مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1

    آخرین بازدید
    ۰۴-۲۴-۱۳۹۳ [ ۱۰:۵۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۳-۳۱
    محل سکونت
    کلبعه
    نوشته ها
    767
    امتیاز
    5,508
    سطح
    47
    Points: 5,508, Level: 47
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsTagger Second Class1 year registered5000 Experience Points
    سپاس ها
    2,133
    سپاس شده 1,321 در 503 پست

    1 رمان عشق دات کام

    مشخصات رمان عشق دات كام
    نويسنده :خانم نيلوفر لاري

    انتشارات:البرز

    44فصل و493صفحه



    خدایا
    به هر که دوست می داری بیاموز

    که عشق از زندگی کردن بهتر است
    و به هر که دوست تر می داری بچشان
    دوست داشتن از عشق برتر.



  2. #2

    آخرین بازدید
    ۰۴-۲۴-۱۳۹۳ [ ۱۰:۵۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۳-۳۱
    محل سکونت
    کلبعه
    نوشته ها
    767
    امتیاز
    5,508
    سطح
    47
    Points: 5,508, Level: 47
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsTagger Second Class1 year registered5000 Experience Points
    سپاس ها
    2,133
    سپاس شده 1,321 در 503 پست

    پیش فرض

    فصل اول
    وقتي به من گفت طلاق،هاج و واج نگاهش كردم و زدم زير خنده.همانطور كه فنجان هاي نيمه خورده قهوه را از روي ميز جمع مي كردم گفتم:شوخي نكن ارش جان،مي بيني كه اينجا چقدر به هم ريخته است.عوض اينكه بيايي به من كمك كني ...
    با اوقات تلخي ميان حرفم پريد وگفت:همين كه گفتم ،طلاق!بهتر است بداني در تمام عمرم هيچ وقت تا اين حد جدي نبودم.
    فنجان ها توي دستمم بلاتكليف مانده بود.مات ومتحير نگاهش مي كردم.فكر كردم شايد شوخي مي كند...ما كه تا همين چند دقيقه پيش با هم قهوه مي نوشيديم و حرف مي زديم...از خودم پرسيدم:حرف مي زديم؟نه...شايد هيچ كلامي ميان ما ردوبدل نشد،حتي نگاهمان هم از هم مي گريخت...ولي هيچ نشاني نبود كه او بخواهد اينطور قاطع وسريع روبرويم بايستد وبگويد طلاق.
    وقتي ديد هنوز با سر درگمي ونا باوري نگاهش مي كنم عصبي شد وداد زد:چرا ايستادي وبروبر نگاهم مي كني نشنيدي چي گفتم؟
    در ان لحظه فنجان ها مثل وزنه سنگيني بر مچ دستم فشار وارد مي كرد.انها را توي سينك ظرفشويي گذاشتم وپنهان از او نفسي عميق كشيدم.با انكه قطعيت و صلابت كلامش جاي ترديد برايم نگذاشته بود،با اين همه با خوش بيني حماقت اميزي فكر كردم:امكان ندارد حقيقت داشته باشد!چطور ممكن است؟مي خواهد سر به سرم بگذارد...گاهي پيش امده بود دستم بيندازد و اين جوري تفريح كند...هر بار كه به قصد تفريح و اذيت وازار سر به سرم گذاشته بود من با حماقت تمام فضا را براي پيش بردن هدفش اماده مي كردم و در نهايت با قاه قاه او به ابله بودن خود پي مي بردم.اينك ترديد زجر اوري به وجودم چنگ مي انداخت.با اميدواري كودكانه اي فكر كردم اين فقط يك شوخي ساده است،لازم نيست دست وپاي خودم را گم كنم و به لكنت بيفتم وتمام شرايط را براي خنده تمسخر اميز او فذاهم كنم.دستم روي سينه ام بود.به طرفش برگشتم،او را پشت ميز مي بيبنم .لحظه اي فكر مي كنم اين صحنه را در عالم وهم وخيالات ديده ام.او در صحنه دلهره اور قبلي ايستاده بود وغضبناك ومتخاصم نگاهم مي كرد.حال روي صندلي نشسته بود،ارام ومقهور ومتفكر وخاموش.درست مثل صحنه اي كه ميز را براي چيدن فنجان هاي قهوه خلوت مي كردم.شايد هنوز قهوه نريخته ام...شايد هنوز منتظر است كه فنجان ها را پر كنم و روي ميز بگذارم و بنشينم مقابلش ونگاه سبز تيره ام را به ديده اش بدوزم و به رويش لبخند بزنم،اما...ان فنجان هاي نيمه خورده ...همين الان انها را از روي ميز برداشتم.وحشتزده برگشتم و نگاه غمناكم را به فنجان ها دوختم.يكي از انها تا نيمه پر بود.من هم يادم نمي ايد.انگار تمام عمرم لب به قهوه نزده بودم.با سر درگمي روي همان صندلي مي نشينم كه در صحنه قبلي نشسته بودم.او هنوز با همان چهره درهم واشفته به نقطه اي نامعلوم خيره شده بود.شايد به چيز خاصي مي انديشيد.من با گوشه روميزي بازي مي كنم وفكر مي كنم:خدا كند حرفي نزند!چيزي نگويد كه اين ترديد از بين برود...هنوز اميدي هست كه حرف هايش را يك شوخي تلقي كنم،اما...اگر حرفي بزند چه؟اگر روي ترديد من خط بطلان بكشد چه؟ان وقت چكار بايد كرد؟هرگز به اين لحظه وبه اين كلمه فكر نكرده بودم.نمي دانم اگر انچه شنيدم واقعيت باشد چه بايد بكنم.لابد بايد مثل سريال ها وفيلم هاي سينمايي چمدانم را ببندم.هر چه را كه لازم وضروريست بردارم و توي ان بريزم...شايد بايد قيافه قهرمانان فيلم ها را هم در ان صحنه به خود بگيرم.چهره اي عصبي واز خشم گلگون شده با نگاهي اشك الود وبراق ودست هايي كه هنگام برداشتن لباس ها از توي كمد مي لرزد.اه خداي من...بارها شده بود كه دلم به حال انها سوخته بود و حتي اشك هم در نگاه من حلقه زده بود.اينك اين احساس با شدت بر قلبم فشار وارد مي كند.مثل گداخته هاي اتشين اتشفشاني كه پس از وارد كردن فشار بي وقفه دهانه ان باز مي شود و با شدت بي مثالي فوران مي كند.شايد من هم بايد در انتظار فوراني شديد باشم...شايد تا چند لحظه يا چند دقيقه بعد اين سكوت مرموز وشكنجه اور جاي خودش را به انفجارهاي هول برانگيز اتشفشان حوصله و احساس من بدهد.ان وقت گداخته هاي اتشين شور وعشق وهستي و ارزوهاي جواني ام فوران كند بيرون وتمام اين خانه را در لهيب تند خود بسوزاند وخاكستر كند.
    به هر حال تا زماني كه او خاموش بود وحرف نمي زد من اتشفشاني خاموش وسرد بودم وارام روي همان صندلي نشسته بودم و فكر هيچ فوران اتش باري هم به من هجوم نمي اورد.به هر جهت نمي توانستم اميدوار باشم كه با تداوم اين سكوت اين خاموشي وسردي ادامه پيدا كند.دير يا زود اين صحنه پر سكون وپر احتناق جاي خودش را به يكي از تلخ ترين ووحشتناك ترين صحنه هاي زندگي مشتركمان ميداد.لابد روز پايان عمر چيني ها وبلورها وكريستالها بود.لابد اختلاط صداهاي ناهمگون شكسته شدن و خرد گشتن فنجان ها و ليوان ها وپارچ ها هر دو نفرمان را دچار سرسام مي كرد.ان وقت سعي مي كرديم با تمام دشنام هايي كه در طول عمرمان ياد گرفته ايم و به ندرت از انها استفاده مي كرديم شخصيت يكديگر را به فجيع ترين شكل ممكن زير سوال ببريم وبراي هم خط ونشان هايي بكشيم كه در طول زندگي مشتركمان حتي براي لحظه اي به ان فكر نكرده بوديم.لابد بعد از اينكه اين سكوت را بشكند چاره اي جز پذيرش حقيقت ندارم.پس در حركت اول لبه رو ميزي ترمه را با شدت تمام مي كشم و گلدان كريستال وخرسك بلوري كه خلال دندان ها را در ان جا داده ام و شكرپاش شيشه اي بر سر ورويش پرت مي شود وبا صدا مي شكند.بعد اگر به طرف من هجوم اورد كه با هم گلاويز شويم بازويش را گاز مي گيرم و او همچنان كه موهاي بلند ومش شده ام را از پشت مي كشد به من بد وبيراه مي گويد.ان وقت شايد از تيزي دندان هاي بي رحم من رها شود.انگاه من در حالي كه نفس نفس مي زنم بد وبيراه هايي را كه چند لحظه پيش شنيده بودم به خودش تحويل مي دهم و بعد...بعدش را ديگر نمي دانم.لابد نوبت شكستن بود.
    و حال پس از ان درگيري خيالي نفس نفس ميزنم،اما او با همان نخوت نشسته و به جايي كه معلوم نيست كجاست زل زده است.
    هيچ گاه پيش نيامده بود سكوتي با اين همه سنگيني بين من واو ديوار بكشد.شايد هيچ كدام از ما دلش نمي خواست بلور اين سكوت ترك بردارد و ان صحنه هاي انتزاعي شكل حقيقت به خود پيدا كند.غرق در سكون وتالم و بي انكه با هيچ تكاني اين صحنه تكراري و بي وح را تغيير دهد هم چنان به ادامه اين سكوت اصرار مي ورزيد.من فرصت بيشتري پيدا كرده بودم كه انديشه هايم را زير ورو كنم و لابه لاي اماها واگرهايش به چراي اين موضوع دست پيدا كنم
    براي كالبد شكافي هر موضوعي بايد كمي عقب رفت.مثلا يك موضوع ساده و بي اهميت ديروز مي تواند تاثير مستقيم وبه سزايي در شكل گيري واقعيت امروز داشته باشد ومن بايد مثل كارآگاهي خبره وزيرك از جزئي ترين مسائل به كلي ترين قضيه برسم!اما نمي دانم چرا با علم به اين موضوع ذهنم مرا براي ياداوري اتفاقات ديروز ياري نمي رساند.نه تنها ديروز،كه تصوير محو ومبهمي از ديروز هايي كه بر من رفته پيش چشمان من است كه گويي براي ديدن انها احتياج به عينكي شفاف و ويژه بود كه در ان لحظه از دسترس من دور مانده بود.نمي توانستم بيش از اين به ذهنم فشار وارد كنم و دچار سر درد شوم و درد شقيقه هايم را تحمل كنم و او در همان سكوت لعنتي بنشيند و هيچ كمكي به من نكند.نيروي خارق العاده اي مرا از جا بلند مي كند.بي انكه بدانم چرا از اشپزخانه مي دوم بيرون.از لابه لاي لوازم مدرن و مبلمان شيك وزيبا مي گذرم و پله هاي مارپيچ را مي روم بالا.باز هم بي انكه خودم بدانم چرا،سراسيمه وارد اتاق كار آرش مي شوم و يكراست به سراغ كامپيوتر مي روم.با تمام قدرت ودر اوج عصبانيت وخشم مانيتور را از روي ميز بلند مي كنم و بر زمين مي كوبم.حالا نوبت كيس است.هنوز بر زمين نكوبيده بودمش كه صداي پر غيظ ودادو بيداد آرش را از پشت سر مي شنوم.
    «چه كار مي كني ديوانه؟»و به سمتم مي دود وسعي مي كند كيس را از سرنوشت شومي كه برايش در نظر گرفته بودم نجات دهد.من مي جنگم كه مقهور نشوم وشكست نخورم،اما زور بازوي او به خشم وعصبانيت من مي چربد و كيس سر جاي خودش قرار مي گيرد و من با كشيده محكمي كه به گشم نواخته شد به وسط اتاق پرت مي شوم.او بالاي سرم ايستاده است.شبيه اين صحنه راهم توي فيلمها ديده بودم.شايد دوباره به سمت من هجوم اورد،از جا بلندم كند و با شدت تمام تكانم دهد و بعد دوباره پرتم كند روي زمين...اما هنوز بالاي سرم ايستاده و در حالي كه نفسش به شماره افتاده فرياد مي كشد:«ديوانه...ديوانه...اين چه كاري بود كه كردي؟»
    من با احساس حقارت شديدي خودم را از روي زمين جمع مي كنم.خون از گوشه لبم سرازير است.خواستم ان قامت افتاده بر خاك را به نيروي ذخيره شده در بدنم بكشم بالا كه احساس مي كنم در همين چند دقيقه اين نيرو به سرعت تقليل يافته ومن در نهايت عجز ودرماندگي بايد زير اين خفت وخواري له مي شدم.دوباره سرم فرياد مي كشد.«نگفتي چه كار به اينها داشتي،هان؟به اجازه كي؟راستي كه خنده دار است...آدم توي خونه خودش اجازه ندارد...»
    «خانه خودش!؟هاهاها...جوك بدي نبود...»او با غضب انگشت تهديدش را به طرفم نشانه مي گيرد وادامه مي دهد.«جهت اطلاع و ياداوري شما بايد بگويم كه اينجا خانه من است و با اجازه من اينجا زندگي مي كني.هر وقت كه دلم خواست ميتوانم از اين خانه بيرونت كنم...فهميدي؟!»
    دستهايم را روي گوش هايم گرفته بودم و به تلخي مي گريستم.هرگز پيش نيامده بود از اين حرف ها بزند...هرگز...هرگز!با بغض مي گويم:«تو عشق مرا به اين كامپيوتر لعنتي فروختي!خيال كردي نمي دانم...نمي دانم شب ها تا صبح پشت اين لعنتي مي نشيني و با كسي كه من نمي دانم چه خريست چك مي كني.»
    خنده ي بي قيدي سر مي دهد و با تمسخر مي گويد:«بي سواد دهاتي...هنوز بلد نيستي چت رو درست تلفظ كني...پس خفه شو وزر زيادي نزن.»
    در تمام عمرم ازشنيدن اين كلمه لعنتي متنفر بودم.حاضر بودم بميرم وكسي به من نگويد دهاتي،ان هم با اين لحن تند وپر تمسخر.صداي گريه ام بلندتر مي شود و او خونسرد با نگاه تحقير اميزش نفسم را بند مي اورد.
    چند لحظه بعد با نفس فرو خورده اي مي گويم:«چك يا چت...هر كوفت وزهر ماري كه تو مي گويي،اما ارزشش را دارد كه به من واين زندگي ترجيحش مي دهي!»
    روي صندلي پشت ميز كامپيوترش مينشيند ودر نهايت سنگدلي نگاهم مي كند و مي گويد:« زندگي؟!تو اسم اين مرگ تدريجي را زندگي مي گذاري؟يادت نيست با من چه كردي؟يادت نيست؟هان؟تو يك دختر پشت ك.هي ساده بودي كه من بهت بها دادم...يادت كه نرفته...ريخت وقيافه ات رو به ياد داري...لابد به ياد داري...اين من بودم كه از تو يك ادم ديگر ساختم...اشتباه كردم،بايد مي گذاشتم به همان شكل باقي مي ماندي ...چون لياقتت همان بود.»
    به زحمت از روي زمين بر مي خيزم.با غرور زخم خورده ام چه مي كردم؟با اين همه حقارت وسر افكندگي چه؟راستي كه شكست را با همه تلخي ها وسنگيني اش در همان گام نخست پذيرفتم كه در راستاي فروپاشي اين زندگي برداشته بود.پشتم به او بود.نگاه خيس وخواهشمند مرا نمي ديد كه استيصال ودرماندگي وعجز از ان فوران مي كرد.در همان حال كه با احساس سرخوردگي جنون اميزي دست وپنجه نرم مي كردم مي گويم:«شايد يادت رفته كه روزي عاشق اين زن ساده پشت كوهي شده بودي كه هيچي نمي فهميد...تو دوستش داشتي.»
    نمي بينمش،اما ميتونم او را با همان قيافه حق به جانب و لبخند استهزا اميزش پيش خودم مجسم كنم.صدايش امواج نا متلاطم ونا ارام غم و ياس را به ساحل اميد من مي كوباند.«از احساسي كه روزي بهت داشتم متنفرم...بهتر است بداني نسبت به علاقه اي كه روزگاري ميان ما بود احساس حقارت و سر خوردگي شديدي مي كنم ...به همان اندازه كه روزي مي پرستيدمت حالا از وجود نفرت انگيزت فراري ام...شايد جسمم اينجا و توي اين خانه با توست،اما قلب وروحم بيرون از اين خونه اواره و دربه در است...امروز از اين همه نقش افريني به تنگ امده ام ...از دست تو خسته شده ام...با چه زباني به تو بفهمانم كه ديگر دوستت ندارم...تو خودت اين را از من خواسته بودي، يادت نيست؟خوب حالا چطور بگويم كه نمي خواهم حتي براي لحظه اي حضور تو را در اين خانه كنار خودم تحمل كنم.فكر مي كردم انقدر درك وشعور داشته باشي كه احساس مرا بفهمي ومتوجه شوي كه ديگر به وجود تو در اين خانه احتياجي نيست و مي خواهم هر چه زودتر از اين خانه بروي وخودت را گم وگور كني.هر چه سريعتر از اينجا برو...فهميدي!»
    فهميدي را به قدري بلند داد زد كه توي گوشهايم زنگ خورد.صورتم با اشك خيس مي خورد.در كمال بهت و ناباوري به انچه شنيده بودم فكر مي كردم و از ته دل مي گريستم ولحظه به لحظه اهنگ گريستنم شدت پيدا مي كرد.او با همان خونسردي بي رحمانه اش نشسته بود و اين صحنه تاريك وسياه زندگي ام را كه مرا در استانه يك شكست تلخ پيش مي برد تماشا مي كرد.بي گمان ديگر دوستم نداشت.مثل گذشته هاي دور ونزديك كه هر وقت از سر دلتنگي به گريه مي افتادم از جا برنمي خاست وبه سويم نمي امد ودر اغوشم نمي كشيد و اشك هاي مرا با سر انگشتان عاشقش از ديده ام نمي زدود...نازم را نمي كشيد،حرف هاي عاشقانه ومحبت اميز به من نمي زد وسرم را در نهايت علاقه وعشق ورزي روي سينه اش نمي فشرد و از من دلجويي نمي كرد.مثل اهن گداخته اي ناگهان سرد وبي حس ومشمئز كننده شده بود.ديگر حرارت عشق ومحبتش وجود مرا در بر نمي گرفت و مرا نمي سوزاند.انجا نشسته بود،در نهايت نخوت وسنگدلي،در اوج نفرت وبيزاري.ومن چه ابلهانه فكر مي كنم اين صحنه هاي دهشتناك در عالم تصورات من رخ مي دهد وهر ان از اين تخيلات سهمناك پاي خودم را بيرون خواهم كشيد.حس غريبي به من مي گفت مجبوري با اين حقيقت تلخ كنار بيايي.بدنم مي لرزد و دچار رعشه اي ناشناخته مي شوم.صدايم نيز تحت تاثير اين لرزش قرار مي گيرد و مي شنوم كه با صداي دورگه وخفه اي مي گويم:«لابد عشق تازه اي پيدا كرده اي كه جايگزين من مي كني...او عشق لعنتي ومنحوسي را به تو هديه كرده.»وانگشتم را به طرف كيس نشانه مي گيرم.با نگاه تائيد اميز او دستم را به ديوار تكيه مي دهم تا از سقوط احتمالي ام جلوگيري كرده باشم.
    لحظه اي بعد صداي محكم ورساس او را مي شنوم كه بدون هيچ تزلزلي با همان وقاحت وبي شرمي مي گويد:«اين عشق تازه را هر كه به من هديه كرده دوست دارم.»وبعد به قصد تحريك احساسات و عواطف من دست نوازشگري روي كيس مي كشد و بر ان بوسه اي مي نوازد.من با احساس حقارت بيشتري دستم را روي قلبم مي گذارم و سرم را به ديوار تكيه مي دهم.دوباره صدايش را مي شنوم كه مي گويد:«كي مرا با عشق تازه ام تنها مي گذاري وگورت را گم مي كني؟»
    مي دانم همه سعي وتلاشش اين است كه با كبريت خونسردي وبي تفاوتي به اتشم بكشد و با لذت جنون اميزي به تماشاي خاكستر شدنم بنشيند.دست خودم نيست.خودم را براي به اتش كشيدن ان كبريت سنگدلي وبي رحمي مهيا مي سازم.شايد هر زن ديگري هم به جاي من بود در ان لحظه از اينكه ام طور بي پرده و صريح اعترافات همسرش را در مورد عشقي تازه مي شنيد خودش را تا حدي مي باخت،كه من هم خودم را باخته بودم.صداي گريه ام در تمام ان خانه بزرگ و اشرافي مي پيچد.صداي گريه ها وضجه هاي پر استيصالم را ميشنود،اما بي اعتنا به اتشي كه به جان من انداخته در سكوت پر رمز و رازي تماشايم مي كند.
    اين چندمين شبي است كه من واو جدا از هم به اغوش خواب مي رويم.او با عشقي اتشين وپرشر وشور ودر اتاق كارش ومن مثل تكه يخي چند هزار ساله در اتاقي كه روزي تجلي گاه عشقمان بود به خواب مي روم،اتاقي كه حال همچون سردابي نمور مرا در خودش جاي داده است.تا به حال نشده بود با چشمان باز وخيره به سقف خوابيده باشم.بدون شك اكنون خواب نيستم،بيدار بيدارم،چون اين همه سرما ويخبندان را حس مي كنم.دريچه كولر اتاق را بسته ام.يادم رفته نيمه تابستان است.در خيال من زمستان به نيمه رسيده است!زير پتو مي لرم به ياد ندارم هيچ گاه،حتي اگر زمستان هم به نيمه رسيده بود اين همه احساس سرما كرده باشم.از زير پتو يك تكه از اسمان پر ستاره را مي بيينم كه در قاب پنجره پيداست.به نظر مي رسد اسمان وستاره ها صورتشان را به پنجره چسبانده اند ومرا تماشا مي كنند و به من ريشخند مي زنند.دلم گريه مي خواهد...اما هيچ اشكي يخ چشمان مرا باز نمي كند.نمي دانم چرا پرنده خيالم رو به سوي گذشته هاي دور ونزديك پر مي گشايد.با هيچ بند ودامي نمي توانم اين پرنده ياغي را در قفس خيالات واهي و منجمد خودم زنداني كنم.از ناتواني خودم دلم ريش مي شد.خودم را مي بينم با چهره اي پانزده ساله،شاداب وپر طراوت.با چشماني درشت وسبز،با موهايي بلند وزيتوني رنگ،با گونه هايي كه از سرماي هميشگي سرخ بودند و لبهاي كه اگر با روغن چربشان نمي كردي ترك بر مي داشتند.چشمان را مي بندم.دوباره خودم را مي بينم،توي ان خانه ييلاقي،مادرم با گيس هايي به رنگ زغال وچهره اي كه از طبيعت خشن كوهستان هميشه سيلي خورده بود.از تنور نان داغ وبرشته مي كشيد بيرون.صدايش را مي شنوم.با همه خشونتي كه در صدايش جاريست احساس محبت ومهرباني را به من تزريق مي كند.
    _گلناز...صداي وق وق گلچين را نمي شنوي؟بدو ببين شير علي باز چه دسته گلي به اب داده؟
    ومن كه در اطراف كله چو(كلبه چوبي)مان قدم ميزدم و گل هاي وحشي را در دامنم مي ريختم بر مي گردم ونگاه معترضي به سويش مي اندازم ومي گويم:اگر گذاشتيد يك دقيقه ادم مال خودش باشد!دوباره صدايش از تنور خانه به گوشم مي رسد...اين قدر با من يكي بدو نكن دختر...صداي گريه اش بلند شده...د جوون مرگ شده،برو ببين چه بلايي سر خواهرت امده...
    مجبور مي شوم تمام گل ها را از توي دامنم بريزم پايين.گل هاي بنفش،گل هاي زرد،گل هاي ابي وقرمز وسفيد...ومي دوم چرا كه صداي گريه گلچين بلند تر از قبل به گوشم مي خورد.پا به اتاق مي گذارم.مي بينم شير علي موهاي به هم چسبيده وشانه نخورده گلچين را از پشت مي كشد وپي در پي مي گويد:بگو غلط كردم...بگو گُه خوردم...وگلچين جيغ مي كشد وبا لجبازي مي گويد:نمي گويم...نمي گويم...خودت غلط كردي...خودت...به سرعت خودم را به ان دو مي رسان.توي گوش يكيشان سيلي مي زنم و از تن ان يكي نيشگون مي گيرم وداد مي زنم...معلوم هست چتان شده كه مثل سگ وگربه به جان هم افتاده ايد؟
    گلچين مشت هايش را روي چشمهاي سبزش مي مالد و با گريه مي گويد:دادا شير علي موهايم را كشيد...شير علي كه چهار پنج سالي از گلچين بزرگتر است وعزيز كرده مامان گلي وبابا رشيد وهمه ما محسوب مي شود وهنوز از بابت سيلي محكمي كه به گوشش زدم نيمي از صورتش سرخ بود،اب دهانش را قورت مي دهد وشتابزده مي گويد: تقصير خودش بود دَدَ(اين لفظ بين خواهر و برادراني كه در ارتفاعات البرز و دماوند زندگي مي كنند مرسوم است.)وبعد انگار كه كسي دنبالش كرده باشد تند تند ادامه ميدهد ...خودكار قرمز برداشته بود ومي خواست لپ هايش را قرمز كند...من فهميدم ونگذاشتم اين كار را بكند و بعد هم به من فحش داد.
    گلچين لحظه اي از مالاندن چشمهايش كه حالا پر اشك شده بود دست مي كشد وسرش را به طرف شير علي مي چرخاند و پرخاشگرانه مي گويد:نه...تو اول به من فحش دادي...تو اول به من گفتي بي حياى سِنيته...ناخواسته مي خندم ورو به سوي شير علي مي گويم:آدم به خواهرش نمي گويد بي حياي سليته،فهميدي دادا؟
    گلچين از جانبداري من شير مي شود و زبانش را تا ته مي كشد بيرون.شير علي تحريك مي شود و بناي غريدن مي گذارد.خطاب به گلچين كه دختري شش ساله بود با لحن ملامت اميزي مي گويم:خيلي كار بدي كردي كه مي خواستي با خودكار لپهايت را قرمز كني...مي داني اگر بابا رشيد بفهمد چقدر عصبي مي شود...وحالا نوبت شير علي بود كه با جسارت،اما با لحني حق به جانب بگويد:بابا رشيد كه امد بهش مي گويم كه چه كار مي خواستي بكني!وگلچين دوباره مي زند زير گريه ومن كلافه وعاصي از دست هر دوتاشان داد مي زنم...بس كنيد ديگر اين بچه بازي ها را...سرم رفت...وهمان دم صداي بلند مامان گلي را مي شنوم ...گلناز...بيا ببين اين اسب ها چشان شده كه هي شيهه مي كشند...
    دستم را روي سرم مي گذارم وغرولند كنان مي گويم:حالا بايد بروم ببينم اسب ها چه مرگشان شده...توي اين خانه انگار نبايد يك نفس راحت كشيد...وشير علي وگلچين را به حال خودشان رها مي كنم و از كله چو مي زنم بيرون.دوان دوان سراغ اسطبل مي روم.ما دو اسب بيشتر نداشتيم..يكي سياه بود ويكي قهوه اي.سرشان داد مي كشم:چيه؟شماها چتان شده؟
    ديدم شيهه كنان سم بر زمين مي كوبند و بعد دستهايشان را بالا مي برند و دوباره اين عمل را تكرار مي كنند.در حالي كه سعي مي كردم با نوازش كردن يالشان انها را ارام كنم چشمم افتاد به يك مار زنگي كه لابه لاي كاه و يونجه ها پيچ مي خورد و به دنبال راه گريزي مي گشت.گويي از شيهه هاي ان دو اسب هراس زده خودش هم به وحشت افتاده بود.تازه فهميدم چرا اسب ها اينقدر ناارام ومتوحش هستند.با خونسردي تمام خنديدم وگفتم :خب ا اول مي گفتيد ترسوها!وبعد يكي از چوب هاي دو شاخه را كه هميشه توي اسطبل بود بر ميدارم وهوشيارانه و با زيركي مي ايستم كه مار را در همان مانور اول شكار كنم.به محض اينكه سر مار را مي بينم كه از لاي كاه سرك كشيده بيرون،با مهارت تمام نوك دو شاخه چوب را به طرفش مي گيرم ولحظه اي بعد سر مار ميان دو انگشت من است.اسب ها ارام گرفته بودند.سر مار را فشار مي دهم واز اسطبل مي روم بيرون.مادرم را صدا مي زنم.از تنور خانه سرش را مي كشد بيرون.مار را كه با دهان باز توي دستم مي بيند عصباني مي شود وداد مي زند:باز هم از اين كارها كردي دختر؟ببر پرتش كن توي دره!مواظب باش گازت نگيرد...ومن مي خندم به ترسي كه مامان گلي دچارش شده بود.خوب ما مي شناخت.مي دانست دخترش چه سر نترسي دارد،مي دانست مار كه سهل است با گرگ هم درافتاده و هيچ اتفاقي برايش نيفتاده.
    وياد موقعي مي افتم كه گوسفندان را براي چرا تا پايين دره برده بودم.بابا رشيد در اثر شكستگي پايش زمين گير شده بود واين وظيفه بر دوش من بود.آن روز هم يك روز زيباي كوهستاني بود ومراتع پايين دره سبز وتازه بودند و به گوسفندان خوشامد مي گفتند و با اغوش باز از انها استقبال مي كردند.نشستم روي تخته سنگي و ني بابا رشيد را زير دندان گرفتم و ناشيانه در ان دميدم.با شنيدن صداي پارس سگ گله فهميدم خبرهايي شده.گرگ به خيالش چون بابا رشيد نبود مي توانست به گله بزند و هر كدام از بره ها را كه دلش مي خواست بردارد و ببرد...بي خبر ار انكه تفنگ شكاري را دزدكي از گنجه برداشته بودم و اماده بودم از خودم وگله دفاع كنم.با رشادت تمام خودم را ميان گله رساندم.هنوز ماشه را نكشيدم كه گرگ به طرفم حمله ور شد و پنجه هايش را توي تنم فرو كرد.سگ گله از پشت به گرگ مي زد و گاهي تنش را به دندان مي گرفت.با هر دو دستم روي صورتم را پوشانده بودم كه مبادا پنجه هاي تيز گرگ گرسنه در صورتم فرو برود و جاي خراشهايش روي ان بماند.اگر دندان قروچه هاي سگ گله و زد وخورد بين او وگرگ نبود شايد ان روز زير دندانهاي تيز و پنجه هاي گرگ وحشي تكه تكه شده وجاي بره من خوراك لذيذ گرگ شده بودم.در ميان همين درگيري بود كه لحظه اي گرگ دچار غفلت شد و به هواي سگ گله خيز برداشت كه از فرصت استفاده كردم و در حالي كه از همه جاي قلبم خون سرازير بود تفنگ را از روي زمين برداشتم و ماشه را كشيد ودر نهايت خشم وكينه سر گرگ را نشانه گرفتم.با انكه در ان شرايط بعيد به نظر مي رسيد كه تيرم به هدف بخورد،ولي بعد از صداي شليك تفنگ،گرگ زوزه اي كشيد و جلوي سگ گله روي زمين افتاد.با ديدن خون سرخي كه از وسط سرش جاري بود دچار احساسات ضد ونقيضي شدم و به گريه افتادم.سگ گله به طرفم امد و پارس تشكر اميزي كرد و من با صداي بلندتري گريستم.راستش خودم هم باورم نمي شد كه از چنگال ان گرگ وحشي وگرسنه نجات يافته باشيم.
    مار را توي دره پرت مي كنم و هواي پاك و لطيف كوهستان را كه از عطر گل هاي خود رو سرشار است به ريه هايم مي فرستم.از اينكه در چنين كوهستان زيبايي زندگي مي كنم بي اندازه خوشحالم.
    چشمهايم را از هم مي گشايمو نه از كوههاي سبز وبلند اثري هست ونه از دره ها ودشت ها وسبزه زارهاي زيبا و خيال انگيز وجادويي.هنوز هم اينجام.در اين سرداب يخي ودر حال انجماد.چقدر دوست داشتم دوباره انجا بودم،ميان ان همه شكوه وعظمت كه از سرتاسر دشت پيدا بود،براي ان زندگي ساده وبي ريايي كه با خورشيد غروب مي كرد وبا خورشيد طلوع،دلم تنگ شده.با بغض غريبي اين گوشه افتاده ام،در خانه اي كه تا همين ديروز خانه اميد وعشق وزندگي من بود چون غريبه اي بي كس وگمشده به حال خويش رها شده ام.پنداري كه هيچ دسترسي به خودم نيست،انگار مه غليظي چشمان مرا پوشانده و من هيچ كس وهيچ جا را نمي بينم.دلم تنگ شده است براي تمام ان روزهايي كه از دست داده ام.مي دانم با هيچ نيروي خارق العاده واعجاب انگيزي نمي توانم زمان را به عقب برگردانم وخودم را دوباره در زادگاه زيبا ورويايي ام ببينم.انجا كه هر صبح با صداي بع بع و ماماي گله ديده از هممي گشودم،در ان گستره بي حد ومرز زندگي...بي هيچ تكلفي در مراتع سرسبز ميان گلهاي خودروي وحشي با پاي برهنه مي دويدم،مي چرخيدم،مي بوييدم و باز مي چرخيدم.ان قدر اين كار را تكرار مي كردم كه از سرگيجه نقش بر زمين شوم.سرم را روي بالش سبز زمين مي گذاشتم و به اسمان خيلي ابي بالاي سرم زل مي زدم وشادمانه وخرامان مي خنديدم.
    باز هم دست خودم نيست كه دوست دارم غل وزنجير هاي زمان حال را از دست وپايم باز كنم و با همان شوق كودكانه تا سرزمين موعود بال بگشايم و از اين قفس تنگ و مسدود و زرين به دنياي ازاد وبا شكوه و بي تكلف زادگاهم پر بكشم.انجا را كه با ساده دلي مردمانش ،با كوچه هاي پر عطر كاهگلي اش ،با گله هاي گاو وگوسفندانش،با هياهوي بچه هاي نا مرتب وشيطان و بازيگوشش رها كرده بودم و به دنبال يك عشق خيالي وپر زرق وبرق و پوچ به اين شهر سراسر ريا و تزوير ونيرنگ پناهنده شده بودم .نمي دانم چه شد كه يكهو همه ان زيباييها پشت مه خاكستري رنگ كاذبي محو شد و من يكباره خودم را از زنجير ان طبيعت بكر وخيال انگيز بگسستم و رو به سوي مدينه فاضله اي وهم اميز اسيمه سر دويدم...
    اينك مي بينم بي انكه به مقصد رسيده باشم بايستي بار وبنديلم را جمع مي كردم و با احساس سرخوردگي وذلت دوباره به جايي برمي گشتم كه روحم انجا جا مانده است.ميدانم دير يا زود بايد بروم و اين جسم به تباهي كشيده را به ان روح پاك دست نخورده بازگردانم.
    مي دانم هيچ چاره اي جز اين نيست كه رو به سوي ديار خويش روم،با همه سر افكندگي و خجلت وپشيماني!چطور مي توانم از پل هايي كه پشت سر خرابشان كرده ام دوباره عبور كنم؟چگونه مي توانم با اين همه رو سياهي سرم را بالا بگيرم وبگويم من برگشتم...در واقع نمي دانم ايا كسي چشم به راه من مانده است.نمي دانم ايا كسي ياد مرا در ذهن خويش زنده نگه داشته است؟شايد براي هميشه به عنوان موجودي مطرود و فراموش شده محكوم به تحمل سردي رفتار غير دوستانه مردي باشم كه روزي با تمام علاقه وعشق به خاطر او از همه چيز دست كشيدم.
    دلم مي سوزد.با دردي عجيب وموزيانه در هم مي پيچد.مثل زن زائو ناله مي كنم.فكر مي كنم چرا بچه دار نشده ام.يادم امد او از من خواسته بود اگر به راستي دوست دارمش هرگز بچه دار نشويم بعد هم كه ان اتفاق افتاد و براي هميشه از نعمت بچهد ار شدن محروم شدم،اما چه خوب كه اين خواسته غير معقول را به عنوان شرط پيش پاي من گذاشت و چه بهتر كه من هم اين شرط را بدون چون وچرا پذيرفتم و از لذت مادر شدن گذشتم،لذتي كه به هيچ انگاشتمش امروز به ذلتي منجر مي شد و من با احساس خواري بيشتري در دو راهي عقل واحساسم مردد و درمانده مي ماندم!شايد اين هم يكي از موهبت هاي الهي بود كه با چنين شرطي خودم را اسير قيد وبندهاي اين زندگي رو به تباهي نسازم و با دي منطقي تري به اين موضوع نگاه كنم و تصميم بهتري بگيرم.
    دوباره پرنده خيالم بالهايش را گشوده است.مي دانم از اين پاييز نا خوانده قصد كوچ كرده است،ان هم به بهار جاودانه اي كه روح خودم را انجا به حال خويش رها كرده ام.فكر مي كنم راستي انجا با گذشته چه فرقي كرده است ؟صداي هِي هِي يوسف را مي شنوم.دلم براي صداي اواز يوسف هم تنگ شده است.راستي يوسف در حال حاضر چه مي كند؟ايا هنوز در دشت ها و دامنه هاي گسترده البرز پا به پاي رمه مي دود و برايشان ني مي زند و اواز مي خواند؟
    به راستي كه دلم تنگ شده است،براي همه ان چيز هايي كه از دست داده ام.
    هجده نوزده سال پيش،زماني كه هنوز دختر نوجواني بيش نبودم و اثار وعلائم بلوغ كم وبيش در من هويدا شده بود با ترس ودلهره با اين تغيير وتحولات نا خواسته و بي اختيار كنار امدم.با هراس وشرمي دخترانه مي كوشيدم اين تحولات محسوس واشكار را از ديد ديگران مخفي نگه دارم.همان موقع بود كه بابا رشيد دست پسرك پانزده ساله اي را گرفت و با خودش به تپه اورد.
    خانه ما از ده كوچكي كه پايين دره بود فاصله زيادي داشت.در واقع روي تپه هايي بلند در دامنه اي زيبا وپهناور قرار داشت.پدرم موجودي منزوي وگوشه گير بود و تنها زيستن را به زندگي در كنار مردم ده ترجيح مي داد.دوست اشت زن وبچه هايش نيز دور از مردم ده،مانند او زندگي كنند و بدون هيچ احساس وابستگي به مردمي كه ان پايين بودند زندگي مي كردند به اين زندگي ساده و ارام وبي دغدغه ادامه بدهند وهيچ اعتراضي هم نداشته باشند.البته ما هم رغبت زيادي به ان زندگي بي قيد وبند و بدون محدوديت داشتيم و رفته رفته خودمان را با تنهايي پدر ومادرمان وفق مي داديم.
    ان روز بابا رشيد دست ان پسر را بالا برد و با صداي بلند وپر طنيني گفت:
    «اسم اين پسر يوسف است وبعد از اين با ما زندگي مي كند.»
    من وشير علي وگلچين در حال بازي لي لي بوديم.اين بازي دخترانه بود وبه خاطر علاقه من وگلچين شير علي هم به اين بازي علاقه پيدا كرده بود.اكثر بازي هاي محلي گروهي بود وبه درد ما نمي خورد.نوبت من بود كه بازي كنم،اما ايستادم وبا دهاني باز و حيرتزده به پسركي نگاه كردم كه دستش توي دست پدرم بود.شير علي وگلچين هم مثل من ماتشان برده بود.يوسف پسر ضعيف ولاغري بود و قد بلندي داشت.نمي دانم،شايد چون بيش از حد لاغر بود كشيده به نظر مي رسيد چشمان درشت وسياهي داشت و موهاي زبر وميشي رنگش نا مرتب بود و روي يكي از چشمهايش را پوشانده بود.پوست خشن وكدر بدنش بيشتر به سياهي مي زد تا سبزه كه البته بعد از اينكه به همراه پدرم به حمام دهكده رفت و پوست بدنش را از وجود ان همه چرك تلنبار شده رهانيد فهميدم سبزه است و چندان هم بد قيافه نيست.ريختش چندان كه در نگاه اول به نظر مي رسيد توي ذوق ادم نمي زد.لباس كثيف ونامرتبي هم پوشيده بود.روي ساق هايش اثر پارگي به چشم مي خورد و گوشه استين پيراهنش كه در اثر كثيفي معلوم نبود سبز رنگ است يا سياه وصله داشت.وقتي ديد همه نگاهها با تحير وشگفتي خيره به اوست سرش را انداخت پايين.هنوز حواسم به ان پسرك بود كه ديدم مامان گلي تشت خمير را روي ايوان تنور خانه پرت كرد و با خشم وغضب از سر پله امد پايين و بي جهت سر من داد زد.«اهاي جوون مرگ شده بلند شو برو اين رخت چركها را سر چشمه بشور...ور پريده.»
    گلچين انگشتش را توي دماغش مي چرخاند.عادتي كه به وقت سردرگمي دچارش مي شد.
    شيرعلي گفت:«دَدَ مگه لباس ها رو نشستيم؟»
    با غيظ گفتم:«چرا...معلوم نيست مامان گلي چش شده كه دق دلي اش را سر من بيچاره خالي مي كند.»
    بعد نگاه كينه توزانه اي به ان پسرك ژنده پوش و مرموز انداختم.فكر كردم هرچه هست زير سر اين پسره است...والا مامان گلي كاري به كار ما نداشت،حتي اگر ساعتها هم بازي مي كرديم انقدر كار روي سرش ريخته بود كه كاري با ما نداشت.عادتش بود خودش به تنهاييكارهاي سنگين خانه را انجام دهد.گاهي خودم به كمكش مي رفتم و هر بار صداي داد و قالش را بلند مي كردم كه تو باب دل من كار نمي كني و كارهايت را نصفه ونيمه رها مي كني.
    گلچين همچنان كه انگشتش را توي دماغش مي چرخاند گفت:
    «هوسف كيه ما مي شود؟بايد دادا صدايش بزنيم؟»
    شيرعلي گفت:«يوسف نه هوسف!»
    اين جمله بدون منظور گلچين مرا به فكر فرو برد و باعث شد بين امدن يوسف و خشم ودگرگوني مامان گلي رابطه اي پيدا كنم.هنوز به نتيجه نرسيده بودم كه پدرم داد زد:«گلناز،ببين ميون لباس هاي من لباسي هست كه به درد يوسف بخورد؟»
    پيراهني كه اندازه هيكل درشت وچهار شانه پدر بود توي تن لاغر واستخواني يوسف مي لغزيد و قيافه رقت انگيزتري از او به نمايش مي گذاشت.وقتي از حمام محل برگشتند،با اينكه رنگ كدر و چرك پوستش باز شده بود و موهاي چسبيده وزبرش نيز شفاف وخوش حالت روي پيشاني اش ريخته بود با اين همه پيراهن گل و گشاد بابا رشيد چهره معصوم وقابل ترحمي برايش درست كرده بود.
    مامان گلي بي انكه چيزي بويد به رفتار هاي عجيب وغريب وپرخاشگرانه اش ادامه مي داد و انگار كه با همه كس دعوا داشت سر كوچكترين مساله اي با من وشيرعلي وگلچين پرخاش مي كرد و كاسه و قابلمه را به هم مي كوبيد و در وپنجره را محكم به هم مي زد.با همه زيركي متوجه بوديم كه سعي مي كند نگاهش به نگه بابا رشيد نيفتد و با او كلمهاي رد وبدل نكند.بابا رشيد هم مثل ما بچه ها از رفتارهاي غير عادي او كلافه وسردرگم بود.عاقبت سر سفره شام حوصله اش از دست ابروان گره خورده و چهره در هم مامان گلي سر رفت و لب به اعتراض گشود.
    «هيچ معلوم هست چت شده؟از ظهر تا به حال حرف نزدي و رفتارت با من وبچه ها مثل هميشه نيست.خوب بگو چه مرگت شده زن؟»
    نگاهم به يوسف بود كه زير نور لامپا چهره اش به زردي مي زد و با شرم وخجالت لقمه كوچكي را كه در دست داشت گاز مي زد.حواسش به گفت وگوي زن وشوهر بود كه به تدريج رنگ وبوي مشاجره به خود مي گرفت .مامان گلي از ان سوي سفره داد كشيد:«نفهميدي چم شده؟ها؟فكر كردي من خرم؟نمي فهمم؟»
    صداي بلند وخشمناك مامان گلي بابا رشيد را متحير ساخت،اما طولي نكشيد كه او هم صدايش را بلند كرد وگفت:«چي را مي فهمي پدر سوخته بي همه چيز...خوب بگو چته واين همه اطوار نيا.»
    از لحن بابا رشيد كه بدون هيچ ملاحظه اي نسبت به حضور يك بيگانه مامان گلي را به گريه انداخت دچار شرم وخجالت شدم.
    مامان گلي ميان گريه گفت:«پس مردم راست ميگفتند كه مش رشيد يك زن از قشلاق گرفته...حالا توله اش را برداشته اي و اوردي سر سفره من؟»
    به شدت به سفره افتادم.نزديك بود لقمه اي كه پريده بود توي گلويم مرا خفه كند.نفهميدم چطور پدر از ان سر سفره دستش را جلو اورد و با تمام قدرت وخشمش بر گونه استخواني مامان گلي نواخت.فقط از شنيدن صداي سيلي با رعب و ترس بيشتري سرفه كردم و ان لقمه لعنتي را به معده ام فرستادم.مامان گلي كه در ان تاريك روشن معلوم نبود تا چه حد صورتش گلگون و متورم شده است از جا برخاست و گريه كنان از اتاق دويد بيرون.به دنبالش بابا رشيد با همان خشم وعصبانيت ومشت هاي گره خورده به دنبالش شتافت.مي دانستيم اين مشاجره وبحث با كتك خوردن مامان گلي به پايان مي رسد.شيرعلي لقمه توي دستش را با عصبانيت توي سفره انداخت.نگاه هراسان گلچين گاهي روي صورت من مي لغزيد و گاهي روي چهره مغموم و سرخورده يوسف سر مي خورد.چنان مغضوب وخشم اگين نگاهش مي كردم كه دست وپايش را گم كرده بود.با سري كه تا روي سينه اش خم شده بود مي خواست جلب ترحم كند.من كه تا همين چند دقيقه پيش دلم به حالش مي سوخت و احساس شفقت نسبت به او داشتم اكنون به ديده حقارت به او مي نگريستم ودلم مي خواست محتويات سفره را بر سرش بريزم و دلم را خنك كنم.صداي گريه وجيغ مامان گلي را مي شنيدم.دلم هر لحظه بيشتر توي سينه ام ميلرزيد.خطاب به او با لحن تند وخشني گفتم:«مي شنوي؟همش تقصير توست نخاله كثيف...معلوم هست توي خانه ما چه مي كني؟هان؟»
    زير چشمي نگاهم كرد و بعد از جا برخاست.بابا رشيد كه امد تو از مقابلش به ارامي گذشت.هنوز از در نرفته بود بيرون كه بابا رشيد با صداي زمخت ومحكمي پرسيد:«كجا مي روي؟»
    يوسف شرمنده سرش را كج كرد وارام گفت:«مي روم توي اسطبل...با اجازه.»
    بابا رشيد چيزي نگفت واو بيرون رفت.هنوز نگاه پر بيم وهراسمان با نگاه خشمگين بابا رشيد تلاقي نكرده بود كه با صداي جيغ وبد وبيراه مامان گلي همه از جا كنده شديم.در را كه باز كرديم ديديم مامان گلي بر سر وروي يوسف مي زند و انواع واقسام فحش ودشنام را به او مي دهد.
    بابا رشيد داد زد:«آهاي سگ پدر...باز كه هار شدي و به پر وپاچه او چسبيدي.»
    يوسف هر و دستش را حايل صورتش كرده بود و بدون كوچكترين اخ و واخي زير مشت ولگد هاي مامان گلي افتاده بود.نه از دستش گريخت نه حالت تدافعي به خودش گرفت.بابا رشيد كه انگار دلش به حال يوسف سوخته بود خواست دوباره به مامان گلي حمله ور شود كه پايش روي دومين پله پيچ خورد.با سقوط او وصداي جيغ وفرياد ما،مامان گلي دست از كتك زدن يوسف برداشت.يوسف پيشاپيش همه خود را به بابا رشيد رساند وكمكش كرد از جا برخيزد.بابا رشيد در حالي كه يكي از دست هايش پشت گردن يوسف بود و ان يكي دستش روي پايي كه مي لنگيد ،خطاب به مامان گلي با لحن ملامت اميزي گفت:«كار خودت را كردي زنيكه سليطه؟ديدي شل شدم؟»
    مامان گلي دو دستي زد روي سرش.يوسف بابا رشيد را با صرف انرژي زياد از پله ها بالا كشاند و توي اتاق برد.هيكل تنومد ورشيد بابا رشيدم را كسي در كوهستان نداشت وهميشه قدرت و زور بازويش زبانزد همه بود.كاري كه يوسف با ان هيكل لاغر واستخواني اش كرده بود از نظر ما يك كار خارق العاده بود.بعدها داد شيرعلي به من گفت مي خواهم مثل يوسف قوي و پر زور شوم كه اگر بابا رشيد خورد زمين بتوانم بلندش كنم.
    قوزك پاي بابا رشيد بدجوري ورم كرده بود و خونريزي داشت.مامان گلي هر كاري كرد نتوانست خون را بند بياورد.بابا رشيد با همه دردي كه مي كشيد لب به اعتراض نگشود.در عوض نگران يوسف بود.
    «يوسف جان... اگر شامت را تمام نكردي بنشين ودل سير بخور.حالا كه من زمين گير شدم تو بايد عصاي دست بابا رشيد باشي.»بعد سرش را توي بالش فرو برد و صداي ناله اش را با گاز گرفتن لب هايش خفه كرد.
    مامان گلي با غيض دستمالي به قوزك پاي او بست و زير لب غر زد.مي توانستم زير نور رقصان لامپا سر وصورت كبود و ورم كرده مامان گلي را ببينم كه حاصل مشت و لگد هاي كاري بابا رشيد بود.فكر كردم چطور با اين همه جراحات و بعد از شنيدن ان همه بد و بيراه حاضر شده به تيمار او بپردازد؟
    يوسف خواست به مامان گلي در بستن پاي قوزك پاي بابا رشيد كمك كند كه با ديدن خشم وعتاب او دست هايش را پس كشيد و با سرس به زير افكنده از جا برخاست.بابا رشيد چشم هايش را روي هم گذاشته بود.به نظر مي رسيد از درد شديد بيهوش شده.مي دانستيم بايد تا طلوع خورشيد صبر كنيم تا يكي برود پي ميرزا اصغر شكسته بند تا بيايد واين وضع نامطلوب را چاره كند.
    يوسف بي تكلف گوشه اي ايستاده بود و به نظر مي رسي منتظر است تا كسي به او دستور بدهد كه چه كند.مامان گلي از بيهوشي بابا رشيد بهره برد و با لحن كينه توزانه وخشمگيني خطاب به يوسف گفت:«دمار از روزگارت در مي اورم...فكر كردي مامان گلي بز است و همه كاره بابا رشيد است؟چشمهايت را از كاسه در مي اورم اگر بخواهي اينجا ماندني شوي!برو ور دل ننه پدر سگت كه تو رو مول زاييد...من خودم سه تا توله دار كه با اين همه كار و زحمت بهشان نمي رسم،حوصله سر وكله زدن با توله ديگري را ندارم...فهميدي؟»
    يوسف نفسي شبيه به اه كشيد و با لحن موقري گفت:«شما اشتباه ميكنيد مامان گلي،من...»
    مامان گلي ديگر نگذاشت يوسف به حرفش ادامه دهد و با تشر گفت:«خفه خون بگير...ديدي بابا رشيد به خاطر تخم حرامي مثل تو چه بلايي سر من اورد؟خوب نگاه كن،ببين...»و بعد صورتش را به طرفش چرخاند و با چشماني خيس از اشك،طوري نگاهش كرد كه انگار مي خواهد همين حالا از جا برخيزد و به سويش حمله ور شود و دوباره كتكش بزند.
    يوسف قيافه متاثري به خودش گرفت و با ناراحتي گفت:«نمي خواستم اين طور شود،نمي دانم چه بگويم.»
    مامان گلي با حرص دندان هايش را روي هم فشرد و در همان حال گفت:«برو گورت رو از اينجا گم كن.مي ترسم بيشتراز اين اينا بماني دستم به خونت نجس شود.»و بعد به سرعت صورتش را چرخاند.در حالي كه از جا بلند مي شد و پتويي روي بابا رشيد مي كشيد گفت:«همين حالا از اينجا برو...برو پيش ننه بي شرفت.»
    مامان گلي پشتش به يوسف بود ونديد كه پسرك چطور دچار حزن و اندوه شديدي شد و چنان سرش افتاد روي گردنش كه نزديك بود دلم به حالش بسوزد.چند لحظه بعد صداي گرفته و خفه اش به گوش رسيد كه حكايت از بغض در راه گلويش داشت.«ننه ام مرده مامان گلي،زياد بعد از بابام طاقت نياوردو...»حالا اشك هم از گوشه چشمان سياهش سرازير شده بود و حرفهايش به زحمت قابل فهم بود.«شما راست مي گوييد،بي شرف انقدر زنده نماند كه اينقدر خواري وخفت نكشم.»و بعد با سرعت به طرف در رفت.
    گلچين جلو دويد وبا لحن كودكانه ومعصوم گفت:«اسطبل سرد است هوسف....همين جا پيش ما بخواب.»
    لحظه اي با ترديد نگاه اشكي اش را به ديده يوسف دوخت و خواست چيزي بگويد كه من با عصبانيت رو به گلچين گفتم:«اين فضوليها به تو نيامده!گمشو بيا اين ور.»
    گلجين انگشت شستش را به دهان گرفت .يوسف هم زود از خانه زد بيرون.شنيدم كه شير علي فت:«پتو ببريم برايش يا نه؟»
    مامان گلي نهيب زد :«نه...بگذار از سرما بميرد...مادر سگ بي همه چيز!خوب بلد است با قيافه اَرمِجيش(Armegi .به زبان مازندراني يعني ميمون و در اصطلاح يعني بد قيافه.)،ننه من غريبم در بياورد...با باباي نامردش دست به يكي كردند كه مرا خام كنند،ولي كور خواندند...هر دوتاشان... من با اين قصه بافي ها خام نمي شوم...تا حالا فكر مي كردم تازگي رفته از قشلاق زن گرفته...نگو قبل از من مول بالا اورده بود و حالا امده دستش را بگيرد و بشود اقاي بچه هاي من...دمار از روزگار هر دوتاشان در مي اورم.حالا ببينيد.»بعد با گوشه استين بلوزش اشكهاي گوشه چشمش را زدود.
    در كوهستان و ميان ارتفاعات در هر فصلي شبها سرد وزمستاني است.در حالي كه كنار بخاري هيزمي به خواب مي رفتيم دل كوچك گلچين و دادا شير علي پيش يوسف بود كه با اين همه سرما قرار بود توي اسطبل بخوابد.من هنوز نمي دانستم ايا دلم بايد به حال ان پسرك بيچاره بسوزد يا به حال مامان گلي كه انگار بابا رشيد هرگز با او صداقت نشان نداده بود و راز به اين مهمي را تا به حال از او مخفي نگه داشته بود.
    ميرزا اصغر شكسته بند امد صبح خيلي زود،بي انكه ما كسي را دنبالش فرستاده باشيم.خودش گفت پسري به اسم يوسف به دنبالش امده.مامان گلي به جاي اينكه خوشحال شود سگرمه هايش در هم رفت.
    همان روز بود كه از مادر خواستم گوسفندان را به چرا ببرم.او كه انگار راغب نبود يوسف با گوسفندان راهي دامنه ها شود قبول كرد و ازمن خواست زياد از تپه فاصله نگيرم و به همين دامنه هاي اطراف بسنده كنم.
    من با همه رشادتي كه از خود سراغ داشتم كمي دچار هيجان ناشي از ترس شدم و تصميم گرفتم دور از شم مامان گلي تفنگ شكاري بابا رشيد را از توي گنجه بردارم وبا خود ببرم.
    يوسف وقتي از قصدم اگاه شد به هراس افتاد و با تصميم من مخالفت كرد:«نه...بهتر است اين كار را نكني...چون خيلي خطرناك است.»
    با استهزا نگاهش كردم وگفتم:«به تو مربوط نيست...خومدم مي دانم چه كار بكنم.»
    باز هم وقتي به طرف اغل گوسفندان مي رفتم دويد ودستهايش را از هم گشود و جلوي مرا گرفت و باهمان نگراني وكمي تندي گفت:«نمي گذارم تو گوسفندان را به چرا ببري...تو دختري....اين كار خيلي زحمت وخطر دارد...من ميبرمشان.»
    ديگر داشت حوصله ام را سر مي برد.چشمان را از روي عصبانيت تنگ كردم و با لحني قاطع وعصبي گفتم:«لازم نيست به من امر ونهي بكني و مرا از اين كار بترساني.درست است كه دخترم،اما از صدتا پسر اَرمجي مثل تو بيشتر مي ارزم...حالا گمشو برو كنار تا بيشتر عصباني ام نكردي.»
    دستهايش را پايين انداخت وتسليمانه گفت:«باشه برو فقط اگر بابا رشيد معترض شد خودت جوابش رابده.»
    پوزخندي زدم وبه تمسخر گفتم:«تو نگران جوابش نباش...انگار نشنيدي ديشب مادرم بهت چه گفت؟اگر نشنيدي دوباره بگويم بهتر است بروي وگورت را از اينجا گم كني...فهميدي يا نه؟»
    تنه محكمي به او زدم وخودم را به اغل رساندم.چوب مخصوص بابا رشيد در دستم بود.گوسفندها را يكي يكي از اغل كشيدم بيرون.هنوز كنار در اغل ايستاده بود وبا نگراني نگاهش لابه لاي گوسفندها گم مي شد،گاهي روي صورت من خيره مي ماند.تا انجا كه توانستم نسبت به اين نگاههاي مضطرب بي اعتنا ماندم.
    آن روز كه با سر وصورت خوني و تن وبدن زخمي با گله به خانه برگشتم و بابا رشيد از رويارويي من با گرگ اگاه شد به جاي اينكه رشادت ومبارزه مرا تحسين كند زبان به ملامت گشود و تا انجا كه در توان داشت سرزنشم كرد.دست اخر گفت:«بس كه خيره سري!چرا نگذاشتي يوسف گله را به چرا ببرد؟او هم پسره هم از تو بزرگتر وكار بلدتر.مي داند وقتي گرگ به گله حمله كرد چه بايد بكند.»
    از اينكه يوسف به پدر گفته بود كه من مانع او شده بودم خون خونم را مي خورد.با عصبانيت وحسادتي كه لحظه به لحظه در دلم شعله ورتر مي شد لب هايم را به هم فشردم و براي اينكه ذهن بابا رشيد را نسبت به يوسف مخدوش كنم به دروغ و با بدجنسي تمام گفتم:«به يوسف گفتم تو گله را به چرا ببر...شق و رق ايستادو با چشمان وق زده توي چشمهاي من نگاه كرد و گفت به من چه؟مگه من نوكر باباتم؟
    بابا رشيد با حيرت چشمان گشادش را از روي گچ پايش به طرف من چرخاندو پرسيد:«يوسف اين را گفت؟»
    با قيافه حق به جانب سرم را تكان دادم و گفتم:«آره...من هم مجبور شدم خودم گله را به چرا ببرم...پسرك بي چشم و رو حيا نكرد.»
    بابا رشيد ناباورانه گفت:«نه ...امكان ندارد يوسف اين حرف را زده باشد...او مي گفت اصراركرده تو را از رفتن باز دارد و تو زير بار نرفتي.»
    با لج گفتم:«دروغ مي گويد مثل سگ!ترسيده شما دعوايش كنيد.»
    بابا رشيد كه هنوز با شك و ترديد نگاهم مي كرد گفت:«بايد از او بپرسم چرا دروغ گفته.»
    بعد همانطور كه با ظن نگاهم مي كرد شيرعلي را كه پشت خانه بود صدا كرد و از او خواست كه به يوسف بگويد نزد او بياييد.دلم درون سينه ام لرزيد و احساس كردم بابا رشيد متوجه دستپاچگي و پريدگي رنگ چهره ام شده.با اينكه تلاش مي كردم خونسرد و بي خيال جلوه كنم،اما به خوبي مشهود بود كه از اشكار شدن اين روغ مي ترسم.اينهراس كه در نگاه من موج مي انداخت از ديد تيز بين بابا رشيد مخفي نماند.يوسف كه امد اين ترس و دلشوره شدت بيشتري گرفت.بابا رشيد از يوسف پرسيد:«گلناز از تو خواسته بود كه گله را براي چرا ببري؟»
    يوسف كه روبروي من روي دو زانو نشسته بود از اين سوال بابا رشيد متحير شد.زير چشمي مي پاييدمش.ديدم نگاهش خيز برداشت به طرف من.همان لحظه سرم را انداختم پايين و بي امان لب هاي خشك شده ام را جويدم.
    بابا رشيد دوباره پرسيد:«نگفتي؟او از تو اين را خواسته و تو گفتي كه به من مربوط نيست ومن نوكر بابات نيستم؟»
    يوسف نگاه درمانده اي به سويم انداخت.به گمان متوجه شد كه چه حالي دارم.همانطور كه قلبم به قفسه سينه ام فشار مي اورد توي دلم گفتم:دِ بگو لعنتي!بگو وخلاصم كن...بگو اينها را از خودش در اورده و شرش را بكن.مُردم از اين همه دلشوره واضطراب.
    نياز مبرمي به دستشويي داشتم،اما مي دانستم تا بابا رشيد ما را با هم رودر رو نسازد و دروغ يكيمان را بر ديگري معلوم نكند اجازه نمي دهد خانه راترك كنم،حتي به قصد دستشويي رفتن.

    سكوت يوسف كه به درازا كشيد حوصله بابا يوسف هم سر رفت و با لحني كه بوي سرزنش مي داد گفت:«تا كي مي خواهي صمٌّ بكم بنشيني وچيزي نگويي!نگفتي تو به گلناز گفتي كه...»يوسف يكهو وسط حرف بابا رشيد با حالتي شرمزده دويد :«راستش چون معلوم نبود تكليف من توي اين مزرعه چيه،از روي عصبانيت اين حرفها را زدم...منظوري نداشتم.»
    وقتي سرش را پايين انداخت نگاه مات و مبهوت من وبابا رشيد در هم گره خورد.به گمانم بابا رشيد هم خوب فهميده بود كه او حرفهايي را كه ساخت ذهن من بود به گردن گرفته كه باز كدورتي پيش نيايد.وقتي بابا رشيد او را به باد انتقاد گرفت از شرم وناراحتي نزديك بود طاقت نياورم و داد بزنم وبگويم او تقصيري ندارد.وَرِ بد ذات دلم به من گفت:ولش كن...حقش است كه بابا رشيد با اين همه خشونت وبي رحمي او را مورد نكهش قراردهد...مگر دروغ نگفتي كه او مورد بازخواست قرار بگيرد و تو خشنود شوي ودلت خنك شود؟پس خفه شو وهيچي نگو تا حسابي حالش را جا بياورد.
    بابا رشيد داشت وظايفي را كه او توي اي مزرعه بر عهده داشت يكي يكي برايش مي شمرد.يوسف فقط به گفتن چشم اكتفا مي كرد.اخر شنيدم كه بابا رشيد خطاب به هر دو نفر ما گفت:«از فردا دوتايي گله را به دامنه ببريد...يوسف بايد صفت هاي يك چوپان خوب وكار بلد را به گلناز خانم ياد بدهد تا بتواند روزي به تنهايي و بدون ترس از حمله گرگ گله را به چرا ببرد.فهميدي؟»
    انگار فقط من بايد مي فهميدم،چرا كه از فعل جمع استفاده نكرده بود وهم نگاه منتظرش به من بود.آب دهانم را قورت دادم و با لكنت گفتم:«بـَ...بعله بابا...فهميدم.»
    بابا رشيد هر دو نفرمان را مرخص كرد.از اينكه انجور كه انتظار داشتم دلم خنك نشده بود و اين كار بيشتر باعث سرافكندگي خودم شده بود عصباني بودم.حرارت اين غضب از كله ام مي زد بيرون.خودم خوب مي دانستم چرا اين قدر عصباني ام و مي خواهم سر كسي خراب شوم،از اينكه بابا رشيد فهميده بود من دروغ مي گويم،اينكه يوسف با پذيرفتن اين دروغ جوانمرد جلوه كرده و نزد او محبوب تر شده بود،از اينكه توي دلش به من وحماقتم مي خنديد به شدت احساس شكست و سرخوردگي مي كردم. از اينكه فكر مي كرد از ننگ اين بدجنسي و دروغگويي ديگر نمي توانم توي چشمانش نگاه كنم،يكپارچه اتش بودم مثل تير جدا شده از چله.هر ان بايد در جايي فرو مي رفتم و چه كسي بهتر از يوسف كه با جسارت وشهامت خودش باعث اين همه لطمه وازار به قلب و روحم شده بود.دلم مي خواست خودم را تكه تكه كنم و سرم را بكوبم به ديوار.اي كاش يك تير زهر الود بودم و توي قلبش فرو مي رفتم و بر زمين مي زدمش.آن مجسمه غرور را كه تفرعن اميز اكنون چند متري اسطبل روبرويم ايستاده بود و به من نگاه مي كرد.مي توانستم صداي قهقهه درونش را بشنوم كه با تمام وجود مرا به باد تمسخر گرفته بود.نفهميدم چطور با هر دو دست بر سينه اش كوبيدم و او را بر زمين زدم.در حالي كه از شدت خشم وكينه مثل كوره مي گداختم داد زدم:«چه خيال كردي؟كه خيلي قهرماني؟كه خيلي خوبي؟اين من هستم كه بد هستم و مثل روباه مي مانم و فريبكارم؟هان؟مي خواستي خودت را جلوي پدرم لوس كني و خودت را خوب وجوانمرد نشان دهي؟نه؟»
    در ان لحظه براي من اهميت نداشت كه در لحظه سقوط سرش خورد به تخته سنگي و شكست و از جاي شكستگي اش خون سرازير شده بود.براي من مهم نبود كه او با همين لوس بازي ها آبروي مرا جلوي پدرم خريده بود و نگذاشته بود كه دروغ ونيرنگ من رو شود واو به باد ملامتم بگيرد.
    خودم هم به گريه افتادم.از اين همه سرسختي و بدجنسي و بيرحمي خودم بيزار شده بودم.گريه كنان به سوي غروبي كه روي كوههاي غربي به شكل يك نقاشي خيال انگيز جلوه مي كرد دويدم وتا شب به خانه برنگشتم.
    صبح كه بيدار شدم رفتم كه شير بدوشم و بعد هم از زير مغ ها تخم ها را جمع كنم.ديدم يوسف ظرفهاي شير را در حالي كه پر بودند بيرون از آغل گاوها رديف چيده.به طرف كِركلي(به زبان محلي يعني لانه مرغ)رفتم.ديدم تخم مرغها را با احتياط از زير مرغها در مي اورد و توي سبد مي چيند.دوباره حرصم گرفت از اينكه ديرتر از او بيدار شده بودم.هر روز صبح شير را مي دوشيديم ،تخم مرغها را جمع مي كرديم.كسي از دهكده مي امد و انها را از ما مي خريد.گاهي مامان گلي شيرها را ماست مي كرد و ماستها را دوغ و از انها كره و پنير درست ميكرد و خودش به شهر مي برد و مي فروخت.بابا رشيد تصميم داشت يك گاري درست كند و به اسب ببندد و خودش شير و ماست و پنير و كره و تخم مرغها را به شهر ببرد و بدون واسطه بفروشد تا سود بيشتري عايدمان شود،اما حالا كه پايش شكسته،شايد به كلي از صرافتش بيفتد.از اينكه مي ديدم يوسف با چالاكي وزرنگي كار زيادي براي من باقي نگذاشته عصبي بودم.علاقه زيادي به كارهاي مزرعه داشتم.يكي از تفريحات شيرين من دوشيدن شير از پستان گاوها بود.گاهي از سر شيطنت و بازيگوشي دهان را زير پستانهايشان مي گرفتم و شيرشان را مستقيم توي دهان مي دوشيدم.يوسف سبد تخم مرغها را روي زمين گذاشت و نگاه سنگيني به من انداخت.به گمانم انتظار داشت به او سلام كنم كه اين كار را نكردم.همانطور كه نگاهم به ظرفهاي مخصوص شير بود با لحن پر غيظي گفتم:«خيلي خوب بلدي خود شيريني كني.»نگاهش نمي كردم اما مي توانستم چهره موذي و معصوميت مرموز نگاهش را پيش خودم مجسم كنم.
    گفت:«اين كارها براي شما زيادي سنگين است...شما بهتر است از زندگي لذت ببريد.»
    فكر كردم قصد تمسخر مرا دارد و اين حرفها را مي زند كه مرا به خشم بياورد.نگاهم را با خشم به او دوختم و گفتم:«اين فضوليها به تو نيامده...بار اخرت باشد كه كارهاي مرا انجام مي دي ،فهميدي؟از روزي كه خودم را شناختم اين كارها را مي كردم و از همه شان لذت مي بردم...شايد فكر مي كني من دختر تنبل و تن پروري هستم كه به درد هيچ كاري نمي خورم...اما بهتر است بداني من عاشق كار كردن در مزرعه ام...همه كارهايش را دوست دارم و به ان عشق مي ورزم...دوست ندارم تو كه تازه از راه رسيدي و معلوم هم نيست چرا اينجايي به من بگويي اين كارها براي تو سنگين است!حاليت شد؟»و در حالي كه به طرف آغل گوسفندان مي رفتم گفتم:«مي خواهم گله را به چرا ببرم...اگر دوست داري مي تواني با من بيايي...چه كنم كه بابا رشيد از من خواسته.»
    احساس كردم لحظه اي به خنده افتاد.به طرفش رفتم و خشمگين نگاهش كردم.خنده اش را قورت داد.گوسفندها را كه اوردم بيرون سراغ مامان گلي رفتم.يك تكه نان كماج را با كارد برش زد و به دست من داد.با اشاره به يوسف كه گوسفندان را با صداي هِي هِي پيش مي برد گفت:«مواضب باش به گله تك نزند!مي خواستي گوسفند ها را دانه دانه بشماري؟شمردي؟»
    نشمرده بودم اما براي اينكه سرزنشش را نشنوم گفتم:«بله...آمارشان را دارم...»
    لبخند نصفه نيمه اي صورت استخواني كشيده اش را از هم گشود و گفت:«بارك الله.وقتي گله را بر ميگرداني يادت باشد كه باز هم امارشان را بگيري...اين تخم نا بسم ا... معلوم نيست در اثر غفلت تو به گله دست نبرد.»
    نگاهي به يوسف و گله انداختم كه از تپه پايين رفته بودند.با گفتن چشم يادم مي ماند،برايش دست تكان دادم و شروع به دويدن كردم.از اينكه به خاطر حضور يوسف مجبور بودم بيشتر از هميشه شش دانگ حواسم را جمع كنم و كمتر از زيبايي هاي طبيعت خيال انگيز دور و برم لذت ببرم حرصم مي گرفت.توي دلم گفتم:كاش بابا رشيد هيچ وقت اين پسره را به مزرعه نمي اورد .زندگي ما را به هم ريخته ...مامان گلي و بابا رشيد هنوز هم با هم قهرند و با اخم و تخم با همديگر رفتار مي كنند...معلوم نيست چرا بابا رشيد اين پسرك را به اينجا اورده ؟و بعد ياد حرفهاي مامان گلي افتادم.همينطور كه در فاصله كمي از او گله را هدايت مي كردم،فكر كردم:يعني راستي راستي يوسف برادر ناتني ماست؟به قيافه اش نمي خورد.هيچ شبيه بابا رشيد يا يكي از ما نبود.شايد چشمان سبز ما به مادرمان رفته،ولي بابا رشيد هم چشمان سياهي ندارد.رنگ چشمانش خاكستريست.پس لابد رنگ چشمانش به مادرش رفته.يعني مادرش چه شكلي است؟خودش گفت مرده...گفت بعد از مرگ پدرم!ولي مامان گلي مي گفت دروغ مي گويد تخم حرام!اينها را گفته كه ما شك نبريم او پسر بابا رشيد است.نمي دانم چرا مامان گلي اين همه اصرار دارد كه يوسف حرامزاده است...انگار كسي اين حرف را با شاهد و قسم و قران برايش به اثبات رسانده و او هم كوچكترين ترديدي در صحت و سقم ان ندارد.با اين همه هيچ دوست ندارم يك برادر حرامزاده داشته باشم.شايد اگر غريبه بود و هيچ و گونه نسبت خوني و خويشاوندي باهم نداشتيم راحت تر مي توانستيم حضور او را در كنار خانواده تحمل كنيم.شايد مامان گلي كمتر حساسيت به خرج مي داد و خودش هم اسوده تر با ما زندگي مي كرد و مجبور نبود اين همه زخم زبان و بد رفتاري را به جان بخرد و دم نزند.
    گله ميان دامنه مشغول چرا بود.يوسف روي تخته سنگي نشست.از حالت نگاهش پيدا بود كه سخت به فكر فرو رفته است.من هم براي اينكه بيكار نباشم به هواي جمع كردن گل هاي وحشي كمي از گله فاصله گرفتم.
    در ان گستره زيبا كه گويي با قلمي جادويي نقاشي شده بود دلم مي خواست تنها و جدا از همه ادمها به حال خود باشم.چنان در جذبه ان خلقت مدهوش كننده و رويايي غرق مي گشتم كه هيچ نيرويي نتواند مرا از جاذبه اهنربايي اين هستي بي همتا جدا كند.من زندگي در كوهستان را دوست داشتم.احساس مي كردم هيچ كس جزما از اين همه نعمت و زيباييهاي خلقت بهره مند نيست و فقط ما حق داريم از دامنه هاي سرسبز كوههاي سر به فلك كشيده برفگير و اسمان ابي و پاك و بي لكه بهره ببريم كه انگار تصوير ما را در خودش منعكس مي كرد.خدا را به خاطر ين همه لطف شكر گذار بوديم.گاهي وقتها از اينكه پدري منزوي و گوشه گير داشتم از ته دل خوشحال بودم،چرا كه اين همه صفا و صميميت و احساس لذت از زندگي را مرهون همين ويژگي به ظاهر غلط و نادرست مي دانستم.ما خوشبخت بوديم،اگر بابا رشيد يوسف را به مزرعه نمي اورد و مامان گلي را عصباني نمي كرد.
    با دامني از گل هاي وحشي به سمت گله برگشتم كه كمي از جاي اولشان فاصله گرفته بودند.يوسف را نديدم.يك ان گوشزد مامان گلي به خاطرم امد و فكر كردم :لابد از غفلت من استفاده كرده و چند گوسفند را برداشته و با خودش برده و جايي قايم كرده كه سر فرصت سراغشان برود...اي تخم سگ بي شرف.دستم را گذاشتم جلوي دهانم و از فحشي كه ناخواسته بر زبان جاري ساختم دچار شرم و هراس شدم.تا به حال نشده بود از اين فحشه ها ،حتي در خفا حواله كسي كنم.خودم ه از اين بابت متحير بودم.لزومي نداشت حالا كه از غيبت يوسف دستپاچه شده بودم گوسفندها را بشمرم و امارشان را بگيرم،پشت ان تپه ها كه پر از درختچه هاي كوتاه قد با گلهاي ريز بود،پشت ان تخته سنگ ها كه ورِ دل هم چسبيده بودند...پشت ان كاج ها... شايد گوسفند ها را برده باشد و بسته باشد به درخت كه...كه...او را مي بينم.از سمتي مي ايد كه نه تپه اي بود نه تخته سنگي و نه درخت كاجي !نبايد بفهمد من دست و پاي خودم را گم كرده ام .نبايد متوجه شود به او مظنون شده ام.بايد سرم را بگيرم بالا و صاف توي چشمان سياهش نگاه كنم و بپرسم گوسفندها را كجا قايم كرده اي.يك دستي مي زنم و دو دستي مي گيرم،اما...اگر زير بار نرفت!؟ اگر ديد دستش رو شده و بلايي سرم بياورد!؟نه...من هيچ كاري نمي توانم بكنم.مي تواند گله را بردارد و با خودش به مزرعه بگرداند و خيلي راحت به همه بگويد ميخواست شجاعتش را به نمايش بگذارد و به رخ من بكشد كه گرگها از هم دريدنش...ان وقت مامان گلي و بابا رشيد كه از خصوصيت برتري طلبي و قدرت نمايي من خبردارند اين قضيه را باورمي كنند.آه خداي من چقدر تلخ و غمناك است.نمي دانم شايد به جاي اينكه به مزرعه برگردد گله را بردارد و بگريزد.پشت كوهها،امكان ندارد دست كسي به او برسد...بابا رشيد كه پايش شكسته و نمي تواند قدم از قدم بردارد.مامان گلي هم كه دستش به ان دوت وروجك بند است...پس...پس...
    درست لحظه اي كه فر مي كردم اشك هايم از شدت اندوه و ناراحتي سرازير مي شوند او نزديك من رسيد.دستهايش را كه به شكل ظرف گودي به هم چسبانده بود به طرف من گرفت و گفن:«براي تو جمعشان كردم.»
    نگاهي به كاسه دستانش انداختم.پر بود از گلهاي آبي،سفيد،زرد،قرمز،بنفش و... زدم زير گريه.هاج و واج نگاهم مي كرد.لابد پيش خودش فكر كرد چه دختر ديوانه و لوسي كه مثل بچه ها دهانش را باز كرده و زار مي زند...ديدم كه با چهره اي درهم و تيره نگاه ترديد اميزي به گلها مي كند.شايد خيال مي كند به خاطر ان گلهاي وحشي است كه بغضم تركيده و هاي هاي مي گريم.نگاهش ژرف تر و دقيق تر توي كاسه دستهايش لا به لاي گلها فرو رفت.شايد خودش هم نمي دانست دنبال چه مي گردد.فقط مي خواست چيزي غير عادي بيابد و گريه ناگهاني مرا به ان ربط دهد.بيچاره نمي دانست اين دختر ديوانه از دست افكار پليد و شرم اور خويش به گريه افتاده.به سختي توانستم اشكهايم را مهار كنم و بگويم:«من گل نمي خواهم...خودم جمع كرده ام.»و دامن پر از گلم را نشانش دادم.
    عضله گونه راستش زير پوست تيره صورتش مي لرزيد.لحظه اي احساس كردم ناراحت شده و حالا اوست كه به گريه بيفتد،اما حدسم اشتباه از اب در امد.كاسه دستانش را بالا برد و محتوياتش را روي سرم خالي كرد و خنديد.گلهاي ريز و رنگين لابه لاي موهايم فرو رفتند و حتي مقداري از انها از راه يقه بلوزم به تنم چسبيد...مي خواستم او ر به خاطر اين شوخي بي ادبانه اش بافريادي عصبي توبيخ كنم ،اما نمي دانم چرا خودم هم خنده ام گرفت.
    يك ساعت بعد وقتي روي تخته سنگهاي جداگانه اي نشسته بوديم و نان كماج مي خورديم از اينكه چرا به جاي خنديدن نزدم توي گوشش تا مجبور نشوم غذايم را با او تقسيم كنم به خودم بد وبيراه مي گفتم.تا خورشيد خودش را پشت كوههاي كوتاه و بلند غرب برساند من و او هيچ كلامي با هم رد و بدل نكرديمفحتي وقتي او ني خودش را از توي يقه پيراهنش كشيد بيرون و مشغول زدن شد من براي اينكه بي اعتنايي خودم را نشان بدهم مشغول قدم زدن شدم.گاهي بي انكه دلم بخواهد به نواي ني اش گوش مي سپردم.راستي كه زيبا مي زد وسوزناك.جوري كه ادم دلش مي خواست همنوا با ان گريه كند .فاصله ام را بااو بيشتر كردم.يك شعر محلي را كه او نغمه اش را مي نواخت با صداي بلند براي خودم مي خواندم كه كمتر حواسم برود پيش او و ان نغمه اي كه زخم بر دل مي گذاشت.هر چه صداي من بلندتر مي شد نواي ني او هم شدت مي گرفت،تا جايي كه حتي صداي خودم را هم نمي شنيدم و گوشهايم پر شده بود از نغمه پر سوز و گدازي كه او مي نواخت.ترانه اين بود.

    بِلبِل نخون مِنِ بيشارها كِردي منِ فكر و خيالِ يارها كِردي
    تَنِ خارِ مِنِ ناخارها كِردي مِ صد سالِ عمِرِ يك سال ها كِردي
    مِ زِ مِسِّنِ بي بِهارها كِردي مِ روز ِ روشنِ تو تار ها كِردي
    چَنِ مِ دلِ بي قرارها كِردي همينِ دِن كه تو بد كار ها كِردي
    غلتي روي تخت ميزنم .باور نمي كنم هنوز بيدار باشم.چراغ خواب را روشن مي كنم.ساعت دوازده شب رانشان مي دهد.با سستي و بي حالي روي تخت نمي خيز مي شوم.موهاي پريشانم را پس مي زنم .شقيقه هايم تير مي كشند.احتياج مبرمي به خواب دارم تا اين كابوس تلخ را براي مدتي به فراموشي بسپارم.جاي او براي چندمين شب پياپي پيش من خالي است.باز ابلهانه از خودم مي پرسم چطور ممكن است؟چطور ممكن است يك عشق اينترنتي را بر من ترجيح دهد؟نميدانم چطور مي توان احساسات و عواطف و عشق را به وسيله ان موجود سخت و الكتريكي و پيچيده به يكديگر تزريق كرد؟چگونه مي شود با نوشته هايي مسخره دل به هم داد و پرچم عاشقي و عشق افراشت و با كمال افتخار اين عشق ننگ اميز و شرم اور را به رخ كشيد؟من كه باور نمي كنم اين گونه هم بشود عاشق شد.امكانش هم نيست...به نظر من ادم هايي كه فكر مي كنند از اين طريق عاشق و دلباخته اند،بدون استثنا ديوانه اند.همگي از نوعي بيماري رواني رنج مي برند.همه را بايد از اجتماع جمع كرد و جدا از مردم عادي نگهشان داشن.اينها ادمهاي طبيعي نيستند.كامپيوتر بر قلب و روحشان حكمراني مي كند.كامپيوتر به انها مي گويد كه چه كار بكنند و چه كار نكنند.اين آدمها كار نكنند.اين آدمها ربات هستند،رباتي به شكل ادم واقعي و قلب و مغزي پر از پايگاههاي دريافت كننده امواج الكترونيكي.شك دارم اين ادمها غذايشان را هم از كامپيوتر و اينترنت و هزار كوفت و زهرمار ديگر تامين نكنند.به قول شوهر ديوانه ام روحشان را تغذيه مي كند،مهم نيست جسمشان گرسنه باشد.با اين همه مي بينم دور از چشم من سراغ يخچال مي رود و همچون انساني قحطي زده تمام موجودي ان را به يغما مي برد،اما آرش كه اهل اين حرفها نبود.شايد بعد از ازدواج به تدريج كوره عشق من و او رو به خاموشي رفت و كم كم سرد و خاموش و بي شعله شد،اما به اين درد كه من اسمش را مي گذارم بيماري كامپيوتري دچار نشده بود.آرام و سر به زير بود.هر چند كه بعد از ازدواج شكاف عميقي بين من و او افتاد،ولي هنوز پاي كامپيوتر به خانه ما باز نشده بود.گاهي فكر مي كنم مقصر من هستم!اين من بودم كه باعث تمام اين دگرگوني هاي تلخ و ناگوار هستم.درست يادم نيست چه شد كه كامپيوتر خريد.فقط يادم است كه يكي از دوستانش گفت مي گويد براي خودش عالمي دارد.مي خواهد چت كردن و وبلاگ نويسي را ياد من بدهد.مي گويد بهتر از اين است كه ول بگردي و توي مهماني هاي دوستان كلي از جيبت مايه بگذاري.
    يادم است بهش گفتم:«خوب چرا براي اينكه علاف نباشي نمي گردي كاري براي خودت دست و پا كني.
    به اين پيشنهاد من خنديد.خودم هم مي دانستم حرف احمقانه اي زده ام.مانيتور را روي ميز گذاشت و همانطور كه نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي كرد گفت:«كدام ادم عاقلي با اين همه ثروت مي رود سر كار؟هان؟من انقدر دارم كه اگر هفت پشتم هم كار نكنند و خوش بگذرانند باز تمام نمي شود .هر چند بچه نداريم و اين همه ثروت به باد مي رود.
    جمله اخر را با كنايه و تحقير ادا كرد كه به من برخورد و گفتم:«ما خودمان خواستيم بچه دار نشويم ...يادت هست؟اين شرط تو بود...»
    با بي حوصلگي گفت:«بله شرط خودم بود...گاهي وقتها خودم را به خاطر اين شرطي كه پيش پاي تو گذاشتم مي ستايم،والاّ كي حوصله سو و كله زدن با بچه را دارد...آن هم بچه اي كه مادرش يك زن دهاتي باشد.معلوم نيست تربيتش چه از اب در مي امد.»
    مي دانست چقدر روي اين كلمه حساسم.همان روز سر اين مساله كلي با هم بحث كرديم.عاقبت بي اعتنا به عصبانيت و رفتار قهر اميز من به دوستش زنگ زد و از او خواست كه بيايد و كار با اينترنت را يادش بدهد.
    گاهي از اينكه شوهرم مردي پولدار و مرفه بود و تن پرور و ناز پرورده بار امده بود به خدا عارض مي شدم.مي گفتم چرا اين همه دارايي به كسي دادي كه لياقتش را ندارد؟چرا راه را براي سوء استفاده كردن او از اين همه ثروت باز گذاشته اي؟چرا نبايد مثل هر مرد ديگري كار كند و با دسترنج خودش زندگي اش را بچرخاند؟شايد ان موقع زندگي تا اين حد برايش پوچ و بي ارزش نمي شد،شايد اگر هر روز خسته از كار برمي گشت و من به استقبالش مي رفتم و عاشقانه نگاهش مي كردم و كيفش را از دستش مي گرفتم و مي گفتم خسته نباشيد او هنوز مرا دوست داشت و زندگي با من برايش تا اين همه كسل كننده و بي روح نمي شد.شايد اگر سر و صداي چند بچه خانه به اين بزرگي را پر كرده بود زندگي زناشوييمان انسجام بيشتري پيدا مي كرد...نه مثل حالا كه زندگيمان مثل توليدات كارخانه اي تاريخ انقضايش فرا رسيده باشد و بايد فاتحه اش را خواند.و باز فكر مي كنم:اين من هستم كه مقصرم،نه او!
    زندگي تازه ارش از همان دو سال پيش كه به پيشنهاد دوستش كامپيوتر را خريد شروع شد و شكل پيچيده و پوچي به خودش گرفت.من بي انكه كوچكترين خطري از جانب دنياي مرموز و ناشناخته كامپيوتر احساس كنم گذاشتم او هر چه بيشتر در ان دنيا گم شود.پيش خودم فكر مي كردم خودش دوباره پيدا مي شود.آخرش با تمام شگفتي ها و زيباييهايش دل او را مي زند و به سوي من بازمي گردد.حالا فكر مي كنم چه زن احمق و ناداني بودم كه زنگ هاي خطر را نشنيدم و در كمال راحتي و فراغ بال نشستم و شاهد از دست رفتن تدريجي زندگي ام شدم.واي بر من كه او يكباره همه چيزش را به پاي ان كامپيوتر لعنتي ريخت.گاهي مي شد از صبح تا شب...از شب تا صبح،ومن ساده لوح ابله باز هم نفهميدم كه چه اتفاقي در حال به وقوع پيوستن است.بايد برمي خاستم و از زندگي ام دفاع مي كردم.افسوس كه درست زماني ذهن ساده و كودن من متوجه عمق فاجعه شد كه ديگر كار از كار گذشته بود و چيزي براي از دست دادن باقي نمانده بود.من آرش را به همين راحتي در عرض دو سال از دست دادم.با وجودي كه تمام روزها و شبها را كنار هم و زير يك سقف بوديم...با اينكه مثل ساير مردهاي از دست رفته،بيرون از خانه چشمانش دنبال هرزه گردي ها نمي رفت ...با اينكه در تمام روزها و شبهايي كه داشت از دست مي رفت من او را تمام و كمال از ان خود تصور مي كردم،ولي دريغ و درد كه بر هم زننده اشيانه زندگي ام موجودي بي جان بود كه راهبردهايي كه مي توانستم در چشم برهم زدني خردشان كنم.مثل كاري كه ديروز كردم،اما بي انكه هيچ ثمري در بر داشته باشد او رفت و يكي مثل همان را خريد و جايگزينش كرد.
    من شكست خورده بودم و با تمام ذلت و خواري بايد اين شكست ناخواسته را مي پذيرفتم.شكست خوردن از موجودي بي جان و بي روح بسيار سخت تر و دردناك تر است.او را طوري از دست داده ام كه به نظر مي ايد بايد براي هميشه از دوباره به دست اوردنش قطع اميد كنم.هر چند در طول چند سال زندگي مشترك هيچ خاطره خوشي از هم نداشتيم.يخ اين زندگي با هيچ انرژي گرما بخشي از هم باز نمي شد،چرا كه نه او مشتاقش بود و نه من ديگر دل و دماغ گذشته را داشتم.از اين همه بيهودگي و پوچي خسته و سرخورده بودم،خوب مي دانم بين من و او تمام پل هاي پيوند ويران شده.مي دانم از هم گسسته ايم ،حتي پيش از انكه مهر طلاق روي شناسنامه هايمان نقش بندد.خوب مي دانم بايد از حالا به بعد خودم را زني بيوه تلقي كنم.خدا مي داند چقدر در طي اين چند سال روحم اسيب ديد و به روي خودم نياوردم.چرا كه هيچ راه برگشتي نمانده بود.من تمام پلها را پشت سرم فرو ريخته بودم،حال چگونه مي توانستم به بازگشت اميدوار باشم؟پس بايد دم نمي زدم و خاموش مي ماندم.دوازده سال تمام خودم را فريفتم كه هنوز عاشقم و عاشق است.كه هنوز دوستش دارم و دوستم دارد.كه هنوز خوشبختم و خوشبخت است.كه هنوز...
    از جا بر مي خيزم.خستگي اين همه سال زندگي بي حاصل و پوچ روي شانه هاي سنگيني مي كند.از اتاق مي روم بيرون.ان خستگي چندين ساله را هم دنبال خود مي كشم.مثل مادري كه دست كودكي را گرفته و با خود پيش مي برد پاورچين خودم را پشت اتاق كارش مي رسانم.گوش مي دهم.هيچ صدايي به گوش نمي رسد.در را اهسته مي گشايم.پشت ميز كارش به خواب رفته است.لبخند مي زنم و اينجور او را مورد تقبيح قرار مي دهم.شايد اگر وقت ديگري بود مي رفتم و ارام صدايش مي زدم و از او مي خواستم سر جايش بخوابد،اما د حال حاضر هيچ كشش و رغبتي مرا به سوي او نمي كشاند.در را مي بندم.بهتر كه او را با معشوقه بي جان و روحش تنها بگذارم.به اتاق خواب برمي گردم و با همان خستگي و كسالت دوازده ساله روي تخت دراز مي كشم.دوست دارم دوباره به عالم رويا برگردم.چشمانم را مي بندم و رو به گذشته اي كه پشت پلكهايم رژه مي رود لبخند مي زنم.
    يك ماه از امدن يوسف به مزرعه مي گذشت .با امدن او من بيكار شده بودم و بيشتر به بازي با دادا شيرعلي و گلچين مي پرداختم.تمام كارها افتاده بود روي شانه هاي يوسف.يعني خودش اينطور خواسته بود.كسي او را مجبور نمي كرد.خودش نمي توانست لحظه اي ارام و بيكار بنشيند.او رفتارهاي سرد ما و بد رفتاريهاي مامان گلي را تحمل مي كرد و دم نمي زد.شامش را به تنهايي در اسطبل مي خورد،كه البته چيزي جز نان خشك و شير ولرم نبود.شبها هم هميشه توي اسطبل مي خوابيد.روي هم رفته پسر كم توقع و قانعي بود.گلچين و دادا شيرعلي او را دوست داشتند.او هم به ان دو بازي هاي جديد ياد مي داد.
    «ببين دادا شيرعلي،دَدَ گلچين،اسم اين بازي كليشت كا است.بازي سختي نيست،هر چند مثل بازي چگ داله و تب چال كا نيست.ان بازيها قشنگ تر و مهيج تر از اين بازي اند،ولي چون ما سه نفريم و تعدادمان زياد نيست مجبوريم كليشت كا بازي كنيم.»
    اسم بازي كليشت كا را شنيده بودم،اما تا ان موقع بازي نكرده بودم.من هم مثل يوسف به بازيهاي گروهي بيشتر علاقه داشتم.البته ان بازيها را با بچه هاي دهكده در مدرسه انجام ميدادم.حالا نمي دانستم چرا اين سه نفر جمع شده اند توي آغل و مي خواهند اين بازي را انجا برگزار كنند؟اولش فكر كردم شايد از ترس مامان گلي است كه يوسف ترجيح داده به طور مخفيانه با شيرعلي و گلچين بازي كند،اما بعد همان طور كه كنار در اغل پنهان شده بودم و دزدانه به داخل سرك مي كشيدم با توضيح يوسف فهميدم علت ديگري دارد.
    «ببين دادا شيرعلي،بايد بگويم كه اين چوب را-اشاره به چوبي چهل سانتي متري كرد كه نوكش را با چاقو تيز مي كرد-بايد بيندازي بالا تا توي زمين فرو رود،چون زمينهاي اين اطراف پر است از سنگلاخ و سفت و سخت است مجبوريم چوبها را پرت كنيم توي زوركپاسر(جايي كه فضولات حيواني را روي هم جمع كرده باشند)كه خيلي نرم است و چوبي را كه تيز كرده بود داد دست گلچين و چوب ديگري را از جلوي پايش برداشت و مشغول تيز كردن ان شد.به نظرم كه بازي مسخره اي امد.اولش فكر كردم شيوه بازي طور ديگري است و او به قصد تمسخر دادا شيرعلي و گلچين اين بازي را از خودش در اورده،اما بعد وقتي كه مشغول بازي شدند به قدري خوشم امده بود كه نزديك بود بروم توي آغل و داد بزنم منم بازي!
    يوسف بلند گفت:هاشين(ببينيد)
    ديدم بعد از گفتن اين كلمه چوب خود را ارام به چوبي كه بر زمين افتاده بود متصل كرد و باز داد زد:زمبه(مي زنم)بعد ان را بلند كرد و محكم كوبيد زمين،جوري كه چوب افتاده بر زمين به لرزه افتاد و چوب او هم توي زمين فرو رفت.يوسف با ذوق و شوق نگاهش را به گلچين و شيرعلي دوخت و گفت:ديديد چه بازي راحت و بامزه اي است...من چوبي را كه گلچين نتوانست توي زمين فرو كند بر مي دارم براي خودم و او مجبور است يك چوب ديگر براي خودش دست و پا كند.هر كس در پايان بازي تعداد چوب هايش بيشتر باشد برنده است.»
    دادا شيرعلي خوب و با دقت به حرفهاي او گوش داد.نيشش تا بنا گوش باز شد و گفت:«من فهميدم و ياد گرفتم...حالا ببين چوبهاي گلچين را چطور جمع مي كنم.»
    گلچين به اعتراض گفت:«من كه ديگر چوب ندارم،چوب من افتاد دست هوسف!»
    يوسف به دنبال خنده بلندي گفت:«الان برايت چندتا چوب تيز مي كنم كه وقتي دادا شير علي چوبهايت را غارت كرد دستت خالي نماند.»
    از اينكه راحت ميتوانست با ان دو ارتباط برقرار كند و خودش را توي قلب ان دو نفر جا بدهد و اين قدر ساده و بدون زحمت مي توانست روي دلهايشان اثر بگذارد ناراحت مي شدم.اين خشم و ناراحتي بوي حسادت مي داد،انگار من هم مثل مامان گلي داشتم نسبت به او حساسيت نشان مي دادم.نسبت به او كه هنوز نمي دانستيم برادر ناتني ما هست يا نيست؟!

    «يوسف بابا،اسبها را بردار با هم ببريم اين اطراف كمي بتازانيمشان.»
    چشم بابا رشيد...همين ديروز سمهايشان را كوبيدم...انگار كسي به من گفته بود شما امروز اين تقاضا را از من مي كنيد.»
    «چه خوب...نعلبندي هم بلدي...راستي ني ات را هم بردار...شنيدم قشنگ ني مي زني...مي خواهم بعد از اين همه گوشه نشيني ان پايين مايين ها دور از همه ادم ها و جدا از همه غم و غصه ها يك دل سير برايت بخوانم...تو هم ني بزن.»
    «چشم بابا رشيد...الان اسبها را مي اورم...ني را هم برمي دارم...تا شب برمي گرديم؟»
    بابا رشيد خنده كنان گفت:«نگران شكمت هستي پسر جان؟به مامان گلي گفتم از كماجهاي خوشمزه اي كه مي پزد سهم ما را بپيچد لاي بقچه.كمي هم پنير و سر شير مي گذارد با خود ببريم....حالا برو زين ها را روي اسبها بگذار و بيا...بابا رشيدت قصد رفتن به هر جا را داشته باشد اول فكر شكمش را مي كند.»
    اين شوخي باعث خنديدن يوسف شد.به مجرد اينكه به طرف اسطبل رفت تا اسبها را بياورد خودم را به بابا رشيد كه تازه گي ها گچ پايش را باز كرده بود و مي توانست مثل گذشته راه برود رساندم و با لحن گلايه اميزي گفتم:
    «بابا رشيد به اسب سواري مي روي و من را با خود نمي بري؟»
    كش و قوسي به هيكل ورزيده و تنومندش داد و گفت:«خودت كه مي داني ما دو اسب بيشتر نداريم...سه نفري كه نمي شود با دو اسب مسافت زيادي را تاخت،مي شود؟»
    با دلخوري گفتم:«خوب يوسف را نبريم...من و شما به سواري برويم،مثل گذشته،يادت نيست؟من و شما از صبح به سواري مي رفتيم و شب برمي گشتيم؟»
    نگاهم نكرد ترجيح داد سزش را خم كند و به جاي خيره شدن به چشمهاي پر استغاثه من بند كفشهاي سواري اش را ببندد.در همان حال كه بندهايش را سفت مي كرد گفت:«اين مال ان وقتها بود كه تو را به جاي پسر بزرگم به سواري مي بردم.حالا كه يوسف اينجاست مي تواند جاي پسر بزرگ مرا پر كند....پسر خيلي خوب و با نزاكتي هم هست،اينطور نيست؟»
    با حسادتي اشكار و قلبي ازرده با لج گفتم :«نه خير!هيچ هم خوب نيست.من كه از او خوشم نمي ايد.»
    سرش را از روي كفشهاي مشكي و ساق بلندش بالا اورد و با تعجب نگاهم كرد و گفت:«خيلي عجيب است كه اين حرف را مي زني من كه ي.سف را خيلي دوست دارم.»
    و شق و رق ايستاد و گفت:«تو كه دختر حسودي نبودي.»
    از اينكه به سرعت به حسادت كودكانه ام پي برده بود و فهميده بود حس كينه نسبت به يوسف در دلم قل قل ميزند عصبي تر شدم و با لحن اشفته و بريده اي گفتم:«مَ...مَ....من حسودي نمي كنم!ف...ف...فقط ...»
    نگذاشت به حرفهاي منقطع و دفاعيه پر از چرندياتم ادامه دهم.با لحن بي حوصله اي گفت:«من ديگر بايد بروم...برو از مامان گلي خوراكيها را بگير و بياور.»
    وقتي مرا پي خوراكي راهشان نزد مامان گلي فرستاد فهميدم بغض كرده ام و اشك توي چشمان من نشسته.مامان گلي هم حال و روزش بهتر از من نبود.بقچه نان و پنير را به دستم داد و با لحن خصمانه و پر كينه اي گفت:«الهي كه كوفتش شود.»
    مي دانستم روي سخنش با يوسف است و يوسف بايد كوفتش مي شد.نگاهي به صورتش انداختم.از فرط خشم و عصبانيت سرخ شده بود.پره هاي بيني اش مي لرزيد و عضله گونه راستش مي پريد.مي دانستم چه حس و حالي دارد و چگونه در اتش حسادت و كينه مي سوزد و تلاش مي كند خونسرد و بي تفاوت جلوه كند.توي دلم گفتم:من هم دارم در اتش حسادت مي سوزم و جزغاله مي شوم...كره بز!همه محبت و علاقه بابا رشيد را مال خودش كرده...دارد با موذيگري هايش او را مال خودش مي كند.دير بجنبيم بابا رشيد را از دست داديم.دست روي دست بگذاريم كاري مي كند كه بابا رشيد فقط او را بخواهد و ديگر ما از چشمش بيفتيم.اَي تخم جن!چقدر ظالم و روباه است اين پسرك.چقدر مكر و حيله توي كارش است.به قول مامان گلي تخم نا بسم الله...
    «گلناز پس چرا اينقدر لفتش مي دهي؟دِ بيا ظهر شده و ما هنوز از جايمان تكان نخورده ايم.»
    مامان گلي را با همان حالت غمگين به حال خودش رها كردم و دويدم به طرف بابا رشيد.ايستاده بود كنار اسب مشكي و دست بر يال و كوپالش مي كشيد.بقچه نان را به طرفش گرفتم كه با دست اشاره كرد بدهم به يوسف.در حالي كه دندان قروچه مي كردم جلو رفتم.يوسف هم متوجه دندان قروچه من شده بود و سعي مي كرد با بي تفاوت نشان دادن خودش بيشتر حال مرا جا بياورد و دل مرا بچزاند.اهسته،به نحوي كه فقط او بشنود گفتم:«الهي كه در حين سواري با سر بخوري زمين و زير دست و پاي اسب له شوي.»
    برق توي چشمانش جهيد.بي انكه چيزي بگويد بقچه را زير بقلش گذاشت و به سمت بابا رشيد رفت.گفت:«حركت كنيم؟»
    بابا رشيد پا در ركاب گذاشت.در حالي كه خودش را بالا مي كشيد گفت:«حركت مي كنيم...از اينجا تا پايين دره را كورس مي گذاريم...موافقي؟»
    يوسف لبخند زد و گفت:«موافقم،فقط بايد خيلي مواظب خودتان باشيد...زغالي اسب جوان و مغروري است...همين ديروز در حين نعلبندي جفت پايش را از عقب بلند كرد.اگر دير مي جنبيدم روي سرم كوبيده بود...خيلي حساس و لوس است.»
    بابا رشيد خنديد و دستي به يال مشكي اسب كشيد و گفت:«همين طور است.»
    از اينكه با اجازه خودش اسم اسب ما را عوض كرده بود عصباني شدم.
    نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم و گفتم:«اسم اين اسب مشكي است،نه زغالي!چه اسم درپيتي را جايگزين اسم اصلي اش كردي.»
    بابا رشيد متوجه لحن استهزا آميز من شده بود،بنابراين براي اينكه بين من و يوسف كوچكترين درگيري لفظي به وجود نيايد خطاب به يوسف گفت:«بپر بالا پسر!بروان هم به اندازه كافي كله شق و لوس هست.پس بايد هردوتايمان مواظب باشيم.»
    يوسف بي توجه به خشم و عصبانيت من،در حالي كه سوار بروان مي شد گفت:«اين هم يك كلمه خارجي است،من اسمش را گذاشتم قهوه اي،همان بروان است ديگر.»بعد با تفاخر با خودش تكرار كرد:«زغالي و قهوه اي!بهشان مي ايد.»
    بابا رشيد در حالي كه افسار مشكي را به دست گرفته بود و روي كپل اسب مي زد گفت:«تو هم انگليسي ات بد نيست ها...شنيدم توي اسطبل يك ارمني كار مي كردي.لابد انگليسي را هم از او ياد گرفتي.»
    حالا مشكي و براون كنار هم با آهنگي موزون قدم بر ميداشتند.
    بله حدود دو سال،پيش موسيو وازنيك كار مي كردم....آدم خيلي خوبي بود و توي اسطبلش ازهر نژادي كه مي خواستي اسب پيدا مي كردي...توي يكي از مسابقه ها اسب سواري از اسب سقوط...»
    ديگر نتوانستم صدايشان را بشنوم،چرا كه از ما فاصله گرفته بودند.به قدري گرم گفتگو شده بودند كه انگار يادشان رفته بود قرار گذاشته بودند تا پايين دره را كورس بگذارند.

    سر سفره صبحانه بابا رشید به مامان گلی گفت:«می خواستی از این شیر یک کاسه هم بفرستی برای یوسف»
    مامان گلی همانطور که اصرار داشت با بی اعتنا جلوه دادن خودش دل بابا رشید را بسوزاند با صدای خشک و بی روحی گفت:«اگر خیلی دلواپسی خودت برایش شیر ببر»
    بابا رشید سر تکان داد و گفت:هِی زن،کاش می دانستم تو چرا اینقدر با این پسر بد تا می کنی؟کم توی این مزرعه سگ دو می زند.از صبح تا شب توی دست و پای ما می لولد که کاری پیش ببرد.نمی دانم تو چه از جان او می خواهی.صد بار گفتم باز هم مي گويم.والله...بالله...يوسف پسر من نيست...ديدم بدبخت و فلك زده استفجا و مكاني ندارد...شبها مجبور است توي كيمه(نوعي الاچيق كه از سرشاخه هاي درختان براي استراحت و محافظت كشاورزان و دامداران ساخته مي شود.)هاي مردم بخوابد.توي برف و بوران و يخبندان.گفتم بياورمش به مزرعه و زير پر و بالش را بگيرم و در ازاي دادن سرپناه و يك لقمه نان از او كار بكشم.ميبيني كه چقدر دستگيرم شده،مي خواهيم دوتايي با هم با گاو آهن زمينهاي اين اطراف را شخم بزنيم تا گندم پاييزه بكاريم.توي اسياب بريزيم تا كفاف خودمان را بدهد...»
    هنوز حرفش تمام نشده بود كه فرياد پر هراس يوسف از بيرون به گوشمان رسيد.
    «بابا رشيد...بابا رشيد...زغالي نيست...زغالي رفته.»
    پدر با شنيدن اين خبر مثل فنر از جا بلند شد و به طرف در رفت.نگاه گلچين روي صورت مامان گلي خيره ماند.او زير لب چيزي با خودش زمزمه مي كرد.خوب كه گوش مي داي مي شنيدي كه در حال خواندن فاتحه يوسف است.
    دادا شيرعلي پشت سر بابا از در رفت بيرون.صداي داد و بيداد بابا بلند شد.
    «چرا حواست رو جمع نكردي؟چرا نبستيش به ميخ طويله؟چرا در باز بود؟»
    از ان طرف صداي مظطرب يوسف هم شنيده مي شد.«اقا،به خدا من مثل هر شب در اسطبل را بسته بودم...افسار زغالي را هم بسته بودم به ميخ طويله...نمي دانم چطور شد كه...»
    با شنيدن صداي كشيده اي كه تا چند لحظه توي گوشهايم زنگ انداخت گلچين هم بدو بدو رفت شاهد ماجرا باشد.مامان گلي هم نيم خيز شده بود.فقط من بودم كه انگار چسبيده بودم به زمين و مثل يخي وارفته چكه چكه اب مي شدم.دوباره صداي فرياد بابا رشيد بلند شد.
    «چرا مثل هر شب نرفتي توي اسطبل بخوابي؟هان؟توي آغل چه غلطي مي كردي؟»
    صداي يوسف محزون تر و معصوم تر و ضعيف تر به گوش مي رسيد كه با حالت رقت انگيزي گفت:«شبها بدجوري اسطبل سرد مي شود،گفتم برم توي آغل پشت گاوها بخوابم.چون تعدادشان زياد است آغل گرم تر است.مطمئنم در اسطبل را بستم...زغالي را هم بستم به ميخ طويله...»
    «خفه شو...كمي بهت محبت كرديم و رو داديم خودت را داخل ادم حساب كردي و هيچي نشده سهل انگار شدي...الان درسي بهت بدم كه تا عمر داري يادت نرود.»وخطاب به دادا شيرعلي گفت:«بدو بركمر بند مرا بياور...يك بار كه سياه و كبودش كردم حاليش مي شود كه او را براي چه به اينجا اوردم»
    از جا بلند شدم و رفتم طرف پنجره.ديدم بابا رشيد دارد دادا شيرعلي را به خاطر اهمال و سرپيچي از دستورش سرزنش مي كند.
    «گفتم برو كمر بند مرا بياور...نشنيدي؟»
    دادا نگاه درمانده اي به يوسف انداخت و بعد سرش را انداخت پايين.شيرعلي كه امد تو مامان گلي كمربند را اماده توي دست داشت.با قيافه اي خندان و بشاش كمربند را داد دست او در حالي كه تن صدايش هم تحت تاثير هيجان دروني اش اوج گرفته بود.گفت:«لازم نيست دل به حال ان پسرك بسوزاني!در اثر بي لياقتي او مشكي را از دست داديم...فهميدي پسر؟»
    شيرعلي با همان ناراحتي و سگرمه هاي در هم كشيده و چهره متفكر،كمربند را از لاي دست مامان گلي كشيد و با حالي گرفته و دمق دوباره از اتاق رفت بيرون.مامان گلي امد و ايستاد كنار من پشت پنجره چوبي.با لحني كه به شدت بوي كينه و انتقام مي داد زير گوشم گفت:«دستت درد نكنه،خوب حالش را جا اوردي!؟»
    با رنگي پريده و وحشت زده سرم را چرخاندم به طرفش.خواستم بپرسم منظورت چيست كه ديدم زبانم گرفته.همان لحظه پدر با كمربند به جان يوسف افتاد .گلچين و شيرعلي با دست جلوي چشمانشان را گرفته بودند كه كتك خوردن يوسف را نبينند.
    يوسف دستهايش را چسبانده بود به ديوار كاهگلي خانه و بي انكه بخواهد فرار كند و يا دفاعي از خودش بكند تمام ضربه هايي را كه بابا رشيد با شدت بركمر و پشتش مي زد به جان خريد و تحمل كرد و نطق نكشيد.مامان گلي انگار كه با دمش گردو مي شكست دستي را كه روي شانه ام گذاشته بود بيشتر مي فشرد و با هيجان و خوشحالي كه در نگاهش برق مي زد ان صحنه را دنبال مي كرد.اما من انگار اشتياقم را براي ديدن اين صحنه از دست داده بودم.چشمانم مات شده بود به جايي كه خودم هم نمي دانستم كجاست.لحظه اي كه گلين با ترحم و شفقت به پاهاي بابا رشيد چسبيد و با گريه از او خواست دست از زدن بردارد من با لب هاي اويزان و دلي مالامال از درد و اندوه از پشت پنجره كنار امدم.ديدن ان صحنه جذابيتش را براي من از دست داده بود.بيش از حد خورده بود توي ذوقم.گوشه اي كز كردم و سرم را چسباندم به زانوان سست و مرتعشم.فكر كردم مامان گلي از كجا ميدادند؟
    دوباره صداي اهنگين بابا رشيد به گوشم خورد كه داشت براي يوسف خط و نشان مي كشيد.
    «بار اخرت باشد كه از اين بي عرضگي ها از خودت نشان مي دهي.بايد بگردي و تا فردا مشكي را به مزرعه برگرداني،شيرفهم شد؟»
    كاش مي ديم پشت يوسف چقدر تاول زده و چقدر گريه كرده،ان وقت شايد اين دل بي رحم و سنگم دچار شرم و حيا مي شد و اينقدر به قفسه سينه ام فشار وارد نمي كرد.
    «بله بابا رشيد...فهميدم.»
    چقدر صدايش گرفته و حزن الود بود.لابد و قتي اين را مي گفت چشمان سياهش پر اشك بود و نوك دماغش هم قرمز شده بود.لابد از درد كمرش نمي توانست خوب بايستد و تعادلش را حفظ كند.آخ ...من چقدر بد جنس بودم.لعنت به من ...چطور راضي شدم اين كار را بكنم!؟چطور نتوانستم روي دريچه اتشفشان بخل و حسدو كينه ام سر پوش بگذارم تا گداخته هاي نفرت انگيزش فواره نزند بيرون و اول از همه دامن خودم را نگيرد....چرا!؟
    مامان گلي هنوز پشت پنجره ايستاده بود.از كجا فهميده بود؟چرا اينقدر خوشحال است و توي دلش عروسي برپا شده/چرا به جاي سرزنش كردن زير گوشم گفت دستت درد نكند؟چرا مثل هميشه دل رحم و پر شفقت نيست؟احساس كردم از مامان گلي به خاطر اين همه احساس نفرت و كينه متنفرم.بيشتر از او از خودم بدم مي امد...آه!بيچاره يوسف.

    اينكه چرا كله سحر بلند شدم و پاورچين و كورمال كورمال از خانه زدم بيرون و به طرف اسطبل رفتم كه مشكي را بدزدم و ببرم خودش داستاني دارد.فقط مي دانم حسادت چشمانم را كور كرده بود و دلم را سنگ!چشم نداشتم ببينم تازه از راه رسيده اي شريك مهرورزيهاي پدرم باشد.مي خواستم تمام مهر و مهرباني بابا رشيد شامل حال خودمان شودفنه اينكه جزئي از ان به يوسف برسد كه معلوم نبود از كجا يهو سايه اش افتاد روي زندگي ما.جاي تعجب داشت كه مامان گلي شاهد همه چيز بود ،اما هيچ به روي من نياورد و گذاشت نقشه دخترش همانطور پيش برود كه طرح ريزي شده بود.بعد هم به جاي اينكه مثل تمام اشتباهاتي كه مرتكب مي شدم با من برخورد كند،يعني يا پشت دستم را با زغال داغ كند يا از تن و بدنم نيشگون بگيرد،در كمال وقاحت اين بدجنسي مرا ستوده بود و كلي هم ذوق كرده بود با وجودي كه دلم به حال يوسف مظلوم و بيچاره مي سوخت،اما هنوز غرور و تكبر مانع از اين ميشد كه بروم وهمه چيز را براي بابا رشيد تعريف كنم و به او بگويم كه يوسف در اين ميان هيچ تقصيري نداشت.
    از جا كه بلند شدم مامان گلي نگاهي به من انداخت.براي لحظه اي دچار ترس شد و گفت:«مبادا خيره سري كني و به پدرت بگويي!ان وقت م يبندت به درخت و تا مي خوري ميزندت!»
    با اكراه نگاهش كردم و رويم را از او برگرداندم.از اينكه هنوز اين همه كينه و انتقام توي لحن و نگاهش ريخته بود بيشتر باعث انزجار و تكدر خاطر من شده بود.به سردي گفتم:«چرا ملامتم نمي كني و گيسهايم را نمي كني؟شما كه ديديد من مشكي را از اسطبل كشيدم بيرون،پس چرا...»
    انگشتش را روي دماغش گذاشت و با صداي اهسته گفت:«هيس!يواش تر و رپريده.پدرت بفهمد فاتحه ات خوانده است.»
    با لحن ازرده اي گفتم:«حالا كه نه جسارتش را دارم و نه شهامتش را...هر وقت شهامتش را پيدا كردم اين كار را مي كنم.»واز خانه زدم بيرون.
    بابا رشيد سوار بروان شده بود و چهار نعل به سمت دهكده مي تاخت.مي دانستم در پي مشكي مي رود كه ان همه مور علاقه اش بود و همه جا را زير پا خواهد گذاشت.من چه دختر قصي القلب و بدجنسي بودم كه اسب مورد علاقه پدرم را دزديدم و گناهش را گردن ديگري انداختم.دادا شير علي و گلچين پيدايشان نبود.در حالي كه دنبالشان مي گشتم فكر كردم بابا رشيد هرگز به فكرش نمي رسد دختر لوس و سنگدلش مشكي را دزديده و لاي درختهاي كاج ان سوي تپه قايمش كرده و با كيسه دهانش را بسته كه مبادا شيهه بكشد و دست دزد خودي را رو كند.
    بچه ها توي آغل كنار يوسف بودند.با شروع شدن فصل سرما پدر گله را به دست مرا-يكي از چوپان هاي معتمد و معروف دهكده –سپرده بود كه سمت قشلاق كوچشان دهد.حال توي آغل فقط چهار گاو نر و سه گاو ماده باقي مانده بود كه يكيشان ابستن بود.بابا رشيد مي گفت هين روزهاست كه وضع حمل كند.يوسف داشت اغل را مي روفت و فضولات را از زير پاهاي گاوها جمع مي كرد و انها را كپه مي كرد روي زوركِپاسر.دادا شيرعلي و گلچين نشسته بودند روي كاه و نگاهشان به يوسف بود كه چنگگ را روي زمين مي كشيد و انجا را تميز مي كرد.توي دست دادا شيرعلي رونكي(را بند اسب كه تسمه اي پهن از چرم است.) تاب مي خورد.انگار تير نگاهم صاف خورد پشت كمرش ،چرا كه سرش را بلند كرد و نگاهي به من انداخت.همزمان داا شيرعلي و گلچين هم برگشتند و نگاهشان را به من دوختند كه سرزده وارد اغل شده بودم.با اينكه نگاه يوسف مثل هميشه محجوب و موقر بود با اين همه احساس كردم ظن و شك و گمان در سياهي چشمانش برق مي زند و ته دلش به من مظنون است.
    همين فكر باعث شد كه دستپاچه ،بي انكه كسي از من توضيحي بخواهد گفتم:«داشتم دنبال گلچين مي گشتم...تو اينجا هستي دختر؟»
    يوسف دوبارهه سرش را انداخت پايين و چنگك را روي زمين كشيد.گلچين از روي شانه راست دادا شيرعلي گفت:«چه كارم داشتي دَدَ؟»
    چه كارش داشتم،من كه نيامده بودم بگويم با او چه كار دارم...پس چه بايد مي گفتم؟خدا مرگم بدهد.نمي دانم چرا اينقدر سرگشته و دست و پا گم كرده بودم.نمي دانم چرا زبانم گرفت و قلبم مي خواست از انحناي گلويم خودش را بكشد بالا و از دهان بزند بيرون.گفتم:«ما...ما...مامان گلي باهات كار داشت.»
    بعد اب دهان را براي فرو خواباندن اتش هيجان و تنش ناخوشايندي كه ته دلم زق زق مي كرد قورت دادام.با جسارت بيشتر خطاب به دادا شيرعلي گفتم:«تو هم پاشو رونكي را ببر توي اسطبل.اسباب بازي كه نيست.»
    گلچين با تنبلي و دادا شيرعلي با دلخوري از روي كاه تلنبار شده كنج آغل بلند شدند و در حالي كه پايشان را روي زمين مي كشيدند از مقابلم گذشتند.خيالم كه از بابت رفتنشان راحت شد نگاه پر عجزي به او انداختم كه بي اعتنا به حضور من سطل مخصوص شير را زير يكي از گاوها گذاشت.بعد انگار كه ياد چيزي افتاده باشد سطل را به حال خودش رها كرد و امد به طرف من.مي خواست از آغل بزند بيرون كه نفهميدم چرا دستم را گذاشتم روي چارچوب در و در حالي كه نگاهم را صاف انداخته بودم توي نگاه متعجبش پرسيدم:«كجا مي روي؟»
    به نظر خودم هم اين عمل،بسيار نسنجيده و مضحك آمد.گفت:«مي روم دست هايم را بشويم تا شير بدوشم!»
    باز هم قانع نشدم و دستم را نكشيدم پايين كه او رد شود.گيج و كلافه نگاهم كرد.شتابزده و بدون فكر گفتم:«غصه نخور!مشكي را پيدا مي كنيم .»
    فقط پوزخند زد.شايد توي دلش به حماقت من مي خنديد.شايد مي دانست دزديدن مشكي كار خودم است و حال از عذاب وجدان خودم عاصي هستم و اينگونه مثل بچه ها دچار بي تابي و ناراحتي شده ام. همان لحظه نزديك بود زبان باز كنم و پرده از عمل ناجوانمردانه ام بردارم كه به سختي گوشه لبم را گزيدم و نگذاشتم بند را به همين راحتي اب بدهم.همچنان ايستاده بود و با شگفتي نگاهم مي كرد،با همان لبخند تمسخر اميز.من كه حال خودم را نمي فهميدم دوباره با حماقت گفتم:«خيلي درد داري نه؟»
    با لحن قاطعي گفت:«نه...حقم بود كه تنبيه شوم.حالا برو كنار ...مي خواهم رد شوم.»
    وقتي هنوز مرا مثل كنه چسبيده به چارچوب ديد سرش را خم كرد و از زير دستم گذشت.من با اهي سنگين ايستادم و رفتنش را به سمت پاشويه تماشا كردم.

    بابا رشيد ارام و قرار نداشت،مدام از اسطبل به خانه مي امد و از خانه به اسطبل مي رفت.دستهايش را مشت مي كرد و ميزد به هم .زير لب غرولند مي كرد وبه كسي بد و بيراه مي گفت.مامان گلي تشت خمير را توي پاشويه گذاشت و از همان جا نگاهي به من انداخت كه زير درخت گردو ايستاده بودم و با نگاهم او را دنبال مي كردم.پس از اينكه بابا رشيد دست خالي از برگشت يوسف به دهكده رفت تا رد پايي از مشكي پيدا كند.بابا به اسطبل كه مي رسيد و شيهه براون را كه مي شنيد مثل كسي كه دلش زخم برداشته باشد و هر بار نمك بريزند روي ان زخم هوايي مي شد و بي قرارتر از پيش سرش را ميان دستهايش مي گرفت.همان جا كنار اسطبل زانو مي زد و به فكر فرو مي رفت.در اين حالت دلم بيشتر به حالش مي سوخت و بيشتر از خودم بدم مي امد.
    مامان گلي رو به من گفت:«بدو برو اين تشت را بشور و اب از چشمه بيار.»
    مي دانستم مي خواهد من را بفرستد دنبال نخود سياه تا سر فرصت چاه يوسف را پيش پدر بكند و خودش را خلاص كند.با سستي و تنبلي،لك لك كنان به سمت پاشويه رفتم.ديدم مامان گلي بالاي سر بابا ايستاده.سايه كوتاهش افتاده بود روي سر او.صدايش را شنيدم كه به شدت قصد تحريك كردن او را داشت.
    «تا كي مي خواهي بنشيني اينجا و واي چه كنم بگويي؟مشكي را دزديدند،خودت هم ميداني پيدا شدني نيست...چون گم نشده!»
    بابا رشيد سر تكان داد و گفت:«بايد پيدا شود.ان اسب از نژاد تركمن است...كلي قيمتش است.از اينها گذشته خيلي به هم اموخته شده بوديم.»
    مامان گلي پوزخندي زد با بدجنسي كه من از او سراغ نداشتم گفت:«انكه مشكي را دزديده اسب شناس بوده...تشخيص داده كه مشكي نسبت به براون نژاد بهتري دارد...همان را برده.»
    بابا رشيد لحظه اي با سوء ظن و ترديد نگاهش كرد و خواست چيزي بگويد كه انگار منصرف شد.مامان گلي برگشت و نگاهي به من انداخت كه مواظب گفتگويشان بودم.داد زد :«پس چرا نمي روي؟»
    من هم صدايم را انداختم روي سرم «منتظرم گلچين و دادا بيايند ...راستي كجا رفتند؟»
    «نمي دانم...بگرد پيدايشان كن.»
    و دوباره با صداي ملايم تري خطاب به بابا رشيد گفت:«امروز مشكي رفت،فردا يكي از گاوها نيست مي شود و پس فردا....»
    بابا رشيد خيره به سنگلاخ زير پايش حرف زنش را بريد.«منظورت چيست زن؟مي خواهي بگويي...»
    اينبار مامان گلي حرفش را بريد و با لحني مطمئن گفت:بله...منظورم همين است.كار خود نامردش است...دير بجنبي كلاهمان را هم بر مي دارد...اين پسره دله دزد است.با نقشه امده اينجا...ببينم،اگر پسر تو نيست پس چرا حالا كه فهميدي دزديدن مشكي كار اوست اينجا نشستي و كاري نمي كني؟چرا جوري نگاهم مي كني كه انگار حرفهاي مرا باور نداري...مشت رشيد...كار خودش است.»
    بعد انگشتش را كه به طرف بابا رشيد نشانه گرفته بود پايين انداخت و با عصبانيت ادامه داد:«وقتي امد بي انكه به رويش بياوري كه دستش را خواندي از مزرعه بندازش بيرون.هر چه باشد پسرت است،لابد دلش را نداري كه...»
    «يوسف پسر من نيست گلي.»
    مامان گلي نگاهي به قيافه در هم و متفكر پدر انداخت و گفت:«پس اگر پسرت نيست مشكلي نداري...قبل از اينكه كار به جاهاي باريك بكشد از اينجا بيرونش كن...اگر شهامتش را نداري اين كار را بگذار به عهده من...خوب بلدم چطوري دكش كنم.»
    بابا رشيد اهي از ته دل كشيد و در حالي كه نگاه سرزنش اميزش را به صورت مامان گلي دوخته بود گفت:«كار يوسف نيست...يوسف پسر چشم و دل پاكي است،اهل اين حرفها نيست...اگر بود كه الان وضعش اين نبود.»
    مامان گلي كه دوست نداشت دوباره گفتگويشان به بحث و مجادله كشبده شود و مي خواست نظرش را به بابا تحميل كند پوزخندي زد و گفت:«يوسف از دل رحمي تو سوء استفاده كرد.اگر نخواهي جلويش را بگيري بايد منتظر بلاهاي بدتر از اين باشي.»
    بعد مثل كسي كه اتمام حجت كرده باشد و به خواسته مطلوبش رسيده باشد بابا رشيد را به حال خودش رها كرد و به سمت پاشويه رفت.
    نگاه پر ملامت مرا كه ديد اهسته گفت:«گوش ايستادي كه چه؟چرا نمي روي دنبال كاري كه بهت گفتم؟»
    برق چشمهايم را كه ديد با پوزخند گفت:«بعدها مي فهمي اين كارها همش به خاطر شماهاست.اين همه بدجنسي و حيله بازي و مكاري ...بزرگ كه شديد مي فهميد چقدر مادرتان حق داشت و به فكر شماها بود.»
    خواستم لب باز كنم و او را به با انتقاد بگيرم كه با شنيدن صداي شاد گلچين و شيرعلي هر دو روي چرخانديم.از فرط حيرت و ناباوري از جا برخاستم كه تشت با سر و صداي ازار دهنده و زنگداري توي پاشويه غلطيد و باعث شد بابا رشيد نگاهش را به سوي ما بيندازد.او هم از ديدن منظره روبرويش شگفتزده شد.گلچين شادمانه خودش را به دامان مامان گلي چسباند و گفت:«ما پيدايش كرديم.»
    مامان گلي مثل يك تكه يخ ايستاده بود و هاج و واج مانده بود.مثل من كه نمي دانستم چه بايد بكنم.دادا شيرعلي در حالي كه افسار مشكي را در دست داشت و قيافه ادم هاي شجاع و فاتح را به خودش گرفته بود نگاهي به من و مامان انداخت و با اشاره به درخت هاي كاج ان سوي تپه گفت:«با گلچين داشتيم دنبال مشكي مي گشتيم كه بين درخت هاي كاج پيدايش كرديم...ناكس ها كيسه انداخته بودند به پوزه اش...ما را كه ديد انگاري خواست بال در بياورد.»بعد دستي به سوي بابا تكان داد وكه با گام هاي بلند خودش را به ما مي رسانيد و داد زد :«غصه نخور بابا رشيد...ما مشكي را پيدا كرديم.»
    بابا كه از فرط خوشحالي سر از پا نمي شناخت قبل از اينكه دستي محبت اميز به يال و كوپال مشكي بكشد كلچين و دادا شيرعلي را در اغوش كشيد و بوسه بارانشان كرد.ان دو هم با اب و تاب فراوان برايش تعريف كردند كه چطور نزديك جوي اب ان سوي تپه رد پاي اسب را مي يابند و با دنبال كردن ان به مشكي مي رسند.از خوشحالي بابا رشيد من هم شاد شدم.او سرش را به سر مشكي چسباند و نازش را كشيد.مامان گلي نگاه پر غضبي به من و گلچين و شيرعلي انداخت و بعد با حركتي قهر اميز و عصبي تشت خمير و دو دبه خالي را از پاشويه برداشت و از انجا دور شد.بابا رشيد بي توجه به خشم و غضب زنش،در حالي كه مشكي را نوازش مي كرد گفت:«يوسف بفهمد خيلي خوشحال مي شود...طفلكي..صبحي بدجوري پشتش را سياه كردم.»و از ياد اوري تنبيه سخت او سگرمه هايش را در هم كشيد.در نگاهش شرمندگي و پشيمان برق انداخت.
    يوسف عرق نشسته بر جبينش را پاك كرد و در حالي كه ازال را براي رفع خستگي به حال خودش رها مي كرد گفت:«تا بيست روز ديگر تمام اين وسعت را شخم مي زنيم.»
    بابا رشيد سراغ ورزاها(گاو نر عظيم الجثه در اصطلاح محلي)رفت و در حالي كه دستش روي جِت بود و اَويل تايش را شل و سفت مي كرد و اويا چويش (اويل تا و اويل چو مجمعوعه جِت را تشكيل مي دهند كه ان را بر گردن ورزا مي انداختند و ازال را كه زمين را شخم مي زند به ان مي بندند.)را ديد مي زد گفت:«امروز بايد تا انجا را كه نشانت داده ام شخم بزنيم...تو كه خسته نشدي؟»
    يوسف بعد از اثبات بي گناهي اش در رابطه با قضيه دزديدن مشكي نزد بابا رشيد از ارج و قرب بيشتري برخوردار شده بود.خنده اي كرد و گفت:«البته كه خسته نيستم و حاضرم تا شب يك نفس شخم بزنم.»
    بابا رشيد خواست چيزي بگويد كه چشمش افتاد به من كه زير درخت گردو ايستاده بودم و تمام هوش و حواسم به گفتگوي ان دو بود.يوسف مسير نگاه بابا را دنبال كرد.نگاهش كه به من افتاد فكا را كه مخصوص خرد كردن كلوخ هاي سخت بود از روي زمين برداشت و مشغول كندن زمين شد.بابا خطاب به من با صداي بلند گفت:«چرا بيكار نشستي دختر؟برو ببين مادرت چه كار دارد،كمكش كن.»
    شاخه خشكيده اي را كه توي دستم بود پرت كردم روي زمين و در حالي كه پاهايم را روي زمين مي كشيدم رو به خانه سرازير شدم.بعد از ان جريان بابا رشيد از يوسف معذرت خواهي كرده بود و از او خواسته بود به خاطر پيش داوري اش او را ببخشد،براي همين يوسف شده بود نور چشم بابا رشيد و عزيز كرده او.وقت شام و ناهار تا غذاي او را نمي داد سر سفره نمي نشست.با و جود مخالفت هاي مامان گلي يك دست رخت خواب به او داد و گوشه اسطبل را با كمك هم به شكل اتاقكي در اوردند كه بهتر بتواند بخوابد و شب ها از گزند سرما محفوظ بماند.مامان گلي از دست كارهاي بابا رشيد به تنگ امده بود.باز هم مثل اسب لجام گسيخته با پدر رفتار مي كرد و سعي مي كرد با عتاب و كله شقي اعتراض خودش را نسبت به كارهاي او به نمايش بگذارد.بابا رشيد يا متوجه نبود و يا مي ديد و سعي مي كرد با بي اعتنايي از رفتارهاي قهراميز و سرد مامان گلي بگذردو همه چيز را نديد بگيرد.با اين كاردوهدف را دنبال مي كرد.يكي كه اوضاع را دوباره متشنج نسازد وبا واكنش خودش مامان گلي را حساس ترو بدخلق تر نكند،دوم اينكه با اين بي اعتنايي تير مامان گلي به سنگ بخورد و بفهمد با اين ادا و اصول ها نمي تواند يوسف را از مزرعه بيرون كند و بهتر است هرچه زودتر به فكر تجديد رفتارش باشد و فكري به حال خودش بكند.
    اگر چه رفتاذ مغرضانه و كينه توزانه مامان گلي را تصديق نمي كردم وان را عمل نادرستي مي دانستم با اين همه دلم به حال مامان گلي مي سوخت.شايد اگر هر زن ديگري هم به جاي او بود و حرف و حديث هاي زيادي را راجع به شوهرش مي شنيد دست به چنين اعمال كوركورانه و ان اگاهانه اي مي زد تا به نوعي عقده ها و ناراحتي هاي دروني اش را تخليه كند.
    مامان گلي زن رنجديده و زحمت كشي بود.چه در خانه پدر و چه در خانه شوهر با مرارت و سختي هاي زيادي دست و پنجه نرم كرده بود و نامردي هاي زيادي را از زمانه ديده بود.حالا در مزرعه اي كه با زحمت و تلاش خودش و شوهرش رونق گرفته بود وقتش رسيده كه از زيبايي هاي زندگي به اندازه اي كه حقشان است بهره مند شوند و لذت ببرند،نه اينكه با ورود شك برانگيز يك پسر نوجوان-كه هيچ كس به او نمي توانست اطمينان ببخشد كه او پسر شوهرش نيست –مدام در بيم و هراس باشد كه مبادا خطري اشيانه اش را تهديد كند و بر اثر غفلتشان ان را از هم بپاشد.
    امروز كه خودم از ترس فرو پاشيدن سقف زندگي بر سر امال و ارزوهايم اينگونه از خود بي خود شده ام و نميدانم چه بايد بكنم و حاضرم دست به هر كاري بزنم كه جلوي اين فرو پاشي را بگيرم،مي توانم به خوبي حال و روز او را درك كنم.مي فهمم كه او د شرايط روحي بسيار سخت و پيچيده اي دست به اعمالي زد كه در نگاه اول بسيار غير منطقي به چشم مي امد ،اما با ريشه يابي عميق متوجه مي شويم كه اينگونه اعمال نوعي واكنش طبيعي به حساب مي ايد كه هر موجود جانداري براي دفاع از زندگي و حريم خويش ممكن است به اشكال و شيوه هاي مختلف از خودش بروز بدهد.شايد اگر من هم جاي او بودم دست به واكنش شديدتر و وقيحانه تري مي زدم.
    مامان گلي هر كاري مي كرد از نظر خودش يك توجيه عقلاني و مستدل داشت كه جاي هر گونه ترديد و دو رنگي را نسبت به هر واكنشي كه از خود بروز مي داد باقي نمي گذاشت.شايد هم برايش مهم نبود كه دور وبريهايش عينك ملامت و تحقير به چشم زده اند.
    مامان گلي با تشر گفت:«پس چرا ماتت برده دختر گفتم برو تخم مرغها را جمع كن...امروز پاك يادمان رفت.»وهيچ به روي خودش نياورد چون اين چند وقت يوسف تخم مرغها را از زير مرغها جمع مي كرد،امروز يادش رفته.»
    سبد را برداشته و فكركردم ،اين پسر با اين جثه لاغر و مردني اش چقدر زور دارد؟ببين چطور فكا را به زمين مي زند و مواظب است كه ورزاها منحرف نشوند.
    همان لحظه يوسف سنگ بزرگي از زمين بيرون كشيد و در حالي كه به نظر مي رسيد خيلي سنگين است ان را تا زير درخت گردو حمل كرد.نگاه فاتحانه اي به بابا رشيد انداخت كه به او مي گفت:«اي جان بچه!بنازم اين زور بازويت را...مرحبا پسر...مرحبا.»
    يوسف بعد از شنيدن اين تعريف بادي به غبغب انداخت و انگار كه نيروي تازه اي به بدنش تزريق كرده باشند سينه اش را داد جلو و يك نفس راحت كشيد.مامان گلي كه تمجيد بابا رشيد را در مورد يوسف شنيد به سمت خانه رفت و با غيض در را بست.
    يوسف از ان باا نگاهش افتاد به من.در ان مدت كه با ما زندگي مي كرد ابي زير پوستش رفته بود و كمي رنگ و رو گرفته بود و كمي قبراق تر به نظر مي رسيد.در حالي كه به سمت كِركِلي(در اصطلاح محلي،لانه مرغ)مي رفتم از نگاههاي خيره او دستپاچه شدم و نزديك بود سكندري بخورم و نقش زمين شوم.نمي دانم چرا گاهي وقتها ان طور با نگاههاي خيره به من دهن كجي مي كرد.شايد فهميده بود قضيه مشكي زير سر من بوده و در صدد بود تا در موقعيت مناسب دست مرا نزد بابا رشيد رو كند.
    يك هفته بعد يك هكتار از اراضي اطراف مزرعه را شخم زده و بذر پاشيده بودند.پس از تمام شدن كار يوسف سخت بيمار شد و در بستر افتاد.پدر دو روز تمام بر بالينش نشسته بود و كوچكترين تغيير حال او را زير نظر داشت.يوسف تب كرده بود.بابا رشيد با هيچ وسيله اي نتوانست تب او را پايين بكشد.مامان گلي سعي مي كرد خودش را نسبت به بيماري يوسف بي تفاوت نشان دهد.بيشتر سرش را به كار گرم مي كرد تا كمتر حواسش به جو پر دلهره دور و برش باشد و كمتر ناراحتي و اضطراب اطرافيانش را ببيند و حرص بخورد.
    دادا شيرعلي و گلچين صورتشان را چسبانده بودند به شيشه.من كنار بخاري هيزمي نشسته بودم و فكر مي كردم.اگر چه مثل دادا شيرعلي و گلچين همه هوش و حواسم به بيماري يوسف بود،اما جد مي كردم اين دلواپسي را كمتر بروز دهم و بيشتر سرم توي لاك خودم باشد.
    يوسف در طول هفته اي كه زمين را شخم مي زدند فراتر از قدرت و توان خويش زحمت كشيده بود و انگار كه در مسابقه غيرت شركت كرده تمام سعي و تلاش خود را كرد تا نفر اول اين مسابقه خيالي باشد.اين برنده شدن به تحليل توان جسماني او و ضعف شديد او منجر شد...پدر به خانه امد و سوپي را كه خودش براي يوسف بار گذاشته بود در ظرفي كشيد و برد.هيچ توضيحي هم به كسي نداد.حالا دادا شيرعلي و گلچين سرهاشان را چسبانده بودند به پنجره و همان طور كه پدر را تا اسطبل تعقيب مي كردند انجا ايستادند.
    گلچين گفت:«تو فكر مي كني هوسف حالش خوب نمي شود؟»
    «معلوم است كه خوب مي شود...سينه پهلو كرده...همين!»
    «پس چرا بابا رشيد اينقدر ناراحت بود؟»
    «خوب ناراحت بود ديگه...پس بايد خوشحالي مي كرد؟»
    «نه...راستش...هيچي... بيا با هم براي هوسف دعا كنيم.»
    «فكر بدي نيست...تو دعا بلدي؟»
    «اي...دست هايت را مثل من بگير بالا....خوب،حالا بگو خدايا هر چه زودتر هوسف را خوب كن.»
    هر دو دستهايشان را گرفته بودند بالا.نور مهتاب افتاده بود روي صورتشان.شايد هم من صورتشان را مهتابي مي ديدم.طوري نگاهشان به اسمان بود كه انگار با ذره ذره وجودشان دعا مي كردند.
    «خدايا ...خواهش مي كنيم مواظب يوسف باش...تبش را بيار پايين.»و بعد هر دو با گفتن آمين برگشتند و به روي هم لبخند زدند.
    گلچين گفت:«خدا صداي ما را شنيد؟»
    دادا شيرعلي گفت:«اره ...حالا دلش به حال يوسف مي سوزد و خوبش مي كند.»
    در ان لحظه به حال گلچين و دادا شيرعلي و قلب مهربان و رئوفشان غبطه مي خوردم،كه اينقدر پاك و بي الايش دستهايشان را به سوي خداوند خوبي ها دراز كردند و از او خواستند لباس عافيت را بر تن يوسف بپوشاند.اين صحنه به قدري روحاني و مقدس بود كه مامان گلي براي لحظه اي دست از ريسيندگي برداشت و تَشي(در اصطلاح محلي به دوك ريسندگي گويند.)را به حال خودش رها كرد و به ان دونفر خيره شد،اما دوباره به كارش مشغول شد.يك كپه پشم گوسفند و بز كنار دستش تلنبار شده بود.مي دانستم اگر لازم باشد بيشتر از اين خودش را بزند به بي خيالي تا صبح مي نشيند و تمام پشم ها را مي ريسدو از فردا هم به بافتن جوراب و كلاه و دستكش مشغول مي شود.
    بابا رشيد به خانه برنگشت .گلچين و دادا هم با اطمينان قلبي از امداد خداوند سرهايشان را كنار هم روي بالش گذاشتند و خوابيدند.من نشسته بودم.گاهي حواسم با پشم ها ريسيده مي شدو گاهي با گلچين و دادا شيرعلي خروپف مي كرد.نمي توانستم بيش از اين با ميخ غرور و تكبر خودم را به زمين بكوبم و اينقدر مثل مامان گلي بي اعتنا و بي تفاوت باشم.نگران يوسف بودم ومي خواستم بدانم داروهاي گياهي بابا رشيد هيچ توفيري به حالش كرده يا نه؟
    از جا كه برخاستم مامان گلي سر از روي تشي برداشت و نگاه نافذي به من انداخت.با لحن خشكي گفت:«كجا مي روي؟»
    در حالي كه ژاكت دست بافت او را تن مي كردم و كلاه شيرعلي را بر سر مي گذاشتم گفتم:«بروم ببينم بابا رشيد چه مي كند؟»
    «بابا رشيد چه مي كند يا يوسف چه حالي دارد؟»
    «بعله...مي خواهم ببينم يوسف حالش چطور است؟»
    برگشتم و در حالي كه صاف و مستقيم زل زده بودم به نگاه سبز و نگرانش گفتم:«نگو كه نگرانش نيستي.»
    دوباره دستش به تشي بند شد و در حالي كه سعي داشت نگاهش را از من بگيرد گفت:«نه...هيچ هم نگرانش نيستم.»
    «چرا هستي...فقط بروز نمي دهي!شايد وقتي داري پشم ها را مي ريسي توي دلت از خدا مي خواهي هر چه زود تر خوبش كند...خدا دعاي زنهاي پركار و زحمتكش را خيلي زود مستجاب مي كند.»
    گوشه لبش را با حرص جويد و تشرزنان گفت:«بي خود اعصاب مرا به هم نريز...هر قبرستاني كه مي خواهي برو...فقط خودت را خوب بپوشان كه خبر مرگت سينه پهلو نكني و بيفتي گوشه خانه...حوصله و دل و دماغ پرستاري كردن ندارم.»
    از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.از خانه زدم بيرون.كِرچِ ماه(معادل ماه شهريور در ماههاي طبري)كه به پايان مي رسيد هوا به تدريج سرد مي شد.تا خودم را برسانم به اسطبل نوك دماغم يخ كرد و قنديل بست.همراه با تك سرفه اي رفتم تو!بابا رشيد را ديدم كه توي اتاقك نشسته.نگاهش كه به من افتاد نهيب زد:«برگرد برو خانه و بِكَپ...اينجا امده اي براي چه؟»
    بي توجه به تشري كه زده بود رفتم جلو.يوسف را ديدم كه زير پتوي رنگ و رو رفته خوابيده و ناله مي كند.بدون تعارف كنار اتش نشستم و زل زدم به چهره زرد و تكيده يوسف كه به طرز فاحشي لاغر شده بود.شبيه وقتي شده بود كه به مزرعه امده بود.بابا رشيد وقتي خونسردي و بي تفاوتي مرا ديد ترجيح داد ديگرملامتم نكند و كاري به كارم نداشته باشد.غمگين و افسرده به صداي نامفهومي كه از گلوي تبدار يوسف به شكل ناله مي زد بيرون گوش دادم.همراه با بيرون امدن اين صدا قلب من در هم مچاله شد.پرسيدم:«بابا رشيد ...حالش خوب مي شود؟»
    ناراحت تر و بي حوصله تر از ان بود كه جواب مرا بدهد ،با اين حال گفت:«ان شاءالله خوب مي شود.»
    »پس كي؟الان دو روز و دو شب است كه توي بستر افتاده...نكند خوب نشود؟»
    «زبانت را گاز بگير دختر.توي اين مدتي كه اينجا بود خيلي بهش خوبي كرديد كه حالا نشستي و برايش نفوس بد مي زني!من اگر جاي شماها بودم از خجالت نمي توانستم سرم را بالا بگيرم...به خاطر غيرت و تعصبي كه يوسف از خودش مايه گذاشت شرمنده مي شدم و زبان به دندان مي گرفتم و هيچي نمي گفتم.شماها همش به فكر ازار و اذيت او بوديد...هميشه مي خواستيد او را از چشم من بيندازيد تا از مزرعه بندازمش بيرون.»
    بابا رشيد از كوره در رفته بود.از پشت شعله هاي اتش مي توانستم صورت خشمگين و تيره او را ببينم.از امدن خودم پشيمان شدم.
    كمي بعد با صداي گرفته و محزوني ادامه داد:«فكر مي كني نمي دانم دزديدن مشكي كار تو بود...هان؟وقتي شيرعلي كيسه اي را كه به پوزه اسب بود نشانم داد سنجاق سر تو را كه به كيسه گير كرده بود را ديدم.نگهش داشته ام كه اگر حاشا كردي نشانت دهم...ان وقت من اين طفل معصوم را سياه و كبود كردم...اين خواسته تو و مادرت بود.مي خواستيد به او مظنون شوم كه شدم .نزديك بود از مزرعه بيرونش كنم.كه خدا كمك كرد و بچه ها مشكي را پيدا كردند.هزار دفعه خواستم تو را به خاطر كاري كه كردي بندازم توي آغل پيش گاوها...باز لعنت به شيطان فرستادم و گفتم نديد مي گيرم...اما هر چه نديد مي گيرم انگار شما گستاخ تر و بدجنس تر مي شويد...توي اين دو روز كه اين پسر مريض بود غيرت نكرديد يك سوپ ابكي برايش درست كنيد كه حيوونكي جان بگيرد.حالا امدي و حالش را مي پرسي مي خواهي بداني كه كي مي ميرد...مي خواهي بروي و به مادرت بگويي و دوتايي قند توي دلتان اب شود.»
    در حالي كه به شدت مي گريستم با حرفهاي بابا رشيد كه مثل تبري بي رحم بر تنه احساس من فرود مي امد صداي گريه ام بلند تر شد.ميان هق هق گفتم:«نه بابا رشيد...من نگرانش هستم...اگر حالش خوب نشود من خودم را نمي بخشم.»
    بابا رشيد در نهايت سردي و خشونت و بي اعتنا به گريه هاي سوزناك من گفت:«بلند شو برو...نمي خواهم هيچ كدامتان را ببينم...دلم خوش بود كه چهار كلاس سواد ياد گرفته اي و اين چيزها را خوب مي فهمي.گمشو از جلوي چشمانم دور شو...دختره خيره سرِ مكار.»
    از جا بلند شدم ببينم...دلم خوش بود كه چهار كلاس سواد ياد گرفته اي و اين چيزها را خوب مي فهمي.گمشو از جلوي چشمانم دور شو...دختره خيره سرِ مكار.»
    از جا بلند شدم .بابا رشيد صورتش را از من برگرداند.مي دانستم ماندن و زار زدن هيچ دردي را دوا نمي كند و بابا رشيد در ان لحظه كه تمام حواسش متوجه يوسف است مرا نخواهد بخشيد.همانطور كه مثل ابر مي باريدم پاهايم را روي زمين كشيدم و از اسطبل امدم بيرون.
    در ان سرماي بي حد ساعتي را زير اسمان پر ستاره گذراندم.كنار نرده هايي كه مزرعه را محصور كرده بود ايستادم و فكركردم.مي دانستم كه حق با پدر است و من چه دل سنگي داشتم...مي دانستم در نهايت بد جنسي با يوسف برخورد كرده ام و اين قابل بخشش نبود...سرم را به طرف اسمان گرفتم.ستاره اشك توي چشمانم سو سو مي زد.در ان لحظه كه از شدت سرما در خود مچاله شده بودم با بغضي گره شده در گلو و سينه اي مالامال از درد و پشيماني اهسته و به نجوا از خدا خواستم كه مرا ببخشايد و سلامتي يوسف را به او برگرداند.
    مامان گلي گندم هاييشت (برشته كردن گندم در تابه را گويند.)شده را مثلا به قسمت هاي مساوي تقسيم كرد .گلچين و دادا شيرعلي سر مثل هميشه سر اينكه به كدامشان بيشتر رسيده جر و بحث مي كردند.مامان طبق معمول به شير علي بيشتر از حد داده بود و حالا به هر دوز و كلكي مي خواست به گلچين ثابت كند كه عدالت رعايت شده است.بعد گوشه اي نشست و مشغول گوله كردن پشم هايي شد كه دو روز و دو شب تمام طول كشيده بود كه انها را بريسد.در همان حال زير چشمي مرا مي پاييد كه حواسم سر جايش نبود.خبر نداشت دخترش از اين غصه مي خورد كه دستش براي پدرش رو شده است و ديگر رويش نمي شود توي چشم هاي او نگاه كند.
    يوسف به لطف و ياري خدا سلامتي اش را باز يافته بود و بار ديگر كمر همت بسته بود و هم دوش بابا رشيد در مزرعه كار مي كرد.
    از بيكاري و عاطل و باطل گشتن بيزار بودم.روحيه ام با چنين خصوصياتي سازگار نبود.يك ساعت كه بيكار مي گشتم از دست افكار بي سروته خودم سرسام مي گرفتم.هيچ دلم نمي خواست غصه اينده را بخورم،اينكه زندگي در مزرعه با يوسف به كجا مي سد و بابا رشيد چرا اينقدر او را دوست دارد.از دست اين افكار دل آزار خسته بودم.با اغاز ماه مهر دلم براي مدرسه و كلاس درس و ميز و نيمكت غنج مي زد.كلاس پنجم ابتدايي را كه در دهكده پايين تمام كردم به من گفتند درس بي درس.البته بابا رشيد خودش با سواد بود و مخالف تحصيل من نبود،بر خلاف خيلي از پدر و مادر هاي ان زمان اجازه داده بود داد شيرعلي هم به جاي كار در مزرعه و گله داري درس بخواند.مشكل اصلي ما نبودن مدرسه راهنمايي در دهكده بود.اگر مي خواستم ادامه تحصيل بدهم بايد تا دو دهكده ان طرف تر مي رفتم و هر روز مسافت زياد و صعب العبوري را طي مي كردم كه اين براي من كه يك دختر بچه بودم مقدور نبود.پدر هم بيكار نبود كه كله سحر مرا روي گاري كه به تازگي به كمك يوسف ساخته بود ،بنشاند و به مدرسه ببرد و دم غروب دوباره مرا به خانه برگرداند.از طرفي طرح چنين خواسته اي در ان زمان به صلاح نبود.با توجه به موقعيت پيش امده و خشم و غضب بابا رشيد امكان اينكه سرسختانه با خواسته من مخالفت بكند و فكر ادامه تحصيل را براي هميشه از سر من بكند و دور بريزد زياد بود .پس مصلحت اين بود كه كمي دندان روي جگر مي گذاشتم و تا پيدا شدن فرصت مساعد و بهتر صبر مي كردم.
    مامان گلي در حين گلوله كردن نخ گاهي سر بلند مي كرد و نگاه سنگيني به من مي انداخت تا اينكه عاقبت طاقت نياورد و پرسيد:«چته دختر؟پكري؟»
    نمي خواستم او را هم در غم و اندوه خود شريك كنم.سر تكان دادم و گفتم :«هيچي.»و از جا برخاستم.«هاييشهايت را دادم به گلچين و دادا»،بعد هم بي انكه به كسي چيزي بگويم از خانه امدم بيرون.
    بابا رشيد توي آغل بود.لابد سرش گرم گوساله تازه به دنيا امده اي بود كه چثه خيلي بزرگي هم داشتيوسف هم نرده هاي پشت مزعه را تعمير مي كرد.نيروي مرموزي مرا به سوي او كشاند.هنوز ته دلم از بابت موضوع مشكي غم داشتم...تا به او نمي گفتم كه تقصير من بود راحت نمي شدم.
    با شنيدن صداي پاي من سرش را چرخاند .نگاهي توام با لبخند به سوي من انداخت كه گويي دنيايي از راز را در خود داشت.انگار شور و هيجاني نهاني از درون او برمي خاست و نگاهش را تحت تاثير حرارت ان قرار مي داد.خيلي سعي كردم خودم را شق و رق بگيرم و از ان حالت بي اعتماد به نفسي و شل و ول بودن در بيايم.او سرش را به ميخ كردن نرده ها گرم كرد.بعد از كمي اين دست و ان دست كردن و اين پا و ان پا شدن گفتم:«يوسف تو از دست من دلخوري؟»
    نگاهم نمي كرد،همچنان كه ميخ مي كوبيد گفت:«براي چه بايد دلخور باشم؟»
    مي دانستم بابا رشيد چيزي در اين مورد به او نگفته،با اين همه لابد پيش خودش حدسهايي زده بود.بهتر بود بدون حاشيه رفتن مي رفتم سر اصل مطلب.قلبم تند مي تپيد و از بابت اعترافي كه مي خواست بر زبان بيايد ناراحت بودم.با زباني الكن و گرفته گفتم:«بابت دزديدن مشكي...شايد...مي داني كه كار من بود.»وسرم را انداختم پايين تا وقتي كه برگشت شرمندگي و ندامت را در چشمانم نبيند.
    در همان حال كه سعي مي كرد بيشتر حواسش به كوبيدن ميخ ها باشد با لحن بي تفاوتي گفت:«براي من مهم نيست چرا اين كار را كردي،همين كه به اشتباهت پي بردي كافي بود.»
    از اينكه به همين راحتي در مورد اشتباه من قضاوت مي كرد بيشتر اشكم در امد.با بغض فرو خورده اي گفتم:«يعني مرا مي بخشي؟»
    «من تو را بخشيده بودم...انتظار هم نداشتم بيايي وپيش من اعتراف كني و بخواهي تو را ببخشم!»
    «تو خيلي خوبي يوسف...ومن خيلي بدم!خيلي خيلي بد.»
    سر بلند كرد و نگاه متاثري به من انداخت كه پايين نرده ها زانو زده بودم و با صداي بلند گريه مي كردم.با لحن مهرباني گفت:«گريه نكن گلناز...مامان گلي بفهمد نگران مي شود.»
    ميان بغض و هق هق گريه گفتم:«مهم نيست يوسف،مهم نيست.»
    با وجودي كه ان اعتراف قلبم را از فشار بي امان عذاب ملامت رهانيده بود ،از سخاوت قلب رئوف يوسف به شدت متالم شده بودم.
    با شنيدن صداي مكالمه تلفني ارش چشمانم را از هم مي گشايم.با سستي و تنبلي روي تخت غلت ميزنم و نگاهم به ساعت روي ميز مي افتد كه به شكل يك كلبه است.يك بامداد را نشان مي دهد.دمپايي راحتي ام را مي پوشم و به ارامي از اتاق ميروم بيرون.با التهابي كه لحظه به لحظه در درونم شدت پيدا مي كرد و قلب مرا به تپش وامي داشت خودم را پشت در اتاق كارش مي رسانم.گوشم را مي چسبانم به در و تمام حواسم را مي دهم وراي آن.ابتدا صدايش گنگ و نامفهوم به گوش مي رسد و كم كم واضح مي شود.
    «آخ عزيزم...اگر بداني چقدر دلم مي خواست الان پيش تو بودم ...يا تو پيش من بودي...زنم؟كَپيده...نمي داني اين روزها چقدر ازش متنفرم...نمي دانم با چه زباني بهش حالي كنم كه برود گورش را از اين خانه گم كند....»
    لحظه اي حواسم مي رود به دردي كه در قفسه سينه ام مي پيچد.انگار يك تخته سنگ بزرگ از جايي كه نمي دانم كجاست غلت خورده و افتاده روي سينه من.لب هايم را به شدت بر هم مي فشارم مبادا گريه ام بگيرد.دوباره گوش مي چسبانم به در.
    «عزيز دلم... اين حرفها را نزن ...خوب مي دانم كه تو تحت فشاري و مجبوري نيمه شب به من زنگ بزني...اين عشق عميق تو را نسبت به من مي رساند...نه،نه...من در مورد تو اينطوري فكر نمي كنم...شوهر داري،بچه داري،بايد به انها برسي...مي دانم...خوب مي دانم عزيزم...خودت را به خاطر اين فكرها ازار نده...هر جور كه به ياد من باشي دوستت دارم...مرسي عزيزم...منم مي بوسمت...به اميد وصال...خداحافظ.»
    دستم را روي گلويم مي فشارم.بغض مثل يك هسته بزرگ گير كرده توي گلوم.با چشماني خيس از اشك خودم را مثل چسبانك از روي در مي كنم.سرم گيج مي رود...احساس ناخوشايندي در درونم آكنده شده.كاش در قفل نبود،ان وقت خيز برميداشتم و به داخل هجوم مي بردم و دستهايم را دور گردنش مي چسباندم و خفه اش مي كردم.جوري كه چشمان هيز و ناپاكش از حدقه بزند بيرون.آه،چطور مي تواند تا اين حد وقيح و بي شرم به زن ديگري عشق بورزد؟چطور مي تواند اين طور با خيال راحت به يك زن شوهر دار ابراز علاقه و عشق بكند...سرم گيج مي رود...دستهايم را روي ديوار مي گيرم مبادا نقش زمين شوم.به هر جان كندني بود خودم را به اتاق خواب مي رسانم و به سنگيني يك كوه روي تخت مي افتم.چشمانم را بر هم گذاشته ام...همه جا تيره است،همه جا سياه و خاكستريست.انگار همه چيز پشت مه كدر و تاري گم شده...آه،من اينجا چه مي كنم،در اين سرداب غم گرفته.جاي من اينجا نيست،ميان اين سكون و نخوت.اين زن كيست كه در سد عشق ما نفوذ كرده و با ايجاد ترك بر روي ان به تدريج اين سد را شكسته.اينك سيلابي از غم و درد و افسوس و حسرت به سوي من گسيل شده و مرا با خود به ناكجا اباد مي برد.چرا با يك زن شوهردار؟تا به حال فكر مي كردم دختري جوان و زيبا رو را به من ترجيح داده و از طراوت و شادابي رفتار و گفتار و پندارش لذت مي برد و به شوق مي ايد.چطور يك زن شوهر دار و بچه دار؟سر در نمي اورم.تا اين حد پست و رذل شده كه...اوه خداي من!او پست و رذل بود نه اينكه حالا شده باشد.چطور نشناختمش،چطور؟دستم را روي پيشاني ام مي فشارم.سرم به شدت درد مي كند.فكر مي كنم.لابد خيلي زيبا و دلرباست...لابد به قدري جادوي زيباي اش قوي بوده كه شوهر دار بودنش هيچ اهميتي براي او ندارد.آه...چه با استهزاء و گزنده راجع به من حرف مي زند.لابد صدبار تا به حال ميان گفتگوهايشان به من خنديده اند و مرا دست انداخته اند.لابد تمام نقاط ضعف مرا زير ذره بين گرفته و به او گفته و بعد هم با هم غش غش خنديده اند.شايد من موضوع اصلي طنز و مزاحشان هستم و گه گاهي به قصد تفريح و خنده حرف مرا به ميان مي كشند.آه،در اين صورت من چه زن شور بخت و بيچاره اي هستم،چه زن قابل ترحم و سيه روزي.
    چشمانم را به شدت بر هم مي فشارم.دانه هاي اشك از زير پلك هاي خيسم قل مي خورد پايين.دلم مي سوزد.
    دوباره مي خواهم با ياد گذشته هاي دور و شيرين بر زخم اين جراحت عميق و سوزناك مرهم بگذارم و از جادوگر زشت و بدطينت زمان حال بگريزم و به فرشته زيبا و خوش قلب گذشته پناه ببرم.

    گلچين كه حالا به كلاس اول ابتدايي مي رفت،هر روز صبح با بابا رشيد و شيرعلي به مدرسه پايين دهكده مي رفتند.من هر روز صبح زير پتو گريه كنان حسرت مي خوردم كه چرا نمي توانم به مدرسه بروم.يك روز صبح بابا رشيد صداي گريه ام را شنيد و پرسيد:«چته ابغوره مي گيري؟»
    از زير پتو با صداي بغض داري گفتم:«چيزي نيست بابا رشيد ...كمي دلم درد مي كند.»
    نگاهش را نمي ديدم،اما به گمانم مهربان تر از چند روز پيش شده بود.لحنش هم بوي مهر و شفقت مي داد.«بلند شو براي خودت چاي نبات درست كن.»
    تا نوك زبانم امد كه بگويم چرا گريه مي كنم و حسرت ادامه تحصيل چطوري افتاده به دلم،اما از گفتنش منصرف شدم.مي دانستم با مخالفت او مواجه مي شوم و اين يك ذره دوستي و صميميت پيش امده هم از بين مي رود.خواستم بگويم بعد چايي نبات درست مي كنم كه صداي گرفته و معصوم مامان گلي را شنيدم.
    »دروغ مي گويد دلش درد مي كند...هر روز صبح كه بچه ها را مي بري مدرسه او مي زند زير گريه...هواي درس و كلاس و مدرسه افتاده توي سرش...مي ترسد خواسته اش را بگويد و شما محكم بزنيد توي ملاجش.»
    لحظه اي پتو را توي مشتهايم فشردم.مامان گلي با چه صراحتي خواسته مرا به او گفت.حالا بايد ديد پدر چه واكنشي نشان خواهد داد؟لابد ابروان پر پشت و به هم چسبيده اش را كشيده تا روي چشمان خاكستري رنگش.شايد لبان كت و كلفتش نيز كمي كج شده باشد.شايد همين حالاست كه با صداي رعب انگيزي بگويد :نه...بسش است!هرچه سوادش برود بالاتر شعورش كم مي شود...بهتر است كارهاي خانه و مزرعه را يادش بدهي زودتر شوهرش بدهيم و شرش را از اين خانه بكنيم.
    صداي گلچين امد:«بابا رشيد،من حاضرم.»
    به دنبال ان صداي دادا شيرعلي خواب الود به گوش رسيد.«مي خواستي زير ژاكتت لباس گرم بپوشي...ديروز از سرما توي كلاس مي لرزيدي.»
    مامان گلي گفت:«لباس گرم پوشاندمش.»بعد انگار روي سخنش با بابا رشيد بود.«خوب،نگفتي نظرت در مورد ادامه تحصيل گلناز چيست؟»
    بابا رشيد از جا بلند شد.از زير پتو ديدم كه رفت طرف پنجره.سكوتش طولاني شده بود.شايد تمام جوانب اين موضوع مهم را مي سنجيد.لابد نگاهش از شيشه بخار گرفته پنجره رد شده و دارد به يوسف نگاه مي كند كه ظرفهاي مخصوص شير را بيرون اغل چيده و سبد برداشته و به طرف كِركِلي مي رود كه تخم مرغها را جمع كند.قلبم بدجوري مي زد.طاقت شنيدن جواب منفي بابا را نداشتم،اما انگاري خودش هم فهميد زياد مرا در تاب و تب شنيدن جواب باقي گذاشته .با صداي زمختي گفت:«اگر خيلي دلش به درس است فقط مي تواند توي خانه بخواند و برود امتحان بدهد...با زمستان سگي اينجا كه نمي تواند هر روز بلند شود و چند فرسخ راه برود.»
    هر چند اين پيشنهاد بابا رشيد از جواب رد دادن بهتر بود،اما چندان به مذاقم خوش نيامد.در واقع در لفافه مي خواست جواب منفي بدهد،چرا كه درس هاي مقطع بعدي به مراتب سخت تر از دوره ابتدايي بودند و براي دختر بازيگوشي مثل من كه لازم بود تحت فشار شديد يك يا چند دبير سخت گير و بداخلاق باشم امكان اينكه راحت بتوانم توي خانه درس بخوانم و موفق شوم كم بود.براي لحظه اي پتو را زدم كنار.نتوانستم اعتراض نكنم.گفتم:«بابا رشيد درس ها خيلي سخت مي شود...چطور انتظار داريد...»
    انگار از لحن معترض من بدش امد چرا كه به تندي و پرخاشگرانه گفت:«پس بهتر است صحبتش را نكنيم...بمان توي خانه و بدون اينكه فكر و خيال درس توي سرت باشد كارهاي خانه را ياد بگير كه دو روز ديگر به دردت مي خورد.»و بعد با همان لحن خطاب به دادا شيرعلي و گلچين گفت:«راه بيفتيد...ديرتان مي شود.»
    وقتي رفتند نگاهي به مامان گلي انداختم و زدم زير گريه.

    براي مرغ ها دانه مي پاشيدم .يوسف اغل را تميز كرده بود و مي رفت لب پاشويه كه دست هايش را بشورد.اين اواخر رفتارمان دوستانه بود.مامان گلي هم سعي مي كرد كمتر حساسيت به خرج دهد و كاري به كار او نداشته باشد.
    نمي دانم چرا به اسم صدايش زدم.برگشت و با تعجب نگاهم كرد.دامنم را كه هنوز كمي دانه در ان مانده بود جمع كردم و به طرفش رفتم.اولش يادم رفت چه كارش دارم.وقتي چشمان سياهش را به من دوخت و يكي از ابروان كلفتش رفت بالا و يكي از چشمانش تنگ تر از ان يكي شد،اب دهانم را قورت دادم و گفتم:«يوسف،تو سيكل داري،نه؟»
    سر تكان داد و گفت:«بعله...چطور مگه؟»
    مي دانستم سيكل دارد يك بار از بابا رشيد شنيده بودم.
    «رياضي و زبانت چطور بود؟نمره قبولي مي گرفتي يا پايت لنگ بود و مي افتادي؟»
    حالا هر دوتا چشمانش را تنگ كرده بود.لابد پيش خودش مي گفت:اين دختره دوباره زد به سرش.بي مقدمه جلوي ادم را مي گيرد و سوالهاي پرت و پلا مي پرسد.
    «خوب بود،مي داني كه من متفرقه مي خواندم و ميرفتم امتحان مي دادم.»
    چشمانم را لحظه اي برق خوشحال پوشاند.«جدي مي گويي...چه خوب.»
    بعد سرم را انداختم پايين و گوشه دامنم را كه به خاطر دانه ها جمع كرده بودم توي مشتم فشردم و معذب و پريشان گفتم :مراستش من الان بايد مقطع راهنمايي بودم...ولي چون اين نزديكيها مدرسه نبود بابا رشيد از من خواست قيد درس خواندن را بزنم.من خيلي دوست دام به تحصيلم ادامه بدهم.ديروز بابا رشيد گفت اگر خيلي دوست داري به درست ادامه بدهي مجبوري متفرقه بخواني.من به خاطر رياضي و زبان هول برم داشته.گفتم اگر زحمتي نيست توي اين درس ها به من كمك كن.»
    لحظه اي خيره نگاهم كرد.لابد باز داشت توي دلش مي گفت:«دختره پررو...بعد از ان همه بدجنس بازي در كمال پررويي از من مي خواهد كمكش كنم...رو كه نيست،سنگ پاي قزوين...»
    لبخند زد و در امتداد يك نگاه راز الود و خيره گفت:«باشد...قبول است...البته شرط دارد.»
    اب دهان را قورت دادم و شادمانه گفتم:«چه شرطي دارد؟»
    در حالي كه استينهاي لباس كارش را مي زد بالا و نگاه سنگين و پر رمز و رازش را هنوز به چشمان مشتاق و منتظر من بود گفت:«كه وقتي رفتي مقطع متوسطه و خواستي ادامه تحصيل بدهي ان وقت تو به من كمك كني...راستش خيال داشتم دبيرستان را هم به صورت متفرقه بخوانم كه ديدم نمي شود با توجه به حجم سنگين درسها اين كار را كرد.»
    از پيشنهادش خنده ام گرفت.در واقع معامله پا ياپايي بود.او به من كمك مي كرد به شرطي كه در وقت ديگري كمكش را جبران كنم.به نظرم بسيار منصفانه مي امد.دستهايم را بر هم زدم و خواستم شادي ام را به نمايش بگذارم كه دامنم رها شد و دانه ها پخش زمين شدند.هر دو نگاهي به هم انداختيم و يك صدا زديم زير خنده.
    «پس تا تو دوره راهنماي را پشت سر مي گذاري صبر مي كنم.بعد كه پا به دبيرستان گذاشتي من هم به صورت شبانه ثبت نام مي كنم و دوتايي با هم درس مي خوانيم...چطور است؟»
    «خيلي خوب است،بهتر از اين نمي شود...پس برويم ببينيم بابا رشيد از شهر برگشته يا نه؟بايد بهش بگويم كه تصميم گرفته ام متفرقه درسم را بخوانم.»
    خورشيد خَرِ ماه(در تقويم طبري معادل ماه مهر)روي صفحه ابي اسمان برق مي زد انگار داشت به اغاز دوستي من و يوسف مي خنديد.
    برف مي باريد.كوهستان يك دست سفيد پوشيده بود.بخاري چوبي بي امان مي سوخت و ما پاي ان مي لرزيديم.بابا رشيد نگران يوسف بود كه با سرد شدن هوا وضعيت بسيار نامناسبي در اسطبل داشت و منتظر يك اشاره از مامان گلي بود تا او را توي تنور خانه اسكان دهد.حتي يكبار اشاره كرد مي توان در تنور خانه كرسي گذاشت تا يوسف انجا بخوابد.البته مامان گلي اين اشاره پدر را كه بيشتر بوي پيشنهاد مي داد نشنيده گرفت و هيچ اظهار نظري نكرد.
    همه جا پوشيده از برف بود.بابا رشيد مي گفت يك متر برف نشسته.مامان گلي بيشتر خمير مي كرد و نان مي پخت.اين سياست هميشگي او در برف و زمستان بود كه مجبور نباشد هر روز دستش به خمير بند باشد.من هم حسابي درس مي خواندم،چون فصل امتحانات شروع شده بود و مي بايست خودم رابه بچه هاي سال اول راهنمايي مي رساندم.يوسف طبق قولي كه داده بود در يادگيري زبان و رياضي به من كمك مي كرد.زبان عربي اش خيلي خوب بود و مي گفت انگليسي را بهتر از عربي مي داند.گاهي وقتها فكر مي كنم اگر كمك هاي او نبود به سختي مي توانستم در اين درس ها نمره بياورم.
    پيش از امتحانات چند ساعتي را با هم كار مي كرديم.من مي رفتم تي اسطبل و كنار اتش اتاقك او مي نشستم و پتو را روي سرم مي كشيدم.او بيرون از اتاقك مي نشست و ضمن درس دادن و رفع اشكال كردن مواظب بود اتش خاموش نشود.اين رابطه صميمي و دوستانه من و يوسف كه از پاييز شروع شده بود هر چند موجبات خشم و نارضايتي مامان گلي را فراهم كرده بود،اما بابا رشيد را بسيار خشنود و راضي نشان مي داد و ديگر مثل سابق سگرمه هايش را برايم در هم نمي كشيد.خوب مي دانستم چقدر از اينكه با يوسف صلح كرده بودم و در كمال صفا و صميميت با هم رفتار مي كنيم خوشحال است.هر وقت ما را با هم سرگرم درس خواندن مي ديد اين خوشحالي توي نگاهش مثل ستاره برق مي انداخت.
    امتحان ها كه شروع شد حضور من سر جلسه اجباري بود.يوسف داوطلبانه قبول كرد هر روز صبح مرا به مدرسه راهنمايي چند ده ان طرف تر ببرد و برگرداند.بابا رشيد از اين بابت خوشحال بود.خوب مي دانستم حوصله همراهي با مرا ندارد،با اين همه براي اينكه تعارفي كرده باشد به يوسف گفت كه سرماي وحشتناكي است و عبور كردن از اين پيچ و خم ها كار اساني نيست و بهتر است خودش اين مسئوليت را بر عهده بگيرد ،اما يوسف با نگاهي غرور اميز كه برق نگاه مردان معتمد را به نمايش گذاشته بود و با لحني كه بوي اطمينان و قطعيت مي داد خاطرش را رحت كرد و گفت كه چندان مسئوليت سختي نيست و قادر است به بهترين نحو تا پايان امتحانها مرا تا مدرسه همراهي كند.بابا رشيد چاره اي جز موافقت نداشت .بعد از قبول اين پيشنهاد خواست از يوسف حرف شنوي داشته باشم و كاري به قصد شيطنت و ازار و اذيت او انجام ندهم.
    گلچين و شيرعلي هم روزهاي برفي كوهستان توي خانه مي ماندند و از رفتن به مدرسه معاف بودند.با اين حساب دادا شيرعلي در يادگيري درس ها به گلچين كمك مي كرد و من هم به دادا شيرعلي درس مي دادام.
    آن روز امتحان رياضي داشتم كه اخرين امتحان ما بود .مثل ان چند روز چكمه ساق بلند به پا كردم و به قول شيرعلي هرچي لباس كهنه و به درد نخور توي گنجه بود زير لباس مدرسه ام پوشيدم و كلاه و شال و دستكش بافت مامان گلي را پوشيدم و اماده حركت شدم .يوسف دستهاي يخ زده اش را توي جيب بالا پوش وصله دارش قايم كرده بود.دو روز پيش از مامان گلي خواستم از جورابها و دستكش ها و كلاههاي بافت خودش به يوسف بدهد كه توي اين همه برف از گزند سرما محفوظ باشد ،اما گره اي به ابروانش انداخت و با نگاه و لحن ناموافق و دلخوري گفت:به من چه؟اين همه براي بافتنش زحمت كشيدم و حالا بدهم به ان توله سگ كه دو روز ديگر به پاچه ام مي چسبد.»
    «بجُم گلناز ...ديرمان مي شود.»
    يكي از دستكش هايم را در اوردم و در حالي كه به سمتش گرفته بودم گفتم:«نصف به نصف.»
    خنديد و گفت:«نه...تو بهش بيشتر احتياج داري.بكش دستت كه يخ نزند و بتواني خودكار را دست بگيري.»
    سرم را به علامت نفي تكان دادم و گفتم:«نه...دلم مي خواهد نصف به نصف باشيم...تازه مي خواهم شال گردنم را هم بهت قرض بدهم...من چارقد به اين كلفتي سرم كرده ام ،تازه كلاه هم دارم.ببند دور گوشهايت كه از سرما سرخ شده اند.»
    بعد شالم را از دور گردنم در اوردم و همراه دستكش به زور توي دستش گذاشتم و اهسته گفتم:«يادت باشد وقتي كه برگشتيم انها را به من پس بدهي...مي ترسم مامان گلي ناراحت شود.»
    شال را دور گردنش پيچيد و دستكش را در دستش كرد و سر تكان داد.«باشد...يادم مي ماند...حالا برويم...راستي كيسه هم اوردم كه اگر مثل ديروز هوس سرسره بازي به سرت افتاد بتوانيم از ان استفاده كنيم.»بعد كيسه اي را كه چپانده بود توي جيب گل و گشادش بيرون كشيد و نشان من داد. هر دو پكي زديم زير خنده.
    من و يوسف تمام سربالايي ها را دست در دست هم هن هن كنان بالا مي رفتيم و سر پاييني ها را به نوبت روي كيسه مي نشستيم و سر مي خورديم پايين و گاهي هم اگر شيب تندي بود دو نفري مي نشستيم.كيفش هم بيشتر بود.لذتش وقتي به اوج مي رسيد كه تا وقتي برسيم پايين كلي جيغ بكشيم و سوت بزنيم و بخنديم.گاهي وقتها هم ميانه راه كله معلق مي شديم و انقدر روي برفها چرخ مي زديم و قل مي خورديم تا برسيم پايين.بعد هم چنان كه غش غش مي خنديديم به سوي هم برف پرتاب مي كرديم و يكديگر را دست مي انداختيم.گاهي هم سر راهمان به خرگوش هاي سفيد و پشمالو برمي خورديم و دنبابشان مي كرديم و انقدر پا به پايشان مي دويديم كه از نفس مي افتاديم و نقش زمين مي شديم.
    به مدرسه كه نزديك شديم به يوسف گفتم:«اگر امتحان رياضي ام را خوب بدهم در راه برگشت بهت نشان مي دهم كه از يك مسير جديد چطور مي توانم خودم را به خانه برسانم.»
    سرش را به سرعت به اين سو و ان سو چرخاند و گفت:«نه نه..من با كارهاي خطرناك موافق نيستم.»
    در حالي كه پيشاپيش او راه مي رفتم با هيجان گفتم:«اين كار خطرناك نيست...من مثل كف دستم اينجاها رو بلدم...مي بيني كه چطور زودتر از تو خودم را به خانه مي رسانم.»
    با لحني كه انگار مي خواست فكر مرا منحرف بسازد گفت:«چيزي كه الان مهم است به ان فكر كني امتحان رياضي است،بايد خوب حواست را جمع كني...ما ديروز خيلي زحمت كشيديم.»

    بعد از اينكه برگه امتحانم را دست ناظر سپردم و با رضايت تمام از جلسه امتحان امدم بيرون ،دويدم به طرف يوسف كه زير شيرواني از فرط سرما در هم مچاله شده بود و با نگراني انتظار امدن مرا مي كشيد.چهره بشاش و خندان مرا كه ديد نفس راحتي كشيد و گفت:«همش نگران بودم حواست را جمع نكني و نتواني به سوال ها جواب بدهي.»
    بخار نفس هايش هنوز توي هوا متراكم بود كه با سرخوشي گفتم:«راحت شدم...هولم امتحان رياضي بود كه به سلامتي تمام شد،حالا برويم؟»
    بخار نفس هاي من با بخار نفس هاي او در هم اميخت.انگار يوسف فهميده بود اين برويم با ان برويم هر روز فرق دارد.پرسيد:«كجا؟»
    در حالي كه پيشاپيش او راه افتاده بودم گفتم:«پيش از امتحان كه بهت گفتم....مي خواهم مسابقه بگذارم...تو از مسير هر روز برو...منم از يك راه ديگر.»
    خودش را به من رساند و دست مرا گرفت و با نهيب گفت:«منظوت كدام مسير است؟راهي كه از دل جنگل مي گذرد و مي رسد به خانه؟»
    سرم را تكان دادم و در كمال خونسردي گفتم:«آره..همان راه را مي گويم...يك رودخانه هم از وسط جنگل مي گذرد كه يك پل طنابي دارد...نمي داني چقدر به سرم زه از ان پل رد شوم.»
    بعد دستم را از دستش كشيدم و در حالي كه دوباره راه مي افتادم گفتم:«تو از مسير هميشه برو ...من هم...»
    با صداي بلند پريد وسط حرفم.«نه ...اين كار خيلي خطرناك است.بهتر است از راهي كه امديم برگرديم.»
    مي دانستم حق با اوست و راهي كه من مي گفتم خيلي خطرناك است و بي خودي داشتم لجبازي مي كردم .«خوب پس دوتايي با هم برويم ...اين طوري تو از من مراقبت مي كني.»
    «ان وقت كي از من مراقبت كند!؟»
    خنديدم و گفتم:«خدا...دِ راه بيفت تو هم!»
    و بي توجه به مخالفت هاي او راه افتادم .او كه ديد نمي تواند تصميم مرا عوض كند ترجيح داد به جاي مخالفت كردن مرا همراهي كند.اين مسير جنگلي كوتاهتر از مسير همه روزه ما بود،اما به مراتب خطرناك تر.من همه عشق و علاقه ام رد شدن از پل طنابي روي رودخانه بود.سال قبل يك بار با بابا رشيد از روي ان رد شده بودم و حال باز هم هوس عبور از ان به سرم زده بود.يوسف كلي از خرسهاي وحشي و گردنه اطراف گفت و اينكه امكان حمله خرسها در اين مسير زياد است و همچنين بايد مواظب گرگها هم بود كه غافلگيرمان نكنند.پس از كمي پيش رفتم صداي هولناكي به گوشمان خورد كه هر دو نفرمان را بر جا ميخكوب كرد.
    هر دو نگاهي هراسناك به سوي هم انداختيم.او با لحني متوحش رو به من گفت:«تو هم صدارا مي شنوي؟»
    فقط سر تكان دادم.از شدت ترس و هراس نزديك بود غالب تهي كنم.صداي زوزه پي در پي چندين گرگ بود كه انگار از همه جاي جنگل شنيده مي شد.منتظر صدور فرماني از جانب يوسف بودم و پاهايم اماده بودند با يك اشاره او مثل جت از جا كنده شوند.در همان حال كه نگاهم به چهره متفكر و لبان خاموش يوسف بود و حواسم به دور و برمان،يكهو متوجه شدم چندين سايه ما را مي پايند.لب باز كردم كه يوسف را هم با خبر كنم،اما زبان بدجوري گرفته بود و نتوانستم منظورم را به درستي ادا كنم.فقط او متوجه شد بايد به پشت سرمان نگاهي بيندازد.دندانهايش را سفت و سخت به هم چسبانده بودو در همان حال كه به نظر مي رسيد لبهايش را به هم دوخته ،صدايي از زير دندانهايش امد بيرون.«بدون اينكه به عقب نگاه كني بيا طرف من.»
    با احتياط به طرفش رفتم.باز هم با لبهاي بسته گفت:«بايد با اخرين سرعتمان بدويم...فهميدي؟»
    من هم خواستم با لب هاي بسته حرف بزنم،اما نتوانستم.دندان قروچه هاي گرگ هاي پشت سرم و زوزه هاي انها بدجوري ته دلم را خالي كرده بود.آهسته گفتم:«فهميدم.»
    زير لب شمرد.«يك،دو،سه،اماده...بدو» وبعد دستم را چنان كشيد و به دنبال خود دواند كه نزديك بود در همان حركت اول سكندري بخورم و نقش زمين شوم.او فرصت نداد.چنان مي دويديم گويي موتور جت را توي بدنمان كار گذاشته بودند.به وضوح مي ديديم گرگ ها يك نفس ما را تعقيب مي كنند.يوسف جور مرا هم مي كشيد،چرا كه بعد از دويدن مسافتي طولاني نفس كم اورده بودم وپاهايم را با سستي دنبال خودم مي كشيدم.او بود كه مثل يدك كش مرا مثل واگن زوار در رفته اي دنبال خود مي كشيد.لحظه اي احساس كردم او هم كم اورده و خسته شده است.از نفسهاي تندي كه مي كشيد ،از اب دهاني كه پي در پي قورت مي داد،اين فكر كه نكند او هم از پا بيفتد مثل تبري بر زانوهاي من فرو امد و خوردم زمين.او دستم را بي امان مي كشيد و فرياد مي زد:«بلند شو...گرگها مي رسند...نگاه كن...رسيدند.»
    با حالي نزار به گريه افتادم و گفتم:«نمي توانم...ديگر توانش را ندارم.»
    با اخرين قوا مرا از روي زمين بلند كرد و با سرزنش گفت:«تو خواستي از اين مسير عبور كني...حالا بايد جورش را بكشي.»
    صداي زوزه گرگها از چند متري به گوش مي رسيد.يوسف به طرف چوبي رفت كه روي برفها افتاده بود.در حالي كه رو به سوي گرگها حالت تدافعي به خود گرفته بود داد زد:«تا من سرگرمشان مي كنم تو از اينجا دور شو.»
    با گريه گفتم:«نمي توانم تو هم بايد بيايي.»
    با صداي بلندتري گفت:«نمي شود...لجبازي نكن...برو...با اخرين سرعت.عقب تو مي ايم...بايد با اين چوب كمي حالشان را جا بياورم.دِ برو ديگه...مي خواهي طعمه گرگهاي گرسنه شوي؟»
    من چند گام به عقب برداشتم...لحظه اي كه او چوب دستش را با تبحر مي چرخاند و ارام به سوي گرگها مي رفت نزديك بود از ترس بميرم.انگار چاره اي جز رفتن نبود.توي دلم هزار بار خودم را به خاطر اين هوس كودكانه سرزنش كردم.يوسف با گرگهايي كه به نوبت به طرفش مي پريدند گلاويز شد و سعي كرد با ان چوب تا انجايي كه مي شود از خودش دفاع كند.گه گاهي نگاه تند و تيزي به سويم مي انداخت و فرياد مي زد:«دِ برو ديگه...هنوز كه نرفتي!»
    هيچ دلم نمي خواست او را در ان وضعيت به حال خودش رها كنم و جان خودم را نجات بدهم.تمام موهاي تنم سيخ شده بودند.يوسف يكي دوتا از ان گرگها را به سختي با ان چوبدستي مجروح كرد.از كله يكيشان خون سرازير شده و پاي يكي ديگر لنگ شده بود.دوتا از گرگها هم زمان به سمت يوسف خيز برداشتند و او را نقش زمين كردند.يوسف زير دست و پاي ان دو گرگ درنده تقلا مي كرد.نمي دانستم چه كار بايد بكنم.مي دانستم اگر معجزه اي رخ ندهد يوسف زير دندانهاي ان دو گرگ وحشي تكه تكه مي شود.در خودم شجاعت و توان اينكه بروم و با گرگها ستيز كنم را نمي ديدم...لباس هاي يوسف پاره پاره شده بود.از تمام پارگي ها خون سرخي فواره مي زد.به خودم گفتم اگر من جان سالم به در ببرم و يوسف طعمه گرگها شود براي هميشه خودم را نخواهم بخشيد.بهتر است دوتايي طعمه گرگ شويم و با اين فكر همراه با فرياد به طرف انها دويدم.چوبدستي يوسف را برداشتم و با همه قدرتي كه معجزه اسا در من پديد امده بود بر سر و كله ان دو گرگ درنده زدم و سعي كردم انها را از يوسف دور كنم.يكي از ضربه ها خورد به چشم يكي از گرگها و نقش زمين شد.چنان خوني از چشمش سرازير شده بود كه ان يكي به وحشت افتاد.چوبدستي را دوباره گرفتم بالا .دو گرگي كه به وسيله يوسف زخمي شده بودند لنگ لنگان و زوزه كشان عقب نشيني كردند.گرگ ديگر كه خودش را يكه و تنها با دختري خشمگين وانتقامجو مي ديد كه چوبدستي اش را با تمام قدرت بالا گرفته بود تا بر سرش بكوبد،انگار چاره اي جز تسليم و گريز نديد.سرش را انداخت پايين ودر حالي كه پيش مي رفت نگاهش به پشت سرش بود كه مبادا به او حمله كنم.فقط يك گرگ روي زمين افتاده بود كه به نظر مي رسيد انگار چشمانش را كور كرده ام.چوبدستي را انداختم.با گريه به طرف يوسف رفتم كه با سر و صورتي زخمي و خوني و لباس هاي تكه و پاره روي زمين افتاده بود.از خدا خواستم كمكم كند كه بتوانم او را به خانه برسانم،اما فكر كردم با اين وضعيت نياز مبرمي به پزشك دارد.تصميم گرفتم رو به سمت دهكده برگردم.انجا درمانگاهي بود،در ضمن دهكده مزبور بسيار نزديك تر از خانه بود و من اين قدرت را داشتم كه يوسف را تا دهكده با خودم حمل كنم.به هر زحمتي بود دست گذاشتم زير بازويش و او را از روي زمين بلند كردم.با وجود جثه لاغري كه داشت عضلات بسيار قوي اي داشت و وزن بدنش هم زياد بود.از همه جاي بدنش خون مي چكيد.چيزي كه در نگاه اول دلم را به لرزه انداخت ،زخم عميق و شديدي بود كه روي چشم چپش افتاده بود و چشمش شده بود كاسه خون.در حالي كه او را با خودم روي برفها مي كشيدم خدا خدا مي كردم كه هيچ حيوان خطرناكي سر راهمان قرار نگيرد و من بتوانم او را به موقع به درمانگاه برسانم.توي دلم هزار بار از كرده ام پشيمان بودم و به خاطر لجبازي احمقانه ام خودم را به باد بد و بيراه و ناسزا و فحش گرفتم .از خدا خواستم كه خودش يوسف را حفظ كند.در حال عبور از روي پل طنابي كه هنگام رفت عبور از ان بسيار مهيج و فرح بخش بود،نه تنها دچار لذت نشدم ،بلكه بسيار به زحمت افتادم و رنج بسيار بردم تا از ان عبور كنيم و دچار دردسر نشويم.
    مي دانستم حق با اوست و راهي كه من مي گفتم خيلي خطرناك است و بي خودي داشتم لجبازي مي كردم .«خوب پس دوتايي با هم برويم ...اين طوري تو از من مراقبت مي كني.»
    «ان وقت كي از من مراقبت كند!؟»
    خنديدم و گفتم:«خدا...دِ راه بيفت تو هم!»
    و بي توجه به مخالفت هاي او راه افتادم .او كه ديد نمي تواند تصميم مرا عوض كند ترجيح داد به جاي مخالفت كردن مرا همراهي كند.اين مسير جنگلي كوتاهتر از مسير همه روزه ما بود،اما به مراتب خطرناك تر.من همه عشق و علاقه ام رد شدن از پل طنابي روي رودخانه بود.سال قبل يك بار با بابا رشيد از روي ان رد شده بودم و حال باز هم هوس عبور از ان به سرم زده بود.يوسف كلي از خرسهاي وحشي و گردنه اطراف گفت و اينكه امكان حمله خرسها در اين مسير زياد است و همچنين بايد مواظب گرگها هم بود كه غافلگيرمان نكنند.پس از كمي پيش رفتم صداي هولناكي به گوشمان خورد كه هر دو نفرمان را بر جا ميخكوب كرد.
    هر دو نگاهي هراسناك به سوي هم انداختيم.او با لحني متوحش رو به من گفت:«تو هم صدارا مي شنوي؟»
    فقط سر تكان دادم.از شدت ترس و هراس نزديك بود غالب تهي كنم.صداي زوزه پي در پي چندين گرگ بود كه انگار از همه جاي جنگل شنيده مي شد.منتظر صدور فرماني از جانب يوسف بودم و پاهايم اماده بودند با يك اشاره او مثل جت از جا كنده شوند.در همان حال كه نگاهم به چهره متفكر و لبان خاموش يوسف بود و حواسم به دور و برمان،يكهو متوجه شدم چندين سايه ما را مي پايند.لب باز كردم كه يوسف را هم با خبر كنم،اما زبان بدجوري گرفته بود و نتوانستم منظورم را به درستي ادا كنم.فقط او متوجه شد بايد به پشت سرمان نگاهي بيندازد.دندانهايش را سفت و سخت به هم چسبانده بودو در همان حال كه به نظر مي رسيد لبهايش را به هم دوخته ،صدايي از زير دندانهايش امد بيرون.«بدون اينكه به عقب نگاه كني بيا طرف من.»
    با احتياط به طرفش رفتم.باز هم با لبهاي بسته گفت:«بايد با اخرين سرعتمان بدويم...فهميدي؟»
    من هم خواستم با لب هاي بسته حرف بزنم،اما نتوانستم.دندان قروچه هاي گرگ هاي پشت سرم و زوزه هاي انها بدجوري ته دلم را خالي كرده بود.آهسته گفتم:«فهميدم.»
    زير لب شمرد.«يك،دو،سه،اماده...بدو» وبعد دستم را چنان كشيد و به دنبال خود دواند كه نزديك بود در همان حركت اول سكندري بخورم و نقش زمين شوم.او فرصت نداد.چنان مي دويديم گويي موتور جت را توي بدنمان كار گذاشته بودند.به وضوح مي ديديم گرگ ها يك نفس ما را تعقيب مي كنند.يوسف جور مرا هم مي كشيد،چرا كه بعد از دويدن مسافتي طولاني نفس كم اورده بودم وپاهايم را با سستي دنبال خودم مي كشيدم.او بود كه مثل يدك كش مرا مثل واگن زوار در رفته اي دنبال خود مي كشيد.لحظه اي احساس كردم او هم كم اورده و خسته شده است.از نفسهاي تندي كه مي كشيد ،از اب دهاني كه پي در پي قورت مي داد،اين فكر كه نكند او هم از پا بيفتد مثل تبري بر زانوهاي من فرو امد و خوردم زمين.او دستم را بي امان مي كشيد و فرياد مي زد:«بلند شو...گرگها مي رسند...نگاه كن...رسيدند.»
    با حالي نزار به گريه افتادم و گفتم:«نمي توانم...ديگر توانش را ندارم.»
    با اخرين قوا مرا از روي زمين بلند كرد و با سرزنش گفت:«تو خواستي از اين مسير عبور كني...حالا بايد جورش را بكشي.»
    صداي زوزه گرگها از چند متري به گوش مي رسيد.يوسف به طرف چوبي رفت كه روي برفها افتاده بود.در حالي كه رو به سوي گرگها حالت تدافعي به خود گرفته بود داد زد:«تا من سرگرمشان مي كنم تو از اينجا دور شو.»
    با گريه گفتم:«نمي توانم تو هم بايد بيايي.»
    با صداي بلندتري گفت:«نمي شود...لجبازي نكن...برو...با اخرين سرعت.عقب تو مي ايم...بايد با اين چوب كمي حالشان را جا بياورم.دِ برو ديگه...مي خواهي طعمه گرگهاي گرسنه شوي؟»
    من چند گام به عقب برداشتم...لحظه اي كه او چوب دستش را با تبحر مي چرخاند و ارام به سوي گرگها مي رفت نزديك بود از ترس بميرم.انگار چاره اي جز رفتن نبود.توي دلم هزار بار خودم را به خاطر اين هوس كودكانه سرزنش كردم.يوسف با گرگهايي كه به نوبت به طرفش مي پريدند گلاويز شد و سعي كرد با ان چوب تا انجايي كه مي شود از خودش دفاع كند.گه گاهي نگاه تند و تيزي به سويم مي انداخت و فرياد مي زد:«دِ برو ديگه...هنوز كه نرفتي!»
    هيچ دلم نمي خواست او را در ان وضعيت به حال خودش رها كنم و جان خودم را نجات بدهم.تمام موهاي تنم سيخ شده بودند.يوسف يكي دوتا از ان گرگها را به سختي با ان چوبدستي مجروح كرد.از كله يكيشان خون سرازير شده و پاي يكي ديگر لنگ شده بود.دوتا از گرگها هم زمان به سمت يوسف خيز برداشتند و او را نقش زمين كردند.يوسف زير دست و پاي ان دو گرگ درنده تقلا مي كرد.نمي دانستم چه كار بايد بكنم.مي دانستم اگر معجزه اي رخ ندهد يوسف زير دندانهاي ان دو گرگ وحشي تكه تكه مي شود.در خودم شجاعت و توان اينكه بروم و با گرگها ستيز كنم را نمي ديدم...لباس هاي يوسف پاره پاره شده بود.از تمام پارگي ها خون سرخي فواره مي زد.به خودم گفتم اگر من جان سالم به در ببرم و يوسف طعمه گرگها شود براي هميشه خودم را نخواهم بخشيد.بهتر است دوتايي طعمه گرگ شويم و با اين فكر همراه با فرياد به طرف انها دويدم.چوبدستي يوسف را برداشتم و با همه قدرتي كه معجزه اسا در من پديد امده بود بر سر و كله ان دو گرگ درنده زدم و سعي كردم انها را از يوسف دور كنم.يكي از ضربه ها خورد به چشم يكي از گرگها و نقش زمين شد.چنان خوني از چشمش سرازير شده بود كه ان يكي به وحشت افتاد.چوبدستي را دوباره گرفتم بالا .دو گرگي كه به وسيله يوسف زخمي شده بودند لنگ لنگان و زوزه كشان عقب نشيني كردند.گرگ ديگر كه خودش را يكه و تنها با دختري خشمگين وانتقامجو مي ديد كه چوبدستي اش را با تمام قدرت بالا گرفته بود تا بر سرش بكوبد،انگار چاره اي جز تسليم و گريز نديد.سرش را انداخت پايين ودر حالي كه پيش مي رفت نگاهش به پشت سرش بود كه مبادا به او حمله كنم.فقط يك گرگ روي زمين افتاده بود كه به نظر مي رسيد انگار چشمانش را كور كرده ام.چوبدستي را انداختم.با گريه به طرف يوسف رفتم كه با سر و صورتي زخمي و خوني و لباس هاي تكه و پاره روي زمين افتاده بود.از خدا خواستم كمكم كند كه بتوانم او را به خانه برسانم،اما فكر كردم با اين وضعيت نياز مبرمي به پزشك دارد.تصميم گرفتم رو به سمت دهكده برگردم.انجا درمانگاهي بود،در ضمن دهكده مزبور بسيار نزديك تر از خانه بود و من اين قدرت را داشتم كه يوسف را تا دهكده با خودم حمل كنم.به هر زحمتي بود دست گذاشتم زير بازويش و او را از روي زمين بلند كردم.با وجود جثه لاغري كه داشت عضلات بسيار قوي اي داشت و وزن بدنش هم زياد بود.از همه جاي بدنش خون مي چكيد.چيزي كه در نگاه اول دلم را به لرزه انداخت ،زخم عميق و شديدي بود كه روي چشم چپش افتاده بود و چشمش شده بود كاسه خون.در حالي كه او را با خودم روي برفها مي كشيدم خدا خدا مي كردم كه هيچ حيوان خطرناكي سر راهمان قرار نگيرد و من بتوانم او را به موقع به درمانگاه برسانم.توي دلم هزار بار از كرده ام پشيمان بودم و به خاطر لجبازي احمقانه ام خودم را به باد بد و بيراه و ناسزا و فحش گرفتم .از خدا خواستم كه خودش يوسف را حفظ كند.در حال عبور از روي پل طنابي كه هنگام رفت عبور از ان بسيار مهيج و فرح بخش بود،نه تنها دچار لذت نشدم ،بلكه بسيار به زحمت افتادم و رنج بسيار بردم تا از ان عبور كنيم و دچار دردسر نشويم.
    من هم گريه ام گرفته بود.يادم بود چطور چشم چپش شده بود كاسه خون.حيف چشم به ان درشتي و سياهي.مامان گلي راست مي گفت،بعد از ان چطور مي توانستم به چشمش نگاه كنم؟
    بابا رشيد يكي از ورزاها را فروخت و خرج بيمارستان يوسف كرد.جراح چشم بعد از معاينه چشم چپ يوسف اب پاكي را روي دست همه ريخت و گفت با هيچ عمل جراحي اي خوب شدني نيست و بهتر است پلك بالا و پايين را به هم بدوزند.
    بابا رشيد كلي التماس كرد و دست به دامن دكتر شد.من نبودم ،مامان گلي انجا بود و برايم تعريف كرد كه چطور به پاهاي دكتر افتاده بود كه اگر نگران خرج و مخارج جراحي هستند او مي تواند هر چه دارد و نداردرا به حراج بگذارد و خرج چشم ان طفل معصوم بكند.دكتر كه حسابي تحت تاثير قرار مي گيرد دستش را روي شانه بابا رشيد مي گذارد و مي گويد:
    «بحث اين حرفها نيست،من از ان دكترها نيستم كه اول مريض را بفرستم صندوق و بعد بخوابانمش توي بخش.موضوع اين است كه گرگها قرنيه چشم چپ پسر شما را به كلي از بين بردند...چيزي باقي نمانده كه بتوانيم ترميمش كنيم...عفونتي كه چشم پسر شما را گرفته ممكن است خيلي خطرناك باشد و به ان يكي چشمش هم اسيب جدي برساند.»
    مامان گلي گفت بابا رشيد بعد از شنيدن حرفهاي نااميد كننده دكتر چطور دو دستي به سرش زده و به گريه افتاده.مي گفت از ان گريه ها كه تا به حال از او نديده بود.چنان هاي هاي گريه كرد و پسرم پسرم مي كرد كه نگو.دل همه را چزانده بود.
    هر چه مامان گلي شرح بيشتري از وضعيت بابا رشيد و چشم چپ يوسف مي داد من شرمگين تر و محزون تر مي شدم.هيچ كس در اين قضيه جز من مقصر نبود.من بودم كه يوسف بيچاره را به اين حال و روز اسفناك كشانده بودم.
    يوسف برگشت،با سر و صورتي باند پيچي شده.مادر جايي توي اتاق براي او پهن كرده بود كه تا بهبودي كامل پيش خودمان باشد.بابا از وقتي برگشته بود يك كلمه هم با من صحبت نكرده بود.
    روي چشم چپ يوسف باند پيچي شده بود .از وقتي برگشته بودند جرات نكردم خودم را به او نشان دهم.فكر مي كردم هر چه خشم و غضب و قهر توي دنياست توي ان يكي چشم يوسف جمع شده و من تاب وتحمل نداشتم ان همه عتاب را در شب سرمازده چشم او ببينم.
    دادا شيرعلي و گلچين مدام دور و بر او تاب مي خوردند و حالش را مي پرسيدند.يوسف كم حرف مي زد و جواب هاي كوتاه و مختصر مي داد.
    مامان گلي غذاهاي خوشمزه اي براي يوسف مي پخت.پدر هم برايش گوسفند كشته بود و قورمه كرده بود و هر دو ساعت يك بار او را تغذيه مي كردند.
    من هم به دستور بابا رشيد توي اسطبل مي ماندم.مي دانستم مي خواهد مرا تنبيه كند.در مورد من رفتار توام با بي اعتنايي و اخم و تخم از بدترين و شكنجه اورترين تنبيه ها محسوب مي شد.
    توي اتاقك مخصوص يوسف مي نشستم و به عاقبت كار فكر مي كردم.ايا يوسف مرا مي بخشيد،مرا كه باعث شده بودم يكي از چشم هايش را براي هميشه از دست بدهد؟نه...نبايد مرا مي بخشيد.من او را معيوب و ناقص كرده بودم.حق داشت مرا نبخشد.بايد هميشه غصه بخورم و هميشه ناراحت باشم...اين بهترين راه براي تنبيه كردن دل بازيگوش من بود تا درس عبرت بگيرد و مِن بعد حواسش را جمع كند بد جنسي اش را بگذارد كنار!من هم اگر جاي يوسف بودم اين كار را مي كردم.چطور مي توانستم كسي را كه دنيا را پيش يكي از چشمانم تيره و تار كرده بود ببخشم!كاري كه من كرده بودم با هيچ وسيله اي قابل جبران نبود.
    شب ها را هم توي اسطبل مي ماندم.گاهي گلچين برايم غذا مي اورد و گاهي دادا شيرعلي.
    «شيرعلي،بابا رشيد نگفت من به خانه برگردم و شب را توي خانه بخوابم؟»
    «نه دَدَ ...شامت را هم مامان گلي دور از چشم بابا رشيد داد بيارم.»
    غصه ام مضاعف مي شد و تا بخوابم كلي گريه مي كردم.باز شب بعد ا گلچين مي پرسيدم:
    «گلچين يوسف سراغ مرا از شماها نگرفت؟نگفت گلناز كجاست كه پيدايش نيست؟»
    «نه دَدَ گلناز...بيچاره يوسف چشمش خيلي ناجور شده!عصري بابا رشيد باند چشمش را برداشت .چشم چپش شده يك خط باريك و صاف...يوسف خيلي غصه مي خورد...شبي از ان يكي چشمش اشك مي ريخت بيرون.مامان گلي خيلي برايش ناراحت است...مي داني كه مامان گلي با يوسف اشتي كرده؟»
    در حالي كه ته دلم را انگار با نوك چاقوي تيزي مي خراشيدند و لحظه به لحظه درد بيشتري پيدا مي كرد سگرمه هايم را در هم كشيدم و گفتم:
    «ان دوتا با هم قهر نبودند.خدا را شكر اين قضيه باعث شد مامان گلي دست از اخلاق و رفتار كينه توزانه اش بردارد...حالا برو مي خواهم بخوابم.»و سرم را زير پتو كردم.
    گلچين كه رفت با صداي بلند به گريه افتادم.
    نمي دانم چندمين شب زنداني شدن من در اسطبل بود كه با شنيدن صداي تك سرفه بابا رشيد از خواب پريدم.از زير پتو ديدم دارد كنار اتاقك اتش روشن مي كند.نخواستم بفهمد بيدارم و او را مي بينم كه با مهر پدري هيزمها را روي هم مي چيند و به جانشان كبريت مي كشد تا دختر بدجنس و بازيگوشش شب از سرما يخ نزند.
    بعد كه از اتش افروختن فارغ شد نرم و اهسته به سمت اتاقك امد .همانطور كه خودم را زده بودم به خواب ديدم دستي روي سرم كشيد و بعد پتو را مرتب كرد و با تك سرفه اي از اسطبل رفت بيرون!
    من از پشت شعله هاي اتش اندام ورزيده او رامي ديدم كه به نظر مي رسيد در عرض اين چند روز بدجوري شكسته و در هم مچاله شده.شانه هاي محكم و صافش افتاده بودند و مثل هميشه محكم و با صلابت گام بر نمي داشت.انگار چيزي مثل تبر بر زانوانش فرود امده بود.هر قدمي كر بر مي داشت متزلزل و سست بود.
    من با اين مرد چه كرده بودم؟مردي كه حاضر بود تمام دارايي اش را بفروشد و چشم يوسف را مثل روز اولش در بياورد و گندكاري دخترش را جبران كند.
    من چه دختر بدي بودم!چه دختر بي فكر و بي مغزي بودم كه همه چيز را فداي هوسهاي كودكانه و احمقانه ام كرده بودم.
    ان شب كه بابا رشيد را با ان حالت افسون زده و شكست خورده ديدم ديگر خواب از چشمانم پريد و تا صبح قلب و سينه و روحم با هيزمها جلز و ولز كرد و سوخت.
    در آغل را كه باز كردم بوي تند و داغ و نا مطبوع تاپاله خورد توي دماغم.اهميتي ندادم.چنگك روي دوشم بود.مي بايست آغل را تميز مي كردم.مثل اين چند وقت در همين بدو ورود دلم از جاي خالي يكي از ورزاها گرفت.سعي كردم به اين موضوع فكر نكنم كه مقصر من بودم،والا بابا رشيد هرگز گاو به ان بزرگي را نمي فروخت.
    آن روز حوصله نداشتم.دسته چوبي چنگك را زدم به تنه يكي از ورزاها و غر زدم.«شما هم كه هر چه مي خوريد دفع مي كنيد...كاري جز اين بلد نيستيد؟»
    گاوِ قهوه اي رنگ ماما كنان خودش را كنار كشيد و اجازه داد زير پايش را تميز كنم.گوساله ماده روز به روز بزرگتر مي شد،با اين همه هنوز خودش را به مادرش مي چسباند،او هم سر و رويش را مي ليسيد.
    سر گوساله هم الكي الكي داد كشيدم و غر زدم:
    «پاشو...پاشو خودت رو لوس نكن!همسن و سالهاي تو همشان شيرده شدند و ان وقت تو خودت را براي ننه ات لوس مي كني؟»
    با شنيدن صداي خنده اي از پشت سرم برگشتم.يوسف را ديدم كه كنار در اغل ايستاده و مي خندد.دلم ريخت پايين.بعد از ان اتفاق اين اولين باري بود كه مي ديدمش.درست بيست روز از ان جريان مي گذشت.
    دستپاچه شدم و با لكنت سلام كردم.در حالي كه به طرفم مي امد با شوخ طبعي گفت:
    «امروز مثل اينكه زياد سر حال نيستي و به اين گاوهاي بيچاره گير دادي.»
    نگاهش نمي كردم كه حالم با ديدن خط باريك و صاف چشم چپش منقلب شود.فكر كردم:چرا با من اينقدر دوستانه و صميمي حرف مي زند؟مگر نه اينكه بايد از دستم دلخور و عصباني باشد و با من كج خلقي كند.
    نگاهش هنوز به من بود.سكوت و خاموشي مرا كه ديد پرسيد:
    «چرا اين چند وقت خودت را از من قايم كرده بودي؟»
    لبم را به دندان گرفتم كه نزنم زير گريه.دست دراز كرد كه چنگك را از من بگيرد.خواستم مانع اين كار او شوم كه موفق نشدم.در حالي كه چنگك را روي زمين مي كشيد و تاپاله ها و علفها را جمع مي كرد گفت:
    «هنوز هم بابت ان جريان ناراحتي؟»
    اب دماغم زودتر از اب چشمانم سرازير شد.لحظه اي برگشت و نگاهم كرد.ديگر گريه مي كردم و كاري نمي شد كرد.ميان هق هق گفتم:«تو ناراحت نيستي؟»
    فقط سر تكان داد و دوباره مشغول تميز كردن زمين شد.چند لحظه بعد گفت:«فقط يك اتفاق بود!نه تو مقصربودي،نه من.»
    با التهابي كه لحظه به لحظه وجودم را پر مي كرد گفتم:«نه...من مقصر بودم.من پيشنهاد كردم از ان راه خطرناك برويم...تو مخالف بودي.»
    «درسته اما اگر تو مي دانستي گرگها سر راهمان را مي گيرند و وضع خطرناكي برايمان به وجود مي اورند اين قدر اصرار نمي كردي،درسته؟»
    «ولي ...با اين همه تقصير من بود كه ان هوس افتاد به سرم و باعث شد كه يكي از چشمهايت را از دست بدهي...»
    لحظه اي چنگك را به حال خودش رها كرد.چشم راستش را به جان چشمهاي من انداخت و گفت:
    «از نظر تو من ناقص شده ام؟ولي خودم اينطور فكر نمي كنم.راستش روزهاي اول خيلي برايم سخت و گران بود كه با اين موضوع كنار بيايم،حتي تصميم داشتم هرگز تو را نبخشم،اما وقتي خوب فكر كردم ديدم من هنوز يكي از چشم هايم را دارم...براي ديدن زيباييهاي دنيا داشتن يك چشم هم كافي است،تو اينطور فكر نمي كني؟»
    فين بلندي كشيدم و با بغض گفتم:
    «چرا...ولي...حتي اگر تو هم مرا بخشيده باشي من خودم را نمي بخشم.»
    دوباره سرش را به علامت رد حرفهاي من تكان داد وگفت:
    «نه،نه گلناز.خودت را عذاب نده...راستش من جان خودم را مديون تو هستم...چون تو بودي كه در نهايت به گرگها حمله ور شدي و مرا از زير دندانهاي تيز و برنده شان نجات دادي.من براي بابا رشيد و مامان گلي تعريف كردم كه چه رشادتي به خرج دادي...اگر از ترس پا به فرار گذاشته بودي،نه تنها چشمم،كه جان خودم را هم از دست داده بودم...از اين گذشته اين اتفاق باعث شد مامان گلي در لطف و محبتش را به روي من بگشايد و تمام عشق و علاقه و عاطفه مادرانه اي را كه به ان احتياج داشتم نثارم كند...خيلي از اين بابت خوشحالم...اگر يكي از چشمهايم را از دست دادم عوضش قلب يكي از بهترين مادران دنيا را به دست اوردم.تو فكر مي كني اين خوشبختي كمي است؟شايد خدا خواسته دل و دوستي مامان گلي را به اين قيمت به دست بياورم كه فكر نمي كنم چندان گران باشد كه تو به خاطرش هنوز خودت را عذاب مي دهي.»
    نتوانستم در برابر بزرگي قلب و روح يوسف طاقت بياورم.نتوانستم روي كوره داغ احساسات و عواطف شعله ور شده ام را بيش از اين سرپوش بگذارم و نگذارم زبانه هايش بكشد بيرون.
    من در برابر او چه بودم؟موجود پست و بي ارزشي كه نه مي توانست خوب درك كند و نه خوب مي توانست بفهماند.دست خودم نبود كه اختيار از كف دادم و خودم را در اغوشش پرت كردم.سر تا پايش را بوسه زدم و او را به خاطر اين بخشش و بزرگي ستودم.در حالي كه سعي مي كرد مرا از اغوش خودش جدا كند پي در پي مي گفت:
    «خيلي خوب گلناز...اينقدر احساساتي نشو...ارام باش...نمي خواهد تمام سر و صورتم را با اب دهانت خيس كني.»
    و به زحمت مرا كه مثل كنه به او چسبيده بودم از خود جدا كرد.
    هنوز گريه مي كردم...هنوز نمي دانستم در برابر اين همه مهرباني و گذشت چه بايد مي كردم كه جبران خوبي هايش باشد.ميان هق هق و اشك و خنده گفتم:
    «يوسف،من تو را مثل برادرم دوست دارم...چه برادر واقعي ام باشي چه نباشي.وقتش كه رسيد اين كرامت تو را جبران مي كنم.»
    با تمسخر گفت:«كرامت!؟حرفهاي ثقيل مي زني دختر؟خيلي خوب،اگر هيجانت فروكش كرد و اب دهانت هم تمام شد برو از اغل بيرون كه به كارم برسم.»
    «نه...مي خواهم همين جا بمانم...مي خواهم ياد بگيرم چگونه بدون اينكه به گاوها غر بزني زير پايشان را تميز مي كني...در ضمن كارت كه تمام شد بايد برويم توي اسطبل،كلي از درس هايم عقب افتاده ام و تو بايد كمكم كني.»
    حالت درمانده اي به خودش گرفت و با لحن عاصي و پر عجزي گفت:
    «بگذار براي يك روز ديگر گلناز.امروز حوصله سر و كله زدن با دختر خنگي مثل تو را ندارم.»
    با گفتن من خنگم يا تو بلد نيستي درس بدهي،بدون هيچ احساس چندش اوري تاپاله اي از روي زمين برداشتم.او كه دستم را خوانده بود چنگك را رها كرد و پا به فرار گذاشت.مي خواست از در اغل بزند بيرون كه من هدف گرفتم و تاپاله را پرتاب كردم.همان لحظه در باز شد و تاپاله صاف خورد تخت سينه بابا رشيد كه هنوز پايش را داخل اغل نگذاشته بود.
    من از بيم و هراس دستهاي كثيفم را روي دهانم گرفتم كه جيغم به هوا بلند نشود.يوسف از روي شرم و خجلت سرش را تا روي سينه اش انداخت پايين.
    بابا رشيد نگاهي به سينه اش انداخت كه تاپاله مثل مهر به بلوز كاموايي اش چسبيده بود.نگاهي زهراگين و خشمناك به سوي يوسف و بعد من انداخت.لحظه اي بعد صداي فرياد غضب الود بابا رشيد تن گاوها را هم به لرزه انداخت.
    «بي تربيتها!كثافت تر از اين شوخي نبود با من بكنيد؟اَي دختره چشم سفيدِ تخم سگ!از جلوي چشمانم دور شو...گمشو برو بيرون...بايد اسطبل را بكني مثل دسته گل...بعد هم تا شب از چشمه اب بكشي و بشكه ها را پر كني...فهميدي؟»
    چشمانم را باز كردم و با صداي لرزان و گرفته اي گفتم:«بله،فهميدم.»
    بعد سرم را انداختم پايين و بي انكه به يوسف نگاهي بيندازم از آغل رفتم بيرون.بابا رشيد با صداي امرانه تري به يوسف گفت:
    «زياد به اين دختره رو نده!مثل مادرش ناقص العقل است...يك چشمت را به خاطر بازيگوشي او از دست دادي،ديگر مي خواهي كدام عضو از بنت را از دست بدهي؟»
    صداي يوسف را هم شنيدم كه با همان لحن محجوب و متين هميشگي گفت:
    «تقصير من بود...بهش گفتم خنگي،او هم عصباني شد و ...»
    «خيلي خوب،نمي خواهد هميشه گناه او را بندازي گردن خودت.اغل را تميز كن بعد مي تواني استراحت كني...امروز تمام كارها را ان دختره خيره سر انجام مي دهد.»
    با وجودي كه بابا رشيد را تا سر حد كمال عصباني ساختم و دادش را به هوا بلند كرده بودم نمي دانم چرا به جاي ناراحتي و ندامت،سر خوشي مرموزي توي دلم غنج مي زد.انگار نه انگار كه بابا رشيد مرا به خاطر اين كارم تنبيه كده بود و تا شب فرصت سر خاراندن هم به من نداده بود.
    از اينكه يوسف با من كه از سر شرم و پشيماني ياراي مواجه شدن با او را نداشتم اشتي كرده بود بي نهايت خوشحال بودم و خدا را شكر مي كردم.به خودم قول دادم در فرصتي مناسب اين بزرگي او را جبران كنم.
    يوسف انگار دلش ارام نمي گرفت.بعد از اينكه كارش توي اغل تمام شد به من در اوردن اب چشمه كمك كرد و نگذاشت ذره اي احساس خستگي كنم.هنوز خورشيد نوك كوهها بود كه بشكه ها را پر اب كرديم و نفس راحتي كشيديم.
    در تمام مدتي كه از سر چشمه اب مي اورديم بابا رشيد ما را مي پاييد.براي يك بار هم به روي ما نياورد كه اين تنبيه من بوده و يوسف نبايد به من كمك كند.اين سكوت و بي اعتنايي هم براي من عجيب بود هم براي يوسف
    زندگي در كوهستان با تمام مرارت ها و سختي هايش با خوبي و خوشي سپري مي شد و مثل برق و باد مي گذشت.هر كسي كار خودش را انجام مي داد.
    مامان گلي به عادت چندين ساله هر روز نان مي پخت و مي شست و مي رفت و به طور كلي تمام مسئوليت هاي خانه بر عهده او بود.
    بابا رشيد مزرعه را اداره مي كرد و سرش به حساب و كتاب درامد انجا گرم بود،به خصوص بعد از زير كشت رفتن اراضي اطراف مزرعه درامدمان چندين برابر شده بود و اين مسئله رضايت او را به دنبال داشت.
    يوسف هم پا به پاي بابا رشيد در مزرعه كار مي كرد و زحمت مي كشيد و عرق مي ريخت.بدون اينكه كوچكترين چشم داشته باشد و فقط به همان سرپناهي كه به او اختصاص داه بوديم و لقمه ناني كه سر سفره به او مي رسيد قانع بود و شاكر.هيچ اعتراضي هم نداشت.يوسف بعد از ان جريان به كلي در قلب خانواده جا گرفته بود و يك عضو از خانواده به حساب مي امد و در كنار ما سر سفره مي نشست.
    دادا شيرعلي و گلچين هم درس مي خواندند و هم بازيگوشي مي كردند و البته گاهي در مزرعه كمكي مي كردند.
    من هم با هر زحمتي بود دوره راهنمايي را پشت سر گذاشتم كه از حق نگذريم موفقيتم را در اين امر مديون كمكها و همراهي بي شائبه يوسف بودم كه در تمام دوران سخت تحصيل لحظه اي مرا تنها نگذاشت و پا به پاي من درس خوانده بود.
    باري،سه سال گذشت بي انكه غير از اتفاقت معمول و عادي حادثه قابل ذكري رخ بدهد كه تاثير مستقيمي بر زندگي ما داشته باشد.جز اينكه بابا رشيد در طي اين سه سال بابا رشيد با تولد گوساله ديگري يكي از ورزاها را به كشتارگاه برد و با پول ان توانست چند راس گوسفند و بز شيرده به گله اضافه كند و بر درامد مزرعه بيفزايد.
    مامان گلي كه در نهيه ماست و دوغ و پنير و كره حسابي خبره و استاد بود مي كوشيد از اين را به نوعي براي خودش كسب درامد بكند و با پولي كه از فروش لبنيات توليدي به دست مي اورد و نيز با پول فروش تخم مرغ ها وبافتنيهايش به خريد جهيزيه براي من مبادرت مي ورزيد.هر بار كه چيزي مي خريد و توي انباري كه به تازگي بابا رشيد و يوسف ساخته بودند مي گذاشت با تفاخر و لحني تفرعن اميز رو به من مي گفت:
    «يك جهيزيه اي برايت تدارك ببينم كه خودت حظ كني.»
    لبم را به ريشخند باز مي كردم و با تمسخر مي گفتم:
    «حالا كي خواست شوهربكند كه اين قدر هول و دستپاچه اي .من كه مي خواهم ديپلمم را بگيرم.»
    هر وقت خودمان تنها بوديم و اين جمله را از من مي شنيد بي انكه خرده بگيرد نشنيده مي گرفت و سعي مي كرد اظهار نظري نكند،اما هر بار كه بابا رشيد ان نزديكيها بود و هوش و حواسش به سمت ما،براي اينكه جو سازي كرده باشد با لحن تحريك اميزي مي گفت:
    «لازم نكرده به هواي ديپلم گرفتن به شهر بروي كه چشم و گوشت باز شود...تا همين جا كه خواندي زيادت است...چه معني دارد دختر سر و گوشش اينقدر براي درس بجنبد؟همين كه دو كلاس سواد داشته باشي و بتواني ب را از ح تشخيص بدهي كافي است...دختر بايد زود شوهر كند كه ترشيده نشود.»
    بابا رشيد هم اغلب مداخله مي كرد و ضمن تاييد حرفهاي مادر مرا به باد ملامت مي گرفت كه بيش از اين به درس و مدرسه نينديشم و خاطرم جمع باشد كه بايد دبيرستان را توي خواب ببينم.
    شنيدن حرفهاي ياس اميز و نااميد كننده پدر و مادرم مرا اگر چه دچار سستي خيال و ترديد مي كرد،اما باعث نمي شد به طور كلي از ادامه تحصيل قطع اميد كنم.
    زماني كه دادا شيرعلي بعد از به اتمام رساندن دوره ابتدايي اعلام كرد كه هيچ ميل و رغبتي به ادامه تحصيل ندارد و دوست دارد كار در مزرعه را فرا بگيرد من بسيار ناراحت شدم و به حالش افسوس خوردم و كلي او را به خاطر اخذ اين تصميم ابلهانه و دور از ذهن سرزنش كردم،اما او به تصميمي كه گرفته بود ايمان داشت و به هيچ نحو حاضر نبود اشتباه خودش را بپذيرد.
    در اين مورد با شيرعلي خيلي فرق داشتم.او به درس و مدرسه علاقه مند نبود و همان پنج كلاس را هم به زور و اصرار بابا خوانده بود و از نظر خودش زيادي هم بود و هيچ فايده اي برايش نداشت.پنج سال از زندگي اش را به خاطر چيزهايي كه هيچ وقت در زندگي عادي به كارش نمي امد هدر داده بود به هدر داده بود.
    مامان گلي هر دفعه شيرعلي را به رخ من مي كشيد و سعي داشت با بزرگ جلوه دادن و عاقلانه نشان دادن تصميم او مرا دختر احمق و ناداني بشمارد و به من ثابت كند كه به اندازه او فهم و شعور ندارم و نمي دانم چه چيزي در زندگي بيشتر به كارم مي ايد.ابتدا سعي مي كردم در برابر جبهه گيري اشكار و پنهان او و بابا رشيد موضع جدي اي نگيرم،اما به مرور كه عرصه را بر خود تنگ ديدم و شاهد بودم كه علني و بسيار جدي موضوع ازدواج را پيش مي كشند،فهميدم بايد به طور اساسي و بي واهمه وارد گود شود و از حقي كه براي خودم مصمم مي دانستم در برابر انديشه هاي كور و تفكرات غلط و سنتي انها مبارزه اي سخت و نفس گير ا اغاز كنم.
    هر چند اداب و سنن چنان قوي و پايدار و محكم بودو ريشه هايش با سر سختي در تار و پود زندگي ما فرو رفته بود و در نگاه اول پيروزي در اين عرصه دور از تصور مي نمود،اما من به قدري به خودم و راهي كه برگزيده بودم و ارمانهايي كه در سر مي پروراندم ايمان داشتم كه حاضر نبودم با هيچ شگردي تسليم شوم و پا پس بكشم.
    ضمن اينكه به اداب و رسوم زندگي روستايي و به خصوص كوهستاني احترام مي گذاشتم و براي تك تك قوانين طبيعي و اجباري اش احترام قائل مي شدم،با اين همه راهي كه برگزيده بودم به تصور خودم بهترين و مستقيم ترين راه بود و هيچ نقطه تاريك و مبهمي در اين مسير منتخب و ارماني ديده نمي شد كه جاي شك و ترديدي باقي بگذارد.
    بابا رشيد مي گفت زن اگر سواد و دانشش از مردش بيشتر باشد با او خوب تا نخواهد كرد.مي گفتم براي اينكه ان زن به چنين مشكلي بر نخورد بهتر است با هم قطار خود ش ازدواج كند.مامان گلي مي گفت شايد هم قطاي پيدا نشد و او مجبور شود با يكي پايين تر از سطح سواد خودش ازدواج كند،ان وقت چه؟
    نمي دانم چرا اينقدر روي كلمه اجبار تاكيد و اصرار مي ورزيد...چرا بايد از روي اجبار تن به ازدواجي دهم كه مي گويند عاقبت خوشي ندارد.
    بابا رشيد مي گفت:منظورت از اجبار در اين باب همان اختيار است...اختياري كه هيچ اما و اگري برايش باقي نمي گذارد.
    _اختياري كه با اجبار به ادم داده شود چه توفيري با زور و جبر دارد؟
    مامان گلي مي گفت:با ما بحث و جدل راه نينداز،ما بهتر از تو مي دانيم چه چيزي به صلاح توست و چه چيزي به ضرر تو...هر چه باشد يكي دو جامه از تو بيشتر پاره كرده ايم و خوب مي دانيم زندگي از ما چه مي خواهد.
    نمي گفت ما از زندگي چه مي خواهيم.مي گفت زندگي از ما چه مي خواهد.اين بيشتر كفر مرا در مي اورد و باعث مي شد كه ته دلم به خاطر اين طرز فكر به حالشان افسوس بخورم.ديگر چيزي نمي گفتم و سعي مي كردم را بهتري را به جاي بحث و جدل پيدا كنم كه بتوانم راي و عقيده انان را نسبت به اين موضوع عوض كنم و حرف خودم را به كرسي بنشانم.


    هاج و واج به چهره جدي و خشك مامان گلي نگاه كردم،چون هيچ علامت شوخي و مزاح در حالت نگاه و صورتش نديدم.ناباورانه گفتم:
    «اين امكان ندارد مامان!لابد داري دستم مي اندازي؟»
    همان طور كه شق ايستاده بود و حالت نگاهش هيچ عوض نشده بود با لحن محكمي گفت:
    «نه...خيال نكن دارم با تو شوخي مي كنم...ديشب پدرت با من صحبت كرد كه در اين مورد با تو حرف بزنم.از نظر ما همه چيز تمام شده است.»
    ديگر داشت اشكم سرازير مي شد.با حالت منقلبي گفتم:
    «چطور اينقدر راحت اين حرف را مي زنيد؟چطور به جاي من تصميم گرفتيد...يوسف مثل برادر من است.»
    پوزخندي زد و سعي كرد با بي اعتنا جلوه دادن خودش مرا در همان مخمصه اي كه گرفتار شده بودم رها كند.با فكري بيمار گونه و حالي اشفته و منقلب به طرف اسطبل دويدم.يوسف اسطبل را تميز مي كرد و بابا رشيد گوشه اي ايستاده بود و به او مي گفت بايد يال براون را كوتاه كنند.با ورود سراسيمه من هر دو با تعجبي اميخته با هراس سر برگرداندند و نگاهم كردند.بابا رشيد از حالت برافروخته و منقلب چهره ام اينطور استنباط كرده بود كه خداي نكرده حادثه اي اتفاق افتاده.خيزي به طرفم برداشت و گفت:«چي شده دختر؟»
    نگاهم به يوسف بود كه او هم با بيم و هراس چشم به دهان من دوخته بود.در حالي كه اب دهانم را قورت ميدادم با تكان سر به علامت نفي خيالشان را راحت كردم.بابا رشيد كه خيالش اسوده شد نفس بلندي كشيد و گفت:
    «پس چته كه يكهو مثل جن جلوي چشم ادم ظاهر مي شي؟»
    باز هم نگاه سنگين و معني داري به يوسف انداختم و اميدوار بودم بابا رشيد بفهمد كه حضور يوسف مانع از حرف زدن من است كه متاسفانه يا متوجه نشد يا اينكه فهميده بود و نمي خواست به روي خودش بياورد.
    يوسف زيركانه فهميد كه من در حضور او نمي توانم با پدرم حرف بزنم،اين بود كه با نگاه محجور و موقري به بابا رشيد گفت:
    «اگر اجازه بديد من بروم و سري به گاوها بزنم.»

    پدر با بالا اورن دستش مانع از رفتن او شد و در حالي كه نگاه راسخ و استوارش به ديدگان منقلب من بود خطاب به او گفت:
    «نه نه،بمان ...نه تو غريبه هستي و نه گلناز مي خواهد حرف خصوصي اي را مطرح كند...بگو گلناز...يادت باشد يوسف از هر محرمي به ما محرم تر است.»
    بابا رشيد به عمد كار را براي من سخت كرده بود،گويي مي دانست در حضور يوسف نمي توانم با صراحت و قاطعيت نظر و عقيده ام را به او بگويم و ناچارم كمي ملاحظه به خرج بدهم.
    چند لحظه تامل كردم و تصميم گرفتم هر چه توي دلم است به بابا رشيد بگويم.چه بهتر كه يوسف هم باشد و نظر قطعي مرا بشنود و هيچ حسابي روي من باز نكند.
    «ببين بابا رشيد،مامان گلي گفت...»
    بي صبر و حوصله حرفهايم را در همان ابتدا قيچي كرد.«حرفهاي مامان گلي را ولش كن!حرف دلت را بگو.»
    لحظه اي عصبي شدم چرا كه انگار مي خواست با پاتك زدن اعتماد به نفس مرا سركوب كند.من هم از تك و تا نيفتادم.حالا كه از هر حربه اي كمك مي گيرند كه ته دل مرا خالي كنند...من بايد با روحيه بالاتري به جنگ با سلطه گري هايشان مي رفتم.
    «حرف دل من اين است بابا...يوسف جاي برادر من است و من به هيچ وجه نمي توانم حساب ديگري روي او باز كنم.»
    يوسف كه گوي خون به رگ هايش دويده بود با گونه هاي سرخ و شرمزده سرش را انداخت پايين.
    بابا رشيد كه لحظه اي از صلابت گفتار و قطعيت لحن و نگاه من جا خورده بود و در عجب بود كه چطور با اين همه رفتار و برخورد سركوب گرانه اش اينقدر صريح و بي پرده و بي عِز و جز رفتم سر اصل مطلب،لحظه اي مات ومبهوت ماند،بعد كه انگار مي خواست خودش را پيدا كند با چهره اي در هم و كدر و سگرمه هايي در هم كشيده گفت:
    «هيچ اشكالي نداشت كه تا ديروز به يوسفبه چشم برادر نگاه مي كردي،اما از امروز به بعد مجبوري نگاهت را به او عوض كني...البته من در اين خصوص هيچ حرفي با يوسف نزده ام!چون از ته دلش خبر داشتم و مي دانستم به هر تصميمي كه من بگيرم احترام خواهد گذاشت.به مادرت گفته بودم تصميم مرا به گوش تو برشاند نه اينكه از تو نظر بخواهد.»
    مات و متحير نگاهش مي كردم.شگفت اور بود كه اينطور راحت و اسوده جاي من تصميم مي گرفت و انتظار ديگري جز اطاعت نداشت.يوسف همچنان سرش پايين بود.اميدوار بودم او چيزي بگويد و به پدرم تفهيم كند ما مثل خواهر و برادريم و فراتر از اين نمي توان به اين موضوع نگاه كرد،اما او تا بنا گوش سرخ شده بود و پيدا بود هيچ بخاري از او بلند نخواهد شد و نمي تواند در برابر موضع جدي پدر جبهه گيري مشخصي از خودش بروز بدهد.انگار علاوه بر دفاع از تمام خواسته ها وحق و حقوق خودم مي بايست جور او را هم مي كشيدم و به جاي او هم حرف مي زدم.

    پس از چند لحظه كه در سكوت گذشت خطاب به بابا رشيد گفتم:
    «اين درست نيست كه شما جاي همه تصميم بگيريد...شما نظر يوسف را نپرسيده از طرف او اقدام به عملي كرديد كه به نظر من هم منطقي نيست...شايد يوسف هم با من هم عقيده باشد و به همان چشم به من نگاه مي كند كه من بهش نگاه مي كنم...بايد اين حق را به من و يوسف بدهيد كه خودمان تصميم بگيريم.»
    بابا رشيد لحظه اي با خشم و غضب سرتا پايم را برانداز كرد.مثل اينكه با اين نگاه اتشبار مي خواست نيروي اراده و صلابت و استواري مرا منهدم سازد.چند لحظه بعد صداي خشمناكش مثل انفجاري مهيب به هوا بلند شد و تمام اسطبل را در بر گرفت.
    «از اينكه اجازه داده ام اينقدر گستاخانه حرف هايت را بزني پشيمانم...تو انگار حيا را خورده اي و ابرو را قي كرده!اگر من به جاي شما تصميم گرفته ام لابد قدرت تشخيص من از شماها بيشتر بوده و مي توانستم بهتر از شما خوب را از بد تشخيص بدهم...خنده دار است كه توقع داري تو را در انتخاب ازاد بگذارم،در حالي كه به قوه ادراك و فهم و كمالت ايمان ندارم و ذره اي هم به ان بها نمي دهم...بهتر است بداني پدري كه جاي تو فكر مي كند و تصميم مي گيرد سالها قبل از اين خودش در جاي تو قرار گرفته بود و به تصميمي كه برايش گرفته بودند سر فرود اورد و تن به همان خواسته اي داد كه بزرگترهايش صلاح ديده بودند.حالا بعد از چندين سال پي برده ام كه فهم و كمالشان از من بيشتر بوده و به حق تصميم درستي گرفته بودند...تو هم سالها بعد از اين به اين حقيقت پي مي بري كه پدرت بيشتر از خودت به فكر خوشبختي و اتيه تو بوده...حالا برو و از جلوي چشمانم دور شو.تقصير تو نيست كه مثل سگ جلويم ايستاده اي و دندان قروچه مي روي،تقصير از من است كه در تربيت تو اهمال و سستي كردم و انطور كه بايسته بود تو را اهلي و سربه راه بار نياورده ام...مي توانم اين گستاخي تو را ببخشم...به شرطي كه بعد ها مرتكب گستاخي ديگري نشوي.»
    نگاه خيس و پر اشكم را به ديده اش دوخته بودم .عجيب بود كه او لرزش لبها و عضلات چهره ام را مي ديد و دلش به رحم نمي امد.غم و درد و اندوه را در نگاه خيس و گريان من مي ديد و هنوز همانطور قاطع و با صلابت ايستاده بود و مثل كسي كه حرف اخر را زده باشد نگاهم مي كرد.
    نگاهم را در كمال ياس و نااميدي به يوسف دوختم و منتظر معجزه اي بودم كه او را به حرف بياورد و به پدرم بگويد كه او هم با نظر من موافق است.
    يوسف فقط براي لحظه اي كوتاه سر بلند كرد و نگاه اسرار اميزش را به ديده ام دوخت.آه خداي من،چه مي ديدم؟به جاي هر گونه علامتي كه حاكي از توافق او با نظر من باشد شعله هاي عظيم و سركش عشق را در چشمش ديدم كه لحظه به لحظه زبانه مي كشيد.
    گويي با ان نگاه كوتاه مي خواست به من بگويد كه از ته دل خوشحال است از اينكه بابا رشيد به جاي او تصميم گرفته و بهتر است من هم به جاي ناراحتي و گريه كردن مانند او خوشحال باشم.
    باور نمي كردم برخلاف انتظارم يوسف را با بابا رشيد هم عقيده ببينم.احساس كردم از خدايش است من و او با هم ازدواج كنيم.چطور ممكن بود كسي را كه تا ديروز مثل برادر بزرگم دوست داشتم امروز به عنوان مرد زندگي ام بپذيرم.
    نگاهش با همه شوريدگي و بي قراري افتاد پايين و من با صداي بلندتري به گريه افتادم و دويدم و از اسطبل رفتم بيرون.دوان دوان انقدر پيش رفتم كه ديگر مزرعه پشت سرم پيدا نبود.

    نگاهم به گلهاي اسپند و زيره بود و حواسم به مورچه هاي درشتي كه از زير پايم رد مي شدند. امكان داشت به پايم بچسبند و گازم بگيرند.افكارم مثل خاكي كه مورچه ها از ان مي زدند بيرون سوراخ سوراخ بود.از بس گريه كرده بودم چشمانم سرخ و متورم شده بود،انگار اينه اي روبه رويم بود و مي ديدم چطور رگه هاي خون روي سفيدي چشمانم زده بيرون.
    از دست بابا رشيد به قدري عصبني بودم كه دلم مي خواست سر بگذارم به كوه و كمر و خودم را گم و گور كنم.چطور اينقدر راحت و بي دغدغه به خودش حق مي داد كه جاي ما تصميم بگيرد ان هم تصميم به اين مهمي!من قرار بود با يوسف زندگي كنم نه او.يوسف قرار بود با من زندگي كند،نه او.پس كسي غير از ما حق تصميم گيري نداشت.چطور مي توانست با ضايع كردن اين حق از ما تصميم خودكامه اي بگيرد و به نوعي حرف اخر را زده باشد؟
    ايا فكر نكرد من و يوسف داراي اختلاف نظر و سليقه هاي هستيم كه اگر امروز ناديده گرفته شود فردا ممكن است دردسر ساز شوند و هر يك به شكل يك غده سرطاني در كالبد زندگيمان ريشه بدواند و حيات زندگي مشتركمان را به خطر بيندازد؟ايا فكر نكرد هر يك از ما داراي عيب و ايرادهايي باشيم كه به هيچ وجه قابل چشم پوشي نيست.پدر پيش خودش چه تصوري داشت؟كه ما بچه ايم،نمي فهميم،حاليمان نيست،كه اگر اين طور است چرا مي خواهند ما را با اين همه نفهمي و كوتاه بيني به سوي يك زندگي ناشناخته بفرستند كه هيچ تجربه اي از ان نداريم؟
    چرا مي خواهند چشم و گوش بسته با هم پيماني ببنديم كه بدون شك از مهم ترين و با ارزش ترين پيوندهاست.چرا من نبايد مثل هر دختر خوشبخت و متمدن امروزي با اراده و اختيار خودم حق انتخاب داشته باشم؟چرا نبايد در پيچ و خم از گذرگاه عشق مرد زندگي ام را برگزينم و زندگي متفاوتي را اغاز كنم كه همرنگ زندگي مادرم نباشد،كه همرديف زندگي پدرم نباشد.چه كسي گفته پدران دانا و هوشمند هستند و دختران نادان و كودن.
    با شنيدن صداي پايي از پشت سر لحظه اي به خود مي ايم.
    «گلناز تو اينجا هستي؟»
    برنمي گردم نگاهش كنم ببينم از بس ان اطراف را پي من گشته چهره اش چقدر خسته و عرق كرده است.نشست كنار من.جايي كه نه ديگر گلهاي زيره را مي ديدم و نه گلهاي سپند را.نفس بلندي كشيد و گفت:
    «همه جا را دنبالت گشتم...بابا رشيد مي گفت عقبش نرو...لوسش مي كني.»و خنديد.
    من نخنديدم.بر عكس گره اي به ابروانم انداختم و علف هرزه اي را از ميان پايم كندم و با حرص و غيظ پرتش كردم ان طرف.
    «گلناز تو از دست من دلخور و عصباني هستي،اينطور نيست؟»
    بايد حرف مي زدم.به جاي هرگونه قهر و اخم و تخم بايد از اين موقعيت پيش امده بهره مي بردم و دوتايي حرفهايمان را با هم مي زديم و به قولي سنگهايمان را با هم وا مي كنديم.چشمان سرخ و پف كرده ام را به طرفش دوختم و با حزني كه در صدايم موج مي زد گفتم:
    «حق دارم از دستت عصباني باشم...خودت هم مي داني چرا؟»
    دستي روي خط باريكي كه از چشم چپش مانده بود كشيد و لبخندزنان گفت:«اگر دلخور نمي شوي بايد بگويم نمي دانم چرا؟»
    پوزخندي زدم و گفتم:«بي خودي براي من نقش بازي نكن.»
    «نقش بازي نمي كنم.نمي دانم چرا با من مي جنگي و به روي من تيغ مي كشي؟»
    نگاهم را به چشم راستش انداختم و گفتم:«انتظار نداشتم تو روي من حساب ديگري باز كني.»
    چشم راستش بازيگوشي مي كرد.مي خواست خودش را از دام نگاه من فراري بدهد.
    «قسم مي خورم تا همين ديروز همان طور نگاهت مي كردم و دوست داشتم كه تو...بابا رشيد مرا هم غافل گير كرده.»
    «شايد غافل گير شدي...اما از نگاهت خواندم زياد هم بي ميل نيستي.»
    «البته كه نبايد بي ميل باشم...دختر خوب و زيبايي مثل تو افتاده توي دامنم،بايد از خدايم باشد.»
    «شايد اينها را به قصد مزاح مي گويي و توقع داري غش غش بخندم،ولي من امروز در نگاهت چيز ديگري ديدم.»
    «من هم شوخي نمي كنم...حالا كه مي خواهي با هم جدي باشيم بايد بگويم كه از همان وقتي كه به اينجا امده ام و چشمم به تو افتاد دلم اسير تو شد!اما به خودم جرات ندادم سفره دلم را پيش رويت باز كنم.چرا كه هم تو بچه بودي هم من نوجوان كم تجربه اي بيش نبودم.گذشته از اينها به خاطر نان و نمكي كه با هم خورده بوديم درست نبود كه نظر ديگري به تو داشته باشم...به خودم قول داده بودم كه تا وقتش نرسيده حرفي در اين مورد به تو نزنم...تا امروز رفتاري از من ديدي يا گفتاري از من شنيدي كه نشان دهنده احساس قلبي ام نسبت به تو باشد؟»
    سر تكان دادم و گفتم:«نه...همين باعث تعجب من است!چرا همانطوري دوستم نداري كه من دوستت دارم...مثل اينكه برادري خواهرش را...»
    بي حوصله و با تمسخر گفت:«بس كن گلناز...بيا كمتر خودمان را گول بزنيم...من نمي فهمم چرا بي علاقگي خودت را نسبت به من مي خواهي اينطور توجيه كني.»
    «نه...اينطور نيست....من تو را دوست دارم...ولي مثل بَرا...»
    «پس خواهش مي كنم ديگر دوستم نداشته باش.»
    چنان اين جمله اش را محكم و قاطع بيان كرد كه لحظه اي هاج و واج نگاهش كردم.با همان صلابتي كه در سياهي چشمش مثل شراره اي برق مي انداخت به چشمانم خيره شد.
    كمي بعد با لكنت گفتم:«اي...انطوري...بِ...بِه من نَ...نَگو كه دوستت...نداشته باشم.»
    همان قهر و غضبي را كه در نگاهش جرقه مي انداخت توي تن صدايش جاري ساخت و گفت:
    «پس چه جوري بايد به تو بگويم؟اگر مي خواهي هنوز همانطور مرا دوست داشته باشي كه قبلا مي داشتي مجبورم از اينجا برم...چون ديگر نمي توانم خودم را مثل تو فريب دهم.»
    من هم صدايم را بالا بردم و گفتم:«اما اسم اين خود فريبي نيست...بر عكس خود اگاهي محض است.»
    «جز خود فريبي چيزي نيست...من همين امروز از اينجا مي روم.»
    و از جا بلند شد،با مشت هاي گره خورده،با نگاهي سنگين و كينه توزانه.من هم از جا برخاستم.نگاهمان درگير جنگي نابرابر شد،عشق و گريز و پشيماني و خواهش و تمنا.
    «تو هم مي خاوهي مجبورم كني بر خلاف خواسته قلبي ام تصميم بگيرم؟»
    «نه... اين طور نيست ...تو ازادي... مختاري هر تصميمي را كه به نظرت صحيح و درست است بگيري ...من هم به همان اندازه ازادم كاري را كه به صلاحم است انجام بدهم ...صلاح من جز در رفتن نيست.»
    «اما يوسف به من حق بده كه...»
    «من هم مثل تو به خودم بيشتر از ديگري حق مي دهم...همانطور كه نمي توانم نظر عقيده تو را عوض كنم تو هم نمي تواني كوچكترين تغييري در راي و تصميم من ايجاد كني.»
    «ناراحت نمي شوي از اينكه بدون اينكه نظرم نسبت به تو عوض شده باشد زنت شوم،در حالي كه احساس من به تو همان است كه بود؟»
    «خوشحال نمي شوي از اينكه به حد پرستش دوستت دارم و حاضرم به خاطر تو هر كاري بكنم و هستي و نيستي ام را به پايت بريزم تا خوشبختت كنم؟!»
    «يوسف خواهش مي كنم مرا به شك و ترديد نينداز.تو داري مرا ديوانه مي كني.»
    «بهتر!بايد مثل من ديوانه شوي تا حال مرا بفهمي.روزي كه به خاطر هوس كودكانه تو يكي از چشم هايم را از دست دادم به خودم گفتم مي بخشمش كه روزي به خاطر اين بخشش نتواند توي ان يكي چشم من نگاه كند و اين قدر صريح و بي ملاحظه عشق مرا رد كند.»
    «تو داري از ان قضيه سو استفاده مي كني.اين درست نيست.»
    »تو ان روز گفتي به وقتش كرامت مرا جبران خواهي كرد...حالا وقتش رسيده...اين فرصت را به من بده تا با اندوخته عشق و علاقه و احساسم خوشبختت كنم...ها،پس چرا چيزي نمي گويي؟تازه فهميدي كه ان روز از سر هو و هوس بچه گانه حرفي زده اي و امروز حاضر نيستي زير بارش بروي،نه؟اين طوري كه نگاهم مي كني معلوم است بي خودي خودم را در مقابلت خوار و خفيف مي كنم...بهتر است جل و پلاسم را جمع كنم و عشق تو را بردارم و با خودم از اينجا ببرم كه مبادا خاطر تو را ازرده كند.»
    «يوسف...»
    هر دو گريه مي كرديم.اشك مثل حلقه هاي زنجير از گوشه چشمانمان اويخته بود. با صداي بغض كرده اي گفت:
    «هرگز نمي خواهم به زور و اجبار به قولي كه داده اي عمل كني...حاضرم تمام اعضاي بدنم را بدون هيچ چشم داشتي به خاطر تو از دست بدهم...به خاطر عشقي كه به تو دارم.مهم نيست...خودت را ناراحت نكن.»
    وقتي راه افتاد و با گام هاي سست و نا متعادل از من دور شد دستم را جلوي دهانم گرفتم و بي صدا به هق هق افتادم.ناگهان در حالي كه به اسم صدايش مي زدم از جا كنده شدم و دنبالش دويدم.
    با لجبازي بر سرعت گام هايش افزود و من نفس بريده در پي اش مي دويدم.
    «يوسف خواهش مي كنم صبر كن...يوسف...»
    عاقبت خودم را به او رساندم و در حالي كه راه عبورش را سد كرده بودم گفتم:«شرط دارد يوسف.»
    سرش را به طرف من چرخاند و گفت:«ادم ضعيفي نيستم كه به خاطر خواسته ام هر شرط و شروط نا به جايي را بپذيرم.»
    «ولي شرط من نا به جا نيست...ببين يوسف...من مي خواهم به درسم ادامه بدهم.»
    «درس خواندن فقط بهانه است.»
    «چرا فكر مي كني بهانه است؟»
    «كه چند صباحي مرا بيشتر توي مزرعه نگه داري.نمي خواهي بابا رشيد با تو در بيفتد و و زندگي را به كامت زهر كند.»
    نه اينطور نيست يوسف.اينقدر بد بين نباش.»
    «بدبين؟»پوزخند تلخي زد و چند لحظه اي مكث كرد.«تا كي مي خواهي درس بخواني.اصلا فرض كن ديپلمت را هم گرفتي،چه توفيري به حالت مي كند؟»
    موفق شده بودم ارامش را به روح طوفانزده او برگردانم.با لحن ارام و تاثير گذاري گفتم:
    «ببين يوسف...ما بعد از ازدواج بچه دار مي شويم...لازم نيست اينطور با تعجب و خيره نگاهم كني و توي دلت بگويي چه دختر بي شرم و حيايي هستم...اين فكرها را بگذار براي وقتي كه تنها هستي و نمي داني از بي كاري چه كني...در حال حاضر بايد در مورد حقيقتي با هم حرف بزنيم كه انكارناپذير است.ما بعد از ازدواج بچه دار مي شويم و اگر همه چيز روال گذشته را طي كند و همه چيز همين طور پيش برود كه براي پدران و مادران ما بوده،بچه هاي ما هم مي شوند يكي مثل ما...يوسف مي خواهم بفهمي كه چه مي خواهم بگويم...من نمي خواهم پسرم وقتي بزرگ شد از صبح برود توي آغل و اسطبل و دنبال گوسفندها و بزغاله ها بدود و علوفه جمع كند.زمين را شخم بزند و هيچ فرصت نداشته باشد كه لحظه اي براي خودش باشد.نمي خواهم دخترم وقتي بزرگ شد بهش بگويند كه حق انتخاب نداري و ديگران جاي تو تصميم مي گيرند و تو فقط بايد فرمانبر باشي...نه يوسف،نمي خواهم با جهل و ناداني خودم يك زندگي جبر اميز را به بچه هايم انتقال بدهم و اين امر به تدريج در خانواده من موروثي شود و چيزي جز فلاكت و بدبختي نداشته باشيم كه به بچه هايمان ببخشيم.يوسف...خواهش مي كنم درك كن.من مي خواهم مادر روشن فكري براي پس و دخترم باشم...مي خواهم با تربيتي متفاوت بزرگشان كنم.نمي خواهم مثل امروز كه من پدرم را در خلوت به باد سرزنش گرفتم و عملش را مورد نكوهش قرار دادم روزي بچه هاي من هم در نهان خانه قلبشان مرا ملامت كنند و از داشتن مادري مثل من سرخورده شوند...يوسف تو را به خدا اينجوري نگاهم نكن...گمان نكن دارم براي خودم دست و پا مي زنم نه،نه...من دارم براي نسلهاي بعد از خودم مي جنگم...تو فكر مي كني اگر پدر و مادر با سوادي داشتي مجبور بودي اينجا كار كني...از صبح تا شب جان بكني و اخرش هم زير بار منت باشي...هان؟يا فكر مي كني اگر پدر و مادر بابا رشيد هم درس خوانده بودند....»
    «خواهش مي كنم بس كن ديگر گلناز.»
    تا چند لحظه صداي پر طنينش توي گوشهايم زنگ مي زد.نگاهش به اسمان ابي بالاي سرش بود.چند لكه ابر سفيد كپه شده بودند يك گوشه.
    در گوشه ديگر اسمان يك دسته سار در حال پرواز بودند.نگاهم از ان بالا افتاد پايين و لابه لاي درختچه ها دنبال خرگوشها دويد.
    بعد از چند لحظه سكوت با صداي دورگه اي گفت: رويا،خواب و بيدار و بخت سپيد زمستان مهناز صيدي
    نيوشا
    شب بي انتها
    «شايد اينها كه تو مي گويي درست باشد.من هم گاهي به اينها فكر كرده ام،ولي...اگر بابا رشيد قبول نكرد چه؟»
    با دهان نيمه باز نگاهش كردم،باورم نمي شد خودش مخالفتي نداشته باشد و بگويد اگر بابا رشيد قبول نكرد چه؟با اشتياقي وصف نشدني كه صدايم را مرتعش ساخته بود گفتم:«بابا رشيد قبول مي كند وقتي تو حرفي نداشته باشي.»
    نگاهش را كه هنوز روي تكه هاي ابر بالاي سرش غلت مي زد از ان بالا جمع كرد و روي صورت من انداخت.احساس كردم يك تكه از ابر افتاده روي صورتم.لحظه اي سرتا پايم را با نگاه خريدارانه اي ديد زد و من با گونه هاي گل انداخته نگهم را به نوك پاهايم دوختم.صدايش هم مي لرزيد گويي هم دستخوش هيجانات ضد و نقيض بود.
    «من حرفي ندارم مادر بچه هايم زن روشنفكري باشد و بچه هايم را طوري تربيت كند كه مثل ما نشوند...هر چند از ايني كه هستم ناراضي نيستم ولي...نصف حرفهاي تو را قبول دارم...مي تواني به درست ادامه بدهي تا هر جا كه دلت خواست خودت را بالا بكشي.فقط من بايد بدانم و مطمئن باشم كه مال من هستي و در انتظار باطلي به سر نمي برم و يك روز به سوي من برمي گردي.»
    لبخند طنازانه اي به سويش زدم و گفتم:«اين چه حرفي است كه مي زني يوسف.معلوم است كه برمي گردم.»
    لبخند تلخي زد و آه عميقي كشيد.نگاهش جوري بود كه انگار افقهاي دور را بهتر مي ديد،انگار سوار اسب زمان شده و تا اينده پيش رفته بود و بعد از تماشاي همه چيز نااميد و سرخورده به ان لحظه برگشته بود.حزني را كه در صدايش ريخته بود هرگز از ياد نبردم و هنوز هم پس از سالها _كه بيشتر از ياداوري ان مي گريزم_وقتي به ياد ان روز و ان لحظه مي افتم دلم ريش مي شود.
    «فكر مي كني بعد از اينكه ادامه تحصيل دادي باز هم اينقدر راحت اين حرفها را بزني و خودت را مال من بداني؟روزي كه به عنوان يك دختر تحصيل كرده موقعيتهاي مناسبي براي ازدواج پيش پايت سبز شود و تو خودت را مستحق بداني كه مي تواني از ميان انها بهترينشان را برگزيني،ياد من مي افتي؟اين حرفها را بريزم دور.راحت تر بگويم انوقت تو ديگر حتي مرا داخل ادم هم حساب نمي كني.پسركي كه به قول خودت از صبح تا شب با گاوها و گوسفندها سر و كله مي زند و لباسش به جاي روايح دلپذير وعطر جوانهاي شهري بوي پهن و تاپاله مي دهد و جز قلب عاشقي كه به مفت نمي ارزد و اراده اي اهنين هيچ چيز ندارد كه پيشكش دختري مثل تو كند در كجاي موقعيتهاي مناسب تو جاي مي گيرد؟هان؟به من بگو هميشه نظرت نسبت به من همين است؟عوض نمي شود؟مي تواني تضمين كني كه با اين همه زيبايي و وجاهت و مضاف بر ان تحصيلات بالا به كس ديگري روي خوش نشان نمي دهي؟لابد دوست داري مثل همه مردم_ و نگفت همه دخترها _از پايين به ان بالا نگاه كني،نه از ان بالا نگاهت را بندازي ان پايين،درست مي گويم نه؟از كجا معلوم شايد يكي پيدا شد كه خيلي بهتر از من بود...نه!خداي من!چه مي گويم،شايد حتي قابل مقايسه با من نبود.ان وقت ترجيح نمي دهي مرا ناديده بگيري و سراغ او بروي؟هان؟ ميبينم كه ساكتي و فكر مي كني.حق داري.من هم اگر جاي تو بودم به ترديد مي افتادم و هيچ تضميني نمي دادم.شايد من هم طرف مقابلم را با همه سماجتش يك پا در هوا نگه مي داشتم تا اعتراضي نكند و بر عكس مشوق تو هم باشد و تا چند صباح ديگر هم خدا بزرگ است!اينطور نيست؟پس چرا حرف نمي زني؟اين سكوت تو بيشتر ته دل ادم را خالي مي كند گلناز.»
    حرفهاي يوسف حقيقت محضي بود كه هيچ راه گريزي جز مواجه شدن با ان نبود.ان لحظه دلم به حالش سوخت،از قضاوتي كه در مورد من و عشق خودش كرده بود و از اينكه اينقدر صادقانه و بي ريا غمها و دلواپسيهايش را از توي خانه دلش تكانده بود.فكر كردم:گناه دارد عاشق سينه چاك خودم را نااميد كنم...بايد يك جوري او را راضي نگه دارم تا به هدفم_كه همان ادامه تحصيل بود برسم.
    يوسف سكوي پرتاب من بود.بايد حفظش كنم.مهم نيست با چه شگر و حيله و ترفندي...تا چند صباح ديگر خدا بزرگ است.از طرفي،شايد هيچ موقعيت مناسب و بهتري سر راه من سبز نشد و اين نگرانيها همه كشك باشد...در ان صورت باز هم چه كسي بهتر از يوسف كه اينقدر خاطر مرا مي خواهد و به خاطر خشنودي من حاضر است هر كاري بكند.پس بايد بدون هيچ ترديد و درنگي او را به خودم و اينده اميدوار كنم و تضمين كنم كه هيچ خطري اين عش و قول و قرارها را تهديد نخواهد كرد.
    نگاهم را به نگاهش پيوند زدم و با تقديم لبخندي مهر اميز گفتم:
    «حاضرم با هر تضميني كه تو بخواهي دلت را قرص و محكم كنم و براي تو بمانم...ها؟ديگر چه مي گويي؟»
    نگاهم كرد.وقتي اثري از شوخي و تمسخر در من نجست،چشمش را بست و نفس راحتي كشيد
    بابا رشيد هوم بلندي گفت و از جا برخاست.من و يوسف كه روبروي هم نشسته بوديم نگاهي به هم انداختيم مامان گلي سيني چاي را سر داد روي قالي دست بافت خودش.ان وقتها كه خانه اي در دهكده داشتيم و هنوز نيامده بوديم اين بالا مامان گلي قالي مي بافت و مي فروخت.راستي چه شد كه پدر تصميم گرفت دور از دهكده زندگي كند؟چه شد كه گوشه نشيني و تنهايي را به زندگي در دهكده ترجيح داد؟مامان گلي هميشه مي گفت يكهو به سرش زد كه بياييم اين بالا دور از مردم تك و تنها زندگي كنيم،اما چرا يكهو زد به سرش؟
    چرا پشتش را كرده به ما و كنار پنجره ايستاده؟اگر چهره اش پيدا بود مي توانستم با نگاه به چشمانش افكارش را بخوانم و بفهمم نظرش د اين مورد چيست؟موافق كه نمي تواند باشد...صددرصد ان وقت خوش به حال يوسف مي شود كه نگران است و با اضطراب منتظر است نظر پدر را بشنود.
    دست دراز كدم استكان چاي را بردارم و گلويم را تر كنم كه شده بود عينهو صحراي برهوت،خشك و ترك خورده.مامان گلي چشم غره اي به من رفت و خطاب به بابا رشيد گفت:
    «مش رشيد بفرماييد چاي.»يعني دست خر كوتاه!تا بابا رشيد ايستاده و پشتش را كرده به ما كسي حق ندارد دست به چاي بزند.دستم را كشيدم عقب.
    همان لحظه نگاهم افتاد به يوسف كه انگار داشت با تمسخر به من مي خنديد.اخمهايم را در هم كشيدم.تعجب كرد.
    عاقبت پدر از كنار پنجره خيز برداشت به طرف ما.وقتي نشست دستم را گذاشتم روي گلويم،انگار انگشتانم لاي تركهايش فرو مي رفت.
    مامان گلي سيني چاي را تا نزديك پاي بابا سر داد.يوسف زير چشمي مرا مي پاييد.هنوز بابا رشيد دست به سوي استكان چاي دراز نكرده بود كه صداي داد و بيداد شيرعلي و شيون و گريه گلچين به گوشمان رسيد.
    پدر داد زد:«دِ برو ببين چه مرگشان شده؟»
    مامان گلي مثل فنر از جا برخاست .احتياجي به بيرون رفتن از خانه نبود.ان دو به عادت هميشه براي قضاوت و داوري نزد بزرگترهايشان مي امدند.حالا هم امده بودند پيش از اينكه كسي به سراغشان برود.مامان گلي با عصبانيت پرسيد:«چتان شده؟»
    گلچين گفت:
    «دادا شيرعلي مرا نشانده توي پاشويه و مي گويد تو دشمن من هستي و من دشمن توام.با هم در حال جنگيم...بعد با تفنگ الكي تير بارانم كرد...از پشت سنگر،يعني از پشت بشكه هاي نفت...من هم الكي مردم...بعد كه ديد از جا بلند شدم زد تو گوشم و گفت:پس چرا نمردي؟من تيربارانت كردم...اخه مگه با تير تفنگ الكي مي شود راست راستكي مرد؟»
    من و يوسف هر دو لبخند زديم.حالا شير علي به حرف امد:
    «من كه نگفتم راست راستكي بمير...گفتم زود پا نشو...انگار زنبور نشيمنش را گزيده باشد جلدي پا شد و بازي را به هم ريخت.»
    پيش از اينكه مامان گلي چيزي بگويد بابا رشيد داد زد:
    «برويد پشت سنگرهاتان...ما داريم اينجا در مورد موضوع مهمي حرف مي زنيم....تو شيرعلي،به جاي اينكه كتكش بزني با زبان خوش حاليش كن كه وقتي تير بارانش كردي چطور بميرد...حالا گم شويد برويد بيرون.»
    ان دو كه رفتند يوسف گفت:«بيچاره گلچين!معلوم نيست چرا توي جبهه تفنگ دستش نيست و بايد تيرباران شود.»
    با مزاح گفتم:«شايد فشنگش تمام شده طفلي.»و دستم را بردم جلوي دهانم و ريز خنديدم.
    يوسف هم به سختي لبش را به دندان گرفته بود كه مبادا پكي بزند زير خنده.در اين حالت سرخ شده بود.بابا رشيد تك سرفه اي كرد و نگاه معنادار و پر توپ و تشري به هر دو نفرمان انداخت و ما را وادار به سكوت كرد.
    مامان گلي سر جايش برگشته بود.بابا رشيد بعد از هورت كشيدن چاي كه مرا به ياد تركهاي خشك گلويم انداخت و باعث شد شتابزده يكي از استكانها را به گلويم بفرستم ،گفت:
    «خوب يوسف...كه گفتي از نظر تو مانعي سر راه درس خواندن گلناز نيست...شايد فكرهايت را كرده اي و با اطمينان خاطر اين حرفها را زده اي و شايد...دچار احساسات شده اي و اين دختر تو را مجبور به قبول اين امر كرده.»
    خواستم لب به اعتراض بگشايم.نگاه تند و تيزي به ژست معترضانه من انداخت و مهر خاموشي و سكوت را محكم بر لبهاي من چسباند.
    يوسف با لحني توام با شرم گفت:«كسي مرا مجبور نكرده...من با رضايت قلبي خودم اين حرف را زده ام.»
    «پس يعني تمام جوانب اين كار را پيش خودت سنجيدي و مي دانيچه مي كني...بسيار خوب...اگ اين تصميم را از روي عقل گرفته اي به ان احترام مي گذارم و به ان اعتراضي ندارم...فقط مي ماند موضوع شرطي كه گذاشتي...اينكه مطمئن باشي گلناز مال تو هست با نيست...اين هم دور انديشي تو را مي رساند و معلوم است پسر عاقلي هستي و به عواقب كار مي انديشي...اما با اين فكر كه عقد كرده هم باشيد تا گلناز دبيرستانش را تمام كند موافق نيستم،چرا كه معلوم نيست چند سال طول بكشد تا اين دختر درسش را تمام كند.در واقع مي خواهيد عقد نامه شما تضميني باشد بر اينكه مال هم هستيد و خيالتان از هر بابت راحت باشد...حالا من هم مي خواهم تضمين مهم تر و بهتري به تو بدهم و ان هم قول يك مرد به يك مرد است...البته اگر تو اين قول را بپذيري.»
    صراحت لفظ و تحكم بيان بابا رشيد باعث شد يوسف خجالت بكشد و با لپهاي سرخ و گلگون هول و دستپاچه بگويد:
    «شكسته نفسي نفرماييد بابا رشيد!البته قول مرد شريفي چون شما براي من ارزش والايي دارد...اگر شما اينطور صلاح مي دانيد من حرفي ندارم و با ايمان به قول شما از خواسته و شرط خودم صرف نظر مي كنم.»
    نمي دانم چا ته دلم قند مي سابيدن.انگار ته دلم عروسي بر پا شده بود.اب دهانم را كه قورت دادم شيرين بود.طعم ان را هنوز به خاطر دارم.گويي تركهاي خشك گلويم جان گرفته بودند و ان صحراي برهوت تبديل به دشتي شكوفا و با طراوت شده بود.
    بابا رشيد گفت:
    «پس بهت قول مي دهم گلناز از همين حالا ما توست...ولي بايد دندان روي جگر بگذاري تا اين خيره سر درسش را تمام كند.»
    مامان گلي نگاهي مشكوك به من انداخت .انگار شادي و شعف مرموزي را كه زير پوستم مي دويد ديده بود كه ان طور بدبينانه نگاهم مي كرد.بعد هم رو به بابا رشيد معترضانه گفت:
    «مش رشيد...شما به قولي كه مي دهيد عمل خواهيد كرد...ولي من زياد به اين دختره اطمينان ندارم...مي ترسم سر و گوشش بجنبدو به كل پشت پا به همه چيز بزند.»
    يك لحظه احساس كردم قالب هاي بزرگي از يخ را پشت كمرم گذاشته اند.لرزيدم و توي دلم مامان گلي را به خاطر اين هوشياري سرزنش كردم.بابا رشيد نگاهي پر غضب به سوي من انداخت.سرم را تا به روي سينه ام پايين اوردم و با حرص دور لبم را جويدم.
    با همان تشر هميشگي اش گفت:«غلط مي كند سر و گوشش بجنبد...روزگارش را سياه مي كنم.»
    مامان گلي كه پي به عمق ترس و ناراحتي من برده بود و فهميد كه تا چه حد ممكن است كار را خراب كرده باشد فوري گفت:
    «منظورم اين نبود كه خداي نكرده دسته گلي به اب دهد...منظورم اين بود كه بعد از اينكه دبيرستان را تمام كرد ممكن است بگويد مي خواهم دانشگاه هم بروم...ان وقت باز هم يوسف جان را مجبور خواهد كرد با اين خواسته اش موافقت كند مثل حالا كه وادارش كرده.»
    لحظه اي سكوت حكم فرما شد.توي دلم داشتم هنوز مامان گلي را توي دادگاه قضاوت و تفكر خودم محكوم مي كردم،فكر مي كردم:هِ..هِ..هِ.. يوسف جان!يادش رفته تا چند سال پيش چشم ديدنش را نداشت،حالا شده يوسف جان و سعادت و خوشبختي او را از بهروزي دخترش بيشتر مي خواهد...اگر نمي خواست با اين جور حرف زدن بابا رشيد را به ترديد نمي انداخت و يوسف را مردد نمي كرد كه حالا اينطور زل بزند به صورتم و با اين نگاه حق به جانب قصاص قبل از جنايت بكند.به مامان گلي چه مربوط كه بعدها ممكن است پشت پا به همه چيز بزنم...چرا مي خواهد با ميخ طويله چارچوب اين قضيه را محكم و سفت كند؟من بچه او هستم يا يوسف؟
    بر خلاف درون طوفاني ام ظاهر ارام و موقري داشتم.به سختي مي توانستم چنين ظاهري را براي خودم دست و پا كنم.ظاهري فريبنده و ترحم انگيز كه خيال كنند اين دختر با اين قيافه مظلومش دسته گلي به اب دهد.سكوت زيادي از حد داشت طولاني مي شد كه بابا رشيد با مزه مزه كردن حرفهايش به قلب اين سكوت زد.
    «اينكه بعدها بخواهد به دانشگاه برود يا نرود با شوهرش است...گلناز بعداز اينكه دبيرستان را تمام كرد با يوسف عروسي مي كند،بي برو برگرد!»و دستش را به هنگام اداي بي برو برگرد به اين سو و ان سو تكان داد.اينكه حرف اخر زده شده و هيچ اعتراضي هم قبول نيست.
    يوسف را كه نگاه كردم نگاهش مثل جشن عروسي چراغاني بود.مامان گلي انگار هنوز خيالش راحت نشده بود.دوباره ارام نگرفت و به قلب بيشه زار افكار بابا رشيد شبيخون زد:
    «پس حداقل نشانه اي چيزي از هم داشته باشند...اين كه ديگر اشكالي ندارد.»
    بابا رشيد با گفتن حرفي نيست از جا بلند شد.همه راضي نشان مي دادند.به مامان گلي كه نگاه كردم ديدم با حالتي نگاهم مي كند كه انگار داشت مي گفت:خوب دستت را بند كردم و حالت را جا اوردم دختر!با ان قيافه اب زيركاهت بدجوري داشتي همه را به اشتباه مي انداختي.اما من خوب دستت را خواندم.مي دانم چه مارمولكي هستي...دست پرورده خودم هستي...من نشناسمت كي تو را بشناسد.
    مامان از زير فشار نگاه سرزنش اميز من فرار كرد.از جا بلند شد و چاي را با خود برد.براي اينكه به خودم دلداري داده باشم توي دلم گفتم:هر چه باشد از به عقد هم در امدن بهتر است.كي به نشانه پايبند مي شود؟بعد جلوي دهانم را گرفتم و از ترس يكي از انگشتهايم را گاز گرفتم.انگار كسي انجا بود و حرفهايي كه از فكرم مي گذشت مي شنيد.انگار با يك دوربين ته ذهن مرا ديد مي زدند.
    با هراسي كودكانه از جا برخاستم.خواستم از خانه بزنم بيرون كه صداي يوسف را شنيدم.«ببينم چي دوست داري به عنوان نشانه به تو بدهم؟»
    چشمانم را لحظه اي بر هم گذاشتم.صداي بابا رشيد را از بيرون شنيدم كه به گلچين گفت:
    «اخرش ياد گرفتي وقتي تير باران شدي چطور بميري دختر؟»
    صداي گلچين به گوشم رسيد:«بله بابا رشيد.ولي بابا رشيد خيلي دشمن بازي و تير اندازي اش بد است...همش مي خواهد خودش پيروز باشد و من شكست بخورم...پايم را نشانه مي گيرد و مي گويد زدم به قلبت.»
    صداي خنده بابا رشيد به گوشمي رسيد.چشمان را از هم گشودم.يوسف را روبروي خودم ديدم با نگاهي منتظر.با حواس پرتي گفتم:«ها؟چه...چه گفتي يوسف؟»
    عاشقانه نگاهم مي كرد.انگار كار را تمام شده فرض كرده بود و مرا از همان لحظه مال خودش مي ديد.
    «گفتم نشانه چه دوست داري برايت بياورم؟»
    «با خنده گفتم گلوبند طلا!»
    «با تعجب گفت:«گلوبند؟من فكر مي كردم بايد به فكر خريد يك انگشتر باشم.»
    دستهايم را بغل زدم و با لحني لوس و دلبرانه گفتم:«من دلم گلوبند مي خواهد يوسف!حالا اگر وسعت نمي رسد ناراحت نمي شوم انگشتر بخري.»
    لبخند طنز مرا كه ديد انگار اختيار از كف داد،دست دراز كرد و نيشگوني از گونه ام گرفت.صداي باز شدن در كه امد انگشتش را به لب برد و بوسيد.با گونه هاي سرخ و اتشين به طرف در رفت كه از خانه بزند بيرون
    عراق جنگ جنون اميز و خصمانه اي را در جنوب ايران دنبال مي كرد كه من در يك دبيرستان شبانه روزي مشغول به ادامه تحصيل شدم.از پشت حصار كوههاي البرز كه امدم بيرون ابعاد اين جنگ را بيشتر احساس مي كردم.شبها در كنار هم كلاسيهايم با ترس و دلهره اخبار مربوط به جنگ را از تلويزيون خوابگاه دنبال مي كرديم و به حال جنگ زده ها و سربازاني كه با رشادت در خط حمله با دشمن مي جنگيدند و به شهادت مي رسيدند اشك مي ريختيم.
    روزي كه شنيدم يوسف هم به عنوان سرباز وظيفه به جبهه هاي جنگ اعزام مي شود قلبم در هم مچاله شد و به تلخي گريستم.باورم نمي شد به همين سرعت مهر او بر دلم نشسته باشد و اينطور برايش بي قراري كنم.
    او هم در لباس سربزي گريه مي كرد.روز پيش از اعزام را با هم گذرانديم.بابا رشيد برعكس پدران جامعه روستايي ان زمان،ما را به حال خودمان گذاشته بود تا در دل كوه و كمر حرفهايمان را با هم بزنيم و با همديگر وداع كنيم.يوسف هزار بار از من قول گرفت كه منتظرش بمانم و عشق او را همچون گنجينه اي گرانقدر در دلم محفوظ نگاه دارم و نگذارم اسيبي به او برسد.من هم هزار بار برايش قسم خوردم و قول دادم كه به اين عشق وفادار بمانم.
    همان روز بود كه گردنبند طلايي را كه اول اسم خودش بود به گردنم اويخت.پيش از ان هم انگشتري را با شكل و شمايل گل به عنوان نشان نامزدي به دستم كرده بود.وقتي به گريه افتادم او هم چشمش تر شد و با بغض گفت:
    «يادت باشد كه هميشه مال مني!برايم نامه بنويس.من هم برايت نامه مي نويسم و به نشاني دبيرستان برايت پست مي كنم.»
    يادت باشد كه هميشه مال مني!برايم نامه بنويس.من هم برايت نامه مي نويسم و به نشاني دبيرستان برايت پست مي كنم.»
    ميان هق هق گفتم:«مواظب خودت باش .من هميشه برايت دعا مي كنم.»
    لبخند محزوني زد و گفت:«پس يعني هميشه به ياد من هستي،نه؟»
    فقط سر تكان دادم.چند قطره اشك از گوشه پلكهايم فرو ريخت.با ديدن چشمان خيس و اشكي من تاب نياورد و ارام و قرار از دست داد.
    يوسف كه رفت مامان گلي و بابا رشيد هم گريه كردند.انقدر كه دلم را زخم زدند و هوايي ام ساختند.تا چند روز نتوانستم به خاطر اوضاع اشفته روحي و رواني مامان گلي و بابا رشيد به مدرسه برگردم.در خانه ماندم تا تسكين دهنده قلب دردمند و پريشانشان باشم.همينطور قلب نا ارام خودم را به ثبات و ارامش برسانم.
    مامان گلي تك تك لباس هاي يوسف را به صورتش مي چسباندو انها را با اب ديدگانش مي شست و مي بوييد و مي بوسيد.بابا رشيد پايش كه به اسطبل مي رسيد با صداي خفه و ضعيفي ناراحتي هايش را اشك مي كرد و توي كاسه چشمانش مي ريخت،بعد ناگهان صداي هق هق و گريه مردانه اش بلند مي شد و به گوش ما كه مي رسيد ما را هم به گريه مي انداخت.يوسف يوسف گويان از اسطبل به اغل مي رفت و از اغل به اسطبل.
    اوضاع بدجوري به هم ريخته بود. او در قلب خانواده جا داشت و وقتي رفت انگار قلب خانواده از كار افتاد.همگي دچار خفگي و تنگي نفس شده بودند.همه احساس مي كردند بدون او نمي توانند باشند،نمي توانند بدون بغض سر سفره غذا بخورند،بدون اينكه گريه نكنند سر روي بالش بگذارند و بخوابند.
    يوسف نور خانه ما بود كه وقتي رفت ديگر روشني وجود نداشت.يوسف گرماي خانه ما بود،وقتي رفت انگار همه جا يخبندان شد.بخاري هيزمي هر چه بيشتر مي سوخت كمتر ميتوانست پيرامونش را از سرماي مفرطي كه دچارش شده بود نجات دهد.يوسف همه چيز ما شده بود وقتي رفت انگار همه چيز رفت.
    جاي خالي اش بدجوري به چشم مي زد و با هيچ چيزي پر نمي شد.نه با گريه هاي گلچين و دادا شير علي به وقت بازي،نه با اه و فغان و زاري مامان گلي و بابا رشيد در خفا و نه با بيقراري هاي من به وقت لمس كردن حلقه نامزدي و بوسيدن حرف اول اسم او روي گلوبندم...جاي خالي او عميقتر از اين بود كه بتوان ان را با اين اشكها پر كرد.

    به اتفاق مريم كردناييج و زهره رويانيان،دو تن از دوستانم به كلاسمان مي رفتيم كه خانم لاشك،ناظم مدرسه مرا به اسم صدا زد و از من خواست به دفتر بروم.خودم را از ميان مريم و زهره كشيدم بيرون و به دفتر رفتم.
    خانم لاشك نامه اي را به طرفم گرفت و گفن:«مال توست...از جبهه امده.»
    نامه را لاي دستان مرتعشم گرفتم و خواستم تشكر كنم كه ديدم بغض كرده ام.
    خانم لاشك گفت:«اگر خبرهاي مربوط به جنگ هم در ان نوشته به ما هم اطلاع بده.»
    دچار تنگي نفس شدم.پاهايم ياري نمي كرد مرا از دفتر ببرد بيرون.
    خانم ناظم با تعجب نگاهم مي كرد.باز هم خواستم چيزي بگويم كه بغض نگذاشت.فقط صداي نامفهومي از گلويم پريد بيرون.خانم لاشك گفت:«خانم كلواني،حالت خوب نيست؟»
    سرم را تكان دادم كه بفهمد حالم خوب است و نگران نباشد،كه دانه هاي درشت اشك از لاي مژه هاي به هم چسبيده ام فروريخت روي گونه هايم و بعد به حالت دو از دفتر خارج شدم.لابد خانم ناظم توي دلش مي گفت:چه دختر عجيبي!عجيب كه نه ديوانه...دلم مي خواست مي توانستم همان لحظه نامه را باز كنم و بخوانم،اما متاسفانه زنگ كلاس خورده بود و من مجبور بودم تا پايان كلاس صبر كنم.
    با اجازه از اقاي بلده اي،دبير عربي پشت ميز نشستم.مريم از پشت سرم پرسيد:«خان لاشك چه كارت داشت؟»
    دستم را جلوي دهانم گرفتم و اهسته گفتم:«از يوسف نامه رسيده.»
    زهره از بغل دستم گفت:«چه نوشته بود؟»
    «هنوز نخواندمش»
    اقاي بلده اي با ته خودكارش چند بار پي در پي بر ميز كوبيد و هيس گويان نگاهش را به ميز ما دوخت و ما سه نفر حساب كار امد دستمان.
    اقاي بلده اي دراز و لاغر اندام بود و دستهاي بلند و كشيده اي داشت كه به نظر غير عادي مي امد.با اخلاق تندي كه داشت همه از او حساب مي بردندو سعي مي كردند كمتر او را عصباني كنند.
    دل توي دلم نبود كه نامه يوسف را باز كنم و از مضمونش با خبر شوم.يك ماهي از رفتنش مي گذشت و من بي صبرانه منتظر خبري از او بودم.مدام فكرم مشغول بو.يعني چه نوشته؟حالش خوب است؟دلش برايم تنگ نشده؟لابد شده!پس چرا اينقدر دير نامه فرستاده.لابد نتوانسته...لابد نامه را خيلي وقت است فرستاده،ولي در گير و دار جنگ پست هم دچار مشكل شده و نامه ها خود به خود دير به مقصد مي رسيدند.
    دوباره صداي هيس اقاي بلده اي امد كه با صداي كوبش خودكار به ميز توام بود.از ته كلاس صداي خنده به گوش مي رسيد.اقاي بلده اي نگاه نافذ و سنگينش را بر چهره من انداخت و با صداي پر طنيني گفت:«خانم كلواني حواست كجاست؟»
    پريدم بالا يعني پيدا بود حواسم نيست.از كجا معلوم بود؟من كه نگاه را دوخته بودم به تخته سياه پس...
    «چيز...پي ...پيش نامه.»بعد لبم را سخت به دندان گزيدم.
    صداي خنده همكلاسيهايم بلند شد.مريم نتوانست جلوي زبانش را بگيرد.
    «اقاي بلده اي...نامزد گلناز از جبهه برايش نامه فرستاده.»
    دوباره كلاس دچار همهمه شد كه با صداي فرياد بلند اقاي بلده اي يكهو سكوت سنگيني كلاس را در بر گرفت.
    «ساكت،چه خبر شده كه مثل زنبور وزوزتان بلند شده؟»
    بعد نگاه غضبناكش را به من دوخت و گفت:«برو از كلاس بيرون...نامه را كه خواندي و هيجانت فرو نشست برگرد و بيا سر كلاس.»
    اول فكر كردم شوخي مي كند،اما حالت نگاهش بسيار جدي بود.عضلات منقبض چهره اش هيچ نشاني از شوخي و تمسخر نداشت.
    به ناچار از جا بلند شدم.وقتي ديدم با نگاهش مرا ترغيب به رفتن مي كند ترديد نكردم و با گامهاي بلند به طرف در كلاس رفتم.صداي مريم را شنيدم كه گفت:«اقاي بلده اي،ما هم برويم هيجانمان را بريزيم بيرون و با خيال راحت برگرديم سر كلاس؟»
    و صداي اقاي بلده اي را شنيدم كه تشر زنان گفت:«هيجان و فضولي شما با نمره صفري كه جلوي اسمت مي گذارم فرو مي نشيند خانم كردناييج.»
    در طول درختان كاجي كه دور تا دور حياط مدرسه را به شكل سرباز محافظت مي كردند،قدم زنان نامه را خواندم.اول از خودش نوشته بود و موقعيت جنگ و نبرد سرسختانه شان و اينكه روز پيش دو تن از همسنگرانش جلوي چشمان او به شهادت رسيده بودند و او هنوز از بابت اين موضوع بسيار ناراحت و افسرده بود.حال مرا پرسيده بود و اينكه با درسهايم چه مي كنم و حال خانواده چطور است و دلش برايم تنگ شده است.باز هم به موضوع جنگ پرداخته بود و اينكه معلوم نيست چه سرنوشتي در انتظار اوست و همه چيز با خداست و بهتر است به جاي هر گونه ناراحتي براي او براي همه رزمندگان و سربازان از جان گذشته ميهنم دعا كنم و از خدا بخواهم كه هرچه زودتر اين جنگ به نفع ايران به پايان برسد و همه رزمندگان به اغوش خانواده هاشان بازگردند.
    نامه را ميان دستهايم فشردم،دلم گرفته بود.مثل هواي ابري ان روز من هم دلم ابري شده بود.به جاي اينكه بعد از خواندن نامه از شور و شعف سرشار باشم گوشه ديوار نشسته بودم و به تلخي مي گريستم.خودم هم نمي دانستم چِم بود.فقط گريه مي كردم.نامه را روي قلبم مي فشردم و زير لب چيزهايي مي گفتم كه براي خودم هم نامفهوم بود.انگار به زبان ناشناخته اي حرف مي زدم كه تا ان روز به كارم نيامده بود.
    اواهاي عجيب و غريبي را زير لب بيان مي كردم .لحظه به لحظه شدت گريه ام به اوج مي رسيد تا اينكه ناگهان گريه ام قطع شد.مثل اتشي كه با شعله هاي سركشش ديگ ابي را به جوش اورده.و اب ديگ سر رفته باشد ناگهان هيجانم فروكش كرد.يكهو سرد شدم و از جا برخاستم.نامه را توي پاكتش گذاشتم و نفس بلندي كشيدم.ديگر نه دلم جوش مي زد،نه اتش هيجانم زبانه مي كشيد.
    خاموش و بي صدا به طرف كلاس رفتم.وارد كلاس كه شدم اقاي بلده اي با نگاهي سنگين مرا تا پاي ميزم دنبال كرد.به محض نشستن زهره سقلمه اي زد و اهسته گفت:«چي نوشته بود؟»
    نگاهي سرد و بي اعتنا به سويش انداختم و گفتم:«خصوصي بود.»
    گوشه چشمي نازك كرد و با دلخوري گفت:«لوس بي مزه»بعد لحن مرا تقليد كرد«خصوصي بود.»
    دوباره صداي كشيده هيس امد
    دبيرستان شبانه روزي اي كه در ان مشغول به تحصيل بودم در شهر امل قرار داشت و همه دانش اموزان ان از روستاها و ييلاق اطراف شهر انجا جمع شده بودند و همه دور از خانواده خود مشغول به تحصيل بودند.همگي سعي مي كردند با تمام دلتنگي ها و غم و غصه هايشان كنار بياييند و در محيطي دوستانه و صميمي با وضعيت اجباري پيش امده بسازند و كمتر ناراحتي شان را بروز دهند.
    كاري كه من هم مجبور بودم به ان مبادرت ورزم و دوري و دلتنگي خانواده را در كنار دوستان و همكلاسيهاي خودم فراموش كنم.البته اين فراموشي كوتاه مدت و موقتي بود چرا كه شبها هر كدام از ما روي تختي دراز مي كشيديم و دنيايمان به اندازه همان تختي مي شد كه در اختيارمان بود.تازه مي فهميديم چقدر تنها و غمگينيم و چقدر ميان بچه هايي كه مثل خودمان هستند غريب و بيگانه ايم.شبها به قدري دنياي ما كوچك و تنگ مي شد كه احساس خفگي و نفس تنگي به ما دست ميداد.خوب كه گوش مي كردي از همه تختها صداي گريه و فين كشيدن و زير لب زمزمه كردن به گوش مي رسيد.
    من هم مثل همه بچه ها دلتنگي ها و غصه هايم را با خود روي تخت مي بردم و گاهي به خاطر تك تكشان اشك مي ريختم و اه مي كشيدم.گاهي اوقات بدجوري هواي خانه به سرم مي زد و براي گلچين و دادا شيرعلي دلم تنگ ميشد و براي ان وسعت زيبا و بلند و بي همتا و دامنه هاي سرسبزي كه ان موقع از سال پر برف بود و به خواب زمستاني مي رفت به خصوص اگر هوا ابري و باراني بود هر كسي بيگانه با ديگري در لاك تنهايي خودش فرو مي رفت و سعي مي كرد كاري به كار كسي نداشته باشد و در خلوت خودش فكر كند و اه بكشد و اشك بريزد.
    پس از رسيدن نامه يوسف بي معطلي جوابي فرستادم كه انگار به دستش نرسيده بود چرا كه نامه ديگري از او به دستم رسيد و از بي پاسخ گذاشتن نامه اولش گلايه كرده بود.نوشته بود به خاطر چشم چپش او را از خط اول به عقب منتقل كرده اند و فعلا در دفتريكي از فرماندهان نظامي خدمت مي كند و اينكه خيلي دلش مي خواهد به خط اول برگردد و جنگ را از نزديك دنبال كند.همچنين گفته بود به خاطر چشم چپش از خدمت اجباري به خدمت داوطلبانه تغيير وضعيت داده و دوست دارد تا من دبيرستان را به پايان مي رسانم همان جا بماند و داوطلبانه به خدمتش ادامه بدهد تا هم در جوار رزمندگان دلاور ميهنش به فيض و ثواب برسد و هم راحت تر بتواند اين سه چهار سال را تحمل كند.
    بابا رشيد وقتي به ديدنم امد،نامه يوسف را با حذف انچه براي من نوشته بود و از فراق و جدايي و عشق اتشينش ناليده بود،برايش خواندم.از او خرده گرفت كه وقتي از نظام وظيفه معاف شده بايد بر مي گشت،اما بعد به سرعت تغيير موضع داد و او را به خاطر اين شهامت و رشادتش مورد تحسين و ستايش قرار داد و عمل نيكو و پسنديده او را ستود،اما من نتوانستم عمل او را مورد ستايش قرار بدهم.از نظر من دور از عقل مي رسيد كه ميان ان همه خمپاره و توپ و تانك و مسلسل او با چشم معيوبش داوطلبانه به خدمت مشغول شود و جانش را به خطر بيندازد.
    وقتي نيروي هوايي عراق به پايتخت حمله كرد،شمار زيادي از پايتخت نشين ها به شهر هاي شمال پناهنده شدند.شهر امل هم از اين قاعده مستثني نبود و پر شده بود از تهرانيهاي جنگ زده كه خانه و زندگيشان را از ترس حمله دشمن رها كرده بودند و به اين شهر كوچك امده بودند تا جانشان به خطر نيفتد.
    ساكنان شبانه روزي ساعت معيني از روز را اجازه داشتند به عنوان هواخوري يا خريد لوازم ضروري از مدرسه خارج شوند.در ساعت مقرر هم بايد به مدرسه باز مي گشتند.در اين فرصتهاي پيش امده به شهر مي فتيم و از تماشاي قيافه ها و چهره هاي نااشنا و تازه وارد تفريح مي كرديم.از خيابان هاي شلوغ مي گذشتيم و تهراني ها را با انگشت نشان مي داديم و پشت سرشان بحر طويل مي سروديم و از اين كارمان به طرز احمقانه اي احساس مسرت و شادي مي كرديم.به مدرسه كه برمي گشتيم دسته جمعي مشاهدات و اطلاعاتمان را با همديگر رد و بدل مي كرديم.
    «مي دانيد اسم ان دختري كه موهاي كاكلي اش از زير روسري اش زده بود بيرون و ادامس پف مي كرد و سر مادرش داد مي كشيد چه بود؟اسمش ارزو بود...در به در داشت دنبال مغازه لوازم ارايشي مي گشت.مادرش مي گفت تازه اين خيابان را گشتيم ارزو...و دخترش كه انگار خيابان ها را بلد نبود داد مي زد:اشتباه مي كني مامان جان،من كه يادم نيست اين خيابان را گشته باشم.»
    «ديروز يكي از بچه ها داشت توي پياده رو راه مي رفت كه يك پاترول جلوي پايش توقف مي كند.چند جوان سرشان را از ماشين مي كشند بيرون و بهش مي گويند:«اسمت چيه بلا؟شماره تلفن نمي دي به ما ناقلا؟دختره كه از ترس داشت سكته مي كرد و بدجوري زرد كرده بود و به تته پته افتاده بود فارسي و محلي را قاطي مي كند و مي گويد:گُم بَووشين(گم بشويد)مي روم كميته را مي اندازم شِ مِ سر..(روي سر شما)ما از پشت سر ان دخترك مي امديم كه زديم زير خنده...او كه ما را ديد از شرم سرخ شد و دِ بدو...امروز امد و قسممان داد كه اسمش را بروز ندهيم.»
    «ما هم ان پاترول را ديديم.شايسته مي گفت چند بار برايش بوق زدند و نور بالا...و او هم محل نگذاشته.»
    «ول كنيد بابا اين حرفها را...اين تهرانيها فقط بلدند ادم را دست بيندازند و حال كنند...كيف مي كنند وقتي دختران ساده و چشم و گوش بسته روستايي را سر كار مي گذارند.بهتر است به هيچ كدامشان محل نگذاريم و گاهي وقتها هم يادشان بيندازيم كه انها توي شهر ما هستند و بهتر است پا از حريمشان درازتر نكنند.»
    «اي بابا گلناز،حالا كي خواست به اينها محل بگذارد...ما خودمان خوب مي دانيم كه مي خواهن با ما تفريح كنند...لازم نيست تو اينها را به ما بگويي...خودت را بگو كه وقتي از اداره پست برمي گشتي بس كه چهار چشمي ان پسر تهراني سوسول را كه داشت از سوپر خريد مي كرد پاييدي پايت گره خورد توي چادرت و نزديك بود سكندري بخوري و فرش شوي روي زمين.»
    همه خنديدند.دندان قروچه اي رفتم.رو به گوينده اين حرف كه كسي نبود جز سكينه صلاحي كه در درس هم با من ادعاي رقابت داشت با لحني عصبي و پرخاشگرانه گفتم:«من مثل شماها بيكار نيستم كه وقتم را به خاطر اين كارها الكي هدر بدهم...شما دخترهاي سبكسر و بي مغز كه چشم بابا ننه تان را دور ديده ايد انگار در اغل را به رويتان گشوده باشند مي ريزيد بيرون و هر غلطي دلتان خواست مي كنيد.»
    سكينه صلاحي زبانش درازتر شد و خيلي زود درگيري لفظي شديد بين من و او به وجود امد.بچه هاي ديگر بي انكه مداخله كنند گوشه گرفتند و اين بگو مگو را با خونسردي دنبال كردند.تا اينكه مريم از اين طرف كشان كشان مرا برد و زهره او را از سوي ديگر و جمعيت به تدريج پراكنده شد.
    اوضاع جنگ همه جا را به هم ريخته بود و بر روحيه تمام اقشار جامعه تاثير گذاشته بود.ادمها بي حوصله و عصبي شده بودند و از كوچكترين مشاجره اي بزرگترين درگيري را مي ساختند.خيلي ها دلواپسيها و ناراحتي هايشان را پشت ماسك بي تفاوتي چهره خود پنهان مي كردند.
    بعضي در سكوت و خاموشي به عاقبت اين جنگ مي انديشيدند و اگر پدري،برادري،دوست و اشنا و فاميلي از انان در جنگ حضور داشت با ترس و ملال و دلهره اخبار مربوط به جنگ را دنبال مي كردند و با شنيدن اخبار نااميد كننده و ناگوار جنگ به كلي خودشان را مي باختند و از حلقه دوستانشان جدا مي شدند و به گوشه اي پناه مي بردند.صداي گريه هايشان كه بلند مي شد دوستهايشان به سرغشان مي رفتند و سعي مي كردند به نحوي دلداريشان بدهند.
    من هم يكي از انان بودم.بدجوري نگران يوسف بودم.شبها خواب مي ديدم پرچم ايران را دورش كشيده اند و از گوشه چپ سينه اش خون داغ و سرخي فواره مي زند بيرون و كسي كه چهره اش را نمي ديدم،اما صدايش شبيه صداي بابا رشيد بود بر سر و صورتش مي زد و مي گفت:واي يوسف شهيد شد...واي يوسف شهيد شد.
    از خواب كه بر مي خاستم مي ديدم كه عرق كرده ام و نفس نفس مي زنم.از اينكه به سرعت از ان كابوس رها شده بودم و خودم را توي خوابگاه سرد و خاموش مي ديدم با خيالي راحت و ناراحت،سرم را روي بالشم مي فشردم و ارام مي گريستم.
    «من از اين سر خيابان تا ان سر خيابان يك دكان خياطي نديدم.»
    «روبروي مدرسه يكي ديدم،ولي روي سر درش پرچم سياه زده بودند كه به علت فوت فلاني تا اطلاع ثانوي تعطيل مي باشد.»
    «اين هم از بد اقبالي من است ديگر!حالا چادرم را چطور وصله كنم؟»
    «مي خواستي مواظب باشي دختر!بس كه هول و دستپاچه اي...صد بار بهت گفتم موقع راه رفتن اينقدر چشم ندوان اين ور و ان ور.هُي اقا...خيلي ببخشيدها كه به من تنه زديدها.»
    هر سه نفر ايستاديم و با ابرواني گره خورده زل زديم به صورتش.جوان بلند بالا و خوش صورتي بود.باراني بلند تنش بود و كلاه لبه دار كه همرنگ باراني اش بود بر سر داشت.چند بار ديگر هم ديده بوديمش.به نظر مي رسيد او هم از تهرانيهايي باشد كه بعد از بمباران به اين شهر كوچك پناهنده شده بود.قدمي به سويمان برداشت و با حالت مطمئني نگاهمان كرد.خطاب به من گفت:«معذرت مي خواهم...حواسم نبود ...ببخشيد.»
    مريم يواشكي سقلمه اي به من زد كه بدجوري نگاهم را به نگاه روشنش دوخته بودم،در حالي كه نفهميدم چشمانش چه رنگي است.
    اهسته گفتم:«تا وقتي توي اين شهر هستيد بهتر است حواستان را جمع كنيد تا براي شهروندان ميزبان ناراحتي و دردسر ايجاد نكنيد.»
    چشمان گرد و جذابش را با تعجب به ديدگانم دوخت.از ظاهرش مشهود بود كه متوجه مننظور من نشده و انگار بايد دوباره برايش تكرار مي كردم.زهره مثل خاك انداز پريد وسط كه خرده ريزهاي دسته گل مرا جمع كند و با زباني الكن گفت:«مَ...مَنظور دو...دوست ما اي ...اينست كه...»
    بي حوصله از حرف زدن بي سروته زهره تشر زنان گفتم
    «مطمئنم منظور مرا درك كرده اند ... بهتر است برويم بچه ها.»وگوشه چادر هر دو نفر را گرفتم و دنبال خودم كشيدم.
    احساس كردم هنوز وسط پياده رو ايستاده و با نگاهش ما را دنبال مي كند.مريم گفت:«چرا اينقدر تند مي رويم گلناز...پس خياطي چه مي شود؟چادرم...»
    «فردا دنبال دكان خياطي مي گرديم...شايد هم تا فردا مغازه اي كه روبروي مدرسه هست باز شود.»
    «بچه ها برنگرديد عقب ها...چون من برگشتم ديدم ان جوان همان جا ايستاده و با نگاهش ما را تعقيب مي كند.»
    «اخر تو از كجا مي داني ما را نگاه مي كند زهره...تو هم چه حرفها مي زني.»
    «به مرگ خودم راست مي گويم گلناز...باور نداري برگرد و نگاه كن.»
    به سختي پيچ و مهره گردنم را سفت كردم كه مبادا از سر كنجكاوي بي اماني كه دچارش شده بودم سرم را برگردانم عقب،كه اگر زهره راست مي گفت و او هنوز همان جا ايستاده بود كار ناشايستي را مرتكب مي شدم.
    به هر زحمتي بود ان دو نفر را دنبالخودم تا مدرسه كشاندم و بعد نفس راحتي كشيدم.انگار از يك حفره بسيار تنگ و محدود خودم را عبور داده بودم و هنوز احساس نفس تنگي مي كردم.حوصله نداشتم به وراجيهاي ان دو نفر گوش بدهم.
    «چقدر خوش قيافه بود...مگر نه گلناز...مگر نه مريم؟»
    «لَتي سر بشورند(سر لَحَد بشورند)،چه چشمهاي گيرايي داشت...من كه نزديك بود پس بيفتم.»
    «ديدي چطور با تعجب گلناز را نگاه مي كرد؟بيچاره تا شب گيج است.»
    «راستي گلناز تو چرا ميخ شدي تو چشمهاش؟هان؟»
    «به شماچه،مي خواستم از اين تهرانيهاي تيتيش ماماني زهره چشم بگيرم.»
    «حالا يعني خيلي زهره چشم گرفتي؟»
    «فكر مي كنم گرفتم...همش تقصير تو بود كه مي خواستي چادرت را وصله كني ديگه.»
    «اِ...اِ...اِچرا تقصير من؟داشتيم مثل بچه ادم دنبال خياطي مي گشتيم...تو ايستادي و زبان درازي كردي و ان جوان بيچاره را مجبور كردي بايستد و از ما معذرت خواهي كند.»
    «از ما نه،از من؟در ضمن حالا مگه چي شده كه اين قدر زود دست و پاي خودتان را گم كرديد...طوري رفتار مي كنيد انگار تا حالا ادم نديديد.»
    «بگو جوان به اين خوشگلي و خوش قيافه اي....واي مريم...كاش امشب خوابش را ببينم.»
    ديگر داشتند صبر و حوصله ام را سر مي بردند.با لج از ميان ان دو نفر خودم را كشيدم بيرون و در حالي كه از در مدرسه مي رفتم تو خطاب به ان دو گفتم:
    «من كه رفتم،هر چه دلتان خواست اسمان ريسمان ببافيد و خيال پردازي كنيد...دلم به حالتان مي سوزد.»
    بي جهت عصباني بودم و احساس مي كردم از شدت خشم و غضب گونه هايم گر گرفته اند.مريم راست مي گفت،همش تقصير من بود كه اين اتفاق افتاد.با تعجب از خودم پرسيد چه اتفاقي!خودت را بي خودي ناراحت نكن.اين فقط يك برخورد ساده بود و اسمش اتفاق نيست.كار من اين طور ها هم كه فكر مي كنم غير معقول و غير منطقي نبوده.هر كس هم به جاي ان جوانك به من طعنه زده بود با او همين برخورد را مي كردم و مجبورش مي كردم از من معذرت خواهي بكند.
    تقصير مريم و زهره است كه با شور و هيجان ابلهانه و احمقانه خودشان موضوع به اين سادگي و بي اهميتي را اين قدر پيچيده و بزرگ كرده اند.همه دخترها همين طوري اند...تا چشمشان به يك جوان برازنده و زيبا مي افتد زود هول مي كنند و خيال پردازي هايشان گل مي كند و چنان خودشان را سوار بر اسب روياهاي پوچ مي بينند كه ادم دلش مي خواهد به حالشان گريه كند...
    حالا تو چرا اينقدر عصباني هستي وحرص مي خوري.اگر فقط يك برخورد ساده بود چرا بي خيالش نمي شوي و دست از اين افكار بيهوده بر نمي داري.مگر نمي بيني بچه ها از سر بيكاري و تفنن معطلند يكي دسته گل به اب بدهد ان وقت خر بيار و باقالي بار كن.چنان بلدند از كاه كوه بسازند كه ديدني.كارشان همين است...بايد سعي كنم فقط به درسم فكر كنم و هيچ چيز ديگري برايم اهميت پيدا نكند.
    موقع خواب،مريم از تخت پاييني گفت:
    «گلناز،تو كه خوب چشم انداختي تو چشمهاش بگو چشمهاش چه رنگي بود؟»
    از روي تخت بالايي گفتم:
    «من يادم نيست شام چه خوردم...تو هم چه سوال مزخرفي مي پرسي دختر؟»
    پوزخند زنان گفت:
    «اره مرگ خودت،يادت نيست...يعني تو نمي داني قهوه اي روشن بود يا عسلي؟!»
    زهره به جاي من از تخت بغلي گفت:
    «جان خودم عسلي بود....عسليِ عسلي ...حالا تو هي بگو قهوه اي روشن بود!قهوه اي خيلي خيلي روشن.»
    با حرص نفسم را يك جا جمع كردم و فوت كردم بيرون.حالا فكر مي كنم چه خوب بود اگر مي شد ادمها جلوي بعضي از اتفاقات كوچك و برخوردهاي ساده و بي اهميت را مي گرفتند.ان وقت همان برخوردهاي ساده و كم اهميت،دردسر ساز نمي شدند و ماجراهاي عجيب و غريب و اتفاقات پيچيده و ناگهاني و ناخواسته را به دنبال خودشان به وجود نمي اوردند كه مثل طوفان به ساحل ارامش زندگيشان هجوم بياورند و با متشنج كردن اوضاع و بر هم زدن ثبات و ارامش گرفتاريهاي بزرگ را ايجاد كنند.كاش مي شد جلوي وقوع بعضي از اتفاقات نا خواسته و معمولي و پيش پا افتاده را گرفت.

    هوا چند روز پي در پي باراني بود.ما بچه هاي شبانه روزي جمعه ها را با مكافات و بدبختي پشت سر مي گذاشتيم،به خصوص جمعه هاي ابري و باراني را كه انگار هر ساعتش به سنگيني يك سال مي گذشت و جانمان به لب مي رسيد تا به شب برسيم و هفته جديدي را اغاز كنيم.
    جمعه بابا رشيد و مامان گلي به ديدارم امدند.نامه اي براي يوسف نوشته بودند كه دادند برايشان پست كنم.خوب مي ديدم كه چطور رفتن يوسف هر دوتاشان را شكسته و فرتوت كرده است.بابا رشيد چند بار پشت سر هم تاكيد كرد كه يادم نرود نامه را پست كنم.
    وحالا داشتم مي رفتم نامه را پست كنم.هوا هنوز باراني بود و بچه ها حال و حوصله نداشتند از محيط گرم خوابگاه بزنند بيرون و توي اين باران و سرما كه مغز استخوان را مي تركاند به خيابان بروند و با سر و رويي كثيف و گل الود و خيس به خوابگاه برگردند.
    حتي مريم و زهره هم به پيشنهاد من براي همراهي با نگاه عاقل اندر سفيهي جواب دادند.انگار كه با نگاهشان مي خواستند بگويند ما مثل تو عقلمان نرفته توي حلقمان...تو مي خواهي نامه نامزدت را پست كني كه اين همه برايش بي قراري،ما چرا توي اين باران دنبال تو را بيفتيم؟وقتي ديدند زياد اصرار مي كنم با طعنه و شوخي گفتند:
    «نترس،لولو را كه ديدي سرت را بنداز پايين و بگو من خوردني نيستم.»
    زهره چشمك زنان ادامه داد:
    «ما كه ديروز لولو را نديديم...شايد امروز تو ببينيش.»
    با لحن كراهت اميزي گفتم:
    «مرده شورتان ببرد...پس يكيتان خبر مرگش بلند شود و چترش را به من بدهد.»
    مريم گفت:«من كه چتر ندارم.»و دستهايش را زد به سينه و ابروانش را داد بالا.
    زهره گفت:
    «من هم چتر داشتم ،ديروز كه با مريم رفتيم بيرون باد زد و ميله اش شكست...چتر ساز هم گفت ديگر قابل تعمير نيست.»
    و سرش را گذاشت روي شانه مريم و نگاه خونسردو بي تفاوتش را به من دوخت.
    با عصبانيت گفتم:
    «به جهنم!مهم نيست...ببينيد من اگر ديروز و پريروز و چند روز قبل با شما نيامدم بيرون،دليل داشتم.نمي خواهد امروز براي من قيافه بگيريد و از خودتان ادا و اصول دربياوريد.»
    و بعد بي انكه مجالي به ان دو بدهم كه حرف نامربوط و چرند ديگري بزنند با سرعت از خوابگاه رفتم بيرون.
    عصر يك روز سگيِ پاييزي بود.هوا به قدري طوفاني بود كه چند بار از رفتنم پشيمان شدم و تصميم گرفتم برگردم،اما باز دلم طاقت نياورد.
    نگهبان گفتك«كجا مي ري زير اين باران؟مريض ميشوي دختر جان!»
    او مسن بود و چهره مهرباني داشت.ما بچه هاي شبانه روزي او را باباجون صدا مي كرديم.
    «نگران نباشيد بابا جون مي روم اداره پست و زود بر مي گردم.»
    سر تكان داد و گفت:«پس چترت كو؟مي خواهي بدون چتربروي زير اين باران؟»
    با خنده و شوخي گفتم:«چترها را بايد بست،زير باران بايد رفت.»
    دوباره با تكان سر دلسوزانه گفت:«سرما مي خوري...بدجوري هم سرما مي خوري،حيف كه چتر من خراب است،ديروز دادم دست يكي از بچه ها...باد زد و همه فنرهايش شكست...فكر نمي كنم ديگر قابل تعمير باشد.»
    مي دانستم اگر زياد معطل كنم بايد به درد دلهاي بابا جون گوش كنم.در حالي كه برايش دست تكان مي دادم گفتم:«من بايد بروم بابا جون،زود برمي گردم.»و بلندتر داد زدم:«اخه فردا امتحان داريم.»
    و در را پشت سرم بستم.نفس راحتي كشيدم.نگاهي به پياده رو انداختم.بر خلاف هميشه خلوت بود و پرنده پر نمي زد.پيش خودم حساب كردم پنج شش روزي بود كه نيامده بودم بيرون.به همه گفته بودم مي خواهم درس بخوانم.درست نيست مثل شماها وقتم را توي خيابان ها و جلوي ويترين مغازه ها هدر بدهم.
    ولي دروغ مي گفتم،نمي امدم بيرون كه با او برخورد نداشته باشم.مريم و زهره اسم ان جوانك تهراني را گذاشته بودند لولو.من هم به تبعيت از ان دو لولو صدايش مي كردم.اخرين باري كه با بچه ها امدم بيرون يكهو ديديم از وسط زمين و اسمان افتاد دنبال ما...تا مي ايستاديم او هم مي ايستاد،و راه كه مي رفتيم او هم پا مي گذاشت روي گاز و تعقيبمان مي كرد.
    چند بار خواستم برگردم و با چند حرف درشت و اهانت اميز حسابي حالش را جا بياورم.مريم نگذاشت.گفت او كه با ما كاري ندارد،شايد مسيرش با ما يكي است.خودشان هم مي دانستند كه اينطور نيست و مشهود بود كه دنبال ما راه افتاده است با اين همه جلوي عصبانيت مرا گرفتند.
    مي ترسيدند.مثل اكثر دختران شبانه روزي دوست داشتند تسليم باشند تا جنگجو و مبارز.تا اسم درگيري مي امد مو بر تنشان سيخ مي شد.بزدل و ترسو بودند.مي ترسيدند با يك درگيري كوچك مردم پشت سرشان صفحه بگذارند.البته اين مردم دوستان و هم مدرسه ايهاي خودشان بودند كه بارها و بارها پشت سرشان صفحه گذاشته بودند.فكر مي كردم كه فقط خودم شجاع و بي باك هستم،اما در عمل اينگونه نبود.حقيقت اين بود كه من هم دست به عصا راه مي رفتم و احتياط مي كردم يك وقت پايم نلغزد و موضوع خنده و تمسخر بچه ها نشوم.
    اين بود كه بعد از خريد زهره وقتي به خوابگاه برگشتيم تصميم گرفتم بي خودي دنبال ان دو دختر ديوانه به بهانه هاي الكي و مسخره خيابان پيمايي نكنم و دختر سبك سر و جلفي جلوه نكنم كه لولوها راه بيفتند دنبال من و متلك بپرانند و من سرخ شوم و زرد شوم و بعد هم....
    توي پياده رو بودم و زير باران بي امان تند مي رفتم كه زودتر خودم را به اداره پست برسانم كه يكهو چتري امد بالاي سرم.
    اول فكر كردم خيالاتي شده ام،اما وقتي قطره هاي درشت باران به سر و رويم نخورد از حركت باز ايستادم.قلبم بدجوري مي زد.دچار ترس شكنجه اوري شده بودم كه داشت نفسم را بند مي اورد.سرم را كه برگرداندم خودش بود،لولو...با همان كلاه و همان باراني.چتر سبز رنگي را روي سرم نگه داشته بود و سر خودش را هم كشيده بود زير چتر.
    چشمانم كه زدند بيرون لبخند بي تكلفي زد و با لحن موقري گفت:«زير اين باران و بدون چتر؟»
    با اخمهاي درهم و تشر زنان گفتم:«به شما مربوط نيست اقا...من چتر نمي خواهم.»و چترش را پس زدم و با گامهاي تند و عصبي راه افتادم.
    او پشت سرم دويد و دوباره چترش را روي سرم گرفت.داد زد:«خيس مي شوي و سرما مي خوري.»
    برايم عجيب بود كه چرا احساس دلسوزي مي كند و نمي رود رد كارش و مرا به حال خودم نمي گذارد.اين بار با نگاهي خشمگين به او نگريستم و با لحن زهر الودي گفتم:«مزاحم نشويد اقا.»
    هر چه من بيشتر عصباني مي شدم او خونسردتر و بي تفاوت تر مي شد.
    «مزاحم؟من فقط نمي خواستم شما زير اين باران خيس شويد.توي شهر شما به اين نوع مساعدت و هم ياري مي گويند مزاحمت؟»
    ايستاده بودم و زير ان باران تند داشتم به مزخرفات جواني ديوانه گوش مي دادم.بر و بر كه نگاهش كردم او هم غره تر شد و بدون اينكه احساس شرم و خجلت كند نگاه روشن و گيرايش را صاف انداخته بود توي چشمهاي من.
    لحظه اي بعد با لحن خشك و جدي اي گفتم:«خيلي خوب اقا،از مساعدت و لطفتان ممنونم،چترتان را به من بدهيد تا خيالتان از اين كمك راحت شود.»
    و بدون هيچ ترس و ابايي ميله فلزي چتر را از ميان دستش كشيدم بيرون.چتر را بالاي سرم گرفتم و بي توجه به هاج و واج ماندن او به راه افتادم.انگار باز هم داشت دنبالم مي دويد.
    «خانوم،صبر كنيد...پس من؟»
    بي انكه برگردم ايستادم و لحظه اي لبهايم را با حرص بر هم فشردم.اب از روي صورتش ليز مي خورد و از نوك چانه اش فرو مي چكيد.دلم به حالش سوخت.از كاري كه كرده بودم دچار شرم شدم.
    گفت:«چتر من دو نفره است،اين انصاف نيست كه يكي از ما زير اين چتر بزرگ با خيال راحت راه برود و ان ديگري مثل موش زير باران خيس شود.»
    مثل غوك باد كردم و بعد كه نفسم را فوت كردم بيرون با غيظ گفتم:«شما داريد اعصاب مرا به هم مي ريزيد...اگر نخواهم شما به من كمك كنيد بايد كي را ببينم؟»
    بي قيد شانه هايش را انداخت بالا.با لج و عصبانيت چتر را بستم و به طرفش گرفتم و گفتم:
    «اين طوري بهتر است...هم شما خيس مي شويد و هم من!هيچ كداممان هم به حال هم دل نمي سوزانيم...اگر هم خيلي حس نوعدوستي و دلرحمي قلقلكتان مي دهد يكي ديگر را پيدا كنيد تا بتواند با شما زير چتر دو نفره راه برود.»
    صورتش را با لذت جنون اميزي رو به اسمان گرفت و با عطش باران را به پوست روشن چهره اش تقديم كرد.در همان حال گفت:«توي اين باران كسي جز شما به سرش نزده بيايد بيرون.»
    با حالت استهزاآميزي نگاهش كردم و با لحن تحقير اميزي گفتم:
    «شايد يكي مثل شما پيدا شود كه از زور بيكاري زير اين باران هوس قدم زدن و تعقيب كردن به سرش بيفتد.»
    سرش را برگرداند به طرف من و حالتي عبوس به خودش گرفت و گفت:«نكند فكر مي كنيد من افتادم دنبال شما؟»
    با پوزخند گفتم:«نه...اين من هستم كه افتادم جلوي شما...خداحافظ اقاي محترمِ ديوانه.»و اين بار دويدم.چادرم را جمع كرده بودم كه توي ان گير و دار نپيچد توي پايم و با سر نخورم زمين.تا برسم اداره پست لولوي ديوانه را صد مرتبه زير لبم به باد فحش و ناسزا گرفتم.
    خيالم كه از بابت پست نامه راحت شد كمي خودم را انجا معطل كردم و خدا خدا كردم كه يك بار ديگر سر راه من قرار نگيرد.نيمساعت بعد كه از اداره پست امدم بيرون كسي را با چتر دو نفره در انتظار خودم نديدم.
    نفس راحتي كشيدم و خواستم با دويدن خودم را گرم كنم كه باز چتري از پشت سر امد روي سرم.لازم نبود برگردم عقب.خودش امد و مقابلم ايستاد و با لحن محزون و گرفته اي گفت:«يكي از ما سر تا پا خيس شود و سرما بخورد بهتر است از اين كه هر دوتامان به اين دردسر بيفتيم.»
    از سماجت و اين بازي مسخره لولو نزديك بود به خنده بيفتم.با ته مانده اي از يك لبخند تمسخر اميز سركوب شده گفتم:
    «انگار تا امروز چترتان را به من غالب نكنيد خيالتان راحت نمي شود!»
    فقط نگاهم كرد.نگاهي عميق و ژرف كه انگار راز بزرگي را در خودش پنهان كرده بود.نمي دانم چرا از نگاه كردن به چشمانش دچار لرزه اي محسوس و حيرت اور شدم.گويي زمين زير پايم مي لرزيد.
    هنوز نگاهم مي كرد و من ميله اهني چتر را ميان دستم مي فشردم.احساسي به من مي گفت اشتباه نكن،چترش را نگير و بي توجه به نگاههاي مهربان و خواهشمند او راهت را بگير و برو.فرار كن...بگريز...اين نگاه شفاف و روشن و مهربان را فراموش كن...اما دستم بر خلاف احساسم چتر را از دست او گرفت.انگار خيالش راحت شد.
    نفس بلندي كشيد و گفت:«ممنون كه دستم را رد نكرديد.»
    ناخواسته به رويش لبخند زدم.منِ پست بي حيا و بي شرم.
    او غرق در نگاه من شد.انگار مي خواست با سبزي نگاه من بهار را زير باران پاييز در نظر خودش به تصوير بكشاند.بعد از كمي ترديد گفتم:«كي چترتان را به شما پس بدهم؟»
    «قابلي ندارد.»
    «تعارف نكنيد،بگوييد كي و چگونه به شما پس بدهم.»
    «هر وقت دوست داشتيد...خانه من درست روبروي بيرستان شماست...كنار مغازه خياطي.»
    «خداحافظ.»
    «به اميد ديدار.»
    در طول اين گفتگو لحظه اي نگاهمان از هم نگريخت.چنان به يكديگر زل زده بوديم كه گويي سالهاست همديگر را مي شناسيم و نگاهمان سالهاست با هم اشناست.
    راه افتادم.او هم را افتاد...من با اين خيال كه چرا نمي توانم او را زير اين چتر دو نفره پناه دهم و او نمي دانم با چه خيالي دستهايش را فرو كرده بود توي جيب باراني اش وقدمهايش را روي زمين خيس پياده رو مي كشيد.شايد توي دلش مرا به خاطر اين بي رحمي محكوم مي كرد.
    از نظر او من دختري پررو و گستاخ بودم و با راحتي خيال زير ان باران تند راه مي رفتم.با هم در حال حركت بوديم.به نوعي خودم را بدهكار و مديون به او مي ديدم،با اين همه جرات نداشتم نظري به سوي او بيفكنم تا از نگاه من بخواند كه بر خلاف اين بي اعتنايي و گستاخي انطورها هم كه فكر مي كند دختر بي عاطفه و بي رحمي نيستم.فقط اسير قيد و بندهاي يك زندگي سراسر قانون و بند و تبصره هستم كه به هيچ دختري مثل من اجازه نمي داد حد و حدودش را ناديده بگيرد و پايش را از گليمش فراتر بگذارد.
    باد و باران شدت پيدا كرده بود.براي اينكه دچار احساسات كودكانه و احمقانه نشوم به حالت دو از او فاصله گرفتم و خودم را به خوابگاه رساندم.

    خدایا
    به هر که دوست می داری بیاموز

    که عشق از زندگی کردن بهتر است
    و به هر که دوست تر می داری بچشان
    دوست داشتن از عشق برتر.



  3. #3

    آخرین بازدید
    ۰۴-۲۴-۱۳۹۳ [ ۱۰:۵۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۳-۳۱
    محل سکونت
    کلبعه
    نوشته ها
    767
    امتیاز
    5,508
    سطح
    47
    Points: 5,508, Level: 47
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsTagger Second Class1 year registered5000 Experience Points
    سپاس ها
    2,133
    سپاس شده 1,321 در 503 پست

    پیش فرض

    چترم را دادم دست بابا جون.خنده اي كرد و دستي روي محاسن سفيدش كشيد و گفت:«چتر خريدي دختر جان!بزرگ هم كه هست!چند خريدي دختر جان؟»
    كش چادرم را از روي سرم كشيد و مانتوي خيسم را با دست كشيدم جلو كه در تماس با بدنم مرا دچار سرما و رخوت نكند.گفتم:«نخريدم بابا جون،امانت است....بي زحمت جايي توي دفتر خودت قايمش كن،فردا پس فردا بايد ببرم وبه صاحبش پس بدهم.»
    چتر را باز كرد و بست.نمي دانم چرا داشتم گر مي گرفتم و عصباني مي شدم.گفت:«چتر خيلي خوبي به نظر مي رسد.»ونگاهبه حوصله و پر تمناي من را كه ديد انگار فهميد نمي خواهم كنجكاوي كند و ان چتر را بايد بدون هيچ پرسشي نگه دارد.سر تكان داد و گفت:«باشد،خيالت راحت.هر وقت خواستي چتر را پس بدهي خبرم كن.»
    نفس راحتي كشيدم و گفتم:«دستت درد نكند....فقط از سر دلسوزي و ترحم ندهي دست كسي...گفتم كه امنت است.»
    با خوشرويي گفت:«چشم،من كه گفتم خيالت راحت باشد.»اما من خيالم راحت نبود.سرم درد مي كرد.خدا خدا مي كردم گير چك پرسي هاي(در اصطلاح محلي به سين جيم كردن و سوال پيچ كردن گويند.) مريم و زهره نيفتم و بتوانم ساعتي خودم را روي تختم بندازم و كمي در خلوت خود تامل كنم.

    عاقبت هوا پس از دو هفته سرتاسر ابري و باراني سگرمه هايش را از هم باز كرد وچهره صاف و افتابي خودش را نمايان ساخت.بچه هاي شبانه روزي كه انگار حال و روزشان با هواي ان دو هفته سگي نم گرفته بود كم كم خودشان را پيدا مي كردند و طراوت و شادابي از دست رفته را باز مي يافتند.اسمان كه به انان لبخند زد،انها هم به زندگي خنديدند و دوباره صداي خنده ها و شاديشان از همه جا به گوش مي رسيد.
    مريم و زهره چادر انداخته بودند سرشان كه مثل بچه هاي ديگر از اين فرصت پيش امده استفاده ببرند و به خيابان بزنند و عقده چند روز حبس و اسارت را از دلهايشان بزدايند.مثل مامور ايستاده بودند بالاي سرم و پايشان را كرده بودند در يك كفش كه بايد با انها بروم.با مخالفت و ترشرويي من كه مواجه شدند،حرصشان گرفت و به خشم و عتاب افتادند.
    «اَه...تو هم ديگر شورش را در اوردي.درس دارم...امتحان دارم...انگار ما درس و امتحان نداريم...پا شو اين قيافه نكبتي را به خودت نگير... ادم با ديدن قيافه تو يادش به شادي(=در اصطلاح محلي ميمون) مي افتد....بس كه خودت را توي اين اتاق نم زده حبس كردي قيافه ات شده عينهو مامان سياه...پاشو خبرت بيا بيرون...كمي افتاب بخور كه رنگ و رويت باز شود و حالت جا بيايد.»
    «نمي ايم...به شماها چه؟دوست دارم اينجوري باشم...دوست دارم بنشينم توي اين اتاق و روي اين تخت و به شما هم مربوط نيست....بهتر است برويد كه خيابان گرديتان دير نشود.»
    «بيا زهره،اينقدر بهش اصرار نكن.قيافه مي گيرد.فكر كرده او نيايد به ما خوش نمي گذرد...بيا برويم و او هرچه دلش خواست توي سايه بنشيند و انقدر نرود بيرون تاكاش(كپك بزند.)بزند.»
    «ما كه رفتيم...بعدا دلت مي سوزد...به درك كه مي سوزد.»
    ان دو كه رفتند با سستي و تنبلي خودم را روي تخت مريم انداختم و چشمانم را بر هم گذاشتم.انگا هيچ جاذبه و كششي در من نبود،انگار چندين سال نوري از بچه هاي ديگر فاصله داشتم و گروه خونمان به هم نمي خورد،انگار خواسته ها و تمايلات ما از زمين تا اسمان با هم فرق داشت.نه من انان را درك مي كردم و نه انان مرا مي فهميدند.اين همه تفاوت فاحش و محسوس فقط در عرض چند شبانه روز به وجود امده بود و ميان من و بچه هاي ديگر چون حفره عميق و بزرگي شكل گرفته بود.به نظر نمي رسد اين شكاف عميق و ژرف ديگر ما را به هم برساند.
    حالم به ظاهر خوب به نظر مي رسيد،اما در درونم اتشفشاني در حال گداختن بود.سوزش شديدي را در سينه ام احساس مي كردم.به جاي اينكه رو به بهبود و تسكين بروم لحظه به لحظه هم شدت پيدا مي كرد.هر چه بيشتر بي تفاوت نشان مي دادم اين سوزش دردناك تر مي شد،تا جايي كه اشك را به جان چشمان من مي انداخت و باعث مي شد تا سر حد جنون احساس خود باختگي و ياس و حرمان كنم.دلم نمي خواست به چراي اين موضوع بپردازم،اما دلم مي خواست علت اين خودسوزي نهاني نامعلوم باقي بماند.البته پيدا بود كه به ظاهر مي بايست مبهم باقي مي ماند،چرا كه تمام شواهد و قرائن حاكي از اين بود كه علتش بر من معلوم و واضح است و فقط از ان در حال گريز هستم.
    هيچ دلم نمي خواست بيشتراز يك لحظه به اين بينديشم كه مرا چه مي شود و چرا تا اين حد منزوي و گوشه گير شده ام و چرا دلم مي خواهد در خلسه ام فرو بروم و خودم را در پيچ و خم روياهاي عجيب و غريب و تخيلات موهوم خود گم كنم و به هيچ نحوي پيدا نشوم.مي دانستم اگر اين موضوع را كالبد شكافي كنم گندش بالا مي ايد و متهم رديف اول خودم خواهم بود كه بيش از هر كسي خودم را به اين دره تاريك سوق داده ام.ايستاده ام لبه پرتگاه و به سقوط خودم نگاه مي كنم و دچار اشتياقي حنون اميز مي شوم.هرگز بر خودم خرده نخواهم گرفت كه چرا تا اين حد از اين سقوط در پستي و فرو غلتيدن لذت مي برم.
    بايد سكوت مي كردم.بايد ضمير پست و ذلت پذيرم را سركوب مي كردم.بايد بعد از هياهو و شور و شادي دخترانه و جوان پسندانه در خودم مچاله مي شدم و انقدر در خودم پيچ مي خوردم كه معلوم نشود اين من هستم.احساس گناه مي كردم...اين گناه را بايد در گوشه عزلت و انزواي خويش از وجود خودم مي شستم و تن و روحم را از وجود ان پاك و مبرا مي ساختم.
    تازه در ان روزهاي عزلت نشيني و انزوا بود كه به خيالم رسيد لابد بابا رشيد هم مرتكب گناهي شده بود و مي خواست با گوشه گيري ان را از وجود خود بشويد و پاك كند.اگر اينطور بود چه گناهي مرتكب شده بود؟مگر ممكن است بابا رشيد دست از پا خطا كرده باشد و خودش را تنبيه كرده باشد.
    دلم رفت پيش بابا رشيد.خودم را با غمم از ياد بردم و براي غصه ها و رنج هايي كه بابا رشيد ممكن بود در طي ان چند سال به خاطر ان گناه كشيده باشد گريستم.
    ساعتي بعد كه بچه ها يكي يكي از راه رسيدند دوباره سكوت خوابگاه بار خودش را بست و جاي خودش را به قيل و قال داد.يكي جيغ زنان ابراز شادماني مي كرد.ان يكي موهاي دوستش را از پشت مي كشيد و سر به سرش مي گذاشت،ديگري اواز مي خواند و همراهش برايش ضرب مي زد.
    مريم و زهره هم نشسته بودند روي تخت كناري و بدون توجه به چشمان پف كرده من خريدشان را از توي كيف ريختند بيرون و بي تفاوت و بي اعتنا به نگاههاي پر حسرت من مشغول صحبت شدند.
    «ببين اين رژ لب را...درست عين همين را دو هفته پيش يك دختر خانم تهراني از ان مغازه خريد...من هم جد كردم كه يكي مثل همان را بخرم و خريدم.»
    «خيلي خوش رنگ و مليح است...يادت باشد به كسي نشان ندهي،چون مي ريزند سرت و از چنگت در مي اورند...خوب...حالا ببين من چي خريدم...اين ريمل را داشته باش تا اين خط چشم را هم نشانت بدهم.»
    :واي...ناخِشي بَئيت(بلا گرفته)،كي اينها را گرفتي كه من متوجه نشدم.»
    وقتي سرهايشان را به هم چسباندند تا دور از چشمهاي فضول بچه هاي ديگر ريمل و رژ و خط چشم را امتحان كنند من چشمهايم را برهم گذاشتم و از زور دردي كه بر قفسه سينه ام فشار وارد مي كرد قطره اشكي فرو چكاندم.نديدند...با چشم خط كشيده شده و مژه هاي ريمل خورده و لب هاي ماتيك زده ياد من هم نبودند،ياد دوست غمگين و ماتم گرفته شان
    ضربه اي به شيشه بوفه زدم و رو به باباجون كه به خودش زحمت نداده بود از روي تخت چوبي زهوار در رفته اش برخيزد گفتم:«چتر،چترم را بده.»
    چشمانش را تنگ كرد و سر تكان داد كه چي؟
    باز تكرار كردم و باز هم نفهميد.مجبور شدم به خاطر سستي و تنبلي او به پانتوميم متوسل شوم.با دستم روي سرم هلالي كشيدم و بعد همان دستم را مشت كردم روي سينه ام يعني اينكه چتر.او باز هم با تكان ابرو و جنبش لبهايش گفت:چي؟نفهميدم...ديگر داشت كفرم را بالا مي اورد.به شيشه زدم و حاليش كردم كه شيشه را باز كند تا متوجه شود.
    عاقبت از روي تخت امد پايين.خميازه مي كشيد.يعني اينكه از خواب نيمروزي بيدارش كرده ام.يعني اينكه مثل خروس بي محل بد موقعي مزاحمش شده ام.شيشه را كنار كشيد و گفت:
    «گفتي عطر مي خواهي كه بريزي روي سرت؟من كه عطر فروشي ندارم دختر جان...يك شيشه عطر حرم دارم كه پارسال از مشهد خريدم...عطر نه بابا جون.چتر...چترم را بده.»
    «ها،چتر...مرا باش كه فكر مي كردم عطر مي خواهي...گفتم لابد عطر حرم خورده به دماغت و خوشت امده...بيا دختر جان اين هم چتر...مي خواهي به صاحبش برگرداني...ها؟»
    «بله بابا جون.فقط اگر كسي سراغ مرا گرفت هيچ توضيحي ندهيد.»
    «ها...يعني نگويم رفتي چتر را به صاحبش برگرداني؟»
    «اره...نگوييد.»
    «باشه...ولي چرا؟»
    «چرا ... خوب...چون...چون...نگوييد ديگر،دلم نمي خواهد كسي چيزي بفهمد.»
    «كسي بفهمد چي؟كار بدي كه نمي كني دختر جان؟»
    «واي بابا جون...انقدر چك پرسي نكنيد...راستش را بخواهيد دارم بي اجازه از خوابگاه مي روم بيرون...اگر حرفي به كسي بزنيد براي خودتان هم دردسر مي شود.»
    «بي اجازه!؟ نه...برايم مسوليت دارد دختر جان.گفتم سر ظهري قرار نبود كسي جايي برود،نگو مي خواستي بي اجازه بروي...خوب شد گفتي...بروم در حياط را قفل كنم كه كسي يواشكي از خوابگاه بيرون نرود...فردا پس فردا كوچكترين اتفاقي بيفتد يقه مرا مي گيرند.»
    در حالي كه از بحث كردن با بابا جون خسته شده بودم و حوصله ام حسابي سر رفته بود و داشتم از كوره در مي رفتم،لبهايم را بر هم فشردم و گفتم:
    «زود برمي گردم بابا جون،راستش ديدم بد قولي شده...ده روز پيش بايد چتر را به صاحبش برمي گرداندم.شما كه نمي خواهيد من دختر بدقولي به حساب بيايم بابا جون...تازه....خانه صاحب اين چتر همين نزديكي است...زود برمي گردم.تا شما چشمهايتان را بر هم بزنيد برگشته ام.»
    بابا جون سست شد و در حالي كه با ترديد و دودلي نگاهم مي كرد گفت:
    «اخه...اگر يك وقت دير كني چه؟»
    سعي كردم با لبخندي خونسرد مطمئنش كنم كه امكان ندارد دير به خوابگاه برگردم.«دير نمي كنم بابا جون،ديدي كه چادر ننداختم سرم،گفتم كه خانه اش همين نزديك است...جلدي برمي گردم...شما فقط به كسي نگو...عوضش من هم براي شما چند نخ سيگار مي خرم...خوب است.»
    سگرمه هايش از هم باز شد.با صورتي گشاده گفت:«خوب است...پس برو تا زودتر برگردي! يادت باشد سيگار خوب بخري...سبك باشد...اخر مي داني كه سينه ام درد مي كند و بدجوري سرفه مي كنم.»
    دوباره موتور چانه اش گرم شده بود.براي اينكه زودتر خود را از ان مهلكه نجات دهم گفتم:
    «چشم...سيگار خوب...سيگار سبك،خداحافظ باباجون.»ودويدم و در را باز كردم.پشت در بسته نفس راحتي كشيدم و نگاهم را به رو به رو دوختم.مغازه خياطي بسته بود.به جهنم.با مغازه خياطي كاري نداشتم و باز و بسته بودنش هيچ برايم مهم نبود.نگاهي به چتر بسته توي دستم انداختم .بايد هر چه زودتر ان را مي بردم و به صاحبش پس مي دادم.بايد هر چه زودتر خودم را از فكر و خيالش راحت مي كردم.
    تا زماني كه اين چتر نزد من امنت بود به او بدهكار بودم و نمي توانستم لحظه اي ارام بگيرم.حواسم مدام پرت بود.اين چند روز بقدري با خودم درگير بودم كه يادم نيست چطور گذشت.مطمئن بودم همه چيز با پس دادن چتر به روال عادي خودش برمي گشت.ده روز تمام خود را در خوابگاه حبس كرده بودم كه چي؟كه صاحب اين چتر لعنتي را نمي بينم و چشم در چشم هم نيفتيم و سراغ چترش را از من نگيرد كه مبادا مريم و زهره و انهاي ديگر خيالات برشان دارد و بهر طويل بسرايند و من بشوم سوژه طنز و قصه بافيهايشان.
    مثل يك دختر سنگين و رنگين مي رفتم و چتر را به دستش مي دادم.و از او به خاطر لطفش سپاسگذاري مي كردم و بعد هم همه چيز تمام ميشد و من هم نفس راحتي مي كشيدم و به روزهاي عادي زندگي ام باز مي گشتم،بعد...
    معلوم نبود چرا پاهايم سنگين و بي حال قدم بر مي دارم .انگار زور و قوايي در من نمانده بود،مثل بيماري كه بايد دوران نقاهت را پشت سر مي گذاشت.احساس كسالت شديد مي كردم...هر چه پيش مي رفتم انگار از خيابان روبرويي و درهاي بسته اش دورتر مي شدم و فاصله اش بيشتر و بيشتر مي شد.قلبم مانند ساعت از كار افتاده اي گاهي كار مي كرد و گاهي ساكت ميي ماند.
    كلافه بودم.هيچ زماني از زندگي ام را به ياد ندارم كه مثل ان لحظه دچار سرگيجه و تشنگي و ضعف شده باشم.چنان خود را در جزيره اي دور و ناشناخته تنها مي ديدم و ادم ها و خيابان ها برايم نااشنا و غريب جلوه مي كردكه مثل ديوانه ها به صورت ادم ها زل مي زدم و با دهاني نيمه باز نگاهشان مي كردم كه بلكه از پشت اين چهره هاي ناشناخته ،عجيب و مرموز چهره ي اشنايي ببينم.بعضي مي ايتادند و از من مي پرسيدند:«چيزي شده خانم كه اينقدر نگران و وحشت زده هستي؟»
    من نگران و وحشت زده نبودم.نمي دانم.شايد هم بودم و نمي خواستم باور كنم كه چيزي هر لحظه در دلم فرو مي ريزد و مرا با خود به ته دره تاريك و ظلماني پرتاب مي كند.انگار همه عالم و ادم مي دانستند چتري كه در دست من است مال يك جوان غريبه تهراني است.انگار فقط او بود كه يك چتر دو نفره داشت كه حالا در دست من بود.
    به تندي زنگ را فشردم.ديگر خسته شده بودم و داشتم از فرط ناراحتي و ترس و دلهره پس مي افتادم.چند لحظه طول كشيد تا صداي بيحال و گرفته و خواب الودي از گوشي ايفون به گوشم رسيد.مطمئن بودم صداي خودش است.
    «بله...كيه؟»
    كيه را بقدري كشيده و بي حوصله ادا كرد كه من احساس كردم مي خواهد بگويد كيه كه ادب و شعور ندارد و اين وقت روز مزاحم خواب و اسايش من شده.
    با لكنت گفتم:«مَ...منم.»
    «شما؟»
    داشتم از فشار هيجان ناخوشايندي كه گرفتارش شده بودم خفه مي شدم.
    «چترتان را اورده ام.»
    «چترم؟كدام چتر؟»
    «همان چتر دو نفره.ده روز پيش زير باران.»
    عجيب بود كه يادش نمانده بود و من اين همه داشتم براي ياداوري اش تلاش مي كردم.
    «يادم نمي ايد...مزاحم نشويد خانم.»وتق گوشي را گذاشت.
    انگار صداي اين تق در تمام شهر پيچيد و همه از در و ديوار خانه هاشان سرك كشيدند ببينند چه اتفاقي افتاده و اين صداي تق از كجاست.بغض كرده بودم و به طرز احمقانه اي مي گريستم.يعني چه. چرا مرا به جا نمي اورد؟پس چترش چه؟نكند اشتباه مي كنم و خيالاتي شده ام.نكند زنگ خانه را اشتباه زده ام،ولي خودش گفت خانه كنار مغازه خياطي.ان طرف مغازه چند دهنه مغازه ديگر بود.اين طرف هم فقط يك خانه بود.يك خانه ويلايي قديمي كه درختان كاج و پرتقال و نارنج از روي ديوارهاي رنگ و رو رفته اش سرك كشيده بودند بيرون.يك در اهني قهوه اي رنگ داشت و من هم پشت همان در ايستاده بودم.
    براي بار دوم زنگ را فشردم.دلم مي خواست هر چه سريعتر چتر را پس بدهم و به خوابگاه برگردم.دوباره همان صداي خواب الود و كسل امد.
    «كيه؟»كش دار و عصبي.دوباره زبانم مي گيرد.
    «چَ...چترتان را اورده ام» و اب دهانم را قورت مي دهم و حرفهايي را كه نزديك بود از سر خشم و قهر برزبان بياورم مي بلعم.صدايش از بي حالي عتاب الود مي شود.
    «ببين خانم،اگر فقط براي اينكه چتر مرا بدهيد مزاحم شده اي بايد بگويم چترم را نمي خواهم...مال خودتان...فقط برويد و انقدر ايجاد مزاحمت نكنيد.»
    نگاهي به دور و برم انداختم.خدا را شكر!كسي ان اطراف نبود كه اين حرفها را بشنود.از اينكه به جاي هر گونه واكنش شديدي مثل چوب خشك ايستاده بودم پشت در و مثل عقب مانه هاي ذهني هيچ فكري به خاطرم خطور نمي كرد عصباني بودم و از خودم و سكوت خفقان اوري كه دچارش شده بودم متنفر شدم.همين احساس تنفر و اشمئزاز بود كه باعث شد به خودم بيايم و با لحن پر توپ و تشري خطاب به ان جناب عبوس الدوله بگويم:
    «هر چه سريعتر بيايد و چترتان را از من پس بگيريد...و الا پرتش مي كنم توي باغ...متوجه شديد؟»
    متوجه شديد را موكد ادا كردم و بعد نفس راحتي كشيدم.خوشحال بودم از اينكه با لحني مشابه با او حرف زده بودم.بعد از چند لحظه مكث و تاخير گفت:
    «بفرماييد توي باغ....الان خدمت مي رسم.»و تيك در را باز كرد.
    نگاهي به دور و بر انداختم.بي اندازه احساس غرور مي كردم.كاش كسي ان نزديكي ها بود و مي ديد كه تا چه حد خوشحالم.به خودم گفتم بروم يا نه؟بهتر است بروم چون اينجا زشت است كسي مرا در حال حرف زدن يا مشاجره كردن با جواني غريبه ببيند.با ترديد و دلهره پا به داخل باغ گذاشتم.لابه لاي درختان پرتقال و نارنج چند درخت خرمالو خود نمايي مي كرد.يك ويلاي قديمي دو طبقه ته باغ بود و استخر ابي و ميز پينگ پنگي هم زير سايه باني قرار داشت.پس چرا اينقدر طولش مي داد.زير لب گفتم:سر لحد بشورن،چه كار مي كند؟نكند يادش رفته در را به روي من گشوده و رفته خبر مرگش بِكپد.روي نوك پاهايم ايستادم تا از لاي تنه درختان كاج و چنار زيبا سايه كسي را ببينم.هيچ خبري نبود.نه سايه او و نه سايه هيچ ميمون ديگري...
    ديگر داشت حوصله ام سر مي رفت.از زور خشم و عصبانيت نفسم را سوت زنان فرستادم بيرون.به خودم گفتم اگر تا يك دقيقه ديگر سر و كله انترش پيدا نشد چتر را پرت مي كنم روي زمين و مي روم.هنوز يك دقيقه نشده بود كه سايه اش را ديدم.به حالت دو از وسط نرده ها گذشت ،بعد استخر و باغچه را دور زد و مستقيم به طرف من امد.نمي دانم چرا دلم هري مي ريخت پايين و اب دهانم مرتب خشك مي شد.اول او سلام كرد و من بدون اينكه سلام و احوال پرسي كنم چتر را به سويش گرفتم و با لحني خشك گفتم:
    «از اينكه براي پس گرفتن چتر اينقدر لفتش داديد و برخورد نامناسبي هم با من داشتيد شرمنده...چترتان را بگيريد و مراتب تشكر و امتنان مرا بپذيريد.»
    لحظه اي چشمان شفاف و جذابش گرد شدند و هاج و واج ماندند.بعد به خنده افتاد.
    «چقدر رسمي و تشريفاتي صحبت مي كنيد...يك لحظه گمان كردم اينجا ارتش است و يكي از ما دو نفر هم فرمانده است.»
    نگاه تحقير اميزي به سر تا پايش انداختم و با تمسخر گفتم:
    «ارتش؟شما از جنگ و بمباران و جبهه فرار كرديد و به اينجا پناهنده شديد.ان وقت چطور يك لحظه گمان كرديد...»
    دستش را بالا اورد و حرفم را قطع كرد:
    «اُ...اُ...تند نرو خواهش مي كنم...وقتي دشمن موشك بريزد روي سرتان شما سرتان را مي گيريد بالا و تماشا مي كنيد؟خوب معلوم است كه نمي كنيد...هر چه زودتر جانتان را برمي داريد و به جايي مي رويد كه امن باشد...غير از اين است؟»
    «البته اگر جواني مثل شما بودم لباس سربازي تنم مي كردم و به جبهه مي رفتم و همدوش رزمندگان ديگر با دشمن مي جنگيدم و او را از خاك ميهنم به عقب مي راندم.»
    چهره اش حالتي از تمسخر وتحقير به خودش گرفت و گفت:
    «حالا شما به عنوان مامور امديد اينجا كه با زور مرا به جبهه بفرستيد...به عنوان سرباز فراري يا...»
    اين بار من حرفش را بريدم:
    «نه...امدم چترتان را پس بدهم...حالا مي خواهم يك توضيح كوچك هم به من بدهيد.»
    دستهايش را به سينه زد و چشمانش را تنگ كرد و زل زد به صورت من،يعني چه توضيحي؟
    «چرا وقتي بار اول زنگ زدم گفتيد يادم نمي ايد كدام چتر را مي گوييد؟»
    در همان حال كه ايستاده بود و نگاهم مي كرد لبخند زيركانه اي زد و گفت:
    «از اينكه يادم نيامده بود ناراحت شديد؟»
    با شتاب سر تكان دادم و گفتم:«نه نه...به هيچ وجه.»
    و او به راز دستپاچگي ام پي برد و من به شدت احساس ضعف و سرخوردگي كردم و بار ديگر از خودم منزجر شدم.
    «يادم بود...فقط مي خواستم شما را عصباني كنم.»
    «عصباني كنيد؟چرا؟»
    «چون...همين جوري.»و خنديد.
    «بفرماييد تو ...حالا كه ارامش مرا بر هم زديد دست كم يك فنجان چاي با هم بنوشيم تا اين ارامش را به من برگردانيد.»
    خوب مي دانستم رنگ چهره ام مثل گچ سپيد شده است و چه بد بود كه اين پريدگي رنگ و حالت اشفتگي و اضطراب فاحش روحي و جسمي مرا مي ديد.
    «نه...بايد برگردم.»
    «مي ترسي؟»
    «از چه بايد بترسم؟گفتم كه بايد برگردم...بدون اجازه در ساعتي غير عادي امده ام تا چترتان را پس بدهم.»
    و اب دهانم را قورت دادم تا بغضي را كه نبود فرو ببرد.
    با خونسردي دستش را به سوي در دراز كرد و با لبخند پر جذبه اي گفت:
    «خوب پس چتر را بده.»
    چتر را به طرفش گرفتم.به جاي اينكه ان را از دست من بگيرد سر چتر را توي مشت گرفت و با شدت تمام ان را كشيد و راه افتاد.من هم داشتم دنبال چتر و او مي رفتم و اين خوب نبود!معلوم نبود چه مرگم شده بود و چرا دسته چتر را رها نمي كردم.
    او همچنان چتر و مرا دنبال خودش مي كشيد.پاي نرده ها كه رسيديم تمام قوايم را جمع كردم .اين بار من چتر را كشيدم واو مجبور شد توقفي ناخواسته داشته باشد.نفسم بند امده بود .با تعجب نگاهم كرد و گفت:
    «چرا اينقدر رنگ و رويت پريده؟من كه باهات كاري ندارم.»
    خدا مرگم بدهد كه اينقدر راحت گذاشتم يك جوان شهري سوسول و پرافاده به هيجان و ترس ناخوشايندي كه در درونم جوش مي زد پي ببرد.
    نفس زنان گفتم:«من بايد بروم.»
    چتر را از دستم كشيد و گره نازكي به ابروانش انداخت و با لحن پر كدورتي گفت:
    «بسيار خوب برو...مجبورت نمي كنم كاري بر خلاف ميل و علاقه ات انجام دهي...تنها بودم و دوست داشتم ساعتي با هم باشيم...مثل دوتا دوست.»
    «مثل دوتا دوست؟خواهش مي كنم روي من حساب دوستي باز نكنيد.»
    «پس يعني مي گويي حسابي را كه باز كرده بودم ببندم؟»
    معلوم نبود چرا مثل بزي كه پايش توي گل فرو رفته باشد من هم پاهايم چسبيده بود به زمين و قدرت اينكه خودم را از انجا...از ان باغ....و از تيررس نگاههاي خيره و شرربار ان جوانك تهراني فرار دهم در من نبود.
    هنوز با نگاه نافذ و گيرايش در نگاه گريزان و هراسناك من در جستجوي جوابي مي گشت.با وجود كشمكش شديدي كه در درونم بر پا بود و عرق سردي كه بر بدنم نشسته بود سعي كردم خونسر باشم و توازن روحي و رواني ام را حفظ كنم.
    همراه با نفسي عميق گفتم:«بله...اين حساب را ببنديد.»
    يكي از شانه هايش را انداخت بالا و با حالت وارفته اي گفت:
    «اشكالي ندارد...هرطور شما مايليد...فقط...شما هنوز اسمتان را به من نگفتيد و اسم مرا هم نپرسيديد.»
    توي دلم گفتم همان لولو اسم برازنده اي براي اين جسم برازنده است.فكر نمي كنم هيچ اسم ديگري تا اين حد به او بيايد.
    سكوت و بي تفاوتي مرا كه ديد دستش را اورد جلو و گفت:
    «اسمم ارش است...ارش شاهپوريان...و شما؟»
    نگاهم به دستي بود كه به طرفم دراز شده بود.يعني چه؟اين جوانك پيش خودش چه فكري مي كند؟كه به همين راحت دستش را مي فشارم و لبخند زنان مي گويم از اشنايي شما خوشبختم!
    زِكي!من چرا ايستاده ام و مثل دختران سبكسر و هرزه زل زده ام به چشمان او.همه اينها به كنار،مگر چترش را پس نداده ام،پس چرا نمي رفتم و گورم را گم نمي كردم؟هر كس ديگري هم جاي او بود با اين رفتار ضد و نقيض من به شك مي افتاد.خيلي زود توانستم چهره جدي و عبوسي به خود بگيرم و بگويم:
    «من با اسم شما كاري ندارم...شما هم با اسم من كاري نداشته باشيد...خداحافظ.»
    خدا رو شكر كه اخر بنزين غيرت و حجب و حيا توي باك پاهايم ريخته شد و به دو سوت خودم رو به در باغ رساندم.صدايش را از پشت تنيدم.از زور خشم و عصبانيت و كينه هوايي شده بود و داد مي كشيد.
    «در را پشت سرتان ببنديد خانم گلناز كلواني.»
    من هم از شدت خشم و غذبي كه با شنيدن نام و فاميلم از زبان او دچارش شده بودم در را تق پشت سرم كوبيدم و نفس اسوده اي كشيدم.از اينكه چتر را پس داده بودم،از اينكه پيشنهاد دوستي اش را رد كرده بودم،از اينكه اسمم را به او نگفته بودم_البته مهم نبود كه او نام و فاميلم را مي دانست،مهم اين بود كه از زبان من نشنيده بود_و از اينكه هر دو با خشم و غضب و بدون خداحافظي دوستانه از هم جدا شده بوديم خرسند و راضي بودم.
    دلم ارام بود و هيچ هيجان ناخوشايندي هم قلبم را به درد نمي اورد.حقش بود.پسره بي شعورِ بي نزاكت.اِ اِ اِ...ديدي...من و چتر را با هم كشيد و داشت با خودش مي برد توي خانه...كه قرص بيهوشي بريزد توي چاي و به خوردم بدهد و بعد...زبانت را گاز بگير دختر.برو خدا را شكر كن...مشكل گشا پخش كن كه زود عقلت برگشت سر جايش و نگذاشتي هيچ اتفاق بدي بيفتد.
    هُي اقا چه خبرته...بوق...بوق...بوق...خوب خط عابر پياده است ...مرتيكه نفهم...
    اگر از قبل نقشه كشيده بود چه؟ان وقت خاك بر سرت مي شد.بايد تيل(گِل)و كِلِين(خاكستر) مي ريختي روي سرت.جواب بابا رشيد را چه مي دادي...از همه مهم تر جواب يوسف را اخ...يادم رفت جواب نامه جديدي را كه ديروز به دستم رسيد برايش بنويسم و پست كنم.مرده شورش را ببرند...ان چتر مگر فكر و حواس براي من گذاشته بود.
    امشب با خيال راحت روي تختم دراز مي كشم و نامه بلند بالايي برايش مي نويسم.بايد بگردم شعر عاشقانه هم پيدا كنم و نامه را با شعر اغاز كنم.مثلا با چنين بيتي شروع مي كنم:اي نامه كه مي روي به سويش/از جانب من ببوس رويش...بد نيست...فكر كنم خوشش بيايد.
    در مدرسه را كه بستم از خلوت بودن حياط خيالم راحت شد.صداي بابا جون را كه شنيدم با كف دست زدم روي پيشاني ام و حالت مظلومانه اي به خودم گرفتم و گفتم:
    «واي ببخشيد بابا جون،پاك يادم رفت...دفعه بعد قول مي دهم يك پاكت سيگار برايت بخرم.»
    سري تكان داد و گفت:
    «تو قول چند نخش را به من داده بودي،نخريدي،حالا وعده سر خرمن مي دهي....نخواستيم دختر جون...دوستات در به در دنبالت مي گشتند و سراغت را از من مي گرفتند،من هم گفتم توي حياط نديدمت...برو ببين چه كارت دارند.»
    «باز هم شرمنده بابا جون،يك پاكت سيگار پيش من طلب داري...يادم مي ماند.»
    «يك پاكت سيگار سبك.»
    «بله...بله...يك پاكت سيگار سبك...يادم مي ماند...يادم مي ماند.»

    «معلوم هست كجايي دختر...تمام خوابگاه را دنبالت گشتيم...زهره مي گفت شايد از خوابگاه فرار كردي.»
    «فرار كردم؟شما هم چه فكر و خيالهاي احمقانه اي به سرتان مي زند!راستش يكهو به سرم زد بروم سِميشكا(تخمه) بخرم.»
    «كه چطور بشود؟»
    «كه با هم بخوريم..ببينم مگر امشب سريال سالهاي دور از خانه را ندارد؟»
    «خوب پس رفتي سميشكا بخري...گوش كن مريم...موضوع دارد جالب مي شود.»
    «اره ديدم بابا جون خواب است گفتم بيدارش نكنم گناه دارد...يواشكي مي روم و زودي هم برمي گردم...اما از بخت بد من يك مغازه هم باز نبود...كركره تمام مغازه ها پايين بود.من هم با دست خالي برگشتم.خوب چه كارم داشتيد؟»
    «خيلي كار خطرناك و بدي كردي بدون اجازه رفتي بيرون.»
    «خيلي خوب نمي خواهد تو زهره به من درس اخلاق بدهيد...نگفتيد چه كارم داشتيد؟»
    از اينكه اين قدر راحت و سريع با يك دروغ كوچك و دور از ذهن كه هيچ براي طرحش به خودم زحمت نداده بودم خامشان كرده بودم خرسند شدم و در دل به حماقتشان خنديدم.
    زهره گفت:
    «تا يك ساعت ديگر براي هوا خوري بيرون مي رويم...راستش...»
    مريم دنبال حرفش را گرفت و با لحن ارام و اهسته اي گفت:
    «ما بلد نيستيم خوب خط چشم بكشيم...گفتيم شايد تو بلد باشي!»
    با تعجب گفتم:
    «من؟تو گور هر چه نه بدتر خنديدم اگر بلد باشم.»
    زهره نگاهي به دور و برش انداخت و هيس كنان تشر زد.
    «خيلي خوب تو هم،داد بزن و هوار بكش تا ملت بريزند روي سرمان...اين قدر جوكي بازي در نيار...يواش تر.»
    «خوب بلد نيستم.»
    «خوب نيستي كه نيستي...بلد مي شوي...اخرش كه چي؟يك روز كه بايد بلد بشوي.»
    «من احتياج به اين رنگ و روغنها ندارم...خدا به اندازه كافي به من زيبايي داده كه به اين ات و اشغال ها احتياجي پيدا نكنم.»
    مريم با لحن كراهت اميزي گفت:
    «حالا كي بهت گوشت تعارف كرده گربه جان كه پيف پيف مي كني...ما اين چيزها سرمان نمي شود...تو...بايد بدون نقص اين كار را بكني،حاليت شد.»
    نگاهي به ان دو چهره عصباني و خشن و مصمم انداختم كه مثل دو ديوار دو طرف صورتم كشيده شده بودند.نفسي شبيه به اهي بلند كشيدم و گفتم:
    «خيلي خوب...مثل اينكه چاره اي جز اين ندارم.»
    اتاق را با هر حيله و ترفندي بود خلوت كرديم و دست به كار شدم.با اينكه اولين بارم بود،اما از ان دو حرفه اي تر عمل كردم.وقتي با رضايت در اغوشم كشيدند و بغلم زدند خودم هم احساس رضايت كردم.
    «واي دستت درد نكند گلناز...انگار كار يك ارايشگر ماهر است.مگر نه زهره!»
    «درسته...حالا اگر ريمل بزنيم ببين چه مي شويم.»
    «حالا شما اين رنگ و روغن ها را مي ماليد به صورتتان كه چطور شود؟از بابا ننه تان ترس نداريد كه اداي دخترهاي شهري را در مي اوريد؟»
    مريم گوشه چشمي نازك كرد و گفت:
    «تا چشمات درآد!بابا ننه كه بالاي سرمان نيستند كه از عتاب و خطابشان بترسيم.اوهَه ...انقدر از هم دوريم و فاصله داريم كه سر از كار همديگر در نمي اوريم...در ضمن اينقدر كار و گرفتاري و بدبختي ريخته روي سرشان كه ياد ما نيستند،حالا از همه اينها هم كه گذشته كار بدي هم كه مرتكب نمي شويم...اين بد است كه ادم وقتي مي خواهد برود بيرون اراسته باشد و تر وتميز؟»
    «نه،بد نيست...ولي هر كسي بايد نگاه به پشت سر خودش بيندازد و مواظب جلو رفتنش هم باشد كه مبادا چاله چوله اي جلوي پايش سبز شود و او نبيند و ان وقت با سر بِتَپَد در ان.»
    زهره با پوزخند تمسخر اميزي گفت:
    «تو مواضب خودت باش ،ما هم مواظب خودمان...اين قدر نرو بالاي منبر و روضه خواني نكن...ما خودمان عقلمان به اين چيزها مي رسد...چه كار مي كني مريم...ماتيك پخش شده دور لبهايم را گرفته.»
    نگاهي به او انداختم.لب هايش بر اثر ناشيگري در ماليدن رژ لب پت و پهن شده بود و از قيافه افتاده بود.مريم دختر دراز و باريكي بود كه بچه ها پشت سر نردبان لقبش داده بودند.صورت درازي داشت و چشمان سياه و ريزي.ساير تركيبات صورتش هم چنگي به دل نمي زد.
    زهره دختر درشت اندامي بود كه از پشت نگاهش مي كردي شبيه زنهاي چهل سال به بالاي پشت كوهي بود،اما چهره نمكيني داشت.
    اماده رفتن كه شدند رو به من گفتند:«تو نمي ايي؟»
    نشستم لب تخت مريم و سر تكان دادم.«نه...مي خواهم براي يوسف نامه بنويسم.»
    زهره گفت:
    «خوب مي امدي هوايي تازه مي كردي و سر حال و قبراق مي نشستي يك نامه درست و حسابي مي نوشتي.حالا با اين اخلاق سگي و قيافه عبوس و گرفته چه مي خواهي براي ان بيچاره بنويس كه به درد فراقش ناترينگ(با انگشت شست پشت ناخن انگشت ديگري را گرفتن و رها كردن.در اصطلاح يعني ضربه زدن اني،تلنگر زدن.)نزني.»
    سرم را گذاشتم روي بالش و با بي حالي و سستي گفتم:
    «سر حالم،حالم خوب است.بهتر است برويد و نگران من نباشيد...در ضمن مواظب چاله چوله هايي كه گفتم باشيد.»
    مريم چشمكي زد و گفت:
    «لولو را ديديم سلامت را بهش برسانيم؟»
    با خونسردي و بي تفاوتي گفتم:
    «هر غلطي دوست داشتيد بكنيد...ارش را ديديد بگوييد گلناز مي خواهد سر به تنت نباشد.»
    «ارش!؟»
    «ارش!؟»
    هر سه نگاهي بهت زده و ناباورانه به هم انداختيم.بند را اب داده بودم.خاك توي سرم كه اينقدر دهان لق و بي عرضه بودم.اب دهان را بلعيدم و گفتم:
    «ارش؟من گفتم ارش يا لولو؟»
    زهره گفت:«ارش ديگر چه خري است؟»
    مريم گفت:«نكند اسم لولو ارش است،هان؟»
    بعد هر دو نگاه معناداري به سوي هم انداختند و هم زمان پرسيدند:«تو از كجا فهميدي بدجنس؟»
    خراب كرده بودم و حالا مي خواستم يك جوري ماست مالي اش بكنم.با صداي لرزان و متوحشي گفتم:
    «از يكي از بچه ها شنيدم...حالا شما برويد...شايد اشتباه مي كنم...چرا ايستاديد و ابروانتان را كشيديد توي هم و مثل ماري كه بزي را ديد مي زند نگاهم مي كنيد؟يك ربع از ساعت هوا خوريتان گذشته و شما هنوز اينجا معطليد.دِ برويد ديرتان شد.»
    در حالي كه با سوء ظن و بدگماني نگاهم مي كردند با اين گوشزد چسبيدند به بازوي هم و همديگر را كشان كشان تا در اتاق بردند و از انجا به سرعت برق و باد جيم شدند.من هم توانستم نفس راحتي بكشم و براي ساعتي از چِك پرسيهايشان خلاص شوم.
    بچه هاي شبانه روزي توي سالن غذاخوري پشت ميز با كتابهايي كه پيش رويشان باز بود با دلهره و ترس و اضطراب شام مي خوردند و با هم در مورد درس و امتحان حرف مي زدند.گاهي هم موضوع بحث را به جنگ و جبهه مي كشيدند.ما هم شام مي خورديم كه هيچ چيزي جز املت نبود.زهره هيچ از صحبت كردن در مورد جنگ خوشش نمي امد و مدام وسط حرفهايي كه زده مي شد مي پريد و مدام كانال عوض مي كرد.وقتي هم بهش اعتراض مي كردي مي گفت:
    «تقصير من نيست،نمي دانم چرا از اين مقوله بيزارم.مي ترسم و مو بر تنم سيخ مي شود وقتي اسم جنگ و توپ و تانك و خمپاره مي ايد.»
    مريم بر عكس خوب خودش را وارد بحث مي كرد و به تفسير ان مي پرداخت.
    «اگر جنگ همينطور پيش برود ما بدون شك شكست خواهيم خورد...و طولي نمي كشد كه دشمن روي سر شمالي ها هم بمب و موشك بريزد...چون پشتوانه بزرگي دارند و تمام قدرتهاي بزرگ دنيا هم پشت سرشان است.تا خرخره با تجهيزات جنگي مسلحند.ما چه داريم جز سربازان دلير و غيوري كه از جانشان گذشته اند و فقط با سلاح ايمان در جبهه مي جنگند و به شهادت مي رسند...تازه مصائب و مسائل خود جنگ به كنار...اگر بخواهيم به حواشي جنگ بپردازيم مي بينيم ما بيشتر كلاهمان پس معركه است،چرا كه همان قدرتهايي كه دشمن را از نظر تجهيزات جنگي تغذيه مي كنند دروازه تجارت جهاني را به روي ايران بسته اند.به زودي قحطي مي ايد و فقر و گرسنگي ايمانمان را به باد مي دهد.و ديگر جوانانمان قوايي نخواهند داشت كه تفنگ در دست گيرند و اين طور با شهامت بروند به جنگ دشمن....تازه از همه اينها گذشته...»
    «ول كن تو را به خدا مريم....ته دل ادم را خالي مي كني....ادم هيچي از جنگ نداند بهتر است.»
    سر تكان داد و با تاسف گفت:
    «اگر بدانيد جنوب و جنوب غربي كشور چه خبر است،ان وقت اينقدر راحت و خونسرد اين حرف را نمي زدي...دلت نمي امد لب به غذا بزني.»
    زهره اخرين لقمه نان و املتش را در حالي كه به زحمت قورت مي داد گفت:
    «شام امشب هم كه زهرمان شد...بابا جان هيچ موضوع ديگري به ذهنتان نمي رسد كه توش جنگ و خونريزي نباشد!»
    سرم را كج كردم و مثل كسي كه مي خواهد خودش را دلداري بدهد گفتم:
    «يوسف مرتب براي من نامه مي نويسد.اين طور كه او در اخرين نامه اش نوشته بود جنگ انطورها هم كه مريم مي گفت نااميد كننده پيش نمي رود،بر عكس اراده و نيروي ايمان جوانهاي رزمنده به قدري قوي است كه دشمن هر چه تا دندان مسلح باشد باز هم حريف غيرت و مردانگي رزمندگان ايراني نمي شود و خيلي زود مجبور است عقب نشيني كند.»
    مريم تكيه زد به صندلي و گفت:
    «خدا كند همينطور باشد...يوسف ديگر چه نوشته؟نگفته كي مرخصي مي گيرد و به ديدنت مي ايد؟»
    دستم خورد به ليوان روي ميز و نزديك بود قل بخورد و بيفتد كه زهره به ان چسبيد و با تشر گفت:
    «حواست كجاست؟رَپ وريپت(دست و پا خودت را گم كردن) را گم كردي...حالا خوب است فقط حرفش شده،اگر خودش مي امد و مي ديديش لابد تمام اين ميز را خالي مي كردي روي سرمان.»
    مريم شيطنت اميز گفت:
    «خوب خانم دستپاچه،انگشتر نامزدي ات كو؟قايمش كردي يا حواست نبود و جايي گم شده؟»
    نمي دانم چرا يكهو قلبم گرفت و دچار سردرد عجيبي شدم.با لحن گرفته و ارامي گفتم:
    «خانم لاشك به من تذكر داد كه انگشتر دست نكنم...خوب بچه ها من به خوابگاه برمي گردم،حالم زياد خوب نيست.»
    زهره سوت زنان گفت:
    «حالت خوب نيست يا مي خواهي تا ما اينجاييم با خودت خلوت كني و هزار جوز نقشه بكشي كه وقتي نامزد عزيزت به ديدنت امد چطور خودت را برايش لوس كني!»
    بي حوصله از جا برخاستم و گفتم:
    «مي روم بخوابم خانم خوشمزه...حالا درس و امتحانم از همه چيز مهم تر است.در ضمن اقاي اسحاقي به تو تذكر داده كه اگر نمره كلاسي ات را جبران نكني بهت ارفاق نمي كند...فقط جهت ياداوري عرض كردم...خوب خانم ها...با اجازه...شب به خير.»
    صداي پر غضب زهره را شنيدم كه با عصبانيت لحن مرا تقليد مي كرد.
    «فقط جهت ياداوري شما عرض مي كنم.بور نارِ سَقَر(برو توي اتش جهنم)...شِ پِشِ هارِش كه ديم نخاري(جلوي پايت را نگاه كن سكندري نخوري.).»


    بعد از امتحانات ثلث اول كه از نظر خودم رضايت بخش بود به تمام بچه ها يك هفته مرخصي دادند كه سري به خانواده هاشان بزنند.همه از اينكه بعد از ماهها دوري از خانه و اعضاي خانواده به ديدارشان مي رفتند خوشحال بودند وسر از پا نمي شناختند،اما من بدون هيچ احساس شعفي با اين موضوع برخورد كردم.
    مسيري كه بايد از ان عبور مي كردم تا به خانه برسم در اين وقت از سال برفي بود و براي دختري مثل من امكان امد و شد نبود.يك ماهي بود كه بابا رشيد به ديدنم نيامده بود و فقط نامه اي توسط يكي از اشنايان برايم فرستاده بود كه در ان ذكر كرده بود زمستان زودتر از هر سال كوهستان را در بر گرفته و چشم انتظار امدن انان نباشم.برفها كه اب شدند و جاده ها براي عبور و مرور راحت،به ديدنم مي ايند.
    وقتي بچه ها ساكشان را مي بستند من گوشه اي روي تخت كز كردم و با حالت گرفته اي نگاهشان مي كردم و در دل به حالشان غبطه مي خوردم.راستي كه دلم لك زده بود براي كوهستان و از ته قلبم ارزو داشتم من هم مي توانستم به خانه برگردم و چند روزي را بعد از هياهوي درس و قيل و قال بچه هاي شبانه روزي در سكوت دلنشين كوهستان ارام و بي دغدغه سپري كنم.حال از اينكه مجبور بودم گوشه اي بنشينم و با تحسر دوستانم را براي رفتن بدرقه كنم اندوهگين بودم.دلم مي خواست هر چه زودتر خوابگاه خلوت مي شد تا من مي توانستم يك دل سير گريه كنم
    زهره كه صورت چاق و گوشت الودش از شدت خوشحالي برق مي زد و چشمانش سياهش غرق در نور بود زيب ساكش را بست و گفت:
    «من كه خلاص شدم...همه لباسهايم را برداشتم كه ببرم خانه بشورمشان...اخه لباس شستن اينجا به دل ادم نمي چسبد.»
    مريم يكي از ابروانش را انداخت بالا و با لحني تو ذوق زننده گفت:
    «چه حرفها! خوب حال و حوصله داري،همش يك هفته فرصت داري در كنار خانواده ات باشي،ان وقت براي خودت نرفته كار مي تراشي؟من كه هيچ چيز اضافه اي با خود نمي برم...فقط ساكم را مي برم كه موقع برگشتم مجبور نباشم سوغاتيهاي مادر و خواهر و برادرهايم را بريزم توي يك ساك ديگر.»
    بعد هر دو ساكت شدند و نگاه سنگين و پر ترحي به سوي من انداختند.از حالت نگاهشان بيزار بودم.مثل اين بود كه داشتند به حال دخترك يتيمي دل مي سوزاندند و توي دلشان مي گفتند:
    بيچاره طفل معصوم.چقدر غصه مي خورد و قتي مي بيند ما مي رويم و او نمي تواند برود و مجبور است همان جا بماند.
    زهره كنارم نشست و يك دستش را انداخت پشت گردنم و با دست ديگرش با بال روسري ام در حال بازي بود.نفس هاي تند و داغش كه به صورتم مي خورد احساس نامطبوعي به من دست مي داد.
    «تو را به خدا غمبرك نزن دلمان مي گيرد...بلند شو وسايلت را جمع كن تا تو را با خودم ببرم...روستاي ما پشت چندتا كوه ريزه ميزه است و زمستانهاي سختي هم ندارد...مطمئنم به تو خوش مي گذرد.»
    «نه زهره...نمي توانم...همين جا مي مانم و منتظر مي شوم تا شما برگرديد.»
    مريم هم نشست ان طرف،و در حالي كه نفسي شبيه به اه مي كشيد گفت:
    «كاش مي شد با يكي از ما بيايي...اينجا تنهايي حوصله ات سر مي رود.هر چقدر هم در بيرون رفتن از خوابگاه ازاد باشي باز هم دلت مي گيرد.اين شهر ديگر جذبه اي براي تو ندارد كه بخواهي تنهايي يك هفته را با گشت و گذار در ان پشت سر بگذاري...اگر با من بيايي باغ بزرگ كيويمان را نشانت مي دهم...تو را به خدا بلند شو وسايلت را جمع كن برويم...همه بچه ها رفتند.فقط من و زهره مانده ايم كه تا يكي دو ساعت ديگر ما هم راهي مي شويم...مطمئنم پدرم همين نزديكي هاست و تا چند دقيقه ديگر مي رسد.»
    سرم را با تاثر تكان دادم و هيچ نگفتم.چه بايد مي گفتم وقتي دلم با انها مي رفت و جسمم مجبوربود همان جا بماند.نمي خواستم حال كه راهي شده اند با خاطرهناخوش از من جدا شوند و مدام دلشان پر بكشد به سوي من كه تنهايي چه كار مي كنم.مجبور بودم ظاهري بي تفاوت براي خودم دست و پا كنم و نشان بدهم كه از رفتنشان ناراحت نيستم و غصه نمي خورم.
    «شما برويد و هيچ هم نگران من نباشيد.يك هفته تا چشم بر هم بزنم تمام شده و شما برگشتيد...در ضمن مي خواهم چند درس خودم را جلو بيندازم...اخه امتحان شاگرد اولي هاي استان يك ماه ديگر شروع مي شود.من بايد خودم را براي شركت ان امتحان اماده كنم.»
    زهره زد پس گردنم و با لحن شوخي گفت:
    «حالا كي گفت تو شاگرد اول مي شوي كه اينقدر به خودت وعده و وعيد مي دهي؟»
    مي دانستم شاگرد اول نمي شوم و اين حرفها را فقط به خاطر عوض كردن جو پر ترحم و ناراحت موجود زده بودم،با اين همه با لحني مطمئن گفتم:
    «معلوم است كه شاگرد اول مي شوم،چون تمام امتحاناتم را خوب دادم.يك هفته كه اينجا خلوت و خالي اسن بهترين فرصت است كه من درس بخوانم و خودم را اماده كنم.»
    مريم در حالي كه از جا بلند مي شد گفت:
    «به هر حال اگر فكر مي كني خيلي بهت سخت مي گذرد يكي از ما حاضر است پيشت بماند.»
    زهره يكي از انگشتانش را اورد جلو و به اين سو و ان سو تكانش داد و گفت:
    «آ...آ...روي من از اين حسابها باز نكنيد...چون من كلي براي رفتن نقشه كشيده ام.مي خواهم توي عروسي دختر عمويم برقصم...راستش را بخواهي اين چند ماه بدجوري قر توي كمرم جمع شده و اذيتم مي كند.»
    مريم با تمسخر گفت:
    «ها...پس تو مي روي كه قر و فرت را تخليه كني و برگردي...خاك توي سرت.من فكر مي كردم براي چه كار مهمي برنامه ريزي كردي.»
    زهره چشم غره اي رفت و گفت:
    «حالا خير سرت تو براي چه كار مهمي مي روي؟»
    مريم در حالي كه قري به گردنش مي داد و مدام پشت چشم نازك مي كرد،با ملاحت گفت:
    «من مي روم كه اگر با پسر عمه مادرم به توافق رسيدم يك جشن نامزدي ترتيب بدهيم...اخر مي داني پسر عمه مادرم توي دانشگاه تهران درس مي خواند،خيلي هم چشمش دنبال من است...او بود كه پدر و مادرم را تشويق كرد توي دبيرستان شبانه روزي به درسم ادامه دهم...خدا مي داند چقدر مرا مي خواهد.»
    «زرشك،دختر قحطي بود كه چشمش دنبال توست.توي تهران ان همه دختر خوش بر و رو ريخته و ان وقت پسر عمه ابله مادرت تو را مي خواهد.»
    «بو رِ د بِن(برو زير گِل)،تو چه مي داني.تو اين حرفها سرت نمي شود.فقط به فكر شكمت هستي و نمي داني عشق و عاشقي يعني چه...همين پسر عمه عزيز مادرم يك موقع به خاطر من دو روز تمام خودش را توي دل كوه و جنگل گم و گور كرده بود...ان وقتها هنوز دانشگاه نمي رفت.بدجوري مرا مي خواست و پدرم به خاطر اينكه با مادرم لج كرده بود مرا به او نمي داد.او هم از غصه زد به كوه و كمر.خلاصه تمام اهالي ابادي چراغ به دست گرفتند و همه جا را دنبالش گشتند.وقتي پيدايش كردند بيهوش روي زمين افتاده بود.بعد از ان ماجرا بود كه همه فهميدند او دلش پيش من است و بيش از انچه تصورش را كنند عاشق شده است.البته من خودم را زياد درگير اين جريان نكرده بودم...چون مثل تو از عشق و عاشقي هيچي سرم نمي شد،اما تعطيلات تابستان كه از تهران امده بود ديدمش و بدجوري مهرش افتاد به دلم.اخر قيافه جذاب و مردانه اي پيدا كرده بود.مي ديدم همه دختران فاميل دلشان براي او ضعف مي رود.اين بود كه به صرافت افتادم خودم را بيندازم توي تورش.مطمئنم هنوز هم جز من كسي را نمي خواهد.»
    من به فكر فرو رفتم.زهره با بي تربيتي آروغي زد و گفت:
    «اين هم به افتخار عشق و عاشقي تو و ان ريكاي(پسر) خل و چل....جان تو اگر يك كلمه ديگر راجع به عشق و عاشقي حرف بزني اسهال مي گيرم.»
    مريم از دست اين رفتار و حرفهاي بي ادبانه زهره داشت از كوره در مي رفت.پرخاشگرانه و با حن بي ادبي گفت:
    «لابد زياد كاه و جو ريختي تو خيكت كه نزديك است همه را بالا بياوري...مرا باش كه اين حرفها را پيش تو زدم...يادم رفته بود شما خانوادگي گاو چران هستيد و اين چيزها سرتان نمي شود...يعني به درك و شعورتان نمي رسد...تقصير خودتان هم نيست.توي تمام فاميل و اقوامتان كه بگردي يك ادم درست و حسابي پيدا نمي شود،همه شان از بس دنبال قاطر و اسب و گاو و گوسفند دويده اند خودشان شدند يك پا چارپا.»
    حرفهاي تحريك اميز مريم مثل ابي كه توي روغن داغ ريخته باشند زهره را به جلز و ولز انداخت و باعث شد از جا برخيزد و نعره كشان به سوي مريم حمله ببرد و گيسهايش را بكشد.
    «جد و اباد خودت چارپا هستند.»
    مريم در حالي كه به زور توانست حالت تدافعي به خودش بگيرد و چنگ بندازد توي موهاي زهره با صداي بلند و خشمناكي گفت:
    «اين هيكل نحس و گاوميشت را از روي من بلند كن...حرف حق تلخ است كه اينقدر هوايي شدي،نه؟»
    زهره هيكل چند كيلويي اش را روي بدن لاغر مريم بالا و پايين مي كرد و از تن و بدنش نيشگون مي گرفت و هم چنان به هم فحش و ناسزا مي دادند.من انگار تازه به خود امده باشم و ان صحنه وحشتناك در يك ان پيش چشمم نقش گرفته باشد با فرياد و لحني ملامت اميز هر دو نفرشان را به سكوت واداشتم.
    «بس كنيد ديگر...خجالت بكشيد...دو تا دختر گنده مثل گاو براي هم شاخ و شانه مي كشيد.اين قدر خوب بلديد فحش و دشنام نشخوار كنيد و تف كنيد روي سر و روي همديگر...هرچه زودتر وسايلتان را جمع كنيد و گورتان را گم كنيد...حال مرا از هرچه دوست است به هم زديد.»
    در ان لحظه زهره سنگيني هيكل فندقي اش را از روي اندام له شده مريم كشيد پايين.مريم سرفه كنان نيم خيز شد.موهايش به طرز وحشتناكي سيخ شده بودند.زهره هم هنوز مثل خرس زخمي خس خس مي كرد و نفس هايش به شكل خرخر خفيف و بريده از سينه مي زد بيرون.هنوز از دست هر دو نفرشان عصباني بودم و به طرز عجيبي دلم مي خواست با لحن تند و گزنده اي حال هر دو نفرشان را جا بياورم.ان دو هم با سكوت خويش فرصت اين جولان را به من دادند.من مثل معلمي كه از دست دانش اموزش تا سرحد جنون به خشم امده باشد دستهايم را در هوا مي چرخاندم و توبيخشان مي كردم.
    راستي شرم اور است كه دو دوست مثل دو سگ به هم دندان قروچه بروند و براي هم دندان تيز كنند...شما خبر مرگتان عازم رفتنيد...بايد از اينكه يك هفته از هم بي خبر مي مانيد ناراحت باشيد،نه اينكه پاچه همديگر را بگيريد...و فحشهاي ابدار و تر و تازه را مثل نقل و نبات پخش كنيد...شما مي خواستيد با من احساس همدردي كنيد...يكهو چتان شد كه پريديد به هم؟هان؟هر چه زودتر گورتان را گم كنيد...دوستهايي مثل شما در كنار ادم نباشند بهتر است.»و بعد در حالي كه نفس نفس مي زدم روي تخت نشستم و سرم را روي زانوانم گذاشتم.
    ساعتي بعد مريم و زهره هر يك با پدر و برادر خويش با نگاهي سرد و مغموم و لبهايي به هم دوخته بدون خداحافظي رفتند.من كه در ان سكوت خفقان اور يك ان خودم را تنها و غريب حس كردم با صداي بلند به گريه افتادم و هق هقم را بي امان ميان ضجه ها و لابه هايم شكستم و تا شب هرچه غم و اندوه بود از خانه دلم تكاندم.بعد به ارامش خيالي رسيدم و در سكوت به صداي تختها و دو و ديوار گوش دادم تا خوابم برد.
    دو روز پس از رفتن بچه ها در حالي كه حوصله ام به شدت از تنهايي سر رفته بود و دچار كسالت و افسردگي محسوسي شده بودم تصميم گرفتم از خوابگاه بزنم بيرون.غير از بابا جون و زن و شوهري كه در سالن غذاخوري كار مي كردند كسي در شبانه روزي نمانده بود.دو روز سخت و طاقت فرسا را پشت سر گذاشته بودم و هر لحظه و هر ساعتش به سنگيني كوه بر من گذشته بود.تمام تن و بدنم تحت تاثير كسالت روحي ام قرار گرفته بود و كوفته و كوبيده نشان مي داد،مثل كسي كه از يك بلندي قل خورده باشد.
    به بابا جون كه از زير افتاب گوشه ديوار تن و بدن پير و مچاله اش را به دستان پر نور و گرماي پر مهر خورشيد سپرده بود و چرت مي زد گفتم:
    «بابا جون...من مي روم بيرون...شما چيزي نمي خواهيد؟»
    انگار يكهو به خودش امد سرش را به ديوار چسبانده بود انگار كه از خواب عميق و شيريني بيدارش كرده باشم.هاج و واج نگاهم كرد.
    «ها...چه...چه گفتي؟»
    مجبور شدم باز حرفم را تكرار كنم.معلوم بود هنوز توي باغ نيامد،چرا كه با حواس پرتي گفت:
    «الان كه موقع بيرون رفتن نيست.»
    با خنده گفتم:
    «ساعت خواب بابا جون،يادتان رفته من الان مرخصي ام و ازادم هر ساعتي دوست دارم از خوابگاه بروم بيرون.»
    انگار تازه به خودش امد.
    «ها...راست مي گويي...توي مرخصي هستي...ببينم چرا مثل بچه هاي ديگر نرفتي به بابا و ننه ات سري بزني؟»
    حوصله نداشتم بايستم و داستان اينكه چرا نمي توانم و چرا نمي شود را با اب و تاب،انطور كه بابا جون دوست داشت و لذت مي برد،تعريف كنم.
    خلاصه گفتم:«راهم دور است و مسير خيلي بدي دارد...به خطرات زمستاني اش نمي ارزيد بروم...حالا نگفتيد شما چيزي از بيرون نمي خواهيد برايتان بگيرم.»
    لبهايش را براي لحظه اي جمع كرد.مثل كسي كه چيز ترش و اب داري توي دهانش داشت گفت:
    «يادت نرفته كه يك پاكت سيگار به من بدهكاري؟»
    از اين زيركي و فرصت طلبي اش به وجد امدم و با خنده گفتم:
    «خيلي كلكي بابا جون»
    و در حالي كه به سمت در مي رفتم داد زدم:
    «باشد...يك پاكت سيگار برايت مي خرم...البته اگر باز هم يادم نرفت»
    از حياط دبيرستان كه امدم بيرون يك نفس بلند كشيدم،مثل كسي كه از زندان ازاد شده باشد و دوست دارد هواي بيرون را با لذت به ريه هايش فرو كند.ساعت وسط ميدان نه صبح را نشان مي داد.نمي دانستم كجا بروم.ياد حرفهاي مريم افتادم كه مي گفت:اين شهر ديگر هيچ جذبه اي ندارد.راست مي گفت همه كوچه ها و خيابانهايش را چشم بسته مي رفتم و مي امدم.
    آخ....گفتم مريم ياد برخورد بدي افتادم كه روز اخر بين ما اتفاق افتاد...نبايد انقدر تند مي رفتم و با حرفهاي گزنده ام انان را از دست خودم مي رنجاندم.نبايد مي گذاشتم با ناراحتي و دلخوري از من جدا شوند.چقدر از دست خودم دلگير و عصباني بودم اخر به چه حقي به خودم اجازه دادم به ان دو نفر پرخاش كنم و اداي يك ادم بزرگ را برايشان دربياورم.حالا در مورد من چه فكري مي كنند؟مطمئنم كه ياد من نيستند.دوست بد اخلاق و تند مزاجي مثل من به چه دردشان مي خورد.هر چند مقصر اصلي خودشان بودند.
    كاش از خوابگاه بيرون نمي امدم.توي خيابان چه كار مي كنم؟كاش كار بهتر و مهم تري بود كه سرم را به ان گرم مي كردم!معلمها براي راحتي خودشان يك هفته را تعطيل مي كنند.به جاي اينكه بچه ها را به درس بكشانند بدتر فراريشان مي دهند.
    اَه...اَه...خانم لاشك خودش مي خواست مسافرت برود،خانم دوستچي مدير دبيرستان هم همين طور،والا اين مديرها و معلم ها و ناظمها اينقدرها هم هم دلشان به حال محصلها يشان نمي سوخت.
    اَه ... چقدر اين خيا بانها خلو تند. انگار همه جا را خاك مرده پاشيده اند ... بس كه خودم دل مرده و اندوهگينم اين طور خيال مي كنم؟ از بيرون آ كه مدنم پشيمان شدم .در حالي كه عقربهاي ساعت وسط ميدان به زور خودش را به نه و سي دقيقه مي رساند حيران مانده بودم كه كجا بايد مي رفتم.
    از برابر دكه روز نامه فروشي كه گذشتم يادم افتاد براي بابا جون بايد يك پا كت سيگار بگيرم. با خودم گفتم روزنامه اي هم مي خرم و ساعتي را با خواندن آن سر گرم مي شوم. سيگار گران بودو وقتي توي جيبهايم دنبال پول مي گشتم تا قيمت آن را تمام و كمال پرداخت نمايم صداي از پشت گفت:" من حساب مي كنم آقا."
    هنوز برنگشته بودم عقب كه صاحب ان صداي گرم و جذاب و اشنا را شناسايي كنم كه شانه به شانه من قرار گرفت.من هاج و واج و متحير نگاهش كردم.او پول سيگار را پرداخت كرد و چند روزنامه هم خريد و بي انكه منتظر واكنشي از من باشد گوشه چادرم را چسبيد و مرا دنبال خودش كشيد.مثل كودكي مرا دنبال خودش مي برد.از لابه لاي اتومبيل ها گذشتيم.خود را پشت در خانه او كه ديدم تازه يادم امد بپرسم چرا مرا دنبال خودش تا اينجا كشانده است.كه البته بايد به خودم به خاطر اين تيز هوشي و ياداوري به هنگام تبريك مي گفتم!پالتوي كرم به تنش بود و كلاه به سر نداشت.در حالي كه كليد به در مي انداخت بي انكه نگاهم كند گفت:
    «خوب نيست توي خيابان ما را با هم ببينند،ممكن است دچار دردسر شويم.»
    «كي ما را با هم ببيند؟ما كه با هم كاري...»
    هنوز حرفم تمام نشده بود كه چادرم را مشت كرد توي دستش و باز مرا دنبال خودش كشيد.در را كه پشت سرمان بست نفس اسوده اي كشيد و گفت:
    «اين شهر خيلي كوچك است و بگير و ببند هم زياد است...تا دختر و پسر جواني مشكوك به نظر بيايند كميته مي ريزد روي سرشان و دِ برو كه شلاق نوش جان كنند.»
    چيزي از حرفهايش نمي فهميدم.انگار داشت به زبان ديگري حرف مي زد كه من حاليم نمي شد.تازه در ان لحظه بود كه نگاهمان با هم تلاقي كرد.به رويم لبخندي زد و گفت:
    «حالا سلام...چه عجب از خوابگاه امدي بيرون...پيش خودم گفتم لابد از بس نيامدي بيرون ان تو پوسيدي....حيف كه نمي توانستم بيايم و سراغي از تو بگيرم.»
    از اينكه اين قدر راحت مرا تو خطاب مي كرد و به سادگي و صراحت بيان با من حرف مي زد متعجب شدم ولي بعد به خشم امدم.
    «نمي فهمم چرا مرا اورديد اينجا؟چرا مثل هويج يكهو مرا از جا كنديد و با خودتان كشانديد توي باغ؟»
    نمي دانم چرا خنده اش گرفت.وقتي مي خنديد روي گونه چپش چال كوچكي مي افتاد.احساس مي كردم در اين حالت نمكي تر مي شود.ميان خنده هايش گفت:«چرا هويج؟»
    خودم هم از اين تشبيه بي مورد خجالت كشيدم.
    «نمي دانم...چيز ديگري به خاطرم نرسيد...حالا چه فرق مي كند،شما جواب مرا بدهيد.»
    هنوز ته مانده اي از ان خنده از ته دل روي چهره اش مانده بود.احساس مي كردم نگاه روشنش مثل اسمان شبهاي تابستاني كوهستان ستاره باران است و با درخشش عجيبي روي سبزي نگاه من غلت مي خورد.
    «ببين خانم هويج....او ببخشيد...خانم گلناز خانوم،من مي خواستم با شما حرف بزنم،ديدم خيابان هاي اين شهر مكان مناسبي نيست...تا ما را با هم ببينند_مردم شهر را مي گويم_سگرمه هايشان را مي كشند در هم و فكرهاي ناجور به سرشان مي زند...يكهو مي بيني بي انكه عمل زشتي مرتكب شده باشي بايد بازخواست شوي.حالا بگو ببينم حاضري با هم يك چاي بنوشيم؟»
    بتندي نگاهش كردم و گفتم:«نه من بايد بروم»
    و به طرف در دويدم.او هم دويد و تنه اش را به در چسباند و با لحن خواهشمندي گفت:
    «خواهش مي كنم نرو...به من اعتماد كن...قسم مي خورم كوچكترين ازاري بهت نرسانم.»
    سعي مي كردم نگاهم به نگاه پر تمنايش نيفتد كه مبادا دلم به حالش بسوزد و بر خلاف ميل قبلي ام تسليم خواسته او گردم.
    «نه...گفتم كه نمي شود،من به شما اعتماد ندارم.»
    «چرا؟من اگر قصد و نيت بدي داشته باشم مي توانم به زور تو را به خانه ام ببرم.»
    وقتي با چشمان از كاسه در امده نگاهش كردم با خونسردي گفت:
    «فكر كردي نمي توانم؟»
    شايد از برافروختگي چشمانم پيدا بود كه تا چه حد منقلب و پريشانم و در درونم چه غوغايي بر پاست.با نفس هايي شمرده و لحني مضطرب گفتم:
    «خيلي خوب...پس به زور مرا ببريد.چون محال است با ميل و اختيار خودم پا به خانه تان بگذارم.»
    «نه دوست دارم با پاي خودت بيايي.عادت ندارم كسي را مجبور به انجام كاري بكنم كه دوست ندارد.»
    «كار عاقلانه اي مي كنيد...چون اگر به زور متوسل شويد جيغ مي زنم و عالم و ادم را روي سرتان مي ريزم.»
    چند لحظه به هم خيره شديم.او نگاهش ارام و بي تفاوت و خاموش بود و من نگاهم عتاب الود و ملامت اميز.لحظه اي احساس كردم بهترين زمان براي گريختن از اين دام است.دست بردم زبانه در را بكشم و ان را باز كنم كه با لحن نرم و محزوني گفت:«مي روي؟»
    نمي خواستم نگاهش كنم.بايد مي رفتم.اين بهترين و عاقلانه ترين كار ممكن بود.اما نمي دانم چرا ترديد كردم.لعنت به من كه با شهامت نتوانستم در انجا را بگشايم و از انجا بگريزم.او درست زماني پي به درماندگي و ترديد و دودلي من برد كه ديگر كار از كار گذشته بود.دوباره چون كودكي كه به شوق نشان دادن اسباب بازي مورد علاقه اش به چادر مادر چسبيده بود مرا يك بار ديگر دنبال خودش كشان كشان برد.تا به خودم بيايم ديدم در خانه او هستم.دختري تنها در خانه پسري ناشناس و غريبه.بهتر از اين نمي شد!عاقبت كار خودش را كرد.عاقبت در اين جنگ و كشمكش برنده شد.من هنوز با ته مانده ناشي از هيجان باخت،نگاه مرعوب و كنجكاوم را به در و ديوار ان ويلاي قديمي دوخته بودم و صداي تند تپيدن قلبم را مي شنيدم كه انگار بر طبل مي كوبيدند.
    مرا نشاند روي يكي از مبلهاي راحتي .ويلا دو طبقه بود و بر خلاف نماي قديمي بيروني،اندروني پر جذبه و قشنگي داشت.با مبلمان زيبا و چشمگيرش و لوازم لوكس و مدن كهنگي بيروني اش به چشم نمي ماد.صدايش از توي اشپزخانه مي امد كه انگار از كوره گرم و اتشيني مي زد بيرون.
    «چاي مي خواهي يا قهوه؟»
    من تازه از خود پرسيدم:اينجا كجاست؟من چرا اينجا هستم؟چرا اجازه داده ام با جواني غريبه توي خانه اي كه متعلق به من نيست تنها بمانم و با اين افكار بيمار گونه خودم را بيازارم.
    باز هم صداي سوزنده اش امد:«نگفتي قهوه يا چاي؟»
    از جا برخاستم و با گامهايي متزلزل و نگاهي مشكوك و متوحش به سمت اشپزخانه رفتم.چشمش كه به من افتاد خنده اي كرد و گفت:
    «چه خوب كه خودت امدي چون نزديك بود باز حنجره ام را بتركانم...خوب حالا بگو چاي يا...»
    با لحن خشك و برنده اي گفتم:
    «هيچ كدام،من بايد از اينجا بروم.»
    كتري اب را روي گاز گذاشت و چند قاشق قهوه در قهوه جوش ريخت و رو به من گفت:
    «تو به ميل خودت امدي وبه ميل خودت هم مي تواني بروي.»
    حق با او بود.بي جهت داشتم انكار مي كردم،ولي گفتم:
    «من به ميل خودم نيامدم....شما مرا كشيديد...»
    لبخندي زد.متوجه نشدم پشت اين لبخند مرا مورد تمسخر قرار دا يا مفهوم ديگري پنهان بود.
    «شايد تو را با خود كشيدم،ولي خودت هم راغب بودي....نگو نبودي،چرا كه من نداي قلبت را شنيدم و اشتياق به همراي را در نگاهت ديدم،پس به ياري ات شتافتم و تو را از ترديد نجات دادم...ببينم تو از اين كار من ناراحتي؟»
    گوشه چشمي نگاهم مي كرد.من با گونه هاي سرخ و اتشين سرم را انداختم پايين.حقم بود كه اينقدر زود و راحت دستم پيش يك جوانك غريبه رو شود و او هر طور كه دلش بخواهد مرا دست بيندازد و به تلاش بيهوده و احمقانه من براي رهايي از رسوايي توي دلش نيشخند بزند.
    «خوب تا كتري قل بزند و قهوه هم بجوشد هر كجا مايل باشي مي نشينم.»
    من پشت ميز وسط اشپزخانه نشستم.نشستن كه نه،رها شدم.انگار خسته بودم و از زور كوفتگي و بي حالي نمي توانستم وزن بدنم را به پاهايم تحميل كنم.او هم روبروي من نشست.برقراري سكوت به التهابي كه بين من و او ايجاد شده بود و قلب و روحمان را به تسخير خودش درمي اورد دامن مي زد و لحظه به لحظه اين گرگرفتگي و هيجان تند و سركش در درونمان فزوني مي يافت.هر چه بيشتر اين سكوت ادامه پيدا مي كرد رهايي جستن از التهاب و اضطراب درونيمان سخت تر و غير ممكن تر به نظر مي رسيد.خدا را شكر كه ان سكوت كشنده و شكنجه اور شكست.گفت:
    «احساس مس كنم با خودت درگيري.خواهش مي كنم راحت باش.مطمئن باش كه هيچ گزندي از ناحيه من به تو نمي رسد.»
    زير چشمي نگاهش كردم.انگار مي خواستم مصداق گفته هايش را در نگاه روشن و شفاف او پيدا كنم.به رويم لبخند زد.لبخندي دلنشين و پر مهر كه پيام اور دوستي پاك و صداقانه اي بود و مرا در تب و تاب مي انداخت.
    نتوانستم مثل او راحت و خونسرد و بي خيال تكيه بزنم به صندلي و گمان كنم كه هيچ اتفاق غير عادي اي نيفتاده است!شايد اتفاق بدي حادث نشده بود،اما تنهايي من و او در خانه اي خلوت و دنج دست كمي از حادثه تلخ و ناگوار نداشت.چطور مي توانستم مثل او خونسرد و بي تفاوت باشم و ارام و قرار بگيرم.
    «ببين گلناز،يك نفس راحت بكش و خيال كن با يكي از دوستان خودت هستي...مثلا فكر كن من ان دوست دراز و لاغر اندام تو هستم...يا ان يكي دوستت...اسمش چي بود؟همان كه هيكلش شبيه بشكه است؟»
    شايد اگر زمان ديگري بود از اين تشبيه او به خنده مي افتادم،اما در ان لحظه كه پنجه هاي ترس و دلهره و هراس در تمام ذره هاي تنم فرو مي رفت جز اينكه ميخ نگاهش كنم كاري از دستم بر نمي امد.
    خواست حرف ديگري بزند كه از جا پريد.قهوه سر رفته بود.هنوز گيج و منگ و پريشان بودم كه فنجان قهوه را جلويم گذاشت و در حالي كه سر جاي خودش مي نشست گفت:
    «چرا به تعطيلات نرفتي؟از بس كه زل زدم به در خروجي كه تو را براي رفتن بدرقه كنم چشم درد گرفتم.از اينكه مثل ساير بچه ها نرفتي شگفت زده شدم.پيش خودم گفتم لابد رفتي و من متوجه نشدم...»
    همراه با خنده اي كه صورتش را چال مي انداخت ادامه داد:
    «اما دلم مي گفت تو توي خوابگاه خودت را حبس كرده اي!خيلي ذلم مي خواست بدانم چرا؟»
    گوشه چشمي نگاهم مي كرد.فنجان را نزديك لبهايش برد.با اشاره به فنجان قهوه اي كه روبروي من روي ميز بود گفت:
    «تا قهوه ات را بخوري چاي هم حاضر شده است.»
    با تكان سر تعارفش را رد كردم و گفتم:«ميل ندارم.»و دوباره در امتداد سكوت نگاهم را به نقطه اي نامعلوم دوختم.
    او قهوه اش را سر كشيد.بعد چاي دم كرد و مرا به نوشيدن ان دعوت كرد.من بي اعتنا به حرفها و تعافهايش هنوز در انديشه اين بودم كه چرا انجا هستم.چرا خودم را گول مي زنم تا برخلاف ميل و اراده ام روبروي او وسط اشپزخانه ويلايي بنشينم.او هم ديگر حرفي نمي زد،انگار خسته اش كرده بودم.با اين سكوت دلسردش كرده بودم.انگار دلش مي خواست وجود منحوس و بي روحم را بردارم و از ان خانه ببرم تا با تنهايي خانه اش راحت و اسوده شود.
    اين فكر مزاحم مرا مثل فنر از جا پراند.نگاه جاذب و پرسشگرش را به ديده ام دوخت و گفت:«چي شد؟»
    نگاهم را از تله نگاهش رها كردم و گفتم:«بايد بروم.»
    به وضوح ديدم كه با چطور با شنيدن اين جمله چهره اش كدر شد و نگاه شفاف و براقش رو به خاموشي گراييد.
    «كجا؟ما كه هنوز با هم...»
    «فكر نكنم حرفي براي گفتن داشته باشيم...خداحافظ.»
    و چون شبحي خودم را از اشپزخانه و بعد از بين مبلمان اتاق پذيرايي عبور دادم.خواستم دستگيره در را بكشم پايين كه ديدم در باز نمي شود.انگار قفل بود.رنگ از رخسارم پريد.به هراس افتادم.
    داد زدم:«در را باز كنيد.»
    او پشت سرم بود و با تعجب نگاهم مي كرد.انگار از تماشاي درماندگي و استيصال من لذت مي برد.ديدن خونسردي و بي تفاوتي او در ان لحظه از حوصله و صبر من خارج بود.
    دوباره داد كشيدم:«در را باز كن.»
    هر دو دستش را براي ارام كردن من بالا اورد و با متانت و ارامش گفت:
    «ارام بگير دختر خوب!الان در را باز مي كنم.»
    بغض كرده بودم و از تصور به وقوع پيوستنحادثه اي شوم هر ان دلم فرو مي ريخت.مي خواستم به گريه بيفتم.
    «چرا در را قفل كرديد؟»
    در حالي كه با دستگيره در ورمي رفت با خونسردي گفت:
    «قفل نكرده ام...راستش دستگيره اش خراب است...بايد بزني توي سرش تا باز شود....اها...باز شد.»و برگشت و به رويم لبخند زد.
    انگار از قفسي خالي از اكسيژن رها شده ام.چند نفس عميق و پي در پي كشيدم.هنوز هم احساس خفگي داشتم.پاهايم مرا در عبور از چارچوب در ياري نمي كرد.او ايستاده بود و با تعجب و ناراحتي،عجز و ناتواني مرا در رفتن تماشا مي كرد.به قدري دچار سرگيجه شده بودم كه لحظه اي سرم گيج رفت.با صداي فرياد او محكم بر چهارچوب در چسبيدم.
    «مواظب باش...»
    خواست زير بازويم را بگيرد كه دستش را پس زدم و پرخاشگرانه گفتم:
    «به من دست نزن.»
    نفس نفس مي زدم و معلوم نبود كي قرار است به حالت طبيعي خود بر گردم.او هنوز نگران و دلواپس نشان مي داد.
    گفت:«تو حالت خوب نيست.با اين حال كجا مي خواهي بروي؟»
    دوباره با تشر گفتم:
    «حالم خوب است.تو مي خواهي با وخيم نشان دادن حال من،مرا اينجا نگه داري.»
    با خشم و تغير داد زد:
    «نه...نه...نه...من نگران حالتم...معلوم هست چت شده؟»
    «خوبم...اگر از اين خانه و از اين باغ و از پيش تو بروم خوب مي شوم...حالم برمي گردد سر جاي خودش...حالا برو كنار...مي خواهم بروم.»
    بيشتر از زور و مقاومت و توان خودم روي پاهايم ايستاده بودم و حرف زده بودم،بعد انگار اسمان بالاي سرم به چرخش افتاد و زمين زير پايم لرزش!انگار تمام درختان باغ يكي يكي مي شكستند و روي سر من مي افتادند.زماني بالاي سرم بود و گاهي ان دورها پشت تنه هاي درخت،و زماني چسبيده بود به زمين مقابلم.بيشتر از اين نتوانستم خودم را نگه دارم.در حالي كه همچنان با اسمان چرخ مي خوردم و به زمين مي چسبيدم جيغ خفيفي كشيدم و روي دستهاي او ولو شدم.
    با احساس ضعف و بي حالي شديدي رد جايم غلت زدم.انگار كسي با تكان شديدي مرا به خودم اورده باشد.ناگهان در جايم نيم خيز شدم و نگاه متعجب و خيره اي به دور و برم انداختم.من انجا چه مي كردم؟وسط اتاقي كه با تزيينات گران قيمتش داشت به من دهان كجي مي كرد.روي كاناپه اي كنار شومينه دراز كشيدم.صداي جلز و ولز چوب هاي خشك يك ان سكوت چمبره زده پيزامون مرا در هم شكست.بوي دود و چوب سوخته در هوا موج مي زد.
    با شنيدن صداي نفس هاي كسي چشم دواندم به عقب.جايي كه جوان نيك سيمايي روي مبلي به حالت نشسته خوابش برده بود.موهاي قيصري اش سيخ ايستاده بود روي سرش و پاهايش روي ميز عسلي مقابل مبل بود.
    از خودم پرسيدم:من اينجا چه مي كنم؟نكند خواب هستم و همه اينها...با هجوم افكار ناخوش و تلخ كه مثل موريانه به جانم افتاده بود،صدا ناگهان در هنجره ام تركيد.«من اينجا چه مي كنم؟»
    انگار صداي فرياد من چرت مبل ها و تابلوهاي اتاق را از سرشان پراند.جوان از ميان پلك هاي نيمه بازش نگاهم كرد.انگار كه يكهو حافظه اش برگشته باشد.پاهايش را از روي ميز جمع كرد وصاف نشست و زل زد به صورتم.با نگاهي خيره و متعجب.انگار كه او هم نمي دانست من چرا انجا هستم.چند لحظه هر دو ر سكوت غريبي به هم چشم دوختيم.با چشمهايي كه مي سوخت و گلوي متورم و لحني كه به رگبار پاييزي شباهت داشت گفتم:
    «چه بلايي به سرم اوردي؟توي قهوه من چه ريختي؟توي چاي من...»
    گيج تر و متحير تر نگاهم كرد.صورتم را پشت دستهايم قايم كردم.دلم نمي خواست به چيزي فكر كنم.دلم نمي خواست با فكر مزاحم و ازار دهنده اي قلبم را در هم بفشارم.زبانم تلخ شده بود و اب دهانم مثل زهر ته گلويم را مي سوزاند.
    «تو خوبي؟»
    صداي قدم ههاي محكمش را شنيدم كه به سوي من مي امد.دستهايم را از روي صورت اشكي و غمگينم پس زدم و مغضوبانه نگاهش كردم.هنووز هواي افكارم ابري بود و صدايم مثل غرش رعد و برق از سينه ام بر مي خاست.
    «حالم خوب است؟چه بر سرم اورده اي كه حالا مي پرسي حالم خوبه؟»
    او هم حال و هوايش رعد و برقي بود.
    «بي خودي شلوغش نكن.من هيچ بلايي سرت نياوردم...تو از حال رفتي...يادت نيست وسط باغ...افتادي روي دستهاي من؟»
    من تازه داشت يادم مي افتاد.تازه ابرهاي تيره بدبيني و سوء ظن از روي افكار پريشانم كنار رفت و تشعشع خورشيد حقيقت را در اسمان روشن چشمهاي او ديدم.لحاف مخمل دوزي شده را پس زدم و از روي كاناپه امدم پايين.در حالي كه بازوانم را در مشت مي فشردم با سر در گمي گفتم:
    «نمي دانم چرا يكهو اسمان به زمين امد و زمين رفت به اسمان...انگار زلزله شد...تو نفهميدي؟»
    نگاهم مثل تابلو به چهره خندانش اويزان شد.سر تكان داد و گفت:
    «و تو وسط زمين و اسمان افتادي ميان بازوان من ....يادت كه هست؟اگر من نبودم معلوم نبود زلزله اي كه مي گويي چه بر سر تو مي اورد.»
    تابلوي نگاهم را اينبار ميخ كردم روي پنجره اي كه تاريكي را قاب گرفته بود.مثل كسي كه تازه به هوش امده باشد به تشويش افتادم و با دستپاچگي گفتم:
    «شب شده...شب شده و من هنوز اينجا هستم!»
    و بي انكه بفهممبه كدام سمت مي روم با همان لحن پر دلهره گفتم:
    «اين همه وقت من اينجا بودم؟چرا بيدارم نكردي بروم؟پس اين در خروجي كجاست؟»
    هر دو دستش را بالا اورد و با لحن شمرده و ارامي گفت:
    «خيلي خوب...يك دقيقه بر اين اضطراب مسلط شو و يك نفس عميق بكش...بعد هم اگر دوست داشتي بروي در خروجي از ان طرف است!»
    و با انگشت به جهت مخالف اشاره كرد.به همان سمت خيز برداشتم.داد زدم:
    «خيلي بد شد!دير كردم و راهم نمي دهند.»
    از پشت سرم در كمال خونسردي گفت:
    «مگر نه اينكه تعطيلات را مي گذراني،ديگر چه كسي مي خواهد از تو بازخواست كند؟»
    انگار پاهايم سست شدند.ديگر قادر نبودند يك قدم بردارند.برگشتم و نگاه ترديد اميزي به سويش انداختم.دست به سينه ايستاده بود و به ترديد من لبخند مي زد.كسي توي قلبم مشت مي زد و مي گفت:پس چرا مثل ادم هايي كه حافظه شان را از دست داده اند ايستادي و بر و بر نگاهش مي كني؟راهت را بگير و برو.اينجا بماني كه چه؟تا حالا هم هرچه ماندي توي كارنامه اعمالت با رنگ سياه ثبت شده...ترديد نكن...با چه اعتمادي رو در روي جوان غريبه و ناشناسي خشكت زده...
    هنوز داشتم به اواي دروني و خشمناك قلبم گوش مي دادم كه كسي ديگر ميان قهقهه بلندش گفت:بي خيالش باش گلناز.يك شب كه هزار شب نمي شود؟ببين چه جوان خوش قيافه اي است.او كه با تو كاري ندارد.اشكالي ندارد.كمي بيشتر با او باش.اين فرصت را براي اشنايي بيشتر از دست نده....
    اين بار صداي او را شنيدم:
    «ساعت پنج و نيم است...افتاب زود غروب كرده...هنوز كو تا شب؟»
    من عقب گرد رفتم و روي مبلي كه چند دقيقه پيش به اشغال او بود افتادم.نگاهش نكردم ببينم از تغيير تصميم من تا چه حد خوشحال شده است.فقط صداي قدم هايش را شنيدم كه به سمتي مي رفت.سرم را ميان دستهايم گرفته بودم و به نقطه اي نامعلوم زا زده بود.صداي درهم قاشق و ليوان و بشقاب به گوش مي رسيد.گويي از اشپزخانه بود.فكر كردم:راست مي گويد من الان در تعطيلات هستم...داشتم خودم را توجيح مي كردم و مي خواستم با سركوب افكار تيره و سياه و پس زدن مه تاري كه جلوي چشمانم را پوشانده بود ذهن خودم را با اين استدلال احمقانه روشن كنم كه البته موفق نبودم.
    سنگيني نگاهي را بالي سرم احساس كردم.دستهايم افتادند روي زانوانم و برگشتم به زاويه اي كه تير نگاهي به سمتم شليك شده بود.او با چالي كه روي گونه چپ صورتش افتاده بود گفت:
    «بفرماييد ناهار و شام را با هم بخوريم.»
    بدون هيچ واكنشي نگاهش مي كردم.چال روي گونه اش گودتر شد.
    «دست پختم بد نيست.توي اين هواي سرد سوپ داغ مي چسبد.»
    من باز هم تكاني به خودم ندادم.چال روي گونه اش يكهو پر شد.
    «گرسنه ات نيست يا به غذاي من اعتماد نداري؟نترس...چيزي توي غذا نريخته ام...دختر خوبي باش و از اين فكرها نكن...باشه؟»
    جوابي ندادم.بلند گفت:«باشه؟»
    از جا برخاستم.ديگر هيچ اواي نهي كننده و مغضوبي را نمي شنيدم.فقط نواي خوش اهنگ و شيرين صداي او را مي شنيدم.اي لعنت به من كه اواي دروني فرشته محافظم را در خود خفه كردم و با اشتياقي كوركورانه به وسوسه هاي شيطاني لبخند زدم.

    «بيشتر بخور تا رنگ و رويت جا بيايد.»
    «ممنونم....فكر نمي كنم كه ديگر حتي براي يك قاشق ديگر توي معده ام جايي باشد.»
    «م م م...يعني دست پختم حرف نداشت.»
    بله،حرف نداشت...فكر نمي كردم پسرها هم بلد باشند اشپزي كنند»
    «تو چي؟لابد بايد دست پخت خوبي داشته باشي.»
    «از كجا انقدر مطمئن حرف مي زني؟»
    «از انجا كه تمام محسنات و خوبي ها در تو جمع شده.»
    لحظه اي در امتداد يك لبخند و در حاشيه سكوتي پر تپش به يكديگر زل زديم.رهايي جستن از بند نگاه افسونگرش كار سختي.با لكنت گفتم:
    «مَ...من ...ظرفها را مي شورم»
    و از جا بلند شدم.يعني اينكه تعريفت را نشنيدم.يا نشنيده مي گيرم.او هم از جا برخاست و بي هيچ كلامي نگاهم كرد.فكر كردم :چرا اينطور نگاهم مي كند؟نكند خيالات بد به سرش بيفتد؟ و ان وقت...
    نيم نگاهي به سويش انداختم.اميدوار بودم ترس و دلشوره را توي نگاه گاه و بي گاهم نديده باشد.سعي كردم بي توجه باشم.نشد.ايستاده بود بالاي سرم و ميخ شده بود به دستهاي من.گاهي نگاهش هم روي چهره من مات مي شد.همين نگاههاي غير عادي و نفس گير او بود كه بيشتر دستپاچه ام ساخت.نزديك بود ظرف سوپ خوري در حال خشك كردن از دستم بيفتد پايين كه دست او محكم چسبيد به لبه ان.نگاه ما كه در هم تلاقي كرد با صداي ارم و دل نوازي گفت:
    «خودت را خسته نكن...اين كارها را بگذار براي من.»
    با گونه هايي كه انگار شعله هاي اتش افتاده بود به جانشان و مي سوخت با نگاهي گريزان ولحني پريشان گفتم:
    «كارم تمام شد.»
    انگار فهميد تا چه حد مرا با نگاه سمجش از خود بي خود ساخته.چرا كه رفت و دوباره پشت ميز نشست و من پنهان از او نفس اسوده اي كشيدم.
    كارم كه تمام شد باز هم قصد رفتن كردم كه او يك بار ديگر شاكي شد و با گيراترين نوايي كه تا ان روز به گوشم نخورده بود گفت:
    «هر چند بعد از سوپ چاي نمي چسبد،اما حيف است قهوه اي ننوشيم.»
    و بعد از جا بلند شد و قهوه جوش را روي اجاق گذاشت.
    من نشستم روي صندلي و فكر كردم:پس چرا نمي روم؟ساعت هفت شب شده،من اينجا چه غلطي مي كنم؟جواب بابا جون را چه بدهم...
    صداي او مثل اب سردي روي اتش خروشان بي تابي هاي من فرو نشست.
    «خوب تا قهوه اماده مي شود تو از خودت برايم بگو.»
    چند لحظه خيره شدم به چشمانش.يعني چه.من چرا بايد از خودم مي گفتم؟زيادي گستاخش كردم.با اين رنگ و روي پريده و با اين زبان بريده و الكن، پر رو شده...پيش خودش گفته دختر احمق و ابلهي است و مي شود فكرش را خواند و از اين طريق به شاهراه قلبش رسيد.مي توان بدون روشن كردن حتي يك چوب كبريت شعله هاي وسوسه و اشتياق و خواهش و تمنا را در درونش برانگيخت.
    بر خلاف افكار محكوم كننده با لحن ارامي گفتم:
    «چه بگويم؟»
    انگار تيرش درست خورده بود به هدف.زده بود وسط ذهنم و بادكنك افكار ضد و نقيض مرا تركاند.خوشحال بود.بي انكه روي شادي و سرخوشي واضحي كه از نگاهش تراوش مي كرد و روي گونه اش چال مي انداخت سر پوشي بگذارد.
    يكي از شانه هايش را بالا انداخت.«هر چه خودت دوست داري...خودت را بيشتر معرفي كن.»
    لحظه اي لبم را به دندان گزيدم.فايده اي نداشت بيش از اين با خودم كلنجار بروم.سرانجام گره زبانم باز مي شد پس چرا بيهوده با خودم كشمكش مي كردم در حالي كه پيروزي از ان او بود.از نگاه نافذ و مطمئنش پيدا بود.
    «دوست دارم تو اول از خودت برايم بگويي.اين كه چرا تنها هستي و ...»
    چرا تا اين حد با او احساس راحتي مي كردم؟گويي سالهاست همديگر را مي شناسيم.به صندلي تكيه زد و گفت:
    «خودت كه مي داني...از ترس حمله هوايي به اينجا امده ام»
    «بله..مي دانم...ولي نخواستم در يك جمله خلاصه اش كني»
    «خوب...من با پدربزرگم زندگي مي كردم.پدر و مادرم را در كودكي از دست دادم.هر دوتاشان در دريا غرق شدند.اول مادرم و بعد پدرم كه مي خواست مادرم را نجات دهد.»
    «آه چه بد!»
    از اينكه مجبورش كرده بودم خاطرات تلخ گذشته پيش چشمانش بيايد ناراحت و پشيمان بودم،اما انگار سالها بود اين خاطره تيره و سياه را پيش چشمانش قاب گرفته بود و ديدن ان تصوير شوم و زجردهنده برايش تبديل به عادتي هر روزه و كهنه شده بود.سر تكان داد و بعد از چند لحظه سكوت،ميان اهي كه حرفهايش را سوزناك تر مي كرد گفت:
    «من سالهاست با پدربزرگ پدري ام زندگي مي كنم...جنگ كه شروع شد و تهرانيها سرازير شدند به شمال،او مرا به اينجا فرستاد...اخر اينجا دريا ندارد.پدربزرگم از دريا متنفر است.براي همين هم اين ويلاي قديمي را در شهري دور از دريا خريد و مرا به اينجا فرستاد،ولي من از دريا بدم نمي ايد.دريا كه در حادثه غرق شدن پدر و مادرم تقصيري نداشت.اين اتفاق بايد مي افتاد و افتاده.اسمان و زمين دست به دست هم مي داند و عالم و ادم هم به كمك مي امدند انها غرق مي شدند،چرا كه خط عمرشان به پايان رسيده بود...من اينطور فكر مي كنم كه لحظه مرگ هر كسي كه فرا رسيد ديگر كارش تمام است و هيچ نيرويي نمي تواند او را از مرگ نجات دهد.تو اينطور فكر نمي كني؟»
    در سكوت تماشايش كردم.عجيب بود كه اينقدر راحت و اسوده با اين حقيقت كنار امده بود.به فكر فرو رفته بود.مثل اينكه داشت البوم خاطره هايش را ورق مي زد و با ديدن عكس هر خاطره اي چهره اش درهم فرو مي رفت و بعد ان خاطره را با شعله اهي سركش به اتش مي كشيد و چشمهايش را لحظه اي بر هم مي فشرد.
    «پدربزرگم مرد متمول و سرشناسي است.در تهران كارخانه لبنيات دارد.وضع كاري اش سكه است.توي بحبوحه بمباران نگران سلامتي من بود.مرا فرستاد و خودش ماند.گفت كه عمرش را كرده و خوب نيست از ترس جانش كار و زندگي اش را رها كند.او هيچ از فرار و گريز خوشش نمي ايد.هميشه دوست دارد در برابر ناملايمات سينه سپر كند.مرا به زور فرستاد.من هم دوست نداشتم در ان شرايط تنهايش بگذارم،ولي...او حكم كرده بود و من مجبور بودم بپذيرم.اين طور شد كه من اينجام و به قول تو فرار كردم و به اين شهر پناهنده شدم.»و لبخندي حزن اميز به رويم پاشيد.
    با ان لبخند مرا از عمق افكار بي سرو تهم كشيد بيرون.سكوتش بدان معنا بود كه من حرفهايم را زده ام و حالا نوبت توست كه از خودت بگويي،ولي من چه بايد مي گفتم؟
    زير چشمي نگاهم كرد.انگار با اين طرز نگاه كردن نيزه تيزي را گذاشته بود بيخ گلوي من كه حرف بزن.ميان سرفه هاي تصنعي و بريده گفتم:
    «من دختري از بلندي هاي البرز هستم كه براي ادامه تحصيل به اين شهر امده ام.»
    «همين؟كوتاه و مختصر و مفيد؟فكر نمي كني براي اينكه با هم دوست باشيم لازم است كمي بيشتر از همديگر بدانيم؟»
    «دوست؟من قصد ندارم با تو دوست شوم.»
    «جدي!حيف شد،چون فكر مي كردم...آه ...باز قهوه سر رفت.»
    و با شتاب بلند شد و رفت سروقت قهوه جوش.چند لحظه بعد نگاهم ته فنجان قهوه غرق شد.او قاشق را با شدت تمام ته فنجان مي زد.گويي مي خواست با صداي حاصل از ان رشته افكار مرا از هم بگسلد.
    سنگيني نگاهش را احساس مي كردم.جرات نداشتم سر بلند كنم و نگاهم به نگاه روشنش بيفتد كه از من جواب مي خواست.قهوه را در امتداد سكوتي تبدار نوشيديم.يادم افتاد گاهي اوقات بابا رشيد هم قهوه درست مي كرد.انگار طعم بهتري داشت!ياد بابا رشيد همچون شمشيري بر قلبم فرو امد و ترس و واهمه در نگاهم برق انداخت.بايد مي رفتم! تا همين حالا هم كلي ديرم شده بود.كلي اشتباه كرده بودم.كلي...
    «كجا؟»
    از جا بلند شده بودم.او با تحيري اميخته با غم سر تا پايم را برانداز كرد.
    «بايد بروم.نگهبان شبانه روزي دلواپسم مي شود.»
    «مگر انجا تنها نيستي.»
    صدايش كشدار و عصبي بود،اما حالت خونسرد چهره اش را حفظ كرده بود.سرم را انداختم پايين.داشتم با بال روسري ام بازي مي كردم.
    «چرا...ولي در هر صورت بايد بروم...از بابت همه چيز ممنونم.»
    او هم برپا زد و سرش را تا نزديكي سر به زير افكنده من اورد.
    «كدام همه چيز؟من كه كاري برايت نكردم.»
    باز هم ترسيدم چشم در چشمش بيندازم.با شتاب از مقابلش گذشتم و به سمت رخت اويز گوشه راهرو رفتم و چادرم را انداختم روي سرم.دست به سينه چسبيده بود به ستون وسط پذيرايي و با تاثر به حركات نامتعادل من چشم دوخته بود.
    «يك ساعت ديگر هم اينجا مي ماندي بعد مي رفتي.»
    «نه...فكر نمي كنم تا حالا هم كار درستي كرده باشم كه...»
    «كه چي؟كه با من تنها بودي؟»
    عاقبت نگاه ملتهب و انديشناكمان با هم گلاويز شد.از حالت چهره اش پيدا بود كه تا چه حد از رفتن من ناراحت است.
    «از نظر من كه هيچ اشكالي ندارد...هم تو حد و حريمت را حفظ كردي،هم من...هيچ بد نيست!مثل دوتا دوست چند ساعتيرا با هم گذرانديم....هيچ كداممان هم به سوي گناه كشيده نشديم...پس نبايد...»
    بر خلاف لحن پر سوز و گداز او لحن من كمي خشن بود.
    «چند بار بگويم از اينكه مرا دوست خودت بداني ناراحتم!»
    «خوب دوست يا هر چيز ديگري...منظورم اين بود كه...»
    «منظورت هر چه بود قبولش ندارم.در هيچ صورتي درست نيست دختري تنها با پسري تنها توي خانه اي خلوت و خالي...»
    و حرفم را ناتمام گذاشتم.دچار شرم و هيجاني ناخوشايند شده بودم كه سرتا پايم را داغ كرده بود.انگار از فرق سرم دود بلند مي شد.
    هنوز با همان نگاه حق به جانب و متفكر نگاهم مي كرد.گوشه لبهايش را جويد و بعد گفت:
    «وقتي قلب و روح دختر و پسري پاك و مطهر باشد هيچ مشكلي پيش نمي ايد،حتي اگر سالها با هم تنها در خانه اي خلوت و خالي به حال خوذشان رها شده باشند.»
    «تو اين را مي گويي،مردم اين را نمي پسندند!در هر صورتي اين قضيه را مكروه مي دانند.از ديد انا كار حرام و بدي است.»
    به سمت در رفتم و دستگيره را كشيدم پايين.باز نشد.بيشتر فشار اوردم باز هم بي نتيجه بود.خواستم برگردم و با نگاه از او تقاضاي كمك كنم كه صدايش به گوشم خورد و نفس هاي داغش ريخت روي صورتم.
    «برو كنار...فقط خودم از پسش بر مي ايم.»
    خود را كشيدم عقب.در باز شد.حالا ايستاده بوديم روبروي هم،چهره به چهره و چشم در چشم.شايد فقط ده سانتي متر از من بلندتر بود.لابد بچه ها پشت سر من لغز مي خوانند و ندبان لقبم مي دادند.
    «مي خواهي برسانمت؟»
    صدايش مثل شرشر اب رواني بر روح من مي نواخت.چه لهجه شيرين و دلچسبي داشت و چه نگاه نافذ و گيرايي.انگار هر چه غم و اندوه بود توي روشني چشمان او مي درخشيد.
    «نه...مزاحمت نمي شوم...دختر ترسويي نيستم و از شب نمي ترسم.»
    خواستم از در بگذرم كه به چادرم چسبيد.برنگشتم نگاهش كنم.جرات و شهامتش را نداشتم.فكر كردم وقتي برگردم او را با نگاهي ارزومند و پرتمنا ببينم مدهوش مي شوم و دوباره زلزله اي بر من حادث مي شود و اسمان به زمين مي ايد و زمين به اسمان مي رود و باز...
    «گلناز...حاضري قبل از خواب پشت پنجره خوابگاه بروي و ان قدر به اسمان بالاي سرت زل بزني تا پلكهايت روي هم بيفتند؟»
    توي دلم گفتم چه پسر ديوانه اي!چه تقاضاهاي مسخره اي از ادم مي كند!مرا باش كه داشتم يه جورايي مي شدم...ترسم فرو ريخت!برگشتم و چشم در چشمش دوختم.لبخند ناخواسته اي زدم و او نفهميد با اين لبخند، او و خواسته اش را به باد تمسخر گرفته ام.
    «چرا از من مي خواهي اين كار را بكنم؟»
    رنگ چهره اش پريده بود يا من احساس مي كردم صورتش مهتابي شده است.صدايش حزين و دلمرده بود.
    «نپرس چرا...من هم همين كار را مي كنم...امشب انقدر خيره مي شوم به اسمان تا چشمهايم خسته شوند و بر هم بيفتند.»
    همچنان به ديده استهزا نگاهش مي كردم.
    «من عادت به اين خل بازيها ندارم.مثل ادم مي گيرم سر جاي خود مي خوابم.»
    چند لحظه مسخ نگاهم شد و بعد كه ديد با برداشتن قدمي باز هم ميان ما فاصله افتاد دوباره به چادرم چسبيد.نگاهم به گوشه چادرم بود كه توي دستم مچاله شده بود.نگاه او ميان سياهي انباشته شده وسط باغ مي لوليد.
    «فقط همين امشب را...نگو نه گلناز،نگو نه.»
    چادرم را به هر زحمتي بود از ميان مشتش كشيدم بيرون.اين بار ديگر هيچ مجالي به خودم و او ندادم و با اخرين توانم دويدم سمت باغ.به گمانم او هنوز ايستاده بود همان ج،ميان چهارچوب در.لابد گوشه چادري خيالي را ميان مشتش گرفته بود و شايد زل زده بود به اسمان.


    باباجون كه در را باز كرد و مرا پشت در ديد از شدت تعجب و ناباوري ماتش برد.فرصت خوبي بود كه از گيج و منگي اش استفاده كنم و پا بگذارم توي حياط و پيش از اينكه فرصت هرگونه چك پرسي كردن به او بدهم لبخند زنان گفتم:
    «كجا بودي باباجون،سر ظهر امدم و هرچه در زدم در را باز نكردي،سه ساعت پيش هم امدم به در كوبيدم،باز هم جواب ندادي.خدا را شكر يك فاميل عتيقه توي اين شهر داشتم و الا معلوم نبود اين چند ساعت را چطوري سپري مي كردم و كجا مي رفتم.»
    باباجون با چشماني از حدقه در امده چند بار پلك زد.باز هم بي انكه مجالي به او بدهم سيگار را از جيب مانتويم كشيم بيرون و به طرفش گرفتم و گفتم:
    «اگر مي دانستم اينقدر سيگارش گران است محال بود قولش را به شما بدهم...در ضمن اينقدر سيگار نكش باباجون براي ريه هايت مضر است.»و از مقابلش گذشتم.
    صدايش را از پشت سر شنيدم كه با اشفتگي محسوسي داد زد و گفت:
    «ولي من از ظهر منتظرت بودم...ده بار خودم امدم در را باز كردم و سرك كشيدم اين ور و ان ور...»
    بي اعتنا به حرفها و لحن معترضش از پله ها رفتم بالا.همان بهتر كه خودم را به نشنيدن مي زدم.من دروغ گفته بودم و اين مثل روز روشن بود.چادرم را از سرم كشيدم و خودم را ول كردم روي تخت مريم.يك ساعتي را زل زده بودم به تخت بالاي سرم كه متعلق به خودم بود.فكر كردم:
    "اشپزي اش بد نبود...از پس همه كارهايش برمي امد.از اين پسرهاي دست و پاچلفتي بي عرضه نبود كه تا خودشان را تنها مي بينند همه جا را به هم مي ريزند و خانه را دو روزه مي كنند سطل زباله.چقدر هم خوب و نجيب و متين بود.هر چه بيشتر از او مي ترسيدم او موقرتر مي شد و بيشتر سعي مي كرد به من احساس ارامش و امنيت تزريق كند.هر كس ديگري بود و به ترس من پي ميبرد گستاخي اش گل مي كرد و از حال و هواي اشفته من استفاده مي برد،ولي او برعكس...
    چرا گفت موقع خواب زل بزنم به اسمان؟چرا گفت او هم همين كار را مي كند؟زل بزنم به اسمان كه چطور بشود؟ان هم به اسمان تيره و ابري زمستاني.خل كه نيستم چشمهايم را ميخ كنم به اسمان كه پلكهايم خسته شوند و روي هم بيفتند.فقط همين تقاضاي اخرش خنده دار و مضحك بود،والا تمام حركات و حرفهايش منطقي و عادي بود...حتي به چادر چسبيدنش هم چندان مضحك نبود."
    چشمانم را بر هم گذاشتم.دوباره خودم را توي همان ويلا ديدم.نشسته روي مبلي كه بسيار قيمتي به نظر مي رسيد.او ايستاده بود بالاي سرم.داشت تعارفم مي كرد كه با هم به اشپزخانه برويم و سوپ داغ بخوريم.با اينكه تمام ان صحنه ها را در عالم واقعيت ديده بودم،اما انگار براي اولين بار است كه ان صحنه ها را مي ديدم.
    با التهاب و هيجان مفرطي تمام قسمت هاي ان فيلم تكراري و در عين حال جذاب و مهيج را دنبال كردم.خودم را پشت ميز اشپزخانه ديدم كه داشتم سوپ مي خوردم و او گهگاهي نگاه دزدانه اي به سويم مي انداخت.وقتي چشمم به چشمش مي افتاد لبخند نصفه نيمه اي مي زد.بارها و بارها ان صحنه ها را روي پرده چشمانم به تصوير كشيدم و هر بار از ديدن ان صحنه هاي تكراري بيشتر به ذوق و هيجان افتادم.اين براي خودم هم عجيب بود كه با دل به تماشايش مي نشستم.
    چشمانم را از هم گشودم.انگار بس كه فيلم را عقب و جلو برده بودم كيفيت نامطلوبي پيدا كرده بود.انگار جايي از فيلم پاره شده بود.از جا برخاستم.ساعت ده شب را نشان مي داد.احساس گنگ و پيچيده اي ته دلم را مالش مي داد.نوعي احساس پژمردگي به وجودم رخنه كرده بود.نوعي دلزدگي از حال و هواي غمزده خوابگاه.انگار جسمم دو دستي چسبيده بود به روح لجام گسيخته و سركش و بي قرارم كه هر ان دلش مي خواست پر بگيرد و خودش را از قفس شبانه روزي فراري دهد.زور روحم از قدرت تحليل رفته جسم كوفته و دردمندم بيشتر بود.مي ديدم كه روحم از كالبدم زده بيرون.روحم را مي ديدم برايم دست تكان مي دهد.من فقط ايستاده بودم و تماشايش مي كردم.در حالي كه به سمت جلو پيش مي رفت سرش خورد به ديوار.روحم داشت سر ضرب ديده اش را مالش مي داد.و من هنوز نگاه مي كردم.روحم از من رو برگردانده بود.داشت در را باز مي كرد.صدا در گلويم پيچيد.«كُ ...كجا مي روي!»
    روحم نفهميد.خودش را زد به نشنيدن.معلوم بود كه سوراخ گوش هايش را از هواي مطبوعي پر كرده بود.روحم كه رفت و در را پشت سر خود بست احساس كردم دستهايم را از دو سو به ميخ كشيده اند.يك لحظه فكر كردم در همان حال كه دستهايم را از دو سو ميخ كرده اند به ستون چوبي اي كه مشخص نبود از كجا پيدايش شده،از يك بلندي پرتم كردند پايين.ان بلندي اولش شبيه كوههاي خشك و نقاشي مانندي بود كه در گستره اي برهوت به حال خودش رها شده بود،اما بعد در سقوط ازاد هولناكي ديدم كه همه كوهها پشت سرم سبز شده اند.مي ديدم بابا رشيد روي بلندي ايستاده و ني مي زند و من مي رفتم پايين...پايين و پايين تر...
    صداي ني بابا رشيد را مي شنيدم،اما يكهو صداي ني قطع شد.قطع نشده بود،من ديگر نمي شنيدم.چون افتاده بودم روي زمين.انگار سرم خورده بود به سنگ.خون سرخي را كه از شكستگي سرم جاري بود مي ديدم.روحم ان بالا داشت دور جسد مرده و بي جانم تاب مي خورد.گاهي برايش شكلك در مي اورد و گاهي بي خيال و بي قيد در هوا چرخ مي خورد و بعد خيز برمي داشت به سوي بلندترين نقطه اسمان.من باز صداي ني بابا رشيد را مي شنيدم.خون سرخي كه تمام زمين دور و برم را برداشته بود جمع شده بود و برگشته بود سر جاي خودش.شكستگي سرم يكهو به هم چسبيد و من ديدم كه دوباره از جا برمي خيزم.دستهايم ديگر ميخ نبود به چوبي كه معلوم نبود از كجا امده ومن ازاد و رها بودم.روحم ان بالا بود و خودم اين پايين و صداي ني بابا رشيد فضا و فاصله خالي بين روح جسمم را پر كرده بود.
    دستم را روي شقيقه هايم فشردم.دچار اوهام و خيالات شده بودم.معلوم نبود چرا رفتم كنار پنجره.دستي روي پنجره خاك گرفته كشيدم و نفسهاي بريده و بي جانم را ريختم روي شيشه.زل زدم به تكه اي از اسمان كه از گوشه پنجره خوابگاه پيدا بود.نگاهم سياهي شب را شكافت و مثل رعد و برق سينه اسمان را در هم دريد.درخشش ان رعد و برق را ديدم.كمي ان سور رعد و برق ديگري پيراهن مشكي اسمان را چاك مي زد و درز سياه شب را مي شكافت.من حيرتزده،كمي دورتر از صداي غرش رعد و برق هاي پي در پي به ان سو از شب نگريستم كه با اتش نگاهي خيره و جاذب شعله مي كشيد و مي سوخت.بعد درست وسط سينه سوخته اسمان تصوير او را ديدم كه در قابي از شعله هاي سرخ اتش مي درخشيد و به من لبخند مي زد و برايم دست تكان مي داد.
    دوباره ميان ان همه سردرگمي و سرگشتگي روحم را ديدم كه از ان بالا برايم سوت مي كشيد.عرق تند و داغي روي تنم نشست.روحم به طرف قاب عكس اتشين مي رفت و تصوير متحرك قاب داشت دست روحم را ميان دستهايش مي فشرد.عرق تنم سرد شده بود.احساس كردم نوك پاهايم يخ زده.انگار جمود و يخ داشت به قرنيه سبز چشمانم نيز سرايت مي كرد.روحم داشت نامم را از ان بالا صدا مي كرد و من اين پايين جيغ مي كشيدم.دست گذاشته بودم روي گوشهاي سيخ و سرد و كرخم و چشمهايم را بر هم مي فشردم و صداهاي عجيب و غريبي از گلويم مي ريخت بيرون.
    در همان حال كه سرم را ميان دست هايم مي فشردم و زوزه مي كشيدم از پنجره دور شدم و به سوي تختم رفتم.از پله هاي تخت خودم بالا رفتم و لاي درز بالشم دست فرو بردم كه چيزي را بيابم.عاقبت پيدايش كردميخ چشمانم باز شده بود و ستاره اشك روي قرنيه چشمانم مي درخشيد.حالا برق انگشتري با نقش گل روي سطح صيقلي چشمانم ساطع مي شد و من با فشار بغضي بي امان زير باران تند ندامت و گناه ،چتري از پشيماني بر سرم كشيدم.
    انگشتر را به انگشتم فرو بردم و بي انكه بفهمم چرا زير لب تكرار كردم:
    «خدايا مرا ببخش!خدايا من اشتباه كردم...مرا ببخش..مرا ببخش.»
    و از حال رفتم.حتي در ان خواب عميق و سنگين هم انگشتر را در مشت مي فشردم تا هر لحظه خيالم از بابت همه چيز راحت و اسوده باشد.
    در خواب ديدم روحم سرخورده و محزون و دلگير برگشته و در كالبدم فرو مي رود.از او نپرسيدم كجا بودي و چرا اين همه پكر و غمگين برگشتي.او هم چيزي نگفت.چنان چسبيده بود به كالبد سرد و يخي ام كه حتي اگر مي خواستم هم نمي توانستم او را از وجودم دور كنم.من ديدم در كوهستان هستم و صداي ني يوسف از ميان گله گوسفندان به گوشم مي رسيد.من انگشتر را در دستم فشردم و زير لب گفتم:
    «خدايا مرا ببخش...خدايا مرا ببخش...خدايا...»
    گفتم هرگز به ديدنش نخواهم رفت،اما رفتم.نمي دونم چه دروغي به بابا جون گفته بودم.لابد دروغ شاخ و دم داري بود كه هنوز هم چشمان گشاد و دهان نيمه باز او پيش چشمانم بود.
    ان روز وقتي از ديدنم بيش از انكه خوشحال باشد،مات و متحير شد.به دروغ بهانه اوردم كه به هواي پيدا كردن كارت دانش اموزي ام به انجا امده ام و توضيح دادم كه كارت را گم كرده ام.او خاطر نشان كرد كه كارت دانش اموزي من انجا نيست.من كمي دست دست كردم و او اندكي اين پا و ان پا كرد و يكهو ديدم دو ساعت گذشته و من دوباره نقش بازي كردم كه ديرم شده و بابا جون نگرانم مي شود و خيلي بد شده است و خداحافظي كردم و رفتم.روز بعد بي هيچ بهانه اي دوباره به ديدنش رفتم.خودش هم مي دانست ديگر هيچ بهانه اي ندارم و نبايد منتظر توجيهي از جانب من باشد.
    فقط گفت:«كارت دانش اموزي ات را پيدا كردي؟»
    رنگ به رنگ شدم و كلي خودم را باختم و لبهايم را ورچيدم تا توانستم بگويم:
    «گمش نكرده بودم،توي خوابگاه بود.لابه لاي خرت و پرت هايي كه جمعشان كرده بودم.»
    او نگاه پر طعنه اي به چشمانم دوخت.مثل اينكه مي خواست بگويد:آیه جان خودت،تو گفتي و من هم باور كردم.
    ان روز ناهار را با هم خورديم و كلي حرف زديم.او از خودش گفت و اينكه مي خواهد درس بخواند و به خواست پدربزرگش تصميم گرفته براي شركت در كنكور اماده شود و اينكه مي خواهد و دوست دارد در رشته مهندسي صنايع غذايي ادامه تحصيل بدهد تا بتواند اداره كارخانه پدربزرگش را به عهده بگيرد.من هم از خودم گفتم و از كوهستاني كه در ان بزرگ شدم و ارزوهاي نه چندان دور و درازي كه در سر مي پروراندم و يكي از ان ارزوهاي نه چندان بزرگ و دور از دسترس معلم شدن بود،اما هرگز نامي از يوسف نبردم و نگفتم كه نامزدي دارم كه براي حفظ كيان و ارزش هاي سرزمينش و بيرون راندن نيروهاي دشمن از ميهن خويش در جبهه مي جنگد و قرار است بعد از به پايان رساندن دوره دبيرستان ما با هم عروسي كنيم.
    فكر مي كردم لازم نيست او اين چيزها را بداند،فكر مي كردم موضوع مهم و چندان با اهميتي نبود كه در موردش حرف بزنم.در واقع با اين افكار خودم را مي فريفتم و براي كتمان اين حقيقت دليل افريني مي كردم.
    روز بعد باز هم بي هيچ بهانه اي به ديدارش رفتم.بعد از كلي حرف زدن از اينجا و انجا و چاي و وقهوه نوشيدن و نگاه كردن و لبخند زدن،موقع خداحافظي كليد خانه اش را به دستم داد و در مقابل بهت و شگفتي ام خونسرد لبخندي زد و گفت:
    «كليد در باغ و در ويلاست.گفتم در مواقع ضروري شايد به دردت بخورد...هر وقت دوست داشتي،حتي در نبود من مي تواني به اينجا بيايي.»
    هنوز كليد پيش چشمان من و او برق مي زد كه با ناباوري گفتم:
    «فكر نمي كنم احتياجي به اين كار باشد.»
    او به زور كليد را توي مشتم فرو كرده و گفت:
    «من بهت اعتماد دارم...دوستان خوب هميشه بايد به هم اعتماد كنند.»
    يك بار ديگر دستخوش احساسي شديد و تند و داغ شدم كه در همه تنم به ولوله افتاد و سرتا پايم را دچار گرگرفتگي كرد.
    «بهت كه گفتم،روي اين كلمه حساسم.»
    به سرخي شرم نشسته بر گونه هايم خنده اي پاشيد و گفت:
    «در فرصتي مناسب مي گرديم و اسم مناسب تري براي اين رابطه پيدا مي كنيم.»
    من فقط نگاهش كردم.بعد از من پرسيد:
    «باز هم موقع خواب زل مي زني به اسمان؟»
    سر تكان دادم و گفتم:
    «نه...شرحش را كه برايت دادم...همان يك بار كافي بود.»
    او باز هم خنديد و باز نگاه من توي چال گونه چپش فرو رفت.وقتي برايش تعريف كردم كه با زل زدن به اسمان به وقت خواب دچار چه اشفتگي و سرگشتگي اي شده بودم شگفت زده شد و از من خواست بار ديگر همه چيز را از نو برايش شرح دهم.
    من از اوارگي روح و سقوط ازادم گفتم و با حذف شنيدن صداي ني يوسف افزودم:
    «وقتي روح در خواب به تنم ازگشت خسته و كسل و سرخورده نشان مي داد.خودم هم نمي دانم تعبير اين خواب و ان خيالات و كابوسي كه در بيداري ديدم چيست.»
    او هيچ اظهار نظري نكرد،حتي متفكر هم نشان نمي داد.سعي مي كرد با بي اعتنا نشان دادن خودش به من تفهيم كند كه نه از خواب بترسم و نه منتظر تعبيري باشم.من هم سعي كردم راجع به موضوع ديگري حرف بزنم و خواب و كابوس و اوهامي را كه ديده بودم به دست فراموشي بسپارم.

    تعطيلات زمستاني خيلي زود به پايان رسيد.من خودم را براي رويارويي با دوستان و همكلاسيهايم اماده مي كردم.ارش از من قول گرفته بود،بعد از پايان تعطيلات هم به اين رابطه كه هنوز هيچ نام مناسبي برايش پيدا نكرده بوديم ادامه بدهيم.با وجودي كه به طرز احمقانه اي از خدايم بود كه اينطور باشد وانمود كردم كه از ادامه اين نشست و برخاست ها معذورم.
    وقتي تشنج روحي و عذاب خاطر او را ديدم برايش توضيح دادم:
    «ببين ارش...من دوست ندارم هيچ كدام از بچه هاي شبانه روزي،حتي دوستان نزديكم بو ببرند كه من و تو با هم اشنايي پيدا كرده ايم.از همه اينها بدتر با هم ديدارهايي هم داشته ايم...هر چند تمام برخوردهاي ما حريم مشخصي داشت،اما هيچ خوش ندارم گزك به دست كسي بدهم كه پشت سرم لغز بخوانند و يك كلاغ چهل كلاغ كنند و از يك كاه كوه بسازند!
    تو اگر دختر بودي يا من اگر پسر بودم به طور حتم دوستان خوبي براي هم مي شديم،پس در حال حاضر بايد خيلي محتاط و دست به عصا راه رفت تا يك وقت خداي نكرده با سر نخوريم زمين.تو كه دوستان مرا مي شناسي...اماده ان مرا سوژه قرار دهند.هم نربان و هم بشكه گرچه دوستان خوب و دلسوزي هستند،اما من در اين مورد بخصوص هيچ اعتمادي بهشان ندارم و از تو هم مي خواهم هيچ سر نخي به انها ندهي.»
    «طوري حرف مي زني انگار جنايت كرده ايم.من با تو راحتم،تو هم با من راحتي.به همديگر اعتماد داريم و خيلي حرفها را مي توانيم بزنيم،اين خيلي خوب است.چرا مي خواهي اين همه نكات مثبت را به چند نكته منفي پيش پا افتاده و كم اهميت بفروشي.بگذار هر كس هرچه دلش خواست بگويد...من و تو كه به خودمان ايمان داريم،پس هيچ ترس و ابايي نداريم.»
    «نه ارش،خواهش مي كنم شرايط مرا درك كن.اگر نمي تواني درك كني همين امروز مثل دوتا...دوتا..._ديگر مجبور بودم بگويم دوست_مثل دو تا دوست خوب از همديگر خداحافظي كنيم و بي انكه به روي خودمان بياوريم كه همديگر را مي شناسيم توي اين شهر به زندگي خودمان ادامه بدهيم.درست مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده.»
    «نه...اين راه كه پيش پاي من گذاشتي سخت تر از شرايط اول است.ترجيح مي دهم به همان ديدارهاي پنهاني و فاصله دار دلم را خوش كنم تا اينكه مثل دوتا دوست بي وفا فقط با يك خداحافظي از هم جدا شويم.»
    «پس زياد چشم انتظار امدنم نباش.شايد روزها و هفته ها طول بكشد و نتوانم اين قدر راحت و بي دردسر به ديدارت بيايم.فقط يادت باشد هيچ قدم دور از عقل و منطقي برنداري كه براي هميشه رشته اين الفت و اشنايي را بگسلد و هر كدام از ما را به ته سياهي ندامت و افسوس پرت كند.يادت باشد به من قول دادي.»
    «باشه قول مي دهم.تو هم قول بده هر وقت فرصتي دست داد با همان كليدي كه در اختيار داري هر لحظه و هر زماني كه توانستي به اينجا بيايي...اخه چندان خوشايند نيست دوستان خوب مدت زيادي را از هم دور باشند.»
    «دوست نه ارش...خواهش مي كنم بگرد و عنوان بهتري را براي اين ارتباط پيدا كن.»
    «سعي خودم را مي كنم...من هم از تو خواهش مي كنمساعت هاي ازاد و هواخوري را با دوستانت بيايي بيرون و مثل قبل خودت را توي چهار ديواري خوابگاه محبوس نكني،حتي روزهاي باراني هم از اين قاعده مستثني نشود.»
    «چرا اين خواهش را مي كني؟»
    «فقط...فقط براي اينكه از دور تماشايت كنم...همين.»
    خوب يادم است بعد از ان گفت و گو وقتي نگاهمان در هم گره خورد هر دو بي تاب و بي قرار و خاموش بوديم.هر دو با لباني بسته با تپشهاي قلبمان با يكديگر حرف زديم و اسرار يكديگر را بي انكه فاش سازيم در صندوقچه قلب خويش پنهان كرديم.در ان صندوقچه را قفل زديم و كليدش را بر گردنمان اويختيم و به هم لبخند زديم.به هم قول داده بوديم و از هم قول گرفته بوديم كه به ان رابطه بي نام كه شايد چيزي فراتر از دوستي بود و شايد نبود ادامه دهيم و تحت هر شرايطي در حفظ ان بكوشيم .
    از هم جدا شديم.او ايستاد ميان چهاچوب در باغ.انگار زمان همان جا متوقف شده باشد بي هيچ تغيير و فعل و انفعالي با نگاهي مات و خشك و مترسكي بدرقه ام كرد.
    انگار كه از روي بلندترين قله البرز مثل تخته سنگي قل مي خوردم پايين.هر چه مي رفتم پايين تر به زمان خرد گشتنم نزديك تر مي شدم.در حياط دبيرستان را كه پشت سرم بستم صداي خرد شدن تخته سنگ بزرگي را شنيدم كه انگار هزار تكه شد و هر تكه اش به گوشه اي پرت شد.بعد حركت ارابه زمان را از توقفگاه موقتي اش تا جايي كه نمي دانستم كجاست دنبال كردم و كاسه پر اب چشمانم را پشت حركت بي وقفه اش خالي كردم.

    دوباره خوابگاه پر از قيل و قال و هاي و هوي بچه هايي شد كه پس از پشت سر گذاشتن يك هفته تعطيلي سرحال و سر دماغ برگشته بودند.به قولي پر انرژي بودند و مي خواستند خودشان را بتركانند.من كه يك هفته سكوت و خاموشي را تجربه كرده بودم و تلخي ان روزهاي پرسكوت را چشيده بودم و هم شيريني و خلوت ان را مزه مزه كرده بودم از شنيدن سر و صداها و جيغهاي شادمانه بعضي از بچه ها نزديك بود سرسام بگيرم.مرتب گوشزد مي كردم ساكت باشند و ارام بگيرند.رعايت حال ديگران را بكنند.در مقابل اين گوشزد چشمهايشان را گرد مي كردند و قري به سر و گردنشان مي دادند كه يعني حقوق كداميك از بچه ها را بايد رعايت كنيم،در حالي كه همه خودشان جغجغه قورت داده اند.راست مي گفتند،اين قيل و قال عمومي بود و كسي جز من بدان اعتراضي نداشت.من هم معلوم بود چرا مغرضانه با انها برخورد مي كردم.
    مريم و زهره در ابتداي ورودشان به خوابگاه پر كشيدند به سوي من.چنان مرا در هم مي چلاندند كه انگار مي خواستند ابميوه بگيرند.نمي دانم چرا بر خلاف انتظارم برخورد و خداحافظي روز اخر را به روي خودشان و من نمي اوردند.
    مريم گفت:
    «وويي كيجا!تِ ناننِ چَنِ مِ دل تِوِسه تنگ هايته.»
    به رويش لبخند زدم.زهره هم گفت:
    «پِي نِماز كِ اِيمومِ دل تِويسِه غَش شيوِ،،هَي گِتِمه.آ مِن گِلنازِ دا...مِن وِ چِش نازِ دا وِ اَبرو دِرازِ دا وِ زِبون مَخرازِ دا وِ نارنِ جِهازِ دا جاش وَرنِ پيازِ دا وِ مَردي سربازِ دا.»
    من غش غش خنديدم و گفتم:
    «رفتي و برگشتي شاعر شدي،نديده بودم اينقدر خوب بحر طويل سر هم كني.»
    صورت تپلش غرق خنده و خوشي شد.«از بس دلم برايت تنگ شده بود.تا تعطيلي به پايان برسد جان من هم به لبم رسيد.»
    با تمسخر گفتم:«معلوم است!از نفس كشيدنت پيداست نزديك بود سقط شوي.انگار چاق تر شده اي...برو عقب ببينم.»
    و با دست هولش دادم عقب و براندازش كردم.راستي كه انگار در عرض همين يك هفته چند كيلويي به وزنش اضافه شده بود.
    «گفتم كه عروسي دختر عمويم است!چند روز و چند شب چلو مرغ خورديم.هر كي جاي من بود چاق مي شد و گوشت به استخوانش مي چسبيد.»
    مريم پوزخند زنان گفت:
    «خدا را شكر كه من استعداد چاقي ندارم...والا معلوم نبود مثل تو تانك نشوم.»
    زهره عصباني شد و خواست به مريم تشر بزند كه من صداي خنده ام بلند شد.هر دو حيرتزده نگاهشان را به من دوختند.نمي توانستم بگويم ياد تشبيه ارش افتاده ام كه به زهره مي گفت بشكه!وقتي ديدم خيره نگاهم مي كنند چاك دهانم را بستم.با لحني شرمگين گفتم:
    «معذرت مي خواهم،اينطور نگاهم نكنيد.انگار مي خواهيد مثل مرغ سرم را بكنيد و بيندازيد دور.راستش ياد دعوا و جر و بحث هفته پيش افتادم.يادتان هست چطور به هم مي پريديم و چه درشت گويي به هم كرديم؟»
    مريم و زهره نگاهي به هم انداختند.باورشان شد كه به خاطر ياداوري همين موضوع خنده ام گرفته بود.هر دو انگار از نگاه كردن به چشمان هم دچار شرم و خجلت و پشيماني شدند.چون تندي سرشان را كشيدند روي سينه هايشان و لبهاشان شد يك خط باريك.از اينكه نا خواسته ان فضاي شاد و دوستانه را دچار كدورت و ناراحتي كرده بودم از دست خودم عصباني بودم.
    به طرفشان رفتم و دستم را گذاشتم روي شانه هايشان و با لبخند دوستانه اي گفتم:
    «نمي دانم چرا مثل من از بابت ان خاطره مضحك و خنده دار به قهقهه نيفتاديد و هر دو بق كرده و دلخور شده ايد.راستي من هم يادم رفت بگويم شما كه رفتيد اينجا شده بود عينهو قبرستان...ان قدر در نبودتان به من سخت گذشت كه نگوييد و نپرسيد.خيلي خوشحالم كه برگشتيد و ان يك هفته سگي هم تمام شد.حالا جان من گره اخمهايتان را باز كنيد و بخنديد تا گوشهايم از صداي خنده هايتان پر شود و عقده اين سكوت را بريزم بيرون.»
    به تدريج سگرمه هايشان از هم گشوده شد و لبهاي باريكشان به شكل يك منحني ظريف در امد و بعد...همزمان شليك خنده را رها كرديم.سرهايمان را به هم چسبانديم و دماغ دراز و پت و پهن و كوچك همديگر را كشيديم و دوباره با هم بودنمان را جشن گرفتيم.بعد نشستيم روي تخت من،ان بالا كه كسي مزاحممان نشود.پاهايمان را دراز كرديم و از هر دري سخن گفتيم.
    زهره با اب و تاب از عروسي دختر عمويش گفت و اينكه چقدر بهش خوش گذشته.
    «ان قدر رقصيدم كه همه رقص مرا حفظ شدند...دامن چين دار پوشيده بودم و آي قر دادم.دروغ نگفته باشم همه را از ديدن رقص خودم خسته كردم.بعد هم نفس بريده يك گوشه افتادم.شبها هم از پا درد و كمر درد خوابم نمي برد.دلم مي رفت پيش تو كه از تنهايي چي كار مي كني و چقدر حوصله ات سر مي رود.راستي جايت انجا خالي بود.»
    مريم در حالي كه دماغ درازش را مي خاراند و از در هم فرو رفتن چهره اش پيدا بود كه از ياداوري ان هفته خاطرش مكدر شده است زياد تعريفي نكرد و همه را در يك جمله خلاصه كرد.
    «تعطيلات به من خوش نگذشت.مزخرف بود!»
    من و زهره نگاهي به هم انداختيم.هر دو ته دلمان از فضولي زياد قيلي ويلي مي رفت.من از زهره خوددارتر بودم،چون او نتوانست فضولي اش را بروز ندهد.
    «از پسر عمه مادرت چه خبر؟نديديش؟»
    مريم يكهو مثل اسمان دم غروب سرخ شد و سرخي چهره اش رو به سياهي و تيرگي رفت و با صدايي كه انگار از ته چاه صد متري به گوش مي رسيد گفت:
    «نمي خواهم چيزي در مورد ان مرده شور برده از من بپرسيد.»
    و بعد پاهاي اويزانش را جمع كرد توي سينه اش و رفت توي فكر.نگاهم كه به زهره افتاد شانه هايش را انداخت بالا و لب پايينش را جلو داد.
    من دوباره نگاهي به مريم انداختم.خاموش و بي تفاوت به نظر مي رسيد.ابروان بي حالتش پايين افتادند و گوشه لبهايش لرزيد،همين طور گونه راستش...مثل كسي كه انگار به زور جلوي فرو ريختن اشكهايش را مي گرفت.انگار گلوله بغض به حنجره اش چسبيده بود و او به زحمت مي خواست ان را با اتش سوزنده و ملتهب دروني اش اب كند.چشمانش نمناك بود.زهره داشت نقل و نبات عروسي را از توي كيفش مي كشيد بيرون.
    «همه را براي تو اوردم...گفتم بخوري تا بختت باز شود،بعد يادم افتاد نامزد داري!»
    و خودش نشست و مشغول نقل و نباتي شد كه گفت همه را براي من اورده است.در ان لحظه همه حواسم متوجه مريم بود و حوصله شوخي و تيكه پرانيهاي زهره را نداشتم.مريم چِش بود؟چرا بق كرده و انگار نه انگار ما در كنارش هستيم.رد نگاهش را كه دنبال كردم خوردم به شيشه گرد و غبار گرفته پنجره.معلوم نبود نگاهش از شيشه پنجره رد شده يا نه؟اما خوب كه نگاه كردم انگار ان را هم نمي ديد.نگاهش كدر و مات بود.عروسكيِ عروسكي.از گوشه چشمانش اب مي چكيد،بدون اينكه گريه كند.
    فكر كردم كاش مي توانستم به ان دو اعتماد كنم و جريان اشنايي با ارش را با شرح كامل برايشان بازگو كنم!لابد چشمان هر دوتاشان از حدقه مي زد بيرون و بعد با نگاهي وق زده از من مي پرسيدند:راست مي گويي،بگو مرگ من.
    زهره گفت:
    «نقل و نبات سهم خودم كه بخورم و بختم باز شود.»
    وقتي خنديد رديف دندان هاي كج و كوله اش نمايان شد.
    رويم را كه برگرداندم نگاهم افتاد به صورت خيس از اشك مريم.وحشتزده بر بازويش چسبيدم و گفتم:
    «چي شده مريم؟چرا داري گريه مي كني؟»
    زهره هم سرش را كشيد جلو و چهره گريان مريم را نگاه كرد.مريم با گفتن ولم كنيد به حال خودم باشم سرش را چسباند روي زانوانش و هق هق گريه اش بلند شد.

    چند روزي از پايان تعطيلات زمستاني گذشته بود كه نامه اي از يوسف به دستم رسيد.در ان نوشته بود به زودي به ديدارم خواهد امد.درست يادم نيست چه حالي به من دست داد.چند بار نامه اش را خواندم و احساسم را جلوي ذره بين گرفتم و بررسي كردم.انگار خوشحال نبودم!انگار نه انگار كه پس از چند ماه همديگر را مي ديديم.
    غلتي روي تخت زدم و تمام خواب و كسالتي را كه بعد از خواندن نامه به من دست داده بود خميازه كشيدم.فكر كردم:بايد خوشحال باشم.از تخت امدم پايين.بچه ها رفته بودند هواخوري.پس من چرا نرفته ام.الان چند روزي بود كه...خوب مي خواستم با شور و اشتياق در خلوت نامه نامزدم را بخوانم!
    چقدر خوابگاه سوت و كور و غمزده بود.فكر كردم:من هم بايد بروم بيرون.نگاهي به ساعت ديواري انداختم.نيم ساعت بيشتر از وقت باقي نمانده بود.پس چرا هيچ شور و اشتياقي در من نيست؟مگر نه اينكه يوسف بعد از ماهها به ديدنم مي امد،پس...رفتم كه مانتويم را بپوشم و چادر سر كنم و بزنم بيرون.
    يك هفته بود كه خودم را در خوابگاه حبس كرده بودم.زياد به علتش فكر نكرده بودم.يعني در واقع سعي نكردم به ان فكر كنم.هر وقت از خودم پرسيدم چرا؟پريدم وسط افكارم و قيچي اش كردم كه...كه...ولش كن.دارم وقت را از دست مي دهم.بايد بزنم بيرون!
    احساس مي كنم ذخيره اكسيژنم تمام شده و نياز مبرمي به هواي تازه دارم كه توي فضاي خفقان اور خوابگاه نبود.هر چه بود هواي دم كرده و كهنه اي بود كه از مجراهاي تنفسي من نمي گذشت و به ريه هايم نمي رسيد.داشتم احساس خفگي مي كردم.
    بابا جون حياط را جارو مي كرد.از همان جايي كه بود سر برگرداند و نگاهم كرد.به قدري با عجله از خواب نيمروزي حياط شبانه روزي گذشتم كه چرت درختهاي كاج را پاره كردم.شايد بابا جون هم نفهميد اين من بودم.
    در بدو ورود چشمانم را بستم تا خيابان روبه رو را نبينم.معلوم بود چرا و اين هم جزو همان علامت سوالهايي بود كه مدام از ذهنم دور مي كردم.در سمت مخالف راهي كه مي رفت به بازار راه افتادم.بازار دست فروشها،بازار لوازم برقي،بازار خشكبار و بازار لباس كه پاتوق بچه هاي دبيرستان بود.
    من به سمتي مي رفتم كه مي خورد به محله هاي مسكوني و راسته تعمير كارها و صافكاريها كه يك چايخانه سنتي داشت.البته بيشتر مشتريهايش غير بومي و مسافران بودند.ايستاده بودم جلوي در ورودي چايخانه سنتي كه بوي قليان و چاي تازه دم كهنه جوش از انجا مي زد بيرون و صاف مي خورد به دماغ ادم.هوس يك استكان چاي به سرم افتاد و دلم را مالش داد.تا به حال از اين كارها نكرده بودم كه بروم توي رستوران يا مثل حالا چايخانه سنتي و دلم را بزنم به دريا و جيبهايم را جارو بكشم.
    حساب كردم مگر پول يك استكان چاي چقدر مي شود؟در حالي كه با ترديد و دودلي پا به چايخانه مي گذاشتم با همان نگاه نا مطمئن تمام گوشه و كنار انجا را از نظر گذراندم.فقط يكي از ميزها به اشغال دو پيرمرد در امده بود كه قليان مي كشيدند و با چشمهاي سرخ و پر اب به هم زل زده بودند و با هم حرف مي زند.
    شايد ورود يك دختر جوان كه محصل هم به نظر مي رسيد به چنين مكاني كمي دور از انتظار بود.نشستم پشت يكي از ميزها و از همانجا نگاهي به تخت هاي كنار يوار انداختم كه با فرش و مخده اذين شده بود.فكر كردم:دفعه بع مريم و زهره را با خودم همراه مي كنم و مي نشينيم روي يكي از ان تختها.
    همان موقع يكي از من پرسيد:
    «چاي بياورم خدمتتان؟»
    نگاهم را تندي از روي تخت روبرويي جمع كردم و انداختم توي نگاه مرد جواني كه لباس محلي تنش بود و با حالتي اميخته با تعجب نگاهم مي كرد.انگار داشت توي دلش به من نيشخند مي زد كه تو را چه به چايخانه.
    با حواس پرتي گفتم:«چي اقا؟»
    شق و رق ايستاده بود.نشان نمي داد از ديدن دختر جواني كه نشسته پشت ميز چايخانه سنتي و هاج و واج و گيج نگاهش مي كند چندان حيرتزده است.
    «گفتم چاي بياورم خدمتتان؟»
    تازه حواسم برگشت سر جايش و هولكي گفتم:«بله...ممنون ميشوم.»
    به ان دو پيرمرد نگاهي انداختم.گاهي يكيشان به ني قليان پك مي زد و ان يكي حرف مي زد و گاهي ان حرف مي زد و اين يكي پك مي زد.سرم را كشيدم توي كيفم و در حال جستجو بودم كه همان مرد جوان با سيني چاي و نبات و ليمو به ميز من نزديك شد.سيني را روي ميز گذاشت و گفت:
    «امر ديگري نداريد؟»
    «نه»
    او كه رفت خم شدم و نامه يوسف را كه از دستم افتاده بود پايين برداشتم و نگاهي به سيني چاي انداختم.هنوز اقدام به نوشيدن چاي نكرده بودم كه صداي موسيقي محلي از بلندگوهاي چايخانه بلند شد.خواننده محلي داشت با لهجه پر سوزي مي خواند و اشك ادم را در مي اورد.
    نخون بِلبِل مِنِ بيشار ها كِردي ........... مِنِ فكر و خيال يارها كِردي
    دلم در هم پيچيد.ياد روزي افتادم كه با يوسف گله را برده بوديم چرا!من اين ترانه محلي را مي خواندم و او هم ني ميزد.اخ يادش به خير!اشك توي چشمانم جمع شد.اه...چرا خوشحال نيستم؟چرا از خبر امدنش از خود بي خود نشدم و سر از پا نمي شناسم؟
    بي جهت احساس گناه مي كردم.من بايد از امدن و ديدن نامزدم خوشحال باشم و نيستم.اين خودش كم از گناه نبود.نامه اش را باز كردم و دوباره خط به خطش را بلعيدم و گوش به نواي قلبم سپردم تا ببينم چه حالي به من دست خواهد داد؟
    پس از شنيدن ان ترانه سوزناك محلي و تداعي خاطره اي كه از اين اهنگ با يوسف داشتم قلبم تند مي زد،اما نه از شوق امدن يوسف،از ديدن كسي كه پيش رويم ايستاده بود.آرش!
    قد بلندش چون سايه افتاده بود بالاي سرم.نگاه نافذ و مغمومش توي قاب تكيده صورتش مي درخشيد.چشمانم را بستم و باز كردم.دوباره پيش رويم بود!به هيچ وجه دچار اوهام و تخيالات نشده بودم.پيش از انكه حرفي بزنم يكي از صندلي ها را كشيد عقب و نشست.
    دنبال كلمه اي مي گشتم تا او را متوجه همل نامناسبش سازم.چون ميخ نشسته بود روي صندلي و حلقه نگاهش را روي نگاه رنگ پريده من تنگ تر كرده بود.چيزي توي دستم فشرده مي شد.احساس گرما و خفگي مي كردم.قلبم هنوز تند مي كوبيد.او نشسته بود ان سوي ميز و با نگاهي فراخ و عميق و لبهايي دوخته سرزنشم مي كرد.
    نمي فهميدم منظورش از اين كارها چيست.چيزي هنوز در مشتم فشرده مي شد.همانطور كه شلاق نگاهش را بر جان من كشيده بود،نبات را توي چاي حل كرد و ليموي تازه را توي چاي چلاند و به طرف من گرفت و گفت:
    «بخور!»
    انگار پشت اين كلمه ساده يك حكم قطعي پنهان بود و من هيچ چاره اي جز نوشيدن ان نداشتم.با دستي كه مي لرزيد استكان چاي را بلند كردم.موسيقي محلي تمام شده بود و به جاي ان يك موسيقي حماسي پخش مي شد كه ان روزها متداول بود.
    ايران ايران ايران،رگبار مسلسل ها،ايران ايران ايران،مشتي شده بر دلها.
    نيمي از چاي را نوشيدم و استكان را گذاشتم توي نعلبكي.تازه يادم امد ازخودم بپرسم به چه حقي به او اجازه دادم كه ناخوانده ميهمان ميز من شود و با نگاهي ياغي پرده خيال و خلوت مرا از هم بدرد و تازه به من حكم هم بكند.
    استكان را برداشت و همچنان كه نگاهش به چشمان من بود تا ته چاي را سر كشيد.مات و مبهوت مانده بودم كه اسم اين عمل را چه بگذارم.جنون؟او داشت به من مي خنديد،يا بي ادبي مي كرد؟نگاهي به مشت گره خورده ام انداختم.از ديدن نامه يوسف كه ميان مشتم چروكيده و مچاله شده بود قلبم دچار درد شد.
    دوباره احساسي ته دلم را سوراخ كرد كه شبيه حالتي بود كه بعد از ارتكاب گناه به ادم دست مي دهد.همان مشتم را كوبيدم روي ميز و با عتاب نگاهش كردم و گفتم:
    «معني اين كارها چيه؟تو به من قول داده بودي كه در انظار عمومي كاري نكني كه ...»
    بر خلاف من راحت و خونسرد و بي تفاوت حرفم را بريد.
    «تو هم به من قول داده بودي كه هر روز از خوابگاه بزني بيرون كه من از دور تماشايت كنم.اينطور نيست؟»
    بر خلاف ظاهر بي اعتنايش،حرفهايش بوي توپ و تشر مي داد.نمي دانم چرا اينقدر عصباني و منقلب بودم و احساس گناه مي كردم.شايد به دليل اينكه ان موسيقي حماسيپخش مي شد و فكر مي كردم تمام ميزها و صندلي ها به من دهن كجي مي كنند و مي خندند.خواننده هنوز داشت با سوز و گداز مي خواند.فردا كه بهار ايد،صد لاله به بار ايد،صد لاله به بار ايد.
    اخ من چه موجود احمق و عوضي اي بودم!بيچاره يوسف،نامزدم،در صف نبرد با دشمن از جانش گذشته بود و ان وقت من با بي خيالي و وقاحت تمام نشسته ام اينجا و با كسي كه محرمم نيست چاي مي نوشم.
    مثل فنر از جا پريدم.اول خيره و متعجب نگاهم كرد و بعد كه مرا اماده رفتن ديد از جا بلند شد و ارام گفت:
    «بهتر است متانت و ارامش خودت را حفظ كني...همين جا منتظر بمان تا برگردم.»
    و منِ احمقِ ابله باز هم گوش به حرفش دادم و يستادم.او رفت و پول ميز را حساب كرد و برگشت.نگاه ژرفي به ته چشمان وق زده ام انداخت و بعد به چادرم چسبيد و مرا به دنبال خودش كشيد.
    متوجه شدم دو پيرمرد بي انكه به ني قليان پك بزنند نگاهشان را دوخته اند به ما.صداي موسيقي تا بيرون چايخانه هم به گوش مي رسيد.از اشك يتيمانت،از خون شهيدانت،فردا كه بهار ايد،صد لاله به بار ايد.
    تا به خودم بيايم ديدم در اتومبيل او هستم،روي صندلي جلو.مثل كسي كه از خواب پريده باشد پرسيدم:«كجا مي رويم؟»
    پايش را گذاشت روي گاز و نگاهي گذرا به من انداخت.چيزي نگفت.سرم را چسباندم به صندلي و چشمانم را بر هم گذاشتم.فكر كردم،ارام بگير دختر،اين قدر بي تابي نكن.جاي بدي كه نمي رويم.لابد مي خواهد تو را به شبانه روزي برساند.يادت كه نرفته نيم ساعت از وقت هواخوري گذشته و ديگر همه انجا جمع شده اند و جاي تو را خالي ديده اند.
    صداي موسيقي هنوز توي گوشهايم پر بود.فردا كه بهار ايد،ازاد و رها هستيم.اما چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه صداي خواننده ديگري از حفره گوشهايم گذشت.بيا قسمت كنيم تنهاييمونو،به روي سفره شبِ تو با من،بذار بين من و تو دستهاي ما،پلي باشه واسه از خود گذشتن...
    چشمانم را باز كردم.من دراتومبيل او بودم.صداي ضبط صوت بلند بود.ايستاد و رو به من ارام و شمرده گفت:
    «الان برمي گردم...مبادا بيرون بيايي.»
    از اتومبيل پريد پايين و رفت به طرف در ابي رنگي كه دو ديوار بلند و طويل را به هم متصل كرده بود.ديوارهايي كه پر از شعارهاي رنگي بود.درخت تو گر بار دانش بگيرد،به زير اوري چرخ نيلوفري را.و كمي ان طرف تر شعاري با رنگ مشكي علم بالاترين ثروت است و رنگ سبز...تازه يادم افتاد ان ديوارها با شعارهاي رنگينش ديوار دبيرستان شبانه روزي خودمان است.


    «چي؟به نگهبان شبانه روزي چه گفتي؟»
    «گفتم نگران تو نباشد،تو امشب را منزل عمويت مي ماني...چند بار از من مي پرسي؟»
    «تو ديوانه اي! ديوانه اي! ديوانه اي!»
    «آره من ديوانه ام! ديوانه ام!... ديوانه ام!»
    چند لحظه هر دو با خشم و غضب و لبهايي كه مي لرزيد و قلبي كه درون سينه تير مي كشيد به هم چشم دوختيم.من از ميان توده انبوه بغضي كه ته گلويم تلنبار شده بود اهسته و خفه گفتم:
    «تو داري با من شوخي مي كني ارش،نه؟»
    صداي او هم صاف نبود و خش داشت.«نه شوخي نمي كنم گلناز.»
    و بعد در امتداد نگاهي محزون و عميق خودش را انداخت روي مبل راحتي و دستهايش را بالش زير سرش كرد و نفسي شبيه به اه كشيد.
    من با حالتي ميان ترديد و ناباوري و بد گماني محضي كه به تمام بدنم چون سوزني نيش مي زد روي نزديك ترين مبل افتادم و دستهايم را ستون صورتم كردم و بغضم تركيد!
    چند لحظه بعد با صداي كشدار و بي حوصله اي گفت:
    «نياوردمت ايننجا كه به گريه هايت گوش بدهم.اصلا چرا گريه مي كني؟مگر چه اتفاق ناگواري افتاده كه تو ...»
    باقي حرفهايش را با فرياد بلند من قورت داد.
    «چه اتفاقي ناگوارتر از اينكه شب را بايد منزل عموي كذايي ام سر كنم؟من هم اگر جاي تو بودم اينقدر خونسرد و بي خيال بودم.»
    نگاهش را از نگاه پر عتاب من دزديد.
    ادامه دادم:
    «من همين الان بايد بروم...مي فهمي؟همين الان.»و همين الان اخر را چنان با صلابت و تحكم ادا كردم كه لحظه اي نگاه فراري اش را اهج و واج به چشمانم اويخت.بعد كه از جا بلند شدم و نشان دادم كه در حال رفتن هستم گفت:
    «در حال حاضر عصباني هستي گلناز!تا چند دقيقه ديگر تو هم مثل من خونسرد و بي خيال مي شوي.»
    «خيال كردي.انقدر عصباني و كلافه ام كه فكر مي كنم تا هزار سال ديگر هم ارام نگيرم.»
    و با همان حب و بغض رفتم به طرف در و به دستگيره اش فشار اوردم.باز نشد.يادم افتاد دستگيره در خراب است و بايد كمي با ان سر و كله زد تا زبانه اش باز شود.من در حال سر و كله زدن بودم كه او با همان خونسردي از همان جايي كه نشسته بد گفت:
    «بي خودي زحمت نكش گلناز...من قفلش كرده ام.»
    دستگيره در توي مشتم بود و نگاه هراسان و شگفت زده ام پريد به طرف او كه هنوز با حالت بي تفاوتي مرا مي پاييد.خدايا چطور مي توانستم باور كنم او در را قفل كرده باشد...نه.اين امكان نداشت.با من شوخي مي كرد.باز هم با اين فكر نااميدانه به دستگيره در چسبيدم و كشيدمش پايين.باز نشد.يك بار،دو بار،ده بار،باز نشد كه نشد.
    نمي دانم چقدر براي باز كردن در انرژي هدر داده بودم كه احساس كردم بي حس و حال شده ام.انگار تازيانه اي بر زانوانم فرو امد و منِ بي تحملِ تاشكيب دو زانو روي زمين نشستم و دستهايم را روي صورتم گذاشتم و از سر ياس و ناراحتي به هق هق افتادم.صداي قدم هاي نامنظمش را شنيدم كه به سوي من مي امد.چند لحظه بعد صداي محزونش را شنيدم كه از بالاي سرم گفت:
    «براي چي گريه مي كني؟ان هم با اين حال زار!چه اتفاقي افتاده كه...»
    از اين همه خونسردي و بي قيدي او حرصم در امده بود و خون خونم را مي خورد.
    بلند داد زدم:«چه اتفاقي افتاده؟راستي كه مسخره است.»
    او هم دو زانو روي زمين نشست.خواست دستهايم را از روي صورتم بزند كنار كه پرخاشگرانه گفتم:
    «دست به من نزن...والا هر چه ديدي از چشم خودت ديدي!»
    بعد خودم دستهايم را از روي چهره خيس از اشكم زدم كنار و در حالي كه نفس هايم به شماره افتاده بود ملامت اميز نگاهش كردم.
    «معني اين كار چيه؟براي چه مرا به اينجا اوردي؟در را براي چه قفل كردي؟چرا نمي گذاري بروم؟»
    خيره نگاهم كرد و گفت:
    «تمام اين چراها يك جواب بيشتر ندارد.چون مي خواهم پيش من باشي.»
    اين جمله را شمرده و موكد و هجي كنان ادا كرد.من در حالي كه بغض خفه ام ميكرد بريده گفتم:
    «من...نمي خواهم... پيش تو باشم...مي فهمي؟»
    همانطور كه صاف و خيره نگاهم مي كرد لبخند كمرنگي روي لبانش نقش بست.من نگاه مغبوضم را به زمين دوختم تا از ان نگاه خيره و بي پروا دچار شرم نشوم و از خود بي خود نگردم.
    «اگر اشكهايت تمام شد بلند شو با هم قهوه درست كنيم»
    .....................
    «ببين گلناز،خواهش مي كنم اين چند ساعتي را كه با من هستي قهر ولجبازي را بگذار كنار تا از فرصت پيش امده بهتر استفاده كنيم.»
    ....................
    «دِ بلند شو دختر خوب.اگر لبهايت را دوختي به هم و نگاهت را مات كردي به زمين كه خيال كنم مجسمه اي و كاري به كارت نداشته باشم بايد بداني كه من مجسمه هاي زيبا و با ارزشي مثل تو را مي گذارم توي گنجه و درش را قفل مي كنم و كليدش را قورت مي دهم تا دست هيچ كس به ان نرسد،فهميدي؟»
    ....................
    «گلنار...»
    باز هم نگاهش نكردم و جوابش را ندادم.او از بي اعتنايي من گوشه لبهايش را جويد و از جا بلند شد و با يك نفس عميق گفت:«با من حرف نمي زني نه؟»
    بعد از چند دقيقه سكوت و بي اعتنايي با لحن سرد و پر كينه اي گفتم:
    «دوست ندارم حتي براي چند لحظه اينجا و در كنار تو بمانم.»
    خودم هم متوجه لحن قنديل بسته و سردم بودم و به وضوح مي ديدم كه او را هم دچار چه سرمازدگي اي كرده ام.چند گام به عقب برداشت.چنگي بر موهايش انداخت و با لحني مشوش گفت:
    «چرا دوست نداري؟»
    از پريشاني رفتار او گستاخي بيشتري در من پديد امد.نيروي عجيبي پيدا كردم و انرژي تازه اي در من به وجود امد.صاف و مستقيم و بدون تزلزل نگاهش كردم.حالا او بود كه ارام و قرار نداشت.به طرز شگفت انگيزي دوست داشتم بيشتر او را در اين حالت نگه دارم.خيره نگاهش كردم.دوباره گوشهايم با موسيقي حماسي اي كه در چايخانه پخش مي شد پر شد.فردا كه بهار ايد،صد لاله به بار ايد. صد لاله به بار ايد.
    چهره يوسف امد مقابل چشمانم .لباس سربازي تنش بود و تفنگ در دست داشت.پيشاني اش را با نوار سبزي بسته بود كه روي ان نوشته بود يا ابوالفضل.دلم لرزيد.دوبارهچون انسان گنه كرده اي دچار عذاب وجدان شدم.يوسف در جبهه مي جنگيد و ان وقت من....
    او هنوز چشم به دهان من دوخته بود تا پاسخ قانع كننده اي به او بدهم.من با صلابت و استواري اي كه در خودم سراغ نداشتم سريع گفتم:
    «من نامزد دارم...نامزدم بر خلاف تو كه از ترس جانت به اينجا پناه اوردي با شهمات و غيرت در جبهه مي جنگد...من تازه فهميدم بايد به وجودش افتخار كنم.»و از جا بلند شدم.
    براي من همين كافي بود كه او از ان حالت بي تفاوتي در ايد.اينك با چشماني از حدقه بيرون زده نگاهم مي كرد.مي خواست بپرسد با او شوخي مي كنم كه نتوانست.چون بغض راه گلويش را گرفته بود.يعني فكر مي كنم اينطور بود.من ايستاده بودم و در كمال بي رحمي و سنگدلي به بهتزدگي اش ريشخند مي زدم.يك گام به عقب برداشت.به قدري نامتعادل و مرتعش بود كه گمان كردم در حال سقوط است.هر طور بود خودش را نگه داشت.
    همانطور كه با بي تفاوتي نگاهش مي كردم گفتم:
    «حالا در را به روي من باز كن.ان مجسمه كه گفتي بايد براي كس ديگري حفظ شود...حالا مي خواهم برگردم و بروم توي ان گنجه كه صاحبش با اعتمادي راسخ قفلش نكرده بود...حالا مي خواهم خودم قفلش كنم و كليدش را هم پيش خودم نگه دارم تا در فرصتي مناسب ان را به دست صاحبش بسپارم...مي بينم كه خشكت زده.انگار دچار برق گرفتگي شدي....براي من مهم نيست.بايد زودتر بهت مي گفتم نامزد دارم،ولي خوب...حالا هم دير نشده...هر كسي ممكن است دچار خبط شود.همه اين است كه زود به اشتباهش پي ببرد و از كرده خويش پشيمان شود.حالا من هم دچار همين احساس خوشايند ندامت هستم...حالا بهتر نيست در را باز كني تا اين مجسمه خودش را به گنجينه صاحبش برساند؟»
    ماتمزده و مغموم نگاهم مي كرد.تمام عضلات چهره تكيده و ماتمزده اش مي پريد.او كه هيچ،خودم هم باورم نمي شد اين چنين گستاخانه و با لحني قاطع با او حرف زده باشم.
    انگار از دنياي ديگري برگشته بود.چند پلك پي در پي زد و بعد دستش را با درماندگي روي موهايش سراند.چند قدم نامتعادل به سمت در برداشت.با كليدي كه از جيب شلوار جينش كشيد بيرون در را به رويم باز كرد.نگاه سنگين و نافذي به چشمانم انداخت كه با حالت شئخ و شنگي نگاهش مي كردم.پاهايش را روي زمين كشيد و بي هيچ كلامي از برابرم گذشت.
    به سنگيني يك كوه خودش را روي مبلي كه پشت به من بود پرت كرد.همچون پرنده اي كه در قفس را به روي خودش باز مي ديد و بال پريدن نداشت با اندوهي كه بعد از ان احساس شيرين و دلچسب ته دلم نشسته بود پاهايم را به زحمت دنبال خودم كشيدم و از خانه امدم بيرون.
    در باغ را كه پشت سرم بستم لحظه اي دچار ترديد و حسرت شدم و خيلي زود بغضي را كه مي رفت ابرهاي سياه و تيره نشسته بر دلم را بر هم بكوبد و چشمانم را باراني كند با يك آه ارام در خود كشتم.با چشماني كه نمي باريد و قلبي كه به قرق ابرهاي تيره حسرت و پشيماني در امده بود و وجودم را دچار رعد و برق ناگريزي ساخته بود به طرف شبانه روزي رفتم...با پاهايي كه لنگ شده بود و دلي كه تنگ بود!
    زهره پاهاي اويزانش را جمع كرد و گفت:
    «هيچ وقت به ما نگفته بودي توي اين شهر عمويي داري.»
    در حالي كه مهره هاي گردنم را مي شكستم گفتم:
    «گفتم عموي ناتني!پدرم هيچ دوست ندارد ما با خانواده عموي ناتني ام رفت و امد داشته باشيم...انها مي خواستند به زور نگهم دارند.من هم چندان بي ميل نبودم،اما پيش خودم فكر كردم اگر پدرم بفهمد قيامت به پا مي كند.اين بود كه...»
    زهره دنباله حرفم را گرفت و گفت:
    «برگشتي...خوب،باور كرديم !مگر نه مريم؟»
    و نگاهي به مريم انداخت كه مثل چند روز اخير توي لاك خودش بود و با سگرمه هاي درهم ناخنش را مي جويد.
    سنگيني نگاه ما را كه روي چهره مات خودش احساس كرد به زحمت نگاهش را از نقطه نامعلومي گرفت و به طرف ما نگريست.انگار كه هيچ كدام از حرفهاي ما را نشنيده باشد با گيجي گفت:«چي؟چي گفتيد؟»
    زهره در حالي كه روي تخت دراز مي كشيد غرولند كنان گفت:«اي بابا ،تو هم كه اخر شاهنامه مي پرسي ليلي زن است يا مرد!»
    «اخر شاهنامه نه بي سواد...»
    «حالا هر چي!مريم خانم خودشان اينجا هستند و حواسشان معلوم نيست كجاست؟»
    نگاهي به مريم انداختم.منتظر واكنشي از جانب او بودم كه ديدم چهره اش مانند اسمان پاييز تيره شد و بعد اشكهايش باريدن گرفت.ديدن حالت منقلب مريم من و زهره را هراسان و دستپاچه ساخت.زهره نيم خيز شد و سقلمه ي به مريم زد.
    «هي،چته دختر؟باز كه ابغوره مي گيري...چه مرگته كه دم به دقيقه كاسه چشمانت...»
    بقيه حرفش فرياد بلندي شد و نگاه همه بچه ها را متوجه تخت ما كرد.مريم با دندان هاي تيزش چنان بازوي زهره را گاز گرفته بود كه از جاي فرورفتگي دندانهايش خو مي زد بيرون.زهره انگار از درد بيهوش شده بود.مات و مبهوت و عصباني خطاب به مريم گفتم:«چه خبرته؟ببين چه كارش كردي!»
    و مريم مثل پلنگس زخمي به من هجوم اورد و بر سر و رويم چنگ انداخت.چنان بر سر و بدنم مي كوفت گويي مي خواست انتقام كينه اي ديرينه را از ته دلش بشورد و دور بريزد.
    نمي دانم اگر با صداي جيغ و فريادهاي بي امان من بچه هاي ديگر به دادم نمي رسيدند مريم مرا در اوج خشم و عصبانيتي بيمارگونه مي كشت يا نه؟
    بچه ها دسته جمعي زورشان به غضب و نعره هاي جانور گونه او نمي رسيد.كاسه چشمانش پر از خون شده بود.دو سه نفري هم امدند كمك من كه از تمام جاي چنگالهاي مريم روي دستم خون مي چكيد.
    مريم هنوز عربده مي كشيد و فحش و ناسزا مي داد.دستهايش را گره كرده بود توي هوا و براي كسي خطو نشان مي كشيد.حرفهايي مي زد كه هيچ كداممان مفهومش را نمي فهميديم.سرپرست خوابگاه جعبه كمك هاي اوليه را اورد و به مداواي زخمهاي حاصله از پنجه هاي تيز و برنده مريم پرداخت.
    زهره هنوز بي حال گوشه تخت افتاده بود.پوست و گوشت محل گازگرفتگي اش كنده شده بود.سعي كردم به هنگام پاسمان نگاهم به ان نيفتد تا دلم ضعف نرود.
    كار كه تمام شد تازه يادم افتاد چرا مريم يكهو مثل پلنگي وحشي به جان من و زهره افتاد و به اين روزمان انداخت؟صداي دندان قروچه هايش هنوز توي گوش من زنگ مي زد.چشمهاي دريده و ياغي اش با رگه هايي از خون مقابل ديدگانم بود و صداي نعره ها و زوزه هاي حيواني اش را مي شنيدم.
    اين مريم با مريم چند ماه پيش زمين تا اسمان فرق مي كرد.از وقتي از نعطيلات زمستاني برگشته بود مثل لاك پشت سرش را از همه مي دزديد و ر لاك تنهايي اش فرو رفته بود.نه با من و زهره حرفي مي زد و نه با كسي ديگر.
    زهره مي گفت وقتهايي كه براي هواخوري از خوابگاه مي روند بيرون،مريم مثل ادمهاي كر و كور و لال هيچ حواس جمعي ندارد و بايد مواظبش باشم با ماشين تصادف نكند يا زير دست و پاي ادم ها له نشود!
    خوب مي دانستيم هر چه هست از ان يك هفته تعطيلي سر چشمه گرفته،والا تا به حال با هم هيچ مشكلي نداشتيم.پيش نيامده بود او با ما تندي كند و ما را مورد ضرب و جرح قرار دهد.او از جايي ناراحت بود و ما خودمان اين را مي دانستيم و منتظر بوديم خودش لب باز كند و قصه غصه هايش را بريزد بيرون،اما بدتر درخودش فرو مي رفت و افسده تر و مغموم تر مي شد.نه سر كلاس حواسش را جمع مي كرد و نه وقتي با ما بود.طاقت كوچكترين اخم و تخمي را هم نداشت.يا قهر مي كرد و از ما كناره مي گرفت يا پرخاشگرانه حرفهاي نامربوط مي زد.


    روز بعد خانم لاشك و خانم دوزچي هر سه نفرمان را به دفتر احضار كردند و در مورد ان اتفاق از ما توضيح خواستند.من و زهره از پيش با هم تباني كرده بوديم كه هنگام بازخواست تمام گناه را به گردن بگيريم تا مبادا او را به خاطر كار غير معمول و نكوهيده اش از شبانه روزي اخراج كنند.
    خانم دوزچي نگاهي به پانسمان صورتم انداخت و سري از روي تاسف تكان داد و گفت:
    «باورم نمي شود بچه هاي دبيرستاني هم از اين كارهاي بچه گانه بكنند.»
    بعد رو به خانم لاشك با چند نچ بلند گفت:
    «نگاه كن تو را به خدا،ببين چه سرو شكلي براي هم ساخته اند...با تو چه كار كرده؟گازت گرفته؟»
    روي سخنش با زهره بود.زهره لبهايش را ورچيد و نگاهي به من و مريم انداخت بعد سر تكان داد.
    خانم لاشك با لحني تند و ملامت اميز گفت:
    «من جاي شما بودم از خجالت اب مي شدم و قطره قطره در زمين فرو مي رفتم.اينجا كه شما هستيد محلي براي كسب علم است،نه جايي براي به رخ كشيدن زور بازو.حالا بگوييد ببينم تقصير كدامتان بود كه اين درگيري پيش امد؟هان؟»
    من نگاهي به زهره و زهره نگاهي به من انداخت.بعد دو جفت چشم خيره شدند به مريم كه رش چسبيده بود روي سينه اش و گوشه لبش را به دندان گرفته بود و انگار نه انگار كه او مقصر اصلي اين ماجراست و ممكن است با اعترافات ما براي هميشه از دبيرستان اخراج شود.
    خانم دوزچي سكوت ما را كه ديد با تحكم گفت:
    «دِ يالله...ما گوش مي كنيم...بگوييد كدامتان مقصر بوديد؟»
    و نگاهش را با ظن و بدگماني به چهره مريم دوخت.من با زباني الكن و لحني گرفته گفتم:
    «تَ...تقصير...ما...بود..مَ...مَن و زُ...زهره سر به سرش گذاشتيم...مَ...مريم...كاري با ما...نداشت...اين ما بوديم كه...»
    و سعي كردم نگذارم اشكهايم سرازير شوند،چرا كه تحت تاثير احساس دوگانه اي قرار گرفته بودم.از طرفي دلم مي خواست دوستم را از خطر اخراج شدن برهانم و هم دوست داشتم خودم را تبرئه كنم.
    زهره نگاهي به سوي من انداخت.چون حالت پريشان و انقلاب خاطر مرا ديد رشته سخن را در دست گرفت و اهسته گفت:
    «گلناز راست مي گويد...همش تقصير ما بود!ما بوديم كه قيافه زشت و بد تركيب و قد دراز مريم را مسخره كرديم و باعث شديم از كوره در برود.هر كس ديگري هم جاي او بود عصباني مي شد و مثل خرس زخمي به ما حمله مي كرد...تقصير از ما بود خانم دوزچي،مريم هيچ گناهي نداشت.»
    نگاه هاج و واجي به زهر انداختم كه انگار ارام گرفته بود.بعد به مريم زل زدم كه از گوشه چشمهايش اشك مي چكيد.نگاه كوتاه و پر ابهامي بين خانم دوزچي و لاشك رد و بدل شد.خانم لاشك رفت و پرونده هامان را اورد و خطاب به هر سه نفرمان گفت:
    «كار هر سه نفرتان دور از شان و منزلت يك دختر خانم دبيرستاني بوده.من و خانم دوزچي تصميم گرفته بوديم يكي از شما را همين امروز از مدرسه اخراج كنيم....البته فكر مي كرديم مقصر اصلي مريم است.يعني طبق گزارش هاي كه به ما دادند مريم را گناهكار مي دانستيم.اما حالا كه اعتراف شما دو نفر را شنيديم مي بينيم كه بايد تصميم ديگري اتخاذ كنيم.»
    خانم دوزچي در حالي كه گوشه چشمي نگاهمان مي كرد رفت پشت ميزش نشست.با دست موهاي بازيگوشي را كه از زير مقنعه اش زده بود بيرون فرو كرد زير مقنعه و گفت:
    «ما از شما سه نفر تعهد كتبي مي گيريم كه بار ديگر چنين اعمال ناپسندي از شما سر نزند...فراموش نكنيد اين تعهد تكرار شدني نيست...با مشاهده كوچكترين رفتار ناشايستي كه جو خوابگاه را به هم بزند بدون ترديد هر سه نفرتان را اخراج مي كنيم...حالا بياييد و تعهدتان را بنويسيد.»
    به نوبت رفتيم و تعهد نوشتيم و پاي ان را امضا كرديم و از دفتر امديم بيرون.
    مريم بعد از خروج از دفتر راهش را از ما جدا كرد و به طرف ديگري رفت.زهره رو به من تشرزنان گفت:
    «ديدي چه كار كردي.دختر احمق!مرا بگو كه عقلم را دادم دست تو.انها از ما تعهدنامه كتبي گرفتند.شنيدي كه خانم دوزچي چه گفت؟گفت...»
    من هم از كاري كه كرده بودم احساس ندامت و پشيماني مي كردم.با عصبانيت گفتم:
    «اين قدر زر نزن زهره!خودم انجا بودم و شنيدم مدير و ناظم چه گفتند.لازم نيست همه را از نو برايم تعريف كني...»
    و بعد نفسم را جمع كردم و يكجا فوت كردم بيرون.
    زهره هنوز از شدت خشم و غضبش كم نشده بود و داشت غرولند مي كرد.من حوصله شنيدن نداشتم.
    «اگر اين دختره باز بهسرش زد و مثل گرگ گرسنه به ما حمله كرد چي؟ان وقت ما هم شريك جرميم...شنيدي كه گفت هر سه نفرتان اخراجيد...فهميدي يا نه؟كجا مي روي؟اره راهت را كج كن و برو كنج ديوار بنشين و به حال خودت زار بزن.منِ ابله را بگو كه كوركورانه گوش به حرف تو دادم...مي شنوي يا نه؟اگر مريم هم جاي ما بود اين كار را مي كرد؟نگو مي كرد كه باور ندارم...هُي با توام،به درك...جلوي گوشهايت را گرفته اي كه صداي مرا نشنوي؟كاري نكن بيايم و موهايت را ز ته بكنم...عمِرِ بَسوتِ ناخِشي بَئيت(الهي عمرت بسوزد و ناخوشي بگيري و بميري.).»
    يك هفته بعد ،عصر يكي از روزهاي ابري از طريق بابا جون با خبر شدم يوسف به ديدن من امده.با وجودي كه هنوز هم نسبت به اين موضوع بي تفاوت بودم،اما سعي كردم قيافه ادمهاي سر از پا نشناخته و خوشحال را بگيرم.با شادماني ساختگي كه روي هره ام مواج شده بود از پله هاي خوابگاه پريدم پايين.مي خواستم همه ببينند براي ديدن نامزدم تا چه حد از خود بي خود شده ام و بي تابي به خرج مي دهم.در واقع خودم را گول مي زدم و فكر مي كردم ديگران را در مورد احساس و عواطف خودم به بيراهه مي كشانم.بابا جون به من تذكر داد:
    «فقط چند لحظه مي توانيد همديگر را دم در ببينيد...براي من مسوليت دارد.»
    دستم را گذاشتم روي قلبم كه مثلا از شدت شوق و هيجان نفسم به شماره افتاده است.
    «چشم بابا جون...همان چند لحظه را هم ممنونت مي شوم.»
    در را كه با التهاب و هيجان باز كردم يوسف را با لباس سربازي ديدم.پشت به من ايستاده بود و زل زده بود به غروب تيره اي كه اسمان را در بر گرفته بود.به اسم كه صدايش زدم انگار از خواب عميقي پريده باشد به طرفم برگشت.او با دهاني نيمه باز و نگاهي كه از شور و شوق ديدار با اشك هاي عاشقانه اي اذين شده بود و من با هيجان ناخوشايندي كه احساس دل پيچه شديدي را در من پديد اورده بود به طرف هم رفتيم.
    نگاهم بر خلاف تلاش بي حاصلم خيز برداشت و از خيابان بدون خط عابر گذشت و تيز و چابك رفت و خودش را خسته و نفس بريده در اغوش او انداخت كه انگار از ساعتها پيش جلوي در منزلش نشسته بود و با نگاهي خيره و مات زل زده بود به در دبيرستان شبانه روزي...
    من پرسيد:
    «حالت چطور است گلناز؟»
    احساس مي كردم نگاهم را ان سوي خيابان جا گذاشته ام.جهت نگاهم به طرف كسي بود كه با لباس سربازي رو به روي من ايستاده بود و من كسي ديگر را جاي او مي ديدم.كسي كه با نگاهي غرق خواهش و حسرت زل زده بود به من و سربازي كه نامزدم بودم...
    كسي دوباره از من پرسيد:
    «چرا ماتت برده گلناز؟انگار مرا نمي بيني!»
    آه،از كجا فهميده بود.چقدر زيرك و باهوش بود...نگاهم را تندي از ان سوي خيابان كشيدم به اين سو.حالا مي ديدمش.چشم چپش يك خط باريك بود و من مثل ادمهاي كم حافظه به مغزم فشار مي اوردم كه چه بر سر چشمش امده.يادم بود و نبود.ايا توي جنگ چشمش را از دست داده بود؟...نه...انگار پيش از اينكه به جبهه اعزام شود هم او را با همان چشم به هم دوخته شده ديده بودم...پس..اوه خداي من!چقدر خنگ شدم.چرا يادم نمي امد؟
    «گلناز ...تو حالت خوب نيست؟؟ها گلناز؟»
    احساس كردم از بلندي پرت شدم پايين.توي هوا چرخ مي خوردم و از ان بالا مي ديدم كه شهر زير پاي من چرخ مي خورد.به راستي كه سرم از ان همه چرخش گيج مي رفت.تلو تلو خوران به عقب و جلو كشيده شدم و بعد يكهو همه جا سياه و تيره شد.
    انگار نگاهم زير لاستيك خودروهاي در حال عبور وسط خيابان له شده بود.هيچ جا را نمي ديدم.صداي فرياد كسي امد.و من افتادم،از يك بلندي كه معلوم نبود كجاست.
    چشمانم را كه باز كردم روي دستهاي او بودم،او كه لباس سربازي تنش بود و با ديده اي نگران و متوحش نگاهم مي كرد.من ديگر چرخ نمي خوردم،شهر امل هم.كمكم كرد روي دو پاي خود بايستم.مواظب بودم ديگر ان طرف خيابان را نگاه نكنم.پشتم را به خيابان كردم و رو به او گفتم:
    «نگرانت كردم...خودم هم نفهميدم چي شد كه...»
    «سلام...حالت چطور است؟»
    و به رويم لبخند محبت اميزي پاشيد.يعني اينكه ان حرفها را بريزم دور و جواب سلامش را بدهم.
    به زور و به زحمت لبخند نصفه نيمه اي كنج لبم نشاندم و با لحن گرفته اي جواب سلامش را دادم و گفتم كه حالم خوب است و فراموش كردم كه من هم حال او را جويا شوم.او به روي من نياورد و گفت:
    «من هم حالم خوب است.پيش خودم گفتم سر راه تو را بردارم و با خودم به خانه ببرم.اما نگهبان گفت كه چنين فكر و خيال خامي را از سرم بريزم دور...تازه اول هفته است و فقط اخر هفته را مي تواني به مرخصي بروي.خوب...تو از خودت برايم بگو.»
    سرم را با حجب و حيايي بي سابقه انداختم پايين كه بيشتر براي گريز از نگاه محبت اميز او بود.
    «خوبم.»
    «اين خراشها چيه روي صورتت؟»
    «چيز مهمي نيست با بچه هاي خوابگاه شوخي شوخي درگير شديم.»
    «هنوز هم شيطنت و بازيگوشي را كنار نگذاشته اي؟»
    لحنش به هيچ وجه بوي ملامت و نكوهش نمي داد اما به من برخورد.بدجوري هم ناراحتم كرد.رويم را از او برگرداندم و چيزي نگفتم.انگار فهميد بي خودي مرا از دست خودش رنجانده .شتابزده گفت:
    «منظوري نداشتم...به دل نگير...»
    من اه كشيدم و باز هم هيچ نگفتم.در حالي كه خيره نگاهم مي كرد گفت:
    «من خيلي خسته ام...مجبورم بدون تو به خانه برگردم....نمي خواهم باعث شوم كه به درست لطمه اي وارد شود.»
    سنگ جلوي پايم را با نوك كفش پرت كردم چند متر ان طرف تر.
    «گلناز...»
    تازه نگاهم به نگاهش افتاد.طوري عميق و نافذ نگاهم مي كرد انگار مي خواست كاسه چشمانم را سوراخ كند و افكار بي سر و ته مرا ديد بزند.اما نگذاشتم چنين شود و كتاب اشفته و درهم ذهنم پيش رويش بازگردد.در حالي كه نگاهم را مي دزديدم گفتم:
    «حيف كه اخر هفته نيست و الا با تو مي امدم.»
    اين بار او سنگ جلوي پايش را شوت كرد.سنگ خورد به سنگ ديگر و همان جا متوقف شد.
    «پس اخر هفته منتظرت هستم...توانستي دو روز مرخصي بگير...يا اگر خواستي خودم مي ايم سراغت و مرخصي مي گيرم كه...»
    «نه يوسف.نمي خواهم به زحمت بيفتي.چون تعطيلات زمستاني به ديدن خانواده ام نرفته ام،لابد دو روز به من مرخصي مي دهند.رفتي سلام مرا به همه برسان.»
    باز نگاهمان در هم گره خورد.خنده اي كرد و گفت:
    «آمل چه غروبهاي دلگيري دارد.اين طور نيست؟»
    نگاهم به دو سه كله اي افتاد كه روي هم سوار شده بودند و از لاي در نيمه باز دبيرستان سرك كشيده بودند بيرون.يكي از كله ها متعلق به زهره بود.از كارشان خنده ام گرفت.
    «همين طور است!»
    يوسف پشتش به در بود و كله هاي كنجكاو را نمي ديد.
    «خوب،من بايد بروم...فقط بگويم كه دلم حسابي برايت تنگ شده بود...خداحافظ.»
    زورم امد بگويم من هم همينطور.فقط با لبخندي بي معني او را تا ان سوي خيابان بدرقه كردم.بعد هنوز او را تا رسيدن به ايستگاه تاكسي هاي بين شهر تعقيب نكرده بودم كه نگاهم به سرعت تغيير مسير داد و صاف افتاد توي نگاه محزوني كه تا مرا متوج خود ديد به اسمان غروبزده شهر خيره شد.
    صداي يكي از كله ها به گوشم خورد.«اهاي...پس چرا خشكت زده.»
    صداي زهره بود.حتم داشتم از شدت فضولي دل درد گرفته بود.
    هنوز يك جفت چشم مغموم به اسمان دم غروب بود كه برگشتم به طرف كله ها.دوتا از انها مي خنديد.كله وسطي اخم هايش را در هم كشيده بود.با تشر گفت:
    «بِرِ دمِ جانِ لو بياردي.»(د بيا جانم را به لبم رساندي.)


    «خوش به حالت كه به ديدن نامزدت مي روي...نگاه كن چه با عجله ساكش را مي بندد،خدا شانس بدهد»
    زيپ ساكم را بستم و لبخندي به روي زهره زدم و گفتم :«تا چشمات در آد.»
    با ترش رويي گفت:«چشمانم در امده نمي بيني...حالا چند روز بهت مرخصي دادند؟»
    «از امروز تا اخر هفته....دلت بسوزد.»
    «دلم كه مي سوزد...تو كه رفتي من مي مانم و ان دختره بدعنق و وحشي...راستي كجاست؟»
    نگاهي به جاي خالي مريم انداختم.شانه هايم را انداختم بالا.
    «چه مي دانم.مثل ديوانه هاي ماليخويايي شده.تازگي ها با چشمان باز چرت مي زند...ديروز يكي از بچه ها مي گفت در يكي از توات ها را كه باز مي كند مي بيند مريم انجا نشسته و زل زده به كاسه توالت.هر چقدر صدايش مي كند نمي شنود بعد كه با دست تكانش مي دهد و او را به خودش مي اورد كم مانده بود كه به روز من و تو دچارش كند.»
    پشت چشمي نازك كرد و گفت:
    «ايش...ال ببرتش...اكله ...جا قحط بود توي توالت چرتش ببرد...ديدم سر شب بوي گند مي دهد،نگو...»
    «هيس زهره...سر و كله اش پيدا شد.»
    زهره نگاهي به طرف ورودي انداخت.ديد مريم با سري به زير افكنده و ظاهري پژمرده به طرف ما مي ايد.زهره و مريم هنوز قهر بودند.زهره اعتقاد داشت مريم به ما مديون است و بايد از ما معذرت خواهي كند!اما مريم بيشتر از ما كناره مي گرفت و بيشتر در انزواي خودش فرو مي رفت.نمي توانستم مثل زهره كينه شتري داشته باشم.
    او را كه روي تخت خودش ديدم با لحن مهرباني گفتم:
    «خوب من ديگر مي روم،شما سه شب و سه روز از شر من خلاصيد.»
    زهره از روي تخت من پريد پايين و با بي اعتنايي رفت و روي تخت خودش ولو شد.مريم بي انكه نگاهي به من بيندازد سرش را روي بالش گذاشت و چشمانش را به تخت بالاي سرش دوخت.هيچ دلم نمي خواست دوباره اعصابش را به هم بريزم.سعي كردم سكوت و بي تفاوتي او را ناديده بگيرم و زود خودم را جمع و جور كنم و راه بيفتم.
    اول از همه با مريم خداحافظي كردم.با نگاهي سرد و عروسكي و لبهايي به هم دوخته شده جواب مرا داد.بعد با زهره خداحافظي كردم كه اشك توي چشمانش جمع شده بود.
    بغلم زد و زير گوشم گفت:
    «اگر شد زودتر برگرد.چون من اينجا را بدون تو دوست ندارم.»
    نيشگوني از لپهاي پر گوشتش گرفتم و از او خواستم كمتر احساساتي شود و بعد هم با بچه هاي ديگر خداحافظي كردم.اخر هم با بابا جون كه خيلي سفارش كرد مواظب خودم باشم.بعداز ظهر روز سه شنبه بود و خانم دوزچي چهارشنبه و پنج شنبه را به من مرخصي داده بود.
    ان روز اسمان شهر امل را ابر سياه و كدري پوشانهد بود.از اغاز هفته هوا همان طور بود.نه باران مي باريد و نه افتاب مي زد بيرون.گاهي باد تندي هم مي وزيد.ان روز هم باد شديدي از شرق به غرب مي وزيد و چادرم به بدنم مي چسباند.به ان سوي خيابان رفتم.ايستگاه تاكسي هاي بين شهري خلوت بود و هيچ ماشيني اماده حركت نبود.مي دانستم تا ماشينها پر نشوند راننده ها حركت نمي كنند پس مجبور بودم زمان زيادي را براي پيدا شدن مسافر هدر بدهم.
    در جهت باد شديدي كه مي وزيد خودم را به دكه روزنامه فروشي رساندم تا با خريد روزنامه اي خودم را مشغول كنم.ساكم را روي زمين گذاشتم.پيش از خريد روزنامه تصميم گرفتم چادرم را روي سرم مرتب كنم چون با وضعيت نامطلوبي روي سرم افتاده بود.كش چادرم را كه از روي سرم برداشتم يكهو دست باد چادرم را با شدت از روي سرم كند و برد به هوا.دستپاچه و هول به دنبال چادرم مي دويدم كه چسبيده بود به چيزي كه نمي دانستم چيست.
    چادرم را كه برداشتم يكهو بر جا خشكم زد.او بود كه از پشت چادر با نگاهي مات و بي روح زل زده بود به من.چادر روي دستم مانده بود.برگشتم و نگاهي به ساكم انداختم كه كنار دكه به حال خودش رها شده بود.
    نمي دانستم او اينجا چه مي كند و ازمن چه مي خواهد.چرا با ان نگاه شيشه اي كه توي قاب پژمرده چهره اش مي درخشيد به من خيره شده بود.چرا برنمي گردم و ساكم را برنمي دارم و به طرف ايستگاه سواريها نمي روم؟حكم بدون چون و چرايي در پس نگاه ماتش هويدا بود كه مرا محكوم به ماندن مي كرد.
    چند لحظه پس از اينكه زير نگاه هاج و واج او دست و پاي خودم را گم كرده بودم معذب شدم و برگشتم بروم ساكم را بردارم كه گفت:«مي رسانمت!»
    گلويم خشك شده بود.هر چه تقلا كردم اب دهاني نبود كه قورت دهم و ترش كنم.با صداي گنگ و نامفهومي پرسيدم:«كجا؟»
    همانطور كه ميخ شده بود به من گفت:
    «همان جايي كه مد نظر توست.»
    نگاه مشكوكي به دور و برم انداختم،انگار تمام امل چشمشده بود به من و او نگاه مي كرد.انگار همه ما را به هم نشان مي دادند و به ما نيشخند مي زدند.سرم را دزديدم.چانه ام را چسباندم به يقه مانتوم،يعني اينكه ان چشم ها را نمي بينم.مثل كبكي كه سرش را فرو كرده باشد توي برف!
    از برابرم گذشت و به طرف ساكم رفت.ان را از روي زمين برداشت.احساس كردم ته دلم سنج مي كوبند.نگاهش به من دستور همراهي مي داد.همچون بره اي مطيع ورام به دنبالش روان شدم.اتومبيل در حاشيه خيابان پارك شده بود.
    در عقب را باز كرد و ساكم را پرت كرد روي صندلي.بعد در جلو را باز كرد و بدون تعارف از من خواست سوار شوم.من هم مثل يك بچه خوب و حرف گوش كن نشستم روي صندلي و چشمانم را روي هم گذاشتم.چند لحظه بعد صداي باز و بسته شدن در ديگر امد و بعد سايه سنگين نگاهش را وب روي چهره ام حس كردم.از پشت پلكهاي بسته مي توانستم چهره مغضوب او را ببينم كه معلوم نبود چرا تا اين حد گرفته است.
    استارت كه زد نفس در سينه ام حبس شد.چشمانم را كه باز كردم اتومبيل از جا كنده شد و ديدم كه ان چشمهاي كذايي به گرد ما هم نمي رسند.صداهاي درهم و نامفهوم مي شنيدم.صداهايي كه معلوم نبود به چه كسي تعلق داشت.
    _ديدي دختره را برداشت و با خودش برد؟
    _اِ...اِ...اِ...روز روشن خجالت نمي كشند،دختر مردم را بلند مي كنند....
    _چقدر شماها ساده ايد...دختره خودش اين كاره بود...نديديد چطور مثل بره دنبالش راه افتاد و نشست روي صندلي؟
    _بعله...معلوم بود كه دختره خدش اين كاره بود،اگر نبود كه داد و هوار مي كشيد و از مردم كمك مي خواست تا حساب مزاحمش را برسند.
    من در حالي كه ز شدت ناراحتي و هيجان به نفس نفس افتاده بودم با چهره خيس از عرق و با صداي ملتهب و بلندي گفتم:
    «نه...من اين كاره نيستم...من اين كاره نيستم.»
    صدايي با تحكم و تشر گفت:
    «هيس....هيچي نگو گلناز...خواهش مي كنم هيچي نگو.»


    «گلناز...خوابي هنوز...بيدار شو...»
    چشمانم را كه باز كردم تاريكي همه جا را گرفته بود.نمي دانم ميان ان همه سياهي دنبال چه مي گشتم كه نگاهم را به اين سو و ان سو مي دواندم.چه فكر احمقانه اي كه فكر مي كردم در كوهستان هستم و چند قدمي با خانه ام فاصله ندارم،اما هر چه بيشتر نگاهم را به دور و بر مي چرخاندم كمتر نشانه اي از كوهستان مي يافتم.
    مثل كسي كه حافظه اش را بعد از مدتي به دست اورده باشد خودم را از روي صندلي بالا كشيدم و فكر كردم:من اينجا چه مي كنم؟توي اين اتومبيل؟اينجا كجاست؟
    همان لحظه چشمم افتاد به او كه ارام و خونسرد كنارم نشسته بود و نگاهم مي كرد.من متحير بودم چرا تا ان لحظه نديده بودمش.به روي حيرت چشمانم خنده اي پاشيد و گفت:
    «سلام...انگار خيلي خسته بودي.بايد ممنون من باشي كه گذاشتم تمام طول راه را راحت بخوابي.«
    احساس كردم رنگ از رخسارم پريد.با لكنت گفتم:
    «ما...ما...كُ...جا هستيم؟»
    «اگر بروي بيرون مي فهمي.»
    نگاه متوحشي به شيشه بخار گرفته انداختم.يعني كجا بوديم...اين پسر ديوانه مرا با خودش كجا اورده؟سرم داشت گيج مي رفت.شقيقه هايم تير مي كشيد.با اعصابي متشنج داد زدم:
    «به من بگو اينجا كجاست؟»
    او در كمال خونسردي فقط نگاهم كرد.بعد بي هيچ حرفي پياده شد و امد در سمت مرا باز كرد و گفت:«بيا پايين.»
    نگاه ترديد اميزي به چشمانم انداختم و پياده شدم.صداي امواج متلاطم اب به گوشم مي رسيد.ميان ان همه سياهي،از پس درختان انبوهي كه شاخه هايش را در هم كشيده بودند توانستم دريا را ببينم.خداي من!دريا؟
    بعد نگاه هراسناكي به پيرامونم انداختم .چشمم خورد به تابلوي كنار جاده.نوشهر 30 كيلومتر.وحشتزده دستم را جلوي دهانم گرفتم مبادا از فرط حيرت و ناراحتي جيغم به هوا بلند شود.در همان حال نگاهم را به ديده ام دوختم و داد زدم:
    «چرا اينجا؟چرا مرا اوردي اينجا؟»
    با چند گام خودش را به من نزديك كرد و با لحن ارام و صبوري گفت:
    «چون دلم مي خواست با تو اينجا باشم.»
    «ديوانه... ديوانه... ديوانه.»
    «خودتي... خودتي... خودتي.»
    «تويي،من الان بايد توي خانه ام باشم... مي فهمي؟»
    «تو الان همان جايي هستي كه بايد باشي .»
    چند لحظه به چشمان هم خيره مانديم.من با خشم و قهر و عتاب و او با خونسردي و بي تفاوتي.بدترين چيزي كه در ان لحظه بر شدت عصبانيت من مي افزود ديدن قيافه بي خيال او بود كه انگار نه انگار چه حماقتي كرده.هيچ هم به روي خودش نمي اورد.
    «گلناز،خواهش مي كنم قيافه ادمهاي فريب خورده را به خودت نگير.ويلاي قديمي پدرم انجاست.از ترس پدربزرگم تا حالا جرات نكرده بودم...»
    «احمق! احمق!»
    فقط نگاهم كرد و هيچ نگفت.از زور خشم و فشار بغض ارنجم را به كاپوت تكيه دادم و چنگي به مقنعه ام انداختم.همانموقع بي اختيار چشمم افتاد به نرده هاي چوبي اي كه يك ويلاي قديمي را محصور كرده بود.صدايش را از پشت سرم شنيدم كه گفت:
    «اين قدر بق نكن دختر!بايد به من حق بدهي كه...»
    به طرفش برگشتم و دوباره با صداي غضب الودي فرياد كشيدم:
    «چه حقي؟تو فكر كردي كي هستي؟اگر چند بار حماقت به خرج دادم و به ديدنت امدم دليل بر اين نمي شود كه هر جوري خواستي بر روي من حساب كني...من زن هرزه اي نيستم كه تو شبي را از روي هوا و هوس با من به صبح برساني...مي فهمي؟»
    دستش را به هوا بلند كرد و شَتَلق زد توي گوشم.احساس كردم يك دوربين عكاسي پيش چشمانم فلاش زد.از گوشه لبهايم خون چكيد پايين.او با نفسي بريده گفت:
    «اين سيلي را يادگاري از طرف من داشته باش تا از اين به بعد خودت را با يك زن هرزه مقايسه نكني.»
    بعد كه نگاه اشك الود مرا خيره ديد با عجز و پشيماني چنگي بر موهايش زد و نگاهش را از من دزديد.بي هيچ كلامي از برابرم گذشت و به سمت نرده هاي ان ويلاي به ظاهر متروك رفت.
    من مانده بودم با دلي مردد كه چه كنم؟ايا پا به فرار مي گذاشتم و مي رفتم؟كجا مي رفتم.در اين شب تيره و تار و دور از ولايت خويش به چه كسي پناه مي بردم؟ايا بايد با خفت و خواري مي ماندم و مي گذاشتم همه چيز همانطور پيش برود كه او مي خواهد؟
    صداي امواج خروشاني كه با جنون خودشان را به صخره ها مي زدند رشته افكارم را از هم گسست.او در ويلا را باز كرده بود.چند لحظه بعد چراغهاي ساختمان روشن شد.نگاهم را به اسمان دوختم.مثل اسمان دل من ابري بود.


    ارش اتشي افروخت و از من خواست بنشينم روي تخته سنگي و خودم را گرم كنم.خودش هم نشست ان سوي اتش و زل زد به من.نگاهم با شعله هاي اتش مي رقصيدند.هر لحظه از خودم مي پرسيدم:من اينجا چه مي كنم؟
    صدايش را شنيدم كه از پشت شعله هاي زرد و ابي گفت:
    «هنوز كه بق كرده و پكري!تو را به خدا بگذار از اين شب خاطره انگيز لذت بريم.»
    نگاهي به سويش انداختم.حرارت اتش نيمي از چهره اش را روشن كرده بود.خواستم چيزي بگويم اما ترجيح دادم به سكوتم ادامه دهم چرا كه احساس كردم با اين روش مي توانم حرصش را در بياورم.بي اعتنايي من كار خودش را كرد.در حالي كه هنوز نگاهش به من بود با لحني عاصي گفت:
    «گلناز...مي شود از اين حال و هوا بيرون بيايي...خواهش مي كنم.»
    باز هم بي محلي كردم و بيشتر در خودم مچاله شدم.حتي كنار شعله هاي اتش هم احساس سرما و رخوت به من دست مي داد.خيلي دلم مي خواست سوراخ گوشهايم را با چيزي پر مي كردم كه صداي برخورد امواج را به ساحل و صخره ها نشنوم تا هر لحظه در اثر اين برخورد جنون اميز مرعوب نشوم و دلم به لرزه نيفتد.

    از جا بلند شد و بي هيچ حرفي به سمت ويلا رفت.چشمانم را لحظه اي بر هم فشردم و فكر كردم:همش تقصير خودم است،اگه توي ماشين خوابم نمي برد الان اينجا نبودم...اصلا اين پسرك عقل درست و حسابي ندارد.ديوانه است.مرا برداشته و اورده اينجا كه چي؟من الان بايد خانه خودم باشم...در بين خانواده ام.هر چند انتظار مرا نمي كشيدند،ولي...آه...اين امواج لعنتي هم مغلوم نيست چه مرگشان شده...هِي سرشان را مي كوبند به ساحل...
    كاش من هم از دست كارهاي جنون اميز ارش سرم را مي كوبيدم به چيزي تا از هم متلاشي شود.چقدر وحشتناك است كه مجبورم امشب را با او بگذرانم...اگر...اگر...بلايي بر سر من بياورد چه؟اگر اسير وسوسه هاي شيطاني شد و به من تعرض كرد چه؟اگر بعد از تعرض مرا برد و توي دريا خفه كرد چه؟ان وقت هيچ كس نمي فهمد ،از كجا بفهمند؟من به جاي رفتن به خانه سر از اينجا در اورده ام؟شايد فقط ان مرد دكه دار يادش بيفتد كه من به جاي رفتن به خانه با ديوانه اي همراه شدم و به سمت ديگري رفتم.
    نه...او از كجا ياد من و ان جوان ديوانه است؟از كجا فهميده جواني كه مرا با خودش همراه كرده ديوانه است؟نيست؟هر چه هست ادم معمولي نيست.رفتارش سواي ادميزاد است.نديدي چطور زد توي گوشم؟دستم را گذاشتم روي گونه سيلي خورده ام و درد زير پوستم را احساس كردم.
    «چيه گلناز؟نگاهت را از توي اتش بكش بيرون مي سوزي!»
    لبهايم را ورچيدم و باز هم هيچ نگفتم.كي امده بود كه من نفهميدم؟چيزي را به طرفم گرفت و گفت:
    «بخور تا گرم شوي.»
    چيزي كه به طرفم گرفته بود يك ليوان دسته دار بود كه عطر قهوه از ان مي زد بيرون.نگاهي ترديد اميز به سويش انداختم.لبخند معني داري به رويم زد و گفت:
    «نترس!هيچي توي ان نريخته ام...اگر مطمئن نيستي با ليوان خودم عوضش مي كنم.»
    گلويم خشك بود و پنجه سرما بر بدنم چنگ مي انداخت.عطر قهوه وسوسه ام كرد.ليوان را از دستش گرفتم.فكركردم:اين بدان معنا نيست كه به خاطر كاري كه كرده از او دلگير نيستم...در واقع مي خواستم خودم را گول بزنم،چرا كه در حين نوشيدن قهوه داغ و شيرين او حرف مي زد و من چشم به دهانش دوخته بودم.
    «ببين گلناز...اگر به خاطر ان سيلي ناراحتي،بايد بگويم حقت بود.هيچ دوست ندارم دختر پاك و بي الايشي مثل تو خودش را هرزه فرض كند.در مورد افكار و خيالات من هم به شك و شبهه نيفت.من در مورد تو هيچ انديشه سوئي به سرم راه نميدهم...فهميدي دختر خوب؟»
    نگاهش كردم.مي خواستم بپرسم چرا انديشه سوء به سرش راه نمي دهد؟من چه فرقي براي او مي كنم؟اما نپرسيدم.نگاهم را از نگاهش پس گرفتم و انداختمش توي اتش.حالا نگاهم داشت با هيزمهاي اتش مي سوخت.او كه متوجه سكوت درباره من شد اهي عميق كشيد و گفت:
    «شايد حق داشته باشي.حتي اگر از مقايسه ات عصباني هم شده بودم نبايد مي زدم توي گوشت...دوست دارم مرا ببخشي...مي بخشي؟»
    .................................
    «گلناز...مي دانم دلخوري ات از بابت سيلي نيست...بيشتر از اين ناراحتي كه چرا اوردمت اينجا.مي دانم الان بايد توي خانه خودت باشي و نيستي و اين ازارت مي دهد....بودن با من براي تو سخت و ناممكن است،چون خودت را متعلق به كس ديگري مي داني...چون قرار شد توي گنجه كس ديگري محفوظ بماني... اما مي خواهم اين را بداني كه من قصد ندارم بين تو و نامزدت قرار بگيرم...فهميدي؟»
    فهميدي را با بغض ادا كرد.دلم به حالش سوخت.نگاهش كردم.دلم مي خواست از نگاهم بفهمد كه چه از او مي خواهم بپرسم،اما او نگاهش را به اسمان بالاي سرش دوخت و وادارم كرد بخيه سكوت را از روي لبهايم بگشايم و با لحن سرد و بي روحي بگويم:
    «اگر اينطور است پس چرا من و تو الان اينجا هستيم...بر خلاف ميل و اراده من؟»
    نگاهش هنوز ان بالاها بود.صدايش لرزان و خفه به گوشم رسيد.
    «خودم هم نمي دانم چرا؟كاش مي دانستم.»
    پوزخندي زدم و با تمسخر گفتم:
    «كه نمي داني چرا؟خوب است...از اينكه مرا دختر احمق و كودني فرض كردي دلم مي خواهد جاي اين هيزمها بسوزم.»
    نگاهش از ان بالا افتاد پايين.مي خواست توي نگاه برافروخته و عصبي من ماوا بگيرد كه مانع شدم.رويم را از او برگرداندم و وانمود كردم گريه نمي كنم،در حالي كه گريه مي كردم و اشك از پنهاي صورتم جاري بود و من تلاش بيهوده اي مي كردم كه او ستاره هاي اشك مرا نبيند.
    «گلناز...»
    بغضم تركيد.سخت و ملال اور است كه ادم بدون تركاندن بغضش گريه كند.انگار در حال خفه شدن است.طاقت نداشتم انجا بشينم و او را به تماشاي منظره گريستنم دعوت كنم.ليوان قهوه را پرت كردم روي زمين و يك ان شروع كردم به دويدن.نمي دانم چرا...علتش مهم نبود.فقط مي دويدم.
    او از پشت سر سايه وار تعقيبم مي كرد و داد مي زد:
    «صبر كن گلناز...خواهش مي كنم صبر كن.»
    و من بي اعتنا به فريادهاي مكرر او پيش مي رفتم.صداي امواج متلاطم هر هر لحظه واضح تر به گوشم مي رسيد.بايد خودم را توي دريا غرق مي كردم.حقم بود!من شروع كننده اين بازي مسخره بودم و خودم هم بايد تمامش مي كردم.هر چه غم انگيزتر تمام مي شد بهتر بود.نبايد ابروي بابا رشيد را مي ريختم.نبايد با جواني كه نمي شناختمش رابطه ي دوستي يا هر كوفت و زهر مار ديگري برقرار مي كردم....بله...بله...حق مسلم من است.
    بايد خودم را بيندازم توي دريا...تا جسم گناه كرده مرا با خودش به اعماق ابها ببرد.لابد خانواده ام پيش خودشن فكر مي كنند من در راه برگشت به كوهستان دچار بهمن شده ام و سَقَط كرده ام...بله...اين گونه بهتر است.دست كم نمي فهميدند شبي را با جواني غريبه و ناشناس به صبح رسانده ام.حتي اگر دستش به من نرسيده باشد!
    او از پشت سر فرياد مي زد:
    «صبر كن گلناز ...نرو...دريا طوفانيست.غرق مي شوي!»
    براي من مهم نبود.مي رفتم كه غرق شوم.سزاوار همين بودم.نبايد شيفته پاي حرفهايش مي نشستم.نبايد دل دست نخورده ام را به او مي سپردم.زير پايم اب بود.موج بود،كف بود.گريه مي كردم؟يادم نيست.خيس بودم،سر تا پا خيس.موجها چنان با هيجان و بي تابي مرا در اغوش كشيده بودند گويي مدتها پيش در انتظار بلعيدنم بودند.صداي فرياد او را مي شنيدم و نمي شنيدم.
    «نرو گلناز...ديوانه نشو.»
    و من ديوانه شدم و رفتم.تا جايي كه ديگر پايم به كف دريا نمي رسيد.در همان حال احساس كردم تمام امواج دريا به سمت من گسيل شده اند و به شوق در بر گرفتن من اسيمه سر پيش مي تازند.چهره يوسف پيش رويم بود.ني ميان دستهايش بود و به روي من مي خنديد.
    كسي از پشت سر با صداي گرفته داد مي زد:«گلناز...گلناز...»
    صداي نامفهومي از ته گلويم بيرون امد.خودم هم نفهميدم چه مي گويم.خوب كه گوش دادم متوجه شدم بابا رشيد را به اسم صدا مي زنم.گاهي من روي اب بودم و گاهي اب بالاي سرم.احساس مي كردم تمام بدنم از اب دريا پر شده است.من هنوز با صداي گنگ و مبهمي بابا رشيد را به اسم صدا مي زدم.دستي به سوي من دراز شد.صاحب دست را نمي ديدم،انگار با چشمهاي صابون زده و پر كف نگاهش مي كردم.
    اولش فكر كردم يوسف است وقتي امدم روي اب فهميدم يوسف نيست،كس ديگري بود كه با صدايي از ته حلق مي گفت:
    «دستت را بده به من گلناز.»
    دستم را به سويش گرفته بودم كه يكهو موج بلندي مرا در ميان گرفت و با خودش برد.دست و پا مي زدم.ديگر صدايي را نمي شنيدم كه مرا به نام صدا كند.دست و پايم بي حس شد و من از تكاپو افتادم.احساس كردم به زودي به ته اب مي روم و غذاي ماهيها مي شوم.سبك شده بودم.هم چون پر قويي در دست امواج مي گشتم و ديگر هيچ نفهميدم.
    احساس مي كنم چيزي چشمانم را قلقلك مي دهد.روي تخت غلت مي زنم.قلقلكي در كار نيست.اتاق تاريك نيست،سرد هم نيست.مثل كسي كه ناگهان خودش را در جايي ناشناخته مي بيند وحشتزده روي تخت نيم خيز مي شوم.دستم با حركتي بي اراده روي سينه داغ و ملتهبم مي افتد،روي قلب از تپش افتاده ام.نفس تا از مجراهاي تنفسي خودش را بكشد بالا من مرده ام!نفس نفس مي زنم.تقلا مي كنم از ميان ان هواي دم كرده هواي تازه اي به ريه هايم بفرستم.اين كار مقدور نيست،گويي هوايي در ان اتاق نبود.
    به حالت دو به طرف پنجره مي روم.روز شده و هوا روشن است.نور خورشيد خوشحالم نمي كند بلكه چون تيغي در لحظه باز شدن پنجره توي چشمانم فرو مي رود.هواي تازه را با حرص و ولع مي بلعم.چرا پنجره ها را بسته ام؟از دريچه كولر هم باد نمي ايد.يادم افتاد شب پيش دريچه كولر اتاق خواب را بسته بودم.اه شب پيش چه شب يلدايي بود!سرد...طولاني...و كي خوابم برد كه نفهميدم؟
    نبايد خورشيد مي تابيد.ان شب بايد همچنان ادامه پيدا مي كرد.من بايد در ان شب يلدا مي مردم.پس چرا نمردم؟!يادم است سردم بود.انگار در دماي پنجاه درجه زير صفر در حال قنديل بستن بودم.پس چرا قنديل نبستم؟چرا حالا گرمم است؟چرا داشتم از گرما و هواي دم كرده اتاق خفه مي شدم.
    نه...نه...كاش روز نمي شد.كاش خورشيد نمي تابيد و من هنوز در شب يخي و طولاني روي تختم غلت مي زدم و مي انديشيدم...به گذشته هاي دور،به گذشته هاي نه چندان دور.
    ساعت چند است؟برنمي گردم به ساعت ديواري زيبايي كه پدربزرگ ارش از ايتاليا به عنوان سوغاتي اورده نگاهي بيندازم.ساعت لابد از هفت گذشته.هميشه ساعت هفت روزهاي تابستاني افتاب تمام گلهاي اطلسي و لاله عباسي و پامچال باغچه هاي زير پنجره اتاقم را روشن مي كند.پس چرا امروز گلها را روشن نمي بينم؟لابد هنوز ساعت هفت نشده.باز هم برنمي گردم نگاهي به ساعت بيندازم.
    اه مي كشم و روي صندلي كنار پنجره مي افتم.سرم را ميان دستهايم مي فشارم و فكر مي كنم.چيزي به خاطرم نمي رسد.بيشتر به مغزم فشار مي اورم.مثل ادمي فراموشكار و كم حافظه كه به خودش فشار مي اورد تا يادش بيفتد مثلا ساعت مچي اش را كجا گذاشته و يادش نمي ايد.مي دانم احتياج به ياداوري چيزي نيست.همه چيز انقدر واضح هست كه جاي هيچ ترديدي نمي گذارد!من گم شده بودم لابه لاي توده هاي غبار گرفته خاطره هاي شيرين،خاطره هاي تلخ و خاطره هايي گس و نرسيده.
    نمي خواستم دوباره پيدا شوم...نه...نمي خواستم.نبايد مي خوابيدم.نمي شد كه جلوي افتاب را گرفت كه نزن بيرون.نه...نمي شد.كاش شب يلدا مرا به انتهاي پوچ يك روز تلخ ديگر نمي رساند.سرم را هنوز ميان دستهايم مي فشارم،براي به ياد اوردن چيزي كه هيچ ماهيتي نداشت.خودم هم نمي دانم چي؟هيچ چيز و همه چيز.بيهوده در دالانهاي تودرتو و مه الود ذهنم به جست و جوي چيزي برمي خيزم كه خودم هم نمي دانم چيست؟انگار دنبال خودم هستم.نشاني خودم را از خاطره هاي پوسيده و زنگار گرفته و از ياد رفته ذهنم مي پرسم.
    كسي پاسخ مرا نمي دهد.كسي تا به حال چنين موجودي را با نشانيهايي كه مي دادم نديده بودم.خدايا گمش كرده بودم.كجا؟يادم نم ايد!حتم دارم قسمتي از ذهنم را پاك كرده اند.والا چرا يادم نبود خودم را كجا جا گذاشته ام؟من وجود مرئي خود را حس مي كردم اما اين وجود مرئي كامل نبود.حتي نيمي از خودش را هم همراه نداشت.من كجا به حال خويش رها شده بودم؟آه...كاش روز نمي شد،شب به انتها نمي رسيد،من به خواب نمي رفتم،بيدار نمي شدم...بيدار نمي شدم!
    گريه مي كنم. براي نخستين بار بدون اينكه اشك بريزم گريه مي كنم،بي انكه چشمانم خيس شده باشد...جالب نيست.نه...چطور مي تواند جالب باشد وقتي حتي بغض هم نكرده ام و هيچ تورم محسوسي هم گلوي مرا در هم نمي فشارد.سينه ام نمي سوزد،قلبم تير نمي كشد.گفتم كه خودم را گم كرده ام.اين من نيستم كه در اين اتاق مجلل و رويايي روي صندلي مشرف به پنجره نشسته ام و دستهايم را روي شقيقه هايم مي فشارم و از دريچه غبار الود زندگي به ان سو سرك مي كشم وچيزي نمي بينم.به يقين من نيستم.من جاي ديگري هستم...خوب نمي دانم كجا..براي همين است كه بدون فشار بغض و بدون بارش اشك گريه مي كنم.


    چمدانم را مي بندم.آرش نيست،معلوم نيست كجاست.مهم نيست.هيچ چيز ديگر برايم اهميت ندارد حتي خودم هم اهميتي ندارم.گوشي همراهم را برمي دارم.شماره دوستم،نسترن را مي گيرم.در دسترس نمي باشد...دوباره مي گيرم.خدا را شكر حالا در دسترس است.يك بوق،دو بوق...پنج بوق...پس كجا هستي لعنتي!لابد باز سرش گرم چرت و پرتهايي است كه اسمش را مي گذارد رمان.آه،تماس برقرار شد.
    «سلام گلناز جان.»
    «سلام و درد!معلوم هست چرا گوشي را برنمي داري؟»
    «دستم بند بود...معذرت مي خواهم.حالا چي شده كه مثل اسپند روي اتش مي ماني؟»
    «تو هم فهميدي جلز و ولز مي كنم؟»
    روي تخت مي نشينم و پاهايم را دراز مي كنم.از ان سوي خط با صدايي نگران الو الو مي كند.خوب مي دانم با اين سكوت تا چه حد دلش را به تشويش انداخته ام.
    «گلناز...خواهش مي كنم حرفي بزن...چي شده؟»
    من به جاي حرف زدن مي گريم.كمي بعد مي گويم:
    «هيچي،فقط ...همه چيز تمام شد.من دارم مي روم.»
    «چي تمام شد؟كجا مي روي؟الو ...من نفهميدم چي گفتي؟»
    «گوش كن نسترن...خوب گوش كن...نپرس چرا گريه مي كنم،فقط گوش كن.ارش نبايد بفهمد من كجا مي روم...اگر بهت زنگ زد_يكهو فكر كردم محال است به او زنگ بزند و سراغم را بگيرد_اگر بهت زنگ زد بگو خبر نداري من كجا هستم.باشه؟»
    «واي گلناز...چرا بگويم خبر ندارم...مي خواهي كجا بروي؟چرا ارش در جريان نيست؟»
    «مهم نيست چرا؟نه براي من،نه براي ارش!شايد حتي بهت زنگ هم نزند و پرس و جو هم نكند.فقط محض احتياط گفتم.حاليت شد؟»
    هنوز ته صدايش مي لرزيد و معلوم بود بد جوري نگرانش كرده ام.
    «حالا مي گويي چي شده و كجا مي روي يا نه؟به خدا دارم از دلشوره مي ميرم.»
    با لحني كشدار و بي حوصله گفتم:
    «لازم نيست.هنوز هيچي نشده بميري...ببين نسترن،فقط همين كافي است بداني من به زادگاهم برمي گردم.چرايش را بعد سر فرصت برايت تعريف مي كنم...اصلا دفترچه خاطراتم را بهت مي دهم كه با حوصله بنشيني و مو به مو همه چيز را بخواني،اما الان فرصت نيست....مي فهمي!وقتش را ندارم.»
    «خيلي خوب...خيلي خوب فهميدم،الان در موقعيتي نيستي كه همه چيز را شرح بدهي.باشد قبول،حداقل دفتر خاطراتت را برايم بفرست.تو از مدتها پيش قولش را به من داده بودي،يادت نيست؟»
    «يادم هست.عجب ادم سيريشي هستي تو...الان موقع اين حرفهاست؟»
    «پس كي موقع اين حرفهاست؟دفترت را به من بده...وقتي خواندم بهت قول مي دهم رمانش كنم...قول مي دهم.»
    «رمانش كنم...رمانش كنم!نكند راستي راستي فكر كردي نويسنده شده اي...چرت و پرت هايي كه با ان كاغذ را سياه مي كني اسمش رمان نيست.»
    بي انكه از حرف من رنجشي به دل بگيرد مي خندد.
    «تو كارت به اين حرفها نباشد!رماني از سرگذشتت بنويسم كه خودت حظ ببري...جان خودت وقتي اول زندگي ات را برايم تعريف كردي پيش خودم گفتم...»
    من بي حوصله تر از ان بودم كه بخواهم به حرفهايش گوش دهم.
    «پيش خودت هر چه گفتي به من مربوط نيست...داستان زندگي من هنوز كامل نشده.»
    «عيبي ندارد...تا هر جا كه نوشتي به دست من برسان.بقيه بماند وقتي تمامش كردي.»
    «چه مي گويي.مگر داستان زندگي ادم تمام مي شود؟ادم تا وقتي زنده است...اَه...معلوم هست داريم از چي حرف مي زنيم؟باشد...دفتر خاطراتم را برايت همين امروز پست مي كنم.حوصله اش را داشته باشم بقيه اش را هم مي نويسم تا خيالت راهت شود...ولي قول نمي دهم به پايان برسانمش...پايانش با خودن!يا غم انگيز تمامش كن يا به خير و خوشي كه البته بايد غم انگيز باشد...نمي دانم...خوشبين نيستم.تو هم كه در داستانهايت كسي را عاقبت به خير نمي كني...همه هنرت اين است كه اخر يكي را از ميان برداري...مهم نيست مرا از بين ببري يا ارش را يا هر كس ديگري را.ديگر بايد بروم...يادت نرود به ارش چيزي نگويي.»
    «خيالت راحت باشد...من مي توانم با تو تماس داشته باشم؟»
    «اره،نه! نمي دانم...خودم بهت زنگ مي زنم...ولي زياد منتظر نباش.برايم دعا كن به انچه در پي اش هستم دست پيدا كنم.باشه...دعا مي كني؟»
    «دعا مي كنم گلناز جان...كاش ميدانستم دنبال چي هستي،شايد ان وقت مي توانستم كمكت كنم.»
    «من به كمك تو وهيچ كس ديگري احتياج ندارم...كاري نداري؟»
    «نه مواظب خودت باش.با من تماس بگير.»
    «مواظب خودم هستم...كم و زيادش با خداست....تماس هم ببينم چطور مي شود...خداحافظ.»
    «خداحافظ...يادت نرود دفتر خاطراتت را برايم پست...»
    گوشي را قطع مي كنم.حتي صبر نكردم نسترن جمله اش را تمام كند.درنگ جايز نبود.چمدانم را بسته بودم.به اينه نگاه نمي اندازم.هيچ مهم نيست با چه سر و شكلي از خانه مي زنم بيرون1حتي به گوشه و كنار خانه اي كه روزي جايگاه عشق مقدس من و ارش بود نيز توجهي نكردم و نكوشيدم وجب به وجبش را به خاطر بسپارم.بايد مي رفتم.بي هيچ تصويري از امروز.
    توي باغ،زير پاركينگ بهاري اتومبيل بي ام و كرم رنگ به من نيشخند مي زند،با چراغهاي خاموش.كه من اينجا زير سايه و تو در اين گرما با پاي پياده!اين اتومبيل را سه سال پيش ارش برايم خريده بود.يادم نيست به چه مناسبتي.سالگرد ازدواجمان؟ تولدم؟ نه...شايد هم بي هيچ مناسبتي.مهم نبود.به ان احتياجي نداشتم.بايد با اتوبوس مي رفتم.
    از گرماي چمبره زده ظهر مردادي باغ مي گذرم.زني با چمداني در دست.فكر مي كنم اين عنوان براي داستان من جالب باشد.مطمئنم نسترن ان را نمي پسندد.مثل هميشه كه توي ذوق ادم مي زند پشت چشمي نازك مي كند و مي گويد:ايش...اين هم شد اسم بي سليقه!
    زني با چمداني در دست از باغ خانه اميد و ارزوهايش مي زند بيرون.در را كه پشت سرش مي بندد تمام غم هاي عالم به سراغش مي ايند.اميد و ارزوهايش را همانجا پشت ان در زنداني مي كند و به راه مي افتد.در حاشيه داغ خيابان.قير اسفالت به ته كفش تابستاني اش مي چسبد.مي كوشد اميد و ارزوي تازه اي براي خودش دست و پا كند.نمي تواند!
    ظهر داغ و تبداريست.صداي قدم هايش خلوت مردادي كوچه هاي ونك را بر هم مي ريزد.ديوارهاي خانه ويلايي اعيانشان بي اعتنا از كنارش مي گذرند و تبريزيها شاخه هايشان را به سوي هم مي كشند و او را به هم نشان مي دهند كه با كوچه پيچ مي خورد...او را...زني با چمداني در دست.


    بليت اتوبوس را توي مشتم فشردم.احساس كردم قلبم نيز با ان فشرده شد.نيم ساعت به حركت اتوبوس باقي مانده.دفتر اول را براي نسترن پست كرده ام و حال ترجيح مي دهم براي گذراندن وقت خودم را به ديدن ويترين مغازه هاي انجا سرگرم كنم.نگاهم لوازم پشت ويترين را نمي ديد.حواسم سر جايش نبود.در حال حركت مدام به اين و ان تنه مي زنم و دستپاچه و هول لب به عذرخواهي مي گشايم.باز چند قدم ان طرف تر شانه به شانه كس ديگري مي شوم و دوباره معذرت مي خواهم.
    موعد حركت اتوبوس فرا رسيد.خوشحال بودم كه از ان سردرگمي و گيجي خلاص مي شدم.بليتم را به شوفر نشان مي دهم و بعد از اينكه خيالم از جاسازي چمدان در صندوق اتوبوس راحت شد از پله ها خودم را كشيدم بالا.شماره بليتم يكي از صندلي هاي عقبي بود.پيرزني كي از دو صندلي را به اشغال خودش در اورده بود.مرا كه بالاي سرش مي بيند به زحمت از جايش بلند مي شود و نشان ميدهد بيشتر تمايل دارد من روي صندلي كنار پنجره بنشينم.حوصله نداشتم كه بگويم صندلي من اين است كه شما رويش نشسته اي.چه فرقي به حال من مي كرد؟بي هيچ اعتراضي نشستم.
    پيرزن كه مانتوي كرم رنگي تنش بود و موهاي رنگ شده اش تا فرق سرش از زير روسري زده بود بيرون نگاهي تشكر اميز به سوي من مي اندازد.بي انكه كسي از او توضيح بخواهد مي گويد:
    «نفسم مي گيرد دختر جان!گفتم اين جلو بنشينم كه كمتر احساس خفگي بكنم.اين اتوبوسها كه كولر ندارند.ادم احساس مي كند افتاده توي تنور.»
    نگاه بي تفاوتم را لحظه اي روي چهره پرچين و چروكش خيره مي كنم.رنگ چشمانش عسلي است و بقيه تركيباتش خوش نقش و نگار چهره اش حكايت از زيبايي دوران جواني اش داشت.لبهايش را جمع مي كند .چين هاي دور لبش واضح تر و عميق تر مي شود.سرش را به صندلي تكيه مي دهد و همراه با نفسي عميق مي گويد:
    «به ديدن خواهرم مي روم امل.سالهاست نديدمش...در جنگ و در جريان حمله هوايي عراق به تهران او كه هنوز ازدواج نكرده بود با پدر و مادرم به شمال رفت...من ازدواج كرده بودم و بنا به موقعيت شغلي شوهرم نتوانستم همراهيشان كنم....خواهرم همانجا ازدواج كرده...خواهر خوبي نبودم كه تا به حال به ديدنش نرفته ام...البته او هم كم لطفي اش حساب نداشت كه در اين مدت يادي از تنها خواهرش نكرده!»
    نگاهش مي كنم.پيرزن با بال روسري اش اشك گوشه چشمانش را پاك مي كند.من به اهنگ تپش قلبم گوش مي دهم.جنگ،بمباران هوايي،هجوم تهراني ها به شمال.اَه لعنتي!نبايد دوباره اتش زير خاكستر را روشن مي كرد.به خودم قول داده بودم ارام بگيرم ولي اين پيرزن نگذاشت.انگار از بين زمين و هوا امده بود كه بر اتش خاموش قلبم بدمد و دوباره هوايي ام كند.
    اتوبوس حركت كرد.پيرزن هنوز داشت از فراق و جدايي مي گفت.گاهي مي شنيدم و گاهي وانمود مي كردم مي شنوم،در حالي كه نمي شنيدم.حواسم مي رفت به اين طرف و ان طرف.هر جايي غير از فضاي دم كرده اتوبوس.اتوبوسي كه بيست سالي توي جاده هاي ايران دويده بود و از نفس افتاده بود.
    سرم را چسباندم به شيشه،يعني اينكه خوابم گرفته.پيرزن بايد مي فهميد غمهايش در برابر غم و غصه هاي من چيزي نيست.راست است كه غم هر كسي براي خودش بزرگ است.غم من براي من،غم او براي او و غم ديگران براي خودشان.پيرزن لحظه اي ميان سرفه هاي خفه و كوتاهش نگاهي به من انداخت.پلكهايم را به تندي بر هم فشردم كه گمان كند خوابم.
    حال مساعدي براي شنيدن درد دلهاي يك پيرزن فراق كشيده را نداشتم.خودش بايد اين را مي فهميد...و انگار فهميد،چرا كه سرش را چسباند به صندلي.شايد پلك هايش را هم بر هم گذاشت.من نديدم.مي ترسيدم برگردم و نگاهي به رويش بيندازم و او متوجه شود كه خواب نيستم.
    كمك راننده داد زد:«كسي جا نمانده!» و نگاهي به صندلي هاي پر انداخت.
    فكر كردم:ديوانه است.ما كه حاضريم...همه صندليها هم كه پر است پس...نگاهم را دزديم.چرا كه براي لحظه اي پيرزن تكاني به خودش داد.دوباره صورتم را چسباندم شيشه اتوبوس.پيرزن سر كشيده بود به داخل كيف دستي اش و دنبال چيزي مي گشت.انگار ان را يافت.ليوان استيل كوچكي توي دستش بود.از گوشه چشم ديدم به طرف كمك راننده سرك كشيده و تقاضاي اب مي كند.
    بي جهت اهي عميق كشيدم.لحظه اي بر مي گردد و با ترديد نگاهم مي كند.خدا را شكر كه همان لحظه كمك راننده ليوان اب را به دستش داد.والا مي فهميد خواب نيستم.
    من خواب نبودم.چشمانم را بر هم گذاشته بودم تا دوباره به گذشته ها برگردم.به گذشته هايي كه زودبر من گذشت و چون گردباد تندي فقط تلي از خاطره هاي زنگار گرفته را پيش روي من به جا گذاشته بود.
    زماني به خودم امدم كه ديدم سر تا پا خيس و شني كنار شومينه روي كاناپه رنگ و رو رفته اي دراز كشيده ام كه با تكان ضعيف من صداي جير جير فنرهايش در مي امد.انتظار داشتم به محض گشودن چشمانم خودم را در ان دنيا،توي صف جهنميها ببينم.اما ديدم هنوز زنه ام و نفس مي كشم.معلوم بود كه جان سخت بودم. والا در ان طوفان و ميان ان امواج وحشي و بي رحم محال بود جان سالم به در ببرم.سرم سنگين بود.هر چند وقت يك بار آروغ بلندي ميزدم و كمي از اب شور دريا از حلقم مي ريخت بيرون.
    پس او كجا بود؟به طور حتم او نجاتم داده بود...و لابد خيلي سخت.اخرين صحنه اي كه به يادم مانده تصوير دست هاي او بود كه از ميان امواج مي گذشت و براي كمك به سوي من مي امد.سعي كردم خودم را روي كاناپه نيم خيز كنم.گردنم را كه انگار تمام ماهيچه هايش دچار انقباض و گرفتگي شده بود با تحمل درد طاقت فرسايي اندكي به چپ و راست حركت دادم.
    او را در زاويه مخالف جايي كه قرار داشتم ديدم.انجا بود،روي مبل نزديك ديوار اشپزخانه.پاهايش را تكيه داده بود به پيشخان.سرش را چسبانده بود روي بازوي راستش.بوي نم و شوري دريا به دماغم مي خورد.بايد از جا برمي خاستم.تلاش كردم خودم را بكشم بالا،اما وزن بدنم در ان لحظه انگار چندين برابر شده بود.زورم نرسيد.بايد از او كمك مي طلبيدم.مجبور بودم،احتياج مبرمي به دستشويي پيدا كرده بودم و ناچار بودم از او تقاضاي كمك كنم.بار اول صداي گنگ و نامفهومي از ته گلوي سوخته ام بيرون امد.خودم هم نفهميدم او را به اسم صدا زده ام.متوجه نشد.دوباره تلاش كردم.باز هم متوجه نشد.تمام قواي باقيمانده بدنم را جمع كردم و فرياد زدم:«ارش!»
    سريع برگشت.لحظه اي هاج و واج و مبهوت نگاهم كرد.«تو حالت خوبه؟»و پريد بالا.
    اب دريا دوباره از گلويم خودش را بالا كشيد.مزه شورش را روي زبانم احساس كردم.به طرفم امد.عميق و خيره نگاهش كردم.فشار زيادي به من وارد مي شد.فقط به زحمت زياد توانستم بگويم:«دستشويي...»
    فهميد.دست زير بازويم برد و كمكم كرد از جا برخيزم.شايد اگر وقت ديگري بود از تماس با او گونه هايم گر مي گرفت و سرخ مي شد.مرا تا دستشويي دنبال خودش كشيد.هيچ تواني در من نبود.او هم اين را مي دانست.با ترديد نگاهم كرد و بعد در دستشويي را باز كرد.بازوانم را نرم و اهسته رها كرد.مجبور بود كه رها كند.يك ان نزديك بود كه با سر بخورم زمين كه او به دادم رسيد.
    «مي خواهي كمكت كنم...»
    مات و خيره نگاهش كردم.خودش هم فهميد اين كار مقدور نيست.سعي كردم از اخرين بقاياي توانم استفاده كنم و خيالش را راحت كنم.هنوز نامطمئن بود و با ترديد در را به روي من بست.مي توانستم صداي نفسهاي تند و بي تابش را از پشت در بشنوم.
    در را كه باز كردم و نگاهمان با هم تلاقي كرد مثل بچه هاي كوچك و لوس با بغض گفتم:
    «چرا نجاتم دادي؟»
    نگاهش را از سبزي خيس نگاه من بر نگرفت.در همان حال با لحن پر مهر و محبتي گفت:
    «جان من به جانِ تو بسته،تازه مي پرسي چرا نجاتت دادم؟»
    فينم را بالا كشيدم و در حالي كه سعي مي كردم به هق هق نيفتم گفتم:
    «بي خود جانت به جانم بسته شده...مي فهمي؟»
    با مهر و علاقه اي كه در نگاهش برق مي انداخت و مرا مسخ خودش مي ساخت سر تكان داد و گفت:
    «نه نمي فهمم،تو هم نمي فهمي...بايد اين را مي فهميدي كه...چي شده گلناز؟حالت خوب نيست؟»
    هنوز احساس مي كردم ميان امواج خشمگين دريا دست و پا مي زنم.ايستاده بودم و فكر مي كردم به اين طرف و ان ططرف كشانده مي شوم.سرم را به ديوار دستشويي چسباندم و گفتم:
    «چيزي نيست...فقط كمي سردم است.»
    و با دستهايم بازوانم را گرفتم و فشردمشان.لباسهايم هنوز نم داشت و مرتب لرزش محسوسي سر تا پاي وجودم را فرا مي گرفت.با لحن ارام و پر طنيني گفت:
    «لباسهاي من هم خيس شده اند،اما چادرت خيس نيست.مي تواني لباسهايت را در بياوري پاي شومينه خشك شوند و بعد...»
    بقيه حرفش را با ديدن گره اي كه به ابروانم انداخته بودم قورت داد.چند لحظه بعد با ته مانده لبخندي كه معلوم بود از سر شيطنت روي لبان او جا خوش كرده ادامه داد:
    «تا لباسهايت خشك شوند چادرت را دور خودت بپيچ ... نمي خواهم سرما بخوري.»
    وقتي نگاه متحير و ناباور من را به خود خيره ديد چادرم را از روي مبل برداشت و در حالي كه به طرف من مي گرفت گفت:
    «حتي يك لحظه هم ترديد نكن.من مي روم بيرون.»
    ترديد و دودلي مرا كه ديد چادرم را توي دستم چپاند و گفت:
    «نمي خواهي كه تب و لرز كني و نتواني به ديدن خانواده ات بروي،هان؟»
    صاف زد وسط هدف.بدون شك نمي خواستم اين فرصت را از دست بدهم،يعني نبايد از دست مي دادم چرا كه اگر نمي فتم...
    با صداي بسته شدن در پريدم بالا.رفته بود تا سر فرصت لباسهايم را در بياورم و چادرم را دورم بپيچم.از اينكه مي ديدم چاره اي جز اين كار ندارم كلافه و عصباني شدم و اين عصبانيت در رفتارم مشهود بود.لباسهايم را كنار شومينه پهن كردم و چادرم را با دقت و حوصله دور خودم پيچيدم مبادا جايي از بدنم در معرض ديد قرار بگيرد.يك ربع بعد با صداي تقي كه به در خورد به خودم امدم.ارش بود.
    «بيام تو گلناز؟»
    براي اخرين بار نگاهي به سر تا پاي پوشيده ام انداختم و بعد از حصول اطمينان با صداي بلند گفتم مي تواند داخل شود.در همان بدو ورود با نگاه كنجكاو و دقيقي براندازم كرد.انگار خودش هم معذب بود.نشستم روي مبل و در حالي كه چادرم را دو دستي از زير چانه ام چسبيده بودم گفتم:
    «احساس ضعف مي كنم!بس كه اب دريا توي معده ام جمع شده مي خواهم بالا بياورم.»
    روبه رويم ايستاد و گفت:
    «مي تواني كمي صبر كني تا بروم غذايي بگيرم.»
    نگاهم به ماسه هاي روي ميز بود.شايد از پاچه شلوار او ريخته بودند روي ميز.
    «مي توانم منتظر بمانم.»
    «جايي كه نمي روي تا من برگردم؟»
    لحنش نگران و تهديد اميز بود.
    «نه با اين سرو شكل و قيافه جايي نمي توانم بروم.»
    لحن من محكم و قاطع و صريح بود و قانعش ساخت و خيالش را راحت كرد.
    «بسيار خوب..پس صبر كن تا برگردم...قول مي دهم نيم ساعت بيشتر طول نكشد.»
    سنگيني نگاه خيره اش را حس مي كردم.نتوانستم نگاهم را روي ميز نگه دارم.طاقت نياوردم و سرم را بردم بالا.نگاهم صاف افتاد توي نگاه مشتاق و براق او.
    «قول بده تا من برمي گردم جايي نروي و دست به هيچ حماقتي هم نزني.»
    «گفتم كه در حال حاضر سخت گرسنه ام.»
    «قول بده..تا قول ندهي...»
    «خيلي خوب قول مي دهم...فول مي دهم.»
    از لحن كشدار من فهميد حوصله ام سر رفته.سوييچ را از روي ميز برداشت و با نگاهي كه هنوز خط كمرنگي از ترديد ته ان را برق انداخته بود بيرون رفت.تصميم گرفتم تا امدنش به هيچ چيز فكر نكنم.با خاطري اسوده مشت گره خورده ام را از بيخ گلويم رها كردم و نفس راحتي كشيدم.
    حال مي توانستم تا او برگردد بدون هيچ دغدغه اي به مبل تكيه بزنم و چشمانم را ببندم و رخوتي كه لحظه به لحظه خودش را بر من تحميل مي كرد با اغوش باز بپذيرم و چرت كوتاهي بزنم.بدنم درد مي كرد و لحظه به لحظه بر سستي و بي حالي ام افزون مي شد.پلكهايم سنگين تر مي شدند و هيچ راهي براي خلاصي از خواب ناخوانده اي كه پرده سفيد و سياهي را جلوي چشمانم كشيده بود نبود.
    چادرم را سفت زير گلويم فشردم كه اگر خوابم برد جايي از بدنم در معرض ديد نباشد.به خواب فرو رفتم.چنان بي دغدغه و بي مخاطره خوابم برد كه انگار هيچ اتفاق ناخوشايندي نيفتاده بود.ان خواب به قدري دلچسب و جان افزا بود كه هيچ دلم نمي خواست چشمم به روي دنيا باز شود.
    با تكان دستي از ان خواب شيرين و روح بخش پريدم.بالاي سرم ايستاده بود.خواستم در جايم جا به جا شوم كه يادم افتاد بايد مواظب چادرم باشم.همان موقع چشمم افتاد به ساق پاي عريانم كه از زير چادر زده بود بيرون.شتابزده پايم را زير چادر كشيدم و بعد از خميازه اي بلند و نا خواسته _كه حتي نمي توانستم با دستم روي حفره دهانم را بپوشانم_گفتم:
    «كاش بيدارم نمي كردي!»
    لبخندي زد و گفت:
    «اگر نگفته بودي كه از گرسنگي در حال ضعفي،بيدارت نمي كردم.حالا بلند شو ...غذا سرد مي شود.»
    نگاه صاف و بي انتهايي به نگاه گريزانم انداخت و با اشاره به لباسهاي پاي شومينه گفت:
    «لباسهايت خشك شده اند.بهتر است برشان داري و توي ان اتاق بپوشي و از اين وضعيت خلاص شوي.»
    و با دست به ااتاقي اشاره كرد كه بين دستشويي و اشپزخانه قرار گرفته بود.فكر خوبي بود.لباسهايم را برداشتم و به اتاق رفتم.اتاق خوابي بزرگ بود كه تختي دو نفره در ان قرار داشت.ته اتاق هم حمام بود.لباسهايم را پوشيدم.خيالم راحت شد.چادرم را به چوب لباسي كنج ديوار اويزان كردم و خواستم از اتاق بزنم بيرون كه چشمم افتاد به قاب عكس روي ميز توالت.
    عكس زن و مرد جواني بود كه هر دو رو به دوربين مي خنديدند و دندانهاي صدفيشان زير نور فلاش برق انداخته بود.زن چشماني روشن داشت و بسيار زيبا به نظر مي رسيد.فكر كردم ارش شبيه مادرش است.مرد هم قيافه جذابي داشت اما تركيب چهره اش به چهره ارش شباهت نداشت!
    دستي روي شيشه قاب عكس كشيدم.گرد و غبار چند سال فراموشي به انگشتم چسبيد.دلم گرفت.ارش گفته بود توي دريا غرق شده اند.اول مادرش،بعد پدرش كه به كمك مادرش رفته بود.توي همين دريا...و ان اتفاق شوم داشت يك بار ديگر تكرار مي شد،براي من و ارش!تقصير من بود اگر ارش غرق مي شد...
    صدايش را از پشت در شنيدم.
    «گلناز...غذا سرد شد.پس چرا نمي ايي؟»
    «امدم.»
    و فكر كردم:خدا را شكر كه هر دو زنده و سالميم.جاي هيچ شرم و خجالتي نبود كه از زنده ماندن او بيش از زنده ماندن خودم خوشحال بودم.و اين احساس شيرين و ناشناخته با لذت ارتكاب يك گناه هيچ مقاربت نداشت!
    نگاه ديگري به قاب عكس انداختم.لبخند زدم.بي جهت نبود كه لبخند زده بودم چرا كه فكر مي كردم روح پدر و مادر ارش به كمك من و او امده بودند،و الا من الان زير اب بودم و موج مرا با خودش مي برد.اين روح مهربان ان زن و شوهر پاكدل بود كه به ياري من و او شتافته بودند.نمي خواستند پسر جوانشان به كام دريا برود و سرنوشتي چون پدر و مادرش پيدا كند.ان ارواح مهربان مرا هم از چنگال بي رحم امواج مغضوب و وحشي دريا رهانيده بودند،چرا كه مي دانستند جان پسرشان به جان من بسته است.
    چشمانم را براي لحظه اي بر هم گذاشتم.احساس پيچيده اي از سر و كول دلم بالا مي رفت.همان دم چهره ملتهب و نا ارام ارش امد در نظرم.با چه حرارتي گفته بود:جان من به جان تو بسته ، تازه مي پرسي چرا؟
    صدايش را دوباره از پشت در اتاق شنيدم كه بي تاب گفت:
    «گلناز!نكند باز خوابت برده؟»و در باز شد.
    نگاهمان به هم افتاد.چرا در مقابل چشمان بهت زده او لبخند زدم.چرا؟
    بعد از صرف غذا به تدريج قواي از دست رفته ام را باز يافتم.در حالي كه قصد كرده بودم ميز را جمع كنم گفتم:
    «انگار سرما خورده اي...چشمانت بدجوري سرخ و پر اب شده اند.»
    همان لحظه با دستمال جلوي دهانش را گرفت و عطسه بلند و زنگداري را پشت دستمال خفه كرد.همراه با خنده اي نصفه و نيمه گفت:
    «تو باعث اين سرماخوردگي هستي.»
    ميز را جمع كردم و با نگاهي زير چشمي به او گفتم:
    «خودت مقصري...اگر مرا نياورده بودي اينجا...»
    دو عطسه پي در پي كرد و در حالي كه فينش را بالا مي كشيد گفت:
    «حق با توست...نبايد به نداي قلبم گوش مي دادم و دست به كاري مي زدم كه عقل ان را تاييد نمي كرد.»
    ميز خلوت شده بود.ظرفهاي غذا را توي نايلون ريختم و گذاشتم كنار در.با دستمال خرده نانهاي روي ميز را جمع مي كردم.
    «مرا ببخش اگر الان پيش خانواده ات نيستي.»
    نشستم روي مبل.صداي جير جير فنرهايش را به جان خريدم و همراه با اهي از ته دل گفتم:
    «ديگه مهم نيست...كاري كه نبايد مي شد شده.»
    لحظه اي مات به چهره ام خيره ماند.
    «يعني تو ديگر از دست من ناراحت...»عطسه اي بلند پريد وسط حرفش.
    سرم را به اين سو و ان سو تكان دادم:
    «نه...ناراحت نيستم...يعني اولش بودم ولي حالا ديگه نه.»
    به وضوح ديدم چراغهاي شيطنت يكي يكي توي نگاهش روشن شدند.
    «چرا حالا ديگر ناراحت نيستي؟»
    و لبخند زد و برق شيطنت چشمانش روي لبخندش پاشيده شد.
    شانه هايم را بي تفاوت بالا انداختم و گفتم:
    «نمي دانم چرا...نمي دانم.»
    علامت سوالي توي ذهنم نقش بسته بود و هر لحظه پررنگ تر مي شد.راستي چرا ديگر ناراحت نبودم؟چرا ته دلم احساس ناامني نمي كردم؟چرا راحت بودم؟انگار طبيعي ترين حادثه زندگي ام را تجربه مي كردم.تجربه اي تلخ!؟تجربه اي شيرين!؟تجربه اي گس و نرسيده!؟
    او روي كاناپه دراز شده بود.نگاهش مته وار تا ته نگاهم فرو مي رفت.گاهي عطسه هاي مقطع و كوتاه بين نگاه من و او بن بستي موقتي مي كشيد.پر واضح بود كه خوشحال است،شاد و مشعوف و راضي به نظر مي رسيد...يا من اينطور احساس مي كردم.برق نگاهش لحظه اي خاموش نمي شد.
    «گلناز...راستش را بگو.دلت نمي خواست الان به جاي اينكه پيش من بودي كنار نامزد سربازت بودي و دلتنگي هايت را با او دور مي ريختي؟»
    نگاهش كردم.حالا چراغهاي شور و خرسندي يكي در ميان روشن بود.به نظر مي رسيد اين فكر و اين ظن و گمان بعضي از ان چراغها سرور و شعف را خاموش كرده است.چه بايد به او مي گفتم.ايا مي گفتم چنين نيست و من دوست نداشتم اين لحظه را در كنار نامزد سربازم باشم و از ته دلم مي خواستم همين جا در كنار او باشم!ايا او بايد مي دانست كه تازگي فراموش مي كنم كه نامزدي هم دارم؟و گاهي هر چه تلاش مي كنم و ذهنم را زير و رو مي كنم كه نام نامزدم را پيدا كنم بيهوده است و نمي توانم او را به خاطر بياورم؟
    نگاهم را از تاريك روشن چشمان منتظر و ميخكوبش دزديدم.چه بايد به او مي گفتم.اگر مي فهميد...اگر مي فهميد...لابد خودش بيش از همه به احساس شوريدگي من مي خنديد.سنگيني نگاه حيران و منتظرش را روي چهره ام حس كردم.با اين همه مهر سكوت به لبهايم زده بودم كه مبادا پيش او رسوا شوم.
    «بگو گلناز.من ناراحت نمي شوم.گفتم كه نمي خواهم بين تو و نامزدت قرار بگيرم.»
    نگاهم چرخيد و هاج و واج روي چهره او ماند.لحنم پر التهاب بود و صدايم ميلرزيد.
    «پس اگر اينطور است معني اين كارها چيه؟اگر مي گويي...»
    صداي بلند عطسه اش مثل قيچي حرفم را بريد.من منتظر ماندم تا اشك جمع شده كاسه چشمانش را پاك كند.مي خواستم دنباله حرفم را بگيرم كه گفت:
    «خودم هم ني دانم معني اين كارها چيه؟فقط...حس مي كنم بدون تو نمي توانم باشم...من خيلي تنهام.تنهاتر از انچه فكرش را مي كني...احتياج به يك دوست خوب دارم.به يك همدم مهربان...به يك...به يك...هم نفس كه حجم تنهايي مرا پر كند و مرا از اين پوچي نجات دهد.»
    حرفهاي خودخواهانه اش لج مرا در اورده بود.عصبي شدم و برافروخته گفتم:
    «اه كه اينطور...پس تو مرا مي خواهي كه با اين عناوين در كنار خودت داشته باشي...خوب است،جالب است!بهتر از اين نمي شود.»
    انگار ذره بين گرفته بود دستش و داشت حالتهاي مرا مورد بررسي قرار مي داد.تيك گونه چپم،لرزش لب پاييني،سرخي گونه هايم و نفس هايي كه به شماره افتاده بود.انگار ذره بين كار خودش را كرد.به انچه مي خواست رسيد.لبخند به لب اورد.از ان لبخندها كه معلوم نيست از سر لذت و شوق نيش ادم را باز مي كند يا از روي تمسخر و استهزا كه من ان را با بدبيني به دومي بيشتر نزديك ديدم.با صداي ارام و شمرده اي كه لجم را در مي اورد گفت:
    «شايد همه اينها را به حساب خودخواهي من بگذاري،ولي...حاضرم هيچي نداشته باشم و تو را داشته باشم.حاضرم نيمي از عمرم را بدهم تا تو با من حرف بزني.در تمام طول روز،در تمام عمر شب.با تو از دريچه ديگري به زندگي نگاه مي كنم.من خيلي تنهام گلناز.وقتي به من گفتي نامزد داري احساس كردم همه عالم و ادم روي سرم خراب شده اند.خودم را از دست رفته ديدم.فكر مي كردم به انتهاي زندگي رسيده ام.به پايان خط عمرم.من با نااميدي و ياس شديدي از خط پاياني عمرم مي گذشتم كه حس كردم باز هم مي توانم تو را داشته باشم.باز هم مي توانم همه چيز را از نو اغاز كنم.»
    پوزخندي زدم و گفتم:
    «چرا از بين اين همه دختر مرا انتخاب كردي؟تو فقط كسي را مي خواستي كه شريك تنهايي ات باشد،پس چه فرقي مي كرد من باشم،زهره باشد يا مريم؟چرا چيزي نمي گويي؟اميدوارم نگويي خودم هم نمي دانم چون من دنبال جواب قانع كننده اي هستم.»
    لحظه اي سكوت به قطر چند ثانيه بين من و او ديوار كشيد.خوب مي دانستم براي توجيه كردن حرفهايش او را به چه زحمتي انداخته ام.چند عطسه كرد و بعد از يك نفس عميق گفت:
    «بدون شك تو اين ور كفه ترازو هستي و ديگران روي كفه ديگر.تو با همه فرق داري.تفاوتي محسوس و اشكار...انكار نشدني و ترديدناپذير.نمي توان جاي تو را با كس ديگري پر كرد.احساس نياز من به تو فراتر از يك ادم منزوي و تنها به يك همصحبت و هم زبان است.باور كن مانده ام اسم اين احساس را چه بگذارم؟»
    با صداي قاطع و مطمئني گفتم:
    «جنون و ديوانگي محض ارش!اسم اين احساس همين است.»
    لحظه اي وا رفت.خودش را روي كاناپه جمع كرد و سر تكان داد و گفت:
    «نه...نه...اشتباه نكن...عقلم اين احساس نياز را تاييد مي كند...پس ديوانگي نمي تواند باشد.وقتي تو را بيشتر از هركس و هر چيز در اين دنيا دوست دارم و مي خواهم،حتي از جان خودم نيز بيشتر...پس نمي تواني با اين صراحت بگويي اين احساس جنون يا ديوانگي است!سرخ نشو گلناز...شرم نكن.نمي خواستم به اين زودي دست دلم پيش تو رو شود،اما خودت خواستي.همان قدر كه ماهي به اب،ادم به هوا،و ريشه به خاك احتياج دارد من به تو احتياج دارم...اين احساس احتياج و نيازمندي به قدري زيبا و با شكوه است كه حاضر نيستم،حتي براي لحظه اي از ان بي نياز شوم.سرت را ننداز پايين گلِ نازِمن.اجازه بده خوب نگاهت كنم...با عطش سالها نشسته ام اينجا كه تو سيرابم كني...ولي من به اين زودي عطشم فرو نمي نشيند.اين عطش سيري ناپذير را دوست دارم چرا كه لحظه به لحظه مرا به تو محتاج تر ميكند.نمي دانم تو عاشقم كردي يا من عاشقت شده ام؟تعجب نكن گلناز...اسم اين احساس باشكوه و عظيم را فقط مي توان عشق گذاشت،نه جنون و ديوانگي و خودخواهي.حاضرم تو را چون گلي براي هميشه در تنها باغچه حياط تنهايي ام بكارم و بي انكه ببويمت يا با تلنگري گلبرگهاي نازت را لمس كنم از عطر تو سرشار شوم و از ناز نگاه تو بميرم.حاضرم تمام ثانيه ها و دقيقه هاي روزهاي نيامده را به تماشاي تو بنشينم.من چيزي از دست نمي دهم.من از تماشاي تو به همه چيز مي رسم.سرت را بالا بگير گلناز من.تو اين عاشق بي دل را شاعر كردي ولي من شعر نمي سرايم.اينها كه گفتم همش حرفهاي دلم بود كه تو بايد مي شنيدي.مي خواهم بداني،حتي اگر در گنجه قلب ديگري محفوظ باشي من بيش از اينها دوستت دارم.»
    لحظه اي مكث كرد و عطسه اي را كه مي امد و مي رفت و ازارش مي داد با صداي بلند ازاد كرد.من سراپا حرارت و شور بودم.فكر مي كردم در بلندترين نقطه اسمان بر تخت زيبا و مجللي تكيه زده ام و فرشته ها دور من بال مي زنند و من بيش از هر موجود ديگري احساس خوشبختي و شادي مي كنم.او با لحن پرسوز و گدازتري رشته سخن را دوباره در دست گرفت.
    «اگر گفتم قصد ندارم ميان تو و نامزدت قرار بگيرم منظورم اين بود كه نمي خواستم تو را زير فشار قرار دهم.تو حق انتخاب داشتي و داري.گفتم اگر نامزدت را دوست داري نبايد به فكر تصاحب تو باشم.تو نبايد محدود به كسي باشي.حق داري مال هر كسي باشي كه دوستش داري.اه گلناز...نگاهم كن و به من بگو اين عشق و علاقه من تو را ازار نمي دهد و هيچ خدشه اي بر پيكره احساسات و عواطفت وارد نمي اورد.خواهش مي كنم.»
    نگاهش كردم.چه مي توانستم بگويم؟به او كه با عاشقانه ترين كلمه ها از راز دلش با من گفت و اينگونه وجودم را به تسخير خودش دراورد...فكر مي كردم جز او هيچ كسي نيست بتواند تا اين حد دوستم داشته باشد.چه احساس مفرح و پر لذتي به ادم دست مي دهد زماني كه مي فهمد كسي تو را از جان خويش نيز بيشتر مي خواهد.دلم مي خواست چشمانم را بر هم مي گذاشتم و براي ابد ميان ان احساس شيرين لذت و شعف كه ذره ذره به وجودم تزريق مي كرد معلق بمانم.صدايش را شنيدم كه عاشقانه تر و مفلس تر و سرگشته تر گفت:
    «گلناز...به من بگو من كجاي قلب توام؟كجاي انديشه و افكار تو هستم؟خواهش مي كنم راحتم كن...امشب وقتي تو را از چنگال بي رحم دريا پس گرفتم قسم خوردم بعد از اين هماني را بخواهم كه تو مي خواهي!قسم خوردم اگر اين رابطه روح تو را مي ازارد تمامش كنم.گفتم اگر ديگر مايل نيستي مرا ببيني و مي خواهي براي هميشه از سر راهت بروم كنار تا ديگر مرا نبيني،پايم را از زندگي ات بيرون مي كشم.حالا مي خواهم به من بگويي خواسته تو چيست؟من بايد كجا قرار بگيرم كه پايم را از حدم بيرون نگذاشته باشم،هان؟خواهش مي كنم سكوت نكن و بگو.»
    خواستم به او بگويم بيش از ابي كه ماهي براي زنده بودن بدان نياز دارد به وجودش محتاجم.نتوانستم...كلمه ها هر بار تا نوك زبانم امدند و رفتند و من لبم را گزيدم كه ساكت بمانم و چيزي نگويم.هر بار كه فشار ان كلمه هاي افشاكننده نوك زبانم را مي سوزاند و حرارتش از گوشهايم مي زد بيرون سعي كردم نفس عميقي بكشم و تظاهر كنم خونسردم.
    «نگفتي گلناز؟چيزي بگو...خواهش مي كنم.»
    نگاهش كردم.بي قرار تر وبي تاب تر از ان بود كه بخواهم سكوت كنم و او را در اشتياق شنيدن حرفهايم باقي بگذارم.با تلاش احمقانه اي سعي كردم ماسك بي تفاوتي بر صورتم بگذارم.با تظاهر به ارامش گفتم:
    «خوابم گرفته ارش!من كجا بايد بخوابم.»
    نم اشك بود كه ته روشن و شفاف نگاهش را برق انداخت.تمام چراغهاي روشن شعف و خرسندي در نگاهش خاموش شدند.صدايش بوي بغض و گرفتگي مي داد.
    «تو پاي شومينه بخواب.»
    «و تو!؟»
    «توي اتاق خواب.»
    «ولي انجا كه سرد است.»
    «مهم نيست...با ياد تو گرمش مي كنم.»
    در امتداد نگاهي محزون و سرگشته و اتشين از روي كاناپه بلند شد و به سمت اتاق رفت.
    «چادرت را برداشتي؟در را قفل كنم؟»
    «برداشتم،قفل كن بريم...گفتم صبح زود بيدار مي شويم و تا هوا بخواهد روشن شود نيمي از راه را رفته ايم.»
    ارش در ويلا را قفل كرد و حفاظش را كشيد.نگاهي به اب تيره و دودي دريا انداختم.فكر كردم اگر ارش به دادم نرسيده بود شايد الان ته دريا بودم و چند روز بعد موجهاي فاتل جسدم را تف مي كردند روي ساحل.از حياط بي گل و درخت امديم بيرون.ويلا بين دريا و جاده واقع شده بود و قديمي به نظر مي رسيد.
    ارش نگاهي به من انداخت و گفت:
    «اماده اي؟»
    نگاهش نكردم و گفتم:
    «اماده ام.»
    به طرف اتومبيلش رفت.من هم بي انكه نگاه ديگري به پيرامونم بيندازم دنبالش دويدم.استارت كه زد گفتم:
    «چند سال بود اينجا نيامده بودي؟»
    فرمان را تا اخر چرخاند به چپ.اينه بقل را صاف كرد و گفت:
    «خيلي وقت بود...پدربزرگم نه مي تواند اينجا را بفروشد و نه طاقت نگه داري اش را دارد...مرا هم از امدن به اينجا منع كرده.»
    «اگر من ديشب غرق شده بودم چي كار مي كردي؟»
    بدون منظور اين سوال را نپرسيده بودم.
    «هيچي،يك نفس اسوده مي كشيدم و برمي گشتم امل و انگار نه انگار اتفاقي افتاده.»
    چهره اش بي تفاوت و خشك بود و لبخند بي جاني هم روي لبش غش كرده بود.
    من كه انتظار شنيدن جمله عاشقانه اي را مي كشيدم با حالي گرفته گفتم:
    «بعيد هم نبود همين كار را مي كردي،هيچ كس هم نمي فهميد چه بلايي سر من امده.تو را هم كه كسي نمي شناخت.»و نفس بلندي از ته دل كشيدم.
    لبخندي بي رمق روي لبش رفته رفته جان گرفت.نگاه گذرايي به من انداخت و بعد عطسه بلندي كرد و گفت:
    «انتظار داشتي چي كار كنم،معلوم است من هم خودم را غرق مي كردم.»
    با دلخوري رو از او برگرداندم و با لحن ازرده اي گفتم:
    «نه...چنين انتظاري نداشتم...تو حتي مي توانستي انجام ندهي...جاي شكرش باقيست كه نايستادي روي ساحل شني و با لذت غرق شدنم را تماشا نكردي!»
    نمي ديدمش،اما خنده شيطنت اميز چشمانش و لبخندي كه با تمسخر روي لبش نقش بسته بود احساس مي كردم.نواري توي ضبط فرو كرد.
    «مي دانستي گاهي از سر دلتنگي زمزمه مي كنم و ضبط مي كنم كه...»و عطسه كرد.
    «نه از كجا مي دانستم شما شاعري؟»
    «تو شاعرم كردي...بهت كه گفتم.»
    «تا به حال شاعر بي احساسي نديده بودم.شاعرها از احساس و عاطفه برخوردارند كه تو نيستي...مي خواستي بعد از غرق شدن من در كمال خونسردي برگردي امل و انگار نه انگار كه...»
    با خنده دويد وسط حرفم:
    «گلناز...گلِ نازِ من!ان فقط يك شوخي بود.»
    با لجبازي و اخم كودكانه اي گفتم:
    «من گلِ نازِ تو نيستم.»
    «پس گلِ ناز كي هستي؟»
    بق كردم و سگرمه هايم را در هم كشيدم.نگاهم كرد،تبدار و ژرف و نافذ.
    «هوم،نگفتي،گلِ ناز كي هستي؟»
    ........................
    «گلناز...گلناز...گلناز...تو گلِ ناز هر كه باشي من دوستت دارم.»
    به يكباره به تندي گفتم:
    «من اين طرز دوست داشتن را نمي خواهم.»
    خودم هم مات و متعجب ماندم .زود سرم را دزديدم كه به تفتيش نگاه ياغي و شرمزده ام نپردازد.
    «پس چطور مي خواهي دوستت داشته باشم؟هان؟مي خواهي وقتي ديدم گلِ ناز كس ديگري هستي دزدانه بچينمت؟»
    «نه! دوستم نداشته باش.»
    «چشم...امر ديگري نيست؟»
    «چرا...اينقدر برنگرد و نگاهم نكن.مواظب روبرويت باش كه يك وقت ما را به كشتن ندهي.»
    «تو از مردن مي ترسي؟»
    «همه از مرگ مي ترسند.»
    «ولي من نمي ترسم.»
    «دروغ مي گويي،تظاهر مي كني نمي ترسي.»
    «تو اينطور فكر كن.مرگ فقط يك لحظه است.»
    «همان يك لحظه هم به اندازه تمام عمر ادم هراس اور است.»
    «من با تو مردن را به همان اندازه دوست دارم كه با تو بودن را.»
    «گفتم كه ديوانه اي!تو اسم اين ديوانگي را مي گذاري عشق؟»
    «چرا عصباني مي شوي؟همه ما يك روز مي ميريم.»
    «درسته.ولي من نمي خواهم در لحظه مردنم كنار توباشم و با تو بميرم.»
    «چرا؟مي ترسي توي ان دنيا هم مزاحمت شوم؟»
    «نه،مي ترسم ابروي خانواده ام بر باد رود.»
    «ابروي خانواده ات؟خنده دار است.»
    «نه خنده دار نيست،شرم اور است.دختري با داشتن نامزد كنار مرد جوان و غريبه اي بميرد،ان هم در جاده اي كه مقصدش نبوده...وحشتناك است.»
    «بهتر نيست ضبط را روشن كنم و خودمان را بيشتر از يان با اين افكار دل ازار خسته نكنيم.»
    نيم نگاهي به سويش انداختم و با بي تفاوتي گفتم:
    «هميشه براي فرار از حقيقت راهي پيدا مي شود.»
    سر تكان داد و گفت:
    «فرار نيست عزيز من...احساس مي كنم تو با فكر كردن به اين افكار بيهوده خودت را رنج مي دهي.معتقدم وقتي چيزهاي بهتري براي انديشيدن هست چرا به چيزهاي بد فكر كنيم و خودمان را بيازاريم.»
    پوزخندي زدم و با لحني اميخته با تمسخر گفتم:
    «اين چيزهاي بهتر چه مي تواند باشد؟»
    بي درنگ گفت:
    «عشق!احساس نرم و لطيفي كه روح مرا با تو مي اميزد.»
    به نظرم سخنش گزافه امد و خودخواهانه.
    «اما روح من به اين اساني هم كه فكر مي كني اميختني نيست.»
    نفسش را براي لحظه اي در سينه حبس كرد و بعد از ازاد كردن ان گفت:
    «مثل اينكه امروز بر ان شده اي كه با من ساز مخالف بزني.»
    «يادم نمي ايد پيش از اين هم ساز موافق زده باشم.من از تو خواستم دوستم نداشته باشي،تو در عوض دستم انداختي و ان را به حساب شوخي گذاشتي.»
    «دستت انداختم چون چيز غير ممكني از من خواسته بودي.مثل اين بود كه از من مي خواستي نفس نكشم.»
    «فرض كن از تو خواسته بودم نفس نكشي...حقش نبود دستم بيندازي.»
    «ولي اگر بخواهي نفس نكشم،نمي كشم اين را مطمئن باش.»
    «هان،معلوم است.اسان تر از اين را خواستم تو شوخي انگاشتي.»
    «فكر مي كني دست از عشق تو برداشتن راحتتر وسهل تر از نفس نكشيدن باشد؟»
    پاسخي ندادم.راستي خودم هم نمي دانستم چرا تا اين حد جسور و گستاخ شده بودم كه با او به تندي حرف مي زدم.عشق به من نيروي عجيبي بخشيده بود.مي توانستم نظرم را به او تحميل كنم و با سركوب افكار و عقايدش حكم نهايي را صادر كنم و توقع داشته باشم كه بر خلاف عقيده ام نظري نشنوم.
    انگار او هم اين قدرت طلبي و اعمال نظر را در من احساس كرد،چرا كه حرف ديگري نزد،حتي نخواست پاسخش را بدهم.ضبط را روشن كرد و در همان حال كه از جاده چمستان مي گذشتيم و به سمت امل پيش مي رفتيم نگاهش را به خطوط ممتد و منقطع جاده دوخت.
    سرم را به پشت صندلي تكيه زدم و به فكر فرو رفتم.لحظه اي بعد صداي جذاب و گيرا و محزون او را از پخش اتومبيل شنيدم كه با لحن سوزناكي ترانه اي را كه خودش سروده بود دكلمه مي كرد.
    من ديگه تو قلب تو جا ندارم
    اخه هيچ حالت زيبا ندارم
    اين ديگه نفس هاي اخرمه
    زخم عشق تو رو بال و پرمه
    من رو باش كه فكر مي كردم با مني
    نمي توني ازم دل بكني
    تو كه شرم نداري از چشم ترم
    از خدا مي خواي كه از تو بگذرم
    من برم دستاتو باز پل نكني
    جاي خاليمو پر از گل نكني
    با دلي كه موند تو ارزوي تو
    ديگه هيچ وقت نمي ام به سوي تو
    من كه نخواستم واسه من بميري
    با عشق من يك گوشه كنج بگيري
    نخواستم هرگز توي جنگ احساس
    يه جور بگيرم تو رو به اسيري
    حيفه كه جا زدي و زود زدي پر
    اول قصه رو رسوندي اخر
    خواستن من يه اشتباه محضه
    نداري عشق منو ديگه باور
    من برم دستاتو باز پل نكني
    جاي خاليمو پر از گل نكني
    با دلي كه موند تو ارزوي تو
    ديگه هيچ وقت نمي ام به سوي تو
    ديگه هيچ وقت نمي ام به سوي تو
    «خانه من پاي ان كوههاست.از انجا دماوند مثل كف دست پيداست.»
    نگاهي به نوك سفيد دماوند انداخت كه هم چون كله قندي از پشت كوههاي بلند و كوتاه ديگر زده بود بيرون.همراه با لبخندي گفت:
    «مي گذاشتي برسانمت.»
    دستهايم را كه كرخ شده بود به هم ماليدم و گفتم:
    «راهش ماشين رو نيست.»
    «خوب پياده مي رفتيم.»
    «پياده؟نه...نمي شود...درست نيست.»
    «خيلي خوب،خوشم نمي ايد خودم را بهت تحميل كنم...هر چند دوست داشتم خانواده ات را از نزديك ببينم...كي برمي گردي؟»
    «عصر جمعه .»
    «پس عصر جمعه همين جا منتظرتم.»
    با تعجب و با تندي گفتم:
    «نه...چون به طور حتم يوسف مرا نا اينجا بدرقه مي كند.»
    چشمانش با درخشش حيرت اوري گرد شدند و خيز برداشتند به طرف من.
    «يوسف!؟»
    سرخ شدم و با لحني خجل گفتم:
    «نامزدم.»
    و گوشه لبم را گزيدم.بي انكه جرمي مرتكب شده باشم احساس گناه مي كردم.نگاهش با همان خيرگي و شگفتي روي چهره من سنگيني مي كرد.بهتر ديدم راه بيفتم و هر چه سريعتر خودم را از شر نگاههاي سمج او نجات دهم.
    «خوب،من ديگر بايد بروم.»
    «همين...چيزي نمي خواهي بگويي؟»
    با صداي كوبش قلبم گفتم:
    «نه.»
    با جديت گفت:
    «مطمئني؟»
    مي دانستم منظورش چيست،ولي خودم را به ان راه زدم و گفتم:
    «مطمئنم...اگر منتظر اين هستي از تو تشكر كنم كه زحمت كشيدي و مرا تا اينجا اوردي بايد بگويم اگر اين زحمت را متحمل نمي شدي من ديروز بايد اينجا مي رسيدم.»
    همراه با پوزخندي گفتم:
    «انتظار ندارم از من تشكر كني...خوب بلدي بزني جاده خاكي و رد شوي.»
    چند لحظه هر دو در سكوت به هم خيره مانديم.كمي اين دست و ان ست كردم و بعد گفتم:
    «خداحافظ.»
    با همان پوزخندي كه گوشه لبش نشسته بود دستش را اورد بالا.همين كه راه افتادم داد زد:
    «صبر كن.»
    ديدم شتابزده سر كشيد روي صندلي عقب و بعد در مقابل چشمان شگفت زده من ساكم را بالا اورد و نشان داد و خنديد.من با هيجاني اميخته با ناراحتي به طرفش برگشتم و در حالي كه به شدت از دستش عصباني بودم با لحن دلخوري گفتم:
    «چرا ديشب يادم نينداختي كه از توي ساكم لباس بردارم؟»
    شانه هايش را با بي قيدي انداخت بالا و ميان خنده و عطسه گفت:
    «چرا خودت يادت نبود؟»
    با لحن تندي گفتم:
    «توي ان شرايط حتي نمي توانستم اسم خودم را به ياد بياورم،ولي تو به عمد ياداوري نكردي تا معذبم كني.»
    «مگر من در شرايطي بهتر از تو بودم؟حالا اخم هايت را باز كن...ناسلامتي داري به ديدن نامزدت مي روي.»
    احساس كردم جمله اخر را با صدايي دورگه و بغض الود ادا كرد.ساكم را از ميان دستش كشيدم بيرون.
    «من به ديدن خانواده ام مي روم.»
    نگاهش روي برفهاي يخ زده اطراف سُر خورد و صاف افتاد توي نگاه من.
    «او را هم مي بيني ديگه...نمي بيني؟»
    از مشاهده تاثر و تحسري كه در نگاهش ته نشين شده بود و ان را برق انداخته بود قلبم ريش شد.سرم را انداختم پايين.دلم به حالش مي سوخت.با صدايي اهسته و خفه گفت:
    «سلام مرا به نامزدت برسان و از قول من به او بگو از ته دل به او غبطه مي خورم.ارزوي قلبي من است كه لحظه اي جاي او باشم.»
    سرم را نبردم بالا.حالا دلم به حال خودم هم مي سوخت.
    «گلناز...گُ...لِ...ناز...گريه مي كني؟»
    نگاهش كردم.چند قطره اشك سمج به پلكهايم چسبيده بود كه سر خورد روي گونه هاي سرد و يخي ام.او هم كاسه چمانش پر اب بود.صدايش با حزن جانكاهي در اميخته بود.
    «احساست را درك مي كنم...خودت را ناراحت نكن..راه بيفت.»
    دلم داشت براي هر دو نفرمان جلز و ولز مي كرد.دستم را جلوي دهانم گرفتم و با خويشتنداري پشتم را به او كردم و پيش از اينكه صداي گريه ام بلند شود با شتاب راه افتادم.او ايستاد و تماشا كرد.انقدر كه ديگر مرا نديد و من تير نگاه غم الودش را پشت سرم گم كردم.
    از پستي ها و بلندي هاي سرد و يخي كه مي گذشتم احساس كهنه و عميقي از لاي خاطرات گرد و غبار گرفته قلبم رفته رفته فكر و ذهنم را به تسخير در مي اورد.تمام راهي را كه در پيش داشتم در گذشته مثل كف دستم مي شناختم و چشم بسته امد و شد مي كردم.
    احساس خوشايندي در من پيدا شد كه با شوقي وصف ناپذير و ناشناخته مرا در جهتي پيش مي راند كه گويي سالها و حتي قرنها از ان دور مانده بودم.شوري كه زحمت و احتياط عبور را در من برمي انگيخت چيزي نبود كه قابل مقايسه با لحظه هاي مهيج ديگر باشد.
    جا به جاي ان گستره خيال انگيز خاطره اي را در كوره راه ذهن تاريك من چون مشعلي فروزان روشن مي كرد و چنان ذهن پر اشوب و مشوش مرا نوراني مي كرد كه هر چه رنگ تيره و كدر را از خاطر بردم.در دنياي من رنگهاي شاد و روشن نمايان شدند.من چه شاد و خرامان بودم،چون زاده اي جدامانده از موطن خويش امده بودم كه كوله بار رنج سالها فراق را در زادگاه علايق و خاطره هاي كودكي ام بر زمين بگذارم و زندگي را ان طور كه هست ببينم،نه انطور كه نيست و نبايد باشد!
    هر گام كه به ان بلندي باشكوه خودم را نزديك تر حس مي كردم زنگار فراموشي از روي قلبم كنار مي رفت و من انگار راحت تر مي توانستم در هواي زندگي نفس بكشم.
    از ياد برده بودم نگاه اشكي و محزوني را كه ارزومند و پر سخاوت بدرقه ام كرده بود و خيل عشق را به ضريح قلبم بسته بود و فقط گوشه لطف و كرمي از من استغاثه كرده بود.
    در پشت مه غليظ فراموشي گم مي شد و روبه رو خورشيد خاطره روشني فرح بخش به افق مي داد.پشت سرم هيچ نبود...هر چه بود رو به رو بود.
    چنان خانواده ام را در اغوش فشردم گويي سالها نديده بودمشان.بيشتر از همه دلم براي داد شيرعلي و گلچين تنگ شده بود.مي دانستم ميان ان همه برف زندگي كردن چقدر سخت است و خانواده ام با چه مشقتي روزهاي سرد و برفي را پشت سر مي گذارند.گلچين يك پا خانم شده بود و كمتر وراجي مي كرد.علي هم پايش را توي يك كفش كرده بود كه داوطلبانه مي خواهد به جنگ برود.پدر و مادر اين خواسته او را شوخي تلقي مي كردند ، چرا كه ان قدر سن و سالش كم بود كه نمي شد به جبهه رفتن او فكر كرد.

    يوسف برفهاي كنار اسطبل را مي رفت و گوشه اي كپه مي كرد.وقتي مرا ديد از كار دست كشيد و همراه با لبخندي پر مهر گفت:
    «سردت مي شودها!»
    دستهايم را به هم ماليدم و گفتم:
    «طوري نيست! مي خواستم حال مشكي و قهوه اي را بپرسم.»
    و رفتم توي اسطبل.هر دو اسب شيهه كشان به من خوشامد گفتند.دستي روي سرشان كشيدم و سرم را به سرشان چسباندم.يوسف هم امد توي اسطبل.همچنان پارو در دست داشت و نگاهش به خوش و بش من با اسبها بود.
    گفت:
    «دلت تنگ شده بود؟»
    بي انكه نگاهش كنم با خنده گفتم:
    «خيلي،دلم هميشه اينجا بود...توي اين كوهستان بلند.»
    يكي دو گام به سوي من برداشت،احساس كردم چيزي مي خواهد بگويد ولي نمي تواند.نگاه سنگين مرا كه روي خودش ديد دستپاچه شد و با رنگي پريده و با لكنت گفت:
    «مَ...من...چي...تُ...تو دلت...»و سكوت كرد.
    متوجه نشدم منظورش چه بود.
    «چه گفتي يوسف؟من تو چي؟خجالت مي كشي؟»
    و از سر شيطنت و بازيگوشي بلند خنديدم.
    سرخ شد و به پارو چسبيد.فهميدم از گفتم ان مطلب شمش مي شود.پيش خودم مي توانستم حدس بزنم چه مي خواهد بپرسد.لابد مي خواست بپرسد دلت براي من تنگ شده بود.خدا را شكر كه به لكنت افتاد و از شدت حجب و حيا چيزي نتوانست بگويد،والا مجبور بودم به او دروغ بگويم.
    دست نوازشي روي يال هر دو اسب كشيدم و همراه با نفسي عميق گفتم:
    «كي قرار است به جبهه بروي؟»
    بخار دهانم چون ابر سپيدي به طرف او رفت.
    «هيچ وقت...معاف شدم...به خاطر چشمم.»
    حالا بخار دهان او چون ابر به سمت من امد.
    «هيچ وقت!؟ يعني نمي خواهي برگردي؟»
    از شگفتي من به تعجب افتاد.
    «اره...تا حالا هم خودم خواسته بودم بمانم.»
    شقيقه هايم تير كشيد.به خوبي مشهود بود از شنيدن اين خبر تا چه حد منقلب شده ام.
    «پس...يعني ...مي ماني؟»
    خيره نگاهم كرد.متعجب بود از اينكه چرا به جاي ابراز خوشحالي از ماندگاري نامزدم اخمهايم را كشيده ام در هم و مثل يخ وارفته ام.پشتم از سوال ترديد اميز او زخم برداشت.
    «تو خوشحال نيستي؟»
    لحظه اي هاج و واج نگاهش كردم.خوشحال نيستم؟معلوم است كه خوشحال نيستم.خبر نداري نامزد بي چشم و رويت دلش را كجا جا گذاشته...بيچاره،تو از كجا بداني اين دختر احمق يادش رفته از چه خانواده ايست و چه بندهايي به دست و پايش بسته اند...حالا رفته شهر و با يك پسر عاشق پيشه ريخته روي هم و... به نظر مي رسيد خيلي او را براي شنيدن جواب منتظر گذاشته ام.ته صدايم مي لرزيد و معلوم بود دستخوش احساسات دوگانه اي هستم كه رهايي از ان به اين اساني مقدور نيست.
    »ها...چرا...چرا...خوشحالم...خيل ي.»
    و سرم را انداختم پايين تا هاله دروغي كه روي پرده چشمانم را گرفته بود نبيند.او زيرك تر از اين حرفها بود كه نفهمد تظاهر مي كنم و در مورد احساسم به او دروغ مي گويم،اما روحش بلندتر از ان بود كه اين موضوع را به رخ من بكشد.ترجيح داد در سكوتي پرملال بايستد و تماشايم كند و با همان نگاه خيره و پرسشگرش قطره قطره ابم كند تا به دل زمين فرو بروم.بعد از مكث چند لحظه اي گفت:
    «مي خواهام تا درست تمام شود همين نزديكي خانه اي بسازم...نظرت چيست؟»
    حواسم سر جايش نبود.مدام خيز بر مي داشت به اين طرف و ان طرف.
    «ها...خوب است...خوب است.»
    او با همان حالت عجيب سرتاپايم را برانداز كرد.به فكرم رسيد از اسطبل بروم بيرون،پيش از اينكه دست دلم پيش او رو شود و طبل رسوايي دل سركشم به صدا در ايد.از برابرش كه مي گذشتم با يك حركت غافلگير كننده مرا به طرف خوش كشيد.پس از صداي افتادن پارو روي زمين اهسته گفت:
    «دلم برايت تنگ شده بود گلناز.»
    و خواست در اغوشم بكشد كه دچار چندش شدم و با لحن ستيزه جويي گفتم:
    «ولم كن...به بابا رشيد مي گويم كه...»
    و خودم را از ميان بازوانش كشيدم بيرون و به دو از اسطبل خارج شدم.عصباني و پريشان بودم و زير لب غر مي زدم.به نظرم اين حركت او گستاخانه و بي شرمانه بود.به هيچ وجه حق چنين كاري را نداشت.متوجه نبود تا چه حد مرا دچار چندش و نفرت ساخت.اه...حالم ازت به هم مي خورد يوسف! چطور نفهميدي از بوي تنت كه ادم را ياد پهن مي اندازد بيزارم...خوشم نمي ايد.زور كه نيست.گناهم چه بود كه بايد نامزدي مثل تو داشته باشم؟تو را كه هيچ دوستت ندارم و هيچ خوش ندارم ببينمت.
    من باعث شدم چشم چپت را از دست بدهي،به درك.كاش من جاي تو چشمم را از دست داده بودم،ولي مجبور نبودم تاوان پس بدهم.نامزدي چون تو داشتن كم از تنبيه و جريمه نيست.دوستت ندارم،زور كه نيست.فكر مي كردم مي توانم شعله خاموش علاقه دلم را در طي اين دو روز و در كنار تو از نو بيفروزم،ولي نمي توانم!چون فتيله اجاق علايقم تا ته سوخته.چه انتظار زيادي از حدي كه مي خواهي دلتنگ تو باشم.نيستم...دلت بسوزد.دل من جاي ديگري اسير شده.پيش كسي كه مثل تو نيست.بلد است سفره دلش را پيش روي من باز كند،بلد است چطور با من از عاشقانه هايش بگويد...نه مثل تو كه بلد نيستي ساده ترين خواسته قلبت را به زبان بياوري،بي انكه سرخ شوي و به لكنت بيفتي.بعله...بعله،فكر مي كردم گذشته پشت مه فراموشي گم شده، اما ينطور نيست.من اشتباه مي كردم.گذشته به قدري قدرت يافته كه تو را نمي بينم.من كاري نمي توانم بكنم،حتي تظاهر به اينكه از بودن در اين كوهستان خوشحالم و سر از پا نمي شناسم...حتي اين هم از من ساخته نيست.براي تظاهر هم كم اورده ام.من اين گوشه چون پرنده اي در قفس افتاده ام.ميل به پرواز و باليدن ندارم،ميل به اواز و نازيدن ندارم.من اينها را نمي خواهم،تو را نمي خواهم، كوهستان را...ان كله چوي محقر و كوچك را،انقباض و رخوت دلهاي سرمازده را...مردمان ساده و ابله را.نه،نه...نمي خواهم.حتي بابا رشيد و مامان گلي را هم نمي خواهم.من هيچي نميخواهم...دلم اينجا نيست.قلبم را جا گذاشته ام.چه لذتي دارد ادم قلبش را پيش كسي جا بگذارد.بايد بروم سراغ قلبم،نه اينكه از او پسش بگيرم.اه خداي من،عشق همين است...مي دانم همين است.من عاشق شده ام.اين موهبتي است كه نصيب هر كس نمي شود.بله ... بله...من...گلِ نازِ او هستم...فقط او...فقط و فقط گلِ نازِ او.
    ساكم را با سوغاتيهايي كه مامان گلي در ان چپانده بود سنگين شده بود.صورت تك تك شان را بوسيدم و راه افتادم.حدسم درست بود و يوسف مرا تا پلور بدرقه كرد.نمي توانستم مانع از همراهي اش شوم.ساكم را انداخت روي شانه و رو به من گفت:
    «برويم؟»
    براي اخرين بار نگاهي به كوهستان انداختم.گفتم:
    «برويم.»
    هيچ احساس غمناكي ته دلم قل نمي زد و نمي جوشيد.بيشتر بيقرار رفتن بودم تا ماندن.بابا رشيد گفت:
    «هر دو هفته يك بار من و يوسف به ديدنت مي اييم...تا عيد دندان روي جگر بگذار.بعد از ان اخر هر هفته مي اييم.زياد غصه نخور...خيلي زود اين دلتنگي ها و غصه ها به پايان مي رسد.»
    نگاه عروسكي ام را به ديده اش پاشيدم.انگار نمي ديدمش.به حرفهايش كه فكر مي كردم خنده ام گرفت.شايد حزن و اندوهي كه زير پوست چهره ام نشسته بود انان را به اشتباه انداخته بود و فكر مي كردند با غمي سنگين تر از كوههاي البرز انجا را ترك مي كنم. و تا فرا رسيدن عيد بايد تحملش كنم.
    فكر كردم اگر مي فهميدند از ته دل خرسند هستم و حتي براي لحظه اي ديگر نمي توانم انجا دوام بياورم چه حالي پيدا مي كردند.راه كه افتادم صداي گريه گلچين بلند شد.برنگشتم اشك هاي مرواريدي نشسته بر صدف چشمانش را بينم و حالي به حالي شوم.حتي برنگشتم دستي برايشان تكان بدهم.
    و با طمانينه در كنار يوسف گام برمي داشتم.حتي مواظب نبودم قدم هايم را محكم در دل برف فرو ببرم مبادا سرما بخورم.گاهي يوسف جور بي احتياطي مرا مي كشيد و در لحظه لغزش و سقوط چون ستون محكمي مرا نگه مي داشت و كمكم مي كرد.هر دو ساكت بوديم و برق نگاهمان روي برفها ساطع مي شد.هوا صاف و افتابي بود و برفها يخ زده بودند.
    ياد حرفهايي افتادم كه بابا رشيد شب پيش پاي لامپا و كنار بخاري هيزمي زده بود.وقتي به ياد حرفهايش مي افتم موي تنم سيخ مي ايستد.با چه حرارت و شوق و هيجاني همه اعضاي بدنمان را گوش كرده بوديم و چشم به دهان او دوخته بوديم.چهره بابا رشيد از ياداوري خاطرات گذشته زير نور لامپا رنگ مي باخت.گاهي زرد ميشد و گاهي به سپيدي مي زد و زماني تيره و كدر مي گشت.
    نمي دانم چرا بي هيچ ابايي در حضور يوسف پرده از راز دلش برداشت و خيلي از چراهاي تاريك ذهن ما را روشن كرد.چه غمي توي لحنش سوز مي انداخت.
    «شب بود،شبي تاريك،برفي و يخي.مثل يكي از همين شبهاي زمستاني كوهستان.پدر يوسف دوست صميمي من بود.ما با هم گله هاي مردم را كوچ مي داديم و قشلاق و ييلاق مي كرديم.مردم به ما اعتماد داشتند ما هم مواضب بوديم يك تار پشم از گله هاي مردم كم نشود.داشتيم به قشلاق مي رفتيم..ديرتر از سالهاي گذشته.ان سالها هوا بدجوري گرم شده بود و تا نيمه پاييز در ييلاق مانده بوديم.گفتم كه هوا گرم بود و هنوز هيچ برفي زمين ننشسته بود.هنوز مراتع سبز بود و ما هم مثل گله داران ديگر دير كوچ كرديم.كم كم بايد به قشلاق مي رفتيموهوا را نمي شد پيش بيني كرد.يك وقت مي ديدي تلافي همه گرماها را توي جانمان خالي مي كرد.من و پير اقا،پدر يوسف،گله را اماده كرديم تا با گله داران ديگر راهي شويم.همه چيز داشت خوب پيش مي رفت كه يكهو شبي برف و كولاك شروع شد.همه برفهاي عالم روي سر ما مي ريخت.چنان باد و كولاك و يخبندان شروع شد كه مي خواستيم گله را رها كنيم و جان خودمان را برداريم و برويم.ان زمان گلناز هنوز خيلي بچه بود و شير علي هم تازه از شير گرفته شده بود.دلم بدجوري شور خانه را مي زد.فكر مي كردم اگر بلايي سر من بيايد زن و بچه ام چه عاقبتي پيدا خواهند كرد و كي زير پر و بالشان را مي گيرد.من بايد زنده مي ماندم.به هر قيمتي كه بود.گله بدجوري توي برف و سرما از نا افتاد.پير اقا دل مشغولي مرا نداشت.انقدر كه من قبض روح شده بودم او نترسيده بود.هرچقدر بهش اصرار مي كردم گور پدر گله مردم بيا برويم و جان خودمان را نجات بدهيم توي گوشش فرو نرفت كه نرفت.مي گفت:
    مردم دارو ندارشان را دادند دست ما...به ما اعتماد كرده اند.نمي شود همين طوري به امان خدا رهايشان كنيم.انوقت جواب مردم را چه بدهيم.
    من در بند اين حرفها نبودم. كولاك ويخبندان رحم نداشت .زن وبچه واين حرفها حاليش نبود.باز هم اصرار كردم وقسم وايه خوردم كه برويم،ولي گوشش بدهكار نبود.اخر گفت :
    من يك پسر هفت هشت ساله دارم كه از اب و گل در امده.اگر بلايي سرم امد مي تواند جور مادرش را بكشد و زير پرو بالش را بگيرد.تو بچه كوچك داري...مي دانم كه غصه انها را مي خوري.من و گله را به حال خودمان بگذار و برو...جان خودت را نجات بده.
    نمي توانستم او و گله را به امان خدا رها كنم و فقط جان خودم را نجات بدهم.گفتم:
    پير اقا جان اين جانورها كه عزيزتر از ما نيست.هر وقت هم مردم از ما بازخواست كردند جوابشان را مي دهيم...بچه بازي كه نيست.خودت مي داني اين برف و كولاك تا جان همه ما را نستاند ولمان نمي كند.
    ولي او اين حرفها توي گوشش نمي رفت.مثل اين بود كه داشتم اب توي هاون مي كوبيدم.حرف خودش را مي زد.خودش را مسئول گله مردم مي دانست و مي گفت نمي تواند با من بيايد.مي گفت اگر با گله بميرم بهتر است كه بدون ان جان سالم به در ببرم.مي گفت تو برو و نگران هيچ چيز نباش.هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.مي گفت :
    تو برو...زن و بچه ات چشم به راهت هستند.خدا را خوش نمي ايد دختر كوچكت يتيم شود.من پسرم بزرگ شده ...
    و باز هم حرف خودش را زد.شيطان بدجوري وسوسه ام كرده بود كه بيخيال پيراقا و گله از ان برف و بوران بگريزم.اخر همين كار را كردم.ترديد و دو دلي را ريختم دور و از پيراقا حلاليت طلبيدم و در نهايت بزدلي و بي شرمي او و گله را رها كردم و جان سگي خودم را برداشتم و پا به فرار گذاشتم.من ترسو بودم و از مرگ ترسيدم.از يخ زدن و دفن شدن زير برفها واهمه داشتم.من فرار كردم و خودم را به خانه ام رساندم...اما چشمتان روز بد نبيند.به محض رسيدن به قدري دچار ندامت و سرخوردگي شدم كه از زنده بودن خودم خجالت كشيدم.دلم پيش پيراقا بود.نبايد تنهايش مي گذاشتم.عذاب وجدان بيچاره ام كرده بود.انقدر كه مي گفتم كاش زير برفها دفن مي شدم و جان سالم به در نمي بردم.دو روز از امدنش بيشتر نگذشت كه از عذاب الهي كه دچارش شدم به ستوه امدم و تصميم گرفتم برگردم.و از همان مسير خودم را به پيراقا و گله برسانم.به كسي چيزي نگفتم.به گلي گفته بودم چون كسالت داشتم زودتر از گله و پيراقا جدا شدم.اما برگشتنم را نمي دانستم چطور توجيه كنم.
    به دروغ گفتم به شهر مي روم.دوباره زل زدم به دل برفها و راه افتادم.پاي چشمه نزديك دره اي كه فاصله زيادي با قشلاق نداشت گله را ديدم.باور كردني نبود.همه سالم بودند و چرا مي كردند.دهانم باز مانده بود.در عجب بودم چطور پيراقا ان برف و بوران را پشت سر گذاشته و توانسته گله را صحيح و سالم به قشلاق برساند.دنبالش گشتم.بره ها بوي اشناي مرا حس كرده بودند.سر برگردانده و تماشايم مي كردند.انگار با نگاهشان از من بازخواست مي كردند.چرا از ترس جانم تركشان كردم و فقط به فكر خودم بودم.براي نخستين بار از ان حيوانات زبان بسته خجالت كشيدم.سگ گله به طرفم دويد.بعد مثل اينكه مي خواست مرا با خودش به سمتي ببرد به پاچه ام چسبيد.با نگاهم دنبال پير اقا مي گشتم.نمي دانم كجا بود كه نمي ديدمش.بعيد مي دانستم گله را رها كرده باشد و در پي كاري باشد.سگ گله هنوز با سماجت پاچه ام را گرفته بود و با دندان قروچه سعي داشت مرا متوجه چيزي بكند.ناخواسته به دنبالش راه افتادم.احساس عجيبي به من مي گفت تن به خواسته سگ گله بدهم و دنبالش روان شوم.شايد مي دانست پيراقا كجاست.زياد از گله دور نشده بوديم كه با ديدن نقطه سياهي كه در فاصله كمي از ما روي زمين افتاده بود دلم فرو ريخت.از فكر اينكه نكند پيراقا باشد بي حس و حال شدم.دويدم جلو.سگ گله كنار ان نقطه سياه رسيده بود و پارس مي كرد.من هم نفس زنان خودم را به ان نقطه رساندم.در كمال تاسف ديدم كه حدسم درست بود.پيراقا بود كه نقش برزمين بود.خواستم تكانش بدهم كه ديدم انگار خشك شده است.سرد سرد بود...خشك خشك! من نااميدانه تكانش مي دادم و منتظر معجزه اي بودم كه دوباره او را زنده ببينم.از فكر اينكه پيراقا جانش را به خطر انداخت و به قيمت نفسهايش گله را صحيح و سالم به مقصد رسانده بود مي خواستم ديوانه شوم.سرش رابه سينه ام گذاشتم و هاي هاي گريه سر دادم.اين گريه هاي يك مرد نبود.من مرد نبود...اگر مرد بودم پيراقا را تنها نمي گذاشتم تا جان سگي خودم را نجات دهم.ان زوزه هاي حيواني بزدل و ترسو بود كه از سر ندامت سر مي دادم.پيراقا گله را نجات داده بود.نمي خواست مديون مردم شود و با شرمندگي سرش را بگيرد پايين.پيراقا مرد بود نه من...پير اقا...»
    بابا رشيد چنان دچار احساست تندي شده بود كه مدام دو سه جمله اخر را زير لب زمزمه مي كرد و ميان بغض و گريه نام پيراقا را برزبان مي اورد.همه ما با ديدن گريه بابا رشيد _كه به ندرت ديده بوديم_ به هق هق افتاديم.از تصور اينكه بابا رشيد از ترس جان خودش مرتكب عملي شده كه تا اين حد باعث سرافكندگي اش شده به حيرت فرو رفتيم.هميشه بابا رشيد مظهر شجاعت و غيرت و جسارت بود.هرگز فكر نمي كرديم در گذشته چنين عمل ناجوانمردانه اي را مرتكب شده باشد.به عقل هيچ كس قد نمي داد.
    مامان گلي متحيرتر از همه ما بود.طوري با چشماني گشاده و پراشك بابا رشيد را نگاه مي كرد كه انگار مي خواست چنگ بر سر و رويش بيندازد و او را به خاطر سرپوش نهادن روي ان راز سياه و مخوف به باد انتقاد و ملامت بگيرد و چنان بر سرش فرياد بكشد كه بابا رشيد از زنده ماندن خويش تا حد مرگ پشيمان شود.البته بدون فرياد مامان گلي،بابا رشيد اين حس را داشت.بدجوري گريه مي كرد،انقدر كه دلمان به حالش سوخت.شايد اگر هر يك از ما هم جاي او بوديم همين كار را مي كرديم.اما حالا با خيال راحت نشسته بوديم و بابا رشيد را در دادگاه وجدان خويش محكوم مي كرديم و پرونده سياهش را توي بايگاني حافظه مان نگه مي داشتيم تا گه گاهي بدان رجوع كنيم و براي هميشه او را مورد نكوهش و سرزنش قرار دهيم.
    در ان لحظه هر كدام از ما در خلوت خيال خويش پيراقايي بوديم كه دوست نامردمان رهايمان كرده بود تا فقط جان خودش را سالم در برد.البته نمي توانستيم جاي بابا رشيد باشيم و لقب بزدل و نامرد را دنبال اسممان يدك بكشيم.انگار جانمان را دوست نداشتيم و اگر چنين وضعي برايمان پيش مي امد پيراقا مي شديم و جان خودمان را به خاطر گله به خطر مي انداختيم.
    پرواضح بود كه هر كسي مثل پيراقا نمي توانست از جان شيرين خويش بگذرد،ما هم براي خودمان مهمل مي بافتيم و معلوم بود كه درموقعيت مشابهي جان خويش را به جان هر موجود زنده ديگري ارجحيت مي داديم.
    كم كم داشتيم به مقصد مي رسيديم،از يوسف كه تمام راه را كنارم متفكر و خاموش قدم برمي داشت پرسيدم:
    «تو بعد از شنيدن قصه بابا رشيد از او متنفر نشدي؟»
    انگار كه از خواب و خيال عميق پرانده بودمش گيج نگاهم كرد و نشان داد كه متوجه سوال من نشده است.بعد از تكرار سوالم فيلسوفانه گفت:
    «نه...همين كه شهامت پيدا كرد و راز خودش را برملا ساخت نشان مي دهد تا چه حد از ان واقعه پشيمان است و دلش مي خواهد زمان را به عقب برگرداند تا به جاي گريز پا به پاي پيراقا گله را از ان برف و كولاك نجات بدهد.»
    به نظر مي رسيد يوسف برخلاف حرفهايي كه زده از دست بابا رشيد دلگير است و از او كدورتي تيره و عميق به دل گرفته.من اينطور احساس مي كردم،چرا كه شب پيش پس از تمام شدن قصه بابا رشيد به سرعت از كله چو بيرون رفت و شب را در اسطبل خوابيد،در حالي كه تازگي يوسف در تنور خانه مي خوابيد.
    امروز هم از نگاه عميق و خاموشي لبهايش پيدا بود هنوز درگير قصه شب پيش است و با خودش و افكار پراكنده و مزاحم خويش درگير است و نمي داند چطور در اين كشمكش عاطفي و منطقي با خودش صلح كند و حقيقت تلخ زندگي اش را به نحوي بپذيرد كه كامش را زهر نكند.
    من هم تازه فهميده بودم چرا بابا رشيد ترجيح داده در گوشه عزلت به زندگي خودش ادامه دهد.دو سه سال پس از اين ماجرا براي هميشه به كوهستان مي ايد و دور از ابادي با شرايط سخت كوهستان مي سازد و لب به اعتراض نمي گشايد و راضي به رضاي خداوند مي شود و حالا مي فهميدم چرا يوسف تا اين حد برايش عزيز است.بيچاره بابا رشيد...چه زجري مي كشد.چقدر براي يك مرد سخت است كه...
    ديگر رسيده بوديم.چشمان شيطان و فضولم به اين سو و ان سو روي برفها ليز مي خوردند و بلند مي شدند و دنبال گمشده اي مي گشتند.خودم مي دانستم دنبال چه هستم.انگار يوسف هم فهميد حواسم به دور و برم است و به حرفهاي او توجهي ندارم.
    «شنيدي چي گفتم گلناز؟»
    با حواس پرتي گفتم:
    «ها...بله...چي؟نه؟»
    خيره نگاهم كرد و بعد گفت:
    «گفتم اين يكي دو ماه باقيمانده از زمستان را همان جا بمان و زحمت اين همه راه را به خودت تحميل نكن...مي داني كه چه خطراتي تهديدت مي كند.بهتر است ما به ديدارت بياييم.سعي مي كنم هر دو هفته يك بار سري بهت بزنم.گوش كردي چه گفتم؟»
    كمي لحنش تند و پرخاشگرانه شد چون حس كرد دوباره حواسم پرت شده است.شتابزده گفتم:
    «ها...بله...بله...فهميدم...چرا داد مي كشي؟»
    با همان لحن پر توپ و تشر گفت:
    «براي اينكه حواست به من نيست.مي خواهي تا امل با تو همراه شوم؟»
    فكر كردم:پس چرا پيدايش نيست،مگر خودش نگفت همين جا دنبالم مي ايد؟
    «گلناز؟»
    «ها...چيه؟»
    «گفتم مي خواهي تا امل تو را همراهي كنم؟»
    «نه...نه...لازمي نيست.اينقدر هم صدايت را نبر بالا.»
    هاج و واج نگاهم كرد.خودم هم متوجه بودم با چه لحن گزنده اي به او پرخاش كرده ام.عصباني بودم.دلم مي خواست خشم و غضبم را سر كسي خالي كنم و چه كسي بهتر از يوسف كه حي و حاضر پيش رويم بود.جلوي يكي از سواريها را گرفت.كرايه را به راننده پرداخت كرد و مقداري از پول را هم گذاشت كف دستم.
    من عصباني و دمق و گرفته با لحني عصيان زده گفتم:
    «من احتياج به پول تو ندارم.»
    و پولها را پرت كردم روي صورتش.
    با لحن معترضي صدايم زد.من در را محكم بستم و راننده راه افتاد.با حرص سرم را چسباندم به شيشه و گوشه لبم را به دندان گرفتم
    بسته هاي نان تنوري و كماج را بعد از پنير و مرباي تمشك از ساكم بيرون كشيدم و نگاهي به زهره انداختم كه مثل عقاب بالاي سرم ايستاده بود و مترصد فرصتي بود كه يكي از ان خوراكي ها را بربايد و مال خودش بكند.بي حصله تر از ان بودم كه بخواهم به او بگويم سر فرصت انها را تقسيم مي كنم.يادم نمي ايد كدام يك از بسته ها را به طرفش گرفتم و گفتم:
    «بگير...اينقدر شكم صابون نزن.»
    ريز خنديد و شادمانه بسته را از ميان دستم قاپيد و بدون تشكر جستي زد به طرف تختش.ساكم را توي كمد خودم فرو كردم و روي تخت مريم دراز شدم.حالم عجيب گرفته بود.عصبي و ياغي بودم و خدا خدا مي كردم كسي سر به سرم نگذارد و الا حودم را روي سرش اورا مي كردم.
    ناراحت و دلمرده بودم.كاش نمي رفتم.برعكس انچه فكر مي كردم ،ديدار از كوهستان نه تنها باعث سرزندگي و شادابي و التيام زخم خوردگي هاي روحم نشد،بلكه افسرده تر و گوشه گيرتر شدم.خودم هم مي دانستم چه مرگم شده.اگر او را طبق قولي كه داده بود منتظر خودم ديده بودم الان مثل مرغ سركنده بال بال نمي زدم و حرص نمي خوردم چرا سر قرارش نيامده بود.
    يادش رفته بود من برمي گردم؟نه،نبايد يادش مي رفت.موضوع كم اهميتي نبود.اگر عاشقم بود نبايد از ياد مي برد كه...شايد يادش نرفته.شايدكاري برايش پيش امده بود...ولي چه كاري؟ از من مهم تر چه كاري مي توانست داشته باشد؟دروغ مي گويد كه عاشقم است.او با من تفريح مي كند.ديده چه ساده لوح و احمقم،دستم انداخته.اگر شب نبود حاليش مي كردم با كي طرف است و انقدر ها هم كه فكر مي كند هالو و ابله نيستم و مي فهمم كه قصدش از سر كار گذاشتن من چيست .
    مرا باش كه به خاطر او با يوسف درافتادم.بيچاره يوسف! هنوز قيافه مات و حيرانش را بعد از بستن در ماشين به ياد دارم.طوري سيخ استاده بود و نگاهم مي كرد انگار باورش نمي شد.مگر رفتارم غير طبيعي و وحشيانه نبود؟يوسف حق داشت دچار سرگيجه شود.حق داشت مثل برق گرفته ها خشكش بزند و ماتشش ببرد.من با او بد كرده بودم.بايد خودم را بگذارم جاي او،ان وقت مي فهممچه حالي پيدا كرده بود.نبايد پول را توي صورتش پرت مي كردم.خوب ارش نيامده بود كه نيامده بود،به جهنم! او چه گناهي كرده بود.او كه دوستم داشت.صاف و صادقانه و ساده.چرا از معصوميت گوله شده در نگاهش خجالت نكشيدم؟چرا از مهر و محبت بي شيله و پيله و بي ريايش سوء استفاده كردم؟چرا اجازه مي دهم جوان سوسول و خشگذراني جاي مرد زندگي ام را در قلب و روحم بگيرد؟مگر نه اينكه خودم خواستم؟نبايد مي خواستم...
    نبايد مي گذاشتم همه چيز انطور پيش برود كه او مي خواهد.او عاشقم نيست،فقط بلد است اداي عاشق ها را دربياورد.خوب مي داند چطور نقش يك جوان شيفته و بيقرار را بازي كند.جز اين چيز ديگري نمي تواند باشد.ان طور كه ادعا مي كند دوستم ندارد.دوستم دارد فقط براي اينكه سرگرمش كنم و گوشه اي از تنهايي اش را پر كنم....
    «بلند شو گلناز...برو سر جاي خودت.»
    صداي بي روح و كشدار مريم مثل سوهان روي خراشيدگي هاي قلبم كشيده شد و سوش ان را دوچندان ساخت.تشرزنان گفتم:
    «چه خبرته؟چرا ترش كردي،انگار اين تخت ارث پدرت است.»
    خشمگين و غضبناك نگاهم كرديك ان ديدم دستهايش مشت شده اند و پره هاي بيني اش مي لرزد.ياد تعهدي افتادم كه به خانم دوزچي و خانم لاشك داده بوديم.پيش از غريدن و انفجار او چون گربه اي چارچنگولي از تخت رفتم بالا و از اينكه نگذاشتم مشاجره و درگيري ديگري رخ بدهد نفس راحتي كشيدم.فكر كردم بايد تا فردا صبح صبر كنم.اخرش صبح مي شود و مي دانم چه به روزش بياورم.و سرم را فرو كردم توي بالش و نفس هاي داغ و منقطعم را ريختم روي گلبرگهاي بي رنگ و روي رو بالشي.

    «چيه گلناز،امروز بدجوري زهرماري!»
    «سر به سرم نگذار زهره.»
    «انگار تو هم مثل مريم جني شدي !رفتي ديدن خانوداه ات چه اتفاقي افتاد كه...»
    «به تو مربوط نيست.مگر تو مفتشي؟»
    «نه...مفتش نيستم...فقط مي خواهم بدانم چرا از وقتي امدي كشتي هايت غرق شده اند و دوست داري تنها باشي.سر كلاس هم حواست نبود.»
    «چند بار بگويم به تو مربوط نيست.ان روي سگ مرا بالا نياور و برو بگذار به حال خودم باشم.»
    زهره لحظه اي با پوزخندي كه روي لبان سرخش چسبيده بود نگاهم كرد و بعد با تاثر گفت:
    «بيچاره مريم،چون دلدارش جوابش كرده به اين حال و روز افتاده...مثل مرده از گور برگشته مي ماند.پسر عمه مادرش بهش گفته ديگر از تو خوشم نمي ايد...ان وقت ها هم كه عاشقت بودم از روي بچگي و حماقتم بوده!هر كسي جاي مريم بود به سرش مي زد و رواني مي شد،نه؟مي بينم كه با حيرت و شگفتي نگاهم مي كني.انگار اين موضوع را نمي دانستي.پس بايد از من ممنون باشي كه تو را هم در جريان گذاشتم...يكي از هم ولايتي هاي مريم پنهاني اين خبر را به من داده.از قراري فاميل يارو...ان پسره اسمش چي بود؟»
    لبهايش را برهم فشرد و چشمانش را براي ياداوري نامي كه انگار در خاطرش گم و گور شده بود تنگ كرد.
    «به من گفته بود...ولي حالا خاطرم نيست.دختره فاميل سگه است...تو هم مي شناسيش،رقيه الهي...همان دختر موبوري كه صورت كك مكي دارد...مي گفت پسره مي خواهد با يكي از هم كلاسهاي دانشكده اش ازدواج كند.»
    زهره پاهايش را روي تخت من اويزان كرد و در همان حال كه با نگاهش مواضب در ورودي بود تا مبادا مريم سر برسد با اب و تاب ادامه داد.من هم رفته رفته به شنيدن موضوع كنجكاو و علاقه مند شدم و با اشتياق چشم به دهانش دوختم.
    «مي گفت عكس همكلاسي اش را هم ديده...خيلي خوشگل و تو دل بروست.مي گفت سگه اسم دختره رو كه مي برد اب از لب و لوچه اش اويزان مي شد.وقتي مريم فهميد مثل اسپند روي اتش شد.دو دستي روي سرش زده.گردن انهايي كه مي گويند.مي گفتند مريم خودسرانه به ديدن سگه مي رود.تصورش را بكن.خيلي بي حيايي مي خواهد،به سگه مي گويد يا بايد مرا بگيري يا اينكه خودم را مي كشم.پسره...يعني سگه اب پاكي را روي دستش مي ريزد و مي گويد من دلم مي خواهد طبق رسوم خودمان به خواستگاري دختر مورد علاقه ام بروم،يعني اينكه خاك عالم را روي سرت گِل بگيرند،تو امدي به خواستگاري پسر مردم.مريم را مي گويي،هوايي مي شود،انگار ميخ رفته باشد توي گوشت نشيمنش،جوكي بازي در مي اورد تماشايي كه آي مردم بيايد كه سگه به من تجاوز كرده...چرا چشمانت وق زدند بيرون! اره،همين مريم خانم دراز بي قواره دماغ پينوكيويي...فكر نكني دارم از خودم قصه مي بافم ها...باور نداري برو از ان دختره،رقيه را مي گويم،همان كه قيافه زشتي دارد...از او بپرس!بله مريم خانم داد و قال راه مي اندازد كه سگه به او دست درازي كرده و حالا نمي خواهد با او ازدواج كند،غافل از اينكه زود دستش رو مي شود.خانواده ي دختر و پسر،مريم را مي برند پزشكي قانوني و معلوم مي شود كه مريم خانم دراز ،دروغ گفته و نيت ديگري از اين ادعاي خودش داشته.خلاصه سرت را درد نياورم.اين مريم خانم اب زير كاه ماموذي،هم سگه را از دست مي دهد و هم ابرو و حيثيتش را...خانواده اش ديگر نمي توانند سرشان را توي محل بالا بگيرند.براي همين هم اين دراز خانم از همه طلبكار است و مثل سگ گاز مي گيرد و مثل گربه چنگ مي اندازد.دختره... رقيه مي گفت دو تا از برادرهاي مريم مي خواستند او را بكشند كه پدر و مادرش از ترس او را به شبانه روزي فرستادند.از روزي كه برگشته ديدي چطور منتظر است تا به پاچه همه بچسبد...حق هم دارد،من هم اگر جاي او بودم همين طور عصبي و رواني مي شدم...حالا تو چه مرگت شده!گريه مي كني؟تيل وكِلين توي سرت بريزند...ادم به خاطر دختر احمقي مثل مريم گريه نمي كند.»
    خودم هم نيم دانستم براي مريم گريه مي كنم يا به حال خودم زار مي زنم.وقتي زهره دستش را به طرفم دراز كرد كه صورتم را به طرف خودش برگرداند و از من دلجويي كند،چنان وقيحانه دستش را پس زدم و هولش دادم به عقب كه بيچاره تعادلش را از دست داد و از روي تخت با سر خورد زمين.صداي افتادنش مثل بمب توي خوابگاه صدا كرد.صداي اخ و واخش كه بلند شد وحشتزده از ان بالا نگاهش كردم.جلوي دهانم را گرفتم كه مبادا صداي جيغم بلند شود.چند نفر از بچه ها به كمكش شتافتند و دست زير بازويش بردند و بلندش كردند.هم چنان كه از درد قوزك پا و كمرش مي ناليد ،رگبار فحش و نفرين و ناسزا را به سوي من گشود.
    «الهي كَهو عروس شوي(الهي عروس سياه پوش شوي.)! الهي دستت بشكند به امام رضا...ديوانه عجوزه!جوكيِ كهو خر(خر سياه رنگ.)...مرده شورت را ببرند عفريته خانم.الهي كه حناق بگيري!الهي كه...»
    و تا توانست ناسزا داد و نفرينم كرد.وقتي خيالش راحت شد كه تمام فحش هايي را كه بلد بود نثارم كرده و چيزي از قلم نينداخته دراز شد.من كه هنوز صداي زمين خوردن او توي گوشم بود از وحشت اينكه ممكن بو اتفاق ناگوارتري بيفتد خودم را به باد ملامت و سرزنش گرفتم.دلم به حال زهره سوخت.بيچاره گناهي نكرده بود كه چنين برخورد تند و وحشيانه اي با او داشتم.اگر در اثر اين سقوط پايش مي شكست،دستش در مي رفت...واي خداي من!خيلي رحم كردي كه طوريش نشد، والا به خانم دوزچي چه مي گفتم؟چه جوابي داشتم به خانم ازاديان ،سرپرست خوابگاه بدهم.راستي كه خدا به من و زهره رحم كرد.
    خودم مي دانستم چه غلطي كرده ام.بايد مي رفتم از او دلجويي مي كردم.او دوست خب من بود و اين من بودم كه بد بودم.از تخت رفتم پايين.همان موقع چشمم افتاد به مريم كه سلانه سلانه و سربه زير از در ورودي خوابگاه امد تو.خدايا،دلم به حال او هم مي سوخت.حالش را درك مي كردم.خودم هم كم و بيش با احوالي مشابه او سر مي كردم.مي دانستم كه چه غم عظيمي روي سينه اش سنگيني مي كند.به خوبي واقف بودم كه درد من در برابر جراحات قلب او خراش سطحي است.
    مريم احتياج به صبوري و بردباري بيشتري داشت.زخم و جراحات قلب او به اين اساني التيام نمي يافت و مجبور بود بي انكه منتظر مسكن قوي اي باشد با سوزش و درد شديد ان بسازد و دم نزند.بيچاره مريم!دلم بيش از خودم به حال او مي سوخت.زهره كه مرا بالاي سر خودش ديد با قيافه گفت:
    «برو گمشو...چشم ديدنت را ندارم.»
    مي دانستم اين پرخاشگري طبيعي است و اگر من هم جاي او بودم بدتر از اين برخورد مي كردم.دست نوازشي روي موهايش كشيدم و گفتم:
    «معذرت مي خواهم زهره...مي دانم كه حق داري...خيلي كار بدي كردم.»
    برافروخته و عصبي در حالي كه پهلويش را مي ماليد گفت:
    «كار بدي كردي!تو غلط كردي!به هرچه نه بدترت خنديدي.مگر من چه كارت كردم كه از ان بالا هولم دادي پايين...ديوانه.»
    با ملايمت گفتم:
    «حق با توست زهره...نفهميدم.دست خودم نبود.يكهواين اتفاق افتاد، نمي خواستم پرت شوي...مرا ببخش باشه؟ مي بخشي؟»
    «ارواح خاك عمه ات مي بخشمت...اگر پايم شكسته بود چه؟اگر دستم شكسته بود چه؟چه كاري از دستت ساخته بود جز اينكه دندانهايت را بيندازي بيرون و مثل حالا در كمال پررويي و گستاخي بگويي ببخشيد...معذرت مي خواهم.»
    فشار ارامي به دستش دادم و گفتم:
    «زهره...زهره...خوب من عصباني بودم...مثل حالاي تو كه از روي لج و عصبانيت هر چه از دهانت درمي ايد نثار من مي كني.»
    لحظه اي خيره شد توي چشمان من و گفت:
    «خوب چرا عصباني بودي؟چه مرگت شده بود؟من اگر لجم در امده و چاك دهانم باز شده معلوم است علتش چيست...ولي تو چي؟من داشتم از سگ و خره حرف مي زدم كه يكهو ديدم جني شدي.»
    با اشاره به مريم كه روي تختش نشسته بود و سرش را ميان دستهايش گرفته بود گفتم:
    «هيس...يك وقت مي شنود.»
    «خوب بشنود...ديگر بلايي بدتر از اين به سرم نمي ايد...فوقش بيايد و گازم بگيرد.خيالي نيست.شما دو نفر عزراييل من هستيد...با شما دوست نباشم بهتر است.به صلاح من است كه به دوستي با شما خاتمه بدهم.»
    «خيلي خوب ادامه نده...همين جا ختمش كن...ولي باز نيايي منت كشي بكني ها...»
    زبانش را از ته حلقش كشيد بيرون و صداي مضحكي هم از ته گلويش دراورد و گفت:
    «معلوم است كه نمي ايم و منت كشي نمي كنم...برو گمشو...حالم را به هم زدي،بين من و تو ديگر هيچ رابطه ي دوستانه اي نيست...تو ان ور جوب،من هم اين ور جوب!من دوست درنده و هار نخواستم.»
    و رويش را از من برگرداند و نشان داد كه ديگر مايل به ديدن من نيست.
    خوب مي دانستم حق با اوست و من مستحق شنيدن تمام ان دشنامها هستم.حتي دلم ميخواست زهره سكوت نميكرد وبيشترازاينها بار من ميكردتاحساب كار بيايد دستم وبفهمم چه غلطي كرده ام.
    زهره تا شب با من قهر بود.من هم كلافه و عصبي بودم.از طرفي دل دل مي كردم تا به ديدن ارش بروم.از طرفي طناب سفت و سختي را بر گردن احساسات قليان شده ام مي انداختم و خويشتن داري مي كردم تا سر و كله اش پيدا شود و به تمام چراهاي من جواب قانع كننده بدهد.
    شب با صداي ناله زهره كه يك دم قطع نمي شد خوابم نبرد.ازبس ناليد و اخ و واخ كرد جگرم اتش گرفت!اول خيال مي كردم تظاهر مي كند و مي خواهد با اين همه عز و جز كردن دل مرا بچزاند اما با تداوم ان ناله هاي كشدار و سوزناك،حتي پس از به خواب رفتنش فهميدم در اثر سقوط بدنش كوفته شده و تظاهري در كار نيست.
    باران مي باريد و هوا به شدت سرد بود.كسي جرات نداشت از محيط گرم خوابگاه بزند بيرون.حتي در اسعات هواخوري هم اكثر بچه ها ترجيح دادند در فضاي گرم و رخوت انگيز خوابگاه بمانند تا اينكه در سرماي بي روح زمستان بلرزند.چند نفري دور هم گرد مي امدند و با صداي بلند حرف مي زدند و با صداي بلندتر مي خنديدند.پنجه هاي تيز سرما اجازه نمي داد بر ديوارهاي سنگي خوابگاه چنگ بيندازد و راهي به درون ان باز كند.
    براي همين وقتي مرا اماده ديدند كه چادر انداخته ام سرم و قصد بيرون كرده ام از فرط تعجب نگاه معني داري به سوي هم انداختند.يكي از بچه ها گفت:
    «كجا مي روي توي اين سرما،ان وقت كه هوا افتابي بود از خوابگاه نمي زدي بيرون...چه كار واجبي پيش امده كه خانم شال و كلاه كرده اند؟»
    به كسي چه مربوط كه چرا در اين هواي سرد بيرون مي روم.هيچ هم اهميت نداشت كه پنهان از من پشت سرم لغز بخوانند.ميان ان جمع زهره را ديدم كه با نگاه خيره و كنجكاوي سر تا پايم را برانداز مي كرد،انگار جرقه اين سوال ته ذهن او هم شعله مي كشيد.تا ديد نگاهم به اوست پشت چشمي نازك كرد و رو از من برگرداند.از اين حركتش خنده ام گرفت.هنوز از دست من دلخور بود و دو روزي بود كه از من كناره مي گرفت،حتي جواب سلامم را هم نمي داد.
    خواستم بي اعتنا به نگاههاي فضول بچه ها راه بيفتم كه فوزيه ،يكي از همكلاسيهايم،در حالي كه با حالت خاصي نگاهم مي كرد با لحن مشكوكي گفت:
    «با كسي زير اين باران قرار داري؟»
    برافروخته و غضبناك به طرفش برگشتم.ريز خنديد.ديگران هم او را همراهي كردند.من كه لجم در امده بود دلم مي خواست با فرياد بلند صداي خنده هايشان را بِبُرم و نفس را در سينه هاشان حبس كنم،اما بهتر ديدم ظاهري خونسرد و بي تفاوت براي خودم بيافرينم و بي انكه كوچكترين تزلزلي در رفتارم ايجاد كنم با لحن قرص و تحكم اميزي گفتم:
    «شما بهتر است به وراجيهاي خودتان ادامه بدهيد و كاري به كار كسي نداشته باشيد...با كسي قرار دارم يا ندارم به هيچ كدام شما مربوط نيست.راستي كه كراهت داد بيش از اين بايستم و با شما دخترهاي بي كار و عوضي دهان به دهان شوم.»
    يكي از وسط جمع با لحن مسخره اي داد زد:«تكبير!»
    صداي الله اكبر بقيه كه بلند شد،براي اينكه عصبانيتم كار دست من و ديگران ندهد سريع خودم را به در رساندم.پيش از خروج شنيدم كه زهره رو به جمع گفت:
    «ولش كنيد بچه ها...چه كار به او داريد؟خوب راست مي گويد به شما چه كه كجا مي رود؟»
    صداي فوزيه را هم شنيدم كه با لحن پر تشري رو به او گفت:
    «بي خود از او جانبداري نكن...اگر دوست خوبي بود از بالاي تخت پرتت نمي كرد پايين.»
    در را پشت سرم بستم و ديگر نشنيدم زهره در پاسخش چه گفت و پايان اين بحث به كجا انجاميد.
    باران خودش را به سرتاپايم مي زد.انگار مي خواست تار و پود چادرم را بشكافد و خودش را به پوست بدنم بچسباند.بي امان شروع به دويدن كردم،حتي صبر نكردم به باباجون توضيح بدهم كه ممكن است دير برگردم.خودم را كه در حاشيه خيابان ديدم احساس سبكي و راحتي در وجودم رخنه كرد و اضطراب و ناارامي و فشار روحي را زير باران از تنم شست و فرو ريخت.
    احساس مي كردم تازه و شاداب و سرشار از عطر خوش زندگي ام.از شوق ديدار او سراپا شور و هيجان و اميد بودم.از خيابان هاي خيس و پراب خرامان و شادمانه گذشتم.دلگير نبودم.نه...اندك كدورتي كه از او ته دلم مانده بود جاي خودش را به عشق و دوستي داد.
    خودم را كه پشت در باغ ديدم دستم را روي قلبم گذاشتم.اهنگ سوزناك و بي تابانه اي مي نواخت.چند نفس عميق كشيدم و تصميم گرفتم با كليدي كه در اختيار داشتم سرزده وارد شوم و او را غافلگير كنم.حواسم به دور و برم بود تا كسي مرا در حين باز كردن در نبيند.شكر خدا هوا باراني بود و كسي ان اطراف پرسه نمي زد.
    به محض ورود به باغ قلبم مي خواست از فرط هيجان و شوق از حركت بايستد.نگاهم را با ولع و عطش به چشم انداز باراني باغ دوختم.تازه فهميدم اين باغ را دوست دارم.پشت پنجره سايه ي او را نمي ديدم.پس تا ان لحظه متوجه ورود من نشده بود.باران قدم هاي مرا مي بوسيد و جاي بوسه اش خيس مي شد.ارام و نوك پا از عصر باراني باغ گذشتم.
    ان سوي نرده فقط يك جفت كفش قرار داشت.صداي مبهم و نامفهومي به گوشم رسيد.صورتم را چسباندم به شيشه.نگاهم از وسط راهرو چرخي زد و به سمت اشپزخانه خيز برداشت.بعد به سمت هال و از انجا به طرف پذيرايي پر كشيد.
    روي كاناپه كنار شومينه نگاهم بر شانه هاي لرزان او خيره ماند.نشسته بود و پشتش به من بود.چيزي هم در دست داشت.خوب كه نگاه كردم ديدم گيتار است.ارام و بي صدا در ورودي را باز كردم.ان قدر در سكوت خانه غرق بود كه حتي متوجه صداي باران نشد كه در فاصله باز و بسته شدن در واضح و بلند به گوش مي رسيد.ايستادم پشت در.همه تنم گوش شده بود.چه سوزناك بر سيمهاي گيتار مي نواخت و با چه صداي غم گرفته اي مي خواند.تا ان روز متوجه نبودم چه صداي دلنشين و گيرايي دارد.ته صدايش شبيه يكي از خواننده هايي بود كه نامش را به خاطر نمي اوردم.به قدري غمگين و با سوز و گداز مي خواند كه متوجه شدم بغض كرده ام و اشك مي ريزم.
    هواي خانه مسموم است
    دلم از درد مي پيچد
    نفوس بد نخواهم زد
    كه فصل كوچ تو شوم است
    تو اهنگ سفر كردي
    دلم پاييز شد پژمرد
    چقدر بيچاره غم مي خورد
    كه خود را در به در كردي
    سزاي قلب من اين است
    نبايد عاشقي مي كرد
    و حالا با هجوم درد
    دوباره باز خوشبين است
    چه اميدي كه برگردي
    من از چشم تو افتادم
    حراجم كن،همه يادم
    در اين بازار دلسردي
    تماشا مي كني مسرور
    شكوه اين شكستم را
    اميدي نيست دستم را
    بگيري اي گل مغرور
    ببين كوچ غريب تو
    در اين پاييز ناخوانده
    مرا از هر خوشي رانده
    دو چشم نانجيب تو
    برو خوش باش مي سازم
    پس از اين با غم دوري
    و با اين بغض مهجوري
    به چشماي تو مي نازم
    هواي خانه دلگير است
    تو رفتي با خودم تنهام
    سكوتي وحشي و ارام
    دلم از زندگي سير است
    دلم از زندگي سير است
    دلم از زندگي...سير...است.

    صداي گيتار چند لحظه به اوج خودش رسيد و بعد يكباره خاموش شد.ديدم سرش را فرو كشيده تا روي پاهايش.ديگر نتوانستم طاقت بياورم.حالا اين بغض سرخورده دلتنگي هاي من بود كه با اهنگ گريه ام نغمه شور و عشق و مستي سر داده بود.اهنگ گريه ام وقتي به اوج خود رسيد به طرفم برگشت.ناباورانه از جا بلند شد.گيتار از روي پاهايش با صدا افتاد زمين.اهميتي نداد.حالم از ديدن نگاه مغموم و چهره تكيده اش منقلب شد.صداي خفيف و گرفته اي از ته گلويش پريد بيرون.فقط اسم خودم را شنيدم.با لهجه اي غريب و عاشقانه.«گلناز.»
    طاقت از كف دادم.سُر خوردم روي زمين.چادرم را روي سرم كشيدم و بي باكانه تر از پيش با اهنگ قلبم عاشقانه هايم را زير باران گريه ام شستم و غسل تعميد دادم.لحظه هاي نفس گيري بود.بالاي سرم ايستاده بود.نگاه سنگينش را خيره به خود احساس مي كردم.همچنان زار مي زدم.روي دو پا نشست و چادرم را كه از باران و اشك خيس بود از سرم كشيد.
    نگاهم كرد.همچون نگاه عاشقي دل شكسته به معشوقي نامهربان و جفا كار.نگاه باراني ام را از روشني شفاف و براق نگاه عاشق و گله مند او دزديدم.گريه هايم به هق هق كشيد.با صداي ارام و دلنوازي كه بوي بغض و اندوه مي داد گفت:
    «به خانه خودت خوش امدي.هواي مسموم خانه با عطر نفس هاي تو تطهير شد...مي بيني.»و چشمانش را بست و چند نفس عميق كشيد.


    «كوهستان خوش گذشت؟»
    «يادم نمي ايد...هيچ چيز از ان دو روز در خاطرم نيست.»
    «همه حالشان خوب بود؟خانواده ات،نامزدت...؟»
    «خانواده ام خوب بودند.»
    «و نامزدت؟»
    «تو چرا نيامده بودي پلور؟گفتي عصر جمعه انجا منتظرم هستي.»
    «تو منتظرم بودي؟»
    «تعجب كردم از اينكه چرا خلف وعده كردي.»
    «جواب مرا بده؟تو منتظرم بودي؟»
    خون به گونه هايم نشست و شرمگين سرم را زير انداختم.اهي كشيد و گفت:
    «نيامدم چون دليل داشتم.»
    زير چشمي نگاهش كردم.حرارت شعله هاي هيزم داخل شومينه در ان فضاي نيمه تاريك نيم رخ او را روشن مي كرد.با اشاره به فنجان روي ميز گفت:
    «قهوه ات سرد شد.»
    از خوردن امتناع كردم و نشان دادم تمايل دارم بقيه حرفهايش را بشنوم.دستهايش را بالش زير سرش كرد و به مبل تكيه زد.همان طور كه نافذ و عميق نگاهم مي كرد گفت:
    «گفتم كه نمي خواهم بين تو و نامزدت قرار بگيرم...گفتم شايد نامزدت را دوست داشته باشي.من نبايد به زور تو را تصاحب كنم.گفتم تا خودت نخواهي ديگر سر راهت قرار نمي گيرم.روز جمعه تمام در و پنجره ها را قفل كردم و به خودم تلقين كردم كه يك زنداني ام و حق ندارم پا از سلولم بيرون بگذارم.تمام مدت نشستم پاي شومينه و گيتار زدم.انقدر اوراز خواندم كه صدايم گرفت.تازه شب كه از راه رسيد يادم افتاد از صبح ناشتا مانده ام و لب به چيزي نزده ام.فكر كردم تا تو نيايي و در را به روي من نگشايي پا از اين خانه بيرون نمي گذارم.كسي ته دلم فرياد مي زد تو مي ايي.مطمئن بودم مي ايي.گفتم نيامدنت مساويست با مرگ من در تنهايي.تعجب نكن...از روز جمعه تا به حال روزه عشق گرفته ام.لب به چيزي نزده ام...حتي جرعه اي اب هم ننوشيده ام.گفتم تو بيايي روزه ام را مي گشايم.تعجب نكن گلناز...اينها كه گفتم در برابر رنجي كه از اين جدايي تحميلي بر خودم روا داشته بودم چيزي نبود.نه گرسنگي،نه تشنگي،نه بي خوابي.گفتم وقتي امدي به عشق تو ايمان مي اورم...گفتم اگر خودت سراغم بيايي يعني اينكه دوستم داري...به همان اندازه كه من به تو عشق مي ورزم مي تواني به من عشق تزريق كني.آه...گلناز...گلناز نمي داني چقدر خوشحالم از اينكه تو با پاي خودت امدي.اين لحظه ها را كه با مني با تمام دنيا عوض نخواهم كرد.دوست دارم از دهان خودت بشنوم كه عشق تو را به سوي من كشانده و وادارت كرده پا روي غرورت بگذاري...خواهش مي كنم بگذار از خودت بشنوم كه دوستم داري.»
    تابلوي نگاه عاشق و بي قرارم روي سيماي پژمرده و رنگ پريده اش اويزان شد.احساس كردم دوباره از نو شكفته شد.سبز و شاداب و بانشاط...با اشكهايي كه نگاه جذابش را جلا داده بود.من هم مي خنديدم،ميان گريه هاي ناشكيبم،طاقت و تحمل حجم سنگين اين عشق را روي قلبم نداشتم.فكر مي كردم اين عشق فراتر از روياهاي من است...حجيم تر از قلب كوچك و لطيف من است.
    عشق قطره هاي اشكي بود كه روي گونه هاي من نشسته بود و ته شفاف نگاه او سوسو مي زد.عشق حزن نگاه من و بغض صداي او بود.عشق سيماي رنجور و تكيده او بود و گلگوني شرم چهره من.نه،اينها نبود.عشق از زير پوست بدنمان گذشته بود.توي رگهاي من و او مي دويد و اهنگ تپش قلبهايمان را تنظيم مي كرد.ساز علايق و دلبستگي هايمان را كوك مي كرد و در روح ما به پرواز در مي امد.خوب مي دانستم عشق،حتي اينها نبود.به قدري فراتر از تصورات من بود كه از قوه درك و فهم ان عاجز بودم.عشق در فضاي سيال بي معنايي غوطه ور بود و با هيچ منطق و برهاني شرح و تفسير نمي شد...عشق يعني همه چيز و هيچ چيز.


    تا چند روز گيج بودم.حال خودم را نمي فهميدم.كمتر حرف مي زدم و سعي مي كردم بين خودم و همكلاسيها ديوار بلندي بكشم تا هيچ كدامشان نتوانند از ان عبور كنند.گاهي با صداي بلند مي خنديدم،گاهي بي صدا و ناگهاني به گريه مي افتادم.حتي با خودم حرف مي زدم و پچ پچ مي كردم.نگاه پر تمسخر و خيره اطرافيانم را مي ديدم.سعي مي كردم به روي خودم نياورم،حرفهاي كنايه اميز و پر تمسخر انان را بي پاسخ مي گذاشتم.هيچ چيز براي من اهميت نداشت.نه درس و كلاس،نه دوري و دلتنگي از خانواده ام و نه مهربانيها و هم دليهاي دوستانم.همه را از خودم دور مي كردم.
    براي همه عجيب بود كه چطور از اين رو به ان رو شده ام.حتي ميديدم گاهي مريم نيز با نگاهي خيره و پرسشگر به چهره من زل زده است.ديگر انزوا و حالتهاي عصبي او هم برايم اهميت نداشت.دلم نمي خواست به غم ها و غصه هاي كسي فكر كنم تا مبادا خدشه اي بر احساسات تازه شكل گرفته ام وارد ايد.
    سعي مي كردم كمتر فكر كنم.بايد همه لحظه ها و ساعت هاي عمرم را بي دريغ وقف ان احساس شيرين و عطشناك مي كردم.احساسي كه چون اتشي در اندرونم مي سوخت و حرارتش به پوست بدنم مي نشست.قلبم را به مسلخ عشق مي برد و تازيانه اندوه و فراق را بر پيكر دردمندم فرود مي اورد.من با احساس و عواطفي كه با ذره ذره جانم اميخته بود يك سو و يك جهت شده بودم.
    دستهايم را با دلتنگي هزار ساله اي بي قرار و پر شوق به روي عشق گشوده بودم و با تمام ميل و ارزوي قلبي ام مشقتها وآلام ان را به جان خريده بودم.من مزه عشق را زير زبانم مي چشيدم و حظ مي بردم و از سر حسادت و بخل نمي خواستم نامحرمي به مخفيگاه عشق اتشينم سرك بكشد و با نگاه هرزه اي شفافيت و پاكي اش را به تيرگي شبهاي بي ستاره بدوزد و به هواي الوده مسمومش سازد.اين عشق تنها مال قلب من بود و قلب من فقط حق داشت با چنين عشق عظيمي بياميزد و شريانهايش از عشق لبريز شود.


    چند روزي بود كه نديده بودمش.با من خداحافظي كرد و رفت تهران.مي گفت مي خواهد سري به پدربزرگش بزند.مي گفت دوري از من به قدري برايش ملال اور و كشنده است كه اگر نگران حال پدربزرگش نبود محال بود براي لحظه اي خودش را از ديدن من محروم كند.
    مي گفت پدربزرگش بايد تحت عمل جراحي قرار بگيرد.خانواده پدري از او خواسته بودند در ان شرايط سخت كنار پدربزرگش باشد و او مجبور به رفتن بود.صداي گريه هاي قلبم را مي شنيدم.نگاهش ميان حزن جانكاهي مي خنديد.به خاطر من اشك به ديده ننشاند تا من به گريه نيفتم و از غم اين جدايي پيش چشمان او پس نيفتم.
    نمي توانستم نگاهش كنم.پرده تار و لرزاني جلوي چشمانم را پوشانده بود.روي صورتش لكه هاي خيس مي ديدم.ميان بغض خفه اي گفت:
    «گلِ ناز من،تو را دست هيچ باغبان حسودي نمي سپارم...دلم نمي ايد نگاه هرزه اي به پاكي نگاه تو بيفتد.دوست ندارم بعد از رفتن من گريه كني.دوست ندارم حتي براي لحظه اي سبزي چشمان زيبا و فرشته گونه ات با شبنم اشك خيس شود.»
    اما سبزي نگاه من با هجوم وحشيانه شبنم غم پژمرده و پلاسيده شد.
    «كاش نمي رفتم،كاش مجبور نبودم تركت كنم،كاش مي توانستم تو را هم با خودم ببرم.»
    و من بغضم تركيد.او دانه هاي اشك مرا از روي برجستگي هاي گونه ام جمع كرد و سرانگشتانش را كه با اشك من خيس شده بود به لبهايش برد و بوسيد.صداي تند كوبش قلبش را به وضوح احساس مي كردم.گويي مي خواست از زير پوستم بگذرد و به شريان قلب بي قرار من بپيوندد.
    «كي برمي گردي؟»
    «انقدرزود كه به اين همه گريه نمي ارزد.»
    «دست خودم نيست...طاقتش را ندارم.»
    «من هم طاقتش را ندارم،اما از همين حالا براي برگشتنم لحظه شماري مي كنم و به شوق ديدار تو سراپا ارزو و تمنا مي شوم.»
    «من نمي توانم مثل تو باشم.»
    «البته كه نمي تواني!تو مثل هيچ كس نيستي.من تو را از سرزمين ناشناخته اي پيدا كرده ام.»
    «تو تنها مسافر ان سرزمين ناشناخته بوده اي.»
    «از كجا معلوم كه قبل از من كسي از انجا گذر نكرده بود؟»
    «اگر منظورت يوسف است،من هرگز او را نمي خواستم.»
    «حالا كه او نامزد توست و من...»
    «اگر بدانم دروازه هاي قلبت را براي ابد به سوي من گشوده اي يوسف را در چاه فراموشي زنده زنده دفن خواهم كرد.»
    «بوي پيراهنش را چه مي كني؟»
    «من از عطر عشق تو سرشارم.»
    «پس...يعني عاشق مني؟»
    احساس كردم ميان من و او به قدر يك نفس هم فاصله نيست.نزديكي ما به چنان حدي رسيده بود كه انرژي عشق از ذره هاي پوست تنمان مي گذشت و به ديگري مي رسيد.روحمان به شوق اين اميزش هلهله مي كشيد.چنان در هم اميخته بوديم كه من سراپا او شده بودم و او همه تن من.
    او گلبوسه هاي عشق و محبت و مهر را از باغ وجود من مي چيد و من افشره عطر بهار را از وجود سرشار او عاريه مي گرفتم.هر دو مي خواستيم ارابه زمان را در همان لحظه مقدس يكي شدن نگه داريم.مي خواستيم چوب لاي چرخهايش بگذاريم و براي هميشه مانع از حركت ان شويم،اما نه من زورم به قدرت ان رسيد و نه او توانست افسار بر گردن اسب زمان بيندازد و او را رام كند...و رفت و كاسه اب چشمانم پشت سرش خالي شد.
    وقتي رفت ساعتي در تنهايي مسموم خانه گريستم و از خدا خواستم او را باز هم به من برگرداند.شبها هنگام خواب كنار پنجره مي رفتم و نگاهم را با همه وجود عاشقم به گستردگي شب مي دوختم تا بلكه برق نگاه شوريده او را ببينم كه سينه اسمان را از هم مي درد،اما گويي بي فايده بود.
    او كه رفت انگار اسمان شب هم با من قهر بود.من با دنياي ديگران به اندازه خورشيد تا زمين فاصله داشتم.از معجزه عشق او با درخشندگي سحر اميزي بر تارك اسمان مي تابيدم و به همه فخر مي فروختم و بر تيرگي زمين مي خنديدم.از ان فاصله از سر دلسوزي مشتي نور به سوي زمينيها مي پاشيدم و مي خواستم گرما و روشني كره حقير و پست خويش را مرهون لطف و رحمت من باشند.
    عشق او به من جذبه ي باليدن داده بود.خودم را از همه برتر مي ديدم و ديگران را حقير و ناچيز مي شمردم.دست هيچ كس به من نمي رسيد.چطور زمينيها مي خواستند از ان پايين دست دراز كنند و در بلندترين نقطه اسمان به ستاره خاموشي برسند كه عشق او را گرم و پرنور و غير قابل دسترس ساخته بود! من در خيالم به عجز و حقارت زمينيها مي خنديدم.من...اين خورشيد سوزنده و مغرور.
    صبح جمعه وقتي با كسالت و تنبلي براي هواخوري به حياط رفتم،نگاه بي روحي به گروههاي چند نفره اي انداختم كه در گوشه و كنار حياط گرد هم امده بودند.زهره هم در ميان يكي از همان گروهها بود.هيچ تمايلي نداشتم خودم را به يكي از ان گروهها نزديك كنم،حتي اينكه پيش قدم شوم تا با زهره اشتي كنم و دوستي ام را با او از سر بگيرم.بر عكس خوشحال بودم از اينكه با من قهر كرده و مجبور نيستم به وراجيها و چرنديات او گوش بدهم.بنابراين در خلوت و انزواي خود بهتر مي توانستم در انديشه او غوطه ور شوم و با تمام هوش و حواس به او فكر كنم.
    لحظه اي از سرما و برودت هوا به لرزه افتادم.دستهايم را بر هم ماليدم و بعد بازوانم را زدم به سينه و خودم را در هم فشردم.پنجه تيز سرما بر پوست تنم چنگال مي كشيد.از بيرون امدنم پشيمان شدم.مي خواستم برگردم.انگار بيرون امدن به من نيامده بود.
    انزواي خود را به سرما گزنده ترجيح دادم اما همان لحظه چشمم افتاد به مريم.نگاه سرد و بي رمقي بين من و او گذشت.او زودتر از من سرش را روي سينه اش كشيد و از پله ها رفت پايين.فكر كردم نكند چهره من هم تا اين حد بي روح و پژمرده است و حال ادمهاي دور و برم از ديدنش به هم مي خورد.
    دستي روي پوست اويزان صورتم كشيدم.انگار فقط پوست به استخوان مانده بود.اه حسرت باري كشيدم و با خود گفتم:اگر برمي گشت از اين حال و روز درمي امدم.خودم مي دانم تا چه حد نكبت شده ام.
    دوباره سرما به استخوانم دويد.هنوز قدم به راهروي خوابگاه نگذاشته بودم كه صداي باباجون را از پشت سر شنيدم.به نام صدايم مي زد و از من مي خواست كه بايستم.با تعجب برگشتم.در حالي كه از پيمودن فاصله نگهباني تا پايين پله از نفس افتاده بود گفت:
    «دم در با تو كار دارند دخترم.»
    از جا كنده شدم.صبر نكردم باباجون حرفش تمام شود.در ان لحظه فقط يك نفر مي توانست امده باشد دو در شبانه روزي و از نگهبان بخواهد مرا ببيند...و ان يك نفر همان كسي بود كه دلم را اين همه براي ديدار بي تاب و بي قرار كرده بود.هيچ چيز در ان لحظه جز ديدار او نمي توانست مرا به اوج قله خوشبختي برسد.
    به سرعت برق و باد در مقابل نگاههاي حيرتزده و كنجكاو بچه ها خودم را به در رساندم!قلبم مي كوبيد.دستم را گذاشتم روي قلبم.بايد با همين هيجان و شوق و همين طور از نفس افتاده به ديدارش مي رفتم تا خودش شاهد باشد كه دوري از او و شوق ديدن دوباره اش تا چه حد مرا از خود بي خود ساخته است.
    در را باز كردم.اب دهانم خشكيده بود.چشمانم جايي را نمي ديد.هاله سپيدي روي پرده چشمانم را گرفته بود.چند بار چشمانم را باز و بسته كردم.تلاش كردم چيزي را ببينم،بي فايده بود.جايي را نمي ديدم.مثل ادمهاي كور و نابينا دستانم را توي هوا مي چرخاندم و پيش مي رفتم.صدا از گلويم نامفهوم بيرون امد و فقط خودم توانستم حدس بزنم نام او را زير لب زمزمه مي كنم.كور شده بودم.صداي بوق اتومبيلها و صداي پاهاي عابران را مي شنيدم،اما هيچ كس را نمي ديدم.
    هاله سفيد رفته رفته سياه و كدر شد.چيزي طول نكشيد كه همه جا تيره و تار گشت.همان طور كه با دستهايم دنبال كسي مي گشتم صداي غريب و گنگي به گوشم خورد،ان صدا چون كشيده شدن ناخن بر سطح صيقلي چيزي روح مرا دچار چندش و سرگيجه ساخت.دوباره صدا به طرف من امد.
    «گلناز...حالت چطوره؟»
    انگار از كسوفي چندين هزار ساله رهايي جستم و در روشني سيال نور كسي را روبروي خود ديدم كه هيچ انتظار امدنش را نمي كشيدم.براي لحظه اي احساس كردم ديگر بر طبل دلم نمي كوبند،انگار به يكباره از صدا افتاد.براي اطمينان خاطر بيشتر دستم را روي قلبم فشردم.صداي خفيف و ارام تپيدنش به من فهماند كه هنوز زنده ام و مجبورم داغ فراق او را دوباره روي سينه ام پذيرا باشم.
    نگاهش كردم،با حالتي نفرت انگيز و پر كينه.چرا به ديدنم امده بود؟چرا باعث شده بود يك لحظه خودم را خوشبخت ترين دختر عالم به حساب بياورم و حال با اين ديدار ناخواسته احساس كنم بيچاره ترين دختر روي زمينم.شق و رق ايستاده بود و از حالت نگاهش پيدا بود كه از برخورد سرد من جا خورده و انتظار برخورد گرم تر و دل نوازانه تري را مي كشيد.قدمي به سوي من برداشت.
    «گلناز.»
    مثل رعد و برقي هولناك غريدم.او با صداي غرش من در خودش جمع شد.گويي مي خواست خرد گردد و به ذره هاي خاك زير پايش بپيوندد.
    «براي چه به ديدنم امدي؟چرا دست از سرم بر نمي داري؟»
    نگاهي به دور و برش انداخت و با لحني دلخور و ملامت اميز گفت:
    «چرا داد و هوار راه انداختي...خوب امدم ببينمت!»
    پاسخش روي جراحت قلبم ناخن كشيد.
    تشر زنان گفتم:
    «خيلي بي خود كردي...من نمي خواهم ببينمت.»
    «گلناز؟»
    «خفه شو...گمشو از اينجا برو...منتظر ديدن تو نبودم!چرا برنمي گردي جبهه...برو شايد كشته شدي و من از شر تو خلاص شدم.»
    خشم و عصبانيت رنگ سرخ روي چهره اش پاشيد.نوك گوشهاي قرمزش سيخ ايستاده بود.از نگاهش اتش مي باريد،گويي مي خواست از جا كنده شود و به سوي من هجوم بياورد و مرا ميان دستهايش خفه كند.با غروري زمين خورده و اعصابي متشنج و ناارام چند گام به عقب برداشت.صدايش مثل كسي كه چندين شبانه روز از ته گلو فرياد كشيده باشد گرفته و زخمي بود.خدا را شكر كه ان يكي چشمم را ناكار كرده بودم والا معلوم نبود زير رگبار ملامت و توبيخ چشمانش تا چه حد مي توانستم دوام بياورم.
    «پس بروم جبهه بلكه كشته شوم و تو خلاص شوي...خوب است،خيلي خوب است.به بابا رشيدت مي گويم كه اينها را به من گفته اي.»
    عصبانيت و انزجارم با همين جمله او به حد انفجار رسيد.سنگي را از جلوي پايم برداشتم و به طرفش پرت كردم.جا خالي داد و سنگ افتاد توي جوي اب.در حالي كه به نفس نفس افتاده بودم داد زدم:
    «برو به هر كه دلت ي خواهد بگو...فكر كردي مي ترسم؟نه از بابا رشيد مي ترسم و نه از هيچ كس ديگر...مي فهمي؟»
    سري از تاسف و تحير تكان داد و گفت:
    «بابا رشيد مي دانست به شهر بيايي زود خودت را گم مي كني...او تو را خوب مي شناخت و من فكر مي كردم مي شناسمت.از حرفها و رفتارت پيداست نمي خواستي از جنگ برگردم و از خدايت بود خبر مرگم را برايت مي اوردند.كاش توي جبهه قلبم با تركش خمپاره اي از هم دريده مي شد تا به عشق تو دلش را خوش نمي كرد.باشد...حالا كه نمي خواهي مرا ببيني اصراري نيست،فقط جواب بابا رشيد را خودت بايد بدهي.»
    دوباره خم شدم تا سنگي از روي زمين بردارم و با تمام نفرتم به سويش پرت كنم اما سنگي زير پايم پيدا نكردم.براي اينكه او را متوجه اوج خشم و انزجار كرده باشم دستهايم را مشت كردم به طرفش و داد زدم:
    »اگر لازم باشد خودم قلبت را تكه تكه مي كنم تا عشق مرا در خون خودش بشورد و دفن كند...مي فهمي يوسف،از تو بدم مي ايد...صبر كن...گوش كن ببين چه مي گويم،من هنوز حرفهايم تمام نشده.تو لايق من نيستي...نبايد دم از عشق من بزني.از اول هم نمي خواستمت،خودت بهتر مي داني.»
    از عرض خيابان رد شد.عابران به چهره برافروخته و صداي داد و قال من كنجكاوانه مي نگريستند.
    «برو به جهنم،ننگم مي شود كه عاشقي مثل تو داشته باشم...ار برو به نارِ سَقَر.اين طرفها هم پيدايت نشود...مرده شور خودت و قلبت را ببرند...برو به بابا رشيد بگو...بگو دخترت مرا نمي خواهد.از خدايم است به بابا رشيد بگويي...مي فهمي؟ از خدايم است.»
    او سوار اتومبيلي شد كه همان دم حركت كرد.من ميان گريه اخرين كلمه هاي ناكام را زير لب زمزمه مي كردم.
    «برو بهش بگو من عاشق يكي ديگرم...عاشق ارش! اره...عاشق او كه تو در برابرش پشيزي نمي ارزي.وقتي او عاشق من است تو كي هستي كه دم از عشق بزني.برو به بابا رشيد بگو دخترت عاشق شده و ديگر مرا نمي خواهد.از اول هم نمي خواستمت...از اول هم.»
    گلويم سوخت.هنوز يك دنيا حرف در چانه ام مانده بود كه فرصتي براي به زبان راندن انها نبود.يوسف كه رفته بود.چقدر ديگر بايد براي جاي خالي اش خط و نشان مي كشيدم و ناسزا مي گفتم.
    از در شبانه روزي كه رفتم تو با صداي بلند به گريه افتادم .بچه ها از سر ترحم و كنجكاوي دورم جمع شدند و محتاطانه مي پرسيدند چه اتفاقي افتاده.گويي مي دانستند حال درست و حسابي ندارم ئ نبايد سر به سر م بگذارند و ممكن است مثل بمب منفجر شوم و دنيا را بر سرشان خراب كنم.خودم از ان همه بي رحمي و سنگدلي كه در حق يوسف روا داشته بودم به تاسف و تاثر افتادم.دلم به حالش مي سوخت.حقش نبود با چنين لحن گزنده اي با او برخورد مي كردم.او كه به خاطر ديدن من ان همه راه را با هزار ارزو و تمنا امده بود...من چه استقبال خاطره انگيزي از او كرده بودم و زهر چه شوق و اميدي به او چشانده بودم.تا شب از فكر معصوميت يوسف و جفايي كه ناروا در حقش شد خوابم نبرد.گه گاهي به ياد نگاه محزون و سرخورده اش مي گريستم.
    «اين چه وضع درس خواندن است خانم كلواني.توي كلاس كه حواست نيست،سوال مي پرسم پرت و پلا پاسخ مي دهي.معلوم نيست چي توي مغزت لانه كرده كه هوش و حواست را نمي تواني جمع كني...از شما كه شاگرد زرنگ كلاس هستيد توقع بيشتري دارم.چرا وقتي درس مي دهم خيره مي شوي به پنجره،به ميز، به نيمكت؟ اگر مشكل داري با مشاور مدرسه در ميان بگذار وگرنه...»
    اقاي حسيني ،دبير جامعه شناسي،سكوت كرد و مشتش را روي ميز كوبيد.بعد از تماشاي هراسي كه در چشمهاي من برق انداخته بود چشم غره اي رفت و رو به مبصر كلاس گفت:
    «اسم خانم كلواني را هم زير اسم خانم كردناييج بنويس...هر دوتاشان بايد بفهمند چرا دور از خانواده هايشان هستند...ياد بگيرند بيش از هر دانش اموز ديگري بايد درس بخوانند و كلاس درس را جدي بگيرند.»
    مبصر اسم مرا زير اسم مريم روي كاغذي نوشت و ان را روي ميز اقاي حسيني گذاشت.زير نگاه خيره و خاموش هم كلاسيهايم مثل سنگي غلتان از بلندي كوهي فرو غلتيدم.تا خرد گشتن بغضي كه زق زق مي كرد فاصله اي نبود.بي گمان اگر كلمه ديگري براي ملامت و توبيخ من بر زبان مي راند،اشك هايم سرازي مي شد.اما اقاي حسيني كه به فراست دريافته بود كه تا چه حد مرا تحت تاثير خودش قرار داده،بيش از ان جايز ندانست در برابر نگاههاي شوخ و شنگ هم كلاسيهايم ملامتم كند و تاثير اوليه كلامش را از بين ببرد،هر چند دوستانم از اين توبيخ خوشحال بودند.
    وقتي دوباره كار تدريس از سر گرفته شد پنهاني نفس اسوده اي كشيدم و ميان مريم و زهره قرار گرفتم.اه غليظ زهره روي صورتم نشست و نگاه خيره و مغرضانه مريم در نگاه گريزان من رژه رفت.خوب مي دانستم اقاي حسيني بي جهت سرزنشم نكرده و من مستحق اين ملامت و توبيخ بودم،اما بدجوري ته دلم خش برداشته بود و احساس مي كردم غرورم جريحه دار شده است.
    از كلاس كه امديم بيرون صداي زهره را شنيدم كه از پشت سر به اسم صدايم مي زد.به قدري در دنياي تاريك و غمناك خود معلق بودم كه يادم نبود من و زهره يك هفته اي بود با هم قهر بوديم و كلامي ميانمان رد و بدل نشده بود.به طرفش برگشتم و نگاهش كردم.از رنگ به رنگ شدن چهره اش فهميدم از طرز نگاه من معذب است.در شرايطي نبودم كه بخواهم دست دوستي و اشتي او را بفشارم و به او لبخند بزنم و وانمود كنم انگار هيچ اتفاقي نيفتاده.هر چند اگر اتفاقي هم افتاده بود مقصر من بودم،نه زهره.
    «من...من...مي خواستم بگويم كه...كه...»
    سرخ شد و سرش را انداخت پايين.فكر كردم:من بايد شرمنده باشم نه او...انگار جاي ما را با هم عوض كرده اند.با لحن بي حوصله اي گفتم:
    «زود باش بگو چه مي خواستي بگويي...وقت ندارم...يعني حوصله ندارم.»
    زير چشمي نگاهم كرد.شايد پيش خودش فكر مي كرد:چه دختر خودخواه و از خود متشكري هستم.او براي اشتي پا پيش گذاشته،تازه طلبكار هم هستم.
    شانه هايش را بالا انداخت و با بي تفاوتي گفت:
    «هيچي...فراموشش كن.»
    يك لحظه مشتم گره شد و خواستم او را به خاطر اين سر كار گذاشتن بي موقع مورد بازخواست قرار بدهم كه انگار متوجه خشم و عتابم شد.گفت:
    «خوب مي خواستم بگويم چِت شده؟ چرا اين روزها پكر و افسرده اي؟»
    خوب مي دانستم اگر قهر نكرده بودم با بيان ديگري اين سوال را از من مي پرسيد.مثلا چه مرگت شده؟چرا اين روزها اينقدر تلخ و زهر ماري؟اما حالا به ژست يك دوست محترم و مودب ايستاده بود و مي گفت:
    «بدجوري كلافه اي...انگار اينجا نيستي.تو هيچ وقت دوست نداشتي تنها باشي،اما حالا هستي.با نامزدت مشكل پيدا كردي؟ به تو گفته تو را نمي خواهد...»
    حرفهايش را با ديدن مريم كه كنج ديوار ايستاده بود و گوشش به ما بود قطع كرد.من هم نگاهي به مريم انداختم.در ان لحظه به قدري ته دلم سياه بود كه حال خودم را نمي فهميدم.يك جورايي دلم مي خواست پاسخ نگاههاي خيره مريم را بدهم و حالش را جا بياورم.از اين رو با صداي بلندي كه از ان فاصله مي شنيد گفتم:
    «چي فكر كردي زهره،من مثل بعضي ها منت كسي را نمي كشم...نامزدم مي خواهد براي من بميرد...ولي من او را حتي براي پيش مرگ شدن هم قبول ندارم...او را حتي براي خاك زير پاي خودم هم پست و حقير مي دانم.من كه مثل بعضي ها بي ريخت و قيافه نيستم.خدا را شكر بر و روي خوبي هم دارم...مادرش نزاييده انكه بخواهد به من بگويد تو را نمي خواهم.»
    زهره با قيافه چروك و وحشت زده گاهي به من نگاه مي كرد و زماني به مريم كه مثل اب توي روغن داغ جلز و ولز مي كرد.من گستاخ تر شدم.احساس مي كردم مريم طي ان چند روز با نگاههاي كنجكاوش مي خواست بفهمد كه ايا نامزدم از من دست كشيده.شايد در نهان خانه دلش از اينكه به درد او دچار شده بودم خرسند و خشنود بود و ته دلش قند مي ساييدن.
    ان روز به قدري اختيار احساساتم را از دست دادم كه فراموش كردم مريم چند هفته اي مي شد كه حال و روز درست و حسابي ندارد و اعصابش به كلي به هم ريخته.زهره نگاه پر هراسي به ديده ام پاشيد و ارام،به نحوي كه فقط من بشنوم گفت:
    «چرا چاك دهنت را نمي بندي،الان است كه جري شود و...»
    داد زدم:
    «به جهنم! اگر بخواهد مثل سگ به پر و پاچه ما بچسبد كاري مي كنم كه مرغان عالم به حالش زار بزنند.»
    خودم هم نمي دانستم چه مرگم شده.چرا بي جهت براي ان بيچاره دندان قروچه مي رفتم و قصد تحريك او را داشتم.زهره با خيزي كه مريم به يكباره به طرف ما برداشت اولش زرد شد و بعد رنگ چهره اش شد عين گچ ديوار.
    انگار اماده مواجه شدن با چنين صحنه اي بودم.حالت تدافعي به خود گرفتم و منتظر ماندم ببينم مريم چه واكنشي از خود بروز مي دهد.او به سمت من امد و سعي كرد به يقه مانتوام بچسبد.با وجود جسم نحيف و مردني اي كه داشت اول زورم به او نرسيد.چند ثانيه بعد يقه مانتو و نيمي از مقنعه ام توي دست او مشت شده بود. او درنده و خون اشام و من وحشي و لجام گسيخته.بر موهايم چنگ انداخت و من بر بازوي استخواني اش.
    در نهايت خشم و عصبانيت داد زد:
    «منظورت از حرفهايي كه زدي چي بود؟»
    من در اوج نفرت و كينه فرياد كشيدم:
    «همان كه خودت فهميدي، فكر كردي من هم مثل توام با ان ريخت بد تركيب و اَرِمجيت.»
    مشتي زد زير چشم راستم.هولش دادم عقب.چند نفري ما را دوره كردند.نمي دانم چرا هيچكدام به سراغ مدير و ناظم نرفتند و با گزارش نزاع ما خود شيريني نكرده بودند تا ان بحث و مشاجره در نطفه خفه شود.
    مريم دوباره به طرف من هجوم اورد.رفته رفته بر تعداد تماشاچيها افزوده مي شد.در كمال تعجب ديدم مثل فيلمها عده اي مرا صدا مي زدند و تشويق مي كردند و عده اي مريم را.
    مريم مي خواست بر صورتم چنگ بيندازد كه در اقدام مشابهي ناخن تيزم را روي چانه درازش كشيدم.خون جلوي چشمان مريم را گرفته بود.چند لحظه با خشم و انتقام نگاهم كرد و بعد خواست دوباره به سمتم هجوم بياورد كه زهره با صداي بلند داد زد:
    «بچه ها تمامش كنيد...خواهش مي كنم،ما تعهد داديم.»
    مريم با لحني نفرت اميز گفت:
    «كاري مي كنم كه هر سه نفرمان اخراج شويم.»
    و سيلي محكم و دور از انتظاري توي گوشم نواخت. از غافلگير شدن من صداي خنده عده اي بلند شد.بر شدت وحشيگري من افزوده شد.گيسهاي مريم را از پشت كشيدم و پرتش كردم زمين.حالا صداي قهقهه عده اي ديگر به گوش رسيد.مريم از جا بلند شد.مي خواست با چشماني از كاسه زده بيرون و دستهايي مشت شده به طرف من هجوم بياورد كه زهره جلويش ايستاد و در حالي كه گريه مي كرد داد زد:
    «مريم جان هر كه دوست داري تمامش كن...الانه كه خانم دوزچي...»
    «من هيچ خري را دوست ندارم.»
    مريم با فريادي بلند و نعره اسا اين جمله را گفت و با چنان نيرويي به زهره چسبيد و او را دور خودش چرخاند و كوبيد به ديوار كه انگار پوسته تخم مرغي را به ديوار زده بود.
    صداي مهيب و هول برانگيزي در سالن پيچيد.رنگ از رخسار همه پريد.بچه ها جلوي دهانشان را گرفتند و با چشماني بيرون زده به خون سرخ و بي اماني كه روي ديوار ليز مي خورد خيره شدند.چنان سكوتي حاكم شد كه انگار هيچ كدام از ما حتي نفس هم نمي كشيد.
    صداي خانم لاشك امد كه با لحن هميشه سرزنش اميزش گفت:
    «چي شده؟چرا جمع شده ايد ان وسط؟ اين صداي چي بود؟»
    مريم تلو تلو خورد،انگار كه فرش زير پايش را كشيده باشند با نفسي بريده و چشماني گشاده و خيره روي زمين افتاد.هيچ كس جرات نكرد خودش را به زهره نزديك كند،حتي من كه در يك قدمي او بودم و خون سرخش تا زير پايم دويده بود.
    نگاه مات و خشك خانم لاشك از لابه لاي جمعيت روي زهره خيره ماند.كم كم همه دبيرها و كاركنان مدرسه بر سر و سينه زنان خودشان را بالاي سر او رساندند.
    صداي جيغ و گريه بچه ها كم كم بلند شد.كمي بعد مريم ضجه بلندي سر داد و زوزه كشان از وسط جمعيت گذشت.
    زهره را از ميان جوي خون كشيدند بيرون.دستهايش بي هيچ تكان و جنبشي اويزان بود...تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده.دنيا پيش چشمانم سياه شد...و خون زهره در ان سياهي غلتيد.
    اتوبوس با تكان شديد و سر و صداي زيادي از شيب ملايم جاده پايين مي رود.كنار رستوران بزرگي كه در محاصره درختان انبوه بود متوقف مي شود.چشمانم را با خستگي چند ساله با سنگيني به اطراف مي دوانم.اه عميق و از ته دلي مي كشم.همسفر پيرم يكهو از خواب پريد.چشمان هراسانش را روي صورت من ميخكوب كرد.وحشت زده مي پرسد:
    «چي شده؟ اتفاقي افتاده؟»
    رنگ چهره اش پريده بود.انگار از كابوس دلهره اوري بيدار شده باشد.به رويش لبخند مي زنم و مي گويم:
    «هيچي خانم،اتوبوس متوقف شد.»
    همان لحظه كمك راننده با صداي بلند دويد ميان حرفم.
    «كسي پياده نشود...مي خواهيم اب پر كنيم.»
    چند نفري مي پرند پايين.از شتابي كه در حركتشان هست معلوم است از فشار دستشويي به تنگ امده اند.هم سفر پيرم از جا بلند مي شود.پيش از رفتن برمي گردد و نگاهي به سوي من مي اندازد.يكي از ابروان باريك و كماني اش را مي دهد بالا و مي پرسد:
    «دستشويي نداري دختر جان؟»
    «نه.»
    راننده داد مي زند:
    «جلوتر مي ايستيم كه با خيال راحت...»
    باقي حرفش را مي خورد.كسي اعتنايي نمي كند.دو به دو پياده مي شوند و يكي يكي برمي گردند.اه مي كشم.عميق و سينه سوز.فكر مي كنم اگر ارش بفهمد خانه را ترك كرده ام چكار خواهد كرد؟لابد تا حالا به خانه برگشته و فهميده!
    نگاهي به ساعت مچي ام مي اندازم.چهار ساعتي از ظهر گذشته،يعني از زماني كه خانه را ترك كرده ام...پس تا حالا برگشته و جاي مزا خالي ديده ،نديده؟يعني امكان دارد متوجه نشده باشد؟يعني برايش مهم نبوده من،همسزش،كسي كه روزگاري عاشقش بود و ديوانه وار دوستش داشت در خانه نيست و هيچ نشاني از خودش باقي نگذاشته.چطور ممكن است؟لابد تا به حال به همه جا زنگ زده.اول از همه به نسترن.او مي داند كه من و او سرهامان از همديگر جدا نيست.وقتي زنگ زد و نسترن اظهار بي اطلاعي كرد چه حالي به او دست داده؟ايا پريشان و دل نگرانم نشده؟ از خودش نمي پرسد يعني ممكن است كجا رفته باشم؟ حتي براي لحظه اي به فكرش نمي رسد كه ممكن است سرخورده و حقير به زادگاهم برگشته باشم؟ اصلا خاطرش هست زادگاه من كجاست؟ از ياد نبرده كه روزگاري در ديار من دل از كف داد و مجنون ديگري شد و حماسه عشقي ديگر افريد؟اه خداي من،نكند همه چيز را از ياد برده باشد؟ نكند...مهم نيست. مجبورم صبر كنم. منتظر بمانم تا ببينم تقدير چه برايم رقم زده. اگر هنوز اهميتم را برايش از دست نداده باشم ،دنيا را به خاطر من زير پا مي گذارد و پيدايم خواهد كرد،وگرنه كه براي هميشه باخته ام و او براي هميشه برنده اي سرافكنده و خجول خواهد بود! بايد به حال هر دو نفرمان تاسف خورد.
    مسافران به تدريج برمي گردند و صندلي هايشان را پر مي كنند.همسفر پيرم روي صندلي مي نشيند و با رويي شسته و خيس مي گويد:
    «پياده مي شدي تا هم هوا عوض كني هم ابي به سر و رويت بزني.»
    طراوت و تازگي توي نگاهش برق مي اندازد.انگار بيست سال جوان تر شده است.
    لبخند بي روح و پژمرده اي مي زنم و مي گويم:
    «نه حالش را دارم نه حوصله اش را.»
    دستانش را با دستمال گلدوزي شده اي كه از توي كيف دستي اش كشيده بيرون خشك مي كند.
    «تمام مسير را خواب بودي. پيش خودم گفتم خدا را شك مصاحب جواني دارم كه مي توانم با صحبت كردن با او متوجه طول مسير و گذر زمان نشوم.اما...انگار خيلي خسته اي و سالهاست كه نخوابيده اي.»امان نداد.
    «كسي جا نمانده؟»
    همه به هم نگاه كردند. اتوبوس راه مي افتد.زن نگاهش به من است.در انتظار فرصتي است كه به طرفش برگردم و به او مجال صحبت بدهم.من برنمي گردم و ناكامش مي گذارم.صدايش را مي شنوم كه با لحن اشنا و صميمي اي مي گويد:
    «تو گرسنه ات نيست؟ من كه از بس هول بودم و اشتياق داشتم ناهار چيزي نخوردم...بچه ها مي گفتند ضعف مي كنم.»
    و تمام صورت بيضي شكلش مي شكفد و ميان خنده اي كوتاه به سرفه مي افتد.از توي كيف دستي اش نايلوني مي كشد بيرون.عطر پنير از لاي نايلون پر مي كشد و مي چسبد به دماغم،اما برنمي گردم نگاهش كنم.هنوز احتياج به سكوت داشتم.
    دلم مي خواست من تنها مسافر ان اتوبوس قديمي بودم و اين تنها من بودم كه به شهر فراموش شده خاطره هايم برمي گشتم.زن نمي گذارد...يكريز حرف مي زند.ميان لقمه هايي كه جويده و نجويده فرو مي دهد مي گويد:
    «تو خيلي ساكت و كم حرفي.ان وقتها كه من به سن و سال تو بودم كسي از پر حرفيهايم ارامش نداشت...»
    فكر مي كنم: مثل حالا.
    «مي خواهي يك لقمه برايت درست كنم؟»
    در همان حال كه نگاهم به مناظر سر سبز جاده است با لحن پر امتناعي مي گويم:
    «نه، متشكرم.»
    بيشتر اصرار مي كند و من بيشتر بي اعتنا مي شوم .انگار خسته مي شود.سر نابلون را مي بندد و ان را فرو مي كند توي كيف.زن صندلي بغلي از او ساعت مي پرسد.با خوشرويي مي گويد ساعت ندارم،بعد رو به من مي كند و با همان صورت خنده رو مي پرسد:
    «تو ساعت داري دختر جان؟»
    مجبور مي شوم براي لحظه اي كوتاه سرم را از روي شيشه بردارم و نگاهي به ساعتم بيندازم.
    «چهار و نيم.»
    مي خندد و به زن بغل دستي مي گويد:
    «چهار و نيم.»
    دوباره سرم را به شيشه مي چسبانم.حوصله اش از بي حوصلگي و بي حسي من سر مي رود.خميازه اي مي كشد و مي گويد:
    «بهتر است بخوابم ...تو فكر مي كني چند ساعت ديگر برسيم امل؟»
    كي دانم اين سوال را از من پرسيده تا برگردم و مجبور شوم نگاه به نگاهش بدوزم تا با چند سوال پي در پي و بي ربط ديگر بتواند سر حرف را باز كند، ولي من باز هم دستش را مي خوانم و او را در اجراي اين نقشه ناكام مي گذارم و بي انكه كوچكترين چرخشي به سويش داشته باشم مي گويم:
    «تا سه ساعت ديگر شما امل خواهيد بود.»
    انگار از اينكه نگفته بودم ما به امل خواهيم رسيد دچار تعجب و شگفتي شد، و من مجالي براي طرح اين سوال كه تا نوك زبانش امده بود به او نمي دهم.با قيافه در هم و لحن سردي مي گويم:
    «من پلور پياده مي شوم.»
    و چشمانم را روي هم مي گذارم.
    مي توانم تصوير هاج و واج و متحير و ناراحت او را پشت پلكهاي بسته ام مجسم كنم.لابد پيش خودش مي گويد:
    چه همسفر بداخلاق و بي حوصله اي نصيب من شده.
    من در فكرم كه ايا ارش از كسي سراغ مرا گرفته يا نه؟ كاش مي توانستم در فرصتي مناسب با نسترن تماس بگيرم.
    اتوبوس با احتياط پيش مي رفت و مسافران با تكان گهواره اي اش رفته رفته پلكهاشان سنگين مي شد و مثل هم سفر پير و خوش قلب من رفته رفته صداي خرو پفشان بلند مي شود.
    هيچ كس نتوانست براي زهره كاري بكند.نه دكتر ها و نه هيچ كس ديگر...اين اتفاق بايد مي افتاد.از پيش همه چيز تعيين شده بود.شايد از لحظه تولد هر كدام از ما.همه چيز طرح ريزي شده بود، صحنه ها و برخوردها و ضربه مغزي شدن زهره و در نهايت مرگ او.زهره از دست رفت.به همين راحتي.شدت ضربه اي كه به سرش وارد امده بود به حدي بود كه جابه جا تمام كرد.
    كي فكرش را مي كرد يك درگيري لفظي و مسخره و پوچ به مرگ عزيزي ختم شود. يادم نمي رود.مريم زوزه مي كشيد و بر سر و روي خودش چنگ مي انداخت. جاي چنگال هاي تيزش روي چهره اش خط انداخته بود.چه قيافه موحش و رقت انگيزي پيدا كرده بود.دلم برايش مي سوخت.
    يادم نبود بايد بيش از همه به حال خودم دل مي سوزاندم كه باعث و باني اين درگيري خونين بودم.اين من بودم كه به تحريك مريم همت گماشتم و از عصبي ساختنش لذت بردم.اين من بودم كه باعث شدم زهره، دوست مهربان و خوش قلبم، جان خودش را از دست بدهد.اري، اين من بودم، گلناز كلواني.دختري كه رنج دوري و فراق از دلدارش او را به مرز جنون كشانده بود و يادش نبود كه نبايد با دم شير بازي كند.
    مريم مشاعرش را از دست داد. از خيلي وقت پيش امادگي اش را داشت.فقط من باعث شدم زودتر كارش به بخش رواني بكشد.خانواده زهره بيش از همه مرا باعث و باني مرگ دخترشان مي دانستند.مادرش چنان به يقه ام چسبيد و تكانم مي داد كه انگار دل و روده ام مي خواست از دهانم بريزد بيرون.
    دلم ميخواست من هم مي مردم.خيلي سخت است ادم مقصر مرگ عزيزي شناخته شود. خيلي سخت است مادر داغديده اي به يقه ادم بياويزد و از قاتل دخترش بخواهد پاره جگرش را به او بازگرداند.حاضر بودم بميرم وشاهد چنين صحنه هاي ملال انگيز و زجر اوري نباشم.شايد تاوان اشتباه من همين بود كه بايد مورد خشم و غضب خانواده زهره قرار مي گرفتم تا به بدترين شكل ممكن شكنجه ام بدهند.
    خانم دوزچي دو روز بعد از اين حادثه شوم برگه اخراج را به دستم داد.همراه با نگاه تيز و برنده و نكوهش باري گفت:
    «شايد اگر ان روز از اشتباهتان چشم پوشي نكرده بودم و بي برو برگرد اخراج مي شديد اين اتفاق نمي افتاد.»
    ديدم پشتش را به من كرد و شانه هاي لرزانش را به ديوار تكيه زد.خودم هم اين را قبول داشتم.مي دانستم حق با خانم دوزچي است.همه خاطراتي را كه از زهره داشتم يكهو امد پيش چشمانم.ضجه اي زدم و با دست جلوي دهانم را گرفتم تا مبادا صداي جيغ و فريادم بلند شود.با صداي خفه اي گريستم.
    هنوز در باور هيچ كس نمي گنجيد در دبيرستان شبانه روزي حكيم زكرياي رازي چنين حادثه تلخ و ناگواري به وقوع پيوسته باشد.من كه فكر مي كردم خواب هستم و كابوس مي بينم.حتي وقتي پرونده ام را زير بغل گرفتم و از دفتر امدم بيرون.حتي وقتي با نگاه خاموش و اميخته با هم دردي دوستانم بدرقه شدم و زير نگاه متاثر باباجون از شبانه روزي خارج شدم.باز هم باور نداشتم اين من هستم كه اخراج شده ام، كه مريم به بخش بيماران رواني منتقل شده ،كه زهره...زهره...اخ زهره!
    گريه هايم را بي هيچ تلاشي براي مهارش ازادانه رها كردم. من به گريه محتاج بودم. كجا بايد مي رفتم؟ چرا اين اتفاق افتاد؟ خدايا چرا؟ طلبكارانه رو به اسمان كردم و ميان باران اندوه و زجر و ملال زير چتري از پشيماني و افسوس و تحسر بغض الود گفتم:
    «خدايا چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ نگو تقصير خودم است، نگو بي ارادگي كردم...نگو...تو را به خدا نگو...تو مي توانستي...مي توانستي بي ارادگي مرا جبران كني...جنون مرا... تو مي توانستي...خدايا...تو مي توانستي...چرا كاري نكردي من به سرم نزند و مريم ديوانگي نكند؟ چرا بايد زهره ميمرد؟نگو تقدير را خودمان رقم مي زنيم كه باور ندارم،نه من،نه مريم و نه زهره بيچاره هيچكدام دلمان نمي خواست چنين اتفاقي بيفتد...تقديرمان اين نبود...اين اتفاق بايد مي افتاد...خودت بهتر مي داني...اراده تو بالاترين اراده هاست، پس چرا اراده نكردي..چرا...چرا...»
    مثل گربه اي كه سيبيل هايش را كنده باشند،گيج و نامتعادل راه مي رفتم و هذيان مي گفتم و مي گريستم. از خود ملعونم نيز به نوعي شاكي بودم و نمي دانستم شكايتم را بايد به كجا ببرم؟هنوزم كه هنوز است وقتي به خاطر مي اورم زهره به خاطر ديوانگي و بچه بازي من و مريم جان خودش را از دست داد ديوانه مي شوم.
    در اثر فشار سنگين روحي و وراني دچار عارضه قلبي شدم و با درد شديدي كه يكهو بر قفسه سينه ام فشار وارد اورد وسط خيابان از هوش رفتم.مردم بودند كه مرا به نزديك ترين بيمارستان رساندند. من كه تا بحال جز سرماخوردگي كسالتي پيدا نكرده بودم يكهو سر از بخش قلب و عروق در اوردم و تا دو روز تحت مراقبتهاي ويژه قرار گرفتم.
    اخر هفته بابا رشيد و يوسف بي خبر از همه جا سر رسيدند.پس از شنيدن خبر اخراجم از بابا جون،با پرس و جوي فراوان مرا در بيمارستان پيدا كردند.اينطور كه خودشان مي گفتند هيچ باورشان نمي شد همه چيز اينقدر ساده و به سرعت اتفاق افتاده باشد.
    پزشك مخصوص و جراح قلب و عروق پس از اينكه مطمئن شد خطري حيات تيره و تار مرا تهديد نمي كند مرا مرخص كرد.سفارش اكيد داشت كه تحت هيچ شرايطي دچار تنش و هيجان نشوم كه ممكن است زندگي مرا به مخاطره بيندازد.
    پس از خروج از بيمارستان _كه ارزو مي كردم براي هميشه انجا بستري بودم و نگاه سرزنش اميز خانواده ام به من نمي افتاد_ بابا رشيد از من خواست همه چيز را مفصل توضيح بدهم.پس از شنيدن قصه تلخي كه مو به مو برايش شرح دادم ، قانع نشد و وادارم كرد با هم به مدرسه برگرديم تا از دهان مدير و ناظم مدرسه بشنود كه حقيقت چه بوده.هر چند برايم سخت و ناممكن بود بخواهم دوباره خودم را در محيط مدرسه ببينم،اما طبيعي بود كه نمي توانستم روي خواسته بابا رشيد پا بگذارم.مجبور شدم با او و يوسف همراه شوم و به مدرسه بروم.
    مدير مدرسه با حوصله تمام، قصه را از اول تا اخر براي پدر بازگفت.او انگار نه انگار كه قصه را از زبان من شنيده با دهاني نيمه باز و ابرواني گره خورده و چشماني كه لحظه به لحظه رنگ عوض مي كرد هاج و واج به مدير زل زد و گه گاهي نگاه توبيخ كننده و پر ملامتي به ديده ام پاشيد و دوباره كنجكاوانه صحبت هاي مدير را دنبال كرد.
    پس از اينكه قصه تمام شد و خانم دوزچي و خانم لاشك تمام گناه را به گردن من انداختند و مرا مقصر بي چون و چراي اين ماجرا اعلام كردند بابا رشيد چنان از كوره در رفت كه به هيچ وجه قابل توصيف نبود. همان جا وسط دفتر اختيار از كف داد و انگار نه انگار كه من تازه از بخش قلب مرخص شده ام چنان مرا زير مشت و لگد گرفت كه اگر يوسف به دادم نمي رسيد به طور حتم جان خودم را از دست مي دادم.
    صداي داد و فرياد مربيان و خانم دوزچي و خانم لاشك وتمام بچه هاي مدرسه را پشت در دفتر جمع كرد. يوسف با زحمت و تلاش زياد توانست مرا از زير مشت و لگدهاي بي امان بابا رشيد بكشد بيرون و پشت سر خودش قايم كند.با خواهش و تمنا از بابا رشيد خواست كوتاه بيايد و يادش انداخت انجا مدرسه است و چنين اعمالي تا چه حد زشت به حساب مي ايد.
    خانم مدير كه گوي تحت تاثير ضجه هاي من قرار گرفته بود به بابا رشيد كه خون در چشمانش جمع شده بود و به نفس نفس افتاده بود با لحن پر شماتت و تحكم اميزي گفت:
    «اقاي محترم، دخترتان را برداريد و ببريدش خانه.هر بلايي كه دلتان مي خواهد سرش بياوريد، اما شما را به خدا يكبار ديگر اينجا خونريزي به راه نيندازيد...هنوز اوضاع مدرسه رو به راه نشده و تشنج فرو ننشسته...خواهش مي كنم از اينجا برويد والا مجبور مي شوم با حراست تماس بگيرم.»
    بابا رشيد كه تازه حساب كار امد دستش نگاه خيره اي به سوي او انداخت.رو به يوسف گفت:
    «من مي روم يوسف. اين جون مرگ شده را با خودت بياور...خانم مدير راست مي گويد. به خانه كه رسيديم من حساب اين دختره بي چشم و رو را مي گذارم كف دستش.» و از دفتر رفت بيرون.
    خانم ناظم رو به كله هاي زيادي كه روي هم سوار شده بودند و بابا رشيد از وسطشان گذشت داد زد:
    «چرا نمي رويد توي حياط...يالله...»
    يوسف نگاه رقت اميزي به سويم انداخت.به طرفم امد و دست زير بازويم برد و كمكم كرد از جا برخيزم.به قدري ناتوان و سرخورده بودم كه بي هيچ اعتراضي خودم را به دست او سپردم تا مرا از زير فشار نگاههاي پر ترحم دبيران بكشد بيرون.
    با هر دو دستم جلوي صورتم را گرفته بودم تا مبادا كسي متوجه چهره داغان من شود. دخترهاي فضول و فرصت طلب كه دنبال سوژه اي براي بحث مي گشتند پا به پاي من و يوسف قدم برمي داشتند.يوسف كه از اين كارشان به ستوه امده بود با لحن پر توپ و تشري خطاب به انها گفت:
    «چيه؟ خيلي تماشايي است نه؟ نگاه كنيد و لذت ببريد...كار ديگري كه ازتان برنمي ايد.»
    من ارام و خفه زوزه مي كشيدم. خودم را حقيرترين دختر روي زمين مي ديدم كه شاخه هاي غرور و احساساتش يكي يكي مي خشكيد و شكسته مي شد.با احساسي زخم ديده و قلبي ترك خورده ميان بازوان پر قدرت يوسف، راه كه نه چون ماهي ليز مي خوردم.
    عاقبت در دبيرستان شبانه روزي، درِ قتلگاه احساسات و غرور و ارزوهاي من پشت سرمان بسته شد.من نگاه معصوم زهره را پشت پرده چشمانم مي ديدم كه با گريه اي تلخ بدرقه ام مي كرد.


    بابا رشيد يك هفته تمام مرا در اغل زنداني كرد. هر چقدر يوسف پا درمياني كرد گوش نداد، هرچه مامان گلي گريه و زاري راه انداخت و قسمش داد بي فايده بود.حرف حرف خودش بود. بي حياگري كرده بودم و بايد به اين شيوه تنبيه مي شدم.
    جايي بودم كه به اعتقاد بابا رشيد لياقت انجا را هم نداشتم.مي گفت گوسفندها باز يك هِي حاليشان مي شود.مي گفت حيف اغل كه من انجا زنداني شوم. مي گفت اگر عاطفه پدري اش اجازه مي داد ، دستم را مي گرفت و با خودش مي برد وسط دره و مي بست به درختي تا غذاي گرگهاي گرسنه شوم.مي گفت...
    بگذريم، خودم مي دانستم مستوجب همه اينها كه مي گفت هستم. خودم خبر داشتم چه كرده ام و گله اي نداشتم. حق من همين بود. شايد بابا رشيد تخفيفي هم براي تنبيه من قتئل شده بود. اگر خودم مي خواستم خودم را تنبيه كنم مي رفتم وسط دره و خودم را مي بستم به دخت تا غذاي گرگهاي گرسنه شوم،نه اينكه سرم را توي اغل بند كنم و به او فكر كنم، بي پروا و بدون شرمزدگي.
    فكر كنم چرا تا ان روز برنگشته بود. خودش گفت زود برخواهد گشت. پس چه شد كه...فكر كردم اگر برگردد و ببيند چه بلايي سر ما سه دوست امده چه واكنشي نشان خواهد داد؟ ايا به حال زهره متاثر نخواهد شد؟ به حال مريم دلش نخواهد سوخت؟ و شايد به حال من بيشتر متاثر شود و دلسوزي كند.شايد هم برايش مهم نباشد.شايد به محض شنيدن اين خبر شانه هايش را با بي قيدي بالا بيندازد و فكر كند:
    بيچاره! چه سرنوشتي! بعد هم با همان خونسردي برگردد به ويلايش و قهوه دم كند و گيتار بزند.بعد هم فراموش كند من سرم خورده به سنگ يا مريم روانه تيمارستان شده و يا...شايد هم ديگر برنگردد امل.شايد اتفاقي براي پدربزرگش افتاده كه...اگر مي خواست برگردد تا حالا برگشته بود. مگر نه اينكه گفته بود زود برمي گردد، پس...نكند برنگردد و نفهمد چه بلايي سر من و بهترين دوستانم امذه؟!ولي نه...اين امكان ندارد.او برمي گردد.چشمان عاشقش به گاه رفتن به من گفته بود كه برمي گردم.خودم شنيدم، از صداي تند قلبش شنيدم.قلبش مي گفت بي تو هرگز، پس به يقين برخواهد گشت.خودم شنيدم،خودم...
    ياوه مي گفتم،مهمل مي بافتم،مغلطه مي كردم.يادم نيست، قاطي كرده بودم.انگار تمام سيمهاي عصبي و رواني ام دچار اتصالي شده بود و تمام جريانات مغزي ام قطع شده بود و دچار اختلال رواني و حواسي شده بودم.
    شب بود و من در دامن سياه شب دنبال نقش خورشيد مي گشتم.ستاره ها را مي شمردم.سردم بود،ولي لباس هاي اضافي ام را در اورده بودم.هواي اغل دم كرده بود و بوي تاپاله و فضولات همه جا را گرفته بود.پي در پي ميان گريه مي خنديدم.وسط خنده هايم زهره را ناز مي كردم.وسط نازم به ناله مي افتادم.وسط ناله هايم مي گريستم...مي خنديدم...ناله...
    ديوانه شده بودم.نمي دانم...شايد، چون طبيعي رفتار نمي كردم. ظرف غذايي را كه گلچين دور از چشم بابا رشيد به داخل اغل اورده بود خالي كردم روي زمين كاهگلي و نشستم روي ظرف و خيره شدم به زوركپاسر.
    با نگاهم تاپاله هاي خشك را زير و رو مي كردم، اتششان مي زدم و از حرارتش گرم مي شدم و دستهايم را بر هم مي ماليدم.اري، بي گمان ديوانه شده بودم. مشاعرم را از دست داده بودم.شايد به طور موقت و گذرا،ولي به طور حتم تا مرز جنون پيش رفته بودم، حتي پا از مرز هم بيرون گذاشته بودم.
    اما دوباره برگشتم.انگار ممنوع الخروج بودم. انگار مداركم ناقص بود. قلب تكه تكه و پاره پاره، روح ابكش و سرگردان،جسم دردمند و زخمي...پس... ديگر چه كم داشتم؟غرور پايمال شده هم همراهم بود.ارزوهاي لگد كوب شده هم ته سينه ام...پس...چه كم داشتم؟خودم هم نمي دانم كجاي كارم لنگ مي زد كه از مرز جنون اجازه خروج نداشتم!
    دلم در هم مي پيچيد، روده هايم در هم گره خوده بودند.سينه ام گر گرفته بود و قلبم ميان شعله هاي اه و حسرت مي سوخت.مي سوخت و به خاكستر مي رسيد.سرد بودم،گرم بودم،مي خنديدم،مي گريستم،ديوانه بودم.راستي كه ديوانه شده بودم،اما نمي دانم چرا از مرز جنون رانده شده بودم و نمي توانستم از انجا عبور كنم.
    تا چهار ماه رفتار بابا رشيد سرسنگين و خشن و بي تفاوت بود.گاهي حتي جواب سلامم را هم نمي داد.چنان با غر زدن هايش عرصه را به من تنگ كرده بود كه دلم مي خواست به او مي گفتم كار من از عمل او كه دوستش را ميان طوفان و برف و كولاك با رمه به امان خدا رها كرده بود و جان خودش را نجات داده، بدتر و قبيح تر نبوده...اما خب مي دانستم اين سيخونك به جراحت قلب بابا رشيد به تشدد اوضاع دامن مي زند و جو را متشنج تر مي سازد و اين به صلاح من نبود.
    طي ان چند ماه رفتارهاي كلافه كننده بابا رشيد گاهي جانم را به لبم مي رساند. اتش عشقي كه فراق و جدايي بدتر بدان دامن زده بود و تند و تيزترش ساخته بود مي رفت كه هستي ام را به تلي از خاك تبديل كند.
    گاهي به سرم مي زد از كوهستان فرار كنم و خودم را به او برسانم. زماني مي رسيد كه اين فكر تا مرحله اجرا هم پيش مي رفت، اما نيرويي دروني به من مي گفت:
    از كجا معلوم كه او برگشته باشد؟از كجا معلوم خطر اين فرار را به جان خودت تحميل كني و سراغش بروي و او تو را بپذيرد...ان وقت به كجا پناه مي اوري؟ به طور حتم ان موقع به عذاب اليم ابدي دچار مي شوي و نه مي تواني قدم به جلو برداري و نه عقب گرد كني.
    خودم هم خوب به اين مساله واقف بودم و مي دانستم اميدي به اجراي اين نقشه نيست. نمي دانستم چه بر سرم خواهد امد؛ اما مسلم ان بود كه ديگر تحمل ماندن در كوهستان را نداشتم. ديگر زيبايي هاي چشم گير بهار چشمان مرا خيره نمي كرد و دلم را به شوق نمي اورد. ديگر ان گستره بلند و پاك و دست نخورده به چشم من كعبه رويا و امال و ارزو نبود.دنبال خرگوشها نمي دويدم، دامنم را با گلهاي وحشي پر نمي كردم، نمي توانستم مثل هميشه روي فرش سبزه ها دراز بكشم و نگاهم را با لذتي شگرف به ابي خيلي ابي اسمان بدوزم و به روياهاي دور و دراز پر بكشم و تا افقهاي طلايي ارزوهايم پرواز كنم.نه، ديگر من ان گلناز سرزنده و شاداب هميشه نبودم، حتي نشاني هم از ان گلناز قديمي در من نبود.
    رفتن ارش و بي خبري از او يك طرف و ان حادثه شوم و ناگوار از طرف ديگر مرا به پوچي رسانده بود.هر ان انتظار مي رفت كه با تلنگري به ته دره ظلمت و نابودي سقوط كنم. خودم را نابود شده مي ديدم.چاره اي جز رسيدن به خط پايان عمر نبود. چيزي ته دلم زق زق مي كرد. گاهي قل مي زد و مي جوشيد و سر مي رفت.
    عشق اتشين من به ارش بود كه درون ديگي به سرعت مخلفات يك روح اشفته و بيمار و يك قلب دردمند و پاره پاره مي ريخت و له مي كرد و بعد ته مي گرفت و بوي سوختگي اش از زير دماغم مي گذشت و به كوچكترين ذره هاي تنم رسوخ مي كرد و از ان سوي بدنم مي زد بيرون.من به انتها رسيده بودم.در همان اول خط...من برنده نبودم.كسي براي من هوار نمي كشيد اگر چه تا پايان عمرم فاصله اي نداشتم.
    يوسف با شور و شوق و عشقي مثال زدني خانه اي براي اشيانه يك زندگي سعادتمند مي ساخت .بابا رشيد به او اجازه داده بود گوشه اي از مزرعه كله چوي كوچكي بسازد. نگاهم از روي زمين هاي خالي گندم مي گذشت.بي هيچ وقفه اي روي حاشيه زمينهاي زراعي صاف مي خورد به بازوان برامده يوسف كه به كمك بابا رشيد با لَت سقف خانه را مي پوشاند.فكر كردم:
    چقدر با روزي كه براي نخستين بار دستش را گرفتند و به كوهستان اوردند فرق كرده! اندام ورزيده و تنومندي پيدا كرده بود و حسابي چهارشانه و سينه كفتري شده بود. همان هيكلي كه از ان بيزار بودم. چندشم مي شد و بدم مي امد.
    من عاشق اندام موزون ومتناسب ارش بودم .قد بلند و كشيده...شانه هايي متناسب. عاشق سيماي جذاب و زيبايش بودم.ان چشمان روشن و گيرا، ان نگاه نافذ و پر تاثير...اه خداي من چرا داشتم او را، عزيزترين كس زندگي ام را با فرد عامي و عادي مثل يوسف مقايسه مي كردم؟ احساس مي كردم گناه كرده ام.از دست خودم عصباني شدم و به خودم ناسزا دادم.
    هنوز وقتي ياد او مي افتادم احساس خوشايندي ته دلم را مالش مي داد. ياد حرفهاي عاشقانه و پر احساسش كه مي افتادم بدتر به خلسه مي رفتم و خودم را به خواب مي زدم تا با مرور لحظه به لحظه با هم بودنمان دوباره با دنياي پر مهر و عاشقانه اي كه ماهها از ان دور افتاده بودم رابطه برقرار كنم و روحم را با ان پيوند بزنم. دلم مي خواست هر طور هست بالاخره خودم را در حال و هواي ان روزها ببينم و با عطش شراب خاطره هايم را نوازش كنم...
    اما دريغ و درد كه هميشه پرده خواب خيال انگيز و خلسه اور من با صداي فريادهاي بابا رشيد از هم دريده مي شد و نشئگي شراب ياد او به خماري كشنده و زجراوري مبدل مي شد و تا مدتي تلخي زهر مانندي ته گلويم چمبره ميزد.هميشه همان اندك ارامش و راحتي خيال من به كابوسهايي ختم مي شد كه در بيداري مي ديدم. كابوس از دست دادن او و هميشه دلشكسته ماندن من!


    همان روزها بود كه حادثه غير مترقبه اي رخ داد و زندگي مرا صد و هشتاد درجه تغيير داد.يكي از روزهاي پاياني ارديبهشت بود. رايحه ي گلهاي كوهستان به اين سو و ان سو پراكنده مي شد و مشام را عطراگين مي ساخت.
    يكي از ان روزها كه اسمان ابي ابي بود و خورشيد زرد زرد و بهار خودش را به دره ها و صخره ها مي ماليد و زندگي فرح بخش در جريان بود،حتي مني كه چند ماهي بود با خارج از دنياي خودم قهر بودم اينك پلهاي ارتباط را ترميم مي كردم و ارام و با احتياط از ان عبور مي كردم و رفته رفته به زندگي ميخنديدم.
    اين لبخند به شوق دوباره بهاري انديشيدن نبود. خوب كه ريشه يابي اش مي كردي به ته رويايي واژگون مي رسيدي كه داشت دوباره پا مي گرفت و سبز مي شد.مي شكفت و گل مي دادف حتي در باورم ان روياي نابود شده هم از نو سبز مي شد و به طرز جنون اميزي به تحقق اين خيال اميدوار بودم.حسي به من مي گفت حادثه شيريني در انتظار من است و من بهاين حس راسخانه ايمان داشتم.
    مامان گلي مي گفت:
    تابستان كه امد در ده پايين عروسي كوچكي مي گيريم ...دستت را به دست يوسف مي دهيم كه برويد پي زندگي خودتان و از اين سردرگمي خلاص شويد.
    اه چه روياهاي قشنگي در خيال خودشان مي بافتند. من و يوسف دست در دست هم رو به سوي زندگي مشتركمان. خنده دار و مضحك و چندش اور بود. چطور مي توانستم به يوسف فكر كنم وقتي كس ديگري در انديشه ام بود؟ نمي توانستم پرده هاي خيال خويش را از غبار ياد او بتكانم و فرش حواسم را از افكار او جارو بكشم. اين امكان نداشت؛حتي در خوشبينانه ترين صورت ممكن.
    خودم هم نمي دانم چرا از او منجزر بودم. نام او را بر لب نشاندن هم برايم ننگ و عار بود.از اول هم او را دوست نمي داشتم، اما احساسم عاري از هگونه انزجار و نفرتي بود، اما حالا نفرت در درونم مي جوشيد و چون موجي خروشان به ساحل ارزوهايم مي كوبيد.
    احساس من در گذشته اميخته با بي تفاوتي و ناديده گرفتن و تمرين به عادت كردن بود.به خودم قبولانده بودم خواه ناخواه بايد به وجودش عادت كنم و به مرور زمان اين امر تحقق پيدا خواهد كرد؛ اما پس از متبلور شدن عشق عميق ارش در ذهن اغشته به نام يوسف ناگهان همه چيز فرق كرد. چنان با سرعت غير مترقبه اتفاق افتاد كه تا به خودم بيايم ديدم ذهن الوده ام تطهير شده است. بي انكه بفهمم چگونه و به چه طريق، نام كس ديگري در تاريكي گمگ ذهن من مي درخشيد، نام ارش.
    او چنان نور قوي و متراكم و غير قابل انكاري بود كه به تدريج همه چيز زير شعاع پر رنگ و خيره كننده ان ناپديد شد.گم شد و نامرئي گشت تا جايي كه حس مي كردم از روز اول اين حضور مقدس با من بوده و جز او هيچ كس و هيچ چيز نبود و نيست و نخواهد بود!
    ******************************
    «حواست كجاست دختر؟ چرا نانها را برنمي داري؟ بوي سوختگي را نمي فهمي؟»
    از لحن پر تشر مامان گلي يكهو به خودم امدم و شتابزده نانهاي نيمه سوخته را از تنور كشيدم بيرون. مامان گلي سر تكان داد و گفت:
    «به تو نمي شود دلخوش بود كه كدبانوي خوبي شوي...بيچاره يوسف.»
    گر گرفتم .نه از هيجان و شرم كه از روي خشم و نفرت و كينه.
    «براي چه بيچاره يوسف؟ بيچاره من كه بايد زن او شوم.»
    از لحن معترضانه و پرخاشگرانه من لحظه اي ماتش برد. شايد پيش خودش فكر مي كرد دارم خودم را لوس مي كنم.
    «مگر يوسف چش است؟»
    «بگوييد چش نيست...نمي دانم چرا بايد تاوان گناه بابا رشيد را من پس بدهم؟ اگر بابا رشيد پيراقا را توي طوفان و كولاك قال نمي گذاشت و نمي رفت كه جان خودش را نجات بدهد و اگر پيراقا نمي مرد ان وقت من مجبور نبودم زن يوسف شوم.»
    خمير بيضي شكل را چسباند به تنور و بي انكه نگاهي به چهره ام بيندازد و هيجان ناخوشايندي كه گونه هايم را گل انداخته بود ببيند با لحن بي تفاوتي گفت:
    «تقدير تو اين بوده!»
    در ان وضعيت كه خون خونم را مي خورد اين كلام مثل ابي توي روغن داغ بود.
    «تقدير هيچم اينطور نبود...به من چه كه بابا رشيد خودش را به يوسف بدهكار مي داند و مي خواهد گذشته اش را به نحوي جبران كند، به من چه كه...»
    بقيه حرفم با نگاه خشمگين مامان گلي توي دهانم ماسيد. چند لحظه بعد با صداي داد و قالش چانه ام به سينه ام چسبيد. بغضم فوران كرد.
    «چه غلتها...دختره ي بي چشم و رو.يادش رفته جوان مردم رو ناقص كرده؟ يادت نيست سر چشمش چه بلايي اوردي؟ اره بگو، زبان درازي كن...حيفِ يوسف كه تو زنش شوي.من اگر صدتا پير پسر داشتم تو را براي هيچ كدامشان نمي گرفتم. فكر كردي كي هستي؟ طوري حرف مي زني انگار راستي راستي خيال مي كني ادمي! خوب گوشهايت را باز كن...اگر دفعه بعد بشنوم در مورد يوسف غلط زيادي مي كني نوك زبانت را با اتش مي سوزانم...فهميدي؟»
    فهميده بودم. خوب مي دانستم تعصبشان به يوسف به حدي رسيده كه به خاطرش حاضر بودند دختر خودشان را داغ كنند. هنوز اشكم سرازير نشده بود كه صداي درهمي از بيرون به گوش رسيد.اول صداي گنگ و نامفهوم بابا رشيد و بعد صداي بم و ضعيف يوسف كه در مورد چيزي با هم بحث مي كردند.
    تازه يادم امد يوسف گله را به همراه شيرعلي به چرا برده بود.سابقه نداشت اين وقت از روز به مزرعه برگردد.انگار مامان گلي به همين موضوع فكر مي كرد چرا كه با چهره اي رنگ پريده و مرعوب نگاه هراساني به سوي من انداخت و بعد هر دو نانها و تنور را به حال خودشان گذاشتيم و از تنور خانه دويديم بيرون.
    يوسف را ديدم كه چيزي را روي دوشش گرفته بود.اولش فكر كرديم تنه درخت است، اما بعد كه بيشتر دقت كرديم ديديم چيزي كه روي دوش يوسف است يك جسد است.مامان گلي قدم ناخواسته و نامتعادلي رو به جلو برداشت كه اگر من شانه هايش را نگرفته بودم به طور حتم با سر از پله ها خورده بود زمين.
    خودم هم دست كمي از او نداشتم. فكر اينكه ان جسد ممكن است مطعلق به دادا شيرعلي باشد مو بر تن من هم سيخ كرده بود،اما خيلي بزرگتر از جثه ريزه ميزه دادا بود.چشمم افتاد به مامان گلي كه انگار او هم به اين امر واقف شده بود.چرا كه دستش را روي قلبش گذاشت و نفس راحتي كشيد.هر دو با اين فكر كه ان جسد هر كه هست متعلق به اعضاي خانواده ما نيست، با خيالي اسوده به طرفشان دويديم.
    يوسف مي گفت:
    «انگار از بلندي پرت شده پايين.سر و صورتش پر از خراشيدگي است...تن و بدنش يخ بود، اولش فكر كرديم مرده...اما بعد ديديم نبضش مي زند...به شير علي گفتم مواظب گله باش تا او را به اينجا بياورم و دست شما بسپارم.»
    مامان گلي كه هنوز رنگ چهره اش پريده به نظر مي رسيد رو به يوسف و بابا رشيد گفت:
    «چي شده؟ اين جسد كيه؟»
    يوسف لبخند پر مهري به سويش زد.قبل از او بابا رشيد گفت:
    «چيزي نيست... يك بنده خدايي ناشيگري كرده و در حين كوهپيمايي افتاده پايين....بيا يوسف...بيا ببريمش توي خانه، ببينم چش شده از هوش رفته!»
    مامان گلي كه هنوز دستش روي قلبش بود نگاهي به من انداخت و با لحن پر تحسري گفت:
    «بيچاره جوان مردم! خدا كند بلايي سرش نيامده باشد»
    به طنين و اواي قلبم گوش دادم، امكان نداشت اشتباه كرده باشم.قلبم به من دروغ نمي گفت.چشمانم سياهي مي رفت، اما هوش و حواسم سر جايش بود.مطمئن بودم ان جسد كه روي شانه هاي يوسف بود فقط مي توانست مطعلق به يك نفر باشد...ارش...اه خداي من! باور كردني نبود.
    مامان گلي داد زد:«چي شده؟»
    و مثل سپري محافظ من شد و نگذاشت سقوط كنم.
    سرو روي سينه مهربان او بود.چطور مي توانستم باور كنم او برگشته....سراغ من امده بود.امكان نداشت زجر جدايي و دوري از او به اين اساني به حلاوت برسد.محال بود بدون تجربه كردن لحظه هاي مرگ اور به من رسيده باشد.از افقهاي ناشناخته يك عشق باشكوه و عظيم گذشته...چطور مي توانستم باور كنم؟
    مامان گلي گفت:
    «چت شده دختر! ديدي كه خدا را شكر از ما نبوده...نشنيدي مگر، يوسف گفت گله را داده دست شيرعلي...»
    اه چه مي گويي مادر؟ چطور نمي تواني بفهمي دخترت نگران حال كسي است كه مي گويي از ما نيست... بيچاره ارش.خدا كند بلايي سرش نيامده باشد.
    «گلناز...خبر مرگت يك دم ارام بگير ببينم چه بايد بكنم...بهتر است برويم تا برايت اب قند درست كنم. چرا به من اويزان مي شوي؟ مگر نمي تواني روي پاهايت بايستي دختر؟ پاهايت را صاف بگير...گلناز...»
    من از ميان بازوانش سُر خوردم و افتادم.مامان گلي زورش به من نمي رسيد. مجبور شد مرا روي زمين بكشد. اگر به من بود كه دلم مي خواست همان جا نقش زمين بمان و از شوق اين رويارويي نا به هنگام و غير منتظره گريه كنم.مامان گلي كه كم كم داشت به ستوه مي امد داد زد:
    «دِ خودت هم كمك كن دختر. چرا مثل جنازه افتادي و جُم نمي خوري؟»
    همان لحظه صداي يوسف امد كه انگار داشت به ما نزيك مي شد.
    «چي شده مامان گلي؟ گلناز چش شده؟»
    «هيچي، يكهو غش كرد و افتاد، لخر هر دوتامان هول كرديم كه مبادا زبانم لال بلايي سر شير علي امده باشد. حالا بيا كمك كن ببريمش خانه...واي نانها و تنور را به امان خدا رها كرده ايم...لابد تابحال سوختند و جزغاله شدند.»
    و مرا توي بازوان يوسف رها كرد و دويد به طرف تنور خانه.
    با احساس دوگانه اي روبه رو شده بودم.نمي دانستم خوشحال باشم كه خودش را به من رسانده يا غمگين و ناراحت باشم كه اتفاق ناگواري برايش افتاده.به هر حال شادماني ام پررنگ تر از ناراحتي ام بود.رفته رفته غم را تحت تاثير خودش قرار داد و از ان جز نگراني و تشويش كم اثري باقي نگذاشت.
    بابا رشيد گفت:
    «حالش چندان نگران كننده نيست. به هوش امده مي گويد نمي توانم پايم را تكان دهم.»
    دلم در هم فشرده شد و نزديك بود اشكم سرازير شود.
    «جاهاي ديگر بدنش سالم است. فقط خراشيدگي هاي جزيي روي تن و بدنش به چشم مي خوردند كه سطحي هستند. يوسف را فرستادم پي ميرزا اصغر شكسته بند.»
    مامان گلي گفت:
    «از ادمهاي اين دور و اطراف نمي تواند باشد...به قيافه اش نمي خورد...ببينم شما تا حالا او را اين دور و بر ديده بودي؟»
    دلم داشت از هول و هراس از نفس مي افتاد. بابا رشيد با لحن مطمئني گفت:
    «نه...مال اين اطراف نيست.پرسيدم ازش...گفت امده بود كوهپيمايي كه يكهو سنگ زير پايش مي لغزد و از يك صخره پرت مي شود پايين.معلوم نيست چرا وسايل كوهنوردي همراهش نيست.»
    بعد يكهو چشمش افتاد به من كه با تمام وجود به او زل زده بودم.انگار چيزي يادش افتاده باشد، بي درنگ گفت:
    «راستي يادم رفت...بدو برو كاغذ و قلم بردار و بيار ببرم به ان جوان بدهم. مثل اينكه ميخواهد نامه اي به كس و كارش بنويسد و به انها خبر بدهد كه چه اتفاقي افتاده.»
    با حماقت گفتم:
    «براي كدام كس و كارش؟»
    كفر بابا رشيد درامده بود.
    «اين دختره انگار هنوز بلد نشده چرند و پرند نگويد.»
    بعد نگاه خشمگينش را به ديده خجول و شرمگين من دوخت و تشرزنان گفت:
    «دِ بلند شو برو كاغذ و قلم بردار بيار دختر.»
    مثل فنر از جا پريدم و بدون فكر دويدم به طرف كله چو. كاغذ و قلمي پيدا كردم و رفتم بدهم دست بابا رشيد. فكر كردم:
    يعني براي چه كسي مي خواهد نامه بنويسد؟ حتم دارم اينها همش بازي و فيلم است.مي خواهد يادداشتي براي من بنويسد و به نحوي به دستم برساند.درستش همين است، والا ضرورتي ندارد نامه نگاري كند وقتي مي تواند از پلور با كس و كارش تماس بگيرد و تلفني همه چيز را شرح بدهد. بله...همين است.او مي خاهد براي من نامه بنويسد...كاش مي دانستم چطور مي خواهد نامه را به دستم برساند.
    بابا رشيد كاغذ و قلم را از دستم گرفت و از كنار پاشويه خيز برداشت به طرف كله چويي كه قرار بود خانه اميد من و يوسف باشد.دل من هم با او همراه شد.با بيقراري از او پيشي گرفته بود كه زودتر خودش را به انجا برساند.حال غريبي داشتم. به سختي از پس هيجانات طغيان كرده قلبي برمي امدم.نمي توانستم صبر و شكيبايي پيشه كنم و خودم را قانع كنم كه بايد منتظر فرصت مناسبي باشم و بهتر است احساساتي نشوم.نمي خواستم همه چيز را خراب كنم و اوضاع بدتر شود.
    هنوز كنار پاشويه نگاهم به مامان گلي بود كه داشت گندم براي هاييشت پاك مي كرد و حواسم به ان سوتر...پيش او. فكر مي كردم او هم تا اين اندازه بي تاب ديدار من است؟ ايا او هم مشتاقانه نقشه مي كشد كه به نحوي مرا ببيند و رفع دلتنگي كند؟
    صداي بابا رشيد را شنيدم كه از پنجره كله چو نام مرا صدا زد و گفت:
    «گلنازبيا بابا...بيا براي مهمانمان نامه بنويس.»
    با تعجب نگاهي به دور و برم انداختم. عجيب بود كه بابا رشيد با اين لحن مهربان و خلق خوش با من حرف مي زد.
    صداي مامان گلي را شنيدم كه گفت:
    «پس چرا ايستادي و بر و بر نگاه مي كني؟ مگر نشنيدي پدرت چه گفت؟»
    شنيده بودم، ولي باور نداشتم به همين زودي ارزوي من براي ديدار او به اجابت برسد.
    «دِ بيا دختر.»
    مامان گلي زير چشمي نگاهم مي كرد. اب دهانم را قورت دادم.نه، نبايد بگذارم كسي به موضوع پي ببرد.مامان گلي زيرك و هوشيار است.هميشه دست دلم زودتر از انچه تصورش را مي كردم پيش او رو مي شد. پس بايد احتياط به خرج مي دادم و عاقلانه رفتار مي كردم تا حماقتم ذهن خواي الود او و بابا رشيد را بيدار نكند.
    از جا كنده شدم.به قلبم گفتم ارام بگير.گفتم اينطور كه تو مي كوبي بابا رشيد هم خبردار مي شود. اهميت نداد و محكم تر كوبيد.التماسش كردم، نشنيده گرفت. قسمش دادم، بي اعتنا گذشت...اخر نفرينش كردم...الهي براي هميشه از تپش قلب بيفتي، الهي كه همه دريچه هايت مسدود شوند و خفه شوي و سنكوب كني...خدا كند همين قدر كه كوس رسوايي مرا مي كوبي و لذت مي بري از سكوت غم افزايي كه بر تو عارض مي شود لال ماني بگيري و بتركي...ان وقت من از صداي تركيدنت لذت مي برم.حالا مي بيني اي قلب گستاخ وحشي.
    خودم هم نمي دانستم روزي اهم دامنم را مي گيرد و قلب گستاخ مرا به مسلخ عشق مي برد. دور لبانم خشك شده بود. با همه تلاشي كه براي خونسرد نشان دادن خودم بههدر دادم قلبم هنوز سنج مي زد.قدم هايم را با فشار غير عادي روي زمين ميخ مي كردم.سعي داشتم كوچكترين تزلزلي انقلاب درونم را اشكار نسازد.
    تصميم گرفتم در بدو ورودم به كله چو فقط نگاهم را به بابا رشيد بدوزم و به او اعتنا نكنم، بلكه بتوانم ازبند اين همه اشفتگي رهايي يابم.چشمانم در لحظه ورود با بي قراري كودكانه اي در نگاه امن و صريح و پر مهر بابا رشيد ماوا گرفت و قلبم در نهايت شوريدگي محكم تر كوبيد.به او نگاه نينداختم كه روي تخت چوبي دراز كشيده بود.ان تخت را يوسف براي خودش ساخته بود تا روزها گاهي روي ان دراز بكشد و رفع خستگي كند.
    بابا رشيد قلم و كاغذ را به دستم داد.خدا را شكر كه بين تخت و من قرار گرفته بود و بدين ترتيب نگاه بازيگوش و سر به هوا من نمي توانست شيطنت كند و كار دستم بدهد.
    «مهمان عزيز ما مچ دستش درد مي كند، از من خواست نامه اي براي خانواده اش بنويسم، ولي من خط درست و حسابي اي ندارم...گفتم كه تو خوش خط تر از مني بيايي و چند خطي برايش بنويسي.»
    سرم را انداختم پايين.حالا شعله هاي سركش هيجان و اضطراب از شانه هايم مي گذشت...خدايا به من كمك كن طاقت بياورم و نگاهش نكنم، خدايا تو را قسم به همه عشق هاي دنيا كه بر قلب نزارم رحم كن...بگذار ظاهري بي تفاوت و ارام براي خودم بيافرينم. خواهش مي كنم، خدايا التماس مي كنم.
    بابا رشيد مرا نشاند گوشه اتاق. فكر كردم اين اتاق تنگ و كوچك براي يك مهماني شش _ هفت نفره هم حقير است. انگار يوسف حساب اينجايش را نكرده بود.مي كوشيدم براي پرت كردن حواسم به چيزهاي ديگر فكر كنم. مثلا به اينكه بايد به گلچين كمك كنم تا املايش تقويت شود! زيادي خنگ و نفهم است.ديشب گفتم بنويس رعد و برق ، توي دفتر املايش نوشت رادبرغ...كلمه به اين سادگي و راحتي را...ولي حواسم به اين راحتي جايي نمي رفت. هر چقدر مي خواستم افسارش را به دست بگيرم چموش تر مي شد و ساز خودش را مي زد و چهار نعل به سمتي مي تاخت كه نبايد مي رفت.
    بابا رشيد گفت:
    «خوب، اگر گلناز جان اماده باشد شما هم شمرده بگوييد تا با خط خوشي بنگارد.»
    نگاهي به بابا رشيد انداختم. چهره اش زياد از حد بشاش و مهربان بود. جاي بسي تعجب داشت كه چطور يكباره مهر و شفقت و انبساط خاطرش گل كرده. فكر كردم شايد چون بعد از مدتها خودش را ميزبان مي بيند سرخوش است، ميزبان مهماني غريبه و ناخوانده.

    سلام به پدربزرگ مهربان و دوست داشتني ام. لابد از ديدن نامه من تعجب كردي، چرا كه هيچ وقت نشده بود برايت نامه بنويسم.هميشه يا ر كنارت بودم و يا تلفني با هم در تماس بوديم.نگران نباش...جاي بدي نيستم.گفتم كه بدجوري به سرم زده به كوهستان بروم .دلم را زدم به كوه و كمر.ناراحت نباش...

    مامان گلي بابا رشيد را بلند صدا زد.او از روي اجبار نگاه از نوشته ها برگرفت و از داخل پنجره سرك كشيد بيرون. همه حواسم به خطوط سياه روي كاغذ بود كه در ان لحظه همه را تيره و كج و كوله مي ديدم. راستي كه دلم براي شنيدن صدايش تنگ شده بود.چه خوب توانسته بود ارامش و متانت خودش را جلوي بابا رشيد حفظ كند و بر عكس من چندان به خودش فشار وارد نكند.
    نفهميدم مادر چرا بابا رشيد را خطاب قرار داده بود. حواسم به او بود كه هنوز در تيررس نگاه دلتنگ و بي قرارش قرار نگرفته بودم.بابا رشيد با گفتن امدم مامان گلي، از جا بلند شد.نگاهي به من انداخت و گفت:
    «تا تو نامه را بنويسي من برگشتم.»و بعد از او عذر خواهي كرد و رفت.
    به همين سادگي و راحتي منِ ناباورِ بيخود از خود نگاهم روي خطوط نوشته شده مات ماند. فكر مي كردم لحظه اي دچار خلسه و رويا شده ام و هنوز بابا رشيد كنارم نشسته و من بايد بنويسم. امكان ندارد به همين راحتي من و او را با هم تنها گذاشته باشند.اه...چه مي گويي بيچاره. او از كجا خبر دارد بين من و مهمان غريبه چه سر و سري هست،اگر مي دانست كه...

    پدربزرگ خوبم...دختر زيبايي اينجا گوشه كلبه نشسته كه نازِ نگاهش را به من نمي فروشد. هر چقدر شيفته نگاهش مي كنم لطف نگاهش را شامل حال من نمي كند، گويي با من قهر است.با من كه به عشق ديدارش به كوه و كمر زده ام. يادش نيست مرا در چه بي خبري جنون باري گذاشت و رفت. حالا همه اينها را مي نويسد و باز هم عاشق ديوانه اش را در حسرت نگاه خودش باقي مي گذارد.گلناز...

    همه اينها را نوشتم. دست خودم نبود. طاقت نداشتم ان همه شور و هيجان و اشتياق را در وجودم سرريز كنم و تنها با يك نگاه درد جدايي و سوز فراق را چون مسكني موقتي تسكين بخشد.
    باز گفت:«گلناز نگاهم نمي كني؟»
    ديگر لازم به نگارش نبود. هر لحظه ممكن بود بابا رشيد سر برسد و بعد در حسرت از دست دادن اين لحظه بميرم. نگاهش كردم. چند قطره اشك از پلكهايم جدا شد. عاقبت لحظه اي كه انتظارش را مي كشيدم فرا رسيد. نگاه من تا ته نگاه عاشق و بي قرارش دويد و نگاه او تا ژرفاي نگاه نزار و دلتنگ من فرو رفت.هيچ كدام حرف نزديم و فقط در سكوت شيريني به هم خيره مانديم.
    كمي بعد در همان سكوت عاشق كش، انگشت كوچكش را به طرفم گرفت. من بي اختيار و اراده انگشت كوچكم را به ان گره زدم. در حاي كه انگاشتهايمان را تكان مي داد و با صدايي كه مي لرزيد و بوي شوق و سرمستي مي داد گفت:
    «اشتي، اشتي، اشتي.»
    ان يكي دستم را جلوي دهانم فشردم و به زور جلوي هق هق بلندم را گرفتم. حرارت شعله اي پريده از اتش اشتياقي فرو خورده نوك انگشتم را سوزاند.
    ارش گفت:
    «تازه مي فهمم از دوري تو چه كشيده ام.»
    من هم مي فهميدم، از گودي زير چشمانش، از رنگ پريده چهره اش و از پژمردگي نگاه بي فروغش.
    «من هم...»
    «هنوز با يوسف عروسي نكردي؟»
    ته صدايش زنگ بغض غم الودي را حس كردم.
    «نه...اگر نمي امدي...»
    همان انگشتم را فشرد.
    «زن يوسف مي شدي...پس چه خوب كه امدم.»
    هنوز نمي دانستم چه اتفاقي قرار است بيفتد و ايا اين بازگشت غيرمترقبه مي تواند چيزي را عوض كند يا بعد از متشنج كردن اوضاع بدتر از گذشته، باز همه چيز همان گونه پيش مي رود كه اگر برنمي گشت.انگشتم را بيشتر ميان انگشتانش فشرد.
    «دوستت دارم گلِ نازِ من، حتي اگر زن يوسف هم شده بودي مي دزديدمت و با خودم مي بردمت.»
    من از التهاب اين كلام سرتاپا سوختم و لبخند مستانه اي زدم. او هم به رويم لبخند پر مهر و شفقتي پاشيد.
    صداي بابا رشيد امد.با شتاب انگشتم را از ميان انگشتانش كشيدم بيرون. او با همان لبخند حركات مرا دنبال كرد. با خطي خرچنگ قورباغه چند خطي را كه در حضور بابا رشيد نوشته بودم روي كاغذ ديگري بازنويس كردم و چند خط پرت و پلا به ان افزودم.
    وقتي بابا رشيد قدم به داخل كلبه گذاشت او داشت مي گفت:
    «حالم كه خوب شد دوباره برمي گردم...مي خواهم كمي در هواي پاك كوهستان ازاد و رها به حال خودم باشم. خيلي دوستت دارم...ارش.»


    يوسف پس از مشايعت ميرزا اصغر شكسته بند امد به طرف من و مامان گلي كه روي پلكان كله چو نشسته بوديم.خودش سوالي رو كه بايد جواب مي داد از نگاهمان خواند و توضيح داد كه:
    «پايش فقط در رفته بود. ميرزا اصغر ان را جا انداخت. مچ دستش ضرب ديده كه با ضماد باندپيچي اش كرد تا يواش يواش خوب شود.»
    مامان گلي گفت:
    «مي خواستي به او بگويي نگران چيزي نباشد...تا وقتي حالش خوب شود مهمان ماست.»
    يوسف ميان خنده نصفه و نيمه اي گفت:
    «خيالش را از اين بابت بابا رشيد راحت كرده...فقط نگران پدربزرگش است. مي گفت به او نگفته به اين طرفها مي ايد.نامه نوشته، اولش قصد داشت برايش پست كند، بعد گفت شايد بدتر نگران شود، پس بهتر است از پست كردن نامه صرف نظر كند.»
    مامان گلي گفت:
    «بي خبر بماند كه بدتر دلواپسش مي شود.»
    يوسف شانه بالا انداخت.
    «من هم همين را گفتم. گفت حالش كه كمي بهتر شد مي رود پلور و از انجا تلفني با او حرف مي زند.» بعد نگاهي به من انداخت.
    همان لحظه نگاهم را كه بدجوري با علاقه احمقانه اي به لبهايش خيره شده بود جمع كردم و انداختم زير پاهايم. فقط من مي دانستم كه نوشتن نامه بهانه اي بود براي ديدن من، وچقدر اين كارش به من احساس خوشايندي مي بخشيد.
    مامان گلي گفت:
    «خانه تان كي تمام مي شود؟»
    يوسف چشم از من برگرفت و به او گفت:
    «همين روزها كلكش را كنم...فقط مانده يك نم گلكاري اش كنيم.»
    صورت مامان گلي از خنده پر چروك شد.
    «غصه انجا را نخور...اين كار را بگذار به عهده من و گلناز.»
    من با شنيدن اين جمله نگاه برافروخته ام را با غيظ به طرف ديگري چرخاندم. يوسف متوجه حالت عصبي من شد و گفت:
    «نه... شما خسته مي شويد...به خصوص گلناز.حيف است كه...»
    مامان گلي حرفش را قيچي كرد.
    «هيچم حيف نيست. خستگي كدام است...او هم بايد كاريبراي سر و سامان گرفتن اين زندگي بكند يا نه؟ پدرش مي خواست تابستاني براي شما دو نفر عروسي راه بيندازد...ديشب با او صحبت كردم كه تا تابستان خيلي راه است و بهتر است همين روزها عروسي مختصري بگيريم كه اين دو كفتر زودتر اشيانه بگيرند. جهيزيه هم اماده است. پدرش گفت حرفي نيست، خانه كه تمام شد...»
    يوسف با اشتياق گوش فرا داده بود.من با لج و حرصي كه از حرفهاي مامان گلي در وجودم غليان كرد از پلكان پريدم پايين و راه دره را در پيش گرفتم. خوب مي دانستم چرا تصميم گرفتند عروسي را جلو بيندازند. تمام اينها زير سر مامان گلي بود.من كه مي دانم...با او نمي شود يك كلام حرف زد.تا ديد من در مورد يوسف و بابا رشيد چه فكر مي كنم فوري استينها را بالا زد تا تنور سرد نشده نان را بچسباند.
    پيش خودش فكر كرد ممكن است كاري دستشان بدهم. لابد كلي زير گوش پدر خوانده كه تا تابستان اين دختر وقيح يوسف را از خودش زده مي كند، با بي اعتنايي و رفتارهاي سرد و زننده اش.يوسف كه از او زده شد ممكن است دست از او بردارد و برود به امان خدا.تو به او بدهكاري...يك جورايي مديون او هستي و او طاقت رفتارهاي سركش و لجام گسيخته دخترت را ندارد و توقع دارد به دخترت حالي كني كه رفتارش با او درست نيست و ان وقت ابرويمان به خاك ماليده مي شود و نمي توانيم اب رفته را به جو برگردانيم...تا تابستان چنين مي شود و چنان مي شود...
    اه مامان گلي.از دست تو...زور كه نيست.به خدا...به پيغمبر...ازدواج زورزوركي حرام است.كي گفته دختر را به زور و تهديد زن كسي كنند.من دلم پيش كس ديگري است. چطور مي توانم زن يوسف شوم، در حالي كه دلم در گرو عشق مرد ديگري است؟ اين گناه كبيره است...نيست؟ شما از اسلام چه مي دانيد؟ جز اينكه رو به قبله بايستيد و نماز بخوانيد؟
    من يوسف را نمي خواهم. قانون و شرع اين حق را به من مي دهد كه مرد زندگي ام را خودم انتخاب كنم و با هر كه دوست دارم و مي پسندم پيمان زناشويي ببندم.نه با كسي كه منتخب و مورد پسند شماست.
    صداي يوسف را از پشت سرم مي شنيدم كه دنبالم مي دويد.
    « كجا مي روي گلناز...صداي مامان گلي را نشنيدي؟»
    و گوشه دامنم را گرفت و وادارم كرد بايستم.
    با گريه به طرفش برگشتم. نگاه مشتاق و ارزومندش در سبزي خيس نگاه بي روحم گم گشت.
    « دست از سرم بردار يوسف.»
    « مي دانم گلناز...تو هنوز از بابت دوستانت ناراحت هستي.حق هم داري...واقعه دردناكي بود، ولي ...من چه گناهي كرده ام؟ خودت بگو اين وسط تقصير من چيست؟»
    « نمي دانم يوسف.تو هيچ گناهي نداري. همه گناهها متوجه من است.»
    و رويم را برگرداندم تا با كاوش در نگاه بيچاره و مفلسم راز دل سوخته و زارم بر او اشكار نگردد.

    او را مي ديدم.وقتي از كله چو بيرون مي امد تا به مستراح برود. زماني كه با يوسف و يا بابا رشيد قدم زنان اطراف مزرعه گشت مي زد و به قولي با پاي اسيب ديده اش تمرين مي كرد. سايه نگاه من همه جا دنبالش بود.او مي دانست. سنگيني نگاه مرا روي قدمهايش حس مي كرد.مواظب بود نگاه نا خواسته اي به سوي من نيندازد كه از ديد بابا رشيد يا يوسف مخفي نماند.
    با اين همه گاهي كه حواس بابا رشيد به ان سوي مزرعه پرت بود و چيزي نشان او مي داد يا زماني كه يوسف پشت پلك چشم راستش را كه دچار گزيدگي پشه شده بود مي ماليد، او نگاه دزدانه و پر شتابي به سوي من مي انداخت و تمناي نگاه مرا پاسخ مي داد.پاسخي كه هر چند كوتاه بود، ولي تاثير عميق و تسكين بخشي روي جراحت قلب من داشت.
    دلم به همان نگاه گذرا خوش بود.تا شب مي توانستم هزار بار طرز نگاهش را پيش خودم مجسم كنم و به شوق بيايم و با ارزوهاي تازه اي به خواب بروم و با اميد تجربه نگاه روح بخش ديگري چشمانم را روي صبح زيبا و مطهر كوهستان بگشايم.
    چند روزي كه مامان گلي و بابا رشيد به اتفاق هم و بدون همراهي من دستشان به گِلكاري كله چو بند بود،او در اتاقك اسطبل به استراحت مي پرداخت.من بي هيچ رغبتي روي پله كان كله چو مي نشستم و نگاهم به گلكاري ماهرانه مامان گلي و بابا رشيد مات مي ماند.
    هيچ اهميتي براي هيچ كدامشان نداشت كه من تمايلي به همكاري و كمك در تمام كردن كار كله چو از خودم بروز نمي دهم.همه چشمهايشان را به روي بي تفاوتي من بسته بودند. همين بيشتر حرصم مي داد. گويي در پيش چشم انان موجودي حقير و پست بودم كه هيچ ارزش تامل و تفكر نداشتم. ان قدر ها نمي ارزيدم كه فكر بابا رشيد را مشغول كنم و دل نگراني مامان گلي را موجب شوم.
    لياقت من همين بود كه عصبي و غمگين و سرخورده گوشه اي كز كنم و به تماشاي تلاش كساني بنشينم كه براي از سر باز كردن من به زحمت افتاده بودند و عرق مي ريختند.
    فكر كردم:نكند گمان مي كنند ارزش اين همه تلاش و زحمت را هم ندارم.شايد اگر اصرار يوسف نبود مرا با لباس عروس توي همان خانه بدون گلكاري شده مي بردند و بعد يك نفس راحت مي كشيدند و به هم مي گفتند شرش را كنديم...او ديگر زن يوسف است و اختيارش هم دست او...همانطور كه اختيار مامان گلي دست بابا رشيد بود و اختيار همه زنهايي كه مي شناختم دست مردهاشان...از ماهيت پست و بي ارزش خودم بيزار بودم. دوست داشتم بيش از ايني باشم كه انها مي خواهند، كه انها مي پسندند، كه تحملش را دارند.بيش از اينها...خيلي بيشتر از يك دختر ساده و احمق كه چون موم خوش جنسي ميان دستهاشان شكل بگيرم،هرطور كه انها دلشان مي خواهد،نه انطور كه من مي خواستم.
    صداي گلچين را مي شنوم كه پرده هاي خيال مرا مي درد.
    «دَدَ...دَدَ گلناز...اين را ان اقاهه...اسمش چي بود؟اهان...ارش...اقا ارش داد يواشكي نشان تو بدهم.»
    لحظه اي هاج و واج نگاهش مي كنم.به گمانم اشتباه شنيده ام.
    «چي؟»
    كاغذ مچاله شده اي را از مشتش مي كشد بيرون.نگاه پرهراس و مراقبي به دور و برش مي اندازد و مي گويد:
    «اقا ارش اين نقاشي را براي من كشيده...گفت فقط مي توانم نشان خواهر بزرگم كه تو باشي بدهم...گفت به كس ديگري نشان نده...چرا گفت به كس ديگري نشان نده؟»
    در حال گشودن كاغذ مچاله شده مي گويم:
    «نمي دانم...ببينم مگر چي كشيده؟»
    گلچين متوجه حال دگرگون و منقلب من نيست و يكريز حرف مي زند.
    «اولش گفت بلدي بخواني و بنويسي؟گفتم اره، گفت نقاشي ات چطور است؟گفتم بد نيست.گفت مي خواهي برايت نقاشي بكشم؟گفتم...»
    بي توجه به باقي حرفهاي گلچين با دقت وحواس جمع نگاهم را به اشكال كشيده شده مي دوزم. يك اسمان پر از ستاره .يك درخت كاج تنومند.دو ادمك كه يكي پسر است و ان يكي دختر كه نشسته اند زير درخت كاج و به نظر مي رسد كه به ستاره ها نگاه مي كنند.تا اينجا كه چيزي دستگيرم نشد.
    «دَدَ...اين ساعت را نگاه كن...اويزان شده به اسمان...»
    بعد از خنده هاي ريز گلچين نگاه ماتم را به ساعت مي دوزم. ساعت روي دوازده ايستاده. گويي نيمه شب را نشان ميدهد.اه...كاج بزرگ و تنومند،همان كه صد متري از مزرعه فاصله دارد.دو ادمك،يكي من، يكي ارش،ساعت دوازده شب...مي فهمم...خدايا مي فهمم.او با من قرار گذاشته. پاي ان كاج بلند، ساعت دوازده شب.لابد همين امشب.
    بر سينه ام چنگ مي زنم.گلچين نگاهش را پيش چشمان من خمار مي كند و مي گويد:
    «چرا گفت به كسي نشان ندهم؟چرا؟»
    من كاغذ را پاره مي كنم و به تندي مي گويم:
    «چه مي دانم...دستت انداخته...حالا برو بگذار به حال خودم باشم.»
    نگاهش با كاغذ پرت مي شود روي زمين.دوباره خيره به چشم هاي من با سماجت موذيانه اي مي پرسد:
    «پس چرا گفت به تو نشان بدهم؟»
    سوالش رو بي جواب مي گذارم و به داخل كله چو مي روم تا راهي به خلوت و تنهايي باز كنم. مي نشينم لب رف، پاي پنجره اي كه رو به پشت مزرعه است. فكر مي كنم، فكر مي كنم و باز هم فكر مي كنم.دوازده نيمه شب،دو ادمك...پاي درخت كاج.
    فكرش را نكرده من چطور بايد خود را به او برسانم؟ مگر مي شود؟...مخاطره بزرگي است.مثل اين است كه با دست خودم گور خودم را بكنم.جز اين نيست،گندش بالا مي ايد.بابا رشيد گوش تا گوش سرم را مي برد.مي توانم چهره خشمگين و چشمان غرق در خونش را پيش چشمانم مجسم كنم.مي توانم شلاق كمربندش را روي تن خسته ام حس كنم،حتي درد ضربه هاي شلاقش را...صداي گريه هاي مامان گلي را هم مي شنوم.مي شنوم ميان گريه هايش مي گويد ابرويمان رفت...اين دختر چشم سفيد كمر حيثيتمان را شكست...مي توانم نگاه محزون و ياغي يوسف را ببينم با همان معصوميت هميشگي و با مشت هايي گره خورده كه دندانهايش را براي مهار خشم درونش بر هم مي فشارد.بابا رشيد بي امان شلاق مي زند و مامان گلي بي امان نفرين مي كند و يوسف در خاموشي تلخي مواخذه ام مي كند.من نمي توانم به اين خطر شيرين دست بزنم...
    مي دانم چه عقوبتي انتظارم را مي كشد،اما اهميت نمي دهم.بايد به ديدارش بروم.من بيش از او مشتاق ديدارش هستم و حاضرم هزار بار ديگر هم طعم گس اين خطر جانكاه را به كام خود بچشانم تا براي دقايقي چهره به چهره و نفس به نفس او باشم....
    پاي درخت كاج يا در برهوتي بي اب و علف،فرقش چيست وقتي او با من است.انگار بهار با عطر نفسهايش مي چرخد و همه جا زير گستره نگاه معجزه گرش به سبزه زاري بي انتها مبدل مي شود و من عروس ان گستره سبز اساطيري مي شوم.من نمي ترسم...چرا كه عشق او قدرتي به من داده كه با هيچ ترديد و هراسي يك سو نمي گردد.


    بابا رشيد از اين پهلو به ان پهلو رفت.مامان گلي گلچين را بغل كرده بود و شيرعلي طبق عادت هميشگي دمر خوابيده بود. شعله فانوس را با احتياط كشيدم پايين.اتاق تاريك تر مي شود و سياهي پررنگ تر.فكر كردم اگر كسي پلكهايش را بر حسب اتفاق بگشايد نمي تواند جاي مرا خالي ببيند.
    ارام و نوك پا از در رفتم بيرون. شب روشن و ستاره باراني بود.نگاهي به دور و برم انداختم.اگر كسي مرا مي ديد بدون اينكه دستپاچه شوم مي گفتم به مستراح مي رون.از تنور خانه صدايي به گوش نمي رسيد.سر شب كه يوسف گفت مي خواهد توي تنور خانه بخوابد بابا رشيد با تعجب پرسيده بود: چرا با مهمانت توي كله چو نمي خوابي؟
    يوسف سرخ شده و با كمرويي گفته بود:
    ديشب و پريشب صداهاي عجيب و غريبي توي خواب از خودش در مي اورد و ناله هاي كشداري مي كرد.دو سه بار هم از خواب بيدارش كردم،بعد كه دوباره خوابش برد بدتر قيل و قال كرد.من هم تا صبح از هول و هراس خوابم نبرد. گفتم در تنور خانه بخوابم تا هم او راحت باشد و هم من.
    همه خنديدند.من فكر كردم از دو شب پيش به فكر طرح نقشه اي براي ملاقات با من بوده.يوسف از همه جا بي خبر را بدين بهانه از سر خودش باز كرده.
    اخرين بار كه به ساعت نگاه كردم يازده شب را نشان مي داد.از ان زمان تا حالا كه سلانه سلانه از خواب نيمه شب مزرعه مي گذشتم بي گمان يك ساعتي گذشته بود.هيچ صدايي به گوش نمي رسيد.انگار زمين نفس نمي كشيد.
    خودم را كه ان وي نرده هاي مزرعه ديدم ديگر يقين حاصل كردم كه خطر اين ديدار را به جان خريده ام و كار از كار گذشته،اگر مامان گلي يا بابا رشيد بسترم را خالي ببينند در پي ام به اين سو و ان سو سر مي كشند. ان وقت اگر مرا در مزرعه نيابند تنها يك فكر مي تواند به مخيله شان خطور كند و ان اينكه ما دو نفر با هم هستيم... بعد با خشم و غضب و كينه مي گردند تا ما را پيدا كنند و بعد...
    بهتر ديديم به جاي فكر كردن به حاشيه اين رويارويي دهشتناك شتاب بيشتري به قدم هايم بدهم و هر چه سريع تر خودم را به درخت كاج برسانم كه درسراشيبي ملايمي تنها در جوار تخته سنگي ارميده بود.به نظر مي رسيد راه طولاني تر شده و من طاقت و توانم را از دست داده ام.يا من به كاج نمي رسيدم يا كاج از من دور مي شد.
    نفسم كه به شماره افتاد لحظه اي ايستادم.نگاهم را در سراشيبي زير پايم سراندم.كاج را ديديم و نقطه سياهي را كه گاهي به تنه ان مي چسبيد و گاهي دو سه قدمي از ان فاصله مي گرفت.بعد ديدم نقطه سياه براي من دست تكان مي دهد.حال خودم را نمي فهميدم.سرم داشت گيج مي رفت. مي دانستم وقت مناسبي براي سرگيجه نيست.بايد بيش از اينكه پاهايم به زمين بچسبد و بعد همه چيز دور سرم تاب بخورد و نفهمم زمين خورده ام به سرعت برق و باد خودم را به او برسانم.
    همين فكر وادارم كرد به پاهايم فرمان كه بدود.شيب ملايمي كه روي ان مي دويدم سرعت مرا افزون تر ساخت.نقطه سياه هم به سوي من دويد.من و ان نقطه سياه كه دستهايش را به روي من گشوده بود روي يك خط به هم رسيديم.ان نقطه سياه به روشن ترين نقطه اي كه تا به حال ديده بودم تبديل شده بود.او به من لبخند زد و من اشك به ديده اوردم، از شوق اين ديدار پنهان در نيمه هاي يك شب ارديبهشتي.
    مرا با خود تا پاي كاج برد.صداي تند قلب او را مي شنيدم. پي در پي و بي وقفه مي كوبيد. لابد او هم به صداي ضربان نامنظم و پريشان قلب من گوش فرا داده بود. دستم هر لحظه ميان دستهايش فشرده مي شد.پاي درخت كاج بوديم.اينك اين كاج پير بود كه به اهنگ پر طنين قلبهاي نا ارام دو عاشق گوش سپرده بود.
    ستاره ها مي درخشيدند و ماه به زمين فخر مي فروخت. هر دو ارام گرفته بوديم و اتش سركش اشتياقمان فروكش كرده بود و اينك در نهايت ارامش و راحتي مي گداخت و سينه هاي تبدارمان را گرم نگه مي داشت.
    « مي دانستم مي ايي و خطر اين ديدار را به جان مي خري.»
    «ارزش ديدار تو بيش از اينهاست.حاضرم چنديدن برابر خطر كنم.»
    «گلچين،دم غروب سين جيمم مي كرد چرا گفتم اين نقاشي را فقط به خواهرت نشان بده،نه كس ديگر. من هم بند را اب ندادم و با احتياط گفتم اشتباه شنيدي...من گفتم به هر كه دلت مي خواهد نشان بده.او قانع نشد...سكوت كرد،ولي قانع نشد.»
    «حالا باز هم از تو خواهد پرسيد...صبر داشته باش.»
    «بعد !نمي داني چقدر ارزومند بعدهايي هستم كه مي گويي.»
    «من وقت زيادي براي ماندن ندارم...بهتر است هر حرفي داريم...»
    «دوستت دارم.»
    «من هم همينطور...ولي مي دانم فقط به خاطر اين دست به خطر نزده ايم كه به هم بگوييم دوستت دارم.»
    سكوت حكمفرما شد.سرم را به طرف خودش چرخاند.ستاره ها در نگاه او هم برق انداخته بودند.با نگاهي ژرف و خيره چهره مرا از نظر گذراند.مثل نقاش پيش از به تصوير كشيدن چهره اي.انگار براي نخستين بار بود كه نگاهش به من افتاده بود.همانطور كه با تمام وجود نگاهم مي كرد، همانطور كه نفسهاي داغش به پوست صورتم مي چسبيد، همانطور كه قلبش تند و با شتاب مي زد.
    «پدربزرگم حالش خيلي بد بود. مجبور بودم بمانم و از او پرستاري كنم...هيچ دسترسي به تو نداشتم. گاهي نااميدانه با ويلا تماس مي گرفتم، بلكه به انجا رفته باشي و به يكي از تلفنهايم جواب دهي. داشتم يوانه مي شدم، ولي پدربزرگ به من احتياج داشت...بايد مي ماندم.وقتي برگشتم يكراست امدم دبيرستان. وقت معمول هواخوري بود،حدس مي زدم توي خوابگاه باشي و مثل وقتهايي كه دلگيري از خوابگاه نزني بيرون.به نگهبان گفتم پسر عمويت هستم و امدم تو را با خود ببرم خانه خودمان كه قصه تلخي را برايم تعريف كرد كه اولش باورم نشد، بعد ديدم در و ديوار مدرسه را با پرچم سياه پوشانده اند.اولش به قدري مشتاق ديدار تو بودم كه فقط تو در نظرم بودي. ديوارهاي سياه را نديده بودم.وقتي شنيدم از مدرسه اخراج شدي اه از نهادم برامد.دو هفته بعد از وقوع حادثه رسيده بودم.نگهبان متعجب بود چطور من كه پسر عمويت هستم از چيزي خبر ندارم .مجبور شدم به انزواي خودم برگردم.تنهايي را با تمام وجود حس كنم و در خلوت خاطره هايم اشك بريزم.سخت بود پس از ان همه شور و اشتياق مثل تكه يخي ميان سرداب تنهايي عزلت رها شوم.مي دانستم بايد به سوي تو بال بگشايم و خودم را به قفس تنهايي و تنگ تو برسانم، ولي اين را هم مي دانستم كه اين كار خطر بزرگي براي تو به حساب مي ايدو بايد محتاطانه عمل كنم.فكر اينكه ممكن است تا حالا زن يوسف شده باشي كلافه ام مي كرد.چهار ماه تمام دندان روي جگر گذاشتم.به تهران رفتم،اما اوضاع شهر انقدر به هم ريخته و نابسامان است كه پدربزرگ از من خواست هر چه سريعتر برگردم و از خطر جنگ و بمباران دور بمانم.عاقبت طاقتم طاق شد و نتوانستم بيش از اين تحمل و بردباري پيشه كنم.گفتم مي روم به ديدارش، يا او را بدست مي اورم يا خودم از دست مي روم.ماشين را گذاشتم جلوي يكي از رستورانهاي پلور و زدم به كوه.شب شده بود و من درست جايي را نمي شناختم راه را گم كردم...بعد هم از صخره اي پرت شدم پايين.وقتي چشمانم را باز كردم توي كوهستان بودم...پيش تو...عشق عاقبت مرا به تو رساند.»
    با نگاهي تحسين اميز و پر شوق گفتم:
    «حالا چه كار مي خواهي بكني؟»
    «هر وقت بخواهي تو را از خانواده ات خواستگاري مي كنم.»
    تشويش و دلهره به يك باره به سينه ام يورش اورد و بر ان چنگ انداخت.
    «نه...اين كار مقدور نيست...من نامزد دارم...بابا رشيد مي فهمد بين من و تو سر وسري بوده، بعد هر دوتامان را مي كشد.سرمان را گوش تا گوش...»
    با لحن محبت اميزي گفت:
    «پس تو مي گويي چه كار كنيم؟»
    «نمي دانم.»
    در حالي كه به طرف صخره مي رفتم گفتم:
    «بايد فكر كنيم و تصميم بهتري بگيريم.»
    او هم دنبال من امد و در فاصله كمي پشت صخره ايستاد.
    «من اگر بدانم تو تا اخر خط با من هستي...»
    حرفش را با لحن مطمئن و راسخ بريدم.
    «من تا ته خط با توام ارش...فقط ترس من از اين است كه مبادا كسي بو ببرد و بعد...»
    «نگران هيچي نباش،همه چيز را بگذار به عهده من....اينطور كه من از يوسف شنيدم تا اوايل ماه بعد سور و سات عروسي اماده مي شود...حتي از من هم خواسته بمانم و در عروسيتان شركت كنم.»
    نگاهش كردم.در ان لحظه نگاهش با حزن عميقي اميخته بود.با لحني بغض كرده و به شوخي گفتم:
    «و تو شركت مي كني؟»
    خيره به چشمانم با لحن قاطعي گفت:
    «تو فقط گل ِ ناز ِ من هستي.»
    نفس عميقي كشيدم و گفتم:
    «زهره كه در ان دعواي مسخره و كذايي جان خود را از دست داد من بدجوري خودم را مقصر مي دانستم...فكرر كردمبا از دست دادن تو بايد تاوان اين جرم را پس بدهم.»
    او هم نفس عميقي كشيد:
    «زهره دوست خوبي براي تو بود...يك روز توي خيابان ديدمش.پيش از تعطيلات زمستاني.با ان يكي دوستت بود.اسمش چي بود؟مريم...وقتي از كنارم گذشت يادداشتي به طرف من انداخت.مريم نديد چون زهره خيلي زيركانه كاغذ را مچاله كرده بود و از زير چادرش انداخت جلوي پايم. روي كاغذ نوشته بود گلناز بدجوري حواسش پيش شماست...ديروز سر زنگ جغرافي اسم شما را بي حواس روي يكي از صفحه هاي كتاب نوشت و تا چشمش به من افتاد اسمتان را خط خطي كرد...اگر نامزد نداشت زوج خوبي براي هم مي شديد.»
    چشمانم از فرط حيرت و تعجب گرد شدند.
    «راست مي گويي؟»
    خودم متوجه تلخي بغضي كه ته گلويم ماسيده ،بودم.سر تكان داد و در حالي كه به ستاره هايي كه نور مي پاشيدند چشم دوخته بود گفت:
    «اره...همان يادداشت بود كه مرا به صرافت انداخت طور ديگري روي دوستيمان حساب باز كنم.در واقع به من هشدار داده بود كه هوشيارانه به اواي قلبم با دقت گوش بسپارم و تو را طور ديگري دوست بدارم.»
    دستم را روي دهانم گرفتم.اشكم در امده بود.ياد زهره مثل خنجري در قلبم فرو رفت.اه طفلي زهره،پس او مي دانست...يعني اينقدر زيرك و باهوش بود كه بفهمد...»
    «گريه مي كني گلناز؟»
    «من باعث مرگ زهره شدم ارش...او هيچ تقصيري نداشت.من از لج جدا افتادن از تو مي خواستم صداي مريم را در بياورم.به عمد حرفهاي تحريك اميزي عليه اش زدم و بعد...بعد...ارش،من مقصرم...من...»
    «خواهش مي كنم ارام بگير گلناز.تو مقصر نيستي...به طور حتم دلت نمي خواسته حتي يك مو از سر دوستت كم شود،چه برسد به اينكه...»
    «نه ارش، من مقصرم.زهره گناهي نداشت.نبودي ببيني چه خوني...»
    «عزيز من...تو را به خدا تمامش كن.من طاقت ديدن گريه ات را ندارم.»
    و من اخرين هق هقم را فرو خوردم.او ستاره هاي اشك مرا چيد.
    دير شده بود و ممكن بود هر اتفاقي بيفتد.به سختي از هم جدا شديم و قرار شد از طريق نقاشي كشيدن با همديگر در ارتباط باشيم.من زودتر از او به خانه برگشتم.خودم را كه توي كله چو ديدم خيالم راحت شد.همه چيز به همان شكل بود كه پيش از ترك خانه بود.توي بسترم كه فرو رفتم اول به ياد زهره، دوست جوان مرگم گريستم و بعد با مرور چند باره لحظه هاي ديدارمان پاي درخت كاج به خواب عميق و شيريني فرو رفتم
    بابا رشيد مقداري از لوازم ضروري زندگي را كه مامان گلي براي جهيزيه من سفارش داده بود با گاري از دهكده پايين اورد.همه را در كله چوي يوسف گذاشت.مامان گلي در حال چيدن جهيزيه من بود.قابلمه هاي روحي و مسي و كاسه بشقابهاي ملامين و روحي را توي مطبخ مي چيد.يكي از قابهاي دستبافت خودش را كه از پيش براي من كنار گذاشته بود در اتاق پهن كرد.روي رفهاي پنچره را با همان گلدان هاي كوچك تزئيني پر كرد.
    كله چو با سليقه خودش و گلچين اراسته شد.كوچك ترين دخالتي نمي كردم،حتي از اظهار نظر كردن هم سر باز مي زدم.من يوسف را نمي خواستم و زندگي با او را محقر و پست مي شمردم،به همين سعي كردم به چيزهاي ديگري بينديشم. مثلا به اخرين نقاشي اي كه از ارش به دستم رسيده بود.ادمكي كه در شبي پر ستاره در حال چيدن گلي از باغچه بود.او اين نقاشي را روي دفتر گلچين كشيد كه تازگيها به نقاشي هاي او علاقه نشان مي داد.اظهار نظر ديگران را هم به ارش منتقل مي كرد.
    من هم روي دفتر نقاشي اش ناشيانه چيزي مي كشيدم.دختركي كه قلبش از دهانش زده بيرون.ادمك پسر نمايي كه چتري توي دست دارد و ادمك دختر نمايي كه زير باران بدون چتر مانده است.اين نقاشي تداعي كننده خاطره شيرين دومين برخورد من و او زير باران بود.در پاسخ اين نقاشي عكس دختري را كشيد كه رو به سمت دريا مي رود و سايه اي از پشت تعقيبش مي كند.
    بدين طريق با يكديگر در ارتباط بوديم و به اينده با نگاه اميدوارانه تري چشم داشتيم. گلچين تمام نقاشي هاي مرا به خودش نسبت داده بود و به خيال خودش ارش اين لاف كودكانه را باور كرده ست.
    همه چيز با سرعت پيش مي رفت. كله چوي يوسف اماده استقبال از نوعروس زيبايش بود. مامان گلي به قدري شاد بود و دور و بر يوسف تاب مي خورد، انگار مادرش است و قرار است به زودي عروس دار شود.
    بابا رشيد خانه يكي از اقوام دور را در دهكده پايين براي برگزاري جشن عروسي انتخاب كرده بود.انجا هم بزرگ بود و هم مركز ده بود. از اينكه كارها بدون وقفه پيش مي رفت و همه چيز خود به خود به بهترين شكل مرتب مي شد،دلخون و گرفته و عصبي بودم.
    اخرين نقاشي اي را كه براي ارش در دفتر گلچين كشيدم تصوير دختري بود كه در حال گريه و زاري است و قلبش ترك خورده كنج سينه اش بود.در پاسخ اين نقاشي عكس مردي را كشيد كه روي تخت نشسته و چند ستاره هم از دريچه اتاق پيداست.مفهومش اين بود كه او هم شبها از فكر و خيال خوابش نمي برد.
    از اينكه به من تفهيم كرده بود كه فكرش بدجوري درگير سوروسات عروسي من و يوسف است خوشحال بودم،چرا كه مي دانستم برعكس من كه نمي توانستم نقشه هاي خوب طرح كنم او در نقشه كشيدن مهارت داشت.اغلب غير ممكن ترين كارها را با نقشه اي ساده و پيش پا افتاده ممكن مي ساخت.مثلا برقراري ارتباط بين من و او از طريق نقاشي يكي از همان نقشه هاي ساده و ابتكاري بود.
    يك شب بزرگان فاميل در دهكده جمع شدند.پس از رد و بدل كردن نظرات و پيشنهادات تصميم بر اين شد كه اخر همان هفته جشن عروسي در منزل نوه عموي بابا رشيد برگزار شود.اهالي دهكده طبق ايين و رسوم كمكهاي نقدي و غير نقديشان را از فرداي ان روز به دست بابا رشيد رساندند. اين سنت نيكو و خيرخواهانه از چندين نسل پيش در دهكده برقرار بود.در تمام عروسي ها،خانواده عروس و داماد بي انكه متحمل مخارج سنگيني شودن كمكهاي مردم را با جان و دل مي پذيرفتند و بدين ترتيب كمتر زير فشار مخارج عروسي قامت خم مي كردند.دادا شيرعلي مسول جمع اوري اين كمك ها بود.
    روزها سوار اسب چهار نعلي شده و بي امان پيش مي تاخت.مامان گلي از ننه باجي كه از بنداندازان ماهر و قديمي دهكده بود براي يك روز قبل از عروسي وقت گرفت. گلچين از پيراهن چين داري كه يوسف برايش خريده بود راضي و خوشحال بود و سراز پا نمي شناخت.
    همه براي عروسي اخر هفته بي قراري مي كردند. بابا رشيد هم كه كمتر او را شاد و بذله گو ديده بوديم با صداي بلند مي خنديد و سر به سر مامان گلي و يوسف مي گذاشت.صداي قهقهه شان در تمام كوهستان مي پيچيد.انگار كوههاي بزرگ و كوچك به هم مي گفتند: اين صداي خنده هاي از ته دل بابا رشيد است! تا به حال خنده هايي اينچنين از او نشنيده بوديم.بايد اين قهقهه هاي شادمانه را به گوش كوههاي البرز برسانيم...و اينچنين بود كه صداي خنده همه جا منعكس شد. كوه به كوه و دره به دره و دشت به دشت مي رفت و دوباره به كوهستان بازمي گشت.
    نقاشي هاي من و ارش غمگين تر و گريه اور تر شده بود.در تمام نقاشي ها من و او در حال گريه و اندوه و تفكر بوديم.
    باورم نمي شد پيش چشمان من و ارش همه چيز جور ديگري پيش برود، ان هم اينگونه تلخ و دردناك.شادماني يوسف را مي ديدم و نگاههاي گاه و بي گاهش را كه با ظن اميخته با كنايه بود.مثل اينكه مي گفت تا تو اسير و برده من شوي بيش از دو روز باقي نمانده.هم چنان كه تا حالا دندان روي جگر گذاشتم اين دو روز را هم تحمل مي كنم.
    گاهي نگاههايش را بي جواب مي گذاشتم،گاهي نگاه تند و تيزم را در هاله اي از نفرت و سردي و انزجار تقديمش مي كردم و گاهي نگاه خشن دردمندي به سويش مي انداختم و از رذالت و حقارت خودم از درون مي شكستم و مي گريستم.
    در اين فكر بودم چرا ارش كاري نمي كند؟ چرا دست روي دست گذاشته كه همه چيز به اينجا كشيده شود.دو روز بيشتر با زن يوسف شدن فاصله نداشتم. پس چرا دست به كار نمي شد؟ نقشه نمي كشيد؟راه حل پيدا نمي كرد؟خسته شده بودم از بس شاهد و ناظر فراهم شدن تداركات عروسي كذايي بودم.شاهد شادماني خانواده ام...يعني امكان داشت او كاري نكند و عقلش به جايي قد نداده باشد؟تمام راهها را ذهني رفته باشد و به بن بست رسيده باشد؟
    معلوم نبود چرا از صبح تا غروب روز خرداد نقاشي تازه اي نكشيد. دفتر نقاشي گلچين را زير و رو كردم و چيزي نديدم.گمان كردم لابد نقاشي جديدي كشيده و چون حواس گلچين به عروسي پرت است يادش رفته نشان من بدهد....اما نااميدانه تر از قبل پشت حصار بدگماني نشسته بودم.فكركردم:او هم نااميد شده و هيچ فكري به مغزش خطور نكرده. همه چيز همين جوري تمام مي شود.شايد هم پشيمان شده و ترجيح مي دهد بماند و در يك عروسي محلي شركت كند و از ديدن تشريفات ان مراسم لذت ببرد،بعد هم برود. اگر اين طور باشد،من خودم را خواهم كشت،با لباس سپيد عروسي.بايد با همان لباس دفنم كنند.بهتر از اين است كه دست يوسف به من برسد.بله،همين كار را خواهم كرد.ارش هم تا اخر عمر غصه بخورد و عذاب وجدان بكشد كه چرا نتوانست براي من كاري بكند.
    نگاهي به نقاشي انداختم.گلچين گفت:
    «همين حالا نشان من داد و گفت هر چه دلت خواست بكش و پيش از خواب نشان من بده.»
    شبي پر ستاره را كشيده بود و دو ادمك دست در دست هم رو به سمتي مي دويدند.خوب كه نگاه كردم ديدم از پشت دره ها و كوهها پلور پيداست. ساعت از ستاره اي اويزان بود كه دوازده شب را نشان مي داد.گلچين نگاهم كرد و گفت:
    «حالا چي بكشيم؟»
    فكر كردم:منظورش چيه؟ لابد مفهوم عميق و پيچيده اي در پس اين نقاشي نهفته است كه او تمام روز به ان مشغول بوده. ساعت دوازده شب...دو ادمك در حال دويدن...دست در دست هم...پلور...فهميدم.منظورش اين است كه با هم فرار كنيم.دست و پاي خودم را گم كردم و رنگ از رخسارم پريد.چانه ام لرزيد.نمي توانستم حواسم را روي حرفهاي گلچين متمركز كنم.داشتم فكر مي كردم چه تصميمي بگيرم.
    گلچين داد زد:
    «كجا مي روي؟ گفت تا قبل شام...»
    من اهميت ندادم.برگه نقاشي را توي مشتم فشردم و به طرف درخت كاجي رفتم كه چند شب پيش شاهد ديدار من و او بود.اشفته و مضطرب بودم.ته دلم در هم پيچ مي خورد.تكيه زدم به تنه درخت و چشم انداز غروب خردادي كوهستان را از نظر گذراندم. نوك كوهها به رنگ غروب در امده بود.ابرهاي سپيد و لايه لايه غروب را قرق كرده بودند. خورشيد سلانه سلانه هيكل نارنجي و گرد خودش را پشت كوهها مي كشيد.يك دسته چكاوك به سمت غروب در حال پرواز بودند.سكوت غروب زده پيرامونم مرا با افكار در هم و نامرئي تنها گذاشت.نگران نابساماني انديشه هاي خويش نبودم،در جدال عقل و احساس مانده بودم چه كنم؟
    _چته دختر؟ مثل مرده هاي از گور برگشته مي ماني...
    اين نهيب مرا به ياد زهره انداخت.عين همين جمله را به من گفته بود.ياد زهره چون خاري در قلبم خليد.
    _توقع داري چطور باشم،وقتي نمي دانم چه اتفاقي قررا است بيفتد.
    _خودت را گول نزن...تو با خودت درگيري.نمي داني كدام را انتخاب كني.اينكه عروس يوسف شوي يا با عشقت پا به فرار بگذاري.
    _معلوم است كه نمي توانم خود را فريب بدهم و ذهنم را پرت كنم.من به فرار فكر مي كنم،اما تعريف درستي از فرار ندارم.
    _فرار يعني پشت پا زدن به كوهستان...به خانواده ات...به مردي كه قرار است شوهرت شود.
    _فرار يعني در كنار معشوق نفس كشيدن، از دريچه نگاه معشوق دنيا را ديدن.
    _تو يك روي سكه را مي بيني...پس ان روي ديگر؟!
    _نمي خوام به ان فكر كنم. اين سكه فقط يك رو دارد.
    _اين سكه هم مثل تمام سكه هاي ديگر دو رو دارد.تو چشمت را به ان روي ديگر بسته اي. فكر مي كني چون نمي بيني اش وجود ندارد،اما...
    _حال چه مي خواهي بگويي؟ توي اين گير و دار از جان من چه مي خواهي؟
    _هيچ...فقط مي خواهم پلهاي پشت سرت را به هر قيمتي فرو نريزي.
    _پلهاي پشت سرم به چه كار مي ايند وقتي پلي براي عبور من نيست.مگر نشنيدي مي گويند براي خطر كردن و ماجراجويي بايد پلهاي پشت سر را خراب كرد.
    _پس يعني فكر مي كني هرگز به پلهاي پشت سرت احتياج پيدا نخواهي كرد؟
    _همين طور است...اگر با زمان حركت كنيم هيچ برگشتي در ميان نيست...همه چيز رو به جلو مي رود،پس من هم مي توانم به پيش رو اميدوار باشم.بدون اينكه از گرد و غبار حاصله از فرو ريختن پلهاي پشت سرم احساس نگراني و ندامت داشته باشم.
    _پس بابا رشيدت چطور؟ فكر حيثيت و ابروي خانواده ات را نكردي؟
    _من فقط بايد به فكر خودم باشم.اگر قرار باشد به همه چيز فكر كنم الا خودم، شكست خواهم خورد و فرصت يك زندگي ايده ال را براي هميشه از دست مي دهم، چرا كه ادمها فقط يكبار متولد مي شوند.
    ،گلناز، اسير احساسات شده اي، يوسف در حق تو هيچ ظلمي نكرده كه مي خواهي در شب عروسيتان روي قلبش را با پرچم سياه بپوشاني...اين حقش نيست.
    _مگر من چه گناهي كرده ام؟ چرا مهم نيست قلب من دخمه ارزوهايم شود، ولي مهم است كه قلب يوسف...
    _به من گوش بده گلناز...اول از همه با اين كار به خودت بد خواهي كرد،بعد به ديگران ضربه خواهي زد.اه،دلشكستگي و سرخوردگي پدر و مادرت دامن تو را مي گيرد.
    _لازم نكرده مرا بترساني و ته دلم را خالي كني.من تصميم خودم را گرفته ام.بهتر است اينقدر سبك مغزي در نياوري.من به اواي قلبم گوش مي سپارم و همان كاري را خواهم كرد كه او از من مي خواهد، يعني همان كاري كه تو مرا از انجامش منع مي كني.
    _گلناز...دست نگه دار.
    _برو گمشو و راحتم بگذار.
    نفس زنان افكار مزاحم و ناراحت كننده را با فشار دست روي شقيقه هايم به خيال خودم خفه كردم.برگشتم و از گلچين خواستم دفتر نقاشي اش را به من بدهد.بعد روي سپيدي كاغذ شبي پر ستاره كشيدم و دو ادمك را در حال دويدن. خانه هايي را هم پشت كوهها به تصوير كشيدم.ان را به دست گلچين دادم. نگاه پر ابهامي به ديده ام پاشيد و گفت:
    «ساعت را يادت رفت بكشي دَدَ گلناز؟»
    لحظه اي نگاهش كردم. فكر كردم او همه چيز را مي داند، اما بعد لبخند بي معنايي لبان باريكش را از هم گشود و گفت:
    «مهم نيست، لابد خودش مي فهمد ساعت چند است...فقط اگر پرسيد چرا از روي نقاشي او كپي كرديم چه بگويم.»
    خيالم كمي از سادگي گلچين اسوده گشت.گفتم:
    «به او بگو...چون فكرهايمان شبيه هم هستند پس نقاشيهايمان بايد شكل هم باشند.»
    رنگ سبز و روشن چشمانش رو به تيرگي گذاشت. با سردرگمي نگاهم كرد و گفت:
    «از اول مي گويي...راستش هيچ نفهميدم چه گفتي؟
    با بي حوصلگي گفتم:
    «خودش مي فهمد چرا نقاشيهايمان شبيه هم شده...حالا برو تا بدقولي نكرده باشي.»
    گلچين همراه با لبخند موزيانه اي گفت:
    «نقاشيهامان يا نقاشيهاتان؟»
    من فقط نگاهش كردم و نتوانستم چيزي بگويم.
    شب از راه رسيد و با خودش امواجي از دلهره و ملال و تشويش به ساحل تاريك قلبم كوباند. دلم مي خواست مي خوابيدم،دلم مي خواست دور از تمام ان هاي و هوي دروني راحت و فارغ خودم را به دستان مهربان خواب مي سپردم.پلكهايم با سنگيني روي هم مي افتاد.حال ادمهاي مست و مدهوش را داشتم كه با نوشيدن جامهاي پي در پي فراموشي و گيجي را به جان خريده بود. حس هشدار دهنده اي در درونم ندا مي داد كه وقت خواب نيست.اين خواب ممكن است به قيمت زندگي ات تمام شود. بايد بيدار مي ماندم، اما خواب مرا با خود به دنياي بي دغدغه و بي دردسري مي برد. ميان كابوس و بيداري با اخرين ذره هاي جامانده از هوشياري ام در بستر نيم خيز شدم.
    ان شب گلچين با اصرار پيش من خوابيد. تلاش كردم در حين برخاستن او را بيدار نكنم. لحظه اي كه خواستم از جا برخيزم سخت كشيده شدم. با تعجب ديدم گوشه دامنم به پاي گلچين گره خورده است. در حالي كه از اين كار او سر در نمي اوردم غرولندكنان گره را باز كردم كه ديدم چشمان وق زده گلچين در ان تاريكي پيش روي من مي درخشد.آه، همين كم بود كه او در همين لحظه بحراني از خواب بيدار شود و با اين نگاه خيره و فضول كلافه ام كند.
    «كجا مي روي دَدَ گلناز؟»
    لحنش خواب الود بود. خميازه كشيد. انگشت اشاره ام را روي دماغم چسباندم و گفتم:
    «هيس، يواشتر. همه را بيدار مي كني. دارم مي روم مستراح.»
    در حالي كه چشمهايش را مي ماليد گفت:
    «منم با تو مي ايم... من هم دستشويي دارم.»
    بي جهت از كوره در رفته بودم. گلچين بد موقعي خودش را به من اويزان كرده بود.
    «بگذار اول من بروم...بعد...صدايت مي كنم...»
    با لجبازي گفت:
    «نه...همين الان مي خواهم بيايم...همين حالا.»
    داشت داد مي كشيد كه دستم را روي دهانش گذاشتم و همراه با سقلمه اي گفتم:
    «ساكت باش گلچين...داري عصباني ام مي كني ها.»
    زور مي زد كه دستش را از روي دهانم بردارد.مي دانستم همه چيز را فهميده... انقدرها كه او را احمق و نادان فرض كرده بوديم،نفهم و هالو نبود. مي دانست خواهرش چه خيالاتي توي سرش است و مي دانست چه سر و سري بين من و ان مهمان نا خوانده است.همه چيز را فهميده بود، از نقاشيها...مانده بودم با ان ذهن ساده چطور توانسته پيام نقاشيهايمان را درك كند و حال درست در لحظه اي كه بايد تير به هدف مي خورد به نوك كمان چسبيده و مانع از اجراي نقشه مان شد.ديدم زيادي به تقلا افتاده. دستم را از روي دهانش برداشتم و ارام گفتم:
    «تو از جان من چه مي خواهي گلچين؟»
    موهاي ژوليده و سيخش را زير چارقدش فرو برد و اهسته گفت:
    «مي دانم مستراح نمي روي... مي دانم مي خواهي با ارش فرار كني.»
    وحشتزده و هراسان دوباره دستم را روي دهانش گذاشتم. با نگاهي خيره و موذي به من ريشخند مي زد. دستم را برداشتم و نفس حبس شده ام را رها كردم.چه بايد مي كردم، دستم رو شده بود و نقشه لو رفته بود. تقصير خودمان بود. اگر زيادي از حد او را خنگ و احمق فرض نكرده بوديم حالا با اين نگاه وقيحش مسخره ام نمي كرد و مرا دست نمي انداخت.
    وقتي فهميد اه از نهاد من برامده و نمي توانم لب به انكار بگشايم و مجبورم با او مدارا كنم:
    «حالا كه از مستراح رفتن منصرف شدي مامان گلي را بيدار كنم تا مرا...»
    بقيه حرفهايش با چشم غره من خنده شد و روي لبهايش نشست. با خشم و تغير گفتم:
    «بگير بخواب والا...»
    شجاعانه گفت:
    «چه كار مي كني؟ دست روي من بلند كني به همه مي گويم چه نقشه اي توي سرت است...به بابا رشيد مي گويم كه...»
    «چه خبرتان است؟ نصف شبي چه در گوش هم پچ پچ مي كنيد؟»
    مامان گلي بود كه از خواب پريده بود. پيش از من گلچين با زيركي گفت:
    «هيچي مامان گلي...دستشويي دارم و دَدَ گلناز نمي خواهد مرا ببرد.»
    از لحن خواب الود مادر پيدا بود كه به زحمت چشمانش را باز نگه داشته. خميازه كشان گفت:
    «دِ بلند شو خواهرت را ببر مستراح...»
    و خوابيد ،چنان كه انگار هرگز از خواب نپريده بود.
    نگاهي به گلچين انداختم. او در برابر عصبانيت جنون اميز من چه خونسرد و بي خيال بود.


    نقشه فرار به همين راحتي نقش بر اب شد! گلچين راحت تر از انچه در تصور ما بود همه چيز را خراب كرد. از دور ارش را مي ديدم كه كلافه و ناراحت گاهي به من نگاه مي كند و مي خواست هر طوري هست به او بفهمانم چه اتفاقي افتاده كه او را در انتظار گذاشته ام.
    در طول روز از خنده هاي گلچين بي نصيب نماندم.حالت ادم هاي پيروز را به خود گرفته بود.انگار با دمش گردو مي شكست و از اينكه مرا با سگرمه هاي در هم مي ديد راضي و خرسند بود. تا چشمم به او مي افتاد بي دليل مي خنديد.
    بدتر از رفتارهاي تحريك اميزش كه كفر ادم را در مي اورد و دلم مي خواست به گيسهايش بچسبم و كتكش بزنم، بايد مراقب بودم مبادا به ديگران خبر بدهد.اگر اينطور مي شد براي هميشه ميان تارهاي عنكبوت عشقي كه به دورم تنيده بودم گير مي كردم و هيچ راهي هم براي رهايي ام نبود. پس بايد تا انجا كه راه داشت با او مدارا مي كردم و با وعده هاي سر خرمن دهانش را بسته نگه مي داشتم. بايد منتظر مي ماندم ببينم تقدير خودش چه رقم خواهد زد.شايد همه چيز به همان شكل پيش مي رفت كه مد نظر من و ارش بود.
    ننه باجي امد و ميان هلهله و كف زدن دختران دم بخت و زنان مهربان دهكده،مبارك گويان بند به صورتم انداخت. هيچ احساس خوشايند و خوبي نداشتم. در واقع حواسم به دور و برم نبود. هر ان دلم مي رفت پيش گلچين كه مبادا بند را اب دهد و مصيبت بزرگ تري بيافريند. هيچ حال و حوصله تعريف و تمجيدهاي اطرافيانم را نداشتم.
    «واي...انگار حور و پري پيش رويمان نشسته...چقدر زيبا شدي گلناز.»
    بله زيبا شدم...اين زيبايي مسخره به يوسف زهره مار شود.
    «گلناز، چه ابروان كمان و خوش حالتي داري. اگر بداني چه محشر شده اي؟»
    محشر! چه محشري بزرگ تر از اينكه حالا توي دلم برپاست. شما چه ادمهاي خوش خيال و خامي هستيد. من دلم كجاست و شما از چه حرف مي زنيد.
    ننه باجي كه كارش با دقت و ظرافت تمام شد همه كف زدند و هلهله كشيدند و صورتم را بوسيدند.من مي گريستم. شايد گريه هاي مرا به حساب شور و هيجان خوشحالي ام گذاشته بودند. نفهميدند اين عروس زيبا و غمگين،دلش شكسته و نشاني از خرده هايش هم نيست.
    از سر لجبازي و نفرت به خودم نگاه نكردم تا مثل ديگران شاهكار ننه باجي را تحسين كنم و از او تشكر كنم كه مرا چون عروسكي زيبا قابل ستايش ساخته بود.
    حال و هواي غريبي داشتم. از خوشحالي و سرزندگي دور و بريهايم به تنگ امده بودم.چطور مي توانستند شاد و بشاش باشند وقتي من محزون و گرفته بودم. مامان گلي چنان مرا به سينه اش فشرد و گريست كه من هم شادمانه همراه او به گريه افتادم. فرصت خوبي براي تخليه غم ها و ارزوهاي لگد كوب شده من پيدا شده بود.
    مامان گلي خدا را شكر مي كرد كه دخترش تا اين حد زيبا شده است و من از خدا مي خواستم مرگم فرا برسد و نگذارد بعد از اين زنده زنده و بي صدا در خودم بشكنم و بميرم.
    دوباره شب رسيد. همه خوشحال و سرمست بودند. اهالي دهكده در كوهستان جمع شده بودند تا به استقبال جشن عروسي با شكوهي بروند.تا صبح بر تشت كوبيدند و خواندند و رقصيدند.
    هاشَواها شائيه اَمِ عروس چه مشديه وِلينگِ جِرَت دَنيه اَمشو وِنِ عروسيه دوماد وِ پهلو دَنيه وِ غصه خارنِ شاكيه
    يكي مي خواند و بقيه جواب مي دادند:«ايشال داره.»
    من با تمام اين ترانه هاي شاد در درون مي گريستم.در دل گلچين را به خاطر مچ گيري زيركانه اش نفرين مي كردم و ناسزا ميدادم.
    _بميري الهي گلچين...دخترك فضول اب زيركاه...چطور با همه خنگي و خرفتي ات همه چيز را فهميدي و نقشه هامان را بر هم زدي...الهي كه حناق بگيري.الهي كه...الهي كه...يرقان بَئيتِ جونِ مرگ بَمِرد.(يرقان بگيري و جوان مرگ شوي.)
    در حين جشن گلچين ميان گيجي و شوريدگي من كاغذي را به دستم داد و گفت ارش داده است. من به جاي نقاشي در كمال حيرت و شگفتي چند خط نوشته ديدم. بهتزده به او نگريستم. او با لبهاي بسته خنديد و شانه هايش را بالا انداخت. ارش نوشته بود:


    عزيزم،
    گلچين همه چيز را به من گفت. نگران نباش، از او قول گرفتم چيزي به كسي نگويد.مهمانان كه رفتند و خاموشي كوهستان را فرا گرفت، من ان سوي مزرعه منتظرت هستم... از حالا تا هر وقت كه بتواني خودت را به من برساني.يادت نرود كه چقدر دوستت دارم.«ارش»


    دوباره علائم حيات و زندگي به وجود غمزده و بي روحم بازگشت.گلچين را در اغوش كشيدم و بي قرار سرتا پايش را بوسيدم. ان چند خط دوباره قلبم را به تپش واداشت. وقتش رسيده بود كه مهمانان ما را به حال خودمان مي گذاشتند. اولش قرار شد همه براي خواب همان جا بمانند. اما چون تعداد زياد بود از اين تصميم صرف نظر كردند.
    با ديدن چهره خواب الود و كسل من كه پي در پي خميازه مي كشيدم و خودم را بيش از حد خسته و كوفته نشان مي دادم، فانوسهايشان را روشن كردند و به دست گرفتند.خداحافظي كردند و رفتند.
    يوسف هم بدجوري خسته و دمق نشان مي داد. به حالت نشسته روي پلكان كله چو چرت مي زد. ياد نگاه خريدارانه و تحسين اميزش سر سفره شام افتادم و اينكه با چه سردي و نخوتي رويم را برگرداندم و او را از لذت نگاهي محبت اميز محروم كردند.
    مي خواستم تمام زيبايي هاي چشمگيرم را به ارش تقديم كنم. دلم نمي خواست در اين ميان با نگاه هرزه يوسف_كه البته من هرزه مي انگاشتم_به اين زيبايي دستبردي زده شود و انچه به ارش مي رسد دست خورده و از طراوت افتاده باشد.
    با شتاب رختخواب اهل خانه را پهن كردم و زودتر بقيه خودم را به خواب زدم. خوشبختانه همه به قدري خسته و كوفته بودند كه تا سرهاشان روي بالش افتاد صداي خرناسشان بلند شد.
    گلچين از من خواسته بود پيش از رفتن او را از خواب بيدار كنم. من هم به او قول دادم كه بيدارش كنم. وقتي صداي خروپفش بلند شد،برخاستم و قلم و كاغذي را كه قبلا اماده كرده بودم از زير بالشم كشيدم بيرون. چند خطي براي طلب عفو و بخشش نوشتم.


    بابا رشيد و مامان گلي،حتم دارم بعد از بيدار شدن، وقتي جاي مرا خالي ديديد و تمام مزرعه و كوهستان را در جست و جوي من زير پا گذاشتيد و از من اثري نجستيد، دلتان بشكند و سر خورده و ازرده شويد،اما خواهش مي كنم گناه دخترتان را بر او ببخشيد. مطمئن باشيد هر كجا كه باشد و با هر كه باشد به يقين خوشبخت تر از اين است كه مي خواستيد در زندگي با يوسف به او بچشانيد.همه شما را دوست دارم و تك تكتان را مي بوسم. هر چند مي دانم بازگشت به كوهستان امري غير ممكن و محال است، اما اميدوارم روزي دوباره خداوند منان من و شما را در يك مسير قرار دهد و روزي در اينده، دور از عداوت و كينه و دلخوري همديگر را ديدار كنيم. مرا ببخشيد. بيش از اين نفرينم نكنيد و از خدا بخواهيد باعث و باني اين روسياهي و بي ابرويي را مرگ بدهد، براي من دعا كنيد، من به دعاي شما احتياج دارم. اگر يوسف را مي خواستم و عاشقش بودم هرگز دست به چنين عملي نمي زدم. هيچ شرم ندارم از اينكه بنويسم من دلم پيش ارش بود، از مدتها قبل.عشق من بود كه او را به كوهستان كشاند. خواهش مي كنم به جاي ناراحتي و خشم و كينه براي خوشبخت شدن دخترتان دعا كنيد. به اميد روزي كه سرنوشت دوباره ما را در كنار هم جمع كند.«دوستتان دارم، گلناز.»

    خودم هم نمي دانستم چرا گريه مي كنم. دوباره با هجوم افكار و احساسات دوگانه اي داشتم خودم را مي باختم.يكي ته دلم به من مي گفت:
    برو... فرصت را از دست نده.تا طلوع خورشيد فرصتي نيست. خورشيد كه بتابد نيمي از زندگي ات براي هميشه در تاريكي فرو خواهد رفت. درنگ جايز نيست... ترديد به خودت راه نده. تنها راه رسيدن و وصال تو و ارش همين است.
    اما خيلي زود اواي ناشناخته ديگري به جان من افتاد و نهيب زد:
    نرو...اشتباه نكن. با اين كارت كمر بابا رشيدت را خواهي شكست و قلب يوسف را... مامان گلي ات را به سوگ خواهي نشاند. فقط به فكر خودت نباش، به ديگران هم بينديش.
    اما من بي اعتنا به اواهاي ناشناخته اي كه چون امواج راديويي از ذهنم مي گذشتند و حفره گوشهايم را پر مي كرد، با عزمي راسخ و ديده اي گريان برخاستم. صورت گلچين را بوسيدم. نخواستم بيدارش كنم. مي ترسيدم پشيمان شده باشد و دوباره همه چيز را خراب كند.هر چقدر مي دانستم تور قشنگي كه ارش برايش خريده بود انقدرها مي ارزيد كه به خاطرش دست به چنين حماقتي نزند.هر چند بدون من جشن عروسي اي در كار نبود كه او با پيراهنش به همسن و سالانش فخر بفروشد.
    اخرين نگاهم را همراه با اشك به كله چو انداختم و با تك تك اعضاي خانواده كه به خواب عميقي فرو رفته بودند خداحافظي كردم.حتم داشتم تا چند ساعت ديگر خودشان را به خاطر ان خواب سنگين و دردسر ساز سرزنش خواهند كرد. پيش از انكه اواهاي هشدار دهنده دوباره كلافه و گيجم كنند و چون وزنه اي به پاهايم بياويزند ارام و بي صدا زدم بيرون.
    صداي همسفر پيرم را مي شنوم كه با هراس و نگراني خطاب به من مي گويد:
    «دختر جان...رسيديم امل...پلور را رد كرديم.»
    اين جمله مثا اب سردي خواب و خيال و كسالت را از سرم مي پراند.سرم را مي كشم جلو. اتوبوس در حال دور زدن ميداني بود.از پنجره خيابان شلوغ را ديدم. نگاه متحيري به همسفر پيرم مي اندازم. انگار نگاه مرا نوعي بازخواست تلقي مي كند.
    «من خوابم برده بود...همان وقت بيدار شدم كه صدايت زدم...تو چرا خوابت برد؟»
    مثل اينكه مي دانست من خواب نبودم و فقط چشمانم را روي هم گذاشته بودم تا خاطرات شيرين و دلچسبي را پيش چشمانم مجسم كنم. پس از چند لحظه كه نگاهم روي چهره او خيره ماند،به خودم قبولاندم او مقصر نيست و چه بخواهم و چه نخواهم بايد شبي را در شهر خاطره هاي فراموش شده بگذرانم.
    با اين همه با دلخوري از جا بلند شدم و بدون هيچ مهرباني به او مي گويم:
    «اجازه بدهيد من بروم بيرون.»
    تندي پاهايش را عقب مي كشد. نگاهم مي كند. شايد نگاهش كنم و حرفي بزنم يا چيزي بگويم كه دلش خوش شود به اينكه حرفي به او زده ام.با بي اعتنايي چند قدمي مي روم جلو. صدايش را مي شنوم. انگار هنوز بلد نشده كه پياده شود.از روي همان صندلي مي گويد:
    «اگر كسي را توي اين شهر نداري مهمان من و خواهرم باش.»
    دلم به حالش مي سوزد. بدون اينكه دليلي داشته با اين زن پير تا اين حد سرد و بي اعتنا برخورد كرده بودم. حقش بود كمي از خودم انعطاف نشان مي دادم. به طرفش برمي گردم و به رويش لبخند مي زنم. ناباورانه نگاهم مي كند. چشمان عسلي رنگش بي هيچ درخششي در قاب پير صورتش به من خيره مانده.
    «از اينكه همسفر بد اخلاق و تند مزاج و بي حوصله اي چون من داشتيد متاسفم...من توي اين شهر از هر اشنايي اشناترم، با اين همه بوي غريبي را حس مي كنم...ما ادمها گاهي بي انكه بخواهيم اشنايي غريب مي شويم.خداحافظ.اميدوارم خواهرتان را كه پيدا كرديد با خاطرات شيرين گذشته،ساعتها و روزهاي خوبي را توي اين شهر پشت سر بگذاريد.»
    و فرصتي براي خداحافظي به او نمي دهم.
    بي حوصله تر از ان بودم كه منتظر بمانم از ان حالت تعجب و تحير خودش را بكشد بيرون و كلامي بگويد. خوشحال بودم از اينكه عاقبت تلخي رفتار خودم را با چند جمله كوتاه و مختصر به احساسي شيرين و پر تاثير جبران كرده ام.بدون شك فكرش پيش من نيست كه چرا تا اين حد نسبت به او خشك و بي تفاوت بوده ام.
    چمدانم را از كمك راننده مي گيرم و با گامهايي بلند راه مي افتم. متوجه مي شوم زيگزاك قدم برمي دارم. ان را به حساب چمداني گذاشتم كه در دستم بود. خوب مي دانستم حال مساعد و خوبي ندارم. حس بيگانگي وجودم را پر كرده بود، ان هم در ان شهر اشنا كه از جا به جايش خاطره اي ته ذهن من سوسو مي زد.
    بزرگ و وسيع شده بود و رنگ و روي شهري بزرگ و پر جمعيت را به خود گرفته بود.به وضوح نم موجود در هوا را حس مي كردم. با ولع نفس كشيدم.انگار از قحطي امده بودم. امده بودم ريه هايم را از هواي پاك ان شهر و خاطره هاي بر باد رفته ام پر كنم و جاني دوباره و قوايي تازه به دست اورم.
    كم كم متوجه شدم ان طورها هم كه فكر مي كردم جايي را بلد نيستم و براي پيدا كردن هتل يا مسافرخانه بايد از رهگذران پرس و جو كنم. پسر جواني كه سوار بر دوچرخه از پياده رو مي گذشت نظر مرا به خودش جلب كرد. جلوي راهش را مي گيرم. مجبور مي شود ترمز دوچرخه اش را بكشد. با تعجب نگاهم مي كند. خود متوجه هستم كه با لهجه غليظ يك زن تهراني با او حرف مي زنم.
    «ببخشيد اقا پسر...مي تواني نشاني يك هتل يا يك مسافرخانه خوب را به من بدهي؟»
    پسرك همان طور كه سر تا پايم را برانداز مي كند مي گويد:
    «هتل خوب و گران بخواهي يكي دور همين ميدان است،نبش خيابان طالب املي.»
    و با دست به ان سوي ميدان اشاره مي كند. من هم سرم را مي چرخانم و به جايي كه اشاره كرده نگاه مي كنم. هتل پنج شش طبقه اي بود به نام هتل پامچال با نمايي شكيل و ديدني.مي شنوم كه در ادامه مي گويد:
    «هتلش خيلي خوب و قشنگ است...ولي گران است. نخواستيد يكي دوتا مسافرخانه پايين تر هم هست كه...»
    بر مي گردم و با لبخند مي گويم:
    «نه پسر جان...همين كه گفتي خوب است. يك شب بيشتر مهمان اين شهر نيستم. مهم نيست قيمتش چقدر باشد.»
    با لبخند از هم جدا مي شويم. تا خودم را برسانم به ان سوي ميدان توي دلم تمرين مي كنم مثل خودم حرف بزنم، مثل گلناز ده دوازده سال پيش؛اما انگار نمي توانم. لهجه ام به طرز محسوسي فرق كرده بود.
    امل داشت به تماشاي يك غروب دلنشين و خيال انگيز مي نشست. ديدم كسي از ان همه ادم كه مي رفتند و مي امدند توجهي به ان غروب تماشايي نداشت.بي اختيار كنار پياده رو مي ايستم و به سمت غرب مي نگرم، به گوشه اي از اسمان نيمه روشن كه به قرق غروب در امده بود.انگار چند رنگ قرمز و زرد و نارنجي وجگري و اخرايي را با هم مخلوط كرده بودند و روي تكه اي از اسمان پاشيده بودند.
    رنگهايي كه خورشيد را تا دم خانه اش بدرقه مي كرد پررنگ تر بود.يادم نمي ايد در ان چند ماهي كه به عنوان دانش اموز در اين شهر تحصيل مي كردم چنين غروب تماشايي و زيبايي را تماشا كرده باشم. من هم ان روزها مثل اين مردم پر شتاب مي رفتم و دوان دوان برمي گشتم.
    دوباره دچار غريبگي مي شوم و بغض ناخوانده را ميان حفره گلويم مي پذيرم.اين شهر خاطره عشق قديمي ام را در خودش زنده نگه داشته بود. خوب كه نگاه مي كنم مي توانم رد پايي از گذشته را روي پياده رو ببينم...خودم را ميان دو دختر جوان ديدم_ يكي بلند و باريك بود و ان ديگري چاق و تنومند كه با چادرهاي مشكي و نامرتب از اين سو به ان سو مي رفتيم.گاهي مي خنديديم،گاهي حرف مي زديم و گاهي بدون حرف و خنده از خواب و خلوت پياده روها مي گذشتيم.
    چهره ان دو دختر جوان مثل اينه پيش روي من بود. مريم و زهره را مي ديدم كه از ان سوي ميدان براي من دست تكان مي دادند. از پشت ابرهاي باراني چشمانم شادمانه دستي به سويشان تكان مي دهم و بي اختيار نام ان دو نفر را با صداي بلند به زبان مي اورم.چند نفري از كنارم مي گذرند. با حيرت و تعجب برمي گردند و نگاهم مي كنند.من بي امان صدا مي زنم:
    «مريم...زهره...بياييد اينجا...من اينجا هستم...بياييد اينجا...»
    چراغها يكي يكي روشن مي شوند. غروب از اسمان شهر پر گرقته و جاي مخلوط رنگهاي قرمز را تركيبهاي ابي روشن تيره گرفته. سر و كله چند ستاره هم پيدا شده كه اين سو و ان سو چشمك مي زدند و نگاهشان به مردمي بود كه بي اعتنا به اسمان بالاي سرشان،ميان شلوغي خيابانها مي لوليدند. دستم در هوا مانده و نگاهم و قطره هاي اشك حسرت روي گونه هاي رنگ پريده ام.
    اتاق، زيبايي چشمگيري دارد.در طبقه سوم هتل قرار داشت و پنجره هايش رو به باغ مركباتي گشوده مي شد. پنجرها را مي گشايم. عطر نارنكهاي پرتغال و نارنگي و نارنج در اتاق مي پيچد.ريه هايم پر از عطر مي شوند. چشمهايم را مي بندم. سرم را از پنجره مي كشم بيرون. دستهايم را باز مي كنم،مثل كسي كه در حال پرواز است. خودم را وسط اسمان مي ديدم. پرواز مي كردم بي هيچ وسيله اي.در اسمان اوج گرفتم و به ابرها رسيدم. گويي از وسط ابرها مي گذشتم.داشتم به طاق اسمان مي رسيدم. چه پرواز لذت بخشي بود.
    هنوز به طاق اسمان نرسيده بودم كه صداي كسي را مي شنوم،از جايي كه نمي ديدم كجاست. مجبور مي شوم چشمهايم را باز كنم.پرواز بي انكه مرا به مقصد برساند نيمه تمام مانده. در دل از دست كسي كه اين پرواز را با سخن بي موقع خويش ناكام گذاشته بود عصباني و خشمگين مي شوم. صدا از پايين مي امد و من هنوز ميلي به خارج شدن از دنياي پروازم نداشتم.
    «هِي خانم...شِمِ حواس كجا هَس ِ؟نا خوَ كي ديم وَ خوري پايين.»(حواستان كجاست.ناغافل مي افتيد پايين.)
    نگاهش مي كنم. لباس باغباني به تن دارد. پيرتر از ان است كه به خودم اجازه بدهم سرش فرياد بكشم و او را به خاطر دخالت بي موردش بازخواست كنم. شيلنگ اب توي دستش بود و همان طور كه به گلهاي پامچال و اطلسي اب مي داد، نگاهش اين بالا جا مانده بود. با همان فارسي غليظ تهراني كه لحن مرا قرق كرده بود مي گويم:
    «نگران نباش مشدي...حواسم هست.»
    و متوجه مي شوم هنوز دستهايم باز هستند.
    مرد دستش را پشت لاله گوشش مي گذارد و مي گويد:
    «چي؟چي گفتي دِتَر جان؟»
    مي فهمم گوشهايش سنگين است.داد مي زنم:
    «گفتم حواسم هست...شما نگران نباشيد...چه كار مي كرديد؟»
    شيلنگ اب را روي گلهاي لادن مي گيرد و مي گويد:
    «چي؟ عباس؟ عباس كي هست دِيَر؟(ديگر)؟»
    مي خندم و با صداي بلندتري مي گويم:
    «هيچي بابا جان...هيچي...گفتم به گلها اب مي دهيد؟»
    سر تكان مي دهد و مي گويد:
    «ها...به گلها اب مي دهم.»
    انگار متوجه لحن من مي شود و مي فهمد كه بايد لهجه محلي را كنار بگذارد.
    «چه پامچالهاي خوشگلي.«
    داد مي زند:«نه اينجا چاه و گِل و مِل ندارد.»
    مي خندم.متوجه نشد. دوباره با صداي بلند مي گويد:«شما مسافريد؟»
    دستهايم را بع سينه ام مي زنم و از اينكه او هم ناخواسته تن صدايش را مي برد بالا خنده ام مي گيرد. مي گويم:
    «بله پدر جان...مسافرم...شما اهل همين جا هستيد؟»
    شيلنگ اب را روي گلهاي سرخ گرفته بود.
    «ها...جانور اهلي هم داريم...مرغ، خروس،غاز،چينيكا(جوجه).»
    سعي مي كنم نخندم. ادامه مي دهد:«براي خريد جانور اهلي به اينجا امده ايد؟»
    «نه پدر جان،من...»
    خواستم بگويم اهل همين اطراف هستم كه ديدم مجبورم كلي توضيح بدهم كه اهل كجا هستم و جد و ابادم را هم به او معرفي كنم. با توجه به گوشهاي سنگيني كه داشت معلوم بود به زحمت خواهم افتاد. بعد از مكثي كوتاه افزودم:
    «امده ام چند روزي توي اين شهر بمانم...شهر جالب و زيبايي است.»
    به طرف شير اب مي رود كه وسط باغ، كنار حوضچه اي قرار داشت. شير اب را مي بندد و بر مي گردد زير پنجره و مي گويد:«ها؟!»
    هنوز حرفم را تكرار نكرده بودم كه با صداي ضربه در بر مي گردم.
    «كيه؟»
    صداي بم و خشن زني مي ايد.
    «شامتان را اوردم خانم.»
    با گفتن الان در را باز مي كنم به طرف پير مرد برمي گردم كه علاقه مند به ادامه گفت و گو نشان مي داد. لبخندي به رويش مي زنم و مي گويم:
    «خداحافظ پدر جان.»
    كمر خميده اش را لحظه اي صاف مي كند و با لحن پر عطوفتي مي گويد:
    «ديگر انطور نايست كنار پنجره و سرت را نكش بيرون....خداي نكرده مي افتي و سر و دستت مي شكند.»
    برايش دست تكان مي دهم و با صداي بلند مي گويم:
    «چشم پدر جان...شب به خير.»
    به طرف در مي روم.خدمتكار ميز چرخدار غذا را هول مي دهد توي اتاقم. سبزي پلو ماهي. خدمتكار كه رفت نشستم لب تخت. دستهايم رادر هم گره مي كنم و همانطور كه عطر خوش غذا زير دماغم مي پيچد، بغضم مي تركد.

    به متصدي هتل مي گويم:
    «تا دو ساعت ديگر به هتل باز خواهم گشت...اشكال كه ندارد؟»
    لبهايش به تبسمي از هم گشوده مي شود و مي گويد:
    «نه خانم، هيچ اشكالي ندارد...فقط شهر را مي شناسيد؟»
    مضاف بر لهجه غليظي كه با ان صحبت مي كردم وضعيت ظاهري ام نيز غلط انداز بود. موهاي رنگ كرده ام را از دو طرف روي صورتم ريخته بودم و از پشت سر هم تا روي كمرم بدون پوشش مانده بود. از سر بي كاري يك ساعتي پشت ميز توالت نشسته بودم و حسابي خودم را اراسته بودم. هر كس مرا مي ديد فكر مي كرد راهي مجلس عروسي يا يك مهماني تشريفاتي هستم.سر تكان مي دهم و مي گويم:
    «تا حدودي مي شناسم...نگران نباشيد.»
    و از ميان در برقي هتل مي گذرم.
    شب ستاره باران و دم كرده اي است. از ان شبها كه ادم مي ترسد نكند حادثه اي شوم رخ دهد. گرسنه ام بود، لب به غذا نزدم. در عوض يك دل سير گريه كردم. حالا با قلب و روحي شسته و رفته قدم به شهر گذاشتم. اسم بعضي از خيابان ها عوض شده بود.چندين و چند خيابان اصلي و فرعي هم به خيابان هاي قديمي اضافه شده. فكر كردم: همه چيز با گذشته فرق كرده...چه زود گذشت. انگار هنوز به ماه و سال نكشيده.
    صداي دستفروش ها به گوش مي رسد.
    «بدو بدو سبزي دسته اي بيست تومان...بدو.»
    «سوا كن اقا...زنانه،مردانه هزار تومان.بدو بدو اتيش زدم به مالم.»
    «چهار جفت جوراب پانصد تومان...زنانه و مردانه...خانم...جوراب...چهار جفت...»
    از ميان انبوه جمعيت رد مي شوم.قلبم سنگين شده،انگار تمام كوههاي البرز روي قلب من افتاده اند.اين خيابان ها را خوب به خاطر مي اورم،ان وقت ها هم به قرق دست فروش ها در مي امد و دخترهاي شبانه روزي با چه هيجاني لا به لاي جمعيت گم مي شدند و دوباره همديگر را پيدا مي كردند! لحظه اي از درد و فشار قلبم از حركت مي ايستم.رهگذري پرسيد:
    «ساعت چند است خانم؟»
    نمي توانم جواب بدهم. چون لبم را به سختي به دندان گرفته ام تا مبادا صداي گريه ام بلند شود. پس از چند لحظه درد ارام مي گيرد.نمي دانم، شايد به ان عادت مي كنم. دوباره قدم برمي دارم. از عابري مي پرسم:
    «ببخشيد ميداني كه ساعت قديمي دارد كجاست؟»
    «اسم ميدان چي هست؟»
    گوشه اي از موهايم افتاده روي چشمانم. ان را كنار مي زنم و مي گويم:
    «نمي دانم...فقط مي دانم يك دبيرستان شبانه روزي دخترانه ان حوالي بود...و يك...»
    خواستم بگويم يك ويلاي قديمي و بزرگ هم رو به روي ان دبيرستان قرار داشت كه...
    چشمهايش را تنگ مي كند و نشان مي دهد كه در حال فكر كردن است. بعد از چند لحظه اي مكث مي گويد:
    «نمي دانم خانم...بهتر است از راننده هاي تاكسي بپرسيد...انها بهتر مي دانند.»
    «خيلي ممنونم اقا.»
    خودم متوجه تشري كه در لحنم موج مي زد، بودم. از چشم چراني وقيحانه اش به خشم امده بودم.بهتر ديدم سوار تاكسي شوم. حق با او بود.راننده هاي تاكسي همه جا را مثل كف دستشان مي شناسند. جلوي يك تاكسي نارنجي را مي گيرم و مي گويم:
    «دربست!»
    روي صندلي عقب كه مي نشينم راننده نگاهي از اينه به من مي اندازد و مي گويد:
    «كجا تشريف مي بريد خانم؟»
    لحنش مهربان و دلسوز به نظر مي رسد. خوشحال بودم از اينكه راننده پير و با حوصله اي به تورم افتاده.
    «نمي دانم...شما بايد مرا به انجا ببريد.»
    تبسمي چهره ملايم و مهربانش را از هم مي گشايد و مي گويد:
    «اگر نمي دانيد كجا من چطور شما را به انجا برسانم؟»
    به صندلي تكيه مي زنم و مي گويم:
    «ده پانزده سالي شده كه اين شهر را نديده ام. اسم خيابان ها و ميدان هايش را يادم نمي ايد.»
    و توي دلم مي گويم: همه را با اختيار خودم فراموش كرده ام.
    «هان...فهميدم دختر جان...حالا نشاني چيزي خاطرتان هست كه...»
    حرفش را مي برم:
    «بله...اقا...ميداني كه ساعت قديمي داشت و يك دبيرستان شبانه روزي هم ان اطراف بود...دبيرستان شبانه روزي زكرياي رازي.»
    و احساس مي كنم قلبم دوباره سنگين شد.
    لختي به فكر فرو مي رود و مي گويد:
    «هان...ميدان اما رضا را مي گويي...از ساعتي كه مي گويي سالهاست ديگر خبري نيست...چون انجا بلوار كشي شده. ميدان هم بزرگتر شده و اسمش را عوض كرده اند.»
    خوشحال مي شوم از اينكه انجا را بلد است.حركت مي كند.نه او ديگر چيزي مي گويد و نه من حرفي مي زنم. در سكوت زل مي زنم به چهره شب زده خيابان ها و ادمهايي كه براي خريد امده اند بيرون.
    فكر كردم: انجا چقدر تغيير كرده است؟ ايا بابا جون هنوز نگهبان انجاست؟ اگر بروم و در بزنم و او در را به روي من بگشايد مرا به خاطر خواهد اورد؟
    نوار محلي توي ضبط تاكسي مي خواند.بِلبل نخون مِن بيشارها كردي.مِن فكر و خيالِ يارها كردي
    به ياد خاطره اي از يوسف افتادم كه ته تاريكي اعماق ذهنم جرقه انداخت و رفته رفته درخشنده شد.تا جايي اين درخشندگي پيش رفت كه خاطرات ديگر لا به لاي تاريكي محض گم شدند و ناپديد گشتند.
    راننده گفت:«رسيديم.»
    و من گويي از خواب پريده باشم نگاه بي حواسي به دور و برم مي اندازم.خيابان عريض شده. چقدر با گذشته فرق كرده بود. به سختي توانستم چهره قديمي خيابان را در پس ظاهر جديد ان مجسم كنم.
    نگاهم از خيابان پهن و گشاد چرخيد و به طرف ديوارهاي منقش دبيرستان خيز برداشت.شعارهاي تازه اي روي ديوار به چشم مي خورد. تعليم و تعلم بالاترين عبادت است...چوب معلم ار بود زمزمه محبتي،جمعه به مكتب اورد طفل گريزپاي را...قلبم دوباره مي گيرد و سنگين مي شود. دوباره كوههاي البرز روي ان فشرده مي شود و دوباره احساس اختناق و خفگي به من هجوم مي اورد.صداي پير راننده به گوش مي رسد.
    «پس چرا پياده نمي شويد دخترم؟»
    دود سيگارش را به سمت من حلقه مي كند.
    بايد مي پريدم پايين، دست كم به خاطر فرار از ان همه دود. پاهايم با من ياري نمي كردند. كوشش مي كنم با اشتياقي ده پانزده ساله در و ديوار ان دبيرستان خاطره انگيز را با نگاه ببلعم.موفق نمي شوم...ابرهاي دلتنگي باريدن گرفته بود. لحظه اي برمي گردم و هق هقم را ميان دستهايم خفه مي كنم . راننده نگاهم مي كند، با سردرگمي و ناراحتي.
    «دخترم پياده مي شوي يا...»
    صداي گريه ام بلند مي شود. گيج تر از قبل نگاهم مي كند و ته سيگارش را پرت مي كند توي جوي اب و با صداي گرفته و پر دردي مي گويد:
    «اگر حالتان خوب نيست...»
    «خوبم...چند دقيقه اي منتظرم بمانيد.»
    و گريه ام را مهار مي كنم. به طرف دكه اي مي روم كه از ان سوي خيابان به اين سوي خيابان تغيير مكان داده بود. به ياد بابا جون دو پاكت سيگار مي گيرم. پيش خودم تصور مي كنم اگر هنوز خودش نگهبان مدرسه باشد و اين سيگارها را ببيند چه حالي پيدا خواهد كرد؟
    راننده با همان نگاه متعجب و حيرانش مرا تا دم در مدرسه تعقيب مي كند. بعد از نفسي عميق و اطمينان از ناپديد شدن ان بغض سنگين و گره خورده بر در مي كوبم. فكر مي كنم شايد بر اثر كهولت سن گوشهايش مثل باغبان هتل سنگين شده باشد. با اين تصور محكم تر بر در مي كوبم.از پشت در صداي سراسيمه اي به گوش مي رسد. صداي پير و اشنايي كه رنگ و بوي تغير و ملامت داشت.
    «امدم.بابا جان....امدم...چه خبرتان است...سر شبي سر اورده ايد؟»
    در را به رويم گشود.
    انتظار احمقانه اي بود كه در همان لحظه اول مرا به خاطر بياورد. چهره دختري شانزده ساله را با مانتو و مقنعه مدرسه در چهره بزك كرده و اراسته زن خوش پوشي بشناسد.
    چشمهاي ريزش را تنگ مي كند و مي پرسد:
    «كاري داشتي بابا جان؟»
    حالت جدي به خودم مي گيرم و با اخم و تخمي ساختگي مي گويم:
    «اگر كاري نداشتم كه اين موقع شب در مدرسه را از جا نمي كندم... برويد به خانم گلناز كلواني بگوييد خواهر بزرگت از تهران امده تو را با خودش ببرد.»
    لحن و حالت چهره ام به گونه اي بود كه او يك قدم به عقب بر مي دارد و مي گويد:
    «چشم خانم... الساعه...»
    بعد به صرافت مي افتد و بيشتر پرس و جو كند.
    «ببخشيد اين خانم گلناز كلواني كلاس چندم هستند؟»
    من متوجه مي شوم اين اسم و فاميل را به قسمت بايگاني ذهنش فرستاده. به يكباره خنده مي افتم. از دستپاچگي او خنده ام گرفت. دو پاكت سيگار را به طرفش مي گيرم و با درك اينكه ياداوري دختري به نام گلناز كلواني به اين اساني براي او مقدور نيست به رويش لبخند مي زنم.نگاه هاج و واجي به پاكت هاي سيگار مي اندازد.
    «اين را گلناز كلواني برايتان فرستاده.»
    سردرگم و گيج با انگشت به محوطه دبيرستان اشاره مي كند و بريده بريده مي گويد:
    «گُ ... گلناز...اينجا يا...يا...»
    به ياري اش مي شتابم و مي گويم:
    «من گلناز كلواني هستم بابا جون...شايد خاطرت نيست...حق داري.مزاحمتان نمي شوم، شب خوش.»
    حركت مي كنم. صدايش را مي شنوم كه از پشت سرم با لكنت مي گويد:
    «خا...خانم...صبر كنيد...سيگارها...»
    برنمي گردم سيماي متحيرش را ببينم، در عوض زل مي زنم به خيابان رو به رو...به در زنگ زده ويلاي قديمي. به زحمت مي توانم خودم را با چادري خيس و گل الود مجسم كنم كه از خيابان ليز روبه رويي به سختي عبور مي كنم و زير بارش تند باران خودم را به ان ويلا مي رسانم. دلم در هم فشرده مي شود. صداي بابا جون را مي شنوم.
    «خانم...خانم كلواني...شما را به ياد اوردم...حالتان چطوره؟»
    به راننده مي گويم:
    «مرا به هتل پامچال برسانيد.»
    و سوار مي شوم و در را مي بندم. احساس مي كنم سراسر وجودم ترك عميقي برداشته است.


    شب ارام و راحتي را پشت سر گذاشته ام. حالا چمدانم را در دست گرفته ام و پس از پرداخت پول اتاق از هتل مي زنم بيرون. صبح دلگشايي است و مثل ديشب دم كرده و داغ نيست. سوار تاكسي مي شوم. فكر مي كنم چه خوب كه پلور پياده نشدم و مجبور شدم شب را توي اين شهر بگذرانم.
    به راننده گفتم مرا به ايستگاه سواريهاي امل_تهران برساند. محل ايستگاه عوض شده بود. نگاهم به بيرون از پنجره بود اما چيزي نمي ديم. در حال مجسم كردن كوهستان هستم. فكر كردم ممكن است تا چه حد تغيير كرده باشد؟ پانزده سال كم نيست. گذر زمان همه چيز را دستخوش فرسايش و تغييرات فيزيكي مي كند.كوهستان هم از اين قاعده مستثني نبود.
    پس از توقف تاكسي پياده مي شوم و زود صندلي جلويي يكي از پژوها را به اشغال خودم در مي اورم. تابستان است و مسافر زياد. معطل نمي شويم. راننده راه مي افتد و مثل تمام راننده ها ي ان حوالي نوار محلي مي گذارد. سرنشينان عقب همه مرد هستند و با خواننده هم خواني مي كنند. راننده به سرنشينان مرد با زبان محلي گوشزد مي كند كه حضور مرا به عنوان يك مرد غريبه محترم بشمارند.مسافرها بي هيچ اعتراضي خاموش مي شوند. لبخند تمسخراميزي كنج لبم مي نشيند. از اينكه با اين ظاهر ژيگول و مسخره ،شهري جلوه مي كردم حالم از خودم به هم مي خورد. براي اينكه انها را از اشتباه در اورده باشم با زبان محلي رو به راننده مي گويم:
    «چَنِ خايمِه تا پلور؟»(چقدر داريم تا پلور؟)
    راننده شگفت زده مي شود، سرنشينان عقب هم همين طور.مي گويد:
    «يك ساعتي...ببخشيد شما محلي هستيد؟»
    سر تكان مي دهم.«نه.»
    گيج تر و متحيرتر دنده معكوس مي دهد. دستهايم را به سينه مي زنم و چشمهايم را روي هم مي گذارم. دوباره كوهستان در نظرم مي ايد، با پيچ و خمهاي زياد، با دره هاي سرسبز و مراتع بلند و مسطح ان،عطر گلهاي خودروي وحشي،صداي زنگوله گوسفندان را مي شنوم.
    شايد يوسف چوپان گله است و يا دادا شيرعلي ...صداي هي هي دادا شيرعلي و يوسف را مي شنوم.دلم براي ديدن انجا بي اندازه لحظه شماري مي كند. به راننده مي گويم:
    «اگر خوابم برد پلور صدايم كنيد.»
    و با خيال اسوده خودم را به خواب مي زنم كه در طول مسير راحت خيال پردازي كنم.
    با صداي راننده به خود مي ايم واز چرت كوتاه و لذت بخشي مي پرم.
    «رسيديم پلور خانم. پياده نمي شويد؟»
    نگاه خواب الودم را به شهر مي دوزم. با رخوت و سستي پياده مي شوم. نسيم خنكي خودش را به پوست صورتم مي چسباند و خواب به كلي از سرم مي پرد. اينجا هم از گذر زمان تاثير گرفته و همه جايش به شكل ديگري درامده. فكر مي كنم مي توانم مثل گذشته اين كوهها را پياده پشت سر بگذارم و به كوهستان برسم.
    نگاهي به پاشنه هاي بلند كفشم مي اندازم. با اين پاشنه ها چطور مي توانم از ان همه پستي و بلندي و سنگلاخ عبور كنم؟ و البته نمي شد جز با پاي پياده رفتن روي چيز ديگري حساب باز كرد. مطمئن بودم ان مسير هنوز ماشين رو نيست و من چاره اي جز پياده روي ندارم.
    با گذشت پانزده سال هنوز مثل كف دستم مسير كوهستان را مي شناختم. براي اينكه راحت تر و پر شتاب تر ان مسير را بپيمايم كفشهايم را در مي اورم. احساس اسودگي و راحتي به من دست مي دهد،اگرچه سنگلاخ به كف پاهايم اسيب مي رساند با اين همه سرمستي فرح بخشي به من دست مي دهد.
    نگاهم با عطش چند ساله چشم انداز كوهستان را از نظر مي گذراند.انگار زمان گذارش به اين كوهها نرسيده بود.همه چيز به همان شكل باقي مانده بود كه پانزده سال پيش بود.عطر گلهاي وحشي به مشام به مشام مي رسيد.چشمانم را مي بندم و با تمام وجود ان روايح دلپذير را نفس كشان به ريه هاي مسمومم تقديم مي كنم و قلبم از شوق ديدار خانواده ام به تپش مي افتد.
    راستي مرا خواهند پذيرفت؟ كسي كه پانزده سال پيش خواسته خودش را خودخواهانه به خواسته انان ترجيح داد و ابروي خانواده را زير پا گذشت و رفت كه زندگي را با عشق تجربه كند...
    طاقت و تحمل خشم بابا رشيد را نداشتم، گريه هاي مامان گلي را، نگاه طلبكار و دل شكسته يوسف را...ولي مجبور بودم. عقده اين همه سال دوري و جدايي به قدري روي قلبم زنگاه پوشانده بود كه بوي نامطبوع كهنگي و زنگ زدگي اش را حس مي كردم. بايد اينجا به ارامش از دست رفته ام مي رسيدم و در دامن طبيعت بكر و دست نخورده زخمهاي قلبم را التيام مي بخشيدم.
    ايستادم روي تپه اي كه پايين ان مزرعه قرار داشت و شوق ديدارش مرا تا اينجا كشانده بود. نفسم به شماره افتاده بود. مدتها بود چنين راهپيمايي سخت و طولاني اي نكرده بودم. من و نسترن گاهي از سر تفريح سه چهار خيابان را پياده طي مي كرديم،اما ان پياده روي كجا و اين كوهپيمايي كجا؟
    كف پاهايم زخم شده...اهميتي نمي دهم. كفشهايم را به پا مي كنم و به خودم تشر مي زنم: تو كه مي دانستي يك همچين كوهها و دره هايي سر راهت است بايد كفش راحت مي پوشيدي. يكي از همان كفشها كه ساهاست در جا كفشي خاك مي خورند...
    به ياد اوردم كه سالهاي اول ازدواج با چه شور و هيجاني روزهاي جمعه به اتفاق دوستان مشتركمان به موه مي رفتيم و چه ساعتهاي فرح بخشي را در دل كوه پشت سر مي گذاشتيم. ياد ارش چون تيري درست از وسط قلبم گذشت و احساس كردم از ميان مهره هاي پشتم زده بيرون.
    با اينكه ديگر نايي در بدنم باقي نمانده و پاهايم بي رمق و بي حس شده با اين همه حودم را وادار مي كنم از ان تپه بروم پايين. دود سياهي از كله چو برمي خاست.حدس مي زدم هنوز بخاري را روشن نگه مي دارند. شايد بابا رشيد بر اثر كهولت و پيري در اين هواي گرم احساس رخوت و سرما مي كند.
    سايه اي را مدام در حال حركت مي بينم. به نظر مي رسيد از اسطبل يه طرف اغل مي رود و از اغل به سمتي ديگر و دوباره به طرف اسطبل حركت مي كند. دلم در هم پيچيد. به گمانم يوسف بود كه هنوز به همان عادت هميشگي يك جا ارام و قرار نداشت.
    تا خودم را به مزرعه برسانم هزار جور فكر و خيال به سرم زد. اينكه برخوردشان با من به چه شكل خواهد بود؟ ايا مرا در همان ديدار اول از خودشان طرد مي كنند يا اجازه مي دهند دلتنگي هايم اندكي رفع شود و بعد...
    سايه ايستاده وسط مزرعه و مرا مي پايد. از هيكل درشت و اندام ورزيده اش پيدا بود كه حدسم درست بوده و كسي جز يوسف نيست كه با ان نگاه غريب كش سرتا پايم را برانداز مي كند.از حالت نگاهش معذب مي شوم، انگار به يك موجود عجيب نگاه مي كرد كه از سياره اي دور و ناشناخته پرتاب شده ان گوشه زمين.
    مسلم بود نبايد انتظار مي داشتم زود مرا بشناسد و از من استقبال گرمي داشته باشد. خدا را شكر كه عينك افتابي بر چشم داشتم و او در همان نگاه اول نمي توانست شرم و ندامتي كه ته چشمانم برق مي انداخت را ببيند.
    شايد بهتر بود همان طور ناشناس و به عنوان مهمان غريبه و ناخوانده يكي دو شبي مهمانشان بودم و بعد از رفع دلتنگي هايم عزم رفتن مي كردم. بي انكه كسي مرا به خاطر اشتباه گذشته ام نكوهش كند و مهر پشيماني و خجلت را بيش از اينها توي قلبم داغ كند و از امدنم به كوهستان مرا تا سر حد مرگ نادم و سرخورده سازد.
    از اين سوي نرده ها با لهجه غليظ تهراني و با صداي بلند مي گويم:
    «ببخشيد اقا...راه را گم كرده ام...مي توانم اينجا استراحت كنم؟»
    او لبهايش را بر هم مي فشارد. بي انكه گره ابروانش از هم باز شوند و يا تغيري در حالت چهره اش ايجاد شود بر و بر نگاهم مي كند. لحظه اي ترس به دلم چنگ مي زند. نكند اواي قلبي اش مرا به او شناسانده و من بي جهت نقش يك زن تهراني راه گم كرده را بازي مي كنم؟
    همان لحظه از كله چو زني جوان بيرون مي ايد. بچه دو ساله اي را در اغوش دارد. پس ازدواج كرده...
    چشمان سبز رنگ زن جوان عجيب به نظرم مي رسد، حالت پيچيده اي كه دچار سرگيجه ام مي سازد.
    رو به مرد به زبان محلي مي گويد:
    «غريب هسِ، نِيه يوسف؟»
    يوسف برنمي گردد به زن جوان نگاه كند. صداي بچه دو ساله بلند مي شود.
    «بابا...بابا...»
    و هر دو دستش را به سوي يوسف مي گشايد. بچه دار هم شده...چه دختر نمكين و سبزه رويي. بيشتر شبيه پدرش بود تا مادرش.
    يوسف مي گويد:
    «گلي را ببر خانه... ممكن است دو هوا شود و دوباره سرماخوردگي اش عود كند.»
    لحنش تحكم اميز است و به زن مي فهماند چاره اي جز اين ندارد. زن جوان سرتا پايم را برانداز مي كند و بعد رو به سمت كله چو مي رود. من گيج مانده ام كه چرا مزرعه اين قدر سوت و كور است. پس بابا رشيد كجاست؟ دادا شيرعلي و مامان گلي چرا پيدايشان نيست؟ يادم امد يوسف به زنش گفت گلي را بر تو خانه. يعني چه؟ دلم از درد و خيالات واهي سرگشته تر مي شود.
    «ببخشيد اقا...اجازه هست كمي اينجا...»
    حرفم را با لحني پر تشر قيچي مي كند.
    «توي ان كلبه يكي دو ساعتي خستگي در كنيد و بعد هم تشريف ببريد...ما به غريبه ها زياد روي خوش نشان نمي دهيم. يك بار از يكي شان رو دست خورديم.»
    صدايش دلم را به لرزه مي اندازد. مي دانستم منظورش از اين جمله چيست. چمدانم را از روي زمين برمي دارم و به كلبه اي كه اشاره كرده بود مي روم.


    نگاهم با حرص و انزجار از در و ديوار كله چو بالا مي رود. روي تخته چوبي مي نشينم و فكر مي كنم: پس چرا با زنش توي اين خانه زندگي نمي كند؟ چرا اينجا اينقدر سوت و كور است؟ وسايل و لوازم اين خانه... جهيزيه من چه شده اند؟ كجا رفته؟ انها را فروخته ؟ايا از روي لجاجت و سرخوردگي دست زنش را نگرفته و توي اين خانه نياورده است؟ توي اين كله چو كه روزي به عشق من ساخته شد و حال به شكل مخروبه اي در امده كه در اثر بي توجهي سقفش در حال فرو ريختن است.
    چه زن جوان و زيبايي داشت. نفهميدم ايا توي كله چو با بابا رشيد و مامان گلي زندگي مي كنند؟چطور امكان دارد وقتي اينجا خاليست انها با هم...يك جاي كار مي لنگيد. نكند بابا رشيد و مامان گلي از كوهستان رفته باشند؟ نكند بابا رشيد بعد از فرار نا بخردانه دخترش اين مزرعه را به مفت به يوسف بخشيده كه از خجالتش در امده باشد؟ بعيد به نظر نمي رسيد. امكانش بود بابا رشيد چنين كرده باشد.اه...اگر اينطور باشد من كجا پيدايشان كنم؟ دوباره يادم افتاد به زنش گفت: گلي را ببر خانه... نكند اسم دخترش را به ياد من گذاشته گلناز و به اختصار صدايش مي كند گلي.نكند...نكند...
    صداي قدمهايي را مي شنوم كه به كلبه نزديك مي شود. خدا كند يوسف نباشد، كه نيست.زنش است. دخترش همراهش نيست. سيني چاي در دست دارد. ان را روي تخت مي گذارد. لبخند مهربان و مهمان نوازي روي لبانش نشسته است. با محبت نگاهم مي كند و مي گويد:
    «راه را گم كرده ايد؟»
    نم يدانم چرا ته سبزي چشمانش نگاه شيطنت اميز اشنايي مي بينم. قلبم با تپش نامنظمي به من هشدار مي دهد كه رعايت حالش را بكنم. به زور مي توانم لبخند رنگ پريده اي را روي لبانم بنشانم و بگويم:
    «همين طور است.»
    به صرافت مي افتم يك جوري از او اطلاعات بگيرم. پس از نگاه خيره اي به چشمانش مي گويم:
    «دنبال كلبه بابا رشيد مي گشتم.»
    و مواظبم ته صدايم ارتعاش پيدا نكند.
    « بايد همين حوالي باشد...اين طور نيست؟»
    نگاهش غمزده و خيس مي شود. پوست سپيد چهره اش در هم فرو مي رود و اندكي رو به تيرگي مي گذارد. احساس مي كنم نوك تيز يك فلز نامرئي سطح قلبم را صيقل مي دهد. دلم از گرفتگي چهره و حالت مغموم نگاهش زخم مي خورد. پس از چند لحظه مكث و تاخير صداي بغض گرفته اي مي گويد:
    «بابا رشيد پدر من بود...سالهاست عمرش را داده به شما.»
    قلبم از حركت مي ايستد. نگاهش مي كردم و نمي ديدمش. انگار پرده سفيدي روي چشمانم كشيده بودند. نفس كم اوردم. اميدوار بودم اشتباه شنيده باشم. خواستم لب باز كنم و چيزي بگويم كه بغضش تركيد. و من به گريه هاي زن جوان و زيبايي نگاه مي كردم كه كسي جز خواهرم،گلچين نبود. دلم مي خواست او را در اغوش مي كشيدم و هم پاي او لحظه هاي تلخ جدايي را مي گريستم.
    در حالي كه با بال روسري اش اشك هايش را پاك مي كرد گفت:
    «حالا با او چكار داشتيد؟»
    كوشش مي كردم با چند نفس عميق بغض فرو خورده ام را ببلعم تا او متوجه صداي گريانم نشود. مي گويم:
    «با مامان گلي كار داشتم...چند سال پيش گذارم به دهكده اي كه پايين تر از اينجاست افتاد. زن مهربان و خوش قلبي بود...از من خواست هر بار پايم به اين حوالي رسيد سري به او بزنم.»
    نگاه خيس گلچين روي شيشه دودي عينكم مي چسبد. دوباره چانه اش به لرزه مي افتد و دوباره تن صدايش پر از گريه مي شود.
    «مامان گلي تا همين دو سال پيش زنده بود...در اثر يك بيماري سخت و طولاني در گذشت.»
    انگار تمام دنيا را به شكل يك پتك در اورده بودند و محكم روي ملاجم مي كوبيدند. چشمانم لحظه اي سياهي رفت.چطور ممكن است،نه اين امكان نداشت.اين همه راه نيامده بودم خبر مرگ عزيزانم را بشنوم. امده بودم زير چتر نگاه مهربان،اما غضب الود پدر و مادرم لحظه اي ماوا بگيرم و از گرماي خورشيد محبت وجودشان رخوت و سرماي دلتنگي و اندوه فراق را در دلم ذوب كنم. سر به روي شانه هاشان بگذارم و اشك بريزم. از انان بخواهم قلب گنهكار مرا ببخشند.
    «خانم جان،شما گريه مي كنيد!؟»
    از زير عينك افتابي ام جوي اشك سرازير است...شانه هايم مي لرزد. گلچين خبر ندارد اين خواهر نگون بختش است كه از شنيدن ان اخبار ناگوار مي خواهد ضجه بزند و از ترس رسوايي نمي تواند. بايد كمي متانت و صبوري به خرج مي دادم...بيرون از اين كوهستان غمزده هم مي توانستم بگريم، ان هم بدون ترس و بي پروا.
    تلاش مي كنم لبخند بزنم. معلوم است كه اين كار از من برنمي ايد.در ان بحبوحه اندوه و دلتنگي خنده با لبانم قهر كرده بود.
    «خدا هر دوتاشان را رحمت كند...مامان گلي زن پاك سرشتي بود.خدا به شما صبر بدهد.»
    دلم مي خواست كسي ديگر هم انجا بود و به من تسلي مي داد و مرا به صبوري و ارامش دعوت مي كرد.گلچين گونه هاي خيسش را با گوشه استينش پاك مي كند و مي گويد:
    «چايتان را بخوريد...يخ كرد.»
    دلم مي خواست سراغ دادا شيرعلي را هم مي گرفتم. فقط نمي دانستم به چه ترتيب بپرسم كه او شك نبرد. چاي تلخ را سر مي كشم. اشاره مي كند قند هست. دستم را بالا مي برم.
    «متشكرم. چاي را بدون قند مي خورم.»
    در ان لحظه اين جمله فقط به قصد پرت كردن حواسش از دهانم پريد بيرون، چرا كه با نگاه ريزبينانه اي مرا مورد بررسي قرار داده بود. پس از ان چاي تلخ تشكري مي كنم و مي گويم:
    «شما اينجا تنها زندگي مي كنيد؟»
    «بله...با شوهرم...شايد از رفتار شوهرم كمي رنجيده باشيد، ولي بايد بگويم مرد خوش قلبي است...فقط به راحتي با غريبه ها نمي جوشد...البته...»
    «مهم نيست...مصاحبت با زن مهربان و مهمان نوازي چون شما براي من بيش از اينها باعث افتخار است و مي توانم رفتار خشك و سرد شوهرتان را فراموش كنم.»
    «تا شما استراحت مي كنيد مي روم تدارك ناهار را ببينم.»
    لبخند مي زنم. او لبخند مرا به حساب موافقت مي گذارد و شادمانه سيني چاي را برمي دارد كه از كله چو بزند بيرون. طاقت نمي اورم و مي پرسم:
    «خدا بيامرز مادرت را كه توي دهكده ديدم پسر بچه اي ده پانزده ساله همراهش بود كه مي گفت پسرم است...او كجاست؟»
    از همان جايي كه ايستاده بود برمي گردد و نگاهش دوباره در هاله اي از حزن و اندوه فرو مي رود. صدايش را نمي شنوم، انگار از دور دست ها با من حرف مي زد.
    «سال اخر جنگ دور از چشمهاي پدر و مادرم،بي خبر و داوطلبانه به جنگ رفت. چند ماه بعد خبر اوردند اسير شده...برادرم زيادي عشق جنگ داشت.»
    اين را كه مي گويد اشك هاي پس زده اش دوباره مي جوشند و روي گونه هايش جاري مي شوند. شايد به ياد تفنگ بازيهايي كه هميشه با دادا شيرعلي مي كرد افتاده بود. توي ان بازيها او هميشه دشمن و اسير بود و دادا شيرعلي سربازي شجاع و پيروز.
    گلچين با شتاب از كله چو مي زند بيرون تا مبادا با گريه هاي بي اراده اش دل مهمان غريبه اش به درد بيايد.بيچاره خبر نداشت مهمان غريبه از خدايش است كه در خلوت غمفزاي كله چو با خودش تنها شود تا يك دل سير غصه هايش را بگريد و از تلخيهاي روزگار بنالد.از بازيهاي بي رحم زمانه شكوه كند، خويش را در دادگاه وجدانش محكوم به تحمل دردي عميق و سراسر سينه و جانكاه كند.


    پس از صرف تاس كباب خوشمزه اي كه گلچين درست كرده بود با احساس كسالت و پژمردگي پشت كله چو مي ايستم. يوسف را مي بينم كه از پاشويه بيرون مي ايد. لحظه اي سايه گلچين پشت پنجره ظاهر مي شود و بعد ناپديد. شايد خودشان را براي استراحت نيمروزي اماده مي كردند. گلچين سفره غذا را كه از روي تخت جمع مي كرد به من گفته بود تا هر وقت دوست داشته باشم مي توانم انجا بمانم.
    از او پرسيدم:
    «به ياد مادرتان اسم دخترتان را گذاشتيد گلي؟»
    به جاي تاييد فقط سرش را تكان داد.بعد به من گفت:
    «شما بعد از ظهر نمي خوابيد؟»
    براي اينكه خيالش را راحت كرده باشم گفتم:
    «چرا...دو سه ساعتي مي خوابم. اينجا خيلي ساكت و ارامش بخش است.»
    خيالش راحت شد. وقتي سفره و بشقاب نيم خورده مرا با خودش مي برد گفت:
    «خيلي وقت است اين مزرعه رنگ مهمان به خودش نديده بود.»
    به رويش لبخند زدم. حالا فكر مي كنم اين سكت وحشي مزرعه هراس كشنده اي را توي دلم ته نشين مي كند. فكر مي كنم گلچين مسن تر از سن و سالش نشان مي دهد و اين يعني روزگار سخت و دردناكي را پشت سر گذاشته است. براي نخستين بار از يوسف خوشم امد. به خاطر غيرت و مردانگي اش و اينكه دختر يتيمي را به همسري اش برگزيده بود. دختري را كه خواهر بي وفا و سنگدلش قلبش را به بدترين شكل ممكن شكسته و جريحه دار كرده بود. فكر كردم:
    اگر يوسف نبود تكليف گلچين چه مي شد؟ بدون پدر،بدون مادر، بدون برادر.
    ياد شيرعلي دوباره مثل ميخ روي سينه ام كوبيده مي شود. نه...ديگر تاب و توان ماندن نداشتم و بايد مي رفتم. اين مزرعه بدون فريادها و هاي و هوي بلند و سرزنده بابا رشد لطفي نداشت. بدون عطر نانهاي تنوري مامان گلي صفايي نداشت. بدون شيطنتهاي دادا شيرعلي شبيه ويرانه اي جغدزده بيش نبود.
    ديگر طاقت ماندن نداشتم...نمي توانستم بيش از اين بمانم و حزن نگاه گلچين و اندوهي كه زير پوست صورتش مي دويد را ببينم و چون سنگ صدايي از من برنخيزد.
    دست مي برم و اشك غم را از چشمان اندوه زده ام مي چينم، دوباره بغض مي كنم...من به همه بد كرده بودم. به بابا رشيد، به مامان گلي، به گلچين، به دادا شيرعلي و از همه بدتر به يوسف.
    مي دانستم بابا رشيد از داغ ننگ فرار دخترش قامتش شكست و غرورش زخم برداشت. خوب مي دانستم مامان گلي از غم فرار من، بايد داغ از دست دادن شريك زندگي اش را هم به جان مي خريد. به خاطر تنها دختري كه برايش مانده بود تحمل مي كرد و دم برنمي اورد و صبوري مي كرد.
    من مسئول تمام شكنجه هاي روحي و جسمي پدر و مادرم بودم. كاش شهامتش را داشتم از بلندترين نقطه كوهستان خودم را در دره اي عميق و تنگ پرت كنم تا از اين همه عذاب كه دچارش شده بودم و روحم را اسير دردمنديهاي ان ساخته بود خلاص شوم، اينجا ديگر جاي من نيست.
    روزي با همه بي رحميهايم به كوهستان پشت كرده بودم و امروز او با همه سردي و انزجار رويش را از من برگردانده است.حتي به روح مقدس كوهستان هم رحم نكرده بودم. اري...اينجا ديگر جايي براي ماندن من نيست...اين مزرعه كه با تمام سكوت رعب انگيزش به من دهان كجي مي كند. مي ترسم روحم بيش از اينها در تارهاي نامرئي اين سكت دل ازار و دهشتناك گرفتار شود و ديگر نتوانم ان را پس بگيرم.
    چمدانم را در دست مي گيرم.بايد از خواب نيمروزي مزرعه سود مي بردم. پيش از حركت با شتاب كاغذ و قلمي از كيف دستي ام مي كشم بيرون.با حال و هواي ازار دهنده اي تصوير دختركي را مي كشم كه رو به سمت تاريكي مي رود. تاريكي را هر چه مي توانم سياه مي كنم. چند قطره اشك روي تاريكي مي غلتد. سياهي پخش مي شود.
    نقاشي را روي تخت مي گذارم. مي دانم گلچين با ديدن اين نقاشي مي فهمد اين خواهر بيچاره و در به در او بود كه دو ساعتي را با غربت و تلخكامي مهمان او و مزرعه غم گرفته كوهستان شده بود.شايد تاسف بخورد از اينكه چرا متوجه نشده و او را نشناخته و چرا به همين راحتي مهمان غريب و اشنايش او و مزرعه را بي انكه فرصت مهمان نوازي بيشتري ببخشد، ترك كرده.
    دوباره با پاي برهنه از تپه ها مي گذرم. پا به پاي من تنهايي و حسرت و دريغ و درد بود كه پيش مي تاخت و من چون سايه اي او را تعقيب مي كردم.
    به پلور كه مي رسم خسته و نيمه جان به قهوه خانه مي روم تا چاي بنوشم. در فاصله اي كه پيشخدمت سيني چاي را بياورد گوشي همراهم را از كيفم مي كشم بيرون. ان را روشن مي كنم و شماره نسترن را مي گيرم. تماس برقرار مي شود.
    «اه گلناز...سلام...حالت چطوره؟»
    «سلام نسترن...كمي بهتر از خيلي بدم.چه خبر؟»
    و فراموش مي كنم حالش را بپرسم.
    «هيچي...چهارمين كتابم از زير چاپ درامد...از طرح روي جلدش خوشم نيامده.»
    «حاشيه نرو نسترن...كي اهميت به كتابهاي تو مي دهد.از خبرهاي ديگر بگو.»
    «مثلا؟»
    «كفرم را در مي اوري...عادت هميشگي ات است.»
    «دوست دارم كفرت را دربياورم...مي داني چرا؟»
    جواب نمي دهم و با حرص لبهايم را ورمي چينم.
    «بي احساس، به همين زودي يادت رفته توي كوه چطوري كفرت را در اوردم و همان باعث شد دوستان خوبي براي هم شويم؟»
    يادم نرفته بود...در يكي از كوهنورديهامان،من و ارش با زن جواني برخورد كرديم كه با گوشي همراهش بلند بلند حرف مي زد و مدام مي گفت:
    «چي؟صدايت را ندام،بلندتر...انتن نمي دهد...چي؟»
    همان موقع بود كه داشتم جوكي بامزه و دست اول براي دوستانم تعريف مي كردم و او با فريادهاي بلند و مكررش تمركز مرا به هم ريخته بود و باعث شد همه چيز را فراموش كنم. به همين دليل با هم جر و بحث كرديم. اگر ارش نبود كارمان به درگيري فيزيكي هم مي كشيد.
    هفته بعد دوباره ديدمش. كتابي به من داد و ضمن پوزش از رفتار هفته گذشته اش از من خواست كتاب را بخوانم و نظرم را به او بگويم. باز مه قرار شد همديگر را در كوه ديدار كنيم. وقتي هفته بعد به او گفتم كتابي كه به من دادي مزخرف بود،مبهوت گفت:
    «راست مي گويي؟»
    و من نفهميدم چرا تا اين حد منقلب شد. خنديدم و گفتم:
    «نه...راستش وقت نكردم ان را بخوانم.»
    نفس اسوده اي كشيد.بعدها فهميدم نويسنده كتاب خودش بوده. بدين ترتيب دوستي من و او با خنده و مسخرگي اغاز شد. هر چه زمان مي گذشت، اين دوستي ريشه دارتر و عميق ترگشت.
    «ها؟ چته؟ سكوت كرده اي؟ رفتي به سه سال پيش...دربند...بساط باقالي فروشها و هاي و هوي دخترها و پسرها؟»
    «نسترن...خواهش مي كنم بيراهه نرو. خودت مي داني منتظر شنيدن چه خبرهايي هستم.»
    «بله...بله...مي دانم...خوب...تو مي خواهي بداني ايا ارش با من تماس گرفته و در مورد غيبت تو پرس و جو رده يا نه. متاسفم كه بايد بگويم ارش تماسي نگرفته. من ديشب به بهانه اي تلفن زدم و سراغ تو را گرفتم.گفتم همراهت خاموش است.در كمال خونسردي گفت گلناز خانه نيست. دو روزي است كه بي خبر گذاشته و رفته. همين...و اگر غش نمي كني بايد بگويم گفت اگر با من تماس گرفتي از قول او بگويم كار عاقلانه اي كردي كه با پاي خودت خانه را ترك كردي.»
    بقيه حرفهاي نسترن را نمي شنوم. گوشي را قطع مي كنم. ميان گريه زمزمه مي كنم:
    «اه...بي رحم. چرا برايش مهم نبود؟ چرا همه چيز يكهو عوض شد...كي اوضاع زندگي ام به هم ريخت كه نفهميدم؟»
    پيشخدمت سيني حاوي قوري چاي و فنجان و نعلبكي را روي ميزم مي گذارد. در سكوتي دلگير چاي مي نوشم. با وجود اشوب و ولوله اي كه در جانم افتاده،سعي مي كنم ظاهر خونسردي براي خودم بيافرينم،گويي مي خواستم خودم را به نوعي فريب دهم. تلفن همراهم زنگ مي خورد. نسترن است.
    «الو...چرا قطع مي كني دختر؟ كجا هستي؟ زادگاهت را ديدي...خانواده ات...؟»
    «گوش كن نسترن...دارم برمي گردم تهران...شام مهمان تو هستم.»
    «من شام نيستم...با يكي از دوستان نويسنده ام قرار است به عيادت يك بيمار سرطاني...»
    «مهم نيست...من كليد اپارتمانت را دارم...خداحافظ.»
    «الو...»
    گوشي را خاموش مي كنم. نگاهي به ساعت مي اندازم. پنج بعدازظهر است. افتاب هنوز چسبيده گوشه اسمان.
    فكر كردم:كاش نيامده بودم.


    راننده مي گويد:
    «ابجي اگر حالتون خراب مي شه بشينين عقب.»
    با لحن جدي و بي روحي مي گويم:
    «من مشكلي ندارم اقا.»
    و با همان قاطعيت روي صندلي جلو مي نشينم. يك زن و شوهر ميان سال هم سرنشينان عقب بودند.
    راننده مي گويد:
    «ابجي، كرايه جلو گران تر از كرايه عقب...»
    حرفش را مي برم.
    «مهم نيست اقا...اگر منتظر مسافر ديگري هستيد حاضرم كرايه اش را پرداخت كنم تا شما زودتر حركت كنيد.»
    لنگ پشت گردنش را مشت مي كند توي دستش و با نيشي باز مي گويد:
    «چشم ابجي...امر ...امر شوماس.»
    و مي پرد بالا و تندي ماشين را روشن مي كند.
    چشمانم را روي هم مي گذارم. خوابم نمي امد. مي خواستم فكر كنم به اينكه چرا اين اتفاق افتاد؟ به اينكه چطور شد همه چيز به اينجا ختم شد. به اوارگي من...به بي تفاوتي ارش؟ بعد از فرار همه چيز خوب پيش رفت، همان طور كه من و ارش مي خواستيم. پس چه شد كه...
    «ابجي اشكال مشكال نَره ظبط مبط روشن كونيم؟»
    چشمانم را با سستي و تنبلي از هم مي گشايم. نيم نگاهي به سويش مي اندازم. سبيل چخماقي داشت و هيبت مردان جنگلي را. با شخصيت اينجور ادمها كم و بيش اشنايي داشتم. خوش مرام و با غيرت، خشكه مذهب و گاهي هم لاابالي و بي قيد و جسور و گستاخ و بي ادب.
    «اشكالي ندارد اگر باندها را نتركانيد.»
    گوشزد مرا شوخي فرض مي كند و مي خندد. از ميان لبهاي كت و كلفتش يك مشت دندان زرد و پوسيده كج و معوج مي زند بيرون. چندشم مي شود، چشمانم را دوباره بر هم مي گذارم. ظبط روشن مي شود. خواننده مي خواند:
    هر چي كه بوده بين ما تموم شد/اينجا برام نيست ديگه جاي موندن/من مي رم از زندگي تو بيرون/يادت باشه خونمو كردي ويرون/خونمو كردي ويرون
    از افكار درهم و برهم و از هم گسيخته ام دست مي كشم و به صداي سوزناك خواننده گوش مي سپارم. گويي با نواي قلب من مي خواند.
    مي خوام برم، نگو كه ديوونه اي/ براي موندن ندارم بونه اي/ وقت خداحافظيه تو گلوم/ حلقه زده بغض غريبونه اي.
    براي من هم ديگر جايي در ان خانه و البته در قلب ارش باقي نمانده بود. خودش گفت كار عاقلانه اي كردم كه...اخ قلبم، بدجوري تير مي كشد.
    اول اشناييمون يادم مياد يادم مياد/ گفتي به من دوست دارم خيلي زياد،خيلي زياد.
    بي اختيار اشك هاي داغ و سوزان از گوشه چشمانم سرازير مي شوند. جرات نمي كنم به راننده بگويم ضبط را خاموش كند با دست كم نوار ديگري بگذارد. حالم گرفته مي شود. اندوه و حزن دروني ام با اين اهنگ تكميل شده بود. احساس مي كنم گوشه گوشه قلبم زا با فرشي از تارو پود غم و دريغ و درد پوشانده اند. فرشي كه در اثر پا خوردگي رو به پوسيدگي مي رفت.
    صورت خيسم را به شيشه مي چسبانم. درختهاي چنار و راش و كاجهاي كوتاه و بلند با شتاب از كنارم مي گذرند. دوباره ذهنم با اشتياق به گذشته ها پيچ مي خورد، به اول اشناي من و ارش...به ماجراهاي عشقي و خاطره انگيزي كه حالا وقتي به يادشان مي افتم ان را ديوانگي و جنون مي دانم.
    من با خود چه كار كرده بودم؟ عشقي كه به خاطرش خانواده ام را كنار زده بودم مرا به كجا رسانده بود؟ به منجلاب نابودي و نيستي و پوچي؟ چطور از ان بالا سقوط كردم و با سر خوردم زمين كه نفهميدم...دير فهميدم كار از كار گذشته.
    سرم گيج مي رود و حالت استفراغ به من دست مي دهد. دل و روده هايم در هم گره مي خورند. هر ان به نظر مي رسد كه مي خواهم بالا بياورم. مشتي دستمال از جعبه روي داشبورت مي كشم بيرون و روي دهانم مي گيرم.
    راننده داد مي زند:
    «حالتان بد شده ابجي؟»
    ماشين را نگه مي دارد. از اينكه گوشزد او درست از اب درامد عصبي و حرصي مي شوم. عق مي زنم. انگار مي خواهم انچه تا كنون خورده ام بالا بياورم، ولي اينطور نمي شود. راننده با نگاهي نگران و مضطرب بالاي سرم ايستاده. دوباره عق مي زنم. و اين بار كف سفيدي زمين پيش رويم را مي پوشاند.
    راننده مي گويد:
    «بهتر است شوهر ان خانم بشينه جلو، شوما بشين عقب.»
    صدايش خش دار است. فكر مي كنم: فقط ارش مقصر نبود...من هم كم مقصر نبودم...اگر غير مغرضانه بخواهم داوري و قضاوت كنم من از او بيشتر تقصير دارم...
    صداي راننده را مي شنوم.
    «ابجي اگر حالتون درست شد راه بيفتيم.»
    نگاهش مي كنم. هنوز بالاي سرم ايستاده. سرم را تكان مي دهم و از جا بلند مي شوم. نوك درختهاي كاج تپه روبه رويي برق مي زد.خورشيد داشت روشني را با خودش پشت كوهها مي برد.
    فكر مي كنم: حقيقت همين است، اين من بودم كه اتش به خرمن اين زندگي كشيدم...اين من بودم كه...
    بعد از فرار و رسيدن به تهران ارش مرا به خانه خودشان برد. خانه پدربزرگ ارش به قدري بزرگ و تو در تو بود كه ادم خيال مي كرد چند خانه را يكي كرده اند. نماي بيروني و اندروني ساختمان ، اين طور كه ارش مي گفت، از بهترين نوع معماري قاجار به حساب مي امد.
    من متوجه شدم در خانه اي هستم كه اوخر سلطنت قاجاريه به دست انوشيروان_پدربزرگ ارش، براي همسر محبوبش ساخته شده است. اين طور كه از لوازم لوكس و اشرافي موجود در ساختمان پيدا بود مادربزرگ ارش به تجملات و زرق و برق زندگي بيش از حد توجه نشان مي داده است.
    ارش پدربزرگش را را نواده يكي از شاهزداه هاي قاجار معرفي مي كند. اين طور كه مي گفت پدر او بر خلاف ميل و خواسته پدربزرگ و مادربزرگش با زني عامي ازدواج مي كند و چندي از خانه و خانواده طرد مي شود. پس از يكي دو سال با تولد ارش كدورتها به ظاهر رفع مي شود و با هم اشتي مي كنند، اما به مادر ارش اجازه نمي دهند با خانواده اش رفت و امد داشته باشد و او فقط اجازه داشته همان ديدارهاي كوتاه ماهانه بسنده كند.
    نگاهي به لوسترهاي چند شاخه و بلند بالاي سرم انداختم و بعد از خميازه اي كش دار كه خستگي و خواب الودگي مرا به نمايش گذاشته بود گفتم:
    «ارش، من خيلي خوابم مي ايد...كجا بايد بخوابم؟»
    نگاهي با محبت به عمق چشمان خمارم انداخت و با لبخند گفت:
    «توي اتاق من.»
    چشمانم گشاد شدند:
    «چي؟ توي اتاق تو؟»
    در حالي كه دستم را مي كشيد و از پله هاي مارپيچي بالا مي برد گفت:
    «شوخي كردم دختر...چرا يكهو رنگت پريد؟»
    چشمانم را بستم تا با ديدن ان همه زرق و برق سرم گيج نرود.
    «ارش اينجا براي خودش كاخي است.»
    ايستاديم پشت در اتاقي كه در جوار چند اتاق ديگر در طول راهرو صف كشيده بودند. در حالي كه در را باز مي كرد گفت:
    «پدربزرگم طبق عادت هميشه از صبح زود رفته كارخانه...بيا اين همه اتاق...اتاق مخصوص براي مهماني مخصوص.»
    پيش از ورود نگاهش كردم و گفتم:
    «من اينجا مهمانم؟»
    طره اي از موهاي بلندم را روي پيشاني ام ريخت و گفت:
    «تا اطلاع ثانوي بعله...»و بعد خنديد.
    خودم هم مي دانستم تا رضايت پدربزرگ ارش، جناب انوشيروان، براي ازدواج ما جلب نشود من توي ان خانه مهماني بيش نبودم.
    قدم به داخل اتاق گذاشتم. همه چيز از بهترين نوع ممكن. پرده هاي حرير سپيد، تخت منبت كاري شده اي كه روتختي اش را با سنگهاي ريز و براقي كه هيچ وزني نداشت،ستاره دوزي كرده بودند.
    تخت بيضي شكل بود و تا روي ان نشستم يكهو از بالا پرده توري افتاد و دورتا دور تخت را پوشاند. لحظه اي دچار وحشت شدم و نگاه هراساني به سوي ارش انداختم. چهره اش اينطوري نشان مي داد كه از فرط خنده نزديك به انفجار است. از اينكه مورد تمسخر او قرار گرفته بودم عصبي بودم. با لحن قهرالودي گفتم:
    «همه چيز اين خانه عجيب و مسخره است.»
    دستهايش را به سينه زد. ته مانده اي از ان خنده روي لبانش بود.«مثلا؟»
    «مثلا همين تخت...اين تور كه سقوط ازاد كرد يا...يا...»
    در حالي كه زنجير نازكي را مي كشيد و تور سر جاي خودش برگشت گفت:
    «بهانه نگير دختر خوب... پدربزرگ اگر بفهمد تو در مورد خانه و اسباب زندگي اش اين طوري قضاوت كردي به حساب هر دوتامان مي رسد.»
    «مثل اينكه از حالا بايد ياد بگيرم دو تا اقا بالا سر داشته باشم.»
    و با لج روي از او برگرداندم.
    امد و كنارم روي تخت نشست. دستش را روي دست من گذاشت و با ملايمت گفت:
    «گلناز...هيچ وقت دوست ندارم از اين كلمه استفاده كني. من اقا بالا سر تو نيستم. دوست دارم تا اخر عمرمان مثل دوتا دوست باقي بمانيم.»
    لبهايم را با حرص ورچيدم و گفتم:
    «فقط دو تا دوست؟»
    با خنده گفت:
    «نه...دوستِ دوست.منظورم اين بود كه بعد از ازدواج هم دوست هستيم، نه زن و شوهر.»
    در حالي كه روي تخت دراز مي شدم گفتم:
    «من كه نمي فهمم چه مي گويي. الان خسته ام و خوابم مي ايد.»
    او كمك كرد تا روتختي را كنار بزنم. پرسيد:
    «لباست را عوض نمي كني؟»
    «نه...حالش را ندارم.»
    «ولي با اينها كه راحت نيستي...صبر كن بروم برايت لباس بياورم.»
    رفت و يك تي شرت ابي رنگ گشاد و يك شلوار خودش اورد و به دستم داد. با خنده گفت:
    «از لباسهاي من فقط همين به دردت مي خورد.»
    نگاهي به لباس ها انداختم و هر دو زديم زير خنده.
    *********************
    با شنيدن صداي داد و فرياد از خواب بيدار شدم. به نظر مي رسيد دو نفر در حال بحث و مشاجره هستند. يكي از ان دو نفر ارش بود كه هر چند خشمگين و عصبي به نظر مي رسيد،ولي تلاش مي كرد حرمت شكني نكند.
    «اين دختر كه شما مي گوييد پشت كوهي،ان قدر نجيب و پاك است كه حاضرم به خاطرش هر كاري بكنم.»
    صداي فرياد پير و خشن و بي روحي گفت:
    «هان...بله...بله...درست مثل پدر احمقت...انگار همه چيز به عقب برگشته و دوباره تنها پسر انوشيروان زنده شده و مي خواهد با يك دختر از طبقه كاستها ازدواج كند.»
    «طبقه كاستها كدام است پدربزرگ؟ خواهش مي كنم به اعصابتان مسلط باشيد، براي قلبتان خوب نيست.»
    «چطور به اعصابم مسلط باشم وقتي مي بينم همه چيز دوباره در حال تكرار شدن است. اگر نگران سلامتي من هستي برو و ان دختر بي كس و كار را از خانه من بنداز بيرون.»
    از روي تخت بلند شدم. اهميتي به ظاهر مسخره و مضحكم ندادم و به ارامي از اتاق امدم بيرون.
    «پدربزرگ ما همديگر را دوست داريم...اگر جاي ان دختر توي اين خانه نيست، من هم اينجا نمي مانم.»
    ارش بغض كرده بود. پدربزرگش جري تر شده بود.
    «بله...شما عاشق هم هستيد...ديوانه هم هستيد...اگر نشد چنين مي كنيد، چنان مي كنيد...حرفهايي را كه تو امروز مي زني، بيست و چهارسال پيش پدر بي عقلت به من زد...حتي حاضر شد از پدر و مادري كه او را از نفس خودشان هم بيشتر مي خواستند بگذرد...به خاطر دختري كه كس و كار نخاله اي داشت...»
    «پدربزرگ شما داريد در مورد مادرم حرف مي زنيد...خواهش مي كنم...»
    «من دارم در مورد عروس خودم حرف مي زنم كه وصله تن ما نبود. وقتي پدرت پس از ان همه سال تحصيل در فرنگ صاحب مقام و منصبي شد، مادر تو او را تا ته منجلاب خفت و پستي كشاند. به خاطر مادر تو پدرت كار مهمي را كه در وازتخانه داشت از دست داد...پدرت همه چيز را از دست داد تا مادرت را به دست بياورد.»
    پيرمردي هشتاد ساله به نظر مي رسيد با موهاي پرپشت و يكدست سپيد و پوستي گدمگون. هر چند گذر زمان از او يك مرد پير چروكيده ساخته بود، اما بر ابهت و جذبه او تاثير چنداني نگذاشته بود. وقتي براي نخستين بار ديدمش به شخصيت بارز و برجسته و غيرقابل نفوذي كه داشت پي بردم و در دل نسبت به او نوعي احساس تكريم و احترام كردم.
    ارش نگاهش به من افتاد. نمي دانم نور لوسترها توي نگاهش افتاده بود يا درخشندگي اشك بود كه چشمان زيباي او را برق انداخته بود. نگاه ارش به من اعتماد به نفس مي داد. اندك ضعف و حقارتي كه از شنيدن حرفهاي پدربزرگ به من دست داده بود از بين رفت.
    با حالتي تهور اميز و جسور و پر صلابت از پله ها امدم پايين. حالا ديگر نگاه پدربزرگ هم با قدم هاي من پله پله مي شد. خوب مي توانستم حالت تمسخر را در پس نگاههاي خيره و عصبي اش ببينم و لابد از مشاهده من در ان لباس گل و گشاد مردانه تعجب كرده بود. با همه اينها نگاهش نافذ و مقهور كننده و بران بود. مي توانست در مواقع ضروري با همين طرز نگاه نفسها را در سينه حبس كند.
    با وجود حرفهاي تلخي كه از او در مورد خودم شنيده بودم، اما ادب حكم مي كرد به او سلام كنم. بي انكه سرم را بيندازم پايين، همان طور كه نگاهم را صاف توي نگاهش انداخته بودم سلام كردم.نگاه از من برنگرفت و ترجيح داد با همان نگاه نافذ و خيره سر تا پاي مرا برانداز كند. اهميتي به نگاههاي او ندادم. رفتم و پشت سر ارش ايستادم.
    به نظر مي رسيد سكوت و خاموشي بيش از حد جو را گرفتار كرده. ارش برگشت و نگاه مهربان و نوازنده اي به ديده ام پاشيد. پدربزرگ دسته عصاي ابنوسش را در مشت فشرد. رفت و روي يكي از مبلهاي كريستال نشست. ارش دست مرا گرفت و به طرف پدربزرگش برد كه داشت توتون توي پيپش مي ريخت. پدربزرگ نگاهمان نمي كرد.
    ارش گفت:
    «پدربزرگ...گلناز...به خاطر من از خانواده اش گذشت...اين يعني اينكه حاضر است به خاطر من هر كاري بكند، چون عاشق من است و دوستم دارد.»
    هنوزاز حرفهايي كه ارش در مورد علاقه و عشق من زده بود صورتم سرخ نشده بود كه پدربزرگ با همان نخوت و سردي نگاهش كرد و با لحن گزنده اي گفت:
    «اين يعني حماقت را به سر حد كمال رساندن...كسي كه بتواند از پدر و مادر خودش، از گوشت و پوست خودش راحت بگذرد، از تو هم مي گذرد كه غريبه اي بيش نيستي و ريشه هاتان در خاك جداگانه اي فرو رفته است.»
    احساس كردم سرتاسر بدنم با نيشهاي زهرالود حشره اي موذي سوراخ شد. ارش حال مرا درك كرد. ديد كه از فرط خشم و ناراحتي گلگون شده ام و تنها به خاطر اوست كه چيزي نمي گويم.از اين رو با لحن پر تحكم، اما امرانه اي گفت:
    «پدربزرگ، خواهش مي كنم در مورد گلناز اين طور فكر نكنيد...گلناز در هيچ كدام از دسته بنديهاي شما قرار نمي گيرد...نه در دسته دختران سبكسر ودمدمي مزاج، نه در دسته دختران هوسباز و بي رگ و ريشه و نه در دسته دختراني كه عاشق مال ومكنت كسي مي شوند.هيچ كدام...او فقط عاشق من است، همان طور كه من عاشق او هستم. براي اين مدعا را براي شما به اثبات برسانم،حاضرم دست او را بگيرم و از اين خانه ببرم و دور از تجملات اينجا زير سقف يك خانه محقر و كوچك زندگي كنيم.»
    پدربزرگ پوزخند تلخي روي لب نشاند و نگاه گذرايي به من انداخت. همان طور كه دود سپيد پيپش را حلقه حلقه مي فرستاد هوا با لحن پر تحسر و پر سوز و گدازي گفت:
    «يك بار پدرت من و تمام ارزوهاي مرا كنار گذاشت، حالا تو به خاطر اين دختر پا روي ارزوهاي خانوادگي مان مي گذاري. از همه مهم تر پدربزرگ پيرت را زير پاهاي احساسات لجام گسيخته اي كه من اسمش را هوس مي گذارم و ادم هاي ناپخته و پرمدعايي چون شما ان را عشق تصور مي كنند له مي كني. مهم نيست پسر جان، هيچ مهم نيست. اگر فكر مي كني اين دختر انقدرها مي ارزد كه تو به خاطرش...»
    صبر نكردم حرفهاي گزندهو تلخش را به پايان برساند. ديگر نتوانستم لب روي لب بگذارم و سخنان ان مرد پير متكبر و از خود راضي را به گوش جان بشنوم. با برافروختگي علني و خشمي كه در اهنگ صدايم موج مي انداخت حرفش را بريدم و گفتم:
    «ببخشيد اقاي محترم... اگر به شما اجازه داده ام كه هر چه دلتان خواست شخصيت و احساسات و عواطف مرا لگد مال كنيد و اين طور تصور كنيد كه من به قدر دود پيپتان هم ارزش ندارم و شما مختاريد و اجازه داريد هر طور دلتان خواست من و پيشينه خانوادگي ام را مورد تمسخر قرار دهيد، فقط به خاطر ارش نيست...بلكه بيشتر به خاطر احتراميست كه به موي سپيد شما مي گذارم. اگر ارش مرا ميخواهد بايد همان طور كه من از خانواده ام گذشتم ، راحت و بي دغدغه بتواند از شما و اين خانه بگذرد... البته اگر شما او را در دوراهي انتخاب بگذاريد.»
    و به دنبال يك نگاه كوتاه و قاطع و صريح كه اعلام كنم با هردوتاشان اتمام حجت كرده ام به حالت دو از پله ها بالا رفتم تا گريه ام در خفا فواره شود و ان مرد پير مغرور و از خود متشكر با ديدن اشكهايي كه از سر بيچارگي مي باريد، جسورتر و بي پرواتر نشود و بيش از اين روح سرگردان و اواره مرا اسير كابوس شكست و شبح ترديد و پشيماني ويرانه هاي اميدم نسازد.
    برخورد صريح و پر تحكم من و پدربزرگ در همان ديدار اول كار خودش را كرد. وقتي ارش به من خبر داد با ازدواجمان موافقت كرده كم و بيش ته دلم احساس قدرت و جاذبه كردم. مي دانستم اگر ان برخورد تند و قاطعانه پيش نمي امد و من و پدربزرگ شمشيرها را از رو نكشيده بوديم محال بود به اين زودي از تصميم خودش برگردد و اين جنگ و كشمكش هم چنان ادامه پيدا مي كرد.
    پدربزرگ شرط ازدواج ما را ادامه تحصيل ارش در يكي از دانشگاههاي درجه يك اروپا اعلان كرد. انقدر ها كه اين شرط براي من شيرين و هيجان اور بود، براي ارش لطف چنداني نداشت و به قول خودش به خاطر ازدواجمان بود كه پذيرفت.
    ان روزها من در فراموشي مطلق به سر مي بردم.گويي حافظه ام را دور انداخته بودم و قسمت تازه و جديدي را در مغزم كار گذاشته بودم.هيچ به خانواده ام فكر نمي كردم، گويي براي من اهميتي نداشت كه پس از فرار من چه سيل ابروبري به سويشان گسيل شد و انان را در كدام دره پست و متروكي زير اوار خود دفن كرد.
    من به هيچ كس و به هيچ چيز فكر نمي كردم. همين كه در كنار ارش بودم، انگار خوشبخت ترين دختر روي زمين هستم. دنيا را توي نگاه او مي ديدم و روز به روز فراموش كارتر مي شدم. گاهي حتي يادم مي رفت روزي خانواده اي هم داشتم.
    دربزرگ طي جشن باشكوهي كه تعداد مدعوينش بسيار چشمگير و قابل ملاحظه بود، دست من و ارش را در دست هم گذاشت...در خواب هم نمي ديدم چنين عروسي مفصل و باشكوهي هم براي من تدارك ببينند. هر چند با به صدا درامدن اژير خطر اندكي اوضاع به هم ريخت و مهمانان هراسان و دستپاچه به اين سو و ان سو مي دويدند ، ام بعد از قطع اژير يكي از شيرين ترين و زيباترين جشن عروسيهاي عمرشان را تجربه كردند.
    خودم از ديدن ان همه تشريفات به وجد امده بودم و مدام از پدربرگ تشكر مي كردم،گاهي حتي صورتش را مي بوسيدم و به او گوشزد مي كردم احتياج به ان همه بريز و بپاش نيست. هر چه زمان مي گذاشت انگار مهرم توي قلبش بيشتر مي نشست. با محبت نگاهم كرد و گفت:
    «براي چنين عروس زيبايي بايد چنين تشريفاتي فراهم كرد.»
    من از شوق لبريز مي شدم و مثل غنچه در بهار مي شكفتم و احساس طراوت و سرزندگي مي كردم. فكر مي كردم هيچ كس ديگري وجود ندارد تا اين حد احساس زضايت و خوشبختي كند. از نوك پا تا فرق سرم موج شادي برمي خاست. انگار چراغهاي پايه بلندي كه جابه جا در ان كاخ بي در و پيكر روشن بودند و لوسترهاي با عظمت نورشان را از پرتو روشني وجود من مي گرفتند...از خورشيد داغ و سوزان عشقي كه با جان من اميخته بود و چون خون در همه رگهاي تنم مي دويد و با عطر نفسهايم پراكنده مي شد.
    پس از به پايان رسيدن مراسم عروسي و خداحافظي مهمانان با اخذ اجازه از پدربزرگ به يكي از اتاقهاي طبقه بالا رفتيم كه براي من و ارش اماده كرده بودند. هزار هزار گلبرگ قرمز روي تخت نقره كوب اتاق خوابمان را مثل يك رويه اي نفيس پوشانده بود. در و ديوار اتاق زير پوشش اكليل سوسو مي زد و بادكنكهاي قرمز و سبز و زرد و ابي و سفيد فرش اتاق شده بودند.
    نگاهي شوق اميز به ارش انداختم و در حالي كه قادر به مهار احساسات و هيجانات خويش نبودم گفتم:
    «حالا كجا بايد بخوابيم؟»
    دستم را گرفت و با خود روي تخت نشاند. مثل كودكي كه از پشت ويترين مغازه اي با تحسر به اسباب بازي مورد علاقه اش نگاه مي كند زل زده بود به من. خنده كنان گفتم:
    «حيف اين همه گل پرپر شده، له شان مي كنيم...بهتر نيست رويه تخت را...»
    انگشت سبابه اش را روي لبم گذاشت. نگاهش كه به چشمانم افتاد، با لحن ارام و دلنوازي گفت:
    «هيس...اگر به من اجازه بدهي مي خواهم تا صبح بنشينم و تماشايت كنم.»
    خنده ام گرفته بود. چشم در چشمش دوختم و گفتم:
    «اگر بهت اجازه ندهم؟»
    «باز هم تا صبح مي نشينم و تماشايت مي كنم. مي خواهم تصوير تو تا ابد در قاب دل من بدرخشد.»
    حرفهايش را شوخي انگاشتم. خواستم از جا برخيزم تا خودم را از شر ان لباس سپيد و دست و پاگير خلاص كنم كه او مانع شد و با همان لحن عاشقانه و نرم و لطيف گفت:
    «نشنيدي چه گفتم، مي خواهم سير نگاهت كنم گلناز.»
    من از سر شوق مستانه خنديدم.
    «ديوانه...يكهو ديدي دلت را زدم.»
    هيچ نگفت و فقط نگاهم كرد، حتي وقتي از زور خستگي تاب نياوردم و روي زانوان او خوابم برد، دست از نگاه كردن نكشيد.
    چشمانم را كه از هم گشودم، خورشيد نگاه او را پيش رويم ديدم كه انگار تمام شب را بالاي سرم تابيده بود، شايد نخستين خورشيدي بود كه يك شب بي افول را تجربه كرده بود.


    سه ماه پس از ازدواج، طبق قولي كه ارش به پدربزرگش داده بود مي بايست براي ادامه تحصيل به دانشگاه كويين مري انگلستان مي رف. توسط يكي از وكلاي اقاي شاهپوريان بزرگ مقدمات كار فراهم شده بود. او مي رفت و طبيعي بود كه مرا هم با خودش مي برد. چرا كه نه من طاقت و تاب دوري اش را داشتم و نه او مي توانست لحظه اي مرا نبيند. به قول پدربزرگ ما غذاي روح همديگر بوديم.
    براي دختري مثل من كه سالهاي عمرش را در كوهستاني پرت پشت سر گذاشته بود و تا به ياد داشت چيزي جز كوه و دره و دشت و برف و شرايط دشوار و سختي زندگي نديده بود، اينكه يكباره خودش را براي سفر چند ساله به خارج از كشور اماده كند، مي توانست بسيار مهيج و شادي اور باشد. با چه شور و شوقي چمدانهايم را بستم و با چه اميد و ارزويي دوشادوش او كه حتي نيمي از اشتياق و هيجان مرا نداشت از پله هاي هواپيما بالا رفتيم.
    پدربزرگ در فرودگاه تنگ مرا در اغوش كشيد. اشك هاي داغ و بيقرارش روي شانه هاي من چكيد. ارش گفته بود پدربزرگش خيلي كم پيش مي ايد كه چشمانش خيس شوند و اين گريه ها هم بيشتر به خاطر توست.
    خودم هم مي دانستم با رفتارهاي محبت اميز و محترمانه ام تا چه حد در قلب سخت، اما رئوف پدربزرگ جا باز كرده ام و او تا چه حد مرا دوست دارد. مي دانستم مرا عروس لايق و شايسته اي براي خانواده شاهپوريان به حساب مي اورد.
    انگلستان با جذبه هاي ظاهري و زرق و برق خيره كننده اش خيلي زود مرا شيفته خود ساخت. هر روز در كنار ارش ساعتها خيابان هاي لندن را زير پا مي گذاشتيم. وقتي به اپارتمان بر مي گشتيم دوباره انچه را به چشم خويش ديده بودم و انگار او نديده بود، با هيجان و اب و تاب دوباره تعريف مي كردم. او همه را با جان و دل گوش مي داد و هرگز به روي من نمي اورد كه خودش همه اينها را ديده.
    روزها كه به دانشگاه مي رفت خودم را به ديدن برنامه ها تلويزيون مشغول نگه مي داشتم. سعي مي كردم سرم را هر ور هست گرم نگه دارم تا او به خانه برگرددو دوباره فضاي تنگ ان اپارتمان خفقان اور پر از موج نور و شادي و خنده شود و صداي قهقهه مان از ديوارهاي سنگي ان بگذرد و به گوش همسايه هاي منزوي و خاموش برسد تا بلكه انان را به شوق بياوريم.
    ارش كه برمي گشت، انگار همه دنيا را با خودش به خانه مي اورد. خودش بيشتر از من براي رسيدن به خانه بيقراري مي كرد.