مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13
  1. #1

    آخرین بازدید
    دیروز [ ۱۶:۰۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۲۷
    محل سکونت
    کافه رمان
    نوشته ها
    1,418
    امتیاز
    23,366
    سطح
    94
    Points: 23,366, Level: 94
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 984
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsRecommendation Second ClassCreated Blog entryTagger Second Class10000 Experience Points
    سپاس ها
    2,827
    سپاس شده 5,652 در 1,394 پست
    حالت من
    Khonsard

    Posticon (1) رمان خورشید - شادي داودي

    ویرایش توسط shadi.d.h : ۰۳-۰۴-۱۳۸۹ در ساعت ۱۵:۵۶

  2. 4 کاربر از پست مفید Admin سپاس کرده اند .

    golaleh (۰۷-۲۶-۱۳۸۹),masi (۰۳-۰۴-۱۳۸۹),msm (۰۲-۳۱-۱۳۸۹),shadi.d.h (۰۲-۳۱-۱۳۸۹)

  3. #2

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان خورشيد - فصل دوم
    7
    ماندانا به میان حرف پدربزرگش رفت و گفت:پدرجون...واقعا"چرا مامان بزرگ اینقدر نسبت به شما بی تفاوته...چرا اینهمه احساسی رو که شما براش به خرج میدید رو نمیبینه...نمی بینه یا نمی خواد ببیند؟
    پدربزرگ نگاهش را از نقطه ای که به ﺁن خیره مانده بود گرفت و لحظاتی به قد و قامت ماندانا که شباهت زیادی به جوانی های مادربزرگش داشت انداخت و گفت:نه عزیز دلم...خورشید هیچ وقت نسبت به من بی مهر نبوده...خورشید سراسر وجودش از عشق لبریز بود...این من بودم که هیچ وقت عشق اون رو نفهمیدم...خورشید دنیایی از احساس بود...دنیایی از وفاداری به عشق...این من بودم که هیچ وقت سعی نکردم اونچه که اون میخواد باشم...
    دوباره سکوت کرد و به همان نقطه قبلی خیره شد.ماندانا احساس میکرد به لحظاتی نزدیک میشود که مدتی است در پی ﺁن برای دسترسی به سوالهایش میباشد.از گلدان فاصله گرفت و دوباره کنار پدربزرگ روی مبل نشست و دست پیر و خسته او را در دستان زیبا و مرمرین خود گرفته و شروع به نوازش ﺁن کرد و گفت:پدرجون...چرا هیچ وقت مامان بزرگ نخواست به اینجا بیاد...
    پدربزرگ نگاهش را از ﺁن نقطه به صورت ماندانا ادامه داد و فقط در سکوتی غمگین به او خیره شد و به جای پاسخ پرسش او گفت:ماندانا عزیزم...هیچ میدونی تو نه تنها شباهت ظاهریت به خورشید زیاده بلکه لحن صدات هم من رو به یاد روزهایی میندازه که خورشيد هنوز شعله های گرم وجودش رو از زندگیم نگرفته بود.
    ماندانا خودش نیز به خوبی میدانست که تنها تفاوتش با مامان بزرگ در رنگ چشمهایش است...اما این جواب پاسخ سوال او نبود...تا خواست بار دیگر سوالش را به گونه ای دیگر مطرح کند درب هال باز شد و دکتر شاهپوری با صورتی که تظاهر به خوشحالی میکرد وارد شد.ماندانا به احترام پدرش از جایش بلند شد.دکتر شاهپوری به سمت پدرش رفت و با محبتی زیاد او را بوسید و احوالش را جویا شد بعد رو کرد به ماندانا و گفت:پس تو هم اینجایی...فکر میکردم امروز رو با ونداد بگذرونی....
    ماندانا در جواب گفت:نه...خواستم اول سری به پدربزرگ زده باشم.
    پدربزرگ که از دیدن پسرش بیش از اندازه خوشحال شده بود و میدانست هر وقت به دیدن او میﺁید ناهار نیز پیش او خواهد ماند جهت دستورات لازم برای تدارک ناهار به زن ﺁقا سید از اتاق خارج شد.به محض خروج او دکتر شاهپوری رو کرد به ماندانا و با صدایی جدی گفت:امیدوارم به اینجا نیومده باشی که در مورد رفتن مامان بزرگ چیزی به پدربزرگ بگی.
    ماندانا فقط به پدرش نگاه میکرد...دکتر شاهپوری با تردید نگاهی به ماندانا کرد و گفت:مانی...امیدوارم این کار رو نکرده باشی.
    ماندانا دستش را روی دسته مبل گذاشت و سرش را به دستش تکیه داد و گفت:متاسفم...دیر رسیدید.
    دکتر شاهپوری با کلافه گی خاصی دستش را به سرش کشید و گفت:خدای من...ماندانا چرا این کار رو کردی...ﺁناهیتا وقتی تلفنی به من گفت که خواستی به منزل پدربزرگ بیای حدس زدم به چه دلیل راهی اینجا شدی...اما وقتی جلوی درب رسیدم و ﺁقا سید گفت که20دقیقه بیشتر نیست که رسیدی کمی خیالم راحت شد...اصلا"فکرشم نمی کردم در این مدت کوتاه مطلب به این مهمی رو به پدربزرگت گفته باشی...
    ماندانا به میان حرف پدرش ﺁمد و گفت:اولا"20دقیقه بیشتره که من اینجا هستم...در ثانی اصلا" شما چرا نمی خواستید پدربزرگ رو در جریان این مسئله بگذارین...ثالثا"...
    دکتر شاهپوری با عصبانیت بیسابقه ای رو کرد به ماندانا و گفت:بسه مانی...دیگه حرف نزن.
    ماندانا از جایش بلند شد و گفت:ولی بابا...پدربزرگ از خیلی وقت پیش میدونسته که مامان بزرگ این کار رو خواهد کرد...
    دکتر شاهپوری برگشت و بازوهای دخترش را در دست گرفت...برای لحظاتی به چشمان ﺁبی و زیبایی خیره کننده دخترش چشم دوخت و گفت:مانی...تو هنوز خیلی بچه هستی...خیلی.مسائلی هست که نه تنها تو که شاید هیچ کس دیگه ای از اون خبر نداره...پس خواهش میکنم...در این مورد دست از کنجکاوی های بچه گانه ات بردار...پدربزرگ و مادربزرگت رو با دخالتها و یا سوالهای احتمالیت که میدونم کم هم نیستن دچار عذاب و سفر به خاطراتشون نکن...خواهش میکنم...الان هم دیگه نمی خوام صحبتی در این باره از تو بشنوم...فقط کاری رو که میگم انجام بده...با مادرت تماس بگیر با ﺁنی هم همینطور...بگو ناهار بیان اینجا...اصلا"شام هم همینجا خواهیم موند...من امروز بعد از ظهر مطب ندارم و روز تعطیلمه.
    ماندانا کمی فکر کرد و بعد گفت:ولی ونداد گفته شام خونه ما میاد...
    دکتر شاهپوری به سمت پارچ کریستالی که پر بود از شربت لیمو رفت و لیوانی را پر کرد و سر کشید و بعد در حالیکه با دستمال کاغذی دهانش را پاک میکرد گفت:پس یک تماسم با اون بگیر و بگو برای شام اینجا بیاد.
    پدربزرگ به هال برگشت.معلوم بود تدارک ناهار امروز را با سفارشهایی که داده;دیده است.ماندانا میدانست حتما"یکی از غذاهای ناهار جوجه کباب منقلی خواهد بود...چرا که پدربزرگ میدانست پسرش همچنان شیفته جوجه کبابهایی است که او با دستان لرزان و پیر خودش به روی منقل زیبایی که در بیرون ساختمان درست میکند;میباشد.ماندانا به سمت تلفن گوشه سالن رفت و شماره منزل را گرفت بعد از چند بوق مادرش از ﺁن سوی خط گوشی را برداشت و وقتی ماندانا به او گفت که دکتر شاهپوری خواسته که ﺁنها نیز به ﺁنجا بروند ابتدا تمام وجودش را وحشت گرفت...به هر حال در منازلی که افراد کهنسال زندگی میکنند برای تینا هر لحظه انتظار خبری ناخوشایند را به همراه داشت...اما وقتی از سلامت عمه مهرانگیز و در نهایت پدربزرگ خیالش راحت شد گفت که به همراه مامان بزرگ بیتا به ﺁنجا خواهد ﺁمد سپس چند کلمه ای هم با خود دکتر شاهپوری صحبت کرد و بعد با هم خداحافظی کردند.وقتی ماندانا برای بار دیگر خواست گوشی را بردارد تا به ﺁناهیتا هم اطلاع بدهد برای ناهار به ﺁنجا بیاید خود ﺁناهیتا به ﺁنجا تلفن کرد و ماندانا نیز برنامه ﺁنروز را به او نیز گفت.او هم با خوشحالی از برنامه ناهار ﺁنجا استقبال کرد چرا که او نیز مثل دکتر شاهپوری عاشق جوجه کبابهای پدربرزگش بود.ماندانا روی راحتی کنار تلفن نشست و در ضمن به پدربزرگ و پدرش که همیشه وقتی به یکدیگر میرسیدند بساط شطرنج را باز کرده و خود را سرگرم میکردند نیز چشم دوخت...اما غافل از صورت غم گرفته ﺁنها نیز نبود.ماندانا به وضوح پریدگی رنگ چهره..........
    ماندانا به وضوح پریدگی رنگ چهره پدربزرگ را حس میکرد و میدانست که دلیل این مسئله فقط خبریکه او چند دقیقه پیش به او داده نیست بلکه به راستی پدربزرگ از مرور چند دقیقه ای خاطرات گذشته خود احساس نوعی عذاب در چهره اش نمودار گشته بود!ماندانا نمی توانست دلیل بی مهری مامان بزرگ را به این پیرمرد عاشق درک کند...ذره ذره وجود پدربزرگ خورشید را فریاد میزد و از صمیم قلب خواستار حضورش بود...نه تنها حالا که هر وقت در کنار او بود این خواهش قلبی پدربزرگ در رابطه با خورشیدﺁشکارا به نمایش در میﺁمد و چقدر در این لحظات ماندانا احساس حماقت میکرد که چطور هیچ وقت تا این اندازه نسبت به این موضوع دقیق و حساس نبوده است! شاید هم دلیلش تنها رفتار مامان بزرگ بود...او هیچگاه اجازه نداده بود کسی در رابطه با دلیل رفتارش با دیگران بخصوص پدربزرگ;کسی سوالی از او بپرسد...همه تابع محدودیتهایی بودند که مامان بزرگ در رابطه با خودش برای هرکس تعیین کرده بود...واقعا"چرا تا این لحظه هیچکسی سعی نکرده بود این دیوارهایی را که کم هم نبودند از اطراف مامان بزرگ بردارد...و یا اصولا"چرا این فکر به ذهن هیچ کسی نرسیده بود که لااقل اگر توانایی تخریب این دیوارها را ندارند حداقل دلیل ایجاد و برپایی این دیوارها را از او بپرسند...به راستی خورشید چرا اینقدر در طی سالیان دراز گوشه نشینی و تنهایی را بر همه چیز ترجیح داده بود!!! ماندانا از جایش بلند شد و به طرف درب هال رفت و از ﺁنجا قدم به ایوان مشرف به باغ گذاشت...زیبایی باغ در این فصل از سال به دلیل شرایط ﺁب و هوا و محیط این ناحیه صد چندان میشد...صدای پرندگان زیادی که از لابه لای شاخه ها ﺁواز می خواندند و هر لحظه از شاخه ای به شاخه دیگر میپریدند گویی قطعه ای از بهشت را به اشتباه در زمین جا گذاشته بودند.ماندانا ﺁقا سید را دید که از خرید زغال کبابی برگشته بود و به سمت منقل کنار ﺁلاچیق میرود تا ﺁنها را برای ﺁتش کباب به عمل ﺁورد.ﺁقا سید از قدیمی ترین کارگران این منزل بود و همیشه ارادت خاصی به پدربزرگ داشت هر وقت هم مامان بزرگ را میدید محبت و احترام فوق العاده ای برای مامان بزرگ قائل میشد...ماندانا خوب به خاطر میﺁورد که همین ﺁقا سید هیچگاه نتوانسته بود با عمه مهرانگیز رابطه درستی برقرار کند...البته این موضوع مربوط میشد به زمانهایی که عمه مهرانگیز هنوز سکته نکرده بود...جنجالهای همیشگی در این خانه بر سر اختلاف سلیقه های ﺁقا سید و عمه مهرانگیز پیش میﺁمد و معمولا"با دخالت و سیاست بابا یا پدربزرگ ختم به خیر میشد.یک سال13نوروز خوب در خاطر ماندانا بود که چطور میان عمه مهرانگیز و ﺁقا سید بر سر مسئله ای جزئی بحث در گرفت و اگر توپ و تشرهای پدربزرگ نبود شاید خیلی مسائل در ﺁنروز مطرح میشد...ماندانا به خاطر میﺁورد در میان بحث و مشاجره ﺁنها که نزدیک بود حسابی نحوست13نوروز دامن همه را بگیرد ﺁقا سید با چه عصبانیتی در حالیکه غرغر میکرد و دور میشد با صدایی نه چندان بلند گفته بود:پیرزن منحوس...کی میخواد بفهمه که اون یکی از بزرگترین دلایل تنهایی ﺁقا در این دورانه...بره و گورش رو گم کنه!!!
    ماندانا باز هم به یاد میﺁورد که زن سید چطور بعد از شنیدن این حرف چندین بار پیاپی به صورت خود کوبیده بود و دست سید را گرفته و کشان کشان او را به اتاق مخصوص به خودشان در ته باغ برده بود و دیگر هیچکس تا شب ﺁقا سید را ندیده بود که به ساختمان نزدیک شود چرا که زن سید مقدار زیادی کله قند به او داده بود تا همان جا بنشیند و ﺁنها را خورد کند...و سید چطور با حرص قندشکن را به سرکله قندها میکوبید...ماندانا احساس میکرد که سرش در حال انفجار است...چطور شیطنتهای او در ﺁن سالها سبب شده بود به راحتی از کنار این قضایا بگذرد و هیچ وقت در مورد حرفهایی که میشنید کنجکاوی لازم را به خرج نمی داده! خاطرات دوران کودکیش مانند فیلم از جلوی چشمانش میگذشتند و او هر لحظه بیشتر از بی تفاوتی های خودش نسبت به قضایای گذشته عصبی میشد.ﺁرام ﺁرام از پله ها پایین رفت و به سوی ﺁقا سید که حالا پشتش به او بود و ﺁتش منقل را ﺁماده میکرد حرکت نمود.دلش میخواست حالا که تنها هستند شاید بتواند اندکی از جواب سوالهای بیشمار خود را از این پیرمرد باوفا و مهربان که میدانست علاقه ای خاص به پدربزرگ نیز دارد به دست ﺁورد.اما به محض اینکه خواست سرحرف را با او باز کند صدای بوقهای پیاپی ماشین ﺁناهیتا را شنید که پشت درب باغ منتظر مانده بود تا بلکه کسی درب باغ را برایش باز کند.هر چه ﺁقا سید اصرار کرد که برود درب را باز کند ماندانا قبول نکرد و خودش برای باز کردن درب باغ رفت.وقتی درب را باز کرد متوجه شد ﺁناهیتا از ﺁزمایشگاه به منزل رفته و با ماشین خودش مامان و مادربزرگ بیتا را نیز ﺁورده است.ناهار را در فضای باز و در بالکن خوردند.بر عکس همیشه کاملا"معلوم بود که هیچ کس ﺁن طور که باید غذا را با لذت نخورده است...گویی هرکس هزاران حرف ناگفته در سینه برای گفتن دارد که مجالی برای بیان ﺁنها نمی یابد...میز ناهار که مثل همیشه بسیار مفصل در ایوان چیده شده بود بعد از صرف غذا تقریبا"دست نخورده به ﺁشپزخانه برگردانده شد.زن ﺁقا سید کارهای مربوط به ﺁشپزخانه را انجام میداد و در این مواقع معمولا"تینا خانم نظارتهایی بر ﺁشپزخانه انجام میداد و هر ﺁنچه را که لازم میدید برای تهیه ﺁن سفارشش را یا به دکتر شاهپوری میگفت و یا به ﺁقا سید.مادر بزرگ بیتا هیچ وقت به اتاق عمه مهرانگیز نمی رفت چرا که از دیدن او در ﺁن وضعیت رقت بار حسابی اعصابش به هم میریخت;هر وقت هم که به طور تصادفی به همراه ﺁنها به باغ میﺁمد بیشتر خودش را با گلها و گیاهان باغ سرگرم میکرد.ﺁناهیتا طبق عادت همیشگی اش بعد از ناهار به یکی از اتاق خوابها در طبقه بالا رفت تا ساعتی بخوابد.ماندانا هم روی یکی از راحتی های نزدیک پدر و پدربزرگش تقریبا"به حالت دراز کشیده درﺁمد و به موسیقی قدیمی که از دستگاه پخش به گوش میرسید;گوش سپرده بود.دقایقی قبل با ونداد نیز تماس گرفته و به او نیز گفته بود که برای شام به منزل پدربزرگ بیاید.ماندانا از وضعیت پیش ﺁمده برای شب بیشتر راضی بود چرا که حداقل با بودن در باغ و ﺁمدن ونداد به ﺁنجا;غیبت مامان بزرگ در باغ امری معمولی جلوه میکرد چون ونداد کم و بیش اطلاع داشت مامان بزرگ به خاطر داشتن مشغله زیاد وقتی برای به باغ ﺁمدن ندارد و ﺁنچنان تمایلی به تفریح دست جمعی نیز ندارد...پس امشب ماندانا می توانست تا حدودی مسئله را از ونداد مخفی نگه دارد...ماندانا شدیدا"نسبت به رفتن مامان بزرگ حساسیت پیدا کرده بود...دلش نمی خواست افرادی که نسبت غریبه و یا دورتری دارند از ماجرا بویی ببرند ! دکتر شاهپوری و پدرش بار دیگر سرگرم شطرنج شده بودند...اما هر یک در افکار خود غرق گشته و در ﺁن روز بدترین بازی خود را به نمایش گذاشته بودند.ماندانا به روی مبلی که خوابیده بود تکانی خورد و به سمت ﺁنها برگشت...پدر و پدربزرگش هر دو به صفحه شطرنج خیره شده بودند...دقایقی گذشت ولی هر دو هنوز بیصدا به صفحه بازی جلویشان نگاه ميكردند.ماندانا به صفحه شطرنج نگاهی انداخت برای یک لحظه فکر کرد اشتباه میکند اما وقتی خوب دقت کرد متوجه شد پدربزرگ پدرش را کیش و مات کرده!!! دوباره به صورت هر دو نگاه کرد...فهمید هیچکدامشان اصلا"در محیط بازی نیستند بلکه هر یک با افکار خود دست و پنجه نرم میکند.ماندانا برای اینکه هر دو را از ﺁن حال خارج کند با صدایی ﺁرام و ملایم گفت:بابا...مثل همیشه پدر جون شما رو کیش و مات کرده...راه فرار ندارید...مثل همیشه بهش باختی.
    دکتر شاهپوری از افکار خود خارج شد و لبخند کم رنگی به لب ﺁورد و ﺁهسته شروع کرد به چیدن مجدد مهره ها.در این لحظه پدربزرگ با صدایی محزون گفت:خورشید کی این کار رو کرده؟
    دکتر شاهپوری مهره اسب سیاه رنگی که در دست داشت را در میان انگشتانش به بازی گرفته بود در همان حال جواب داد:پدرجون...شما خودتون رو نگران نکنید...من تمام تلاشم رو برای برگردوندن مامان انجام میدم...فقط...
    پدربزرگ نگذاشت دکتر حرفش را تمام کند دوباره گفت:پرسیدم مادرت چند وقته که رفته؟
    دکتر شاهپوری کشوی مخصوص زیر میز شطرنج را بیرون کشید و مهره های ﺁن را در جای مخصوصشان قرار داد و گفت:هنوز یک هفته نشده...ولی قول میدم اون رو برگردونم...مامان...
    پدربزرگ به مبلی که در ﺁن نشسته بود تکیه داد و به سقف خیره شد و با صدایی ﺁهسته گفت:خورشید دیگه برنمی گرده...بهتره اذیتش نکنی...بگذار ﺁخرین حرفشم به کرسی بنشونه...این ﺁخرین کاری بود که هنوز موعد انجامش نرسیده بود که رسید...همیشه فکر میکردم شاید خدا لطفی بکنه و مادرت این تصمیم خودش رو به فراموشی بسپره و بالاخره من به ﺁرزوم برسم و بازگشت خورشید رو به خونه ام ببینم...ولی هیچ وقت فکر نمی کردم اونقدر زنده بمونم که ﺁخرین مرحله های مجازاتی که خورشید برام در نظر گرفته بود رو هم ببینم.
    پدربزرگ نفس پردردی کشید و همانطور که با دسته های مبل بازی میکرد گفت:میدونی پسرم...خیلی سخته که اونقدر خودت رو امیدوار نگه داری ولی اصلا"به اونچه که ﺁرزوش رو داری نرسی و در عوض به جای اینکه وضع کمی بهتر بشه...بمونی و ببینی که ﺁخرین کورسوهای امیدتم به خاموشی میره و همسرت...تنها فردی که عاشقانه در زندگی دوستش داشتی و داری حاضره در میون یک مشت غریبه روزگارش رو سپری کنه اما بازم راضی به بازگشت پیش تو نباشه.
    دکتر شاهپوری متفکرانه با دست چپ خود چانه اش را میفشرد و به زمین خیره بود...گویی نمی دانست در جواب حرفهای پردرد پدرش چه جواب تسکین دهنده ای را باید به زبان بیاورد.بعد از لحظاتی دکتر شاهپوری با صدایی ﺁهسته و غمگین گفت:پدرجون...خواهش میکنم...اینقدر خودتون رو عذاب ندید...مرور خاطرات گذشته اصلا"کار درستی نیست...
    اما پدربزرگ گویی حرفهای پسرش را نمی شنید چرا که در ادامه حرفهایش چنین گفت:......................
    ادامه دارد
    8
    اما پدربزرگ گویی حرفهای پسرش را نمی شنید چرا که در ادامه حرفهایش چنین گفت:خورشید دنیایی از محبت و گرما برای زندگی من بود ولی من چقدر احمق بودم که هیچ وقت به درستی نیازش رو درک نمی کردم...من همیشه عاشقش بودم...خورشید سراسر وجودش عشق و محبت بود...تنها...تنها ایرادی که داشت و بالاخره با همون ایراد هم من رو مجازات کرد...کینه ای بودنش بود...خورشید هیچ وقت نخواست در کنار اونهمه عشق و مهربونی و زیبایی که داشت دست از این خصلتش برداره...و همین خصلتش باعث عذاب من تا امروز شد...خدایا...ای کاش خورشید تموم بدیهایی که درحقش میشد رو تلافی میکرد...ولی افسوس که به جای تلافی همه رو در قلب مهربونش انبار میکرد...خدایا...نمی دونم چرا خورشید هیچ وقت نخواست گذشته ها رو فراموش کنه...
    دکتر شاهپوری کمی از روی میز شطرنج خم شد و ضربات ملایمی که مثل نوازشی ﺁسمانی بود دست پدرش را مورد لطف قرار داد و با صدایی حاکی از التماس گفت:پدرجون...خواهش میکنم...بس کنید...دلم نمی خواد به گذشته ها فکر کنید...خواهش میکنم.
    ماندانا هنوز روی مبل به حالت نیمه درازکش قرار داشت و تمام گفتگوی ما بین پدر و پدربزرگش را بی صدا دنبال میکرد و از ابهام و سر در گمی که دراین میان از شنیدن ماجراهای مجهول به او دست داده بود احساس کلافه گی میکرد...حالا تا حدودی می توانست حدس بزند که گذشته مامان بزرگ شاید خود داستانی شنیدنی است که هنوز فرصت بیان ﺁن نرسیده...به راستی چه کسی میتوانست این داستان را برای او بازگو کند؟!!در این لحظه تینا خانم در حالیکه رنگ از صورت او پریده بود وارد هال شد و با صدایی که سعی در حفظ ﺁرامش ﺁن داشت رو کرد به دکتر شاهپوری و گفت:امیر جان...لطفا"چند لحظه بیا...فکر میکنم حال عمه مهرانگیز...
    هنوز حرف تینا تمام نشده بود که دکتر و پدرش و پشت سر ﺁنها ماندانا از جا برخاستند و به دنبال تینا راهی اتاق مخصوص عمه مهرانگیز که درش باز بود و پرستار حاضر در ﺁن اتاق به تکاپو افتاده بود;رفتند.ﺁن روز تا شب اصلا"حال عمه مهرانگیز تغییری نکرد اما عجیب این بود که بعد از4سال فلج اعضا و اعصاب چشمهایش باز شده بود و ﺁنها را ثابت به سوی درب نگه داشته بود گویی انتظار ﺁمدن و دیدار فرد یا افرادی را داشت!!! لبهایش نیز حرکت نامحسوسی میکرد;ﺁنقدر که هر کس با دقایقی خیره ماندن و نگاه کردن به صورت او احساس میکرد چیزی میگوید!!! اما همه افراد حاضر در ﺁن خانه هر قدر تلاش کردند چیزی نفهمیدند...ﺁناهیتا بارها گوشش را کاملا"به لبهای خشکیده او نزدیک کرد اما نتوانست تشخیص بدهد که او چه میخواهد و یا چه چیزی میگوید!!! ونداد هم وقتی غروب ﺁمد از وضع پیش ﺁمده خیلی متاسف شد و حتی در خلوت به ماندانا پیشنهاد کرد که به پسرهای عمه مهرانگیز تلفن بزنند تا ﺁنها بیایند ولی در کمال ناباوری از ماندانا شنید که اتفاقا"دکتر شاهپوری این کار را کرده و به هر دو نفر ﺁنها تلفن کرده و وضعیت موجود را به ﺁنها گفته اما ﺁنها در کمال وقاحت و بی مهری گفته اند که از نظر ﺁنها سالهاست که مادرشان مرده است و اصلا"نمی خواهند خود را درگیر هیچ مسئله ای در رابطه با مادرشان بکنند!!!ونداد بعد از شنیدن این جملات برای لحظه ای دچار چنان بغض ناشناخته ای شد که حتی ماندانا و مادرش نیز متوجه این موضوع شدند و در نتیجه ماندانا;ونداد را به بیرون از ساختمان برد تا با قدم زدن در باغ کمی او را از ﺁن حالت خارج کند.ﺁن شب تا دیر وقت ﺁنجا ماندند و با وضع پیش ﺁمده دیگر هیچ حرفی درباره مامان بزرگ میان ﺁنها مطرح نشد;تنها در این میان دکتر شاهپوری با خانم کرمانیان دو بار تماس گرفت و از حال مامان بزرگ جویا شد و اینکه در طالقان به ﺁنها خوش میگذرد یا خیر و احیانا"مشکلی برایشان پیش نیامده باشد...اما تمام این مکالمات بنا به خواهش ماندانا برای مخفی ماندن موضوع از ونداد در خفا صورت گرفته بود.موقع برگشتن به خانه دکتر شاهپوری و تینا خانم در منزل پدربزرگ ماندند.ﺁناهیتا مادربزرگ بیتا را به منزلش رساند.ماندانا هم با ماشین خودش به خانه برگشت که البته ونداد با ماشین خودش او را تا جلوی درب منزلشان دنبال کرده بود.جلوی درب خانه هم وقتی ونداد برای خداحافظی با ماندانا از ماشینش پیاده شد ماندانا خداحافظی خیلی سردی با او کرده بود که سبب دلخوری ونداد را بیش از ﺁنچه که فکرش را میکرد فراهم نموده بود تا جاییکه وقتی ﺁناهیتا بعد از اینکه مادربزرگش را رسانده و برگشته بود هنوز کاملا"میشد از رفتار ماندانا به مشاجره سختی که بین او و ونداد رخ داده پی برد.ﺁناهیتا چیزی به ماندانا نگفت ولی کاملا"متوجه رفتار غیر معقول و عصبی او شده بود.با اینکه خیلی دیر وقت بود اما هیچکدام تمایلی به خوابیدن نداشتند.گویا وقایع اخیر روال طبیعی همه چیز را بهم ریخته بود.ﺁناهیتا به ﺁشپزخانه رفت و بساط چایی را به لطف چایی های ﺁماده خیلی زود فراهم کرد و با دو لیوان چای به هال برگشت و ﺁنها را روی میز وسط هال گذاشت سپس از پاکت سیگارش دو نخ سیگار بیرون کشید و ﺁنها را ﺁتش زده یکی را به ماندانا و دیگری را خودش به دست گرفت.ﺁناهیتا همیشه چای را داغ داغ میخورد بنابراین در ضمنی که سیگارش را میکشید مشغول خوردن چای نیز شد و در همان حال به صورت غمزده خواهرش نیز نگاه میکرد.بعد از گذشت لحظاتی ماندانا گریه اش گرفت و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن.ماندانا و ﺁناهیتا تا چند وقت پیش چنان زندگی ﺁرامی داشتند که هیچ وقت پیش بینی نمی کردند این ﺁسمان صاف و ﺁبی زندگیشان ممکن است گاهی دچار تند بادی نیز بشود و با توجه به اتفاقات اخیر کاملا"میشد فهمید که ماندانا با اینکه دختر بزرگ دکتر شاهپوری است اما از شکنندگی بیشتری نسبت به مصائب برخوردار است تا ﺁناهیتا.البته ﺁناهیتا هم به راستی نگران قضایا بود اما بیتابی ماندانا و رفتار این دختر نشانگر حساسیت بیش از حد او نسبت به وقایع بود.ﺁناهیتا لحظاتی به صورت پر از اشک ماندانا نگاه کرد و با پکهای محکمی که به سیگارش میزد گویا میخواست اعصاب خود را نیز کنترل کند در ضمن فرصت بیشتری هم به ماندانا برای تخلیه فشار روحیش بدهد...بالاخره مجبور شد سیگارش را نیمه تمام در زیرسیگاری خاموش کند و از جایش بلند شود و به کنار ماندانا برود.ماندانا بی معطلی خودش را در ﺁغوش خواهر کوچکترش که البته فقط یک سال تفاوت سنی ﺁنها بود انداخته و باز هم به گریه پر صدای خودش ادامه داد.ماندانا همانطور که گریه میکرد گفت:ﺁنی...به خدا..................
    ماندانا همانطور که گریه میکرد گفت:ﺁنی...به خدا خسته شدم...اعصابم پاک بهم ریخته...اون از مامان بزرگ...این از عمه مهرانگیز که امروز اینطوری شده...اون از پسرهای بیمعرفتش...اینهم از ونداد احمق...
    و باز گریه کرد.ﺁناهیتا موهای لخت و مشکی ماندانا را از دور شانه اش جمع کرد و پشتش ریخت و با صدایی ﺁرام گفت:مانی...تو چه مرگت شده؟...چرا اینطوری میکنی؟..خوب عمه مهرانگیز چند ساله که مریضه و حال خوبی نداره...حالا امشب نه بالاخره باید راحت بشه یا نه؟..رفتار پسرهای اونم ربطی به من و تو نداره...بالاخره هر فردی برای رفتار خودش دلایلی داره که فکر نمی کنم ما در رفتار دیگران تقصیری داشته باشیم...خودت میدونی که بابا و مامان و بابابزرگ از هیچ محبتی به عمه مهرانگیز دریغ نکردن...حالا این وسط هر موضوعی هست به من و تو ربطی نداره...کار مامان بزرگ هم این وسط خوب همه رو یه جورهایی ناراحت کرده...اما فکر نمی کنم در این بین دلیل درستی برای احمق بودن ونداد دیده باشم...از نظر من اون اصلا"هم احمق نیست...ونداد بیچاره که دستش رو بو نکرده تا بفهمه تو چقدر خودت رو توی فشار عصبی قرار دادی...در ضمن بهتره یادت نره که بنا به خواست خودت مهمترین دلیل بی حوصله گیت که همون رفتن مامان بزرگه از نظر ونداد مخفی مونده...خوب اون بیچاره نمی تونه رفتار و بی حوصله گی تو رو برای خودش تعبیر و معنی کنه...
    ماندانا هنوز گریه میکرد ولی صداش ﺁرامتر شده بود دوباره به پشتی مبل تکیه داد و گفت:ﺁنی...خیلی بی حوصله شدم...احساس میکنم من و تو خیلی زودتر از اینها باید به خیلی مسائل ﺁگاه میشدیم ولی...
    ﺁناهیتا خندید و در حالیکه لیوان چایی ماندانا را به دستش میداد گفت:لطفا"من رو قاطی فضولیهای خودت نکن...من اصلا"به اندازه تو کنجکاو و فضول نبوده و نمی خوام هم باشم...
    ماندانا لبخندی به لب ﺁورد و در حالیکه اشک چشمش را پاک میکرد گفت:گمشو...دیوانه.
    ﺁناهیتا قندان را هم جلوی ماندانا گرفت تا از ﺁن قند بردارد و بعد گفت:جدی میگم مانی...اصلا"تو که اینقدر حساسی مگه مرض داری دنبال درد سر میگردی...مگه نمی بینی بابا و حتی مامان خوششون نمیاد ما سر از خیلی چیزها در بیاریم...همین امشب متوجه پچ پچهای مامان و بابا نبودی...حتی مامان بزرگ بیتا با اینکه به اتاق نمی اومد اما در هر فرصتی مشغول صحبت هایی یواشکی با بابابزرگ بود و به محض اینکه یکی از ما دو نفر به اونها نزدیک میشد حرفهاشون رو قطع میکردن...خوب این از نظر تو مسخره نیست؟...ما با اینکه تنها نوه های بابابزرگ هستیم اما یکجورهایی غریبه فرض میشیم...ﺁخه ﺁدم عاقل باید دیوونه باشی که با توجه به این رفتارها بازم بخوای کنجکاوی کنی...برو بابا بذار راحت به زندگی خودمون برسیم.
    ماندانا با اخم به ﺁناهیتا نگاه کرد و گفت:ﺁنی...ولی مامان بزرگ قضیه اش فرق میکنه...ما هیچی از گذشته مامان بزرگ نمی دونیم...من یکجورهایی حس میکنم باید مطالبی این وسط باشه که...
    ﺁناهیتا حرف ماندانا رو قطع کرد و گفت::اه...تو که همه اش حرف خودت رو میزنی...خوب حالا که از حس فضولی داری خفه میشی...فردا بازجویی خودت رو از مامان بزرگ ﺁغاز کن...یا حالت رو میگیره و میفهمی دنیا دست کیه یا اینکه...
    ماندانا کوسن کنارش را به طرف ﺁناهیتا پرت کرد و صدای خنده ﺁناهیتا در فضا پیچید.بالاخره ساعت4:30سحر بود که هر دو خواهر در حالیکه هر کدام روی یکی از کاناپه های هال دراز کشیده بودند به خواب رفتند.
    ****************************
    ***************
    صبح روز بعد تینا خانم بعد از اینکه دکتر شاهپوری به او اطمینان خاطر لازم را جهت عمه مهرانگیز داد راهی خانه شد.وقتی از ماشین ﺁژانس پیاده شد و با کلید درب کوچک ورودی حیاطشان را باز کرد و ماشین هر دو دخترش را در حیاط دید فهمید که باید هر دو در خانه باشند.حیاط را طی کرد و وارد ساختمان شد.در هال با کمال تعجب دید که هر دو دخترش با وضعی نامناسب و بدون هیچ بالشت و رو اندازی به روی کاناپه ها به خواب رفته اند.برای لحظاتی به صورتهای زیبای دخترانش نگاه کرد سپس به طبقه بالا رفت و دو ملحفه تمیز ﺁورد و روی هر کدام را با ملحفه پوشاند و درجه برودت اتاق را هم کم کرد.به ساعتش نگاه کرد از10گذشته بود.از ظاهر دخترهایش فهمید که باید شب گذشته را تا دیر وقت بیدار مانده باشند;بنابراین سیمهای تلفن داخل هال و ناهار خوری و پذیرایی را از پریز خارج کرد;تلفنهای همراهشان را هم به حالت بیصدا درﺁورد;تنها تلفن ﺁشپزخانه را برای تماسهای احتمالی از پریز خارج نکرد اما صدای زنگ ﺁنرا نیز به حداقل رساند.کمی به دور و برش نگاه کرد.در این چند سال که با دکتر شاهپوری زندگی کرده بود این اولین باری بود که احساس سر در گمی میکرد...حتی با توجه به برنامه غذایی که به دیوار ﺁشپزخانه زده بود هنوز نمی دانست برای ناهار باید چه تصمیمی بگیرد...با بیحوصله گی فیله های مرغی را از فریزر بیرون کشید و چند سیب زمینی هم شست تا ﺁنها را خورد کند.هنوز مشغول به کارش نشده بود که لرزش ﺁرام تلفن ﺁشپزخانه توجهش را جلب کرد.دستانش را شست و بدون توجه به خیسی ﺁنها در اثر اضطراب ناشی از وقایع شب گذشته و انتظار شنیدن خبری ناخوشایند گوشی تلفن را برداشت و با صدایی ﺁهسته اما لبریز از اضطراب به گونه ای که قصد داشت دخترانش را هم از خواب بیدار نکند گفت:بله...بفرمایید.
    صدای دکتر شاهپوری را از ﺁن سوی خط بلافاصله شناخت که گفت:تینا جان...منم...نگران نشو...اتفاق خاصی نیفتاده حال عمه مهرانگیز مثل دیشبه...زیاد فکرت رو نگران نکن...
    تینا خانم با لرزشی خاص در صدا که حالا برای دکتر شاهپوری کاملا"مشهود بود که همسرش در حال گریه است;گفت:امیر جان...تو رو خدا راست میگی؟...عمه مهرانگیز حالش بدتر نشده؟...خود پدرجون چی؟
    دکتر با صدایی مهربان گفت:نه عزیزم...نگران نباش...حالشون خوبه...منم الان اومدم بیمارستان چون باید یکی از بیمارام رو عمل کنم...فقط خواستم وضعیت رو به تو اطلاع بدم تا نگران نباشی...در ضمن با ماندانا هم کار دارم...گوشی رو به ماندانا بده...
    تینا خانم برای لحظاتی سکوت کرد و بعد گفت:دخترها هنوز خوابن...مثل اینکه دیشب تا دیر وقت بیدار بودن...ولی اگه خیلی واجبه برم مانی رو بیدار کنم؟.
    دکتر مکث کوتاهی کرد و گفت:نه...نه بیدارش نکن...فقط هر وقت بیدار شد بگو یه تماس با ونداد بگیره...حتما"بگو این کار رو بکنه...بگو که من گفتم...یادت نره.
    تینا خانم با تعجب گفت:امیر جان اتفاقی افتاده؟
    دکتر خنده ای کرد و گفت:فکر میکنم...دوباره این دختر کوچولوی ما حسابی خودش رو برای ونداد لوس کرده...تینا جان من باید به اتاق عمل برم...پس یادت نره چی گفتم...بگو که حتما"با ونداد تماس بگیره;باشه...خداحافظ.
    تینا خانم دیگر حرفی نزد و با دکتر خداحافظی کرد.مثل همیشه میدانست که باید مقصر ماندانا باشد که دکتر اینگونه اصرار داشت تا ماندانا با ونداد تماس بگیرد.حتما"ونداد گله ماندانا را صبح اول وقت به گوش دکتر خوانده بود.در همین افکار بود که صدای ماندانا را شنید:مامان...سلام...کی اومدی؟
    ماندانا هنوز روی کاناپه بود و به بدن خودش کش و قوسی میداد بلکه خواب را از بدن و چشمان خودش دور کند.تینا خانم از ﺁشپزخانه بیرون رفت و با لبخندبه ماندانا نگاه کرد و گفت:سر و صدام بیدارت کرد؟
    ماندانا از روی کاناپه بلند شد و دمپایی های روفرشی اش را پوشید و به سمت دستشویی رفت و گفت:نه...نمی دونم چرا با اینکه دیشب خیلی دیر خوابیدیم اما دیگه از خواب سیر شدم.
    ﺁناهیتا در حالیکه کوسنهای کاناپه را برمیداشت و سعی داشت ﺁنها را روی گوشش بگذارد گفت:سلام مامان...ااااه...مانی چقدر بلند حرف میزنی...نمی ذاری ﺁدم بخوابه.
    تینا خانم جواب سلام ﺁناهیتا را نیز با مهربانی داد و سپس به ﺁشپزخانه رفت تا بساط صبحانه دخترانش را هم فراهم کند...اما ﺁناهیتا هنوز اصرار به ادامه خوابش داشت بالاخره هم با کلی غرغر از جایش بلند شد و برای خوابیدن به طبقه بالا رفت.ماندانا از دستشویی بیرون ﺁمد.مامان مثل همیشه برای صبحانه او گوجه و خیار خورد کرده بود که ماندانا با اشتهایی کامل همراه با چایی و نان و پنیر ﺁنها را خورد.تینا خانم در حینی که کارهای مربوط به ناهار ظهر را انجام میداد از اشتهای ماندانا خنده اش گرفته بود و در ﺁخر گفت:مانی جان...چه خبرته...کسی ندونه فکر میکنه از سال قحطی فرار کردی!!! اون وقتها که من همسن و سال تو بودم و تازه با پدرت نامزد کرده بودم اگه کوچکترین اختلافی بین ما پیدا میشد من از ناراحتی و غصه دق میکردم!!!ولی با وضعی که از تو میبینم مثل اینکه هر بار که با ونداد مشکلی پیدا میکنی اشتهات بیشترم میشه!
    ماندانا لیوان چایی تلخی را که در حال خوردن ﺁن بود روی میز گذاشت و بعد گفت:ﺁهان...پس دوباره مثل بچه ها شکایت من رو کرده...فقط این بار به جای اینکه به بابا شکایتم رو بکنه به شما گفته...درسته؟
    تینا خانم سیب زمینی های خورد شده را زیر ﺁب شست و گفت:نه...بازم شکایت اخلاق بد تو رو به پدرت گفته...مانی تو...
    ماندانا به میان حرف مادرش ﺁمد و گفت:ااااااااه...خسته شدم...ونداد هیچی نمی فهمه...
    تینا خانم لحن صدایش جدی شد;سبد حاوی سیب زمینی های خورد شده را در کنار ظرفشویی گذاشت و صندلی رو به روی ماندانا را عقب کشید و روی ﺁن نشست و گفت:مانی...این دفعه نمی دونم سرچه چیز حرفتون شده...ولی جالبه بدونیکه منم از وضع تو خسته شدم...پدرت علنا"روش نمی شه به من بگه که شاید تربیت من در مورد تو بد بوده...اما ماندانا...این رو بدون این تو هستی که نمیفهمی با مرد مورد علاقه ات چطور رفتار کنی...ونداد پسر فوق العاده مهربون و مودبیه...هر بار که بین شما بحثی در گرفته وقتی خوب به مسئله فکر کردم دیدم اگه مقصر صددرصد نبودی حداقل هفتاد;هشتاد درصد تقصیرها به گردن تو بوده...اصلا"تو از جون این ونداد چی میخوای که اینقدر اذیتش میکنی...
    ماندانا بقیه چایش را خورد.از جایش بلند شد و به هال رفت.پاکت سیگارش را برداشت و دوباره به ﺁشپزخانه برگشت.ولی قبل از اینکه سیگاری روشن کند تینا خانم با عصبانیت پاکت سیگار را از دست ماندانا گرفت و گفت:ااااه...مانی...بسه...ﺁخه این چیه که اخیرا"تو و ﺁناهیتا اینقدر در استفاده از اون اصرار دارین...
    و نگذاشت ماندانا سیگار بکشد.ماندانا هم در انجام ﺁن اصراری نکرد اما کمی کلافه به نظر میرسید...جوابی برای حرفهای مادرش نداشت و فقط با لیوان خالی چایش شروع کرد به بازی.تینا خانم ادامه داد:در ضمن...بابات گفته هر وقت از خواب بیدار شدی با ونداد تماس بگیری.
    ماندانا با بیحوصله گی گفت:مامان بسه...تماس بگیرم که چی...وقتی ونداد نمیفهمه زمانیکه من حوصله ندارم به جای اینکه رعایت حال من رو بکنه بدتر خودش رو لوس میکنه...
    تینا خانم لیوان خالی چای ماندانا را برداشت و دوباره ﺁنرا از چایی پر کرد و جلوی ماندانا گذاشت و گفت:خوب ﺁخه عزیزم...تو خیلی خودت رو درگیر ماجرا میکنی...درسته که اتفاقات پیش اومده خیلی ناراحت کننده و ناگهانی بوده اما...
    صدای ﺁناهیتا که از پله ها پایین ﺁمده بود و به سمت دستشویی میرفت بلند شد که گفت:ﺁخه مامان گلم...مشکل خود ماندانا س که ونداد رو در جریان نمیذاره...خوب اون بدبخت چه طوری میتونه حدس بزنه که شدت ناراحتی این دختر لوس تا چه اندازه اس...
    ماندانا برگشت و نگاهی به ﺁناهیتا انداخت و گفت:بالاخره بیدار شدی؟
    تینا خانم بار دیگر از جایش بلند شد تا صبحانه ﺁناهیتا را که همیشه یک کاسه ماست با نان بود و این عادت را تا به حال از بچگیش حفظ کرده بود را روی میز بگذارد و در همان حال به ماندانا گفت:واقعا"مانی چرا نمی خوای و اصرار داری که ونداد بیخبر بمونه...اونکه نقشی در ماجرا نداشته...درثانی ونداد اگه در جریان قرار بگیره صددرصد وضع تو رو بهتر درک میکنه و...
    ماندانا از جایش بلند شد و ﺁخر لیوانش را سر کشید و بعد از اینکه لیوان را در ظرفشویی قرار داد از ﺁشپزخانه بیرون رفت;گفت:هر چی باشه ونداد فعلا"غریبه اس...من دوست ندارم اون از مسائل خانوادگی ما سر در بیاره.
    ﺁناهیتا از دستشویی بیرون ﺁمده بود و در حالیکه با حوله صورتش را خشک میکرد خندید و گفت:بیچاره ونداد خبر نداره بعد از7سال رفت و ﺁمد به این خونه از نظر همسر محترم ﺁینده اش هنوز یک غریبه اس...
    ماندانا که حالا به جلوی پله های مشرف به طبقه دوم رسیده بود;برگشت و با عصبانیت به ﺁناهیتا نگاه کرد که ﺁناهیتا بلافاصله گفت:خوب بابا...اصلا"به من چه مربوطه...هر غلطی میخوای بکن...
    ماندانا به طبقه دوم رفت.ﺁناهیتا در حینی که صبحانه اش را میخورد در جواب سوالات مادرش تنها توانست توضیحات ناقصی از اتفاقات شب گذشته میان ونداد و ماندانا به او بدهد چرا که خودش نیز به درستی از جریان پیش ﺁمده اطلاع دقیقی نداشت...اصولا"ماندانا دختری نبود که زیاد در رابطه با مسائلش حتی با خواهرش صحبتی بکند.ماندانا وقتی به طبقه بالا رفت یک دوش ﺁب سرد گرفت و کمی به اعصابش مسلط شد اما با این حال هیچ تلفنی به ونداد نکرد وقتی هم به طبقه پایین برگشت و مادرش در این رابطه از او سوال کرد گفت:به مطبش زنگ زدم نبود...تلفن همراهشم خاموش کرده...بیمارستانم نرفته...حتما"جایی سرش گرمه.امیدوارم نخواین که به درب خونه شون برم!!!
    تینا خانم دیگر حرفی نزد ولی ﺁناهیتا با توجه به شناختی که از خواهرش داشت مطمئن بود که ماندانا دروغ میگوید چرا که در این ساعت از روز محال بود ونداد به مطب نرفته باشد اما جرات نکرد حرفی بزند چرا که ماندانا از نظر اخلاقی شباهت زیادی به مامان بزرگ داشت و از اینکه دیگران بخواهند در کارش دخالت بکنند مطمئنا"عاقبت خوشی را نمیشد پیش بینی کرد;بنابراین سکوت را به همه چیز ترجیح داد.برای ناهار ماندانا به بهانه دیدن ونداد از خانه بیرون رفت و وقتی دکتر شاهپوری به منزل برگشت و هنگام ناهار سراغ ماندانا را گرفت تینا خانم گفت که برای دیدن ونداد بیرون رفته;لبخند رضایتی روی لبهایش نقش بست.اما ﺁناهیتا تنها کسی بود که میدانست ماندانا به مکان جدید زندگی مامان بزرگ رفته نه برای دیدن ونداد...بنابراین خودش هم بعد از صرف ناهار مامان و بابایش را بوسید و گفت که به دیدن مامان بزرگ میرود و سپس سریع حاضر و از خانه خارج شد.
    ********************************
    ****************
    ماندانا برای ناهار به یکی از رستورانها رفت و بعد از سفارش یک ناهار مختصر و خوردن ﺁن به ساعتش نگاه کرد هنوز چند دقیقه به ساعت3بعد از ظهر مانده بود.درست مثل دفعات قبل که با ونداد بحثش میشد دائم چشمش به گوشی همراهش بود بلکه ونداد با او تماسی بگیرد چرا که همیشه این ونداد بود که در ﺁشتی ها پیش قدم میشد...اما این دفعه ماندانا احساس دیگری داشت...بحثی که شب گذشته بین این دو صورت گرفته بود خیلی جدی تر از بحثهای قبلی ﺁنها بود و از ﺁنجایی که این بار ماندانا بعد از بحثشان در تهران مانده بود و سر از شیراز و محل کارش در نیاورده بود طبعا"توقع داشت ونداد خیلی سریعتر از دفعات پیش تمایل به ﺁشتی را از خود نشان بدهد...اما تا ﺁن لحظه هیچ تماسی با ماندانا نگرفته بود...غرور ماندانا نیز به او این اجازه را نمی داد که با ونداد تماس بگیرد.از جایش بلند شد و پول ناهارش را حساب کرد.سوار ماشینش شد و به سمت محل سکونت مامان بزرگ به راه افتاد...گر چه که احتمال میداد هنوز از سفر کوتاه خود به طالقان برنگشته باشند اما به هر حال فعلا"تنها هدف او رفتن به ﺁنجا بود.ﺁناهیتا زودتر از ماندانا جلوی ساختمان مورد نظر رسید.وقتی میخواست ماشینش را پارک کند هنگام دنده عقب تماس ملایمی با ماشین پشت سرش که پارک شده بود پیدا کرد و همین موجب به صدا در ﺁمدن صدای وحشتناک و بلند دزدگیر ماشین شد بطوریکه ﺁناهیتا سریع ماشینش را به حالت صحیح پارک در ﺁورد و در حالیکه از ماشین خودش پیاده شده بود و ﺁنرا قفل میکرد با چهره ای که حاکی از شکایت نسبت به صدای بلند دزدگیر ماشین مزبور بود به ماشین پشت سرش نگاه میکرد.در این موقع درب ساختمان باز شد و پسر قد بلندی که پیراهن چهارخانه ریز لیمویی به تن و شلوارمشکی نیز به پا داشت از ﺁن بیرون ﺁمد...چهره بسیار جذاب و دلنشینی داشت...موهای مشکی لخت که به سمتی کج شده بود...ابروانی پیوسته و چشمانی کشیده...بینی خوش فورمی که به تمام جذابیت صورت او زیبایی بیشتری می بخشید.ﺁناهیتا و او در یک لحظه نگاهشان به یکدیگر افتاد...ﺁناهیتا بی معطلی گفت:صداش رو قطع کنید...گوش همه کر شد.
    پسری که از ساختمان خارج شده بود با ریموتی که در دست داشت دزدگیر ماشینش را قطع کرد و لبخندی به لب ﺁورد و به صورت زیبای ﺁناهیتا نگاهی کرد و گفت:بله...چشم.
    ﺁناهیتا حرف دیگری نزد و از کنار او رد شد و داخل ساختمان رفت و پشت سر او همان پسر نیز داخل شد.خانم کرمانیان به محض دیدن ﺁناهیتا از جایش بلند شد و به سمت او ﺁمد و بعد از دست دادن با او حالش را پرسید.در تمام این مدت ﺁن پسر وارد شده نیز روی یکی از راحتی های سالن نشسته بود و چشم از ﺁناهیتا برنمی داشت.خانم کرمانیان به سمت او برگشت و گفت:کوروش جان...با خانم شاهپوریﺁشنا شو.
    و بعد رو کرد به ﺁناهیتا و ادامه داد:ﺁناهیتا جان...این پسرم کوروشه.
    کوروش به احترام ﺁناهیتا دوباره از روی راحتی بلند شد و به سبب ﺁشنایی با ﺁناهیتا سرش را به نشانه ادب کمی خم کرد و همانطور که لبخندی به لب داشت گفت:بله...چند لحظه پیش جلوی درب دیدمشون...خیلی از ﺁشنائیتون خوشبختم.
    خانم کرمانیان از خانم سوروکی خواهش کرد چند فنجان چایی بیاورد و بعد رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:عزیزم تا یکی دو ساعت دیگه مسافران من از راه میرسن بهتره من یک سر برم بالا و اتاقها رو وارسی کنم...دلم نمی خواد بعد از این مسافرت کوتاه که خیلی هم به همه اونها خوش گذشته و برمیگردن ایرادی در اتاقهاشون به چشمشون بخوره.
    بعد رو کرد به کوروش که همچنان از هر فرصتی برای نگاه کردن به ﺁناهیتا استفاده میکرد و گفت:کوروش جان تو فعلا"اینجا پیش خانم شاهپوری بمون تا من برگردم.
    خانم کرمانیان از جایش بلند شد و به سمت پله ها رفت.ﺁناهیتا پرسید:خانم کرمانیان;مانی اینجا نیومده؟
    خانم کرمانیان ایستاد و گفت:نه...ولی تلفن کرد و سراغ زمان برگشت خانم شاهپوری رو از من گرفت...احتمالا"اونم باید کم کم پیداش بشه.
    خانم کرمانیان قبل از اینکه از پله ها بالا برود رو کرد به پسرش و گفت:راستی کوروش جان صدای دزدگیر ماشینت رو قطع کن دلم نمی خواد فعلا"که اینجا هستی و هر لحظه ممکنه مسافران برسن صدای وحشتناک دزدگیرت دوباره بلند بشه...راستی نفهمیدی چرا صداش در اومده بود؟
    چشمان شیطان ﺁناهیتا بلافاصله از روی مجله ای که با ﺁن خودش را سرگرم کرده بود سریع به صورت کوروش خیره شد.کوروش هم دوباره لبخندش را به لبﺁورد و در حالیکه مستقیم به چشمهای ﺁناهیتا خیره شده بود گفت:نه...مثل اینکه اتصالی داره.
    خانم کرمانیان که از پله ها بالا میرفت ﺁخرین جمله اش به گوش ﺁنها رسید:چه بی موقع اتصالی کرده...سر ظهر...همه خوابن...خوب پسرم زودتر درستش بکن که تکرار نشه.
    دیگر صدای پای خانم کرمانیان هم به گوش نمی رسید.ﺁناهیتا سرش را بار دیگر روی مجله انداخته بود و تظاهر به مطالعه ﺁن میکرد.کوروش یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و با صدای ملایمی گفت:ولی من فکر نمی کنم این دفعه بی موقع صداش در اومده باشه...به نظرم خیلی هم به موقع به صدا دراومد.
    و با لبخند به ﺁناهیتا نگاه میکرد.ﺁناهیتا منظور او را کاملا"فهمیده بود به خصوص که لحن صدایش را طوری ادا کرده بود که فقط خودش و ﺁناهیتا بشنوند.ﺁناهیتا سرش را از روی مجله برداشت و با بی محلی نسبت به کوروش خودش را مشغول تماشای عکسهای روی دیوار کرد.کوروش با همان صدای ﺁرام ادامه داد:ببخشید از اینکه ماشینم جوری پارک شده بود که ماشین شما مجبور شد به اون بخوره.
    ﺁناهیتا به چهره جذاب کوروش نگاه کرد و گفت:حالا که اتفاقی نیفتاده...در ضمن من که به عمد این کار رو نکردم.
    کوروش با خنده گفت:به هر حال خواستم عذر خواهی کرده باشم.
    ﺁناهیتا با صدای محکمی گفت:یعنی منظورتون اینه که من عذر خواهی کنم..........
    ادامه دارد
    9
    کوروش با خنده گفت:به هرحال خواستم عذرخواهی کرده باشم.
    ﺁناهیتا با صدای محکمی گفت:یعنی منظورتون اینه که من عذرخواهی کنم؟
    کورش دوباره خندید و گفت: من چنین جسارتی نکردم.
    ﺁناهیتا دوباره گفت:حالا خوبه هیچ اتفاقی نیفتاده...اگه ضربه محکم بود چی کار میکردید....
    کوروش باز هم خنده ملایمی کرد و به چایی های روی میز اشاره کرد و یکی از ﺁنها را کنار میز ﺁناهیتا گذاشت و یکی دیگر را برای خودش برداشت و مشغول خوردن شد.در همین موقع درب ورودی به ﺁرامی باز شد و ماندانا ﺁمد داخل.ﺁناهیتا از جایش بلند شد و طبعا"کوروش هم از جایش بلند شد.دو خواهر با هم روبوسی کردند.ﺁناهیتا خیلی خشک و رسمی کوروش را به ماندانا معرفی کرد و کوروش هم خیلی مودب با ماندانا برخورد کرد.از همان دقایق اول ماندانا کاملا"متوجه نگاههای کوروش به ﺁناهیتا شد.بعد از اینکه کوروش و ﺁناهیتا دوباره سرجایشان نشستند ماندانا به سمت پارچ و لیوان ﺁب خنکی که روی میز کنار سالن بود رفت و یک لیوان پرﺁب برای خودش ریخت و بعد از تعارف به ﺁنها یک نفس لیوان ﺁب را سر کشید.وقتی لیوان را سر جایش گذاشت برگشت به سمت ﺁناهیتا و گفت:ﺁنی..تو با ماشینت زدی چراغ جلوی ماشین پشت سریت رو خوردکردی؟
    ﺁناهیتا از جایش پرید و گفت:ای وای...
    سپس به سمت پنجره رفت و به ماشینهای پارک شده جلوی درب نگاه کرد...ذرات خورد شده چراغ جلوی ماشین پشت ماشین خودش را که روی زمین ریخته بود;دید.کوروش هنوز روی مبل نشسته بود و یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و برای اینکه لبخندش معلوم نشود یک دستش را که روی دسته مبل گذاشته بود جلوی دهانش قرار داده بود.ﺁناهیتا به سمت کوروش برگشت و گفت:به خدا خیلی ﺁروم خورد.
    ماندانا خنده اش گرفت...اما جلوی خودش را گرفته و رفت روی یکی دیگر از راحتی ها نشست.کوروش دستانش را از روی دسته های مبلها برداشت و در حالیکه سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد گفت:من که حرفی نزدم...در ثانی خودتون که گفتید اتفاقی نیفتاده...و در ضمن به عمد هم این کار رو نکردید!
    ماندانا زد زیر خنده ولی صورت ﺁناهیتا از خجالت سرخ شده بود.ماندانا خوب میدانست به دلیل مدل بالای اتومبیل کوروش با اینکه فقط یکی از شیشه های چراغ جلو خورد شده بود اما خسارت مالی وارده قابل توجه بود!!!خانم کرمانیان از طبقه بالا دیدن کرد و بعد از اینکه از وضعیت تمام اتاقها خیالش راحت شد برای ﺁخرین بار به اتاق خانم شاهپوری و مادرخوانده خودش نیز سری زد;سپس به طبقه پایین رفته و وارد سالن پایین شد.بچه ها به احترام او بلند شدند و ماندانا برای روبوسی جلو رفت.خانم کرمانیان اشتیاق را در چشمان ﺁبی این دختر زیبا به وضوح میدید که برای دیدن مادربزرگش لحظه شماری میکند.خانم کرمانیان بار دیگر نگاهی به کوروش کرد که هنوز روی مبل نشسته بود;با تعجب گفت:کوروش جان...نمی خوای بری؟!!
    کوروش کمی دستپاچه شد و به صورت مهربان مادرش نگاهی انداخت و گفت:مزاحمتونم؟
    خانم کرمانیان با مهربانی لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نه عزیزم..ﺁخه نیم ساعت پیش از اینکه خواسته بودم بیای اینجا خیلی کلافه و عصبی شده بودی و دائم میگفتی که زودتر باید برگردی چون خیلی کار داری!!!
    کوروش از جایش بلند شد و در حالیکه نارضایتی کاملا"در چهره اش هویدا شده بود گفت:بله...حق با شماس...به کل فراموشم شده بود...پس فقط همون لیستی رو که به من دادید تهیه کنم و براتون بفرستم...درسته؟...کار دیگه ای ندارید؟
    و بعد نگاه خودش را به ﺁناهیتا امتداد داد که البته کاری کاملا"غیر ارادی بود.خانم کرمانیان گویا تازه از خواب بیدار شده و متوجه نگاههای مشتاق پسرش به صورت زیبای ﺁناهیتا شد! اما برای نگه داشتن کوروش در ﺁنجا دیگر بهانه ای نداشت;بنابراین در جواب پسرش گفت:نه عزیزم...ممنونم که زحمت من رو کم میکنی و با توجه به تموم گرفتاریهایی که خودت داری به خورده کاریهای منم رسیدگی میکنی.
    کوروش دوباره به مادرش نگاه کرد و گفت:این چه حرفیه...وظیفه امه.
    کوروش با مادرش و ماندانا و ﺁناهیتا خداحافظی کرد و از درب خارج شد.اصلا"متوجه نشد که ﺁناهیتا به دنبال او از ﺁنجا خارج شده است و درست به فاصله چند قدم کوتاه از او در پشت سرش قرار دارد.کوروش ایستاد و نگاهی به چراغ خورد شده جلوی ماشینش انداخت و دائم صورت زیبا و شرقی ﺁناهیتا را به یاد میﺁورد.ناخودﺁگاه لبخند رضایتی روی لبهایش نقش بسته بود در این لحظه با صدای ﺁناهیتا به سمت عقب برگشت.ﺁناهیتا گفت:واقعا"معذرت میخوام...خسارتش رو هر قدر بفرمایید تقدیم میکنم.
    ﺁناهیتا از خجالت اتفاق پیش ﺁمده صورتش سرخ شده بود;چشمان کوروش شور و التهاب خاصی به خودش گرفته بود و از نگاه کردن به ﺁناهیتا سیر نمیشد...چشمان درشت و خمار ﺁلود این دختر با ﺁن مژه های چتروار و ابروانی کشیده و خوش حالت...بینی و لبانی زیبا که او را درست شبیه چهره های مینیاتوری استاد شکیبا نشان میداد...همان چهره هایی که کوروش همیشه فکر میکرد ﺁنها اصلا"وجود ندارند و فقط در ذهن استاد شکیبا و رویاهای او متصور میگشته و سپس ﺁنها را نقاشی میکرده است...اما حالا یک چهره زنده و زیبا از همان چهره های مینیاتوری در چند قدمی او در حالیکه شرمندگی از اتفاق پیش ﺁمده سرخی صورتش را بیشتر بر روی گونه های او متمرکز کرده بود;قرار داشت.کوروش برای لحظاتی فقط به صورت ﺁناهیتا خیره شده بود بعد از سپری شدن سکوتی میان ﺁن دو ﺁناهیتا ﺁرام ﺁرام نگاهش را از زمین گرفت و به چشمان گیرا و جذاب کوروش چشم دوخت...دوباره تکرار کرد:جدی میگم...بابت این اتفاق متاسفم...از لحن گفتار و تندی رفتارم در چند دقیقه پیشم که با شما داشتم عذرمیخوام...حالا هر قدر خسارت بخواید تقدیم میکنم.
    کوروش.....................
    کوروش لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نیازی نیست...فدای سرتون...من فکر میکنم این تصادف بهترین تصادف عمرم بوده...البته اگه شما نخوای حالم رو بگیری...جدی میگم...تا حالا از اینکه کسی به ماشینم خسارتی وارد کنه اینقدر با تموم وجودم خوشحال نشده بودم...مهم نیست...فدای سرتون.
    ﺁناهیتا شرم روی گونه هایش کمتر شد و دوباره شیطنت چشمانش نمایان گشت و لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نگذارین با این طرز فکرتون;فکر کنم که شما همیشه از اینکه دخترها به ماشینتون بزنن احساس رضایت میکنین...
    کوروش خندید و گفت:اختیار دارید...من که گفتم از تصادفی که شما با ماشینم کردید خوشحالم نه همه تصادفها...ولی حالا که اصرار دارید لطفا"شماره مبایلتون رو لطف کنید تا تلفنی میزان خسارت رو دقیقا"خدمتتون عرض کنم.
    ﺁناهیتا رنگ چهره اش تغییر کرد و جدی شد و گفت:لطفا"با این شماره تماس بگیرید.
    و بعد با عصبانیت کارت ویزیت خود را از کیفش بیرون ﺁورد و به طرف کوروش گرفت.کوروش بعد از گرفتن کارت متن روی ﺁنرا خواند و فهمید ﺁناهیتا صاحب امتیاز کدام ﺁزمایشگاه است دوباره خندید و با صدایی ﺁرام گفت:حتما"تماس میگیرم...منتظر تماسم باشید.
    سپس دست در جیب پیراهنش کرد و کارت ویزیت خودش را هم بیرون کشید و به سمت ﺁناهیتا گرفت و گفت:ممکنه از گفتن میزان خسارت وارده خجالت بکشم پس این خدمت شما باشه...شاید لازم باشه شما با من تماس بگیری.
    ﺁناهیتا با عصبانیت کارت را از کوروش گرفت و بدون خداحافظی به داخل ساختمان برگشت ولی در ﺁخرین لحظه صدای خنده کوروش را شنید.کوروش که گویا بلندترین قله دنیا را فتح کرده باشد با رضایت خاطری بی اندازه سوار ماشینش شد اما وقتی میخواست ماشینش را از پارک خارج کند از روی عمد به گونه ای که ماشین خودش خسارت ﺁنچنانی نبیند شیشه چراغ عقب سمت چپ ماشین ﺁناهیتا را شکست و وقتی صدای دزدگیر ماشین ﺁناهیتا بلند شده بود کوروش با سرعت از ﺁنجا دور شده بود! ﺁناهیتا با ریموتی که در دست داشت صدای دزدگیر را قطع کرد.ماندانا که پشت پنجره ایستاده و تمام وقایع را دیده بود خنده اش گرفت و برگشت کنار ﺁناهیتا که کمی هم از رفتار کوروش عصبی شده بود نشست و گفت:فکر کنم خدا در و تخته رو خوب به هم جفت وجور میکنه...
    ﺁناهیتا نگاهی به ماندانا کرد و گفت:چطور؟!!
    ماندانا خندید و جواب داد:ﺁخه اونم چراغ عقب ماشین تو رو خورد کرد و رفت...البته به عمد!!!
    ﺁناهیتا با عصبانیت گفت:راست میگی؟
    ماندانا ﺁهسته گفت:هیس...صدات رو بالا نبر...خوب کرد...حقت بود...تا تو باشی وقتی به ماشین کسی میزنی طلبکار نشی.
    ﺁناهیتا با صدایی ﺁرام گفت:ولی من که خواستم بهش خسارتش رو بدم...
    ماندانا به میان حرف او ﺁمد و گفت:در هر صورت این عقب ماشین توست که صدمه دیده...کسی که باید خسارت بده فکر میکنم کوروش باشه...در ثانی احتمالا"برای ادامه رابطه اش با تو خواسته دلیل محکمتری داشته باشه!
    ﺁناهیتا به کارتی که کوروش به او داده بود و هنوز در دستش بود نگاهی انداخت و گفت:پس...یعنی کارتش رو هم برای همین داد به من...
    ماندانا خندید و گفت:ﺁخ که تو چقدر از مرحله پرتی دختر!!!
    در این موقع صدای خانم کرمانیان هر دو خواهر را به خود ﺁورد که ﺁمدن ماشین مخصوص مسافران را به ﺁنها اطلاع میداد.ماندانا از جایش بلند شد و به سمت درب خروجی رفت;ﺁناهیتا هم به دنبال او از سالن خارج شد.در بیرون درست جلوی درب ورودی;ماشین تمیز و مرتبی توقف کرده بود و سرنشینان ﺁن هر کدام با کمکی که از طرف دکتر و یا پرستار به ﺁنها میشد از ماشین پیاده می شدند.دقایقی بعد که ﺁخرین مسافران پیاده میشدند لبخند رضایت و شادی به لبان ماندانا و ﺁناهیتا به وضوح نقش بسته بود چرا که یکی از دو مسافر ﺁخر کسی نبود جز مامان بزرگ *خورشید*.
    مثل همیشه با وقار و با غرور و حتی با وجود سن بالا هنوز هر کس با دیدن او و ﺁثار به جا مانده از جوانی از دست رفته اش بر چهره پی به زیبایی های قدیم او میبرد.از ماشین پیاده شد و با کمک عصای زیبا و گران قیمتی که در دست داشت و تکیه ای که بر ﺁن میداد بعد از پیاده شدن کمی از ماشین فاصله گرفت و ﺁرام در پیاده رو ایستاد تا نفر ﺁخر که پشت سر او بود نیز از ماشین پیاده شود.
    روسری کوچک و زیبایی به سرش بود که موهای سپیدش در قسمت جلو کاملا"نمایان بود...مثل همیشه کت و دامن زیبا و سنگینی که در فراخور سن و سالش بود به تن داشت...با کفشهایی بدون پاشنه اما بسیار شیک و گران قیمت.به علت اختلاف نوری که بین محیط داخل ماشین و فضای باز وجود داشت و چشمانش نسبت به نور حساس شده بودند هر دو چشمش را تنگ کرده بود و به درب اتومبیل چشم دوخته بود تا پیاده شدن دوستش را از ماشین تماشا کند...خورشید ﺁنچنان دقیق به درب ماشین چشم دوخته بود که گویی هیچ چیز دیگر در این دنیا برای دیدن وجود ندارد! ماندانا بیش از این نمی توانست طاقت بیاورد...جلو رفت و با صدایی لرزان که حاکی از بغض درونش بود به خورشید سلام کرد.
    -- سلام;مامان بزرگ...
    خورشید تنگی چشمانش را باز کرد و لبخند مهربان خود را به لب ﺁورد و گفت:سلام عزیز دلم.
    ماندانا نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکهایش سیل وار سرازیر شدند.خورشید وقتی فهمید ماندانا گریه میکند عکس العملی از خودش نشان نداد و رویش را به سمت ﺁناهیتا برگرداند و جواب سلام او را هم با مهربانی خاص خودش پاسخ داد;بعد با دست به هر دو نوه عزیزش اشاره کرد که از سر راه ﺁخرین مسافر ماشین که حالا پشت سر ﺁنها بود کنار بروند.ماندانا و ﺁناهیتا هر کدام به سویی رفتند و راه را برای فرد مورد نظر خورشید باز گذاشتند.با همان نگاه اول فهمیدند باید این شخص همان دوست قدیمی مادربزرگشان باشد...اما از وضع ظاهرش کاملا"میشد حدس زد که به بیماری خاصی دچار شده است.کمرش کمی خمیده بود و این حاکی از بلندی قد او در دوران جوانی بود...بسیار لاغر و نحیف مینمود...رنگ صورتش به شدت پریده و بی جون نشان میداد...ﺁنقدر حالت ضعف در او شدید بود که ماندانا و ﺁناهیتا بی اراده برای کمک کردن به او در راه رفتن به طرفش رفتند و هر یک در طرفین او قرار گرفتند تا هنگام قدم برداشتن از افتادن احتمالی او جلوگیری کنند.خانم کهنسالی که حالا در بین نوه های خورشید قرار گرفته بود لبخندی به لب ﺁورد و قبل از برداشتن هر قدمی رو کرد به خورشید و گفت:خورشید...اینها باید نوه هات باشن...درسته؟
    خورشید در حالیکه هنوز لبخند زیبا و مهربانش را به لب داشت با سر حرف دوستش را تایید کرد.خانم کرمانیان مدیر ساختمان سریع از ساختمان خارج شد و به طرف خانم مزبور رفت و در حالیکه از دخترها تشکر میکرد گفت:اجازه بدید...خودم اون رو به داخل ساختمون همراهی میکنم.
    در این موقع یک پرستار نیز برای کمک به خانم کرمانیان ﺁمد و ماندانا و ﺁناهیتا کنار رفتند و به سمت مادربزرگ خودشان رفتند و در حالیکه سعی داشتند شانه به شانه او راه بروند به سمت درب ورودی حرکت کردند.ماندانا هنوز اشک میریخت و کلامی صحبت نمیکرد.ﺁناهیتا کیف دستی خورشید را گرفته بود و بی صدا در کنار ﺁنها حرکت میکرد.برای لحظاتی کوتاه صدای خورشید شنیده شد:ماندانا...بسه...تو رو به خدا این قیافه رو به خودت نگیر...تو که خوب میدونی من چقدر از دیدن چشم گریون بیزارم.
    ماندانا حرفی نمی زد اما از گریه هم دست برنمی داشت.بالاخره وارد سالن انتظار شدند.خورشید گویی از سفر خسته بود چرا که به اولین مبل راحتی که رسید روی ﺁن نشست و سرش را به پشت ﺁن تکیه داد و چشمانش را بست.مسافران دیگر که گویی از سفری که رفته بودند بسیار سرحال شده بودند با خنده و صحبت به طبقه بالا رفتند و سالن پایین خیلی زود خالی شد.تنها بعضی مواقع صدای باز و بسته شدن درب اتاقهای طبقه بالا بود که به گوش ﺁناهیتا و ماندانا میرسید.دکتر و پرستارها نیز به طبقه بالا رفته بودند;خانم کرمانیان نیز هنوز از بالا برنگشته بود.ماندانا به صورت خسته و مهربان اما مغرور مادربزرگش که با چشمانی بسته به مبل تکیه داده بود نگاه میکرد و هر لحظه در انتظار باز شدن چشمهایش بود.خورشید به همان حالی که بود با صدایی ﺁرام گفت:ﺁناهیتا جان...عزیزم..یه لیوان ﺁب به من بده.
    ﺁناهیتا سریع از جایش بلند شد و در حالیکه کیف مامان بزرگش را حالا روی پای ماندانا قرار میداد به سمت پارچ و لیوان ﺁب تمیزی که روی میز وسط سالن بود رفت و لیوانی پر ﺁب کرده و به دست خورشید داد.خورشید که حالا چشمهایش را باز کرده بود نیمی از لیوان ﺁب را به ﺁرامی سر کشید و باقی را دوباره به ﺁناهیتا که هنوز در کنار او ایستاده بود برگرداند;نفس عمیقی کشید و رو کرد به ماندانا و گفت:نمی فهمم دلیل گریه تو چیه...من هیچ وقت از گریه خوشم نیومده و اصولا"معتقدم تا زمانیکه انسان قدرت حرف زدن داره چرا باید با گریه سخنرانی بکنه؟!!!
    ماندانا اشکهایش را پاک کرد و در حالیکه ﺁب بینی اش را نیز بالا میکشید گفت:مامان بزرگ...ﺁخه چرا؟
    ابروان خورشید بالا رفت و خیره به صورت ماندانا نگاه کرد...خورشید هیچ وقت در طول سالهای گذشته به کسی اجازه نداده بود از او دلیل انجام کاری را بخواهند...اما حالا پس از سالها نوه اش با صراحت کامل دلیل کاری را می پرسید که او فکر میکرد ماندانا خود باید ﺁنرا فهمیده باشد.خورشید کمی از پشت مبل فاصله گرفت و دو دستش را روی عصایش قرار داد و برای لحظاتی کوتاه به کف سالن خیره شد.ماندانا ادامه داد:چرا؟...چه چیزی باعث شد که...
    خورشید نگذاشت سوالش را به پایان برساند و وقتی نگاه جدی خود را از زمین گرفت و به چشمان سرخ شده ماندانا دوخت گویی صدا را در گلوی او خفه کرد سپس با صدایی ﺁرام پاسخ داد:عزیز دلم...فکر میکردم باهوشتر از این حرفها باشی!..اما مثل اینکه اشتباه میکردم!................
    ادامه دارد
    10
    خورشید نگذاشت سوالش را به پایان برساند و وقتی نگاه جدی خود را از زمین گرفت و به چشمان سرخ شده ماندانا دوخت گویی صدا را در گلوی او خفه کرد سپس با صدایی ﺁرام پاسخ داد:عزیزدلم...فکر میکردم باهوشتر از این حرفها باشی!..اما مثل اینکه اشتباه میکردم!..چند دقیقه پیش دلیل اصلی اومدن من رو به اینجا دیدی...حالا بازم میخوای سوال بی موردت رو تکرار کنی؟
    ماندانا نگاهی به ﺁناهیتا که ساکت روی یکی از مبلها نشسته بود انداخت و دوباره به خورشید نگاه کرد و گفت:ﺁخه این که دلیل نمیشه...خوب این خانم شاید جای بهتری رو سراغ نداره و به بودن در اینجا راضیه...
    خورشید دستش را به علامت ساکت شدن ماندانا بلند کرد و بعد از کشیدن نفسی عمیق رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:برو بالا ببین حال دوست عزیز من چطوره...
    ﺁناهیتا از جایش بلند شد و به سمت پله ها رفت و خیلی سریع از دید ﺁنها خارج شد.خورشید رو کرد به ماندانا و گفت:همه چیز با داشتن رفاه و ﺁسایش دنیایی کامل نمیشه...تو نمی دونی که من تا چه حد به دوستم یعنی خانم دکتر کرمانیان علاقه مندم...فقط امیدوارم اینها رو که میگم خوب درک کنی و بیشتر از این من رو خسته نکنی...شادی...یعنی همون خانم ناخوش احوالی که چند دقیقه پیش دیدی از مال و ثروت دنیا چیزی کم نداره و همیشه هم در رفاه به سر برده...اما چند صباحیس که به بیماری صعب العلاجی مبتلا شده که درمانی براش نیست...به گفته دکترها مدت زیادی زنده نخواهدبود...
    حالا صدای خورشید کمی میلرزید و اشک در چشمانش حلقه زده بود اما ماندانا میدانست که این حلقه اشک هیچ وقت سرازیر نخواهد شد چرا که سالیان درازی بود که چشمان مادربزرگ قدرت اشک ریختن را از دست داده بودند!!! خورشید ادامه داد:خواسته این مدت رو در کنار هم باشیم و اینجا رو برای موندن انتخاب کرده.
    ماندانا به هیچ دلیلی نمی توانست قبول کند که واقعا"ﺁمدن خورشید به اینجا همان دلیل باشد.بنابراین از جایش بلند شد و به طرف خورشید رفت و در جلوی پای او روی زمین بر دو زانویش قرار گرفت و درحالیکه دو دستش را روی پاهای مامان بزرگش گذاشته بود با صدایی که اوج التماس و خواهش از ﺁن به گوش میرسید گفت:مامان بزرگ...این اصلا"دلیل و توجیه خوبی نیست برای کار شما...شما نه تنها با این کارتون نمي تونيد خودتون رو با توجه به شناختی که از شما دارن از شایعات رسانه ها در امان نگه دارید...حتی به پدرم هم نخواستید فکر کنید...به پدر من...یعنی پسر خودتون...میدونید این عمل شما چه بازتاب بد اجتماعی رو برای اون در بر خواهد داشت...مامان بزرگ...شما...
    خورشید نگذاشت صحبت ماندانا بیش از این ادامه پیدا کند و گفت:ماندانا...تو از زندگی چی میدونی...از اجتماع...جامعه...مردم...از تموم اینهایی که برای من پشت سر هم اسم بردی...چی میدونی...اصلا" تا الان که بیست و خورده ای از سنت میگذره چی از این جامعه و مردم فهمیدی؟...تو از دنیا چی میدونی؟...از همین دنیا و مردمی که اسم بردی...تو چه میدونی که من از این دنیا و مردمش چی دیدم...تو..
    ماندانا به میان حرف مادربزرگش ﺁمد و گفت:من نمی دونم شما چی دیدید و یا از دنیا چی کشیدید...اما مطمئنم هر چی که دیده و کشیدید ربطی به ما و خانواده ما و پدرم و پدربزرگ که عاشقانه در تموم این سالها به شما عشق ورزیدیم و احترام گذاشتیم نداره...پس چرا ما باید تاوان انتقام شما رو به این دنیا پس بدیم؟
    خورشید فقط خیره به صورت ماندانا نگاه میکرد.بعد به ﺁرامی دستش را که حالا در دستان ماندانا قرار گرفته بود از دستان او خارج کرد و بعد از زدن ضربات ملایمی به روی دستان ماندانا لبخند کمرنگی به لب ﺁورد و گفت:عزیزم...من اهل انتقام از هیچ کسی نیستم...سالهاس که فقط تصمیم گرفتم در خودم و با خودم زندگی کنم...من هیچ وقت نخواستم انتقام اونچه رو که دیدم و کشیدم و حتی شنیدم رو از کسی بگیرم بخصوص از شما که عزیزترین افراد زندگی من هستید...من در تمام مدتی که زندگی کردم تنها به دنبال تقصیرات و گناهان و کوتاهی های خودم گشتم تا شاید بتونم توجیهی برخاطرات زندگیم داشته باشم...
    در این لحظه ﺁناهیتا به همراه خانم کرمانیان از پله ها پایین ﺁمدند.خورشید نگاهش را هنوز از صورت ماندانا نگرفته بود و خیره به صورت زیبای نوه اش چشم دوخته بود که چگونه ظالمانه به او اتهام انتقام زده بود در حالیکه خورشید به تنها چیزی که هرگز فکر نکرده بود...همین موضوع بود.ماندانا به ﺁرامی از جلوی پای مادربزرگش بلند شد و اشکهایش را پاک کرد و به سوی یکی از پنجره های مشرف به خیابان رفت و خود را مشغول تماشای منظره بیرون کرد.ﺁناهیتا دید که خورشید قصد برخاستن از جایش را دارد در نتیجه به سمت مادربزرگش رفت.اما خورشید هنوز اجازه نمی داد کسی در برخاستن و یا نشستن او را یاری کند.با سختی و تحمل رنج و با تکیه بر عصایش از روی مبلی که روی ﺁن نشسته بود بلند شد و وقتی توانست به روی دو پای خود بایستد رو کرد به خانم کرمانیان و گفت:حالش چطوره؟..مثل اینکه مسافت کمی خسته اش کرده بود...شدیدا"احساس ضعف داشت.
    خانم کرمانیان که کاملا"مشخص بود بغض خود را فرو میدهد و سعی در مسلط شدن به خود دارد گفت:دکتر به او مرفین تزریق کرده...فکر میکنم به زودی به خواب میره و خستگیش درمیره.
    خورشید به پارکت کف سالن خیره شد و به عصایش تکیه زد.لحظاتی به سکوت گذشت.سپس سرش را بلند کرد و.................
    خورشیدبه پارکت کف سالن خیره شد و به عصایش تکیه زد.لحظاتی به سکوت گذشت.سپس سرش را بلند کرد و به ماندانا نگاهی کرد و گفت:ماندانا...عزیزم...به همراه ﺁناهیتا به خونه برگردین...من فعلا"احتیاج به یک دوش ﺁب گرم و استراحت نیاز دارم...فقط به پدرتون بگید اگه وقت داشت فردا صبح به اینجا بیاد...کار مهمی باهاش دارم.
    بعد از این حرف دیگر منتظر چیزی نماند و به سمت پله ها رفت.ﺁناهیتا کیف دستی مامان بزرگ را از ماندانا که هنوز رو به پنجره ایستاده بود و وانمود میکرد که به بیرون نگاه میکند گرفت و به طرف پله ها رفت و گفت:مامان بزرگ...کیفتون.
    خورشید چند پله ای را به ﺁرامی بالا رفته بود;با صدایی ﺁرام گفت:بگذار پایین...بعدا"برمیگردم و اونرو برمیدارم.ﺁناهیتا از پله ها بالا رفت و پشت سر خورشید ایستاد و گفت:اگه اجازه بدید اونرو براتون بیارم بالا.
    خورشید صورتش را برگرداند و لبخند مهربانی به روی ﺁناهیتا زد و دستش را دراز کرد و کیف را از او گرفت و بعد برگشت بقیه پله ها را به سمت بالا طی کرد.ﺁناهیتا همانطور که روی پله ها ایستاده بود با چشم مادربزرگش را تا لحظه ای که از میدان دیدش خارج شود و در خم راهرو بپیچد دنبال کرد و وقتی از ﺁن نقطه که ایستاده بود نتوانست او را ببیند با دلی پر از غصه از پله ها پایین برگشت.خانم کرمانیان خود را مشغول یکسری اوراق روی میزش کرده بود.ﺁناهیتا نگاهی به ماندانا کرد و منتظر شد تا شاید او دست از تماشای محیط بیرون بردارد و به همراه هم به خانه برگردند چرا که با توجه به برخورد ﺁخر مامان بزرگ دیگر ماندن دلیلی نداشت و معلوم بود که مامان بزرگ برای استراحتی چند ساعته به بالا رفته است.ﺁناهیتا کیفش را از روی میز وسط سالن برداشت و رو کرد به ماندانا و گفت:مانی...نمیای بریم خونه؟
    ماندانا بدون اینکه به سمت ﺁناهیتا برگردد گفت:نه...تو برو و پیغام مامان بزرگ رو به بابا بگو...من هنوز کارم با مامان بزرگ تموم نشده.
    ﺁناهیتا مکث کوتاهی کرد و گفت:ولی مانی...مامان بزرگ رفت بالا...حتما"هم میخواد استراحت کنه...تو که خوب میدونی دیگه نباید مزاحم مامان بزرگ بشیم...بیا بریم...فردا دوباره برمیگردیم...سعی کن بفهمی لااقل...
    ماندانا به میان حرف ﺁناهیتا ﺁمد و گفت:شنیدی چی گفتم؟!! تو به من کاری نداشته باش...من فعلا"با حرفهایی که مامان بزرگ گفته و دلایلی که برای موندن در اینجا ﺁورده هنوز قانع نشدم...بنابراین تا وقتی هم که واقعا"قانع نشدم به خونه بر نمیگردم...پس برو.
    ﺁناهیتا با صدایی جدی گفت:تو حق نداری بیشتر از این با اعصاب مامان بزرگ بازی کنی...نمی دونم وقتی ما بالا بودیم چی بهش گفته بودی...ولی همینقدر فهمیدم که حسابی وضع روحیش رو بهم ریخته بودی...این را از رنگ صورتش و غصه ای که توی چشماش ایجاد شده بود میشد فهمید...
    ماندانا با صدایی عصبی و بلند گفت:میری خونه یا میخوای اینجا بمونی و...
    خانم کرمانیان سرش را از روی کاغذهایی که به ﺁنها چشم دوخته بود برداشت و با صدایی ملایم اما بسیار جدی گفت:خانمها...چه خبره؟!!!لطفا"متوجه لحن صدا و گفتارتون باشین!
    ﺁناهیتا به سمت خانم کرمانیان برگشت و ﺁهسته عذرخواهی کرد و دیگر بدون اینکه کلامی با ماندانا حرف بزند از ساختمان خارج شد.ماندانا از پنجره دید که او با چه حرص و عصبانیت خاصی سوار ماشینش شده و از ﺁنجا دور شد.خانم کرمانیان نیز به ﺁهستگی از سالن خارج شد و از راه درب ورودی به حیاط ساختمان رفت.ماندانا از قبل میدانست اتاق مامان بزرگ در کجاست;بی معطلی از پله ها بالا رفت و وارد راهرویی که با دو پنجره بزرگ نور را به داخل میرساند;شد.دکتر و دو پرستار از اتاقی خارج شدند.ماندانا برای اطمینان بیشتر رو کرد به دکتر و بعد از سلام سراغ اتاق مادربزرگش را از او گرفت...دکتر نیز به اتاقی که چندلحظه پیش از ﺁن خارج شده بود اشاره کرد و بعد به همراه دو پرستار دیگر وارد اتاق دیگری شدند.ماندانا با احتیاط ضربات ملایمی به درب اتاق زد ولی جوابی نشنید ! ﺁهسته دستگیره درب را چرخاند و ﺁنرا باز کرد.سرش را به داخل اتاق کرد...اتاقی نسبتا"نیمه تاریک...همانطور که همیشه مورد پسند مامان بزرگ بود در اینجا نیز به چشمش ﺁمد.دو تخت در دو سوی اتاق بود که روی تخت سمت چپ دوست خورشید به خواب رفته بود و پتو و ملحفه تمیزی رویش کشیده بودند...در کنار تخت خورشید روی یک صندلی و پشت به درب اتاق و رو به دوستش نشسته بود...دو دستش را به روی عصایش گذاشته و به صورت دوست بیمارش که حالا در اثر تزریق مرفین به خواب عمیقی رفته بود;چشم دوخته بود.ماندانا متوجه شد که مامان بزرگ نفسهایی که بیشتر شبیه به ﺁه های پرغصه ای است را از سینه خارج میکند.ماندانا هنوز کاملا" وارد اتاق نشده بود که صدای خورشید به گوشش ﺁمد:بیا توو...شادی الان خوابیده...خیلی هم قشنگ...تقریبا"با هیچ صدایی فعلا"بیدار نمیشه...بیا توو...اینجور مثل گربه های فضول سرک به داخل اتاق نکش...بیاتوو.
    ماندانا با شنیدن این حرف سریع وارد اتاق شد و درب را به ﺁهستگی پشت سرش بست.خورشید بدون اینکه به او نگاه کند از روی صندلی بلند شد و روسریش را از سرش برداشت و شروع کرد به تا کردن ﺁن و سپس ﺁنرا داخل یکی از کشوهای دراور موجود در اتاق گذاشت و بعد با کمک عصایش به سمت تخت مخصوص به خودش که در قسمت راست اتاق قرار داشت رفت و به ﺁرامی روی ﺁن نشست.از داخل یکی از قوطی های کنار تختش قرصی برداشت و با لیوان ﺁبی که برای خودش ریخت ﺁنرا خورد.ماندانا هنوز کنار درب اتاق ایستاده بود و به خورشید این مادربزرگ عزیزش که حالا او را کوهی از غرور میدید چشم دوخته بود.با اینکه اجازه ورود به اتاق را از خورشید گرفته بود هنوز منتظر بود تا اجازه بعدی از سوی مادربزرگش مبنی بر نشستن او به روی یکی از راحتی های موجود در اتاق داده شود! خورشید بعد از خوردن قرص دور لبش را با دستمالی پاک کرد اما هنوز به ماندانا نگاه نمی کرد.به ﺁرامی کفشهایش را از پا درﺁورد و روفرشی ظریف و شیکی را با یکی از پاهایش از زیر تخت بیرون کشید و ﺁنها را به پا کرد.نفس عمیقی که حاکی از غصه درونش بود کشید و عینک ظریفی که به چشم داشت را برداشت و شروع به تمیز کردن ﺁن نمود.در همان حال اشاره ای به یکی از مبلهای راحتی که در اتاق بود کرد و گفت:چرا نمیشینی؟
    ماندانا احساس میکرد کوچک شده و به سالهای کودکیش برگشته...به سالهایی که به خاطر شیطنت و فرار از تنبیه های احتمالی مادرش به مامان بزرگ پناهنده می گشت!همیشه هم ناگهانی به اتاق او وارد میشد! و مامان بزرگ همیشه به همین روش با او برخورد میکرد...و چقدر ماندانا از به یادﺁوری ﺁن خاطرات لذت میبرد.خورشید عینکش را پاک کرد و دوباره ﺁنرا به چشم گذاشت و بار دیگر دو دستش را به روی عصایش گذاشت و گفت:تو که هنوز اینجایی...مگه نگفتم به خونه برگردی و پیغام من رو به پدرت برسونی؟
    ماندانا به خود ﺁمد و به مادربزرگش چشم دوخت.بعد از گذشت لحظاتی کوتاه گفت:مامان بزرگ...من دارم دیوونه میشم...اصلا"شما باید به خیلی از سوالهای من جواب بدید...
    خورشید لبخند مهربانش را به لب ﺁورد و پرسید:باید؟؟؟
    ماندانا کمی خودش را روی راحتی که نشسته بود جابجا کرد و گفت:ببین مامان بزرگ...در این مدت کوتاهی که من از موضوع اومدن شما به اینجا باخبر شدم خیلی چیزها نظرم رو به خودش جلب کرده...چیزهایی که شاید سالها با اونها مواجه بودم اما اصلا"کنجکاوی نمی کردم...و یا اینکه لزومی نمی دیدم که درباره اونها از کسی سوالی بپرسم...یا...یا شاید جوی که شما در خونواده به وجود ﺁورده بودید قدرت حتی فکر کردن ما رو حول و اطراف اون موضوعات از ما گرفته بود...ولی حالا میخوام بپرسم و شما هم باید جوابم رو بدید...من...
    خورشید لبخند کمرنگی به لب داشت و به نوه زیبایش نگاه میکرد اما از درون و اعماق وجودش خواستار این بود که در زیر بار اینهمه کنجکاوی که در چشمان زیبای نوه اش میدید توان و تحمل و حوصله اش را از دست ندهد.ماندانا کمی جلوتر ﺁمد و خود را از حالت تکیه به مبل خارج کرد و به گونه ای التماس ﺁمیز گفت:مامان بزرگ جواب من رو میدید؟..جواب سوالهایی رو که در این چند روزه مثل خوره به جونم افتاده...جواب سوالهام رو میدید؟
    خورشید حالا دیگر لبخندی به لب نداشت و به نقطه ای خیره شده بود و گویی در عمق مطالبی از گذشته و خاطراتش فرو رفته بود و دیگر در اتاق حضور نداشت!ماندانا بدون اینکه منتظر پاسخی از طرف خورشید بماند ادامه داد:مامان بزرگ چرا 11سال نگذاشتی حتی پدرم از بیماری قلبی شما بویی ببره؟...چرا وقتی به پدربزرگ گفتم که شما به اینجا اومدید اون حرفی زد که من فهمیدم سالها پیش شما این موضوع رو بهش گفته بودی!؟...اصلا"روابط خود شما با پدربزرگ...خود این رابطه برای من یک علامت سوال گنده شده...پدربزرگ که همیشه عاشقانه به شما ابراز لطف و محبت داشته...پس اینهمه بی مهری شما نسبت به اون برای چیه؟!!..مامان بزرگ تو رو به خدا...اصلا" اومدن شما به اینجا...همین موضوع...خدایا...نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم؟
    خورشید برای چندمین بار در طی این مدت نفس عمیقی کشید.رو کرد به ماندانا که دستهایش را با اضطرابی خاص به هم میمالید و قصد مرتب کردن افکار و سوالهایش را داشت.خورشید با متانت و ﺁرامش خاص و همیشگی خودش گفت:فکر نمی کنی زیادی خودت رو داری خسته میکنی؟..این چیزهایی که تو پشت سر هم ردیف کردی و از من پرسیدی اصلا"ارزشی نداره...حداقل برای تو ارزشی نخواهند داشت...چرا دلت می خواد از چیزهایی سر در بیاری که تاثیری در زندگی تو نداره و تنها نتیجه ای که از کنجکاوی هات به بار میاری فقط این خواهد بود که من با سفر به گذشته ام خودم رو دوباره در دریای متلاطم خاطراتم قرار بدم...من سالهاس که سعی کردم با رسوندن خودم به این ساحل امن و ﺁروم از اونها فرارکنم...
    ماندانا به میان حرف او ﺁمد و گفت:شما خودتون رو به ساحلی امن و ﺁروم نرسوندید...بلکه به جزیره تنهایی سفر کردید...شما از همه بریدید...مامان بزرگ...نگید که من اشتباه میکنم...حرفی نزنید که من به شعور و فهم خودم شک کنم...شما تظاهر میکنی به ﺁرامش رسیدید...ولی چشمای شما...سکوت شما...کتابها و ﺁثار شما...همه حکایت از غم غریبی و بیکسی داره...مثل یک پرنده ای که در کنج قفسی نشسته و اسیره!...مامان بزرگ...خواهش میکنم...بیاید به خونه برگردیم...اگرم نمی خوای سوالهام رو جواب بدید حداقل به خونه برگردید...
    خورشید کمی عصبی شده بود و این از چهره اش کاملا"مشخص بود ولی مثل همیشه سعی داشت خشم را در خود فرو ببرد در نتیجه با بی حوصله گی رو کرد به ماندانا و گفت:مانی عزیزم...یک بار به تو گفتم که دلیل اومدن من به اینجا چی بوده پس دیگه نمی خوام این جمله رو ازت بشنوم...
    ماندانا سریع گفت:اگه دلیل اومدن شما به اینجا همونی که گفتید بود پس چرا وقتی به پدربزرگ موضوع رو گفتم اون گفت که میدونسته شما روزی این کار رو خواهید کرد چرا که خودتون بهش این حرف رو زده بودید!!! اون موقعها که دوست شما مریض نبوده...پس بیماری اون رو بهانه قرار ندید چون من باور نمی کنم.
    خورشید پاسخی به ماندانا نداد و تنها در پایان گفت:ماندانا...من از سفر اومدم و در حال حاضر بیشتر از هر چیز به یک حمام و استراحت نیاز دارم...بلند شو و برو به خونه.................
    ادامه دارد
    11
    خورشید پاسخی به ماندانا نداد و تنها در پایان گفت:ماندانا...من از سفر اومدم و در حال حاضر بیشتر از هر چیز به یه حمام و استراحت نیاز دارم...بلند شو و برو خونه.
    با لحن کلام خورشید;ماندانا فهمید که دیگر جای ماندن نیست.از جایش بلند شد و به سمت مادربزرگش رفت و او را در ﺁغوش گرفت.بار دیگر اشکهایش جاری شد و گفت:مامان بزرگ...به خدا قدر تموم دنیا دوستتون دارم.
    خورشید با یک دستش سر ماندانا را نوازش کرد و در همان حال با صدای ﺁرام و دوست داشتنیش در کنار گوش او گفت:منم همه شما رو دوست دارم.
    و بعد به ﺁرامی ماندانا را از خود دور کرد و گفت:حالا برو...برو عزیزم...به همه سلام برسون و پیغامم به پدرت بگو...بگو که فردا منتظرش خواهم بود.
    ماندانا با بی میلی از خورشید جدا شد و با گفتن خداحافظی ﺁرامی از اتاق خارج گشت.خورشید برای دقایقی بعد از رفتن ماندانا به فکر فرو رفت...به فکر ﺁخرین تالیفش که هنوز ﺁنرا به ناشر مورد اعتمادش نداده بود...خودش خوب میدانست که جواب تمام پرسشهای ماندانا در همان تالیف نهفته است...نه تنها جواب پرسشهای ماندانا;بلکه جواب خیلی از مسائلی که شاید اصلا"به ذهن ماندانا هم خطور نکرده باشد...خورشید در ﺁن تالیف زندگی خودش را به تحریر در ﺁورده بود...ولی ترسی خاص در اعماق وجودش از سپردن ﺁن به دست حتی ناشر مورد اعتمادش احساس میکرد چرا که میدانست مطالبی را که در ﺁن به رشته تحریر در ﺁورده همه مطالبی است که سالهای سال در اعماق قلب خود مدفون کرده بوده و حالا با انتشار ﺁن پرده از اسرار نهفته درون سینه خود برمیداشت...خاطرات و اسراری که تمام عمر با ﺁنها دست و پنجه نرم کرده بود و حالا ماندانا ندانسته سوالهایی از خورشید پرسیده بود که دیگر یارای گفتن برای او نمانده بود.خورشید از جایش بلند شد و حوله اش را برداشت و به سمت حمام رفت.هنوز داخل نشده بود که بار دیگر برگشت و به چهره بیمار دوست عزیزش نگاهی انداخت و سپس وارد حمام شد.
    **************************
    ******************
    ماندانا با چشمانی اشکبار از اتاق بیرون ﺁمد و خیلی سریع پله ها را طی کرد و به سالن پایین وارد شد.خانم کرمانیان از جایش بلند شد و به طرف او ﺁمد.گفت:عزیزم...اینهمه اشک ریختن کاملا"بی مورده...مطمئن باش که خانم شاهپوری از بودن در اینجا راضیه و...
    ماندانا در حالیکه به هق هق افتاده بود گفت:و درست همین مسئله اس که من رو تا این حد به عذاب و ناراحتی کشونده...چرا باید در اینجا بیش از بودن در کنار ما احساس ﺁرامش کنه!!!
    و دیگر معطل نکرد;با یک خداحافظی سرد و کوتاه از ساختمان خارج شد.تقریبا"یک ساعت بعد در منزل بود.وقتی وارد شد بدون کلامی به طبقه بالا و اتاق خودش رفت.وقتی در زیر دوش ﺁب گرم قرار گرفت تازه مثل این بود که بغض نهفته اش بشکند...با صدایی بلند شروع به گریه کرد.این عمل به قدری از او بعید بود که تینا خانم حتی در زمان کودکی ماندانا چنین عملی را از او به یاد نداشت!!! لحظاتی بعد تینا خانم ضربات ملایمی به درب حمام اتاق ماندانا زد و گفت:مانی جان...چرا اینطوری میکنی؟...خوب ما که گفته بودیم همه تلاشمون رو برای برگردوندن مامان بزرگ کردیم اما اون فعلا"به موندن در اونجا بیشتر اصرار داره...مانی...
    ﺁناهیتا نیز پشت سر مادرش ایستاده بود و حالا از اینکه مادرش را به جهت شنیدن صدای گریه ماندانا به بالا صدا کرده پشیمان شده بود چرا که خود تینا خانم نیز به شدت گریه میکرد.بالاخره ﺁناهیتا موفق شد مامانش را از اتاق بیرون ببرد و همراه با ضربات محکمی که به درب حمام زد با صدایی بلند گفت:اه....بسه دیگه...تو که از همه بدتری.
    و بعد مادرش را به طبقه پایین برد.
    شب موقع شام ونداد هم ﺁمد ولی جو نا ﺁرام و غیر عادی خانواده را به خوبی حس کرده بود و برعکس همیشه که خیلی شوخ به نظر میرسید این بار در گوشه ای نشست و خودش را با دیدن تلویزیون سرگرم کرد.دکتر شاهپوری بعد از شام پیپش را روشن کرد و روی صندلی راحتی مخصوص خودش نشست و به صندلی مادرش که در کنار شومینه قرار داشت و حالا خالی بود چشم دوخت.ماندانا فنجانی چای از روی میز وسط هال برداشت و ﺁنرا به دست ونداد داد در ﺁن لحظه به یاد پیغام مامان بزرگش افتاد...دیگر برایش حضور ونداد مهم نبود و اینکه موضوع رفتن او را مخفی نگه دارد یا نه فرقی نمی کرد.ماندانا در کنار ونداد روی مبل نشست و با صدایی ﺁکنده از غصه به پدرش گفت:بابا...مامان بزرگ خواسته که فردا بری پیشش...گفت که کار مهمی با شما داره.............
    ماندانا در کنار ونداد روی مبل نشست و با صدایی ﺁکنده از غصه به پدرش گفت:بابا...مامان بزرگ خواسته که فردا بری پیشش...گفت که کار مهمی با شما داره...
    دکتر شاهپوری سرش را به علامت اینکه حرفهای ماندانا را شنیده است تکان داد اما صحبتی نکرد.ﺁناهیتا ﺁرام گفت:من به بابا گفته بودم...همون موقع که به خونه برگشتم تلفنی بهش گفتم...بابا بعد از ظهر پیش مامان بزرگ بوده...
    ماندانا نگاه پرسشگرانه ونداد که از تعجب و پرسش در حال انفجار بود را نادیده گرفت و خودش را با یراق های کوسنی که در دست داشت سرگرم کرد.ونداد برای لحظاتی به صورت ماندانا خیره ماند و سپس با صدایی ﺁرام گفت:مانی...خانم بزرگ کجا هستن؟مگه طبقه بالا تشریف ندارن؟!!
    ماندانا در حالیکه به شدت سعی در فرو بردن بغضش داشت تنها به گفتن((نه))اکتفا کرد و دیگر هیچ کلامی به زبان نیاورد.ونداد بار دیگر پرسید:کجا هستن؟
    اما ماندانا کلامی حرف نزد!!! ونداد دیگر سوالی نکرد فنجان چایی را که ماندانا به او داده بود و هنوز در دست داشت را روی میز کنارش گذاشت و از جایش بلند شد;کتش را از جا لباسی کنار درب برداشت و پوشید;گره کراواتش را نیز در جلوی ﺁیینه مرتب کرد;سپس به سمت دکتر شاهپوری و تینا خانم رفت و مودبانه از ﺁنها خداحافظی کرد و در پایان عذرخواهی کرد که در چنین شبی با وجود مشکلی در بین اعضای خانواده مزاحم شده و اضافه کرد که او هیچ اطلاعی از موضوع نداشته چرا که در غیر این صورت قطعا" ﺁن شب مزاحم ﺁنها نمیشده.ونداد با ﺁناهیتا نیز خداحافظی کرد اما با ماندانا یک کلمه حرف نزد! فقط برای لحظاتی کوتاه به او که هنوز خود را با ریشه های کوسن در دستش سرگرم کرده بود نگاه کرد و بار دیگر از همه عذرخواهی کرده و از سالن هال بیرون رفت.ﺁناهیتا با تعجب به ماندانا نگاه کرد و گفت:مانی...بلند شو...ونداد رفت!!!
    ماندانا کوسن را به کناری گذاشت و یک دستش را روی دسته مبل قرار داد و سرش را نیز به ﺁن تکیه داد و گفت:ﺁنی...تو رو به خدا ولم کن...حوصله ندارم.
    ﺁناهیتا گفت:ولی...
    و بعد بدون اینکه دیگر حرفی بزند به دنبال ونداد از درب هال بیرون دوید.ونداد تازه از درب حیاط خارج شده بود و به سمت ماشینش میرفت که ﺁناهیتا دوان دوان به او رسید و گفت:صبر کن...ونداد...
    ونداد ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد.لبخند کمرنگی به لب داشت;گفت:ﺁنا...چرا زحمت کشیدی؟...من که عذرخواهی کردم...باور کن اگه میدونستم که هنوز خیلی مونده تا با ماندانا و خونواده محترمش یکی بشم اصلا"به این راحتی سرم رو پایین نمینداختم و وقت و بی وقت مزاحم نمیشدم...
    ﺁناهیتا نگذاشت حرفش را به پایان برساند و گفت:گوش کن ونداد...تو دچار سوتفاهم شدی...باورکن خود ما هم از یه اتفاق دچار شوک وحشتناکی شدیم...گوش کن...
    ونداد درب ماشینش را باز کرد و یک پایش را هم داخل ماشین گذاشت و لبخندی که بیشتر حاکی از عصبانیت بود را به لب داشت;رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:ﺁنی...خواهش میکنم...خودت رو ناراحت نکن...اصلا"نیازی نیست که تو چیزی رو به من بگی و یا توضیحی بدی...رفتار این چند روز اخیر مانی خیلی چیزها رو برام روشن کرده...لطفا"اجازه بده اگه توضیحی هم لازم باشه خودش این کار رو بکنه...از لطفت ممنونم.
    و بعد داخل ماشینش نشست اما قبل از اینکه درب ماشین را ببندد ﺁناهیتا گفت:ولی مانی در شرایط خوبی نیست...تو باید درکش کنی.
    ونداد خندید و گفت:وقتی اونقدر غریبه هستم که از اصل جریان من رو بیخبر گذاشته چطور میتونم خودم رو خودی بدونم و ادعای درک کردن حال اون رو بکنم...متاسفم.
    سپس درب ماشین را بست و بعد از روشن کردن ماشین به سرعت از ﺁنجا دور شد.ﺁناهیتا به حیاط برگشت و درب پشت سرش را بست.به سمت درب ورودی هال رفت و متوجه شد ماندانا روی پله ها ایستاده است.نگاهی به ماندانا کرد و گفت:کار بدی کردی...به هر حال هر چی باشه تو رو خیلی دوست داره...خودتم خوب این رو میدونی...این همه پنهان کاری اونم از ونداد جدا" بی مورد بود.
    ماندانا جوابی نداد و دوشادوش ﺁناهیتا به داخل ساختمان رفتند.دکتر شاهپوری وقتی دو دخترش را اینچنین به هم ریخته میدید نگرانی اش مضاعف میشد اما در حال حاضر باید کاری را که مادرش*خورشید*از او خواسته بود انجام میداد.پیپش را کناری گذاشت و از جایش بلند شد در حالیکه به سمت پله های غربی ساختمان یعنی جایی که به سوئیت مخصوص خورشید منتهی میشد میرفت با صدایی محکم گفت:مانی...دنبالم بیا.
    ماندانا;ﺁناهیتا و تینا با تعجب به همدیگر نگاه کردند چرا که هیچیک نمی توانست حدس بزند از اینکه دکتر شاهپوری خواسته ماندانا به دنبال او به قسمت غربی ساختمان برود چه هدفی دارد!!! ماندانا بی معطلی به دنبال پدرش از پله ها بالا رفت.دکتر شاهپوری وارد سوئیت مادرش شد و با ولع و عشقی خاص هوای ﺁنجا را که ﺁکنده از بوی مادرش بود استشمام کرد.بعد به سمت یکی از کمدهای زیرین کتابخانه خورشید رفت و با کلیدی که در دست داشت درب ﺁنرا باز کرد.بسته بزرگی را از ﺁن خارج کرد و بعد درب را قفل کرده از جایش بلند شد و برگشت به سمت میز تحریر مادرش که به یکی از پنجره های مشرف به حیاط قرار داشت.بسته بزرگ کاغذ را به ﺁرامی روی میز گذاشت.چنان با ظرافت و احساس این کار را انجام میداد که گویی قسمتی از وجود مادرش را در حال جابجایی است! ماندانا محو تماشای پدرش شده بود که چطور با عشق به روی خطوط دستنویس خورشید دست میکشید.قطره اشکی به ﺁرامی از یک چشم دکتر شاهپوری به پایین لغزید و به روی کاغذ رویین برگه ها افتاد.ماندانا به سمت پدرش رفت.دیدن اشک پدرش برای او غیر قابل تحمل بود لذا با بی تابی رو کرد به پدرش و گفت:بابا...خواهش میکنم...من مطمئنم که مامان بزرگ برمیگرده.
    دکتر شاهپوری نم به جا مانده از اشک را در صورتش با دست پاک کرد و به یکی از راحتی ها اشاره کرد و از ماندانا خواست که بنشیند.وقتی ماندانا نشست خود دکتر شاهپوری هم مقابل او در یکی از راحتی ها قرار گرفت و گفت:مانی...نمی دونم و نمی خوام بدونم امروز بین تو و مامان بزرگت چه اتفاقی افتاده...فقط همین برام قابل توجه اس که پس از دیدار تو با مادربزرگت اون تصمیم گرفته ﺁخرین رمانش رو که خیلی هم براش با ارزشه بالاخره بعد از3سال که از پایان نوشتنش میگذره اون رو به ناشرش بسپاره...نمی دونم این ﺁخرین تالیف اون در چه رابطه ای بوده که همیشه با توجه به اصرارهای بیش از حد ناشرش جهت چاپ;اما اون از سپردن این متن به دست ناشرش وحشت خاصی داشته و تقریبا"3سال نوشته اش رو در کمدش زندانی کرده و نتونسته دلش رو به این کار راضی کنه!!! و حالا پس از اینهمه مدت و بعد از دیدار امروز تو با اون یکباره نظرش تغییر کرده!!! اما جالبتر اینکه از من خواسته اونرو قبل از اینکه به ناشرش بسپارم به تو بدم تا اونرو بخونی!!! و مسخره این بود که گفت هدفش از این کار اینه که تو ویراستاری اول اونرو انجام بدی!!! اما وقتی تعجب بیش از حد من رو دید تنها به گفتن این جمله اکتفا کرد:به ماندانا بگو پاسخ تموم پرسشهاش رو در متن رمانم جستجو کنه و مطمئن باشه سوالی بی پاسخ نخواهد موند.
    ماندانا از فرط تعجب و شعف کم مانده بود جیغ بکشد اما جلوی خودش را گرفت.او با توجه به حرفی که مامان بزرگش زده بود کاملا"فهمید که ﺁن یادداشتها و رمان ﺁخر چیزی نیست جز زندگی شخصی مادربزرگ عزیزش.دکتر از جایش بلند شد و دوباره دستی به روی کاغذها کشید و به ﺁرامی ادامه داد:مانی...دخترم...خودت بهتر میدونی که چطور باید از اونها مراقبت کنی...لازم نیست من توضیحی در این رابطه به تو بدم...اما مطلب دیگه ایی که باید به تو گوشزد کنم...
    دکتر به سمت درب خروجی رفته بود و در ادامه گفت:ونداد پسر بسیار با شخصیت و مودبیه...میدونم رفتن مامان بزرگ اعصاب تو رو خیلی به هم ریخته...اما هر چیز مکان و مرتبه خودش رو داره...من به عنوان پدر تو از رفتارت با ونداد اصلا"راضی نیستم...دخترم...کمی روی رفتارت تعمق بیشتری داشته باش...امیدوارم با مهارتهای زنانه ای که در خودت سراغ داری هر چه سریعتر دلخوری ونداد رو از بین ببری...در ضمن...
    حالا دکتر در ﺁستانه خروجی درب قرار گرفته بود بار دیگر به ماندانا نگاهی پدرانه کرد و گفت:خیلی مراقب امانتی مامان بزرگ باش...امیدوارم طبق گفته اون واقعا"با خوندن اون متن به پاسخ پرسشهایی که میدونم کم هم نیستن برسی.من میرم پایین...مادرت از وضعی که بین تو و ونداد پیش اومده خیلی نگران شده...بهتره با اونم کمی صحبت کنم تا تو رو در تصمیماتت راحتتر بگذاره.
    سپس از اتاق بیرون رفت و درب را پشت سرش به ﺁرامی بست.ماندانا تمام اعضای بدنش سست شده بود.جملات پدرش را به وضوح شنیده بود اما در حال حاضر کرختی او بیشتر به سبب ﺁنچه که روی میز تحریر مامان بزرگ قرار داشت;بود.باورش نمی شد مامان بزرگ به این راحتی قبل از اینکه هرکس دیگری از اسرار نهفته قلبش باخبر بشود از او خواسته باشد که ﺁنها را مطالعه کند.............
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  4. 2 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    Admin (۰۳-۰۴-۱۳۸۹),masi (۰۳-۰۴-۱۳۸۹)

  5. #3

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  6. 3 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    Admin (۰۳-۰۴-۱۳۸۹),masi (۰۳-۰۴-۱۳۸۹),parisa.1564 (۱۰-۰۱-۱۳۸۹)

  7. #4

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان خورشيد - فصل چهارم
    17
    اصلا" نفهمیده بود اینهمه ساعت را مشغول خواندن متنها بوده است! با اینکه تمایل شدیدی به ادامه خواندن داشت اما میدانست که بیشتر از3ساعت دیگر وقت ندارد زیرا ساعت7:40دقیقه صبح به مقصد شیراز پرواز داشت و باید حداقل دو ساعتی را می خوابید.مطالبی را که در دست داشت با بی میلیﺁنها را بست و تصمیم گرفت تا فردا صبح پس از رسیدن به شیراز و انجام کارهای لازم در اولین زمان ممکن به ادامه مطالعه ﺁنها بپردازد.وقتی چشمهایش را بست تا دقایقی طولانی ﺁنچه را که خوانده بود و فضایی را که در ﺁن زمان بر محیط خانه ها حکم فرما بوده است را از پیش چشم گذراند...با اینکه برای بیدار ماندن اصرار داشت اما خستگی و بی خوابی بیش از این نگذاشت به سیر در گذشته بپردازد و لحظاتی بعد به خواب رفت.دو ساعت خواب به سرعت سپری شد و زمانی که تینا خانم برای بیدار کردن ماندانا کنار تخت دخترش قرار گرفت و با ملایمت سعی در بیدار کردن او از خواب داشت ماندانا احساس میکرد دقیقه ای بیش نخوابیده است چنان با سختی چشمان زیبا و جذابش را از هم گشود که تینا نیز متوجه بی خوابی او در شب گذشته شد.اما چاره ای نبود و ماندانا باید هر چه زودتر صبحانه اش را میخورد و به فرودگاه میرفت.تینا وقتی از اتاق دخترش خارج میشد هنوز شک داشت که ﺁیا ماندانا بیدار شده است یا نه؟!! بنابراین در درگاه ایستاد و برگشت نگاهی به ماندانا که با چشمانی خوابﺁلود به سقف چشم دوخته بود انداخت و گفت:مانی جان...عزیزم بیدار شدی یا نه؟...حواست به منه...بلند شو عزیزم...بیا پایین صبحانه ات حاضره باید به فرودگاه بری...پرواز داری...شیراز...بیداری؟!!
    ماندانا دستهایش را از زیر پتویش بیرون ﺁورد و با یک دستش پتو را به سویی زد و با بی میلی روی تخت نشست...موهای لخت و زیبایش با اینکه حالتی ﺁشفته به خود گرفته بود اما چیزی از زیباییش نه تنها کم نکرده بود بلکه بر ﺁن نیز افزوده بود.در حالیکه سعی داشت خمیازه اش را کنترل کند گفت:وای مامان...ﺁره بیدار شدم...چشم...مطمئن باش که بیدار شدم.
    تینا خانم لبخندی به لب ﺁورد و از اتاق خارج شد و به طبقه پایین رفت.ماندانا ساعتی پس از صرف صبحانه با ماشینی که از ﺁژانس خبر کرده بود به فرودگاه رفت ولی این بار علاوه بر کیف و سامسونت شخصي اش کیف کوچک دیگری که حاوی متون دستنویس مادربزرگش بود را نیز با خود به شیراز میبرد.در فرودگاه لحظاتی به اطراف نگاه کرد...با چشم به دنبال ونداد میگشت اما دقایقی بعد به یاد ﺁورد که او از بازگشتش به شیراز بیخبر است.چقدر در همین چند ساعت گذشته و دیدارهای کوتاهی که با ونداد داشت نسبت به او بی توجهی کرده بود و این در حالی بود که ماندانا کاملا" میدانست ونداد تا چه اندازه دیوانه وار به او علاقه دارد...شاید به دلیل همین بالا بودن ضریب اطمینان ماندانا از عشق ونداد نسبت به خودش بود که گاهی عشق ورزیدن به ونداد و بروز عشق و محبتش را نسبت به او ملزوم ادامه این رابطه نمی دانست!!! اما بعضی لحظات بود که خود ماندانا به انجام اعمال ناصحیح خود نسبت به ونداد پی میبرد...ولی در رابطه با وقایع شب گذشته حق مسلم را به خودش میداد...ماندانا هنوز احساس میکرد لزومی ندارد ونداد از اتفاقات اخیر خانواده اش که بیشتر در رابطه با مادربزرگش میشد مطلع شود! ونداد نیز شب گذشته بعد اینکه از خانه دکترشاهپوری خارج شده بود برای لحظاتی ﺁنقدر غرور خود را جریحه دار یافته بود که احساس میکرد شاید به ﺁخر خط رسیده اند!...و اینجا درست جایی است که او و ماندانا باید تصمیمات نهایی و صحیح خود را در رابطه با ادامه ارتباط خود با یکدیگر اتخاذ کنند.ونداد شب گذشته پس از بیرون ﺁمدن از منزل دکتر برای ساعتی با سرعتی سرسامﺁور در خیابانهای تهران به رانندگی مشغول شد با اینکه پاسی از شب گذشته بود و بزرگراهای داخل شهر نسبتا" خلوت بودند اما سرعت بالای ونداد از دید پلیس بزرگراه دور نماند و دقایقی ﺁژیرکشان به دنبال ماشین ونداد به راه افتادند تا اینکه بالاخره ونداد متوجه ماشین پلیس که به او شدیدا" تذکر میداد و او را به ایستادن در کنار بزرگراه دستور میداد;شد! ونداد به ﺁرامی سرعتش را کنترل کرد و سپس ماشين را به کنار بزرگراه هدایت کرد و توقف نمود.پلیس بعد از اینکه جریمه سنگینی برای او به علت داشتن سرعت بالا منظور کرد تذکری جدی نیز مبنی بر درست و صحیح رانندگی کردن به او داد و سپس او را که پشت فرمان نشسته بود و برگه جریمه را نیز در دست داشت به حال خودش رها کرد و رفت.ونداد لحظاتی بی هدف به برگه جریمه سنگینی که در دست داشت خیره ماند و سپس با عصبانیت برگه را به روی صندلی کنارش پرت کرد و به پشت صندلیش تکیه داد.دو دستش را پشت سرش گذاشت و به سقف ماشینش چشم دوخت.خودش نیز میدانست که بی اندازه به ماندانا علاقه دارد و این علاقه در طول این چند سال نه تنها برایش عادی نگشته بود بلکه میزان ﺁن بسیار هم بالا رفته بود...اما رفتار اخیر ماندانا او را رنجانده بود...بی توجهی هایش...بی میلی هایش به دیدن ونداد...بی حوصله گی های اخیرش...همه و همه برای لحظاتی باعث شد ونداد با تمام وجود احساس ترس کند...ترسی ناشناخته و عجیب...ترس از اینکه مبادا ماندانا از او خسته شده باشد و یا شخص دیگری...نه...این امکان نداشت...حتی تصورش هم برای ونداد غیر معمول و غیر عقلانی مینمود.برای لحظاتی عرق زیادی روی پیشانی ونداد نشست.دست خود را به گره کراواتش نزدیک و ﺁنرا شل کرد.با پشت دستش عرق روی پیشانی اش را پاک کرد.از درون داشبورد ماشینش عکسی را که از ماندانا در ﺁن داشت بیرون کشید و برای لحظاتی به صورت زیبای او نگاه کرد...با عشقی خاص انگشتانش را روی صورت ملیح و زیبای ماندانا که لبخند قشنگی نیز به لب داشت کشید...چنان با احساس این عمل را انجام داد که کاملا" انگشتان خود را برای لحظاتی روی پوست لطیف و زیبای ماندانا احساس کرد...لحظه ای بعد به.........................
    لحظه ای بعد به خود ﺁمد و متوجه شد این فقط عکس ماندانا است...نه خود او! عکس را بار دیگر در داشبورد قرار داد و به ﺁرامی ماشین را روشن کرد سپس با سرعتی معقول به سمت منزلش که در یکی از بهترین برجهای تهران بود راهی شد...منزلی که تنها به عشق زندگی در کنار ماندانا ﺁنرا خریده بود.
    ***************************
    ***********
    ماندانا پس از رسیدن به شیراز ابتدا به سوئیت شخصی اش رفت و بعد از گذاشتن وسایلش در ﺁنجا به ساعت نگاهی انداخت کمی از9گذشته بود بنابراین ﺁماده شد و با ماشینی که از نیروگاه تقاضا کرده بود به محل کارش رفت.خیلی به موقع به جلسه مورد نظر رسید و بعد از شرکت در جلسه به بعضی اموری که مربوط به او بود با دقت و وسواس همیشگی اش رسیدگی کرد و سپس برای صرف ناهار به سالن غذاخوری رفت.در محیط کار همیشه سنگینی و متانت لازم را در خودش حفظ میکرد...در محیط کار برعکس ظاهر ظریف و زیبایی که داشت بسیار جدی و خشن میشد به طوریکه با وجود تمام جذابیتش هیچ کس به خودش اجازه نمی داد بیش از حد مجاز رابطه ای با او داشته باشد به همین دلیل بود که در سالن غذاخوری در بین بسیاری از مردان در گوشه ای از سالن با سنگینی و وقاری خاص نشسته بود و مشغول خوردن ناهارش شد.در حین خوردن ناهار به یاد نوشته های مادربزرگش افتاد چقدر دلش میخواست زودتر ساعت15:30بشود و او به خانه اش برگردد و باقی ماجرا را بخواند.بعد از صرف ناهار دو سه ساعت باقی مانده با وجود داشتن کار و مشغله زیاد به تندی سپری شد و ماندانا تقریبا" ساعت16به سوئیتش بازگشت.دوش گرفت و وقتی از حمام بیرون ﺁمد تلفن به صدا درﺁمد.همانطور که موهای خود را خشک میکرد به سمت تلفن رفت گوشی را برداشت...صدای مادرش را سریع شناخت.تینا بعد از احوالپرسی و اطمینان از اینکه به سلامت رسیده است تذکرات همیشگی را به او داد و در پایان باز هم متذکر شد که ماندانا به ونداد تلفن بزند.وقتی صحبت تینا به اینجا رسید ماندانا کمی عصبی شد! خودش هم نمی دانست به چه دلیل از اینکه مادرش نگران رابطه او و ونداد بود همیشه عصبی میشد! با بی حوصله گی گفتگوی تلفنی اش را با مادرش به پایان رساند و قول داد که شب حتما" با ونداد تماس بگیرد.وقتی گوشی را سر جایش گذاشت چشمش به کیف حاوی مطالب مادربزرگش افتاد.سریع لباس مناسبی پوشید و یک فنجان نسکافه با کیک خورد سپس به روی راحتی کنار دیوار دراز کشید و متنها را از کیف بیرون ﺁورد و شروع به خواندن ادامه مطالب نمود........
    *************************
    **********
    سلطنت بانو در حالیکه دلخور از لجبازی دخترش جهت امتناع از شیر دادن به نوزاد بود از اتاق خارج شد.ایوان را طی کرد و به سمت پله ها رفت.از صبح که علی ﺁقای باغبان کارهای مربوط به خودش را انجام داده بود در عین حال کمی هم خاکه و سنگ نمک روی پله ها ریخته بود تا از یخ زدگی ناشی از برف شب پیش و افتادن ساکنین روی پله ها جلوگیری کند.با وجود خاکه و نمک روی پله ها اما سلطنت بانو باید احتیاط میکرد و پله ها را پایین میرفت.هنوز به ﺁخرین پله نرسیده بود که درب حیاط اندرونی گشوده شد و درشکه به داخل ﺁمد.سلطنت بانو به روی ﺁخرین پله ایستاد تا سیدمهدی جلوی پله توقف کند.سرمای سختی بود اما با اینهمه شهربانو نتوانسته بود از ﺁمدن خودداری کند.وقتی سیدمهدی جلوی پله ها توقف کرد سلطنت بانو بعد از سلام و احوالپرسی با خواهرش کمک کرد تا او از درشکه پیاده شود و سپس با هم به بزرگترین اتاق که سالن مهمان خانه يا شاه نشين نام داشت راه افتادند.وقتی وارد سالن شدند فضای ﺁنجا به دلیل اینکه از صبح زود بخاری های هیزمی داخل ﺁنرا روشن کرده بودند حسابی گرم و دلچسب شده بود.شهربانو روبنده سفیدش را برداشت و سپس چادر کرپش را که جنسی بسیار عالی و چشمگیر داشت از سر برداشته و به خواهرش داد تا در جایی مناسب بگذارد.سلطنت بانو از لباسی که شهربانو به تن داشت ابتدا یکه ای خورد اما سعی کرد زیاد به روی خودش نیاورد ولی با این حال مثل همیشه در دل به حسن سلیقه او احسنت گفت.یک دامن بلند خیلی کم چین که در مقابل دامنهای ﺁن زمان گویی تنگ به نظر میرسید به همراه بلوز یقه داری که با دکمه هایی ریز در جلو از یقه تا پایین بلوز دوخته شده بود...بلوز و دامن هر دو از یک جنس بودند به رنگ ﺁبی تیره...جورابهای مشکی و نازکی هم به پا داشت که کاملا" مشخص بود سوغات فرنگ هستند! سلطنت بانو خوب میدانست که خواهرش به علت شغل شوهرش با ﺁدمهای بانفوذ و گاه مستشاران خارجی در رفت و ﺁمد هستند و در این اواخر بارها متوجه تغییر فرم لباسهای خواهرش شده بود.شهربانو نیز از نگاه خواهرش به روی لباس جدید و شیکش که با لباسهای ﺁن زمان مغایرتی در خور توجه داشت ﺁگاه شد و در حالیکه با احتیاط به طوریکه لباسهایش چروکی بر ندارد به روی یکی از مبلهای چوبی که با رویه های مخملی قرمز و حاشیه های ریشه دار در گوشه و کنار اتاق با نظم و ترتیب خاصی چیده شده بود نشست.سلطنت بانو کمی خودش را روی مبلی که نشسته بود جمع و جور کرد و با لبخند معنی داری گفت:خواهر تازگی ها خیلی در وضع ظاهرت تغییر ایجاد کردی!!!
    شهربانو در حال برداشتن چای خوش عطری که در فنجانهای انگلیسی زیبایی که صدیقه برای تعارف جلویش گرفته ;می بود در جواب خواهرش گفت:چند وقت پیش محمدخان(شوهرشهربانو)یک مهمان خارجی داشت که با همسرش به منزل دعوت کرده بود...این مدل لباس رو از روی لباسهای همسر مسیو ژان برداشتم...ﺁخر هفته که فاطمه خانم به منزلمون اومد وقتی مدلش رو برای اون شرح دادم خیلی سریع فهمید چه مدلی میخوام چون خودش قبلا" که به لاله زار رفته بوده در یه مغازه که اجناس خارجی میفروخته این مدل رو اونجا دیده بوده...سه روزم بیشتر طول نکشید که اونرو برام دوخت و حاضرکرد...فکر میکنم فخرالزمان هم ببینه خوشش بیاد و بخواد که فاطمه رو برای دوخت چند دست از این مدلها به اینجا بفرستم.
    سلطنت بانو با سر حرف خواهرش را تایید کرد گر چه کمی هم به او برخورده بود که چرا شهربانو از خود سلطنت بانو در پوشیدن و خواستن این مدلها یاد نکرده است! اما به هر حال زیاد نخواست به این موضوع فکر کند چرا که به هر صورت میدانست وقتی فخرالزمان قصد سفارش اینگونه لباسها را داشته باشد او را نیز بی نصیب نمی گذارد.شهربانو فنجان خالی را روی میز کنار دستش گذاشت و در همان حال به سلیقه فخرالزمان در خرید وسایل لوکس و شیک در پذیراییش ﺁفرین میگفت;رو کرد به سلطنت بانو و گفت:از فخرالزمان چه خبر؟..شنیدم به سلامتی دختر به دنیا ﺁورده...یادم هست که خیلی دلش پسر میخواست;اونم به خاطر ابراهیم خان.
    سلطنت بانو که بار دیگر به یاد رفتارهای چند دقیقه پیش فخرالزمان افتاده بود در حالیکه کش و قوسی به سر و گردنش میداد و پشت چشمی نازک میکرد گفت:ولله فقط این رو از فخرالزمان ندیده بودم که حالا دیدم...به عوض اینکه ابراهیم خان غضب کنه که چرا بچه دختره فخرالزمان غضب کرده!!! طفل معصوم بچه...هنوز اون رو زیر سینه اش نگرفته...نمی دونم جواب ابراهیم خان رو چی بدم!
    شهربانو به میان حرف خواهرش ﺁمد و گفت:چه حرفا...حالا ابراهیم خان چی کار داره که فخرالزمان به بچه شیر میده یا نه...خوب بگردید براش دایه گیر بیارید.
    سلطنت بانو اخمی به چهره ﺁورد و گفت:ولله خواهر از تو چه پنهون نمی دونم ابراهیم خان از دیشب تا به حال چی توی صورت طفل دیده که یکباره حس پدریش گل کرده...از دیشب تا الان چند بار پرسیده فخری به بچه شیر داده یا نه!!! به گمونم بویی از قضیه برده باشه...خواهر جان نمی دونی وقتی به نوزاد نگاه کرد چه گلی از گلش شکفت...ﺁنچنان با عشق پدرانه ای به صورت بچه نگاه کرد که حتی من تا به حال این نگاه اون رو به هیچ کدوم از سه فرزند قبلیش ندیده بودم...حتی تا به حال این نگاه رو به شهاب هم نداشته...خودم شنیدم وقتی به صورت بچه نگاه میکرد چند بار قشنگی صورت بچه رو به خورشید تشبیه کرد!!!
    ابروان شهربانو به نشانه تعجب بالا رفت و شدیدا" مشتاق دیدن نوزاد شد.لبخندی به لب ﺁورد و گفت:بلند شو خواهر...بلند شو این خورشید ابراهیم خان رو بیار ببینم چه اسمی برازندشه...بلند شو بچه رو بیار ببینم ﺁیا واقعا"قشنگه یا هنوز مهتاب یکه تاز قشنگی توی بچه های فخرالزمانه!
    سلطنت بانو از جایش بلند شد خودش نیز لبخندی به لب داشت...چشمکی هم به شهربانو زد و با صدایی ﺁهسته که گویی میترسید کسی سخنش را بشنود سرش را نزدیک گوش شهربانو برد و گفت:کوچولو با اینکه گرسنه اس و بد خلق شده اما خدایی صورت قشنگی داره.
    سپس از اتاق خارج شد و برای ﺁوردن نوزاد که در اتاق فخرالزمان بود رفت.وقتی وارد اتاق شد حاجیه خانم کمک کرده بود تا فخرالزمان لباس مناسبتری بپوشد و تختش را نیز مجددا" مرتب کرده بود چون میدانستند ممکن است ساعتی بعد از اذان گویی به گوش نوزاد و نامگذاریش;ابراهیم خان قصد ﺁمدن به اتاق فخرالزمان را بکند و بخواهد از او دیدن کند.فخرالزمان وقتی متوجه ورود مادرش شد پرسید:خاله جان تشریف ﺁوردن؟
    سلطنت بانو به سمت گهواره نوزاد رفت و در کمال تعجب دید بچه انگشت شصت خود را با ولع خاصی به مکیدن گرفته!!! بدون توجه به سوالی که فخرالزمان از او کرده بود گفت:ای وای...دخترجون...تو هنوز به این بچه شیر ندادی؟!!! خدا رو خوش نمیاد!
    فخرالزمان از سوال مادرش عصبی شد اما قبل از اینکه پاسخی بدهد حاجیه خانم گفت:خانم جان...خواهر سیدمهدی برای کمک به من اینجا اومده...وقتی فهمید خانم فخرالزمان حوصله شیر دادن به بچه رو نداره گفته به شما بگم و اجازه بگیرم اگه اشکالی نداره برای نوزاد حریره بادوم درست کنه...میگه مادرانی که شیر ندارن با دادن حریره بادام و ترنجبین...بچه رو نگه میدارن...
    سلطنت بانو با عصبانیت نگاهی به حاجیه خانم کرد که بیچاره حرفش را نیمه تمام گذاشت.فخرالزمان که حالا دوباره روی تخت به حالت نیمه دراز قرار گرفته بود گفت:هر کوفتی می خواید بهش بدید...من به این تحفه شیر بده نیستم...به خصوص که فهمیدم ابراهیم خان بی مورد این بچه رو از شهاب هم بیشتر مورد توجه قرار داده...نگذاشته قد بکشه ببینه چه گلی به سرش خواهد زد...طفلک شهاب من...نمیدونم...ولله نمی دونم.
    سلطنت بانو که کودک را در ﺁغوش گرفته بود با صدایی ﺁهسته گفت:خوبه...بسه دیگه...حالا همینت مونده که نور چشمی ابراهیم خان رو غضب کنی.
    فخرالزمان با حالتی کینه توزانه که از هر مادری صددرصد بعید مینمود به نوزادش که در ﺁغوش سلطنت بانو بود نگاه کرد و گفت:این بچه بیجا کرده بخواد جای شهابم رو بگیره و یا بیش از شهاب توی دل ابراهیم خان جا باز کنه.
    حاجیه خانم با تعجب به گفت و گوی میان مادر و دختر گوش میکرد و در ضمن جمع ﺁوریهای لازم را نیز در اتاق به انجام میرساند.سلطنت بانو دیگر حرفی در این مورد نگفت فقط موقع خروج از اتاق با صدایی که دخترش بشنود گفت:بچه رو میبرم خاله ات اون رو ببینه.
    وقتی وارد اتاق شد هنوز به فکر ﺁخرین جملاتی که از فخرالزمان شنیده بود به سر میبرد.شهربانو دستش را به جهت گرفتن نوزاد سوی خواهرش بلند کرد.سلطنت بانو نیز با احتیاط کودک را در ﺁغوش خواهرش جای داد.شهربانو با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم پتوی ساتن دوزی شده صورتی را به ﺁرامی از روی چهره نوزاد کناری زد و سپس لبخندی به لب ﺁورد و گفت:ابراهیم خان تشبیه به جایی از چهره نوزاد داشته...به راستی که گردی و سفیدی صورتش مثل خورشیده...چه چشمای کشیده و خماری هم داره...نگاه کن...با این لب و بینی قشنگش ...خدایا بنازم به قدرتت...چقدر این بچه قشنگه!!!!!
    سپس بوسه ای با تمام وجودش بر پیشانی نوزاد گذاشت و با پشت دستش شروع کرد به نوازش صورت نرم و لطیف کودک.سلطنت بانو از عمق افکارش خارج شد و رو کرد به شهربانو و گفت:خوب...خواهر چه اسمی برای این یکی انتخاب میکنی؟
    شهربانو دوباره لبخندی به لب ﺁورد و گفت:همون که ابراهیم خان گفت برازنده این کودکه...اسمش خورشید باشه از هر چیزی برازنده تره...انشاالله که خوش قدم و مبارک باشه.
    سلطنت بانو اخمی به چهره نشاند و گفت:وا...مگه میشه...خورشیدم ﺁخه شد اسم؟!!.................
    ادامه دارد
    18
    سلطنت بانو اخمی به چهره نشاند و گفت:وا...مگه میشه...خورشیدم ﺁخه شد اسم؟!!
    شهربانو که با دستان کوچک و سفید نوزاد بازی میکرد گفت:چرا نشه...چطور مهتاب و ستاره و شهاب اسم شدن...اینم خورشید...ﺁسمون بالای سر وقتی ستاره و مهتاب و شهاب داره خوب خورشیدم داره دیگه.
    سلطنت بانو لبخند کم رنگی به لب ﺁورد گرچه که از این انتخاب زیاد خوشش نیامده بود.هنوز ظهر نشده بود که سروکله مهمانها یکی پس از دیگری پیدا میشد و خانه از هیاهوی مهمانها مملو میگشت.ﺁشپزخانه بیشترین فعالیت را به خود اختصاص داده بود.با گوسفندان قربانی که ابراهیم خان دستور داده بود حاجیه خانم به کمک دو ﺁشپز دیگر مشغول فراهم کردن باقلاپلو با گوشت و تهیه کبابهای زعفرانی مورد دلخواه ابراهیم خان بودند.حاجیه خانم در حالیکه باقلاهای خشک شده را برای ﺁخرین بار وارسی میکرد تا مبادا دانه ای خراب در ﺁنها به جا مانده باشد رو کرد به سیدزهرا(خواهرشوهرش)و گفت:سیدزهرا...خیلی دلم برای طفل میسوزه.نمی دونم این زن چطور میتونه پا روی میل مادریش بگذاره و به این بچه شیر نده.بگو زن ﺁخرش خودت دچار درد پستون میشی...اونهمه شیر توی سینه ات رو می خوای چه کنی....از بس که بد خلقه نمیشه یک کلمه بهش حرف زد.هنوز هیچی نشده سینه اش ورم کرده...ولله نمی دونم.
    سیدزهرا که کیسه های سنگ نمک در کنار مطبخ را جابجا میکرد گفت:خدا را خوش نمیاد...اما همین خدا هم هیچ بنده ای رو بی روزی نمی گذاره.اونم این طفل که فرشته ای بیش نیست.ببین چه وقته که به تو این حرف رو میزنم;همین طفل که فخرالزمان چشم دیدنش رو نداره روزی برسه که همه چشمها رو به خودش خیره کنه.من این موهام رو توی ﺁسیاب سفید نکردم.گرچه که هر سه باری که فرزندی به دنیا ﺁوردم خدا صلاح دونست اونها رو در همون نوزادی از من بگیره اما من هیچ وقت شیر سینه ام رو به هدر ندادم...اشکها ریختم و به بچه های همسایه هایی که مادرشون شیر نداشت شیره وجودم رو دادم.ای کاش حالا هم جوون بودم و شیری توی پستون داشتم تا دهن این طفل می ذاشتم...اما خوب نمی دونم خدا چه تقدیری برای این بچه نوشته.
    در این لحظه صدای صدیقه که سراسیمه وارد مطبخ شده بود و حاجیه خانم را صدا میکرد باعث شد نگاه سیدزهرا و حاجیه خانم به روی صدیقه ثابت بشود.صدیقه دستش را به دیوار گذاشت و نفسی تازه کرد بعد رو کرد به حاجیه خانم و گفت:فخرالزمان از گریه بچه به ستوه اومده اما سینه اشم دهن بچه نمی ذاره!!!فکر کنم نه تنها گریه بچه که درد سینه اشم امونش رو گرفته...سلطنت بانو گفت بیام و عمه زهرا رو پیش اون ببرم.
    سیدزهرا از روی گونی هایی که بر ﺁن خم شده بود خودش را راست کرد و گفت:با من چه کار دارن؟!!!
    حاجیه خانم در حالیکه ﺁخرین ﺁبشور باقلاها را انجام میداد گفت:من گفتم تو میتونی برای بچه حریره بادوم و ترنجبین درست کنی تا از گرسنگی دربره...فکر کنم برای همین تو رو خواستن.
    سیدزهرا دستش را با ﺁبی که از پارچ مسی روی ﺁنها ریخت شست و سپس دستی به چارقد و دامنش کشید تا کمی وضعش مرتبتر شود بعد به...........
    سیدزهرا دستش را با ﺁبی که از پارچ مسی روی ﺁنها ریخت شست و سپس دستی به چارقد و دامنش کشید تا کمی وضعش مرتبتر شود بعد به دنبال صدیقه راهی عمارت شد.حیاط پر بود از بچه ها که البته بچه های خود ابراهیم خان نیز در بین ﺁنها مشغول بازی و خنده در میان برفها بودند.بچه های ابراهیم خان با سیدزهرا ﺁشنا بودند چرا که هر وقت مهمانی های ﺁنچنانی در منزل بود سیدزهرا یکی از افرادی بود که همیشه برای کمک به حاجیه خانم سر و کله اش پیدا میشد.مهتاب در میان خنده و بازی وقتی چشمش به سیدزهرا که دامن مشکی بلند و چین داری با بلوز سفید و جلیقه سبزرنگش را به همراه چارقد سفید با ﺁن موهای جوگندمی که از جلوی چارقد معلوم بود را دید با شوقی کودکانه به سوی او دوید و گفت:سیدزهرا...سیدزهرا...ﺁبجی کوچیکم رو دیدی...اونقدر لپاش قشنگه که نگو...اسمش هم گذاشتیم خورشید.
    سیدزهرا دستی به سرمهتاب کشید و ذرات به جا مانده از برف بازی را که به روی موهایش ملوسی خاصی به او بخشیده بود را از روی سرش برداشت و گفت:هرقدرم قشنگ باشه به قشنگی تو نیست.
    مهتاب دوباره با همان شوق کودکانه اش گفت:نه...نه...خیلی خوشگله...برو خودت میبینی.
    و بعد دوباره به سمت بچه ها دوید که با جیغ و فریاد به سر و روی هم برف می پاشیدند.سیدزهرا به همراه صدیقه به سمت عمارت و سپس به طرف اتاق مخصوص استراحت ابراهیم خان رفت.وقتی وارد شدند از جو حاکم کاملا" میشد فهمید که چند لحظه قبل در این اتاق طوفانی از خشم بر پا بوده است.صدای خنده و حرف مهمانها از اتاق مهمانخانه به گوش میرسید اما در این اتاق که حالا ابراهیم خان به حالت عصبانی به روی صندلی چوبی نشسته بود و دو دستش را روی زانو گذاشته و با سر انگشتانش به زانوهایش فشار میﺁورد...همچنین حضور شهربانو که اخم به چهره داشت...و نیز سلطنت بانو که نوزاد را در ﺁغوش داشت و کنار خواهرش روی زمین نشسته و به مخدعه ای پشت داده و با حالتی از اضطراب به صورت ابراهیم خان چشم دوخته بود...همه و همه نشانی از مهمانی و خوشی مهمانها در اتاق مهمانخانه نبود.ابراهیم خان ساکت بود اما از قرمزی صورتش و فشاری که به سر زانوانش وارد میکرد کاملا" نشان میداد که تا چه حد عصبانی است.در این موقع شهربانو نگاهی عمیق به سیدزهرا انداخت و گفت:تو سیدزهرا هستی؟
    سیدزهرا در حالیکه ایستاده بود و دستش را در جلو قلاب نموده بود با ادب تمام جواب داد:بله خانم.
    از نظر ظاهری سیدزهرا مسنتر از شهربانو به نظر میرسید اما نوع زندگی و رفاه مطلقی که در زندگی شهربانو حاکم بود قابل مقایسه با زندگی سیدزهرا نبود و همین سبب گشته بود با اینکه سیدزهرا یکی دو سال هم از شهربانو کم سالتر بود لیکن پیر تر و شکسته تر به نظر میرسید! شهربانو ادامه داد:خواهرم میگه حاجیه خانم گفته که تو میدونی و میتونی شکم بچه ای رو که مادرش شیر نداره چطور سیر میکنن...درسته؟
    سیدزهرا با صدایی که ﺁرامش خاصی از ﺁن به گوش میرسید در جواب گفت:بله خانم...گرچه که خدا نخواسته خودم به معنی واقعی مادر بمونم و هر سه بچه ام رو در اثر ﺁبله از دست دادم اما تا به امروز چهار مرتبه دایه گی کردم و...
    سلطنت بانو به میان حرف سیدزهرا ﺁمد و گفت:ما که نخواستیم دایه بچه بشی فقط یه امروز اون رو سیر و ﺁرام نگه دار تا شیخ واعظ بیاد و اذان به گوشش بگه و این مهمونی به میمنت برگزار بشه...بعدا" خود ابراهیم خان دایه ای در خور حال پیدا خواهند کرد.
    ابراهیم خان که تا ﺁن لحظه ساکت بود نفس عمیق و صدا داری کشید و در حالیکه با انگشتانش صورتش را کمی مالید با صدایی گرفته و غمگین به سیدزهرا نگاهی انداخت و گفت:امروز مراقب طفل باش و اون رو ساکت نگهدار تا ببینم چی میشه...لااله الاالله...
    شهربانو رو کرد به ابراهیم خان و گفت:شما خودتون رو ناراحت و درگیر ماجرا نکنید خوب هرچی باشه سومین شکم زایمانشه...اولی که دو قلو بود دومی رو هم که به فاصله دو سال بعد زایمان کرد...هرچی باشه زنه دیگه...زنها هم قوتشون حد و اندازه ای داره...ضعیف شده شیرش نمیاد...با خدا که نمیشه جنگید.
    سلطنت بانو از دروغهایی که خواهرش میگفت به شدت حرص میخورد اما شرایط ایجاب میکرد برای مخفی ماندن موضوع از ابراهیم خان این حرفها را تحمل کند و خم به ابرو نیاورد.ابراهیم خان یک دستش را از روی زانو بلند کرد و محکم روی رانش کوبید و گفت:خدا کنه به واقع شیر نداشته باشه...من که بعید میدونم...اما خوب کاری نمیشه کرد.
    سلطنت بانو گفت:نگران نباشید ﺁقا...چیزی که این روزها زیاده دایه های شیرده.
    سپس رو کرد به سیدزهرا و گفت:معطل نکن...بچه از گرسنگی بی حاله...بجنب...نزدیک ظهر شده...الانه که سروکله شیخ پیدا بشه;قبل از اومدنش بچه رو بگیر و سیر و مرتبش کن...بلکه کمتر نق نق کنه.هرچی رو هم که لازم داری به صدیقه یا حاجیه یا زن علیﺁقا باغبون بگی فراهم میکنن.
    از جایش بلند شد و در حالیکه چشمان نگران ابراهیم خان هنوز به روی نوزاد بود بچه را در ﺁغوش سیدزهرا گذاشت.سیدزهرا نیز بیﺁنکه حرف دیگری بزند فقط با گفتن چشم نوزاد را محکم در ﺁغوش گرفت و از اتاق خارج شد;به راهنمایی صدیقه به اتاق دیگری که از ظاهر ﺁن معلوم بود متعلق به دختران ابراهیم خان است قدم گذاشت.رو کرد به صدیقه و پارچه های لازم و مخصوص قنداقه نوزاد را خواست کمی هم ﺁب جوش و ﺁب جوشیده سرد شده خواست.در پایان هم اضافه کرد که از حاجیه خانم شیشه ترنجبین را بگیرد و به اتاق بیاورد.صدیقه هم سریع برای تهیه وسایل یاد شده اتاق را ترک کرد.نوزاد به گریه افتاده بود اما صدایش ضعیف بود و گویای ضعف و بی حالی او را داشت.سیدزهرا میدانست که سلطنت بانو از ترس خشم ابراهیم خان مجبور شده بود دروغ بگوید مبنی براینکه فخرالزمان شیری در سینه ندارد...اما به راستی یک مادر در اولین دیدار با نوزادش مگر چه چیزی به غیر از شیرش می تواند به او بدهد تا مهرش را هر چه بیشتر به دل فرزندش بیندازد؟ سیدزهرا گاهی که نوزاد دست از گریه برمیداشت به صورت زیبا و دلنشین او چشم میدوخت و در دل فکر میکرد شاید فخرالزمان از وقتی زایمان کرده صورت کودکش را ندیده چرا که با وجود زیبایی و ملوسی که در چهره نوزاد به چشم میﺁمد دل هر غریبه ای را می ربود چه برسد به دل مادر خودرا !!! صدیقه خیلی زود با دستانی پر به اتاق بازگشت و درحالیکه وسایل را در گوشه ای قرار میداد کشو و کمد کوچکی که در کنار دو کمد دیگر اتاق بود به سیدزهرا نشان داد و یاد ﺁوری کرد که ﺁن کمد کوچک مربوط به نوزاد است و لباسها و کهنه های نو و ﺁنچه که معمولا" یک نوزاد به ﺁن نیاز دارد را از قبل در ﺁن کمد و کشو قرار داده اند و بعد گفت که هر وقت او را کار داشت از همانجا او را با صدای بلند صدا بزند سریع خودش را میرساند چون در ﺁن ساعات به همراه چند خدمه دیگر مشغول فراهم کردن سفره ناهار بود تا بعد از اذان مهمانها را برای صرف ناهار صدا کنند.سیدزهرا دیگر کاری با صدیقه نداشت بنابراین فقط خواست تا از قول او از حاجیه خانم عذرخواهی کند که نتوانسته امروز با وجود ﺁنهمه کار کمکی به او نیز بکند.صدیقه با سرحرف او را تایید کرد و با عجله از اتاق خارج شد.سیدزهرا نگاهی به اتاق انداخت.فهمید اتاق مخصوص مهتاب و ستاره است دو کمد چوبی در کنار دیوار و دو مخدعه که با پارچه های گلدوزی شده زیبا با گلهای صورتی ...پرده ای تور به همراه پرده ای ساتن صورتی که به تنها پنجره اتاق وصل بود...عروسکهای پارچه ای که در گوشه و کنار اتاق با قابلمه و کاسه های مسی بسیار کوچک...همه و همه نشان از رفاه این دو دختر ابراهیم خان بود...دو دختری که حالا خواهر کوچکتری نیز به جمعشان اضافه شده بود و ورود این نوزاد به این اتاق زمانی حتمی شده بود که یک کمد و کشوی کوچک و نو را در کنار دو کمد قبلی قرار داده بودند.سیدزهرا بی معطلی مقداری ترنجبین را در ﺁب جوش خیس کرد و هم زد و وقتی مواد ﺁن ته نشین شدند ﺁنها را از صافی رد کرده و با احتیاط کامل ذره ذره به دهان نوزاد ریخت.نوزاد که بسیار گرسنه بود با ولع خاصی ﺁنرا میخورد و با هر قطره ای که به دهانش وارد میشد و او ﺁنرا فرو میبرد ﺁرامش خاصی در وجودش نقش میبست...دقایقی بعد پریدگی رنگ صورت نوزاد هم کمتر شده بود دیگر بی تابی نمی کرد اما هنوز سیر نشده بود.سیدزهرا کمی دیگر ترنجبین ﺁماده کرد و تا ﺁنجایی که نوزاد سیر بشود و کفایتش بکند به او خوراند و بعد از ﺁن در حالیکه گویی نوزاد مست از شکم سیری شده بود و حالتی خوابﺁلود به او دست داده بود قنداقش را نیز عوض کرد.سیدزهرا به راحتی توانست احتیاج اولیه نوزاد را برطرف کند و حالا نوزاد به خوابی عمیق و زیبا با ﺁرامش رفته بود...زیبایی صورت او بیشتر از هر لحظه نمایان شده بود...دیگر صورتش رنگ پریده نبود بلکه سفید مثل برف با گونه ایی صورتی رنگ...لبهایی کوچک و سرخ...ابروانی مشکی...چشمانی درشت و خمارﺁلود که حالا بسته بودند و زیبایی مژگان پر و برگشته او را بیش از پیش به نمایش می گذاشتند.سیدزهرا به ﺁرامی از جایش بلند شد و درب کمد مربوط به نوزاد را باز کرد همه چیز تمیز و مرتب بود.از بقچه هایی که در کمد بود یکی را سریع تشخیص داد که باید مربوط به لحاف و تشک نوزاد باشد.ﺁنرا بیرون ﺁورد و بعد از اینکه گوشه امنی از اتاق را در نظر گرفت لحاف و تشک و بالشت کوچک نوزاد را که تماما" با ساتن صورتی و تورهای فرنگی تزئین شده بود را پهن و نوزاد را در رختخوابش خوابانید.از سر و صدایی که از حیاط به گوش میرسید میشد فهمید که حاج شیخ عبدالله واعظ ﺁمده است.بعد از ورود او به حیاط و راهنمایی که سیدمهدی کرد او به اتاق ابراهیم خان رفت.بنا به عرف زمانه صدای زنها و خنده ﺁنها دیگر به گوش نمی رسید.معلوم بود که خبر ﺁمدن شیخ را به بانوان مهمان در مهمانخانه داده اند;تنها هنوز صدای بازی و خنده بچه های ابراهیم خان و بچه های مهمانها بود که در حیاط طنین انداز بود.دقایقی بعد سلطنت بانو درب را باز کرد و داخل شد.سیدزهرا به احترام او از جایش بلند شد.سلطنت بانو نگاهی به نوزاد که ﺁرام در بسترش خوابیده بود انداخت و نگاهی رضایتمندانه نیز به سیدزهرا کرد اما سخنی نگفت و بی هیچ کلامی نوزاد را در ﺁغوش گرفت و بعد از اینکه حسابی او را پوشاند از اتاق بیرون رفت.سیدزهرا نیز از اتاق بیرون رفت تا اگر کاری از دستش بر میﺁید جهت کمک به حاجیه خانم ﺁماده باشد.مراسم نامگذاری و اذان گویی به گوش نوزاد با بهترین پذیرایی و طبق دلخواه ابراهیم خان به انجام رسید.حوالی غروب مهمانها یکی پس از دیگری با داشتن هزاران ﺁرزوی سلامتی و خوشی برای نوزاد و خانواده ابراهیم خان;عمارت را ترک میکردند.در تمام این ساعات نوزاد که حالا نامش خورشید گذاشته شده بود در ﺁغوش سیدزهرا بود.او با ملایمت و ﺁرامشی خاص نوزاد را مورد مراقبت قرار میداد و فقط یکبار از اتاق خارج شده بود و به همراه نوزاد به اتاق مهمانها رفته بود تا مهمانها نیز نوزاد را ببینند.در ساعات دیگر فخرالزمان کوچکترین سراغی از نوزاد نگرفت و این برای سیدزهرا جایی بس تعجب و شگفتی داشت.ابراهیم خان نیز وقتی برای احوالپرسی به اتاق فخرالزمان رفته بود با اینکه به جهت زایمان گردنبند و دستبند طلای منات سنگین و گران قیمتی به او هدیه کرده بود اما به جهت شیر نداشتن فخرالزمان برای نوزاد به نوعی از او دلخور بود به همین خاطر اتاق را خیلی زود ترک کرده بود! در این فاصله مهتاب و ستاره چندین بار به اتاقشان ﺁمده بودند و یک دل سیر خواهر کوچکشان را دیده بودند.شهاب نیز یکبار ﺁمده بود...دستهای کوچک خورشید را در دست گرفته بود و با همان حالت بچه گی خودش رو کرده بود به سیدزهرا و گفته بود:چرا اینقدر کوچیکه؟ﺁدم دلش میسوزه بهش دست بزنه!
    سیدزهرا لبخندی به لب ﺁورد و در جواب گفت:به زودی بزرگ میشه و از داشتن برادر مهربونی مثل تو خیلی هم خوشحال میشه.
    شهاب اخمی به چهره نشانده و با همان خصوصیات کودکانه اش گفت:از کجا معلوم که من باهاش مهربون باشم؟...اون خیلی کوچیکه...من از کوچولوها خوشم نمیاد...
    سیدزهرا خندید و به او جواب داد:اما این فرق داره...خورشید قشنگترین خواهر توس و تو باید همیشه مراقبش باشی.
    شهاب تکه ای از انار بریده شده را از ظرف کنار اتاق برداشت و در همان حال شانه هایش را بالا انداخت و گفت:به من چه مربوطه...
    بعد هم با عجله از اتاق خارج شده بود.
    **************************
    *************
    ماندانا با صدای زنگ تلفن از خواب پرید.نفهمیده بود چه موقع اما به علت خستگی و بی خوابی از شب گذشته به هنگام خواندن متنهای مادربزرگ به خواب رفته بود و حالا که ساعت10:20دقیقه شب بود با صدای زنگ تلفن بیدار شده بود...چون تقریبا" با هراس از صدای زنگ تلفن بیدار شده بود کمی حالت گیجی به او دست داده بود.به علت خوابیدن روی راحتی بدنش کوفته شده بود.صدای زنگ تلفن هنوز به گوشش میرسید.با سختی از جایش بلند شد و گوشی تلفن را برداشت:الو...بفرمایید.
    صدای ونداد از پشت خط به گوشش رسید:سلام.
    ماندانا با کف دست چپش به ﺁرامی کوبید به پیشانیش;تازه به یادش ﺁمد که به مامانش قول داده بوده که شب با ونداد تماس بگیرد و حالا این ونداد بود که با او تماس گرفته بود.........................
    ادامه دارد
    19
    صدای ونداد از پشت خط به گوشش رسید:سلام.
    ماندانا با کف دست چپش به ﺁرامی کوبید به پیشانیش;تازه به یادش ﺁمد که به مامانش قول داده بوده که شب با ونداد تماس بگیرد و حالا این ونداد بود که با او تماس گرفته بود.ماندانا:سلام.
    صدای ماندانا هنوز خوابﺁلود بود.ونداد لبخند غمگینی به لبش ﺁمد و گفت:ببخشید...خواب بودی؟گوشی خیلی وقته زنگ میخوره...دیگه تصمیم داشتم تلفن رو قطع کنم.
    ماندانا در حالیکه گوشی تلفن را با گردنش نگه داشته بود به ﺁشپزخانه رفت و کمی ﺁب برای خودش در لیوان ریخت و ﺁنرا سر کشید و گفت:ﺁره...خواب بودم...خوبی؟
    ونداد که در خانه خودش رو به روی تلوزیون نشسته بود با ریموت تلویزیون را خاموش کرد.ذره ذره وجودش برای ماندانا می تپید ولی ﺁنروز صبح تا شب خیلی فکر کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که با ماندانا به طور جدی صحبت بکند تا متوجه شود اگر خودش را بعد از این چند سال در مقام تحمیل به ماندانا قرار داده است وضعیت خودش و او را هر چه سریعتر روشن کند بنابراین با صدایی گرفته و غمگین گفت:مانی...کی برمی گردی تهران؟
    ماندانا که در طول این چند سال هیچ وقت صدای ونداد را اینگونه نشنیده بود گفت:ونداد...اتفاقی افتاده؟
    ونداد به پشت راحتی که در ﺁن نشسته بود تکیه داد و دست چپش را به درون موهایش فرو برد و گفت:نه...ولی شاید قرار باشه اتفاقاتی بیفته.
    ماندانا گوشی تلفن را در دستانش جابجا کرد;حالت خوابﺁلودگی کاملا" از سرش پریده بود.با حالتی ﺁکنده از تعجب و عصبانیت گفت:ونداد چرا درست حرف نمی زنی؟بگو ببینم چی کارم داری؟
    ونداد به ﺁرامی گفت:مثل اینکه بازم بیموقع مزاحمت شدم؟!!! اصلا" نمی دونم چرا تازگیا من فقط یه مزاحم برای تو شدم!!!
    ماندانا روی راحتی داخل هال کوچکش نشست و گفت:یعنی چی؟ببین ونداد این لوس بازیا و رومئه و ژولیت بازیا چیه که برای من درمياري؟
    ونداد دوباره لبخند تلخی زد و گفت:درسته...تو حوصله نداری...مثل همیشه...البته نه مثل همیشه.بلکه مثل همین رفتارهای اخیرت...ببین ماندانا من امروز خیلی فکر کردم...
    ماندانا با عصبانیت گفت:خوب...
    ونداد ﺁب دهانش را فرو برد و با سختی گفت:احساس میکنم تو به سختی در این اواخر داری من رو تحمل میکنی;ببین ماندانا...با تمام عشقی که بهت دارم...اما تحمل و درک این وضعیت برای من خیلی سخته...بنابراین قول میدم که دیگه مزاحمت نشم...
    ماندانا از تعجب چشمانش گرد شده بود;گفت:چی؟!!! تو مثل اینکه اصلا" حالت خوب نیست...هیچ معلومه چی میگی؟!!!
    ونداد در جواب گفت:ﺁره...تو درست میگی...اصلا" حالم خوب نیست و الان در بدترین شرایط روحی هستم که دارم با تو صحبت میکنم...میخوام ببینمت;نیستی...میخوام تلفنی با تو حرف بزنم;وقت نداری...میپرسم کی به تهران میای;جوابم رو نمیدی...خوب تو جای من باشی چی فکر میکنی...
    ماندانا به میان حرف ونداد پرید و گفت:اگه جای تو بودم حداقل پای تلفن در مورد وضعیتم تصمیم نهایی خودم رو نمی گرفتم...
    ونداد عصبی شد و با صدای محکمی گفت:خوب خانم خانما...شما که اصلا" وقت نداری! معلوم هم نیست چه موقع به تهران میای! تلفن رو هم که جواب نمیدی!...پس من چه غلطی باید بکنم؟چه تصمیمی برای خودم که حالا به جایی رسیدم و حس میکنم خودم رو دارم به تو تحمیل میکنم باید بگیرم؟!!!!!
    ماندانا بغض گلویش را گرفت دیگر نمی توانست به خوبی صحبت کند با صدایی ﺁهسته گفت:باشه...هر طور دوست داری تصمیم بگیر...مهم نیست!!!
    ونداد کاملا" فهمید که ماندانا با بغض صحبت میکند.لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:مانی...تو داری گریه میکنی؟
    ماندانا اشکهایش را پاک کرد و گفت:نه...دلیلی نداره!
    ونداد کاملا" به این قضیه اطمینان پیدا کرد که ماندانا در حال گریه است.در طی این چند سال ﺁشنایی با ماندانا کاملا" به روحیات او ﺁشنایی پیدا کرده بود;بلافاصله گفت:مانی...من فردا صبح به شیراز میام.من باید تو رو ببینم...تو درست میگی پای تلفن نباید تصمیم بگیرم...من فردا صبح اونجام.
    ماندانا با دلخوری گفت:لزومی نداره...تو حرفهات رو گفتی.اگه حرفی هم مونده باشه من باید بگم...اونم نه حالا...خودم که تهران اومدم اگه دیدمت می گم...
    ونداد به میان حرف ماندانا ﺁمد و گفت:ولی من میام.تو هم نمی تونی بگی بیام یا نیام...حتما" هم خواهم اومد و با تو هم خیلی حرف دارم.دیگه هم کاری ندارم که تو وقتش رو داری یا نه...میام تا با تو حرف بزنم.فردا ظهر نشده شیرازم...خداحافظ.
    دیگر اجازه نداد ماندانا حرفی بزند و بلافاصله گوشی را قطع کرد و پس از ﺁن تلفنی بلیطی به مقصد شیراز برای صبح فردا رزرو کرد و با دلی مالامال از عشق به ماندانا خودش را برای خواب شبانه ﺁماده کرد اما قبل از خواب تلفنی به منشی اش که در ﺁن وقت شب منزل بود تماس گرفت و مطبش را برای چند روز تعطیل کرد.با بیمارستان هم تماس گرفت و کلیه عمل هایش را تا چند روز لغو شده اعلام کرد و سپس با خیالی ﺁسوده برای خوابیدن ﺁماده شد.ماندانا وقتی گوشی تلفن را قطع کرد هنوز جملات عجیبی که از دهان ونداد شنیدن بود او را به بغض و گریه وادار میکرد.باورش نمیشد رفتار و اخلاق اخیرش ممکن بوده او را در عشق دچار دردسر ساخته باشد.اما با شنیدن همان چند جمله از ونداد احساس میکرد حتی با وجود عشق بی اندازه ونداد نسبت به او نیز;سرزدن خطا از سوی او هم موجب تهدید برای ادامه عشقشان خواهد بود! گوشی تلفن را که هنوز در دستش بود روی میز کنار راحتی گذاشت.کمی احساس گرسنگی میکرد از جایش بلند شد و تن ماهی را از یخچال بیرون ﺁورد و به همراه دو عدد تخم مرغ در ماهیتابه سرخ کرد و با کمی نان که از قبل در یخچال نگه داشته بود مقداري از ﺁنرا خورد و بقیه را هم در یخچال گذاشت.از فکر ونداد یک لحظه خارج نمیشد حالا که خوب به روابطشان فکر میکرد متوجه میشد عشق او نیز به ونداد کمتر از احساس ونداد نسبت به خود او نیست...به راستی چقدر رفتار اخیر او توانسته بوده احساسات ونداد را جریحه دار سازد که در عشق ماندانا نسبت به خودش دچار تردید شده بود؟!! به دلیل خواب طولانی که در بعد از ظهر داشت با وجودی که ساعت از11شب هم گذشته بود احساس خواب نداشت! افکارش به دلیل مکالمه تلفنی اش با ونداد برای دقایقی به هم ریخته بود.کمی به دور و اطراف اتاقش نگاهی انداخت;چشمش افتاد به.................
    به دلیل خواب طولانی که در بعد از ظهر داشت با وجودی که ساعت از11شب هم گذشته بود احساس خواب نداشت! افکارش به دلیل مکالمه تلفنی اش با ونداد برای دقایقی به هم ریخته بود.کمی به دور و اطراف اتاقش نگاهی انداخت;چشمش افتاد به متنهای مادربزرگش که کنار راحتی روی زمین قرار گرفته بود.دلش به یکباره شدیدا" برای مادربزرگش تنگ شد.چقدر دلش میخواست در ﺁن لحظات کنار او بود و مثل همیشه با کوهی از تجربه او را در سفر احساس و عشق نیز راهنمایی میکرد اما افسوس که در حال حاضر چند صد کیلومتر فاصله میان ﺁنها بود و دسترسی به او در این وقت شب حتی تلفنی نیز غیر ممکن می نمود.جلو رفت و متنها را از روی زمین برداشت به طرف تخت خوابش رفت و ﺁنها را روی تخت گذاشت.همانطور که چشمش به ﺁنها بود لباسهای خود را عوض کرد و لباس خوابش را پوشید.درجه برودت کولر گازی را نیز تنظیم کرد و سپس روی تخت دراز کشید و بار دیگر یادداشتهای مادربزرگ را گشود:.........................
    *****************************
    ***************
    سیدزهرا نمی داست تقدیر چگونه خواهد گشت و او چطور در این خانه جهت نگهداری نوزاد ماندگار خواهد شد اما در ﺁن لحظه دائم به این قضیه فکر میکرد که تا به کی باید در این اتاق بماند چرا که در ﺁن لحظاتی که نوزاد خواب بود و او کاری نداشت احساس بی مصرفی میکرد.خورشید کوچک در اثر خوردن ترنجبین که به دفعات منظم به او خورانده بود دیگر اصلا" بی قراری نمی کرد و به خواب عمیقی رفته بود.سیدزهرا از جایش بلند شد و به سمت درب اتاق رفت و از شیشه های چهار گوش و رنگی ﺁن به حیاط چشم دوخت.در ﺁن وقت غروب بچه ها نیز دیگر بعد از رفتن قسمت اعظم مهمانها از بازی خسته شده بودند و به اتاقی که مادرشان یعنی فخرالزمان در ﺁن استراحت میکرد رفته بودند.در حیاط دیگر از ﺁن هیاهوی ساعتی پیش اثری به جز رد پاهای بی شمار بچه ها به روی برفها چیزی باقی نمانده بود.بعد از ﺁنهمه ریزش برف;از بعد از ظهر تا حالا کم کم ابرهای ﺁسمان پراکنده شده بودند و حالا در غروب سرخی ﺁفتاب رنگی عجیب در حیاط پر از برف ایجاد کرده بود.در اثر نور رو به غروب خورشید برفهای به هم ریخته در جای جای حیاط رنگ سرخ ارغوانی زیبایی به خود گرفته بودند اما سیدزهرا با تمام زیبایی که در حیاط نظاره گر ﺁن بود هنوز احساس غریبی میکرد و دلش می خواست به جای بودن در این اتاق و بی مصرف بودن حداقل در مطبخ بود و به حاجیه خانم کمک میکرد چرا که در ﺁن لحظات میدانست کوهی از کار به سرش ریخته ولی با توجه به مسئولیتی که در ﺁنروز به دوش او گذاشته اند تا وقتی اجازه مرخصی به او نداده اند حتی به منزل خودش نیز نمی تواند برود چه برسد به مطبخ...گرچه در منزلش نیز کسی انتظار او را نمی کشید زیرا دو سال پیش شوهرش را هم از دست داده بود و تنها زندگی میکرد...اما خوب به هر حال در خانه خودش احساس ﺁرامش بیشتری داشت.ﺁن روز تا ساعتی پس از غروب نیز در اتاق ماند.در این فاصله کودک دوبار بیدار شد اما هر بار با رسیدگی به موقع و به جای سیدزهرا حتی احدی از بیدار شدن نوزاد بویی نبرد! سیدزهرا کهنه های نوزاد را برداشت تا برای شستشوی ﺁن بیرون برود.نوزاد بار دیگر به خواب رفته بود و از ﺁرامشی که در چهره اش به چشم میﺁمد به نظر نمی رسید حالا حالاها بیدار شود.سیدزهرا به ﺁهستگی کهنه های ﺁلوده را در تشت مسی کوچک کنار اتاق قرار داد و ﺁنها را برداشت و با خود از اتاق بیرون برد.کهنه ها را سر حوض گذاشت و سپس به مطبخ رفت تا پارچ مسی را از ﺁب جوشی که همیشه در مطبخ وجود داشت پر کند.وقتی وارد مطبخ شد حاجیه خانم از شدت خستگی رنگش پریده بود ولی هنوز کوهی از کار که عبارت بود از ظرفهای نشسته پذیرایی در بعد از ظهر و دیگ های سه منی برنج و سیخهای بی نهایت کباب که همه و همه انتظار دستهای قوی را برای شستن داشتند.سیدزهرا در حالیکه به همه افراد حاضر در مطبخ خسته نباشید و خدا قوتی گفت پارچ مسی را نیز از ﺁبجوش پر میکرد در همان حال گفت:حاجیه خانم...سیدمهدی رو خبر کن دو تا از جوونهای گماشته رو صدا بزنه این دیگها رو بشورن.
    حاجیه خانم با گوشه چارقدش عرق روی صورتش را پاک کرد و گفت:سیدمهدی رفته شهربانو خانم و چند مهمون دیگرو به منزلشون برسونه...حالا خدا عالمه کی برمیگرده...یا علی...
    دستش را به زانوهایش گذاشت و از جایش بلند شد و در همان حال صدا کرد:صدیقه...صدیقه;محبوبه خانم زن علیﺁقا و دو تا دخترشم صدا کن بیان ظرفها رو با هم بشورید.
    بعد در حالیکه در پی خاکستر و چوبک میگشت تا برای شستن ظرفها و برق انداختن ﺁنها استفاده کنند زیر لبی گفت:خدا این شهاب رو خیر نده...ببین توی این هاگیر واگیر با بلایی که به سر نرگس ﺁورد چه طوری من رو دست تنها گذاشت...طفلکی نرگس با همه ضعیفیش اما به اندازه سه نفر برام کار میکرد...حالا دائم باید راه برم و این صدیقه ذلیل مرده رو صدا کنم تا بلکه یک از صد فرمونم رو به موقع گوش بگیره...
    سیدزهرا پارچ مسی را که حالا سنگینتر شده بود از زمین بلند کرد و گفت:صبر کن شستن کهنه ها رو انجام بدم میام کمکت.
    حاجیه خانم ایستاد و گفت:لازم نیست تو با اون استخوون درد و کمر دردت کهنه ها رو بشوری.به دختر کوچیک محبوبه می گم اونها رو بشوره...در ثانی تو باید الان بری پیش بچه.
    سیدزهرا جواب داد:فعلا" ﺁروم قرار گرفته و خوابیده.
    در این لحظه صدای جیغ و فریاد ستاره و مهتاب از روی ایوان به ﺁسمان بلند شد:بیاین...بیاین...شهاب خورشید رو خفه کرد...
    سیدزهرا هراسان از مطبخ بیرون دوید و به سمت ایوان عمارت چشم دوخت.مهتاب و ستاره درست جلوی درب اتاقی که خورشید در ﺁن خوابیده بود ایستاده و درب اتاق هم باز بود! پشت سر سیدزهرا بقیه نیز از مطبخ بیرون ﺁمدند.جیغ و فریاد مهتاب و ستاره پایانی نداشت! سیدزهرا با عجله به سمت عمارت دوید.در طول مسیر یک بار هم به شدت سرخورد اما خودش را کنترل کرد.بالاخره از پله ها بالا رفت و در بین افراد حاضر در عمارت که عبارت بودند از سلطنت بانو و دو تا از عروسهایش به نامهای پروین دخت و مریم بانو نیز از اتاقهای عمارت بیرون ﺁمده و با حالت گیجی و وحشت به سمت اتاقی که مهتاب و ستاره جلوی ﺁن ایستاده بودند می رفتند.از اتاق انتهای ایوان نیز اندام درشت و قوی ابراهیم خان بیرون ﺁمد...همه هراسان به سمت اتاق حرکت میکردند.سلطنت بانو که زودتر از همه به اتاق وارد شد محکم با دو دست به صورتش کوبید و جیغ کشید:وای مادر...شهاب جان چی به روز طفل ﺁوردی؟
    سیدزهرا با فشار و سرعت از لابه لای حاضران که جلوی درب را احاطه کرده بودند گذشت و به داخل اتاق ﺁمد.پشت سر او ابراهیم خان وارد شد.عرق زیادی روی پیشانی ابراهیم خان نشسته بود و با وحشت به صورت کبود شده نوزاد چشم دوخته بود! سیدزهرا با مهارت عجیبی بچه را از کنار شهاب که روی زمین نشسته بود و با وحشت به بچه چشم دوخته بود برداشت.در همان دقایق و لحظات اولیه سیدزهرا فهمید که شهاب چیزی را در دهان نوزاد قرار داده که باعث حالت خفه گی در بچه شده است! سیدزهرا انگشت نشانه اش را با ظرافت اما مهارت خاصی به حلق بچه فرو برد و یک پره کوچک نارنگی را از حلق نوزاد که با مرگ قدمی بیش فاصله نداشت بیرون کشید و بعد از ﺁن جیغ نوزاد به هوا برخاست اما لبخند رضایت بود که به چهره همه نشست.سلطنت بانو نوزاد را از سیدزهرا گرفت و صدها مرتبه خدا را شکر کرد.شهاب روی دو پا ایستاده بود و با وحشت به جا مانده از عملی که انجام داده بود به حاضرین در اتاق که حالا تعدادشان کم هم نبود چشم دوخت.در این لحظه ابراهیم خان پیش رفت و سیلی محکمی به گوش شهاب زد به طوریکه شهاب به گوشه اتاق پرت شد!!! عروسهای سلطنت بانو که زندایی های شهاب نیز بودند به سمت شهاب رفتند تا او را از زمین بلند کنند که صدای فریاد ابراهیم خان ﺁنها را در سر جایشان خشک کرد!!! سلطنت بانو با دهانی از تعجب باز مانده به چهره گریان شهاب و صورت بر افروخته از عصبانیت ابراهیم خان چشم دوخته بود و قدرت هیچ حرف و عملی نداشت! صدای گریه نوزاد تنها صدایی بود که در فضای عمارت می پیچید! سیدزهرا سریع خودش را به کنار دیوار کشاند چرا که ابراهیم خان حالا برای دوباره رفتن به سمت شهاب باید سیدزهرا را از جلوی راه خود کنار میزد.شهاب به پای سیدزهرا چسبید و شروع کرد با صدای بلند جیغ کشیدن و گریه کردن.شهاب کاملا" شدت خشم و عصبانیت را از چهره پدرش خوانده بود! ابراهیم خان کمر خم کرد و با یک دست پشت لباس شهاب را گرفت اما به محض اینکه خواست او را که شدیدا" به پای سیدزهرا چسبیده بود;از زمین بلند کند سیدزهرا خودش را روی شهاب قرار داده و شهاب را در ﺁغوش گرفت و با صدای بلند گفت:به جدم قسم نمیذارم دستتون به روی این بچه بلند بشه...اگه خطایی شده از من بوده...ﺁقازاده رو ببخشید این منم که باید تنبیه بشم...من نباید نوزاد رو تنها میذاشتم...اما رفته بودم کهنه هاش رو بشورم...اشتباه از من بود که زنجیر درب را از بیرون ننداختم...به جدم قسم هر عقوبتی رو برام در نظر بگیرید با جون و دل میپذیرم اما به ﺁقازاده کاری نداشته باشید...
    نفس حاضرین در اتاق داخل سینه هایشان حبس شده بود.ابراهیم خان بی توجه به ﺁنچه که از سیدزهرا دیده و یا شنیده بود همانطور که قسمت کامل پشت پیراهن شهاب را در پنجه های قدرتمند خود میفشرد;شهاب را از زیر بدن سیدزهرا که سعی داشت مانند چتری خود را به روی شهاب قرار بدهد; بیرون کشید و با فریاد گفت:سیدمهدی...سیدمهدی.
    سیدمهدی که در این ماجرا بی خبر نمانده بود و خود را به ایوان رسانیده و بیرون اتاق گوش به فرمان ایستاده بود بلافاصله جواب داد:بله...بله ﺁقاجان.
    ابراهیم خان حالا شهاب را که وضعیت پسر بچه بسیار وحشتزده را به خود گرفته و از ﺁنچه که بود کوچکتر به نظر میرسید در فاصله ای از زمین او را گرفته بود که چهار دست و پای خود را در هوا تکان میداد و هیچ عمل دیگری از او برنمیﺁمد را سریع به روي زمین گذاشته و وادار به ایستادن کرد بعد پشت گردنش را در دست گرفته و ادامه داد:سیدمهدی...توی زیر زمین حبسش کن.
    سلطنت بانو نوزاد را به ﺁغوش سیدزهرا داد و به سمت ابراهیم خان رفت و گفت:ﺁقا...خوب بچه اس دیگه...اشتباه کرده شما بزرگواری کنید...
    ابراهیم خان فریاد کشید:اگه خورشید مرده بود هم همین حرف رو میزدید؟
    سلطنت بانو قضیه را جدی تر از ﺁنچه که تصورش میرفت دریافت کرد.در حالیکه از خشم به خود میلرزید یک دست شهاب را گرفت و گفت:ﺁقا...الحمدلله حالا که اتفاقی نیفتاده.خدا را خوش نمیاد...کم مونده شهاب از ترس قلبش بایسته.
    به راستی هم شهاب در ﺁن شرایط از شدت ترس با مرگ فاصله چندانی نداشت.با تمام بچگی اش به کار خطرناکی که کرده بود واقف گشته اما فکرش را هم نمی کرد عملی که انجام داده مستوجب تنبیه او بشود...تنبیهی که تا این سن و سال اصلا" در مورد او با وجود تمام شیطنتهایش اتخاذ نشده بود...حبس در زیرزمینی که همیشه ترسی ناشناخته از ﺁن محیط در دل او;ستاره و مهتاب بود.شهاب از شدت ترس رنگی به لبش نمانده بود و به شدت می لرزید و اشک میریخت.حالا دیگر شباهتی به شهاب گستاخ همیشه گی نداشت به شدت التماس میکرد در ﺁن شرایط نمی دانست برای فرار از تنبیهی که پدرش برایش در نظر گرفته باید به لباس چه کسی چنگ التماس بیندازد تا بلکه وساطت او را بکنند و بخشیده بشود.عروسهای سلطنت بانو که هیچکدام در خود چنین شجاعتی سراغ نداشتند که حتی به چشمهای ابراهیم خان نگاه کنند چه برسد بخواهند در چنان شرایطی وساطت شهاب را بکنند!ابراهیم خان همانطور که پشت گردن شهاب را در دست داشت او را از اتاق بیرون کشاند و محکم به روی ایوان هلش داده و با عصبانیت گفت:سیدمهدی...این پدرسوخته رو به زیرزمین ببر و بندازش در همونجا تا بعدا" به حسابش برسم.
    سیدمهدی با تردید به سمت شهاب رفت و او را که فقط8سال داشت و تا کنون مورد هیچ بیرحمی قرار نگرفته بود با احتیاط از زمین بلند کرد.جرات زدن هیچ حرفی را نداشت.تنها میدانست که باید بی هیچ حرف و حرکت اضافه ای شهاب را به جایی که ابراهیم خان چند لحظه پیش امرکرده بود میبرد و درب را هم به رویش قفل میکرد! فخرالزمان از شنیدن ﺁنهمه سر و صدا و هیاهو به ﺁرامی توانسته بود خودش را تا جلوی درب اتاقش برساند و حالا که میدید سیدمهدی چطور شهاب را که از شدت گریه در حال غش کردن است با خود از پله ها پایین میبرد;با صدایی که ضعف زایمان شب گذشته هنوز در ﺁن به گوش میرسید صدا کرد:سیدمهدی...کجا؟!!
    ابراهیم خان به سمت صدا برگشت و دید فخرالزمان با سر برهنه و لباس گشاد و سفیدی در حالیکه موهای لخت و مشکی اش به دورش ریخته بود در ﺁن هوای سرد جلوی درب اتاق ﺁمده است.یکه ای خورد...توقع نداشت سر وصدا ﺁنقدر زیاد و دلهره برانگیز شده باشد که فخرالزمان را در ﺁن شرایط وادار به راه رفتن کرده باشد! برای لحظاتی کوتاه به او خیره شد و به این فکر میکرد که اگر این زن دست از غرور و تکبر خود بر میداشت و به راستی مانند تمام مادران دیگر به فرزند تازه به دنیا ﺁمده اش شیر میداد الان هیچ یک از این اتفاقها نیفتاده بود...ابراهیم خان کاملا" فهمیده بود و اطمینان داشت که فخرالزمان قادر به شیردهی نوزاد میباشد اما لجبازیهای بی دلیل و همیشگی او حالا گریبان نوزاد را گرفته بود...ابراهیم خان از درون نسبت به او احساس دلخوری و کدورت میکرد...میدانست که اگر نوزاد در کنار مادرش خوابیده بود امکان وقوع این همه سر و صدا و هیاهو اصلا" وجود نداشت...ولی حالا!!! سپس با صدایی که هنوز از خشم و عصبانیت لبریز بود گفت:برو داخل...
    فخرالزمان در حالیکه برای سر پا ایستادن خودش هر دو دستش را به درگاههای درب گذاشته بود گفت:شهاب رو کجا میبره؟
    سیدمهدی بلاتکلیف در نیمه پله ها در حالیکه یک دست شهاب را در دست داشت ایستاده و گاهی به فخرالزمان و زمانی نگاه به ابراهیم خان میکرد و امیدوار بود شاید فخرالزمان بتواند جلوی تصمیم ابراهیم خان را بگیرد.ابراهیم خان با صدایی بلندتر از قبل گفت:سیدمهدی...هنوز که ایستادی!!!
    سیدمهدی ایستادن را جایز ندانست و به همراه شهاب که به هق هق بدی دچار شده بود از پله ها پایین رفته و در زیر نگاههای ناباور فخرالزمان به سمت پله های زیرزمین راهی شد...................
    ادامه دارد
    20
    سیدمهدی ایستادن را جایز ندانست و به همراه شهاب که به هق هق بدی دچار شده بود از پله ها پایین رفته و در زیر نگاههای ناباور فخرالزمان به سمت پله های زیرزمین راهی شدند.فخرالزمان از شدت ضعف و ناباوری در همان درگاه افتاد;پروین دخت که او را بیشتر پری خانم صدا میکردند وقتی این صحنه را دید با سروصدایی که خاص زنان در این شرایط است با عجله به سمت فخرالزمان رفت.پشت سر او سلطنت بانو و عروس دیگرش نیز راهی شدند...اما ابراهیم خان بی توجه به وضع پیش ﺁمده به اتاقی که سیدزهرا و نوزاد در ﺁن بودند وارد شد و درب را بست.سیدزهرا هنوز روی زمین نشسته بود و وقایع پیش ﺁمده را ناباورانه در ذهن خود مرور میکرد.ابراهیم خان خم شد و دستی به گونه نوزاد کشید.خورشید بعد از گریه ای طولانی تازه ساکت شده بود و بی صدا به محیط اطراف خود نگاه مبهمی میکرد.ابراهیم خان با صدایی که حاکی از جدیت او و خشمش از وقوع حادثه اخیر بود گفت:خدا رو شکر به خیر گذشت...اشتباهت رو در تنها گذاشتن بچه به لطفت در نجات خورشیدم میبخشم...بچه رو تنها نگذار.
    سیدزهرا چارقدش را مرتب کرد و با صدایی که بغض نهفته ای را در ﺁن نمایش میداد گفت:ﺁقا...شما رو به خدا از سر تقصیر ﺁقا شهاب...
    ابراهیم خان نگذاشت سیدزهرا به حرفش ادامه بدهد.از جایش بلند شد و بی اعتنا به التماسهای سیدزهرا اتاق را ترک کرد!
    *****************************
    ***************
    ماندانا به ساعت نگاهی انداخت.از نیمه شب گذشته بود و باید استراحت میکرد بنابراین چراغ را خاموش کرد و پس از دراز کشیدن به روی تختش دقایقی بیش طول نکشید که به خواب عمیقی رفت.در تمام طول ساعاتی که خوابیده بود لحظه ای استراحت واقعی نکرده بود و تمام وقایعی را که خوانده بود مثل فیلمی که بر پرده سینما نگاه میکند از جلوی چشمانش یکی پس از دیگری به نمایش درﺁمده بودند...چهره خشن و اندام درشت ابراهیم خان با ﺁن سبیلهای تابیده اش به همراه لباسهای نظامی و چکمه های واکس خورده اش که دائم با ترس و اختناقی که در محیط خانواده از خود ایجاد کرده بود و همیشه خانه را نیز به نوعی یکی از مراکز نظامی می پنداشت! فخرالزمان که برخلاف تمام مادران نه تنها ابراز علاقه ای به فرزند خود نکرده بود که هیچ حتی نوزاد را نیز از تنها نعمتی که در ﺁن شرایط برایش بهترین هدیه می توانست باشد و ﺁن چیزی نبود به غیر از شیر مادرش محروم کرده بود!!! چطور می توانست چنین چیزی حقیقت داشته باشد!!! حتی فکر کردن در این مورد نیز برای ماندانا حالتی حاکی از تنفر ایجاد میکرد;گرچه که تا کنون خود احساس واقعی مادر شدن را درک نکرده بود اما به هر حال خود او نیز از جنس زنان دیگر بود و به راحتی این حس و درک ﺁن را در خود می توانست ایجاد کند.وجود سلطنت بانو که خود برای هر لحظه از اتفاقات می توانست ایجاد کننده یک نقش مثبت را داشته باشد ولی از متن اینگونه به نظر نمی رسید...او تنها نقش یک مادربزرگ منفعل را داشت که تنها در بعضی موارد نه تنها نمی توانست مثمرثمر واقع شود که هیچ حتی خودش ﺁتش بیار بسیاری از وقایع پیش ﺁمده میگشت مانند اخراج ناحق نرگس از ﺁن عمارت! حضور سیدزهرا در ماجرا برایش عجیب میﺁمد! زیرا با وجود مردی در یک خانواده مانند ابراهیم خان که از اقتداری خاص در تصمیم گیری ها برخوردار بود نباید حضور سیدزهرا تداوم چندانی را در عمارت در پی داشت زیرا احساس میکرد ابراهیم خان ﺁنقدر قدرت دارد که فخرالزمان را وادار به شیردهی به نوزادشان بکند! ماندانا تا صبح با خود و رویاهایش درگیر بود.دائم خود را در عمارت یاد شده میدید که به روی کف حیاط با پاهای برهنه راه میرود.سرخی و خیسی سفالهای مربع شکل که کف حیاط را پوشانده بود به خوبی با کف پاهای عریان او ارتباط برقرار میکرد;کنار حوض مینشست و پاهایش را در حالیکه دامن دورچین قرمزی به پا داشت که حاشیه ﺁن تورهای سفیدی دوخته شده بود را در ﺁب حوض فرو میبرد و از اینکه ماهی های قرمز به دور پاهایش جمع میشدند و به پوست لطیف و سفیدش بوسه میزدند لذت خاصی در وجود خود احساس میکرد.باد ملایمی که در لابه لای درختان کهنسال می وزید و برگهای سبز و خوشرنگ ﺁنها را که در اثر تابش خورشید یکی در میان سبز و نقره ای به نظر می رساند چنان او را به وجد ﺁورده بود که لحظه ای سرش را از سوی ﺁسمان پایین نمیﺁورد...در عالم رویا ناگهان سایه ای روی صورتش قرار گرفت که سدی شد میان تابش اشعه های زیبای خورشید با صورتش..! سایه متعلق به مردی بود که در کنارش ایستاده بود...صورت مرد را نمی توانست ببیند چون نور شدید خورشید مانع از دید او میشد...اما صدایش را به وضوح شنید که گفت:اینجا چی کار میکنی؟...بلند شو برو داخل...پاهات در ﺁب سرما میخوره...مهتاب و ستاره کجا هستن؟
    صدا چنان جذبه ای داشت که بعد از شنیدن ﺁن گویی وجود ماندانا به یکباره فرو ریخت.نمی دانست به چه علت اما تمام وجودش به یکباره ﺁکنده از ترس شده بود.با عجله از جایش برخاست تا به سمت عمارت برود که ناگهان به داخل حوض سقوط کرد...................
    صدا چنان جذبه ای داشت که بعد از شنیدن ﺁن گویی وجود ماندانا به یکباره فرو ریخت.نمی دانست به چه علت اما تمام وجودش به یکباره ﺁکنده از ترس شده بود.با عجله از جایش برخاست تا به سمت عمارت برود که ناگهان به داخل حوض سقوط کرد.......صحنه ای را که در خواب دیده بود به قدری برای ماندانا قابل لمس بود که حتی وقتی از خواب پریده بود و به روی تخت خودش نشسته بود با تعجب به بدنش دست میکشید ببیند ﺁیا واقعا" در حوض پر ﺁب افتاده و بدنش خیس شده یا خیر!!! قلبش به شدت میتپید و تپش ﺁنرا از روی لباس خوابش نیز به خوبی احساس میکرد!نمی دانست به چه علت اما صدا برایش جذبه ای خاص داشت...چقدر دلش میخواست صورت فرد مورد نظر را هم دیده بود اما اشعه های نور خورشید مانع از دید او شده بودند.از روی تختش بلند شد.به ساعت دیواری نگاه کرد5:45دقیقه صبح را نشان میداد.به دستشویی رفت و بعد از اینکه ﺁبی حسابی به صورتش پاشید و حالت استرس و خوابﺁلودگی را از خودش دور کرد صبحانه مختصری که فقط شامل یک فنجان قهوه و یک کیک بود برای خودش فراهم کرد و خورد.لباسهایش را پوشید اما قبل از بیرون رفتن کمی نامرتبی های شب گذشته را در اتاقش جمعﺁوری کرد.به محض اینکه کارش تمام شد و به سمت درب خروجی رفت صدای ضربات ملایمی که به درب زده میشد به گوشش خورد! سر جایش ایستاد و به فکر فرو رفت...ماندانا هنوز با تاکسی تلفنی تماس نگرفته بود و تعجبش از این بود که چه کسی این وقت صبح می توانست پشت درب سوئیتش به انتظار گشوده شدن درب ایستاده باشد! یک مرتبه به یاد مکالمه تلفنی اش در شب گذشته با ونداد افتاد.با عجله به سمت درب رفت و ﺁنرا گشود.حدسش درست بود...ونداد در حالیکه یک دستش را به درگاه تکیه داده بود و در دست دیگرش سامسونتی داشت با لبخندی حاکی از عشق به او چشم دوخته بود.ماندانا به ساعتش نگاه کرد;باورش نمیشد در این وقت صبح یعنی6:25دقیقه بامداد ونداد پشت درب اتاق او باشد...قاعدتا" ساعت پروازش از تهران باید5صبح بوده باشد که حالا در ﺁن ساعت ﺁنجا حضور داشت! ماندانا با تعجب به ونداد نگاه میکرد.ونداد هنوز به انتظار این بود که ماندانا به او اجازه ورود بدهد.ماندانا کنار رفت تا ونداد داخل شود.ونداد به محض اینکه وارد شد درب را پشت سر خود بست و با صدای ملایمی گفت:گفته بودم فردا صبح میام پس چرا اینقدر تعجب کردی...فکر میکردم حداقل یک سلام قشنگ مهمونم کنی!
    ماندانا لبخندی زد و گفت:ولی ونداد الان ساعت6:30هم نشده...من اصلا" فکر نمی کردم به این زودی تو رو ببینم!
    ونداد راهروی ورودی را طی کرد و وارد فضای کوچک داخل سوئیت شد.به طرف تخت خواب ماندانا رفت و سامسونتش را کنار تخت گذاشت و خودش روی تخت نشست.کفشهایش را از پایش خارج کرد و در حالیکه هنوز هر دو پایش روی زمین قرار داشت بدنش را روی تخت رها کرد.ماندانا مردد مانده بود و نمی دانست باید چه کند فقط به ونداد نگاه میکرد ولی ونداد به سقف خیره شده بود.ماندانا با صدایی ﺁرام گفت:ونداد ببخشید من باید برم به نیروگاه...ﺁخه...
    ونداد بدون اینکه به او نگاه کند گفت:باشه عزیزم تو برو...هتلی که رزرو کردم ساعت2اتاقش ﺁماده میشه به همین دلیل مزاحم تو شدم...البته اگه اشکالی نداره فقط تا اون موقع...
    ماندانا بلافاصله گفت:نه...نه...منظورم بودن یا نبودنت در این اتاق نیست...فقط متاسفم که باید فعلا" تنهات بذارم.
    ونداد دوباره به حالت نشسته روی تخت قرار گرفت و همانطور که هنوز نگاهی حاکی از عشق به صورت ماندانا میکرد گفت:مهم نیست...نگران نباش.تو فقط اگه ناراحت نمیشی اجازه بده من چند ساعتی اینجا بمونم چون منتظر موندن توی لابی هتل حوصله ام رو سر میبره.در ضمن یه دوشم بگیرم و یکی دو ساعتی هم در این مدت بخوابم...راستش دیشب تا صبح نتونستم بخوابم.
    در این لحظه صدای ﺁیفن متصل به نگهبانی بلند شد که به ماندانا خبر میداد سرویس نیروگاه جلوی درب منتظرش است.ماندانا سریع کیفش را برداشت و به سمت درب خروجی رفت ونداد نیز به دنبالش رفت.نرسیده به درب ماندانا به یاد یادداشتهای مادربزرگش افتاد با عجله برگشت و محکم به سینه پهن و قوی ونداد برخورد کرد و اگر ونداد خودش را کنترل نکرده بود هر دو در راهرو به زمین افتاده بودند;ونداد که از این اتفاق خیلی هم ناراضی به نظر نمی رسید خنده اش گرفت و گفت:مانی جان...چه خبره؟
    ماندانا با عجله خودش را که کاملا" در ﺁغوش ونداد قرار گرفته بود بیرون کشید و به سمت یادداشتها رفت و ﺁنها را از روی میز کنار تختش برداشت و در کیف مخصوصشان قرار داد و کیف را بالای کتابخانه اش گذاشت.در تمام این مدت ونداد با تعجب به ماندانا نگاه میکرد سپس گفت:مانی من اونقدر احمق نیستم که یادداشتهای شخصی کسی رو حتی اگه اون فرد تو باشی بدون اجازه بخونم...
    ماندانا دوباره برگشت به سمت ونداد و بوسه کوچکی به صورت ونداد گذاشت و گفت:میدونم عزیزم...ولی اون یادداشتها متعلق به من نیستن...من دیگه باید برم.
    و بعد با عجله از درب بیرون رفت.ونداد شیرینی دو اتفاقی که فقط چند دقیقه پیش برایش افتاده بود را به فال نیک گرفت و با خنده ای حاکی از رضایت به سمت سامسونتش رفت و حوله اش را بیرون کشید و برای گرفتن دوش و یک اصلاح صورت داخل حمام شد.ﺁن روز ماندانا تا ساعت13بیشتر در نیروگاه نماند و ساعات پایانی را با کسب اجازه و مرخصی از نیروگاه خارج شده و به سمت محل زندگیش رفت.ابتدا خواست با کلیدش درب را باز کند اما بهتر دید که در بزند.بعد از اینکه چند ضربه به درب زد ونداد درب را باز کرد...پس هنوز به هتلش نرفته بود! بوی مرغ سرخ کرده به همراه سیب زمینی تمام فضای کوچک سوئیت را گرفته بود...بویی اشتها برانگیز در شرایطی که ماندانا داشت.ونداد با لبخند جواب سلام ماندانا را داد و با هم داخل شدند.ماندانا متوجه شد در ساعاتی که نبوده ونداد مقداری مرغ و سیب زمینی تهیه کرده و برای ناهار مرغ سوخاری در ماکرویو تهیه دیده است! تیپ ونداد برای ماندانا خنده دار به نظر میرسید چون هیچ وقت ندیده بود ونداد با پیراهن و شلوار اتو کشیده در حالیکه پیش بندی بسته;مشغول تهیه و تدارک ناهار باشد! ونداد کاملا" میدانست ماندانا از دیدن او در ﺁن شرایط خنده اش گرفته بنابراین گفت:خیلی خنده داره؟...ولی من حاضرم به خاطر اینکه فقط چند دقیقه بیشتر تو در کنارم باشی بیش از اینها فداکاری کنم...
    ماندانا در حالیکه مانتویش را از تنش خارج میکرد خندید و گفت:پس از نظر تو غذا درست کردن یک کار بسیار طاقت فرساس که برای انجام اون نیاز به فداکاریه...
    ونداد با سلیقه تمام تکه های مرغ را در ظرف چید و سیب زمینی های خلالی و سرخ شده را نیز در اطراف ﺁنها گذاشت...به همراه گوجه فرنگی و خیارشور...دو بشقاب و نوشابه...همه را مرتب روی میز کوچک و دو نفره داخل هال گذاشت.پیش بند را هم از دور گردن و کمرش ﺁزاد کرد و به گیره دیوار ﺁشپزخانه انداخت...به طرف ماندانا رفت.ماندانا از نگاه مشتاق ونداد کاملا" احساس و میل شدید باطنی او را نسبت به خودش حس کرد.ونداد کاملا" به او نزدیک شد خواست دستهایش را به دور کمر ماندانا حلقه کند که ماندانا با زیرکی خاصی از او فاصله گرفت و گفت:خیلی گرسنه هستم...میرم دستهام رو بشورم.
    و به سرعت داخل دستشویی شد و درب را از داخل قفل کرد.برای لحظاتی به پشت درب تکیه داد و به تصویر خودش در ﺁیینه چشم دوخت.میدانست ونداد بیش از اندازه او را دوست دارد...خود او نیز دست کمی از ونداد نداشت...ولی در طول این چند سال ﺁشنایی سابقه نداشت اینگونه با هم تنها مانده باشند.ماندانا با تمام عشق و میلی که به ونداد داشت و اولین و ﺁخرین تصمیمش را در رابطه با ازدواج در وجود ونداد خلاصه کرده بود اما با این حال حجب و حیای درونی مانع این میشد تا به ونداد اجازه بدهد بیش از حریم تعیین شده خودش را به او نزدیک کند! وقتی از دستشویی بیرون رفت ونداد کمی گرفته به نظر میرسید شاید فکر میکرد بعد از اینهمه سال دوستی و ﺁشنایی و داشتن روابط خانوادگی خواسته ی چند دقیقه پیش او از ماندانا یک خواسته معقول و جزیی بوده است و اصلا" لزومی نمی دید که ماندانا اینگونه از او دوری کند! ماندانا به دلخوری ونداد اهمیتی نداد و درست مقابل او روی صندلی نشست.هر دو در سکوتی خاص مشغول خوردن ناهار شدند.ونداد زودتر از ماندانا سیر شد ولی ماندانا همچنان به خوردن ادامه میداد اما بی خبر از نگاههای عمیق ونداد به صورت خود نبود.ونداد دو دستش را زیر چانه اش در هم گره کرده و به صورت زیبا و تحسین برانگیز ماندانا چشم دوخته بود.ماندانا برای لحظه ای کوتاه لبخندی به آورد و ﺁخرین لقمه اش را به همراه نوشابه فرو برد.هنوز لیوان نوشابه را از لبهایش جدا نکرده بود که ونداد گفت:ماندانا...من فکر میکنم که دیگه زمانش رسیده که با هم ازدواج کنیم.چند سال ﺁشنایی اونم از نوع خانوادگی هم کفایت این رو میکنه که حالا من و تو تصمیم نهایی خودمون رو بگیریم.ببین ماندانا تو خودت بهتر از هر کسی میدونی که من انتخابم رو کردم و در تمام مدت این چند سال همونی که بودم و هستم رو به تو نشون دادم...فکرم نمی کنم مشکلی جدی و غیر قابل حل داشته باشم.باور کن ماندانا من دیگه به وجود تو در کنارم به عنوان یه همسر واقعا" احتیاج دارم...دوست ندارم حالا بعد از این چند سال کلامم رو توی لفافه بپیچم و بگم...فکرم نمی کنم در این شرایط و بعد از این مدت خود تو هم نیاز به این داشته باشی که به جای اصل موضوع برات معما طرح کنم.ماندانا من واقعا" اومدم به شیراز تا ﺁخرین حرفت رو در مورد خودمون بشنوم.نمی خوام بگم رفتار اخیرت برام مهم نبوده و یا ایجاد تردید نکرده...بر عکس خیلی هم من رو به شک و تردید انداخته...به همین خاطرم هست که می خوام واقعیت رو از خودت بشنوم.ببین ماندانا...خودت بهتر میدونی که چقدر دوستت دارم و چقدرم برات احترام قائلم...پس حداقل توقع من در حال حاضر از تو اینه که تو هم برای من احترام قائل شی...نمی خوام مجبور باشی به انتخاب من...ولی حداقل اگرم جواب منفی می خوای بدی...
    در اینجا مکث کوتاهی کرد و مستقیم به چشمان ماندانا چشم دوخت.ماندانا لیوان حاوی نوشابه را به ﺁرامی روی میز گذاشت و منتظر بقیه صحبتهای ونداد ماند.ونداد ادامه داد:حداقل دلیل منفی بودن جوابت رو به من بگو...یا یه توضیحی درباره رفتار اخیرت به من بده و من رو از ین سردرگمی احساسی نجاتم بده...ولی خواهش میکنم این رو درک کن که با تمام وجودم دوستت دارم و نگرانتم...با این حال با وجود تمام عشقی که بهت دارم اگه بدونم ادامه رابطه ات با من باعث...
    ماندانا به میان حرف ونداد ﺁمد و گفت:ونداد منم دوستت دارم.اصلا" چرا فکر میکنی شاید جواب من به تو منفی شده...من به غیر از تو نمی تونم به کسی دیگه فکر کنم...فقط...فقط...
    ونداد دستهای ماندانا را که روی میز بودند با مهربانی در دستش گرفت و گفت:فقط چی؟
    ماندانا گفت:موضوعی در رابطه با مامان بزرگ پیش اومده که نمی تونم در شرایط حاضر به چیزی به غیر از اون فکر کنم...
    ونداد هنوز دستهای ماندانا را در دست داشت و در جواب گفت:این موضوع چرا باید از من که میخوام شوهرت بشم پنهان بمونه!!! چرا باید اونقدر احساسات تو رو تحت تاثیر قرار بده که روابطمون دچار مشکل بشه!!! فکر نمی کنی اگه من در جریان قرار بگیرم حتی اگه نتونم کاری بکنم حداقل این میشه که کمتر ازت توقع پیدا میکنم...
    این درست حرفی بود که چند وقت پیش ﺁناهیتا به ماندانا گفته بود.حالا ماندانا به درستی این مطلب پی میبرد.به ﺁرامی از جایش بلند شد و به سمت قهوه جوش رفت و دو فنجان برای قهوه برداشت.ونداد نیز از جایش بلند شد و درست پشت سر ماندانا قرار گرفت و با صدایی ﺁرام پرسید:ماندانا به من حق میدی...درست نمیگم؟؟؟
    ماندانا به سمت ونداد برگشت و گفت:به من یه مدت دیگه فرصت بده...خواهش میکنم...به خاطر مامان بزرگ.
    ونداد به ماندانا نزدیک تر شد و با دست صورت ماندانا را که سعی داشت بغض نهفته در گلویش را با نگاه کردن به زمین از دید او مخفی نگاه دارد به سمت خود گرفت و به چشمان پر از اشک او چشم دوخت...............لحظات به کندی میگذشت و ماندانا احساس میکرد در تب عشق میسوزد.شاید اگر کمی شرایط خود را فراموش میکردند از حد تعیین شده و مرزهای معینی که هر یک برای خود مشخص کرده بودند نیز میگذشتند.............اما اصالت و وجدان پاک عشق و خانواده در هر دو بیدار بود.ونداد ﺁنقدر شعور داشت که از اعتماد خانواده دکتر شاهپوری سواستفاده نکند...ماندانا نیز ﺁنقدر مقید به اصول اخلاقی و خانوادگی بود که در فراز و نشیبهای احساسی و لطافتهای نسیم نوازشگر عشق مرز میان ﺁتش و پنبه را محفوظ نماید.ساعت از3بعد از ظهر گذشته بود.در طول این مدت ماندانا قضایای مربوط به مادربزرگش را برای ونداد شرح داده بود و حالا ونداد در حالیکه گره کراواتش را جلوی ﺁیینه مرتب میکرد به ﺁخرین دلنگرانی های ماندانا در رابطه با بازگشت مادربزرگ به منزل نیز گوش میکرد.ماندانا روی تختش نشسته بود و در حینی که حرف میزد به ونداد نیز نگاه میکرد که ﺁماده رفتن به هتل مورد نظرش بود.وقتی حرفهای ماندانا تقریبا" به ﺁخر رسید ونداد به سمت ماندانا رفت و کنار او روی تخت نشست.موهای زیبای ماندانا را از دورش جمع کرد و به پشتش ریخت;گفت:پس با این حساب تمام نگرانی تو فقط حول خانم بزرگ می چرخید و من احمق چقدر نگران مسائل دیگه ایی شده بودم!!! مانی...فکر نمی کنی بهتره زیاد خودت رو درگیر قضایای مربوط به خانم بزرگ نکنی...بذار خودشون بهترین تصمیم را از نظرخودش انتخاب کنه در ثانی تو در رابطه با خانم بزرگ...به قول خودت...به خیلی مسائل و پرسشهای دیگه برخوردی که بهترین راه حل رو خود خانم بزرگ با سپردن یادداشتهاش به تو پیش پات گذاشته...فکر میکنم اگه به مطالعه ات در خصوص همون مطالب ادامه بدی جواب تمام سوالاتت رو پیدا میکنی...حالا هم خیلی متشکرم که من رو در جریان امر قرار دادی.اینطوری اعصاب منم به ﺁرامش رسید چرا که بیش از اندازه نگران روابطمون شده بودم...ولی حالا قضیه فرق کرده.الانم باید به هتلی که در اون اتاق رزرو کردم برگردم...تو هم در این فاصله استراحت کن.برای شام دنبالت میام و با هم بیرون میریم.حالا که مطمئن شدم نظرت نسبت به من تغییر نکرده پس یه مدت دیگه ام راحتت میذارم تا با ﺁسودگی کامل به جواب پرسشهات برسی...منم دیگه لزومی نمی بینم بیش از این با بودنم توی شیراز مزاحمت بشم...فردا به تهران برمیگردم و منتظر می مونم که در مرخصی بعدیت به طور جدی تر در خصوص ازدواجمون با خانواده هامون صحبت کنیم.............
    سپس ونداد از جایش بلند شد و سامسونتش را برداشت.ماندانا نیز از روی تخت بلند شد و برای خداحافظی ونداد را تا جلوی درب بدرقه کرد.در ﺁخرین لحظه ونداد یادﺁوری کرد که ساعت9:30به دنبال او خواهد ﺁمد تا برای شام با هم باشند.وقتی ونداد رفت و ماندانا درب را بست احساس سبکی میکرد.چقدر از اینکه ونداد شرایطش را با متانت درک کرده بود احساس لذت میکرد و به راستی ونداد تنها با گوش کردن به حرفهای ماندانا چقدر به او در تخلیه احساسات او کمک کرده بود.ماندانا با ﺁرامشی خاص ظرفهای به جا مانده از ناهار ظهر را شست و سپس بار دیگر امانتی مادربزرگ را از بالای کتابخانه اش برداشت و روی تخت دراز کشید و به خواندن ادامه داد..........
    ادامه دارد
    21
    ماندانا با ﺁرامشی خاص ظرفهای به جا مانده از ناهار ظهر را شست و سپس بار دیگر امانتی مادربزرگ را از بالای کتابخانه اش برداشت و روی تخت دراز کشید و به خواندن ادامه داد.
    *********************************
    *****************
    حبس شدن ﺁن شب شهاب در زیر زمین شرایط بد بعدی را به همراه داشت که دور از ذهن به نظر میرسید...از ﺁن تاریخ به بعد فخرالزمان نسبت به خورشید نظرش به کلی برگشت و عجیب این بود که اصلا" از دیدن نوزاد احساس نفرت میکرد.رفته رفته روابط میان ابراهیم خان و فخرالزمان نیز به سردی گرایید.در تعیین و انتخاب دایه برای خورشید دچار مشکل شده بودند.هر کسی برای نگهداری نوزاد میﺁمد بعد از یک یا دو روز بهانه میﺁورد و از ﺁن خانه میرفت و این موضوع بیش از هر مسئله دیگری ابراهیم خان را نگران کرده بود چرا که روز به روز حساسیتش به نوزاد بیشتر میشد و همه اهل خانه نیز پی به این مسئله برده بودند! بعد از کمتر از دو هفته اهل منزل در پیدا کردن دایه به عجز افتاده بودند.ابراهیم خان به ناچار از سیدمهدی خواست که به خواهرش اطلاع بدهد تا برای نگهداری نوزاد به عمارت ابرهیم خان بیاید و یکی از اتاقهایی که به او اختصاص خواهند داد را برای زندگی خود مهیا کند.اواخر دی ماه سیدزهرا برای همیشه اسباب و اثاثیه کهنه و ناچیز خود را به یکی از اتاقهای خدمه واقع در حیاط ابراهیم خان انتقال داد و در ﺁنجا ساکن شد.از همان روز نخست سیدزهرا کاملا" به روحیه نامتعادل و زخم خورده فخرالزمان پی برد! در تمام طول روز فخرالزمان هیچ سراغی از نوزادش نمی گرفت و گویی کودک تازه به دنیا ﺁمده ای اصلا" وجود ندارد و او فرزندی به نام خورشید ندارد!!! سیدزهرا از صبح تا شب دائم از نوزاد مراقبت میکرد و با توجه به اینکه کودک از شیر مادر نیز محروم بود مراقبتهای بیشتری را می طلبید.اما روی هم رفته چیزی که برای همه عجیب به نظر میرسید ساکتی نوزاد بود...اصلا" اهل منزل به علت ساکتی او گاهی فراموش میکردند که نوزادی به تازگی به جمع ساکنین عمارت اضافه شده است!!! ابراهیم خان که از افسران مورد اعتماد سردارسپه بود بیشتر روزها در منزل حضور نداشت و به ماموریتهای نظامی فرستاده میشد;زمانی هم که در منزل بود با تمام عشقی که به فرزند ﺁخرش داشت اما هیچ گاه فرصت ﺁنرا نمی یافت تا فرزندش را مورد لطف و عنایت خویش قرار بدهد...اما دورادور با سفارشاتی که به اهل منزل از جمله حاجیه خانم و گاها" خود فخرالزمان میکرد نشان میداد که همچنان دلبستگی خاصی به ﺁن فرزندش دارد...گرچه که یک از هزار سفارشاتی که به فخرالزمان در خصوص خورشید داده میشد نیز به انجام نمی رسید;اما حاجیه خانم به علت ترس و احترامی که نسبت به ابراهیم خان داشت فرمایشات او را به گوش سیدزهرا می رسانید و او نیز با نهایت دقت و محبت انجام وظیفه میکرد.اوایل ﺁبانماه1304زمزمه انقراض قاجار به گوش وکلای مجلس و خوانین و متملکین رسیده بود و جوی خاص در کشور به خصوص در تهران جاری گشته که در این میان طرفداران سردارسپه و جیره خواران نان به نرخ روز خور در این شرایط بی نصیب و غافل نمی ماندند.در ﺁن زمان رضاخان یا همان سردارسپه مقام وزارت جنگی و نخست وزیری کشور را همزمان با هم در ید قدرت داشت و وقتی در9ﺁبان1304طرح مربوط به انقراض قاجاریه و تشکیل مجلس موسسان در مجلس مطرح شد;مجلس پنجم رای به انقراض سلسله قاجار داد...چندی بعد یعنی در تاریخ25ﺁذرماه1304زمانی که خورشید پایان سه سالگی خود را میگذراند رضاخان در کنار تخت مرمر رسما" به پادشاهی رسید.در این زمان سلطنت عثمانی نیز منقرض گشته و در ترکیه به رهبری مصطفی کمال پاشا که بعدا" آتا ترک نام گرفت نیز عملی مشابه رضاخان در ترکیه به انجام رسید یعنی با دسیسه و نیرنگی از سوی انگلیس و حمایت همه جانبه ﺁنها ﺁتاتورک نیز در تركيه قدرت را به دست گرفت.از این زمان به بعد بود که ماموریتهای ابراهیم خان نیز برای سرکوبی ایلات و عشایر ﺁغاز گشت و بیش از پیش از منزل دور ماند.زمانیکه ماموریتش به پایان رسید و به منزل بازگشت خورشید تقریبا" وارد4سالگی شده بود.مهتاب و شهاب12ساله و ستاره نیز10ساله بود.در این فاصله فخرالزمان که حالا از تمکن مالی بیشتری برخوردار گشته بود و با بیشتر همسران افسران ارتش رضاخانی درﺁمد و شد قرار گرفته بود به طور کلی تغییرات فاحشی نیز در ظاهر خود و اسباب وسایل منزل ایجاد نموده بود! دیگر از ﺁن لباسهای عهد قاجاری خبری نبود بلکه همیشه بهترین و گران قیمت ترین پارچه ها را برای لباسهایش که از روی مدهای پاریس و لندن برداشته میشد به سفارش انتخاب میکرد.مهتاب و شهاب و ستاره را نیز به یکی از بهترین مدارس تازه تاسیس می فرستاد.لباسهای مدرسه شهاب را بسیار دوست میداشت که عبارت بودند از کت و شلوار خاکستری به همراه یک کلاه پهلوی بچه گانه و پیراهنی به رنگ روشن...هر وقت به او نگاه میکرد در رویاهایش همیشه بهترین ها را برای شهاب ﺁرزو میکرد...نسبت به مهتاب و ستاره زیاد حساس نبود اگر چه ﺁنها را نیز به علت حفظ موقعیت اجتماعی خودش و ابراهیم خان هیچگاه فراموششان نمی کرد...ولی نسبت به خورشید احساس دیگری داشت! با اینکه به وضوح زیبایی خیره کننده و ملاحتی چشمگیر را در چهره فرزندش میدید و مهربانی را از چشمان درشت و خمارﺁلود و مشکی اش می خواند لیکن هر بار که نامه ای از ابراهیم خان دریافت میداشت و دقت و توجه او را نسبت به خورشید در نامه بیش از هر چیز دیگری به دیده میﺁورد;احساس نفرتش به خورشید بیشتر میشد چرا که ابراهیم خان در هیچکدام از نامه هایش حتی یک بار هم سراغی از فرزندان دیگرش به خصوص شهاب نمی گرفت! گویی در این دنیا خداوند تنها یک فرزند ﺁنهم خورشید را به ابراهیم خان داده است!!! ابراهیم خان بارها به فخرالزمان گفته بود که از زمان دنیا ﺁمدن خورشید پله های ترقی یکی پس از دیگری برای او فراهم گشته و همه را از سر خوش قدمی خورشید میداند اما تمام این حرفها دلیل موجهی برای فخرالزمان نمیشد...فخرالزمان نمی توانست بی توجهی های ابراهیم خان را به شهاب و مورد عنایت قرار دادن بیش از حدش را نسبت به خورشید توجیه نماید! فخرالزمان خودش هم نمی داست به چه علت هر بار که نامه ای از ابراهیم خان دریافت میکرد به محض اینکه اسم خورشید را در جای جای نامه به چشم میرساند;گاها" بیﺁنکه نامه را بخواند ﺁنرا پاره میکرد و به سطل می ریخت! خورشید خودش نیز با وجود سن و سال کمش کاملا" متوجه نگاههای خالی از محبت مادر به خود گشته بود!!! بنابراین در بیشتر ساعات روز سعی میکرد در مکانهایی بازی کند که کاملا" دور از تیررس نگاههای پر نفرت مادرش باشد.خورشید دلیل نفرت مادرش را نمی توانست بفهمد چرا که او از توجهات پدرش نیز در ﺁن سن و سال نسبت به خود کاملا" بی خبر بود در ثانی شرایط ابراهیم خان به گونه ای گشته بود که حتی زمانهایی که از ماموریت به منزل مراجعت میکرد زمان کافی برای خورشید نبود که مورد لطف حضوری پدرش واقع شود!!! اواسط فصل بهار بود و ابراهیم خان نیز هنوز از ماموریت مراجعت نکرده بود.ﺁن روز نیز فخرالزمان یکی دیگر از نامه های دریافتی از ابراهیم خان را در دستان لرزانش از خشم مچاله کرده بود و دقایقی نیز به خاطر بی مهری ابراهیم خان نسبت به شهاب اشک ریخته بود.شهاب نسبت به اخلاق و رفتار پدرش کاملا"بی تفاوت بود و تا این سن که12سال و اندی بیش نداشت چنان گستاخ و ننر بار ﺁمده بود که هر چه را اراده میکرد به لطف بی جای فخرالزمان در اسرع وقت فراهم می گشت و با این اوصاف بود و نبود ابراهیم خان و یا محبتی از سوی او را نسبت به خود اصلا" لازم نمی دانست!!! ﺁفتاب اواسط بهار دلچسبی خاص خود را دارد و خورشید نیز بعد از بازی در میان گلها و درختان باغشان که از انتهای حیاط با در كوچك سبز رنگي متصل به ﺁن بود به حیاط برگشته و سیدزهرا نیز دستان او را در کنار حوض با صابون شستشو میداد.موهای لخت و مشکی او که تا زیر کتفش بلند شده بود به زیر نور خورشید درخششی عجیب را به نمایش می گذاشت.در تمام این سالها سیدزهرا لحظه ای خورشید را تنها نگذاشته بود و با اینکه خود خورشید نیز مستعد تربیتی بسیار صحیح بود اما سیدزهرا نیز در این میان نقش بسیاری داشت و خورشید را بسیار با نزاکت و مبادیﺁداب بار ﺁورده بود به طوریکه هر بیننده ای در اولین برخورد با خورشید پی به شخصیت متین و مودبی که دائما" از زیبایی و جذابیت خاصی نیز در چهره به همراه داشت ﺁگاه میشد.ﺁن روز ظهر وقتی سیدزهرا دستهای سفید و زیبای خورشید را میشست خورشید با صدایی بسیار محزون و ﺁرام که همیشه این موج در صدایش غوغایی در دل شنونده به پا میکرد گفت:سیدزهرا...چرا مامان فخری من رو دوست نداره؟
    سیدزهرا که خودش بیش از هر کس دیگری به این واقعیت ﺁگاه بود اخم ساختگی به چهره نشاند و به خورشید نگاه کرد و گفت:این چه حرفیه عزیزم...فخرالزمان خانم تمام بچه هاش رو دوست داره...دیگه نبینم چنین حرفی رو تکرار کنی!!!
    خورشید دیگر کلامی حرف نزد اما سیدزهرا حلقه اشک را در هر دو چشم زیبای او که خیره به پنجره اتاق تابستانی مانده بود;دید...خط نگاه او را دنبال کرد اما کسی را پشت شیشه های پنجره ندید.سیدزهرا متوجه نشده بود در زمانی که او در حال شستن دستهای خورشید بوده;فخرالزمان بعد از اینکه خورشید را در حیاط میبیند با چه نفرت عجیبی پرده را میکشد و پی کار خودش میرود!!! این صحنه ای بود که خورشید به وضوح سنگینی و نفرت نگاه مادرش را بر خود احساس کرده بود!!! سید زهرا که طاقت دیدن اشک را در چشمان خورشید نداشت در حالیکه از شدت درد زانو و کمر نمی توانست سریع روی دو پایش بایستد از جایش بلند شد و دست خورشید را گرفت و به همراه او به سمت پله های عمارت رفت تا او را به اتاق مخصوص.........
    سیدزهرا که طاقت دیدن اشک را در چشمان خورشید نداشت در حالیکه از شدت درد زانو و کمر نمی توانست سریع روی دو پایش بایستد از جایش بلند شد و دست خورشید را گرفت و به همراه او به سمت پله های عمارت رفت تا او را به اتاق مخصوص دخترها ببرد و لباسش را نیز عوض کند.خورشید حالا بغضش را فرو برده بود و در حالیکه به سختی در کنار سیدزهرا پله های بلند عمارت را به سمت بالا میرفت گفت:سیدزهرا من لباسم رو عوض نمی کنم...این لباسم رو دوست دارم.
    لباس سفید با ﺁستینهای کوتاه و پفی...دامنی کوتاه و پرچین با یقه ای گرد که گلهایی ریز از جنس خود پارچه و به رنگ سفید اما برجسته در پارچه نقشهای قشنگی به ﺁن داده بود...این لباسی بود که شدیدا" مورد علاقه خورشید قرار داشت و هر وقت سیدزهرا این لباس را به تن خورشید میکرد برای تعویض ﺁن به مشکل برمیخوردند!!! سیدزهرا با تعجب پرسید:تو از کجافهمیدی که میخوام لباست رو عوض کنم؟
    خورشید خندید و خودش را به پاهای سیدزهرا چسباند و گفت:چون هر وقت گریه ام میگیره شما با این کار می خوای من دیگه گریه نکنم...
    سیدزهرا لبخندی به لب ﺁورد و دولا شد گونه هاي سرخ خورشید را بوسید و گفت:تو مخالفی؟
    خورشید اخم قشنگی به صورت ﺁورد و لبهایش را غنچه کرد و گفت:اگه لباسم رو عوض کنی واقعا" گریه میکنم...تو رو به خدا بذار تا حموم رفتن همین به تنم بمونه من که کثیفش نکردم.
    سیدزهرا خندید و با سر جواب مثبت به خواسته خورشید داد.در این لحظه صدای هیاهوی مهتاب و ستاره و شهاب که سیدمهدی ﺁنها را از مدرسه به خانه برگردانده بود فضای حیاط را پر کرد.شهاب از همان پایین ایوان بیﺁنکه به احدی از خدمه و یا سیدزهرا سلامی بکند کیفش را به روی ایوان پرت کرد و به حالت دو از حیاط خارج گشت! مهتاب و ستاره بعد از سلام به سیدزهرا و تک و توک خدمه و باغبانی که در حیاط مشغول بود از پله ها بالا ﺁمدند.خورشید به سمت ﺁنها دوید و مثل همیشه مهتاب او را بغل کرد و بوسید;بعد هم ستاره این کار را کرد.ستاره سریع به اتاقشان رفت ولی مهتاب طبق معمول از کیف مدرسه اش مقداری از تغذیه اش را که نخورده بود بیرون کشید و به خورشید داد.خورشید هم با علاقه ای خاص ﺁنرا گرفت.به محض اینکه خواست ﺁنرا بخورد صدای فخرالزمان که مهتاب را صدا میکرد باعث شد لقمه کوکویی که مهتاب به خورشید داده بود در همان نیمه راه به زمین بیفتد.فخرالزمان نگاه پرخشمی به خورشید انداخت و سپس با فریاد گفت:بیشعور....حاجیه خانم زودتر بیا این ایوون رو تمیز کن.
    سیدزهرا خم شد و لقمه را از روی زمین برداشت.مهتاب گفت:مامان با من کاری داشتی؟
    فخرالزمان هنوز نگاه خشمگین خود را از خورشید نگرفته بود.مهتاب دوباره گفت:مامان چیزی نشده که...
    فخرالزمان با همان نگاه پر از خشمش به مهتاب نگاه کرد و گفت:برو و با ستاره لباسهاتون رو عوض کنید...شهاب کجاس؟اون رو هم صدا کنید...وقت ناهاره.
    خورشید به علت توهینی که شنیده بود بار دیگر بغض در گلویش را فرو خورد و به سمت اتاق مخصوص خودش و مهتاب و ستاره راهی شد;وارد اتاق شده و گوشه دیوار نشست.ستاره که مشغول بیرون ﺁوردن جورابهایش از پا بود با خنده گفت:چی شده؟مامان دعوات کرده؟
    مهتاب نیز به اتاق ﺁمد و مشغول در ﺁوردن اونیفورم مدرسه اش شد و در همان حال به خورشید نیز که در گوشه اتاق ساکت نشسته بود نگاه میکرد.سیدزهرا سرش را داخل اتاق کرده و گفت:خورشیدجان...نه نه...من میرم ناهار رو کمک حاجیه خانم به اتاق بیاریم...با من کاری نداری؟
    سیدزهرا میدانست که ضربه های روحی که بی مورد به شخصیت خورشید وارد میشود برای کودکی در سن او گاهی غیر قابل تحمل مینماید اما جرات اعتراض و یا حتی پیدا کردن راه حلی برای تالمات روحی خورشید نیز نداشت.خورشید بدون اینکه به سیدزهرا نگاه کند جواب داد:نه...مرسی.
    سیدزهرا در حالیکه دلش راضی نمی شد خورشید را در ﺁن شرایط تنها بگذارد اما به ناچار بیرون رفته و درب را بست و به طرف مطبخ به راه افتاد.مهتاب دو زانو جلوی خورشید نشست و به صورت قشنگ او چشم دوخت.خورشید و مهتاب از خیلی جهات شبیه یکدیگر بودند اما خود مهتاب میدانست که گردی صورت خورشید و ﺁن موهای لخت و صافش و ﺁن چشمان خوش حالت او را بسیار دلنشین تر از او کرده است اما هیچ وقت نسبت به او احساس بخل و کینه نداشت چرا که خورشید اصولا" نه تنها کوچکترین خواهر او بود بلکه هیچ وقت نیز باعث ﺁزار و اذیت کسی نشده بود و همین دلیل خوبی بود که دیگران بی اراده نسبت به او احساس علاقه مندی پیدا کنند.مهتاب با لبخند مهربانی به خورشید نگاه کرد و گفت:عیبی نداره...حالا هم بلند شو بریم ناهار بخوریم.
    هر سه دختر از اتاق خارج شدند و به اتاق نشیمن که در همان جا ناهار هم میخوردند رفتند.در حین گذشتن از ایوان صدای سیدمهدی را نیز به وضوح می شنیدند که در پی یافتن شهاب صدایش را به سرش انداخته بود و مکررا" او را صدا میکرد.وقتی وارد اتاق شدند حاجیه خانم و سیدزهرا سفره ناهار را ﺁماده کرده بودند.فخرالزمان در بالای سفره با ابروانی گره خورده در هم منتظر فرزندانش نشسته بود.طبق عادت همیشه خودش در نبودن ابراهیم خان بالای سفره می نشست ;مهتاب و شهاب در طرفینش;ستاره نیز در کنار مهتاب مینشست و خورشید هم کنار ستاره.سمتی که شهاب سر سفره مینشست همچنان کسی در کنار او قرار نمی گرفت چرا که بعد از ناهار بلافاصله و برخلاف قوانینی که فخرالزمان برای دختران خود وضع کرده بود;او در همانجا کنار سفره پس از صرف غذا دراز میکشید و در کمال بی ادبی به خواب میرفت.شهاب همیشه از کلیه قوانین حاکم در منزل معاف بود و تمام اینها بیش از ﺁنچه که ابراز محبتی به وی باشد سبب تخریب شخصیت او را در ﺁینده به ارمغان میﺁورد! تا وقتی که شهاب سر سفره حاضر نمی شد هیچیک از دختران حق نداشتند به غذا دست بزنند! در این فاصله خورشید که از قبل از ظهر به باغ رفته بود و تا ﺁن موقع ﺁب نخورده بود شدیدا" احساس تشنگی ﺁزارش میداد به همین خاطر بنا به مقتضیات سنیش قوانین حاکم را فراموش کرده دست به تنگ ﺁب برد تا برای خودش کمی ﺁب بریزد.فخرالزمان که از صبح پس از خواندن نامه ابراهیم خان مانند ماری زخم خورده در کمین نشسته بود چنان فریادی سر خورشید کشید تا او را از برداشتن ﺁب منع کرده باشد...اما همین فریاد او کافی بود تا تنگ ﺁب در اثر کشیده شدن دست خورشید به عقب تکان شدیدی خورده و به درون قاب خورشت بیفتد...خورشت به همراه ﺁبی که از تنگ سرازیر شده بود به وسط سفره ریخته شد.فخرالزمان مانند پلنگی زخمی از جا بلند شد و در مقابل چشمان متعجب و وحشتزده مهتاب و ستاره موهای خورشید را در چنگ گرفته و او را به سمت خودش برگرداند و چند سیلی پیاپی به صورت او زد!!! چنان این حرکت سریع شکل گرفته بود که برای لحظاتی مهتاب و ستاره دچار تردید شده بودند...ﺁیا صحنه ای را که دیده بودند واقعیت داشته یا خیر!!! خورشید کلمه ای به زبان نمیﺁورد حتی گریه هم نمی کرد...فقط خیره به صورت ﺁکنده از خشم فخرالزمان چشم دوخته بود...به صورت زنی که در ﺁن لحظه فقط به یک حیوان وحشی شبیه بود !!! نه یک مادر.خورشید در ﺁن موقع نزدیک به چهار سال داشت اما عمق نفرت فخرالزمان را در ﺁن لحظه نسبت به خودش با ذره ذره وجودش حس کرد...فخرالزمان با فریاد گفت:دختره بیشعور...دختری که زیر دست کلفت خونه بزرگ بشه بیشتر از این نمیشه ازش توقع داشت.
    و بعد کشیده ای دیگر به صورت خورشید زد!!! مهتاب جلو رفت و بین خورشید و مادرش قرار گرفته سپس در حالیکه خودش نیز بغض کرده بود با صدای لرزانی گفت:فرار کن خورشید...فرار کن...
    ستاره از پشت مهتاب;دست خورشید را گرفت و او را که هنوز مات و مبهوت به فخرالزمان چشم دوخته بود به سمت درب اتاق کشاند!................
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  8. 2 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    Admin (۰۳-۰۴-۱۳۸۹),masi (۰۳-۰۴-۱۳۸۹)

  9. #5

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان خورشيد - فصل پنجم
    22
    ستاره از پشت مهتاب;دست خورشید را گرفت و او را که هنوز مات و مبهوت به فخرالزمان چشم دوخته بود به سمت درب اتاق کشاند! صدای جیغ و فریادهای فخرالزمان که همچنان صاعقه وار بر سر خورشید می بارید تمام عمارت را پر کرد:بیاید این چشم سفید رو از جلوی چشمم دور کنید...حق غذا خوردن نداره...اصلا" از این به بعد حق نداره جلوی چشم من بیاد...
    سیدزهرا هراسان و حاجیه خانم در حالیکه دستهای ﺁغشته به روغن خود را بالا نگه داشته بود تا به لباسهایش کشیده نشود دوان دوان خود را از مطبخ به ایوان و سپس جلوی درب اتاق رسانده بودند که ستاره درب را باز کرد و با عجله خورشید را با خود به بیرون اتاق ﺁورد.سیدزهرا با دیدن صورت به شدت سرخ شده خورشید مطمئن بود که فخرالزمان به صورت او کشیده زده است...اما عجیب این بود که خورشید کلامی حرف نمی زد حتی اشکی هم به چشم نداشت.وقتی سیدزهرا ﺁغوشش را گشود او در سکوتی تلخ خودش را در میان ﺁغوش سیدزهرا قرار داد و سرش را روی شانه او گذاشت و با صدایی ﺁرام گفت:می خوام به اتاق خودمون برم....
    سیدزهرا بدون اینکه حرفی بزند خورشید را در ﺁغوش گرفت و به اتاقشان برد;ستاره نیز به همان اتاقی که مادرش و مهتاب در ﺁن بودند برگشت.مهتاب هنوز بغض داشت اما جرات گریه نداشت.ستاره و مهتاب در گوشه ای نشستند و به حاجیه خانم در حینی که سفره را بار دیگر مرتب میکرد و دائم فخرالزمان را به ﺁرامش و بخشش دلداری میداد نگاه میکردند.شهاب بالاخره از راه رسید و وقتی وارد اتاق شد و وضع اتاق را ﺁنگونه دید به تمسخرگفت:چه معرکه ای در این اتاق بوده....
    و بعد بدون توجه به جو حاکم در اتاق کنار سفره نشست و با همان دستهای نشسته و لباس مدرسه ای که هنوز به تن داشت بشقابش را از برنج پر کرده و از بشقاب خورشتی که در سمت دیگر سفره بود برای خودش خورشت اضافه کرد و به طرزی بسیار بی نزاکت شروع به خوردن غذا نمود! سفره که از وضعیت قبل خارج شد با اشاره فخرالزمان مهتاب و ستاره نیز به سر سفره ﺁمده و ناهار خود را خوردند...اما بی میلی به غذا از شیوه غذا خوردن هر دو کاملا" مشهود بود! وقتی غذایشان را تمام کردند شهاب دقایقی بود که در کنار سفره به خواب رفته بود.فخرالزمان از صدیقه خواسته بود برایش چای بیاورد دخترها نیز به بهانه انجام تکالیفشان اتاق را ترک کردند.وقتی به اتاق مخصوصشان رفتند خورشید به روی پاهای سیدزهرا خوابیده بود و بشقاب غذایی را که حاجیه خانم پنهانی برای خورشید به اتاق ﺁورده بود نیز دست نخورده کنار دیوار مانده بود! مهتاب نگاهی به صورت خورشید که همچنان جای انگشتان فخرالزمان روی پوست سفید و لطیفش به نمایش مانده بود انداخت و به سیدزهرا گفت:چرا ناهارش رو ندادید؟
    سیدزهرا اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت:هر کاری کردم نخورد...گفت می خواد بخوابه.
    ستاره با صدایی ﺁرام به طوریکه خورشید بیدار نشود گفت:طفلکی کشیده های بدی خورد...من که نمی دونم مگه ریختن یک ظرف خورشت توی سفره چقدر اهمیت داره...منم به جای خورشید بودم گرسنگی و تشنگی رو از یاد میبردم.
    مهتاب برگشت و وسایل مدرسه اش را برداشت و کنار اتاق خودش را مشغول کرد اما از نفسهای گاه و بیگاهی که خورشید با صدای بلند در خواب میکشید کاملا" متوجه بغض نهفته در گلوی خواهر کوچکش شده بود.ستاره نیز در کنار اتاق به خواب رفت.ﺁن روز خورشید تا غروب از خواب بیدار نشد هر بار که مهتاب یا ستاره او را از خواب بیدار میکردند او در دوباره خوابیدن اصرار میکرد و بعد از دقایقی بار دیگر به خواب میرفت.سیدزهرا نیز چندین بار خورشید را برای بیدار شدن صدا کرد اما وقتی اصرار خورشید را در خوابیدن دید بهتر دانست که بیش از این مانع خواب او نشود.همه غافل از جریحه دار شدن شخصیت درونی خورشید بودند و فکر میکردند اتفاق امروز ظهر به زودی از خاطر خورشید به علت اقتضای سنیش پاک خواهد شد و حتی فخرالزمان نیز بعد از گذشت چند ساعتی عصبانیت خود را فراموش خواهدکرد...ولی هیچکس فکر این را نمی کرد که برخورد امروز فخرالزمان با خورشید سبب دوری گزیدن خورشید از خیلی چیزها خواهد گشت! شب هنگام شام خورشید به اتاق نیامد و ترجیح داد شامش را در تنهایی و ایوان صرف کند! هنگام خوردن شام فخرالزمان هیچ سراغی از خورشید نگرفت گویا با ندیدن او ﺁرامش خود را بهتر می توانست حفظ کند!!! مهتاب و ستاره از این پیش ﺁمد دلخور بودند ولی جرات اعتراض و یا ابراز عقیده ای را نداشتند! شهاب که مثل همیشه دیرتر از بقیه خودش را برای شام میرساند وقتی خورشید را در تنهایی مشغول خوردن شام ﺁنهم در ایوان دید با تعجب به سمت خورشید رفت و کنار او روی تخت ایوان نشست.سرش را خم کرد و به صورت اخمﺁلود خورشید نگاهی انداخت و پرسید:چرا اینجا نشستی؟بیا بریم داخل اتاق سر سفره غذا بخور...
    خورشید بدون اینکه به صورت شهاب نگاه کند با همان صدای همیشه ﺁرام خودش گفت:مامان فخری دوست نداره من رو ببینه.
    شهاب از تعجب چشمانش گرد شد و ابروهایش بالا رفت سپس با خنده و شوخی سرش را نزدیک گوش خورشید برد و با صدایی ﺁهسته گفت:مامان فخری خوشگلتر از خودش رو نمی تونه ببینه.
    و بعد با صدای بلند شروع کرد به خندیدن.اما هیچ لبخند و یا حتی ابراز احساسی از خورشید به چشم نیامد! شهاب خنده اش را قطع کرد و فقط به صورت زیبای خواهرش خیره ماند.تا کنون جذابیت صورت خورشید را اینگونه احساس نکرده بود! برای لحظه ای سن و سال خورشید را فراموش کرده بود و او که تا ﺁن زمان برای انجام هیچ کاری از کسی اجازه نگرفته بود برای عوض کردن اوضاع و احساس خورشید;دستش را به سمت بشقاب روی پای خورشید برد و ﺁهسته گفت:اجازه میدی یکی از گوشتهای خورشتت رو بردارم؟
    خورشید اصلا" به شهاب نگاه نمی کرد بلکه به عکس رقصان ماه در حوض خیره مانده بود;در ضمن به ﺁرامی غذایش را نیز می خورد.ﺁنقدر با متانت این کار را میکرد که شهاب برای لحظاتی محو نیمرخ زیبا و ملیح خورشید گشته بود که صدای روح نواز خورشید به گوشش ﺁمد:نه...اجازه نمی دم با دستای نشسته به غذای من دست بزنی...اگه این کار رو بکنی دیگه شام نمی خورم.
    شهاب به ﺁهستگی دستش را عقب کشید و ﺁهسته از کنار خورشید بلند شد.وقتی سر پا ایستاد و از بالای سر به خورشید نگاه میکرد رقص نور چراغ گردسوزی که در کنارش بود به روی موهای مشکی و صاف خورشید تماشایی به نظر میرسید.دو قدم به عقب رفت و هنگامی که می خواست داخل اتاق بشود گفت:خورشید مواظب چراغ باش...
    خورشید هنوز4سالش تمام نشده بود پس نگرانی شهاب12ساله که حکم برادر بزرگ او را داشت امری به جا مینمود.اما خورشید جوابی به شهاب نداد.صدای سیدزهرا به گوش شهاب رسید او در حالیکه از مطبخ خارج و لنگ لنگان به خورشید نزدیک میشدگفت:من مواظبش هستم ﺁقا زاده...شما تشریف ببرید شامتون رو بخورید.
    شهاب دیگر حرفی نزد و وارد اتاق شد و در جوی که برایش نا ﺁشنا و تقریبا" با نبودن خورشید بر سر سفره نامطلوب به نظر میﺁمد به خوردن شام مشغول شد و از اخمی که فخرالزمان به چهره داشت ترجیح داد حرفی از اینکه چرا خورشید را به سر سفره صدا نمی کند به میان نیاورد.سیدزهرا لنگ لنگان خودش را از پله ها بالا کشید و به روی ایوان که رسید بدون اینکه حرفی بزند کنار خورشید روی تخت ایوان نشست و به ستاره های بی شمار ﺁسمان نظری انداخت اما کاملا" متوجه دلخوری خورشید از اتفاق ظهر نیز بود.بعد از گذشت دقایقی ﺁهسته گفت:نه نه...کج خلقی کار بدیه...باید به اتاق میرفتی و سر سفره شام میخوردی نه اینجا...برای دختر خوبی مثل تو بده...ﺁخه نه نه تو هر کاری بکنی ممکنه بعدها من رو مقصر بدونن...نذار پشت سرم حرفی بیاد.
    خورشید بشقابش را نیمه تمام کنارش گذاشت و به صورت مهربان و پیر سیدزهرا چشم دوخت به طوریکه سیدزهرا بقیه حرفش را فراموش کرد! خورشید گفت:سیدزهرا...مامان فخری اگه دوست داشت من به اتاق برم صدام میکرد...پس وقتی صدام نکرده یعنی هنوز دلش نمی خواد من به اتاق برم.
    سیدزهرا آهی کشید و دیگر حرفی نزد وقتی دید خورشید دیگر به خوردن بقیه غذایش تمایلی ندارد به اتاق مخصوص دخترها رفت و رخت خواب او را مهیا کرد.خورشید نیز دقایقی بعد ﺁماده خواب شده بود و این در حالی بود که فخرالزمان حتی برای لحظه ای هم نخواست او را ببیند!!! خورشید اگرچه به علت خواب طولانی در بعد از ظهر اصلا" خوابش نمیﺁمد اما ترجیح داد بی صدا در رختخوابش دراز بکشد ولی بی اختیار از گوشه چشمان زیبایش اشکها جاری گشته بودند...لحافش را تا بالای بینی کوچکش بالا کشیده بود و به سقف اتاق که در اثر روشنایی شب چراغ کمی روشن شده بود خیره ماند.به محض اینکه احساس کرد...........
    لحافش را تا بالای بینی کوچکش بالا کشیده بود و به سقف اتاق که در اثر روشنایی شب چراغ کمی روشن شده بود خیره ماند.به محض اینکه احساس کرد مهتاب و ستاره قصد داخل شدن به اتاق را دارند چشمانش را بست و وانمود کرد که خواب است.ستاره و مهتاب وقتی داخل شدند با دیدن خورشید به گمان اینکه او واقعا" خواب است سعی کردند بی صدا در رخت خوابهایشان که سیدزهرا ﺁنها را نیز ﺁماده کرده بود دراز بکشند.ستاره بعد از دقایقی با صدایی ﺁرام گفت:امروز بعد از اون کتکی که خورده چقدر می خوابه؟
    مهتاب پشتش را به ستاره کرد و با صدای بغض داری گفت:اگه اون کتک رو من و تو خورده بودیم که الان مرده بودیم...طفلکی نمی دونم چطور تحمل ﺁورد؟!!
    ستاره روبان گره خورده به موهایش را باز کرد و دستی لای موهای موج دار و مشکی اش کرد و گفت:غروبی که بیدار شد صورتش رو که نگاه کردم جای انگشتای مامان فخری را روی صورتش دیدم...خیلی دلم...
    مهتاب به میان حرف ستاره ﺁمد و با همان صدای بغض دار گفت:بسه دیگه اینقدر حرف نزن بگیر بخواب.
    ستاره ادامه اد:اما خیلی لجبازه...دیدی برای شام به اتاق نیومد...حتی شهابم به نظر می اومد از نبودن اون سر سفره ناراحته...
    مهتاب دوباره گفت:بسه...گفتم بگیر بخواب.
    ستاره خنده ریزی کرد و گفت:مهتاب من فکر می کنم خورشید مثل خود مامان فخری لجبازه...
    مهتاب سر جایش نشست و با تحکم به ستاره گفت:ستاره خفه شو...ممکنه خورشید بیدار باشه...میدونی این حرفای تو ممکنه چقدر اعصاب این بچه رو خورد کنه...
    ستاره پشتش را به مهتاب کرد و پتویش را رویش کشید و گفت:برو بابا خورشید الان هفت پادشاه رو هم به خواب دیده.
    دیگر حرفی میان ﺁنها رد و بدل نشد و مهتاب هم سر جایش دوباره دراز کشید.ستاره خیلی زود به خواب رفت اما مهتاب همچنان بیدار بود و وقتی همه جا ساکت شد صدای هق هق خورشید که سرش را به زیر لحافش کرده بود توجه اش را به خود جلب کرد! به ﺁهستگی از جایش بلند شد.خواست لحاف روی سر خورشید را کنار بزند اما دستان کوچک خورشید لحاف را محکم چسبیده بودند و مانع این کار مهتاب می شدند...مهتاب اصراری در کنار زدن لحاف نکرد ولی سرش را کنار سر خورشید روی بالشت گذاشت و به همراه هق هق های خورشید او نیز به ﺁهستگی اشک ریخت و ساعتی بعد صدای گریه خورشید قطع شد.مهتاب وقتی مطمئن شد او به خواب رفته ﺁرام لحاف را از روی صورتش کنار زد و بوسه ای بر گونه های نمناک او گذاشت سپس به رخت خواب خودش برگشت و دقایقی بعد او نیز به خواب رفت.
    ****************************
    **************
    ماندانا به ساعتش نگاهی کرد8:40را نشان میداد.یادداشتها را جمعﺁوری کرد و روی میز وسط اتاق گذاشت سپس خودش را ﺁماده کرد تا برای صرف شام به همراه ونداد به بیرون برود.راس ساعت9:30ونداد به دنبال ماندانا ﺁمد و با هم برای شام به یکی از بهترین رستورانهای شیراز رفتند و بعد از شام نیز تا دیر وقت با یکدیگر در خیابانها قدم زدند.مدتها بود که این کار را نکرده بودند و ﺁن شب هر دو از اینکه چند ساعتی در کنار یکدیگر قدم زدند بسیار لذت بردند.ساعت تقریبا"دو نیمه شب بود که ونداد ماندانا را جلوی ساختمان پیاده کرد.ذره ذره وجودش در طلب ماندانا به غوغا در ﺁمده بودند و حالا که دیگر نسبت به دلیل بی تفاوتی های اخیر ماندانا اطلاع کافی به دست ﺁورده بود و دیگر ﺁن را تهدیدی بر روابط خودشان نمی دید بیش از گذشته عاشقانه به چشمهای ماندانا نگاه میکرد چرا که مطمئن بود ماندانا واقعا" فقط و فقط به او تعلق دارد و خودش نیز بار دیگر شعله های عشق را در چشمان زیبای نامزدش به وضوح میدید و همین برایش بزرگترین دلگرمی بود...با قولهایی که از ماندانا گرفته بود میدانست دیگر با اینکه صاحب همیشگی ماندانا بشود فاصله چندانی ندارد.با بیشترین حالات احساسی که در خود سراغ داشت همه وجودش ﺁکنده از عشق و امیدواری گشته بود...از ماندانا خداحافظی کرد و در پایان یادﺁوری کرد که فردا به تهران باز خواهد گشت تا بیش از این وقت ماندانا را هم نگیرد و او با فرصت بیشتری به مطالعه اش برسد تا هر چه سریعتر از قید و بند معماهایی که برایش ایجاد شده رهایی یابد.ماندانا نیز با قلبی مالامال از عشق با او خداحافظی کرد و هر ﺁنچه لازم بود برای ایجاد اطمینان و اعتماد کامل و کافی به ونداد دریغ نکرد.بعد از خداحافظی وقتی به سوئیتش وارد شد ﺁنقدر خسته بود که دیگر رمقی در خود سراغ نداشت که به ادامه مطالعه مطالب بپردازد.خیلی سریع برای خواب ﺁماده شد.صبح نیز کمی دیر به سر کار رسید و تلفنی با ونداد که در فرودگاه بود خداحافظی مجددی کرد.تمام فکرش در زمان برگشت از نیروگاه معطوف به این شده بود که ادامه یادداشتها را بخواند...بیشتر عجله داشت تا زمان بلوغ و جوانی مادربزرگ را مورد مطالعه قرار بدهد اما دلش راضی نمیشد تا مطالب را سرسری از دید بگذراند زیرا که اعتقاد داشت خیلی وقایع که در جوانی برای مادربزرگ پیش خواهند ﺁمد شاید سر منشا ﺁنها از وقایع دوران کودکی او باشند.بعد از اینکه به منزلش رسید دقایقی استراحت کرد و بار دیگر مشغول مطالعه ادامه ماجرا گشت.
    ***********************
    *****************
    دو هفته پس از این اتفاق ابراهیم خان به منزل بازگشت.در طول این دو هفته نه تنها اوضاع به روال عادی خود برنگشته بود;فخرالزمان نیز هیچ اصراری و یا حرفی مبنی بر نبودن خورشید در جمع و یا ندیدن او ابراز نمی کرد!!! گویی اصلا" چنین فرزندی ندارد!!!در تمام این اوقات حاجیه خانم و سیدزهرا حتی سلطنت بانو که دو روزی را مهمان فخرالزمان بود سعی کرده بودند به بهانه های مختلف فخرالزمان را از ادامه این رفتارش با خورشید منصرف کنند لیکن فخرالزمان نه تنها دست بردار نبود بلکه اصرار نیز بر ندیدن خورشید داشت گویی به راستی با ندیدن خورشید عقده ها و کینه های خودش را در رابطه با بی مهری ابراهیم خان نسبت به شهاب بهتر می توانست کنترل کند! وقتی ابراهیم خان از ماموریت خود به منزل بازگشت مثل همیشه قضایای داخلی منزل را به خود ﺁنها واگذار کرد اما در رابطه با خورشید وقتی به هنگام صرف ناهار او را در سر سفره حاضر ندید و سراغش را گرفت فخرالزمان با مکر زنانه خاصی موضوع را اینگونه جلوه داد که خود خورشید پس از اینکه به علت یک عمل ناپسند مورد تنبیه قرار گرفته دیگر تمایلی به ﺁمدن در کنار جمع خانواده را نداشته و هر قدر هم در این خصوص به او اصرار کرده اند او از خود لجاجت بیشتری را نمایش داده است به همین خاطر فخرالزمان تشخیص داده که خورشید را فعلا" به حال خودش بگذارد تا سر عقل بیاید و حداقل دست از لجاجت بردارد اما مهتاب و ستاره کاملا" میدانستند ﺁنچه که مادرشان برای پدرشان مطرح کرده است مغایرت شدیدی با واقعیت دارد لیکن جرات ابراز هیچگونه حقیقتی را در خود سراغ نداشتند.ﺁن روز نیز خورشید ناهارش را در تنهایی خورد.بعد از ناهار وقتی ابراهیم خان می خواست به اتاق مخصوص خودش جهت استراحت برود برای لحظه ای جلوی درب اتاق دخترانش توقف کرد...میدانست خورشید در ﺁن اتاق است...دلش برای او تنگ شده بود اما با توجه به گفته های فخرالزمان احساس میکرد نباید بیش از این او را مورد توجه قرار بدهد...اما دلش نیز راضی نمی شد.ضربات ملایمی به درب کوبید و با صدایی که برای خورشید کاملا" قابل شنیدن باشد گفت:خورشید...بیا به اتاق من.
    و دیگر معطل نکرد...ایوان را طی کرد و به اتاق خودش وارد گشت...متکاهای مخمل قرمز با روکشی سفید و تمیز که به روی ملحفه تمیز پهن شده به روی زمین انتظار ابراهیم خان را میکشیدند تا خستگی او را بعد از مدتی نسبتا" طولانی از تنش به در کنند.روی ملحفه دراز کشید و یک دستش را زیر سرش قرار داد هنوز کاملا" مهیای استراحت نگشته بود که ضربه های ملایم و کوتاهی به درب خورد.ابراهیم خان میدانست که کسی به غیر از خورشید پشت درب نیست! با صدایی ملایم اما خسته گفت:بیا توو.
    خورشید با کمی سختی درب محکم و چوبی اتاق پدرش را هل داد و سپس وارد گشت.پیراهن زیبایی به رنگ ﺁبی ﺁسمانی به تنش بود که سپیدی صورتش و سرخی خدادادی گونه هایش را بیش از پیش به نمایش گذاشته بود...موهای مشکی و لختش ﺁرایش کودکانه و قشنگی به خود گرفته بود که کاملا" نشان میداد به دست مهتاب این کار صورت گرفته است...نیمی از موهایش به دورش ریخته شده بود و باقی موهایش در پشت سر با نوار پارچه ایی ساتن به رنگ ﺁبی ﺁسمانی بسته شده بود...چشمهای درشت و مشکی اش با ﺁن مژه های بلند و ابروان کشیده از او یک چهره خواستنی ساخته بود که دل هر بیننده ای را به راحتی می ربود...لبهای کوچک و قرمزش حالا به علت ترس از پدر کوچکتر از معمول به نظر میرسید;گویی خورشید با فشار دادن لبهایش به روی یکدیگر قصد غلبه بر ترسش را داشت! ابراهیم خان با دیدن فرزند مورد علاقه اش به حالت نیمه نشسته در حالیکه هنوز یک دستش را تکیه بدنش قرار داده بود در جای خودش قرار گرفت;دست دیگرش را به سوی خورشید دراز کرد و گفت:بیا نزدیک...
    خورشید به ﺁهستگی نزدیک پدر شد و تقریبا" در ﺁغوش او روی ملحفه ای که نشسته بود قرار گرفت.ابراهیم خان به علت جثه و اندام درشتی که داشت به راحتی با یک دستش تمام اندام کوچک و کودکانه خورشید را در ﺁغوش قدرتمند پدرانه خود می گرفت.در ابتدا بوسه ای بر پیشانی او گذاشت و سپس بدون اینکه سوالی از او بکند به ﺁرامی او را به علت کاری که حتی نمی دانست چه بوده و واقعیت ماجرا حول چه موضوعی بوده مورد باز خواست و نصیحت قرار داد!!! اصولا" ابراهیم خان بلد هم نبود ﺁنچه که مقتضای سنی و دوران کودکی خورشید است را بیان کند...فقط لحظاتی به خودش ﺁمد...احساس کرد نصایحش برای خورشید سنگین هستند اما چشمان نافذ و دقیق خورشید که به روی چهره پدر ثابت مانده بود باعث شد ابراهیم خان بی توجه به حال و هوای کودکی خورشید حرفهایش را تا پایان ادامه بدهد ولی در پایان وقتی به خورشید گفت که باید دست از لجاجت بردارد چون دختر خوبی مثل او نباید لجبازی کند;در کمال تعجب از لبان کوچک خورشید این جمله را شنید:بابا جان...اجازه بدید تا وقتی دختر خوبی نشدم جلوی چشم مامان فخری نیام...اما این قول رو میدم که دیگه باعث عصبانیت مامان فخری نشم.
    ابراهیم خان که گفتن این جملات را از دهان فرزند چهار ساله اش بسیار عجیب و بعید میدانست تنها لبخندی به لب ﺁورد و دوباره بوسه ای بر پیشانی او گذاشت ولی از او قول گرفت تا در امر خوب شدن عجله داشته باشد چون می خواهد او را همیشه وقتی در خانه هست سر سفره کنار بقیه ببیند سپس به ﺁرامی خورشید را از ﺁغوش خود دور ساخت و با گفتن این مطلب که می خواهد کمی استراحت کند خورشید را متوجه بر ترک اتاق کرد.خورشید هم بدون گفتن کلامی اضافه تنها با بوسه ای کودکانه به صورت پدرش به ﺁهستگی از اتاق خارج شد.ابراهیم خان این بار بیشتر از دو روز در منزل نتوانست بماند چرا که ماموریت نظامی دیگری به او واگذار شد که از نظر دولت جدید بسیار مهم و حیاتی بود.او ماموریت یافته بود که به همراه گروهی نظامی و سرباز جهت سرکوبی اقبال سلطنه ماکویی که فرمانده قشون ﺁذربایجان بود به ﺁنجا برود.پس از دو روز صبح هنگامی که منزل را ترک میکرد فرزندانش همگی در خواب بودند و در بین چهار فرزندش پیش چشمان ﺁتش گرفته از کینه فخرالزمان تنها بالای سر خورشید رفت و برای لحظاتی به صورت معصوم و کودکانه او چشم دوخت اما دیگر حرکتی حتی تلاشی برای بوسیدن فرزندش در خواب نیز نکرد...اصولا" ابراهیم خان از اینگونه ابراز علاقه ها عاری بود ولی با تمام خشکی اخلاقی او گاهی خورشید از همان اندک محبت او نیز بهره مند میگشت.وقتی ابراهیم خان از اتاق دخترانش بیرون ﺁمد سیدمهدی و حاجیه خانم نیز با سینی ﺁب و قرﺁن ﺁماده ایستاده بودند تا ابراهیم خان را راهی ماموریتی دوباره کنند.فخرالزمان نتوانست حرف دلش را در قفس سینه حبس کند...سعی کرد با ناز و التماسی زنانه در حالیکه جلوی راه ابراهیم خان را نیز سد کرده بود گفت:نمی خواید قبل از رفتن به اتاق شهاب هم سری بزنید...اون در نبودن شما خیلی دلتنگتر از بقیه اس...وجود شما برای اون در این سن و سال کاملا" لازم و ضروریه...
    ابراهیم خان به روی صندلی که در ایوان قرار داشت نشست و گویی اصلا" این جملات را از فخرالزمان نشنیده باشد شروع کرد به پاک کردن گرد و خاک کمی که به روی پوتینهای واکس خورده اش بود و همانطور که با دستمالی محکم به روی پوتینها می کوبید گفت:خانم...کمتر به خورشید سخت بگیرید...بچه اس...در ضمن سعی کنید در نبودن من شهاب رو با اخلاق مردونه بیشتر ﺁشنا کنید...در این دو روزی که منزل بودم با اینکه12سالشه اما دائم در پی بازیگوشی و ﺁزار دیگران دیدمش...
    فخرالزمان دستمالی که ابراهیم خان به سمتش گرفته بود را از او گرفته و به حاجیه خانم داد سپس با غیضی ﺁشکار گفت:12سال که سن مردونگی نیست...در ثانی بذارید فعلا" بازیش رو بکنه...به موقع خودش می فهمه که باید دست از شیطنت برداره...اما خودش هميشه نبودن شما رو بیشتر بهانه کارهاش قرار میده...
    ابراهیم خان سر پا ایستاد و نگاهی عمیق و متفکر به صورت فخرالزمان که در دوره خود از زنان زیبا به شمار میرفت انداخت...ابراهیم خان از اینکه می فهمید او نسبت به شهاب حساسیت های بی موردی دارد و به جای درست تربیت کردن او تنها کارهای خطای او را در جستجوی توجیه است و سعی دارد به روی اعمال او سرپوش بگذارد سخت نگران میشد...اما در جایی که به واقع خودش در منزل حضور نداشت تنها امیدوار بود که در ﺁینده فخرالزمان با روش تربیتی که برای شهاب ترتیب داده بود باعث سرخوردگی خانواده و شهاب نگردد!!! ﺁفتاب هنوز به طور کامل ﺁسمان را نور افشان نکرده بود که ابراهیم خان از زیر قرﺁن رد شد و به همراه سیدمهدی منزل را ترک کرد.این ماموریت برای ابراهیم خان یکی از موفقیت ﺁمیزترین ماموریتهایش به شمار می رفت و او همه این موفقیتها و پیشرفتهای شغلیش را در اعماق وجود خود از خوش قدمی خورشید میدانست چرا که کلیه پیشرفتهای کاری و نظامی ابراهیم خان دقیقا" پس از به دنیا ﺁمدن خورشید اتفاق افتاده بود.................
    ادامه دارد
    23
    این ماموریت برای ابراهیم خان یکی از موفقیت ﺁمیزترین ماموریتهایش به شمار می رفت و او همه این موفقیتها و پیشرفتهای شغلیش را در اعماق وجود خود از خوش قدمی خورشید میدانست چرا که کلیه پیشرفتهای کاری و نظامی ابراهیم خان دقیقا" پس از به دنیا ﺁمدن خورشید اتفاق افتاده بود.ابراهیم خان و افسران عالیرتبه دیگر به همراه تعدادی لازم از نیروهای پایتخت پس از سرکوبی فرمانده قشون ﺁذربایجان;20صندوق جواهرات نایاب و پر بهای اقبال سلطنه را از قصر افسانه ای او در ﺁذربایجان به تهران انتقال دادند...ابراهیم خان با این عمل مقدمات پیشرفتهای نظامی بعدی خود را فراهم نمود چرا که این خوش خدمتی ها به مذاق و دل سردارسپه یا همان رضاخان بسیار خوش میﺁمد.پس از پایان این ماموریت به سبب موفقیت افراد اعزامی هدایای گرانبهایی علاوه بر ارتقا درجه نیز به ﺁنها بخشیده شد.در سال1305محل اصلی کار ابراهیم خان به مدرسه سپه سالار که مرکز فرماندهی رضاخان نیز بود و از مدتها پیش احمدشاه تولیت ﺁنرا به رضاخان سپرده بود انتقال یافت و ابراهیم خان در این مکان تا سال1307نیز مشغول به خدمت بود.خورشید در این زمان6ساله گشته بود و کاملا" متوجه تغییرات و فزونی ثروت خانوادگیش نیز میشد.در طی این سالها ورود اشیایی نظیر جامهای طلاکوب...طپانچه های جواهرنشان عثمانی...سماورهای طلاکوب بادکوبه...شمشیرهای مرصع...میزها و مبلها...کنسولهای تزاری روسی...لامپاهای روسی...فرشها و تابلوهای گوبلن ابریشم بافت...همه و همه که دیگر در جای جای مهمانخانه نظر هر تازه واردی را به خود جلب میکرد و ثابت نگه میداشت...تمام اینها هیچکدام از دید دقیق خورشید نا محسوس و پنهان نمی ماند!!! با تمام کودکیش حتی در بسیاری موارد متوجه فخرالزمان بود که با چه عشقی سکه های نقره و طلای مظفرالدین شاهی/احمدشاهی را به مادربزرگش یعنی سلطنت بانو نشان میداد و حتی لیره های قسطنطنیه و یا اشرفی های طلای24عیاری که گاهی برای نمایش قدرت و نفوذ ابراهیم خان و همچنین ثروت به دست ﺁمده شان وقتی از صندوق مخصوص فخرالزمان در جلوی چشمان بهت زده بعضی از فامیلها بیرون کشیده میشد و...همه اینها را خورشید میدید.ابراهیم خان خوش خدمتی های بسیاری را به انجام میرساند اما بزگترین خوش خدمتی اش را وقتي انجام داد که در زمان بسته شدن بازار و اعتصاب مردمی و حرکت دسته جمعی مردم به سوی بهارستان که به خاطر سیلی نا به جایی که دکتر بهرامی به گوش ﺁیت الله مدرس در مجلس زده بود;مردم دست به اعتصاب زده بودند;وقتی فرزند ﺁیت الله خالصی در جلوی مردم به سمت مسجد سپه سالار در حرکت بودند تا نماز جماعت به پا دارند;ابراهیم خان به همراه حاج ﺁقا تدین که خود یک روحانی نمایی بیش نبود به همراه چند تن دیگر خالصی زاده(فرزند ﺁیت الله خالصی)را گرفته و در اتاقی حبس کردند و به کتک زدن او مشغول شدند!!! این امر مهمترین دلیل پیشرفت شغلی ابراهیم خان و مورد توجه قرار گرفتنش از سوی رضاخان گردید! چندی پس از این ماجرا پست مهمی به ابراهیم خان در اداره املاک سلطنتی داده شد! از این تاریخ به بعد به سبب اینکه هر روز خانی و یا رئیس ایلی یا حتی بزرگ طایفه ای شرفیاب میشد و پیشکشی میداد و زمین ادب میبوسید تا از دست رضاخان امان بگیرد و در این شرایط که ابراهیم خان نیز بسیار خوش خدمتی میکرد و کلیه اوامر رضاخان را به نحو احسنت به انجام میرساند;روز به روز بر ثروت خود ابراهیم خان نیز افزوده میگشت! از این زمان به بعد بود که لاله های ناصری...کمربندهای مرصع...گیره و پایه های نقره کاری و مینا کاری...کاسه بشقابهای مرغی...حمایلهای زمردنشان قجری...کلیه های الماس...کنسولهای طلاکوب...لوسترهای بارفتن فرانسوی...جقه های جواهرنشان...مشربه ها و تنگهای طلا...ترمه های ملیله دوزی با تار و پود نقره...و حتی ﺁفتابه لگن و تاس و دولیچه های طلا که از شازدگان قاجار به عنوان رشوه دریافت میکردند...و در پایان پولهای خارجی نیز به منزل ابراهیم خان روانه میگشت و تمام اینها به پاس خوشخدمتی های ابراهیم خان بود كه به منزل راه می یافت!!! در این زمان مهتاب و شهاب هر کدام14ساله شده بودند و ستاره نیز12سال داشت.مهتاب برای خود خانمی گشته بود به خصوص که با رفتن به یکی از مدارس عالی پایتخت و ﺁموزشهای لازم وقار و متانت خاصی را کسب نموده بود.ستاره نیز مانند او سعی کرده بود ﺁداب و نزاکت را به خوبی فراگیرد تا مبادا در مهمانی های ﺁنچنانی مادرشان اسباب ﺁزرده شدن خاطر او را فراهم ﺁورد...اما گاه گاهی با تمام سعیش مسائلی نیز پیش میﺁمد که سبب عصبانیت فخرالزمان میگشت اما زندگی ﺁنچنان به میل و دلخواه فخرالزمان گشته بود که خیلی زود خطاهای پیش ﺁمده از سوی مهتاب و ستاره را می بخشید.تنها چیزی که فرق نکرده بود رفتارش با خورشید بود!!! اصلا" تمایلی نداشت به اینکه دقیقه ای را با او بگذراند;البته با مهتاب و ستاره نیز میانه خوبی نداشت و هیچ رفتاری مبنی بر ایفای نقش یک مادر معقول و شایسته برای ﺁنها نیز از خود نشان نمی داد اما حداقل مطلب این بود که ﺁنها را از در کنارش بودن منع نمی کرد...ولی اگر گاهی حتی به طور تصادفی چشمش به خورشید می افتاد با چنان نفرتی رویش را برمیگرداند که تمام ذرات وجود خورشید به درد میﺁمد! در این زمان خورشید6سال بیشتر نداشت اما درک او از وقایع و محیط اطرافش حتی از ستاره12ساله بیشتر بود و اینها همه به سبب تربیت صحیح و شایسته ای بود که سیدزهرا در خصوص خورشید انجام داده بود.از ﺁنجایی که سیدزهرا زنی دنیا دیده و با تجربه بود و با دید روشنی که داشت کاملا" پی به شخصیت درونی خورشید برده بود لذا هیچگاه او را به چشم یک کودک نمی دید.شخصیت و برخوردهای ذاتی خورشید این حس را در هر کسی القا میکرد که جاذبه درونی و زیبایی ذاتی او چنان است که نباید او را به مانند کودکان هم سن و سالش تصور کرد بلکه شخصیت و منشی بیش از سن و سال خود داشت و همین همگان را بی اختیار متوجه او میکرد.دو سال و اندی از اتفاق ﺁن روز ظهر گذشته بود اما همچنان خورشید ترجیح داده بود تمام ساعات خود را در تنهایی و یا در کنار سیدزهرا سپری کند.او نیز که حالا به علت کمر درد و پا درد کمتر می توانست در کارهای منزل کمکی بکند در نتیجه به هر کجا که خورشید تمایل نشان میداد با میل او را همراهی میکرد.شهاب دیگر14ساله شده بود و اندکی................
    شهاب دیگر14ساله شده بود و اندکی پشت لبش به سیاهی گراییده بود و نشان از شروع سنین بلوغ او داشت.شروع دورانی که به علت تربیت نا صحیح او با طغیان و سرکشی ﺁغاز گشته بود و به علت حضور کم ابراهیم خان در خانه و توجهات بی مورد فخرالزمان و حمایتهای نا به جایش;شهاب بسیار خودرای و گستاخ گشته بود...درشتی اندامش نشان میداد که در ﺁینده ای نزدیک هم دوش پدرش خواهد شد...قدی بلند و چهار شانه داشت با چهره ای جذاب و خواستني...هر روز به همراه خود دوستی را به منزل میﺁورد و به جای رسیدگی به درسها و تکالیفش تا ساعتها صدای خنده و صحبت بلند او از اتاق اختصاصیش همه اهل عمارت را به غیر از فخرالزمان به ستوه میﺁورد.از هر کس و هر چیز در اطرافش نهایت استفاده را می نمود بیﺁنکه تلافی محبت نماید...ﺁنقدر مغرور و خودخواه گشته بود که احساس میکرد همه باید زیردست و فرمانبر او باشند.مهتاب از مشاجره بیزار بود بنابراین بی چون و چرا خواسته های شهاب را انجام میداد اما ستاره زیر بار زورگویی های او نمی رفت و این اواخر بارها با یکدیگر درگیر شده و حتی به دور از چشم فخرالزمان و ابراهیم خان کتک کاری هم کرده بودند اما هر بار به سبب درشتی شهاب ﺁنکسی که بیشتر کتک می خورد ستاره بود ولی با توجه به این اوضاع هم راضی نمی شد فرمانبرداری شهاب را بکند.شهاب به علت اینکه خورشید را خیلی کم میدید در نتیجه او را نیز اصلا" مورد فرمان قرار نمی داد و گاهی حتی احساس دلتنگی برای خورشید را در خود متوجه میشد و به گونه ای خاص و واقعا" مانند یک برادر از زیباییهای صورت و رفتار خورشید لذت میبرد و علاقه زیادی به خورشید داشت.اما هر بار که خورشید را میدید چنان سردی و بی تفاوتی از خواهر کوچکش او را متعجب می ساخت که محبت لحظه ای خود را نیز فراموش میکرد! خورشید بسیار کم حرف و ساکت شده بود و تنها گاه گاهی که از باغ برگشته بود اهل منزل او را میدیدند که پاهایش را در حوض فرو میبرد و شستشو میدهد...دیگر هیچ! نه شیطنتی و نه صدایی...اعضای خانواده نیز به رفتار او عادت کرده بودند و چون کاری به کسی نداشت در نتیجه دیگران نیز او را مورد بازخواست و یا توجهی دال بر این که چه کرده و یا چه نکرده قرار نمی دادند!!! اما دل خورشید همیشه در حسرت یک لبخند و یا یک نگاه محبتﺁمیز از مادرش می سوخت.چقدر دلش می خواست به جای اینکه به روی پاهای سیدزهرا سرش را بگذارد پاهای مادرش را در زیر سر داشت و یا حرفهای زیادی که از زیبایی ﺁنچه در باغ دیده بود را برای مادرش بیان میکرد یا حتی مثل مهتاب و ستاره در رنگ لباسهایش به مادرش نظر خود را می گفت ولی دریغ از کوچکترین گوشه چشم محبتﺁمیزی که فخرالزمان به خورشید ارزانی نماید!!! خورشید همیشه ﺁنچه را که از پیش برایش تعیین کرده بودند را می پوشید.بدون اینکه کسی نظری از او بخواهد گرچه که هیچ وقت هم بنا به اقتضای اجتماعی لباس و یا کفش نامناسبی هم برایش تهیه نمی کردند اما به هر حال خورشید حق هیچ ابراز عقیده و نظری را نداشت! ابراهیم خان ظهرها در منزل نبود و شبها هم وقتی به خانه میﺁمد بچه ها در خواب بودند و تنها فخرالزمان در انتظارش بیدار نشسته بود تا ساعتی را در کنار یکدیگر به رفع خستگی بپردازند.شهاب در این سن افت تحصیلی داشت اما هر بار با تمکین مالی که از سوی فخرالزمان نسبت به معلمان شهاب به انجام میرساند بی معطلی نمرات عالی یکی پس از دیگری در ریز نمرات سالانه شهاب منظور میگشت بیﺁنکه به راستی خود او دارای سواد علمی واقعي گشته باشد.در ﺁن سالها اعزام دانشﺁموزان برجسته و ممتاز به خارج از کشور جهت تحصیل باب گشته بود و خانواده های اعیان و ثروتمند یکی از بحثهای داغشان در محافل همان فرزندان به فرنگ رفته ﺁنها و یا فرزندان در حال اعزامشان به اروپا بود.فخرالزمان نیز خود را ازین مقوله دور نمی دید که عنقریب شهاب دوره دبیرستان را به پایان خواهد رساند و با توجه به نفوذ ابراهیم خان فرزند او نیز یکی از همان دانشﺁموزان اعزامی خواهد بود.اما شهاب در درس زبان خارجه بسیار مشکل داشت و تا کنون هر معلم سرخانه ای را هم که فخرالزمان جهت ﺁموزش او به منزل ﺁورده بود به علت بی ادبی ها و انجام ندادن تکالیفهای مربوطه بیش از دو یا سه جلسه نتوانسه بود ﺁنجا بماند.شهاب نیز تمایلی نداشت تا با معلمان غیر ایرانی به درس بپردازد چرا که اصولا" لهجه فارسی ﺁنها برایش خنده دار بود و همین خنده های گاه و بیگاه او سبب اصلی رنجشهای معلمان گشته بود.اواسط یکی از روزهای ظهر پاییزی صدای داد و فریاد شهاب که از اتاق فخرالزمان بیرون ﺁمد و با شدت بسیاری درب را به هم کوفت باعث شد همه اهل عمارت از هر کجا که بودند سرشان را از اتاقها و مطبخ و زیرزمین بیرون بیاورند...شهاب حرفهای نامربوط و زشتی را نثار فخرالزمان که او را به جهت ﺁزرده کردن ششمین معلم زبان خارجه اش سرزنش کرده بود به زبان میﺁورد.مهتاب و ستاره بی هیچ کلامی به اتاق خودشان برگشتند و درب را هم بستند.خورشید که در یکی دیگر از اتاقهای عمارت در کنار سیدزهرا خوابیده بود برای لحظاتی بیدار شد اما سیدزهرا با مهربانی و نوازش مادرانه ای تنها به گفتن این مطلب که عزیزم بخواب...چیز مهمی نیست...شهاب سر و صدایش بلند شده...خورشید را بار دیگر به خوابیدن دعوت کرد.شهاب وقتی از اتاق مادرش بیرون ﺁمد هر چه گلدان شمعدانی در جلوی ایوان قرار داشت را با لگدهایی محکم به حیاط انداخت و همه را شکست.دائم فریاد میکشید و فخرالزمان را که حالا از اتاق بیرون ﺁمده بود و با حالتی التماس گونه او را به ﺁرامش دعوت میکرد را ﺁماج عبارات و جملات زشتی که از دهانش خارج میشد;کرده بود.دیگر خوابی برای کسی در ﺁن لحظات با ﺁن شرایط باقی نمانده بود.هر کس در هر جایی بود خودش را وادار به ادامه انجام کارش می نمود تنها خورشید بود که با خیره شدن به سقف اتاق و گوش کردن به حرفهای زشت و نامربوطی که میان برادرش و مادرش رد و بدل می گشت به فکر فرو رفته بود.در فکر اینکه ﺁیا به راستی او از شهاب خیلی بدتر است که مادرش با توجه به این اخلاقها و رفتارهای زشت از شهاب هم هنوز حاضر نشده گناه او را به خاطر ریخته شدن پارچ ﺁب و خورشت در ﺁن روز ببخشد و دست از ﺁن نگاههای پر نفرت خود نسبت به خورشید بردارد؟!!! ﺁن شب وقتی دیر وقت ابراهیم خان به منزل ﺁمد اثری از ﺁثار جنجالی که شهاب به پا کرده بود به چشم نمی خورد حتی به جای گلدانهای شکسته شمعدانی;علیﺁقا باغبان چندین گلدان دیگر جایگزین کرده بود تا ابراهیم خان متوجه شکسته شدن ﺁنهمه گلدان نشود و تمام اینها طبق فرمایشات فخرالزمان بود چرا که مثل همیشه باید رفتار زشت و خلاف ادب شهاب را کتمان میکرد.وقتی فخرالزمان در رابطه با وضعیت درسی زبان خارجه شهاب با ابراهیم خان صحبت کرد و گفت که شهاب زیاد با معلمانی که او برایش می فرستد سازگاری ندارد;ابراهیم خان به علت خستگی زیاد از کار روزانه تنها این جمله را گفت:خوب خانم ببین خودش با چه کسی راحته همان رو بیارید...من دیگه حوصله این بچه بازیها و گرفتاریهای داخلی خونه رو ندارم...خودتون با تدبیرتون حل و فصلش کنید.
    سپس سرش را روی متکا گذاشت و فخرالزمان را نیز به خوابیدن دعوت کرد.فخرالزمان با اینکه از بی تفاوتی او نسبت به شهاب دلخور شده بود اما در برطرف کردن امیال ابراهیم خان خود نیز بی میل نبود بنابراین دیگر سخنی به میان نیاورد و در کنار همسرش خوابید.
    ***************************
    ***********
    صدای زنگ تلفن بلند شد و همین باعث گردید ماندانا که ساعتها بود روی تخت دراز کشیده و مشغول مطالعه بود از جایش بلند شود و گوشی را بردارد.ﺁناهیتا پشت خط بود.در حین احوالپرسی با ماندانا کاملا" شعف نهفته در صدایش برای خواهرش مشهود بود.بعد از سلام و احوالپرسی های لازم ماندانا خنده معنی داری کرد که از گوشهای تیز ﺁناهیتا مخفی نماند سپس ماندانا ادامه داد:خیلی سرحال به نظر میرسی!!! با توجه به شرایطی که من تهران رو ترک کردم حالا شنیدن صدای پر انرژی تو برام کمی مشکوک به نظر میرسه!!!
    ﺁناهیتا مکثی کرد و در جواب ماندانا گفت:راستش تلفن زدم تا موضوعی رو بهت بگم...
    هنوز ﺁناهیتا حرفش را به پایان نبرده بود که ماندانا خنده دیگری کرد و گفت:چیه؟!بالاخره کوروش عقل سلیم تو رو دزدید؟
    ﺁناهیتا در حالیکه گوشی تلفن را در دست داشت از تعجب چشمانش گرد شد چرا که ماندانا بی هیچ معطلی به اصل ماجرا اشاره کرده بود بنابراین با تردید پرسید:تو از کجا موضوع رو میدونستی؟!!!
    ماندانا در جواب گفت:از برخورد اونروز تو و کوروش همه چیز کاملا"روشن بود در ثانی انرژی بالایی که الان توی صدای تو به گوش میرسه فقط گویای تولد یه عشق و رابطه ای دلچسب با فرد مورد علاقه هر کسی می تونه باشه نه چیز دیگه...
    ﺁناهیتا از زیرکی خواهرش خنده اش گرفته بود اما مطمئن بود چیزی را که حالا می خواهد به او بگوید مسلما" دور از ذهن ماندانا خواهد بود بنابراین برای اینکه فرصت لازم را برای حدس وقایع پیش ﺁمده از ماندانا گرفته باشد سریع گفت:خانم کرمانیان با مامان بزرگ در این رابطه صحبت کرده...مامان بزرگ هم از اونجایی که خانم کرمانیان و کوروش رو حسابی می شناخته بی معطلی ماجرا رو به پدر گفته...دو هفته دیگه هم جشن نامزدی رو برگذار میکنیم...
    هنوز فعل جمله اش را تمام نکرده بود که ماندانا با صدایی حاکی از تعجب به همراه جیغ گفت:چی؟؟؟تو مگه دیوونه شدی که به این سرعت می خوای...
    ﺁناهیتا به میان حرفش ﺁمد و گفت:نه...دیوونه نشدم ولی انتخابم رو کردم...من مثل تو حوصله کش دادن این مسائل رو ندارم...از طرفی وقتی مامان بزرگ کسی رو تایید کنه...خوب خودت میدونی دیگه...
    ماندانا گفت:ولی ﺁنا...
    ﺁناهیتا ادامه داد:ماندانا نمی دونی کوروش چقدر نازنینه به خدا اگه دو سه برخورد دیگه با اون داشته باشی متوجه میشی که من اصلا" اشتباه نکردم...
    ماندانا خندید و گفت:پس بی خود نبود که کوروش معتقد بود بهترین تصادف عمرش همون تصادف ماشین تو با ماشینش بوده.
    ﺁناهیتا هم خندید.هر دو خواهر ساعتی را به گفت و گو و خنده و بیان اتفاقات پیش ﺁمده برایشان در همین یکی دو روز گذشته گذراندند.ماندانا نیز ﺁناهیتا را از ﺁنچه که بین خودش و ونداد اتفاق افتاده بود کم و بیش باخبر کرد و اضافه نمود در سفر بعدیش به تهران ونداد و او نیز تصمیمات جدی خود را برای زندگی در کنار هم خواهند گرفت.هنگام خداحافظی ماندانا شعف زیادی را در موج صدای ﺁناهیتا دریافت میکرد و بالطبع از شادی او احساس خوشحالی میکرد;در ﺁخر سلامی هم به همه رساند و سپس مکالمه شان پایان گرفت و ارتباط قطع شد.ماندانا بعد از قطع تلفن تدارک شام مختصری برای خودش دید و بعد از صرف شام تماسی هم با ونداد گرفت و پس از گفتن عباراتی عاشقانه و احساسی بار دیگر به یکدیگر اطمینان های لازم را دادند در ﺁخر وقتی ماندانا قضیه ﺁناهیتا و کوروش را برای ونداد گفت او نیز بسیار از این پیشامد خوشحال شد.با اینکه شناختی به کوروش نداشت اما به حسن سلیقه او احسنت میگفت چرا که ونداد در این چند سال که عاشقانه به ماندانا عشق ورزیده بود نسبت به ﺁناهیتا نیز تعصب و دلبستگی خاص و برادرانه ای داشت که همراه با شناختی کامل از روحیات لطیف و نجیب ﺁناهیتا بود بنابراین هیچ موردی نداشت که قبل از تبریک به ﺁناهیتا در حسن سلیقه اش برای انتخاب کوروش;در ابتدا به کوروش جهت انتخاب صحیحش تبریک گفته باشد.ماندانا بعد از قطع مکالمه اش با ونداد کم کم برای خواب شبانه اش ﺁماده میشد ولی احساس کرد تا وقتی کاملا" خوابش نگرفته بقیه خاطرات مادربزرگ را مرور کند:....................
    ادامه دارد
    24
    ماندانا بعد از قطع مکالمه اش با ونداد کم کم برای خواب شبانه اش ﺁماده میشد ولی احساس کرد تا وقتی کاملا" خوابش نگرفته بقیه خاطرات مادربزرگ را مرورکند:.....
    ************************
    **************
    چند روز بعد که فخرالزمان احساس کرد حال شهاب دردانه اش از ﺁن خشونت خارج گشته است موقعیت را مناسب دید تا با خود او جهت جدی فکر کردن به درس زبان خارجه اش صحبت کند در ضمن در جریان امر که می خواهند او را در بین شاگردان ممتاز برای تحصیل به خارج از کشور بفرستندش;قرار بدهد و دیگر اینکه برای رفتن به خارجه و فرنگ باید بتواند از پس حداقل مکالمات خارجه بربیاید.با این تفکرات توضیحات لازم را در ذهن خویش ﺁماده و مهیا کرد سپس با هزار جور مقدمه چینی و قربان صدقه رفتن شهاب اصل قضیه را برایش شرح داد و در پایان از او خواست تا اگر خودش شخص مناسبی را برای کمک به او در درس زبان خارجه سراغ دارد معرفی کند تا او را به منزل بیاورند و ساعاتی را جهت تدریس به شهاب اختصاص بدهند.شهاب در این سن دوستان بسیاری را برای خود جمع کرده بود اما در میان تمام دوستان او که همه کم و بیش شباهت فاحشی با خود او در تربیت و رفتار داشتند;تنها یک نفر از دوستانش بود که از نظر درسی و اخلاقی شاگرد ممتاز دبیرستان شناخته شده بود لیکن از لحاظ مالی اصلا" در حد و اندازه خانواده ابراهیم خان نبود.او تک پسر و تنها فرزند افسر خانم;خیاط دو محله پایین تر از ﺁنها بود و دلیل دوستی شهاب با این پسر هم فقط به خاطر استفاده های گاه و بیگاه او در حل تمرینات و مسائل سخت ریاضی بود...اما روی هم رفته شهاب کم و بیش نسبت به او احترام قائل بود و زیاد باعث ﺁزار روحی او نمی گشت...شهاب خوب میدانست که اگر روابطش را با او بیشتر و صمیمی تر کند نه تنها می تواند به واقع کمکهای درسی شایانی از او دریافت کند...شاید هم در سر جلسه های امتحان بتواند او را راضی کند تا گاهی مطالبی را پنهانی از او دریافت نماید! شهاب بارها دیده بود که چقدر ﺁن پسر را به علت هوش بالایش در درسهای مدرسه تقدیر کرده اند و حتی گاهی او را به عنوان کمک دبیری که بنا به دلایلی در مدرسه حاضر نبوده به سر کلاسها می فرستادند! هیچ درسی نبود که او در ﺁن مشکلی داشته باشد و درس زبان خارجه نیز یکی از همان درسهایی بود که او به راحتی از پس ﺁن برمیﺁمد.شهاب پس از لحظاتی فکر کردن از مادرش خواست که او را به خانه بیاورد تا هم به عنوان دوستش باشد و هم در درسها کمک حال او گردد.فخرالزمان در ابتدا این مسئله بسیار برایش صقیل میﺁمد که یکی از همشاگردی های خود شهاب به عنوان معلم سرخانه به خانه بیاید اما وقتی تحقیق کرد مسئولین مدرسه نیز کاملا" ﺁن پسر را تایید کردند و با توجه به شناختی که نسبت به شهاب داشتند همه نظر داشتند که شاید این عقیده شهاب خود بهترین راه حل برای یادگیری دروس دبیرستان شهاب باشد! بنابراین با تمام نارضایتی قلبی که فخرالزمان از درون در خود احساس میکرد اما تن به خواسته دردانه اش داد و قرار بر این شد پس از هماهنگ کردن از سوی مدرسه این پسر ساعاتی را هر روز به منزل ابراهیم خان بیاید و شهاب را در درسها یاری بدهد و در قبال زحماتش مزدی نیز از منزل ابراهیم خان دریافت نماید! گرفتن مبلغی که تعیین شده بود گرچه یک چهارم مبالغی بود که فخرالزمان به معلمان دیگر پرداخت میکرد اما همین مقدار نیز برای دوست شهاب بسیار قابل توجه بود بنابراین وقتی از طریق مدرسه او را در جریان امر قرار دادند با اینکه در ابتدا از رفتن به ﺁن عمارت که همیشه در راه برگشت از مدرسه بزرگی و زیباییش چشمهای او را خیره کرده بود;سخت می نمود;لیکن در نهایت به علت جو حاکم در مدرسه و اطاعت امر مدیر مدرسه با تردید رفتن به خانه همکلاسی خود را پذیرفت.وقتی در منزل به مادرش موضوع را گفت و مطرح کرد که در قبال تدریس به شهاب مزد نیز دریافت خواهد کرد مادرش ساعتی اشک ریخته بود که چرا پسرش این مسئله را قبول کرده...او که تاکنون با خیاطی مخارج و احتیاجات او را برﺁورده کرده است اما وقتی اجبار و استیصال را در چشمان پسرش دید تصمیم گرفت بیش از این غرور او را جریحه دار نکند اما در نهایت سفارشات لازم و نکات بسیاری را به او یادﺁور شد و در نهایت شب هنگام بر سر سجاده تنها فرزند خودش را در پناه خداوند قرار داد و صبر و استقامت و دوری از کج روی را برایش از خدا خواستار شد.فردای ﺁنروز قرار بود بعد از ساعات مدرسه شهاب به همراه همکلاسی اش که منصور نام داشت به خانه بیایند و پس از صرف ناهار مشغول درس و مطالعه شوند;تا یک ساعت به غروب مانده پس از ﺁن منصور باید می رفت و به درس و تکلیف خودش و امور منزل و مادرش میرسید.دخترها زودتر از شهاب هر روز به خانه برمی گشتند.مهتاب به محض ورودش به خانه سنجاق سرهایی که از خرازی سر کوچه برای خورشید خریده بود را از کیفش بیرون کشید و بعد از بوسیدن خورشید دستش را گرفت و برخلاف میل خورشید او را به اتاق برد و مشغول شانه زدن به موهای خورشید شد تا سنجاق سرها را به سرش بنشاند.سنجاقها با رشته های سیاه رنگ که در انتهای هر رشته مرواریدهای نارنجی و سفید و زرد و سبز بودند تزئین یافته بود و وقتی مهتاب با سلیقه ﺁنها را روی موهای لخت و زیبای خورشید نشاند جلوه رشته ها که در لابه لای موهای خورشید قرار گرفت صد چندان شد.خورشید که از ﺁنهمه وسواس مهتاب به روی موهایش کلافه شده بود با سرعت از زیر دستان مهتاب بلند شد و پس از تشکر از او گفت:مهتاب اینقدر موهام رو محکم شوونه نکن...بعضی اوقات احساس میکنم موهام رو به همراه پوست کله ام میکنی...
    ستاره غش غش خندید و گفت:مهتاب مگه دیوونه ای که سر بچه رو اینطوری شوونه میکنی؟
    خورشید اخمی به صورتش نشاند و گفت:................
    خورشید اخمی به صورتش نشاند و گفت:من بچه نیستم فعلا" فقط قدم از شماها کوتاهتره...بالاخره هم همقد شماها میشم.
    مهتاب بار دیگر به سمت خورشید رفت;دستانش را زیر بغل خورشید گذاشت و او را بلند کرد و جلوی ﺁیینه گرفت و گفت:خورشید ببین موهات چقدر قشنگ شده.
    خورشید تصویر خودش را در ﺁیینه دید.مهتاب درست میگفت.چهره اش با ﺁن موهای مشکی که به دورش ریخته بود با ﺁن رشته های سنجاق سر که لابه لای موهایش قرار گرفته بود بیش از پیش جلوه میکرد...اما هنوز سرش از شانه کشیدنهای مهتاب درد میکرد.خنده ملیحی به لب ﺁورد و گفت:ﺁره...مرسی...قشنگ شده ولی اگه یه بار دیگه بخوای موهام رو خوشگل کنی دیگه نمی ذارم.
    مهتاب خندید و بار دیگر صورت خورشید را بوسید و او را به زمین گذاشت.خورشید ﺁن روز لباس سفید با دامنی کوتاه و پرچین به تن داشت;در زیر دامنش جوراب شلواری تنگ و چسبانی به پاداشت که از جنس نخهای لطیف به هم بافته شده ای بود که به تازگی فخرالزمان از لاله زار خریده بود...ﺁستینهای کوتاه و پف کرده به همراه تورهای سفید و زیبایی که در حاشیه ﺁستینها و پایین دامن پرچین دوخته شده بود خورشید را با ﺁن موهای لخت و مشکی و پوست سفید و چشمان درشت و براقش که مژه های چتر مانندش مانند سایه ای روی گونه های برجسته اش خودنمایی میکرد به همراه ﺁن بینی ظریف و لبهای سرخش او را از هر حیث زیباتر و دلنشین تر از همیشه ساخته بود.مهتاب خواست بار دیگر او را به خاطر شیرین زبانیش بگیرد و وقتی خورشید از اتاق بیرون دوید و خندید تا از دست مهتاب فرار کند;فخرالزمان به صدای خنده او برگشت و نگاهش کرد...لحظه ای نگاهش به روی فرزند کوچکش ثابت ماند و همانجا روی ایوان ایستاده بود و به او نگاه میکرد.خورشید که با صدای ظریفی می خندید عقب عقب میرفت متوجه فخرالزمان که محو تماشایش شده بود و پشت سرش قرار داشت نشد و همانطور که به عقب میرفت با مادرش برخورد کرد.وقتی برگشت و متوجه شد به مادرش برخورد کرده است به یکباره تمام وجودش لرزید;لبخند از لبانش محو شد و فقط خیره به چشمان مادرش چشم دوخت.فخرالزمان بار دیگر نفرتش در دل بیدار شد! ابروانش به هم گره خورد و با صدایی بلند گفت:چته؟!! تو یک دقیقه نمی تونی ﺁروم و قرار داشته باشی؟
    خورشید بغض کرد و حلقه اشک در چشمانش به سرعت خودنمایی کرد فقط فرصت یافت با صدایی ﺁهسته بگوید:ببخشید.
    و بعد سرش را پایین انداخت و به سرعت از پله های ایوان به پایین دوید وقتی وارد حیاط شد ابتدا خواست به انتهای حیاط برود و وارد باغ شود ولی دوباره پشیمان شد و به سمت دالانی که به حیاط بیرونی منتهی میشد دوید.فخرالزمان در تمام این مدت به حرکات ظریف و دیدنی خورشید چشم دوخته بود و او را که پروانه وار در حیاط میدوید نگاه میکرد و خورشید نیز سنگینی نگاه مادرش را به روی خود احساس میکرد.شهاب و همکلاسی اش نیز در این هنگام از درب حیاط بیرونی در حال ورود بودند اما درست هنگام داخل شدن شهاب یکی دیگر از شیطنتهایش که اذیت و ﺁزار گربه محل بود گل کرد...کیفش را به دست همکلاسی اش داد و به او گفت که داخل خانه شود و خودش نیز چند دقیقه دیگر خواهد ﺁمد چون می خواهد یک لگد کوچک به گربه بزند و سپس بدون اینکه منتظر حرفی از دوستش بشود دوید به سمت گربه.منصور نیز در حالیکه کیف خود و شهاب را به دست داشت با تردید و ﺁهسته وارد حیاط بیرونی عمارت شد در حالیکه به بلندی دیوارها چشم دوخته بود جلو میرفت.در بدو ورود پشت ساختمان که با پنجره های بلندی به حیاط بزرگ مشرف میشدند نظرش را به خود جلب کرد همانطور که به نمای پشتی ساختمان چشم دوخته بود به راه باریکه ای در کنار ساختمان نزدیک میشد چرا که احساس میکرد برای ورود به حیاط اندرونی باید از این مدخل و دالان عبور کند...سرعتش را کم کرد تا بلکه شهاب بیاید و همراه او وارد حیاط بشود...به محض اینکه به مدخل ورودی دالان رسید از سوی مقابل خورشید که اشک چشمانش سرازیر شده بود و با شتاب در حال دویدنی بی هدف بود محکم به او خورد و سپس روی زمین افتاد!!!! منصور به شدت هول شده بود;سریع کیفها را به گوشه ای انداخت و به سمت دخترک کوچکی که در اثر برخورد با او به زمین افتاده بود رفت و کمکش کرد تا سر پا بایستد.خورشید سر یکی از ﺁرنجهایش خراشیده شده بود و احساس سوزش و درد در ﺁن ناحیه حالا مزید بر علت بغض چند دقیقه قبلش گشته و اشک بیشتری را از چشمانش سرازیر ساخته بود...ولی عجیب این بود که گریه این دختر کوچک صدایی نداشت و تنها اشکهایش بود که یکی بعد از دیگری به روی گونه هایش سرازیر میشدند.منصور شروع کرد به تکاندن لباسهای خورشید.خورشید بی توجه به خاکی بودن دستهایش برای پاک کردن اشکهایش ﺁنها را به صورتش کشید...صورت زیبایش با وجودی که حالا در اثر خاک دستانش و اشک روی صورتش به شدت کثیف به نظر میرسید اما زیبایی خودش را همچنان حفظ کرده بود!!! منصور وقتی کمی از خاکهای لباس خورشید را تکان داد ناخودﺁگاه به صورت خورشید خیره شد...به قدری زیبایی چهره خورشید در بطن وجودی منصور نفوذ کرد که خودش نیز متوجه نمی شد دیدن چهره خورشید چه حسی به او داده است!!! تنها چیزی را که می فهمید این بود که به هیچ عنوان نمی تواند چشم از صورت خورشید بردارد...حالا دیگر لباس خورشید را نمی تکاند...دستش ثابت به روی لباس خورشید مانده بود و خیره به صورت او نگاه میکرد!!! خورشید که در اثر گریه و درد ﺁرنجش و برخورد چند لحظه قبل با مادرش حسابی بی حوصله شده بود از نگاه ثابت منصور که چهره ای نا ﺁشنا برای او بود به روی خودش تعجب کرده و سپس قدمی به عقب رفت و از منصور فاصله گرفت بعد در حالیکه بار دیگر دستان خاک ﺁلودش را به صورت می کشید تا اشکهایش پاک شود پرسید:شما کی هستین؟!!!
    منصور ﺁب دهانش را فرو برد...حتی صدای این دختر کوچک برایش شبیه هيچ صدايي که تا کنون شنیده بود;نبود...برای لحظاتی منصور حس عجیبی را در قلب خود دریافته بود که نمی دانست و نمی توانست این حس را معنی کند!!! صدای خورشید برایش به صدای ﺁدمهای زمینی شباهت نداشت...منصور احساس میکرد این صدا را از ورای وجودی تمام انسانها شنیده و حالا این صدا از او سوالی کرده بود که اصلا" منصور متوجه پرسش ﺁن نشده بود!!! منصور از جایش بلند شد و هنوز خیره به چهره خورشید چشم دوخته بود و در همان حال گفت:بله؟...شما چیزی گفتید؟
    خورشید لبخند کودکانه قشنگی به لب ﺁورد و از اینکه چهره ﺁن پسر را حالا مضطرب میدید خنده اش گرفته و درد ﺁرنجش را فراموش کرده بود دوباره پرسید:گفتم شما کی هستین؟با کی کار دارین؟
    منصور کمی به خودش ﺁمد و به سمت دیوار رفت تا کیفها را از ﺁنجا بردارد وقتی ﺁنها را برداشت دوباره صاف ایستاد و گفت:من منصور همکلاسی شهاب هستم...قراره از امروز بیام اینجا تا با شهاب درس بخونیم.
    خورشید نگاهی به ﺁرنجش کرد و گفت:شهاب که درس خوون نیست.
    منصور خنده اش گرفت و گفت:شما اینطوری فکر میکنی؟
    خورشید مشغول تکان دادن خاکهای به جا مانده از زمین خوردنش بر روی پیراهنش شد و در جواب منصور که محو تماشای حرکات ظریف و زیبای او بود گفت:من فکر نمی کنم...مطمئنم...تازه همه این رو میگن...ستاره...مهتاب...
    منصور با لبخند به چشمان خورشید چشم دوخت و گفت:ببخشید...حالا که من رو شناختید شما هم به من میگی...
    در این وقت شهاب پشت سر منصور رسیده بود و گفت:ایندفعه گربه از دستم فرار کرد ولی بار دیگه تلافی لگد این دفعه رو هم سرش درمیارم.
    بعد چشمش به خورشید افتاد که درست برخلاف همیشه صورتش حسابی کثیف و لباسهایش نیز خاکﺁلود شده بود با تعجب سر تا پای خورشید را نگاه کرد و گفت:تو چرا اینطوری شدی؟صورتت چرا اینقدر کثیفه؟!!!
    منصور گفت:در حال دویدن من رو ندید و به من خورد و افتاد.
    خورشید دوباره به ﺁرنجش که حالا خون نیز میﺁمد نگاه کرد.شهاب به محض اینکه متوجه دست خورشید شد از همانجایی که ایستاده بود سیدزهرا را با صدایی بلند صدا کرد تا بیاید.خورشید با اخم نگاهی به شهاب کرد و گفت:چرا سیدزهرا رو صدا میکنی؟خودم میرم دستم رو می شورم.
    شهاب دست خورشید را گرفت و به همراه منصور از دالان گذشتند و وارد حیاط اندرونی شدند.منصور محو تماشای زیبایی عمارت و حیاط ﺁن شده بود و این حالت او از دید شهاب دور نماند و چقدر شهاب از اینکه می توانست بر اساس ثروت و پایه خانوادگی بر منصور ارجحیت داشته باشد احساس غرور میکرد...............
    ادامه دارد
    25
    شهاب دست خورشید را گرفت و به همراه منصور از دالان گذشتند و وارد حیاط اندرونی شدند.منصور محو تماشای زیبایی عمارت و حیاط ﺁن شده بود و این حالت او از دید شهاب دور نماند و چقدر شهاب از اینکه می توانست بر اساس ثروت و پایه خانوادگی بر منصور ارجحیت داشته باشد احساس غرور میکرد.سیدزهرا که برای ساعتی پیش حاجیه خانم در مطبخ رفته بود تا اگر کاری هست انجام بدهد با شنیدن صدای شهاب که مکرر او را صدا میکرد از مطبخ بیرون ﺁمد.خورشید با دیدن سیدزهرا دستش را از دست شهاب بیرون کشید و به سمت او دوید.تمام حرکات خورشید برای منصور دیدنی بود...اصلا" نمی فهمید چرا از دیدن خورشید سیر نمی شود...نمی توانست احساس درونی خود را درک کند...متوجه نمیشد که چرا باید او که14سال دارد حسی عجیب به این دخترک کوچک پیدا کرده باشد!!! دائم هر حرکت او برایش دیدنی و خواستنی جلوه میکرد.سیدزهرا مثل همیشه با مهربانی خورشید را در ﺁغوش گرفت.شهاب با همان صدای بلندش رو کرد به سیدزهرا گفت:افتاده زمین...دستش زخمی شده...نگاه کنید پشت دستش رو میگم.
    سیدزهرا با هراس به پشت دست خورشید نگاه کرد و وقتی زخم را دید گفت:ای وای...خاک بر سرم...مادر کی اینطور شدی؟
    منصور خواست چیزی بگوید که شهاب دستش را گرفت و او را که هنوز به پشت سرش و خورشید چشم دوخته بود با خود از پله های عمارت بالا برد و در طول راه تا به اتاق مخصوص خودش وارد شوند گفت:نگران نباش...خورشید کوچیکترین خواهر منه اما نازک نارنجی نیست...مطمئن باش چیزی به کسی نمیگه...سیدزهرا خودش دست خورشید رو می بنده.
    اما شهاب خبر نداشت که نگاههای منصور حاکی از اضطراب اتفاق پیش ﺁمده نیست بلکه احساسی در اعماق وجود منصور بیدار گشته بود که برای خود او هم ناشناخته و عجیب میﺁمد.تا بعد از ظهر که منصور در ﺁنجا ماند دیگر خورشید را ندید چرا که او و شهاب از اتاق بیرون نیامدند.ناهار را نیز در همان اتاق شهاب خوردند که برای منصور نسبت به ﺁنچه که همیشه در منزل خودشان و از دست پخت مادرش خورده بود بسیار متفاوت می نمود...غذا از تنوع و کیفیت خاصی برخوردار بود...لیکن طعم غذاهای مادرش برای منصور بسیار دلچسبتر و گواراتر میﺁمد...گویا با وجود ﺁنهمه چشم نوازی که در سفره رنگین منزل ابراهیم خان وجود داشت اما لذت غذایی که به دست مادرش پخته میشد در هیچکدام از مواد غذایی ﺁن سفره وجود نداشت!! کمی به غروب مانده زمانی که منصور قصد رفتن از ﺁنجا را داشت با اینکه سعی میکرد حواسش را تنها به مسیر پیش پایش معطوف کند اما بی اراده با چشم به دنبال همان دختر بچه ای که حالا میدانست اسمش خورشید است میگشت! در همان چند لحظه نخست با نگاهی سریع همه جای حیاط را کاوید اما او را ندید.وقتی با شهاب خداحافظی کرد و از حیاط اندرونی و بیرونی گذشت و پایش را از عمارت ابراهیم خان بیرون گذاشت با تمام وجودش احساس میکرد که چیزی را در خانه ابراهیم خان جا گذاشته است! این حس به قدری در او قوی بود که حتی در کنار خیابانی که از کوچه ابراهیم خان وارد ﺁن شده بود ایستاد و کیفش را جستجو کرد بلکه بفهمد چه وسیله ای را در ﺁنجا جا گذاشته!!! اما با کمال تعجب دید همه چیز سر جایش است...ولی این حس که مطمئن بود چیزی را در ﺁنجا گذاشته و فراموش کرده با خود بیاورد در او شدت بیشتری گرفته بود! وقتی با حالتی مردد به دیوار تکیه داده بود و قفل کیفش را که به روی پایش قرار داده بود بست;برای لحظاتی ناخودﺁگاه دردی در قفسه سینه اش در سمت چپ احساس کرد...دستش را به روی قلبش گذاشت و چند نفس عمیق کشید...ولی باز هم هر چه فکر کرد نمی فهمید چه چیزی را فراموش کرده با خود از ﺁن خانه بیاورد!!! کیفش را که به روی پای جمع شده و به دیوار تکیه داده شده گذاشته بود برداشت و با حالتی سست و ضعف گرفته به سمت خانه خودشان که دو محله پایین تر از ﺁنجا بود به راه افتاد.وقتی به خانه رسید افسرخانم رنگ پریده منصور نگرانش کرد و سریع یک لیوان شربت بیدمشک درست کرد و به خورد منصور داد.افسرخانم میدانست غیرممکن است در ﺁن خانه به پسرش رسیدگی لازم را نکرده باشند اما حدس میزد اختلاف طبقاتی میان ﺁنها و رفاه کاملی که در منزل ابراهیم خان پیش چشم منصور عیان گشته شاید سبب اصلی خرابی حال او باشد...اما واقعیت امر چیز دیگری بود که نه تنها خود منصور ﺁنرا درک نکرده بود که هیچ مادر منصور نیز کوچکترین احتمالی در رابطه با ﺁن قضیه به مغز خود راه نمی داد.یک هفته از رفت و ﺁمدهای منصور به منزل ابراهیم خان می گذشت و جالبی قضیه این بود که در همین مدت کوتاه شهاب در دروس خود پیشرفت کرده بود گرچه که این مقدار پیشرفت بسیار ناچیز بود اما همین هم برای فخرالزمان و حتی خود شهاب نیز جای بسی خرسندی داشت.در طول این یک هفته منصور هر بار که به عمارت میﺁمد و میرفت به غیر از اینکه سعی داشت درسها را تا ﺁنجایی که در توان دارد برای شهاب تفهیم نماید اما تمام وجودش در دیدن دوباره خورشید;می سوخت..! خودش هم نمی فهمید چرا بی تاب دیدن ﺁن دخترک کوچک است و هر بار بیﺁنکه به مقصود قلبی خود برسد از ﺁن عمارت خارج میشد و به منزل خودشان بازمیگشت.هر روز به امید اینکه شاید بار دیگر خورشید را ببیند با اشتیاق همراه شهاب به عمارت ابراهیم خان پا میگذاشت.سردی فصل پاییز بیشتر گشته بود و نزدیکی فصل زمستان را گوشزد میکرد.دیگر از برگ و بار و سبزی درختان حیاط اندرونی چیزی نمانده بود و باغ مربوط به عمارت نیز از برگ عریان گشته و انتظار زمستانی سرد بر دل درختان نشسته بود.خورشید یک هفته بود که مبتلا به بیماریی گشته بود که بیشتر اهل عمارت را نگران ساخته بود چرا که در ابتدا به علت بالا بودن تبهای شدید خورشید بیهوش میشد و در طول مدتی هم که به هوش بود هذیان گویی میکرد و همه را به هراس انداخته بود...اهل عمارت میترسیدند که مبادا خورشید در اثر این بیماری تلف شود...اما وقتی بنا به دستور ابراهیم خان دکترناصرالحکما که یکی از طبیبان حاذق تهران بود به منزل ابراهیم خان ﺁمد و از خورشید عیادت کرد بیماری او را مربوط به چرک شدید در ناحیه گلویش تشخیص داد و با تجویز داروهای لازم و دستور غذایی مناسب و پیگیری و پرستاری مرتب;ترس و تردید را از دل اهل خانه دور نمود.بیماری خورشید همانی بود که دکتر تشخیص داده بود ولی چون او کم سن و سال بود و در هنگام مریضی بد غذایی میکرد طول درمان او کمی بیش از ﺁنچه باید طول کشیده و حالا هم با سرد شدن هوا ترس از اینکه مبادا او دوباره سرما بخورد سیدزهرا شدیدا" از او مراقبت میکرد.در این مدت شهاب دوبار به بالین خورشید رفته بود و حتی به دور از چشم دیگران پیشانی خورشید را بوسیده و در دل دعا کرده بود که هر چه زودتر او بهبودی کاملش را به دست ﺁورد...شهاب٬خورشید را نسبت به دو خواهر دیگرش به گونه ای عجیب و باور نکردنی دوست داشت اما هیچ وقت این را بروز نمی داد.مهتاب و ستاره نیز در هر فرصتی کنار بستر خورشید حاضر میشدند و نگران حال او بودند.ابراهیم خان نیز بارها بالای سر خورشید اشکهای خود را از گوشه چشمش پاک کرده بود و در دل نذر و نیازهای بسیاری برای بهبودی حال خورشید کرده بود...اما در این میان فخرالزمان حتی یک بار هم به کنار بستر خورشید نیامد و فقط خدا میداند که چقدر از اینکه خورشید به خاطر بیماریش مورد توجه اهل عمارت قرار گرفته احساس بغض و کینه را در خود تقویت میکرد...اما هر بار برای خالی نبودن عریضه تنها سفارشاتی مهمل به سیدزهرا جهت مراقبت از خورشید بیان میکرد و خود نیز بهتر از هر کس دیگری میدانست سیدزهرا نیازی به ﺁن سفارشها ندارد چرا که خودش بیش از یک مادر تاکنون برای خورشید زحمت کشیده بود و دل سوزانده بود.بعد از یک هفته کم کم حال خورشید رو به بهبودی میرفت و تبش به وضوح پایین ﺁمده بود و دیگر به حالت بیهوشی و هذیان نمی رفت و شدیدا" برای بیرون رفتن از اتاق احساس بیتابی و دلتنگی میکرد و هر بار که میخواست از اتاق بیرون برود با ممانعت سیدزهرا رو به رو میشد و بار دیگر مجبور میشد به خوابیدن در زیر لحاف و بازی با عروسکهای پارچه ای خودش رضایت بدهد...کم کم این اوضاع برای خورشید غیر قابل تحمل میشد و کار به جایی کشید که با سیدزهرا به حالت نیمه قهر در ﺁمده بود.اولین برف زمستانی در روز ﺁخر پاییز به زمین نشست.تحمل خورشید با وجود بیماریش کاملا" به انتها رسیده بود و اصرار شدیدی به سیدزهرا داشت که بگذارد برای برف بازی به حیاط برود! طبق معمول هر روز شهاب به همراه منصور از راه مدرسه به منزل رسیدند در طول مسیر چون سیدمهدی هنوز بچه ها را با درشکه این طرف و ﺁن طرف میبرد منصور نیز از این موهبت برخوردار گشته كه مسیر مدرسه تا عمارت ابراهیم خان را در کنار شهاب با درشکه سیدمهدی طی نماید.وقتی به خانه رسیدند هر دو کمی در حیاط برف بازی کردند و با پرتاب گلوله های برفی به یکدیگر دقایقی را با خنده گذراندند و سپس به سمت پله های منتهی به ایوان راهی شدند.از پله ها که بالا رفتند وقتی می خواستند از جلوی درب اتاقی که خورشید در ﺁن مدتی بستری بود بگذرند شهاب لحظه ای ایستاد و نگاهی به منصور انداخت و گفت:تو برو به اتاق من...منم چند دقیقه بعد میام;خورشید مدتیه که مریضه میرم اون رو ببینم.
    منصور بدون اینکه حرفی بزند سرش را پایین انداخت و به سوی اتاق شهاب رفت.وقتی داخل شد فقط خدا میدانست که چقدر دلش می خواست به همراه شهاب وارد همان اتاقی بشود که تازه فهمیده بود خورشید بیمار است و در ﺁن اتاق حضور دارد...دلش برای دیدن خورشید که تا ﺁن موقع فقط یک بار او را دیده بود به شدت تنگ شده بود...با تمام وجود دلش می خواست بار دیگر صدایش را بشنود و فرصتی دست بدهد تا ساعتها به صورتش نگاه کند!!! منصور کیف خودش و کیف شهاب را در کنار دیوار قرار داد و سپس رو به پنجره ای که مشرف به حیاط بیرونی بود ایستاد و به ریزش ﺁرام دانه های برف چشم دوخت.گرمای مطبوع داخل اتاق حس بیخبری از سرمای بیرون را در نهاد ﺁدمی القا میکرد;منصور خیره به منظره تماشایی ریزش برف نگاه میکرد که درب اتاق باز شد و مهتاب وارد ﺁنجا گشت.منصور به سمت او برگشت و در همان نگاه اول شباهت زیادی که در چهره مهتاب با خورشید وجود داشت او را متقاعد می ساخت که این نیز باید خواهر دیگر شهاب باشد اما قد و قامت او نشان میداد که باید این دختر همان خواهر دوقلوی شهاب باشد که گاهی شهاب از او حرف میزد.مهتاب نگاهش به روی منصور ثابت ماند.قد و اندام کشیده و موزون منصور با صورتی جذاب و مورد توجه که ﺁثار مردانگی در ﺁن بیش از چهره شهاب بود به چشم میخورد...چشمان سبز او که در احاطه مژگانی پر و انبوه با ابروانی پیوسته و کشیده;قرار گرفته بود...موهای لخت و مشکی اش که فرقی در سمت راست باز کرده بود و موهایش به سمت چپ شانه گشته;بینی قلمی و کشیده او که با وجود بودن در سنین بلوغ اما زیبایی خاص خود را حفظ کرده بود به همراه لبانی برجسته و خوش ترکیب همه و همه ﺁراستگی ساده و جذابیت بیش از حدی را از او به نمایش گذاشته بودند و باعث میشد چشم هر دختری را در سن و سال مهتاب برای لحظاتی به او خیره بماند! منصور سرش را پایین انداخت و به ﺁهستگی سلام کرد.مهتاب که از دیدن او کمی دست و پایش را گم کرده بود سعی کرد نگاهش را از چهره او بگیرد.وقتی به سر و وضع لباس خودش نگاه کرد فهمید هنوز لباس انیفورم مدرسه اش را از تن خارج نکرده چرا که از وقتی به خانه ﺁمده بود به دنبال یکی از کتابهای درسیش می گشته و وقتی ستاره به او میگوید که روز گذشته شهاب سر کمد مهتاب رفته و چند کتاب از ﺁنجا برداشته;چون نسبت به شهاب نگاه مساعدی نداشت از ترس اینکه نکند بلایی سر کتابهای درسیش ﺁورده باشد بی معطلی و بدون درب زدن وارد اتاق شهاب شده بود تا بلکه کتابهایش را پیدا کند...ولی حالا میدید که در اتاق شهاب پسری هم سن و سال خودش با ﺁن چهره دلنشین به انتظار شهاب ایستاده است! کمی من من کرد و سپس جواب سلام منصور را به ﺁرامی داد و گفت:شهاب با شما به منزل نیومده؟
    منصور همانطور که سرش پایین بود گفت:رفته به خواهرش خورشید سر بزنه.
    در این لحظه شهاب در حالیکه دست خورشید را در دست داشت و حسابی او را تنها به خاطر پیمودن حد فاصل چند قدمی بین اتاقها در انبوهی از لباس پوشانده بودند وارد اتاق شد.........................
    در این لحظه شهاب در حالیکه دست خورشید را در دست داشت و حسابی او را تنها به خاطر پیمودن حد فاصل چند قدمی بین اتاقها در انبوهی از لباس پوشانده بودند وارد اتاق شد.شهاب وقتی دیده بود خورشید از ماندن در ﺁن اتاق حسابی کلافه است بدون توجه به مخالفتهای سیدزهرا چند ژاکت بافتنی روی هم روی هم به تن خورشید کرده بود و او را برای اینکه زیادی بی تابی نکند به اتاق خودش ﺁورده بود.شهاب وقتی وارد اتاق خودش شده بود و مهتاب را در ﺁنجا دید یکه ای خورد و سپس با غیض گفت:چی می خوای؟
    مهتاب با التماس رو کرد به شهاب و سراغ کتابهایش را از او گرفت شهاب هم بی معطلی سه جلد کتاب و دفتر او را که در کنار دیوار بود برداشت و به دست او داد;مهتاب هم سریع کتابها را گرفت و به سمت درب برگشت اما هنگام خروج بار دیگر ناخودﺁگاه به منصور که حالا چشم به خورشید دوخته بود انداخت و سپس سریع از اتاق خارج شد.وقتی مهتاب از اتاق خارج شد منصور روی دو زانویش خم شد و دستان کوچک خورشید را که هنوز اندکی تب داشت و داغی دستهایش گواه این مسئله بود در دستهایش گرفت و خیره به صورت خورشید نگاه کرد.خورشید حرفی نزد اما لبخند شیرینی به لب ﺁورد که تمام وجود منصور لرزید.شهاب هنوز از ﺁمدن مهتاب به اتاقش دلخور بود و غرغر میکرد;گاه ناسزایی هم نثار مهتاب مینمود اما همه اینها در ﺁن لحظه برای منصور که بعد از حدودا"10روز دوباره خورشید را میدید و او را روی پایش نشانده بود و با محبت با او صحبت میکرد اصلا" اهمیت نداشت...منصور در ﺁن شرایط حتی حضور شهاب را هم فراموش کرده بود! شهاب از دیدن اینکه خورشید ﺁنقدر قشنگ روی پای منصور نشسته بود خنده اش گرفت و بعد رو کرد به منصور و گفت:خورشید بچه ﺁرومیه...دیدم توی اون اتاق حوصله اش سررفته گفتم یه ساعتی اون رو به اتاق خودم بیارم.
    خورشید به چهره کودکانه اش اخم زیبایی نشاند و گفت:من بچه نیستم...
    شهاب خنده اش بلندتر شد و گفت:اگه بچه نیستي پس چرا روی پای منصور نشستی...؟
    منصور به خود ﺁمد و تازه متوجه شد که خورشید روی پای او نشسته است! بعد از این حرف خورشید از روی پای منصور بلند شد.منصور که تحت هیچ شرایطی نمی خواست خورشید به این زودی اتاق را ترک کند در حالیکه با مهربانی سعی داشت خورشید را کنار خود نگه دارد رو کرد به شهاب و گفت:شهاب تو رو خدا سر به سرش نذار.
    شهاب خندید و وقتی خواست صورت خورشید را ببوسد خورشید صورتش را برگرداند و خودش را عقب کشید.شهاب نیز دیگر اصراری در این کار نکرد چون کاملا" اخلاق خورشید را میدانست.در طول یک ساعتی که خورشید در ﺁن اتاق ماند کلامی صحبت نکرد فقط کنار منصور و زانو به زانوی او نشست و یک دستش را در حالیکه روی پای منصور بود زیر چانه اش قرار داد و به درسها و توضیحاتی که منصور برای شهاب میداد گوش میکرد.منصور در این مدت چنان ﺁرامشی از حضور خورشید در دل احساس می نمود که در این چند روز اخیر کاملا" برایش بی سابقه می نمود.بعد از گذشت ساعتی خورشید اظهار خستگی کرد و وقتی می خواست از اتاق خارج شود منصور و شهاب هر دو دوباره لباسهای بافتنی را به دوش و گردن و سر خورشید اندختند و سپس شهاب٬خورشید را پیش سیدزهرا برد.وقتی شهاب و خورشید از اتاق خارج شدند منصور کم کم احساس میکرد متوجه حس قلبی و درونی خود به خورشید شده است در این زمان با اینکه خورشید6سال بیشتر نداشت لیکن منصور دچار حسی شده بود که نشات گرفته از قلب و درونش بود گر چه که خودش نیز ﺁگاهی چندانی به این احساسش نداشت اما ذره ذره قدرت وجودی ﺁنرا در خود درک میکرد! وقتی خورشید پیش سیدزهرا برگشت به علت ضعف و بیماریش که مدتی طول کشیده بود خستگی خیلی زود او را از پا می انداخت بنابراین بی هیچ کلامی دوباره خوابید و منصور با تمام اشتیاقی که به دیدن لحظه لحظه خورشید داشت هنگام خداحافظی دیگر او را ندید.روزها از پس یکدیگر میگذشتند و در طول این مدت منصور بارها و بارها خورشید را دید و هر بار بیشتر به واقعیت حس درونی اش پی می برد...هر بار پس از دیدن خورشید ﺁینده ای بسیار زیبا در روزهای ﺁتی برای خودش و خورشید در ﺁن سوی خیال تجسم میکرد! فصل زمستان با تمام سردی و سوزش بالاخره فرا رسید.فخرالزمان همچنان به هر دلیل و بهانه ای مهمانی های زنانه مفصلی ترتیب میداد و تمام دوستان و ﺁشنایان و فامیل را دعوت میکرد.یکی از بهترین بهانه های او تولد فرزندانش بود...از وقتی هم که پای منصور به خانه ابراهیم خان باز شده بود و فخرالزمان ﺁشنایی بیشتری با او و مادرش پیدا کرده بود و نمونه دوختها و خیاطی های مادر منصور را دیده بود ترجیح میداد لباسهای مورد علاقه اش را جهت دوخت به افسرخانم سفارش بدهد.افسرخانم نیز خیاط بسیار قابلی بود و چنان لباسها را مطابق میل و سلیقه مشتریهایش از ﺁب در میﺁورد که هر بیننده ای با دیدن کوچکترین نمونه از دوختهای او پی به مهارتش میبرد! در طول این مدت افسرخانم بارها به منزل ابراهیم خان جهت گرفتن اندازه ها و یا پرو لباسهای سفارشی ﺁمده بود و در این بین چندین بار مهتاب و ستاره را نیز دیده بود;خورشید نیز دوبار برای اندازه گیری و پرو لباس به اتاقی که افسرخانم در ﺁن منتظر نشسته بود پا گذاشته بود و افسرخانم را از نزدیک دیده بود.در این رفت و ﺁمدها افسرخانم بی نهایت از مهتاب خوشش ﺁمده بود و از ﺁنجاییکه مهتاب خواهر دو قلوی شهاب بوده و هم سن و سال منصور نیز به حساب میﺁمد;افسرخانم دلیل تغییر حالات روحی منصور را در وجود دیدن مهتاب حدس زده بود!!! اما جرات بیان هیچ کلمه ای و یا حتی اشاره ای را در این خصوص به حضور فخرالزمان در خویش احساس نمی کرد! مهتاب نیز مانند شهاب و منصور در ﺁستانه15سالگی بود اما بنا به مقتضیات جنسی اش رشد و بلوغش زودتر از پسران به چشم میﺁمد.قدی نسبتا" متوسط پیدا کرده بود با چهره ای زیبا که تقریبا" چشم هر مادر پسرداری را ناخودﺁگاه به سوی خود جذب میکرد...موهای موج دار و خوشحالتش را همیشه به گونه ای مرتب و در خور سن و سال خودش ﺁرایش میداد...پوستی گندمگون داشت با چشمانی کشیده البته نه به گیرایی چشمان خورشید اما بینی و لبانشان کاملا"شبیه به هم بود...محجوب و دلنشین بود...همیشه سعی میکرد در هر جمعی سفارشهای فخرالزمان را از یاد نبرد...در لباس پوشیدن نیز طبق سلیقه فخرالزمان اکثرا" دامن های تا زیر زانو که پلیسه دوخته میشد با بلوزهای یقه انگلیسی و ﺁستین بلند به تن داشت.صورتش به گردی و خیره کنندگی خورشید نبود لیکن شباهتهای بین این دو خواهر بیشتر از شباهت ﺁنها با ستاره بود.تفاوتهای خورشید و مهتاب در گردی صورت و سفیدی پوست و موهای لخت و نافذی چشمان خورشید خلاصه میگشت و گرنه شباهت میان ﺁنها زیاد بود.مهتاب از ﺁن روزی که منصور را در اتاق شهاب دیده بود از نظر احساسی منقلب شده بود و هر بار که خورشید به طور تصادفی با منصور برخورد میکرد پس از ﺁن مهتاب او را با هزار جور کلک و ناز خریدن پیش خودش میﺁورد و در رابطه با منصور هزاران سوال از خورشید میکرد! در این میان خورشید با تمام کودکیش کاملا" به حس مهتاب نسبت به منصور پی برده بود و هر سوالی که مهتاب از او میکرد با دقت و توضیح کافی جوابگو بود.گاهی نیز حتی به سفارش مهتاب به بهانه های مختلف به اتاقی که منصور و شهاب در ﺁن مشغول درس خواندن بودند می رفت و ساعتها در کنار منصور می نشست و سپس بعد از گذشت ساعاتی که جدا" حوصله اش سررفته بود با وجود هزاران تمنایی که در چشمان منصور نسبت به ماندن خورشید بود و خورشید از این احساس او در عالم کودکی خود کاملا" بی خبر بود از اتاق بیرون میﺁمد و تازه ﺁن وقت بود که باید به سوالهای بی شمار و گاه بی ربط مهتاب در خصوص منصور پاسخگویی میکرد! اواسط دی ماه تولد خورشید بود و برخلاف میل باطنی فخرالزمان که چشم دیدن دختر کوچکش را نداشت اما به هرحال این نیز بهانه خوبی بود برای برپایی جشنی دیگر;اهل عمارت در تهیه و تدارک شب جشن قرار گرفتند.فخرالزمان دائم در حال دادن سفارش هزاران چیز بود بدون اینکه حتی در یک چنین روزی هم خورشید را اندکی از محبتش سیراب کرده باشد!!! از صبح جمعه هیاهوی خاصی در عمارت بر پا بود.حاجیه خانم به کمک سیدزهرا که گویی واقعا" تولد دختر خودش است حسابی در انجام فرمایشات فخرالزمان مشغول گشته بودند و دائم به دیگر خدمه نیز دستورات لازم را میدادند و خود نیز با وسواس و ظرافت خاصی در حال قالب زدن شیرینی های خانگی پخته شده در مطبخ نشسته بودند.ستاره و مهتاب نیز در اتاق خود بر سر اینکه کدام لباسشان را تن کنند با هم مشغول بودند.فخرالزمان و سلطنت بانو به همراه چند تن از بانوان اقوام نزدیک فخرالزمان در اتاق شاهنشین که بزرگترین اتاق عمارت بود نشسته بودند و در ضمن صحبت و گفتگوهای معمول بین خانمها گاهی پکی هم به قلیانهای جلویشان می زدند و چای تازه دمی نیز می نوشیدند.سیدمهدی و چند تن دیگر از مردان نیز مشغول ﺁماده کردن یکی دیگر از اتاقهای شاهنشین برای ﺁقایان که در بعد از ظهر یکی یکی سر و کله شان پیدا میشد بودند.منصور از شهاب شنیده بود که ﺁن جمعه روز تولد خورشید است و چون بنا به سفارش فخرالزمان صبح جمعه نیز برای مرور درس زبان خارجه باید به منزل ابراهیم خان میرفت در طول مسیر با اندک پولی که پس انداز کرده بود یک جفت گل سر دخترانه بسیار ظریف برای خورشید خرید.فقط خدا میدانست که چقدر در همان یک جفت گلسر احساس نهفته بود...منصور با ذره ذره وجودش خورشید را می پرستید...از دیدن او سیر نمیشد.لبخندهای ملیحش...نگاهای دقیق و گیرایش...صورت سفید با ﺁن گونه های همیشه صورتی اش که هر وقت ناراحت یا هیجان زده میشد به سرخی می گرایید...مژه های برگشته و بلند و مشکی اش...بینی کوچک و ﺁن لبهای سرخ و غنچه وارش...صدای ظریف و ﺁرامش...پوست سفیدش و ﺁن دستهای کوچک و کودکانه اش که گاهی ﺁنها را در دستان منصور قرار میداد...همه و همه چیزهایی بودند که شدیدا" فکر و احساس منصور را درگیر کرده بود!!! لحظاتش در تنهایی کاملا" با خیال خورشید پر میشد...گاهی که به خود میﺁمد متوجه میشد که ساعتهاست مشغول فکر کردن به خاطره مربوط به ﺁن روز با خورشید گذشته است!!! گلسرها را در طول مسیر تا درب حیاط عمارت ابراهیم خان بارها از جیبش بیرون کشیده و به ﺁنها نگاه کرده بود از تصور اینکه خورشید هم از ﺁنها خوشش بیاید و به موهای زیبایش بزند دلش غنج میرفت.کت و شلواری که همان اونیفورم مدرسه اش نیز بود به تن داشت...رنگش طوسی پر رنگ بود و از جنس نه چندان عالی دوخته شده بود اما تمیز و مرتب...کفشهای مشکی اش نیز واکس خورده بود و برق میزد...کلاه پهلوی مخصوص مدرسه نیز روی سرش بود موهای مشکی اش که مثل همیشه با فرقی کج باز شده بود اندکی از زیر کلاه بیرون زده بود...یقه پیراهن بافتنی سفیدش نیز از کنار یقه کتش نمایان بود...کیف مشکی مدرسه اش را نیز در دست داشت و بعد از خریدن گلسرها با قلبی مالامال از احساس به سمت عمارت راهی شده بود.درست وقتی جلوی درب عمارت رسید قبل از اینکه ضربه ای به درب حیاط بزند شهاب درب را باز کرد.شهاب به محض اینکه چشمش به منصور افتاد مادرش را به یاد ﺁورد که گفته بود امروز صبح منصور برای رسیدگی به تمرینهای او به ﺁنجا میﺁید.ولی از ﺁنجایی که ﺁنروز جمعه بود و در ضمن از ساعاتی دیگر نیز مهمانهای زیادی که چند تن از اقوام هم سن و سال شهاب نیز حضور داشتند و به ﺁنجا میﺁمدند;شهاب اصلا" تمایلی به درس خواندن در ﺁن روز نداشت ولی یکباره به یاد ﺁورد که فردا ﺁموزگار ریاضی هم تمرینات را حل شده از بچه ها خواهد خواست...کمی این پا ﺁن پا کرد و بعد جواب سلام منصور را داد...منصور که بی تاب رفتن به داخل خانه بود تا هر چه زودتر خورشید را ببیند رو کرد به شهاب و گفت:چرا معطلی بریم داخل دیگه!!!
    شهاب که با هیچ احدی تعارف و رو در بایستی نداشت با همان تحکم و غدییت همیشگی که داشت رو کرد به منصور و گفت:منصور من امروز اصلا" حوصله درس و تمرین رو ندارم به خصوص زبان خارجه...ولی فردا باید تمرینات ریاضی رو تحویل بدیم...الانم شدیدا" دلم هوای بازی با بچه های محل رو کرده...تا یکی دو ساعت دیگه هم بچه های فامیلامون میان و اون وقته که دیگه حالم از هر چی درس و تمرینه به هم میخوره...تو باید یک کاری بکنی...دفترم رو میارم و تو رو میبرم به ساختمون باغ...اونجا بشین و تمرینهای من و خودت رو حل کن...منم میرم پی کار خودم...فقط نذار اهل خونه خبردار شن چون حوصله حرف کسی رو ندارم...گر چه اهل خونه اونقدر سرشون گرمه که فکر نمی کنم کسی متوجه چیزی بشه!
    سپس بدون اینکه حرف دیگری بزند بازوی منصور را گرفت و او را به حیاط ﺁورد.در حیاط اندرونی ﺁنقدر همه مشغول بودند که اصلا" کسی متوجه منصور و شهاب نشد.شهاب منصور را از راه درب کوچک ﺁهنی سبز رنگی که در انتهای حیاط بود به باغ فرستاد و گفت:برو داخل باغ تا من برم کلید اتاق رو بیارم.
    منصور را داخل باغ فرستاد و درب را نیمه باز رها کرد و دور شد.منصور تا خواست حرفی بگوید از لای درب دید شهاب به سرعت به سمت ساختمان عمارت دوید.ربع ساعت گذشت و سرمای دی ماه دیگر برای منصور ﺁزار دهنده شده بود...ماندن در ﺁن باغ به انتظار برگشت شهاب سر به هوا تازه ﺁنهم به خاطر اینکه کلید اتاق باغ را به او بدهد تا برای انجام کاری مضاعف در حل تمرینات ریاضی به ﺁن اتاق برود کمی منصور را عصبی کرده بود...ولی هر بار که دستش را بیشتر در جیبهایش فرو میبرد و انگشتانش به گلسرها برخورد میکرد ﺁرامشی در وجود خود احساس میکرد.ﺁهسته ﺁهسته شروع کرد به قدم زدن در کنار دیوار باغ.هنوز10قدم بیشتر راه نرفته بود که صدای خورشید با ﺁن ظرافتش او را در جای خود میخکوب کرد! برگشت به سمت درب باغ...خورشید با یک پالتوی بلند دخترانه که تا زیر زانووهایش ﺁمده بود و یک کلاه بافتنی دخترانه به سر که هر دو به رنک سبز ماشی بودند با لبخندی به زیبایی لبخند فرشتگان به منصور چشم دوخته بود و در بین فضای نیمه باز درب باغ ایستاده بود.صورت سفیدش می درخشید و لپها و نوک بینی کوچکش از سرما سرخ سرخ شده بود...چکمه های بلند سفید به پا و شالگردنی سفید نیز به دور گردنش گره خورده بود...موهای سیاه و لختش از زیر کلاه به روی شانه هایش ریخته بود...دستکشهای سفید بافتنی نیز به دست داشت.یک دستش هنوز به دستگیره ﺁهنی درب باغ بود و لای درب ایستاده و به منصور چشم دوخته بود.با صدایی ظریف که دلنشین تر از هر ﺁوایی برای منصور بود گفت:سلام...
    چشمان سبز و زیبای منصور از شدت سرما و شوق دیدن خورشید حلقه اشکی را در خود جای داده بود.با عجله به سمت خورشید دوید و وقتی به او رسید روی دو زانو خم شد تا صورتش درست مقابل صورت خورشید قرار بگیرد.کیفش را در بین دو پایش روی زمین قرار داد و صورت خورشید را بین دو دست گرفت و برای لحظه ای به صورت زیبای خورشید خیره شد.شوق تولد و شروع7سالگی را در برق چشمان خورشید به وضوح احساس میکرد.نوک بینی خورشید را بوسید و با عشقی خاص که تنها خدا می توانست عمق ﺁنرا دریافت کند گفت:سلام کوچولوی قشنگ...تولدت مبارک.
    خورشید که وقتی منصور نوک بینی اش را بوسیده بود چشمش را بسته بود با شوقی کودکانه چشمهایش را باز کرد و با لبخند گفت:از کجا میدونستی که امروز تولد منه؟!!!
    منصور کاملا" می فهمید که هر بار با دیدن خورشید و شنیدن صدای او;نفسش به سختی از سینه بیرون میﺁید...در همان حالیکه روی دو زانویش خم شده بود گفت:از این همه هیاهویی که توی خونه تونه...از اینکه تو امروز از همیشه خوشگلتر شدی...خوب همه اینها نشون میده که تولد توس.
    خورشید خنده کودکانه قشنگی کرد و گفت:دروغ میگی...
    منصور خورشید را در ﺁغوش گرفت و نفس عمیقی از میان موهای از زیر کلاه بیرون ریخته اش کشید و گفت:ﺁره...دروغ گفتم...راستش رو بخوای چند روز پیش شهاب به من گفته بود که جمعه تولد توس...................
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  10. #6

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان خورشيد - فصل ششم
    26
    منصور خورشید را در ﺁغوش گرفت و نفس عمیقی از میان موهای از زیر کلاه بیرون ریخته اش کشید و گفت:ﺁره...دروغ گفتم...راستش رو بخوای چند روز پیش شهاب به من گفته بود که جمعه تولد توس.
    خورشید دستهای کوچکش را روی سینه منصور گذاشت و از او کمی فاصله گرفت و گفت:کلید اتاق رو برات ﺁوردم...شهاب گفت که تو اینجایی و خواست اونرو برات بیارم...بیا بگیر.
    دستش را که کلید درب اتاق را در خود جای داده بود جلوی صورت منصور گرفت و او نیز کلید را از کف دست خورشید برداشت.خورشید دست مشت کرده دیگرش را بالا ﺁورد و جلوی صورت منصور ﺁنرا گشود و گفت:اینم کبریت...البته این رو خودم برات ﺁوردم.
    منصور چشمانش از تعجب گرد شد و گفت:کبریت برای چی؟!!!
    خورشید با ظرافت خودش را از دستان منصور بیرون کشید و سپس یک دست منصور را گرفت و گفت:بیا بریم به اتاق...من بلدم بخاری رو روشن کنم...هوا خیلی سرده;شهاب یادش نبود اما من یادم بود که کبریتم بیارم تا برات بخاری رو روشن کنم.
    منصور کیفش را از بین دو پایش برداشت و در حالیکه دو انگشت دستش در دستان کوچک خورشید جای گرفته بود به سمتی که خورشید او را به دنبال خود میکشید راهی شد.کمی که راه رفتند منصور اتاق را دید.خورشید گفت:کار خوبی کردم برات کبریت ﺁوردم نه؟!!!
    منصور لبخندی به لب ﺁورد و گفت:تو هیچ وقت کار بدی نمی کنی...ولی مگه می تونی یه بخاری رو روشن کنی؟!!!
    حالا رسیده بودند جلوی درب اتاق.منصور با کلیدی که در دست داشت درب را باز کرد.خورشید با غرور خاص کودکانه اش گفت:معلومه که می تونم بخاری رو روشن کنم...سیدزهرا به من یاد داده;من همیشه به اینجا میام و بازی می کنم.
    بعد داخل شدند;منصور درب اتاق را بست و به محیط داخلی اتاق نگاهی انداخت.اتاق مستطیل شکل نسبتا" بزرگی بود در هر ضلع ﺁن پنجره های بلندی که با تورهای سفید و یک پرده مخمل ﺁبی تیره که در دو سوی پنجره با تزئین خاصی جمع شده بود و کاملا" اتاق را روشن میکرد.فرشی با زمینه سرمه ای که گل و بوته های گلبهی زیبایی در جای جای ﺁن نقش بسته بود بر زیبایی اتاق می افزود.بخاری روسی شکیلی در انتهای اتاق قرار داشت.روی طاقچه های اتاق نیز لامپاهای روسی به چشم میخورد.دور تا دور اتاق پشتی های ابریشم بافتی که هماهنگی خاصی با فرش پهن شده در اتاق داشت نیز چیده شده بودند.یک کمد بسیار کوچک نیز در گوشه اتاق قرار داشت که به درب ﺁن کلیدی بود و روی کمد اسباب نماز که عبارت بود از سجاده و مهر و احتمالا" چادر نماز به چشم میخورد.همه جای اتاق از تمیزی برق میزد.خورشید که چکمه هایش را در ﺁورده بود پشت درب جفتشان کرد و با سرعت به سمت بخاری دوید.منصور با عجله کیف را کنار دیوار اتاق گذاشت و به دنبال خورشید به بخاری نزدیک شد.خواست کبریت را از دست خورشید بگیرد که خورشید سریع دستش را عقب کشید و با اخمی دلنشین به منصور نگاه کرد و گفت:من این کار رو بهتر از هر کس دیگه ایی بلدم.
    منصور به ﺁرامی دستش را عقب کشید و پشت سر خورشید ایستاد و به حرکات او خیره شد فقط توانست با صدایی ﺁرام بگوید:خورشید جان پس خیلی مواظب باش دستت رو نسوزونی.
    خورشید بار دیگر لبخندی به لب ﺁورد و با مهارت و ظرافت خاص خودش لحظه ای بعد بخاری را روشن کرد.گرمای مطبوعی که از بخاری ایجاد میشد کاملا" برای منصور قابل توجه بود چرا که دقایقی طولانی در انتظار شهاب ماندن تا مغز استخوان او را سرد کرده بود.دقایقی بعد کنار بخاری نشست و گلسرها را از جیبش بیرون ﺁورد و با تردید به ﺁنها نگاه کرد.سپس به خورشید نگاه کرد که حالا پشتش به او بود و از پشت پرده توری پنجره اتاق به باغ چشم دوخته بود.نمی دانست چطور گلسرها را به او بدهد.می ترسید خیلی ناچیز باشد و یا اصلا" این کار او باعث دردسری برایش بشود.بنابراین ﺁنها را در مشت خود فشرد و دوباره به خورشید نگاه کرد و گفت:خورشید..این اتاق مال چه کسیه؟
    خورشید برگشت به سمت منصور و با قدمهایی ﺁهسته به منصور نزدیک شد و گفت:این اتاق مال کسی نیست همه از این اتاق می تونن استفاده کنن.تابستونها باباجون زیاد به اینجا میاد اما من و سیدزهرا بیشترین استفاده رو از این اتاق میکنیم ﺁخه من این باغ و این اتاق رو خیلی دوست دارم.
    خورشید به کنار بخاری ﺁمد و دستهای کوچک و سفیدش را که برای روشن کردن بخاری از دستکش خارج کرده بود روی بخاری گرفت.منصور با تمام وجودش به خورشید نگاه میکرد! نمی دانست این دختر کوچک با تار و پود او چه میکند که اینگونه خود را تسخیر شده ی او میدید! پس از لحظه ای به ﺁرامی گفت:خورشید...من...من برای تولدت یه چیز کوچیک...
    هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که خورشید با شوقی کودکانه خود را در ﺁغوش منصور انداخت و گفت:ببینم...ببینم.
    منصور بوسه کوچکی به گونه خورشید گذاشت و در حالیکه خورشید را روی زانویش می نشاند مشت گره خورده اش را جلوی چشمان کنجکاو خورشید گشود.خورشید وقتی چشمش به ﺁن گلسرها افتاد جیغ کوتاهی از شوق کشید و از کف دست منصور گلسرها را برداشت و با علاقه ای زیاد به گلهای رنگی فلزی که به رنگهای صورتی صدفی به روی سنجاقها کار گذاشته شده بودند چشم دوخت.بعد از لحظاتی در حالیکه گلسرها را در مشت کوچک دست راست خود میفشرد به سمت صورت منصور برگشت و دو دستش را دور گردن منصور انداخت و بوسه ای محکم و کودکانه بر گونه منصور گذاشت.چقدر منصور دلش می خواست ساعتها خورشید را با همین احساس خوش در کنار خود داشته باشد.منصور دیگر کاملا" میدانست که علاقه اش به خورشید فقط از روی احترام به این خانواده نیست بلکه او عاشق خورشید گشته بود!!! خورشید سپس از روی زانوهای منصور بلند شد و تشکر دوباره ای نمود وقتی قصد رفتن کرد و به سمت درب اتاق می رفت منصور هنوز دلش نمی خواست چشم از خورشید بردارد.خورشید لحظه ای مکث کرد و بار دیگر به سمت منصور برگشت;نگاهی به او کرد و گفت:اگه من برم تو خیلی تنها میشی;حوصله ات خیلی سر میره...شهاب گفت که بهت بگم کارهات رو که انجام دادی از درب پایینی باغ به خونه تون برگردی...فکر میکنی چقدر کارت طول بکشه؟
    خورشید ﺁنقدر قشنگ و روان صحبت میکرد که برای لحظاتی هر شنونده ای را دچار شک و تردید مینمود که ﺁیا این جملات معنی دار با این ﺁهنگ و صوت زیبا به واقع از دهان این دختر بچه که در ﺁستانه ورود به7سالگی است خارج میشود یا خیر!!! منصور که از رفتن خورشید باز هم دچار غمی نهفته میگشت به ﺁهستگی در جواب خورشید گفت:نمی دونم چقدر طول میکشه ولی فکر کنم تا ساعتی بعد از اذان ظهر هم مجبور باشم اینجا بمونم.
    خورشید کمی ایستاد و به منصور نگاه کرد سپس در حالیکه منصور شیفته هر حرکتی از او بود و چشم از او برنمی داشت;کلاه بافتنی اش را از سر برداشت...گره شال گردنش را نیز باز و سپس دکمه های پالتویش را باز کرد و با همان محبت کودکانه اش گفت:ناراحت نباش من پیشت میمونم تا کارهات تموم بشه...اصلا" می تونم توی نوشتنم کمکت کنم.
    منصور که گویی تمام دنیا را به چنگ ﺁورده بود با شوق از جایش بلند شد و پالتو و شالگردن و کلاه خورشید را گرفت و در کنار اتاق به گونه ای مرتب روی زمین قرار داد سپس با لبخند گفت:خورشید جان تو که نمی تونی توی نوشتن کمکی به من بکنی ولی همینقدر که اینجا بمونی خیلی ممنونم.
    خورشید روی زمین نشست در زیر پالتویش پیراهن لیمویی دو دامنه کوتاه و پرچینی به تن داشت که لبه پایین دامن در چین اول سفید رنگ بود و با تزئینی زیبا از زیر چین لیمویی بیرون زده بود.به پاهایش جوراب شلواری سفید و ضخیمی بود که با پیراهنش بسیار هماهنگ بود.نیمی از موهایش هم که در پشت سرش بسته شده بود با نوار ساتن ابریشمی سفید و لیمویی تزیین یافته بود.وقتی کاملا" روی زمین نشست دامنش را با متانتی خاص روی پاهایش کشید و گفت:ولی من هم می تونم بنویسم هم می تونم بخونم.
    منصور کنار او روی زمین نشست و از کیفش دفتر ریاضی را بیرون کشید و همانطور که هنوز به خورشید نگاه میکرد گفت:اما تو که هنوز مدرسه نرفتی.
    خورشید خیلی جدی در جواب گفت:از زمستون سال گذشته ستاره به من خوندن و نوشتن رو یاد داده;باور نمی کنی ببین...
    و سپس یک صفحه از کتاب ریاضی را باز کرد و در پیش چشمان متعجب منصور قسمتی از متن صفحه را که فارسی بود و حل یک تمرین را توضیح داده بود به زیبایی خواند!!! منصور از تعجب گیج شده بود بعد با کمی مکث گفت:خورشید تو از حد خودت خیلی فراتر مطلب یاد گرفتی!!! اونقدر با تسلط این متن رو خوندی که گویا سالهاس مطالعه میکنی!!!
    خورشید خنده نمکین و قشنگی کرد که به واقع دل منصور را به ضعف می انداخت ولی منصور دائم سعی میکرد بر خودش و احساس درونی اش مسلط باشد تا مبادا خورشید را ﺁزرده کند! در این لحظه ضربه های ملایمی به درب خورد! منصور با نگاهی حاکی از تعجب ابتدا به درب بعد هم به صورت خورشید نگاه کرد.خورشید از جایش بلند شد و همانطور که عقب عقب به سمت درب میرفت گفت:نگران نباش مهتابه...دفترچه شهاب رو ﺁورده.
    و سپس برگشت و به سبکی پرواز یک پروانه به درب اتاق رسید و ﺁنرا باز کرد.مهتاب با صورتی به شرم نشسته ﺁهسته وارد اتاق شد.پیراهن زمستانی به رنگ صورتی به تن داشت که انعکاس رنگ ﺁن به روی پوست گندمگونش جلوه زیبایی به او بخشیده بود.منصور به احترام او از جایش بلند شد ولی در دل دعا میکرد زودتر دفترچه شهاب را بدهد و او را با خورشید به حال خود رها کند.خورشید که کاملا" از احساس مهتاب نسبت به منصور ﺁگاهی پیدا کرده بود دست مهتاب را گرفت و او را به سمتی که منصور ایستاده بود کشاند.منصور سرش را پایین انداخته و به نوک پاهای کوچک خورشید با ﺁن جورابهای سپیدش نگاه میکرد.زیر لبی ﺁهسته سلامی گفت.صدای سلام کردن منصور تا مغز و استخوان مهتاب نفوذ کرد به صورت جذاب منصور که به سمت پایین قرار داشت نگاه کرد.چقدر از نگاه کردن به چهره جذاب منصور لذت میبرد.هر وقت به طور تصادفی منصور به مهتاب نگاه کرده بود چنان چشمان سبز منصور وجود مهتاب را به ﺁتش کشیده بود که بی اختیار بالا بودن حرارت بدنش را در ﺁن لحظات احساس کرده بود.همیشه در حسرت لحظه ای تنها بودن با منصور را به دل داشت و حالا با بودن خورشید نیز این امکان برایش فراهم گشته بود چرا که مهتاب بعد از ﺁنهمه سوال و جوابی که از خورشید در رابطه با منصور کرده بود به نوعی خورشید را امین خود میدانست...اما منصور از بودن مهتاب احساس خوبی نداشت گویی می ترسید! نیروی عجیب او را از نگاه کردن به مهتاب باز میداشت! منصور تمام نگرانیش این بود که کسی وارد باغ و این اتاق بشود و با بودن مهتاب در اتاق او را مورد بازخواست قرار بدهند! چرا که ﺁمدن مهتاب به ﺁن اتاق و ماندنش اصلا" لزومی نداشت و در ﺁن برهه از زمان اصلا" بودن یک دختر و پسر در شرایط سنی ﺁنها در کنار یکدیگر ﺁنهم در یک همچین اتاقی خود بحث برانگیز بود و حالا...خورشید با دست دیگرش دست منصور را گرفت و با خنده قشنگی سرش را کج کرد تا به چشمان منصور نگاه کند و گفت:این مهتاب خواهر بزرگه منه و خیلی هم تو رو...
    یکدفعه مهتاب نیشگون ریزی از دست خورشید گرفت که باعث شد خورشید از ادامه حرفش صرفه نظر کند ولی به سرعت به سمت مهتاب برگشت و با اخمی زیبا و کودکانه به صورت شرمگین خواهرش خیره نگاه کرد.خورشید در عالم کودکی خویش این تصور را داشت که وقتی مهتاب از منصور خوشش میﺁید پس لزومی ندارد از او پنهان کند و اصولا" خورشید دوست داشت منصور بفهمد که مهتاب چقدر نسبت به او تمایل دارد اما نیشگونی که مهتاب از دستش گرفت فهمید که نباید این راز فاش بشود...بنابراین دیگر حرفی نزد و سکوتی عجیب میان سه نفر ﺁنها حاکم شد.مهتاب دفترچه شهاب را به طرف منصور گرفت و گفت................
    مهتاب دفترچه شهاب را به طرف منصور گرفت و گفت:خورشید گفت که دفترچه شهاب رو باید برای شما بیاره اما صبر نکرد تا من دفتر رو بهش بدم...این شد که مجبور شدم خودم اون رو برای شما بیارم.
    خورشید از دروغی که مهتاب گفت خشمگین دستش را از دست مهتاب و منصور بیرون کشید و به سمت یکی از پنچره ها رفت و از همان پشت پرده خود را مشغول تماشای باغ کرد و دیگر به ﺁنها نگاه نکرد.منصور متوجه دلیل خشم خورشید نشده بود و هر بار که خورشید را در ﺁن شرایط میدیدبه شدت نگران میشد.در حالیکه دفترچه را با سرعت از مهتاب گرفت به سمت خورشید رفت و کنار خورشید روی زمین دو زانو قرار گرفت و شانه های خورشید را گرفته او را ﺁرام به سمت خودش برگرداند و گفت:چی شد؟!! چرا یکدفعه...
    مهتاب به میان حرف منصور ﺁمد و گفت:خورشید جان من باید زودتر پیش مامان فخری برم تو نمیای؟
    خورشید صورتش را به سمت مهتاب برگرداند و لحظاتی به او خیره نگاه کرد.مهتاب با اشاره دستش او را دعوت به سکوت کرد بعد با دست از او خداحافظی کرد و به سمت درب رفت و دوباره تکرار کرد:بیا بریم.
    منصور پشت سر خورشید ایستاد و هر دو دستش را روی شانه های خورشید گذاشت.خورشید که حسابی از دروغی که مهتاب گفته بود عصبی شده بود با غیضی کودکانه گفت:تو برو من هر وقت خواستم خودم میام.
    مهتاب که از خدایش بود خورشید پیش منصور بماند تا بعدا" حسابی او را سوال پیچ کند بی معطلی خداحافظی سریعی کرد و از اتاق خارج شد و درب را بست.پشت درب دستش را روی قلبش گذاشت و چند نفس عمیق کشید.دیدن منصور و نگاه کردن به چشمان زیبای او در ﺁن فاصله کم چنان غوغایی به دل مهتاب انداخته بود که اندازه ای برای ﺁن نمیشد تصور کرد! وقتی مهتاب از اتاق بیرون رفت منصور نفسی به راحتی کشید و بعد شانه های خورشید را دوباره به سمت خودش برگرداند و با مهربانی گفت:چرا یکدفعه عصبانی شدی و دستت رو از دستم بیرون کشیدی؟!!مگه من کار بدی کردم؟!!
    خورشید در جواب منصور فقط به گفتن یک نه اکتفا کرد اما فکرش در اطراف دروغی که مهتاب گفته بود برای لحظاتی مشغول شد ولی چیزی به منصور نگفت.خورشید به چشمان منصور مستقیم نگاه کرد.نگاهی که منصور ذره ذره وجودش تمنای ادامه ﺁنرا داشت.خورشید لبهایش را با خنده گشود و سپس مشتش را که هنوز گلسرها در ﺁن بود بین صورت خودش و منصور نگه داشت و بازش کرد و گفت:می خوام اینها رو به جلوی موهام بزنم.
    با سرعت خودش را از میان دستان منصور بیرون کشید و با همان دستان کوچکش قسمت کوتاه جلوی موهایش را بالا نگه داشت و گلسرها را به صورتی نامرتب به جلوی سرش زد ولی از نظر منصور این زیباترین چهره و حالتی بود که ﺁن گلسرها می توانست به سر فردی بنشیند.خورشید با نازی کودکانه به منصور گفت:من رو بغل کن تا خودم رو توی ﺁیینه ببینم.
    منصور دو دستش را زیر بغل خورشید گذاشت و او را در جلوی ﺁیینه بلند کرد.چقدر خورشید از دیدن گلسرها به سرش احساس خوشحالی میکرد.دقایقی بعد در کنار منصور روی زمین نشست.منصور به عمد دفتر خودش را جلوی خورشید قرار داد و خودش دفتر شهاب را برداشت و شروع کرد به حل تمرینات;به خورشید گفت که تا هر جایی که می تواند و حوصله اش را دارد از روی نوشته های او کپی برداری کند و در دفتری که جلوی او قرار داده بنویسد.تقریبا" نزدیک به2ساعتی طول کشید تا منصور4صفحه تمرین ریاضی را که در شرایط عادی حداکثر1ساعت بیشتر وقتش را نمی گرفت به اتمام رساند.خورشید خیلی چیزها را یا نمی توانست بخواند یا نمی توانست بنویسد و در این لحظه ها بغض میکرد اما منصور سریع به کمکش میرفت و ﺁنها را خودش در دفترچه اش یادداشت میکرد.ولی همینقدر هم که خورشید با خطی خوش می توانست بنویسد برای منصور بسیار عجیب و دلنشین می نمود.خورشید چون در شش ماهه دوم سال به دنیا ﺁمده بود لذا با اینکه ﺁن روز6سالش تمام میشد اما هنوز به مدرسه نرفته بود و بنا بود مهر ماه سال ﺁینده تازه برای کلاس و مدرسه ﺁماده شود اما با توجه به سواد خواندن و نوشتنی که داشت ابراهیم خان با رئیس ناحیه ﺁموزش و پرورش ﺁن زمان صحبت کرده بود و پس از امتحان حساب و قرائت و املایی که از خورشید گرفته بودند و نفوذی که ابراهیم خان داشت قرار بر این شده بود که خورشید را در بدو ورود به دبستان در مهر ماه به کلاس سوم بنشانند! وقتی حل تمرینات تمام شد منصور دیگر بهانه ای برای ماندن نداشت و از طرفی خورشید هم حسابی خسته شده بود و کاملا" معلوم بود که دلش می خواهد به عمارت برگردد.منصور با بی میلی تمام شروع کرد به جمع کردن دفتر و کتابها و خورشید نیز پاهایش را دراز کرده و به یکی از گلسرهایی که در حین نوشتن از سرش باز کرده بود نگاه میکرد.درب اتاق باز شد و سیدزهرا با صورتی مهربان در حالیکه یک سینی کوچک به دست داشت داخل شد اما با دیدن منصور یکه ای خورد.منصور سریع به احترام سیدزهرا که دیگر زنی کاملا" سالخورده به چشم میﺁمد از جایش بلند شد.سیدزهرا با حرکت سر و یک دستش منصور را دعوت به نشستن دوباره کرد و سلام او را علیک گرفت.ﺁهسته ﺁهسته و لنگ لنگان ﺁمد و کنار خورشید روی زمین نشست و سینی را زمین گذاشت.با یک دستش نوازش مادرانه ای به سر خورشید کرد و گفت:مادر جون نگفته بودی با ﺁقا منصور توی باغی و گرنه بیشتر براتون شیرینی نخودچی میﺁوردم.
    سینی کوچک پر بود از شیرینی های نخودچی که با قالبهای مخصوص به شکلهای گرد و گل مانند در ﺁمده بودند و بوی مطبوع و اشتها برانگیزی را از خود پخش میکردند.خورشید سینی را برداشت و ابتدا جلوی منصور تعارف کرد.منصور نیز یکی از شیرینی ها را برداشت و به دهان گذاشت و از طعم بی نظیر ﺁن ناخودﺁگاه لبخندی به لبش نشست و ابروهایش بالا رفت;خورشید هم خنده قشنگی کرد و سینی را زمین گذاشت و خودش نیز دانه ای برداشت و گفت:سیدزهرا خوشمزه ترین شیرینی نخودچی دنیا رو درست میکنه.
    سیدزهرا خورشید را در ﺁغوش خودش کشید و گفت:مادرجون...همچین میگی دنیا یکی ندونه فکر میکنه تو100سال عمر کردی...قربون اون صورت قشنگت بشم تو خیلی این شیرینی رو دوست داری!
    اما منصور نیز با خورشید هم عقیده بود و به راستی عطر و طعم ﺁن شیرینی بی نظیر بود.پس از لحظاتی سیدزهرا دستش را به زانوها گذاشته و از جایش بلند شد و گفت:پس حالا که ﺁقا منصور هم اینجاس برم تا ناهار هر دوتون رو بیارم اینجا...راستی ﺁقا شهاب کجاس؟
    خورشید سریع دور دهانش را پاک کرد و با عجله گفت:سیدزهرا یک وقت به کسی نگی منصور اینجا تنهایی تکالیف شهاب رو نوشته...شهاب به من گفته کسی نباید بفهمه پس شما هم به کسی نگو...
    سیدزهرا خنده ای کرد و گفت:چشم مادرجون خیالت راحت باشه...می رم ناهارتون رو بیارم...زیاد شیرینی نخورین چون دیگه ناهار نمی تونین بخورین.
    سپس همانطور که لنگ لنگ میزد و از درد پا گاهی یکی از امامان را زیر لب برای کمک به خودش صدا میکرد به سمت درب رفت و از اتاق خارج شد.منصور دیگر در خود این جسارت را نمی دید تا شیرینی دیگری بردارد اما خورشید فهمیده بود که منصور چقدر از طعم شیرینی ها خوشش ﺁمده بنابراین با شیطنتی کودکانه یکی از شیرینی ها را برداشت و در حالیکه با سرعت روی پاهای منصور می نشست ﺁنرا به دهان منصور گذاشت و شروع کرد به خندیدن...منصور هم خنده اش گرفت و پیشانی خورشید را بوسید.دوباره درب اتاق باز شد ولی اینبار شهاب و جلال و مسعود که پسر عموهای شهاب بودند به همراه سیاوش که پسر دائیش بود داخل اتاق شدند.همگی با خنده و شوخی یکی پس از دیگری با منصور دست دادند و سلام کرده و دستی هم به سر خورشید که در بغل منصور بود میکشیدند.البته منصور کلافه گی خورشید را از این وضعیت به وضوح درک میکرد به خصوص وقتی سیاوش خواست صورت خورشید را ببوسد;خورشید چنان گردن منصور را گرفت و صورتش را برگرداند که باعث شد سیاوش برای لحظاتی فقط خیره به پشت سر خورشید که صورتش را در گردن منصور فرو برده بود نگاه کند.منصور نیز از چشمان و طرز نگاه سیاوش به روی خورشید اصلا" خوشش نیامده بود به همین دلیل بی اختیار در حالی که خورشید را در ﺁغوش گرفته بود خودش را عقب کشید تا خورشید را هر چه بیشتر از سیاوش دور کرده باشد!!! سیاوش از نظر سنی از بقیه کوچکتر بود و اینطور که منصور از لابه لای حرفها فهمید سیاوش هم سن و سال ستاره خواهر دیگر شهاب بود اما بنا به مقتضیات سنی اش بیشتر ترجیح میداد با شهاب و مسعود و جلال بگردد تا با بچه های دیگر! شهاب که اکراه خورشید و حرکت منصور را دید برای اینکه از هر پیشامدی جلوگیری کند بلافاصله گفت:سیاوش تو که میدونی خورشید میونه خوبی با تو نداره...
    سیاوش در حالیکه نگاهش برای لحظاتی به چهره خشمگین منصور ثابت مانده بود کم کم خودش را عقب کشید و به ﺁرامی سر جایش نشست.شهاب بدون اینکه حرفی بزند دفترچه اش را برداشت و نگاه کرد وقتی از حل تمام مسئله ها مطمئن شد بدون اینکه کوچکترین تشکری از منصور بکند دفتر را کنار دیوار انداخت و بعد بقیه گفت و گو و شوخی اش را با پسرها دنبال کرد.در طول این مدت منصور کاملا" متوجه نگاههای سیاوش به خودش و خورشید که هنوز روی پای او نشسته بود میشد.کمتر از یک ساعت بعد سیدزهرا به کمک دو خدمه دیگر بساط سفره ناهار مفصلی را برای پسرها و خورشید در همان اتاق مهیا کرد.خورشید میلی به خوردن غذا از خود نشان نمی داد و خوردن شیرینی ها را بهانه ای برای سیر بودن خود عنوان کرد و بعد از دقایقی بدون اینکه با کسی حتی با منصور حرفی بزند اتاق را ترک کرد.منصور بعد از ناهار دیگر دلش نمی خواست ﺁنجا بماند چرا که از جمع شهاب و مسعود و جلال و سیاوش اصلا" راضی به نظر نمیﺁمد و در ثانی رفتن خورشید با ﺁن وضعیت از اتاق باعث شده بود که منصور بار دیگر در دل نگران خورشید شده باشد و در نتیجه دیگر میل و رغبتی به همنشینی با همسالان خود را نداشت;وقتی هم که قصد خود را از رفتن به منزلشان با شهاب مطرح کرد او نیز هیچ دلیلی بر منع منصور از این امر ندید و پس از لحظاتی منصور از درب بزرگ باغ که در انتهای باغ بود و به یکی از خیابانهای اطراف باز میشد باغ را ترک کرد.ﺁن شب جشن تولد خورشید نیز به پایان رسید و نا گفته نماند که در همان شب دو خواستگار لفظی در جمع زنان جهت مهتاب تقاضای خود را برای پسرانشان با سیاستی مخصوص در نزد فخرالزمان مطرح کردند ولی فخرالزمان با قاطعیت جواب رد به ﺁنها داده و درس خواندن و کمی سن مهتاب را دلیل رد تقاضای ﺁنها عنوان کرده بود.مهتاب خود نیز از اینکه کم و بیش از نگاههای خریدارانه چند تن از اقوام به خودش پی به نیت ﺁنها برده بود از اینکه مادرش سریعا" به ﺁنها جواب رد داده بود بسیار خرسند گشته و از اعماق وجودش خدا را شکر میکرد! چرا که دائم در رویایش مرد ﺁرزوهای خود را در وجود منصور خلاصه کرده و به نظر ﺁورده بود! در میان مهمانهای دعوت شده و جمع خانمها افسرخانم نیز بنا به دعوت فخرالزمان حضور یافته بود و در دل دائم داشتن عروسی مانند مهتاب را ﺁرزو کرده بود اما جرات بیان هیچ حرفی را نداشت چون از نظر خانوادگی٬خانواده ابراهیم خان در سطحی بسیار بالاتر بودند بنابراین سکوت را بر هر کلامی ترجیح میداد.شب هنگام وقتی از خانه ابراهيم خانه به خانه دو مشتري ديگرش براي پرو رفت و بعد به منزل برگشت منصور هنوز بیدار بود و در انتظار برگشت مادرش در اتاق نشسته بود و دفتر ریاضی را در جلوی خودش گذاشته و به ﺁن چشم دوخته بود.افسر خانم به گمان اینکه منصور هنوز در حال درس خواندن است گفت:منصور جان...مادر بسه دیر وقت شده دیگه بیشتر از این خودت رو خسته نکن.
    سپس بشقاب و قابلمه و سفره شام منصور را که کنار اتاق بود برداشت تا با خود به ﺁشپزخانه کوچک در حیاط ببرد در همان حال که از اتاق خارج میشد ادامه داد:بلند شو مادر رخت خوابت رو پهن کن فردا صبح باید بری مدرسه.
    افسر خانم که از اتاق خارج شد منصور برای هزارمین بار دستش را روی دست خطهای خورشید کشید و دفترش را بلند کرد و به روی خط خورشید بی اراده بوسه ای گذاشت و با بی میلی ﺁنرا بست و در کیفش گذاشت و سپس برای خوابیدن ﺁماده شد.زمستان ﺁن سال با هر سردی و سختی بود گذشت.اواخر زمستان در تمام خانه ها حال و هوای خانه تکانی و بوی فرا رسیدن سال نو به مشام میرسید و این امر در عمارت ابراهیم خان بیش از هر جای دیگر در محل به چشم میﺁمد چرا که هر سال قبل از عید بنا به دستور فخرالزمان هزاران هزار کار روی سر خدمه می ریخت که حسابی عمارت را در هیاهوی نزدیک شدن به عید غرق میکرد...............
    ادامه دارد
    27
    هر سال قبل از عید بنا به دستور فخرالزمان هزاران هزار کار روی سر خدمه می ریخت که حسابی عمارت را در هیاهوی نزدیک شدن به عید غرق میکرد.تمام ظرفها و دیگهای مسی باید به مسگری فرستاده میشد تا سرخی مس را بار دیگر به نمایش بگذارند و مسهای سفید نیز برق و جلای خود را دوباره نمایان میکردند...تمام فرشها و قالیچه ها باید شستشو داده و از در و دیوار و پشت بام ﺁویزان میگشت...شیشه های پنجره های عمارت عاری از هر لک و کدری میگشت...باغچه ها و درختها و باغ رسیدگی باغبانانه خود را طلب میکرد...تمام اتاقها گردگیری میشد...پرده ها از گیره ها گشوده و شسته میشدند و پس از ﺁهار زدنی مجدد به گل میخهای چوب پرده ها ﺁویخته میگشت...تمام این کارها و هزار و یک خورده کاریهای داخلی دیگر باید تا دو روز قبل از نوروز به پایان میرسید و دو روز ﺁخر نیز اختصاص داشت به پخت و پز شیرینی های پذیرایی عید که حاجیه خانم و سیدزهرا و چند تن دیگر از زنهای ماهر محله به منزل ابراهیم خان خوانده میشدند تا در مطبخ مشغول شوند.درست دو روز مانده به نوروز سیدزهرا پس از اینکه به خمیر شیرینی حسابی ورز داده بود ناگهان در ناحیه چپ زیر سینه و پشت کتفش سوزش شدیدی را احساس کرد که تمام وجودش را به درد وا داشت...نفسش به سختی از سینه بالا میﺁمد و عرق سرد زیادی به بدن خود حس کرد ولی بیﺁنکه کسی را در ﺁن شلوغی متوجه خود کند ﺁهسته ﺁهسته از مطبخ بیرون ﺁمد و به سوی اتاق مخصوص به خودش که جنب اتاق سیدمهدی و حاجیه خانم بود به راه افتاد.خورشید روی پله های ایوان نشسته بود و با عروسک پارچه ای که در دست داشت کم و بیش بازی میکرد اما به محض اینکه چشمش به صورت رنگ پریده سیدزهرا افتاد فهمید که باید او دچار مشکلی شده باشد که اینگونه در راه رفتن نه تنها لنگ لنگ همیشه را میزند که هیچ حالا تلو تلو نیز می خورد و با درماندگی خاصی گاه برای پرهیز از افتادن دستش را به تنه تنومند درختان حیاط و گاه به دیوار تکیه میدهد! ﺁنروز بچه ها نیز ﺁخرین امتحان نوبت درسی خود را می دادند و به خانه برمیگشتند و تا دو هفته پس از نوروز تعطیل بودند.خورشید چشم از سیدزهرا بر نمی داشت و ﺁهسته ﺁهسته شروع کرد به پایین ﺁمدن از پله ها...تمام وجودش را وحشتی ناشناخته فرا گرفته بود اما از چه و از که ترسیده بود خودش هم نمی فهمید! سیدزهرا خود را به سختی تا نزدیکی حوض وسط حیاط رساند.درست در کنار حوض دیگر نتوانست خودش را کنترل کند فقط در ﺁخرین لحظه چشمش به خورشید افتاد که با جیغی که از اعماق وجودش برمی خاست عروسکش را به گوشه ای پرت کرد و به سوی سیدزهرا دوید......شهاب و منصور نیز در این لحظه وارد حیاط اندرونی شده بودند......خورشید چنان جیغ دلخراشی کشید و سیدزهرا را صدا کرد که گویی تمام ساختمان و عمارت به لرزه افتادند....با سرعت دوید.شهاب و منصور با تعجب به خورشید نگاه میکردند و از اصل ماجرا کاملا" بی خبر بودند...علیﺁقاباغبان و پسرش نیز از باغچه کمرشان را راست کرده بودند و با تعجب به خورشید چشم دوخته بودند...و هیچ کس متوجه سیدزهرا نشده بود!!! سپس با صدایی بلند سیدزهرا به درون حوض افتاد و قبل از سقوط کامل سرش نیز به لبه حوض خورد و خون سرازیر شد...سیدزهرا دیگر چشمانش چیزی را نمی دید و گوشش نیز چیزی نمی شنید...او در اثر سکته قلبی چند لحظه قبل مرده بود!!! با سقوط سیدزهرا در حوض تازه بقیه متوجه او شدند...زنها از مطبخ بیرون ریختند و جیغ کشان به سوی او که حالا نیمه بیشتر بدنش در حوض افتاده بود و از سرش نیز خون میﺁمد;دویدند...سیدمهدی در حالیکه محکم به سرش میکوبید از زیرزمین بیرون دویده بود و به سوی سیدزهرا می رفت...اما زودتر از بقیه خورشید به سیدزهرا رسیده بود که با تمام توان کودکانه اش جیغ میکشید و با دو دست چنگ به بدن سیدزهرا انداخته بود و سعی داشت او را از حوض بیرون بکشد......شهاب و منصور هر دو کیفهای خودشان را به گوشه ای پرت کردند و به سوی ﺁنها دویدند...سیدمهدی و حاجیه خانم و چند تن از زنها نیز سر رسیدند...شهاب نیز کمک میکرد...اما علیﺁقاباغبان و پسرش به علت نامحرم بودنشان به سیدزهرا دست نمی زدند...منصور دوید و با تلاش زیاد دستان خورشید را که با تمام نیرویش بدن و لباس سیدزهرا را در چنگ گرفته بود و جیغ میکشید از سیدزهرا جدا کرد ولی جیغهای پیاپی خورشید خاموش نمی شد!!! حالا مشتهای کوچکش را گره کرده بود و به سینه منصور میکوبید و با جیغ دائم تکرار میکرد:ولم کن...ولم کن...
    منصور میدانست که در ﺁن شرایط بد روحی برای خورشید بهترين كار مهار کردن اوست چون او میدانست خورشید چقدر به سیدزهرا وابسته و علاقه مند است...همه اهل منزل نیز این را می دانستند...مهتاب و ستاره هاج و واج در ایوان ﺁمده و به صحنه پیش ﺁمده نگاه میکردند و هیچکس در ﺁن لحظه باور نداشت سیدزهرا مرده باشد همه گمان میکردند پایش سر خورده و افتاده و بیهوش گشته ولی خورشید با تمام وجودش رفتن و مرگ سیدزهرا را درک کرده بود و همین باعث میشد که بی اختیار جیغ بکشد و مکررا" او را صدا کند...به هر طریق ممکن سعی داشت خودش را از ﺁغوش منصور به زمین رسانده و به سوی سیدزهرا برود!!! دستهایش را به سینه منصور فشار میداد و خودش را عقب میکشید.در کمتر از چند دقیقه هیاهویی در حیاط ابراهیم خان به پا گشت که طی تمام سالهای گذشته بی سابقه بود! خورشید ﺁرام و قرارخود را از دست داده بود و بالاخره با تلاش و تقلای زیاد از ﺁغوش منصور خود را جدا کرد و به سوی جمعیت گرد ﺁمده در اطراف سیدزهرا دوید.فخرالزمان که حالا به جمعیت رسیده بود و به احترام او گروهی خود را کنار کشیده بودند عصبی تر از معمول گشته ;جیغهای خورشید بهانه ای شد تا تمام خشم خود را بار دیگر به روح زخم خورده خورشید وارد ﺁورد! در میان جمع به سوی خورشید برگشت...یک بازوی او را گرفت و چنان با حرکت تند و سریعی خورشید را به سوی خود برگرداند که برای لحظه ای نفس و صدای خورشید با دیدن چهره خشمگین مادرش در سینه حبس شد...و پس از ﺁن دو کشیده پیاپی به صورت خورشید!!! مهتاب و ستاره با عجله از پله ها پایین دویدند...قبل از اینکه خورشید به زمین بیفتد شهاب او را در ﺁغوش خودش گرفت...خورشید در اثر حادثه پیش ﺁمده و کشیده های مادرش از حال رفت.........منصور با چشمانی به اشک نشسته در حالیکه درد سیلی های خورده شده به صورت خورشید را در قلبش به وضوح احساس میکرد چند قدم عقبتر ایستاده بود و نگاه میکرد.شهاب با خشم به مادرش نگاه کرد و...................
    شهاب با خشم به مادرش نگاه کرد و با فریادی عجیب گفت:به خورشید چی کار داری؟
    فخرالزمان برای اولین بار در حضور همه بر سر شهاب نیز فریاد کشید:خفه شو...خورشید رو از اینجا ببرید.
    فخرالزمان با تمام بی توجهی و بی احساسی که همیشه نسبت به خورشید داشت اما در ﺁن لحظه احساس میکرد خورشید به علت علاقه بیش از حدش به سیدزهرا دچار شوک شده است و باید او را از این صحنه دور کنند.مهتاب٬خورشید را از ﺁغوش شهاب گرفت و با صدایی ضعیف و از روی ترس به مادرش گفت:مامان فخری...خورشید از حال رفته!!!
    شهاب و ستاره نگاهی به صورت رنگ پریده خورشید کردند......در این لحظه ابراهیم خان نیز که به طور اتفاقی ﺁن روز زودتر از حد معمول به خانه برگشته بود وارد حیاط اندرونی شد و با صدایی بلند و محکم گفت:چه خبره؟چی شده؟
    و به جمع گرد ﺁمده کنار حوض نزدیک شد.هنوز کاملا"به جمع نرسیده بود که بدن بی حال سیدزهرا که خیس و بی حرکت روی زمین افتاده بود و سر و صورتش غرق خون بود را دید...سپس خورشید که بی حال و بی هوش در ﺁغوش مهتاب قرار داشت نظرش را به خود جلب کرد.با عصبانیت فریاد کشید:بچه رو داخل ساختمون ببرید...سیدمهدی تو هم به جای اینکه به سرت بکوبی برو پی دکتر ناصرالحکما.
    مهتاب و ستاره در حالیکه شدیدا" نگران خورشید شده بودند و مهتاب دائم به صورت رنگ پریده خورشید که در ﺁغوشش بود نگاه میکرد به سمت عمارت برگشتند و از پیش چشمان مضطرب منصور که ﺁنها را تا ﺁخرین لحظه ورود به اتاق با چشم دنبال میکرد گذشتند.سیدمهدی در حالیکه اشک تمام صورتش را پوشانده بود دوان دوان از حیاط اندرونی خارج شد.حاجیه خانم و چند زن دیگر کمک کردند و بدن خیس و سنگین شده سیدزهرا را به اتاق خودش بردند...حالا دیگر چهره ناراحت کننده سیدزهرا در اثر خونی که به صورتش می ریخت کاملا" نشان از واقعیت تلخ مردنش را برای همگان روشن میکرد........دقایقی بعد دکتر ناصرالحکما با درشکه مخصوص خانواده به حیاط ﺁورده شد.از ظاهر دکتر کاملا" مشخص بود که او را با عجله از مطب بیرون ﺁورده اند اما بنا به ضرورت منزل ابراهیم خان باید در هر شرایطی که موجود بود خودش را به ﺁن خانه میرساند.خورشید همچنان بی هوش و رنگ پریده با نفسهایی که به سختی از سینه کوچک خود خارج می ساخت همچنان در اتاق و در رختخوابی که ستاره پهن کرده بود قرار داشت و چشمان مضطرب مهتاب و ستاره را به خود معطوف داشته بود.معاینه دکتر از سیدزهرا دقیقه ای بیش طول نکشید چرا که سیدزهرا دیگری نیازی به معاینه نداشت و جواز دفن او سریعتر از مرگش از سوی دکتر ناصرالحکما مهر و امضا شد.سپس دکتر بنا به فرمایش ابراهیم خان به اتاقی که خورشید در ﺁن بود رفت.بعد از اینکه همه را از اتاق بیرون فرستاد تنها در حضور فخرالزمان و ابراهیم خان که شدیدا" نگران خورشید شده بود به معاینه خورشید پرداخت.تشخیص دکتر ناصرالحکما در رابطه با خورشید نیز مانند دیگر کارهای طبابتش با دقت نظر کامل بیان شد.خورشید دچار شوک شدید عصبی و احساسی شده بود و به مراقبت ویژه نیاز داشت...مراقبتی به دور از منزل و در محیطی بی تنش و ﺁرام....پس از ﺁنکه مرگ سیدزهرا بر همگان ﺁشکار گشت بنا به خواست و وصیت قبلی خودش جهت دفن به یکی از دهات دماوند فرستاده شد تا در همان ده که زادگاه او نیز بود به خاک سپرده شود.سیدمهدی و حاجیه خانم نیز که تنها بستگان او به شمار می رفتند همراه جنازه برای چند روزی عمارت را ترک کردند.بنا به تشخیص دکتر خورشید را نیز به همراه دختر بزرگ حاج علیﺁقا باغبان به یکی از باغهای ابراهیم خان در درووس فرستادند که منطقه ای خوش ﺁب و هوا و ﺁرامی بود.تمام مایحتاج ﺁنها نیز بی کم و کاست از طریق یک امربر از سوی ابراهیم خان به باغ فرستاده شد.دو شب دیگر سال نو بود و فخرالزمان برای نگه داشتن شگون و خجستگی عید در منزلش با نبودن حاجیه خانم به زحمت بیشتری افتاده بود.با شرایط پیش ﺁمده باید حداقل تا تحویل سال نو در منزلش می ماند سپس به همراه خانواده به باغ درووس می رفتند تا هم در کنار خورشید باشند و هم اینکه نبودن خورشید در خانه برای فامیل سوال برانگیز نگردد...فخرالزمان نمی خواست احدی از فامیل پی به مریضی خورشید ببرد.دو روز باقی مانده به هر طریق سپری شد.اهل منزل به خصوص ستاره و مهتاب از اینکه خورشید در خانه نیست شدیدا" احساس دلتنگی میکردند.منصور نیز تمام ساعات روز را در نگرانی به سر میبرد و دلش مانند مرغی در سینه بال و پر میزد تا از احوال خورشید خبری به دست ﺁورد...اما دریغ از کوچکترین خبری که بتواند کسب کند! ابراهیم خان و فخرالزمان نیز به دوست و ﺁشنا اطلاع دادند که جهت تعویض روحیه بچه ها برای تعطیلات به درووس خواهند رفت و نوروز در منزل نخواهند بود.باغی که ابراهیم خان در درووس داشت بسیار بزرگ و با صفا بود اما در این موقع از سال که هنوز سرمای ﺁخر زمستان کاملا" نرفته و بهار تازه رسیده بود تمام درختان بی برگ بودند و باغ از غم خاصی لبریز بود ولی سکوت و ﺁرامش در باغ مثال نیافتنی بود.در وسط باغ عمارت نسبتا" بزرگی جهت رفاه اهل خانه ساخته شده بود تا وقتی در ایام گرم تابستان به این باغ میﺁیند وسایل ﺁسایش ﺁنها فراهم باشد.عمارت چهار اتاق بزرگ به همراه یک ﺁشپزخانه و حمام و دستشویی داشت با کلیه لوازم کامل یک منزل که همه و همه جهت رفاه خانواده ابراهیم خان تهیه شده بود.فخرالزمان از اینکه به علت بیماری خورشید مجبور گشته بود تعطیلات نوروز را در باغ و در ﺁن شرایط فصلی به دور از اقوام بگذراند سخت عصبی شده بود به خصوص که روز سوم فروردین ابراهیم خان نیز به دلیل شغلش مجبور به ترک ﺁنها شد و تنها فخرالزمان و مهتاب و ستاره به همراه حاجیه خانم و سیدمهدی که به علت فوت سیدزهرا سیاه پوش بودند و در روز چهارم نوروز به ﺁنها ملحق شده بودند و دختر علی آقای باغبان شخص دیگری با ﺁنها نبود...خورشید همچنان بیمار به همراه یکی از دختران علیﺁقا در یکی از اتاقها بستری بود و اصولا" کسی هم ﺁنها را نمی دید.خورشید دائم به وسیله داروهایی که دکتر برایش می فرستاد به خوابهای عمیق می رفت و محبوبه دختر حاج علیﺁقا نیز از ترس اینکه نکند خورشید دچار مشکلی مضاعف شود جرات ترک اتاق را نداشت.شهاب بر خلاف میل فخرالزمان که می خواست او نیز به همراه ﺁنها به دروس بیاید از رفتن خودداری کرد و فخرالزمان که می ترسید اصرار او باعث سر و صدایی از ناحیه شهاب بشود و برخورد شدید ابراهیم خان را با او در ادامه پیش بینی میکرد بنابراین در نزد ابراهیم خان نیز اینطور وانمود کرد که شهاب طاقت دیدن بیماری خورشید را ندارد پس بهتر است اصراری به او در ﺁمدنش به درووس نکنند و از ﺁنجایی که گروهی خدمه نیز در منزل می ماندند و شهاب نیز دیگر حکم یک کودک را نداشت ابراهیم خان هم ﺁنقدر فکرش مشغول احوال خورشید گشته بود که دیگر حوصله ای برای اصرار به ﺁمدن شهاب نداشت و حرفی هم نزد.در طول مدتی که خانواده ابراهیم خان در درووس به سر میبردند منصور چندین بار به درب خانه ابراهیم خان ﺁمد ولی هیچکس را نمی توانست پیدا کند که به راحتی حال خورشید را از او بپرسد حتی خود شهاب را نیز نمی دید تا اینکه وقتی برای پنجمین بار به منزل ابراهیم خان رفت پس از گذشتن از حیاط بیرونی و وارد شدن به حیاط اندرونی شهاب را دید که از اتاق پدرش بیرون ﺁمد.منصور خوشحال از دیدن او به سرعت از پله ها بالا رفت و وقتی نزدیک شهاب رسید تازه متوجه حالت غیر عادی او شد!!! دکمه های پیراهنش تا زیر سینه باز و لباس سفیدش از یک طرف شلوار بیرون ﺁمده بود...موهایش نیز بسیار ژولیده و در هم به نظر میﺁمد...از طرز راه رفتنش نیز کاملا" معلوم بود که تعادل درست و حسابی هم ندارد.منصور با تعجب به او نگاه کرد و سپس با قدمهایی ﺁهسته به او نزدیک شد و پرسید:شهاب...حالت خوبه؟..........
    ادامه دارد
    28
    منصور با تعجب به او نگاه کرد و سپس با قدمهایی ﺁهسته به او نزدیک شد و پرسید:شهاب...حالت خوبه؟
    شهاب ابروهایش را بالاتر از حد معمول نگه داشت و سکسکه زشتی کرد;در حالیکه دستش را به دیوار تکیه میداد و سعی داشت چشمانش را به روی منصور ثابت نگه دارد گفت:سلام..هیک...هیک...
    صدایش کش دار بود.منصور کمی بیشتر به شهاب نزدیک شد و دهان شهاب را بو کشید! بلافاصله فهمید شهاب از نوشیدنی های اتاق پدرش حسابی خورده است!!! شهاب در اردیبهشت ﺁن سال15سالش تمام میشد...منصور نیز در همان شرایط سنی بود اما در منزل منصور هیچگاه چنین چیزهایی یافت نمی شد ولی منصور کم و بیش شنیده بود افرادی که مشروب مصرف می کنند پس از ساعتی خوردن دچار چه حالاتی می شوند.وضعیت شهاب٬منصور را نگران کرد و در نتیجه در حالیکه سعی داشت یک دست شهاب را به روی شانه خود بگذارد و با دست دیگرش هم کمر شهاب را بگیرد تا هر چه زودتر او را به اتاقی بکشاند با صدایی بلند گفت:حاج علیﺁقا...حاج علیﺁقا بیاید...شهاب حالش...
    هنوز حرفش را به پایان نبرده بود که شهاب با قدرت زیادی به یکباره یقه منصور را گرفت و او را به دیوار کوبید و در همان حال که بوی دهانش حال منصور را بهم زده بود پیشانی اش را محکم به پیشانی منصور فشار داد و با صدایی کشدار که نشانه کاملی از زیاده روی او در خوردن مشروبات داخل اتاق پدرش بود گفت:خفه شو...منصور...خفه شو...به هیچ کس ربطی نداره...حالمم خیلی خوبه...تا حالابه این خوبی نبودم...
    و بعد به طرزی عجیب با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و دستش شل شد و همانطور که سرش را روی شانه منصور می گذاشت کم کم سر خورد و به روی زمین نشست و ادامه داد:منصور خفه ات میکنم اگه زیاد حرف بزنی...خودم خفه ات میکنم...
    منصور و شهاب از نظر جثه و اندام کاملا" با یکدیگر برابری میکردند.هر دو در این سن که شروع رشد جسمانی ﺁنها در سنین بلوغ بودند نشان میداد که در ﺁینده ای نزدیک هر دو دارای قدی بلند و چهار شانه خواهند شد...هر دو سینه ای پهن و مردانه داشتند و تا حدودی نمیشد تشخیص داد اگر با یکدیگر گلاویز میشدند کدام یک بر دیگری غلبه خواهد کرد چرا که از نظر جثه و اندام کاملا"به یکدیگر نزدیک بودند...در ﺁن شرایطی که شهاب بود منصور صلاح را در ﺁن دید که به هیچ عنوان سر به سر شهاب نگذارد بلکه فقط او را به اتاقی ببرد تا حداقل کمی از حالت مستی خارج شود.وقتی شهاب از روی بدن منصور که به دیوار تکیه داده شده بود سر میخورد منصور بار دیگر دستش را زیر دو کتف شهاب انداخت و با یک حرکت سریع او را به روی دوش خودش انداخت و سپس به سمت درب یکی از اتاقها رفت و با فشار لگدی درب اتاق را باز کرد و با همان وضع وارد اتاق شد.اتاق مربوط به فخرالزمان بود.منصور با دیدن تخت فنری که در اتاق بود بی معطلی به ﺁن نزدیک شد و با حرکتی دیگر شهاب را که اصلا" در شرایط عادی نبود به روی تخت قرار داد.شهاب بعد از خوردن مقدار زیادی مشروب و از خود بی خود شدن حالا به خواب عمیقی رفته بود و خور و پوفهای عجیبی میکرد که برای منصور تا حدودی اعصاب خورد کن و خنده دار نیز میﺁمد.منصور پاهای شهاب را صاف روی تخت قرار داد و کفشهایش را نیز از پاهایش در ﺁورد.لحافی نیز به رویش کشید اما دلش راضی نمی شد شهاب را تنها بگذارد و به خانه برگردد.برای دقایقی از اتاق بیرون رفت تا از هوای تمیز بهاری نفسی تازه کند که چشمش به همسر علیﺁقا افتاد.او در حال پهن کردن لباسهای شسته ای به روی بند رخت در انتهای حیاط بود.منصور وقتی لباسهای پهن شده به روی طناب را از جلوی چشم می گذراند متوجه شد که بیشتر ﺁنها متعلق به شهاب هستند! کمی مکث کرد و سپس از پله ها پایین رفت.نزدیک اقدس خانم که رسید ایستاد و پس از سلام کوتاهی که اقدس خانم از سر بی حوصله گی مطلق جوابگویش شد تا خواست حرف دیگری بزند اقدس خانم گفت:ﺁقا شهاب دوباره زهرماری خورده درسته؟
    منصور با تعجب به اقدس خانم چشم دوخت...پس شهاب بار اولش نبوده که در این مدت این کار را کرده بوده است!!! اقدس خانم در حالیکه ﺁخرین تکه لباسهای شسته را می چلاند تا ﺁب اضافی ﺁن به زمین بریزد با غیض ادامه داد:به خدا جونم به لبم رسیده...توی این چند روزه پدرم در اومده از بس که ملحفه و لباس شستم...به خدا اگه خانم فخرالزمان بفهمن غوغا به پا میکنن...گرچه که به تازگی ﺁقا شهاب دیگه حرف فخرالزمان رو هم نمی خونه...از وقتی به درووس رفتن کار ﺁقا شهاب شده همین...یا از اتاق ابراهیم خان زهرماری میخوره یا به زیرزمین میره و تا خرخره اش زهرماری به گلو میریزه...خوردنش به جهنم...بالاخره خیر و شر هر کاری همین دنیا گریبون هر کسی رو میگیره...اما کثافت کاری های بعدش...خدا عالمه روزهای اول ﺁقا شهاب چقدر حال به هم داشت...هر چی بود و نبود رو به گند میکشید...خدا میدونه امروز باید تا به کی رخشوری کنم...از صبح که به اتاق ابراهیم خان رفته هنوز بیرون نیومده...کسی هم جرات نمی کنه بهش حرف بزنه...
    منصور فهمید که اقدس خانم متوجه خروج شهاب از اتاق نشده است بنابراین وقایع را برای او شرح داد محبوبه خانم نیز او را قسم داد که پیش شهاب بماند و...........
    منصور فهمید که اقدس خانم متوجه خروج شهاب از اتاق نشده است بنابراین وقایع را برای او شرح داد محبوبه خانم نیز او را قسم داد که پیش شهاب بماند و به هر طریق ممکن بعد از بیداریش مراقب او باشد و نگذارد دوباره به اتاق پدرش و یا زیرزمین برود.سپس بی معطلی برای تهیه ناهار تشت خالی رختهای شسته را از ﺁب باقی مانده خالی کرد و به مطبخ برگشت.
    ***************************
    *****************
    ماندانا نفهمیده بود چه زمانی طول کشیده اما همانطور که یادداشتها را به روی سینه اش داشت به خواب رفته بود و با صدای زنگ ساعت از خواب پرید یادداشتها را مرتب کرد و در محفظه مربوط به خودش قرار داد و بعد از صرف صبحانه به محل کارش رفت.هنوز به طور جدی مشغول کارش نشده بود که تلفن همراهش زنگ خورد! به شماره روی گوشی اش نگاه کرد نتوانست شماره را بشناسد با تردید گوشی را باز کرد و گفت:بله؟بفرمایید.
    صدای مهربان مادر بزرگش را که از تهران و محل زندگی جدیدش با او تماس گرفته بود چنان ماندانا را دچار شوق کرد که با تمام وجودش جیغی از سر خوشحالی کشید و کلی قربان صدقه مادر بزرگش رفت...شانسی که داشت این بود که در ﺁن دقایق کسی در اتاق او حضور نداشت اما هر کسی هم از جلوی درب اتاق او می گذشت با تعجب به هیاهو و شعفی که از پشت درب بسته اتاق او به گوش میرسید نگاهی میکرد و بعد به دنبال کار خودش میرفت.ماندانا با تمام وجود خودش سعی داشت صدای مادر بزرگش را در تمام مویرگهای مغزش جا بدهد و با روح خود یکی گرداند.مادر بزرگ مثل همیشه صدایش ﺁکنده از ﺁرامش و محبت بود اما سابقه نداشت تا کنون مادر بزرگ با کسی تماس تلفنی بگیرد بلکه همیشه این دیگران بودند که برای انجام کاری ضروری که حس میکردند تنها به دست مادر بزرگ انجام شدنی است با او تماس میگرفتند ولی حالا مادر بزرگ با نوه اش تماس گرفته بود...تا شاید اگر ابهام و سوالی در رابطه با ﺁنچه تا کنون ماندانا مطالعه کرده و برایش پیش ﺁمده پاسخ بگوید...اما ماندانا تا کنون سوالی به ذهنش در ﺁن مورد نیامده بود و اگر هم مجهولاتی در ادامه داستان می خواست پیش بیاید خودش احساس میکرد در همان داستان به پاسخ ﺁنها خواهد رسید.مادر بزرگ مثل همیشه از مکالمه های طولانی در پای تلفن خوشش نمیﺁمد بنابراین بعد از یک احوالپرسی مختصر تنها در پایان پرسید:مانی جان مشکلی نداری؟
    ماندانا خوب میدانست که منظور مادر بزرگ در رابطه با مطالبی است که پیش خود دارد بنابراین بی هیچ مکثی در جواب او گفت:نه مامان بزرگ;اما می خواستم تشکر کنم که اجازه دادید تا....
    مادر بزرگ به میان کلام ماندانا ﺁمد و با طرح این جمله رشته کلام را تغییر داد:خوب پس هیچی...راستی مانی جان از قول من بازم از ونداد تشکر کن که به دیدارم اومد;خیلی خوشحالم کرد.
    ماندانا فهمید ونداد بعد از رسیدن به تهران دیدن مادر بزرگ رفته است.دوباره کمی عصبی شد اما این بار خیلی سریع توانست احساس خود را کنترل کند و به ونداد نیز به عنوان یک عضو پذیرفته شده خانواده شاهپوری این حق را بدهد که از مادر بزرگ احوالپرسی کرده باشد.مادر بزرگ بیش از این مکالمه را ادامه نداد و پس از چند جمله کوتاه و نصیحت گونه با ماندانا خداحافظی کرد و ارتباط قطع شد.چقدر ماندانا از شنیدن صدای مادر بزرگ احساس شعف و لذت کرده بود و با تمام وجودش او را در ذهنش می ستود.در بعد از ظهر که به منزلش برگشت پس از انجام کارهای معمول بی صبرانه محفظه مخصوص یادداشتها را بار دیگر به دست گرفت و پس از گشودن درب ﺁن به ادامه مطالعه اش پرداخت........
    *****************************
    ************
    تعطیلات نوروز سپری شد ولی برای منصور که عادت به دیدن هر روزه خورشید کرده بود هر روز از تعطیلات به منزله یک سال طول كشيده بود.حال شهاب هم با توجه به اینکه تمایل شدیدی به خوردن مشروبات الکلی پیدا کرده و با حالتی ﺁکنده از حرص و ولع لیوانهای مشروب را یکی پس از دیگری سر میکشید برای منصور تاسف بار بود.تنها کاری که از دست منصور بر میﺁمد این بود که در طول روزها به هیچ عنوان او را تنها نگذارد تا حداقل از خوردن دائم او جلوگیری کند و این باعث شده بود که خود شهاب نیز تنها به یک نوبت خوردن در روز رضایت بدهد اما همان یک بار هم به حد افراط در نوشیدن پیش می رفت.روز14فروردین خانواده ابراهیم خان از درووس برگشتند.در طول این مدت ابراهیم خان به علت مشغله زیاد متوجه تغییر حالات شهاب نشد و اصولا" وقتی برای این کارها و رسیدگی به فرزندانش نداشت.از کم شدن مشروبات نیز چیزی متوجه نمی شد چرا که عباس پسر علیﺁقا مسئول پر نگه داشتن شیشه های مشروب اتاق ابراهیم خان و خرید ﺁنها بود بنابراین دلیلی دیگر نمی ماند بر اینکه ابراهیم خان بخواهد شهاب را در تیر رس سوالی قرار بدهد چون اصلا" متوجه هیچ چیز نمیشد.فخرالزمان با دخترها نیز وقتی برگشتند در یکی دو روز اول چیزی متوجه نشد اما روز سوم وقتی منصور منزل را ترک کرد و به خانه خودشان رفت فخرالزمان متوجه شد بر خلاف همیشه شهاب هنوز از اتاق خود بیرون نیامده! در ابتدا گمان برد که او مشغول مرور درسهای روز بعدش باشد اما از ﺁنجاییکه به ذات شرور شهاب نیز ناﺁگاه نبود با تردید درب اتاق او را گشود و در کمال ناباوری متوجه شد شهاب در حالیکه کتابها و دفترهایش هنوز وسط اتاق پراکنده هستند شیشه کریستال حاوی مشروبی را به دست دارد و در دست دیگرش گیلاسی را پر کرده و در حال نوشیدن است!!! فخرالزمان به سرعت وارد اتاق شد و درب را پشت سرش بست.همانجا ایستاد و با چشمانی از حدقه بیرون زده به شهاب خیره شد.شهاب لبخندی به لب داشت چرا که مادرش را در عالم مستی کج و کوله میدید و در همان حال بقیه گیلاسش را یک نفس خورد.فخرالزمان در حالیکه سعی داشت صدایش از اتاق بیرون نرود به صورت خود کوبید و گفت:خدا مرگم بده...شهاب؟
    شهاب با صدایی کش دار و در کمال بی ادبی در همان عالم نیمه مستی گفت:شهاب و مرض...برو بیرون...حوصله وراجیت رو ندارم.
    فخرالزمان با نگاهی حاکی از التماس به کنار شهاب ﺁمد و روی زمین نشست.یک دستش را روی پای دراز کرده شهاب گذاشت و گفت:شهاب این چه کاریه؟...میدونی اگه پدرت بفهمه چه قیامتی به پا میکنه؟
    شهاب که تا ﺁن لحظه بیش از نصف شیشه را خالی کرده بود و کلافه گی و مستی نیمه کاره اش از رفتارش مشهود بود گیلاسی را که در یک دستش بود به دیوار رو به رویش کوبید و شکست و با فریاد گفت:غلط کرده غوغا به پا کنه...اگه بده چرا به خونه میاره...اگه بده چرا خودش;عمو رحمان و دایی ها با خوردن اون خودشون رو خفه می کنن...بلند شو برو بیرون...حالم از حرفهات به هم میخوره................
    ادامه دارد
    29
    شهاب که تا ﺁن لحظه بیش از نصف شیشه را خالی کرده بود و کلافه گی و مستی نیمه کاره اش از رفتارش مشهود بود گیلاسی را که در یک دستش بود به دیوار رو به رویش کوبید و شکست و با فریاد گفت:غلط کرده غوغا به پا کنه...اگه بده چرا به خونه میاره...اگه بده چرا خودش;عمو رحمان و دایی ها با خوردن اون خودشون رو خفه می کنن...بلند شو برو بیرون...حالم ازحرفهات بهم میخوره....
    فخرالزمان بار اولی نبود که مورد توهین و بد و بیراه گفتنهای شهاب واقع میشد...بلند شد و سر پا ایستاد.تنها نگرانیش خبردار شدن ابراهیم خان از موضوع بود...اما با سیاستی که داشت می توانست روی این کار شهاب نیز مانند کارهای خارج از ادب دیگرش سر پوش بگذارد و او را بی خبر نگه دارد;اما این بار به خاطر خود شهاب و سلامتی اش نگران بود در پی بهانه میگشت تا خلاف شهاب را در این زمینه توجیه کند.دوباره روی زمین کنار شهاب نشست و گفت:ببینم منصورم مشروب میخوره؟...میدونم حتما" اون...
    شهاب فریاد کشید:میگم خفه شو...بلند شو برو بیرون.
    و بعد شهاب شروع کرد به خنده های غیر ارادی و در لابه لای خنده هایش گفت:منصور خاک بر سر مثل سگ از خوردن این چیزها وحشت داره...اونقدر بدبخته که حتی نمی خواد یک بارم شده بخوره ببینه چه طعمی داره و چه حال خوبی به ﺁدم بعد از خوردن اینها دست میده...
    و بعد در حالیکه بطری کریستال حاوی مشروب را بالای سرش نگه داشته بود به دهانش نزدیک کرد و سر کشید.فخرالزمان درمانده و نگران به دور و اطراف اتاق و ذرات شکسته شده گیلاس چشم دوخت سپس از اتاق بیرون رفت و درب را محکم به هم کوبید;شهاب نیز در عالم مستی فحش رکیکی نثار مادرش کرد و به خوردن ته مانده مشروب ادامه داد.خورشید بعد از بیماریش و برگشتن از درووس گوشه گیر تر از همیشه شده بود...دیگر به باغ نمی رفت...با اینکه در ﺁن فصل باغ غرق شکوفه و زیبایی میشد اما همه چیز جلوه خود را برای خورشید از دست داده بود...او فقط ساعتهای متمادی به اتاق خالی شده از اثاث سیدزهرا می رفت و ساعتها روی زمین مینشست و در خیال خود با سیدزهرا حرف میزد و اشک میریخت...بارها ستاره و مهتاب او را از ﺁن اتاق بیرون ﺁورده بودند اما هر فرصتی به دست میﺁورد بار دیگر به ﺁنجا برمیگشت.فخرالزمان بیش از مواقع دیگر نسبت به خورشید بی تفاوت شده بود چرا که ابراز احساسات این بچه نسبت به سیدزهرا پس از مرگ او نیز برایش تحریکی بود تا حسادت و کینه اش به خورشید بیشتر شود گر چه که خود فخرالزمان بهتر از هر کس دیگری می دانست با مرگ سیدزهرا این خورشید است که به واقع بی مادر شده است چرا که تمام زحمات مادری را سیدزهرا برای خورشید متحمل شده بود...اما حس کینه و حسادت فخرالزمان مانع درک فرزند کوچکش حتی در این لحظات میشد.فخرالزمان بیش از هر چیز دیگری اصرار بر کتمان وقایع مربوط به شهاب در نزد ابراهیم خان و دوست و ﺁشنا را داشت و در دل دعا میکرد هر چه زودتر دوره دبیرستان او نیز در این دو سال باقی مانده تمام شود و ابراهیم خان او را به همراه دیگر شاگردان برجسته و ممتاز و منتخب با استفاده از نفوذی که دارد به خارجه بفرستد.از وقتی خانواده ابراهیم خان برگشته بودند منصور هنوز موفق به دیدار خورشید نشده بود.بارها بیﺁنکه حتی کسی متوجه شود از دیوار باغ بالا رفته بود و داخل باغ را نیز در پی خورشید گشته بود اما موفق نشده بود او را ببیند...بارها از پشت شیشه اتاق داخل باغ به درون اتاق چشم انداخته بود لیکن از شواهد امر معلوم بود مدتهاست کسی داخل اتاق نرفته است.منصور کلافه تر از ﺁن شده بود که تصورش می رفت و تنها دلیل او برای ﺁمدن به خانه ابراهیم خان و تحمل رفتار تند و خشن شهاب فقط و فقط دیدن خورشید بود...اما افسوس.مهتاب بارها او را در حالیکه ﺁهسته مسیر دالان متصل به دو حیاط را طی میکرد دیده بود و به بهانه های مختلف سد راه او میشد و منصور نیز گاه گاهی فقط به دلیل شباهتی که میان مهتاب و خورشید وجود داشت نگاههای کوتاهی به صورت مهتاب می انداخت که همان نگاه ها باعث میشد مهتاب نیز به اشتباه افتاده و گمانش بر این مسئله که منصور نیز به او بی میل نبوده در او تقویت بیشتری می یافت!!! اما منصور فقط در تب دیدار دوباره خورشید بود که میسوخت نه ﺁنچه که در تصور مهتاب شکل می گرفت!!! اواسط اردیبهشت ماه خورشید پس از اینکه دقایقی را بار دیگر در اتاق خالی سیدزهرا سپری کرده بود بی اختیار به سمت درب کوچک انتهای حیاط اندرونی که به باغ باز میشد رفت.ظهر جمعه بود و بعد از ناهار اهل منزل همه به استراحت مشغول بودند.منصور نیز بعد از اینکه نه تنها تکالیف جبر و ریاضی مربوط به خودش را انجام داده بود;ﺁنچه که مربوط به شهاب میشد را نیز به انجام رسانده و با تمام بی میلی شهاب به درسها توانست نیم ساعتی او را وادار کند تا به بعضی از نکات مهم درس گوش بدهد و همین هم برای منصور جای شکر داشت گر چه که میدانست در امتحانات پایان سال مجبور است تن به خیلی از خواسته های نا حق شهاب در امر تقلب نیز بدهد اما سعی خودش را نیز میکرد تا شاید حداقل بتواند شهاب را وادار کند اندکی نیز خود به فراگیری مشغول گردد.وقتی کیف و کتابهایش را جمع کرد و از شهاب خداحافظی نمود میدانست شهاب بیشتر از ﺁنچه که تصورش میرود منتظر است تا او برود و خود مشغول به شرابخواری بعد از ظهرش بشود بنابراین با خداحافظی کوتاهی از اتاق بیرون ﺁمد.وقتی از پله های ایوان پایین رفت ناخودﺁگاه درب نیمه باز سبز رنگ انتهای حیاط توجهش را به خود جلب کرد.میدانست که این در فقط به باغ باز میشود اما مدتها بود که ﺁنرا بسته دیده بود ولی حالا.......بی اختیار به سوی درب رفت و داخل باغ شد...وجود خورشید را در باغ احساس میکرد...............
    بی اختیاربه سوی درب رفت و داخل باغ شد...وجود خورشید را در باغ احساس میکرد...شروع کرد به راه رفتن...درختها غرق برگهای سبز و نو شده بودند و بعضی هم هنوز لباس شکوفه به تن داشتند...درخشش ﺁفتاب که گاه گاه از پشت لکه های کوچک ابر بیرون میﺁمد و به درختان باغ نور میپاشید باغ را از ﺁنچه تصورش میرفت رویایی تر کرده بود...عطر شکوفه ها هنوز در جای جای باغ به مشام میرسید.خورشید ﺁنروز پیراهن سفیدش را با ﺁن دامن کوتاه پر چین پوشیده بود موهایش مثل همیشه مانند ابریشم از روی شانه هایش به پایین ریخته بود چنان ﺁرام در بین درختها قدم بر میداشت که گویی بر ابرها قدم میگذارد.منصور باورش نمی شد که خورشید را به چشم میبیند...دیگر نتوانست بیش از این به راه رفتن رویایی او در میان درختان نگاه کند به سرعت کیفش را در کنار یکی از درختها گذاشت و به سمت خورشید رفت.اما خورشید اصلا" حضور او را حس نکرده بود...حتی صدای پای او را هم نشنیده بود! همانطور که پشتش به منصور بود دستش را به تنه درختها میکشید و به ﺁهستگی پرواز یک قاصدک در نسیم میان درختها قدم بر میداشت.منصور به دو قدمی پشت سر خورشید رسید و با تمام وجودش گفت:خورشید.....
    خورشید به سمت او برگشت و با چشمان به اشک نشسته اش به منصور نگاه کرد...درست در این لحظه خورشید ﺁسمان نیز گویی از دیدن زیبایی صورت خورشید خجالت کشید و خود را در پشت تکه ابری کوچک پنهان کرد.منصور جلوتر رفت و روی دو زانویش روی زمین قرار گرفت و خورشید را در ﺁغوش خود جای داد...چنان نفس میکشید که گویی می خواست با نفسهایش خورشید را به درون جسم خویش بفرستد و دائم تکرار میکرد:ﺁخ...خورشید...خورشید...
    خورشید نیز مثل این بود در تمام مدت این دو ماه به ﺁغوش مهربانی نیاز داشت تا به واقع اشک بریزد...در ان لحظات هزاران بار منصور صورت خورشید را در بین دو دستش می گرفت و اشکهای بی امان او را که از مژگان مشکی و برگشته اش قطره قطره به روی گونه اش می ریخت را غرق بوسه میکرد و دوباره خورشید را در ﺁغوش خود میگرفت.....خورشید یک کلمه حرف نمی زد و فقط بی صدا اشکهایش سیل وار از چشمانش سرازیر بودند...منصور دائم سر خورشید را نوازش میکرد و اجازه داده بود خورشید در ﺁغوشش هر قدر می خواهد در غم از دست رفتن سیدزهرا اشک بریزد.منصور نفهمید چه مدت به ﺁن حال قرار گرفت تا خورشید هر قدر می خواهد اشک بریزد فقط زمانی متوجه شد که خورشید ﺁهسته از ﺁغوش او خودش را بیرون کشید و با لبخندی کم رنگ که به صورت غم زده اش نشسته بود به صورت منصور که از دیدن دوباره خورشید گویی به نهایت ﺁرزویش رسیده است نگاه کرد و با صدایی ﺁرام گفت:از کجا فهمیدی که من توی باغم؟
    منصور با انگشتهای شصت هر دو دستش ﺁخرین نم اشکهای صورت سفید و زیبای خورشید را گرفت و گفت:نمی دونم...ولی چون درب باغ باز بود حدس زدم باید اینجا اومده باشی.
    خورشید دست کوچکش را در دست منصور گذاشت و به ﺁرامی در حالیکه شروع به راه رفتن هم میکرد و منصور را به گونه ای در پی خود می کشید گفت:وقتی سیدزهرا مرد من فهمیدم...خیلی دلم براش سوخت وقتی سرش به حوض خورد...بعد از اینکه سیدزهرا مرد دیگه هیچکس نیست که من رو به اندازه اون دوست داشته باشه...مامان فخری که اصلا"...مهتاب و ستاره هم هر کدوم سرگرم درسشونن...شهاب هم...
    منصور به میان حرف خورشید ﺁمد.در حالیکه شانه های خورشید را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند گفت:اما خورشید...من خیلی تو رو دوست دارم...
    خورشید دوباره برگشت و به راهش ادامه داد و گفت:من میدونم تو مهتاب رو دوست داری...همیشه تو و مهتاب رو از پنجره اتاق سیدزهرا که همدیگرو توی دالان حیاط می دیدید;دیدم...مهتابم خیلی تو رو دوست داره...سیدزهرا هم میدونست که تو و مهتاب همدیگرو دوست دارید...چرا بعد از سیدزهرا دیگه کسی نیست که من رو دوست داشته باشه؟...
    حرفهای خورشید از درون دنیای کودکیش بر می خاست و اصلا" منظور خورشید دوست داشتنی در حد ﺁنچه که به واقع منصور او را می پرستید نبود...به هیچ عنوان در نهاد خورشیدی که به ﺁن سن و سال بود جایی برای احساس منصور نسبت به خود وجود نداشت...خورشید در ذهن خود این باور را نشانده بود که منصور به مهتاب علاقه دارد و مهتاب نیز خود را عاشق منصور میدانست.منصور بار دیگر روی دو زانو قرار گرفت و خورشید را به سمت خودش برگرداند و دو دست کوچک خورشید را در دستان خودش گرفت و گفت:ولی خورشید...من هستم...من خیلی تو رو دوست دارم...خیلی...خیلی زیاد.
    و بار دیگر خورشید را در ﺁغوش گرفت و موهایش را بوسید و بویید.صدای مهتاب که از جلوی درب باغ خورشید را صدا میکرد باعث شد خورشید به ﺁرامی از منصور فاصله بگیرد و در جواب مهتاب بگوید:مهتاب بیا اینجا...ما اینجاییم.
    مهتاب با دیدن منصور که در کنار خورشید بود گل از گلش شکفت و به سرعت قدمهایش افزود تا به ﺁنها برسد.منصور با صدایی ﺁرام سلام کرد و همانطور که دست کوچک خورشید را هنوز در دست داشت چشم از صورت خورشید بر نمی داشت.مهتاب جواب سلام منصور را با حالتی ﺁکنده از احساس پاسخ گفت.بعد از دقایقی مهتاب و منصور در کنار یکی از درختها نشستند و خورشید نیز که گویی بعد از ﺁنهمه گریه در ﺁغوش منصور به ﺁرامشی خاص دست یافته بود که در این دو ماه اخیر بی سابقه بود...حالا مشغول جمعﺁوری شکوفه های نسبتا" سالمی که به روی زمین ریخته;گشته بود.منصور با چشم هر حرکتی و رفتاری از خورشید را گویی می بلعید...اما مهتاب نگاه خيره او را به خورشید دلیلی بر محجوبی او بر خود میدانست...اما منصور به واقع حتی علاقه ای هم به حضور مهتاب نداشت و شیفته وار به خورشید چشم دوخته بود که چگونه از زیر درختی به زیر درخت دیگری می رود و شکوفه های سالم ریخته شده در زیر درختها را در دامن پرچین و سپید پیراهنش جمع میکند.از ﺁن روز به بعد منصور هر روز موفق به دیدن خورشید میشد البته با حضور مهتاب که در ابتدا منصور نمی توانست حضور او را به خوبی پذیرا باشد اما کم کم وجود او در تحت الشعاع وجود خورشید برای منصور بی تفاوت شد.مهتاب هر روز دقایقی مانده به پایان ساعات درسی شهاب و منصور;خورشید را به بهانه گردش به باغ عمارت میبرد و به انتظار منصور لحظه شماری میکرد و گمان میکرد وجود خورشید هم بهانه خوبی گشته تا منصور نیز ساعتی را از دیدن او لذت ببرد و این در شرایطی بود که هر روز عشق و علاقه منصور با دیدن خورشید بیش از پیش به واقعیت و تحکیم بیشتری می رسید! منصور تمام توجه اش به خورشید بود و در هیچکدام از ﺁن لحظات کمترین احساسی نسبت به مهتاب در خود نمی یافت و از احساس بیش از حد او نیز نسبت به خودش کاملا" بی خبر بود چرا که با دیدن خورشید دیگر نمی توانست به چیز دیگری فکر کند.امتحانات خرداد ماه نیز به پایان رسید و وقتی نمرات درخشان در کارنامه شهاب برای اولین بار از سوی ابراهیم خان مورد سوال قرار گرفت و دلیل ﺁنهمه پیشرفت را در حضور منصور یافت ناخواسته نسبت به این پسر که فاقد پدری در بالای سر بود احساس مسئولیت کرد و به پاس خدمات او برای شهاب در همان سال شبی در خلوت به فخرالزمان اعلام کرد که می خواهد زمانی که شهاب را برای تحصیل به خارجه می فرستد منصور را نیز با وی برای ادامه تحصیل به خارجه بفرستد چرا که هم استحقاقش را دارد و هم اینکه بودن دوستی چون منصور در کنار شهاب در ﺁن کشور غریب خارج از لزوم نمی باشد.فخرالزمان نیز در این میانه دلیلی بر مخالفت خودش ندید و از اینکه ابراهیم خان در ﺁن شب نسبت به شهاب ابراز حساسیتی کرده بود بسیار خوشحال گشته;فقط تنها یادﺁور شد که اگر افسر خانم مادر منصور راضی نباشد چه؟....................
    ادامه دارد
    30
    فخرالزمان نیز در این میانه دلیلی بر مخالفت خودش ندید و از اینکه ابراهیم خان در ﺁن شب نسبت به شهاب ابراز حساسیتی کرده بود بسیار خوشحال گشته;فقط تنها یادﺁور شد که اگر افسر خانم راضی نباشد چه؟
    که در این هنگام ابراهیم خان گفت:من که به زور این کار رو نمی کنم...موقع مناسبش که رسید با منصور و مادرش صحبت میکنیم اگر راضی بودن فبها...اگرم راضی نبودن ما رو به خیر و اونها رو به سلامت...اجباری در کار نخواهد بود.
    سپس زن و شوهر شبی دیگر را در کنار یکدیگر به صبح رساندند.
    ************************
    ************
    دو سال باقی مانده از دوران دبیرستان شهاب و منصور و مهتاب به سرعت سپری شد.در طی این دو سال ارتباط منصور و مادرش نیز با خانواده ابراهیم خان بیشتر شده بود و فخرالزمان نیز با سیاستی خاص و نمایش اخلاق پسندیده منصور پیش چشم ابراهیم خان قصد داشت به ابراهیم خان این موضوع را تفهیم کند که شهاب نیز در اثر دوستی با منصور شباهت اخلاقی زیادی با منصور پیدا کرده در حالیکه خودش بهتر از هر کسی میدانست هیچ شباهت اخلاقی و رفتاری و تربیتی بین این دو پسر وجود ندارد! تنها نفعی که شهاب از کنار رفتار صحیح منصور می برد این بود که فعلا" زمانه حکم میکرد برای عزت یابی پیش ابراهیم خان به تداوم دوستیش با منصور ادامه بدهد.خورشید بنا به سواد از قبل ﺁموخته اش نیز وقتی به مدرسه رفت او را در کلاس سوم نشاندند و پس از گذراندن کلاس سوم سال چهارم ابتدایی را نیز در تابستان خواند و سال بعدش در کلاس پنجم ابتدایی نشست...هوش و استعداد فوق العاده خورشید در مدرسه برای همه جای تعجب داشت و همه به نوعی خاص او را دوست داشتند.با اینکه در ﺁن زمان9سالگی خود را رو به پایان میبرد اما به قدری با متانت رفتار میکرد که بیش از9سال نشان میداد.زمانی که تصمیم بر ﺁن شد موضوع اعزام دانشﺁموزان برگزیده را فخرالزمان با مادر منصور در میان بگذارد تقریبا"شروع سال ششم دبستان خورشید بود;یعنی سال ﺁخر دبستان و پس از ﺁن خورشید وارد دوره دبیرستان میشد.برای مهتاب خواستگاران بیشماری میﺁمد اما همه را با بهانه های واهی جواب رد میداد و در انتظار ازدواج با منصور میسوخت.در طی این دو سال چهره شهاب و منصور نیز کلی تغییر کرده بود و با در ﺁمدن ریش و سیبیل دیگر چهره پسر بچه ها را تقریبا" از دست داده بودند...هر دو جذاب و مردانه تر از ﺁنچه باید به نظر می رسیدند ولی گستاخی و اخلاق تند شهاب در اثر استفاده و افراط هر روزه او در نوشیدن مشروب خیلی بیشتر از گذشته شده بود و کار به جایی رسیده بود که فخرالزمان هر لحظه در دل دعا میکرد که هر چه زودتر او و منصور به خارجه بروند بلکه از دست فریادهای گاه و بیگاه او در خانه ﺁرامش پیدا کند.در این بین شهاب با پست فطرتی تمام و فقط برای ساعاتی خندیدن خودش دروغهای زیادی از زبان منصور در رابطه با علاقه اش به مهتاب درست کرده بود و هر هفته همه را به خورد رویاهای مهتاب میسپرد و خود در خفا و عالم مستی به مهتاب میخندید و این در شرایطی بود که روح منصور هم از قضایا بی خبر بود.مهتاب نیز وقتی گاهی بعضی از حرفهای منصور را که از زبان شهاب شنیده بود برای ستاره در حضور خورشید بیان میکرد به وضوح برق عاشقی را در چشمانش برای خواهرانش به نمایش میگذاشت و خورشید در این میان چقدر از این موضوع خوشحال بود چرا که مهتاب را خیلی دوست داشت و منصور را بسیار برازنده مهتاب میدید...اما در این میان خورشید از عشق و علاقه بی اندازه منصور نسبت به خودش کاملا" بیخبر بود و تمام رفتار منصور را در برخوردهایش به پای عشق و علاقه او به مهتاب میگذاشت و حتی زمانی که ساعتها منصور در باغ به صورت او چشم میدوخت همه را به پای شباهت خودش با مهتاب میگذاشت و فکر میکرد منصور با دیدن صورت او دائم عشق مهتاب را در سر بال و پر میدهد...خورشید هرگز نفهمیده بود که ذره ذره وجود منصور در طلب او میسوزد نه مهتاب!!! روزی که فخرالزمان قضیه اعزام منصور و شهاب را با توجه به نفوذ ابراهیم خان در دستگاه دولت برای افسرخانم شرح داد;افسرخانم ﺁنچنان حالش از این خبر منقلب شد که گویی دنیا را با تمام سنگینیش به روی قلب او گذاشته بودند! حاجیه خانم سریعا" با درست کردن شربت قند و خوراندن ﺁن به افسرخانم او را وادار کرد که به تعریفهای فخرالزمان از ﺁینده ای که در انتظار فرزندان ﺁنها در پس رفتن به خارجه بود گوش کند...کم کم حرفهای فخرالزمان باعث شد افسرخانم که طاقت دوری منصور برایش غیر ممکن مینمود حالش بهبودی نسبی پیدا کند ولی از تصور جدی این موضوع که تنها فرزندش و یادگار همسرش بخواهد چند سالی هر چند به بهانه تحصیل به خارجه برود و او در فراقش تنها بماند غصه ای جانکاه به جانش ریشه می انداخت! شب هنگام وقتی در منزل مسئله را با منصور در میان گذاشت................
    شب هنگام وقتی در منزل مسئله را با منصور در میان گذاشت در کمال ناباوری تمایل بیش از حد منصور را در رفتن به خارجه از میان برق چشمان سبز زیبا و جذاب پسرش به وضوح دریافت کرد.منصور وقتی نگرانی را در چشمان مادرش خواند با بیانی شیوا و دلایلی صحیح رفتن خود و کسب تحصیل در خارجه را با توجه به اینکه درب نعمت ابراهیم خان به رویش گشوده شده بود بهتر از ماندن در ایران و بسنده کردن به کاری ناچیز در بازار بی رونق ﺁن زمان ایران بيان كرد.منصور میدانست حالا که ابراهیم خان قصد کرده تا او را نیز در زیر لوای حمایت مالی خویش قرار بدهد او می تواند با کسب تحصیلات عالیه در رشته های بالا زمانیکه به ایران برمیگردد با کسب اسم و مقام به راحتی خورشید را از ﺁن خود بسازد و دیگر اینکه در طول سالهایی که او در خارجه تحصیل خواهد کرد خورشید نیز سالهای رشد خود را سپری خواهد نمود...و تمام اینها را منصور در افکار خویش به روشنی در تصویر ذهنی خود می ساخت بیﺁنکه کلامی در این مورد با مادرش به میان ﺁورد.وقتی روز بعد افسرخانم با پاهایی لرزان به عمارت ابراهیم خان رفته و موافقت خود و پسرش را در خصوص تصمیم ابراهیم خان به گوش فخرالزمان رساند گویی تمام دنیا را به فخرالزمان داده بودند!!! چنان بوسه محکمی از صورت افسرخانم گرفت که این حرکت او در پیش چشمان حیرت زده حاجیه خانم بسیار بعید و عجیب ﺁمد! تدارک کارهای لازم سفر و اعزام دانشﺁموزان فارغ التحصیل ﺁن سال نزدیک به یک سال طول کشید.زمانی که شهاب و منصور بالاخره پس از ماهها به واقع بار سفر خود را می بستند خورشید در اولین سال دبیرستان مشغول به تحصیل گشته بود و از همان زمان به عنوان شاگردی ممتاز در مدسه شناخته شده بود...اما همچنان کم حرف و ساکت بود...هنوز زخم سیلی های فخرالزمان و بی مهری های او بر روحش او را وادار به گوشه نشینی و سکوت در هر جمعی می نمود.قدش بلندتر شده بود و در ﺁستانه پایان11سالگی بود.فخرالزمان دیگر او را از اینکه بر سر یک میز یا سفره با ﺁنها غذا بخورد منع نمی کرد اما خود خورشید به بهانه های مختلف از در کنار ﺁنها ماندن فراری بود و بیشتر بهانه اش هم مرور درسهایش بود.ابراهیم خان هر بار که خورشید را میدید در دل به زیبایی و متانت او احسنت میگفت.ستاره نیز در این میان از زیبایی خاص خودش بهره میبرد و از سر شیطنتی که داشت بیشتر پسرهای فامیل را مورد بازیچه برای خویش قرار میداد.در ﺁن سال ستاره سال4دبیرستان بود و هنوز2سال دیگر از درس دبیرستانش مانده بود;اما مهتاب نیز مانند شهاب و منصور از درس فارغ گشته بود و از اینکه منصور را به همراه شهاب برای ادامه تحصیل به خارجه میفرستند بسیار دلخور و عصبی شده بود به گونه ای که پوست صورتش دیگر لطافت گذشته را نداشت و پر از جوشهای عصبی گشته بود که گه گاه با کندن ﺁنها و زخم کردن روی جوشها زیبایی خدا داد خود را خدشه دار میکرد.شهاب همچنان رفتار زشت و خلاف ادب خود را با اهل خانه به خصوص فخرالزمان ادامه میداد...تنها کسی که مورد اهانتهای شهاب قرار نمی گرفت خورشید بود...خورشید هیچ وقت اجازه نداده بود در هیچ شرایطی مورد اهانت قرار بگیرد...شهاب نیز ناخواسته محبت خاصی به خورشید داشت و دلیلی بر توهین به خواهر کوچکش با ﺁنهمه زیبایی که در صورتش موج میزد نمی دید.خورشید بیشتر در اتاقی مشغول کتاب خواندن و یا درس خواندن بود;البته هنوز نیز مجبور بود بعد از ظهرها بنا به خواهش مهتاب جهت دیدار منصور به همراه مهتاب به باغ برود که گاهی نیز می توانست با بهانه قرار دادن درسهایش از رفتن به باغ نیز به همراه مهتاب شانه خالی کند و ﺁن وقت بود که مهتاب تنها به باغ میرفت و وقتی منصور به ﺁنجا میرفت و مهتاب را تنها می یافت فقط خدا میدانست که چقدر دلش می خواست هر چه سریعتر از باغ بیرون برود ولی حرفها و سوالهایی که مهتاب از او میکرد گاه باعث میشد تا نزدیک به ساعتی در باغ بماند ولی وقتی از باغ بیرون می آمد گویی تازه می توانست نفسی به راحتی بکشد! منصور از مهتاب بدش نمیﺁمد ولی از در کنار او بودن نیز هیچ وقت راضی نبود و همیشه با ایجاد رابطه ای خشک و رسمی سعی کرده بود به مهتاب بفهماند که هیچ تمایلی به او ندارد و فکر میکرد که در این کار موفق هم بوده اما مهتاب تمام رفتار او را دلیل بر تربیت صحیح و نجابتش می گذاشت! زیباترین لحظات منصور زمانی پیش ﺁمد که دو ماه قبل از رفتن ﺁنها به خارج از کشور خورشید از او خواست تا چند مبحث ریاضی را برای او تشریح نماید و این بهترین لحظات عمر منصور را شامل گشت.او می توانست با کسب اجازه کامل از فخرالزمان و ابراهیم خان دو ساعت تمام در اتاقی با خورشید باقی بماند...استعداد و هوش خورشید برای منصور قابل تحسین بود و زمانی که خورشید غرق در حل بعضی تمرینها و مسائل میشد منصور نیز غرق در نگاه به صورت زیبای او میشد که چطور با ﺁن چشمان زیبا و مژگان برگشته و بلندش که سایه ای بر گونه اش ایجاد میکرد و یا لبان غنچه اش را که هنگام حل مسائل غنچه تر میکرد همه و همه در قاب چشمان سبز و جذاب منصور زیباترین تصویرها را از خورشید در مغزش ثبت و ضبط میکردند! منصور از اینکه ساعاتی خورشید را بی هیچ فرد سومی در کنار خود احساس میکرد گویی تمام دنیا را به پادشاهی گرفته بود.مهتاب در ﺁن ساعاتی که منصور و خورشید در اتاقی برای درس خواندن باقی می ماندند حتی کوچکترین گمانی به این موضوع نمی برد که منصور چگونه شیدا تر از سابق به عشق خورشید خواهد گشت...چرا که در تمام طول ﺁن دو ساعت شهاب بیشترین دروغها را از زبان منصور برای مهتاب به هم می بافت و به خورد احساسات پاک قلبی مهتاب میداد! و ساعتی بعد در عالم مستی و تنهاییش به مهتاب می خندید! دو ماه ﺁخر نیز به پایان رسید و موعد سفر شهاب و منصور گشت.در شب قبل از سفر ﺁنها فخرالزمان یک مهمانی ترتیب داد................
    ادامه دارد
    31
    در شب قبل از سفر ﺁنها فخرالزمان یک مهمانی ترتیب داد که مدعوین عبارت بودند از اقوام نزدیک از جمله برادرانش با خانواده هایشان و تنها برادر ابراهیم خان با خانواده اش و سلطنت بانو;همچنین از منصور و مادرش نیز برای ﺁن شب دعوت نمود.ﺁن شب هرکس به رسم ادب هدیه ای برای شهاب ﺁورده بود.خانواده ابراهیم خان نیز هدیه ای در خور توجه برای منصور ترتیب داده بودند که بنا به سفارش ابراهیم خان شامل یک دست کت و شلوار مرغوب;یک جفت کفش شیک به همراه کراوات و چند وسیله دیگر از جمله وسایل اصلاح صورت و ادکلن و یک دست لباس راحتی.منصور پس از تحویل هدایا با ﺁنکه نسبت به ﺁنچه که شهاب دریافت کرده بود بسیار ناچیز به نظر میﺁمد ولی برای منصور بسیار با ارزش بودند.خورشید در پایان تحویل تمام هدایا در پیش چشمان متعجب فخرالزمان دو کادویی کوچک ﺁورد و با لبخند ملیحی که به لب داشت در حضور تمام مهمانها یکی را به شهاب و دیگری را در دستان منصور که با چشمانی پر از تمنا به او خیره شده بود گذاشت و سپس به همان ﺁرامی که به ﺁن دو نزدیک شده بود از ﺁنها فاصله گرفت و در کنار مهتاب و ستاره نشست.خورشید به هیچکس نگفته بود که روز قبل به همراه حاجیه خانم به لاله زار رفته و برای هر دوی پسرها یکی یک ساعت مچی زیبا و مردانه خریده بود.شهاب کادوی کوچک را باز کرد و بعد از دیدن ساعت مچی که با سلیقه تمام انتخاب شده بود بی معطلی به سوی خورشید رفت و او را بلند کرد و در ﺁغوش کشید و بوسید.تمام مهمانها دست میزدند و از کار خورشید و حسن سلیقه اش تعریف میکردند البته به غیر از فخرالزمان که توقع این عمل را از مهتاب و ستاره داشت اما از خورشید نه! منصور نیز به ﺁرامی کادو را گشود...ساعت او نیز کاملا" شبیه به ساعت شهاب انتخاب شده بود...سپس با وقار و متانت خاص مردان به طرف خورشید که هنوز در ﺁغوش شهاب بود رفت و در حالیکه عشق از ذره ذره وجودش فریاد میکشید و هیچکس در ﺁن جمع به غیر از سیاوش پسردایی خورشید پی به حالت منصور نبرده بود;از خورشید به خاطر هدیه ای که به او نیز داده بود تشکر کرد و دوباره برگشت و کنار مادرش نشست.شهاب نیز دقایقی بعد خورشید را از ﺁغوش خود رها کرد و گذاشت سرجایش بنشیند و خود نیز به جای اولش برگشت.ابراهیم خان در این جمع گویی تنها فرزندش خورشید است چرا که از داشتن فهم و کمالاتی که گه گاه خورشید از خود نشان میداد ابراهیم خان غرق لذت و غروری میگشت که وصف نیافتنی بود! فردای ﺁن شب اهل منزل باید در همان خانه با پسرها خداحافظی میکردند چون ابراهیم خان اینطور خواسته بود و قرار بر این شده بود که پسرها بعد از خداحافظی با یک اتومبیل که به تازگی اعیان در عبور و مرور سعی داشتند از چنین وسیله ای به جای درشکه استقاده کنند را به دنبال پسرها بفرستد تا پسرها را به مکان مورد نظر انتقال داده و از ﺁنجا کشور را به همراه18تن از دانشﺁموزان برگزیده دیگر٬کشور را به مقصد فرانسه جهت ادامه تحصیل ترک کنند و به قولی بعد از بازگشت به وطن تبدیل به انسانهایی تحصیل کرده و فرنگ دیده و ﺁشنا به ﺁداب و معاشرت روز شده باشند...که البته دوری این گروه20نفره در ﺁن تاریخ از ایران5سال به طول انجامید.در طی این5سال شهاب و منصور دائم از طریق نامه با خانواده هایشان در ارتباط بودند.شهاب در ﺁنجا تحصیل در رشته حقوق را برگزید و منصور تحصیل در رشته مهندسی ژنراتورهای فشار قوی برق را انتخاب کرد که میدانست به علت سد سازیهای جدید در ﺁتی کشور ایران و رساندن برق و شناساندن این انرژی جدید به مردم در سالهای به جریان افتاده در ایران بسیار حائز اهمیت خواهد بود.انتخاب رشته شهاب از سوی یکی از افراد با نفوذی که ابراهیم خان با او ﺁشنایی داشت و چند سالی بود دانشﺁموزان اعزامی از ایران زیر نظر او در اروپا رسیدگی میشدند;انتخاب گشته بود چون در ﺁن سالها به افراد با نفوذ تحصیلکرده در غرب برای مجلس و رسیدن به اهداف به اصطلاح اصلاح طلبانه بیشتر بها داده میشد و کلا" از این افراد در امور مملکت داری استفاده مي كردند...و در این برهه ابراهیم خان نیز که از هر چیز و هر کسی در رسیدن به اهداف مادی خود و مورد توجه قرار گرفتن استفاده میکرد;حالا که به سالهای بازنشستگی خود نزدیک میشد احساس میکرد باید قدرت کسب کرده اش را به نوعی در اختیار شهاب بگذارد و این در صورتی امکان داشت که اطمینان حاصل نماید از اینکه شهاب بتواند عامل نفوذی خوبی برای حفظ ثروت و قدرت او باشد! در طی گذشت این5سال مهتاب به سن23سالگی رسیده بود و در ﺁن زمان اگر دختری تا به این سن ازدواج نکرده بود معمولا" از شایعات فامیلی و غریب و ﺁشنا در امان نمی ماند...اما مهتاب به هیچ عنوان توجهی به حرفهای دیگران نداشت و در انتظار بازگشت منصور همچنان روزها را یکی پس از دیگری سپری میکرد.ستاره شیطنتهای دخترانه اش که حالا در سن20سالگی بیشتر مشهود می گشت روزهای خود را میگذراند و کم نبودند پسرانی در فامیل که دیوانه وار شیطنتها و لوندی های او را می ستودند و بارها مادران خود را به خواستگاری از او می فرستادند اما فخرالزمان هرگز به خود این اجازه را نمی داد تا مهتاب را به خانه بخت نفرستاده ستاره را پای سفره عقد کسی بنشاند...و حالا سالها و روزهایی پیش ﺁمده بود که بیشتر خواستگاران قدم گذاشته به منزل ابراهیم خان جهت ستاره میﺁمدند نه مهتاب و گاهی در این میان یکی از خواستگاران مربوط به مهتاب میشد ولی طبق معمول با جوابی منفی از منزل بیرون میﺁمدند.خورشید نیز در اواخر 15سالگی به سر میبرد...به علت امتحانات جهشی که در پایه دبستان از او گرفته بودند در این سن;سال ﺁخر دبیرستان را می گذراند.خورشید دیگر ﺁن دختر بچه5سال پیش نبود...زیبایی او خیره کنندگی خاصی پیدا کرده بود...ملاحت و ﺁرامشی که در کنار گفتار و رفتارش به چشم میﺁمد ناخودﺁگاه توجه همه را به سوی خود جلب میکرد...قدش کشیده شده بود...با اندامی بسیار زیبا...گودی کمرش به قدری زیبا بود که وقتي افسر خانم سفارش دوخت لباسی برای خورشید دریافت میکرد با چنان عشقی ﺁنرا تمام میکرد که وصف شدنی نبود چرا که هر وقت خورشید لباسی با دوخت افسرخانم را در جشنی به تن میکرد اندام زیبای خورشید در ﺁن لباس چشم ها را خیره میکرد ﺁنقدر که گویی ﺁن لباس را از بدو خلقت بر اندام خورشید دوخته اند و همه از سبک دوخت و زیبایی دوخت لباس نیز صحبت میکردند اما خود افسرخانم کاملا" میدانست که دوخت لباس خورشید با دوخت لباسهای دیگر تفاوتی ندارد تنها این اندام زیبای خورشید است که لباس را از جلوه ای خیره کننده برخوردار میکرد.خورشید موهایش را مانند سابق ساده و لخت همیشه به دور شانه های ظریف و زیبایش می ریخت و گاه با گلسرهایی ظریف و زیبا فقط کناره های گیسوان مشکی و براقش را در پشت گوشش بست میزد...چشمانش مانند سابق درشت و خمار ﺁلودی خاصی داشت...مژگان بلند و برگشته اش در زیر ابروانی کمانی و خوش حالت زیبایی چشمانش را صد چندان میکرد...پوست سفید صورتش که ﺁن لبهای غنچه و سرخ را با ﺁن بینی کوچک در چهره به نمایش میگذاشت چشمها را بر خود ثابت میکرد...گونه های برجسته اش که حالا پس از سپری شدن دوران کودکیش رنگی صورتی هلویی به خود گرفته بود باعث میشد هر کس از دیدن او لذت عجیبی در اعماق وجود خود حس کند.فخرالزمان چندین بار به زیبایی خیره کننده خورشید در نزد سلطنت بانو اعتراف کرده بود و همین باعث میشد تا به خورشید کمتر اجازه حضور در جمع ها و مهمانی ها را بدهد زیرا میترسید در شرایطی که هنوز مهتاب و ستاره را به خانه بخت نفرستاده دیگر نتواند جوابگوی سیل خواستگاران خورشید نیز گردد.خورشید خودش نیز علاقه ای به شرکت در جمع و مهمانی های مامان فخری اش را نداشت و به نظرش ﺁن مهمانی ها بیشتر شبیه به یک...............
    خورشید خودش نیز علاقه ای به شرکت در جمع و مهمانی های مامان فخری اش را نداشت و به نظرش ﺁن مهمانی ها بیشتر شبیه به یک کارنوال و نمایش زنانه بود تا هر چه بیشتر در فخر فروشی به یکدیگر از هم سبقت بگیرند و مایه مباهات ﺁنان در مهمانی ها حرفهایی بود که هیچ ارزشی برای خورشید نداشت.خورشید با اینکه اواخر15سالگی خود را می گذراند اما هنوز خود را درگیر مسائل احساسي و عاطفی و عاشقانه نکرده بود...تمایلی هم به این گونه مسائل نداشت...از طرفی وقتی هر بار صورت پر غصه مهتاب را در فراق منصور میدید و یا اشکهای مهتاب را در بعضی شبها به نظاره می نشست بیش از پیش از این مقوله فاصله میگرفت و دائم در دل دعا میکرد که هر چه زودتر دوران تحصیل شهاب و منصور به پایان برسد و برگردند تا مهتاب و منصور به سر زندگی خود بروند.منصور در فرانسه با ﺁنکه هر لحظه که به یاد مادرش و خورشید می افتاد بی اختیار اشک در چشمانش حلقه میزد و منقلب میشد لذا سعی میکرد سختی ها را تحمل کند و هر چه زودتر در کمترین اتلاف وقت ممکنه به کشورش باز گردد.با اینکه وسایل تفریحی ﺁنهم برای پسرهای ایرانی در ﺁنجا کم نبود;منصور حتی لحظه ای دست از پا خطا نمی کرد...نه لب به مشروبهای ﺁنچنانی ﺁنجا میزد و نه با هیچ دختری رابطه برقرار میکرد و این در شرایطی بود که کم نبودند دختران اروپایی که ﺁرزوی یک لحظه همبستر شدن و ایجاد رابطه با پسری در شرایط منصور را در دل می پروراندند.شهاب درست نقطه مخالف منصوربود...از هر لحظه اش برای بر طرف کردن امیال نفسانی و شهوانی خود بدترین استفاده ها را میکرد...کم نبودند دخترانی که با شهاب روابط ناشروع برقرار میکردند و چه پولهای کلانی بود که شهاب خرج ﺁنها می نمود بیﺁنکه ذره ای نگرانی به خود راه بدهد...در مصرف مشروبات الکلی نیز همانند سابق افراط میکرد و بسیار به نوشیدن ﺁنها علاقه داشت...با چنان لذت و شعفی ﺁنها را یکی پس از دیگری به معده بیچاره خود وارد میکرد که گاه منصور را به تعجب وامیداشت.منصور تمام ساعاتی را که با شهاب میگذراند سعی میکرد با زبانی که شهاب را از ﺁنچه که به ﺁن خو کرده وحشی تر نکند او را از ادامه این طرز رفتار و زندگی برحذر دارد اما در نهایت شهاب با خوردن مقدار زیادی مشروب و رفتن در عالم مستی و خواب بی اهمیت بودن حرفها و نصایح منصور را برای خویش ﺁشکار میکرد.در طی5سالی که شهاب و منصور در فرانسه بودند منصور به علت رعایت ادب و دوری از ایجاد هزینه ای اضافی برای ابراهیم خان از سفر به ایران صرفه نظر میکرد شهاب هم که اصلا" دوست نداشت به ایران برگردد و به همین خاطر در این چند سال هیچکدامشان حتی در تعطیلات به ایران نیامدند.خود ابراهیم خان نیز به علت نظامی بودن شغلش که یکی از اعضای برجسته ارتش رضاخانی ایران در ﺁن زمان به حساب میﺁمد اجازه خروج از ایران را نداشت.مگر ماموریتهای خارجی که ﺁنهم نصیب ابراهیم خان نمی شد و افراد بسیار با نفوذ دیگری بودند تا از این سفره بی صاحبی که برای صاحب منصبان پهن بود بهره ای ببرند و در این مورد دیگر لقمه ای برای ابراهیم خان باقی نمی ماند.در طی این مدت سیاوش پسردایی خورشید نیز به سن20سالگی رسیده بود و پس از پایان دوره دبیرستان به کمک پدرش در بازار تهران مشغول شد و از ﺁنجایی که برادران فخرالزمان از ناحیه ابراهیم خان هر یک به نان و نوایی رسیده بودند حجره های بسیاری را در بازار راسته جواهر فروشان و فرش فروشان به خود اختصاص داده بودند.سیاوش نیز در کنار پدرش در امر تجارت فرشهای درجه یک ابریشم و غیر ابریشم فعالیت میکرد و بسیار زود از خود قابلیتهای قابل توجهی نشان داد به گونه ای که در این اواخر پدرش حجره ای مستقل برای او در بازار فراهم ﺁورد.سیاوش در ﺁن سن چهره ای دلنشین را به خود اختصاص داده بود...چهره اش بیشتر شبیه روسها بود زیرا طایفه مادریش از مهاجران روس بودند و سیاوش نیز چهره ای کاملا" روسی با چشمانی ﺁبی به خود گرفته بود...قدی بلند با شانه های پهن داشت و همیشه بی هیچ خجالتی با چشمانی حریص به خورشید خیره می ماند و چقدر خورشید از او و نگاههای او متنفر بود اما سیاوش واقعا" از نگاه کردن به زیبایی های خورشید نهایت لذت را میبرد و او را دوست داشت.سیاوش در نبود شهاب بیش از پیش خودش را به فخرالزمان یعنی عمه اش نزدیک کرده بود و با خودشیرینی هایی که نزد عمه فخری اش به انجام میرساند رفت و ﺁمدهای خود را به ﺁن خانه بی هیچ مانعی استمرار می بخشید.سیاوش هیچ وقت نگاههای مشتاق و عاشقانه منصور را در ﺁن شب قبل از رفتنشان به صورت خورشید از یاد نبرده بود و همیشه در دل نفرتی عجیب به منصور احساس میکرد اما خوب میدانست که خورشید اصلا" متوجه نگاههای منصور نشده بود و هیچ علاقه یا تمایلی از خورشید نسبت به منصور حتی در ﺁن روزها ندیده بود ولی با تمام این ﺁگاهی ها خودش نیز نتوانسته بود کوچکترین جایی در دل خورشید برای خویش پیدا کند.در طول هر هفته معمولا" 3یا4بار به منزل ابراهیم خان میﺁمد و همیشه هم در بعد از ظهرها این کار را میکرد و بعد از دستبوسی و شیرین زبانی برای عمه فخری اش یک راست به سراغ خورشید می رفت و هر دفعه با کمال وقاحت و بی ادبی بیﺁنکه حتی ضربه ای به درب اتاق بزند و کسب اجازه کند درب اتاق را باز میکرد و وارد اتاق میشد.خورشید بارها رفتار زشت سیاوش را به او تذکر داده بود اما سیاوش همیشه از روی عمد بدون زدن ضربه ای به درب وارد اتاق میشد.روزهای ﺁخر خردادماه بود و گرمای بی سابقه ای در تهران همه را کلافه کرده بود.فصل امتحانات ﺁخر سال بود و عموما" محله ها از سکوت خاصی که ناشی از درس خواندن بچه ها بود خبر میداد.مهتاب و ستاره از صبح ﺁن روز به منزل سلطنت بانو مادربزرگشان در ییلاق اوین رفته بودند.ساعتی از ظهر گذشته بود و فخرالزمان نیز بعد از خوردن ناهار به خواب عمیق بعد از ظهر در زیر باد پنکه سقفی اتاقش رفته بود.حاجیه خانم و سیدمهدی و بقیه خدمه نیز هر یک یا در سایه ای به خواب رفته بودند و یا مشغول خورده کاریهای باقی مانده در گوشه و کنار حیاط و مطبخ به سر میبردند.خورشید در اتاق مخصوص خودش و خواهرانش مشغول مرور ﺁخرین مطالب درسیش بود;پنکه را نیز روشن کرده بود تا شاید از گرمای طاقت فرسای اواخر خرداد اندکی در ﺁن اتاق بکاهد.بلوز و دامن تابستانی سفید رنگی با گلهای ریز زرد به تن داشت...بلوزش تنگ و یقه گرد و بدون ﺁستین بود...از زیر یقه تا پایین دکمه های ریز لیمویی داشت که پشت سر هم قرار گرفته بودند دامنش نیز با پلیسه هایی ریز و کنار هم او را بیشتر شبیه دخترانی که به تازگی در فیلمهای اروپایی به روی پرده سینما میدیدند نشان میداد...دامنش تا زیر زانوهایش بود و جورابی نیز به پا نداشت...پاهای سفید و خوش فورمش که از زیر دامن بیرونﺁمده بود را دایم در روی صندلی که نشسته بود و ﺁویزان بودند تاب میداد و حسابی مشغول مطالعه مطالب درسیش بود.ابراهیم خان نیز هنوز از سر کار برنگشته بود.سیاوش ﺁن روز کمی زودتر از روزهای قبلیش برای سرزدن به عمه اش وارد خانه ابراهیم خان شد.درب حیاط بیرونی را پسر علیﺁقا که به همراه پدرش قصد بیرون رفتن از منزل را داشتند برای سیاوش باز کرده بودند.سیاوش وارد حیاط بیرونی و سپس از راه دالان به حیاط اندرونی وارد شد.همه جا ساکت بود و برای هر تازه واردی معلوم میگشت که اهل منزل در خواب و یا استراحت بعد از ظهر خود به سر می برند.به ﺁرامی پله های ایوان را بالا رفت و یک راست به سراغ عمه اش رفته و ضربات ملایم و کوتاهی به درب اتاق زد و چون جوابی نشنید درب را ﺁهسته باز کرد و فخرالزمان را مست خواب بعد از ظهرش به روی تخت فنریش مشاهده کرد;دوباره درب را به ﺁرامی بست و سپس طبق عادت همیشگی اش به سوی اتاقی که مطمئن بود خورشید ﺁنجاست راهی شد.خورشید روی صندلی میز تحریری که به تازگی ابراهیم خان برایش خریده بود در حالیکه پشتش به درب ورودی بود نشسته و دو دستش را روی میز قرار داده و عمیقا" مشغول مطالعه بود.پنکه سقفی با صدایی ناهنجار سعی در هر چه بیشتر خنک کردن اتاق را داشت و همان سر و صدایی که از پنکه در فضای اتاق می پیچید باعث شد خورشید متوجه ورود بیصدای سیاوش به اتاق نشود.سیاوش به سرعت و بی صدا وارد اتاق شد و درب را هم بست.برای لحظاتی جلوی درب ایستاد و به خورشید که پشتش به او بود و حضورش را نفهمیده بود خیره شد.موهای مشکی و صاف خورشید که تا کمرش را پوشانده بود در کنار دستها و بازوهای عریان و سفیدش چنان احساسی در دل سیاوش................
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  11. #7

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  12. #8

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان خورشيد - فصل هشتم
    37
    دكتر ناصرالحكما وقتي به منزل ابراهيم خان ﺁمد پس از معاينه خورشيد كاملا" متوجه بيماري او كه تنها فشار شديد عصبي بود شد.بعد از تزريق دارويي به رگ دست خورشيد توانست اندكي از تب بالاي او بكاهد به حدي كه از ﺁن حالت بيهوشي او را خارج كند.سپس در حاليكه هيچ كس هم در اتاق نبود دست مهربانش را به روي پيشاني و موهاي خورشيد كشيد و با همان صداي پدربزرگانه اش گفت:دخترم چرا اينقدر نسبت به وقايع حساسيت نشون ميدي كه به اين حال و روز بيفتي تو هنوز خيلي جووني.
    خورشيد بار ديگر بغض كرد.لب پايينش را براي جلوگيري از گريه اش با دندان گزيد و رويش را به سمت مخالف دكتر برگرداند سپس به ﺁرامي گفت:دكتر خواهش ميكنم به ديگران نگيد دليل بيماري من چيه...نگید که اعصابم بهم ریخته...خواهش میکنم...بگذاريد فكر كنن فقط...
    خورشيد نمي توانست براي دكتر از شوك احساسيش در بعد از ظهر صحبتي بكند اما فهميده بود كه دكتر دليل بيماري او را مشكلي عاطفي تشخيص داده است...گريه بار ديگر امان صحبت را از خورشيد گرفت.دكتر نوازش ملايمي به شانه خورشيد داد و گفت:نگران نباش عزيزم...من چيزي به كسي نميگم اما به شرط اينكه تو هم سعي كني به خودت بهتر از اينها مسلط بشي و داروهات رو هم مصرف كني.
    سپس وسايلش را جمع كرد و از اتاق بيرون رفت و در پاسخ به سوالات ابراهيم خان گفت:نگران نباشيد...بيماريه ديگه...مطمئنا" تا يكي دو روز ديگه خوب ميشه...
    خورشيد دو روز با اعصابي به هم ريخته و دلي افسرده در اتاق خودش ماند و پس از دو روز هم كه بهبودي نسبي پيدا كرده بود شب هنگام در كنار ديگر اعضاي خانواده به هنگام خوردن شام به دستور ابراهيم خان براي اينكه مبادا بار ديگر تكدر خاطري براي خورشيد فراهم گردد هيچكس از او سوالي نكرد...ابراهيم خان به صورت دست و پا شكسته و مختصر روز قبل از دكترناصرالحكما فقط اين مطلب را شنيده بود كه خورشيد خيلي جوان و زيباست...در عين حال بي نهايت احساساتي...دليل بيماريش يك شوك عصبي بوده كه به او وارد شده است و بهتر ﺁن ديده بود زياد خورشيد را در فشار عصبي قرار ندهند زيرا كه امروزه اقتضاي سن جواناني مثل خورشيد و به سن او درگير شدن در مسائل عاطفي است.ابراهيم خان نيز كه به تازگي سعي داشت افكار متجدد اروپايي را بپذيرد تحمل اين مقوله را نيز در باب خورشيد حول همين قضيه ميدانست!
    در چند ماه بعد ابراهيم خان به ﺁنچه ﺁرزو داشت رسيد و ﺁن وارد نمودن شهاب به كابينه دولت ولو هر قدر ناچيز و در مقامي كم در ابتداي كار بود.در ﺁبان1317شهاب به همراه چند تن ديگر از راي صادر كنندگان در دادگاهي دولتي به رياست حسينقلي وحيد و به دادستاني دكتر عميد كه در يكي از سالنهاي اسبق حرمسراي ناصرالدين شاهي تشكيل شد شركت داشت.ﺁنها بايد گروه53نفري را محاكمه ميكردند....اين گروه قصد ترويج مذهب كمونيست و حكومت كمونيستي را در كشور داشتند.اعضاي رسيدگي به اين دادگاه كه شهاب نيز از مسئولين به شمار ميرفت در طول دادگاه سخنان اين53تن را درباره ماترياليسم و اصطلاحات ديگر كمونيستي و معاني خاصي كه براي حسينقلي وحيد و دكترعميد و شهاب و بقيه تنها باعث خنده در دادگاه ميشد گوش كردند...در نهايت با صدور رايي كه به مذاق رضاشاه خوش ﺁمد شهاب نيز از موضع قدرت خوبي در جامعه و كابينه دولت برخوردار شد!!! راي هاي صادره منجر به كشته شدن دكتر اراني در زندان به تاريخ15بهمن1317گشت كه يكي از مهمترين افراد گروه53تن بود.بر اثر صدور ﺁن راي ها شهاب ثبات بيشتري در كابينه دولت يافت.در ﺁن زمان ابراهيم خان نيز به زمان بازنشستگي اش از ارتش رسيد و موقعيت كسب كرده از سوي شهاب همان چيزي بود كه ابراهيم خان براي شهاب مي خواست!!! يعني كوتاه نشدن دست شهاب از خزانه هاي دولتي پس از او...حال اين دستيابي به هر قيمتي كه بود براي ابراهيم خان تفاوتي نمي كرد!!! شهاب حتي در ﺁن زمان كه از موقعيت اجتماعي خوبي برخوردار گشته بود هم دست از مي خوارگي و ايجاد ارتباط با زنان فاحشه بر نمي داشت...در اين بين با افراد زورگير و خلاف كله گنده بسياري نيز ﺁشنا گشته بود كه همانها او را در رسيدن به اهداف كثيفش در همه حال ياري ميكردند...تنها كسي كه به طور نسبتا" كاملي از فعاليتهاي او اطلاع داشت منصور بود چرا كه دوستي قديمي شهاب با منصور همچنان ادامه پيدا كرده بود...شهاب بارها در عالم مستي حقايق تلخي را براي منصور از هرزگي هايش فاش كرده بود ليكن منصور هميشه مانند برادري مهربان و وفادار براي شهاب باقي مانده بود...منصور حالا در شرايطي قرار گرفته بود كه تمام پيشرفت مالي و اجتماعي خود را مديون الطاف ابراهيم خان و دوستي با شهاب ميدانست.ابراهيم خان پس از بازنشستگي دفتر پيمانكاري در تهران داير كرد و بيشتر ساخت و سازهاي دولتي را با نفوذي كه داشت به امتياز خود در ميﺁورد در اين بين حالا نه تنها از قدرت گذشته خويش كه از نفوذ شهاب و ﺁدمهاي زير دست او نيز استفاده ميكرد.در تمام طول اين مدت منصور كه ديگر راز عاشقي خود را براي خورشيد فاش كرده بود بيشتر از هر وقت ديگر در تب ديدار او مي سوخت اما خورشيد با زخمي كه به روحش وارد ﺁمده بود و حقيقتي كه برايش از جانب منصور روشن گشته و فهميده بود كه افكار خودش تا چه حد مغاير با خواسته دروني منصور بوده است بيش از پيش گوشه نشيني مي كرد...اصلا" علاقه اي به شركت در مجالس و مهماني هاي خصوصي و غير خصوصي منزل را نداشت...فخرالزمان نيز كمافي السابق به شركت داشتن خورشيد در مهماني ها هيچگونه اصراري نداشت و از ﺁنجايي كه چندين بار نيز با حضور خورشيد در جمع متوجه گشته بود كه خورشيد بسيار بيشتر از ستاره مورد توجه قرار ميگيرد لذا تمايلي نيز به حضور خورشيد در جمع ها نداشت ولي ستاره اصلا" متوجه اين موضوع نبود و اهميتي نيز به اين مسائل نمي داد فقط شيطنتها و لوندي هاي مخصوص به خود را داشت كه در هر جمعي به شيوه اي خاص ﺁنرا به اجرا در ميﺁورد...منصور بارها و بارها در مهماني هاي منزل ابراهيم خان به دعوت شهاب شركت مي كرد تنها به اميد ديداري مجدد با خورشيد.اما خورشيد اصلا" راضي به شركت در مهماني ها نبود و همچنان در ﺁن ساعات ترجيح ميداد در اتاق خويش باقي بماند و سرش را به مطالعه كتابهايي كه اخيرا" ابراهيم خان به دليل علاقه او به مطالعه برايش تهيه ميكرد گرم مينمود.در تمام ساعاتي كه منصور به دلايل مختلف به منزل ابراهيم خان دعوت ميشد هر لحظه چشم به پله ها مي دوخت تا بلكه خورشيد دقايقي به پايين ﺁمده و منصور او را ببيند اما هرگز اين اتفاق نمي افتاد و منصور هر روز بي قرارتر از روز قبل ميشد...كاري هم نمي توانست بكند از طرفي به علت وحشتي ناشناخته كه از ابراهيم خان داشت و از سويي شهاب كه حالا صاحب قدرتي گشته بود همه را مانعي براي بيان مطلب خويش به صورت رسمي ميديد...فقط در حسرت يك ديدار با خورشيد مانده بود تا كلام ﺁخر را از خود خورشيد بشنود.ابراهيم خان به علت شغل جديدي كه براي خود برگزيده بود هر صبح به دفتر كارش مي رفت و شب به منزل بازميگشت...شهاب نيز كمتر در منزل بود.از صبح تا بعد از ظهر كه در دفتر كارش حضور داشت بعد از ظهرها نيز به دنبال منصور در جلوي اداره او رفته و سپس همراه او به خيابان نادري ميرفت...اما براي هرزگي هاي ﺁخر شبش منصور به هيچ عنوان راضي به همراهي با او نبود در نتيجه شهاب تا پاسي از شب را به تنهايي در مكانهايي كه مخصوص زندگي زنان فاحشه بود وقتش را مي گذراند.با شروع مجلس يازدهم و ازدواج وليعهد با فوزيه و پس از ﺁن ازدواج دختران رضاشاه عملا" بيشتر مشغوليات نمايندگان مجلس در خصوص گفتن و فرستادن تبريكات و شادباشها به شاهدختها و ديگر درباريان خلاصه ميگشت و نمايندگان مجلس تنها مشغله فكري كه نداشتند رسيدگي به امور و مشكلات مملكتي بود...و البته شهاب نيز از اين قائله مستثني نبود!!!
    اواسط ارديبهشت ماه پس از اصرارهاي بي اندازه سياوش به پدرش با وجود اختلافي كه ميان ابراهيم خان و پدر سياوش از شب عروسي مهتاب رخ داده بود بالاخره پدر و مادر سياوش راضي شدند كه خورشيد را از فخرالزمان و ابراهيم خان براي سياوش خواستگاري كنند.خورشيد17ساله شده بود و در اين مدت كه دچار فشار روحي و عاطفي گشته بود نه تنها از لطافت و زيبايي او كم نگشته بود بلكه غم درون چشمانش او را بسيار زيباتر و خواستني تر نشان ميداد اما هيچكس متوجه ﺁن غم نميشد و تنها زيبايي و جذابيت او بود كه همگان را به تحسين وادار ميكرد و چقدر ابراهيم خان از ﺁنهمه زيبايي و متانتي كه در وجود خورشيد ميديد به وجد ميﺁمد و هر بار كه او را در ﺁغوش پدرانه و قدرتمند خود ميگرفت پيشاني او را با عشقی پدرانه و وصف ناشدنی مي بوسيد...فخرالزمان با ديدن اين رفتارها از ابراهيم خان به ياد بي تفاوتي هاي او نسبت به فرزندان ديگرش به خصوص شهاب مي افتاد كه هيچ وقت در مدت زندگي خود ﺁغوش پر مهر را از پدرش تجربه نكرده بود و همين امر سبب شعله ور ماندن ﺁتش كينه و خشم رواني او نسبت به خورشيد ميگشت! خورشيد از نگاههاي پر نفرت فخرالزمان دوري ميكرد و هر بار كه با تمام وجودش ﺁن احساسات پر از نفرت را از مادرش دريافت ميكرد با دلي ﺁكنده از غصه و پشيمان از ﺁمدن به طبقه پايين بار ديگر با عجله به اتاق خويش در طبقه دوم ميرفت.چهارشنبه ساعت11قبل از ظهر روز26ارديبهشت1318مادر سياوش به تنهايي براي كسب اجازه جهت ﺁمدن به خواستگاري خورشيد در ﺁخر همان هفته به منزل ابراهيم خان ﺁمد.فخرالزمان پس از تعارفات معمول و پذيرايي كه صديقه به انجام رساند وقتي دليل اصلي ﺁمدن زن برادرش را متوجه شد در ابتدا نمي دانست چه جوابي بدهد...او هم برادرش را دوست داشت و هم برادرزاده اش را...از طرفي شديدا" نيز به علت قرابت فاميليش ﺁنها را مورد تاييد ميدانست و از سويي ديگر مال و ثروت برادر و برادرزاده اش در بازار تهران تا ﺁن تاريخ نه تنها كم نشده بود كه بر ﺁن اضافه نيز گشته بود...اما وجود ستاره را مشكلي در اين بين ميدانست...حتي پيشنهاد كرد كه چرا به جاي خورشيد از ستاره كه هم سن و سال سياوش نيز مي باشد و هر دو22ساله هستند براي سياوش خواستگاري نمي كنند كه مادر سياوش كش و قوسي به گردنش داد و در جواب گفت:ولله...عشق و علاقه كه زوركي نيست...فخري جون سياوش من شيفته خورشيده نه ستاره...از طرفي عروس بايد سنشم به عروسي بياد...خورشيد شيريني17سالگي خودش رو داره در حاليكه ستاره...در ثاني رفتار ستاره در مهموني ها هيچ وقت مورد پسند ما و سياوش نبوده...
    فخرالزمان كه طاقت شنيدن اين حرفها را در رابطه با ستاره نداشت با غيض جواب داد:پري جون راستش من تصميم گيرنده اصلي نيستم...ابراهيم خان بايد نظر بده...خودتم كه بهتر ميدوني برادرم و ابراهيم خان از شب عروسي...
    هنوز حرف فخرالزمان به پايان نرسيده بود كه مادر سياوش دست در كيفش كرده و دو جعبه كوچك مخملي سبز رنگ را بيرون كشيد و روي ميز گذاشت در يكي از ﺁنها را باز كرد و به سمت فخرالزمان گرفت...يك سرويس كليه ياقوت قرمز كه از قيمت بالايي نيز برخوردار بود.با ديدن ﺁن يك ابروي فخرالزمان بالا رفت و دوباره به زن برادرش چشم دوخت و منتظر توضيح او در خصوص اين جواهرات ماند!!! مادر سياوش لبخندي به لب ﺁورد و گفت:برادرت اين دو هديه ناقابل رو براي تو و خورشيد فرستاده...ميدونسته كه كاملا" مطابق سليقه تو انتخاب كرده...برادرت خوب اخلاق تو رو در خصوص راضي كردن ابراهيم خان در اين سالها ميدونه...حالا فخري جون ديگه بهونه تراشي نكن به اميد خدا فردا شب كه ساعت مباركي هم داره جهت گرفتن بله...بازم ميگم گرفتن بله از خورشيد میایم اینجا.......
    ﺁن روز وقتي مادر سياوش خانه را ترك ميكرد به هنگام خروج خورشيد را كه همراه ستاره براي خريد كفش به خيابان ناصري رفته و برگشته بودند را ديد...با چنان نگاه خريدارانه اي به اندام خورشيد نظر انداخت و او را بوسيد كه نيت خود را از ﺁمدن به منزل ابراهيم خان با همان حركتش به خورشيد در ﺁن روز تفهيم كرد! وقتي ستاره و خورشيد وارد خانه شدند خورشيد در حاليكه دلش از ترس در درون مي لرزيد قصد رفتن به طبقه بالا را داشت كه با صداي مادرش از چند پله اي كه بالا رفته بود به پايين برگشت و رو به روي فخرالزمان در مبلي فرو رفت و منتظر ماند ببيند اين به اصطلاح مادري كه هميشه نگاهش به او ﺁكنده از نفرت است چه در سينه دارد كه مي خواهد بيرون بريزد...گر چه كه تا حدودي حدس زده بود.ستاره با توجه به شرايط سني و اخلاقي كه داشت و احساس ﺁزادي بيشتري در دوران تجرد خود ميكرد تمايلي نيز به ازدواج نداشت...در ﺁن روز هم از جو حاكم و برخورد زنداييش با خورشيد تا حدودي پي به موضوع برده بود در حاليكه ليوان محتوي شربت ﺁلبالويي را در دست با قاشق هم ميزد روي مبلي نشست پايش را روي هم انداخت و با لبخندي خاص به صورت زيباي خورشيد چشم دوخت............................
    ستاره با توجه به شرايط سني و اخلاقي كه داشت و احساس ﺁزادي بيشتري در دوران تجرد خود ميكرد تمايلي نيز به ازدواج نداشت...در ﺁن روز هم از جو حاكم و برخورد زنداييش با خورشيد تا حدودي پي به موضوع برده بود در حاليكه ليوان محتوي شربت ﺁلبالويي را در دست با قاشق هم ميزد روي مبلي نشست پايش را روي هم انداخت و با لبخندي خاص به صورت زيباي خورشيد چشم دوخت.فخرالزمان بيﺁنكه فرصت گفتن كلمه اي به خورشيد بدهد در چند جمله اينطور گفت:فردا دايي و زنداييت جهت خواستگاري تو براي سياوش به اينجا ميان...سعي كن متانت خودت رو حفظ كني تا تو رو هم مثل مهتاب با ﺁبرويي كامل بفرستم پي زندگيت...مي مونه ستاره كه هر وقت خودش خواست به يكي از اونهمه خواستگاراش جواب مثبت بده و ازدواج كنه تا خيال من رو راحت كنه...فردا شب مهموني نيست كه باز بخواي مثل بيمارای رواني گوشه گيري كني درب اتاقت رو به روي خودت ببندي...سرت رو ميندازي پايين و مثل ﺁدم مياي ميشيني...بعدها كه زن سياوش شدي و رفتي به خونه اون هر قدر خواستي توی خونه ات بمون و درب رو هم به روي خودت ببند.......
    فخرالزمان حتي يك كلمه از خورشيد نمي پرسيد ﺁيا او نيز به ازدواج با سياوش راضي است يا خير...خورشيد از فكر اينكه به همسري سياوش در بيايد حالش به هم ميخورد...احساس ميكرد دنيا با همه سنگيني به روي سرش در حال خراب شدن است...در همان چند دقيقه كه فخرالزمان اين حرفها را زده بود و حكمهاي خود را صادر كرده بود سرش به سنگيني يك كوه شده و به شدت درد گرفته بود اما ياراي گفتن هيچ كلمه اي را نداشت.فخرالزمان پس از گفتن ﺁخرين جملاتش با غيضي كه خاص نگاههاي خودش بود رويش را از خورشيد به سمت ديگري گرفت و گفت:حالا ميخواي بري بالا برو.
    خورشيد در حاليكه رمقي در زانوان خود احساس نمي كرد با حالتي سست و درمانده از روي صندلي بلند شد و بدون اينكه حرفي بزند به سمت پله ها رفت و لحظاتي بعد وارد اتاقش شد.روي تختش نشست...لبه هاي فلزي پايين تختش را در دستهايش ميفشرد...اشكهايش يكي پس از ديگري به روي صورتش ميدويدند.ستاره كه حالت چهره خورشيد را كاملا" درك كرده بود دقايقي بعد به اتاق خورشيد رفت...كنار او روي تخت نشست و با حالتي تمسخرﺁميز به چشمان پر از اشك خورشيد خيره شد و بعد گفت:خجالت بكش...اگه واقعا" سياوش رو دوست نداري گريه كردن راه حلش نيست...ميدونم نه تنها تو كه منم نمي تونم روي حرف مامان فخري حرفي بزنم...اما تو با كمك بابا به راحتي مي توني از پس اين خواستگاري بربياي.
    برق عجيبي به چشمان خورشيد نشست و به صورت پر خنده ستاره نگاه كرد و گفت:منظورت چيه؟
    ستاره در حاليكه روي تخت خورشيد دراز ميكشيد و جورابهاي شيشه اي بلندي را كه به پا داشت را از پايش بيرون ميﺁورد گفت:بعد از ناهار برو به دفتر بابا...بهش بگو كه فردا شب قراره چه اتفاقي بيفته و تو چه احساسي نسبت به اون اتفاق داري...بقيه كارها رو به خود بابا بسپار...
    خورشيد اشكهايش را پاك كرد و گفت:يعني تو فكر ميكني بي ادبي نيست اگه من عقيده ام رو به بابا بگم؟
    ستاره دوباره روي تخت نشست و جورابهايش را در دست جمع كرد و گفت:تو كه نمي خواي به بابا بگي چه كسي رو دوست داري و يا دوست داري چه كسي شوهرت بشه...تو فقط مي خواي بگي از چه كسي خوشت نمياد...در ثاني فكر ميكنم اين بهتر از نشستن و گريه كردن باشه.
    خورشيد دستهايش را به دور گردن ستاره انداخت و او را بوسيد ولي لحظه اي بعد با ترس خودش را عقب كشيد و گفت:مامان...مامان فخري رو چیكار كنم؟
    ستاره بلند شد و در حاليكه از اتاق بيرون ميرفت گفت:اون با من...نميذارم متوجه رفتن تو بشه.
    خورشيد دوباره با ترس گفت:بابا چي؟...تو فكر ميكني بابا بهش نميگه كه من...
    ستاره كلافه برگشت به سمت خورشيد و در حاليكه چانه او را گرفته و به سمت بالا ﺁورد به صورتش خيره شد و گفت:احمق...تكليف خودت رو روشن كن...بالاخره نميخواي زن سياوش بشي يا ميخواي؟
    و بعد بدون معطلي از اتاق بيرون رفت و درب را محكم پشت سرش بست.ستاره درست ميگفت.خورشيد بايد چنگ ﺁخرش را به رشته هاي اميدي كه احساس ميكرد وجود دارد ميزد بلكه موفق ميشد.ﺁن روز بعد از ظهر خورشيد وقتي با هزاران ترس و دلهره به جلوي دفتر كار پدرش رسيد ساعتي قبل شهاب نيز به ﺁنجا ﺁمده بود و در خصوص يك قرارداد پر سرمايه دولتي در امر ساخت و ساز با ابراهيم خان در حال گفت و گو بود.خورشيد وقتي وارد ساختمان شد جلوي درب بسته اتاق مخصوص پدرش سه مرد قوي هيكل را هم ديد كه با چشماني گستاخ به او خيره شدند...هر يك كت و شلوار مشكي به تن داشتند...پيراهنهايي به رنگ روشن با يقه هايي باز و در حاليكه در دست هر كدام دستمال پارچه اي به رنگ قرمز نيز ديده ميشد...پشت كفشهايشان را نيز خوابانده بودند ﺁنچه كه بيش از هر چيز ديگري براي خورشيد غير عادي و ترسناك جلوه ميكرد سبيلهاي كلفت و تابداده ﺁنها بود...خورشيد ﺁهسته به سمت درب دفتر پدرش رفت كه يكي از همان مردان با لحني بسيار زشت و با صدايي ناهنجار گفت:هي ﺁبجي...ﺁقا با پدرشون در حال اختلاط هستن! گفته احدي مزاحم نشه.
    در اين وقت يكي از چهار مرد ديگري كه هميشه كارهاي دفتري ابراهيم خان را انجام ميدادند و ﺁشنايي قبلي با خانواده ابراهيم خان داشت از پشت ميزش بلند شده و با ادب و احترام به سمت خورشيد رفت و رو كرد به ﺁن سه مرد و ﺁهسته گفت:ايشون دختر كوچیك ابراهيم خان هستن.
    ﺁن سه نفر سريع چشمهاي حريص خود را از صورت زيباي خورشيد گرفته و به زمين نگاه كردند و با گفتن پي در پي جملات به اصطلاح عذرخواهانه راه را براي ورود خورشيد به دفتر ابراهيم خان باز گذاشتند.خورشيد در حاليكه هنوز رنگ به چهره اش باز نگشته بود با عجله وارد اتاق پدرش شد.ابراهيم خان و شهاب با ديدن او در ﺁنجا هر دو يكه خوردند...شهاب به سمت خورشيد رفت و او را به داخل اتاق ﺁورده و درب را بست.خوشبختانه صحبتهاي شهاب و ابراهيم خان نيز به انتها رسيده بود ولي حالا با ﺁمدن خورشيد به ﺁنجا در ﺁن وقت روز براي هر دوي ﺁنها جاي بسي سوال و تعجب ايجاد شده بود و منتظر مانده بودند دليل اين كار را خود خورشيد بيان كند.ابراهيم خان از پشت ميز چوبي گران قيمتي كه به او اختصاص داشت بلند شد و در حاليكه صورتش را با انگشتان دست راستش مالش ميداد به سمت خورشيد رفت و با حالتي حاكي از تعجب و خشم به هم ﺁميخته گفت:خورشيد تو اينجا چیكار ميكني؟!!
    شهاب در حاليكه به حالت نيمه نشسته به روي ميز پدرش قرار گرفته و فقط يك پايش روي زمين قرار گرفته بود پاكت سيگارش را از جيبش بيرون كشيد و خيره به صورت رنگ پريده و مضطرب اما همیشه زیبای خورشيد چشم دوخت و مانند پدرش در انتظار پاسخ از خورشيد ماند...سيگارش را ﺁتش زد و دود حاصل از ﺁن را نيز به سقف فرستاد. خورشيد وقتي پدرش را رو به روي خود ديد بي اختيار اشكهايش سرازير شد و گفت:بابا كمكم ميكني؟
    ابراهيم خان با تعجب صورتش را به سمت شهاب برگرداند...شهاب در حالیکه اخمی به چهره جذابش نشانده بود از روي بي اطلاعي نسبت به موضوع شانه هايش را بالا انداخت و به سيگار كشيدنش ادامه داد و دوباره به خورشيد نگاه كرد...ابراهيم خان شانه هاي ظريف خورشيد را گرفت و او را به روي يكي از صندلي ها نشاند و گفت:درست حرف بزن ببينم چي شده...كسي مزاحمت شده؟
    خورشيد اشكهايش را پاك كرد و با صداي ظريف و زيبايش ﺁنچه را كه از فخرالزمان شنيده بود در حضور شهاب كه فقط سيگار ميكشيد و به او خيره شده بود براي ابراهيم خان باز گفت و در ﺁخر به التماس افتاده و اضافه كرد:بابا من رو ببخشيد...ولي به خدا من از سياوش متنفرم...حتي يك لحظه هم نمي تونم اون رو تحمل كنم...بابا خواهش ميكنم كمكم كنيد...من اگه زن سياوش بشم به خدا خودم رو ميكشم...من نمي تونم روي حرف مامان فخري حرفي بزنم ولي شما رو به خدا نذاريد من زن سياوش بشم.
    و سپس سرش را در ﺁغوش ابراهيم خان گذاشت و به گريه بي صدايش ادامه داد.ابراهيم خان بيش از اندازه به خورشيد عشق مي ورزيد و اصلا" سياوش را در حد خورشيد نمي دانست در ثاني هيچ وقت هم سياوش نتوانسته بود نظر مساعد ابراهيم خان را نسبت به خود فراهم ﺁورد و حالا نيز با توجه به حالتي كه ابراهيم خان از خورشيد ميديد مصمم تر از ﺁن گشته بود كه به هيچ عنوان اجازه انجام اين وصلت را ندهد.شهاب كه هميشه و از بچه گي حالش از سياوش به هم ميخورد با حرص خاصي ته سيگارش را در زير سيگاري روي ميز خاموش كرد و خورشيد اين جمله ﺁرام اما از روي عصبانيت را از شهاب شنيد:بچه قرتي...ﺁدم شده!!! دست روي چه كسایي ميذاره...لقمه گنده تر از دهنش برداشته...
    ابراهيم خان رو كرد به شهاب و گفت:تو لازم نيست دخالت كني...خودم ميدونم فردا شب چه جوابي به اون و پدر بيشعورتر از خودش بدم...تو فعلا" خورشيد رو به خونه برگردون من هنوز كار دارم...
    سپس درحاليكه خورشيد و شهاب در كنار هم ايستاده بودند شانه خورشيد را نوازشي مهربانانه كرد و گفت:تو هم لازم نيست نگران باشي...حرفي هم به مادرت نزن...با شهاب به خونه برگرد.
    شهاب و خورشيد از دفتر ابراهيم خان بيرون ﺁمدند.ﺁن سه نفر هنوز بيرون درب ايستاده بودند.خورشيد فهميد كه ﺁنها به نوعي ﺁدمها و كار راه اندازهاي شهاب هستند...تعظيم و تكريم مسخره واري براي شهاب در عمل از خود نشان ميداند اما روي هم رفته از ظاهر ﺁنها معلوم بود كه ﺁدمهاي سالم و درستي نيستند ولي وجود همين افراد بود كه شهاب را در رسيدن به ﺁنچه كه اراده ميكرد سرعت ميبخشيد.خورشيد از ميان صحبتهاي ﺁنها و شهاب فهميد اسم يكي جليل ديگري اصغر و سومي كه به نوعي بزرگتر ﺁن دو محسوب ميشد جعفر بود...شهاب چيزهايي به ﺁنها گفت كه خورشيد زياد متوجه نشد اما فهميد كه شهاب در ﺁخر اضافه كرد كه مهمانش را به گراندهتل ببرند و خود او نيز يكي دو ساعت ديگر به ﺁنجا خواهد رفت.خورشيد نمي دانست كه شهاب حالا براي خوشگذراني هايي خود از هر زني كه خوشش بيايد در يكي از هتلها و به خصوص گراندهتل از او ديدن ميكند...در همان روز هم بود كه چهره خورشيد به علت زيبايي خاص و ذاتي اش به طور ناخودﺁگاه در خاطر هر سه مرد ثبت شد...ساعتي بعد شهاب خورشيد را به منزل رساند و خود به گراندهتل رفت...........................
    ادامه دارد
    38
    ساعتي بعد شهاب خورشيد را به منزل رساند و خود به گراند هتل رفت.شب در منزل وقتي فخرالزمان موضوع سياوش و مهماني فردا شب را براي ابراهيم خان مطرح كرد ابراهيم خان كلمه اي صحبت نكرد و فخرالزمان به گمان اينكه او با اين مسئله موافق است با خيالي ﺁسوده به خواب رفت.صبح پنجشنبه ابراهيم خان در مقابل چشمان متعجب فخرالزمان خورشيد را به همراه سيدمهدي و با اتومبيل به ورامين منزل مهتاب فرستاد.وقتي فخرالزمان قضيه شب را برايش بار ديگر يادﺁوري كرد ابراهيم خان نيز بدون اينكه هدف اصليش را از اين كار بازگو كند بعد از اينكه سيدمهدي اتومبيل را از حياط بيرون برد رو كرد به فخرالزمان و گفت:تو دخالت نكن...مطالبي هست كه قبل از هر چيز بايد مطرح كنم...شب تو هم در جريان اون مطالب قرار میگیری.
    از ﺁنجايي كه ابراهيم خان هميشه چهره اي عبوس داشت فخرالزمان نتوانست نيت واقعي او را در پس گفتارش دريافت كند و به خيال اينكه ابراهيم خان مي خواهد شرايطي را براي جشن عروسي مطرح كند خودش را تا شب مشغول تهيه و تدارك مجلس خواستگاري كرد و اين در شرايطي بود كه فقط شهاب و ابراهيم خان مطمئن بودند وصلتي و خواستگاري در كار نخواهد بود.شهاب شب در ﺁن ساعت مثل هميشه در خانه نبود و در پي عياشي هاي خود خوشگذراني هايش را به انجام مي رساند.ابراهيم خان برخوردي بسيار سرد و غير محترمانه اي با پدر و مادر سياوش نمود...به سياوش نيز كه دستش را براي دست دادن و به حكم ادب جلوي او دراز كرده بود با حالتي عصباني نگاه كرد و از دست دادن به او خودداري كرد! فخرالزمان متوجه اين برخورد شده بود اما جرات ابراز هيچگونه اعتراضي را نداشت...ستاره به اتاق پذيرايي نيامد بعد از سلام و روبوسي با ﺁنها در حاليكه ناخن هايش را سوهان ميكشيد روي يكي از مبلها در همان هال نشست ولي تمام توان خود را در گوش كردن به اتفاقات در شرف وقوع پذيرايي به كار برد! پري خانم كه حسابي اخمهايش در هم رفته بود نگاهي از سر غيض به سياوش انداخت و با صدايي كه فقط او بشنود گفت:همين رو ميخواستي...پسره بيشعور...اينهمه دختر توي اين شهر ريخته اونوقت...
    با ورود فخرالزمان به پذيرايي پري خانم حرفش را نيمه كاره گذاشت و با خشم رويش را از سياوش به سمت ديگري برگرداند.فخرالزمان از خشم و خجالت دستهايش را با فشار در هم ميماليد و بعد به ﺁرامي گفت:خوش اومديد...فكر ميكنم ابراهيم خان امشب زياد حوصله نداره تا به جهت خواستگاري سياوش جان از خورشيد نظر خودش رو بگه.
    در اين موقع كه ابراهيم خان برافروخته در مبل جاي گرفته بود با صدايي حاكي از خشم گفت:چرا مهمل ميگي خانم!!! كدوم در خواست...كدوم خواستگاري...
    سپس رو كرد به سياوش و ادامه داد:چه كسي به اين پسره يك لاقبا اجازه داده دل به دختر دردونه من ببنده كه حالا سر خود به خواستگاري اومده باشه...من جنازه خورشيد رو هم روي دوش اين بچه مزلف نميذارم...
    بعد نگاهش را به سوي پدر سياوش برگرداند و گفت:اگه واقعا" قصدتون زن گرفتن براي پسرتونه بگرديد هم اندازه خودتون رو براي پسرتون پيدا كنيد...كسيكه در سطح خودتون باشه...اين لقمه ها فقط باعث خفه گي اون ميشه...
    برادر فخرالزمان برافروخته رو كرد به ابراهيم خان و گفت:ابراهيم خان اين چه حرفيه...ما فقط براي خواستگاري اومديم...حالا اگه جواب شما منفيه مهم نيست ولي حق نداريد اهانت كنيد...
    ابراهيم خان از روي مبلي كه نشسته بود بلند شد و با فرياد گفت:تو و اون پسر احمقت غلط كرديد كه به جهت خواستگاري از خورشيدمن پا به اينجا گذاشتيد...بيرون.
    و با انگشتش به درب اشاره كرد.پري خانم با بغض و عصبانيت از جايش بلند شد و گفت:سياوش خاك بر سرت كنن كه به خاطر دل تو بايد اينقدر خواري تحمل كنیم...
    و سپس بدون اينكه معطل حرف ديگري بماند از درب بيرون رفت.برادر فخرالزمان نيز با عصبانيت اتاق را ترك كرد.سياوش لحظه اي ايستاد و مستقيم به چشمان خون گرفته ابراهيم خان چشم دوخت كه ابراهيم خان فرياد كشيد:گم شو بيرون...پسر بيشعور.
    سياوش با خشم و كينه اتاق را ترك كرد و به همراه مادر و پدرش از منزل ابراهيم خان بيرون رفتند.فخرالزمان در دلش به خود ناسزا ميگفت كه چرا مخالفت ابراهيم خان را خود نفهميده بود تا از ﺁمدن برادرش در همان ابتدا به منزل جلوگيري كند و حالا كار از كار گذشته بود و فخرالزمان احساس ميكرد ابراهيم خان به علت كدورت گذشته حاضر به اين وصلت نگشته ولي فكرش را هم نمي كرد كه ابراهيم خان بيشتر به خاطر دل و احساس خود خورشيد با اين وصلت مخالفت كرده است.خورشيد وقتي به منزل مهتاب رسيد با استقبال گرم او مواجه شد.مهتاب شش ماهه باردار بود و ميانه بسيار خوبي هم با پسر كوچك خسرو٬شوهرش داشت و شديدا" او را مورد محبت قرار ميداد.پسر خسرو نيز بچه ﺁرام و شيريني بود.همسر مهتاب٬خسرو هم بسيار با شخصيت و با وقار بود.نسبت به مهتاب بسيار ابراز علاقه ميكرد و از اينكه مهتاب در دوران بارداريش نمك زياد مي خورد بسيار نگران بود و دائم با خواهش و تمنا مهتاب را از اين كار منع ميكرد اما مهتاب در هر فرصتي نمك را به دهانش ميريخت و با ولع خاصي ﺁنرا مزه مزه ميكرد و همين باعث خنده ميان او و خورشيد ميشد.خورشيد وقتي ماجرا را براي مهتاب گفت او از اينكه خورشيد در اين كار از پدرشان كمك گرفته بود او را تحسين ميكرد.از نظر او نيز اين بهترين شيوه ممكن بود.مهتاب يك هفته به بهترين وجه از خورشيد پذيرايي كرد.در طول ﺁن يك هفته خورشيد كلمه اي از ﺁنچه كه چندي پيش از زبان منصور شنيده بود به مهتاب نگفت چرا كه حتي با توجه به رفاه كاملي كه مهتاب در كنار مرد مهرباني چون خسرو داشت فكر ميكرد شايد شنيدن اين حرفها در شرايط او كار بسيار نادرست و غلطي باشد بنابراين خورشيد ترجيح داد هيچ چيز به مهتاب نگويد تنها در جواب سوال مهتاب كه پرسيد ﺁيا هنوز منصور به خانه ﺁنها ميﺁيد يا خير خورشيد گفته بود گاهي در مهماني هاي شهاب شركت ميكند فقط همين.مهتاب در پايان اشاره اي به كار احمقانه شهاب در رابطه با دروغهايي كه از زبان منصور به مهتاب ميگفت نمود كه باعث شد خورشيد بيشتر پي به صحت گفتار منصور ببرد.در طول يك هفته اي كه خورشيد مهمان مهتاب بود با ساز زيبا و خوش ﺁهنگي كه در منزل او بود و هر روز بعد از ظهر خسرو با ﺁن ﺁهنگهاي زيبايي مي نواخت ﺁشنا شد و بعدها فهميد اين ساز پيانو است و در همان يك هفته استعداد عجيبي نيز در فراگيري اين ساز و موسيقي از خود نشان داد.خسرو خود دوره كامل ﺁنرا در كانون موسيقي علمي يا كلوپ موزيكال كه توسط علينقي وزيري پايه گذاري شده بود و به طريقه علمي و از روي نت ﺁموزش ميدادند دوره ديده بود.در پايان هفته كه ابراهيم خان خودش هم براي ديدن مهتاب و هم بازگرداندن خورشيد به ورامين رفته بود خسرو از استعداد خورشيد و علاقه اش به ﺁن ساز صحبت كرد و ابراهيم خان نيز با توجه به تمكن مالي زيادي كه پيدا كرده بود و علاقه اي كه به خورشيد داشت در كمتر از دو هفته ساز زيبا و گران قيمتي را به منزل ﺁورد و با رفتن خورشيد و فراگيري نواختن پيانو به كلوپ موزيكال نيز موافقت كرد.از وقتي خورشيد هفته اي سه بار به كلاس پيانو ميرفت كمي ﺁرامش اعصابش برگشته بود ولي رابطه فخرالزمان با او به شدت رو به تيرگي نهاده بود.البته با توجه به اينكه فخرالزمان اطلاع درستي از ماجرا نداشت اما احساس خوبي هم به وقايع پيش ﺁمده نمي كرد و همه را به طريقي مرتبط با خورشيد ميدانست........................
    البته با توجه به اينكه فخرالزمان اطلاع درستي از ماجرا نداشت اما احساس خوبي هم به وقايع پيش ﺁمده نمي كرد و همه را به طريقي مرتبط با خورشيد ميدانست.هيچكس در طول يك ماه گذشته نمي دانست كه سياوش در حال طرح چه نقشه كثيفي بوده است! او به دليل برخورد ﺁن شب ابراهيم خان با او و پدر و مادرش درست مثل گرگي زخمي بود كه در صدد فرصتي مناسب براي ضربه زدن به ريشه ابراهيم خان ميگشت و براي اين هدفش حاضر بود به هر عملي دست بزند! حتي صدمه زدن به خورشيد! ديگر برايش تفاوتي نداشت كه زماني خود را عاشق و دلباخته خورشيد فرض ميكرده! حالا تنها چيزي كه برايش مهم بود ضربه زدن به ابراهيم خان بود! سياوش خوب ميدانست كه مدتي است خورشيد سه بار در هفته به كلاس موسيقي ميرود و حتي ساعات رفت و ﺁمد او را نيز به خوبي مطلع بود! او مي خواست با نقشه اي از پيش تعيين شده هم به كام دل و هوس طغيان يافته خودش تسكين ببخشد و هم تيشه به ريشه ابراهيم خان زده باشد! ولي غافل از وقايعﺁينده و دست تقدير بود!!!
    اواسط تير ماه شهاب در دفتر وكالتش نشسته بود و گرماي كلافه كننده ﺁن ماه حسابي ﺁزارش ميداد.با توجه به روشن بودن پنكه هاي سقفي اما عرق تمام وجودش را گرفته بود...شهاب به علت ازدياد مصرف در مشروب و ديگر كارهاي خلاف شرع با وجود تمام جذابيت فوق العاده ایی كه در چهره اش موج ميزد اما خيلي زود قيافه يك مرد جا افتاده را به خود گرفته بود...خشونت و اخلاق تند كه از پدر به ارث برده بود او را بيش از سن واقعيش نشان ميداد...در ﺁن ساعت و گرماي روز سيگاري روشن كرده و با كلافه گي از گرما به روزنامه هاي روي ميزش نيز نگاه ميكرد.دقايقي بعد جليل كه يكي از سه نوچه مخصوصش بود در حاليكه يك دستش روي پاكت سفيدي كه حاوي عكس زيبايي از خورشيد بوده و در جيب خود محكم نگه داشته بود به همراه اصغر و جعفر وارد اتاق شهاب شدند!!! شهاب كه به ﺁمدن گاه و بيگاه ﺁنها جهت خبر چيني و يا انجام فرمايشات خودش عادت داشت نگاهي از سر بي تفاوتي به هر سه ﺁنها انداخت و دوباره خود را مشغول خواندن روزنامه نشان داد.وقتي هر سه داخل شدند درب را بستند...رنگ صورت جليل با ﺁن هيكل گنده اش كه از ترس مثل گچ سفيد شده بود كمي مضحك به نظر ميﺁمد.صداي نكره جعفر بلند شد كه گفت:لقمه حروم حرف بزن تا ﺁقا بفهمه چه گهي خوردي...
    شهاب با جذبه و اخمي در چهره نگاهش را از روزنامه ها برداشت و به جليل كه حالا تا حدودي هم ميلرزيد نگاه كرد و در همان حال تكيه به صندليش نيز داد و منتظر ماند.اصغر به سمت جليل هجوم برد تا مشتي به صورت او بزند كه جليل بلافاصله گفت:بابا صبر كنيد...من كه غلطي نكردم...تازه براي ﺁقا خبر ﺁوردم...من سگ كي باشم كه بخوام چنين گهي بخورم.
    جعفر فرياد كشيد:بيار بيرون عكس خانم رو...
    جليل با ترس پاكت محتوي عكس خورشيد را از جيبش بيرون ﺁورد و گذاشت روي ميز شهاب و خود كنار ميز در حاليكه هر دو دستش را به هم گره كرده بود سرش را به زير انداخته و ساكت ايستاد.شهاب پاكت را برداشت و وقتي عكس خورشيد را از پاكت بيرون كشيد و ديد با چنان سرعتي از روي صندلي بلند شد و مشت محكمي به دهان جليل كوبيد كه بلافاصله از دماغ و دهانش خون بيرون ريخت.شهاب با فرياد گفت:پوفيوز...اين عكس پيش توی حرومزاده چیکار ميكنه؟!!!
    جليل كه به روي زمين افتاده بود با التماس گفت:ﺁقا مهلت بديد...به اين جعفر نامرد گفتم بذاره قبل از نشون دادن عكس اول موضوع رو براتون بگم...
    شهاب جلو رفت و لگد محكمي نثار پهلوي جليل كرد و دوباره فرياد كشيد:كره خر...براي من قصه نگو...به سوالم جواب بده.
    و رو كرد به اصغر و جعفر و گفت: اين تن لش رو بلندش كنيد ببينم...
    اصغر و جعفر جلو دويدند و با حركتي تند جليل را از روي زمين بلند كردند و او نيز بي معطلي شروع كرد به حرف زدن:ﺁقا چند وقته كه براي خوردن چند پيك عرق به عرق فروشي انتهاي اتابك ميرم...يه نفر ديگه هم هميشه اونجا رفت و ﺁمد داره و عرق خوري ميكنه...قيافه منم كه هميشه غلط انداز خداييه...بعد از چند بار رفت و اومد به اونجا اونم من رو ديد و خلافي من براش معلوم شده بود...چند روز پيش اومد و گفت مي خواد دختري رو براش به اين ﺁدرس ببرم...
    و بعد دست كرد در جيبش و ﺁدرس را به شهاب داد.شهاب بعد از خواندن ﺁدرس چشمانش از شدت عصبانيت به سرخي نشست چرا كه ﺁدرس...ﺁدرس باغ دايي اش در لواسان بود!!! شهاب به سمت جليل يورش برد و يقه جليل را گرفت و گفت:خوب...زر بزن ببينم...بقيه اش.
    جليل كه مرگ را در يك قدمي خود ميديد با ترس گفت:ﺁقا نوكرتم...مهلت بده...
    شهاب فشار دستش را از يقه او ﺁرام ﺁرام شل كرد ولي همچنان با خشم به چشمان جليل نگاه ميكرد.جليل ادامه داد:ﺁقا نوكرتم...براي دهنم غلطه...اون ﺁقاهه گفت ميخواد اول خودش با اون دختره حال كنه بعدم...
    شهاب دو كشيده پياپي به گوش جليل زد كه خون بيشتري از دماغش سرازير شد و با فرياد گفت:بقيه اش رو بگو حرومزاده...
    جليل كه حالا ﺁب بيني و خون دماغش را هم زمان بالا ميكشيد گفت:نوكرتم...من تا وقتي عكس خانم رو نديده بودم نمي دونستم اون مرتيكه به كي نظر داره اما وقتي عكس خانم رو نشونم داد ياد روزي افتادم كه همراه شما به دفتر ابراهيم خان اومده بوديم...خانم رو لحظه اي اونجا ديده بوديم...اول فكر كردم اشتباه ميكنم صداش رو در نياوردم عكس رو گرفتم و قرارها رو هم با اون یارو گذاشتم...رقم خيلي بالايي هم براي انجام كار تعيين كرد.بعد عكس رو ﺁوردم و به جعفر نشون دادم ديدم حدسم درست بوده...ولي ﺁقا من گه بخورم از اين غلطها كرده باشم اونم با...
    شهاب نگذاشت حرفش را تمام كند و كشيده محكم ديگري به صورتش زد.تمام صورت جليل از كشيده هايي كه خورده بود سرخ سرخ شده بود.شهاب كه حالا در اثر شنيدن اين حرفها صورت جذابش حالتي متورم به خود گرفته بود فكر ميكرد دائيش چنين مزخرفات و نقشه شومي براي خورشيد كشيده است چون وجود سياوش را ناچيزتر از اين حرفها ميديد بنابراين با عصبانيت برگشت به سمت ميزش و با مشت كوبيد روي ميز و گفت:پيرمرد خرفت خودم خفه ات ميكنم.
    جليل بلافاصله به ميان حرف شهاب ﺁمد و گفت:ﺁقا نوكرتم...تحقيق كردم فهميدم مرتيكه كيه...اسمش سياوش...سياوش حريريان...تو بازار راسته فرش فروشها حجره داره...يك علف بچه بيشتر نيس...ولي مايه داره...بخوايد سه شماره ناقصش ميكنم...به موهاتون قسم من فقط قصد خدمت شما رو دارم...
    شهاب به سمت جليل برگشت و با عصبانيت گفت:ساعت و زمان نقشه اش رو هم ميدوني...درسته؟
    جليل با سر جواب مثبت داد.
    شهاب حالا فهميده بود خود سياوش چنين قصد كثيفي براي خورشيد در سر پرورانده است...ﺁن روز پس از ديدار چند ساعته كه با پدرش ابراهيم خان به انجام رساند نقشه بسيار بدتري را براي سياوش كشيد...................
    ادامه دارد
    39
    شهاب حالا فهميده بود خود سياوش چنين قصد كثيفي براي خورشيد در سر پرورانده است...ﺁن روز پس از ديداری چند ساعته كه با ابراهيم خان به انجام رساند نقشه بسيار بدتري را براي سياوش كشيد.
    از ظهر چهارشنبه22تير ماه شهاب كلافه تر و عصبي تر از هميشه كمي مشروب خورد اما نه به حدي كه مست كند سپس به ديدن منصور رفت.منصور از ديدن او در ﺁن ساعت اداري كمي تعجب كرد.شهاب با همان حالت تحكم هميشگي خودش از او خواست مرخصي بگيرد و همراه او به لواسان بروند.منصور اول كمي تعجب كرد ولي وقتي چهره عصبي شهاب را ديد فهميد موضوع خيلي جدي است بنابراين كتش را پوشيد و مرخصي گرفت و به همراه شهاب با اتومبيل خودش به سوي لواسان حركت كردند.در طول مسير كه منصور رانندگي ميكرد شهاب يك كلمه حرف نزد...منصور بعد از اينهمه سال به اخلاق او ﺁشنا بود ترجيح داد فعلا" چيزي از او سوال نكند.به لواسان كه رسيدند شهاب كنار ديواري كه به منصور نشان داد خواست ماشين را متوقف كند.سپس پياده شدند...منصور اصلا" سر از كارهاي شهاب در نميﺁورد.ديوار مربوط به يك باغ بسيار بزرگ ميشد كه منصور نمي دانست متعلق به كيست اما شهاب خوب ميدانست كه اين باغ متعلق به دايي خودش مي باشد.بعد از كمي پياده روي منصور متوجه شد شهاب براي اين خواسته ماشين پشت باغ پارك شود تا براي افراد احتمالي كه به باغ خواهند ﺁمد قابل ديد نباشد.شهاب دو ضربه محكم به درب ﺁهني بزرگ باغ زد لحظاتي بعد اصغر درب را باز كرد.شهاب و منصور پشت سر هم وارد باغ شدند و درب را بستند.منصور در سكوت به دنبال شهاب راه ميرفت و با تعجب به باغ نگاه ميكرد.صداي اصغر شنيده شد كه گفت:ﺁقا طبق فرمايشاتتون همه چيز ﺁماده اس بچه ها هم طبق برنامه هنوز تهرانن...
    شهاب با صدايي بم و عصبي گفت:خفه شو...برو گمشو يه جا كه جلوي چشم نباشي...
    و به راه خود به سوي ساختمان باغ ادامه داد.در ته باغ به ﺁن بزرگي ساختمان كوچكي كه شامل تنها دو اتاق ميشد وجود داشت.ﺁشپزخانه و دستشويي را در همان ايوان كوچك ساخته بودند.دو اتاق ديوار به ديوار هم بودند كه دري در بين ﺁنها بود و به يكديگر مرتبط مي شدند.هر دو اتاق درب جداگانه اي نيز به محوطه باغ داشتند.شهاب و منصور به درون يكي از اتاقها رفتند و درب را هم بستند.اتاقي كه ﺁنها در ﺁن بودند با دري به اتاق كناري متصل ميشد كه فعلا" درش بسته بود.سكوت ﺁزار دهنده اي فضاي باغ را پر كرده بود...حتي پرنده ها نيز خاموش بودند...منصور نسبت به اين وضع و سكوت احساس خوبي نداشت...وقتي خواست پنكه سقفي را روشن كند شهاب با صدايي محكم گفت:روشنش نكن.
    منصور با تعجب به او نگاه كرد و وقتي رفت به سمت پنجره تا ﺁن را باز كند شهاب بار ديگر با صدايي بلندتر گفت:منصور بشين...
    منصور به سمت شهاب برگشت و با تعجب گفت:شهاب...هيچ معلومه من رو كجا ﺁوردي؟!! توي اين گرما دارم خفه ميشم اون وقت نه ميذاري پنكه رو روشن كنم نه پنجره رو باز كنم...اينجا چه جهنميه ديگه؟!!
    شهاب در حاليكه به طرزي عجيب و كينه توزانه به درب بسته ميان دو اتاق چشم دوخته بود گفت:حالا كجاش رو ديدي؟...از اين جهنم تر هم خواهد شد...فقط بشين و منتظر باش.
    منصور با تعجب و كنجكاوي به شهاب نگاه كرد و گفت:منتظر باشم؟...منتظر كي؟...من رو براي چي به اينجا ﺁوردي؟
    در اين موقع درب باغ باز شد و ماشين ﺁبي رنگي داخل شد.منصور برگشت پشت پرده ايستاده و از ﺁنجا با كنجكاوي به حياط نگاه ميكرد که با دست شهاب به عقب و كنار پنجره كشيده شد!!! منصور بي صدا در كنار شهاب ايستاد و از پشت تورهاي پرده سياوش را كه از ماشين پياده شد به خوبي شناخت!
    ﺁن روز طبق برنامه اي كه سياوش ريخته بود ماشين سيدمهدي دچار نقص فني شده بود و خورشيد مجبور بود به تنهايي راهي كلاس موسيقي بشود و زماني كه در كنار خيابان به انتظار اتومبيل كرايه ايستاده بود توسط جليل و جعفر كه رانندگي را جعفر به عهده داشت به طور خيلي غير منتظره و ناگهاني و در ظاهر به دستور سیاوش به ماشين كشيده و به نوعي ربوده شد...در تمام طول مسير طبق سفارش شديد شهاب جليل و جعفر مراقب بودند صدمه اي به خورشيد وارد نكنند اما خورشيد چنان ترسيده بود كه اگر جليل دهان او را نگه نمي داشت با جيغهاي خودش تمام مردم در مسير را متوجه مي ساخت...خورشيد با توجه به اينكه دهانش را جليل گرفته بود با چنگ زدن به صورت و دستان جليل قصد رها كردن خودش را داشت اما اصلا" نمي توانست از لا به لاي دستان و هيكل تنومند جليل خودش را بيرون بكشد...جعفر كه قيافه پر از خراشيدگي جليل را از ناخنهاي خورشيد در ﺁيينه اتومبيل ميديد خنده هاي وحشتناكي سر ميداد و خورشيد دائم بر ترسش افزوده ميگشت...تمام مسير تا زمانيكه از تهران خارج شوند جليل خورشيد را در چنگال خود گرفته و جلوي دهانش را هم با يك دستش نگه داشته بود و به محض اينكه از تهران خارج شدند و دستش را از روي دهان خورشيد برداشت جيغهاي خورشيد شروع شد اما هيچكس در ﺁن جاده خلوت نبود كه به فرياد او برسد چندين بار سعي كرد خودش را از ماشين به بيرون پرت كند اما جليل مانع شد بارها و بارها به صورت جليل كشيده ميزد و از پشت سر به جعفر حمله ور شد كه ناچارا" جليل دوباره او را محكم با دستهاي خود نگه داشت.خورشيد از شدت ترس مرگ خود را به وضوح احساس ميكرد...چهره جليل و جعفر كاملا" برايش ﺁشنا ﺁمده و ﺁنها را به ياد ﺁورده بود و در بين جيغهايش ﺁنها را تهديد ميكرد كه موضوع را به شهاب خواهد گفت...شهاب پيش بيني اين رفتار و گفتار را از خورشيد كرده بود...به جعفر سپرده بود نرسيده به باغ از همان كشيده هايي كه مهارت خاصي در زدن ﺁنها داشت و زنها بعد از خوردن يكي از ﺁنها بي هوش ميشدند را به خورشيد بزند تا با فريادهاي او و يا شهاب شهاب گفتن هايش در رابطه با ﺁنها و اظهار شناختن جليل و جعفر نقشه اش در نزد سياوش لو نرود...شهاب خواب وحشتناكتري براي سياوش ديده بود!!! وقتي جلوي درب باغ ماشين را متوقف كردند و خورشيد را بيرون ﺁوردند سياوش درب باغ را باز كرد و بيرون ﺁمد.خورشيد با ديدن سياوش تفي به صورت او انداخت كه همين باعث شد سياوش كشيده محكمي به صورت خورشيد بزند و او را به سمت درب باغ بكشد....................
    وقتي جلوي درب باغ ماشين را متوقف كردند و خورشيد را بيرون ﺁوردند سياوش درب باغ را باز كرد و بيرون ﺁمد.خورشيد با ديدن سياوش تفي به صورت او انداخت كه همين باعث شد سياوش كشيده محكمي به صورت خورشيد بزند و او را به سمت درب باغ بكشد خورشيد از شدت كشيده اي كه خورده بود كمي احساس منگي ميكرد و چقدر جعفر از اينكه خودش مجبور نشده بود به صورت خورشيد سيلي بزند خوشحال گشته بود چرا كه ميدانست بعدها حتي در اين رابطه بايد تاوان سختي به شهاب پس ميداد.جليل با لودگي خاصي به سياوش گفت:ﺁقا اجازه ميديد رفيق ما هم به باغ بياد؟...
    و به جعفر اشاره كرد.سياوش٬خورشيد را كه بار ديگر سعي داشت خود را از گيجي و منگي كشيده خورده شده خارج كند به داخل باغ كشيد و با خنده زشتي در جواب جليل گفت:يك ساعت ديگه كه كار من با اين عروسك تموم شد مي توني همه اهل تهرون رو هم خبر كني تا به باغ بيان...
    منصور و شهاب هنوز پشت پنجره چشم به درب باغ دوخته بودند...منصور از ديدن خورشيد در ﺁن حال كه سياوش او را به سمت ساختمان ميكشيد براي لحظه اي نتوانست خودش را كنترل كند و زیر لب چنین گفت:خورشيد!!! اينکه خورشيد!!!
    خواست به سمت درب برود و از اتاق خارج شود كه شهاب يقه او را گرفت و محكم به ديوار نگهش داشت...خودش نيز سينه به سينه او ايستاد.منصور عصبي شده و گفت:شهاب خجالت بكش...سياوش٬خورشيد رو با اين وضعيت براي چي به باغ ﺁورده؟!! تو مي خواهي توی اين باغ چه غلطي بكني؟
    شهاب در حاليكه با يك دست يقه منصور را گرفته بود با نزديك شدن سياوش به ساختمان دست ديگرش را روي دهان منصور گذاشت و با صدايي ﺁرام كه خشم و عصبانيت از هر كلام ﺁن زبانه ميكشيد گفت:خفه شو...صدات رو بلند نكن...تو رو به اينجا ﺁوردم تا خورشيد رو با اون ماشين مسخره ات از اين جا ببري...البته هر وقت كه گفتم اين كار رو مي كني...حالا هم خفه شو...من با اين سياوش حرومزاده خيلي خيلي كار دارم...
    صداي باز شدن درب از اتاق كناري به گوش رسيد معلوم بود كه سياوش٬خورشيد را به اتاق كشانده چون هنوز صداي فرياد خورشيد كه ديگر با گريه و التماس همراه شده بود به وضوح به گوش منصور و شهاب ميرسيد.رگهاي صورت و پيشاني منصور از شدت عصبانيت متورم و تمام چشمانش پر از رگهاي خوني شده بود و عرق تمام صورتش را پوشانده بود.شهاب به زمين چشم دوخته بود و در حاليكه دندانهايش را از عصبانيت به هم فشار ميداد فقط به التماسهاي خورشيد گوش ميكرد.خورشیدی که از نظر شهاب زیباترین و محجوب ترین دختر روی زمین بود و عزیزترین خواهرش.در اتاق كناري سياوش وقتي خورشيد را به داخل اتاق كشاند خورشيد در حيني كه گريه ميكرد با ترس به صورت سياوش نگاه كرد...هنوز اندكي سرش گيج ميرفت اما كاملا" فهميده بود كه سياوش چه نيت پليدي را در رابطه با او در سر ميپروراند.تمام وجود سياوش را حس انتقام پر كرده بود اما براي لحظه اي كه به صورت پر از اشك خورشيد نگاه كرد تنها براي چند لحظه در كار خود مردد شده بود او قصد انتقام داشت اما چرا از خورشيد؟؟؟ولي افسوس كه اين حس چند دقيقه بيشتر طول نكشيد...سياوش هنوز ايستاده بود و خورشيد را كه به او التماس ميكرد نگاه مينمود.خورشيد اوج ضعف و درماندگي خود را در اتاق حس كرده بود با گريه و التماس گفت:سياوش تو كه احمق نيستي...هيچ متوجه هستي كه مي خواي چي كار بكني؟
    سياوش به يك باره تمام كينه اش در او شعله ور شد با خشم بازوي خورشيد را گرفت و كشيده اي ديگر به صورتش زد و گفت:احمق پدرته...ﺁره خوب ميدونم كه مي خوام چیكار كنم...مي خوام به اون ثابت كنم كه قدرت فقط در دست اون نيست...خبر نداره تا يه ساعت ديگه كه كار من با دردونه اش تموم شد حتي شوفرهاي ماشين كرايه اي هاي تهرانم با دخترخوشگل و دردونه اش كار خواهند داشت...
    خورشيد با جيغ و گريه گفت:سياوش...تو رو به خدا...خواهش ميكنم...
    سياوش خنده اي از روي حرص و عصبانيت كرد كه صورتش را بسيار كريه جلوه داد و گفت:خيلي دير به التماس افتادي...عروسك كوچولو به غير از من چند نفر ديگه هم توي باغ به نوبت منتظرن...
    التماسهاي خورشيد٬منصور را ديوانه كرده بود به سمت شهاب حمله ور شد يقه اش را گرفت و با صدايي خفه كه به سختي از گلويش خارج ميشد گفت:نامرد...اون با خورشيد مي خواد توی اتاق بغلی...
    شهاب كه خودش ديگر به اوج خشم رسيده بود منصور را به عقب هل داد و به سمت درب ميان دو اتاق رفت و با لگدي محكم درب را باز كرد در از دو لنگه باز شد و محكم به ديوارهاي طرفينش خورد.سپس داخل شد...به محض ورود شهاب ...جليل و جعفر و اصغر نيز از درب ديگر اتاق كه به باغ باز ميشد وارد شدند...خورشيد از شدت ترس و هيجان جيغي كشيد و بازويش را از ميان دست سياوش بيرون ﺁورده و به سوي شهاب دويد...منصور كنار شهاب ايستاده بود و از اينكه ميديد سياوش هنوز هيچ صدمه اي به خورشيد نزده است هزارها بار در دل خدا را شكر ميكرد.خورشيد به محض اينكه نزديك شهاب رسيد شهاب بازوي او را گرفت و به طرف منصور انداختش و به منصور گفت:همين جا نگهش دار نذار بيرون بره تا موقعش برسه اون وقت ميگم كي از اينجا ببريش.
    سياوش مات و متحير به شهاب و سه مرد درشت اندامي كه حالا جلوي درب به انتظار دستور شهاب ايستاده بودند نگاه كرد.منصور٬خورشيد را در ﺁغوش خود نگه داشته بود و خورشيد نيز سرش را به سينه منصور مي فشرد و با صدايي بلند گريه ميكرد.منصور با شناختي كه از شهاب داشت ميدانست چه چيزي انتظار سياوش را مي كشد به همين خاطر سريعا" به شهاب گفت:شهاب بذار خورشيد رو ببرم بيرون...
    شهاب با خشم فرياد كشيد:نه....
    و هجوم برد به سمت سياوش.جليل به همراه اصغر هر دو دست سياوش را در پشت قلاب كردند و شهاب و جعفر به جان سياوش افتادند...منصور هر چه تلاش ميكرد صورت خورشيد را در ميان سينه پهن و ستبر خود نگه دارد تا صحنه هاي كتك خوردن سياوش را نبيند موفق نمي شد.مشتهاي اوليه كه به صورت و شكم سياوش ميخورد گويي بر دل وحشتزده خورشيد ﺁرامش ميبخشيد...اما منصور ميدانست شهاب به اين زودي ها رضايت نمي دهد و دست از كتك زدن سياوش نخواهد كشيد...كم كم خورشيد نيز از شدت ضرباتي كه به صورت و شكم سياوش وارد ميشد به وحشت افتاد...شهاب ادامه زدن را به جعفر واگذار كرد و خودش به سوي بوفه كنار اتاق رفت و با لگدي درب كمد پايين ﺁنرا شكست و چندين شيشه عرق بيرون كشيد و شروع كرد به سر كشيدن يك يك شيشه ها...هر شيشه را كه تمام ميكرد جلو ميرفت و جعفر كنار مي ايستاد و شهاب شروع ميكرد به كتك زدن سياوش...جليل و اصغر نيز همچنان سياوش را نگه داشته بودند و از افتادنش به زمين جلوگيري ميكردند...منصور وضعيت بد سياوش را فهميده بود...خورشيد نيز وحشت تمام وجودش را گرفته بود...صورت سياوش غرق خون شده بود پايين چشمهايش تركيده و خون سرازير بود...از دماغ و دهانش خون مي چكيد...شهاب وقتي شيشه ششم عرق را تا ته سر كشيد هنوز مست نكرده بود اين اواخر بدنش نسبت به الكل و شراب دير واكنش نشان ميداد...هنوز كاملا" سر پا و هشيار بود! منصور ميدانست شهاب هر وقت مشروب ميخورد قبل از مستي زورش خيلي زياد ميشود بنابراين در حالكه هنوز خورشيد را كه ديگر واقعا" ترسيده بود در ﺁغوش داشت گفت:شهاب...بسه ديگه...داري ميكشيش...
    خورشيد با گريه گفت:شهاب تو رو به خدا بس كن...
    شهاب با عصبانيت به هر دوي ﺁنها نگاه كرد و فرياد كشيد:خفه................
    ادامه دارد
    40
    شهاب با عصبانيت به هر دوي ﺁنها نگاه كرد و فرياد كشيد:خفه....
    و با همان شدت و عصبانيت مشتي به دهان سياوش زد كه بيرون ريختن دندانهاي او را از دهانش خورشيد كاملا" متوجه شد...خورشيد جيغ وحشتناكي كشيد كه باعث شد شهاب به سمت خورشيد يورش ببرد و قبل از هر حركتي از سوي منصور موهاي خورشيد را از عقب سرش در مشت گرفت و با فرياد گفت:خفه شو...ميدوني اين كثافت مي خواس با تو چیکار بكنه؟...ﺁره ميدوني؟...اين حرومزاده مي خواس كاري رو كه من بايد خيلي وقت پيش با مادر و دو تا خواهرش و جد و ﺁبادش ميكردم رو با تو بكنه...حالا خفه شو...خفه شو وگرنه تو رو هم خفه ميكنم...
    منصور٬شهاب را به عقب هل داد و گفت:شهاب من خورشيد رو مي برم بيرون...اون توان ديدن اين صحنه ها رو نداره...
    خورشيد تمام بدنش ميلرزيد با گريه و التماس رو كرد به شهاب و گفت:شهاب...تو رو به خدا بس كن...هر غلطي كه كرده ديگه بسه...تو داري سياوش رو مي كشي...
    شهاب با صداي بلند خنديد و شيشه بعدي را سر كشيد و به بدن نيمه جان سياوش كه حالا روي زمين افتاده بود نگاه كرد و گفت:اتفاقا" قرار ما هم همينه...بنا نيست سياوش زنده از باغ بيرون بره...
    به محض گفتن اين جمله منصور٬خورشيد را كه ديگر دائم جيغ ميكشيد و التماس ميكرد و شهاب را قسم ميداد تا دست از ادامه كار بردارد در ﺁغوشش گرفت و از اتاق بيرون كشيد.خورشيد ديگر به منصور هم التماس ميكرد:منصور تو رو به خدا...تو رو به خدا جلوي شهاب رو بگير...اون نبايد سياوش رو بكشه...بهش بگو بس كنه...
    خورشيد صورت منصور را بين دستان ظريفش گرفته بود و اشك ميريخت و التماس ميكرد اما منصور ميدانست اگر بخواهد به اتاق برگردد خورشيد نيز به دنبال او به اتاق خواهد ﺁمد و با صحنه اي بدتر مواجه خواهد شد چون با شناختي كه از اخلاق كثيف شهاب داشت ميدانست شهاب ممكن است در حالت مستي و عصبانيت به كثيف ترين كارها نيز مشغول شود...منصور سعي داشت خورشيد را از باغ بيرون ببرد اما چندين بار خورشيد توانسته بود از دستان منصور فرار كند و به سوي ساختمان بدود تا بلكه شهاب را از كشتن سياوش منصرف كند اما هر بار منصور در نيمه راه او را ميگرفت و با خواهش و صدايي ﺁرام سعي داشت او را ساكت كند و باز او را به سمت درب باغ ميكشاند...خورشيد با تمام نفرتي كه از سياوش داشت ولي هرگز راضي به مرگ او و يا ﺁلوده شدن دستان شهاب به خون سياوش نبود...در همين لحظات شهاب كه حالا تقريبا" مست شده بود از اتاق بيرون ﺁمد و به سمت منصور و خورشيد رفت...خورشيد توانست بار ديگر از دست منصور خود را خلاص كند و به سمت شهاب دويد.وقتي به شهاب رسيد با گريه دستانش را به پيراهن او ﺁويخت و با التماس گفت:شهاب تو رو به خدا بس كن خواهش ميكنم...ديگه كتكش نزنيد...اون رو نكش...خواهش ميكنم...
    شهاب دستش را به دور كمر خورشيد حلقه كرده بود و با تمام مستي سعي داشت به چشمان زيبا و اشكﺁلود خواهرش نيز خيره بماند و در همان حالت مستي محكم خورشيد را بوسيد و سپس با حالتي كش دار كه نشان از مستي او بود پرسيد:مگه دوسش داري؟
    هيكل درشت شهاب مانع ديد خورشيد به روي ساختمان ميشد ولي منصور كه رويش به ساختمان بود متوجه شد جليل و اصغر و جعفر در حال ريختن نفت به در و ديوار از بيرون و داخل اتاقها هستند...منصور باورش نميشد شهاب تا اين حد بيرحم شده باشد!!!.........................
    هيكل درشت شهاب مانع ديد خورشيد به روي ساختمان ميشد ولي منصور كه رويش به ساختمان بود متوجه شد جليل و اصغر و جعفر در حال ريختن نفت به در و ديوار از بيرون و داخل اتاقها هستند...منصور باورش نميشد شهاب تا اين حد بيرحم شده باشد!!! خورشيد همانطور كه شهاب هنوز با عشقی فراوان او را در ﺁغوش خودش محكم نگه داشته بود با گريه در جواب سوال برادرش گفت:نه...به خدا دوسش ندارم...من از سياوش متنفرم ولي نمي خوام تو اون رو بكشي...شهاب خواهش ميكنم...
    هنوز جمله ﺁخر خورشيد به پايان نرسيده بود كه شهاب بار دیگر خورشید را بوسید و لبش را به گوش خورشيد نزديك كرد و با مستي خاصي گفت:كوچولوي خوشگل من اون رو نمي كشم...
    و بعد سرش را از صورت خورشيد فاصله داد و فرياد كشيد:اون حرومزاده رو ﺁتیش بزنيد.
    و در حاليكه هنوز دستانش محكم به دور كمر خورشيد حلقه شده بود او را برگرداند تا ﺁتش گرفتن ساختماني كه جسد نيمه جان سياوش در ﺁن افتاده بود را ببيند...منصور جلو دويد و فرياد كشيد:شهاب مگه ديوونه شدي!!!!!!!!!!!؟
    جليل و جعفر هر يك در جهتي كبريتي ﺁتش زده و پرتاب كردند مقدار نفتي كه به در و ديوارها ريخته بودند به قدري زياد بود كه در كمتر از يك دقيقه همه جاي ساختمان به ﺁتش كشيده شد...شعله هاي به ﺁسمان كشيده ﺁتش در چشمان سبز و بهت زده منصور كه با ناباوري به صحنه نگاه ميكرد رقص وحشتناكي را به نمايش گذاشته بودند...شهاب همچنان خورشيد را در آغوش خود و به سمت ساختمان نگه داشته بود و در كنار گوشش با صداي مست خود دائم تكرار ميكرد:ببين...ببين...من اون رو نكشتم...اون حرومزاده رو اين ﺁتیش ميكشه...اون كثافت رو من نكشتم...
    و با صدايي بلند در كنار گوش خورشيد خنده سر ميداد...شهاب كاملا" مست بود...او در عالم مستي دست به عمل وحشتناكي زده بود كه مطمئنا" نقشه اش را از قبل طراحي كرده بود...خورشيد جيغ ميكشيد...گريه ميكرد...التماس ميكرد و دائم ميگفت:نه...نه تو رو به خدا سياوش رو بياريد بيرون...شهاب تو رو به خدا بس كن...
    منصور لحظه اي به خودش ﺁمد و ضجه هاي التماسﺁميز خورشيد را متوجه شد و ديد كه شهاب او را به سوي ساختمان نگه داشته تا سوختن خانه را نيز ببيند...با عجله به سمت ﺁن دو دويد و خورشيد را از چنگال مست شهاب بيرون كشيد...خورشيد با التماس رو كرد به منصور و گفت:منصور تو رو به خدا سياوش رو نجات بده...شهاب زنده زنده داره سياوش رو ميسوزنه...
    اما شعله هاي خشمگين ﺁتش اجازه هيچ كاري را به منصور نمي داد...اصغر و جليل و جعفر نيز فقط ايستاده بودند و نگاه ميكردند...منصور تنها كاري كه ميتوانست بكند اين بود كه خورشيد را در ﺁغوشش گرفته و از باغ بيرون بکشد و به سمت ماشين خودش ببرد...خورشيد را به روي صندلي جلوي اتومبيلش نشاند و خودش پشت فرمان نشست و حركت كرد...زماني كه از جلوي درب باغ مي گذشت متوجه شد كه شهاب و جعفر و جليل و اصغر نيز سوار ماشين شدند و پشت سر ﺁنها حركت كردند.شعله هاي ﺁتش زبانه مي كشيد و به علت تاريك شدن هوا تا كيلومترها از داخل ﺁيينه جلوي اتومبيل منصور قابل رويت بود...ضجه ها و گريه هاي خورشيد قطع نميشد...چشمان منصور نيز از غصه اتفاقي كه براي سياوش افتاد و شنيدن ناله ها و گريه هاي خورشيد به اشك نشسته بودند...وقتي وارد تهران شدند منصور در ﺁيينه ماشينش متوجه شد ماشيني كه شهاب در ﺁن نشسته بود به سمتي ديگر رفت و از ﺁنها جدا شدند.منصور حدس زد شهاب باز هم براي فرو نشاندن اميال و هوسهايش در ادامه اين جنايت خونين به مكانهايي كه سراغ دارد خواهد رفت...نگاهي به صورت غمزده و گريان خورشيد كه سرش را به شيشه كنارش گذاشته بود انداخت...خورشيد دیگر حرفي نميزد فقط به نقطه اي خيره شده بود و اشكهايش يكي پس از ديگري به روي گونه هايش ميريخت.منصور به ﺁهستگي صدايش كرد:خورشيد...خورشيد...
    اما خورشيد يك كلمه حرف نميزد...حتي مسير نگاهش را هم تغيير نداد.منصور دستش را به روي دست خورشيد كه بي حال روي پايش قرار داده بود گذاشت...دستان خورشيد مثل يك تكه يخ سرد و بي حركت شده بود.منصور بار ديگر صدايش كرد:خورشيد...
    اما خورشيد جوابي نمي داد و فقط اشك ميريخت.منصور شديدا" نگران وضعيت روحي خورشيد شده بود...صحنه اي كه ساعتي قبل ﺁنها شاهد ﺁن بودند حتي براي منصور غير قابل باور و غير تحمل بود چه برسد به روحيه لطيف و ضربه پذير خورشيد.منصور جلوي درب خانه ابراهيم خان اتومبيل را متوقف كرد.وقتي از ماشين پياده شد درب حياط نيمه باز بود.ميدانست نمي تواند خورشيد را در همان خيابان با ﺁن وضعيت خراب روحيش از ماشين پياده كند بنابراين درب حياط را كامل باز كرد و ماشين را به داخل حياط برد.وقتي در حياط از ماشين پياده شد بر خلاف انتظارش هيچكس از ساختمان خارج نشد!!! به خورشيد كه در ماشين نشسته و هنوز سرش را به شيشه كنارش گذاشته بود نگاهي كرد و سپس به سمت ساختمان رفت.درب ورودي ساختمان نيز باز بود! صدايي از داخل به گوش نمي رسيد...منصور با احتياط وارد شد...كمي كه گذشت صداي ريختن تاس به روي تخته نردچوبي توجه اش را جلب كرد! صدا از داخل پذيرايي به گوش ميرسيد...منصور ﺁهسته به درب پذيرايي نزديك شد و نگاهي به داخل انداخت.ابراهيم خان تنها روي مبلي نشسته بود و در حاليكه شديدا" به فكر فرو رفته بود يك جفت تاسي را كه در دست داشت بعد از هر بار ريختن به روي تخته نرد بار ديگر ﺁنها را جمع ميكرد و پس از چرخاندن تاسها در مشتش بار ديگر ﺁنها را به روي صفحه ميريخت.منصور چند ضربه به درب چوبي پذيرايي زد.ابراهيم خان به ﺁرامي سرش را بلند كرد و وقتي چشمش به منصور افتاد به ﺁهستگي از روي مبل بلند شد و با صدايي ﺁرام و خسته و چهره اي عبوس در حاليكه به سوي منصور گام برميداشت گفت:خورشيد رو ﺁوردي؟
    منصور فهميد كه ابراهيم خان از ماجرا و برنامه هاي شهاب كاملا" مطلع بوده است و حدس زد چه بسا طرح اصلي نقشه را خود ابراهيم خان ريخته بوده است.ابراهيم خان وقتي كنار منصور رسيد مستقيم به چشمان او چشم دوخت و گفت:حالش چطوره؟خيلي ترسيده نه؟
    منصور جواب داد:هنوز توی ماشين نشسته...اعصابش حسابي به هم ريخته..........
    ادامه دارد
    41
    منصور فهميد كه ابراهيم خان از ماجرا و برنامه هاي شهاب كاملا" مطلع بوده است و حدس زد چه بسا طرح اصلي نقشه را خود ابراهيم خان ريخته بوده است.ابراهيم خان وقتي كنار منصور رسيد مستقيم به چشمان او چشم دوخت و گفت:حالش چطوره؟خيلي ترسيده نه؟
    منصور جواب داد:هنوز توي ماشين نشسته...اعصابش حسابي به هم ريخته...
    ابراهيم خان در كنار منصور به ﺁرامي از ساختمان خارج شد.تا جلوي در ماشين برسند ابراهيم خان گفت:فخري و ستاره رو بعد از ظهر به ورامين منزل مهتاب فرستادم و تا شنبه هم برنمي گردن...مادرت خونه اس؟
    منصور در حاليكه سر از حرفهاي ابراهيم خان در نميﺁورد جواب داد:بله خونه اس...
    ابراهيم خان ادامه داد:خورشيد رو چند روز به خونه خودتون ببر و به مادرت بگو حسابي از اون مراقبت كنه.
    در اين موقع جلوي در ماشين رسيده بودند.ابراهيم خان در را به ﺁرامي باز كرد و خورشيد با ديدن پدرش خود را در ﺁغوش او انداخت و با صدايي بلند شروع به گريه كرد.در لا به لاي گريه دائم به بازوان قوي پدرش چنگ مي انداخت و ميگفت:بابا...سياوش مرد...شهاب٬سياوش روكشت...اون رو ﺁتيش زد...
    ابراهيم خان با شنيدن اين جملات سر خورشيد را در سينه اش گرفته و نوازش كرد و در همان حال چشم به منصور دوخت و گفت:شهاب بيشعور گذاشت همه چيز رو خورشيد ببينه؟!!
    منصور با ناراحتي سرش را به علامت مثبت تكان داد.خورشيد دائم اين جملات را تكرار ميكرد و اشك ميريخت.ابراهيم خان شانه هاي خورشيد را گرفت و از خودش فاصله كمي داد و گفت:بسه...هر چي بوده تموم شده...بس كن.
    اما خورشيد گريه اش قطع نميشد و پي در پي جملات را تكرار ميكرد.ابراهيم خان تكان محكمي به بازوان و بدن خورشيد كه در مقابل او از ظرافت خاصي برخوردار بود داد و با صدايي محكم و عصبي گفت:بسه...خفه شو...صدات در نياد...از اين لحظه به بعد نبايد هيچ حرفي از اونچه ديدي رو به زبون بياري...فهميدي؟...الانم با منصور به منزلشون ميري تا بعد...
    و سپس خورشيد كه باور دست داشتن پدرش در اين قتل برايش غير ممكن مي نمود در حاليكه يك دستش را جلوي دهان خودش گرفته بود و با چشماني كه از تعجب و نا باوري حالت بهت زدگان را به خود گرفته بود با هدايت ابراهيم خان دوباره روي صندلي جلوي اتومبيل منصور نشست و ابراهيم خان در را به روي او بست.ابراهيم خان برگشت به سمت منصور و گفت:معطل نكن...كسي توي خونه نيس تا در اين شرايط از خورشيد نگهداري كنه...از طرفي اگه بچه ها منزل ميموندن بعيد نبود با وضع روحي خورشيد پي به ماجرا ببرن...تو سريع خورشيد رو به منزلتون ببر تا ببينم بعد از اين چه بايد بكنم.
    منصور گيج شده بود و وقايع پيش ﺁمده برايش غير قابل باور بود در حاليكه ساعت10:40دقيقه شب را نشان ميداد ماشين را از حياط ابراهيم خان بيرون ﺁورد و به سوي منزل خودشان حركت كرد.خورشيد همچنان دستش را جلوي دهانش گرفته بود و سعي داشت از گريه خودش جلوگيري كند...به قدري اشك از چشمهاي زيبايش بيرون ريخته بود كه روي دستش كاملا" خيس شده بود ولي سعي ميكرد صدايي از گلويش خارج نشود گويا هنوز حضور پدرش را در كنار خود احساس ميكرد و از بلند شدن صداي گريه اش به خاطر دستور پدر وحشت داشت! منصور شديدا" عصبي و نگران حال و وضعيت روحي خورشيد گشته بود.در ﺁن وقت شب خيابانهاي اطراف منزل ابراهيم خان خلوت خلوت بود و هيچ رهگذر و يا ماشيني ديده نمي شد.منصور اتومبيل را كنار خيابان پارك و ﺁنرا خاموش كرد سپس به سوي خورشيد برگشت و او را كه در ابتدا از نزديك شدن به منصور ممانعت ميكرد در ﺁغوش گرفت...خورشيد تمام بدنش از شوك روحي ميلرزيد و اشك ميريخت.منصور در حاليكه خورشيد را در ﺁغوش گرفته بود با دنيايي از نجابت و پاكي شروع كرد به نوازش موهاي خورشيد و با صدايي ﺁهسته گفت:گريه كن...خورشيد گريه كن...هر قدر ميخواي با صداي بلند گريه كن...فرياد بكش...جيغ بكش...اينجا هيچكس نيس...گريه كن خورشيد...
    خورشيد مانند كوه ﺁتشفشاني كه به يك باره فوران كرده باشد با صدايي بلند شروع كرد به گريه...پيراهن منصور را در چنگ ميفشرد و سرش را به سينه منصور گذاشته بود و زار زار گريه ميكرد...منصور فقط سعي داشت با نوازشي كه به موهاي ابريشمي خورشيد و شانه هاي ظريف او ميداد اجازه بدهد اندكي خورشيد ﺁنطور كه بايد از فشار روحي كه بر خود احساس ميكرد بكاهد...اما درد وقايع پيش ﺁمده براي خورشيد غير قابل باور و تحمل ميﺁمد...ساعتي بعد كه منصور جلوي درب خانه شان مجددا" ماشين را متوقف كرد خورشيد ديگر گريه نمي كرد اما رنگ صورتش به شدت پريده بود و غم و غصه از ذره ذره وجودش فرياد ميكشيد...او با تمام نفرتي كه از سياوش داشت اما اصلا" راضي به وقوع ﺁن اتفاق وحشتناك هم نبود...زماني هم كه در ﺁغوش پر از محبت منصور گريه كرده بود دائم تكرار ميكرده كه همه تقصيرها را به گردن خود ميبيند و هر قدر منصور سعي كرده بود جملات ﺁرام بخش در رفع اين اتهام از او برايش بگويد اما خورشيد با تمام وجودش خود را در اين ماجرا مقصر ميديد.جلوي درب منصور كمك كرد تا خورشيد از اتومبيل پياده شود و بعد چند ضربه به درب زد.افسر خانم كه تا ﺁن ساعت شب شديدا" نگران منصور شده بود تا ﺁن لحظه چندين بار به سر خيابان رفته و انتظار ﺁمدن منصور ديوانه اش كرده بود.با شنيدن صداي درب هراسان به سمت درب رفته و ﺁنرا باز كرد.وقتي چشمش به خورشيد كه با ﺁن حال زار و رنگ پريده در كنار منصور بود افتاد محكم به صورتش كوبيد و گفت:خاك بر سرم...دختر ابراهيم خان با تو چيكار ميكنه؟!! اين وقت شب!!! چه اتفاقي افتاده؟!!!...................
    افسر خانم كه تا ﺁن ساعت شب شديدا" نگران منصور شده بود تا ﺁن لحظه چندين بار به سر خيابان رفته و انتظار ﺁمدن منصور ديوانه اش كرده بود.با شنيدن صداي درب هراسان به سمت درب رفته و ﺁنرا باز كرد.وقتي چشمش به خورشيد كه با ﺁن حال زار و رنگ پريده در كنار منصور بود افتاد محكم به صورتش كوبيد و گفت:خاك بر سرم منصور!!!...دختر ابراهيم خان با تو چيكار ميكنه؟!! اين وقت شب!!!چه اتفاقي افتاده؟!!!
    منصور٬خورشيد را به داخل ﺁورد و درب را بست.خورشيد كه گويي بعد از تمام ﺁن ماجراها فقط به دنبال ﺁغوش مهربان يك مادر ميگشت بار ديگر خود را در ﺁغوش افسرخانم انداخت و با صدايي بلند شروع به گريه كرد...اما اينبار ميدانست بنا به دستور پدرش حق ندارد از ﺁنچه كه ديده چيزي به زبان بياورد.افسرخانم مانند مادري مهربان خورشيد را در بغل گرفته بود...چندين بار صورت زيبا و خيس از اشك خورشيد را بوسيد و مهربانانه او را در ﺁغوشش ميفشرد و با خشم به منصور چشم دوخته بود...نمي دانست موضوع چه چيز مي تواند باشد كه منصور چنين جسارتي را پيدا كرده و دختر ابراهيم خان را در اين وقت شب به منزل ﺁورده است.افسرخانم در همان اواخر از نگاههاي منصور در يكي دو مهماني به خورشيد علاقه پسرش را به خورشيد تا حدودي درك كرده بود اما حالا با وضع پيش ﺁمده هم عصبي بود و هم از اينكه نكند منصور مرتكب خلاف و خطايي در رابطه با خورشيد شده باشد و او را از سر ناچاري به منزل ﺁورده باشد دچار وحشت گشته بود!!! منصور به ديوار راهرو ورودي تكيه داده بود و با چشماني پر غصه به خورشيد كه در ﺁغوش افسرخانم گريه ميكرد و مثل يك گنجشك اسير بدنش ميلرزيد نگاه ميكرد.افسرخانم دقايقي بعد ﺁرام ﺁرام خورشيد را به داخل يكي از اتاقها برد و بعد به بهانه بردن ﺁب براي خورشيد از اتاق خارج شد.منصور روي پله هاي حياط نشسته بود دستهايش روي زانوانش بودند و انگشتانش را در لا به لاي موهاي مشكي اش فرو برده بود.افسرخانم جلوي منصور ايستاد و با صدايي ﺁرام گفت:منصور...هيچ معلوم هس چه غلطي كردي؟چه اتفاقي بين تو و خورشيد افتاده؟ميدوني خورشيد دختر چه كسيه؟منصور...به من نگاه كن...نگاه كن.
    منصور كلافه و خسته با اعصابي خورد و درهم ﺁرام سرش را بلند كرد و به صورت مهربان مادرش كه حالا از ترس و خشم ﺁكنده گشته بود نگاهي كرد و جواب داد:مامان...اينقدر سوال نكن.
    افسرخانم در حاليكه سعي داشت صدايش در حد نجوا بماند بيشتر عصبي شد يك بازوي منصور را گرفت و گفت:منصور...تو با ﺁوردن اين دختر در اين وقت شب به خونه مون مرگ من و خودت رو جلوي چشمام ﺁوردي...منصور من كم براي تو زحمت نكشيدم كه حالا به خاطر هوست به دختر ابراهيم خان شاهد مرگت باشم...تو كه ميدوني ابراهيم خان...
    منصور فهميد كه مادرش به گمان اينكه او صدمه اي به خورشيد زده و حالا از ترس هزار و يك عقوبت براي پسرش دچار ترس گشته است از روي پله ها بلند شد و بازوهاي مادر مهربانش را گرفت و گفت:مامان...شما رو به خدا بس كن...اگه به روح بابا قسم بخورم كه هيچ خطايي نكردم و اتفاقي در رابطه با من و خورشيد نيفتاده باور ميكني؟
    افسرخانم به صورت جذاب و مردانه اما خسته پسرش چشم دوخت و گفت:پس خورشيد اينجا چه ميكنه؟اصلا" براي چي اين وقت شب اون رو به اينجا ﺁوردي؟
    منصور بازوي مادرش را رها كرد و گفت:اگه بگم خود ابراهيم خان اينطور خواسته كه تا شنبه هم از خورشيد نگهداري كنيم راضي ميشي و دست از سوالهات برميداري؟
    افسرخانم با ترس و تعجب ﺁميخته در هم به صورت منصور نگاه كرد و ﺁهسته زير لب گفت:خدا مرگم بده...منصور اونها تو رو وارد چه بازي كردن؟!!
    در اين لحظه صداي زدن ضربه هايي به درب حياط به گوش هر دوي ﺁنها رسيد.منصور با عجله به سمت درب حياط رفت...افسرخانم يك بازوي پسرش را گرفت و با صدايي ﺁرام و نگران گفت:منصور...
    منصور صورت مادرش را ميان دو دست گرفت و گفت:مامان من كاري نكردم...لازم نيس براي من نگران باشي.
    سپس به سمت درب حياط رفت.وقتي درب را گشود پيرمرد كت و شلوار پوشيده با كراواتي به گردن در حاليكه در يك دستش كيف پزشكي بود را در جلوي درب ديد...در سكوت شب بعد از اينكه پيرمرد مزبور فقط چند لحظه كوتاه به صورت منصور چشم دوخت در ضمني كه دستش را به سينه منصور گذاشته و ﺁهسته او را كنار زد داخل شد...صورتش در روشنايي راهرو قرار گرفت و منصور او را شناخت...او كسي نبود جز دكتر ناصرالحكما كه منصور چندين بار او را در مهماني هاي منزل ابراهيم خان ديده بود.دكتر ناصرالحكما به ﺁهستگي اما به گونه اي كه براي افسرخانم نيز صدايش قابل فهم باشد گفت:ابراهيم خان من رو فرستاده...گفته كه خورشيد اينجاس...بايد اون رو ببينم...گويا كمي ناخوشه.
    منصور سريع دكتر را به سمت اتاقي كه خورشيد در ﺁن بود راهنمايي كرد.افسرخانم كه بعد از شنيدن اين جملات از دهان دكتر ناصرالحكما اندكي از ﺁنهمه اضطراب و وحشتش كاسته شده بود به سوي ﺁشپزخانه رفت تا براي خورشيد ﺁب خوردن ببرد.دكتر وارد اتاق شد و منصور براي راحتي حال خورشيد و مزاحم نبودن كار دكتر ترجيح داد بيرون اتاق منتظر بماند.دقايقي بعد افسرخانم با پارچ ﺁبي وارد اتاق شد اما منصور باز هم داخل نرفت و همانجا روي پله ها نشسته و به فكر فرو رفته بود...صداي ضعيف و پر غصه گريه هاي خورشيد را از پنجره باز اتاق به وضوح ميشنيد...منصور بهتر از هر كسي ضربه روحي وارده به خورشيد را با تمام وجودش احساس ميكرد......بعد از چند دقيقه دكتر منصور را به داخل اتاق صدا كرد.منصور وقتي وارد شد ديد خورشيد را روي تخت خوابانده اند...دكتر از او خواست نزديك تخت بيايد...افسرخانم در ﺁنسوي تخت نشسته و صورت خورشيد را كه از شدت ضعف و گريه بي حال شده بود نوازش ميكرد.دكتر به روي صندلي كنار تخت نشسته بود و دارويي جهت تزريق به دست خورشيد داخل سرنگ ﺁماده كرده بود سپس با صدايي جدي به منصور گفت:با دقت نگاه كن...بايد تزريق داخل رگش رو ياد بگيري...فعلا" تنها راه ﺁروم كردنش تزريق اين داروهاي ﺁرامبخشه...ابراهيم خان گفته هر چي لازمه رو به تو بگم چون تو از پس اون بر مياي...منم نميتونم هر چند ساعت يكبار براي تزريق خورشيد به اينجا بيام...پس خوب نگاه كن...به نظر باهوش مياي پس دقت كن و ياد بگير چون بعد از تزريق اين دارو خورشيد حداقل براي3ساعت مي خوابه اما وقتي بيدار شد نوبت دوم تزريق رو بايد انجام بدي و اين تزريق رو در 5نوبت هر نوبت به فاصله3ساعت و بعد 4ساعت و بعد 5ساعت به همين ترتيب تا ششمين تزريق بايد ادامه بدي...
    و سپس خودش مشغول تزريق دارو به رگ دست خورشيد شد.منصور ميدانست كه اينها داروهاي اعصاب و ﺁرام بخش هستند و در شرايطي كه خورشيد قرار گرفته بود اين بهترين كاري بود كه مي توانستند براي او انجام بدهند.................
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  13. #9

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  14. #10

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,779
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,196
    سپاس شده 13,170 در 3,678 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

 

 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان به یاد مانده - شادي داودي
    توسط Admin در انجمن آثار
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: ۰۳-۱۵-۱۳۸۹, ۱۱:۵۱
  2. رمان پاورقی(2) - شادي داودي
    توسط Admin در انجمن آثار
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: ۰۳-۱۲-۱۳۸۹, ۲۱:۲۱
  3. رمان تلخ و شیرین - شادي داودي
    توسط Admin در انجمن آثار
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: ۰۳-۰۲-۱۳۸۹, ۱۵:۵۳
  4. رمان قصه ي عشق - شادي داودي
    توسط shadi.d.h در انجمن آثار
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: ۰۳-۰۲-۱۳۸۹, ۱۲:۲۹
  5. رمان
    توسط Admin در انجمن تاریخچه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۰۲-۳۱-۱۳۸۹, ۱۵:۳۶

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •