلی دوستت دارم.

    صورتم رو آهسته بردم جلو،ستاره سریع تکیه داد به راحتی.

    _حالا زوده باید صیغه بشیم.من نمی خوام کار غیر اخلاقی بکنم.وقتی رفتیم تهران تو باید با پدرت صحبت کنی،اگه موافق بود صیغه می کنیم،یک ساله،دوست دارم اول خوب بشناسمت،تازه اون موقع هم رابطه مون صحیحه و هم از لحاظ قانونی مشکل نداریم.

    _باشه،هرچی تو بگی،اصلا هر جوری که تو بخوای من عمل می کنم.

    _این قدر به من نگو هر چی تو بگی،هر چی تو بخوای،من دلم می واد به تو تکیه کنم،نه این که تو همش چشمت به دهن من باشه که چی می گم؟یا چی می خوام؟باشه؟

    _ای به چشم.

    _فعلا به پدرجون چیزی نگو،اول باید خیالمون ازپدرت راحت بشه،بعد بهش می گیم،فعلا کسی چیزی ندونه بهتره.

    _باشه،هر جوری...

    دوتایی خندیدیم.ستاره بلند شد ورفت در اتاق رو باز کرد و گفت:

    _شب بخیر.

    _نمی شه امشب نخوابیم؟تورو خدا،یه کم دیگه حرف بزنیم،من نمی رم.

    اومد بازوم رو گرفت و همون طوری که منو به زحمت به سمت در می برد با خنده گفت:

    _می خوام بخوابم،مگه تو کارو زندگی نداری؟

    جلوی در ایستادم و همون جوری که توی چشماش خیره شده بودم گفتم:

    _کار و زندگی من تویی.

    _تو اگه این زبون و نداشتی چی کار می کردی؟

    _یه ذره از تو قرض می کردم.

    با خنده هولم داد بیرون و در رو بست.چند ثانیه ای با لبخند پشت در اتاقش ایستادم و بعدش از روی ناچاری رفتم توی اتاق.برخلاف انتظارم خیلی زود خوابم برد،خوابی شیرین.

    وقتی بیدار شدم دیدم ستاره نشسته بالای سرم و داره با خنده نگاهم می کنه.

    _نمی خوای بیدار شی؟همه منتظر توئیم.

    با بی حوصلگی چرخیدم سرم رو کردم زیر بالش،راستش داشتم خودم رو لوس می کردم،شنیده بودم که وقتی پسرا ناز کش دارن عین بچه کوچولو ها می شن ولی از اون روز این حرف بهم ثابت شد.ستاره بالش رو از سرم برداشت و گفت:

    _منصرف شدم افشین،تو هنوز خیلی بچه ای!

    عین برق از جام پریدم.

    _نه،من بچه نیستم،فقط یه کمی خواب آلود بودم،ببین،حالا سر حالم.

    لبند شد و همون طور که بالش توی بغلش بود به سمت در می رفت با خنده گفت:

    _متاسفم،دیگه امکان نداره،راه برگشت نداری.

    بعد بالش رو به طرفم برتاب کرد وهمون طور خندید و رفت.از همون جا زندگی شیرین من شروع شد.ستاره حسابی منو سر ذوق آورده بود.توی راه خیلی خندیدیم،اصلا نفهمیدم کی رسیدیم تهران؟!اول مهرداد رو رسوندم و بهد آقای حکمت و ستاره رو.خیلی اصرار کردن که برم بالا ولی می خواستم زودتر با پدر صحبت کنم و نتیجه معلوم بشه.ستاره تاکید کرده بود که اگه خونواده ام سر سوزنی مخالف باشن با من ازدواج نمی کنه.راستش یه کمی از جانب پدر نگران بودم.وقتی رسیدم خونه رویا بود.

    _سلام افشین جان،خوش گذشت؟

    _عالی بود!خیلی خوش گذشت،جای همه تون خالی بود،پدر خونه اس؟

    _نه،تو چرا این قدر خوشحالی؟

    _چیزی نیست،پدر کی میاد خونه؟

    _نمی دونم وا...،شاید اصلا امشب نیاد خونه،چی شده؟خب به من بگو.

    _هیچی رویا جون،بعدا همه چیز رو می فهمید.

    صورت گیج و متعجب رویا رو بوسیدم و رفتم توی اتاقم،لباس هام و سریع جابه جا کردم و رفتم زیر دوش،انگار داشتم خواب می دیدم،تمام اتفاقهای شب گذشته از جلوی چشمام رژه میرفتن،من ایستاده بودم و از افکارم سان می دیدم.انقلابی که در درونم بود قابل وصف نیست،هر جوری می خوام برات بنویسم راضیم نمی کنه.این جوری بگم که از شدت هیجان و گیج بازی دو بار توی وانحموم لیز خوردم و افتادم.وقتی می خواستم مسواک بزنم اون قدر حواسم پرت بود که به جای خمیر دندون با کف ریش مسواک زدم،حتما حالا درک می کنی که چه حالی داشتم!حدودا ساعت یازده و نیم شب بود که پدر اومد خونه.من داشتم توی جیاط قدم می زدم و انتظارش رو می کشیدم.
    _سلام پدر،خسته نباشید،من در پارکینگ رو می بندم.

    رفتم در پارکینگ و بستم و به حالت دو خودم رو بهپدر که بی توجه به داشت میرفت توی خونه رسوندم.

    _پدر،مشب فرصت دارید تا یه کمی باهاتون حرف بزنم؟

    _درباره؟

    _همین طوری نمی تونم بگم،یه کمی مقدمه لازم داره.

    _بسیار خب،نیم ساعت دیگه توی کتابخونه منتظرتم.خیلی کار دارم.نیم ساعته حرفت رو باید تموم کنی.

    _بله پدر.

    پدر رفت و من از پشت نگاهش کردم،مثل همیشه عصا قورت داده و سیخ راه می رفت.با قدم های محکم و استوار،انگار که به زمین زیر پاش هم فخر می فروخت.طوری برای من فرصت تعیین کرده بودکهانگار ارباب رجوعم.خودم رو از این افکار بی سرو ته بیرون کشیدم.بالاخره هر چی که بود پدرم بود و احترامش واجب،نمی تونستم بدون اجازه اون ازدواج کنم،درسته که ستاره رو به حد پرستش دوست داشتم ولی اگه پدرم مخالفت می کرد باهاش ازدواج نمی کردم،نهایت سعی خودم رو می کردم که راضی بشه.

    توی اون نیم ساعت تمام حرف هایی که باید به پدر بزنم مرور کردم.چه جوری حرف بزنم؟از کجا شروع کنم؟به کجا ختم کنم؟گرچه صحبت با پدر هیچ موقع روی برنامه پیش نمی رفت گاهی وقتا سوال هایی می کرد که هیچ موقع به مغزم خطور نمی کرد.درنتیجه نقشه کشیدن بی فایده بود،باید خودم رو برای هر سوالی آماده می کردم.وقتی که رفتم توی کتابخونه پدر هنوز نیومده بود.روی مبل نشستم و منتظرش شدم.ده دقیقه بعد اومد،از جام بلند شدم.

    _بشین و شروع کن.

    نشستم،پدر روبروم روی راحتی نشست و پیپش رو روشن کردفمثل همیشه یک پاش رو انداخته بود روی پای دیگه شو یکی از ابروهاشو داده بود بالا،این حالت پدر منو یاد زمانی می نداخت که کارنامه ام رو با ترس و لرز بهش نشون می دادم.دوباره همون استرس افتاد به جونم.سعی کردم به حالتش توجه نکنم و محکم،مثل یه مرد حرفم رو بزنم.

    _پدر من قصد ازدواج دارم،خواستم از شما اجازه بگیرم.

    _پس بالاخره راضی شدی،رویا یه چیزایی بهم گفته بود،دختر خوبیه،خانواده خوبی هم داره،یک بار دیدمش،دختر فهمیده ای به نظر می رسه،من حرفی ندارم.

    _شما دارید در مورد کی صحبتمی کنید؟

    _لادن.

    _لادن؟نه پدر،من نمی خوام با اون ازدواج کنم.

    پدر پک عمیقی به پیپش زد و گفت:

    _خب،ادامه بده.

    _می دونید پدر،از همکلاسی های دانشگاهمه،اسمش ستاره اس،با پدربزرگش زندگی می کنه،پدر و مادرش سال ها قبل فوت کردن،دختر خوبیه،همه توی انشگاه به پاکی نجابت قبولش دارن.

    _من به همه کاری ندارم،باید خودم بشناسمش،پدربزرگش چه کاره اس؟وضعشون چطوره؟

    _اوضاع مادیشون معمولیه،پدربزرگش قبلا دبیر بوده ولی حالا حسابداره،سنش خیلی زیاده،تقریبا هفتاد سه،چهار ساله اس.خیلی مرد با شخصیتیه.

    پدر باز دو،سه تا پک عمیق به پیپش زد و گفت:

    _اسم و فامیل و آدرسش رو برام بنویس.

    بلند شدم و از روی میز یه تیکه کاغذ برداشتم و مشخصات ستاره رو نوشتم.هنوز یه نکته همه دیگه باقی مونده بود که باید بهش می گفتم.

    _پدر هنوز یه چیزی مونده.

    _چی؟

    _ستاره دو سال پیش یه بار نامزد کرده ولی بهم خورده.

    مجبور بودم بگم،اگه خودش بعدا می فهمید ممکن بود خیال کنه من از جریان بی خبرم.اون موقع هر چی قسم و آیه می آوردم باور نمی کرد،پدر چند دقیقه ای سکوت کرد،من هم همین طور ایستاده بودم و نگاهش می کردم.

    _دو روز دیگه نتیجه رو اعلام می کنم.

    ان تکیه کلام پدره،همیشه برای کارهایی که براش ارزش قاول می شد فرصت می خواست،خوشحال شدم،حتما می خواست توی اون دو روز ته و توی قضیه رو در بیاره.ازش تشکر کردم و رفتم توی اتاقم.با ستاره تماس گرفتم و جریان رو براش تعریف کردم.

    دو روز پرالتهابی بود ولی زود گذشت.من و ستاره خیلی دلواپس بودیم ستاره می گفت من مطمئنم پدرت با ازدواج ما مخالفه به خاطر اینکه من یه بار نامزد کردم،ولی من مطمئن بودم که موافقه.می دونستم کهحتما بعداز دو روز پدر منو احضار می کنه که تا جواب بده.مغزش عین کامپیوتر کار می کنه،هیچ چیزی رو فراموش نمی کنه،چه برسه به این موضوع خیلی مهم!اون روز پدر زودتر از همیشه اومد خونه و رویا رو فرستاد دنبالم،به جفتمون گفته بود که پیشش بمونیم.فکر می کردم می خواد خصوصی باهام صحبت کنه ولی به رویاگفت که وجودش لازمه.پنج،شش دقیقه توی سکوت گذشت،پدر همیشه عادت داره قبل از حرف زدن کاملا جمله هاش رو مزه مزه کنه.اون قدر لفت می ده که آدم رو عصبی می کنه،خصوصا وقتی برات مهم باشه که زودتربفهمی توی مغزش چی می گذره.پدر طرف صحبتش رویا بود.

    _دو روز پیش افشین درباره دختری صحبت کرد که تمایل داره باهاش ازدواج کنه،اون دختر،برخلاف انتظار منو تو لادن نیست.یه دختر ساده،از یه خونواده متوسط،یه بار نامزد کرده که به خاطر مسائل پیش پا افتاده نامزدیش بهم خورده.یکی،دو ماهی توی آسایشگاه بستری بوده.با پدربزرگش زندگی می کنه.پدربزرگش مرد بسیار با شخصیت و محترمیه،منتها پسرش که پدر اون دختر باشه به جرم قتل زنش اعدام شده.اون دختر که اسمش ستاره اس برخلاف پدرش دختری ساکت و آرومه،خیلی هم درس خونه،تا حالا توی دانشگاه مشکلی پیش نیاورده و به قول معروف پرونده اش سفیده.تا این جا که برام خیلی جالب بود،پدرم تمام جیک و بوک زندگی ستاره رو کشیده بود بیرون.اون قدر آدم دور وبرش ریختن که راحت می تونه در عرض یکی،دو روز شجرنامه یارو رو پیدا کنه و از تمام زندگیش سر در بیاره.

    _نظر توچیه رویا؟

    رویاجون از زندگی پراز دست انداز ستاره شوکه شده بود و هاج وواج پدر رو نگاه می کرد.بعداز چند ثانیه گفت:

    _نمی دونم وا..،من که ندیدمش هر چی شما بگی.

    پدرم چند لحظه متفکرانه به نقطه ای خیره شدوبعد مستقیم توی چشمام نگاه کردو گفت:

    _از نظر من این زندگی مشکل سازه.

    باناباوری گفتم:

    _چرا؟

    پدرم حالت مهربونی به خودش گرفت و نصیحت وار گفت:

    _ببین پسرم،پدر این دختر حتما یه مشکل روحی داشتهکه زنش رو کشته،یه آدم سالم که یه همچین کاری نمی کنه،خود دختره هم یه مدت آسایشگاه بستری بوده،تو می دونی؟

    _بله پدر،من می دونم که بستری بوده،هنوز هم آرامبخش مصرف می کنه.

    _دیگه بدتر،تو چه جوری دختری رو که آرامش روحی نداره برای آینده ات درنظر گرفتی؟اون جوری که من شنیدم بیماریش ساده نیست.بهتره بیشتر بشناسیش،من دختره رو دیدم،البته دورادور،دختر قشنگیه،ولی مگه همه چی به خوشگلیه؟قبول دارم که دختر خوبیه چون هیچ کس ازش چیز بدی ندیده،همه ازش تعریف کردن ولی با مشکل روحیش می خوای چی کار کنی؟

    _به خدا پدر من خوب می شناسمش،همه فکرام رو کردم.من با دکترش کامل صحبت کردم،ستاره فقط به یه مدت آرامش احتیاج داره،مشکلش اصلا عمیق نیست.وقتی نامزدش ولش کرد از نظر روحی بهم ریخت یه مدت وقت لازم داره که مثل گذشته بشه.فقط همین.

    پدر دوباره سکوت کرد.بعداز چند دقیقه سرش رو تکون دادو گفت:

    _بسیار خب،بهتره اول یه مدت نامزد باشید،البته قبلش کاملا فکرات و بکن،اگه به نتیجه مثبتی رسیدی قرار بذار تا برای خواستگاری بریم.

    _خودمون هم تصمیم داشتیم یه مدت نامزد بمونیم،به هر حال ازتون ممنونم.

    بلند شدم و صورت رویا و پدر روبوسیدم.پدرم از روبوسی متنفره،اون روز هم با اکراه بئون هیچ حرکتی موند تا ببوسمش،اخلاق های خاصی داره،خیلی خوشحال بودم که موافقت کرده،تا اتاقم پرواز کردم و بلا فاصله با ستاره تماس گرفتم.

    _الو؟

    _سلام افشین،چی شد؟پدرت اومد؟صحبت کردین؟

    _سلام به همسر عزیزم،قرار خواستگاری رو کی بذاریم؟

    ستاره جیغی از خوشحالی کشید:

    _راضی شد؟

    _مگه می شه کسی در مقابل تو مخالفت کنه؟

    _خیلی خوشحالم افشین،حالا کی میاید؟

    _هر موقه شما امر بفرمایید.

    _امروز چند شنبه اس؟

    _دوشنبه.

    _پنچ شنبه خوبه،نه،جمعه بعداز ظهر،من و پدر منتظریم،راستی فکر می کنی چند نفر باشین؟

    _فکر می کنم من و پدر و رویاجون،شاید عمه فخری و عمو جمشید هم باشن،نمی دونم،اصلا به من چه که کی میاد؟من فقط دارم به تو فکر می کنم،تو که هستی؟!

    _دیوونه مگه می شه که من نباشم؟

    _دوست داری انگشتری که برات می خرم چه شکلی باشه؟

    _فرقی نداره،مهم اینه که به سلیقه تو خریداری بشه،زیاد گنده نباشه،دوست ندارم.

    _چشم،فردا برات یه حلقه رویایی می خرم.

    تلفن رو که قطع کردم دوباره رفتم پایین،پدر و رویاجون نشسته بودن و صحبت می کردن،هردو با دیدن من سکوت کردن.

    _جمعه بعداز ظهر هم خواسگاریه هم بله برون.

    رویاجون خندیدو گفت:

    _چقدر زود!تا فردا طاقت نیاوردی؟

    پدر خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:

    _تصمیمت رو گرفتی،ولی بدون فکر،مطوئنی که اشتباه نمی کنی؟

    _بله پدر.

    _بسیار خب،فردا بعداز ظهر با رویا جون بریدوخرید کنید.

    روز بعد با رویا رفتیم و انگشتر خریدم.رویا هم براش یه قواره پارچه گرفت و یه گردنبند.همون طوری که خرید می کرد چشماش پراز اشک می شد.

    جمعه بعداز ظهر سه تایی همراه عمه فخری که چهار،پنچ سال از پدرم پدرم بزرگتر بود رفتیم خواسگاری،یه دستهگل خیلی قشنگ و یه جعبه شیرینی هم خریدیم.یکی از بهترین کت و شلوارهام رو پوشیدم،کفش هام رو با واکس خاصی واکس زدم واز پدر خواستم که یقه کروات کلفتی برام بزنه.

    روز خواستگاری روز عجیبیه،با این که می دونستم جواب مثبت می یرم دلهره عجیبی داشتم.رویا ج.ن می گفت این حالت طبیعیه.می گفت،همه آدما روز خواستگاری نگران و دلواپس هستم چون یه مرحله بزرگ توی زندگی هر کسی همین روزه.

    ستاره کت و دامن خیلی شیکی پوشیده بود که زیباییش رو چند برابر کرده بود،موهاش رو دورش ریخته بودو آرایش ملایمی داشت.رویا جون خیلی ستاره رو پسندید.همه چیز خیلی خوب پیش رفت و قرار ازدواج گذاشته شد.بدون کوچکترین مشکل.قرار شد بعداز پایان دانشگاه عروسی کنیم،آقای حکمت همون روز با یکی از دوستاش تماس گرفت که بیاد وصیغه یک ساله برامون بخونه،تا هم رفت و آمدامون قانونی باشه تا هم بتونیم بیشتر هم دیگه رو بشناسیم.بعداز تمام شدن صیغه اگه هنوز موافق ازدواج بودیم مدتش رو تمدید می کنیم تا پایان درسمون.

    تا دوست آقای حکمت برسه با مهرداد تماس گرفتم که بیاد،اونم خیلی خوشحال خودش رو رسوند.وقتی همه چیز تموم شد،پدرم همه رو به صرف شام دعوت کرد به من و ستاره هم گفت که اگه دوست داشته باشیم می تونیم خلوت کنیم و با هم بیرون بریم.من و ستاره هم از خدا خواسته رفتیم بیرون،آقای حکمت موافقت کرد که ستاره اون شب پیش من بمونه،من و ستاره رفتیم تا اولین شب پیوند مشترکمون رو جشن بگیریم،گوشه دنج تریا کلبه بهترین پیشنهاد بود که از طرف ستاره داده شد.غذا رو سفارش دادیم و گرم صحبت شدیم.

    _دو هفته وقت داری که حسابی خودتو برای جشن نامزدی مون آماده کنی.

    _دلهره دارم،فکر می کنی همه چی خوب پیش بره؟

    _مطوئن باش،اون قدر زود می گذره که خودت هم نمی فهمی،چشم به هم بزنی می بینی درسمون تموم شده و باید خودت رو برای عروسی آماده کنی.

    _اوه،کو تا سال دیگه،کی مرده،کی زنده؟

    _تو زنده،ولی من مرده عشق تو.

    ستاره خندید.

    _تو کی می خوای دست از این حرفا برداری؟

    _هیچ وقت،تا زمانی که نفس می کشم و عشق تو توی قلبمه این حرفا ادامه داره.

    _اگه عشقم از قلبت بره بیرون چی؟

    _همچین چیزی امکان نداره،تا زمانی که وجود پرشور و محبت تو رو در کنارم احساس می کنم عشق تو از قلبم بیرون نمی ره.

    ستاره یکهو جدی شد و با اخم بیرون رو نگاه کرد.

    _چی شد؟قرص هات رو خوردی؟

    _نه،مگه نگفتی خوب شدم؟

    _چرا،ولی مگه نشنیدی دکترت گفت باید درمانت رو جدی بگیری؟

    _من دیوونه نیستم افشین.

    _می دونم عزیزم،می دونم.

    دست هاش رو گرفتم و بوسیدم.

    _به هیچی فکر نکن ستاره،فقط به این فکر کن که از امروز من و تو مال همدیگه ایم.

    دست هاش رو از دستم بیرون کشید.

    _من مال هیچ کس نیستم افشین،قبلا هم گفته بودم،من دوستت دارم افشین ولی به تو اختصاص ندارم.

    _باشه،هر چی تو بگی،حالا بخند،نذار این روز قشنگ خراب بشه.

    هر دو به هم لبخند زدیم و مشغول خوردن شام شدیم.وقتی رسیدیم خونه هنوز هیچکس نیومده بود.

    از ماشین پیاده شدیم.علی آقا اومد طرفمون.نرگس هم پشتش دوید،کلی بهمون تبریک گفتن و ما رو تا جلوی در بدرقه کردن و رفتن.در ورودی رو باز کردم و برگشتم سمت ستاره، روی پله های طویل ورودی ایستاده بودو باغ رو تماشا می کرد.چراغ هایی که با فاصله کم توی باغ روشن بود اونجا رو واقا تماشایی کرده بود.

    _نمیایی تو؟

    ستاره برگشت طرف من و وارد خونه شد.تمام خونه رو بهش نشون دادم،خودش ازم خواست.وقتی رسیدیم جلوی اتاق من گفتم:

    _اینجا هم اتاق ماست.

    در اتاق رو باز کردم،ستاره نگاهی توی اتاق انداخت و گفت:

    _اتاق تو اندازه کل خونه ماست.خونه تون خیلی قشنگه افشین،فکرش رو هم نمی کردم،نامادریت واقعا با سلیقه اس.

    _آره،ولی نه به باسلیقگی تو،خریدن وسایل گرون قیمت و قشنگ که کاری نداره،مهم اینه که با کمترین هزینه بهترین تزئینات رو به وجود بیاری،مثل کاری که تو توی خونه تون کردی.حالا نمی خوای بیای تو؟

    ستاره با قدم هایی رلزان اومد توی اتاق،در رو بستم و بغلش کردم.

    _اتاق قشنگی داری؟

    _اتاق قشنگی داریم.وای نمی دونی ستاره چقدر برای این لحظه که بتونم بغلت کنم انتظارکشیدم!

    تمام صورتش رو غرق بوسه کردم.موهاش رو نوازش کردم و بوی تنش رو با تمام وجود استشمام کردم.

    _من هیچ وقت به بهروز اجازه این کارا رو نمی دادم نمی دونم چرا در مقابل تو سکوت کردم.

    _چون من با بهروز فرق دارم.

    _امیدوارم.

    عشق ما به حقیقت رسیده بود،عشقی که سال ها بود در حسرتش سوخته بودم،لحظاتی که سالها بود انتظارش رو کشیده بودم و حرف هایی که آرزوم بود از دهن ستاره بشنوم،همه اش حقیقی بود،گاهی وقتا فکر می کنم تمام اینا رو خواب دیدم ولی تمام اون روز واقعی بود.

    صبح دوتایی رفتیم پایین که صبحونه بخوریم.رویاجون پشت میز ناهارخوری نشسته بود،وقتی مارو دید جیغی از خوشحالی کشیدوصورت هامون رو بوسید.

    _بالاخره بیدار شدین؟دیشب وقتی اومدیم ماشینت رو دیدم فهمیدم که زودتر از ما رسیدید.هوشنگ خیلی دوست داشت قبل از این که بره کارخونه شما رو ببینه ولی شماها خواب بودید.ستاره جون دوست داشتم وقتی برای اولین بار میای این جا خودم ازت استقبال کنم.

    ستاره لبخندی زد و گفت:

    _ایرادی نداره،افشین به جای شما این کارو کرد.

    هر سه خندیدیم و دور هم صبحونه مفصلی خوردیم،بعدش یه کمی توی باغ قدم زدیم و من ستاره رو بردم خونه شون.نمی تونستیم زیاد پیش هم بمونیم،آقای حکمت همون طور که گفته بود ناراحتی قلبی داشت و نباید توی خونه تنها می موند.دو هفته عین برق و باد گذشت،توی اون دو هفته من و ستاره بدجوری در گیر آماده کردن مراسم نامزدی بودیم.

    اون شب یکی از بهترین روزای زندگیمون بود،ستاره پیرهن صورتی کم رنگی پوشیده بودو موهاش رو خیلی زیبا پشت سرش جمع کرده بود،یه حلقه گل ظریف هم بسته بود به بازوش،واقعا دیدنی شده بود.هنوز عکس های اون شب رو دارم،نمی تونم بگم از دیدنشون چه حالی بهم دست می ده.یه احساس گنگ پیدا می کنم بین هستی و فنا،که بندبند وجودم و به آتیش می کشونه و نابودم می کنه.

    جشن نامزدی رو توی خونه ما گرفتیم.ستاره پدربزرگش مهمون زیادی نداشتن ولی رویاجون تقریبا تمام فامیل و دوستاش رو دعوت کرده بود.اون شبلادن هم دعوت بود،خیلی سرحالو خوشحال به نظر می رسید یا شاید این طوری نشون می داد!وقتی ستاره رو عده ای از خانوما بردن توی جمع خودشون لادن اومد پیش من.

    _امیدوارم خوشبخت بشید.

    _ممنونم.

    _فکر نمی کردم از ستاره خوشت بیاد،رفتارت چیزی نشون نمی داد.

    _قرار نبود شیپور دستم بگیرم و اعلام کنم.

    _می دونی افشین،شاید درست نباشه که شب نامزدیت اینو بهت بگم ولی تو و ستاره اصلا بهم می خورید.

    _چرا؟

    _خب از نظر ظاهری فکر کنم با هم خیلی فرق دارید.

    _یعنی قیافه،حتما من زشتم،چون ستاره مثل ستاره ها زیبا و قشنگه.

    _نه،منظورم خوشگلی نیست،منظورم خونواده اس،اونا خیلی از شما پایین ترن.

    _این اصلا برای من مهم نیست لادن.مگه ما چی بودیم؟یا چی هستیم؟همه مون از یه جا اومدیم و به یه جا هم می ریم.من،ستاره رو خیلی دوست دارم،نگاهش کن!ببین چقدر رویایی و دلفریبه!لادن به سمت نگاه من چرخید و همون طور که ستاره رو که از خوشحالی توی پوستش نمی گنجید بین چندتا خانوم و آقا می خندید نگاه می کرد گفت:

    _معذرت می خوام افشین ولی من اصلا احساس خوبی ندارم،امیدوارم که چیزی نباشه،شاید به خاطر اینه که مدتی ازت خوشم می اومد دچار این احساس شدم،در هر صورت امیدوارم زندگی خوبی داشته باشین.

    حرف های لادن اصلا برام مهم نبود،نمی خواستم به خاطر احساس اون،شب قشنگم رو خراب کنم.یکی دوساعت از نیمه شب گذشته بود که من و ستاره از جمع مهمونا که هنوز مهمونی رو ترک نکرده بودن جدا شدیم و رفتیم تا مهرداد رو برسونیم.بردن مهرداد بهونه بود،در اصل می خواستیم یکی دو ساعتی دوتایی توی شهر بچرخیم،اون شب موقع برگشت ستاره گفت:

    _افشین،لادن از تو خوشش میاد،نه؟

    _چطور مگه؟

    _آخه امشب مثل همیشه سر حال نبود،زیاد با کسی شوخی نمی کرد،منتظر فرصت بود تا من و تو از هم جدا بشیم و بیاد با تو خلوت کنه،وقتی رویاجون من و برد پیش دوستاش به تو چی می گفت؟

    _هیچی،فقط تبریک گفت،بعدش هم یه ذره راجع به زندگی مشترک متلک پروند.

    _همین؟

    _همین،تو از چیزی ناراحت شدی؟

    _اگه ازت یه چیزی بخوام قبول می کنی؟

    _حتما.

    _دوست ندارم دیگه با لادن شوخی کنی،راستش امروز بهش خیلی حسودیم شد.

    _من و تو زن و شوهریم،توی ذهن من فقط توی،چه لزومی داره که به لادن حسودی کنی؟اون فقط دوست منه،مثل مهرداد،ولی اگه تو این جوری می خوای من حرفی ندارم.

    ستاره خندید.

    افشین_فکر نمی کردم به این راحتی قبول کنی.

    ستاره_وقتی تو به خواسته های من توجه می کنی چرا من نباید به خواسته های کوچولوی تو توجه کنم؟

    افشین_میای دوتایی بریم شمال؟

    ستاره_اتفاقا فکر خوبیه،کی بریم؟

    افشین_مثلا پس فردا،چطوره؟آخا من می خوام به رویاجون کمک کنم که تا بساط امشب رو جمع کنیم.

    ستاره_علی و نرگس بهش کمک می کنن.

    افشین_ولی این مهمونی من و تو بوده،دلم نمی خواد رویا رو با یه خلوار کار ول کنم و برم مسافرت.این جوری عذاب وجدان می گیرم.

    ستاره_هرجوری راحتی،منم بهتون کمک می کنم. پس فردا می ریم شمال؟

    _آره عزیزم،می ریم.پدرجون رو می سپارم دست مهرداد که هر روز بهش سر بزنه،ماشین رو براش میذارم،خودمون هم با ماشین رویا می ریم.این جوری برای مهرداد هم مشکلی پیش نمی یاد.

    _مرسی افشین،تو واقعاخوبی!

    _تو هم خوبی ستاره کوچولوی من.

    دوروز بعد من و ستاره رفتیم شمال،سه روز اول خیلی خوب گذشت،تا این که یه شب من و ستاره رفته بودیم رستوران نیم ساعتی نگذشته بود که یکهو ستاره با حالتی عصبی برگشت به میز پشتی نگاه کرد.سه تا دختر جوون نشته بودن دور یک میز و قلیون می کشیدن،ستاره با عصبانیت بهشون گفت:

    _دنبال چی می گردین؟

    دخترا یه لحظه متحیر به ستاره نگاه کردن،من از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم،اصلا نمی فهمیدم ستاره داره چی کار می کنه.ما داشتیم می گفتیم و می خندیدیم که یکهو منقلب شد.اون دختر یکی،دوبار یه اطرافش نگاه کرد و خیلی معدبانه گفت:

    _معذرت می خوام خانوم،شما با ما هستید؟

    ستاره یکهو از جاش بلند شد و فریاد کشید:

    _کثافت های هرجایی،این شوهر منه،برین دنبال یکی دیگه بگردین،شنیدین چی گفتم؟

    تمام رستوران به ما نگاه می کردن،قبل از این که اون دخترا بخوان جوابی به ستاره بدن بلند شدم و دست ستاره رو گرفتم و همون جوری که می بردمش بیرون از اونا عذرخواهی کردم.وقتی نشستیم توی ماشین،اون قدر عصبانی بودم که تمام حرصم رو روی پدال گاز خالی کردم،ستاره هم با خشم به روبرو خیره شده بود.با عصبانیت گفتم:

    _خودت فهمیدی چی کار کردی ستاره؟

    _داشتن با چشماشون ریز ریزت می کردن،کور بودی؟ندیدی؟

    _چی می گی ستاره؟تو که پشتت به اونا بود،از کجا فهمی دی که دارن منو نگاه می کنن؟

    _فکر کردی من خرم؟تو رو که دیدم،بدت نیومده بود،دوست داشتی من نبودم تا می رفتی پشت میز اونا می نشستی.

    _تو واسه خودت می بری و می دوزی؟من به خاطر تو دو سال به هیچ دختری نگاه نکردم،فقط به امید این که یه روز به تو برسم،حالا که با بدبختی بهت رسیدم چشمام هرز بره؟اون هم جلوی تو؟

    _آها،خوب خودت رو لو دادی،پس وقتی من نباشم از این غلطا می کنی؟

    _ستاره تو متوجه می شی که چی می گی؟این چه طرز حرف زدنه؟من که همیشه با توام،کسی که پاش کج بره صبح تا شب پیش زنش نمی مونه،من یه لحظه با تو بودن رو به دنیا ترجیح می دم،چطور می تونم تو رو که با سختی به دست آوردم اذیت کنم؟یا خلاف عشقم عمل کنم؟

    _همه تون همینطورید،هر موقع یه غلطی می کنید می خواید با این حرف های عاشقونه طرفتون رو خر کنید،یه مشت حیوون که لایق هیچی نیستن.

    اون قدر عصبی شدم که کم مونده بود توی گوشش بزنم،چطور می تونست درباره من این فکر رو بکنه؟منی که با تمام وجودم ستاره رو دوست داشتم،بهش عشق می ورزیدم،حاضر بودم به خاطرش تمام زندگیم رو بدم،نه،حق من نبود که این حرف ها رو بشنوم.تا خونه دیگه یه کلمه هم باهاش حرف نزدم.وقتی رسیدیم پیاده شدم و محکم در ماشین رو بستم،منتظر ستاره نموندم و رفتم توی ویلا،یکراست رفتم زیر دوش،یک ساعت طول کشید تا یه کمی آروم بشم.رفتم توی اتاق خواب،ستاره توی پذیرایی بود.نشسته بودو پاهاش رو به شدت تکون می داد.وقتی از هال طبقه دوم رد می شدم دیدمش ولی اصلا بهش توجهی نکردم و رفتم توی اتاق خواب روی تخت دراز کشیدم و سیگار روشن کردم،سیگار پشت سیگار،دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار،ستاره اومدو دراز کشید.سیگارم رو خاموش کردم و کلید چراغ خواب رو زدم،همه جا تاریک شد.من و ستاره در انتهایی ترین قسمت تخت خوابیدیم،خیلی دور از هم.اعصابم بهم ریخته بود،نمی تونستم جایی که ستاره هست باشم و نوازشش نکنم،دلم داشت از توی سینه ام کنده می شد،پیش خودم گفتم اون مریضه،هنوز کاملا خوب نشده،به خاطر حماقتی که بهروز کرده مجبورم تحمل کنم،ستاره الان به همه چی بدبینه ولی اینجوری که نمی شه،اگه هر جایی بخواد سرو صداراه بندازه و آبروریزی کنه که نمی شه.

    بوی عطرش توی اتاق پیچیده بود و داشت دیوونه ام می کرد.برگشتم طرفش و بغلش کردم.دستامو کشیدم روی موهاش،روی صورتش،دیدم صورتش خیسه،با زحمت زیاد برگردوندمش سمت خودم،هنوز خیلی خشن بود،چند دقیقه ای صبر کردم تا گریه کنه و آروم بشه،فقط آهسته اشکاشو پاک می کردم.

    _ستاره من،گریه نکن کوچولو،باور کن من به اون دخترا نگاه نمی کردم،توی چشمای من فقط تویی،چه جوری می تونم یکی دیگه رو جایگزین زن ناز و خوشگلم بکنم؟تو همه زتدگی منی،تو رو خدا گریه نکن،می خوای منو بکشی؟طاقت دیدن اشکات و ندارم،منو ببخش،هر کاری بخوای می کنم،نمی خوام هیچی قلب مهربونت روبه درد بیاره،تو فقط به من بگو چی کار کنم؟هیچ جا نرم؛چشم.با هیچ کس حرف نزنم؛چشم.تو فقط بخند،باور کن تمام وجودم مال توئه،فقط مال تو.

    ستاره آروم ولی با گریه گفت:

    _من می ترسم افشین،می ترسم که تو رو از دست بدم،به خاطر همین یکهو دیوونه می شم،به خدا امروز قرص هامو خوردم،خودت که دیدی،ولی نمی دونم چرا یکهو خون جلوی چشمام و گرفت،توی زندگیم هر کسی رو که دوست داشتم از دست دادم،مادرم،پدرم،بهروز،نمی خوام تو رو هم از دست بدم.تو با همه شون فرق داری،دروغ گفتم که تو یوونی،فقط خواستم حرصت رو دربیارم،تو ماهی افشین،همیشه می خوام پیشم بمونی.می خوام تنهام نذاری،می ترسم که یکی پیدا بشه تو رو ازم بگیره.

    _عشق وقتی خالص باشه ترس نداره،وقتی توی عشقت ناخالصی داشته باشی باید بترسی،دلت رو صاف کن،صدبار بهت گفتم یه بار دیگه هم می گم،توی زندگی......فقط تو.....فقط تو.

    اون شب هم با همه نارحتی هاش گذشت،از اون به بعد سعی میکردم بهخاطر ستاره بیشتر مواظب رفتارم باشم حتی از حرف زدن با دخترای فامیل و آشنا هم دوری می کردم،خنده داره ولی ستاره حتی به رویا جون هم حسودی می کرد.وقتی رویا توی خونه تنها بود نمی تونستم پیشش بمونم،یا باید ستاره هم اونجا می بود یا مجبور بودم که برم پیشش.

    با شروع شدن ترم جدید وضع بدتر شد.هر روزی که کلاس داشتیم ستاره با من می اومد دانشگاه سر تمام کلاس ها با من بود،حتی بعضی وقتا کلاس خودشو کنسل می کرد که با من باشه،حتی یک سوال همنمی تونستم از همکلاسی های دخترم بپرسم.هر کدومشون می اومدن طرفم ستاره یه جوری برخورد می کرد که طرف در می رفت.کلی توی دانشگاه سوژه شده بودیم،همه کم کم عادت کردن ما رو همیشه با هم ببینن.دورادور شنیده بودم که بهم لقب زنذلیل داده بودن،ولی توجهی نکردم.برام اهمیت نداشت،اجازه دادم هر حرفی که می خوان پشت سرم بزنن،برام این موضوع اهمیت داشت که ستاره راضی باشه.یک روز که دم در دانشگاه منتظر بودم که کلاس ستاره تموم بشه،لادن رو دیدم.متاسفانه نمی تونستم از دستش فرار کنم.

    _سلام افشین،پس ستاره کو؟

    _سلام،الان دیگه باید کلاسش تموم بشه.

    _دیدی گفتم افشین خان؟دیدی گفتم احساس بدی دارم؟می بینی چه جوری تو رو اسیرخودش کرده؟تو حتی جرات نمی کنی یه کلمه با من حرف بزنی،نه تنها با من ،با هیچ کس،ببین با خودت چی کار کردی.تمام بچه ها پشت سرت حرف می زنن هیچ کس از تو این انتظار رو نداشت.

    _من فقط به خاطر خودم زندگی می کنم نه به خاطر مردم،هر چی می گن،بگن.همه تون می دونین که ستاره توی زندگیش یه شکست داشته،این رفتاراش هم کاملا طبیعیه،کم کم خوب می شه،من از این وضعیت راضیم.

    _دروغ می گی،چه جوری می شه دست و پای یک نفر رو زنجیرکن و راضی باشه؟

    _ببین لادن،من زنم رو دوست دارم،هر کاری که بخواد به خاطرش می کنم،من واقعا ناراحت نیستم که به خاطر ستاره مجبورم توی رابطه با دخترا بیشتر مراعات کنم.

    _خودت داری می گی به خاطر ستاره مجبورم،اگه با علاقه این کارو می کنی پس دیگه اجبار چه معنی می ده؟

    _تو داری من و سین جیم می کنی؟

    _درسته،به من ربطی تداره،فقط خواستم که بهت بگم که اشتباه نمی کردم.

    لادن این و گفت و رفت.حق داشت،اگه با علاقه به حرف ستاره گوش می کردم دیگه به همه نمی گفتم مجبورم.لادن دوست خوبی بود،دوست داشتم مثل گذشته باهاش شوخی کنم و بگیم و بخندیم،دوست داشتم من و ستاره و لادن و مهرداد چهار تایی بریم بیرون،لادن و ستاره دوست های خوبی برای هم باشن ولی حیف که هیچ کدوم از این خواسته ها عملی نمی شد.

  10. کاربر روبرو از پست مفید اشرف سپاس کرده است .


  11. #8

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    با نزدیک شدن امتحانات من و ستاره کمتر فرصت داشتیم به همدیگه برسیم،بیشتر مشغول درس هامون بودیم،هرچی جلوتر می رفتیم درس ها سنگین تر می شد.ستاره استعداد خیلی خوبی داشت،خیلی بهتر از من درس ها رو می فهمید،مهرداد و ستاره کمک خیلی خوبی برای من بودن،اکثرا سه تایی می نشستیم و درس می خوندیم چون بیشتر واحدهامون مثل هم بود.مهرداد هنوز توی رفت و آمد هاش به شدت مشکل داشت برای همین زیاد نمی تونست با ما باشه،خصوصا از زمانی که من ازدواج کرده بودم مهرداد رفت و آمدهاشو با من کمترکرده بود.پدرش اجازه نمی داد،نمی دونم چرا ولی حتما دلایل خاص خودش رو داشت.
    یه روز که با ستاره توی اتاق نشسته بودیم و درس می خوندیم احساس کردم ستاره یکی،دو ساعته که خیلی تو فکره،اصلا حواسش به درس نبود.گفتم:

    _از چیزی ناراحتی؟

    _نه،داشتم فکر می کردم.

    _به چی؟

    _تو فکر بهروز الان کجاس؟

    _بهروز؟نمی دونم،چی شد که یاد اون افتادی؟

    _دوست دارم بدونم بعدازبلایی که سر من آورد چه حالی داره؟ولی ازوقتی رفته هیچ خبری ازش ندارم.

    _دوست داری ازش خبری بشه؟

    _نه،ولی دوست داشتم سرخورده و پشیمون بشه،اما شنیدم زندگی خوبی داره،خیلی هم راضیه.

    _این تو رو ناراحت می کنه؟

    _آره،دلم می خواست بیادبه دست وپام بیفته،دوست داشتم بدونم که زجرمی کشه،همه درهابه روش بسته اس،ناتوانه،درمونده اس.

    _تو که سنگدل نبودی!زجر کشیدن اون چه چیزی به تو می ده؟غرورت رو ارضا می کنه؟اون هر آدمی که بوده وهرکاری که کرده گناهش گردن خودشه،تو باید فراموشش کنی،بذارزندگیش روکنه،چرا با فکر کردن به این که زندگی خوبی داره یا نداره ذهن خودت روخسته کنی؟هیچ کس توی دنیا نیست که تاوان اشتباهش رونده،اگه بهروزکاراشتباهی کرده باشه دیر یا زود جوابش رو می گیره.خدایی که توی وجود همه ماست سرپا عدالته،هیچ گناهی یا ثوابی بی جواب نمی مونه،تو فقط باید ازته دل آرزوکنی که بهروز یه روز متوجه اشتباهش بشه،همین،تو حالا خوشبختی،خودت همیشه می گی که خوشبختی،این برات کافی نیست؟

    _آره،من خوشبختم و این خوشبختی رو مدیون توام،همیشه رفتارهای تو روبا بهروزمقایسه می کنم،توی این مقایسه ها همیشه تو پیروز می شی،همیشه بهروز درمقابل تو توی ذهنم کم میاره.هیچ وقت نشده بود رفتاری که تو همون روز اول با چندتا از پسرای دانشگاه کردی از بهروز ببینم،اون به نگاه های هرز بعضی ازمردا بی اعتنا بود،حتی به متلک هاشون هم اعتنا نمی کرد.می گفت یه نگاه به طرف بنداز!ارزش نداره به خاطرش خونمون رو کثیف کنیم،ولی من مرد می خواستم،تکیه گاه می خواستم،نمی تونستم ببینم که مرد زندگیم در مقابل این نگاه ها حرف ها ساکت بشینه،امیدوارم حرف هام رو بفهمی،هیچ کدوم از کارایی که تو برای من می کنی بهروز نکرد،می دونم که به خاطر من خیلی سختی می کشی،ازت ممنونم.تو همه کارات قشنگه،حرف گوش کردن هات،مردونگیت،محبت هات.تو برای من همه چی رو کامل کردی،حق با توئه،مثل همیشه،من نباید آرزوی ناتوانی بهروز رو بکنم،مهم اینه که تو الان پیش منی و این برای من یعنی همه چی!

    توی تعطیلات ترم من و ستاره با رویاجون و آقای حکمت یک هفته به شیراز واصفهان رفتیم،خیلی خوش گذشت.تمام خستگی امتحان ها از تنم دراومد.من و ستاره روز به روز بیشتر به هم وابسته می شدیم.طاقت یه لحظه دوری از هم دیگه رو نداشتیم.همه یه جوری به رابطه مون نگاه می کردن،بعضی ها با دیده تحسین،بعضی ها با دیده حسرت،خوشبخت ترین مرد روی زمین بودم،محبتی که ستاره بهم می کرد مستم کرده بود.مثل دوتا پرنده کوچولو بودیم که فقط با وجود هم زنده ان.ستاره حالش خیلی بهتر شده بود.حساسیتش نسبت به من کمتر شده بود و کمتر به من گیر می داد.اعتمادش روز به روز بیشتر می شد و همه چی خیلی خوب پیش می رفت تا این که اون اتفاق افتاد.

    تقریبا دو ماه تا پایان سال سوم دانشگاه مونده بود،اون روز من وستاره از صبح تا غروب کلاس داشتیم.بعداز ظهر که ستاره رو جلوی خونه شون پیاده کردم و خودم رفتم خونه،هنوز نرسیده بودم که ستاره باهام تماس گرفت،زبونش بند اومده بود،نمی تونست درست صحبت کنه.

    _الو؟...الو؟....

    _افشین،بیا،بیا.

    _ستاره؟تویی؟چی شده؟چرا هراسونی؟

    _پدرجون...نفس نمی کشه،زود بیا.

    _خودت رو کنترل کن،زنگ بزن اورژانس،من خودمو می رسونم.مثل برق برگشتم.آمبولانس هنوز نیومده بود،ستاره اومده بود توی کوچه و بی امان فریاد می کشید.در خونه باز بود،دویدم بالا،یکی،دو تا از همسایه ها جمع شده بودن بالای سرآقای حکمت.با کمک هم سریع گذاشتیمش توی ماشین،دوتا از مردها هم سوار شدند،ستاره اون قدر جیغ می کشید که ترجیح دادم با خودم نبرمش.از خانوم ها همسایه که توی کوچه جمع شده بودند خواستم مواظبش باشن،آقای حکمت فوت کرده بود.عجله ما برای رسوندش به بیمارستان بی فایده بود.بیش از حد سنگین شده بود،خودشو خیس کرده بود،صورتش سیاه و کبود بود،بدنش کاملا سرد شده بود،ولی توی اون لحظه آدم همه اش فکر می کنه که ممکنه امیدی باشه.وقتی رسیدیم به سرعت بردیمش توی بیمارستان.پدرجون ستاره مرده بود.جنازه رو بردن سرد خونه تا فردا صبح دفنش کنن.وقتی برگشتم ستاره توی خونه بود.همسایه ها حسابی دورش رو گرفته بودن،نشسته بود وسط اتاق و به سرو صورتش می زد.می خواستم ببرمش خونه خودمون،نمی تونست اونجا بمونه،خصوصا با وضعیت روحی که داشت.وقتی بلندش کردم خودشو انداخت توی بغلم و بی امان گریه کرد.حالش خیلی بد بود فکر کردم بهتره ببرمش یه کلینیک تا بهش یه آرامبخش تزریق کنن،بعداز تزریق آرامبخش و خوردن مسکن های قوی نیم ساعتی توی کلینیک بستریش کردن،دیگه جیغ و داد نمی کرد ولی همون طوری اشک میریخت.

    _ستاره،خانوم آروم باش،دنیا که به آخر نرسیده،مگه با گریه تو اون خدا بیامرز زنده می شه؟

    _خدابیامرز،چقدر راحت می تونی این و به زبون بیاری!؟چقدر راحت می تونی با این قضیه کنار بیای!؟پدرجون تنها امید من بود،بهت گفته بودم اگه توریش بشه من می میریم،نگفته بودم؟

    _گفته بودی ولی مرگ حقه،من و تو هم دیگه رو داریم،پدرجون هم حتما از بابت تو خیالش راحته،من تکیه گاهت می شم ستاره،مثل پدرجون،خواهش می کنم آروم باش،دیگه کاری از دست من و تو ساخته نیست.

    قبل از اینکه ستاره رو ببرم خونه با رویا تماس گرفتم و جریان رو گفتم.وقتی رسیدیم خونه توی بغل رویا خیلی گریه کرد.اون شب خیلی به ستاره سخت گذشت،حتی پدر هم کاری از دستش برنیومد،ستاره برای پدر احترام خاصی قائل بود ولی بی توجه به دلگرمی های پدر همون طوری ضجه می زد و بلند بلند گریه می کرد.

    فردای اون روز من و مهرداد از صبح زود افتادیم دنبال کارهای کفن و دفن و مراسم خاکسپاری،پیرمرد بیچاره توی یک روز چندبار پشت سرهم سکته کرده بود وبالاخره دار فانی رو وداع گفت.دلم نمی خواد از اون روز تلخ زیاد تعریف کنم.ستاره تمام بهشت زهرا رو گذاشته بود روی سرش.حق داشت،از زمانی که یادش می اومد پدربزرگش تنها حامی زندگیش بود،به خاطر ستاره خودشو به آب و آتیش زده بود.

    وقتی مراسم تموم شد ستاره رو با مهرداد فرستادم خونه مون.مراسم توی خونه ما برگزار شد.خودم رفتم سر خاک مادرم،یک دل سیر گریه کردم.بغض گلومو فشار می داد.سرخاک آقای حکمت به خاطر ستاره خیلی خودمو کنترل کرده بودم،از خدا خواستم آرامش رو به لب محبوبم برگردونه،ستاره به خاطر بیماری که پشت سر گذاشته بود تحمل یه همچین دردی رو نداشت.

    تا روز سوم ماجرا همین طوری پیش رفت.تمام تلاش من و رویاجون برای آروم کردن ستاره بی نتیجه موند.ناچارا پیش دکترش رفتیم تا قرص های مسکن قوی تری براش بنویسه،همه مون نگران بودیم که بیماری ستاره شروع بشه ولی خوشبختانه بعداز چند روز وضعیت ستاره بهتر شد.مراسم هفتم توی خونه خود آقای حکمت برگزار شد،بعداز مراسم هر کاری کردم نتونستم ستاره رو با خودم از اونجا ببرم،در نتیجه مجبور شدم پیشش بمونم.

    روزای اول رفتار ستاره با من خیلی سرد بود ولی کم کم روحیه اش بهتر شدو به وضعیت جدیدش خو گرفت.درسته که بعضی وقتا ناخودآگاه گریه اش می گرفت و یا بعضی روزا جلوی عکس پدرجون گریه می کرد ولی دکترش می گفت که این حالت طبیعیه،یه کم طول می کشید تا از اون فشار روحی بیرون بیاد.تقریبا هر روز رویاجون و مهرداد می اومدن بهمون سر می زدن.دیدن اونا روحیه ستاره رو بهتر می کرد.ستاره اکثرا خونه بود یا من و رویا می بردیمش بیرون،کلاس هاشو نمی اومد،می گفت نمی تونم جو کلاس رو تحمل کنم.روزای اول اصلا نمی تونست وجودمن و کنار خودش تحمل کنه،منم زیاد بهش نزدیک نمی شدم،به مرور زمان رابطه مون به حالت اولیه برگشت.صبح ها با هم صبحونه می خوردیم،شوخی می کردیم،حرف می زدیم،می خندیدیم،می رفتیم بیرون و من دوباره اجازه داشتم دستان پر مهر همسرم رو ببوسم.

    وضعیت امتحان های ستاره مثل هرترم نبود،با این که من ومهرداد خیلی سعی کردیم کمکش کنیم ولی نتیجه خوبی نگرفتیم.مهرداد در اصل شده بود معلم خصوصیش،خیلی از وقتش می زد و به ستاره درس می داد.ولی ستاره خراب کرد و مجبور شد تابستون واحد بگیره.

    مدت صیغه نامه مون فقط یک ماه مونده بود.دوست داشتم آخر تابستون ازدواج کنیم و بریم سر زندگیمون.اون جوری بهتر بودمی دونستم پدر و رویا جون موافقت می کنن ولی از جانب ستاره مطمئن نبودم.به ستاره هیچ پیشنهادی برای عروسی نکردم،می دونستم راضی نیست،کار درستی هم نبود چون از فوت آقای حکمت فقط پنج ماه گذشته بود.فکر دیگه ای به خاطرم رسید.

    _ستاره،از مدت صیغه نامه مون فقط یک ماه مونده،به خاطر اتفاقی که برای پدرجون افتاده موافقی بریم و مدتش رو یک سال تمدید کنیم؟اون وقت می تونیم تا سال پدرجون منتظر بمونیم.

    ستاره نگاهی با عطوفت بهم کرد و با دست های ظریفش صورتم رو نوازش کرد.

    _نه عزیزم،لزومی نداره سه،چهار ماه دیگه عروسی می کنیم.پدرجون هم راضی نیست که من و تو یک سال دیگه هم منتظر بمونیم.

    خب آخه این جوری چندماه به هم نامحرم می شیم،می تونیم چند ماه تمدید کنیم.

    _ایرادی نداره که چند ماه تحمل کنیم.این جوری بیشتر قدر هم دیگه رو می دونیم،اون وقت اشتیاق بیشتری برای عروسی مون داریم.

    _ولی من نمی تونم.

    _چرا؟عشقمون این جور بیشتر می شه،زندگی مشترک برامون شیرین ترمی شه،من نمی فهمم اصرار تو برای چیه؟!من و تو حتی اگه صیغه هم نباشیم همه اش باهمیم.چی رونمی تونی؟

    _هر تصمیمی که تو بگیری من حرفی ندارم.

    قبول کردم،نمی خواستم اصرار بیش از حدم ستاره رو توی اشتباه بندازه،به خاطر ستاره زندگیم قبول کردم.به خاطر عشقم،به خاطر کسی که قلبم فقط ازشوق اون می تپید.من و ستاره دو دلداده بودیم که لب هامون فقط و فقط از عشق هم می گفت،از آواز پر طنین قلب ما بود که شوق زندگی لحظه به لحظه توی وجودمون سرشار می شد.هوای اون روزا رو می بلعیدم،با تمام ابعاد وجودم.

    تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را.....

    شعری بوداز استاد شاملو که ستاره یک روز خطاطی شده اش رو بهم هدیه داد،که معنیش رو چند ماه بعد کاملا درک ردم.

    روزای آخر خیلی روزای خوبی بود، من و ستاره از دقیقه ها وثانیه هاش استفاده می کردیم، می رفتیم بیرون،دوتایی تا صبح می نشستیم و حرف می زدیم،شعر می خوندیم،از عشقمون می گفتیم،از رویا هامون می گفتیم،رویاهایی که هیچ وقت به حقیقت نرسید آینده ای که حتی به یک خطش نرسیدیم.

    _ستاره نمی دونی چقدر دوستت دارم!

    _چرا،می دونم،ولی من تورو بیشتر دوست دارم،مطمئن باش اگه یه روز بمیرم بهت ثابت می شه که عاشقانه دوستت داشتم،خیلی بیشتر از تو.

    _هزار بار بهت گفتم حرف مرگ و نزن،تو تازه بیست و یک سالته،از اینا گذشته تو چه جوری می تونی من و تنها بذاری؟

    _من نمی خوام تو رو تنها بذارم،نمی تونم تنهات بذارم،ولی یه روزی بالاخره مجبور می شم،اگه جون توی تنم نباشه مجبورم که تنهات بذارم.

    _خواهش می کنم ستاره،از این حرف های ناامید کننده نزن،تو همیشه زنده می مونی،لااقل توی قلب من.

    ستاره لبخند تلخی زد و گفت:

    _امیدوارم.

    مدت صیغه نامه که تموم شد دوباره برگشتم خونه خودمون.خیلی برامون سخت بود که از زندگی شیرین مشترکمون بگذریم.ستاره توی اون خونه تنها بود ومن هر شب نگران بودم که نکنه اتفاقی براش بیفته.دلم هزار راه می رفت.تا صبح که ببینمش یا ازش خبری بگیرم صدبار می مردم و زنده می شدم.

    ترم جدید که شروع شد درس ها به مراتب سخت تر از قبل شدوماها رو حسابی درگیر کرد.من و ستاره مثل همیشه اکثرا با هم بودیم.بچه ها می دونستن تا چند ماه دیگه عروسی می کنیم،حسابی سربه سرمون می ذاشتن.ستاره سرخوش وشاد بود،بعداز کلاسش به سمت من پرواز می کرد،می گفت وقتی تو نیستی روی پاهام بند نیستم.بیشتر کلاس هامون ازهم جدا بود و نمی تونستیم همیشه پیش هم باشیم.اون دقایق رو مثل مرغ سرکنده بال بال می زدیم.رفت و آمد ستاره به خونه ما مثل گذشته زیاد بود.رابطه اش روز به روز با رویا بهتر می شد خیلی وقتا با هم می رفتن خرید یا این که همه با هم می رفتیم بیرون.یه روزی که با ستاره توی تریا کلبه نشسته بودیم بهم گفت:

    _افشین،از زمان فوت پدرجون تقریبا هشت ماه می گذره،دلم می خواد دوباره زندگی مشترکمون رو شروع کنیم فقط بذار این ترم هم تموم بشه،یه کمی تحمل کن.

    _من حرفی ندارم ستاره ولی تو توی اون خونه تنهایی،چطوری می تونم تحمل کنم؟اگه یه موقع بلایی سر تو بیاد چی؟اون موقع من چی کار کنم؟

    _هیچ بلایی سر من نمیاد افشین،تو بیخودی شلوغش می کنی،این روزا برای من خیلی باارزش بود،هرچی می گذره قلبم بیشتر ازعشق تو گواهی می ده،دلم می خواست که بدونم دقیقا چقدر دوستت دارم،فکر می کنی این حق و نداشتم.

    _علاقه اندازه نداره ستاره که تو می خوای تخمینش بزنی،همون قدر که من وتو نمی تونیم یه لحظه از روز رونمی تونیم دور ازهم باشیم،همون که شب ها از عشق هم دیگه خواب خوش نداریم یعنی عشق،مسئله ریاضی نیست که محاسبه اش کنی.

    _درسته افشین،ولی خواهش می کنم صبر کن تا ترم تموم بشه،من وجودتو رو حتی توی ضربان قلبم حس می کنم،این حس داره لحظه به لحظه توی وجودم بیشتر می شه،توی تمام سلول های بدنم پیش می ره،کنترلش دست خودم نیست،مثل گیاهی که بدون اجازه باغبونش رشد می کنه،تا هر جایی که دلش بخواد،اگه این باغبون بهش برسه و حرسش کنه رشدش سریع تر می شه،من همون باغبونم و عشق توهمون گیاه،خاکش هم همه وجودمه،می خواستم توی این مدت بیشتر بهش برسم،می خوام وقتی میایی توی خونه ات دلم مملو از عشق تو باشه،خب؟

    _باشه ستاره،طبق معمول هر چی تو بگی.

    _راستی افشین فقط یه ترم دیگه مونده تا درسمون تموم بشه،فکر کردی بعدش چی کار کنیم؟

    _فعلا نه ولی کار پیدا می شه،لزومی نداره که تو فکرش رو بکنی،من خودم بعداز درس کار پیدا می کنم،تازه پدرم کلی آشنا داره.

    _ولی من دوست دارم برم سر کار،چرا نباید کار کنم؟

    _من نگفتم نباید،اگه دوست داری برو،حالا که این جوریه بهتره یه کاری پیدا کنیم که دوتایی یک جا باشیم.

    _آره،این جوری خیلی عالی می شه،اون موقع هم همه جا باهمیم،مثل حالا،هیچی نمی تونه من و تو رو از هم جدا کنه،نه افشین؟

    _هیچ نیرویی در مقابل ما توانایی نداره.

    _درسته،هیچ نیرویی.

    وقتی امتحان ها شروع شد دیگه کمتر فرصت داشتیم درباره آینده صحبت کنیم،چون باید واحد ها رو پاس می کردیم،هیچ جایی برای اشتباه وجود نداشت.باید چهارساله تموم می شد،لااقل برای من این جوری بود،حتی نمی خواستم یه ترم اضافه بر سازمان درس بخونم،دلم می خواست زودتر برم توی بازارکارو زندگی مشترکم رو شروع کنم،ستاره از فوت پدرجون به بعد کمتر درس می خوند ولی اونم دوست داشت واحدها رو پاس کنه در نتیجه مهرداد مثل همیشه اومد کمکمون.هنوز دانشجوی قوی و پرکاری بود و برای ما سنگ تموم گذاشت.و این موضوع وقتی نتیجه امتحانات روگرفتیم ثابت شد.

    _مهرداد واقعا دمت گرم،اگه تو نبودی نمی تونستیم این ترم واحد ها رو پاس کنیم.

    _راست می گه مهرداد،واقعازحمت کشیدی.

    _نه بابا،خودتون تلاش کردید،من فقط یه وسیله کوچولو بودم.ستاره با خوشحالی لبخندی زد و گفت:

    _بچه ها موافقید به خاطر این روز خوب سه تایی نهار بیرون بخوریم؟

    جواب دادم:

    _کو تانهار؟تازه ساعت نه و نیمه.

    _خب می تونیم اول یه سری بریم بهشت زهرا،از وقتی امتحانات شروع شده نرفتیم سر خاک پدرجون،بعدش هم سه تایی می ریم نهار.

    مهرداد سری تکون داد و گفت:

    _من نمی تونم بیام،به آقام قول دادم یکی دو ساعته دیگه مغازه باشم.

    _باشه،اول تو رو می ذاریم مغازه پدرت،بعد من و افشین وقتی از بهشت زهرا برگشتیم سر راه میایم دنبالت،خوبه؟

    _من که حرفی ندارم ولی می دونم که اول باید با آقام صحبت کنم،اگه قبول کرد باهاتون میام.

    ستاره لحظه ای سکوت کرد و بعد هیجان زده گفت:

    _بچه ها نظرتون چیه که چند روز بیریم شمال؟

    _عالیه!کی؟

    _مثلا دو،سه روز دیگه.

    _خیلی خوبه،می ریم،با رویا اینا بریم؟

    _نه،من و تو مهرداد.

    _من نمی دونم آقام می ذاره یا نه.

    به مهرداد لبخندی زدم و جواب دادم:

    _من راضیش می کنم.

    مهرداد رو سر راه پیاده کردیم و دوتایی رفتیم بهشت زهرا.وقتی ستاره رسیدسر قبر پدرجون بند دلش پاره شد،بهم گفت که می خواد تنها باشه،منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سرخاک مادرم.زیاد دور نبود،خیلی دلم براش تنگ شده بود،مدت ها بود که تنهایی باهاش حرف نزده بودم.ساعت ها باهاش درد و دل کردم،از روزای گذشته گفتم و از رویا های آینده.بغض کرده بودم و آروم آروم اشک می ریختم.می گفتم«مادرم،کاش بودی و توی این لحظه های شاد شریکم می شدی،کاش دست های پرمهرو عطوفت بدرقه راه من می شدو با آرزوی موفقیت تو،زندگی مشترکم رو شروع می کردم،کاش بودی،اگه بودی،اگه قلب مادرانه ات گرمی وجودم می شد شادی من صدبرابر بود،اون وقت..»

    ستاره اومد کنارم نشست،سریع اشک هامو پاک کردم.ستاره نگاهی به قبر مادر و بیژن اندخت و براشون فاتحه خوند.

    _افشین گریه نکن.

    _می موندی می اومدم دنبالت.

    _اگه می خوای تنها باشی من می رم.

    _نه،دیگه می خواستم بیام دنبالت.

    _افشین!

    _جانم.

    _دیگه وقتشه،انتظار کشیدن برای من هم مثل تو سخت شده.

    چشمام پراز اشک شد.

    _ستاره من،دیگه نمی تونستم تحمل کنم.

    _می فهمم افشین،این مدت رو هم برای خودم می خواستم،می خواستم بیشتر بشناسمت،حالا وقتشه.از پدرجون هم اجازه گرفتم،نمی خوای بهم شیرینی بدی؟

    _چرا؟ولی من می ترسم ستاره،یه دلهره عجیبی دارم،همه اش می ترسم یه اتفاقی بیفته و ما رو از هم جدا کنه.

    _مگه وقتی که می خواستیم صیغه کنیم اتفاقی افتاد؟

    _نه.

    _پس بیخودی به خودت استرس وارد نکن.

    _ستاره،یادته گفتی دوست دارم کنار دریا عقد کنیم؟

    _آره،چطور مگه؟

    _به جای این که دو،سه روز دیگه بریم شمال،همین امروز می ریم.یه حاج آقا محسنی هست که نزدیک ویلا دفتر ازدواج داره،همون جا عقد می کنیم،نظرت چیه؟

    _پس عروسی چی؟

    _وقتی برگشتیم جشن می گیریم.

    _پدرت و رویا جون چی؟اونا نباشن؟

    _زیاد مهم نیست،یه عقد ساده اس،مراسم تهرانه،فکر نکنم مخالف باشن.

    _بودن یا نبودن هیچکس مهم نیست افشین،من فقط به خودمون فکر می کنم،من خونه مون رو می خوام،خونه ای که مال من و تو باشه،یادته همیشه می گفتی؟

    سرم و تکون دادم و با لبخند گفتم:

    _خونه ای که هر روز با نگاه هم روز مون رو آغاز کنیم،از گرمای وجود هم انرزی بگیریم،تا ابد...

    _تا ابد،تا جایی که بودن ما نیست بشه....

    _تو به قلب من تکیه کنی....

    _و من از نگاه تو امید به زندگی می گیرم.....

    قرار شد همون روز بریم و وسایل سفر رو آماده کنیم.بعدش اجازه مهراد رو بگیریم و سه تایی بریم شمال.وقتی ستاره وسایلش رو جمع کرد و به سمت مغازه آقای بردبار حرکت کردیم تلفنم زنگ زد.

    _الو کجایی افشین؟

    _سلام رویا جون،بیرونم،چرا گریه می کنی؟چی شده؟

    _تصادف کردم،با یه پسر بچه،توی خیابون پسیان،هرچی تلاش کردم نتونستم هوشنگ رو پیدا کنم،تو رو خدا خودت رو برسون.

    _باشه،الان میام،کجایی؟

    _بیمارستان.

    _طرف هنوز زنده اس؟

    _آره،ولی حالش خیلی خرابه،یکراست بردنش اتاق عمل،دارم دیوونه می شم.

    _اومدم.

    تلفن رو قطع کردم.ستاره گفت:

    _چی شده افشین؟

    _رویا با یه بچه تصادف کرده،باید بریم بیمارستان.

    _پس مهرداد چی؟

    _فعلا برنامه کنسله،تا ببینم چه بلایی سراون بچه میاد.

    گوشی رو دادم بهش.

    _به مهرداد زنگ بزن بگو بیاد بیمارستان.

    ستاره یکی،دو دقیقه سکوت کرد،بعد با عصبانیت گوشی رو پرت کرد روی صندلی عقب و گفت:

    _همه اش باید بد بیاریم،همه اش خونواده تو جلوی پامون سنگ می ندازن.همین امروز باید بریم شمال،فهمیدی؟همین که من می گم.

    با عصبانیت گفتم:

    _چی می گی ستاره؟توی این وضعیت بریم شمال؟خونواده من چه بدی در حق تو کردن؟مگه اونا تا حالا از گل کمتر به تو گفتن؟رویا الان تو بد وضعی گیر کرده،این همه صبر کردیم یه روز هم روش نمی فهمم چی تو رو نارحت کرده؟

    _هیچی نگو که اصلا نمی خوام صدات رو بشنوم.من می خواستم امروز همه چی تموم بشه،همین امروز،دیگه نمی تونم صبر کنم،برای همین ما امروز میریم شمال،همین که گفتم.

    _معذرت می خوام ستاره،تا حالا هرچی گفتی گوش کردم،بی چون و چرا،ولی من نمی تونم نسبت به اتفاقی که برای رویا افتاده بی تفاوت باشم،اون به کمک ما احتیاج داره.

    _از اولش هم می دونستم که تو به رویا نظر داری،می بینی ناراحتیش چه جوری روت اثر گذاشته؟

    دوباره بحث بیهوده نظر داشتن و چشم چرونی شروع شده بود،داشتم از عصبانیت می ترکیدم،جواب ستاره رو ندادم ماشین رو یه گوشه پارک کردم و از صندلی عقب تلفن رو برداشتم.با مهرداد تماس گرفتم و گفتم سریع خودشو برسونه بیمارستان.توی راه یک کلمه هم با ستاره حرف نزدمفچرا منودرک نمی کرد؟چرا نمی فهمید که چه اتفاقی افتاده؟من احتیاج داشتم که همسرم توی لحظه های سخت زندگی همراهم باشه.وقتی رسیدیم بیمارستان ستاره از جاش جم نخورد.منم اصراری نکردم که همراهم بیاد،خودم رفتم تو.رویا توی سالن طبقه دوم بود.اون قدر گریه کرده بود که چشماش قرمز شده بود،وقتی منو دید انگار تمام دنیا رو بهش دادن،خیلی خوشحال شد،احتیاج به یک هم صحبت داشت.یکی که بتونه دلگرمیش بده.

    _چی شده رویاجون؟

    _هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده خدا کنه طوریش نشه،به خدا تقصیر من نبود افشین،خودش یکهو پرید وسط خیابون.

    _خونواده اش کجان؟

    _اونجا.

    با انگشت به چندتا خانوم و آقا اشاره کرد که با گریه و زاری جلوی در اتاق عمل این طرف و اون طرف می رفتن.

    _از پدر خبری نشد؟

    _نه،تلفنش خاموشه،خوب شد رسیدی افشین،دارم دق می کنم،اگه بمیره چی؟

    _توکل کن به خدا،چیزی نمی شه،آروم باش.

    _ستاره کو؟

    _توی ماشینه،حالش اصلا خوب نیست،از صبح فشارش افتاده پاین.من می رم بهش یه سر بزنم و برگردم.

    مجبور شدم دروغ بگم،چی باید می گفتم؟می گفتم زنم به رابطه من و شما شک داره؟می گفتم که توی همچین موقعیتی می گه الا و بلا باید بریم شمال؟چی می گفتم؟نتونستم برم سراغ ستاره،یه کمی توی سالن طبقه پایین قدم زدم و بعدش رفتم سیگار کشیدم،وقتی رفتم سمت ماشین دیدم مهرداد اومده.داشت می اومد توی بیمارستان.

    _چی شده افشین؟مرد؟

    _نه،هنوز توی اتاق عمله،می تونی یه کاری بران بکنی؟

    _حتما،چی کار کنم؟

    _ستاره رو ببر شمال،وقتی داشتیم می اومدیم دنبال تو تصمیم گرفتیم به جای دو،سه روز دیگه همین امروز بریم و پیش حاج آقا محسنی عقد کنیم،می دونی دفترش کجاست؟

    _نه.

    _مهم نیست،می بریش؟

    _آخه توی این شرایط؟

    _چی کار کنم مهرداد؟اگه بدونی به خاطر اتفاقی که برای رویا افتاده و رفتنمون رو کنسل شده چه اخمی کرده،حسابی عصبانی شد.می ترسم اگه نبرمش حالش بدتر بشه.

    _افشین من اصلا قصد دخالت ندارم ولی تو زیادی داری به حرف هاش گوش میدی،یعنی نمی تونه تا فردا،پس فردا تحمل کنه؟

    _نمی دونم وا...


  12. کاربر روبرو از پست مفید اشرف سپاس کرده است .

    sAmi (۰۱-۰۳-۱۳۹۱)

  13. #9

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض

    (قسمت هشتم )2

    _چی کار کنم مهرداد؟اگه بدونی به خاطر اتفاقی که برای رویا افتاده و رفتنمون رو کنسل شده چه اخمی کرده،حسابی عصبانی شد.می ترسم اگه نبرمش حالش بدتر بشه.

    _افشین من اصلا قصد دخالت ندارم ولی تو زیادی داری به حرف هاش گوش میدی،یعنی نمی تونه تا فردا،پس فردا تحمل کنه؟

    _نمی دونم وا...

    با مهرداد رفتیم سمت ماشین،ستاره خیلی جدی و اخمونشسته بود.گفتم:

    _ستاره نمی تونی یکی،دو روز دیگه صبر کنی؟شرایط اون بچه خیلی وخیمه.

    بدون این که به من نگاه کنه محکم گفت:

    _همین امروز.

    _باشه،مهرداد امروز تورو می بره،منم به محض اینکه خیالم از بچه راحت شد می یام.ستاره یکهو توی چشمام نگاه کرد و با همون لحن گفت:

    _یعنی چی که نمی یای؟

    _عزیزم شرایط من و درک کن،خواهش می کنم.

    ستاره آروم شد و طرز نگاهش از عصبانیت به مهربونی تغییر کرد.

    _باشه افشینفمن منتظرم.

    مهرداد وقتی دید که رفتن قطعی شد گفت:

    _پس آقام چی؟

    _اه،بس کن دیگه،آقام،من خودم باهاش تماس می گیرم،فقط تورو خدا مواظب جاده باش،آروم رانندگی کن.

    _لباس برنداشتم.

    _اون جا توی کمد من لباس هست،دیگه؟

    _هیچ،یادت نره به آقام زنگ بزنی.

    _چشم.

    در عقب و باز کردم و یه بسته پول گذاشتم توی کیف ستاره و به مهرداد که داشت نگاهم می کرد گفتم:

    _اگه لازم داشتی این جا هست.

    وقتی رفتن زود برگشتم پیش رویا.حالم خیلی گرفته بود.یعنی ستاره اون قدر خودخواه بود که حاضر نشد از حرفش برگرده و برنامه رو به فردا موکول کنه؟توی دلم نسبت بهش یه جوری شدم.یه احساس بد پیدا کردم.شاید با عطوفت و آرامش با قضیه کنار می اومد علاقه ام بهش چند برابر می شد،تا حالا مشکلی برام پیش نیومده بود که برخورد ستاره رو توی اون لحظه ببینم،توی اولین امتحان، متاسفانه رد شد.

    _رویا جون خبری نشد؟

    _نه،چه خاکی توی سرم بریزم افشین؟

    _نگران نباش،به امید خدا هیچ مشکلی پیش نمی یاد.

    شروع کردم به شماره گرفتن،باید پدر رو پیدا می کردم.تلفنش خاموش بود.توی کارخونه هم نبود،منشیش گفت که با یکی،دوتا از همکاراش رفتن بیرون.تقریبا نیم ساعت بعد تلفن پدر زنگ خورد.

    _سلام پدر،کجا بودید؟

    _توی جلسه،چیزی شده؟

    _رویاجون با یکی تصادف کرده،می تونید خودتون رو برسونید بیمارستان؟ما منتظر می شیم.

    _تو که اونجایی؟

    _پدر خواهش می کنم،شما چقدر بی فکرید؟رویا الان به وجود شما احتیاج داره نه من.

    _بسیار خوب سعی می کنم زود بیام،کدوم بیمارستان؟

    _بیمارستان....

    تقریبا یک ربع بعد پسر بچه رو از اتاق عمل آوردن بیرون،حالش خوب نبود ولی خطر از بیخ گوشش رد شده بود.دکترش گفت که تا چند ساعت دیگه جواب قطعی رو می ده که چه بلایی سرش اومده.یک ساعت بعد پدر رسید،رویا بدجوری چشم به راه پدر بود،حق داشت شوهرش بود،وجود پدر توی اون لحظات می تونست آرومش کنه ولی متاسفانه پدر برای هیچ چیزی ارزش قائل نمی شه.وقتی پدر رسید حدوداساعت سه،سه ونیم بود.رویا با اینکه فهمیده بود مشکلی برای اون بچه پیش نیومده هنوز از شدت ترس می لرزید،پدر ولی خیلی خونسردبا موضوع برخورد کرد.من دلشوره عجیبی داشتم،هرچی با ویلا تماس می گرفتم جواب نمی داد،فکر کردم حتما مهرداد داره خیلی آهسته رانندگی می کنه،نمی خواستم به تصادف فکر کنم،تصمیم گرفتم اون شب بیمارستان بمونم و فرداش برم شمال ولی وقتی ساعت هفت و هشت شب شدو هنوز تلفن ویلا جواب نمی داد مجبور شدم،برم.خودمو لعنت می کردم که چرا تلفن همراهم و ندادم به ستاره.

    وقتی خیالم از بابت اون بچه راحت شد جریان رو برای پدر تعریف کردم و ازش خواشتم که ماشین رو بهم بده،خوشبختانه قبول کرد ولی گفت برای عقد صبر کنید تا خودش و رویا هم فردا،پس فردا بیان،قبول کردم و همون شبونه به سمت شمال حرکت کردم.

    از صبح هیچی نخورده بودم،نمی تونستم برای غذا خوردن معطل کنم،یه کمی خرت و پرت خریدم و حرکت کردم.توی راه همه اش با ویلا تماس می گرفتم،هیچ کس جواب نمی داد،مهرداد با جاده آشنایی نداشت و اون روز اولین باری بود که توی جاده کندوان رانندگی می کرد،همین موضوع باعث شده بود که نگرانیم صدبرابر بشه.

    هرچی می رفتم جاده تموم نمی شد،هرچی جلوتر می رفتم نگرانیم بیشتر می شد.دست و پام یخ کرده بود،نمی تونستم با احتیاط رانندگی کنم،ویراژ می دادم،پام و گذاشته بودم روی پدال گاز و بی محابا گاز می دادم.یکیفدوبار کم مونده بود تصادف کنم،همه اش به خودم امید می دادم که این دلشوره طبیعیه،حتما از اتفاق هایی که پشت سر هم افتاده بود این طوری نگران شده بودم.

    ساعت حدودا دوازده شب بود که رسیدم.پسر آقا حیدر در پارکینگ رئ باز کرد.

    _سلام آقا.

    _سلام، ببخشید بیدارت کردم،پس آقا حیدر کو؟

    _رفته خونه خواهرم،دو روزی می شه،من جاش موندم تا برگرده،مهموناتون توی ویلان.

    نفس راحتی کشیدم،چه دلشوره بیهوده ای،ماشین من هم صحیح و سالم جلوی ویلا پارک شده بود،خیالم راحت شد.رفتم سمتویلا،تمام چرغ ها خاموش بود،پیش خودم فکر کردم یعنی کجا رفتن؟خوابن؟کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم همه جا تاریک بود،کلید برق رو زدم و رفتم توی پذیرایی،یه صدایی از بالا شنیدم،صدا زدم.

    _ستاره؟...ستاره؟....

    یکهوی مهرداد دوید و اومد سر پله ها،خیلی هراسون بود،تمام بدنش می لرزید،جلوی پله ها ایستادم و با نگرانی گفتم:

    _چی شده مهرداد؟

    با چشم هایی که از حدقه دراومده بود هول دوید از پله ها پایین و با عجله بازوهام رو گرفت.دست هاش یخ کرده بود،صداش به طرز وحشتناکی می لرزید.چشماش پراز اشک شد.

    _به خدا تقصیر من نبود افشین،به خدا تقصیر من نبود.نمی دونم چرا این جوری شد،نمی دونم چرا،خدا منو بکشه.نمی دونم چرا این کارو کردم.به امام رضا تقصیر من نبود،به جون آقام،به روح عزیزم نفهمیدم چی شد.

    مات و متحیر نگاهش کردم،تمام بدنم سست شده بود.

    _چه بلایی سر ستاره آوردی؟

    مهرداد دست هام رو ول کرد و با عجله از ویلا بیرون رفت.نمی تونستم از پله ها بالابرم،نمی دونستم با چه صحنه ای روبرو می شم.تقریبا خودمو از پله ها بالا کشیدم.چراغ اتاق ستاره روشن بود.وقتی اومدم تو که همه چراغ ها خاموش بود؟آروم آروم رفتم جلو.لای در باز بودفتکیه دادم به دیوار پشت به در،با دستم آروم در رو باز کردم،طاقت نگاه کردن نداشتم.تمام انرژیم و جمع کردم و روبروی اتاق ایستادم.

    خدای من....نمی دونی چه صحنه دلخراشی روبروم بود،ستاره....با یه لباس خواب روبروم ایستاده بود و تکیه داده بود به تخت،اوضاع اتاق به هم ریخته بود.ستاره با سردی نگاهم می کرد،دهنم قفل شده بود،خون توی رگهام ماسیده بود.

    _خوش اومدی.

    چند ثانیه طول کشید تا بتونم حرف بزنم.با صدایی که شبیه نجوا بود گفتم:

    _اینجا چه خبره؟

    یه سیگار برداشت و روشن کرد.خدای من ستاره که سیگاری نبود؟این واقعا ستاره من بود؟با حالتی زننده دود رو به طرفم فوت کرد و با لبخند مرموزی گفت:

    _ازت متنفرم.

    دنیا روی سرم خراب شد،دیگه هیچی نمی دیدم،جلوی چشمم سیاهی رفت،به سختی خودمو روی پا نگه داشته بودم،به زحمت گفتم:

    _چی می گیستاره؟شوخی می کنی؟

    خنده تلخی کرد.

    _من هیچ وقت با تو شوخی نکردم.

    خودمو کشیدم جلو،دو زانو جلوی پاهاش نشستم و به صورتش خیره شدم.

    _با من چی کار کردی ستاره؟خندید،خنده ای وحشتناک و طولانی.

    _همون کاری که باید می کردم،همون کاری که بهروز با من کرد.یکهو لحن صداش تغییر کرد و جدی شدو فریاد زد:

    _همون کاری که شما مردها با ما می کنید،چیه؟باورت نمی شه؟

    روی صورتم خم شد و فریاد زد:

    _باورت نمی شه؟کثافت.حالم ازت بهم می خوره.همیشه حالم ازت به هم می خورد.وقتی اون دست های کثیفت بهم می خورد می خواستم بالا بیارم،وقتی اون چشم های نرزه ات رو بهم می دوختی وادای آدم های عاشق رو در می آوردی این نقشه رو برات کشیدم.منتظر یه فرصت بودم و این فرصت خوب رو خودت بهم دادی.

    دیگه نتونیتم تحمل کنم،اشک می ریختم.ستاره هنوز فریاد می کشید و توی اتاق راه می رفت.

    _چیه؟طاقت ندارین ببینین یه زن ازتون انتقام بگیره؟همون اول که توی گوشم اون حرف ها رو زدی گفتم خودشه،همون ابلهیه که می تونه تقاص هزاران زن مثل من و پس بده،خیال کردی خامت شدم؟هه هه هه،کور خوندی فکر اینجاش رو نکرده بودی نه؟

    تمام بدنم از عصبانیت می لرزید.بلند شدم و گفتم:

    _چرا مهرداد؟اون چرا با من این کار رو کرد؟

    خنده مستانه ای کرد،با لوندی نگاهی بهم انداخت و آهسته گفت:

    _راضی کردنش کار سختی نبود،پسر احمق و ساده ایه،یه عر می تونم ازش سواری بگیرم،اونم یه کثافتیه مثل تو.

    نفهمیدم چی شد که یه سیلی محکمی بهش زدم،نگاه تلخی بهم کرد.فریاد کشیدم:

    _گم شو بیرون،گم شو.

    با انگشت به در اتاق اشاره کردم.سیگار رو پرت کرد توی زیر سیگاری،لباس هاشو برداشت و رفت.توی اتاق نشستم و های های گریه کردم.ستاره من ؟!کسی که به خاطرش سه سال و نیم نفس کشیده بودم؟چرا؟چرا؟نمی تونستم خودمو کنترل کنم فریاد کشیدم،با تمام وجودم،چرا؟چرا؟

    شاید این یه کابوس بود؟کابوس تلخی که زود تموم می شد.نگاهی به اطرافم کردم،نه...کابوس نبود،خیلی تلخ بود ولی حقیقت داشت.ساعت ها همون طوری نشستم و گریه کردم،ناله کردم،فریاد کشیدم.آخه چرا؟این چه ظلمی بود که در حق من شده بود؟داشتم تاوان کدوم ناه رو می پرداختم؟به چه جرمی ستاره منو محکوم به عذاب کسیدن کرده بود؟با قلب من چی کارکرد؟احساسم رو زیر پاهاش له کرد،از هستی ساقطم کرد،خنده رو از لب هام گرفت،بدبینی و نفرت و توی دلم گذاشت،اندازه یک عمر خسته ام،نفس هام به شماره افتاد،یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه.

    و اکنون در آستانه ظلمت زمان به ریشخند ایستاده است تا منش از برابر بگذرم و در سیاهی فرو روم.

    پدر و رویاجون هیچ وقت نفهمیدنکه بین من و ستاره و مهرداد چی گذشت،فقط بهشون گفتم که همه چی تموم شد.اون قدر تلخ و خشن که حتی به خودشون اجازه ندادن کنجکاوی کنن،ولی از رفتارهای من کاملا درک کردن که اتفاقی افتاده،اون قدربد که جای هیچ بازگشتی نیست.ترم آخر خیلی کم رفتم دانشگاه،دو،سه بار ستاره و مهرداد رو توی دانشگاه دیدم.مهرداد از جلوی چشمم فرار می کرد،از روبرو شدن با من وحشت داشت ولی ستاره چنان پرغرور و استوار ازکنارم رد می شد که انگار می خواست با این برخوردش آخرین ذره های باقی مونده از وجودم و له کنه.

    یکی،دو روز دیگه برای آخرین بار یه سری بهدانشگاه می زنم.بعدش دیگه هیچ وقت نمی بینمشون.و این تمامیت آرزوی منه،حالا مفهوم اون شعری رو که ستاره یه روز بهم هدیه کرد می فهمم.دیگه زندگی به من تعلق نداره،خونه ای که قرار بود کاخ من و ستاره بشه به من تعلق نداره،من تنهای تنها،عصبی و سرد،که به هیچ کس و هیچ چیز توی دنیا اهمیتی نمی دم،شبگرد تنهایی که توی تاریکی و ظلمت توی کوچه های شهر پرسه می زنه و با خودش فکر می کنه هیچ وقت ستاره رو نشناخته،هیچ زنی رو نشناخته.

    این جوری می شه که یک نفر به ذهنش می رسه کتابی چاپ کنه به نام«تمامی آنچه نردان در باب زنان می دانند»و توش هزاران صفحه سفید بذاره.

  14. کاربر روبرو از پست مفید اشرف سپاس کرده است .

    sAmi (۰۱-۰۳-۱۳۹۱)

  15. #10

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۸-۲۸
    نوشته ها
    957
    امتیاز
    9,399
    سطح
    1
    Points: 9,399, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Album pictures5000 Experience Points1000 Experience Points1 year registered
    سپاس ها
    1,862
    سپاس شده 3,601 در 928 پست

    پیش فرض

    قسمت نهم

    زندگی پراز فراز و نشیب افشین ودردتنهایی که می کشید خیلی ناراحتم می کرد.هربارکه نامه اش رو می خوندم یا بهش فکر می کردم توی ذهنم هزار تا جمله صف می کشید،دلم می خواست ببینمش و این صفوف نامنظم افکارم رو سروسامونی بدم،حرف هایی که توی این چند سال توی خلوت و تنهایی ام به افشین گفتم رودررو بهش بگم،بگم که هیچ کس تا حالا نتونسته جلوی همه اتفاق ها رو بگیره.وقتی مشکلی برامون پیش میاد اگه بتونیم توی آگاهی زندگی کنیم به جای اینکه این مشکل رو زیر انرژی منفی ذهنمون خورد کنیم می تونیم اون رو رها کنیم و با تمام وجود بپذیریم.پذیرش مشکلات چیزی بودکه افشین خودش توی نامه هاش ازش صحبت کرده بود،منتها زمانی که سخت ترین امتحان زندگی رو داد نتونست باهاش کنار بیاد.در نتیجه مغموم و افسرده شد،جلوی اتفاق بد ایستادگی کرد،حالا هر چقدر که به نظر غیر قابل تحمل باشه،ما انسان ها تمام وجودمون صبره،باید ازش استفاده کنیم.غم اصلا معنی نمی ده،بلکه این ما هستیم که غم رو توی وجودمون می سازیم و پرورش می دیم.ولی افشین نتونسته بود این واقعیت رو بپذیره،اون قدر این اتفاق روش اثر بد گذاشته بود که همچین تصمیمی گرفت،تصمیم گرفت شروع به نوشتن نامه کنه و برای کسی بفرسته که توی تصوراتش بهترین رفیقش بود.
    متاسفانه یا خوشبختانه من از افشین خوشم اومده بود.خصوصا از زمانی که تحقیق کردم و دیدم تریا کلبه وجود داره و مهرداد بردبار و ستاره حکمت هردو دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه جنوب بودن.افشین در نظرم مرد کاملی بود،شخصیتش،برخورداش،تفکرا تش،حتی غرورش که شکسته شده بود،ولی رسیدن به افشین چیزی نبود که آرزوش رو داشته باشم.نمی تونستم توقع داشته باشم که ازم خوشش بیاد یا عاشقم بشه،یه هم قفس واقعی،خصوصا توی این روزای سرد تنهایی که حتما افشین به کمک فکری زیادی احتیاج داشت.....البته دو سال از جریان نامه ها می گذشت وشاید اون تا حالا با زندگی کنار اومده بود؟شاید خطوط اون خاطرات تلخ کم رنگ شده بود؟شاید اوضاع روحیش مثل قبل شده بود؟اصلا شاید ازدواج کرده بود و بچه داشت؟شاید....شاید خودکشی کرده بود؟نه...امکان نداشت.پس چرا دوسال بود که دیگه نامه نمی فرستاد؟لزومی نداشت که بازم نامه بفرسته،چون تمام سختی های زندگیش رو نوشته بود،دیگه چیزی باقی نمونده بود که بخواد بنویسه.ممکن بود آدرس رو فراموش کرده باشه؟!اصلا افشین آدرس رو از کجا آورده بود؟پیش خودم گفتم خوب کار سختی نیست،هرکسی تهران رو مثل کف دستش بشناسه نوشتن آدرس یه کوچه و یه پلاک که کاری نداره.
    از سوال و جواب های بیهوده ای که همیشه بعداز فکر کردن به افشین توی مغزم به وجود می اومد خسته شده بودم.بلند شدم و نامه ها رو مثل اشیای قیمتی لای یکی دوتا از قطورترین کتاب هام گذاشتم و توی کتابخونه جا دادم.
    دل ضعفه داشتم،نگاهی به ساعت روی میز کردم،از نصف شب هم گذشته بود.اون موقع شب نمی تونستم شام بخورم،تصمیم گرفتم بخوابم،قبل از خواب خیلی فکر کردم،دلم بدجوری گرفته بود،بعداز اینکه اون آپارتمان رو تخلیه می کردم تمام امیدهام برای رسیدن به افشین به صفر می رسید.با خودم گفتم شاید هیچ وقت افشین رو نببینم.ولی صبر و انتظار من خیلی زیاد بود،تجربه بارها بهم ثابت کرده بود به هر چی بخوام می رسم.زمانی که تصمیم گرفتم حتما پزشکی قبول بشم،اونم درست بعداز دیپلم،یا این که حتما تهران درس بخونم یا دانشگاه برم،یادم میاد به خاطرش خیلی زحمت کشیدم تا بهش رسیدم.یا وقتی که تصمیم گرفتم خودمو بشناسم و اخلاق های بد رو کنار بذارم،برای همه شون کلی زجر کشیدم،سعی کردم،صبر کردم تا بالاخره به نتیجه رسیدم.من باید افشین رو پیدا می کردم،حتی اگه مجبور می شدم ده سال جستجو کنم.نیروی عجیبی اومد توی وجودم تا بتونم قبل از تخلیه خونه یه کمی پرس و جو کنم.
    صبح خیلی کسل از خواب بیدار شدم.ساعت هفت صبح بودومن فقط یک ساعت فرصت داشتم تا خودمو به بیمارستان برسونم.به زحمت از توی رختخواب بیرون اومدم و آماده شدم.خیابون ها مثل همیشه شلوغ بود و ترافیک سنگین و من باز هم مثل همیشه چند دقیقه دیر رسیدم.اون روز با دکترآذرخش کلاس داشتم.یکی از اخموترین اساتیدمون بود،باهاش ارتوپدی داشتیم.سریع لباس هامو عوض کردم و خودمو به بچه ها رسوندم.بچه ها دور دکتر جمع شده بودن و دکتر داشت درباره بیماری یکی از مریض ها صحبت می کرد.خودمو پشت بقیه بچه ها قایم کردم که دکتر آذرخش متوجه تاخیرم نشه،دکتر همون طوری که به بیمار نگاه می کرد گفت:
    _خانوم اصلانی.
    _بله آقای دکتر.
    _بازم شما توی ترافیک موندیم؟
    _متاسفم.
    _من همیشه این مشکل رو با شما دارم.من کاری به روش تدریس بقیه همکارام ندارم،بارها به شما تذکر دادم که وقتی با من کلاس دارید به موقع سردرس حضور داشته باشید،این آخرین باره که حرفم رو تکرار می کنم،متوجه شدید؟
    _بله.
    دکتر شروع کرد به ادامه تدریس.همون موقع بود که نگام به مریض افتاد،یه پسر جوون،چقدر به نظرم آشنا می اومد؟یکهویی بی اختیار گفتم:
    _اِ،شما فوتبالیست نیستید؟
    بیمار لبخندی زد و حرفم رو تایید کرد.همه از حالت سوال کردنم خندیدن ولی با دیدن چهره بدعنق دکتر آذرخش وادار به سکوت شدن.دکتر ضمن تدریس نگاه های خشنی به من می کرد،اون قدر خشک و بداخلاق بود که هیچ علاقه ای به کلاس هاش نداشتم،برای همین سرم رو با چندتا ورق که دستم گرفته بودم گرم کردم و طوری وانمود کردم که مشغول نوشتن عرایض استاد محترم هستم.نزدیکی های ظهر بود که فرصت کردم سری به علیرضا بزنم و مرباش رو بهش بدم.
    _سلام دکتر.
    _سلام هیوا،امروز چه طور بود؟
    _خیلی بد،با دکتر آذرخش کلاس داشتم،بدجوری به پروپای من می پیچه،اخلاقش رو که می شناسی؟بیا اینم مربا،رعنا امروز نیومد؟
    _دستت دردنکنه،امروز با هزار و یک التماس فرستادمش دکتر،میای بریم نهار بخوریم؟
    _بریم،اتفاقا خیلی گشنمه.
    با علیرضا رفتیم توی سلف،غذا گرفتیم و همون جا پشت میز نشستیم.
    _حالا تو چرا ناراحتی؟با رعنا حرفت شده؟
    _آره،بازم مشکل همیشگی،تو رو خدا هیوا یه فکری به حال من بکن،بشین یه ذره با این دوستت حرف بزن ،بگو درمانش رو جدی بگیره،من هرچی بگم خیال می کنه منظور دارم.شایداز تو حرف شنوی داشته باشه!
    _خودت که دیدی،تا حالا هزار بار باهاش حرف زدم،گوش نمی ده،ولی حالا به خاطر تو یه باره دیگه بهش می گم،تو هم یه کمی بهش فرصت بده.
    _تا کی؟من الان شیش،هفت ماهه که هیچی بهش نگفتم،وقتی زور بالای سرش نباشه خودش هیچ اقدامی نمی کنه،وقتی دیدم عین خیالش نیست امروز فرستادمش دکتر.
    _من این هفته خیلی گرفتارم ولی هفته دیگه یه برنامه باهاش می ذارم و حسابی سرش رو می خورم، خیالت راحت باشه.
    _قربون دستت،راستی رعنا گفت اسباب کشی داری،کمک نمی خوای؟
    _نه،مرسی.مامان اینا از شمال میان،اگه نیازی بود حتماخبرت می کنم.رعنا می تونه شیفت های آینده ام رو پرکنه؟
    _فکر کنم قبلا قولش رو به یکی دیگه داده.
    _باشه مجبورم با سپیدار هماهنگ کنم.
    سپیدار یکی از همکلاسی هام بود،زیاد صمیمی نبودیم ولی توی محیط بیمارستان حسابی هوای هم دیگه رو داشتیم.اون روز وقتی برمی گشتم خونه دیدمش و ازش خواهش کردم هفته آینده دو روز جای شیفت من وایسته،خوشبختانه قبول کرد.
    رفتم لباس هامو عوض کردم،هنوز از بیمارستان بیرون نرفته بودم که رعنا رو دیدم.
    _داری می ری.
    _تو تازه داری میای؟
    _شوخیت گرفته هیوا؟
    _بیا،بیا بریم توی ماشین که کارت دارم.
    _چی کار داری؟همین جا بگو.
    _نمی شه،طولانیه.
    _ولی من کلی کار ریخته روی سرم،شب بهت زنگ می زنم.
    _تلفنی نمی شه،باشه یه روز دیگه،امشب خونه ای.
    _آره.
    _بهت زنگ می زنم.
    _باشه،پس فعلا خداحافظ.
    _به سلامت.
    به محض این که به خونه رسیدم با آقای افشار تماس گرفتم و برای فردا قرارگذاشتم که برای بستن قرار داد بریم.باید با مامان تماس می گرفتم ولی اصلا حالو حوصله نداشتم،یه کمی کتاب خوندم و تلویزیون تماشا کردم،فکر این که چند روز دیگه باید آپارتمانم رو خالی کنم اذیتم می کرد،اون جا رو دوست داشتم،روزای خوبی روتوی اون خونه سپری کرده بودم.روزایی که پر از خاطرات افشین بود،نامه هاش،کتاب شعرهایی که می خوندم و من و یادش می انداخت و کلی چیزای دیگه،تلفن رو برداشتم و با مامان تماس گرفتم.
    _الو مامان سلام.
    _سلام مادرکجایی؟
    _خونه،شما داشتی چی کارمی کردی؟
    _شام می پختم،پدرت با سوده و هاله رفتن بیرون،تنهام.
    _آخر هفته میاین دیگه؟
    _آره،قرارداد بستی؟
    _فردا صبح.سعی می کنم تا وقتی شما میاید وسایل رو جمع و جور کنم که وقتی اومدین یکی،دوروزه همه چی تموم بشه.
    _تو زیاد به خودت زحمت نده مادر،درس هات واجب تره،من خودم وقتی اومدم همه چیز رو روبراه می کنم.
    _باشه،فعلا خداحافظ.
    _ خداحافظ.
    بلند شدمو رفتم پایین توی انباری.تا آخر هفته چند روز باقی مونده بود،می تونستم تا اومدن مامان اینا خرتو پرت های انباری رو جمع وجور کنم.دو،سه ساعتی طول کشید،وقتی اومدم بالاچند تا کارتون خالی رو تا کردم و باخودم آوردم.از آسانسورکه پیاده شدم دوباره آقای منصوری رو دیدم.
    _سلام هیوا خانوم،کمک نمی خواید؟
    _سلام،نخیر،مادر خوبن؟
    _ممنونم،شنیدم دارین از اینجا می رین؟!
    _بله دیگه،کم کم رفع زحمت می کنم.چند روز دیگه بیشتر مهمونتون نیستم.
    _به سلامتی،کجا خونه گرفتین؟آدرس بدین خدمت برسیم.
    نگاه تندی بهش کردم و جدی شدم.اصلا جنبه نداشت.دوبار که بهش می خندیدی پسرخاله می شدو می خواست سوال هایی بپرسه که اصلا بهش ربطی نداره.وقتی حالت من و دید گفت:
    _معذرت می خوام مثل اینکه سوال بی جایی کردم.
    سوار آسانسور شد و رفت.اومدم خونه و کارتون ها رو با چسب روبراه کردم.ساعت هفت،هشت بود که تصمیم گرفتم برای صدمین باربه تریا کلبه برم.صاحب اونجا اخلاق خاصی داشت.اصلا جوابم رو درست نمی داد،همه اش می خواست دست به سرم کنه.حتی به خودش زحمت نمی داد که یه کمی فکر کنه شاید افشین رو بشناسه.
    _سلام.
    _سلام،شما باز اومدین؟چند ماهی بود که ازتون خبری نبود.
    _من معذرت می خوام که همه اش مزاحم شما می شم،خیلی برام مهمه که پیداش کنم.
    _به خدا قسم من این آقایی که شما می گین نمی شناسم.روزی هزارتا مشتری میاداینجا و میره،من که آمار تک تک اونا روندارم.
    _از همکاراتون بپرسین،پیشخدمت ها شاید بشناسنش،اون مشتری ثابت شماست ،ظاهرا اینجا زیاد میاد.
    _از همه پرسیدم،مانمی دونیم شما دنبال کدوم بنده خدا می گردید.اگه حرفم رو باور ندارین خودتون ازشون بپرسین،از همین حسن آقا بپرسید...حسن آقا..بیا ببین این خانوم چی می گن.
    بعدرو کرد به من و گفت:
    _هفت،هشت ساله این جا کار می کنه،ازش بپرسین،به روح مادرم اگه بشناستش!
    تمام مشخصات افشین و ستاره رو تا جایی که ازنامه ها دستگیرم شده بود به حسن آقا گفتم،چند لحظه ای فکر کرد.
    _همون که یه پژوی مشکی داشت؟
    _نمی دونم،شاید.
    _فکر کنم همون باشه،خیلی وقته که این جا نمی یان،یه زمانی این جا زیاد می اومدن،تقریبا هفته ای دو،سه بار با اون خانوم هم مثل اینکه زنش بود،این جوری که مشخصات دادین فکر کنم خودش باشه،یه دوست بیغ ام داشت نه؟
    سریع یاد مهرداد افتادم و تصویرش اون جوری که افشین ازش نوشته بود توی ذهنم نقش بست.گفتم:
    _یه عینک ته استکانی داشت نه؟
    _آره،خودشه،خیلی وقته ازشون خبری نیست.
    _اسم من اصلانیه،توی بیمارستان...کارمی کنم،اگه یه روزی دیدینش حتما بهش بگین باهاش یه کار مهی دارم.یادتون می مونه؟
    _مطمئن باشید،قبلا شما رو دو،سه بار دیدم که می اومدین اینجا ولی نمی دونستم برای چه کاری هی میاید و می رید.حتمادیدمشون بهشون می گم.
    _نه،فقط به افشین بگو،به دوستاش یا همون که می گی زنش بود نمی خواد چیزی بگی،باشه؟
    _حتما خیالتون راحت باشه.
    بازم تیرم به سنگ خورد.از تریاکه بیرون اومدم احساس کردم که احتیاج به هم فکری دارم،شاید علیرضا ورعنا می تونستم کمکم کنن یا راه حلی جلوی پام بذارن که به فکرخودم نرسیده بود،تصمیم گرفتم همون شب جریان رو براشون تعریف کنم ولی وقتی رفتم خونه شون از تصمیمم منصرف شدم،افشین بزرگترین راززندگیم بود که نمی خواستم هیچ کس ازش چیزی بدونه،دوست داشتم مثل یه گنج توی قبم نگهش دارم.کاش لااقل فامیلی افشین رومی دونستم،اون جوری هر طور شده از دانشگاه تهران جنوب آدرسش رو پیدامی کردم.اطلاعاتم درباره ستاره و مهرداد کافی بود ولی نمی خواستم از جانب اونا اقدام کنم.شاید اگه یه روز افشین می فهمید که برای پیدا کردنش سراغ اونا رفتم حسابی شاکی می شد.فردای اون روز بعداز بستن قرارداد و گرفتن کلید به سمت دانشکده تهران جنوب حرکت کردم.
    تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود،مجبور بودم آدرس افشین رو از طریق مهرداد پیدا کنم.خیلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم.دو،سه ساعت دوندگی کردم تا بالاخره آدرس مهرداد بردبار رو به دست آوردم.حال عجیبی داشتم،نمی دونستم کاری که می کنم درسته یا اشتباه؟!
    ساعت چهار و نیم بعداز ظهر بود که به خونه شون رسیدم.یعنی اشتباه نمی کردم؟چرا باید اشتباه باشه؟من که نمی خواستم چیزی به مهرداد بگم،فقط می خواستم آدرس افشین رو ازش بگیرم.نیم ساعتی همون طوری توی ماشین نشستم و بعدش به زخمت خودمو راضی کردم تا باهاش روبرو بشم.زنگ در رو زدم،چند دقیقه بعد یه خانوم جا افتاده در رو بازکرد.
    _بفرمایید.
    _سلام خانوم،منزل آقای بردبار؟
    _بله،با کی کار دارید؟
    _معذرت می خوام من با آقای مهرداد بردبار کار دارم.
    نگاهی با تعجب بهم کرد و بعداز مکث کوتاهی گفت:
    _شما؟
    مجبور شدم دروغ بگم.
    _من از اقوام افشین هستم،دوست ایشون.سال هاست که ازشون خبری ندارم،خیلی سخت آدرس شما رو پیدا کردم می تونم با آقا مهرداد صحبت کنم؟
    _اسم من اعظمه،زن داداش مهردادم.بفرمایید تو،مهرداد خونه خودشه،الان تماس می گیرم باهاش صحبت کنید.
    _مزاحم نیستم؟
    _نخیر،اختیار دارین.
    با کنجکاوی توی خونه رفتم.خیلی برام جالب بود،تمام صحنه هایی که افشین توی نامه برام نوشته بود جلوی چشمم نقش بست،از پله هایی بالا می رفتم که یه روز افشین از اونا بالا رفت و آقای بردبار بالای پله هاانتظارش رو می کشید تا سین جیمش کنه.یه خونه قدیمی بود با یه حیاط کوچیک و اتاق های زیاد.توی پذیرایی نشستم و اعظم خانوم رفت تا چایی بیاره،یه عکس بزرگ از یک آقابه دیوار نصب شده بودکه حدس زدم آقای بردبار باشه.توی عکس هم جدی بود،همون طوری که داشتم به عکس نگاه می کردم آقایی اومد توی اتاق،بلند شدم و سلام کردم.
    _سلام خانوم،خوش اومدین،من محسن هستم برادر مهرداد،حال شما خوبه؟
    _ممنونم،خیلی باید ببخشید که بی موقع مزاحم شدم،خواب بودید؟
    _نخیر،داشتم می رفتم مغازه،بفرمایید خواهش می کنم.
    _نشستم،آقا محسن روکرد به عکس رو دیوار و گفت:
    _آقامه،سه سال پیش فوت کرد.از اون موقع من این جا زندگی می کنم.این جا خونه پدری منه.شما فامیل آقا افشین هستید؟
    لبخندی زدم و گفتم:
    _بله،ایشون رو می شناسید؟
    _بله،عجب پسری بود!یه پارچه آقا.از مهرداد ما بعید بود یه همچین دوستی داشته باشه،خیلی وقته ازش خبری ندارم.از وقتی مهرداد ازدواج کرد دیگه ندیدمش،حتی عروسی مهرداد هم نیومد.پسر خوبی بود،هرجا هست خداحفظش کنه.
    تعجب کردم:
    _آقا مهرداد ازدواج کردن؟
    _بله،سه،چهار سالی می شه،چند ماه قبل از فوت آقام ازدواج کرد.
    اعظم خانوم با سینی چای اومد توی اتاق و گفت:
    _مهرداد خیلی زود ازدواج کرد،هیچ کدوممون انتظار نداشتیم،هرچی مهرداد آرومه خانومش ستاره واویلاست.آقا رو هم همین دختره دق داد.تا شما....
    آقا محسن نگاه تندی به اعظم خانوم کرد که وادار شد سکوت کنه.پیش خودم گفتم، پس بالاخره ستاره کار خودشو کرد و با مهرداد ازدواج کرد.
    اعظم خانوم رفت سمت تلفن و چندتا شماره گرفت بعداز صحبت کوتاهی که بیشتر به پچ پچ شبیه بود گوشی رو گرفت سمت من،بلند شدم و گوشی رو ازش گرفتم.
    _سلام آقا مهرداد.
    _شما؟
    صدای یه زن بود،فهمیدم ستاره اس،دست و پام رو گم کردم،اصلا توقع نداشتم که به جای مهرداد با ستاره صحبت کنم،خودم رو کنترل کردم و گفتم:
    _شما همسرشون هستین؟
    _فرمایش؟
    _معذرت می خوام خانوم،من از اقوام افشین هستم،دوست آقا مهرداد،آدرسش رو می خواستم برای همین مجبور شدم از شما کمک بخوام.
    ستاره کنجکاوانه پرسید:
    _اسمتون؟
    _اصلانی هستم.
    _نمی شناسم.
    _خب طبیعیه،چون من از اقوام افشین هستم،آدرس رو می دید؟
    _آدرس اینه....
    ستاره آدرس رو گفت و گوشی رو گذاشت.وقتی تماس قطع شد گوشی رو گذاشتم و سریع از توی کیفم خودکار رو برداشتم و آدرس رو نوشتم.وقتی روی مبل نشستم آقا محسن عذرخواهی کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت.به محض اینکه پاشو از اتاق بیرون گذاشت اعظم خانوم سمت من خم شد و آهسته گفت:
    _چرا خداحافظی نکردید؟
    _قطع شد.
    _قطع شد یا قطع کرد؟
    _نمی دونم.
    _خودتون رو ناراحت نکنید،ستاره همیشه اخلاقش همین طوره،از وقتی خودشو به زورتوی فامیل جا داد جون همه روبه لب رسونده.خدابیامرز آقاجونو، اگه بدونی این دختره چقدر سنگ رو یخش کرد!نمی دونم ستاره از کجا افتاد توی دامن مهرداد!؟روزگارش روسیاه کرده،هیچ کس ازدستش آرامش نداره،بچه اش نمی شه،ازوقتی هم که فهمیده بچه اش نمی شه اخلاقش بدترشده،هزار بار به مهرداد گفتیم...
    با ورود آقا محسن،اعظم خانوم فوری حرف رو عوض کرد.
    _اِوا،چرا چایی نخوردی؟یخ کرد،می رم عوضش کنم.
    _نه،مرسی،همین خوبه.
    چایی رو خوردم و بعداز تشکر از خونه بیرون اومدم.احساس خوبی داشتم،آدرس افشین توی دستم بود.قلبم به شدت می لرزید.اگه ازاول می دونستم به این راحتی می تونم از طریق مهرداد به افشین برسم زودتر اقدام می کردم.
    با سرعت زیادی خودمو به در خونه شون رسوندم.با یه دسته گل بزرگ که توی راه خریدم.یه خونه خیلی بزرگ بود توی زعفرانیه،قلبم از هیجان داشت می اومد توی دهنم.قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم خودمو توی آینه نگاه کردم،صورتم عین گچ شده بود،یه دستی به سرو صورتم کشیدم و روسریم رو روی سرم جابه جا کردم.طبق معمول وقتای که هیجان زیادی داشتم سه تا نفس عمیق می کشیدم و پیاده می شدم.
    پاهام ضعف داشت،تمام بدنم یخ کرده بود.درست مثل جنازه شده بودم.زنگ در رو زدم.چند لحظه بعد آقایی اف اف رو برداشت.
    _بله.
    با صدایی که از هیجان می لرزید گفتم:
    _سلام،ممکنه یه لحظه تشریف بیارید دم در؟
    _شما؟
    _من اصلانی هستم،اگه ممکنه یه لحظه بیایید جلوی در.
    _اومدم.
    هزارتا فکر یکهو هجوم آورد توی مغزم،یعنی افشین بود؟چه جوری خودمو معرفی کنم؟از کجا شروع کنم؟چند دقیقه طول کشید که آقایی در رو باز کرد رو روبروم ایستاد.
    _بفرمایید؟
    _شما..شما افشین هستید؟
    _شما؟
    لبخند زدم،چقدر با تصوراتم فرق داشت.قد متوسطی داشت و نسبتا چاق بود.چهره مردانه ای داشت و موهاش تک و توک سفید شده بود.
    _من،اصلانی هستم،هیوا اصلانی،شما منو نمی شناسید،باید بیشتر توضیح بدم،قضیه مربوط به اون نامه هاست،راستش من..
    حرفم رو قطع کرد.
    _شما با آقای احتشام کار دارید؟
    با تعجب گفتم:
    _نمی دونم،شما افشین نیستید؟
    _نخیر،فکر کنم شما با آقای احتشام کار دارید،اونا از این جا رفتن،سه ساله که ما این جا زندگی می کنیم.
    _نمی دونیدکجا رفتن؟
    _متاسفانه خیر،من یک بار هم ندیدمشون،وقتی اومد اینجا خونه خالی بود.
    _از بنگاه خونه رو خریدید؟
    _نه،پدرم توسط یکی ازدوشتاش خونه رو از آقای احتشام خرید.
    _می تونم با پدرتون صحبت کنم؟
    _هفت ماه پیش فوت کردن.
    وا رفتم،چند لحظه مات و متحیر نگاهش کردم و گفتم:
    _خدابیامرزه.
    _ممنونم،خواهش می کنم تشریف بیارید تو.
    _نه مرسی،بفرمایید.
    گل هارو گرفتم طرفش،تشکر کرد و ازم گرفت،خداحافظی کردم و رفتم خونه.به خودم فحش می دادم.نمی تونستم خودمو ببخشم،اگه حماقت نکرده بودم و زودتر رفته بودم سراغ مهرداد اون جوری نمی شد.روی چه حسابی بی فکری کردم ممکنه بعداز پیدا کردن افشین از اینکه رفتم پیش مهرداد دلخور بشه؟متاسفانه دیگه تموم شد.تنها امیدی که برام باقی مونده بود پیشخدمت تریا کلبه بود.
    اون شب موقع خواب به زندگی مهرداد و ستاره فکرکردم.یعنی ستاره فهمیده برای چی داره سختی می کشه؟مهرداد متوجه شده بود که چه گناهی کرده که حالا مستوجب این همه بلاست؟کاش لاقل امروز که به اینجا رسیدن بشینن و خوب فکر کنن که چه اشتباهی مرتکب شدن.
    چند روز بعد مامان اینا از شمال اومدن.توی اون چند روز سعی کردم کم کم وسیله ها رو بسته بندی کنم،خونه شده بود عین بازار شام.رفتم پایین کمک مامان اینا،هاله و سوده داشتن به مامان کمک می کردن تا وسیله هاشونو از تاکسی بیارن پایین.
    سوده کوچکترین عضو خانواده اس،که چهارده سالش بود.همه اش سرش توی کتاب و دفتر بود.خیلی آروم و سربه راه،درست برعکس هاله،هاله خیلی شیطون بود،از درس و مدرسه فرار می کرد.با اینکه به درس علاقه ای نداشت به اصرار مامان وبابا می رفت کلاس کنکور ولی به جای درس بیشتر به فکر آرایش و مد روزبود.هاله و سوده درست نقطه مقابل من بودند.مامانم خیلی بذله گو شوخه.هیکل گوشتی و چاقی داره با یه قد کوتاه که بیشتربامزه اش کرده.حتی توی لحظه های سخت زندگی هم سعی می کنه بخنده.مامان و باب هیچ وقت دعواهاشون بیشتر از یکی،دو ساعت طول نمی کشه چون از حرکات و طرز حرف زدن مامان یکهویی خنده شون می گیره.بابا ارتشیه،به خاطر شخصیت نظامیش از مامان خیلی جدی تر به نظر می رسه،ولی هیچ وقت نمیتونه توی خونه در مقابل مامان گارد بگیره.
    وقتی اومدیم بالا،مامان نگاهی به سرو وضع آشفته خونه کرد و گفت:
    _اینجا رو نگاه کن!شتر با بارش گم می شه.
    _ببخشید مامان!نمی تونستم دست روی دست بذارم و منتظر شما باشم.
    _آخه تو که این کاره نیستی مادر،اصول اسباب کشی رو بیا از من یاد بگیر،به خاطر بابات یه دور،دور ایران گشتم.
    _خوبه دیگه،بابا باعث شد یه ایرن گردی حسابی بکنید.
    بابا اکثرا ازاین شهر به اون شهر منتقل می شد،چهار سال آخر خدمتش رو توی یکی از شهرهای ساحلی شمال خدمت کرد.دیگه داشت بازنشسته می شد.اونا تصمیم داشتن بعداز بازنشستگی بابا اونجا بمونن.بابا تمام سرمایه اش اونجا بود،یکی،دوتا خونه و یه تیکه زمین که از زحمت سی ساله اش خریده بود.مامان رفت توی آشپزخونه و بعداز چند ثانیه با پاکت سیگارم برگشت.
    _چشمم روشن،دیگه علنیش کردی؟پینوکیو بعداز چهل و هشت قسمت آدم شد،تو هنوز آدم نشدی؟
    نگاه شرمزده ای به مامان کردمو پاکت رو ازش گرفتم و انداختم توی کشوی جا کفشی.مامان اینا می دونستن که تک و توک سیگار می کشم ولی علنی نبود.به روی خودشون نمی آوردن،خیلی خجالت کشیدم،مامن به خاطر وجود سوده و هاله بحث رو کش نداد.سر شام هاله گفت:
    _هیوا،امشب نمی ریم بیرون؟
    مامان یکهو پرید وسط و گفت:
    _نخیر،تهرون نیومدیم که بگردیم،کلی کار داریم.
    از سوده پرسیدم:
    _سوده امتحان ها چطور بود؟
    _خیلی خوب بود.
    این بار از هاله پرسیدم:
    _امتحان دانشگاه تو چه روزیه؟
    _یک ماه دیگه،شایدم کمتر،همه اش تقصیر مامانه،کاش شهر اول رو تهران می زدم.اون موقع می اومدم پیش تو.
    مامان بلافاصله گفت:
    _دیگه چی؟توی شهرستان به اون کوچیکی نمی تونم کنترلت کنم،بفرستمت تهرون به امان کی؟
    _مگه من بچه ام مامان؟تازه هیوا که اینجاست،می موندم پیش هیوا،اصلا چرا هیوا تهران درس می خونه؟مگه خونش از من رنگین تره؟
    _بله که رنگین تره،اگه رنگین نبود توی این شیش سال هزار تا دست گل به آب می داد،می بینی که مثل خانوم نشسته و درسش رو می خونه.
    _شما همچین حرف می زنید که کسی ندونه خیال می کنه من بلای آسمونیم.
    _کاش بودی،اون وقت دلم نمی سوخت،از بلای آسمونی هم فاجعه تری.
    بحث مامان و هاله داشت بالا می گرفت که گفتم:
    _هاله،فکر می کنی امسال قبول بشی؟
    مامان که هنوز عصبانی بود فرصت نداد هاله جواب بده:
    _این جوری که این خانوم پیش می ره دوقوز آبادم قبول نمی شه.
    هاله عصبی شد و من و سوده خندیدیم.بعداز شام هاله و سوده خودشون رو با تلویزیون سرگرم کردن و من رفتم توی آشپزخونه کمک مامان.داشت ظرف ها رو می شست.
    _مامان شما چرا؟تو رو خدا برو کنار،خودم می شورم.
    _نمی خواد مادر جون،خودم شستم،چهارتا تیکه ظرف که من بمیر و تو بمیر نداره.
    دوتا چایی ریختم و با مامان نشستیم پشت میز نهارخوری.مامان یه نگاهی به هاله و سوده کرد که داشتن با کنترل تلویزیون ور می رفتند.
    _پاشید،باید برید بخوابید که فردا صبح کلی کار ریخته سرمون.
    هاله و سوده با دلخوری بلند شدن و رفتن توی اتاق.رفتار هاله برام عجیب بود،تا حالا ندیده بودم بی چون و چرا به حرف مامان گوش بده.
    _مامان بالاخره تصمیم گرفتید شمال بمونید؟
    _آره مادر،عادت کردیم.خونه زندگیمون رو همون جا سامون دادیم.بابات می خواد بعداز بازنشستگی بره تو کار خونه سازی.با همون تیکه زمین شروع می کنه،سرگرم می شه،سی سال از صبح تا غروب رفته سرکار،نمی تونه توی خونه بشینه.منم این جوری راحت ترم،به آب و هوای شمال عادت کردم،من و پدرت دیگه سنی ازمون گذشته،بیایم لای این همه دود که چی بشه؟بگیم تهرون زندگی می کنیم؟تهرونی هستیم؟!
    خندیدم و گفتم:
    _نه،هر جور راحتین.هنوز با هاله مثل قدیم مشکل دارین؟به نظرم آروم تر شده.
    _نه مادر،خیالت جمع،هنوز همون آتیش به جون گرفته ای که بود.توی این دو،سه ماهه بدترم شده.
    _ندیده بودم به این زودی بخوابه،وقتی شما بهش گفتید بی چون و چرا رفت توی اتاق.
    _برو یه نگاه توی اتاق بنداز،اگه پای تلفن نباشه اسمم رو عوض می کنم.
    با خنده بلند شدم و به جای خالی تلفن بی سیم نگاه کردم.دکمه اش سبز بود،معلوم بود که هاله توی اتاق مشغوله.خندیدم و برگشتم سرجام.
    _دیدی گفتم؟آخرشم باید یه کامیون تلفن مهرش کنم.من نمی دونم دانشگاه به چه درد این دختر می خوره؟عوضش اگه منشی یا تلفنچی بشه کلی کارش می گیره.اهل درس و مشق که نیست.می ترسم همین روزا بندو آب بده.از ریختش نمی بینی؟کدوم بی پدری رو دیدی که مثل این ورپریده لباس بپوشه؟ماتنوهاش رو این قدر تنگ و تونگ می گیره که گاهی وقتا نفس منم بند میاد،چه برسه به خودش.به خدا از دستش خسته شدیم.نمی دونم این بی شرف به کی رفته؟نمی تونیم زیاد تو روش وایستیم.سرکش که هست یکهو دیدی دست دوست پسرش رو گرفت و آورد خونه.پدرت می گه باهاش مدارا کن،وقتی از در خونه می زنه بیرون دلم آشوب می شه.می گم نکنه هوس فرار به سرش بزنه،می دونی که؟مد شده تا پدر و مادر می گن بالای چشمت ابرو،دختره وسایلش رو جمع می کنه و در میره،از این هاله هم هر چی بگی بر میاد.
    _حالا پسره کی هست؟
    _یه لات بی سرو پا،یه قرون نمی ارزه،چند ماه پیش پشت شیطون بازار مچشونو گرفتم.پسره تا منو دید فلنگ و بست ولی هاله انگار که نه انگار اتفاقی افتاده،اون جا بهش هیچی نگفتم ولی شب که پدرت اومد کلی باهاش حرف زدیم،پدرت یکی،دو روز بعد رفت با پسره صحبت کرد،شهر کوچیکه،می دونی که!یکی رو بخوای پیدا کنی،دو روزه می تونی.پسره به پدرت قول داده دور و بر هاله پیداش نشه.به این ورپریده هم گفتیم دختر من،شهر کوچیکه،آبروداری کن،بذار فردا،پس فردامون بشه تو چشم مردم نکاه کنیم.چند روزی خوب بود ولی دوباره همون آش و همون کاسه.دیگه خودمون رو زدیم به خریت،جلوی این یاغی رو که نمی شه گرفت.بذار حداقل بدونم کدوم قبرستونی می ره و برمی گرده،این جوری حداقل خیالمون راحته که سرش رو توی خونه خودش می ذاره زمین،الهی داغش به دلم بمونه.
    مامان خیلی عصبانی بود.همیشه وقتی از هاله حرف می زد نمی تونست جلوی خودشو بگیره،فحش می داد و نفرین می کرد.
    _می خوای من باهاش حرف بزنم؟
    _نه مادر،قربون دستت،بذار لااقل از یکی حساب ببره،من و بابات وکه می شوره و می ذاره کنار.
    _یعنی بهتون بی احترامی می کنه؟
    _بی احترامی که شاخ و دم نداره،مگه حتما باید فحش بده که بشه بی احترامی؟هرچی می گیم هم جوابی می کنه،گوشش هم به حرفهامون بدهکار نیست،شدیم کنیز حلقه به گوش خانوم.
    _اختیار دارید مامان،این چه حرفیه.اقتضای سنشه،یه کمی بزرگ تر بشه خودش آروم می گیره.
    _خدا از زبونت بشنوه،دیگه برو بگیر بخواب.مگه فردا نباید بری بیمارستان؟
    _چرا،ولی خیلی زود برمی گردم.کلید آپارتمان جدید رو گرفتم فردا اول می ریم اونجا رو تمیزکنیم.
    _باشه مادر،یا علی....
    مامان هیکل گوشتیش رو به زحمت از صندلی بلند کرد و استکان ها رو برد توی آشپزخونه.
    همیشه هم صحبت خوبی برای من بود.دوست داشتم جریان افشین رو همون شب براش تعریف کنم.ولی این کار فقط حس دهن لقی ام رو ارضا می کرد،با خودم گفتم که چی بشه؟هنوز که چیزی معلوم نیست،مگه مامان کارآگاه خصوصی بود که بتونه توی تهرانی به اون بزرگی افشین رو واسه من پیدا کنه؟یاد حرف مامان افتادم با خودم گفتم کاش منم مجبور بودم توی یه شهر کوچیک دنبال افشین بگردم،اون جوری حتما پیداش می کردم.
    فردای اون شب روز پرکاری داشتم،صبح یه سر رفتم دانشکده و بعدش بیمارستان.تا آخر شب هم با مامان و بچه ها آپارتمان جدید رو نظافت کردیم.هر روز که می گذشت مامان وسایل بیشتری رو بسته بندی می کرد،خیلی بادقت و با سلیقه،وقتی بیشتر وسایل جمع شد اصلا باور نمی کردم که اون همه خرت و پرت داشته باشم.سه روز بعد وسایل رو بار کامیون کردیم،آقای افشار و سعید پسرش هم اومده بودن کمک،وسط های کار بودیم که سرو کله علیرضا پیدا شد.با وجود سه تا مرد کارا خیلی زود انجام شد.وقتی سعید آخرین جعبه رو برد پایین یه نگاهی به خونه خالی کردم،دلم گرفت،شروع کردم به قدم زدن توی خونه،با آخرین نگاه ها می خواستم زوایای خونه رو به خاطرم بسپارم،یه جوری حس می کردم که دلم رو دارم اونجا می ذارم.جای خالی گلدون ها،راحتی ها،میز،تختخواب،پرده ها،همه و همه دلم رو به درد می آورد.رفتم جلوی پنجره ایستادم و بیرون رو نگاه کردم،یعنی با رفتن من از اون خونه همه چیزتموم می شه؟نه..زیر لب زمزمه کردم:
    من و خورشید را هنوز امید دیداری هست هر چند،روز من آری به پایان خویش نزدیک است ........
    _هیوا نمی یای؟همه پایین منتظرن.
    علیرضا بود،با دلخوری گفتم:
    _میام،فقط یکی،دو دقیقه.
    اومد کنارم و رو به پنجره ایستاد:
    _تو چی رو داری از ما مخفی می کنی؟
    _چطور مگه؟...اصلا این طور نیست که تو فکر می کنی.
    _آخه یه خونه تخلیه کردن که این همه قصه نداره،راستشو بگو.
    _نه باور کن،چیزی نیست،فقط از این خونه خیلی خاطره دارم.
    _خب از اونجا هم خاطره پیدا میکنی،خیالت راحت باشه من و رعنا استاد خاطره ساختنیم،اصلا بچه مون رو می دیدم همون جا تو بزرگش کنی،چطوره؟
    با تعجب نگاهش کردم.
    _مگه خبریه؟
    خندیدو گفت:
    _آره،البته هنوز یه ماه و نیمه،دکترش گفت احتمال سقط بچه خیلی زیاده،توکل به خدا،هرچی خدا بخواد،ولی دکترش امیدواری داد،گفت این شروع خوبیه،همین دوروز پیش فهمیدیم،رعنا حسابی ذوق زده اس.
    _چرا به من چیزی نگفت؟
    _دلش نمی خواد فعلا کسی چیزی بدونه،می گه تا مطمئن نشدیم که بچه موندنیه به کسی نگیم،منم دهن لقی کردم و به تو گفتم ولی تو به روی خودت نیار،باشه؟
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    _آخرین خبر خوش رو هم توی همین خونه شنیدم.
    علیرضا زد روی پیشونیش.
    _ای کاش توی اون یکی خونه بهت می گفتم.
    وقتی وسایل رو توی خونه جدید تخلیه کردیم آقای افشار و سعید رفتن.سعید همون روز همه رو به عروسیش دعوت کرد.هنوز یک ماه مونده بود ولی سعید می خواست از مامان اینا قول بگیره که حتما عروسیش بیان.
    بعداز رفتن اونا همه مون دو،سه ساعتی استراحت کردیم.علیرضا پیشنهاد کرد شام بریم بیرون.همه موافق بودن،رفتیم سر راه رعنا رو از بیمارستان برداشتیم و همگی رفتیم دربند.شب بدی نبود،ولی من خیلی پکر بودم.گرچه که همه اش می خواستم وانمود کنم که خیلی خوشحالم.اون شب وقتی علیرضا ما رو جلوی خونه پیاده کرد،بی اختیار رفتم و از کنار زنگ ها جعبه پستی رو پیدا کردم.کلید انداختم توی قفلش،خالی بود...
    حضور مامان باعث شد کارها خیلی زود انجام بشه،تا سرم رو چرخوندم دیدم همه چی سر جای خودشه.شب بود،همه خواب بودن،روی راحتی لم دادم،خوابم نمی برد.فکرم خیلی مشغول بود،یه سیگار روشن کردم و غرق افکارم بودم که مامان اومد.سریع سیگار رو خاموش کردم.مامان اومد و روی راحتی روبروم نشست.
    _نمی خوای ترک کنی؟
    _وا،مامان!مگه من معتادم؟
    _اعتیاد به سیگارم اعتیاده دیگه،خودت رو گول می زنی؟
    _همیشگی نیست،فقط وقتایی که زیادی تو فکرم می کشم.
    _فکر چی؟
    _هیچی...یعنی همه چی....زندگی،آینده.
    _نمی خوای سرو سامونی به زندگیت بدی؟تنهایی بس نیست؟
    _هنوز جفتم رو پیدا نکردم.
    _این کدوم جفته که پیداش نمی شه؟
    _کسی که نیمه دیگه منه،هر روز با نگاه هم روزمون رو شروع کنیم،از گرمای وجود هم انرژی بگیریم،تا ابد،تا جایی که بودن ما نیست بشه...
    _وا!این چرت و پرت ها چیه می گی؟
    خنده ام گرفت.حرف های افشین رو براش می گفتم،طفلک جا خورده بود،خیال می کرد دیوونه شدم.
    _از ما گفتن،دیگه بیست و پنج سالته،پس فردا می ترشی می گی چرا بهم نگفتی،تا تنور داغه بچسبون.الان جوونی و هزار تا هوا خواه داری،پس فردا از ریخت و قیافه می افتی،من شونزده سالم بود که زن بابات شدم،تا اومد خواستگاریم مادر و پدرم شوهرم دادن،می ترسیدن روی دستشون بمونم،وا.. حق داشتن،اگه بابات منو نمی گرفت هیچ کس از جونش سیر نشده بود که شوهر من بشه....
    همون جوری که مامان داشت حرف می زد احساس کردم که پام بدجوری خواب رفته.در حالی که به حرف مامان گوش می کردم آروم آروم می زدم روی پام،مامان با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت:
    _چی کار می کنی؟
    _پام خواب رفته.
    _یواش بزن مادر یه موقع بد خواب نشه!
    از خنده ریسه رفتم،مامان همیشه یه چیزایی می گفت که به عقل جن هم نمی رسید.اون شب با مامان کلی گفتیم و خندیدیم.یکی،دو روز بعداز رفتن مامان اینا زندگی من به روال عادی برگشت،درس و کار.کم کم داشتم به خونه جدید عادت می کردم.اون سال هم هاله دانشگاه قبول نشد و بعد از اینکه توی عروسی سعید با برادرش حمیدرضا آشنا شد کلا قید درس و دانشگاه رو زد.تقریبا بعداز عروسی سعید،هاله و حمیدرضا نامزد کردن.حمیدرضا پسر خوبیه،یه پسر خوش قیافه و جذاب که تحصیلات عالیه نداره ولی عوضش درک و شعور بالایی داره.فقط دو سال از من بزرگ تره ولی خیلی فهمیده اس.توی یه شرکت مخابراتی پیش پدرش،آقای افشار،کار می کنه.شغل همسر آینده هاله برای تمام اعضای خانواداه مون که علاقه زیاد هاله رو به تلفن می دونستن خنده دار بود.
    مامان از ازدواج هاله راضی بود.با این که هیچ دخالتی توی انتخابش نکرد ولی وقتی هاله موافقت خودش رو اعلام کرد خیلی خوشحال شد.چون اون اواخر هاله برای اذیت کردن مامان و بابا سنگ تمام گذاشته بود.پدر و آقای افشار تصمیم گرفتن سال بعد براشون عروسی بگیرن،تا آقای افشار یه کمی آمادگی پیدا کنه و پدر هم جهیزیه رو کامل کنه.هاله به آرزوی دیرینه خودش می رسید و بعداز عروسی تهران زندگی می کرد.


 

 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا رمان مانند فلسفه يا علم؛معرفت بخش است؟
    توسط shadi.d.h در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۲-۰۶-۱۳۹۲, ۱۸:۰۸
  2. واکاوی در رمان
    توسط معصوم در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۱۰-۱۸-۱۳۹۰, ۲۰:۲۶
  3. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۹-۰۹-۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
  4. نگاهی به رمان «از طرف او »
    توسط sama33 در انجمن نقد و نظرسنجی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۴-۰۷-۱۳۸۹, ۲۳:۲۴

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •