مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 1 از 8 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 75
  1. #1

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    Gadid رمان طلوع سپیده

    نام رمان طلوع سپیده

    نویسنده:خانم فرناز نخعی

    نشر البرز

    437 صفحه

    این رمان را با اجازه خودشون در سایت گذاشتم

    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  2. 8 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    arghavan (۰۵-۱۳-۱۳۹۱),Arina (۰۴-۲۳-۱۳۹۱),shadi.d.h (۰۴-۲۳-۱۳۹۱),فرناز نخعی (۰۴-۲۳-۱۳۹۱),مریم احمدی (۰۵-۰۱-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۶-۱۳۹۱),گندم .میم (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۳-۱۳۹۱)

  3. #2

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فصل اول
    قسمت اول(8-3)



    در شرکت پشت میز کارم نشسته بودم و آخرین کارهای آن روز را انجام می دادم.وقتی کارم تمام سد کاغذهای روی میز را جمع کردم و در کشو گذاشتم.سپس نگاهم را به عکسی دوختم که زیر شیشه میزم قرار داشت.منظره ای بود که خیلی دوستش داشتم.یک دریای آبی رنگ و آرام که زیر یک آسمان صاف و آفتابی پهن شده بود و در ساحل آن دو اسب در حال دویدن بودند.
    هر وقت به این منظره می نگریستم احساس می کردم زندگیم درست مثل آن است صاف و آرام و زیبا و دلنشین.حس می کردم پس از طوفانها و فراز و نشیب های فراوان عاقبت به ساحلی امن رسیده ام و از این موضوع احساس آرامش خاصی به من دست می داد.درست مثل اسبهایی که با سرخوشی در آن ساحل می دویدند و وزش ملایم نسیم یالهایشان را به این سو و آن سو برده بود.اما به یاد آوردم زندگی من با آن منظره یک فرق دارد.من اسب تنهایی بودم که شریکی نداشتم تا شانه به شانه ام در آن ساحل حرکت کند.با دقت به آنها نگاه کردم یکی سفید بود و کوچکتر و دیگری به رنگ سیاه کمی عقب تر حرکت می کرد و از حالت دویدنش نوعی اقتدار و حمایت نسبت به اسب سفید حس می شد با خودم گفتم:
    "من هم یک همچین شریکی نیاز دارم.محکم و قدرتمند و مهربان که شانه به شانه ام در ساحل زیبای زندگی بدود."
    ناگهان به یاد کلاسم افتادم.نگاهی به ساعت کردم.دیرم شده بود.در حالی که به خاطر این خیالبافیهای بیخود خود را سرزنش می کردم بلند شدم تا کیفم را بردارم که آقای کوشیار از در وارد شد.چند لحظه با دقت به من نگاه کرد و لبخند زد.
    مسیر نگاهش را دنبال کردم و متوجه شدم به گیس بلند و بافته شده ام که از روی شانه ی چپم پایین افتاده و تا نزدیک کمرم رسیده بود و از زیر مقنعه بیرون افتاده بود خیره شده است.در حالی که احساس نفرت همیشگی چند برابر شد موی بافته ام را به سرعت داخل یقه ی مانتویم انداختم و در دل به خود لعنت فرستادم که با بی توجهی موهایم را در معرض چشمچرانی این موجود مسخره قرار داده ام.بعد با عصبانیت پرسیدم:
    -کاری داشتید؟
    او جلوتر آمد و گفت:
    -بله!
    سپس کاتالوگ کوچکی را روی میز گذاشت و گفت:
    -ترجمه ی اینو می خوام.
    کاتالوگ را برداشتم و در حالی که آن را در کشوی میزم می گذاشتم گفتم:
    -فردا حدود ظهر آماده میشه.
    -ولی من امروز لازمش دارم.
    در حالی که به طرف در اتاق می رفتم گفتم:
    -متاسفم من یک ساعت دیگه کلاس دارم و الان هم به اندازه یکافی دیر شده باید تا فردا صبر کنید.
    او یک قدم به طرفم آمد و گفت:
    -خانم رستمی من باید فردا نظرم رو راجع به خرید این دستگاه اعلام کنم بنابراین باید امشب ترجمه ی این کاتالوگ رو در اختیار داشته باشم که بتونم ازش استفاده کنم شما لطف کنید بعد از کلاستون این رو ترجمه کنید من هر جایی صلاح بدونید اونو از شما می گیرم.
    در اتاق را باز کردم و گفتم:
    -شرمنده ام امروز وقت ندارم.
    پویا با اجله گفت:
    -پس من فردا مجبورم دلیل اینکه نتونستم نظرم رو اعلام کنم به مهندس همتی بگم.
    احساس کردم موضوع کاتالوگ را بهانه کرده تا تلافی برخوردی را که با او داشتم در بیاورد و مثلا زیر آب مرا در شرکت بزند.بیچاره خبر نداشت که جای پای من محکم تر از این حرفهاست چون مهندس همتی دایی من بود و نوعی رابطه ی محکم عاطفی مثل پدر و فرزند بین ما وجود داشت.
    برای اینکه روش را کم کنم با لحن محکمی گفتم:
    -موقع استخدامم با مهندس همتی به توافق رسیده ام که هر وقت لازم بود بروم ضمن اینکه مقصر خود ش مایین که اینقدردیر این رو برای ترجمه آوردید می تونید فردا به مهندس همتی بگین که امروز ساعت یک بعد از ظهر برای اینکار به من مراجعه کردین و من هم گفتم کارتون فردا آماده میشه.
    با خشم بیرون رفتم و در را بستم از اینکه توانسته بودم پاسخ دندان شکنی به او بدهم خوشحال بودم از پویا خوشم نمی آمد و همیشه متعجب بودم که داییم با آن خصوصیات آقا منشانه و با شخصیت چطور این موجود مبتذل و مسخره را استخدام کرده و مسئولیتهای مهمی را هم به او سپرده است او همیشه لبخند بر لب با همه در حال شوخی بود و هیچ کس را بی نصیب نمی گذاشت صورتش با کوچکترین بهانه حالت خندیدن به خود می گرفت انگار همیشه دنبال موضوعی برای خوش بودن و خندیدن می گشت.
    اوایل که کارم را در شرکت شورع کرده بودم با وجود اخلاق آرام و کم حرف بودم چند بار توانسته بود از لابه لای حرفهایی که در مورد کارهای اداری بود بهانه ای پیدا کند و سر به سرم بگذارد با وجودی که این کارش مرا به اوج عصبانیت می رساند اما ترجیح می دادم در پاسخش فقط سکوت کنم با خودم می گفتم:
    "اول این که جواب ابلهان خاموشی است.در ضمن در شان من نیست که دهان به دهان او بگذارم بعد هم اینطوری رویش کم می شود و عاقبت دور مرا خط می کشد اما چند هفته پیش کار را به جایی کشاند که دیگر نتوانستم تحمل کنم و عصبانیتم را بروز دادم قضیه این بود که او کاتالوگ ضخیمی را که با روزنامه جلد شده بود به اتاقم آورد و خواهش کرد که آن را ترجمه کنم آن روز هم در حال رفتن به دانشگاه بودم.کاتالوگ را در کشو گذاشتم و رفتم صبح روز بعد کاتالوگ را برای ترجمه باز کردم وقتی نخستین جمله ی آن را خواندم فکر کردم تمام سواد انگلیسیم را فراموش کرده ام.چون چیزی از آن سر در نیاوردم.خوب که دقت کردم از حرف تعریفهای خاص جمله ها متوجه شدم که به زبان فرانسه است.گاهی پیش می آمد کگه قسمتهای مختلف کاتالوگ ها به چند زبان مختلف بود با این فکر آن را ورق زدم تا بخش انگلیسی اش را پیدا کنم ولی از صفحه ی دوم کاتالوگ عکسهای بزرک و رنگی انواع اسباب بازی بود که زیر هر کدام قیمت آن و یک کد نوشته شده بود در واقع آن یک بروشور تبلیغاتی برای فروش اسباب بازی بود نه یک کاتالوگ فنی.
    من چنان محو تماشای اسباب بازیها شده بودم که فراموش کردم این بروشور از کجا به دستم رسیده است.فقط هیجده سالم بود و هنوز از دیدن اسباب بازی لذت می بردم و به هیجان می آمدم دیدن بعضی از آنها مرا به دنیای کودکیم می برد و دلم می خواست دوباره بچه شوم و عروسکم را در رختخوابش بخوابانم و برایش لالایی بگویم بعضی از انها هم مرا به آینده می بردند و در ذهنم مجسم می کردم که روزی بچه دار خواهم شد و اینها را برای او خواهم خرید.
    بروشور که به آخر رسید با کنجکاوی روزنامه ی روی ان را باز کردم تا جلدش را بببینم روی آن تصویر براقی از یک میمون سیاه و بزرگ عروسکی بود که روی چمن سبزی نشسته بود و در میان دستهای دراز و بدترکیبش یک جوجه ی زرد و ملوس مشغول دانه خوردن بود زیر عکس خط آقای کوشیار را شناختم که نوشته بود:
    "تقدیم با عشق!"
    احساس کردم در حال منفجر شدن هستم.تازه به فکرم رسید که او با این کار خواسته به من بگوید که بچه هستم و این اسباب بازیها به دردم می خورد.جمله ی روی جلد هم مرا به اوج عصبانیت رساند.عشق از نظر من چیزی مقدس و آسمانی بود و احساسی ورای همه ی حس های انسان چیزی خاص و برتر و بالاتر از همه با دیدن آن جمله حالت کسی را پیدا کردم که جلوی چشمش به مقدساتش توهین کرده باشند مثل بت پرستی شده بودم که موجودی تکفیر شده و بی اعتقاد به بت محبوبش نزدیک شده و آن را لمس کرده باشد.احساس می کردم که این مردک مزخرف حتی اگر خیال داشته مرا دست بیندازد حق نداشته که این کلمه ی پاک را به باد تمسخر بگیرد از نظر من او حق نداشت راجع به عشق فکر کند چه رسد به اینکه اسم آن را به زبان بیاورد یا بنویسد.
    دیگر نتوانستم طاقت بیاورم بلند شدم و رفتم اتاق آقای کوشیار که مجاور اتاق خودم بود در را با چنان شتابی باز کردم که او و داییم که برای کاری به اتاق او آمده بود از جا پریدند.کاتالوگ را روی میز پرت کردم و داد زدم:
    -خودتونو مسخره کردید یا منو؟راستی که خودتون هم قیافه ی مسخره و میمون وارتون رو می شناسید که عکس اونو با عشق تقدیمم می کنید!
    بعد با قدمهایی تند از اتاق بیرون رفتم هنوز پشت میزم ننشسته بودم که شنیدم داییم پرسید:
    -موضوع چیه پویا؟
    پویا با لحن آرامی پاسخ داد:
    -چیزی نبود بک شوخی کوچک کردک که فکر نمی کردم این آتشفشان خاموش رو فعال کنه و بعد قضیه رو برای داییم تعریف کرد.
    دایی گفت:
    -خانم رستمی دختر جدی و کم حرفیه به ندرت با کسی شوخی می کنه و فکر نمی کنم خوشش بیاد که تو به عنوان یک غریبه باهاش شوخی کنی می دونم که اخلاق تو اینجوریه و هیچ قصد و غرض خاصی نداری ولی فکر می کنم بهتره برای شوخی کردن دور اونو قلم بگیری.
    پویا خندید و گفت:
    -خودم هم به همین نتیجه رسیدم مثل اینکه خیلی ناراحت شده بود.ولی تو رو خدا مهندس با این کارش ثابت نکرد که راستی بچه اس؟من که بروشور را با روزنامه جلد کرده بود ولی او که هنوز از .............
    ویرایش توسط azars : ۰۴-۲۳-۱۳۹۱ در ساعت ۱۹:۲۰

    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  4. 3 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    haman13 (۰۴-۲۳-۱۳۹۱),shadi.d.h (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

  5. #3

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فصل اول
    قسمت دوم(13-8)
    تماشای اسباب بازیش سیر نشده با کنجکاوی روزنامه ی روی جلد رو باز کرده تا عکسش رو ببینه بعد هم جوش آورده و داد و بیداد راه انداخته.
    -بله در اینکه اون کم سن و ساله حرفی نیست ولی بچه نیست هم در زمینه ی کارسش جدیه و احساس مسئولیت داره هم متانت و وقارش مثل یک زن جا افتاده و عاقله.
    دایی خنده ای کرد و ادامه داد:
    -قبول کن که مقصر خودت هستی اگه خودت رو جای اون بگذاری می بینی که تو هم اگه بودی ناراحت می شدی.
    از شنیدن حرفهای آن دو احساس آرامش کردم.بخصوص از اینکه دایی پویا را مقصر می دانست و فهمیدم که او از این پس دیگر جرات نخواهد کرد با من شوخیکند.
    با احساس رضایت از پاسخی که دوباره به پویا داده بودم با عجله به طرف در سرکت می رفتم ولی یک لحظه حرفهای او به یادم آمد و احساس ناراحتی کردم پوسا گفته بود که دایی فردا منتظر اعلام نظر اوست و من به هیچ وجه دلم نمی خواست که کار او عقب بیفتد قدمهایم کند شدند.برایم سخت بود که پس از آن لحن محکم و قاطع برگردم و بگویم که حالا خیال دارم که کارش را انجام بدهم چند لحظه فکر کردم و عاقبت برگشتم جلوی در اتاقم به پویا برخوردم که در حال خارج شدن از اتاق بود گفتم:
    -آقای کوشیار من بعد از کلاسم کاتالوگ رو ترجمه می کنم و شما می تونید ساعت شش جلوی در اصلی دانشگاه اونو از من بگیرید ولی این آخرین بار است که خارح از ساعت کاری براتون کار می کنم لطف کنید از این به بعد کارتون رو چند روز جلوتر به من برسونید.
    پویا لبخند زد و گفت:
    -ممنون.
    بدون اینکه حرفی بزنم به اتاقم رفتم و کاتالوگ را از کشو برداشتم و با عجله راه افتادم.
    در امتداد پیاده رو به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که صدای بوق خودرویی توجهم را جلب کرد یرم را برگرداندم و دایی را دیدم که به من اشاره می کرد لبخند زدم و به طرفش رفتم.
    دایی شیشه ی سمت راست را پایین کشید و پرسید:
    -کلاس داری سپیده؟
    -بله.
    -سوار شو من اون طرفا کار دارم می تونم برسونمت.
    -مرسی اتفاقا دیرم هم شده و اگه شما رو نمی دیدم دیر می رسیدم.
    دایی نیم نگاهی به من انداخت و لبخند زد.همانطور که مشغول رانندگی بود نیم رخش را نگاه می کرد و به خاطر اینکه چنین دایی خوبی دار برای هزارمین بار خدا را شکر می کردم.
    دایی هوشنگ تنها دایی من بود و از بچگی علاقه ی خاصی به او داشتم.شاید این علاقه از آنجا ناشی می شد که در زمان کودکیم که ساکن کانادا بودیم دایی تنها قوم و خویش ما در آنجا بود دایی بچه نداشت و از موقعی که به خاطر دارم او و همسر کاناداییش النا در هر فرصتی به خانه ی ما می آمدند یا ما را مهمان می کردند و در این دیدارها همیشه نهایت لطف و محبت را نسبت به من داشتند.
    پدر و مادرم هر دو در کانادا دانشجو بودند و همانجا با هم آشنا شده و ازدواج کرده بودند.من هم متولد آنجا بودم وقتی هشت سالم بود درس پدرم تمام شد مادرم هم که چند سال پیش از آن تحصیلش را به پایان رسانده بود موقعیت بازگشت به ایران را فراهم کرد پس از آن پنج شش بار که دایی و همسرش به ایران آمدند آنان را ملاقات کرده بود ولی ارتباط ما از طریق نامه و تلفن مرتب ادامه داشت.
    طی این مدت وقایع وحشتناکی برایم پیش آمده بود انگار تند بادی وزیده بود و تمام زندگی آراممان را در هم پیچیده بود مادر و پدرم در عرض دو سال از کنارم رفته بودند هر دو با مرگش مظلومانه و جگر خراش.
    دوس ال پیش که دایی و زنش برای مراسم تدفین پدرم به ایران آمدند او خیال داشت مرا با خودش به کانادا ببرد اما عمویم اصرار می کرد که پدرم مرا به او سپرده است عاقبت پس از چهلم پدرم وصیت نامه او را باز کردند.
    تمام دار و ندار پدرم در دوران بیماریش صرف مداوای بیهوده ی او شده بود و مختصری هم که باقی مانده بود در مراسم تدفین و عزاداری او خرج شده بود بنابراین تها دارایی پدرم من بودم و در وصیت نامه اش هم در این رابطه بود پدرم سرپرستی مرا به عمویم سپرده بود.
    دایی پس از خواندن وصیت نامه به احترام پدرم دیگر هیچ اصراری برای بردن من نکرد و من برخلاف میلم ساکن منزل عمویم شدم دو سال اخر دبیرستانم در حالی گذشت که به جای درس خواندن بیشتر وقتم صرف انجام کارهای خانه می شد تا شاید کمی از غرولند زن عمویم نازنین کم شود.ولی او که انگار مرا در آن خانه زیادی می دانست با هیچ چیز راضی نمی شد.سر کوچکترین چیزی بهانه می گرفت و من هم که تنها فرزند خانواده و عزیز کرده و نازپرورده بودم تحمل نمی کردم و جوابش را می دادم آن وقت بود که یک دعوا حسابی راه می افتاد.
    دختر عمویم سواد همیشه طرفدار مادرش بود و با وجود اینکه فقط یک سال کوچکتر از من بود به جای اینکه دوست و همراه هم باشیم مثل دشمن خونی بودیم.
    تنها دلخوشی من در آن خانه وجود سعید پسر عمویم بود من و سعید از بچگی با هم رابطه ی خوبی داشتیم وقتی ساکن خانه ی عمویم شدم این ارتباط بهتر و صمیمانه تر شد.سعی طوری به من مجبت می کرد که احساس می کردم یک برادر واقعی و مهربان دارم.
    او از من فقط چند ماه بزرگتر بود ولی چون متولد نیمه ی اول سال بود وقتی از کانادا برگشتیم او به کلاس چهارم می رفت و من به کلاس یوم من که می دیدم سعید قدش از من کوتاهتر است برایم سنگین بود که یک کلاس از من بالاتر باشد با اصرار و سماجت پدرم را وادار کردم که کمکم کند و همان سال تابستان کلاس سوم را جهشی خواندم و سال بعد به کلاس چهارم رفتم.
    از آن پس من و سعید دو رقیب سر سخت درسی بودیم برای اینکه نمره هایمان حتی بیست و پنج صدم بیشتر باشد حاضر بودیم شبانه روز درس بخوانیم بعد ها که بزرگتر شدیم این رقابت حالت دوستانه ای به خود گرفت و در نهایت به نفع هر دویمان تمام شد چون همیشه خوب درس می خواندیم و با بهترین نمره ها قبول می شدیم.
    پس از وقایعی که برایم پیش آمد هم دل و دماغ و روحیه ی درس خواندن را از دست داده بودم و هم اینکه محیط نامناسب خانه مجال درس خواندن را به من نمی داد کم کم کار به جایی رسیده بود که قید قبول شدن در کنکور را زده بودم و فقط به این راضی بودم که دیپلم بگیرم.وقتی سعید متوجه این موضوع شد دیگر دست از سرم برنداشت و با اصرار و سماجت مرا وادار به درس خواندن کرد.
    شبها به زور مرا بیدار نگه می داشت و فقط موقعی دست از سرم بر می داشت که از خستگی پلکهایم روی هم می افتادند هر روز پس از نماز صبح دوباره سراغم می امد و مرا که هول هولکی نمازم را خوانده بودم و آماده برگشتن به رختخواب بودم مجبور می کرد که بیدار بمانم و با او تست بزنم.
    اوایل که عقب افتادگی درسی ام زیاد بود و امیدی به جبران آن نداشتم از دست سعی عصبانی می شدم و سعی می کردم به هر ترتیب از دستش فرار کنم و بخوام.ولی ول کن نبود و با شوخی و خنده یا دعوا و مرافعه مجبورم می کرد که درس بخوانم عاقبت تسلیم شدم و به برنامه های درسی او تن دادم از آنجه که پایه ی درسی ام قوی بود خیلی زودتر از آنچه انتظار داشتم عقب ماندگیم جبران شد با احساس امیدواری دوباره ای که پیدا کرده بودم با علاقه ی بیشتر مشغول درس خواندن شدم.
    نتیجه ی این تلاشها این بود که چهار ماه پیش وقتی نتایج کنکور را اعلام کردند من و سعید هر دو در رشته های مورد علاقه یمان قبول شدیم سعید در رشته ی الکترونیک دانشگاه صنعتی شریف و من در رشته ی معماری دانشگاه آزاد تهران.
    وقتی سعید روزنامه را به خانه آورد باورم نمی شد که اسمم جزو قبول شدگان است.از سالها پیش آرزو داشتم که من هم مثل پدر و مادرم معماری خوانم.هر بار که این موضوع را بر زبان می آوردم در چشمان پدرم برق تحسین و افتخار را می دیدم پس از مرگ او این مسئله به صورت یکی از بزرگترین آرزوهایم در آمده بود به همین دلیل حالا از شادی در پوستم نمی گنجیدم اما این خوشحالی زیاد طول نکشید چون زن عمویم وقتی فهمید من داشنگاه آزاد قبول شدم قیامت به پا کرد.
    در واقع نازنین تنها هدفش این بود که هر چه زودتر مرا شوهر بدهد و از شرم راحت شود تا آن زمان درس خواندن را بهانه می کردم و از ازدواج می گریختم.
    به دلیل زیبایی فوق العاده چهره ام که با نجابت و وقار توام بود پس از سال پدرم از زمین و زمان برایم خواستگار می بارید هر کس مرا می دید هوس می کرد که مرا برای یکی از اقوام و بستگانش خواستگاری کند و نازنین دوباره فرصت پیدا می کرد که مدتی روزگارم را تلخ کند.
    گاهی به خاطر زیبایی صورتم که این دردسرها را برایم درست می کرد چنان حرص می خوردم که دلم می خواست صورتم را با چنگ از هم پاره کنم.از زمانی فهمیده بودم که دختر خوشگلی هستم همیشه به این موضوع افتخار می کردم و از آن راضی بودم به یاد دارم که وقتی تازه به سن بلوغ رسیده بودم به هر کجا پا می گذاشتم نگاهها به سویم می چرخید نگاههایی که تحسین و اعجاب از آنها خوانده می شد مادربزرگم خدا بیامرز که چند ماه پس از مرگ پدر از غصه ی او دق کرد آن موقعها که هنوز حال و حوصله داشت هر روز برایم اسفند دود می کرد و هر بار به صورتم نگاه می کرد زیر لب می گفت:
    " فتبارک ا... احسن الخالقین.راستی که قارد مطلقی وقتی بخواهی چیزی را تمام و کمال خلق کنی چنان شاهکار می کنی که احدی نمی تونه انکارش کنه آدم هر چی نگاه می کنه حتی یک نقص هم در صورت و اندام این دختر نمی بینه."
    من از شنیدن این حرفهای لذت می بردم هر وقت در آئینه نگاه می کردم از..........
    ویرایش توسط azars : ۰۴-۲۳-۱۳۹۱ در ساعت ۱۹:۱۹

    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  6. 5 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    fahimyaz (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),haman13 (۰۴-۲۳-۱۳۹۱),shadi.d.h (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۶-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

  7. #4

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فصل اول
    قسمت سوم(18-13)




    زیبایی خودم حظ می کردم اما حالا آرزو داشتم به جای این چهره ی زیبا یک قیافه یمعمولی داشتم که اینقدر برایم خواستگار نمی آمد.
    در بین خواستگارانم آدمهایی با موقعیتهای خوب هم زیاد پیدا می شدند.ولی من به دو دلیل خیال ازدواج نداشتم.یکی اینکه می خواستم درس بخوانم و مهندس شوم دوم اینکه هیچ اعتقادی به ازدواج سنتی نداشتم احساس می کردم مردی که نتوانسته خودش همسر دلخواهش را پیدا کند محتاج این بوده که فلان همسایه یا مادر و خواهرش کسی را برای ازدواج به او معرفی کنند لایق همسری ام نیست.حتی کسانی هم که خودشان مرا دیده و پسندیده بودند هم به دلم نمی نشستند.چون می دانستم وقتی کسی بدون هیچ شناختی مرا برای ازدواج انتخاب کرده ملاکش فقط زیبایی بوده است.
    منمردی را می خواستم که مثل شاهزاده های رویایی قصه های مادربزرگم باشد قدرتمند و در عین حال مهربان.مهمتر از همه اینگه دوست داشتم با عشق ازدواج کنم یک عشق دو طرفه و آتشین.دلم می خواست وجودم از این حس به لرزه در بیاید و قلبم برای همسرم بتپد به این دلیل ها بود که با تمام وجود با خواستگارهایم مخالفت می کردم و به هر بهانه ای از زیر ازدواج شانه خالی می کردم بهترین بهانه هم درس خواندن بود.
    نازنین می دانست با ورود من به دانشگاه برای مدتی طولانی می توانم به این بهانه متوسل شوم و از ازدواج فرار کنم.هزار و یک بهانه آورد.گفت پرداخت شهریه ی دانشگاه برایشان مقدرو نیست به عمویم گفت که او خودش هزار جور احتیاج دارد که آنها را زیر پا گذاشته تا بتواند برای جهیزیه ی من و سواد چیزهایی کنار بگذارد و اگر من به دانشگاه بروم همه ی آن پس اندازها صرف شهریه ی من می شود.من هم هر دو پاهایم را در یک کفش کرده بودم که احتیاجی به جهیزیه ندارم و می خواهم به دانشگاه بروم.دو شبانه روز در خانه دعوا و مرافعه بود عاقبت نمی دانم زن عمویم چه وردی خواند یا عمویم از این جنگ و دعوای مداوم دو ساله که یا بین من و سواد و زن عمویم بود یا بین خودش با آن دو و یا بین من و عمویم خسته شد و حرف آخر را زد:
    -سپیده به صلاح توست که ازدواج کنی.دانشگاه به دردت نمی خوره نازنین هم درست میگه اگه بخوام شهریه ی دانشگاه تو رو بدهم خیلی تحت فشار قرار می گیرم بعدش هم هر دختری باید عروسی کنه من نمی دونم تو چرا انقدر سخت می گیری این خواستگارهایی که داری هیچ کدومشون عیب و ایراد خاصی ندارد به خدا اگه هر کدومشون خواستگار سواد بودن من یک لحظه هم تردید نمی کردم تو هم باید زودتر به فکر عروسی باشی و سر و سامون بگیری.
    نازنین که منتظر شنیدن این حرف بود بی معطلی خواستگار جدید را معرفی کرد:
    -دو روز پیش خواهر نسرین خانم پیغام داده بود که می خوان برای پسرش بیان خواستگاری.پسره فوق لیسانس مدیریت بازرکانیه شرکت واردات و صادرات داره خونه و ماشین داره و خلاصه هیچی کم نداره قیافه اش هم جای برادری خیلی خوبه خلاصه پسریه که روی هر دختری دست بگذارد بهش نه نمیگن از همه مهمتر اینکه پسره با همین یک باری که سپیده رو دیده یک دل نه صد دل عاشقش شده نسرین خانم می گفت بعد از اون هر کی رو بهش معرفی کردیم گفته فقط سپیده.
    به ذهنم فشار اوردم ببینم این مرد مرا کجا دیده است کمی فکر کردم و یادم آمد که حدود یک ماه پیش که نازنین آش نذری داشت و ما مشغول پخش کردن آن بودیم من آش را جلوی در خانه ی نسرین خانم همسایه مان برده بودم مردی حدود چهل ساله آش را از من گرفته بود که نسرین خانم را خاله صدا کرده بود.
    با تعجب گفتم:
    -پسر خواهر نسرین خانم؟همون که چند وقت پیش جلوی در آش رو از من گرفت؟
    نازنین لبخند زد و گفت:
    -درسته همون.
    ولی اون که جای بابای منه!
    نازنین اخم کرد و گفت:
    -تازه سی و هشت سالشه همچین سنی نداره.
    بعد رو به عمویم کرد و ادامه داد:
    -ترو خدا تو بگو سی هشت سالگی سن زیادی برای ازدواج یک مرده؟
    عمویم که انگار قصد کرده بود مرا شوهر بدهد فوری گفت:
    -نه زیاد هم نیست تازه اول جوونیشه بگو همین شب جمعه بیان اینا همدیگه رو ببینن تا بعد ببینم چطور میشه.
    بعد رو به من ادامه داد:
    -حالا شاید پسندیدی دیدنش که ضرر نداره باید باهاش صحبت کنی تا ببینی چه جور آدمیه سن و سال که ملاک نیست.
    -ولی عمو جون من نمی خوام عروسی کنم می خوام برم دانشگاه.
    عمویم اخم کرد و گفت:
    -فکر می کنم در این مورد حرفهامون رو زدیم تو به هر حال دیر یا زود باید عروسی کنی نمیگم با این خواستگار عروسی کن ولی از این به بعد باید همه ی خواستگارات رو ببینی و برای رد کردن اونها هم یک دلیل درست و حسابی داشته باشی نه اینکه الکی ایراد بگیری.
    بعد هم بلند شد و به اتاق خوابش رفت و دیگر مجالی برای حرف زدن نداد.واقعیت این بود که عمویم راست می گفت بهانه هایی که از قیافه و وضعیت مالی و تحصیلی خواستگارهایم می گرفتم فقط برای فرار از ازدواج بود ملاک من فقط عشق بود و بس.وگرنه هیچ اهمیتی نمی دادم که همسر آینده ام بقال باشد با مهندس هیجده ساله باشه یا هشتاد ساله.
    آن شب تا صبح در رختخوابم غلت زدم و فکر کردم می دانستم که دانشگاه رفتنم منتفی شده و قضیه ی ازدواجم جدی است حتی اگر می توانستم از شر این خواستگار راحت شوم طولی نمی کشید که یکی دیگر پیدا می شد.عمویم گفته بود که دیگر بهانه های بیخود مرا محل نمی گذارد بنابراین هر دو آرزویم همزمان از دست رفتند هم باید از دانشگاه رفتن منصرف می شدم و هم با مردی که دوستش نداشتم ازدواج می کردم.
    به فکرم رسید از دایی کمک بخواهم آنها چندین ماه پیش برای زندگی به ایران آمده بودند دایی که مهندس الکترونکی بود قصد داشت نخستین کارخانه ی سازنده ی کامپیوتر را در ایران راه اندازی کند و برای این منظور راهی ایران شده بودند برای احداث کارخانه زمینی را در قزوین خریدند و مشغول انجام عملیات ساختمانی بودند دفتر مرکزی هم در تهران بود.آمدن آنان برای من نعمتی بود عمویم که آدمی متعصب و مذهبی بود پس از فوت پدرم اجازه نمی داد با خاله هایم رفت و آمد کنم.می گفت پسر بزرگ دارند و رفت و آمد من با آنان درست نیست اما در مورد رفتن من به خانه ی دایی تعصبی نداشت هر وفت که خیلی دلتنگ بودن به انجا پناه می بردم و از وضعیت نامناسب خانه با آن دو درددل می کردم با توجه به اینکه رابطه ام با النا خوب و دوستانه بود همیشه ته دلم آرزو می کردم که پدرم به جای عمو مرا به دایی سپرده بود چند بار هم این آرزو را بر زبان آوردم اما دایی همیشه می گفت با وجودی که خودش هم مابل به این کار است ولی با توجه به وصیت پدرم این کار را درست نمی داند سرپرستی قانونی من با عمویم بود.
    با خود فکر کردم بهتر است بروم و از دایی برای شهریه یدانشگاه کمک بخواهم می دانستم که مضایقه نخواهد کرد اما وقتی خوب فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این کار هم دردی را دوا نمی کند چون عمویم با اخلاق خاصی که داشت کسر شان خودش می دانست که از دایی برای هزینه های من پولی بگیرد.در ضمن احساس می کردم که عمویم مشکل مالی را بهانه کرده تا مرا به دانشگاه نفرستد و کاری کند که من زودتر ازدواج کنم می دانستم که در طول مدت دو سالی که من در خانه آنان بودم روزی نبود که در خانه دعوا نشده باشد عمویم هم از این وضع خسته شده بود و می خواست با شوهر دادن من دوباره آرامش را به خانه اش برگرداند.
    احساس درماندگی می کردم در طول شب چند بار به گریه افتاده و از خدا گله کردم که چرا پدر و مادرم را از من گرفته و مرا محتاج خانواده عمویم کرده است وقتی صبح شد احمقانه ترین کار ممکن را کردم یعنی فرار از خانه.
    هوا تازه روشن شده بود که یک یادداشت کوچک رویس میزم گذاشتم که در آن نوشته بودم که برای همیشه می روم و بهتر است دنبالم نگردند بعد با یک ساک کوچک از خانه بیرون زدم در خیال کودکانه ام همه چیز را خیلی راحت حل کرده بودم به خودم گتم حالا که قرار است از تحصیل محروم شوم چرا باید تن به یک ازدواج اجباری بدهم؟می روم برای خودم کار پیدا می کنم و به میل خودم زندگی می کنم.
    تمام آن روز را به تلاشی بیهوده برای پیدا کردن کار گذراندم برخوردهایی دیدم که در عمرم ندیده بودم بعضی به خاطر بی تجربگی و کار بلد نبودنم به من می خندیدند مسخره ام می کردند بعضی با نگاههایی که رگه هایی از نا خالصی از آن می بارید می گفتند که با شرایط خاصی حاضرند استخدامم کنند!
    عاقبت شب از راه رسید با خیال راحت به یک هتل رفتم که اتاق بگیرم اما گفتند که برای اتاق گرفتن باید از نیروی انتظامی نامه بیاورم ساعتهای وحشتناکی بودند که به اندازه ی چند قرن گذشتند بارها به خودم لعنت فرستادن که از خانه بیرون آمده ام نه راه پیش داشتم و نه راه پس.می دانستم که با اخلاق عمویم اگر به خانه برگردم مردنم حتمی است بیچاره و درمانده شده بودم و نمی دانستم چکار کنم اگر به خانه ی اقوام و آشنایان هم می رفتم به طور حتم عمویم خیلی زود پیدایم می کرد.
    نزدیک نیمه شب به یک مسجد رسیدم ایام فاطمیه بود و به این مناسبت در مسجد مداحی و نوحه خوانی برقرار بود وارد مسجد شدم گوشه ی خلوتی را انتخاب کردم و نمازم را خواندم احساس آرامش و امنیتی که وجودم را پر کرده همراه با خستگی و بی خوابی شب پیش دست در دست هم دادند و به خواب رفتم نمی دانم چقدر خوابیده بودم که شنیدم کسی صدایم می کند:
    -خانم دختر خانم.
    با گیجی سرم را بلند کرد خادم پیر مسجد بود وقتی چشمهایم را باز کردم آرام گفت:
    -دخترم مراسم تمام شده می خواهم درها را ببندم.
    جرات برگشتن به خیابان را نداشتم فکرم را جمع کردم و شروع کردم به دروغ پردازی.




    ویرایش توسط azars : ۰۴-۲۳-۱۳۹۱ در ساعت ۲۳:۲۵

    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  8. 5 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    fahimyaz (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),haman13 (۰۴-۲۳-۱۳۹۱),shadi.d.h (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۶-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

  9. #5

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فصل اول
    قسمت چهارم(23-18)
    -من از شهرستان اومدم که بروم خونه داییم ولی نشونی ناقص بود و نتونستم خونه شون رو پیدا کنم باید تا فردا صبح صبر کنم تا بتونم به محل کار داییم تلفن بزنم و نشونی بپرسم.
    پیرمرد با محبت به صورتم نگاه کرد و گفت:
    -نمی تونم اجازه بدم تو مسجد بخوابی ولی خونه ی من همین بغله غیر از من و زن پیرم هم کس دیگه ای اونجا نیست امشب می تونی مهمون ما باشی.
    بدون تردید بلند شدم و دنبالش راه افتادم خانه اش هر چه بود بهتر از در خیابان ماندن بود وقتی وارد خانه شدیم در نور کم سوی لامپ حیاط به صورت چروکیده و مهربان پیرمرد نگاه کرد حالت کسی را داشتم که از یک جنگل پر از حیوانات وحشی فرار کرده و به یک جای امن رسیده اس.
    صبح روز بعد وقتی از خانه شان بیرون آمدم تازه فهمیدن نزدیک میدان تجریش هستم شب پیش با حالی به آنجا رسیده بودم که نفهمیده بودم کجا هستم ولی حالا روشنایی روز و شلوغی خیابان به من جان تازه ای داده بود به میدان که پا گذاشتم به یاد مادربزرگ افتادم و روزهایی که با هم به زیارت امامزاده صالح می رفتیم سالها بود که به آنجا نرفته بودم دلم را وای زیارت پر کرد و به سوی آنجا پر کشیدم وارد صحن شدم و نگاهی به درخت چنار کهنه انداختم سر پا ایسناده بود داخل شدم بوی عطر آشنایی از لابه لای خاطرات کودکیم سرک کشید و در مشامم پیچید بوی گل سرخ و خاک تربت.
    کنگره های زیبای ضریح چشمانم را نوازش دادند و به سوی خود خواندند جلو رفتم و انگشتانم را در پنجره های آن فرو کردم با تمام قوا انها را پسبیدم و به پهنای صورتم اشک ریختم ملتمسانه به درگاه خداوند استقاثه کردم و نالیدم:
    -خدایا این بنده ی گناهکار امروز بی هیچ حامی و پشتیبانی به تو پناه آورده خدایا بدون اراده تو هچی چیز ممکن نمیشه و بیرون از چتر حمایت تو هیچ قدرتی نمیتونه دافع سختی ها و بالاها باشه خدذایا تو میدونی که من چه غلطی کردم فکر نکرده عمل کردم و حالا به هیچ شکلی نمی تونم برگردم چون می دونم که عمو اگه یکبار دیگه چشمش به من بیفته خفه ام می کنه خدایا نگذار بیچاره بشم نگذار بی آبرو و حیثیت بشم و به عوض رسیدن به آرزوهام باعث ننگ و خفت باشم کمک کن تا امشب جای مطمئنی برای خوابیدن و کار مناسبی برای گذران زندگیم پیدا کنم خدای بزرگ میدونم دیروز فهمیدم که پیدا کردن این چیزها در این اجتماع برای دختری به سن و سال من محاله اون هم در این مدت کم اما اگه تو بخواهی هر چیزی درست می شه ای خدا ای بزرگتپپوار مطلق می دونم که بد کردم ولی تو با رحمت بی منتهای خودت ببخش و کمکم کن همونطور که دیشب در اوج نا امیدی به خونه یتو پناه آوردم و تو پناهم دادی امروز هم در منتهای نیاز به درگاه تو رو آوردم و از تو یاری می خوام توکلم فقط به توست و میدونم که منو از در خانه ات بیرون نمیرونی خدایا کمکم کن که در دنیا و آخرت سر بلند باشم.
    پس از اینکه دعایم تمام شد اشکهایم را پاک کردم و با آرامش خاصی از آنجا بیرون رفتم احساس حضور خداوند این حامی قدرتمند و مهربان که هرگز نه قدرتش خللی می یافت و نه مهربانیش کم می شد همیشه و همه جا مراقب و محافظ من بود و به من احساس آرامش و امنیت می داد.
    تصمیم گرفتم اول اتاقی پیدا کنم روزنامه ای خریدم و به چند آگهی برای اتاق دانشجویی تلنف زدم اما مبلغ اجاره و ودیعه خیلی بالا بود تنها دارایی من گردنبند طلایی بود که یادگار آخرین روزهای حیات پدرم بود و می دانتسم که به اندازه ی یک سوم کمترین ودیعه هم ارزش ندارد مختصری پول هم همراه داشتم که رو به اتمام بود.
    به دنبال کار گشتم اما نتیجه همان بود که دیروز دیده بودم نزدیک غروب دیگر حاضر شده بودم که پرستار بچه یا حتی نظافتچی بشوم اما جاهایی که برای این منظور رفتم گفتند چون سنم کم است باید از پدر و مادرم یا محل کار قبلی ام رضایت نامه بیاورم.
    دوباره شب شد و وحشت وجودم را فرا گرفت وقتی به یاد لحظه های شب پیش افتادم و از ترس می لرزیدم روی نیمکتی در ایستگاه اتوبوس نشستم و به فکر فرو رفتم در دل گفتم:
    -خدایا چرا دعاهایم رو مستجاب نمی کنی؟
    وقتی خوب فکر کردم پاسخ این پرسش را پیدا کردم پدرم همشه می گفت خداوند دعای از ته دل بنده اش را اجابت می کند مگر اینکه آن خواسته به نفع بنده اش نباشد بنابراین لابد خداوند صلاح ندیده بود که کاری پیدا کنم و تنها زندگی کنم بنابراین نباید انتظار وقوع یک معجزه را می داشتم اما حالا تکلیفم چه بود؟مطمئن بودم که جرات برگشتن به خانه و رو به رو شدن با عمویم را ندارم از طرف دیگر به هیچ وجه صلاح نبود درخیابان بمانم عاقبت تصمیم گرفتم به خانه ی دایی بروم می دانستم که تا آن موقع آنان هم خبر فرار مرا شنیده اند ولی مطمئن بودم که او آدمی نیست که به این سادگیها عصبانی شود و از کوره در برود در ضمن با محبتی مه نسبت به من داشت به طور حتم راه حل مناسبی برای این مسئله پیدا می کرد.
    بلند شدم و برای تاکسی گرفتن به حاشیه ی خیابان رفتم ساعتی بعد به آنجا رسیدم با آسانسور بالا رفتم و زنگ در آپزاتمان را فشردم دایی در را باز کرد و من گفتم:
    -سلام.
    دایی چند لحظه با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
    -عزیز دلم کجا بودی تو؟همه ی مارو از نگرانی کشتی.
    به گریه افتادم و بغض تمام ناراحتیهای دو روز گذشته را با اشکهایم بیرون ریختم دایی دستم را گرفت و مرا به داخل خانه برد النا که تازه از آشپزخانه بیرون امده بود با دیدن من که سخت گریه می کردم جلو آمد و بغلم کرد و سرم را سینه اس پسباند دلداریم داد و موهایم را نوازش کرد آغوشش گرم بود و نوازشهایش محبت آمیز مرا به یاد حرارت و مهربانی آغوش مادرم انداخت که چهار سال بود از ان محروم شده بودم احساس آرامش می کردم و چند دقیقه بعد گریه ام فروکش کرد وقتی سرم را از روی سینه ی او برداشتم النا لبخند زد و گفت:
    -برو صورتت رو بشور.
    وقتی صورتم را شستم و برگشتم روی مبلهای اتاق نشیمن نشستیم و من و همه چیز را برایشان تعریف کردم وقتی حرفهایم تمام شد دایی گفت:
    -عموت دیروز اومده بود اینجا و گفت که تو از خونه رفتی خیلی هم آشفته وکلافه بود هم او و هم ما فکر می کردیم که تو به خانه ما می آیی دیشب که ازت خبری نشد فکر و خیال اینکه تو کجا رفتی کلافه مون کرده بود اخه تو عقلت کجا رفته بود دختر؟فکر کردی اگه در امد داشته باشی می تونی تنها زندگی کنی؟فکر می کنم در این مدت خودت هم فهمیدی که دختری به سن و سال تو در این اجتماع بی در و پیکر با چه مسائلی ممکنه روبرو بشه و چه خطراتی در کمینش باشه عزیز دل من به فرض که تو می تونستی یک اتاق اجاره کنی و کار هم پیدا کنی با کدوم وسایل می خواستی زندگی کنی؟تازه اگه فرض کنیم که تمام اینجا معجزه آسا تهیه می شد و تو هیچ مشکل مالی هم نداشتی باز هم نمی تونستی تنها زندگی کنی در و همسایه و اطرافیان وقتی بفهمن که تنهایی کم کم توجهشون جلب میشه حتی اگه بهشون بگی که دانشجویی یا خانوادت شهرستانن و برای کار اومدی تهران پس از چند وقت که ببینن هیچ خبری از خانواده ات نیست و هیچ کس بهت سر نمی زنه یواش یواش می فهمن که قضیه چیه اونوقت انواع خرده گیریها و ریز بینی ها شروع میشه و بعد مثلا اگه یک روز دوستت همراه برادرش برای کاری چند دقیقه جلوی در خونه ات بیان انواع حرف و حدیث ها در میاد و این مسمئله ساده تبدیل به یک موضوع بغرنج میشه همیشه آدمهای فرصت طلبی هم پیدا میشن که دنبال یک همچین موقعیتهایی میگردن که بتونن به نفع خودشون سوء استفاده کنن اینجاست که وضعیت تو شکل دیگری پیدا می کنه و هر چقدر هم که بخواهی نمی تونی مطمئن باشی که امنیتت تامین میشه عزیز دل من این راهی که تو انتخاب کردی آخرش به لنجزار میرسه نه به اون دریای آبی و ساحل روشنی که تو دنبالش می گردی.
    سرم را بلند کردم و گفتم:
    -همه ی اینها درسته من خودم هم قبول دارم که اشتباه کردم ولی حالا باید چیکار کنم؟شما که اخلاق عمو رو می دونید تو این دو سال گذشته هیچ وقت اجازه نداده که من و سواد غیر از مدرسه جای اگر هم تونستیم گاهی با کلی مکافات ازش اجازه بگیریم و بریم خونه ی بعضی از دوستهای شناخته شده خودش مارو رسونده و بعد هم اومده دنبالمون با این اخلاق مطمئنم که اگه برگردم خونه عموم تیکه تیکه ام می کنه حتی شک دارم که راضی بشه برگردم خونه و راهم بده تازه به فرض هم که برگشتم بعدش چی؟باید وایستم و منتظر بشینم که اونا هر کسی رو که می خوان انتخاب کنن و منو بهش شوهر بدن؟
    -سپیده همین غیرت و تعصبی که عموت در مورد تو داره نشون می ده که نمی تونه نسبت بهت بیتفادت باشه منتهاب با روش خاص خودش این محبت رو بروز می ده تو میگی که اون با سواد هم همین رفتار رو می کنه بنابراین تو رو هم مثل دختر خودش می دونه مطمئنم که عموت قلبا راضی نیست مه تو برای ازدواج کردن از تحصیل محروم بشی اونطور که من دیروز از حرفهای او استنباط کردم در این دو سال مرتب دعوا و مرافعه داشتید او هم بیشتر از این موضوع شاکیه عزیز من تو باید عاقل تر از این حرفها باشی همیشه که وضع به این صورت نمیمونه وضعیت فعلی زندگی تو یک دوران کوتاه مدت و گذراست باید سعی کنی در این مدت با خانواده ی عموت کنار بیایی اگه در مقابل نازنین کوتاه بیای هیچ چیزی رو از دست نمی دی برعکس هم خانمی و متانت خودت رو تقویت می کنی و به دیگران نشون می دی هم توی خونه یک محیط آروم ایجاد می کنی که باعث میشه اعصاب خودت و دیگران راحت باشه و همه تون بتونید با آرامش زندگی کنید نازنین هم آدمه وقتی ده دفعه به پرو پات پیچید و دید که تو صبوری کردی او هم از کار خودش شرمنده می شه و رفتارش بهتر میشه تو باید برگردی هر چی بیشتر فکر می کنم مطمئن میشم که برای تو هیچ راهی غیر از این وجود نداره عموت هم ممکنه اولش عصبانی بشه ولی بعد که آروم شد و از برگشتنت خوشحال میشه دختر خوب عموت فعلا قیم قانونی توئه تو باید با اونها زندگی کنی من میام و راجع به این مسائل باهاش حرف می زنم درباره ی شهریه ی دانشگاهت هم می دونی که من مضایقه ای ندارم ولی در این شرایط و با توجه.....
    به اخلاق عموت، فکر میکنم مطرح کردن این پیشنهاد فقط اوضاع رو بدتر میکنه.چون صد در صد قبول نمیکنه وممکنه سر لج بیافته، اما پیشنهادی دارم برای شرکت احتیاج به یک مترجم دارم.اگه عموت قبول کنه که فکر میکنم بکنه، میتونی با در آمد خودت شهریه دانشگاهت رو بدی. در ضمن این مسئله به تو فرصتی میده که کمتر خونه باشی و با زن عموت هم برخوردهای کمتری داشته باشی. نظرت چیه؟
    - دایی هوشنگ، من از خدامه که اینطوری بشه. ولی به فرض هم که عمو قبول کنه، من چطوری باید هم بیام سرکار و هم بروم دانشگاه؟
    - میتونی کلاسهات رو بعدازظهر بگیری.کار اونقدر زیاد نیست که لازم باشه تو از صبح تا عصر اونجا باشی.از ساعت دوازده به بعد آزادی که بروی سر کلاس. تازه، اگر هم مجبور شدی بعضی وقتها صبح کلاس بگیری ، باز هم مشکلی نیست. اینجور موقعها میتونی کارهات رو ببری خونه انجام بدهی.
    دایی لبخند زد و ادامه داد: یک جوری با هم کنار می اییم. مطمئن باش که من رئیس بدی نیستم.
    خندیدم و گفتم: میدونم.وقتی کسی دایی به این خوبی باشد، لابد رئیس خوبی هم هستو
    - خیلی خب، بلند شو لباس بپوش تا برویم.
    از فکر برگشتن به خانه و روبه رو شدن باعمویم، دوباره وحشت جانم را فرا گرفت. خنده روی لبم خشک شد و با مکث گفتم: الان برویم؟
    - میخواهی عموت اینارو بیشتر معطل بگذاری و نگران ترشون کنی؟
    - خوب...نه، ولی...یعنی میخواستم بگم که نمیشه فردا برویم؟
    النا گفت: هوشنگ، با خونه عموش تماس بگیر و بگوکه سپیده اینجاست تا اونها از نگرانی دربیان، بعد هم بگو فردا میاد خونه.
    دایی فکری کرد و گفت:باشه.
    گوشی تلفن را برداشت و شماره تلفن منزل عمویم را گرفت و مشغول صحبت شد. با نگرانی به او خیره شده بودم و منتظر بودم ببینم نتیجه چه میشود. او چندبار برای ماندن من اصرار کرد، بعد خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت و گقت: سپیده، عموت راضی نشد شب بمونی. اگر بیشتر اصرار میکردم، عصبانی میشد پاشو لباس بپوش.
    بغض کردم و گفتم: من میترسم.
    دایی دستش را روی پشتم گذاشت و با محبت گفت:نترس عزیزم.مشکلی پیش نمیاد. من و النا همراهت هستیم بعدش هم، وقتی قراره برگردی، هر چه زودتر بهتر.
    بلند شدم و لباس پوشیدم و راه افتادم.در طول راه، دلم سخت میتپید و از برخورد عمویم نگران بودم. عاقبت رسیدم و پیاده شدیم. احساس کردم مشغول انجام شجاعانه ترین کار دنیا هستم. به زحمت میتوانستم قدم از قدم بردارم.اما چاره ای نبود، باید میرفتم. نگاهی به خودرو عمویم انداختم که جلوی در خانه پارک شده بود.سعی کردم توجهم را به ماشین وزنگ آن معطوف کنم و به عمویم فکر نکنم. اما فقط قیافه عبوس و عصبانی عمو جلوی چشمانم مجسم میشد.
    النا دستم را گرفت و گفت:نترس، چرا اینقدر رنگت پریده؟
    هیچ نگفتم و دستش را فشردم تا قوت قلب پیدا کنم. دایی دکمه زنگ را فشرد و من در دل دعا میکردم که دست کم خود عمو در را باز نکند. اما چند لحظه بعد، درباز شد و عمویم در چهارچوب در پیدا شد.من آب دهانم را فرودادم و به زحمت گفتم:سلام.
    عمو یک لحظه به صورتم خیره شد و به رنگش سرخ شد و دستش بالا رفت و ضربه سیلی اش چنان به شدت به صورتم نشست که درد وجودم را پر کرد.تا آن موقع، از کسی کتک نخورده بودم ،آن هم به این صورت. با وحشت دیدم که دست عمو دوباره بالا رفت. خودم را جمع کردم و به انتظار ضربه بعدی، چشمهایم را بستم اما صدای دایی را شنیدم که گفت: نزنیدش حامد خان. خواهش میکنم.
    چشم هایم را باز کردم و دیدم که دایی مچ دست عمو را گرفته است. عمویم دستش را از دست او بیرون کشید و با عصبانیت گفت: حقش فقط کتک خوردنه.
    - اجازه بدین بیایم تو.اینجا جلوی در خوب نیست، توجه دیگران جلب میشه.
    دایی درست روی نقطه حساس عمویم انگشت گذاشته بود. چون هیچ چیز به اندازه حفظآبرو برای عمویم مهم نبود. هر وقت در خانه جر و بحث و دعوا داشتیم ،او با عصبانیت میگفت: ساکت، یواشتر. مگه باید همه دنیا بفهمن تو خونه ما چه خبره؟
    عمو چند لحظه فکرکرد و بعد از جلوی در کنار رفت و گفت: بفرمایید.
    اول دایی وارد شد، بعد النا و من که به او چسبیده بودم و سعی میکردم تا حد ممکن از عمویم فاصله بگیرم و به صورتش نگاه نکنم. هنوز جای انگشت هایش روی صورتم میسوخت. در این فاصله نازنین و سعید و سواد هم به راهرو آمده بودند. دایی و النا با آنان سلام و احوالپرسی کردند و همگی به اتاق نشیمن رفتیم و نشستیم . نازنین چای اورد و چند دقیقه به صحبتهای متفرقه گذشت. منسرم را پایین انداخته بودم و گاهی از زیرچشم به عمویم نگاه میکردم، احساس میکردم صورت و چشمانش به قدری عصبانی است که انگار به زور سرجایش نشسته و بلند نمیشود تا به حساب من برسد. وقتی چای تمام شد، دایی رو به عمویم کرد و گفت: میتونم چند دقیقه تنها با شما صحبت کنم؟
    عمو بلند شد و در حالی که به در اتاق سعید اشاره میکرد گفت: بفرمایید .
    پس از اینکه آن دو به اتاق رفتند نازنین با النا مشغول صحبت شد . النا چند کلمه بیشتر فارسی بلد نبود . نازنین لیسانس زبان داشت ولی پس از فارغ التحصیلی ازدواج کرده بود و به قول خودش محکوم به خانه داری و بچه داری شده بود. بعد هم تمام معلومات دانشگاهیش را از یاد برده بود، طوری که .وقتی ما محصل دبیرستان بودیم بعضی وقتها که سعید و سواد اشکالات زبانشان را پیش او میبردند، از عهده حلشان برنمی آمد و آن دو را به من ارجاع میداد. حرف زدنش با النا بیشتر از چند جمله ساده و کوتاه پیشرفت نکرد و متوقف شد.کمی بعد مرا به عنوان مترجم وسط انداخت و حرف زدن را ادامه داد.
    من دل در دلم نبود و فقط میخواستم بفهمم که نتیجه صحبتهای دایی و عمو به کجا میرسد. اما حرف زدن نازنین، نمیگذاشت یک کلمه هم بشنوم. عاقبت ساعتی گذشت و آن دو از اتاق سعید بیرون آمدند.نگاهم با نگاه عمو برخورد کرد که هنوز عصبانی به نظر میرسد و دلم هری پایین ریخت. دایی به النا اشاره کرد که بلند شود وبا خودم گفتم که دیگر کارم تمام است.
    دایی به صورتم نگاه کرد. لبخند زد و گفت: خداحافظ. بعد آغوش باز کرد که مرا ببوسد. من جلو رفتم و دایی در حالی که صورتم را میبوسید گفت: نگران نباش عزیزم.
    اما من با وجود دلگرمی او، هنوز وحشت زده بودم.مطمئن بودم پس از رفتنشان عمو به سراغم می آید تا بقیه آن کتک نیمه کاره را بزند. در حینی که بقیه، برای راه انداختن دایی و زن دایی جلوی در رفته بودند، به سرعت به اتاقم رفتم و در را بستم و التهاب و اضطراب منتظر ماندم.
    صدای در به من فهمان که آن دو رفته اند و بقیه به داخل خانه برگشته اند. احساس میکردم گونه ام که سیلی خورده بود، دوباره درد گرفته و میسوزد. مدتی منتظر ماندم اما از عمو خبری نشد. دلم میخواست زودتر بیاید و کتکم بزند و تمام شود . انتظار کشیدن برایم از کتک خوردن سخت تر بود.
    ساعتی بعد، در اتاقم باز شد. من که روی تختم نشسته بوم و به دیوار تکیه داده و زانوهایم را بغل کرده بودم، سرم را از روی زانوهایم برداشتم . با دیدن عمو که در آستانه در ایستاده بود هول شدم و گفتم: سلام.
    عمو داخل اتاق آمد و در را بست. چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پرسید:تو دیشب کجا خوابیدی؟
    با ترس و لرز گفتم: تو خونه خادم مسجد یک پیرزن و پیرمرد بودند.
    عمو در چشمانم خیره شد و گفت: داییت هم همین رو گفت. ولی دروغ که نمیگی؟
    - نه به خدا، باور کنید راست میگم.
    عمویم جلوتر آمد و کنارتخت ایستاد.نگاهش طوری شماتت آمیز بود که نتوانستم تحمل کنم و سرم را پایین انداختم. احساس کردم لحظه کتک خوردن رسیده و هر آن منتظر شروع آن بودم. قلبم تند میتپید و دستهایم از ترس میلرزیدند. وقتی چند لحظه گذشت و خبری نشد، با وحشت سرم را بلند کردم ونگاهی به عمویم انداختم که هنوز بالای سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد. دیگر طاقت نیاوردم و به گریه افتادم. در حالی که قطره های اشک پشت سر هم بر گونه هایم میچکیدند با هق هق گفتم: ببخشید عمو جون، اشتباه کردم. معذرت میخوام.
    عمویم روی لبه تخت نشست و گفت: این چه کاری بود کردی، سپیده؟
    لحنش سرزنش ؟آمیز اما ملایم بود. پاسخ من فقط هق هق گریه بود. چند لحظه بعد گفت: میدونی چه به روز ما آوردی؟ چقدر نگرانمون کردی؟ تمام این مدت یک پام توی کلانتری بود و یک پام در بیمارستانها. همون دیشب، به خونه همه فامیل و دوست و آشنا تلفن کردیم و سر زدیم و مطمئن شدیم که تو اونجاها نرفتی. امروز پیش از اینکه داییت زنگ بزنه، از نیروی انتظارمی تلفن کردن و گفتن یه جنازه تصادفی پیدا شده که مشخصات لباسهایش با تو مطابقت داره. قرار بود فردا صبح بروم پزشکی قانونی و جنازه رو ببینم.
    عمویم چند لحظه مکث کرد. بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: دیشب یک لحظه هم چشم روی هم نگذاشتم. هزار جور فکر و خیال کردم . امروز هم که این خبر رو بهم دادن یک حالی داشتم که نگو. از یک طرف میترسیدم که مبادا فردا بیام و ببینم که اون جنازه تصادفی تو هستی، از طرف دیگه ترجیح میدادم که تو باشی و از تصادف مرده باشی، اما بی آبرو نشده باشی. سپیده اگه هر کدوم از این مسائل برای تو اتفاق افتاده بود، من جواب باباتو چی میدادم؟ اون دنیا چه طوری میتونستم توی صورتش نگاه کنم؟ لحنش، پر از دلسوزی و محبت بود و جگرم را آتش زد. در واقع خودم را مستحق فحش و کتک میدانستم و تازه فهمیدم که این رفتار و حرفهای عمو از دعوا و کتک بیشتر درد دارد. در تمام عمرم، تا این حد احساس شرمندگی نکرده بودم و دلم میخواست یک قطره آب میشدم و به زمین فرو میرفتم و دیگر چشمم به چشم عمویم نمی افتاد. همانطور که سرم پایین بود و اشک میریختم عمو روی موهایم دستی کشید و گفت: بسه دیگه، گریه نکن.
    گاهی یک کلمه محبت آمیز ،میتواند کارهایی بکند که صدها بد و بیراه و مشت و لگد از عهد ه اش بر نمی آیند.چون نحبت بدون نیاز به واسطه جسم، مستقیم با روح آدمی ارتباط برقرار میکند. سیلی که عمو به صورتم زده بود بیشتر از آنکه تنبیه و هشیارم کند مرا ترسانده بود و از ترس تنبیه مجدد عمو، مطمئن بودم که دیگر دست به کارهای خلافی نمیزدم. ولی لحن محبت آمیز و نوازش و دلسوزی اش روحم را به لرزه درآورد. یقین کردم که دیگر هرگز کاری نخواهم کرد که او را ناراحت کند. در ضمن احساس آرامش و امنیت کردم و آرام شدم.
    چند لحظه بعد عمو گفت: میدونی چقدر منو سرافکند هکردِ؟ نمیتونستی به جای اینکه مثل بچه های احمق فرار کنی و بعد داییت تو رو به خونه بیاره و ا زمن خواهش کنه که اجازه بدم کار کنی وادامه تحصیل بدی، خودت بیایی و مثل آدم این چیزها رو به من بگی؟
    آهسته گفتم: من گفتم عمو جون. گفتم که میخوام درس بخونم. نمیخوام شوهر کنم. ولی شما قبول نکردین.
    - مثلا اگر قرار بود قبول نکنم، با فرار کردن تو همه چیز حلی میشد! تو به فکرت نرسید که این مسئله راه حلی غیر از صحبت کردن نداره؟مگه داییت غیر از حرف زدن کار دیگه ای کرد که نظر من رو جلب کنه؟
    نفسم بند آمد. سرم را بلند کردم و با ناباوری پرسیدم: یعنی شما موافقت میکنید؟
    عمویم اخم کرد و گفت: معلوم نیست . با داییت قرار گذاشتم که فردا بروم و شرکتش را از نزدیک ببینم. اول باید ببینم محیط اونجا چه جوریه و صلاح هست که تو بروی اونجا کار کنی یا نه.
    من با ناباوری به عمویم خیره شدم. در دلم جوانه های امید روییده بود و احساس کردم در وجود عمویم چیزهایی را کشف کرده ام که تا آن موقع ندیده بودم.
    عمویم چند لحظه به من نگاه کرد و گفت: میخوام ازت یه چیزی بپرسم. دلم میخواد رک و راست جوابم را بدی. راستش هر چه فکر میکنم نمیتونم قبول کنم که تو که همیشه دختر عاقلی بودی و از سعید و سواد و خیلی از هم سن و سالهای خودت بیشتر میفهمیدی، اینطوری مثل یک بچه نادون یک دفعه از خونه فرار کنی. فکر میکنم به پشتوانه کسی این کار رو کردی! سپیده، اگر کسی رو دسوت دای، اگه مردی تو زندگیت هست و میخواهی باهاش ازدواج کنی ما که حرفی نداریم، او نو به ما معرفی کن و بگو بیاد جلو تا ببینیم کیه و اگه صلاح بود، تو رو بسپاریم دستش و برت داره و برین سر خونه وزندگیتون.
    جا خورم. دوباره چشمهایم پر از اشک شدند و گفتم: عموجون، شما فکر میکنید من چه جور دختری هستم؟شما که میدونید من در این دوسال، غیر از مدرسه هیچ جا نرفته ام. مگه از من خطایی دیدین که این فکر رومیکنید؟
    - من فکر بدی راجع به تو نکردم. علاقه و محبت هم گناه نیست.منظورم ارتباط و رفت و آمد تو با یک مرد غریبه نبود. مطمئنم که این کار رو نکردی و نمیکنی. ضمن اینکه مردی که با دختری، قبل از ازدواج باب مراوده رو باز کرده باشه، اصلا قابل زندگی کردن نیست و صلاحیت اخلاقی نداره.منظور من فقط یک احساس قابی بود. همین و بس. میدونی، باور کردنش برام سخته که تو مثل بچه ها فکر کرده باشی که میتونی راحت بروی و برای خودت زندگی کنی. اصلا بگو ببینم، تو چرا همه خواستگارهات رو ندیده رد میکنی و از هر کدوم یک ایراد میگیری؟
    احساس درماندگی کردم.تازه فهمیدم که موضوع فرارم نبوده، بلکه عواملی دست به دست هم داده و باعث شده اند که او چنین فکری بکند.نمیتوانستم به او بگویم که من اعتقادی به ازدواج سنتی ندارم، چون آنوقت اوضاع بدتر میشد و عمویم فکر میکرد که من دلم میخواهد مثل بعضی از دخترهای کم عقل، با پسری دوست شوم و ازدواج کنم. واقعیت این بود که من همیشه از این قبیل دوستی ها نفرت داشتم. از رابطه به اصطلاح دوستانه ای که عامل آن چیزی غیر از شهوت نبود و نتیجه ای جز بی آبرویی به دنبال نداشت بیزار بودم. عشقی که به دنبال آن بودم، چیزی بالاتر ازآن بود که با شهوت درآمیزد و به ننگ آلوده شود. ولی دوست داشتم وارد اجتماع شوم و در محیط کار و تحصیل،با مرد دلخواهم آشنا شوم و ازدواج کنم. اما نمیشد این چیزها را به عمویم بگویم چون او اعتقاد داشت که خواستگاری سنتی، بهترین روش ازدواج است.
    یک لحظه فکری به خاطرم رسید و گفتم: برای اینکه میخواهم ادامه تحصیل بدهم.شما که میدونین من همیشه آرزو داشتم که مثل مامان و بابام رشته معماری بخونم.
    عمویم چند لحظه به من نگاه کرد و گفت: تو رو به ارواح خاک بابات، راست میگی؟
    - بله عموجون، به خدا راست میگم.
    بعد نفس راحتی کشیدم.چون هم پاسخ قانع کننده ای داده بودم و هم دروغ نگفته بودم.در واقع ادامه تحصلی یکی از مهمترین آروزهایم بود.
    عمویم پرسید: تا کی برای ثبت نامت فرصت داری؟
    - تا آخر این هفته.
    بعد بغض آلود و ملتمسانه گفتم: عموجون، تو رو خدا اجازه بدین برم دانشگاه.
    - بعد از این غلطی که کردی، چطور انتظار داری که دوباره بهت اعتماد کنم و تنها ولت کنم تو این اجتماع؟
    - شما که خودتون گفتید، من یک غلطی کردم، اشتباه کردم، خودم هم میدونم. ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید. به خدا دیگه اشتباه نمیکنم. هر چه شما بگین گوش میکنم.
    عمویم بلند شد و در خحالی که به صورتم که دوباره از اشک خیس شده بود نگاه میکرد و گفت: باز که شروع به گریه و زاری کردی. با اشک ریختن که چیزی درست نمیشه. آدم عاقل همیشه باید اول فکر کنه و بعد عمل، تا مجبور نشه پشیمونی بکشه و اشک بریزه، فایده ای نداره، حالا بلند شو برو صورتت رو بشور و بیا شام بخور. من هم تا فردا فکرهام رو میکنم.
    آن شب و فردایش برایم بسیار کند و طولانی گذشت. صبح روز بعد ، پس از اینکه عمو سرکار رفت، نازنین دوباره شروع به نصیحت کرد که یک ازدواج مناسب خیلی بهتر از تحصیل است. زن اگر تحصیل هم بکند آخر سر کارش آشپزی و شستن کهته بچه است. من در سکوت همه حرفهایش را گوش کردم. سعی داشتم بهانه ای به دستش ندهم. که دوباره دعوا و مرافعه راه بیفتد و همه چیز خراب بشود. در دلم بیم و امید موج میزد. دعا میکردم که عمویم از محیط کار شرکت دایی خوشش بیاید . همه چیز به آن بستگی داشت.
    عاقبت شب شد و عمو آمد به محض اینکه از در وارد شد به استقبالش رفتم و گفتم: سلام،چایی میخورین؟
    لبخند زد و گفت:چیه؟ امروز خیلی تحویلم میگیری؟
    - من همیشه شمارو تحویل گرفتم. حالا چایی بیارم؟
    - بریز، به موقع است.
    چای را ریختم و جلویش گذاشتم. بعد مقابلش نشستم و پرسیدم: چی شد عموجون؟
    از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت: خیلی بی طاقتی؟
    - بله، تو رو خدا زودتر بگیم چی شد. رفتین شرکت رودیدین؟
    - بله، دیدم.
    - خب؟
    - به نظرم جای بدی نیومد. به ظاهر آدمهای جدی و متینی اونجا کار میکردن.
    با شوق و ذوق پرسیدم: پس موافقید که من بروم سر کار و دانشگاه؟
    - نه!
    وار رفتم و بغض کرده پرسیدم: چرا؟
    - برای اینکه بهت اطمینان ندارم.
    دوباره اشکهایم پایین ریختند و گفتم: عموجون، شما میخواهین به خاطر یک خطا تا آخر عمر تنبیهم کنید؟ من که معذرت خواستم، گفتم که میدونم اشتباه کردم، اصلا اگه بهم اینقدر بی اعتمادین، چرا رفتین اونجا رو دیدین و امیدوارم کردین؟
    عمویم چند لحظه نگاهم کردو گفت: اگه بهت اجازه رو بدم ،قول میدی که دیگه هیچ وقت اشتباه نکنی؟
    ذوق زده گفتم:بله، قول میدم.
    - خیلی خب، باشه. یک بار دیگه بهت فرصت میدم. ولی به روح بابات قسم، اگه کوچکترین اشتباهی ازت ببینم، تا آخر عمر تو خونه حبست میکنم.نه تحصیل، نه کار ونه ازدواج، فهمیدی؟
    - بله چشم. هر چی شما بگین.
    - شرط دیگرش هم اینکه که اینقدر آبغوره نگیری و اشکت دم مشکت نباشه. از دختر زرزرو خوشم نمیاد!
    خندیدم و گفتم: اطاعت!
    صدایش را آهسته کرد وگفت: سپیده، باید بیشتر مراعات نازنین رو بکنی. این درست نیست که تو و اون مرتب د رحال جنگ و دعوا باشین.ممکنه همیه تو مقصر نباشی ،ولی به هر حال توکه کوچکتری و جای دختر اونی باید کوتاه بیایی و ملاحظه اش رو بکنی.میفهمی چی میگم؟
    ویرایش توسط azars : ۰۴-۲۳-۱۳۹۱ در ساعت ۲۳:۲۸

    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  10. 3 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    fahimyaz (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),shadi.d.h (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

  11. #6

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فصل اول
    قسمت آخر(37-33)
    -بله می فهمم چشم این هم اطاعت.
    دوباره لبخند زد و گفت:
    -ببینیم و تعریف کنیم!
    آن شب از ذوق تا صبح خوابم نبرد صبح با عمو به بانک محل کارش رفتیم او مرخصی رد کرد و از حسابش پول گرفت و بعد دنبال کارهای ثبت نامم رفتیم وقتی کارهایمان تمام شد و به خانه برگشتیم هنوز باورم نمی شد که دانشجور شده ام و قرار است از هفته ی بعد سر کلاس بروم با تمام وجود شاکر درگاه خداوند بودم و از صمیم قلب مدیون محبتش شدم.
    این ذات انسان است وقتی چیزی را راحت به دست بیاورد چنان به آن عادت می کند که آن را حق خودش می داند و احساس می کند که وظیفه ی عالم و آدم این بوده که دست به دست هم بدهدند و آن نعمت را در اختیارش بگذارتد طوری دچار خودخواهی می شود که حتی به فکرش هم نمی رسد که اگر لطف خدا نبود هرگز به آنجا نمی رسید.
    وقتی برای چیزی هر چند کوچک مجبور باشی مدتها تلاش کنی و زحمت بکشی آنوقت داشتنش چنان برایت بزرگ می شود که با تمام وجود قدرش را خواهی دانست و هرگز نمی خواهی کاری کنی که ان را زا دست بدهی.
    برای من کار و تحصیل به این صورت بدست آمده بود و این بود که از ته دل قدر این نعمتها را می دانستم اما جنبه ی دیگر قضیه را وقتی درک کردم که پویا و عشق او را خیلی آسان بدست آوردم و چنان در آن غرق شدم که عظمت این نعمت را درک نکردم و با ناسپاسی آن را از دست دادم.در فقدان آن تازخ درد نبودنش را شناختم و فهمیدم که چه چیزی را از کف داده ام.
    صدایی دایی رشته ی افکارم را پاره کرد:
    -سپیده عموت چطوره؟
    -مرسی خوبه.
    -باهاش کار داشتم اما هر چی تلاش کردم نتونستم تلفنش رو بگیرم یکسره اشغال بود این شماره های بانکها همیشه همین طورن.
    لبخند زدم و دوباره به یاد روزهایی افتادم که تازه سرکا رامده بودم آن روزها دایی به دنبال گرفتن وامی برای کارخانه بود و برای این کار سراغ عمو رفت که رئیس شعبه بود عمو هم خیلی کمکش کرد و راه های قانونی این کار را به او نشان داد بعد هم او را به یکی از دوستانش معرفی کرد تا سریع تر کارش را راه بیندازد.
    مدتی بعد دایی برای تشکر از او همه ی مارا برای شام دعوت کرد.چند وقت بعد عمو هم همین کار را کرد و رفت و آمد دو خانواده شروع شد و طی مدت کوتاهی حالت صمیمانه ای به خود گرفت این موضوع برای من خیلی خوشحال کننده بود چون هر چه ارتباط عمو با دایی بهترمی شد بیشتر اطمینان پیدا می کردم که ثبات کاریم پا برجاست و امکان ندارد روزی عمو با کار کردن من مخالفت کند در ضمن با نزدیک تر شدن رابطه ی دو خانواده اجازه پیدا کرده بودم بعضی شبها به خانه ی دایی بروم اینطوری هم از شر غرولند نازنین نجات پیدا می کردم و هم اینکه در کنار دایی و النا ساعتهای خوب و آرامی را می گذراندم.
    دایی دوباره سکوت را شکست و گفت:
    -امشب میای خونه ی ما؟چند ساعت دو رو بر دانشگاهت کار دارم و می تونم عصر بیام دنبالت تا چه ساعتی کلاس داری؟
    خوشحال گفتم:
    -تا ساعت پنج کلاس دارم از دانشگاه به عمو زنگ می زنم و میگم که میام خونه ی شما.
    اما یادم آمد که قرار است برای پویا کاتالوگی ترجمه کنم و گفتم:
    -ولی تا ساعت شش کار دارم قراره بعد از کلاس کاتالوگی برای آقای کوشیار ترجمه کنم ایشون گفتند که فردا قرارخ راجع به خرید یک دستگاه اعلام نظر کنن و به این کاتالوگ فوری احتیاج دارن.
    دایی خندید و گفت:
    -اگه قول می دی که عصبانی نشی بگم که پویا باز هم سر به سرت گذاشته چون ما فردا قراری برای اعلام نظر نداریم در ضمن پویا ده سال در آمریکا زندگی کرده و تحصیلات دبیرستان و دانشگاهشو اونجا گذرونده اون خودش به انگلیسی مسلطه و همیشه کاتالوگ ها رو به زبون اصلی استفاده می کنه.
    قیافه ام درهم رفت احساس کردم این مرد مسخره به هیچ وجه خیال ندارد دست از سرم بردارد روزی که من کارم را در شرکت شروع کرده بودم دایی از من خواسته بود که در شرکت کسی متوجه ارتباط فامیلی ما نشود او اعتقاد داشت اگر همکاارن متوجه این موضوع شوند نسبت به رابطه ی کاری ما حساس می شوند و همیشه تصور می کنند به خاطر این ارتباط فامیلی من از مزایای خاصی برخوردار هستم بنابراین پویا نمی توانست تصور کند که ممکن است خارج از شرکت دایی را ببینم و با او راجع به این مسئله صحبت کنم.
    حس کردم بیشتر از همیشه از پویا متنفرم نسبت به او احساس بدی داشتم فکر می کردم او موجودی سطحی و مبتذل است که چیزی غیر از خوشیهای کاذب دنیا را نمی شناسد و نزدیک شدنش به دختری مثل من فقبط ممکن است در جهتیکسرس امیال پلید باشد حس کردم اگر ذره ای به او میدان بدهم خرد و لگد مالم می کند و بعد مثل یک دستمال کثیف دورم می اندازد.
    دایی از زیر چشم نگاهی به قیافه ی گرفته ام انداخت و گفت:
    -از این کار پویا دلگیر نشو اون آدم شوخیه و نمی تونه از شوخی کردن با کسی هر چقدر هم که طرف جدی باشد صرف نظر کنه البته این اخلاق او گاهی نتایج مثبتی هم داشره چند هفته ی پیش ما با نماینده ی یک شرکت خارجی جلسه داشتیم پویا نماینده ی عبوس و جدی شرکتو با چند تا شوخی ظریف چنان به خنده انداخت که یخ جلسه شکست و ما تونستیم با شرایط خیلی بهتر از آن چه انتظار داشتیم قرار داد ساخت با اونها ببندیم.
    با عصبانیت گفتم:
    -پس به این ترتیب اونو به عنوان دلقک استخدام کردین درسته؟
    -خیلی تند رفتی سپیده پویا این طوری که تو فکر می کنی آدم مضحک و مسخره ای نیست شوخیهای او همیشه مودبانه و بدون آسیب رسوندن به شخصیت خودش و دیگران صورت میگیره در زمینه ی کار هم حکم دست راست منو داره و اگه نباشه لنگ می مونیم وقتی کاری رو به اون می سپرم خیالم راحته که با جدیت و دلسوزی آن رو انجام می ده از اینکه استخدامش کردم بی نهایت خوشحالم.
    البته می دونم که تو اهل شوخی نیستی اون دفعه که حسابی جوش آورده بودی اینو به پویا هم گفتم او هم قبول کرد و بعد از او هم تا جایی که می دونم با تو سوای دیگران رفتار کرده حالا شاید امروز هم خیال شوخی نداشته و علتی برای این کارش داشته.
    من ساکت ماندم و در حالی که با خشم لبهایم را روی هم می فشردم در دل گفتم:
    "مرتیکه ی بی شخصیت!اگر فکر کردی می تونی منو هم مثل دایی خر کنی و سواری بگیری کور خوندی!چنان ادبت می کنم که خودت حظ کنی.
    چند دقیقه بعد در حالی که جلوی در دانشگاه از دایی خداحافظی می کردم گفتم:
    -ساعت پنج منتظرتونم.
    -نمی خوای کاتالوگ پویا رو ترجمه کنی؟
    با قاطعیت گفتم:
    -نه!
    -خیلی خوب پس ساعت پنج اینجام.
    لبخند زدم و گفتم:
    -مرسی خداحافظ.

    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  12. 3 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    fahimyaz (۰۴-۲۴-۱۳۹۱),shadi.d.h (۰۴-۲۵-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

  13. #7

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض


    فصل دوم
    قسمت اول(42-37)




    تازه پشت میز کارم نشسته بودم که پویا از در وارد شد و گفت:
    -سلام.
    پاسخ ندادم و هیچ حرکتی هم نکردم درست مثل اینکه او را ندیده ام و صدایش را نشنیده ام.روی صندلیی که از همه به میزم نزدیکتر بود نشست و گفت:
    -خانم فراموشکار دیروز قرار بود برای من یک کاتالوگ ترجمه کنید من تا ساعت هفت جلوی دانشگاه...
    حرفش را بریدم و با لحن تندی گفتم:
    -برخلاف چیزی که توی مغز ضعیفتون می گذره من اون مضحکه ای که خیال می کنین نیستم.دیروز با مهندس همتی صحبت کردم و ایشون گفتن که شما هیچ مورد ضروری برای اظهار نظر ندارین.
    بعد کاتالوگ را از کیفم در آوردم و در حالی که ان را روی میز مقابل او می کوبیدم ادامه دادم:
    -در ضمن خیلی خوشحالم که جنابعالی سالها در آمریکا زندگی کردید و از این به بعد برای کار ترجمه با من سروکاری نخواهید داشت.
    صورت پویا سرخ شد و سرش را پایین اند اخت بعد آرام
    گفت:
    -شرمنده ام من این موضوع را به شما نگفته بودم که بهانه ای برای دیدنتون داشته باشم.
    با خشم نفس عمیقی کشیدم و دهان باز کردم که تمام نفرتم را نثارش کنم که او گفت:
    -دیروز هم این بهانه رو سرهم کرده بودم که بتونم شمارو ببینم و باهاتون صحبت کنم.
    احساس کردم حتی یک لحظه هم تحمل وجود او را ندارم حس کردم جسارت او دیگر از حد گذشته است این مرد بی حیا که بی هیچ واهمه و خجالتی مقاصد پلیدش را به این صراحت بیان می کرد جانم را به لب رسانده بود.
    فریاد زدم:
    -از اتاق من برین بیرون و دیگه هیچ وقت پاتونو اینجا نگذارین.شما فکر کردیم من چه جور دختری هستم؟خیال کردین بیرون شرکت با شما راه می افتم و این طرف و اون طرف می رم و به جیوون پلیدی مثل شما اجازه می دم که با آبروم بازی کنید؟شما به چه حقی می خواستین منو بیرون شرکت ببینین؟اصلا ما با هم چه صحبتی داریم؟
    پویا که سرش پایین بود و فریادهای مرا گوش می کرد در حالی که لبخند می زد گفت:
    -می خواستم ازتون خواهش کنم که اجازه بدین با خانواده ام مزاحمتون بشم برای خواستگاری.
    جا خوردم فکرش را هم نمی کردم که چنین چیزی را از او بشنوم برای نخستین بار در طول مدتی که او را می شناختم مستقیم به چشمهایش نگاه کردم فکر می کردم مسخره ام می کند و آماده بودم که اگر گوشه ای از تمسخر و شوخی در نگاهش ببینم دنیا را بر سرش خراب کنم.اما نگاه او جدی و در عین حال مهربان بود با این وجود چیزی از عصبانیتم کم نشد و با قاطعیت گفتم:
    -نخیر!
    بعد همچنان به صورت او خیره ماندم تا اثر پاسخ منفی ام را ببینم و لذت ببرم نگاه پویا بیشتر سرشار از محبت شد و همچنان که چشم در چشمم دوخته بود انگار که نمی خواست سعادت این دیدار را که برای نخستین بار نصیبش شده بود از دست بدهد به آرامی پرسید:
    -چرا؟
    با بی ادبی فریاد زدم:
    -دلیلش به خودم مربوطه لزومی نمی بینم برای شما توضیح بدم.
    پویا سرش را پایین انداخت و از روی صندلی بلند شد.شانه های پهنش کمی روبه پایین متمایل شده بود و به نظر می رسید که قد بلندش آب رفته و کوتاهتر شده فقط گفت:
    -با اجازه.
    و از اتاق بیرون رفت.

    ساعتی بعد وقتی عصبانیتم فروکش کرد به فکر فرو رفتم.احساس می کردم پویا با این کارش جنبه ی جدیدی از وجودش را برایم آشکار کرده است البته با توجه به خواستگارهای مختلف خواستگاری او برایم چیز جالب و جدید نبود ولی با این حرکت او تازه حس کردم او آن موجود سطحی و مبتذلی که همیشه فکر می کردم نیست او با این کار ثابت کرده بود که نسبت به من هیچ قصد بدی ندارد و خیال سوءاستفاده در سرش نیست فقط می خواهد ازدواج کند یعنی یک کار مقدش و شرعی و قانونی.
    هرچند که نحوه ی خواستگاری کردنش هم غیر معمول بود و حرصم می داد.طبیعی تر این بود که از طریق یکی از خانمهای همکار یا دست کم به واسطه ی دایی این کار را بکند ولی به هر حال این اصل موضوع را تغییر نمی داد هنوز هم ذره ای نسبت به او علاقه نداشتم و هیچ تمایلی برای ازدواج با او در وجودم نبود ولی از رفتار بی ادبانه ام شرمنده شدم احساس می کردم حق نداشتم جواب منفی خود را به این صورت اعلام کنم و باید مثل همه ی موارد قبلی با ادب و احترام می گفتم که خیال ازدواج ندارم و می خواهم تحصیل کنم و مودبانه او را رد می کردم.
    چند ساعتی فکرم مشغول این قضیه بود کم کم کلافه شدم و برای اینکه خودم را تسکین بدهم تا از این افکار راحت شوم به خودم گفتم:
    "تقصیر خودش بود به قدری مسخره بازی در آورد و کارهای عجیب و غریب کرد که فکر کردم مزخرفترین موجود روی زمینه و اینطوری باهاش برخورد کردم.از کجا باید می فهمیدم که با این همه شوخی و شیطنت آدم فاسد و ناجوری نیست اصلا سر سوزنی هم به فکر نرسیده بود که موجودی با این اخلاق دختر ساکت و آرومی مثل من رو برای ازدواج انتخاب کرده باشه مگه من علم غیب داشتم؟حالا چیکار کنم.شده که شده نمی تونم که خودم رو بکشم به درک.
    کمی بعد یادم افتاد دایی برای انجام کاری به مشهد رفته و قرار است شب نزد النا بروم گوشی تلفن را برداشتم و شماره تلفن منزل عمو را گرفتم و موضوع را به او گفتم.
    عمو با لحن معترض گفتک
    -وقتی قرار بود هوشنگ بره مشهد دیگه چرا دیشب رفتی اونجا؟
    -نمی دونستم قراره بره خودش هم نمی دونست دیشب یکی از دوستانش تلفن زد و گفت که برای امروز یک قرار مهم گذاشته دایی هم صبح زود رفت.
    عمویم با دلخوری گفت:
    -کی بر می گرده؟
    -به احتمال زیاد فردا.
    -خیلی خوب برو در ضمن اگر فرصت کردین لطف بفرمایین و فردا شب تشریف بیارین خونه ی خودمون مهمونی.
    خندیدم و گفتم:
    -چشم کاری ندارین؟
    -نه خداحافظ.از قول ما هم سلام برسون.
    آن شب با النا چند ساعتی مشغول بگو بخند بودیم اما آخر شب دوباره آن حس موذی و آزار دهنده به سراغم آمد و ناخوداگاه فکر مشغول شد انگار نوعی عذاب وجدان آزارم می داد و نمی توانستم از شر ان خلاص شوم چند دقیقه بعد النا در حالی که با دقت به صورتم نگاه می کرد پرسید:
    -تو فکر چی هستی؟
    احساس کردم دلم می خواهد راجع به این موضوع با او صحبت کنم بنابراین همه چیز را برایش تعریف کردم او حرفهایم را با دقت گوش کرد و پرسید:
    -دلت می خواد باهاش ازدواج کنی؟
    -نه قضیه این نیست فقط احساس می کنم نباید باهاش اینقدر بی ادبانه رفتار می کردم.
    النا لبخند زد و گفت:
    -مهم نیست شما همکارین و از این به بعد باز هم همدیگه رو می بینید فرصت داری که تلافی کنی و از دلش در بیاری.
    -اتفاقا من هم به همین دلیل ناراحتم شاید اگر یک آدم غریبه بود و دیگه چشمم به چشمش نمی افتاد اینقدر ناراحت نمی شدم ولی مسئله اینه که باید مدام اونو ببینم و هر بار از بی ادبی خودم خجالت بکشم.
    -کافیه در برخوردهای بعدی مودباته رفتار کنی تا قضیه فراموش بشه جای نگرانی نیست.
    فکر کردم و دیدم النا درست می گوید به او حق دادم و احساس کردم که نارحتیم بی مورد بوده است بعد آرام شدم و مدتی راجع به مسائل دیگر حرف زدیم.

    فردای آن روز وقتی به شرکت رسیدم دنبال بهانه ای بودم که پویا را ببین و یک جوری رفتار روز پیش را از دلش در بیاورم.این بهانه خیلی زود به دستم افتاد.
    آبدارچی شرکت همیشه چار را آماده می کرد و هرکس باید خودش می رفت و می ریخت پس از ناهار وقتی به آبدارخانه رفتم که چای بریزم پویا انجا بود و چای می ریخت با دیدنش جا خوردم یک لحظه دست و پایم را گم کردک و بعد در حالی که سرم را پایین انداخته بودم گفتم:
    -سلام.
    او آرام گفت:
    -سلام خانم رستمی می خواهید براتون چایی بریزم؟
    -نه ممنون خودم می ریزم.
    او بدون اینکه توجهی به حرفم من بکند چایی را که ریخته بود به دستم داد و یک فنجان دیگر برداشت تا برای خودش هم بریزد.
    چای را گرفتم و گفتم:
    -ممنون رحمت کشیدین.
    پویا لبخند زد و گفت:
    -خواهش می کنم.



    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  14. 2 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    shadi.d.h (۰۴-۲۵-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

  15. #8

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فصل دوم
    قسمت دوم(47-42)





    حالتش طوری بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و روز پیش هیچ برخوردی با هم نداشتیم وقتی به اتاقم برگشتم و پشت میزم نشستم با آرامش در دل گفتم:
    "خدارو شکر راحت شدم چیزی به روی خودش نیاورد."
    از آن پس ارتباط کاری من و پویا بسیار عادی و البته بهتر از گذشته پیش می رفت بهتر از این لحاظ که من دیگر نسبت به او نظر بدی نداشتم و به عنوان یک همکار با او خیلی خوب برخورد می کردم.او همیشه سعی می کرد با من جدی و سنگین باشد و شوخی نکند که ناراحت بشوم هر چند که با وجود تمام تلاشش شیطنت ذاتیش باعث می شد که گاهی شوخیهای کوچکی از لابه لای حرفهایش بیرون بپرد آنوقت از زیر چشم با نگرانی به من نگاه می کرد تا ببیند چه واکنشی نشان می دهم و آیا از شوخی او ناراحت شده ام یا نه.در این موارد موضوع صحبت را عوض می کردم و مسئله تمام می شد.
    امتحانات ترم اولم تازه شروع شده بودند و من که می خواستم معدل بالایی بیاورم تا بتوانم تر بعد واحدهای بیشتری بگذرانم سخت مشغول درس خواندن بودم اکثر وقتها در شرکت هم که بیکار می شدم دفتر و کتابم را بیرون می آوردم و مشغول می شدم.
    یک روز صبح دایی با یک دسته کاتالوگ به اتاقم آمد و گفت:
    -بچه ها قراره طی این هفته روی اینها مطالعه کنن هر چه سریعتر ترجمه ی اونها رو به من برسونی بهتره.
    معترضانه گفتم:
    -ولی دایی جون ترجمه ی اینها خودش یکی دوهفته وقت میگیره.
    -مسئله ای نیست من که نگفتم فردا همه رو می خوام فقط گفتم عجله کن.
    چیزی نگفتم و بعد از رفتن او به کاتالوگ ها خیره شدم و فکر کردم که پس تا مدتی درس خواندن در شرکت منتفی است آنها تمام وقتم را می گرفتند با دلخوری اولی را برداشتم و مشغول ترجمه شدم هنوز چند صفحه بیشتر جلو نرفته بودم که پویا به اتاقم آمد و پرسید:
    -مهندس همتی رو ندیدین؟
    -چرا الان اینجا بود ولی فکر می کنم رفته بیرون چون سوئیچ دستش بود.
    پویا نگاهی به کاتالوگ های روی میز انداخت و پرسید:
    -اینا چیه؟
    -کار ترجمه است می بینید که الان که موقع امتحاناتمه چقدر کار دارم؟
    پویا یکی از آنها را برداشت و ورق زد و گفت:
    -می خواهین کمکتون کنم؟
    با ناباوری به او نگاه کردم و گفتم:
    -می تونید؟یعنی منظورم اینه که فرصتش رو دارین؟تا جایی که می دونم شما از صبح تا عصر حسابی درگیر هستین و وقت ازاد ندارین.
    -منظورم ساعت اداری نبود اگه بخواهین می تونم اینارو ببرم و شبها براتون ترجمه کنم.
    ذوق زده شدم باورم نمی شد که حاضر باشد برای کمک به من چنین کاری بکند در آن موقعیت وقت برایم خیلی مهم بود و دلم می خواست از آن حداکثر استفاده را ببرم با خودم گفتم:
    "حتی اگر نصف این کار رو برام انجام بده باز خیلی خوبه دست کم دو سه روز وقتم آزاد میشه.
    لبخند زدم و گفتم:
    -براتون زحمت نمیشه؟
    خندید و با شیطنت گفت:
    -چزا رحمت که زیاد داره ولی خوب چه میشه کرد؟در عالم همکاری آدم مجبوره خیلی از زحمتها رو تحمل کنه و صداش در نیاد!
    بعد همه ی آنها را از روی میز برداشت و گفت:
    -با اجازه.
    با تعجب پرسیدم:
    -همه شون رو می برین؟
    پویا ان کاتالوگی هم که جلوی من بود و رویش کار می کردم را برداشت و گفت:
    -بله از قدیم گفتن کار را که کرد آنکه تمام کرد.
    -فرصت می کنین تمومش کنین؟مهندس همتی گفت که برای این کار خیلی عجله داره می خواهید نصفش رو ببرین و بقیه کار رو خودم انجام بدم.
    لبخند زد و گفت:
    -نگران نباشین به موقع آماده میشه.
    سپس بدون اینکه به من مجالی برای حرف زدن بدهد از اتاق بیرون رفت.
    فردای آن روز تازه به شرکت رسیده بودم که دایی به اتاقم آمد و گفت:
    -سپیده امروز خانم کریمی نیومده صبح تماس گرفت که مریضه و نمی تونه بیاد زحمت بکش برو توی اتاق اون بشین و تلفنها رو جواب بده در ضمن اگه کسی با من کار داشت بگو جلسه داره و نمی تونه صحبت کنه تلفن مستقیم اتاقم رو هم وصل کن به تلفن مرکزی فقط تلفن های النا و کسانی رو که کار خیلی ضروری دارن به اتاق وصل کن امروز پویا رفته مرخصی و من کلی کار دارم.
    با تعجب پرسیدم:
    -آقای کوشیار رفتن مرخصی؟
    -آره دیروز مرخصی گرفت یه دنیا هم کار داشتیم ولی پویا در این مدتی که با ما کار می کنه به قدری کم مرخصی رفته که نتونستم بگم نه.به هر حال او هم آدمه و برای خودش کارهایی داره.
    دایی با عجله از اتاق بیرون رفت و من در حالی که بطرف تلفن خانه می رفتم به فکر فرو رفتم احساس می کردم علت مرخصی گرفتن پویا را می دانم.
    صبح روز بعد تازه روی صندلی پشت میزم نشسته بودم که پویا به اتاق امد و در حالی که دسته ی بزرگی کاغذ همراهش بود آنها را روی میز گذاشت و گفت:
    -بفرمایید این هم کارهای ترجمه ی شما.
    من از درست بودن حدسی که زده بودم به خنده افتادم و گفتم:
    -ممنونم واقعا زحمت کشیدین اما عجب سرعتی دارین چطوری تونستین یک روزه این همه کار رو انجام بدین؟
    -تنها نبودم دوستم هم بود قبلا با هم همکلاس بودیم غیر از اون دوتا دیگه از بچه ها هم آمدن کمک و سریع تمومش کردیم.
    -پس غیر از شما چند نفر دیگه رو هم به زحمت انداختم به هر حال ممنونم کمک خیلی بزرگی بهم کردین.
    پویا لبخند زد و گفت:
    -خواهش می کنم کاری نکردم حالا اگر فرمایشی ندارین بروم و به کارهام برسم امروز خیلی کار دارم باید سریع یک لیوان چایی بریزم و مشغول بشم.
    از جا بلند شدم و گفتم:
    -شما بفرمایید سرکارتون من می خوام چای بریزم برای شما هم می ریزم.
    او با عجله به طرف در اتاق رفت و گفت:
    -نه نه شما زحمت نکشین من اینکار رو می کنم برای شما هم می ریزم.
    با وجود اصرار و امتناع من به سرعت از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با دو فنجان چای برگشت آنها را روی میز گذاشت و نشست.
    -می خواهید همه جوره شرمنده ام کنید؟
    -نه بابا این چه حرفیه؟یک چای ریختن که دیگه این حرفها رو نداره.
    -به هر حال ممنون.
    چند لحظه به سکوت گذشت پویا پرسید:
    -راستی شما از کجا زبان یاد گرفتید؟
    -من کانادا به دنیا آمدم پدر و مادرم اونجا دانشجو بودن و وقتی امدیم ایران من هشت سالم بود.در این مدت مواقعی که مامانم می رفت کلاس یا بعد که درسش تموم شده بود و کار می کرد من یا می رفتم مهد کودک یا اینکه پرستار خارجی داشتم برای همین هم انگلیسی رو کامل یاد گرفتم.البته چون اونجا هم می رفتم مدرسه ی ایرانی خوندن و نوشتن انگلیسی رو بلد نبودم در واقع انگیلیسی رو مثل زبون مادری از طریق شنیدن و حرف زدن یاد گرفته بودم اینجا چند سال رفتم کلاس و خوندن و نوشتن و گرامر هم یاد گرفتم.
    -مامان و باباتون چه رشته ای می خوندن؟
    -معماری.
    -عجب؟پس پدر و مادر و فرزند همگی مهندس معمارین بله؟اونها هم فوق لیسانس معماری دارن؟
    -بله ولی پدرم بعد از اون دکترای شهرسازی هم گرفت برای همین هم بود که اقامت ما در اونجا انقدر طولانی شد.
    -چه پدر با سوادی دارین ایشون مشغول چه کاری هستن؟
    آرام گفتم:
    -پدرم فوت کردن.
    پویا با تعجب گفت:
    -راستی؟
    سپس نفس عمیقی کشید و با لحنی اندوهگین گفت:
    -خدا رحمتشون کنه خیلی وقته؟
    -دو سال و چند ماه پیش.
    -بنده خدا مادرتون چی کشیدن راستی خیلی سخته که آدم همسر جوونش رو از دست بده.
    -بله سخته ولی مصیبت وحشتناک رو پدرم کشید نه مامانم.مامانم دو سال پیش از بابام فوت کرد.
    پویا وارفت.با چشمهایی متعجب که اندوهی شدید در ان خوانده می شد چند لحظه به من نگاه کرد و گفت:
    -یعنی هر دو رو از دست دادیت؟شما خواهر و برادر هم دارین؟
    با تاسف سر تکان دادم و گفتم:
    -نه ندارم البته الان با خانواده ی عموم زندگی می کنم و یک دختر عمو و یک پسر عمو دارم که همسن و سالیم و اونها مثل خواهر و برادرم هستن.
    پویا چشمهای قهوه ای مهربانش را به صورتم دوخت و با محبت خاصی گفت:
    -معذرت می خوام که ناراحتتون کردم اگه می دونستم این جوریه با یادآوری این چیزها غم و غصه تون رو تازه نمی کردم.
    -مهم نیست یعنی دیگه من به این داغ عادت کردم البته مرگ اونها چیزی نیست که از یادم بره ولی به هر حال بعد از این مدت قبول کردم که مرگ حق همه ی آدمهاست و دیر یا زود سراغ هر کسی میاد.البته مرگ مامانم اونقدر ناگهانی بود که تا مدتها منو تو خودش فرو برده بود مامانم سرطان خون گرفت و از روزی که این موضوع رو فهمیدیم تا موقع مرگش فقط یک ماه شد وقتی از دنیا رفت من و بابام هر دو بهت زده بودیم من که نتونستم باور کنم مادرم مرده ذهنم قبول نمی کرد آدمی که تا یک ماه پیش شاد و سرحال سرکار می رفت و حرف می زد و می خندید پس از یک سری........



    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  16. 2 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    shadi.d.h (۰۴-۲۵-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

  17. #9

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    فصل دوم
    قسمت سوم واخرفصل دوم(53-47)






    ناراحتی های معمولی مثل بی اشتهایی و کم خوابی و این قبیل چیزها رفته دکتر و آزمایش داده و معلوم شده که سرطان خون داره و به این سادگی همه چیز تموم شد.
    وقتی خاکش می کردن من همونطوری گیج ایستاده بودم و بدون اینکه حتی یه قطره اشک بریزم اونو نگاه می کردم که توی کفن پیچیده بودنش و به طرف قبر می بردن.وقتی روی صورتش باز کردن و منو جلو بردن که باهاش خداحافظی کنم صورتش طوری برام غزیبه بود که مطمئن شدم این مامانم نیست حتی نتونستم ببوسمش یا لمسش کنم.احساس می کردم این یه آدم غریبه است که اونو توی گور گذاشتن و روش رو با خاک می پوشونن.
    بابام هم تا اون لحظه درست مثل من بود ولی وقتی صورت مامانم رو دید انگار باور کرد که مرده.خودشو روی جسد انداخت و چنان ضجه زد و گریه کرد که من ترسیدم تا اون موقع بابام رو به اون حال ندیده بودم جسد مامانم رو بغل کرده بود و با فریاد اسمش رو صدا می زد وبه پهنای صورتش اشک می ریخت.
    در مدتی که روی اونو با خاک می پوشوندن بابام چند بار از دست عموم و چند نفر دیگه که نگهش داشته بودن خودش را رها کرد و دوباره نزدیک قبر شد سعی می کرد با چنگ خاکها رو بیرون بیاره و داد می زد که نمی زارم سارارو خاک کنین سارای من نمرده اون منو تنها نمی زاره اما هر بار به زور دورش می کردن برگشتیم خونه خونه ای که پر از آدمای سیاه پوش بود که همه قیافه های متاثری داشتن و گاهی منو بغل می کردن و بهم تسلیت می گفتن اما من از این حرفها هیچی نمی فهمیدم و همونطور گیج و مات بودم بابام اون روز به قدری گریه کرد و توی سر و صورت خودش زد که از حال رفت در بیمارستان بستری شد حالش اونقدر وخیم بود که فقط با آرام بخش های قوی آرام می شد به محض اینکه بیدار می شد فقط داد می زد و گریه می کرد و توی سر خودش می زد او حتی واسه ی مراسم سوم مامانم هم نتونست بیاد.
    در این مدت بقیه نگران حال من شده بودن و سعی می کردن منو از حالت بهت بیرون بیارن و وادارم کنن که گریه کنم اما من اشکی نداشتم نه حرف می زدم و نه غذا می خوردم انگار که من هم با مامانم مرده بودم شب هفتم مامانم بابا کمی حالش بهتر شد و دکتر اجازه داد که مرخص بشه و به مراسم بیاد اما همون شب دوباره اونقدر گریه کرد که راهی بیمارستان شد در این مدت من خونه ی خاله هام و یا عموم بودم.
    روزی که بابامو مرخص کردن و با عموم اونو به خونه آوردیم به محض اینکه وارد خانه شدیم یک دفعه یک چیزی دیدم که قلبم پایین ریخت یم عکس بزرگ و قدی از مامانم بود که درست به اندازه ی حقیقی بود قاب شده روی دیوار نصب شده بود پایین عکس یه نوار مشکی بود و بالای سرش یه دسته گل سرخ چشمم که به عکس افتاد انگار برای اولین بار باور کردم که مامانم مرده بدون اینکه چیزی از دور و برم بفهمم روی زمین نشستم و طوری جیغ زدم و گریه کردم که از صدای خودم ترسیدم و از ته دل گریه می کردم و مامانم رو صدا می زدم حس می کردم داغی روی قلبم سنگینی می کنه که هیچ وقت نمی تونم از یاد ببرمش اونقدر گریه کردم که از حال رفتم وقتی به هوش اومدم چند نفر بالای سرم بودن و مادربزرگم با قاشق توی دهنم آب قند می ریخت صورتم می سوخت بعد فهمیدم بدون اینکه بفهمم صورتم رو چنگ زده بودم.
    چند وقت بد که حالم بهتر شد متوجه شدم که بزرگ کردن اون عکس کار عموم بوده که نگران حال من بوده و درباره ی حالت من با یک روانپزشک مشورت کرده و او توصیه کرده که برای اینکه منو وادار کنن گریه کنم این کار رو بکنن.
    پس از آن فقط خدا می دونه چه روز و شبهایی به من و بابام گذشت هر شب جمعه می رفتیم سر خاک مادر و فقط گریه می کردیم و گریه از همیشه به هم نزدیکتر شده بودیم و داغ مشترکمون مارو بیشتر از پیش نیازمند هم کرده بود و ساعتها در سکوت وحشتناک خونه کنار هم می نشستیم و یا از مادر حرف می زدیم و یا به او فکر می کردیم و اشک می ریختیم تحمل هیچ کس دیگه ای رو هم نداشتیم انگار ما دوتا با مامانم مرده بودیم و توی گوری که اسمش خونه بود خودمونو دفن کرده بودیم.
    چهلم مامانم که گذشت یه درد دیگه هم به این داغ اضافه شد یه روز که توی خونه بودیم یک دفعه بابام دستش رو گذاشت روی سینه اش و رنگش کبود شد نفس نفس می زد و ناله می کرد ناگهان افتاد روی زمین و بی حرکت موند همه ی این حالتها چند لحظه بیشتر طول نکشید من که مات و مبهوت ایستاده بودم و بابامو نگاه می کردم با افتادن او یکدفعه به خودم امدم و دویدم بالای سرش و تکونش دادم و صداش کردم ولی اون هیچی نمی گفت و خر خر می کرد ترسیدم و داد و فریاد کردم از صدای من همسایه ها آمدن و بابامو بردن بیمارستان.
    بابام از مدتها پیش یه ناراحتی قلبی کوچک داشت که چیز مهمی نبود فقط باید همیشه دارو مصرف می کرد اما پس از مرگ مامانم چنان خودش رو از یاد برده بود که داروهاش رو مرتب مصرف نکرده بود و ضربه مرگ مامان هم که اضافه شده بود و اونو به آن حال انداخت بابام سکته کرد گرفتن یکی از دریچه های قلبش گشاد شده و باید جراحخی بشه اما بابام بان جراحی هم خوب نشد و به حال اولش برنگشت در مدت دو سالی که زنده بود سا بار دیگه هم روی تخت جراحی رفت هر بار یه عمل روی قلبش انجام می دادن هر بار که می آمد خونه بدحال و مریض بود نه می تونست بره سر کار و نه دل و دماغ این کارو داشت.
    بالاخره دوباره سکته کرد و راهی بیمارستان شد اون شب بعد از ساعت ملاقات رفته بودم خونهی عموم عمو در بیمارستان پیش بابام مونده بود حدود دو نیمه شب عمو تلفن زد و گفت که من و مامان بزرگم بریم بیمارستان درست نگفت چی شده ولی لحنش نگران بود وقتی رسیدیم بیمارستان بابام با صورت بی رنگ زیر چادر اکسیژن خوابیده بود و هنوز بیهوش بود انجا فهمیدم که دکتر گفته کارش تمومه و تا صبح زنده نمی مونه فقط خدا می دونه که چه ساعتهایی به ما گذشت در تمام چند ساعتی که بابام زنده بود من کنار تخت او ایستادم و چشم به صورتش دوختم آرزو می کردم که پیش از مردن دست کم یه بار دیگه به هوش بیاد تا بتون صداشو بشنوم و باهاش حرف بزنم دلم می خواست بهش بگم که چقدر دوسش دارم اما بابا در همون حال بیهوشی از دنیا رفت.
    این بار دیگه وضعیتم مثل موقع مرگ مامان نبود این دفعه مرگ رو می شناختم و می دونستم که معنیش یه داغ سخت و دردناکه و مفهومش اینه که عزیزی رو برای همیشه از دست می دی و حسرت دیدار اونو باید تا قیامت تحمل کنی دوسال بود که همراه بابام قطره قطره آب شده بودم و سخوته بودم و بیشتر از هفتصد شبانه روز با بیم و امید خوب شدن او یا از دست دادنش گذرونده بودم مرگ او انتهای همه ی آرزوهام بود.
    فردای آن روز نوبت من بود که خودمو روی جسد بابام بندازم و ضجه بزنم و گریه کنم و التماس کنم که خاکش نکنن بعد هم درست همونطوری که برای خود بابام موقع مرگ مامانم پیش اومده بودبه قدری گریه کردک و شیون زدم که از حال رفتم و راهی بیمارستان شدم خیلی طول کشید تا به خودم اومدم و مرگ بابا برام یه خاطره ی تلخ شد بخصوصی که این بار کسی رو نداشتم که سر روی شونه اش بگذارم و خودمو خالی کنم البته مادر بزرگم و خانواده ی عموم بودن ولی خوب محبت اونها کجا و عشق و علاقه ی بابام کجا هیچ کس برای آدم جای پدر و مادر رو نمی گیره.

    حرفهایم که تمام شد صورتم از اشک خیس شده بود وقتی به صورت پویا نگاه کردم ته چشمهای مهربان او دو قطره اشک برق می زد اشکهایم را پاک کردم و لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
    -معذرت می خوام که ناراحتتون کردم.
    با محبت خاصی گفت:
    -مسئله ای نیست خوب کاری کردین که گفتین دردل کردن آدمو سبک می کنه.
    در همین موقع دایی به اتاق آمد و به پویا گفت:
    -معلوم هست تو کجایی؟دیروز که رفتی مرخصی و کارمون رو لنگ گذاشتی امروز هم درست یه ساعته دارم دنبالت می گردم و از این اون سراغتو می گیرم.
    بعد نیم نگاهی به دو فنجان خالی چای انداخت که روی میز بودند و با لحن شیطنت باری گفت:
    -البته همه جای شرکتو گشتم غیر از اینجا چون فکر می کردم تنها جایی که نمیشه تورو پیدا کرد اینجا باشه!
    دایی و پویا هر دو خندیدند و من در حالی که سعی می کردم خنده ام را فرو بدهم سر به زیر انداختم اما نتوانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم.
    دایی گفت:
    -خانم رستمی ترجمه ها در چه حالن؟
    من با غرور و اطمینان گفتم:
    -آماده هستن.
    با تعجب پرسید:
    -همه رو ترجمه کردی؟چطوری تونستی این کار رو در این مدت انجام بدی؟
    -با کمک....
    پویا را دیدم که پشت سر دایی ایستاده بود و به من اشاره می کرد حرفی نزنم درحالی که نمی دانستم جلمه ی نیمه تمامم را چطور تمام کنم گفتم:
    -با کمک....با کمک...
    پویا به دادم رسید و جمله ام را اینطور تمام کرد:
    -با کمک مغز فعالی که ایشون دارن!
    این بار هر سه به خنده افتادیم دایی کاغذها ی روی میز را برداشت و گفت:
    -به هر حال از مغز فعال شما خیلی ممنونم که این کار رو زود تحویل دادین.
    بعد در حالی که به طرف در اتاق می رفت گفت:
    -پویا زودتر بیا اتاق من تا پیش از تایپ یک نگاهی به اینا بندازیم.
    پس از رفتن دایی پویا گفت:
    -نزدکی بود سر منو به باد بدین اگه مهندس بفهمه که من در این بحران برای چه کاری از او مرخصی گرفتم سرم رو گوش تا گوش می بره.
    لبخند زدم و گفتم:
    -باز هم ازتون تشکر می کنم راستی زحمت کشیدین.
    پویا در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت:
    -خواهش می کنم زحمتی نداشت.
    پس از رفتن او به ساعتم نگاه کردم و با تعجب فهمیدم که حدود دو ساعت با پویا حرف زده ام عجیب این بود که این مدت برایم بیشتر از چند دقیقه به طول نینجامیده بود از این عجیب تر اینکه من خیلی راحت یکی از خصوصی ترین خاطره های زندگیم را برای او تعریف کرده بودم موضوع مرگ پدر و مادرم همیشه برای من یک چیز شخصی محسوب می شد و هیچ دوست نداشتم این مسئله و احساسات خودم در این رابطه را برای کسی تعریف کنم اما حالا برای نخستین بار این کار را کرده بودم و بعد هم بدون خجالت در حضور پویا گریه کرده بودم.
    برایم عجیب بود من فقط خواسته بودم با او یک رابطه ی عادی اداری برقرار کنم اما بدون اینکه بخواهم او توانسته بود تا این حد به من نزدیک شود به یاد چشمان مهربانش افتادم که پس از شنیدن حرفهای من پر از اشک شده بودند یک لحظه دلم لرزید و احساس کردم که دلم برای آن نگاه پر محبت تنگ شده است این نخستین جرقه ی علاقه ی من نسبت به پویا بود علاقه ای که دیر به سراغم امد اما وقتی پا به قلبم گذاشت چنان روح و وجودم را تصرف کرد که هرگز نتوانستم آن را از خود جدا کنم و به فراموشی بسپارم بعدها زمانی که پویا دیگر در کنارم نبود چنان روح و جانم را سوزاند که جهنم را در مقابلم مجسم دیدم.
    انگار این نگاه های مهربان پویا که با محبتی ناب و پاک و عاری از شهوت پر شده بودند غذای روح من بود روزی که از دیدن آن محروم شدم روحم از بی غذایی مرد و من شدم یک جسم بی روح آه که اگر انسان ناسپاس قدر نعمتهایش را به جا و به موقع می دانست چقدر سرنوشتش تغییر می کرد.

    ویرایش توسط azars : ۰۴-۲۴-۱۳۹۱ در ساعت ۱۷:۰۸

    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  18. 2 کاربر از پست مفید azars سپاس کرده اند .

    shadi.d.h (۰۴-۲۵-۱۳۹۱),باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

  19. #10

    آخرین بازدید
    ۱۲-۲۷-۱۳۹۲ [ ۰۱:۲۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۱-۳۰
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته ها
    9,602
    امتیاز
    52,210
    سطح
    100
    Points: 52,210, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 100.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Album picturesTagger First Class1 year registered
    سپاس ها
    8,363
    سپاس شده 6,476 در 2,890 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض


    فصل سوم
    قسمت اول (57-53)


    از ماجرای آن روز هفته ای گذشته بود.در خانه ی دایی میهمان بودم بی مقدمه پرسید:
    -راستی سپیده ترجمه ی کاتالوگ ها کار کی بود؟
    لبخند زدم و گفتم:
    -کار یک مغز فعال!
    -دخترک شیطون سر منو نمی تونی شیره بمالی.
    -هیچ وقت هم نخواستم این کار رو بکنم.
    -وقتی اون ترجمه ها رو نیگاه کردم متوجه شدم که با چند خط مختلف نوشته شده که هیچ کدومشون خط تو نبودند.
    دایی از زیر چشم به من نگاه کرد و با لحن خاصی گفت:
    -ولی یکی از اونها شبیه خط پویا بود.
    سرم را پایین انداختم و لبخند زدم دایی چند لحظه به من نگاه کرد و گفت:
    -پس اعتراف کن که کار خودت نبوده.
    -چشم اعتراف می کنم من که گفتم با کمک یه مغز فعال و متفکر اون کار رو انجام دادم ولی خواهش می کنم به پویا چیزی در این مورد نگین چون اون نمی خواست شما بدونید برای اینکار ازتون مرخصی گرفته.
    -ای وروجکهای بدجنس!حالا دیگه کارتون به جایی رسیده که دوتایی علیه من توطئه می کنید؟
    با خنده گفتم:
    -نه به خدا من که همیشه دختر خوب و سر به راهی هستم.
    -میدونم همه ی دخترها تا موقعی که مردی تو زندگیشون پیدا نشده خیلی خوب و سر به راهن ولی بعد از اون کم کم سر به طغیان برمیدارن و یاغی می شن!
    دایی و النا خندیدن و من سرخ شدم و سر به زیر انداختم برایم عجیب بود که دایی به این زودی پی برده که احساس من نسبت به پویا عادی نیست.البته هنوز عاشقش نبودم و تصمیم به ازدواج با او نداشتم ولی نسبت به او احساس علاقه ی خاصی می کردم که برایم یک تجربه ی جدید و بی سابقه بود از تجربه ی این احساس لذت می بردم و دلم می خواست جلوتر بروم و ببینم سرانجام این تجربه به کجا می رسد.
    چند هفته بعد امتحاناتم تمام شدند وقتی نتایج را اعلام کردند با خوشحالی متوجه شدم که توانسته ام معدل الف بیاورم ترم بعد بیست و چهار واحد گرفتم چون خیال داشتم هر چه زودتر درسم را تمام کنم.
    پس از دانشجو شدنم چون ساعتهای حضورم در خانه کمتر بود نازنین کمتر به پرو پایم می پیچید و گاهی هم که شروع به بهانه گرفتن می کرد من با روحیه ی بهتری راحت سکوت می کردم و با خونسردی مانع ان می شدم که کار به دعوا بکشد.ولی به هر حال همیشه احساس خطر می کردم که مبادا یک روز دوباره مسئله ای پیش بیاید و عمو را تحت تاثیر قرار بدهد و مانع تحصیلم بشود برای همین هم عجله داشتم که زودتر این سالها بگذرند و درسم تمام شود.
    روزی که برای انتخاب واخد رفتم متوجه شدم یکی از درسهایی که می خواهم بگذرانم از ساعت هفت تا نه بعد از ظهر است در دل ماندم که چه کنم اگر ان درس را نمی گرفتم مجبور بودم درسی را بگیرم که کلاس ان صبح ها تشکیل می شد و من به خاطر کار در شرکت سعی می کردم تا حد ممکن واحدهایم را بعد از ظهرها بگیرم.اگر هم می خواستم از آن صرف نظر کنم از برنامه ی درسیم عقب می افتادم عاقبت با شک و تردید فراوان ان واحد را گرفتم.
    وقتی برنامه ام را به خانه بردم و به عمو نشان دادم گفت:
    -این کلاسی که دوشنبه داری خیلی دیر تموم میشه تو چطوری می خوای خودتو به خونه برسونی؟
    از ترس اینکه مخالفت کنه فوری گفتم:
    -عمو حامد ترم بهاره است بعد از عید هوا تا نزدیک ساعت نه روشنه در ضمن اتوبوسها هم تا ساعت ده کار می کنن خیالتون راحت باشه مشکلی پیدا نمی کنم.
    عمو چند لحظه فکر کرد و گفت:
    -به هر حال خیلی مراقب باش یه وقت غیر از اتوبوس وسیلهی دیگه ای سوار نشی.
    -چشم مطمئن باشین.
    چند روز بعد ترم جدید شروع شد نخستین دوشنبه ای که کلاس داشتم نزدیک ظهر النا به شرکت تلفن زد و گفتک
    -امشب میای خونه ی ما؟
    -نه امشب نمی تونم تا ساعت نه کلاس دارم و مسیر خونه ی عمو به دانشگاه نزدیکتره اون ساعت شب نمی تونم خودمو به خونه ی شما برسونم.
    -خیلی حیف شد امشب چند نفر از دوستانمون به اینجا میان که بچه های جوون و هم سن تو دارند اگر می اومدی خیلی خوش می گذشت.
    -ممنون خودت می دونی که همیشه از اومدن به خانه ی شما و دیدن تو خوشحال میشم ولی امشب نمی تونم بیام.
    بعد از اینکه تلفنم تمام شد پویا که در اتاق من بود پرسید:
    -امشب تا ساعت نه کلاس داریم؟
    -بله.
    -چه طوری می خواین برگردین خونه؟هنوز زمستونه و سر شب هوا تاریک میشه و سرما هم باعث میشه مردم زود به خونه هاشون برن و خیابونها خلوت بشه.
    -اتوبوسها تا ساعت ده کار می کنن می تونم برسم.
    پویا دیگر چیزی نگفت ساعتی بعد به دانشگاه رفت شب خیلی راحت با توبوس به خانه برگشتم و احساس کردم ترسم از این موضوع بیهوده بوده است.
    دوشنبه ی هفته ی بعد وقتی به دانشگاه رسیدم در تابلوی اعلانات اطلاعیه ای زده بودند که در آن نوشته بود که استاد کلاس آخرم اطلاع داده که کاری برایش پیش آمده و نیم ساعت دیرتر می آید بنابراین آن روز کلاس از ساعت هفت و نیم تا نه و نیم تشکیل می شد.
    در فاصله ی بین کلاسهایم به خانه تلفن کردم و گفتم که موضوع از چه قرار است و اصلاع دادم که نیم ساعت دیرتر می رسم.
    نازنین با دودلی گفت:
    -سپیده عموت خونه نیست امشب از بانک میره خونه ی یکی از دوستاش و اخر شب میاد می خواهی سعیدو بفرستم دنبالت؟
    همیشه وقتی قرار بود جایی بروم و سعید را برای مراقبت دنبالم می فرستادند حرصم می گرفت با خودم فکر می کردم که سعی درست هم سن و سال من است چه دلیلی دارد که او بتواند تنها این کار را بکند و من نتوانم؟هر وقت هم که مو یا زن عمویم می گفتند که سعید پسر است و تو دختری بیشتر حرص می خوردم احساس می کردم با این حرف به خاطر جنسیتم تحقیر می شوم و می خواهند به من بگویند که چون دختری ضعیفی.
    آن موقع نمی توانستم بفهمم که معنی این مراقبت ضعیف بودن نیست بلکه به این معناست که دختر گوهری گرانبهاست و به همین دلیل است که مردها همیشه سعی می کنند از زنانی که به آنان وابسته اند محافظت و مراقبت کنند تا مبادا چشم ناپاکی به این گوهر بیفتد و قصد بدی درباره اش بکنند درست همانطور که اگر کسی جواهری قیمتی داشته باشد آن را از چشم دیگران پنهان می کند و در جایی که احساس خطر کند رهایش نمی کند.
    به هر حال از آنجایی که آن موقع هنوز این چیزها را نمی فهمیدم به سرعت گفتم:
    -نه خودم میام فقط خواستم اطلاع بدم که نگران نشین.



    سخت است فهماندن چیزی به کسی که

    برای نفهمیدن آن پول می گیرد.



  20. کاربر روبرو از پست مفید azars سپاس کرده است .

    باران35 (۰۴-۲۶-۱۳۹۱)

 

 
صفحه 1 از 8 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا رمان مانند فلسفه يا علم؛معرفت بخش است؟
    توسط shadi.d.h در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۲-۰۶-۱۳۹۲, ۱۸:۰۸
  2. رمان کویر تشنه
    توسط کلبعه تنهایی در انجمن آثار
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: ۰۴-۲۱-۱۳۹۱, ۱۳:۰۴
  3. واکاوی در رمان
    توسط معصوم در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۱۰-۱۸-۱۳۹۰, ۲۰:۲۶
  4. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۹-۰۹-۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
  5. نگاهی به رمان «از طرف او »
    توسط sama33 در انجمن نقد و نظرسنجی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۴-۰۷-۱۳۸۹, ۲۳:۲۴

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •