مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 27
  1. #11

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    هنگامی که به منزل برگشتیم مادر گفت: دخترم! بهتر است بروی بخوابی. گفتم: اصلا خوابم نمی آید. پدر هم خیلی اصرار کرد. گفتم: شما می خواهید مرا بهوزور وادار به خوابیدن کنید. متین از اتاق خارج شد وبا یک لیوان آب برگشت. لیوان را به طرف من گرفت و گفت: دارو را در آن حل کردم. به محض اینکه بخوری زود خوابت می برد. گفتم جطور دارویی است که رنگ آب را هیچ تغییری نداده؟ لبخندی زد و گفت:نترس، سم نیست. می خواستم امتناع کنم که امگشتش را جلو بینی گرفت و گفت:هیس! هیچ چیز نگو و مثل دختر خوب برو استراحت کن.
    وقتی چشم باز کردم حساب از دستم در رفته بود که روز است یا شب. پرده را کیپ کشیده بودند. از لای پرده به بیرون نگاه کردم. هوا گرگ و میش بود. دیگر خوابم نمی آمد آرام از اتاق بیرون رفتم.متین به علت کمبود اتاق در پذیرائی خوابیده بود. بدون صدا وارد آشپزخانه شدم از روی ساعت فهمیدم که وقتی به صبح نمانده. آهسته در آشپزخانه را بستم و به جمع و جور کردن مشغول شدم. وقتی از کار فارغ شدم هوا کاملا روشن شده بود. با دیدن زنبیل خرید هوس نان تازه کردم. لباس پوشیدم و زنبیل به دست از در خارج شدم. در را کانلا نبستم که هنگام برگشتن مجبور نباشم زنگ بزنم. راه نانوائی را در پیش گرفتم. وقتی که در راه نگاهی به پیرامونم انداختم پشمم به دکان حلیم فروشی افتاد. نان را که خریدم به دکان حلیم فروشی رفتم و از او خواهش کردم که مقداری حلیم برایم نگهدارد تا بروم از منزل ظرف بیاورم. بلافاصله به منزل بازگشتم نان را روی میز آشپزخانه گذاشتم قابلمه ای از داخل کابینت برداشتم و بار دیگر از در خارج شدم. هیچ گاه پیش نیامده بود که در صف نانوائی بایستم. چون همیشه آقا کمال یا محبوبه خانم کار خرید را انجام می دادند و همیشه حسرت می خوردم که چرا نمی توانم مانند یک انسان معمولی زندگی کنم و حالا که این فرصت برایم پیش آمده بود مانند بچه ها ذوق می کردم.
    همه چیز را برای صبحانه آماده کرده بودم اما هنوز کسی بیدار نشده بود. اولین کسی که بیدار شد آقای ازادمنش بود و بعد شاهین. شاهین وقتی فهمید نان تازه با حلیم خریده ام، گفت: افرین به تو خواهر کوچولوی زرنگم. می دانستی برادرت عاشق نان سنگک با حلیم است؟ باید همه را بیدار کنیم چون دسته جمعی بیشتر مزه می دهد. آقای آزادمنش گفت:بیدار کردن همه با من. به شاهین گفتم: من پسرخاله را بیدار می کنم تو بهتر است نامزد گرامی ات را بیدار کنی. لپم را محکم کشید و گفت: ای بدجنس!!!

    بالای سر متین ایستادم هر چه به او نگاه کردم دلم نمی امد بیدارش کنم. خواستم از کنارش دور شوم که چشمش را باز کرد. لبخندی زدم اما دوباره چشمهایش را بست. پتو را محکم از رویش کشیدم و گفتم: صبح بخیر. نمی خواهی بیدار شوی؟ چشمهایش را گشود و از جایش برخاست و گفت: فکر کردم خواب می بینم. گفتم: حالا که بیدار هستی. پدرت از من خواست تا بیدارت کنم تا همه با هم صبحانه بخوریم. اما آنقدر معصومانه به خواب رفته بودی که دلم نیامد تو را بیدار کنم. درست مثل یک بچه ی سربراه. خندید و گفت: مگر غیر از اینم؟ جواب دادم:صددرصد. باز هم خندید و گفت: واقعا بدجنسی. –از صبح تا حالا دو بار به بدجنس بودن متهم شدم.یکبار توسط شاهین و حالا تو. می خواستم در جمع کردن رختخوابش به او کمک کنم که مانع شد و گفت: این کار فقط وظیفه ی من است.
    لیلا و همایون پشت سر هم از من تشکر می کردند. خاله گفت: دختر زرنگم! شانس آوردی گم نشدی. –خاله جان! مگر بچه ام . فرزاد گفت: شراره! تو را به خدا کمی از این هنرها را به خواهرت یاد بده. به خدا ثواب دارد و جای دوری نمیرود. خندیدم و کفتم: فرزاد خان من هر چه بلدم از خواهرم درس گرفته ام. –ببین چه دفاعی می کند! آخر نشد شما یکبار از پشت هم در نیایید. –خواهرم لنگه ندارد و شما باید به چنین همسری افتخار کنید. –بله بر منکرش لعنت! شیرین به حالت قهر گفت: فرزاد! جواب داد:چشم خانم جان! ببخشید دیگر تکرار نمی شود. با این لحن سخن گفتن فرزاد همه خندیدند. شاهین گفت: خواهر کوچولو، دیدی رنگ چشمهایت از اولش هم بهتر شد؟ جواب دادم: حق با شما بود و من یک معذرت خواهی به شما بدهکارم.
    آماده شدیم که به شاهچراغ حافظیه و سایر جاهای دیدنی شهر برویم. این بار در اتومبیل جاها تغییر کرد. آقای آزادمنش و خاله جلو نشستند و من و متین هم در صندلی عقب. متین باز هم گرفته و تو لب بود. خاله با همسرش گرم گرفته بود. متین سرش را نزدیک من آورد و گفت: صبح ساعت چند بیدار شدی؟ مو به مو همه چیز را برایش توضیح دادم. آهسته تر از پیش گفت: خوش به حال فرید خان که همسر زرنگ و شایسته ای مثل تو خواهد داشت. آنقدر عصبی شدم که می خواستم بر سرش بکوبم. با لحن تندی گفتم: دیگر اسم او را پیش من نیاور. لبخند تمسخرامیزی بر لب نشاند و گفت: چرا از حقیقت گریزانی؟ گفتم: کدام حقیقت؟؟؟ حقیقتی که تو ساخته ای؟ گفت: من نساخته ام شراره خانم! دیشب وقتی تو در خواب ناز تشریف داشتی خاله خانم فرمودند که مادر فرید خان از تو خواستگاری کرده اند و منتظر جواب تو هستند. همگی راضی بودند البته مهم تو هستی که حتما با دل و جان این وصلت را می پذیری. پس دیگر مشکلی وجود ندارد. حالا حقیقت را فهمیدی؟ میخواستم جواب دندان شکنی به او بدهم که خاله گفت: بچه ها چرا آرام صحبت می کنید بلندتر بگویید که ما هم بشنویم. آن روز آنقدر ناراحت بودم که نه از شاهچراغ چیزی فهمیدم و نه جاهای دیدنی دیگر.
    مادر از من خواست تا چند دقیقه ای با او در خلوت بنشینم و برای خلوت حیاط را برگزید. در حالی که چشم به ماهیهای قرمز کوچولوی داخل حوض دوخته بود گفت: تو دیگر برای خودت خانمی شدی. صبح با دیدن میز صبحانه ای که تو چیده بودی با آن همه سلیقه خیلی خوشحال شدم و به تو افتخار کردم. موضوع خواستگاری فرید را پیش کشید و گفت:همه ما کاملا راضی هستیم و از نظر ما پسر خوب و بی عیبی است و فقط می ماند جواب تو که اصل کار باشد. تو دیگر بچه نیستی و باید بتوانی برای آینده ات تصمیم بگیری. گفتگویی که شب میهمانی بین من و فرید پیش امده بود را به صورت مختصر توضیح دادم. مادر گفت: اینطور بهتر است چون راحت تر می توانی تصمیم بگیری. می خواهم همین طوری نظرت را بدانم. گفتم: متاسفانه یا خوشبختانه جواب من منفی است. به من زل زد و گفت: اما ما فکر می کردیم تو نسبت به فرید بی توجه نیستی. به هر حال خوب فکر کن. تا آخر مسافرت وقت داری شاید نظرت عوض شد. درست فکر کن و عجولانه تصمیم نگیر.

    وقتی وارد حال شدم، متین زیر چشمی به من نگاه می کرد و لبخند تمسخرامیزی بر لب داشت. اخمهایم را در هم کشیدم و بی توجه به او به اتاق خواب رفتم.
    صبح روز بعد به آرامگاه سعدی رفتیم. شاهین با اشتیاق از همه جا فیلم می گرفت. نمی دانم چرا دوست داشتم متین را آزار بدهم. البته او خودش مقصر بود. با اینکه در اتومبیل کنار هم نشسته بودیم اما مانند دو بیگانه بودیم. نه او کلامی با من می گفت و نه من سر حرف را با او باز می کردم. حتی سعی می کرد به صورتم نگاه نکند و اگر پیش می آمدجلو سایرین با آو صحبت کنم نگاهش را به جای دیگری خیره می کرد و اخمهایش را در هم می کشید. این حرکاتش بیشتر مرا تحریک می کرد تا مثل بچه ها با او لج کنم و تلافی نمایم.
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  2. 2 کاربر از پست مفید sama33 سپاس کرده اند .

    Amirsam1 (۰۹-۳۰-۱۳۸۹),gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  3. #12

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    چمدانها را در اتومبیل خودمان جا دادم و خواستم سوار شوم که خاله گفت: عزیزم می خواهی رفیق نیمه راه باشی؟ نکند در کنار ما به تو سخت می گذرد؟ گفتم: بر عکس خاله جان! خیلی هم خوش می گذرد. به اجبار سوار اتومبیل شدم. متین نگاهی گذرا به صورتم انداخت و گفت: حاضرم قسم بخورم که مجبور شدی و گرنه سوار اتومبیل ما نمی شدی. اخمهایم را در هم کشیدم صورتم را از او برگرداندم. آقای ازادمنش صدای ضبط صوت را طوری بلند کرده بود که مشکل می شد صدای همدیگر راشنید. او سرش را به صندلی تکیه داده و دستهایش را پشت سردر هم زنجیر کرده بود. آهسته گفت:دوشیزه خانم گرامی، می شود بپرسم چرا اجبارا سوار اتومبیل ما شدی و چرا به خاله خانمتان نفرمودی که چشم دیدن عزیز دردانه شما را ندارم؟ نمی دانستم چه جوابی باید به او بدهم. بهتر دانستم با سکوت دهان او را ببندم. رویم را از او برگرداندم و دست به سینه چشمهایم را بستم و خودم هم نفهمیدم که چطور خوابیدم. بین راه که برای ناهار توقف کردند، بیدار شدم.
    خاله میز را به من نشان داد و گفت: برو بشین تا ما هم بیاییم. تنها پشت میز نشستم. چشم به دست گارسون دوخته بودم که با شتاب شیشه های نوشابه را روی میز چید. متین آرام به میز نزدیک شد و مردد بود که بنشیند یا برود. بالاخره توانست تصمیم بگیرد و در فاصله ی دورتری از من نشست. چهره اش خیلی اخمو و خشن بود سیگاری را روشن کرد و چشم به حلقه های دود سیگار دوخت و طوری وانمود می کرد که انگار بود و نبود من برایش فرقی ندارد. صورتش را به طرف دیگر چرخاند که نتوانستم او را ببینم. حسابی از رفتار او به تنگ امده بودم. گفتم: زیاد به او فکر نکن. صورتش را به طرفم برگرداند و نگاه خشم آلودش را به من دوخت. شیرین و بچه ها سر رسیدند. دیگر نتوانست عکس العملی نشان دهد و تنها با چند پک محکم به سیگار خشمش را فرو نشاند. سرمیز جایم را تغییر دادم که او بتواند صدای مرا بشنود. حس آزاردادنش بدجوری در من رخنه کرده بود. به شیرین که کناراو نشسته بود گفتم: شیرین جان! بعضی ها آنقدر اخمو و بداخلاق هستند که با نیم من عسل هم خورده نمی شوند. فرزاد گفته ام را شنید و گفت: منظورت چه کسی است؟ گفتم: آن کسی که باید بداند خودش منظور مرا فهمید. فرزاد با ابرو به حالت سوال اشاره به متین کرد. سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. انگشتش را ارام جلو بینی گذاشت و مرا به سکوت واداشت.شیرین هم با چشم غره ای که به من رفت، فهمیدم که کارم اشتباه بوده، اما گوش ندادم و گفتم: حرف حق همیشه تلخ بوده و هست.
    جاها دوباره در اتومبیل تغییر کرد. این بار برعکس دفعه قبل مسافرین خیلی دیر به خواب رفتند. سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. از بس قبل از ظهرخوابیده بودم دیگر خوابم نمی آمد. با صدای باز شدن در داشبورد چشمانم را باز کردم. متین که با یک دست رانندگی میکرد و با دست دیگر داخل داشبورد دنبال چیزی می گشت، موفق شد نواری را بیرون بیاورد. نوار را داخل ضبط صوت گذاشت و دوباره با دو دست به رانندگی ادامه داد. با خودم گفتم: چقدر مغرور است زورش امد به من بگوید نوار را به او بدهم. اگر می دانست چگونه در اتش عشق او می سوزم این طور سرد با من برخورد نمی کرد. از خودم متعجب شدم که این دیگر چه عشقی است که در آن عاشق می خواهد به معشوق ضربه بزند. اتومبیل را با سرعت زیادی هدایت می کرد. ترس برم داشت و گفتم: اگر می شود کمی آهسته تر حرکت کن. بدون توجه به گفته ی من به راهش ادامه داد. ضبط صوت را خاموش کردم و با صدای بلندتری گفتم: مگر نمی شنوی لطفا آهسته تر حرکت کن. لحظه ای در چشمانم زل زد و بدون کلامی از سرعتش کاست و ضبط صوت را روشن کرد. عصبی گفتم: نمیدانم چرا با من لج می کنی؟ هر چه اعمال خودم را زیر و رو می کنم می بینم کاری نکردم که به ضرر تو تمام شده باشد. خنده ای توام با خشم سر داد و گفت: من لج می کنم یا سرکار خانم؟ گفتم: لطفا آرامتر صحبت کن الان است که خاله و پدرت را بیدار کنی. آه بلندی از ته دل کشید و گفت: از آن روزی که موضوع خواستگاری را به تو گفتم، رفتارت به کلی با من عوض شده است. یک کلمه با من حرف نمی زنی و حتی سلام کردن را هم فراموش کرده ای. به فاصله سنی میان من و تو کار ندارم، اما خودم را یک انسان می دانم و دوست ندارم دختر خانمی کثل تو چپ و راست به من توهین کند. مثلا رفتار همین امروزت سر ناهار. آیا واقعا شایسته تو بود که اینطور مرا پیش شیرین خانم و فرزاد خان خرد کنی؟ یا وقتی از کنار من رد می شوی اخمهایت را در هم می کنی و سرت را از من برمی گردانی. این حرکات از تو بعید است. من فکر نمی کردم که باید انتظار چنین رفتارهای تاشایستی را از تو داشته باشم. نمی دانم چه افکاری در ذهن می پرورانی. همین قدر می دانم که دیگر یک دختر بچه شش ساله نیستی بلکه خانمی هستی که داری دوران بلوغ را پشت سر می گذاری. اگر ناراحت نمی شوی باید بگویم که اختمالا تو مشکل روانی داری و گرنه چه دلیلی می تواند داشته باشد که با من اینگونه رفتار می کنی؟ به یاد هم ندارم که حتی یک بار به محبوب گرامی ات توهین کرده باشم. با حرفهایی که از او شنیدم تا مرز دیوانگی پیش رفتم و عصبی بر سرش فریاد کشیدم: آقای گرامی! چند با به عرض جناب عالی برسانم که او محبوب من نیست. از آینه اتومبیل نگاهی به پدر و مادرش انداخت و وقتی که مطمئن شد هنوز خوابند نفس راحتی کشید اما جرئت نکرد حرفی بزند. بغض آلود گفتم: چرا همه شما فکر می کنید که به او علاقمندم؟ مهری از او به دل ندارم. چرا دست از سرم بر نمیدارید؟ بغضم تبدیل به گریه شد. نمی توانستم خودم را کنترل کنم و با گریه گفتم: از طرفی مرا دیوانه خطاب می کنی و از طرف دیگر می گویی که به تو توهین کرده ام. چرا دروغ می گویی، من کی به تو توهین کردم؟ رفتار من ناشایست است، درست! اگر من دیوانه و بی ادب هستم، تو چرا اینطور رفتار می کنی؟
    سرم را روی داشبورد گذاشتم و آرام شروع به گریستن کردم. لحن تند و عصبی اش یکدفعه تغییر کرد و با مهربانی گفت: خواهش می کنم گریه نکن! باور من قصد آزارت را نداشتم. من فکر می کردم واقعا فرید را دوست داری. به همین دلیل موضوع خواستگاری را برای تو گفتم و فکر می کردم با شنیدن این خبر خوشحال می شوی. مطمئن باش اگر کس دیگری این رفتار را با من انجام میداد خیلی برایم مهم نبود. اما در مورد تو مسئله فرق می کند و به هیچ وجه نمی توانم اخم تو را تحمل کنم. مدام به خودم می گویم او هنوز بچه است و باید به دل نگیرم، اما نمی توانم. از اینکه اشتباه کرده ام واقعا متاسفم. می دانم برایت سخت است که مرا ببخشی و این را نیز می دانم که انقدر رئوف و مهربان هستی که مرا به خاطر خطایی که ندانسته مرتکب شدم، عفو کنی. دستمالش را از جیب بیرون آورد و به دستم داد و گفت: خواهش می کنم دیگر گریه نکن، و گرنه من هیچ وقت خودم را نمی بخشم. دستمال را پرت کردم روی پایش و دستمالی را از کیف خودم بیرون آوردم و اشکهایم را پاک کردم. گفت: خدای من! چشمهایت چقدر قرمز شده. اگر مادر بیدار شود و تو را با این قیافه ببیند دمار از روزگارم در می آورد. دنده اتومبیل را عوض کرد و ادامه داد: باور کن نمی خواستم این طور شود. بگو که از دستم ناراحت نیستی. بینی ام را آرام بالا کشیدم و گفتم: فکر نمی کردم اینقدر بی رحم باشی. بیچاره کسی که در فرانکفورت به انتظار تو لحظه شماری می کند و نمی داند چه محبوب بی رحم و سنگدلی دارد. پوزخندی زد و گفت: باید خدمت جنابعالی عرض کنم که کاملا در اشتباه هستی. نه محبوبی در فرانکفورت انتظارم را می کشد و نه محبوب کسی هستم. اما تهمت بی رحم بودن را با کمال میل از تو، دوشیزه خانم مهربان می پذیرم. گفتم: تعجب می کنم مردی به بی رحمی تو که قلبی از سنگ و آآهن دارد بتواند کسی را دوست داشته باشد و یا کسی... . سخنم را ادامه اد: و یا کسی از من بی احساس قسی القلب خوشش بیاید. درست می گویم؟ در جوابش فقط سکوت کردم. گفت: هر وقت جوابی برای گفتن نداری سکوت می کنی و یا به عبارتی بهتر بگویم می خواهی تلافی کنی. شاید هم به نظر خودت چون می خواهی غرور مرا جریحه دار کنی جواب مرا نمی دهی و از سلاح سکوت استفاده می کنی که باید اعتراف کنم از هر شکنجه ای برایم عذاب آورتر است.
    عادت بدی داشتم؛ تا گریه می کردم به سردرد شدیدی دچار می شدم. سرم را به صندلی تکیه دادم و دستهایم را محکم روی پیشانی ام فشردم بلکه کمی از سردردم کاسته شود. او متوجه تمام حرکات من بود. پرسید: مثل اینکه نرمال نیستی؟ -احساس می کنم کاسه سرم هر لحظه منفجر می شود. –به خاطر گریه کردن است. قبلا هم اینطور به سردرد مبتلا شدی؟ -هر وقت گریه می کنم و عصبی می شوم این سردرد لعنتی به سراغم می آید. –نگران نباش چاره دردت یک قرص مسکن است. –می توانم تحمل کنم و احتیاجی به قرص ندارم. –اما من وجدانم قبول نمی کند چون باعث سردردت من بودم.
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  4. 2 کاربر از پست مفید sama33 سپاس کرده اند .

    Amirsam1 (۰۹-۳۰-۱۳۸۹),gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  5. #13

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    اتومبیل را گوشه ی خلوتی پارک کرد. با توقف اتومبیل آقای آزادمنش بیدار شد و گفت: اتفاقی افتاده؟ متین جواب داد: خیر پدر جان! فقط می خواهم کیف داروها را ار جعبه ی عقب اتومبیل بردارم. دخترخاله به سردرد دچار شده. آقای آزادمنش حال مرا پرسید و گفت:بیا عقب بنشین. اینجا راحت تر می توانی استراحت کنی. بعد از خوردن قرص جایم را با آقای آزادمنش عوض کردم. سنگینی نگاه متین را در آینه اتومبیل حس می کردم. یک لحظه چشمم در چشمش افتاد، گفت: سعی کن راحت بخوابی.
    با صدای باز و بسته شدن در اتومبیل چشمانم را گشودم. باورم نمی شد که به این زودیرسیده باشیم. همه نگران من بودند و تک تک حال مرا می پرسیدند. گفتم: مطمئن باشید از همه شما سرحال تر هستم. متین که نگران تر از همه به نظر می رسید، نفس راحتی کشید و گفت: خوشحالم که تو را صحیح و سالم می بینم. گفتم: زیادی بزرگش کردی. یک سردرد ساده که چیزی نیست. مادر پرسید: گرسنه نیستی؟ گفتم: آنقدر که احساس می کنم که می توانم یک فیل را در سته قورت بدهم. خندید و گفت: به جای فیل باید تخم مرغ قورت بدهی. گفتم: چرا تخم مرغ؟ گفت: ما بین راه شام خوردیم. می خواستم بیدارت کنم که پسرخاله ات مانع شد و نظرش این بود که خوابیدن برای تو از شام بهتر است. حالا باید بروی و از آقا رسول بخواهی برایت نیمرو درست کند. آقا رسول سرایدار ویلای ما در شمال بود. او با خانواده اش در آنجا بودند و به ویلای ما رسیدگی می کردند و پدر ماهانه مبلغی به آنها می داد.
    به جمع پر سر و صدا ملحق شدم. متین با سر اشاره کرد کنار او بنشینم. هنگامی که روی مبل نشستم گفت: ویلای قشنگی دارید. دوست دارم هر چه زودتر صبح از راه برسد و باغش را از نزدیک ببینم. آیا خانواده ی آقا رسول اینجا زندگی می کنند؟ جواب دادم: بله، البته در ساختمان پشت ویلا سکونت دارند. گفت: از دست من که ناراحت نیستی؟ گفتم: مگر جرات می کنم؟ نگاهش را به من دوخت و گفت: چرا می گویی که جرات نمی کنی؟ ونسرد جواب دادم: بخاطر اینکه ان موقع مجبور می شوم اخم وتخم تو را تحمل کنم. قاه قاه خندید و گفت: دختر جان چه قدر نسبت به من بدبین هستی! باید به تو ثابت کنم که آنقدر ها هم آدم بدی نیستم. گفتم: متاسفم، چون خودت باعث این بدبینی شده ای. با صدای شاهین که او را فرا می خواند، از من جدا شد و فیروزه و شیرین جایش را گرفتند. بعد از گفتگویی کوتاه بحث را به خواستگاری کشاندند. عصبی گفتم: خواهش می کنم دیگ در این مورد با من بحث نکنید، چون بنده هیچ میلی به ازدواج با فرید و یا هر کس دیگری را ندارم. با هم شروع کردند به نصیحت کردن. گفتم: متاسفم. من خیلی خوابم می آید. با یان جمله توانستم از دستشان فرار کنم.
    به همه جای اتاق نگاه کردم. چیزی تغییر نکرده بود و انگار زمان در ان جریان نداشته است. لباسم را عوض کردم و وسایلم را مرتب کردم. چشمم به قاب عکس افتاد. من و نسرین روی شنهای ساحل کنار هم نشسته بودیم. به یاد سال گذشته افتادم. یک ماه بیشتر را در این اتاق گذرانده بودم. چه روز های خوب و لذت بخشی بودند. بعضی روزها با هم قهر می کردیم و پشت به هم می خوابیدیم، اما قهر ما زیاد طول نمی کشید و هر دو با صدای بلاند می خندیدیم و دیوانه وار از تخت پائین می امدیم و همدیگر را غرق بوسه می کردیم. بعد سرمان را روی یک متکا می گذاشتیم و آنقدر حرف می زدیم تا خسته می شدیم و نمی فهمیدیم که چطور به خواب می رفتیم.عجیب به یاد گذشته افتاده بودم و جای نسرین را خالی می دیدم.هنوز یک شب را اینجا نگذرانده بودم که احساس می کردم شدیدا خسته شده ام.

    دانه های ریز و درشت باران رقص کنان به پشت شیشه ی پنجره اصابت می کردند. دانه های زیبای باران به هوسم انداختند تا خود را به زیر شلاقشان بسپارم. از سکوت ویلا فهمیدم که هنوز کسی بیدار نشده. در ویلا به آقا رسول برخوردم. گفت: جسارتم را ببخشید شراره خانم بهتر است در ویلا بمانید و بیرون نروید. خدای نکرده سرما می خورید. گفتم: از دلسوزیتان متشکرم. هوا آنقدر سرد نیست که سرما بخورم. اشاره به آسمان کردو گفت: باران خیستان می کند. گفتم: لذتش به همین است.
    بوی طبیعت سرسبز که با بوی باران و دریا در هم آمیخته بود مرا به نشاط آورد. مثل دیوانه ها صورتم را رو به آسمان گرفتم و گذاشتم قطرات سیل آسای باران به صورتم بخورد. آنقدر غرق احساسات شدم که گذشت زمان را فراموش کردم. وقتی که به خود آمدم دیگر دیر شده بود و مثل موش آب کشیده شده بودم. لباسهایم همه خیس شده بود و از آنها آب می چکید. باران همچنان به شدت می بارید. ناچار شدم با همان سرو وضع وارد ویلا شوم. دعا کردم کسی مرا نبیند. ساختمان ویلا طوری بنا شده بود که یکی از درهای آن با سالن پذیرایی ارتباط داشت. آهسته در سالن را باز کردم و به خیال اینکه هنوز کسی بیدار نشده وارد شدم. بدبختانه همان چیزی که می ترسیدم بر سرم آمد. همه سر میز صبحانه جمع بودند. نخستین کسی که متوجه من شد فرزاد بود که با صدای بلند گفت: خدای من! چه به روز خودت آوردی دختر؟ همه ی نگاه ها به من دوخته شد و پشت سرش اعتراض ها به هوا برخاست. هیچ جوابی نداشتم که به آنها بدهم. مادر گفت: دلم را خوش کرده بودم که بزرگ شدی! حالا چرا مثل مجسمه خشکت زده؟ برو حمام یک دوش آب گرم بگیر تا سرما نخوری. پدر که به ندرت از کارهای من ایراد می گرفت، گفت: اصلا کارت عاقلانه نبود. شاهین گفت: از امشب باید تو را زنجیر کنیم تا دیگر از این هوسها به سرت نزند. متین به هواداری از من برخاست و گفت: به نظر من این کار هیچ ایرادی ندارد. هوس کرده مدتی در باران بماند. مگر چه اشکالی دارد که بعد از آن هوای آلوده ی تهران و آن گرمای شیراز یک دوش طبیعی از باران بگیرد و روح و روانش را آرامش دهد؟ دختر خاله! افسوس مرا بپذیر که همراهی ات نکردم. مادر گله مند گفت: متین جان! تو دیگر چرا این حرف را می زنی؟ از اینکه او پشتیبان من شده بود دلگرم شدم و گفتم: لذتی که من از باران بردم شماها هیچ وقت نمی توانید ان را درک کنید. شیرین گفت: خوبه! خوبه! از خودش تعریف هم می کند. به جای سخنرانی برو زودتر لباسهایت را عوض کن که همه جا را خیس کردی.
    بعد از استحمام صبحانه را در اتاقم صرف کردم و بعد به سالن رفتم. متین و شاهین پشت پنجره ایستاده بودند و به منظره ی دلنشین باران نگاه می کردند. به نزدیک آنها رفتم. او بدون اینکه مرا دیده باشد، آرام به جای شراره، شرار خطابم کرد و گفت: بیا از تماشای این منظره ی زیبا لذت ببر، هر چند که دقایقی پیش آن را از نزدیک لمس کرده ای. با خودم گفتم: او که نمی تواند پشت سرش چشم داشته باشد پس چطور وجود مرا حس کرد؟ شاهین هم متوجه من شد و پرسید: خواهر کوچولوی احساساتی ام! سرما که نخوردی؟ جواب دادم: می بینی که حالم از تو هم بهتر است. لحظاتی بعد متین از آقا رسول خواهش کرد که گیتارش را از جعبه ی عقب اتومبیل بیاورد. هیجان زده پرسیدم: مگر تو می توانی گیتار بزنی؟ جواب داد: تقریبا! با خوشحالی گفتم: عاشق گیتارم. زیر لب زمزمه کرد: خوش به حال گیتار. اما وقتی از او پرسیدم چه گفتی، طفره رفت و با طرح سوالی از جواب دادن گریخت.
    همه گوش به آهنگ داشتند و از کسی صدا در نمی آمد(!!!). با مهارت خاصی می نواخت. صدای دلنشین گیتار با هوای بارانی در هم آمیخته بود و فضای شاعرانه ای درست کرده بود. شاهین گفت: متین جان! نواختن تنها که سودی ندارد، باید بخوانی. همه از شاهین حمایت کردند و از او خواسنتند که بخواند. با خوردن نصف استکان آب جوش همراه با نواختن شروع کرد به خواندن:
    دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم
    چامه و چکامه نیستند، تا به رشته ی سخن درآورم
    نعره نیستند تا زنای جان درآورم
    دردهای من نگفتنی، دردهای من نگفتنی است
    دردهای من، گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
    درد مردم زمانه است
    مردمی که کفشهایشان درد می کند.
    مردمی که چین پوستینشان
    مردمی که رنگ روی آستینشان
    مردمی که نامهایشان
    جلوه کهنه ی شناسنامه هاشان
    درد می کند
    من ولی تمام استخوان بودنم
    لحظه های ساده ی سرودنم
    درد می کند
    ********
    اغنای روح من، شانه های خسته ی غرور من

    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
    کتف گریه های بی بهانه ام، بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است
    ********
    دردهای پوستی کجا، دردهای دوستی کجا
    این سماجت عجیب، پافشاری شگفت دردهاست
    دردهای آشنا، دردهای بوی عشق، درد های خانگی
    دردهای کهنه ی لجوج
    اولین قلم، حرف درد را در دلم نوشته است
    دست سرنوشت، خون درد را با گلم سرشته است
    پس چگونه این سرشت ناگزیر خویش را رها کنم
    درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من
    رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم
    دفتر مرا دست درد می زند ورق
    شعر تازه ی مرا درد گفته است، درد هم شنفته است
    پس در این میانه از چه حرف نیست
    درد، نام دیگر من است
    من چگونه خویش را صدا کنم
    من چگونه خویش را صدا کنم --دردواره ها، مرحوم قیصرامین پور—


    همه با احساس برای او دست زدند. شیرین گفت: پسرخاله! خیلی خوب بود ولی اگر شادتر بود عالی می شد. جواب داد: ولی این تنها آهنگی است که من دوست دارم. مادر گفت: خیلی قشنگ بود، اما از غمگین بودنش دل آدم می گیرد. متین اهنگ شادتری خواند و همه او را با دست زدن همراهی کردند.
    وقتی سر میز غذا کنار هم قرار گرفتیم گقت : شراره ! تو چرا آهنگی انتخاب نکردی ؟ نکند از صدای من بدت می آید ؟ - جواب دادم : اشتباه فکر نکن . به نظر من صدایت خیلی قشنگ است و فکرش را نمیکردم که به این خوبی بتوانی بخوانی و در مورد آهنگ هم بر عکس بقیه از همان اولی خوشم آمد . اسم آهنگ چه بود ؟ - جواب داد : دردواره ها _ شاهین گفت : باورم نمیشود تو علاقه مند به آهنگهای غمگین باشی . قبلا که این طور نبودی ؟ - گفتم : انسان پیوسته در حال ترقی است . - گفت تو که ترقی نکردی ، بلکه تنزل . به نظر من قبلا روحیه شادت بهتر از حال بود . از وقتی برگشتم تو را سرحال ندیدم . دیگر مثل گذشته شلوغ و پر تحرک نیستی . امیدوارم مشکل خاصی نداشته باشی .
    رگبار تند باران یکدفعه قطع شد و هوای پاکیزه و لطیفی بر جای گذاشت . شیرین گفت : در این هوای دلپذیر حیف است در ویلا بمانیم . - همه به جزء من به هواخوری در ساحل رفتند . از این فرصت استفاده کردم و وسایل کار نقاشی را بیرون آوردم . دانی را هم کنار خود گذاشتم . پرنده ی بینوا در هوای آزاد به شوق آمده بود و مدام فرید را صدا میکرد . وقتی فهمید فریدی در کار نیست ، کسل شد و سکوت اختیار کرد . دلم به حالش سوخت و با دست او را نوازش کردم . هر وقت نگاهش میکردم فرید را پیش رویم میدیدم . با خود گفتم : ای کاش به جای اینکه مرا دوست بدارد ، همان قدر از من متنفر میشد . - دوست نداشتم به او جواب منفی بدهم و دلش را بشکنم . در بد مخمصه ای گیر کرده بودم و مانده بودم که چه تصمیمی بگیرم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که خود را به دست سرنوشت بسپارم . در حالی که در افکارم غرق بودم ، تصویری از دانی کشیدم ، البته نه در قفس بلکه روی شاخه درخت . خواستم او را آزاد کنم و او را برای همیشه از قفس جدا سازم ، اما ترسیدم که به دست انسان دیگری اسیر شود و یا به دام پرنده ای وحشی بیفتد که حتی فکرش آزارم میداد .
    خورشید آرام آرام میرفت تا در دل دریای بیکران غرق شود . با شنیدن صدای شاد بچه ها از تماشای بیشتر این منظره بدیع محروم شدم و چشم به ویدا دوختم که نزدیک بود با کله روی بوم نقاشی بیفتد . متین وقتی نقاشی مرا دید ، گفت : ای بلا ! نگفته بودی به این خوبی نقاشی میکشی . - فرزاد به شوخی گفت : یعنی تو خانم پیکاسو ما را نمی شناسی ؟ - متین خندید و گفت : کم کم دارم او را میشناسم . - آنگاه خطاب به من گفت میتوانم خواهش کنم مرا مدل قرار دهی ؟ - گفتم : با کمال میل ، البته فردا چون حالا دیگر نمیتوانم . از خالا هم گفته باشم که باید چند ساعتی بدون حرکت باشی . - با لحن شوخی گفت : من بچه خوبی ام دخترخاله ! چند ساعت که چیزی نیست بگو تمام عمر . - گفتم : لطفا عمرت را برای خودت نگهدار . همین که نقاشی ام کامل شود کاری با تو ندارم . - شیرین گفت : بهتر است از منظره ساحل استفاده کنید . - متین گفت : فکر خوبی است ببینم نظر خانم پیکاسو چیست ؟ - گفتم : من فقط شراره هستم ، اما در مورد تصمیم شما باید بگویم که خودم هم همین تصمیم را داشتم .
    همان احساسی به من دست داده بود که شبهای امتحان دچارش میشدم و ترس از اینکه نتوانم چهره او را خوب بر صفحه بیاورم ، صبح زد مرا از خواب بیدار کرد . جز پدر کسی دیگر بیدار نبود . مشغول مطالعه بود . با صدای من کتابش را روی میز گذاشت و مثل همیشه تبسم بر لب جواب داد : صبح تو هم بخیر دخترم ! - از من خواست کنار بنشینم . پرسید : دخترم ! در اینجا به تو خوش می گذرد ؟ - پاسخ دادم : تقریبا ، البته اگر نسرین بود بیشتر خوش می گذشت . میدانید که ما هر وقت به اینجا می آمدیم ، نسرین هم همراه ما بود . - گفت : بله دخترم ! باور کن من هم جای او را خالی میبینم . او دختر خوب و با محبتی است . شراره ! میخواهم با من صادق باشی . فکر میکنم تو داری از یک مسئله رنج می بری . تو شراره سابق نیستی . سال گذشته را فراموش نکردی ؟ آنقدر شلوغ بازی درآوردی بودی که مادرت عصبانی شده بود و میخواست تو را به تهران برگرداند . دلم میخواهد هر مشکلی که داری با من در میان بگذاری . نمیخواهم دختر کوچولوی قشنگم را غمگین ببینم . برق شادی را که همیشه در چشمهای زیبایت موج میزد، حالا نمیبینم و این برای پدرت عذاب آور است . -
    گفتم : پدرجان ! نگرانی شما بیهوده است . مطمئن باشید که تغییری در من به وجود نیامده و اگر میبینید مثل سابق شلوغ نیستم ، دلیلش فقط نبودن نسرین در کنارم است . - گفت : موضوع دیگری است که باید تا مادرت نیامده برایم روشن شود . این طور که از شیرین شنیدم ، تمایلی به ازدواج با فرید نداری . - میخواستم حرف بزنم که پدر دستش را بالا برد و مرا به سکوت واداشت و ادامه داد : ببین دخترم ! تو باید خودت تصمیم بگیری و به نظر دیگران کاری نداشته باشی . ازدواج ، خرید کفش یا لباس نیست که نپسندی و یکی دیگر را جایگزینش کنی و یا وقتی که کهنه شد آن را دور بریزی ، بلکه صحبت از یک عمر زندگی است . نظر ما به لحاظ اینکه طرف مقابل از هر نظر مرد سالمی باشد شرط است اما انتخاب نهایی با خودت می باشد . انسانهای بد در اجتماع بسیار هستند و تو هنوز خیلی کم سن و سالی و درک اینگونه مسائل بریت مشکل است . - با آمدن مادر بحث پدر خاتمه یافت . مادر گفت : باز چه شده ، پدرو دختر خلوت کرده اند ؟ پارسا ! تو آخرش این ته تغاری را لوس میکنی . - پدر خندید و گفت : چیه خانم ؟ حسودیت میشه ؟ - مادر گفت : نه ، فقط این را میدانم که وقتی شما دو نفر با هم خلوت میکنید ، علیه من طوطئه میچینید . - گفتم : مادر ! این چه حرفیست ؟ - خندید و با شوق و گفت : فدای تو دخترم بشوم ، شوخی کردم . - پدر گفت : پس من چی ؟ فدای من نمی شی ؟ - مادر اخمهایش را درهم کشید و گفت : پارسا ! قباحت دارد . این حرفها چیست که میزنی . - پدر گله مند گفت : یعنی من حق ندارم که از تو بخواهم دوستم داشته باشی . - مادر گفت : اگر دوستت نداشتم که این غنچه تازه شکفته حالا کنار دستت نبود . - پدر سر مرا به سینه فشرد و عاشقانه چشم به مادر دوخت . همیشه از صمیمیت بین پدر و مادر به شوق می آمدم . پیشانی پدر و مادرم را بئسیدم و گفتم : به اندازه تمام خوبیهای روی زمین دوستتان دارم . - اشک شوق در چشمهای مهربانشان برق میزد . - پدر خطاب به مادر گفت : حیف این دختر پر احساسم نیست که او را به خانه بخت بفرستیم و از محبتهای صمیمانه اش بی نصیب بمانم ؟ - مادر گفت : پارسا ! تو که اینقدر خودخواه نبودی . - پدر جواب داد : شوخی کردم خانم . آرزوی من خوشبختی اوست .
    نیم ساعت از صرف صبحانه میگذشت و هنوز خبری از او نبود . می خواستم به دنبال شیرین و بچه ها به باغ بروم که از در وارد شد . از قیافه اش معلوم بود که تازه از حمام گرفته است . شاهین گفت : به به آقای خوش خواب ! چه عجب چشم ما به دیدنت روشن شد ! آخر مرد حسابی حالا چه وقت بیدار شدن است . - متین خندید و گفت : باور کن دیشب تا دیروقت بیدار بودم . - شاهین با شوخی گفت : چرا ؟ مگر دیشب شیفت شب بودی ؟ - جواب داد : نه خیر جانم ! خوابم نبرد . حالا اگر بازرسی به پایان رسیده است ، اجازه بفرمایید صبحانه ام را بخورم .
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  6. کاربر روبرو از پست مفید sama33 سپاس کرده است .

    gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  7. #14

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    وقتی مرا پشت میز دیدگفت: سلام به دختر خاله ی گرامی! جواب دادم: سلام از ماست. پرسید: حتما تو هم حالا بیدار شدی و هنوز صبحانه نخورده ای. گفتم: خیلی وقت است صرف شده، منتظر تو بودم. –متاسفم تو را منتظر گذاشتم. دیشب تا صبح بیدار بودم و بی خوابی به سرم زده بود. چیزی به روشن شدن هوا نمانده بود که خوابم برد. –اتفاقا من هم دیشب دیر خوابم برد. –اگر می دانستم مثل من بی خوابی به سرت زده تو را دعوت می کردم تا با هم به ساحل برویم. –آنوقت شب؟ -بله، در واقع بهترین موقع برای دیدن دریا شبهای مهتابی است. پیشنهاد می کنم تا اینجا هستی یکی ازهمین شبها فرصت را غنیمت بشمار. قول می دهم پشیمان نشوی. لبخندی زدم و گفتم: این کار را خواهم کرد. –هر وقت رفتی به یاد ما هم باش، چون شیفته ی شبهای ساحل هستم. –چرا به یادت باشم؟ بهتر است همراهت باشم. چون من از اینکه تنها در شب به ساحل بروم می ترسم. –هر وقت اراده کنی بنده در خدمتگزاری حاضرم. با دستمال سفره گوشه ی لبش را پاک کرد و گفت: عجب صبحانه لذیذی بود. خیلی پسبید. اگر کاری نداری من حاضرم. –فقط باید کمکم کنی سه پایه و وسایل نقاشی را با هم به ساحل ببریم.
    در سکوت راه ساحل را در پیش گرفتیم. متین گیتارش را هم آورده بود. روی کنده ی درختی نشست و گیتارش را به دست گرفت و گفت: اگر گیتار بزنم مزاحم کارت نمی شوم؟ -بر عکس خیلی هم کمکم می کنی. اما گفته باشم، ورجه ورجه ممنوع! با سر تعظیم کوتاهی کرد و گفت: چشم رئیس، هر چه تو بگوئی.
    همراه با نواختن آواز محزونی را به زبان انگلیسی زمزمه می کرد. خیلی دلم می خواست بگویم که بلندتر بخواند اما از ترس اینکه حواسم پرت شود و تصویر را خراب کنم، لب فرو بستم. پس از گذشت مدتی پرسید: خیلی مانده تمام شود؟ -به همین زودی خسته شدی؟ -خسته نیستم، همین طوری پرسیدم. –طراحی به پایان رسیده و مشغول رنگ آمیزی هستم. –اجازه می دهی تابلو را ببینم؟ -ممنون می شوم اگر تا آخر کار صبر کنی. اگر از نشستن خسته شدی می توانی بلند شوی و کمی استراحت کنی. –راحتم به کارت ادامه بده.
    مستقیم نگاهش را به من دوخته بود. زیر تیر نگاهش قادر به نفس کشیدن نبودم. قلبم به شدت می تپید و دستهایم می لرزید. قلمو روی پالت گذاشتم و گفتم: متین خواهش می کنم! به من نگاه نکن ممکن است تابلو را خراب کنم. متعجب گفت: چرا؟ چون جواب قانع کننده ای نداشتم، سکوت کردم. نگاهش را به دریا دوخت و تا پایان کار نیم نگاهی هم به من نینداخت. پس از اتمام کار گفتم: می توانی بیایی و از نزدیک تصویرت را ببینی. البته لازم است قبل از دیدن توصیه کنم که با تابلو دست نزنی چون هنوز رنگها خشک نشده است. مهمتر اینکه مواظب خودت باش از وحشت غش نکنی. چشم بلندی گفت و پرسید:حالا من وحشتناکم یا تصویرم؟ -مطمئنم در یک سطح هستید. خندید و گفت: ای بدجنس! به مقعش تلافی این حرفت را در می اورم.
    با چند گام بلند خودش را به تابلو رساند. مدتی به تابلو خیره ماند و بعد نگاه عمیقش را به من دوخت و گفت: عالی است، اصلا فکر نمی کردم اینقدر طبیعی بشود. درست مثل این است که با دوربین از من عکس گرفته باشی. مطمئنم وقتی که ایران را ترک کنم، با دیدن این تابلو به یاد این روز خاطره انگیز خواهم افتاد و به همه خواهم گفت که چطور پری دریایی کوچولو با دستهای ظریفش قلم را با مهارت به چرخش در آورد و ... میان حرفش دویدم و گفتم: ادامه نده که مرا لوس می کنی و اگر عالی جناب اجازه بدهند دیگر وقت رفتن است. خندید و به گفته ی طنز آلود من جواب داد: امر امر شاهزاده خانم است.
    همه لب به تحسین گشودند. پدر گفت: شراره به نظر من این از تمام کارهای دیگرت طبیعی تر شده است. فرزاد با خنده گفت: خدا یک جو شانس بدهد! اگر چهره ی مرا می کشیدی همه با دیدن تابلو فرار را برقرا ر ترجیح می دادند. شیرین با خنده گفت: آخر خودت وحشتناکی. فرزاد گفت: ای بابا! به جای اینکه از من حمایت کنی، کار را بدتر می کنی. گفتم: فرزاد خان! امتحانش که بی ضرر است. البته اگر دال بر خودخواهی نباشد این تنها تابلوئی است که بی اشکال به نظر می رسد. فرزاد جدی شد و گفت: واقا به تو تبریک می گویم و از شوخی گذشته به کارت باید نمره ی بیست داد. ببین دریا را چقدر طبیعی کشیدی. مادر گفت: بحث را بگذارید برای بعد، چون ناهار حاضر است.
    هنگامی که برای شستن دستهایم می رفتم، بار دیگر به خاطر تابلو از من تشکر کرد گفتم: فکر نمی کنم اینقدر احتیاج به تشکر کردن باشد. –شکسته نفسی نکن، خوب می دانی که خیلی زحمت کشیدی. –اگر به این می گوئی زحمت، حاضرم تا پایان عمر از این زحمت ها بکشم. –فقط برای من؟ به من فهماند که نسنجیده حرف زدم. گفتم: منظورم این بود که اگر تا پایان عمرم فقط نقاشی کنم هیچ وقت خسته نمی شوم. حالا فرق نمی کند که مدل تو باشی یا یک شاخه گل. وقتی مشغول نقاشی هستم جز به مدل یا تصویری که در ذهن دارم به چیز دیگری فکر نمی کنم و این به من آرامش روحی عجیبی می بخشد. –حرفت را قبول دارم چون من هم وقتی گیتار می زنم آرامش عجیبی پیدا می کنم. مادر سر رسید و گفت: متین جان! بعد از ناهار به کتابخانه بیا کار کوچکی با تو دارم. –چشم خاله خانم! مادر که از ما دور شد، گفت: خدا بخیر بگذراند. به نظرت چه کاری با من دارد؟ شانه هایم را بالا انداختم و جواب دادم: نمی دانم هر چه هست باید خیلی مهم باشد چون تو را در خلوت فراخوانده است.

    به درخواست فیروزه و شیرین راهی دریا شدیم. حوصله شنا کردن نداشتم و فقط به تماشا قناعت کردم. هنگام برگشتن به ویلا خیلی دلم می خواست متین را ببینم، اما همه حضور داشتند جز او. شیرین وقتی فهمید ویدا و آرش خواب هستند گفت: مثل اینکه امروز شانس اوردم. بعد از آن همه دست و پا زدن می توانم با خیال راحت بخوابم. فرزاد گفت: بله خانم جان! تا خوابشان ببرد اعصاب مرا خرد کردند. آنقدر قصه برایشان گفتم که دیگر زبانم نمی چرخید. والله که خیلی خوش شانسی. شیرین گفت: خوب است که زبانت نمی چرخد اگر می چرخید چه می گفتی؟ هر روز بعد از ظهر خواباندن بچه ها با من است، حالا یک امروز تو این کار را کردی، ببین چه غوغایی را انداختی. واقعا که خیلی بی انصافی. فرزاد که فهمید خانمش را دلخور کرده است با ملایمت گفت: عزیزم! منظور مرا خوب نفهمیدی و چون خسته ی شنا هستی، اعصابت آرام نیست. شیرین عصبی گفت: پس بفرما دیوانه شده ام. مادر پادرمیانی کرد و گفت: اگر جای شما بودم به جای این بگومگوها می رفتم و با آرامش خاطر می خوابیدم. فرزاد مثل فنر از جا پرید و گفت: قربان مادرزن عزیزم که گل گفت. شیرین جان من که رفتم بخوابم. هنوز فرزاد از در خارج نشده بود که شیرین غرولند کنان پشت سرش راه افتاد.
    می خواستم برای خواب به اتاقم بروم که تلفن زنگ زد. برگشتم و گوشی را که برداشتم فرود پسر آقای فرحبخش پشت خط بود. تا صدای مرا شنید فورا به جا آورد و بعد از سلامی کوتاه طوری که فرصت احوالپرسی را از من سلب کرد، گفت: لطفا اگر در جمع هستید نگوئید من پشت خط هستم و تلفن را به جائی ببرید که بتوانید راحت صحبت کنید. نگاهی به اطراف انداختم کسی حواسش به من نبود. گوشی به دست به اطاق خودم رفتم. گفتم: میبخشید که منتظرتان گذاشتم. –شما باید ببخشید که بی موقع مزاحم شدم و از اینکه خیلی دور از ادب با شما احوالپرسی کردم عذر می خواهم. غرض از مزاحمت این است که راجع به فرید کمی با شما صحبت کنم و از اینکه بی پرده صحبت می کنم باز هم معذرت می خواهم. راستی من به عنوان برادر بزرگتر فرید وظیفه ی خود می دانستم که با شما صحبت کنم. نمیدانم تا چه اندازه از فرید می دانید همین قدر اطلاع دارم می دانید او از شما خواستگاری کرده است. از آن روزی که شما به مسافرت رفته اید تا حالا فرید حالت عادی نداشته و دائم در فکر و خیال و بحران روحی شدیدی به سر می برد. فریدی که یک روز در میان به باشگاه می رفت اکنون به کلی دور باشگاه را خط کشیده و خیلی کم اشتها و عصبی شده به طوری که همه ما را نگران کرده است. زیاد حاشیه نمی روم و وقت گرامیتان را بیهوده تلف نمی کنم. جواب دادم: خواهش می کنم بفرمائید من هیچ کاری ندارم و تا هروقت که بخواهید در خدمت خواهم بود. تشکر کرد و ادامه داد: خوشبختانه یا متاسفانه او خیلی به شما دل بسته و مطمئنم اگر به او جواب منفی بدهید از بین می رود. نم خواهم از او تعریف کنم اما حاضرم شرفم را گرو بگذارم که او شما را خوشبخت می کند. خدای نکرده فکر نکنید می خواهم شما را وادار به این وصلت کنم، بلکه فقط می خواهم نه به عنوان برادر فرید بلکه اگر لایق بدانید به عنوان یک دوست به شما اطمینان بدهم که اگر به فرید جواب مثبت بدهید، اشتباه نکرده اید. نمی خواهم از زندگی خصوصی شما چیزی بدانم. فقط اگر تا بحال به کسی دل نبسته اید، فرید را لایق بدانید. تنها به این دلیل تماس گرفتم که برادرانه از شما خواهش کنم با دیده ی بازتری به این مسئله فکر کنید و همه چیز را مد نظر قرار دهید و بعدتصمیم بگیرید. مطمئنم در حال حاضر شما به این وصلت راضی نیستید. گفتم: من هنوز به این موضوع خوب فکر نکرده ام. از کجا مطمئنید که به این وصلت راضی نیستم؟ -در چند برخوردی که شما با خانواده ی ما مخصوصا برادرم داشتید فهمیدم هیچ تمایلی به همنشینی با او ندارید. اگر هم برخوردی با هم داشتید، اجباری و خلاف میل شما بوده است. مرا می بخشید که رک حرف می زنم. متاسفانه این عادت بد را نمی توانم از خود دور کنم. –اتفاقا خیلی شهامت می خواهد که آدم بتواند رک باشد. –لطفا از تماس من چیزی به خانواده نگوئیدناگفته نماند که خود من هم به کسی چیزی نگفتم. حتی برادرم از این تماس مطمئنا بی اطلاع است و اگر می فهمید، نمی گذاشت که با شما صحبت کنم. –آسوده خاطر باشید که به کسی نخواهم گفت. بار دیگر تشکر کرد و تماسش را قطع نمود.
    تلفن را به سالن پذیرایی برگرداندم. مادر گفت: شراره پسرخاله ات می خواهد به شهر برود. زود لباسهایت را عوض کن و همراهش برو. من و زری مقداری وسایل احتیاج داریم که لیست کرده ایم تا برایمان خرید کنی. گفتم شاید پسرخاله کار دیگری در شهر داشته باشد و من مزاحمش بشوم؟ -خود متین پیشنهاد داد که همراهش بروی. وقتی لیست را به او دادم گفت که من از اینجور خرید ها سردر نمی آورم و بهتر است شراره را با خود ببرم. مشغول پوشیدن لباسهایم بودم که صدای مبهمی از پشت در شنیده شد. کنجکاوشدم که بدانم چه خبر شده است. تنها چیزی که متوجه شدم صدای آرام متین بود که پچ پچ کنان می گفت: مطمئن باش خاله جان سعی خودم را می کنم. کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. تا صدای در اتاق را شنیدند سکوت کردند. مادر گفت: آماده شدی؟ جواب دادم: می بینید که حاضرم. متین گفت: باید تا هوا تاریک نشده به ویلا برگردیم. به این جاده شبها زیاد اطمینانی نیست. خصوصا که این ویلا با شهر زیاد فاصله دارد. اگر برایت زحمتی نیست تا من اتوموبیل را آماده حرکت می کنم عینک آفتابی مرا از اتاقم بیاور. روی میز آباژور گذاشته ام.
    هنگامی که عینک را برداشتم، چشمم به دفتری جلد چرمی افتاد که روی آن نوشته بود: خاطره ها. نگاهی سطحی به دفتر انداختم. در صفحات سیاه شده ی آن چشمم به تاریخی افتاد که مربوط به شب گذشته بود. کنجکاو شدم نوشته را بخوانم اما فرصت نبود و فقط سطر آخر را خواندم. با خواندن نوشته بر جا میخکوب شدم. نوشته بود: به یاد شراره. با صدای بوق اتوموبیل که پی در پی شنیده می شد با عجله دفتر را سرجایش گذاشتم و اتاق را ترک کردم.
    عینک را به او دادم. طنزآلود گفت: رفتی عینک بیاوری یا عینک بسازی. گفتم: متاسفم که منتظرت گذاشتم. ساعتم را فراموش کرده بودم به همین دلیل مجبور شدم به اتاق خودم برگردم و از بی حواسی ام یادم رفت که ساعت را کجا گذاشته بودم. این بود که تا ساعت را پیدا کردم طول کشید. با گفتن « که اینطور» اتوموبیل را روشن کرد. از اینکه توانسته بودم به این زودی دروغی را سرهم کنم، خنده ام گرفته بود.
    در طول راه پاک اوضاع روحی ام درهم ریخته بود. نمی دانستم به گفته های فرود فکر کنم یا دفتر خاطرات متین. با خودم فکر کردم که شاید عمدا مرا فرستاده که دفتر او را ببینم. از خودم پرسیدم که آیا او می تواند مرا دوست داشته باشد؟ پس چرا حرکتی یا حالتی از او نمی بینم که بیانگر حال درونش باشد؟ نگاه های او مثل فرید گرم و پرحرارت نیست و می دانم محبت او تنها به این خاطر است که مرا به چشم یک بچه می بیند. احساس می کردم که متوجه حالت من شده است. –آشفته به نظر می رسی دخترخاله؟ -نه اینطور نیست. –ولی من گمان می کنم که به موضوع مهمی فکر می کردی. –به همه چیز فکر می کردم و در واقع به هیچ چیز. در جوابم چیزی نگفت. نگاهم را به او دوختم، دیدم صورتش را هاله ای از غم پوشانده است. نمی دانم چرا از دین چهره اش نگران شدم و احساس کردم باید خبری باشد.
    در سکوت خرید ها را انجام دادیم و به کمک هم وسایل را در صندوق عقب اتوموبیل گذاشتیم. وقتی در صندوق اتوموبیل را بست، گفت: این هم خرید. نمی دانم این همه سوغاتی را برای که می خواهند ببرند. خیلی مانده تا هوا تاریک شود و هنوز خیلی فرصت داریم. با رفتن به کافه تریا موافقی؟ -بله و اگر تریا ساحلی باشد، بهتر است. –پس سوار شو برویم.
    روی صندلی نشست و چشم به دریا دوخت و گفت: فکر می کنم جای مناسبی برای صحبت کردن باشد. پرسیدم: چه صحبت مهمی با من داری که باید جای خلوتی باشد. با خنده گفت: عجله نکن به موقعش می فهمی. گارسون بلافاصله به طرف ما آمد و گفت: چی میل دارید قربان؟ متین از من پرسید، گفتم: سلیقه ی خوبی ندارم بهتر است خودت انتخاب کنی. گفت: من هم از تو بدترم اما حالا که انتخاب را برعهده ی من گذاشتی مجبور به انتخابم. سپس به گارسون گفت: دو تا بستنی میوه ای همراه با رولت بیاور. گفتم: باور کن می خواستم همین را سفارش بدهم اما گفتم شاید تو دوست نداشته باشی. بدون اینکه جوابی به من بدهد، سرش را به صندلی تکیه داد. هنگامی که گارسون میز را چید گفتم: نمی خواهی شروع کنی؟ به همان حالتی که بود چشمانش را باز کرد و جواب داد: اول بستنی. بعد شورع کرد به خوردن. گفتم:اگر در خال خوردن بستنی بگوئی لذتش بیشتر است. جواب داد: شاید ...
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  8. کاربر روبرو از پست مفید sama33 سپاس کرده است .

    gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  9. #15

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: نمی دانم چه طوری شروع کنم! –راجع به چه موضوعی است؟ -به فرید مربوط می شود. عصبانی شدم و گفتم: باز هم که اسم او را می آوری. دستش را بالا برد و گفت: لطفا عصبانی نشو که من این وسط بی تقصیرم. فقط لطف کن و به حرفهایم گوش بده و تا پایان صحبتهایم چیزی نگو چون می ترسم نتوانم حرفم را به آخر برسانم و رشته ی کلام از دستم خارج شود. بر می گردیم به شب میهمانی آقای فرحبخش که به افتخار من وشاهین ترتیب داده بودند. اگر به یاد داشته باشی زمانی که شما آمده بودید من و فرید نبودیم. این را هم می دانی که ما خیلی زودتر از شما به آنجا رفته بودیم. اصل مطلب این است که فرید از من خواست تا با او بیرون بروم. آن شب او راجع به تو با من صحبت کرد و گفت: آنقدر به شراره دل بسته ام که احساس می کنم بدون او قادر به زیستن نیستم. می دانم شراره به شما خیلی احترام می گذارد و با شما ایاغ است و مطمئنم به حرف شما گوش می دهد. نمی گویم که مرد ایده آلی هستم، اما تا آنجائی که در توان داشته باشم، سعی می کنم او را خوشبخت کنم. خلاصه آن روز ما خیلی با هم صحبت کردیم و من به او قوا دادم که با تو صحبت کنم. زمانی که در راه شمال با هم بودیم، از گفته هایت فهمیدم که اصلا راضی نیستی و وقتی به گریه افتادی شکم به یقین تبدیل شد و دیگر نتوانستم چیزی بگویم و حاضر بودم زیر قولم بزنم اما تو را گریان نبینم. تا اینکه امروز خاله راجع به این موضوع با من صحبت کرد و از من خواست که هر طور شده تو را به این وصلت راضی کنم. مادرت میگفت شراره فعلا علاقه ای به فرید ندارد اما بعد از ازدواج به تدریج به او علاقمند می شود و او می تواند شراره را خوشبخت کند. متاسفانه من نتوانستم خواهش خاله را رد کنم و خودم هم معتقدم که فرید یک جنتلمن به تمام معناست و می تواند کاملا تو را خوشبخت کند. البته ما نمی توانیم تو را به زور وادار به این وصلت کنیم. قصد ما فقط راهنمائی بیشتر توست. دلم می خواهد مثل یک دوست صمیمی با من راحت صحبت کنی. دلیل اینکه نمی خواهی با فرید ازدواج کنی چیست؟ -من نمی دانم با چه زبانی به شماها بگویم که فعلا تصمیم به ازدواج ندارم. –قبول کن از لحاظ تفکر یک گام جلوتر از تو هستم، چون تجربه ی بیشتر دارم. با من روراست باش و حقیقت را بگو. آیا پای کس دیگری در میان است؟ مطمئن باش من رازدار خوبی هستم چون شغلم این طور ایجاب می کند. –حالا که می خواهی همه چیز را بفهمی، بله یکی دیگر را دوست دارم. سیگاری روشن کرد و گفت: حدس می زدم. حالا آن شخص کیست و چه کاره است؟ -متاسفم نمی توانم او را معرفی کنم. لبخند تلخی بر لب آورد و گفت: ایرادی ندارد، او چه؟ او هم تو را دوست دارد؟ -نمی دانم. –پس چطور با هم رابطه دارید؟ آیا او علاقه ی تو را به خودش می داند؟ -متاسفانه خیر! سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت: تو می خواهی به امید او بنشینی که روزی به خواستگاری ات بیاید؟ شانه هایم را بالا انداختم و جواب دادم: نمی دانم. دستش را به روی میز کوبید و گفت: پس چه می دانی؟ تو داری اشتباه می کنی. شاید او هیچ علاقه ای به تو نداشته باشد. چرا خودت را گول می زنی؟ هرگز نمی شود با یک حس مجهول تصمیم گرفت. به امید کسی نشسته ای که حتی نمی داند که تو دوستش داری. اگر ناراحت نمی شوی باید بگویم این یک هوس است که می گذرد و اگر با فرید ازدواج کنی، او را فراموش می کنی. –اگر جای من بودی، انوقت با این مسئله چطور برخورد می کردی؟ مثل روز روشن است، با فرید ازدواج می کردم. –من هنوز هفده سال دارم و برایم زود است که ازدواج کنم در ضمن تو که اینقدر برای من شعار می دهی چرا هنوز خودت به فکر ازدواج نیفتاده ای و چرا اصرار داری که من با فرید ازدواج کنم؟ اخمهایش را در هم کشید و جواب داد: مسائل مرا با مسائل خودت قاطی نکن. اصلا این سوال چه ربطی به موضوع بحث ما داشت؟ حالا که خیلی کنجکاو هستی باید بگویم مسئله ی من فرق می کند، چون من هیچ وقت تصمیم ندارم ازدواج کنم. پرسیدم: یعنی هیچ وقت؟ -بله هیچ وقت، امادر مورد جواب سوال دومت من هیچ اصراری ندارم که با فرید ازدواج کنی، فقط دلم نمی خواهد این فرصت خوب را از دست بدهی. امکان دارد دیگر این فرصت طلائی برایت پیش نیاید. همه ی خواستگارها مثل هم نیستند. حال که همه ی ما مهر تایید بر فرید می زنیم، تو داری لگد به بخت خودت می زنی.
    با گفته های متین شوکه شده بودم. شاید حق با او بود. وقتی به یاد این حرفش افتادم که تصمیم به ازدواج ندارد، به خود آمدم و با خود گفتم: پس اگر قرار باشد با کسی غیر از متین ازدواج کنم، بهتر که آن مرد فرید باشد، چون لا اقل از او بدم نمی آید. من که نمی توانم مثل متین تا آخر عمرم مجرد بمانم و اقب دخترترشیده را بر دوش بکشم. متاسفانه هنوز در فرهنگ ما خوب جا نیفتاده که دختر تا هروقت که دلش خواست مجرد بماند و اگر کمی از سن و سالش بگذرد، هزار و یک حرف پشت سر او ردیف می کنند و از همه بدتر اقب دختر ترشیده یا پیر دختر به او می دهند. در این تفکر غرق بودم که با صدای او از دنیای تاریکم بیرون آمدم. گفت: هوا تاریک می شود باید زودتر حرکت کنیم.
    سافتی از راه را طی کرده بودیم بدون اینکه کلامی بین ما ردو بدل شود، بغض راه گلویم را بسته بود. منتظر بودم که هوا تاریک شود که او نتواند صورت مرا ببیند و با خیال راحت به اشکهایم اجازه ی جاری شدن بدهم. یکدفعه آسمان رعد و برق زد و شروع به باریدن کرد. جاده لیز و رانندگی مشکل شده بود. متین با دقت و آرام آرام پیش می رفت. بالاخره سکوت را شکست و گفت: حوصله ام را سر بردی. چرا اینقدر ساکت شده ای؟ از دست من ناراحت هستی؟ -نه! چرا از دست تو ناراحت باشم؟ -خیالم را راحت کردی. اگر اشتباه نکنم داشتی فکر می کردی که چه تصمیمی بگیری و سر دو راهی قرار گرفته بودی. –خیر، چون فکرهایم را کرده ام و تصمیم خود را گرفتم. گفت: جدا؟!!! خوشحالم که بالاخره موفق شدی تصمیم جدی بگیری و حتما بعد از آن همه رجز خوانی جوابت منفی است. آهی کشیدم و گفتم: بر عکس جواب مثبت است. اتوموبیل را با صدای ناهنجاری وسط جاده نگهد اشت. چشمهایش از حدقه بیرون زده بودند. بریده بریده گفت: مبارکه!!! جواب دادم: ممنون، فکر می کردم با جواب مثبت من اولین کسی که خوشحال می شود تو هستی. خنده ای تصنعی کرد و گفت: البته که خوشحال شدم. فقط کمی شوکه شدم، چون هیچ وقت فکر نمی کردم که تن به این وصلت بدهی. دوباره اتوموبیل را به حرکت در آورد. دیگر طاقت نیاوردم و اشکهایم یکی پس از دیگری جاری شدند. سرم را به طرف پنجره اتوموبیل چرخاندم که او متوجه نشود اما مثل اینکه این پسر دور تا دور سرش چشم داشت. با لحن تقریبا عصبی گفت: بس کن دیگر، اصلا دلم نمی خواهد تو را با چشمهای قرمزشده برگردانم. با گفته ی او بیشتر گریه ام گرفت و رفته رفته تبدیل به هق هق شد. با سرعت زیادی اتوموبیل را هدایت می کردو صدای نوار را تا آخر بلند کرده بود طوری که صدای مرا نشنود. اما زیاد نتوانست تحمل کند و اتوموبیل را گوشه ای پارک کرد و گفت: باران بند آمده. پیاده شو کمی قدم بزنیم. از این حالت که درامدی، برمیگردیم. پیاده شد و پشتش را به اتوموبیل تکیه داد.
    چند لحظه گذشت. نگاهش را به من دوخت و گفت: هنوز که نشسته ای؟! در اتوموبیل را برایم باز کرد و گفت: هوا خیلی تمیز است. بیا پائین حلت بهتر می شود. دستم را محکم از دستش بیرون کشیدم و گفتم: راحتم بگذار. با عصبانیت فریاد کشید: چرا لج می کنی؟ این بچه بازیها را کنار بگذار. پیاده شدم و در کنار هم به راه افتادیم. سیگاری روشن کرد و گوشه ی لبش گذاشت و گفت: می دانم خیلی سخت است او را فراموش کنی و به دیگری دل ببندی. بغض کرده جواب دادم: نمی توانم او را فراموش کنم. –امیدوارم تا زمانی که عقد می کنید بتوانی فکر او را از سرت بیرون کنی، در غیراینصورت به فرید خیانت کرده ای. –من که با او رابطه ی آنچنانی که فکر می کنی ندارم. چطور به فرید خیانت کرده ام. تو با این حرفت مستقیما به من توهین کردی و ثابت کردی به من اطمینان نداری. –منظورم را بد فهمیدی دختر! من به حدی که به تو اطمینان دارم، به چشمهایم ندارم. منظورم این بود که زن باید جسم و روحش فقط به همسرش متعلق باشد. همین طور مرد و غیر از این خیانت محسوب می شود. با تمسخر گفتم: حیف است که تا آخر عمرت می خواهی مجرد بمانی، جون اگر ازدواج می کردی مرد ایده آلی برای همسرت بودی. فیلتر سیگارش را زیر پا له کرد و گفت: مثل این که بهتر شدی؟ جواب دادم: بله ولی تا چند دقیقه ی دیگر سردرد به سراغم می آید. گفت: قرص همراه دارم ولی متاسفانه آب نداریم اکر بتوانی قرص را با آب دهانت قورت بدهی خیلی خوب می شود. با سختی توانستم قرص را بدون آب قورت بدهم. هنگامی که حرکت کردیم گفت: خوب، عروس خانم حالش خوب شد؟ نمی دانم چرا از این که عروس خانم خطابم کرده بود خیلی ناراحت شده بودم. بدون جواب سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. گفت: دلم برای فرید می سوزد که باید همیشه شاهد این رفتارهای زشت تو باشد. عصبی جواب دادم: خیلی هم دلش بخواهد. مگر من چه رفتار بدی نسبت به تو داشته ام که این حرف را می زنی؟ با لحن تندتری نسبت به من جواب داد: سرکار خانم، همین که حاضر نیستی جواب مرا بدهی، این رفتار زشت نیست؟ مگر من غیر از اینکه نگران حال تو باشم نگرانی دیگری داشته ام؟ دانستم که او را رنجانده ام و باید حق را به او می دادم. گفتم: خواهش می کنم با من کاری نداشته باش! من در وضعیتی نیستم که با من اینطور صحبت می کنی. نیش خندی زد و گفته ی مرا تکرار کرد: خواهش می کنم با من کاری نداشته باش! چشم شراره خانم! از این به بعد تو را راحت می گذارم و مرا ببخش که تا حالا آزارت دادم. اما این سوال را می پرسم و بعد تو را راحت می گذارم. چرا عقده هایت را بر سر من خالی می کنی؟ به مرد مورد علاقه ات نرسیدی، من چه گناهی دارم؟ نزدیک بود مثل آتشفشان فوران کنم. بر سرش فریاد کشیدم: بس کن دیگر، هنوز هیچ چیز نشده به من زخم زبان می زنی. تو خیلی بی رحم، یکدنده و بداخلاق هستی. کار بجایی کردی که تارک دنیا شدی، چون این طوری دیگر زنی را بدبخت نمی کنی، با این اخلاقی که تو داری هیچ کس حاضر نیست همسرت بشود. من از این متاسفم که تا به حال به تو اطمینان داشتم و آنقدر ساده لوح بودم که راز دلم را برایت بازگو کردم.
    وقتی وارد ویلا شدیم، صدای اعتراضها بلند شد. مادر گفت: جان بسرم کردید. چرا اینقدر دیر کردید؟ شما که قرار بود قبل از تاریک شدن هوا برگردید. فکر نکردید ما دلواپس می شویم؟ متین به جای من جواب داد: متاسفم خاله جان، خرید کردن مقداری طول کشید این بود که به شب برخوردیم و با این بارندگی جاده ها لیز شده بود و مجبور بودم که با احتیاط حرکت کنم. پدر گفت: پسرم، ما نگران این بودیم که خدای نکرده اتفاق ناگواری برای شما پیش آمده باشد. حالا که الحمد لله هر دو سالم هستید و دیگر جای نگرانی نیست.
    با هم به یک بازی دسته جمعی پرداختیم. صدای خنده و خوشحالی همه تا فواصلی دورتر از ویلا به گوش می رسید و تنها او بود که نا از شادی ما سهمی داشت و نه در بازی ما شرکت کرده بود. از اینکه او را تا به این حد رنجانده بودم خیلی شرمنده بودم و حتی نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم. به فاصله ی دورتری از ما نشست و ویدا را روی زانوهایش نشاند و ظاهرا گوش به قصه ی ویدا سپرده بود. شیرین هم کنجکاوتر از من به حالت او پی برده بود و ارام در گوشم گفت: به نظر من پسرخاله دارد از یک موضوع رنج می برد. –فکر نمی کنم، فقط او حوصله ی بازی ندارد. –او که عاشق بازی دسته جمعی بود. از قیافه اش کاملا پیداست. حتی سر میز شام هم لب به غذایش نزد و فقط با قاشق پلو را زیر و رو می کرد. –نمی دانم او چرا اینطوری شده و فکر نمی کنم به من هم مربوط باشد. از جواب من دلگیر شد و گفت: شراره! چقدر عوض شده ای. بداخلاق!!! و به حالت قهر صورتش را از من برگرداند.

    نمی دانستم به چه فکر کنم. به اینکه به زودی همسر مردی می شوم که هیچ علاقه ی قلبی به او ندارم یا به متین. و اینکه آیا می توانم این تب تند چند روزه ی او را از قلبم خارج کنم؟ آنقدر وضع روحی ام بد و به هم ریخته بود که تصمیم گرفتم کمی در ساحل قدم بزنم تا هوای آزاد حالم را بهتر کند.

    شب مهتابی زیبائی بود. گاهی تکه های ابر روی ماه را می پوشاند و همه جا تاریک می شد و خیلی آرام دوباره ابرها کنار می رفتند و ماه پیدا می شد. با وجود اینکه از تاریکی هراس داشتم، اما خودم را به ساحل رساندم و خود را روی شنهای مرطوب ساحل رها کردم و چشم به آسمان بی انتها دوختم. دریا طوفانی بود و موجهای سنگین و هراس انگیز. امواج کف آلودکه گاهی به پایم می رسیدند مرا به یاد گفته ی او انداخت که گفته بود: شبهای مهتابی دریا بی نهایت دلفریب است. چقدر دلم هوایش را کرده بود. به خود گفتم: خدایا چطور می توانم فراموشش کنم و به دیگری دل ببندم نه من نباید با فرید ازدواج کنم. شاید او هنوز با مادر صحبت نکرده باشد. فردا به او می گویم که اشتباه کردم. چهره ی فرید جلو نظرم امد که چطور در آن شب میهمانی چشمهایش پر از اشک شده بود و محزون به من گفته بود: اگر می دانستید با یک نگاه در من چه غوغایی برپا میکنید و اگر می دانستید چقدر دوستتان دارم اینقدر عذابم نمی دادید. آنقدر در ساحل قدم زدم که دیگر پاهایم نای راه رفتن نداشتند. آن شب با هر مصیبتی که بود به خواب رفتم.
    صبح روز بعد متین پس از صرف صبحانه، تنها به باغ رفت. سعی می کرد هر کجا که من می نشینم او نباشد و یا طوری قرار می گرفت که نتواند مرا ببیند. سر میز صبحانه با این که کنار او نشسته بودم، اما کلمه ای با من صحبت نکرد و هنگامی که از او خواستم شکرریز را به من بدهد بدون اینکه به صورتم نگاه کند، شکرریز را جلو دستم گذاشت.
    شاهین و فیروزه با شیرین و فرزاد خود را آماده کرده بودند که به شهر بروند. از من دعوت کردند، اما جواب دادم: اگر ناراحت نمی شوید، بدون حضور من به شهر بروید. دیروز به شهر رفته ام و حالا اصلا حوصله ی بیرون آمدن ندارم. شاهین سرم را به سینه اش فشرد و گفت: خواهر کوچولوی قشنگم، چرا باید ناراحت شویم؟ فقط به من بگو که اگر به چیزی احتیاج داری برایت بیاورم. جواب دادم: از اینکه به فکر من هستی، خیلی خوشحالم و باید بگویم یک داداش نمونه ای. فیروزه گفت: و اضافه کن یک همسر نمونه. فرزاد خطاب به شیرین گفت: می بینی خانم جان، فیروزه خانم چه همسر باوفایی هستند؟ شیرین جواب داد: نکند انتظار داری از تو تعریف کنم؟ فرزاد به حالت خنده داری گفت: خدا نکند خانم جان! مگر از جانم سیر شده ام؟
    با رفتن آنها ویلا خیلی ساکت شد. چند دقیقه ای نگذشته بود که تلفن زنگ زد. از مکالمه ی پدرم فهمیدم دوست متین است که از حارج از کشور تماس گرفته. پدر به او گفت که یک ربع دیگر تماس بگیرد. بعد از خداحافظی به من گفت: دخترم! بیا این تلفن را برای پسرخاله ات ببر. بهتر است عجله کنی تا مجددا تماس نگرفته است.
    تلفن را برداشتم و با شتاب به باغ رفتم. خوشبختانه جای دوری نرفته بود. روی نیمکتی نشسته بود و مشغول نوشتن بود. تا زمانی که به او نزدیک شدم، متوجه من نشده بود و وقتی متوجه شد، بدون اینکه سرش را بلند کند، پرسید، با من کاری داشتی؟ -من خیر، تلفن با تو کار دارد. دوستت قرار است که تماس بگیرد. بی آنکه از من تشکر کند، گفت: گوشی را بگذار روی نیمکت. هنوز گوشی را به دست داشتم که زنگ زد. سرش را بلند کرد و دستش را برای گرفت تلفن دراز کرد. بی توجه به دست دراز شده ی او تلفن را روی نیمکت گذاشتم. چهره اش از خشم گلگون شد، ولی چیزی نگفت. می خواستم بروم، اما یک حس موذی مرا واداشت، که بمانم. روی نیمکتی نزدیک نیمکت او نشستم. وقتی مکالمه اش به پایان رسید، همانطور که سرش پائین بود، گفت: می توانی تلفن را ببری. دانستم که می خواهد با این جمله شر مرا از سر کم کند. دوباره مشغول نوشتن شد. دفتری که به دست داشت، همان دفتر جلد چرمی کهنه بود. مدتی گذشت. با تمسخر گفتم: جریمه می نویسی؟ نگاه غضبناکش را به چهره ام دوخت و گفت: هنوز که نرفتی. –می خواهم منتظر بمانم تا جریمه ات به پایان برسد آنوقت با هم به ویلا برگردیم. –نمی خواهم کاری به کار شما داشته باشم شراره خانم. حرف خودم را به خودم تحویل داد. گفتم: من منتظر می مانم. –گاهی وفتها از خود بی خود می شوم به معنایی در خود غرق می شوم و در این لحظات دوست ندارم کسی مزاحمم شود. با عصبانیت گفتم: باشد می روم ولی قبل از رفتن باید این مساله را روشن کنم که چرا با من اینطوری رفتار می کنی؟ گاهی آنقدر صمیمی می شوی که من احمق راز دلم را برایت می گویم و گاهی مثل حالا مزاحم خطابم می کنی. سرش را به درختی که پشتش قرار داشت، تکیه داد و بعد چشمهایش را بست و گفت: شراره خواهش می کنم مرا تنها بگذار و بیشتر از این عذابم نده. احساس کردم که دارم منفجر می شوم. تا آنجایی که در توان داشتم بی اختیار نیرویم را در پایم جمع کردم و لگد محکمی به درختی که او سرش را به آن تکیه داده بود، زدم و گفتم: لعنت به تو! من تو را عذاب میدهم یا تو مرا عذاب می دهی؟ سرش را بلند کرد و با تعجب به من چشم دوخت. اصلا تصورش را نمی کرد تا این اندازه عصبانی شوم. پیام شدیدا درد می کرد. روی زمین نشستم و دو دستی پایم را گرفتم. از بد شانسی کفش جلو باز به پا داشتم و درست روی چهار انگشت پایم ضربه وارد شده بود و از شست پایم بدجوری خون می رفت. وقتی وضع مرا دید گفت: قبول کن که دختر کله شقی هستی. ببین چه به روز پایت آوردی. خم شد. دستش را برای گرفتن پایم جلو آورد. پایم را از جلوی دستش کشیدم و مثل بچه ها گریه کنان فریاد زدم: به من دست نزن. برو نمی خواهم حتی برای یک لحظه قیافه ی نحست را ببینم. گم شو! رنگ صورتش مثل زغال سیاه شد، ام مثل همیشه ماسک خونسردی به چهره اش زد بی اعتنا به من برگشت روی نیمکت نشست. دفتر را به دست گرفت و به نوشتن ادامه داد. آنقدر از این حرکتش عصبی شده بودم که دلم می خواست با چنگ صورتش را تکه تکه کنم. از روی زمین بلند شدم و لنگان لنگان به طرفش رفتم و با حرکتی سریع دفتر را از زیر دستش بیرون کشیدم. خودم هم از رفتارم تعچب کرده بودم، هیچ گاه پیش نیامده بود که اینگونه عصبانی شده باشم. می دانستم که عشق مرا تا مرز دیوانگی پیش برده است، تمام عضلات بدنم مثل بید می لرزید. پس از اینکه دفتر را از زیر دستش بیرون کشیدم با فریاد و ارتعاش صدا گفتم: تو یک احمقی، می فهمی؟ حیف است که دکتر باشی جون برا ی چوپانی هم ارزش نداری. با دو دست به زور توانستم دفترش را دو نصف کنم. می خواستم برگها را از دفتر جدا کنم. او که با این عمل من خشمش فزون تر شده بود، به طرفم آمد و بازوان مرا محکم گرفت، طوری که احساس کردم استخوانهایم دارد خرد می شود. با حرکت تندی مرا به طرف خود چرخاند و سیلی محکمی با تمام قدرت به صورتم زد، طوری که توان ایستادن از من سلب شد و کنترل خودم را از دست دادم و روی زمین ولو شدم.
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  10. کاربر روبرو از پست مفید sama33 سپاس کرده است .

    gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  11. #16

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    گونه ام بدجوری سوزش داشت. صدای سیلی هنوز در گوشم زنگ می زد. مزه ی شور خون را حس می کردم. بغض گلویم را به شدت می فشرد. دیگر حرفی نداشتم که بگویم. پرده ی اشک جلو چشمهایم را گرفته بود. او هم حالی بهتر از من نداشت. با رنگی پریده روی نیمکت نشسته و دستهایش را در موهایش فرو برده بود. خون بینی ام یک لحظه قطع نمی شد. نمی دانستم باید چکار کنم. اگر با این وضع به ویلا برمی گشتم بدون شک همه متوجه می شدند. نمی توانستم جلو اشکهایم را بگیرم. به خود گفتم: خدای من چقدر بی رحم وسنگدل است. مرا ببین دل به که بسته بودم. یک تار موی فرید به صد تای مثل او می ارزد. از زیر پرده های اشک او را دیدم که به طرفم آمد و با صدای لرزانی گفت: شراره جان واقعا متاسفم نباید پیش می آمد. باور کن دست خودم نبود. نمی دانم چرا یکدفعه کنترلم را از دست دادم. حالا با این وضع چطور به ویلا برگردیم. نگاهم را از او برگرداندم و فریاد کشیدم: مرا با خودت جمع نبند. من با تو نمی آیم. دور شو از جلو چشمم. دیگر چه می خواهی از من؟ می خواهی بدتر از این را به سرم بیاوری پسرخاله بامحبتم! سنگدل تر از تو روی زمین پیدا نمی شود.
    هنگامی که صورتم را به طرفش برگرداندم با دیدن خون روی صورتم وحشتزده دو گام به عقب رفت و دو دستش را روی صورتش گذاشت و گفت: نه! نه خدای من! این چه کاری بود که کردم.
    با شتاب از کنارش دور شدم دنبالم دوید و گفت: شراره! شراره! خواهش می کنم صبرکن. به گفته اش توجهی نکردم و به دو به ویلا برگشتم. مادر با دیدن من جیغ بلندی کشید و نزدیک بود از حال برود. به کمک همسر آقا رسول پایم را بانداژ و لباسهایم را عوض کردند. شانس آوردم غیر از مادر کس دیگری در ویلا نبود. روی کاناپه دراز کشیدم و کوسنی را زیر سرم گذاشتم. خودم را به خواب زدم تا جلو سوالات مادر را بگیرم. باید دروغی سرهم می کردم تا باورشان شود. اما مادر که ول کن نبود. پرسید: خوابی؟ پلکهایم را گشودم و جواب دادم: بیدارم. با دلسوزی همیشگی اش گفت: عزیزم اگر پایت در د میکند راستش را به مادر بگو تا دیر نشده تو را به دکتر ببریم. نکند پایت شکسته باشد. –مادر جان خیالتان راحت باشد که هیچ جایی از بدنم درد نمی کند، حتی پایم. بلند شدم و نشستم. مادر گفت: بهتر بود استراحت می کردی. خندیدم و گفتم: مادرجان چیزیم نیست که بخواهم دراز بکشم. –اگر صورت خودت را در آئینه ببینی این طور نمی خندی. –مهم نیست زود خوب می شود. در حال حاضر از گرسنگی دارم غش می کنم. مادر خندید و گفت: دختر شکمو! صبر کن تا برایت غذا بیاورم.
    مشغول صرف غذا بودم که پدر و آقای آزادمنش با خاله وارد شدند. خاله تا صورت مرا دید آرام به صورت خود کوبید و گفت: خدا مرگم بدهد. چه اتفاقی افتاده؟ چه بر سر خودت آوردی دختر؟ مادر گفت: چیزی نیست خوهارجان! بی احتیاطی کرده و این طور که خودش تعریف می کند پایش لیز خورده و افتاده. خاله با دلواپسی گفت: مطمئنی احتیاج به دکتر نداری؟ می خواستم بگویم این دسته گل را شازده پسرت به آب داده است. مادر به جای من جواب داد: خواهر جان اگر جایی از بدنش درد می کرد اینطور با اشتها غذا نمی خورد. پدر از روی تاسف سرش را تکان داد و گفت: چرا مواظب نیستی؟ اگر خدای ناکرده پایت می شکست چه می کردی؟
    آقای آزادمنش گفت: الحمدلله که بخیر گذشت بگذارید طفلک غذایش را راحت بخورد. خاله پرسید: متین هنوز برنگشته؟ مادر جواب داد: من که ندیدم برگردد. خاله: من نمی دانم این پسر تنهایی در باغ چکار می کند؟ گفتم: وقتی تلفن را برایش بردم مشغول مطالعه بود. خاله: پس بگو چرا دیر کرده. شیرین و بقیه هم از دیدن سر و وضع من تعجب کردند. فرزاد گفت: حتما رفتی بالای درخت و از آن بالا سقوط کردی؟ شاهین: نکند با بچه های همسایه دعوا کردی؟ گفتم : باشد مسخره ام کنید. نوبت من هم می رسد. فرزاد: چرا مسخره؟ باور کن جدی حرف زدم. اصلا وقتی با ما به شهر نیامدی از چهره ات خواندم که می خواهی از درخت سقوط کنی. شیرین: فرزاد بس کن دیگر. شاید شراره ناراحت شود مگر نمیبینی در چه وضعیتی به سر می برد؟ گفتم: شیرین جان! خودت را ناراحت نکن. بگذار هر چقدر دلشان می خواهد مرا مسخره کنند. به وقتش به حساب او و شاهین می رسم. شاهین خندید و گفت: من دیگر غلط بکنم یک کلمه حرف بزنم و مجروح جنگی مان را آزار بدهم. با وارد شدن متین ویدا دوید و خودش را به آغوش او انداخت . گفت: می بینی خاله شراره چه شده؟ جواب داد: نه عزیزم مگر چه شده؟ ویدا: خاله پایش به سنگ خورده و افتاده البته پاپا می گوید از درخت پائین افتاده و دایی شاهین می گوید: با بچه های همسایه دعوا کرده. گفت: راست می گویی خانم خوشگله؟ پس باید به عیادتش برویم. شانس آوردن دوروبرم شلوغ بود. خیلی ناراحت به نظر می رسید. نگاهی گذرا به من انداخت و گفت: خدا بد نده دخترخاله! شیرین به جای من جواب داد: زیاد مهم نیست شیطنت کرد و جلوی پایش را نگاه نکرد و با سر به زمین خورد. فیروزه : کاش به جای صورتت جای دیگری از بدنت اینطور می شد. این کوفتگی که من می بینم حالاحالاها روی صورتت باقی می ماند. گفتم: عیبی ندارد یادگاری از دوست خوبم است که به من هدیه کرده. فیروزه طفلک پرسید: دوستت؟!!! لبخند معنی داری زدم و گفتم: این دیگر یک راز است که متاسفانه نمی توانم به شما بگویم. شیرین: باز هم خل بازیت گل کرد؟ به قول شاهین، نکند دعوا کرده ای؟ متین طاقت شنیدن کنایه ی مرا نداشت و از کنار ما رفت. مادر: حالا چرا همه دور شراره جمع شده اید؟ بیایید ناهارتان را بخورید تا سرد نشده است.
    هنگامی که به یاد آن دعوا می افتادم مثل کابوس وحشتناکی در ذهنم مجسم می شد و از خودم خجالت می کشیدم که این همه به او ناسزا گفتم. پلکهایم سنگینی می کردند. رو به روی کولر گازی بودم و احساس سرما می کردم اما حوصله ی بلند شدن نداشتم و به همان صورت خوابم برد.

    خورشید غروب کرده بود که بیدار شدم. نمی دانم چه کسی پتو را رویم انداخته بود. نگاهی به اطرافم انداختم. متین روبروی من نشسته و مشغول مطالعه کردن بود. تا متوجه شد که من بیدار شدم کتاب را کنار گذاشت و گفت: ساعت خواب! خوب خوابیدی؟ اخم کردم و گفتم: با چه رویی با من صحبت می کنی؟ -بله حق با توست من خیلی پررو و شرور هستم. از جایم برخاستم و سالن را ترک کردم. همه جا ساکت بود چند بار پشت سرهم مادر را صدا کردم. او پشت سرم ظاهر شدو گفت: بیخودی حنجره ی خودت را اذیت نکن. هیچ کس در ویلا نیست همه به ساحل رفته اند. من ماندم تا بیدار شوی با هم برویم. –اشتباه کردی با انها نرفتی آقا! من تا زنده ام پایم را با تو جایی نمی گذارم. –اوه اوه پیداست عروس خانم خیلی از دست من عصبانی است. واقعا دلم برای فرید ... با عصبانیت گفتم: چرا ترسیدی جمله ات را کامل کنی؟ -می دانم چشم دیدن مرا نداری. ولی به خدا قسم تا از ته دل مرا نبخشی دست از سرت بر نمی دارم. لحن صدایش محزون شد و گفت: من که به گناهم معترفم! باور کن هر لحظه صورت خونی تو مثل یک کابوس وحشتناک جلوی چشمهایم ظاهر می شود. نمی توانی بفهمی که من دارم چه عذابی می کشم.

    فکری به ذهنم رسید و با خود گفتم: حالا بهترین فرصت برایم پیش آمده که دفتر او را به چنگ بیاورم. گفتم: به یک شرط تو را می بخشم. – می دانستم که روح بزرگی داری هر شرطی بگویی با جان و دل می پذیرم. –همان دفتر جلد چرمی که صبح دستت بود را می خواهم. رنگ چهره اش تغییر کرد و گفت: دختر جان آن دفتر که به درد تو نمی خورد. –ولی من آن را می خواهم –غیر از مقداری نوشته که مربوط به کارم می شود پیز دیگری که به درد تو بخورد در آن نوشته نشده است. –ایرادی ندارد. من قبول دارم. –متاسفم خودم به دفتر احتیاح دارم. –حداقل می توانی دفتر ار یکی دو روز به من امانت بدهی –باز هم متاسفم. –مگر نمی گویی غیر از مقداری نوشته که مربوط به کارت چیز دیگری در آن ننوشتی؟ در جواب فقط سکوت کرد و معلوم بود که حسابی گیج شده است.
    در جواب فقط سکوت کرد و معلوم بود که حسابی گیج شده است.گفتم از این لحظه به بعد دیگر کلامی با تو نمی گویم. گفت: خدای من! تو چقدر بچه هستی و هنوز مثل بچه ها رفتار می کنی. از گفته ی او باز هم عصبی شدم و گفتم: حق داری به من بخندی. برو و راحتم بگذار تا ... . گفت: خیلی دوست داشتم جمله ات را کامل کنی. باشد هر طور راحت باشی عمل می کنم و بیشتر از این تو رت عذاب نمی دهم. به حالت دو از پله ها بالا رفت. همان جا روی مبلی نشستم. طولی نکشید که متین با چمدان از پله ها پائین آمد. بی اعتنا بلند شدم و راهم را به سمت دیگر کج کردم. هنوز چند قدم برنداشته بودم که با صدایش ایستادم. –قبل از اینکه بروی با تو کاری دارم. همان طور که پشت به او داشتم گفتم: گوش می کنم. آهی کشید و گفت: جای شکرش باقی است که با من صحبت می کنی. می خواهم به تهران برگردم اگر مادر یا دیگران حال مرا پرسیدند بگو تلفن با او تماس گرفتند و باید هرچه زودتر به خارج برگردد. از طرف من از همه خداحافظی کن و بگو به این خاطر خداحافظی نکرده رفتم که خداحافظی از عزیزانم برایم سخت است. و اما تو از دست من خلاص می شوی و به قول خودت قیافه ی نحس مرا دیگر نخواهی دید. در این چند روز واقعا باعث زحمت تو و دیگران شدم. متاسفانه فرصتی نیست تا جبران زحمت کنم. خیلی به تو بد کردم و هیچ گاه خودم را نمی بخشم. از صمیم قلب برای تو و فرید خان آرزوی خوشبختی می کنم. خیلی دوست داشتم که در جشن نامزدی شما شرکت می کردم و تو را با لباس سفید می دیدم اما مثل اینکه سرنوشت طور دیگری رقم خورده استو نمی خواهی رویت را برگردانی تا برای آخرین بار قیافه دخترخاله ی عزیز و لجوجم را ببینم و برای همیشه در ذهن بسپارم.
    وقتی متین حرف از رفتن زد تا مرز دیوانگی پیش رفتم و باز هم دریچه ی اشکهایم گشوده شد و ناخواسته بر پهنای صورتم جریان یافت. با چشمهای گریان رویم را برگرداندم. با دیدن من چمدان از دستش رها شد دستی به موهایش کشید و گفت: تو داری گریه می کنی؟ شراره من اصلا طاقت دیدن اشکهای تو را ندارم. –من هم تحمل رفتن تو را ندارم. اگر بروی من نیز خواهم رفت. –به کجا؟ -نمی دانم آنقدر می روم که از همه دور شوم و کسی مرا نیابد. –ای کوچولوی شیطان! فکر می کردم که دیگر بچه نیستی ولی حالا فهمیدم که خیلی مانده تا بزرگ شوی. –باور کن خودم هم دارم عذاب می کشم از اینکه چه رفتاری با تو داشتم و این تو هستی که باید مرا ببخشی. در مورد دفتر هم فقط کنجکاو شده بودم دیروز که می خواستم عینک تو را بردارم ناخودآگاه چشمم به نوشته ی دفتر خورد که زیر عینک قرار داشت. روی جلدش نوشته بودی «خاطره ها». مطمئن باش دفتر را نگاه نکردم چون فرصتی نبود. فقط حس مرموزی مرا وامی داشت که دفتر را به چنگ بیاورم و بخوانم. شاید هم کنجکاوی بیش از حد بود. نمی دانم هر چه بود حالا دیگر برایم مهم نیست و اگر دو دستی هم دفتر را تقدیم کنی آن را از تو نمی پذیرم. از تعجب لب زیرینش را گزیده بود و کمی مضطرب به نظر می رسید. گفت: پس بگو چرا دیروز دیر پائین آمدی؟ مطمئنم موضوع ساعت هم ساختگی بود و تو ... . میان حرفش دویدم و گفتم: به من اطمینان نداری؟ باور کن نخواندم. البته اگر فرصت زیادی داشتم حتما فضولی می کردم. چون از هرچه بگذرم نمی توانم از کنجکاویم بگذرم. گفت: یعنی باور کنم که دفتر را نخواندی؟ با بی تفاوتی گفتم: حقیقت را گفتم لزومی هم نمی بینم که دروغ بگویم. تازه با آن فرصت کم که نمی شود آن دفتر قطور را خواند. گفت: باور می کنم یعنی مجبورم که باور کنم. حالا اگر اجازه بدهی بروم چون به نفع هر دوی ماست خصوصا تو که با رفتن من نفس راحتی می کشی. گفتم: اگر بروی کاری می کنم که از رفتنت پشیمان شوی. دعوای صبح را هم به همه خواهم گفت. از ته دل خندید و گفت: واقعا هنوز دهانت بوی شیر می دهد. مثل اینکه فقط قدت مثل آدم بزرگهاست. جواب دادم: شاید! و شاید هم از نظر عقلی ناقص باشم.

    چمدانش را از روی زمین برداشتم و با سرعت از پله ها بالا بردم و با صدای بلند گفتم: تو هیچ کجا نمی روی. چمدان را روی تختخوابش گذاشتم. پشت سرم به اتاق امد و گفت: خواهش می کنم بیشتر از این سد راهم نشو. اگر مجبور شوم بدون چمدان خواهم رفت. با بغض و گریه گفتم: بی عاطفه! ببین از صبح تا حالا چه بلاهایی به سر من آورده ای. به صورتش صورتم را نزدیگ کردم و ادامه دادم: خوب نگاه کن جای سیلی هنوز روی صورتم محو نشده است. می دانم که من هم بی تقصیر نیستم و به قول خودت بچه هستم، ولی تو که بزرگ و دانا هستی چرا اینطور می کنی؟ این تو هستی که مثل یک بچه ننر با من لج می کنی. خودش را روی مبل رها کرد و پک محکمی به سیگارش زد و گفت: بس کن دیگر! بیش از این مرا شکنجه روحی نکن!
    نمی توانی درک کنی که من چه جنگ اعصابی با خودم دارم. به کلی روحیه ام بهم ریخته. با اینکه دکتر روانکاو هستم اما از مداوای خودم عاجزم در تمام طول عمرم به یاد ندارم این طور عصبی شده باشم و به قول تو مثل بچه های ننر با کسی لج کنم. شاید دلیلش این است که تو را بیش از حد دوست دارم و برایم اخم تو غیرقابل تحمل است و همچنین مشکل است که نسبت به من بی اعتنا باشی. من بین تو و لیلا فرقی نمی گذارم. شاید متوجه شده باشی که طبیعت من به گونه ای است که با جنس مخالفم اصلا نمی توانم گرم بگیرم. اما تو با همه فرق می کنی و من تو را همان شراره کوچولوی شش ساله می دانم و نمی توانم غیر از این فکر کنم. آدمی کینه ای نیستم بارها پیش آمده که کسانی به من توهین کرده اند اما همان لحظه آنها را بخشیده ام و به فکر تلافی نبوده ام. اما متاسفانه نمی دانم چرا در مورد تو اینطور نیستم و کوچکترین بی حرمتی از طرف تو برایم خیلی گران تمام می شود. در مورد دفتر هم آن را به تو می دهم اما زمانی که به عقد فرید درآمدی و خواستم از ایران بروم. این اطمینان را هم به تو بدهم که مطلبی که به مربوط به تو باشد در آن نوشته نشده است. حالا اگر ناراحت نمی شوی می خواهم تنها باشم. بهتر است به ساحل بروی چون همه منتظر هستند.

    مادر اصرار داشت تا زمانی که متین و شاهین ایران هستند عقدکنان را برپا کنیم. تلفنی با خانواده ی فرحبخش تماس گرفت و قرار بله برون را گذاشتند برای یک روز بعد از اینکه از شمال برگشتیم. مادر بعد از خداحافظی با خانم فرحبخش تلفن را به دستم داد و گفت: می خواهند به تو تبریک بگویند. تک تک خانواده به جز فرید با من صحبت کردند. آنیتا گفت شب منتظر تماس فرید باش. وقتی برگردد حتما با تو تماس می گیرد.
    متین دیگر مثل گذشته با من رفتار نمی کرد. خیلی رسمی و خشک بود. من هم مثل خود او رفتار می کردم. به بهانه خستگی به اتاق رفتم نمی توانستم در حضور جمع با فرید صحبت کنم. مخصوصا که متین هم بود. صدای زنگ تلفن را از بیرون اتاق شنیدم. روی صندلی نشستم و کتابی در دست گرفتم مادر تلفن را برایم آورد. شادی در چهره اش موج می زد. خودم را به آن راه زدم و گفتم نسرین است؟ مادر لبخند معنی داری زد و گفت: نه جانم! فرید خان است. بیا صحبت کن و منتظرش نگذار. از اتاق بیرون می روم تا راحت صحبت کنی. گفتم: لازم نیست بیرون بروید. لطفا بمانید. بی توجه به گفته ی من اتالق را ترک کرد. گوشی را به دست گرفتم و گفتم: الو! سلام! صدای شاد فر ید در گوشم پیچید: سلام بر خورشید تابانم! پرسیدم: حال شما خوبست؟ گفت: مگر بهتر از این هم می شود؟ باور کنید زبانم بند امده و از خوشحالی نمی دانم چه بگویم شما خوشبختی را برایم کامل کردید و ... . فرید یکریز صحبت می کرد و وقتی از گفتن ارضا شد گفت: الو! به حرفهایم گوش می دادید یا خوابتان برده بود؟ گفتم: بله مگر می شود گوش نداد؟ -پس چرا چیزی نمی گوئید؟ خندیدم و جواب دادم: مگر شما مهلت صحبت کردن می دهید؟ با صدای بلند خندید و گفت: بله! حق با شماست. خیلی زیاده روی کردم. باور کنید آنقدر حرف ناگفته دارم که اگر چند شبانه روز با شما صحبت کنم پایانی ندارد. به شوخی گفتم: خوهش می کنم مرا خسته نکنید که نمی توانم از خواب بگذرم. برای صحبت کردن یک عمر فرصت داریم. باز هم خندید و با لحن جدی گفت: به این دلیل مزاحم شدم که می دانستم برایم شرط و شروطی گذاشتید. البته از حالا گفته باشم همه را قبول دارم و فقط می خواهم بدانم و خود را آماده کنم. گفتم: شرایط بخ خصوصی ندارم. شما هم حتما حرفهایی برای گفتن دارید؟-البته! –پس منتظرم نگذارید. –امیدوارم سو تفاهمی پیش نیاید و منظورم را بد تعبیر نکنید و از شما عذر می خواهم اینگونه صراحتا خدمتتان عرض می کنم فقط از شما می خواهم تا زمانی که به من تعلق دارید نسبت به من وفادار بمانید حتی اگر از ته قلبتان مرا دوست ندارید. اعتراض کنان گفتم: این چه حرفیست که می زنید؟ اصلا انتظار چنین حرفی را از شما نداشتم. –خودم هم دوست نداشتم که این موضوع را بیان کنم اما حرف دلم را باید می گفتم و امیدوارم محبوب زیبایم
    از من نرنجیده باشد. حالا اگر نوبتی هم باشد نوبت شماست. –من فقط می خواهم شما مانع ادامه تحصیل من نشوید و صبر کنید تا تحصیلاتم به پایان برسد. –منظور شما تحصیلات دانشگاه است یا دبیرستان؟ خندیدم و گفتم: از کجا معلوم من در آزمون دانشگاه رد نشوم؟ منظورم دیپلم است که سال دیگر تمام می شود. –من که از قبل گفتم هر شرطی را می پذیرم حالا دومی را بگوئید؟؟؟ -همین یکی ضرور ی بود باقی اش بماند برای بعدا! اما یک سوال از شما دارم. تنها هستید یا در حضور خانواده؟ -مگر قرار است برای صحبت خصوصی من و خانمم کس دیگری حضور داشته باشد؟ بیه شیرین جانم! تنها هستم ولی حدس بزن کجا نشسته ام؟ -حتما در اتاق شخصی خودتان! –نه! همان جایی نشسته ام که شما شب نامزدی آرزو کنار آنیتا نشسته بودید. درست روی همان صندلی نشسته ام و هر شب قبل از خوابیدن تا روی این صندلی ننشینم خوابم نمی برد. خوب عزیزم! هر چند که اصلا دلم نمی اید تماس را قطع کنم اما موقعیت اینطور ایجاب می کند و ما باید تابع آن باشیم. به قول شما در آینده فرصت بسیار است. خداحافظی کرد و تماس را قطع نمود.
    صدای پایی از پشت در شنیده شد. با خود گفتم: آفرین بر تو فرید که به موقع قطع کردی. کتاب را به دست گرفتم و وانمود به مطالعه کردم. شیرین لبخند بر لب وارد اتاق شد و گفت: حال داماد گرامی ما چطور بود؟ جواب دادم: خوب بود و به همه شما سلام رساند. گفت: شراره یادت است هر وقت می گفتم با فرید ازدواج می کنی چقدر عصبی می شدی. نگفته بودم در آینده معلوم می شود. –بله خواهر جان! اما آن وقتها دیگر گذشته و باید حرف گذشته را به میان نیاورد. –اوه! چه فیلسوفانه صحبت می کنی. –به خواهر شیرینم رفته ام. –از بس حرف زدم فراموش کردم برای چه آمده ام. –اگر با من کاری داری از حالا باید بگویم که حوصله هیج کاری ندارم چون خوابم می آید. –باید امشب فکر خوابیدن را از سرت بیرون کنی می خواهم تو را ببرم که چند قطعه پیانو بنوازی. همه منتظر تشریف
    فرمایی عروس خانم هستند. –خواهر جان! باور من حوصله ندارم. برو بگو عروس خانم در خواب ناز تشریف دارند. خدید و گفت» لوس نشو!!! از این فرصت ها دیگر پیش نمی آید. گفتم: مگر پسرخاله نیست؟ چرا از او نمی خواهید برایتان گیتار بزند؟ -اتفاقا پیشنهاد او بود. متین گفت به شرطی می خوانم که شراره مرا با پیانو همراهی کند. گفتم: دیگر بدتر اصلا دلم نمی خواهد بیایم. –راستی متوجه شده ای چند روزی است که پسرخاله رفتارش عوض شده است؟ ما فکر می کنیم تو خبر داری چون آن طوری که با تو صمیمی است با ما نیست. خاله از من خواست که به تو بگویم با او صحبت کنی تا بفهمی چه مشکلی دارد. –اولا من هیچ چیز از پسرخاله نمی دانم و دوما عجب کسی را انتخاب کرده اید! او اصلا با من حرف نمی زند. –واقعا تو نمی دانی او چه اش شده؟ -از کجا بدانم؟ به نظر من که اصلا ناراحت نیست او اخلاقش همینطوری است. –راست گفته اند که عاشقان کورند. تو فعلا به فرید خان فکر می کنی، نه کس دیگر. بیا برویم خوب نیست بیشتر از این منتظر ما بمانند. –حالا حتما لازم است که بیایم؟ -ببین یک امشب از تو خواستیم با ما باشی چطور برایمان ناز می کنی. –سمجتر از او توی دنیا پیدا نمی شود.
    همه کنجکاوانه مرا نگاه می کردند. با خنده گفتم: فکر نمی کنم روی سرم شاخ درآورده باشم که شماها اینطور مرا نگاه می کنید. فرزاد گفت: می خواستیم ببینیم که عروس خانم که با نامزد گرامیش صحبت کرده خوشحال است یا نه؟ -خوب! به نظر شما خوشحالم یا نه؟ -مثل خواهرت خشن و بی احساس هستی. –به نظر جنابعالی باید چه کار می کردم که خوشحال نشان می دادم؟ پدر گفت: باید مثل مادرت لپ هایت گل می انداخت و یا آنقدر مست می شدی که متوجه نگاه کنجکاو ما نمی شدی. مادر اعتراض آمیز به پدر پرخاش کرد. همه با صدای بلند خندیدند. خاله به مبلی که مابین خودش و پسرش بود اشاره کرد که آنجا بنشینم.

    متین آرام پرسید: فرید خان چطور بودند؟ -خیلی خوب، به تو هم سلام رساند. –شکایت مرا که نکردی؟ در جواب سکوت کردم. –اگر بداند که محبوبش را به چه شکلی در آوردم دمار از روزگارم در میآورد. –شاید!!! و صورتم را از او برگرداندم.این بار صدایش را بلند کرد و گفت: خوشحالم که به این زودی او را فراموش کرده ای. از گفته اش احساس خیلی بدی به من دست داد و نتوانستم خاموش باشم. گفتم: چقدر با قاطعیت سخن می گویی! از کجا می دانی که او را فراموش کرده ام. با صدای پدر ساکت شد. –دخترم چرا نشسته ای؟ برو چند قطعه پیانو بنواز تا برویم بخوابیم. مادر گفت: این لحظه ها دیگر تکرار نمی شود. امشب آخرین شبی است که در اینجا هستیم. بگذار دور هم خوش باشیم. –مگر قرار است برگردیم؟ مادر جواب داد: بله فردا که هوا خنک شد راهی تهران می شویم. متین آهسته گفت: حتم دارم بهترین خبری بود که تا حالا شنیدی. جوابش را ندادم و رفتم پشت پیانو نشستم. هنوز انگشتم را روی توش های پیانو نگذاشته بودم که شیرین گفت: پسرخاله! قرار بود بخوانی و شراره تو را همراهی کند. جواب داد: البته اگر عروس خانم اجازه بفرمایند. گفتم: خواهش می کنم فقط به خاطر تو به سالن آمدم وگرنه تا حالا هفت پادشاه را هم خواب دیده بودم. مجلس با صدای دلنشین او و نوای زیبای پیانو حسابی گرم شده بود و همه خوشحال از این بودند که به زودی شاهد جشن بزرگی خواهند بود. خنده ها از ته دل بود و شادی ها با تمام وجود. در این میان فقط او بود که تظاهر می کرد. چند با نگاهم با نگاهش تلاقی کرد و هر بار او زود مسیر نگاهش را عوض می کرد.
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  12. کاربر روبرو از پست مفید sama33 سپاس کرده است .

    gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  13. #17

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    اولین کسی که سالن را به قصد خواب ترک کرد او بود. خاله بدون مقدمه چینی از من خواست تا با متین صحبت کنم. –ما که هر چه با او صحبت می کنیم، می گوید مشکلی ندارم. ترس من از این است که خارج از ایران برایش مسئله ای پیش آمده باشد، چون از آن روزی که دوستش تماس گرفته از این رو به آن رو شده است. تو کوچکتر از همه ما هستی و با تو راحت تر صحبت می کند. –چشم خاله جان! سعی خودم را می کنم اما مطمئن باشید وقتی به شما چیزی نگفته به من هم نخواهد گفت. مادر گفت: امتحانش بی ضرر است. تو با او ضحبت کن شاید از لا به لای ضحبت هایش فهمیدی چه مشکلی دارد.
    منتظر ماندم تا همه به اتاقهایشان رفتند. دلشوره ی عجیبی داشتم و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. چند بار تصمیم گرفتم منصرف شوم اما وقتی که گفته های خاله را به یاد می آوردم خود را قانع کردم که باید با او صحبت کنم. به بهانه ی اینکه با هم به ساحل برویم به طرف اتاقش رفتم. شانس آوردم که هوا بارانی نبود و دریا آرام بود.
    چند تلنگر به در نواختم. هیچ صدایی نیامد. چراغ اتاقش خاموش بود. احتمال دادم خوابیده باشد. این بار ضربات را محکم تر زدم. صدایش شنیده شد: بفرمائید. آهسته گفتم: منم شراره. گفت: چند لحظه صبر کن تا لباس بپوشم. خیلی طولش داد تا در اتاق را به رویم گشود. از جلو در کنار رفت و گفت: بیا تو! برق اتاق را روشن کرد و دستی به موهای آشفته اش کشید و پرسید: کاری داشتی؟ جواب دادم: کار خیر، اما می خواهم به ساحل دعوتت کنم. شب زیبائی است. حیفم آمد از دیدن دریا بگذرم و چون تو قبلا به من قول داده بودب همراهی ام کنی، آمدم که به قولت وفا کنی. اما مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم و خواب بودی. - خواب خواب که نه! در خواب و بیداری بودم. حالا نمی شود از رفتن به دریا صرف نظر کنی؟ -اگر تمایلی به آمدن نداری، ایرادی ندارد، تنها می روم. فقط دلم می خواهد تو هم باشی. –تمایل که دارم اما ... . – باز هم جمله ی نیمه تمام!!! –حریف تو یکی نمی شوم.

    چند قدم بیشتر از ویلا دور نشده بودیم که گفت: اگر نامزد گرامی ات بفهمد که من در این وقت شب با تو قدم می زنم از غصه دق می کند. –خدا نکند، در ضمن فکر نمی کنم اگر با پسرخاله ام باشم، ایرادی بر من بگیرد. آن هم تو که وقتی در کنارت هستم از هیچ چیز هراس ندارم و احساس آرامش می کنم. –دختر جان! به همان اندازه که بی آزار هستم می توانم وحشی هم باشم. برای یک لحظه به یاد آن سیلی افتادم که به صورتم زد. –نمی دانم، شاید. –پس هیچ وقت تا کسی را خوب نشناخته ای راجع به او قضاوت نکن، حتی اگر آن شخص برادرت باشد. مکثی کردو ادامه داد: می دانم از امدنت به ساحل منظوری داری. واضحتر بگویم می خواهی مطلبی را به من بگویی و اگر حدسم درست است حاشیه گویی را کنار بگذار و اصل مطلب را بگو. –بله همین طور است. ولی از کجا فهمیدی؟ -بی خودی که دکترای روانشناسی نگرفته ام. –خاله جان از من خواست با تو صحبت کنم. آنها فکر می کنند که تو مشکلی داری و به نظرشان پکر و غمگین هستی. –تو چطور فکر می کنی؟ برای من همان متین گذشته هستی جز اینکه رفتارت با من عوض شده است. هوم بلندی گفت و از من خواست ادامه دهم. –صحبت دیگری ندارم فقط از طرف خاله ماموریت دارم که بفهمم مشکلت چیست؟
    به ساحل رسیدیم. ایستاد و پشت به من چشم به دریا دوخت و دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد. –چرا به او نگفتی خاله جان عامل اصلی من هستم؟ من هستم که او را هر طور دلم بخواهد مثل مترسک سر جالیز میچرخانم. من هستم که او بی اعتنا از کنارم نمی تواند بگذرد و اگر در جمع شما نباشم و او باشد فقط جسمش هست و روحش پیش من است. چرا نگفتی که عامل در خود فرو رفتن او خود من هستم؟
    قلبم به تپش افتاده بود. نمی توانستم کلامی بگویم. مدتی طولانی هر دو سکوت کردیم. احساس می کردم می تواند صدای تپش قلب مرا بشنود. با کشیدن نفس عمیقی بر خود مسلط شدم و گفتم: فکر نمی کردم که من باعث نگرانی تو باشم. متین انگار که تازه فهمیده بود چه گفته و طوری مرا نگاه کرد که انگار تازه آمده بودم و تا حالا پیش او نبودم. گفت: متاسفم، من امشب خودم نیستم. امیدوارم اگر حرف بی ربطی از دهانم خارج شده و می شود حمل بر چیز دیگری ننمایی و مرا درک کنی. تو بیشتر از لیلا برای من ارزش داری. از وقتی بچه بودی دوستت داشته و دارم و همیشه کفته ام شراره خواهر دوم من است. از همان روزهای اول که به ایران آمدم، فهمیدم دل در گرو کسی داری. اوائل فکر می کردم که آن شخص فرید است، اما خودت مرا از اشتباه درآوردی. خیلی دلم می خواست بدانم آن مرد خوشبخت کیست که دل تو را ربوده. متاسفانه تو سعی داشتی آن شخص مخفی بماند. به هر حال کار از کار گذشته و باید او را فراموش کنی و به زندگی جدیدت بچسبی. در غیر اینصورت به فرید خیانت کرده ای. فرید پسر خوب و محجوبی است و مهمتر از همه چیز دارای تحصیلات بالاست. قول می دهم مدتی که بگذرد فلانی را به کلی فراموش خواهی کرد. اما راجع به خودم، تا وقتی که صورت تو را به این شکل می بینم نمی توانم شاد باشم. این چند شب پشت سر هم در خواب آن کابوس وحشتناک به گونه های مختلفی برایم تکرار می شود. شاید باور نکنی اگر بگویم تا بحال آزارم به یک مورچه هم نرسیده و هیچ گاه دست روی ضعیف تر از خودم بلند نکرده ام و نمی دانم چرا آن روز آن خطا را مرتکب شدم. –خواهش می کنم دیگر به این موضوع فکر نکن. من فراموش کردم از تو هم می خواهم فراموش کنی. جای سیلی روی صورتم کاملا محو شده و جز یک لکه کوچک چیزی نمانده است. –نمی توانم، نه نمی توانم فراموش کنم.
    سیگاری روشن کرد و صورتش را از من برگرداند و آرام گفت: یازده سال پیش به من قولی دادی و خوب هم به قولت وفا کردی. حالا بیشتر از تو انتظار دارم و می خواهم که بار دیگر هم قولی بدهی و مثل همان یازده سال پیش دختر کوچولوی خوبی باشی و آن مردی را که نمی شناسمش را هم از یاد ببری و اگر روزی با او برخورد کردی به صورتش نگاه نکنی. اگر غریبه است به هیچ عنوان با او صحبت نکنی و خود را سر راهش قرار ندهی و اگر آشناست و مجبور به صحبت کردن شدی فقط در حد احوالپرسی رسمی با او برخورد کنی. حالا بگو قول می دهی؟ -قول می دهم ولی از کار شما مردها هیچ سر در نمی آورم. با تردید به من نگاه کردو گفت: چطور مگر؟ -فرید تنها شرطی که داشت این بود که نسبت به او وفادار باشم. –خوب، آرزوی هر مردی این است. با دلخوری گفتم: مثل اینکه جایمان با هم عوض شده. قرار بود من با تو صحبت کنم. –بله! ولی من هم باید حرفهایم را می زدم چون می دانم دیگر از این فرصت ها پیش نمی آید. حالا دوشیزه خانم گرامی، نه ببخشید عروس خانم آینده! بفرمائید بنده سرتاپا حواسم با شماست. –باید چه جوابی به خاله بدهم؟ -بگو متین گفته اگر مشکلی داشتم با اولین کسی که در میان می گذاشتم مادر بود و نگرانیشان بیهوده است. اگر صحبتی باقی نمانده به ویلا برگردیم. جواب دادم: خیر، از اینکه همراهم آمدی، متشکرم. –قبل از رفتن نگاهی به دریا بینداز و ببین که چقدر باشکوه است. این آخرین دیدارم از دریای بیکران خزر است. حسادت می کنم که تو هروقت هوس کنی می توانی به اینجا بیایی. –تو هم هروقت اراده کنی می توانی بیایی. –بله! البته اگر اراده ای باقی بماند. با صدای بلندگفت: بدرود ای شبهای دل انگیز ساحل، بدرود ای شنهای نرم ساحل، وداع ای دریای بی کران سرزمین من! –فردا هم وقت داری به دیدن دریا بیایی. –فقط شبهای دریا را دوست دارم. بخصوص شبهایی که دریا آرام است، مثل حالا. ببین ماه چه زیبا در دل دریا غرق شده. یک مشت از شنهای نرم ساحل را در دست گرفت و با تمام نیرو در دستش فشرد و گفت: تو نمی توانی احساس مرا درک کنی. وقتی این شنها را لمس می کنم، نمی دانی چه احساسی به من دست می دهد. از این آب و خاک دور نبوده ای که بدانی چقدر ارزشمند است. –تو هم اجباری نداری دور از وطن باشی و اگر تا این اندازه علاقمند به سرزمینت هستی می توانی دوباره برگردی و در وطنت زندگی کنی.مشتش را باز کرد و شنها را روی زمین پاشید درست مانند کشاورزی که بذر روی زمین می پاشد. –نمی توانم برگردم. –آخر چرا؟ سوالم را بدون جواب گذاشت و گفت: به ویلا برگردیم خیلی خسته هستم.
    راه امده را با هم برگشتیم. در سکوت گام برمیداشتیم. با خود فکر می کردم چرا نمی تواندبه ایران بازگردد و چرا جواب من را نداد. شاید واقعا مشکلی دارد و حتما به آن دلیل ناراحت است. ای کاش بیشتر در این مورد با او صحبت می کردم و از زیر زبانش حقیقت را بیرون میکشیدم. با صدایش به خود آمدم. –تو اول برو چون می دانم که نمی توانی در را بی صدا ببندی. منتظر ماندم او هم وارد شد. –دختر، هنوز که اینجا هستی. مثل اینکه امشب خواب نداری؟ اگر راستش را بخواهی اصلا خوابم نمی آید. پوزخندی زد و گفت: باید هم خوابت نبرد. نامزد گرامی ات هم اکنون بیدار است.شب خوش دخترخاله ی گرامی! خیلی آرام از کنارم گذشت.

    به کمک آقا رسول چمدانها را رد صندوق عقب اتومبیل جادادیم. نفس راحتی کشیدم و گفتم: پدر جان! همه چیز آماده است. شیرین کنار گوشم گفت: خیلی عجله داری. مثل اینکه دلت خیلی برای نامزدت تنگ شده است. نگران نباش! فردا همین موقع کنار هم هستید. –باز که متلک انداختن را شروع کردی؟ -مگر غیر از این است؟!!!

    به پیشنهاد شاهین توی اتومبیل خودمان شدم و شاهین با فیروزه سوار اتومبیل آقای آزادمنش شدند. بیشتر مسیر را در خواب گذراندم. به باجه عوارض که رسیدیم هر سه اتومبیل توقف کردند و تعارفات طبق معمول شروع شد. خاله اصرار داشت که همه به منزل او برویم. مادر گفت: خواهر جان! تعارف که با هم نداریم. اگر اجازه بدهید به منزل خودمان برویمو همه خسته هستیم و ما باید در تدارک مهمانی فردا شب باشیم. فیروزه و شاهین دعوت خاله را قبول کردند و باز هم با آنها همسفر شدند.
    با بوسه ی گرم نسرین از خواب بیدار شدم. از هیجان فریاد بلندی کشیدم. آنقدر همدیگر را بوسیدیم و قربان صدقه ی هم رفتیم تا خسته شدیم. نسرین گفت: آتیش پاره! بگو ببینم سفر خوش گذشت؟ -بد نبود. لبخند مرموزی زد و گفت: سفر پرباری داشتی، درست است؟ -منظور؟؟؟ -مادرت همه چیز را برایم گفته، چطور آنروز تلفنی با هم صحبت کردید؟ -ای بدجنس، نرسیده خبرها را کسب کرده ای. می خواستم تو را غافلگیر کنم، بی خبر از اینکه مادر همه چیز را گذاشته کف دستت. –دیدی گفتم در آینده همه چیز معلوم می شود. خندیدم و جواب دادم: بله، خانم پیشگو! حالا از خودت و افشین خان برایم بگو.من و نسرین یکریز حرف می زدیم. هنگام صرف ناهار از بس حرف زدیم، صدای مادر در آمد و گفت: نمی دانم شما دو نفر اگر یک سال از هم دور باشید، چه خواهید کرد. نسرین قاشق و چنگالش را توی بشقاب گذاشت و گفت: وااااااای! خدا نکند. یک سال دوری را اصلا نمی توانم تحمل کنم. از مامان بپرسید که در این مدت چقدر دلم هوای شراره را کرده بود. مامان گفت: قول می دهم که پس از ازدواج به تدریج علاقه یتان نسبت به هم کاسته شود. نسرین- امکان ندارد. تنها چیزی که مرا از شراره جدا می کند مرگ است. مادر-خدا نکند عزیزم، این چه حرفی است که می زنی؟ پدر-اگر به جای شما خانمها بودم صحبتم پیرامون مهمانی شب بود نه چیز غیر از این. مادر-این طور که من سکوت شراره را می بینم دارد خودش تنهایی فکر می کند. خندیدم و جواب دادم: بر عکس به تنها چیزی که فکر نمی کردم مهمانی شب است. با این حال یک نوع دلهره ی خاص داشتم. چهره ی فرید یک لحظه از جلو نظرم دور نمی شد. به خودم گفتم: حق با متین است. این طوری که پیش می روم به زودی فراموشش می کنم.
    برای پذیرایی مهمانان همه چیز مهیا بود. فرزاد با بذله گویی حسابی پدر و مادر را سرگرم کرده بود. با صدای زنگ من و شیرین به هم نگاه کردیم. شیرین گفت: اگر آنها بودند خیلی خونسرد با آنها رفتار می کنی. مثل گذشته همان رفتار را داشته باش. شیرین از مادر پرسید که بود زنگ زد؟ -خواهرم با بچه ها هستند. شیرین نفس راحتی کشید و گفت: مثل اینکه اشتباه کردم. خندیدم و گفتم: خدا رحم کرده خواستگار برای من می آید. اگر جای من بودی چکار می کردی؟ خندید و جواب داد: اگر جای تو بودم باید تا حالا چند تا قرص آرامبخش استفاده کرده باشم. واقعا از این همه خونسردی تو در تعجبم. –اگر راستش را بخواهی زیاد هم خونسرد نیستم.
    خاله مرا در آغوش کشید و گفت: خاله فدایت بشود عزیزم. عروس کوچولوی قشنگم. هنگام احوالپرسی با متین به یاد گفته ی خودش افتادم که از من خواسته بود اگر با او روبرو شدم به صورتش نگاه نکنم و سعی کنم کمتر با او صحبت کنم. اما او که نمی دانست طرف خود اوست و این کار هم از توان من خارج است. آرام گفت: عروس خانم زیبا به عالم هپروت سفر کرده ای؟ لبخندی زدم و از او دور شدم.به خودم گفتم فقط باید به فرید فکر کنم و نه کس دیگر! هنوز خانواده ی خاله ننشسته بودند که دوباره زنگ در به صدا درآمد و همه نگاهها به من خیره شد. از خجالت داشتم آب می شدم. سعی کردم خودم را خونسرد جلوه دهم اما نتوانستم. گونه هایم مثل آهن گداخته می سوخت. می دانستم اولین کسی که وارد می شود فرید است و مانده بودم جلو این همه نگاه کنجکاو چطور با او روبرو شوم. با صدای باز شدن درب سالن نفسم بند آمده بود. خوشبختانه او هم امشب مثل من خجالتی شده بود و به عنوان آخرین نفر وارد سالن شد. با آنیتا احوالپرسی می کردم که فیروزه مرا به جلو هل داد و گفت برو دسته گل را از دست فرید خان بگیر. هنگامی که دسته گل را از دستش می گرفتم تنها کلمه ای که به من گفت سلام بود ومن هم با همان عجله جواب سلامش را دادم. گل را از او گرفتم و با شتاب از او دور شدم و حتی به خاطر گل از او تشکر نکردم. مادر متوجه دستپاچگی من شد و به یاری ام شتافت و گفت: عزیزم گلها را ببیربگذار داخل گلدان. چه گلهای قشنگی. و بعد از فرید تشکر کرد.
    به کمک شیرین و فیروزه گلها را در گلدان بزرگی جا دادیم. فیروزه گفت: چه سلیقه ی خوبی دارد. شیرین گفت: حیف است گلهای به این قشنگی را اینجا بگذاریم. شراره بیا این گلدان را بگذار روی میز سالن پذیرائی. گفتم: اگر مرا بکشید هم این کار را نخواهم کرد. با عصبانیت گلدان را از دستم گرفت و برد تا خودش روی میز بگذارد. فیروزه دست مرا گرفت و گفت: دلخور نشو عزیزم! من هم مثل تو بودم. وقتی شما به خواستگاری ام آمدید حتی خجالت می کشیدم با تو و شیرین صحبت کنم.
    هر چه فیروزه اصرار کرد با او به سالن نرفتم تا وقتی که نسرین آمدو مجبور شدم همراه او به سالن بروم. آقای آزادمنش گفت: اگر اجازه بدهید حالا فرصت خوبی است برای صحبت کردن. پدر-اجازه ی ما هم دست شماست قربان. دانستم که دیگر حای من در سالن نیست. با نسرین و آنیتا از سالن خارج شدیم و به اتفاق بالا رفتیم. نسرین که درد مرا خوب می فهمید آلبوم را از داخل کمد بیرون آورد و با آنیتا مشغول نگاه کردن شدند. بعد از یک ساعت گفتگو صدای کف زدن و مبارکباد تا بالا به گوش رسید. نسرین آلبوم را روی میز گذاشت و با شوق فراوان مرا در آغوش کشید و گفت: فدای شکل ماهت. امیدوارم در زندگی خوشبخت باشی. آنیتا هم به تقلید از نسرین مرا در آغوش کشید و گفت: از همان بار اولی که شما را دیدم تنها آرزویم این بود که زن فرید شوید و خدا را شکر می کنم که آرزویم را برآورده کرد. با صدای شیرین که مرا صدا می کرد هر سه پائین رفتیم. با ورود ما به سالن، آرزو گفت: به افتخار عروس خانم گل! و همه با صدای بلند دست زدند. به نوبت با ما دست می دادند و برایمان آرزوی خوشبختی می کردند. وقتی با متین دست می دادم چشمانش پر از اشک شده بود و با صدای لرزانی گفت: ـآنقدر خوشحالم که زبانم بند آمده. فقط از خدا می خواهم شما را سعادتمند کند و در کنار هم زندگی توام با آرامشی داشته باشید.
    آقای فرحبخش که خیلی پابند رسم و رسومات بود از یک روحانی دعوت کرده بود که صیغه ی محرمیت برای ما بخواند و تا زمانی که رسما زن و شوهر می شویم به هم محرم باشیم. با این کارش موافق بودم چون راحت تر با فرید برخورد می کردم وقتی صیغه ی محرمیت خوانده شد، ما را وادار کردند که از سالن بیرون برویم. به خاله که اصرار داشت ما در خلوت با هم صحبت کنیم گفتم: وقت برای صحبت بسیار است. اگر اجازه بدهید بماند برای فرصتی دیگر. خانم فرحبخش-وای عزیزم! هیچ شبی دیگر مثل امشب نمی شود.
    تا از جلو آن همه نگاه کنجکاو از سالن خارج شدیم از خجالت آب شدم. فرید پیشنهاد داد که به اتاق من برویم. هنگامی که وارد اتاق شد، در اتاق را پشت سرش بست و دست مرا در دست گرفت و گفت: خوب! عزیزم حالت که خوب است؟ مسافرت خوش گذشت؟ چشمهایم را به پارکت کف اتاق دوخته بودم. –جای شما خالی. دستش را زیر چانه ام گرفت و صورتم را بالا کشید و گفت: هیچ می دانی امشب چقدر دلفریب شده ای؟ و آرام به سخنش ادامه داد: عزیزم نمی دانی چقدر آرزوی این لحظه را داشتم و حالا دیگر هیچ آرزوئی ندارم و خودم را خوشبخت ترین مرد روی زمین می دانم.
    صدای تپش قلبش را به خوبی می شنیدم و احساس می کردم که بدون اونمی توانم زندگی کنم. همان لحظه به خودم قول دادم که جز او به کس دیگر ی فکر نکنم. ...
    وقتی می دیدم او با چه شور و التهابی مرا دوست دارد با خود کی گفتم: چرا به مرد بی احساسی مثل متین دل ببندم که هیچ علاقه قلبی هم به من ندارد. رایحه ی دل انگیز ادکلنش نرم و دلنشین بود و مرا گیج کرده بود. با لحن گرم و پر محبتش گفت: محبوبم! چرا ساکتی؟ تو هم حرف بزن. امشب دیگر برای من و تو تکرار نمی شود. بعد از سکوتی طولانی گفتم: آن شبی که منزل شما مهمان بودیم و ا زمن خواستگاری کردید حتی یک لحظه به این فکر نمی کردم که روزی قبول خواهم کرد و فکر نمی کردم که بتوانم شما را دوست داشته باشم اما حالا ... . شرم مانع از آن شد تا جمله ام را کامل کنم اما او سرم را بالا گرفت و مستقیم نگاهش را به چهره ام دوخت و گفت: حالا چه؟ شراره ی من! بگو خواهش می کنم! گفته ی قشنگت را نیمه تمام نگذار. بریده جواب دادم: ولی حالا شما را خیلی دوست دارم. گفت: دست ظریف مهربانت را به من بده! انگشتر زیبایی که در جعبه ی کوچکی کادو گرفته بود در انگشتم کرد و گفت: باید قسم بخوریم از این به بعد به غیر از همدیگر به کس دیگری فکر نکنیم و تا آخر عمرمان شریک خوبی برای هم باشیم. صمیمانه و بی ریا با هم هم قسم شدیم و بعد از اتاق با هم بیرون آمدیم. هنوز کسی از سالن خارج نشده بود. صدای دست زدن و پایکوبی از سالن به گوش می رسید. –اگر مایل باشید همین جا می مانیم راستش خجالت می کشم جلو نگاههای کنجکاو سایرین وارد سالن شویم و احساس می کنم که کار خلافی انجام داده ام. –عزیز من! چرا کار خلاف!؟؟؟ مگر با همسر خود حرف زدن جرم است. ما به هم محرم هستیم. البته این را هم اضافه کنم که از خدا می خواستم این پیشنهاد را بدهی، چون مطمئنم تا وارد سالن شویم فرود و فرزاد خان متلک بارانمان کنند.
    نگاهی سطحی به میز شام انداخت که در حال چیدن آن بودند و گفت: به به! امشب همه چیز با ما یار بوده. غذاهای مورد علاقه ی من. از حالا گفته باشم که اگر زیاد خوردم نگوئی آدم پرخوری هستم. –بر عکس شما من هیچ اشتهایی به غذا ندارم. –می شنوی این دست زدنها و پایکوبی ها به خاطر به هم رسیدن من و توست. نمی خواهی در پایکوبی شریک آنها شویم؟ اگر ناراحت نمی شوی ترجیح می دهم همینجا کنار شما باشم. با شاره به میز شام گفتم: تا چند دقیقه دیگر میز شام حاضر می شود و آنها هم به ما می پیوندند. کلامم به آخر نرسیده بود که مادر خندان از در سالن بیرون آمد. فرزاد اولین متلک را بار ما کرد و گفت: شما که گفتید حرفی برای گفتن نداریم و ... فرود میان حرفش دوید و گفت: ای بابا! تازه همدیگر را پیدا کرده اند. شاهین گفت: من و فرزاد این مرحله را گذرانده ایم حالا نوبت شماست فرود خان!!! فرزاد گفت: مگر چه ایرادی دارد ما هم تجدید فراش کنیم و بار دیگر مزه ی این مرحله را بچشیم. شیرین از پشت فرزاد سر در آورد و گفت: هیچ اشکالی ندارد اصلا خودم برایت استین بالا می زنم. فرزاد با لودگی گفت: ای وای خانم جان! از کجا سر درآودید؟ فقط قصدم مزاح بود. شاهین گفت: خدا از ته دلت بپرسد. فرید دست مرا کشید و از جمع آنها بیرون برد و گفت: تا کار از این خرابتر نشده برویم.
    سر میز شام متین روبروی ما قرار گرفته بود و ظاهر شاد و خندانی داشت. فرید همانطور که گفته بود با اشتها غذا را صرف می کرد. فرزاد که تحت هیچ شرایطی از لودگی دست بر نمی داشت، گفت: فرید خان! فکر می کردم اصلا اشتهایی به غذا خوردن نداشته باشی. فرید خندید و گفت: چرا نداشته باشم؟ من آدم قوی بنیه ای هستم مخصوصا که امشب بهترین شب زندگی من است.
    آقای فرحبخش رشته ی سخن را بدست گرفت و خطاب به پدر گفت: اگر جناب صلاح بدانید و آمادگی اش را داشته باشید پس فردا جشن نامزدی کوچکی برگزار کنیم. چون متاسفانه خویشاوندان ما خیلی حساس هستند و اگر دعوتشان نکنیم از ما دلگیر می شوند. پدر- من هم همین تصمیم را داشتم و می خواستم بعد از صرف شام به عرضتان برسانم. جشن نامزدی کوچکی برگزار می کنیم و انشالله جشن مفصل بماند برای مراسم عقدکنان که دو هفته ی دیگر برگزار می شود.
    همه صحبتها پیرامون جشن نامزدی دور میزد و تنها کسانی که برای این جشن نظر نمی دادند من و فرید بودیم. بیش از همه متین صحبت می کرد و بیشتر کارهای سخت را او تقبل کرده بود. فرید ظاهرش نشان می داد خسته شده است. –دلتان برای دانی تنگ شده است؟ با تبسمی شیرین جواب داد: البته تنگ شده. توی اتاقت هر چه گشتم نبود. –بله، او را در گلخانه گذاشتم. –کار خوبی کردی. فضای سبز روحیه اش را تقویت می کند. اگر اشکالی ندارد اجازه بده او را ببینم. طوی باوفا تا چشمش به یار دیرینه اش افتاد، فریاد زد: فرید! فرید! مثل دو عاشق دلباخته طوری همدیگر را نوازش می کردن که جمعیت سالن سکوت را ترجیح دادند و محو تماشای صحنه شدند. –اگر می دانستم اینقدر به شما علاقمند است هیچ گاه او را از شما جدا نمی کردم و حالا هم آن را به خودتان باز می گردانم. چون نمی توانم آن طوری که شما به او رسیدگی می کنید از او مراقبت کنم. . . . .
    شاهین گفت: حق با شراره است. انشاالله وقتی زندگی مشترکتان را آغاز کردید با هم از او نگهداری می کنید.
    صبح هنوز از خواب بیدار نشده بودم که سرو کله فرید پیدا شد. هنگامی که ملیحه خانم مرا بیدار کرد گفت: پاشو تنبل خانم! اینطور می خواهی به خانه بخت بروی؟ گفتم: کو حالا تا آن موقع؟ تا کسی مثل شما بالای سرم است وقتی به خانه بخت بروی به اندازه یک پیرزن هفتاد ساله تجربه خواهم داشت. گفت: فعلا پاشو برو پایین که شاه داماد منتظر است.
    لباس مناسبی پوشیدم و ازاتاق خارج شدم. وقتی از پله ها پائین آمدم تنها نشسته بود. دسته گل زیبایی را که آورده بود از روی میز برداشت و به پیشبازم آمد و گفت: سلاک خانم خواب آلودم! می دانی من از کی بیدار شدم؟ قبل از اذان صبح! نمازم را که خواندم دیگر خواب به چشمم نرفت. جواب سلام گرمش را دادم و به خاطر گلها از او تشکر کردم و گفتم: مدتی است که خیلی تنبل شده ام. –با من که باشی تنبلی را از یاد می بری. مادر به ما نزدیک شد و گفت: میز صبحانه را چیده ام. فرید: مادر اگر اجازه بدهید صبحانه را با شراره بیرون بخوریم. با اینکه آفتاب نزده از خواب بیدار شدم اما هنوز صبحانه نخورده ام البته جز دو شکلاتی که کنزل شما صرف شد. مادر با لبخندی گفت: از دیشب که گذشت دیگر اجازه شراره دست شماست. پسرم! هر طور راحتی رفتار کن. یک شاخه گل از گلها را جدا کردم و باقی را به دست مادر دادم.
    هنگامی که در اتومبیل نشستیم شاخه گل را به او دادم و گفتم: تقدیم به شما به خاطر اینکه محبت را برایم به ارمغان آوردید. لبخندی از شوق بر لبانش نشست و دو دستی گل را از من گرفت. شاخه گل را کوتاه کرد و گل را درون جیب پیراهنش گذاشت. فرصتی پیش آمد تا نگاهی به داخل اتومبیل لوکس و مجلل فرید بیندازم. با تعجب عکس خودم را کنار ضبط صوت دیدم. –این عکس پیش شما چکار می کند؟ به یاد ندارم چنین عکسی انداخته باشم. –عکس مربوط به شب نامزدی آرزو است. به عکاس گفته بودم بدون اینکه متوجه شوی از تو عکس بگیرد و می بینی که چه خوب هم شده. عکس را با دقت بیشتری نگاه کردم و گفتم: باید اعتراف کنم از خودم خیلی بهتر است. ولی لگر جواب منفی بود باز هم عکس را اینجا می گذاشتید؟ -البته که می گذاشتم. این عکس از همان روزی که به ظهور رسیده تا حالا اینجاست و تا من زنده ام اینجا می ماند. پسرخاله ات عکس را دیده و اتفاقا مدت زیادی عکس را به دست گرفت مثل اینکه باورش نمی شد تو باشی. تا اینکه از من پرسید و وقتی گفتم مال توست سوال کرد او این عکس را به شما داده؟/ من هم جریان شب نامزدی آرزو را برایش تعریف کردم و ظاهرا متقاعد شد. به تو چیزی در این باره نگفت؟ -نه! –بیشتر کارهای سخت را متین جان به عهده گرفته خیلی به او مدیون هستم امیدوارم روزی برسد دینم را نسبت به او ادا کنم. در این موقعیت اصلا خوش نداشتم نام متین را یشنوم و او دائما از متین حرف می زد.
    اولین خرید ما یک جلد کلام الله مجبد بود و بعد حلقه. مقداری از خرید ها به بعدازظهر موکول شد. با اصرار زیاد مرا برای صرف ناهار به منزل خودشان برد. خانواده اش پروانه وار بر گردم می چرخیدند و آنقدر نسبت به من محبت داشتند که شرمنده شدم. سر میز ناهار فرید پشت سر هم سفارش کارها را به فرود می کردو او جواب میداد چشم، مطمئن باش. خیالت راحت باشد. گفتم: ان شالله عروسی شما جبران می کنیم. –آی گفتی خدا از دهانتان بشنود. انشا الله به زودی نوبت ما هم می رسد. طوری کلمات را از ته دل بیان می کرد که همه به خنده افتاده بودند. آرام از فرید پرسیدم: چطور فرود خان تا حالا مجرد ماندند و شما زودتر از او دست به کار شدید؟ -از بس که مشکل پسند است. فکر می کنم دختری که فرود می خواهد هنوز از مادر زاده نشده باشد.
    فرید نگاهی به جعبه های خرید انداخت که روی هم انباشته شده و همه ی صندلی عقب ماشین را اشغال کرده بود. –حالا خیالم راحت شد. تعجب می کنم اینقدر خریدها زود به پایان رسید. این نشان می دهد که همسری مهربان دارم که در آینده برای خرید یک جفت جوراب مرا دو شبانه روز نمی گرداند، شازده خانم!!! اگر کاری نمانده یکراست به منزل شما برویم که حتما به کمک ما احتیاج دارند. –فقط یک کار مانده! –چه کاری؟ تشکر از شما چون امروز خیلی برایم زحمت کشیدید. با همان مهربانی اخمهایش را در هم کشید و با دست آرام بینی مرا فشار داد و گفت: دیگر نشنوم محبوبم از این حرفها بزند و گرنه از دستش دلگیر می شوم.]ویدا ذوق زده به پیش باز ما آمد. فرید از دور دستهایش را گشود و گفت: بدو بغل عمو ببینم خوشگل من! تا وارد سالن شدیم آرزو و فیروزه کل بلندی کشیدند و همه دست زدند. فرزاد گفت: اینطوری فایده ندارد. ضبط صوت را روشن کنید تا یه قری بیایم. متین و فرود مشغول وصل کردن یک سری وسایل تزئینی بودند فرود از بالای پله گفت: فرزاد خان اینطور که شما می رقصید حالاست که از پله پرت شوم پائین. فرزاد- به جای سقوط کردن بیا پائین و مرا همراهی کن. فرود و فرزاد فرید را هم به میدان کشاندند. فیروزه مشغول درست کردن گل بود. پرسیدم مادر و پدر کجا هستند؟ -برای انجام کاری بیرون رفتند. ...
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  14. کاربر روبرو از پست مفید sama33 سپاس کرده است .

    gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  15. #18

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    شاهین با جعبه پر از وسائل تزئینی وارد سالن شد. جعبه را بر زمین گذاشت و ضبط صوت را خاموش کرد و گفت: تا پایان کار پایکوبی ممنوع. فرید گفت: قربان کلامت که گل گفتی. همه مشغول بودند جز من که فقط نظارت داشتم.
    با پایان کار همه راضی به نظر می رسیدند. چون واقعا زیبا تزئین شده بود. فرزاد قیچی را روی میز گذاشت و گفت: شاهین خان! اجازه می فرمائید که ضبط صوت را روشن کنیم. من که قر تو کمرم خشک شد. شاهین جواب داد: خواهش می کنم حالا خودم روشنش می کنم و نیز همراهیت خواهم کرد. فرید به همراه برادر و خواهرانش عازم رفتن شدند و هنگام خداحافظی مدام سفارش می کرد که زود بخوابم تا فردا سرحال باشم. با رفتن آنها مجلس خیلی خلوت شد. خصوصا که با رفتن آنها فرزاد، شلوغ مجلس نیز به خواب رفته بود. متین تنها روی صندلی نشسته بود و پای راستش را روی پای چپش انداخته بود و به حلقه های دود سیگارش نگاه می کرد. خستگی را می شد به وضوح در چهره اش دید. نتوانستم بیشتر بمانم. ترسیدم دچار وسوسه شوم و باز هم به او فکر کنم. شب بخیر کوتاهی گفتم و سالن را ترک کردم. با سروصدایی که در حیاط به گوش می رسید از خواب برخاستم. از پنجره نگاهی به درون حیاط انداختم. متین شاهین فرود و افشین مشغول وصل کردن لامپ های رنگین بودند. چند کارگر هم که پدر برای پذیرایی از مهمانان آورده بود مشغول چیدن میز و صندلی در حیاط بودند. هنگامی که پائین رفتم شیرین در حالی که به آرش شیر میداد گفت: چه عروس تنبلی! از صبح تا حالا داماد بیچاره چند بار تماس گرفته و هر بار عروس خواب آلودش در خواب ناز تشریف داشته است. –خوب چرا بیدارم نکردید؟ -می خواستیم اما نامزد گرامی ات از پشت تلفن خواهش کرد تو را بیدار نکنیم. تماس بگیر ببین طفلک چکارت دارد؟
    تا دست بردم تلفن را بردارم زنگش به صدا در آمد. شیرین گفت: مطمئنم خودش است. صدای اعتراض فرید بلند شد: سلام خانم خواب آلود من! آخرش تو را سحر خیز می کنم. –حالا نمی شود اولش مرا سحر خیز کنید؟ -بنابراین از امشب شروع می کنم. به شوخی گفتم: تسلیم! حرفم را پس گرفتم. جدی شد و گفت: از شوخی گذشته اگر با تو کاری در منزل ندارند تو را با خود به قنادی ببرم. –نه! چه کاری؟ ولی قنادی چرا برویم؟ -برای انتخاب مدل کیک! هر چه آلبوم کیک را زیر و رو می کنم نمی توانم یکی را انتخاب کنم. اگر باشی با هم یکی را انتخاب می کنیم. –باشد ولی می توانند به موقع کیک را تحویل بدهند؟ -بله! طرف با من دوست صمیمی است و قول داده چند ساعته کیک را تحویل ما بدهند. –پس تا شما بیائید حاضر شده ام. شیرین-چکار داشت؟ -برای انتخاب کیک می خواست حضور داشته باشم. –می بینی چه پسر با محبتی است! باید قدر او را بدانی. با لبخند جواب دادم: البته که می دانم. بیشتر از آن چیزی که در ذهن تو می گذرد.
    صبحانه را با عجله صرف کردم و با همان عجله لباس پوشیدم. او با دسته گلی زیبا وارد شد و پشت سرش آنیتا و آرزو هم آمدند. بعد از احوالپرسی با فرید سالن را ترک کردیم.
    وقتی با فرید وارد حیاط شدیم فرود با شوخ طبعی گفت: شاه داماد خوب از زیر کار در می روی! نوبت ما هم می رسد. فرید گفت: ببینیم و تعریف کنیم. متین به هواداری از فرید برخاست و گفت: کجای دنیا رسم است داماد کار کند که فرید خان دومی باشد. شاهین که سعی داشت از پله ها پائین بیاید: حالا کجا عازمید؟ فرید-اگر اجازه بدهید می خواهیم برویم برای انتخاب کیک. –پس چرا منتظرید بروید تا دیر نشده! فرود-شاهین خان شما چه زود باورید این ها همه اش بهانه است. از در حیاط که بیرون می رفتیم فرید روی برگرداند و گفت: اخوی گرامی نوبت اذیت کردن ما هم می رسد.
    مدل کیک را خیلی زود انتخاب کردیم. فرید-بهتر است تا فرود بیشتر از این متلک بارمان نکرده به منزل برگردیم. با اینکه با عجله به منزل برگشتیم اما زمانی رسیدیم که کارها به پایان رسیده بود. فرید دو دستش را به نشانه تسلیم بالا برد و رو به برادرش گفت: دربست در خدمت شما هستم. فرود-می بینید چقدر ناقلاست؟ حالا که کارها به پایان رسیده آستین همت بالا زده است.
    مادر از دوست آرایشگرش دعوت نمود تا برای ناهار به منزل ما بیاید. وقتی من و نسرین برای استراحت با اتاق بالا رفتیم او هم آمد و گفت: باید از حالا کار را شروع کنم. آلبوم عکسی را جلو دستم گذاشت و گفت: یکی از این مدل موها را انتخاب کنید. آلبوم را به او برگرداندم و گفتم: نمی خواهم موهایم را آرایش کنم چون فرید دوست دارد ساده بماند –هرطور میل شماست! پس فقط می ماند آرایش صورت که آن هم کاری ندارد می توانید کمی استراحت کنید.
    تا خانم ژنی از اتاق بیرون رفت نسرین خود را روی تختخواب رها کرد و گفت: آخیش! بیا کمی دراز بکش چون باید تا آخر شب سرپا باشی. باهم روی تخت دراز کشیدیم. نسرین نگاهش را به لوستر اتاق دوخته بود. –شراره! چه احساسی داری؟ -باور می کنی نمی دانم! –من هم شب نامزدیم همین حال را داشتم البته بیشتر از تو.راستی آنیتا و آرزو کجا غیب شدند؟ -لباس مناسب جشن را با خود نیاورده بودند به منزل برگشنتد تا بعد از استراحتی کوتاه برگردند. –فرید هم با آنها رفت؟ -آره چون اگر اینجا می ماند نمی توانست استراحت کند.

    خانم ژنی اجازه نداد غیر از نسرین کس دیگری وارد اتاق شود. در پایان کار لبخندی از رضایت بر لب آورد و گفت: حالا می توانید لباستان را بپوشید. به کمک او ونسرین لباسم را پوشیدم. نسرین با خوشحالی گفت: درست مثل یک عروس خیالی شدی. خانم ژنی گفت: تا شاه داماد نیاید نمی گذارم از این در بیرون بروی.

    صدای دلنشین فرید از پشت در اتاق شنیده می شد. قلبم به تپش افتاده بود و هیجان تمام وجودم را در برگرفته بود. خانم ژنی گفت: لطفا شما در را به روی داماد بگشائید. آرام در را باز کردم. با دسته گلی که معمولا برای دست عروس درست می کنند پشت در به انتظار ایستاده بود. مدتی همینطور بی حرکت به من خیره شد. گل را به دستم داد و گفت: مثل یک فرشته آسمانی شده ای. دست مرا گرفت و آرام از پله ها پائین برد. صدای کل کشیدن و دست زدن با صدای گروه موزیک و بوی دلپذیر اسپند همه در هم آمیخته و فضای شادی را مهیا ساخته بود. مادر وقتی به ما نگاه کرد از شوق به گریه افتادو مادر فرید هم دستخوش احساسات شده بود. صورت ما را با محبت بوسید و گفت: عزیزانم اگر بخواهید همینطور بایستید خسته می شوید. آنگاه ما را به زور وادار به نشستن کرد. فرید چنگی در موهایش انداخت و گفت خرمن موهای تو هم پرشده از نقل های رنگی. با حوصله نقل ها را از سرم جدا کرد.

    متین با دسته گل خیلی بزرگی وارد سالن شد و توجه همه را به خود جلب کرد. بار دیگر صمیمانه به ما تبریک گفت و دو شاخه ی غنچه رز از گلها جدا کرد یکی را به من و دیگری را به فرید داد. فرید گل را درون جیب کتش گذاشت و گل مرا هم با سلیقه کنار سرم زد.

    وقتی همه مهمانها جمع شدند مراسم رسمی آغاز شد و حلقه ها را به دست کردیم. مادر فرید با جعبه کوچکی با روکش مخمل سرخ رنگ از کیفش بیرون آورد و گفت: این جواهرات چند دست گشته تا به من رسیده. زمانی که با پدر فرید ازدواج کردم مادر خدابیامرزش این جواهرات را به گردنم انداخت و گفت: از این جواهرات خوب نگهداری کن چون امانت است اگر روزی صاحب پسر شدی این جواهرات را به عروست هدیه کن. حالا من می خواهم به وظیفه ام عمل کنم. آرزو می کنم روزی برسد شما هم این جواهرات را با دستهای خود به گردن عروستان بیاویزید.
    جشن بنحو احسن برگزار شد و مراسم تا پاسی از شب ادامه داشت. وقتی آخریت مهمانان منزل را ترک کردند فرید نفس راختی کشید. گره کراواتش را شل کرد و گفت: دیگر نای ایستادن را ندارم. گفتم: اما من برعکس شما اگر تا صبح هم سرپابایستم انرژی ام تمام نمی شود. مرا به نشستن دعوت کرد و گفت: از وقتی که تو را از پله ها پائین آوردم تا حالا فرصتی نشده با هم تنها باشیم. –حالا که به غیر از من و شما شخص دیگری در اینجا نیست. –پس اگر اجازه بفرمائی می خواهم تا آنجا که دلم میخواهد سیر تماشایت کنم. عاشقانه چشم به من دوخت و گفت: امروز مثل ستاره ای درخشان به نظر می رسی. با این لباس بلند که درست رنگ چشمان توست و این کفشهای نوک باریک پاشنه بلند سبز روشن که پر از نگینهای خیره کننده ای است مثل سیندرلا شده ای و مطمئنم سیندرلا هم به گرد پای سیندرلای من نمی رسد. وقتی دست تو را در دست داشتم و از پله ها پائین می آمدم و دنباله ی لباست از روی پله ها کشیده می شد در آن لحظه احساس عجیبی به من دست داده بود. دلم می خواست تو را میان دستانم می گرفتم و به جایی می بردم که فقط من بودم و تو. شاید باور نکنی که حسادت می کردم که دیگران هم به تو نگاه می کردند. به خودم می گفتم ای کاش معجزه ای رخ بدهد که تو غیب شوی و جز من کسی نتواند تو را ببیند. ضربه ی محکمی به در نواخته شد. دست مرا رها کرد و از من فاصله گرفت و گفت: بفرمائید. دو نفر کارگر وارد سالن شدند و یکی از آنها گفت: اگر اجازه بدهید می خواهیم سالن را نظافت کنیم. –خواهش می کنم. نگاهش را به من دوخت و گفت:بخشکی شانس!!!
    خندیدم و گفتم: از دستتان فرار نکردم که این حرف را می زنید؟! برای همیشه به شما تعلق دارم و همین طور که شما هم به من تعلق دارید. –حق با توست شیرین جانم!
    با سروصدایی که کارگرها راه انداخته بودند سالن غیرقابل تحمل شده بود. او هم که مثل من به تنگ آمده بود گفت: عزیزم! ترجیح می دهم تا شنوایی ام را از دست نداده ام به جمع بپیوندم.[/justify][justify]پدر اجازه نداد خانواده ی فرید به منزل بازگردند. آقای آزادمنش با صدایی که حاکی از خستگی بود گفت: با اجازه ی صاحبخانه می روم که بخوابم. همه ی آقایان به او پیوستند. فرید-عزیزم اگر اجازه بدهی می روم که بخوابم تا حالا هم به زور چشمهایم را باز نگهداشته ام. –ان شاالله خواب راحتی داشته باشی.
    بعد از اینکه آقایان جمع ما را ترک کردند، خاله گفت: من و ازادمنش مهمانی نسبتا کوچکی را برای پس فردا یعنی روز جمعه ترتیب داده ایم. و تصمیم گرفته ایم میهمانی را در باغ چالوس برگزار کنیم. این جشن را به خاطر متین برپا می کنیم، آخر جمعه روز تولد اوست. البته خودش از این موضوع بی اطلاع است و نمی خواهم تا آن روز متوجه شود. لیلا-مادر! چطور تا حالا چیزی به من نگفتید؟ خاله-نتوانستم دخترم، چون می دانستم که تو نمی توانی جلو خودت را بگیری و به متین چیزی نگویی. پدرت تمام دوستان صمیمی دوران تحصیل او را پیدا کرده و آنها را دعوت نموده تا با خانواده هایشان بیایند. اما شاید بپرسید که به چه دلیل موضوع را برای شما بازگو کردم. یکی اینکه شراره جان باید زحمت بکشد و همراه نامزد گرامی اش دیرتر ازما به باغ بیاید و کیک تولد را سر راه از قنادی تحویل بگیرید. –خاله جان! مسافت تهران تا ویلای شما خیلی زیاد است و ممکن است کیک خراب شود. –از قبل فکر همه ی کارها را کرده ام. کیک را در یک قنادی نزدیک ویلا سفارش داده ایم که بیست دقیقه تا ویلا فاصله دارد. خاله خطاب به فیروزه، شیرین، لیلا و آرزو گفت: از وقتی که به باغ رفتیم به همسرانتان بگوئید که متین را به بهانه ای از باغ دور کنند تا همه چیز را آماده کنیم و همه میهمانها از راه برسند. از این که شما عزیزانم را به زحمت می اندازم شرمنده ام و امیدوارم که بتوانم زحمات شما را جبران کنم. فیروزه-خاله جان! اگر به این می گوئید زحمت کاش همیشه از این زحمتها به ما بدهید.
    آنیتا با من هم اتاق شد. به رسم مهمان نوازی او را واداشتم که روی تختخواب بخوابد و خود روی زمین خوابیدم. آنیتا با شیطنت گفت: می دانم دوست داشتی به جای خواهر فرید، خود فرید کنارت بود. خندیدم و گفتم: عزیزم برای ما فرصت زیاد است تا در کنار هم باشیم.
    چراغ اتاق را خاموش کردم و در رختخوب دراز کشیدم. آنیتا- بعد از آنهمه سرپا ایستادن دراز کشیدن خیلی مزه می دهد. –بله! چه جور هم. مدت زیادی گذشت اما هنوز بیدار بودم و هرچه در رختخواب غلت می خوردم بی فایده بود. از فکر روزی که بر من گذشته بود نمی توانستم غافل باشم. تمام لحظه ها یکی پس از دیگری مانند پرده سینما جلوی چشمهایم نمایان می شد. از صدای فنر تختخواب معلوم بود که آنتا هم بیدار است. آرام گفتم: بیداری؟ پتو را از روی صورتش کنار کشید و گفت: بله هر کاری می کنم متاسفانه خوابم نمی برد. روز پر مشغله ای را پشت سر گذاشتیم. –می خواهی چراغ را روشن کنم؟ -ممنونم. نه اینطوری راحت تر هستم. اگر سوالی از شما بپرسم جوابم را می دهید؟ -البته که جواب می دهم ولی به شرطی که جوب سوال شما را بدانم. –قبل از اینکه به فرید جواب مثبت بدهی، به او علاقمند بودی؟ -اگر راستش را بخواهی کوچکترین علاقه قلبی به او نداشتم ولی حالا اسم فرید را که به زبان می آورم قلبم در سینه به شدت می تپد و احساس می کنم بدون او هرگز قادر به زیستن نیستم. –خواستگاری دارم که خیلی سماجت می کند ولی هیچ علاقه ای به او ندارم و از او متنفر هم نیستم. –من می شناسمش؟ -پسرعمویم است. همان کسی که با او عکس گرفتم. –ظاهرا پسرخوبی است. –می دانم در خوب بودنش شکی نیست. –پس چه مشکلی دارید؟ ما از بچگی نشان شده ی همدیگر بودیم. پرویز همیشه علاقه اش را به من ابراز می کند. –شما چطور؟ به او گفته اید که علاقه ای به او ندارید؟ -متاسفانه خیر! اصلا نمی توانم این موضوع را به او بگویم. همه ی فامیل ما را نامزد می دانند و او هم اگر فرصتی پیش آید که با هم تنها باشیم آنقدر از آینده حرف می زند که دلم نمی آید نا امیدش کنم. نیم ساعت پیش با خودم فکر می کردم که اگر شما هم از قبل به فرید علاقه نداشتید پس من هم می توانم با پرویز ازدواج کنم و شاید مثل شما به او علاقمند شدم. –من نمی تونم برایت تصمیم بگیرم بلکه فقط می توانم راهنمایی ات کنم. اگر پرویز را مردی مناسب برای زندگی آینده ات می دانی با او ازدواج کن.
    سیاهی شب می رفت تا کم کم جای خود را به سپیدی روز بدهد که ما به خواب رفتیم. با صدای باز شدن در چشمهایم را باز کردم. شیرین در چارچوب در قرار گرفت. او را ندیده انگاشتم و سرم را زیر پتو پنهان کردم. از صدای پاشنه ی کفشهایش که روی پارکت کف اتاق صدا می داد، فهمیدم به من نزدیک می شود. با حرکت تندی پتو را از رویم کنار کشید و گفت: عروس به این اتبلی ندیدم. با صدای خواب آلود گفتم: خواهش می کنم راحتم بگذار. –امکان ندارد بگذارم باز هم بخوابی، خجالت دارد والله! اولین فردی که از خواب بیدار شد فرید خان بود.
    آنیتا از سروصدای ما بیدار شد و گفت: ما تا وقتی که هوا روشن می شد، بیدار بودیم. شیرین-البته حق با شماست. تا نیم ساعت دیگر ناهار آماده می شود و طفلک فرید خان از صبح تا حالا منتظر خانم تنبلش است. جالب اینجاست که اجازه نمی دهد کسی او را بیدار کند و اگر می بینید من به این اتاق آمده ام شیر خشک آرش را بهانه کرده ام.
    متین و فرید مشغول یک نوع بازی فکری بودند. شاهین و فیروزه هم خود را با آرش سرگرم کرده بودند و جز این عده کس دیگری در سالن نبود. به شیرین گفتم: حالا کی روی آن را دارد وارد شود؟ شیرین مرا به درون سالن هل داد و گفت: تو، عروس خواب آلود! با صدای شیرین نگاهها به ما خیره شد. شاهین-چه عجب خانمها! چشم ما به جمالتان روشن شد. آنیتا از خجالت سرش را پایین انداخت و گفت: صبح بخیر که نمی شود گفت، پس روز همگی بخیر. از این که دیر برخاستیم واقعا پوزش می طلبیم. فرید دست از بازی کشید و با محبت حال هر دوی مارا پرسید. بعد خطاب به خواهرش گفت: تو که تا این وقت روز نمی خوابیدی. به جای او جواب دادم: کمال همنشین در او اثر کرده. متین گفت زیاد هم نخوابیدید. اگر از ساعت دو به بعد حساب کنیم، فقط ده ساعت خوابیدید. طوری جمله ی خود رابا تمسخر بیان کرد که همه به ما خندیدند. گفتم: پسرخاله گرامی! باید به عرض شما برسانم که ما تا نزدیکی های سحر بیدار بودیم. شاهین نگاهی به آنیتا انداخت و گفت: جسارتم را ببخشید آنیتا خانم، روی سخنم با شراره است. شراره جان! کی شود بقرمایید چرا تا آن وقت بیدار بودید؟ خندیدم و نگاهم را به آنیتا دوختم و گفتم: لطفا به حریم محرمانه ی ما تجاوز نفرمایید. شاهین هوم بلندی کشید و سکوت کرد. فیروزه که تا آن لحظه ساکت مانده بود با لحن آمیخته به طنزی گفت: فکر می کنم آقایان محترم بازپرسی شان به پایان رسید و شما دو نفر می توانید بنشینید. نگاهی به جمع انداختم. همه با خیال راحت روی مبل لم داده بودند و با صدای بلند خندیدند. ما مثل مجرمها سرپا ایستاده بودیم. دست آنیتا را گرفتم و با هم روی کاناپه نشستیم.
    با خنک شدن هوا همه آماده ی رفتن به پارک شدیم. متین به بهانه ای بین راه از ما جدا شد. فیروزه صحبت های دیشب خاله را برای شاهین و فرید تعریف کرد. فرید گفت: پس من و شراره باید دیرتر از شما به مقصد برسیم. شاهین گفت: باید دیرتر راه بیفتید. گفتم: خدا را شکر فرصت کافی برای خوابیدن دارم. فرید-راستی راستی داری مثل خوش خواب شهر موشها می شوی. –شما که خبر ندارید چقدر کسر خواب دارم.
    ***
    نسرین-چقدر می خوابی دختر! پاشو دیگر. –صبح بخیر، معلوم هست این وقت صبح اینجا چکار می کنی؟ -اگر می خوای بروم؟ -لوس نشو! دیوانه! می خواستم بدانم چطور شده این وقت روز آمدی؟ -مثل اینکه راست راسنی فرید عقلت را ربوده است. دختر! مگر قرار نیست همه با هم به باغ خاله ات برویم. مادرت از من خواست که به اینجا بیایم، چون مامان همسفر خاله ات شد. من و افشین هم با فیروزه و شاهین می رویم. آمدم قبل از رفتن تو را بیدار کنم تا وقتی نامزدت می آید حداقل لباس پوشیده باشی. خندیدم و گفتم: عجب جانوری هستی تو دختر! فکرت تا کجاها که پرواز نمی کند.
    لباس پوشیدم و با نسرین پایین رفتم. همه آماده ی حرکت بودند. متین سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و گفت: دیر نکنید دخترخاله! –به فرید بستگی دارد که چه وقت بیاید. لبخندی زد و گفت: خوش بگذرد.
    در بزرگ پارکینگ را آقا کمال بست. مدت طولانی به انتظار نشستم، اما بی فایده بود. شماره منزلشان را گرفتم. بعد از دو بوق صدای خانمی در گوشی پیچید. منده بودم چه بگویم. تا می خواستم صحبت کنم گوشی را گذاشت. مجددا تماس گرفتم و همان خانم جواب داد. با او احوالپرسی کردم و گفتم من شراره هستم، نامزد فرید. با صدای بلندی که گوشم را آزرد گفت: می بخشید شما را نشناختم آخر قبل از شما مزاحم داشتیم. فریدخان تازه از حمام بیرون آمده. چند لحظه گوشی را نگهدارید تا به ایشان بگویم. صدای او به خوبی شنیده می شد که گفت: یا شما کار دارند و او بدون اینکه بپرسد چه کسی پشت خط است گفت: بگو من نیستم. –اما آقا ایشان شراره خانم هستند. فرید با فریاد گفت: چرا زودتر نگفتی؟ و چند لحظه بعد صدایش در گوشی پیچید: سلام خانم کوچولو! –سلام، اینطور قول می دهید؟ -تسلیم، هر چه بگویی حق داری. محبوب قشنگم دیشب خوب خوابیده یا هنوز هم کسر خواب دارد؟ -عالی بود. خیلی طول می کشد تا بیایید؟ -خیر عزیزم. همین حالا راه می افتم.
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  16. کاربر روبرو از پست مفید sama33 سپاس کرده است .

    gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  17. #19

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    دلیل دیر آمدنم هم این است که یکی از دوستانم که به من مقروض بود، صبح زود تلفنی تماس گرفت. گویا قصد سفر داشت و می خواست قبل از سفرش قرض خود را بپردازد. راستی همه رفتند؟ جواب داد: بله، خیلی وقت است و شاید هم تا حالا رسیده باشند. می دانید از کی به انتظار شما نشسته ام؟ گفت: عشق من، متاسفم، اگر می دانستم محبوب زیبایم را این همه منتظر گذاشته ام، به حمام نمی رفتم. اگر چند دقیقه ی دیگر منتظر باشی سریع خودم را می رسانم. جدی گفتم: لطفا احتیاط کنید. نمی خواهم به خاطر چند دقیقه زودتر رسیدن اتفاقی پیش بیاید. صدایش را کشید و گفت: ای به چششششم!
    نگاهم به دوربین فیلمبرداری افتاد. دوربین را آماده کردم تا همراه خودم ببرم. صدای بوق اتومبیل فرید به گوش می رسید. پنجره اتاقم را باز کردم. خنده کنان برایم دست تکان داد. اگر فریاد هم می کشیدم، با فاصله دوری که از هم داشتیم نمی توانست صدایم را بشنود. با دست اشاره کردم که وارد شود. مثل سرباز وظیفه شناس خبردار ایستاد و دستش را کنار سرش گذاشت. منتظر ماندم تا وارد شود اما طاقت نیاوردم و از اتاق خارج شدم و پائین پله ها به هم رسیدیم. دسته گلی زیبا از گلهای رز به طرفم دراز کرد و با لحن شاعرانه ای گفت: تقدیم به تو، تقدیم به تو که همه چیز منی. تویی که با بودنت به من امید زندگی می دهی و تقدیم به تو با تمام وجودم.گل را از دستش گرفتم و گفتم: امان از این زبان شما! اگر این زبان را نداشتید چکار می کردید و هیچ می دانید با همین چرب زبانی ها مرا رام کردید. خدید و گفت: جدی می گویی؟ خندیدم و گفتم: مگر شوخی هم داشتیم؟ به حالت شو خی گفت: شاهزاده خانم! سیندرلای من! کاری ندارید، حرکت کنیم که راهی طولانی پیش رو داریم. با همان ژست خودش جواب دادم: آماده ام سرورم!
    هنگامی که در اوتومبیل نشستم گفتم: مثل اینکه خیلی به قصه ی سیندرلا علاقمند هستید؟ جواب داد: خیلی، بچه که بودم فقط دلم می خواست این قصه را بشنوم و آرزو داشتم روزی صاحب سیندرلا شوم که شدم. البته سیندرلای من بی اندازه از سیندرلای قصه ها بهتر، زیباتر و شایسته تر است. بگذریم از این قصه ها. قبل از اینکه از شهر خارج شویم باید هدیه ای برای متین بخریم. از قبل تصمیم گرفته بودم برای او زنجیر طلا با پلاک بخرم، ولی اگر تو چیز بهتری در نظر داری بگو. گفتم: موافقم، چون طلا همیشه می ماند.
    زنجیر و پلاک زیبایی به شکل لنگر کشتی خریدیم که روی آن حک شده بود بی تو هرگز. مثل همیشه یکریز صحبت می کرد. از هر دری سخنی می گفت، شعر می سرود و لطیفه تعریف می کرد و حتی نمی گذاشت یک ثانیه هم هدر برود. گفتم: خوشحالم که شما اهل صحبت کردن هستید. متاسفانه من خیلی کم حرف هستم و همیشه از این کارم در عذابم، ولی حالا شما این کمبود را برایم جبران کردید. گفت: عشق من! اگر از تو خواهشی بکنم به آن عمل می کنی؟ جواب دادم: با جان و دل. گفت می دانم پررویی است اما دلم می خواهد محبوبم مرا (شما) خطاب نکند و دوست دارم با من مانوس باشی. وقتی شما خطابم می کنی حس می کنم خیلی از هم دوریم و با هم غریبه. شاید این حرفها به نظرت خیلی مسخره به نظر برسد، اما فراموش نکن که من و تو به زودی ما می شویم. مطمئنم وقتی زندگی مان را آغاز کنیم، همه از صمیمیت ما غبطه می خورند.
    هوس کردم در حال صحبت کردن از او فیلم برداری کنم. گفتم: اگر می تونی آهسته تر حرکت کن می خواهم فیلمبرداری کنم. گفت: جلوتر منظره های چشمگیرتری هست. گفتم: منظره می خواهم چکار؟ می خواهم از تو فیلمبرداری کنم. لبخند مهربانی زد و گفت: متشکرم عزیزم پس بگذار در حال آواز خواندن باشم. اول اجازه بده ببینم خوش تیپم یا نه. درون آینه خود را نگاه کرد و دستی به موهایش کشید. با یک دست رانندگی کرد و با دست دیگر یقه ی لباسش را صاف کرد و گفت: حاضرم. گفتم حواست به جاده هم باشد که سر از ته دره درنیاوریم. خنده ی کوتاهی کرد و گفت: عزیزم! اینفدر هم کم ظرفیت نیستم. آنگاه شروع کرد به خواندن:
    وقتی دلتنگی هامان فصل مشترک من و توست، و هنگامی که ستاره ها گریه می کنند، یاسهای سپید نوازش را به سکوت سبز چشمانت می سپارم تا در موج نگاهت غرق شوم...
    خوب عشق من، چطور بود؟ جواب دادم: ممنونم، بسیار زیبا خواندی. یادآوری کنم که حواست جمع باشد قنادی را رد نکنی. فکر کنم دیگر راهی نمانده. جواب داد: بله، سرپیچ بعدی است.
    کیک تولد به قدری بزرگ بود که مجبور شدیم صندلی جلو را بخوابانیم و کیک را آنجا قرار دهیم. علاوه بر دوستان متین، خاله چند خاواده ی دیگر از بستگان آقای آزادمنش را دعوت کرده بود خاله پدر را فرستاده بود تا به متین و بقیه بگوید برگردند. دوربین را به فرید سپردم و گفتم: وقتی متین وارد سالن شد، فیلمبرداری کن. تعظیم کوتاهی کرد و گفت: با کمال میل محبوبم! تو هم اگر زحمت بکشی و چند قطعه پیانو بنوازی فضای سالن عوض می شود و فیلم زیباتر از آب در می آید.

    با صدای پیانو هیاهوی سالن تبدیل به سکوتی سنگین شد. شیرین اشاره به فرید کرد که حالا وارد می شوند. فرید دوربین را که رو به گرفته بود تغییر جهت داد و به سمت در ورودی چرخید. با آمدن متین همه دست زدند و یک صدا گفتند: تولدت مبارک.
    گیج و متحیر شده بود که این جمعیت از کجا آمده اند. نگاه پرسش آمیزش را به خاله دوخت. خاله گفت: فقط خواستیم تو را غافلگیر کنیم و بدانی که چقدر دوستت داریم.
    دوستانش تقریبا صف کشیده بودند و به تریتب او را در آغوش می کشیدند. حسابی شوکه شده بود. فرید به من نزدیک شدو گفت: شیرین جانم! وقتش رسیده هدیه را به متین بدهیم. کادو را از کیفم بیرون آوردم و به دستش دادم. کادو را به خودم برگرداند و گفت این کار وظیفه ی خانمهاست و وظیفه ی ما آقایان همراهی است. خندیدم و گفت: چه خوب با وظیفه ها آشنا هستی.
    متین با یکی از دوستانش مشغول گفتگو بود فرید صدایش کرد بلافاصله از دوستش جدا شد و پیش ما آمد. فرید گفت دختر خاله ات با شما کار دارد. نگاه کوتاهی با من انداخت و گفت: امر بفرمایید در خدمتم. هدیه را به او دادم و گفتم: با فرید این هدیه را برای روز تولدت انتخاب کردیم. اگر سلیقه ی ما را نپسندیدی به بزرگواری خود ما را ببخش. فرید گفت تحفه ی ناقابلی است متین جان. امیدوارم خداوند عمر طولانی و گرانبهایی به شما عطا کند و زندگی سعادتمندانه ای را پیش رو داشته باشی. رنگ صورتش از شرم سرخ شد و عرق پیشانی اش را با دستمال گرفت و شمرده گفت: شما مرا شرمنده ی خود کردید. حضورتان در اینجا از هر هدیه ای برای من گرانبهاتر است. فرید-نظر لطف شماست قربان. به خاطر اینکه تعارفات را کوتاه کنم گفتم: هدیه را باز کنید ببینید می پسندید یا نه؟ -دختر خاله ی گرامی مطمئن باشید پسند شما کافیست. در جعبه را باز کرد لبخندی زد و گفت: واقعا زیباست. با صدای بلند نوشته ی پلاک را خواند: بی تو هرگززززز. زنجیر را به گردن آویخت و گفت: نمی دانم می توانم روزی زحمات شما عزیزان را جبران کنم یا نه؟ این زنجیر از من دور نخواهد شد تا زمانی که زنده ام و هرگاه چشمم به آن بیفتد به یاد شما خواهم بود.
    آن روز قراموش نشدنی با خوشی به پایان رسید و خاطراتش برای هیشه در قلب من جای گرفت. چیزی به روز عقد نمانده بود تمام روزهایم را با او می گذراندم آنقدر مرا سرگرم کرده بود که جایی برای فکر کردن برایم باقی نگذاشته بود. از هیچ تفریحی صرف نظر نمی کرد. طوری به او وابسته شده بودم که باورش برای خودم هم مشکل بود. آن قدر صمیمیت به خرج می داد که شرمنده می شدم. گویی یک روح بودیم در دو جسم. هیچ گاه از تماشا کردنم سیر نمی شد. هنگامی که در جمع حضور داشتیم از من می خواست تا کنارش بنشینم و اگر مقدور نبود باید رو به روی او قرار می گرفتم. اگر هفته ای هفت بار به منزل ما می آمد هر هفت بار دسته گل به همراه داشت. اتاقم به گلخانه تبدیل شده بود. شب که سر بر بالین می گذاشتم به تنها کسی که فکر می کردم او بود و اینکه فردا را چگونه با هم خواهیم گذراند. تمام دعاهای سرنمازم برای او بود. نمی دانم چرا همیشه از خدا می خواستم او را برایم نگهدارد و این عشق هیچ گاه به پایان نرسد. و روز به روز مهر او به دلم بنشیند و ه روز که می گذشت احساس می کردم از دیروز بیشتر و بیشتر دوستش دارم. چهارشنبه بود و قرار بود فردا شب مجلس عقد کنان برپا شود. خرید ها به پایان رسیده و کارتهای دعوت به میهمانان داده شده بود. خلاصه همه ی کارها انجام گرفته بود و همه در منزل ما جمع بودند. موضوع بحث فقط و فقط به فردا مربوط می شد. خودم را خیلی خوشبخت می دانستم و دنیا را زیبا و سبز می دیدم. همه ی ادمهای روی زمین را از ته قلب دوست داشتم. به همه چیز عشق می ورزیدم و دوست داشتم همه در خوشبختی من سهیم باشند حتی یک لحظه لبخند از لبانم دور نمی شد.
    آقا کمال با جعبه ی بزرگی وارد سالن شد. آن را جلو دستم گذاشت و گفت: لباس عروسیتان است. همه با شنیدن این حرف نزدیک آمدند و بعد از اینکه همه لباس عروس را دیدند مادر گفت: بهتر است آن را در جعبه ش بگذاری تا کثیف نشود. فرید اشاره کرد به اتاقم بروم. لباس را درون جعبه گذاشتم و به اتاقم رفتم. طولی نکشید که پشت سرم وارد اتاق شد پرسیدم: با من کاری داشتی؟ لبخندی بر لب آورد و گفت: حقیقتش را بخواهی نمی توانم تا فردا شب صبر کنم. برو داخل کمد و لباست را بپوش تا ببینم به تنت می آید؟ گفتم: آن وقت برای فردا نمکش می رود. آنقدر اصرار کرد که نتوانستم دلش را بشکنم. داخل کمد آنقدر گرم شده بود که وقتی بیرون آمدم نفس عمیقی کشیدم که او خنده اش گرفت. گفتم: اگر بیشتر می ماندم خفه شده بودم. اگر برایت زحمت نیست زیپ لباس را برایم بالا بکش خودم تا آنجایی که دستم رسید بالا کشیدم.
    زیپ لباس را بال کشید و گیره را از موهایم باز کرد و با برس موهایم را شانه زد و گفت: حالا شد. بچرخ ببینم. ادای رقصهای اسپانیولی را درآوردم و روی پنجه ی پا چرخی زدم. سپس با دو دست دامن لباسم را گرفتم و تعظیم کردم. ...

    لبخندی بر لبانش نشست و گفت: آن قدر با این لباس خواستنی شده ای مه حسودیم می شود غیر از خودم کس دیگری تو را ببیند. اگر حالا اسبی داشتم تو را به ترکم می نشاندم و آنقدر می تاختم تا به جایی برسم که فقط من و تو باشیم. بیا شیرین جانم، بنشین ، عروسک محبوبم. گفتم اگر سرورم اجازه فرمایند لباسم را عوض کنم بعد خدمت برسم؟ نمی خواهم کسی مرا با این لباس ببیند در ضمن اگر بنشینم چروک می شود. اصرار کرد و گفت: ایرادی ندارد. می دهیم اتو کنند. مطمئن باش کسی هم به اتاق نمی آید. از روی صندلی بلند شد و دستهایم را در دستهای قوی و مردانه اش گرفت . مرا روی صندلی نشاندو به صورتم زل زد. نگاهش غمگین بود بدون اینکه کلامی بگوید همین طور به من خیره شده بود. آن قدر دستهایم را محکم فشرد که صدایم در آمد و گفتم: فرید! خواهش می کنم! انگشتهایم درد گرفت! به خود جرات دادم و به صورتش نگاه کردم. اشک همچون ابر بهاری از چشمهای نافذش جاری بود. با دست اشکهایش را پاک کردم و سرم را بخ سینه اش گذاشتم. بوی ادکلن همیشگی با صدای ضربان قلبش آنچنان آرمشی به من بخشیده بود که حاضر بودم تا آخر عمر در همان حالت بمانم. با صدایی لرزان گفتم: فرید چرا گریه می کنی؟ موهایم را نوازش کرد و گفت: نمی دانم چرا دلم شور می زند. شراره! به من بگو دوستم داری! بگو هرگز ترکم نمی کنی، بگو محبوبم، بگو تو هم بی من نمی توانی زندگی کنی، شراره، نمی دانی که دیشب چه کابوس وحشتناکی دیدم. شاید هم واقیعت را دیده باشم. –مگر چه خوابی دیدی؟ -در خواب دیدم که هر دوی ما روی پل معلقی راه می رویم. طوفان شدیدی به راه افتاده بود. بارانی سیل آسا می بارید. مدام در آسمان رعد و برق می زد. تو از ترس محکم دستهای مرا گرفته بودی و پشت سر هم تکرار می کردی چرا فرید؟ چرا می خواهی مرا تنها بگذاری؟ تو نباید بدون من بروی، می فهمی! تو نباید بروی. با صدای بلند گریه را سر داده بودی. تو را در آغوش کشیدم و با صورتم اشکهایت را پاک کردم و گفتم: ببین شراره جان تقدیر چنین است و من باید بروم. تو هم دیر یا زود به من می پیوندی. قول می دهم منتظرت بمانم حالا دیگر گریه نکن. چون نمی خواهم با چشمهای گریان با تو وداع کنم. طوفان هر لحظه شدید تر می شد. فقط چند گام مانده بود تا به آخر پل برسیم که یک دفعه بندهای پوسیده ی پل از هم گسیختند . تا آنجایی که در توانم بود تو را به جلو هل دادم تو توانستی به آن طرف پل برسی و ای من به پایین پرتاب شدم. سعی می کردی مرا نجات دهی و دستم را بگیری اما امتناع می کردم. در حالی که میان امواج محو می شدم با صدای بلند می گفتم: مواظب خودت باش، خداحافظ، منتظرت می مانم.
    با خوابی که فرید تعریف کرد لرزه بر اندامم افتاد، اما سعی کردم خودم را خونسرد جلوه دهم. –عزیزم! تو فقط خواب دیدی. می بینی که واقعیت چیز دیگری است. –نمی دانم پاک گیج شده ام. چند شب است که تا می خوابم کابوس های وحشتناک به سراغم می آید. –بیا امشب را تا صبح بیدار بمانیم و به منزل نرو. آنیتا را به بهانه ی تزئین حجله نگه می داریم متین هم که اینجاست. دور هم می نشینیم. خوب چطوره؟ لبخندی زد و گفت: مگر می شود تصمیم تو بد باشد؟ التماس کنان گفتم: فرید تو را به خدا قسمت می دهم از این حالت بیرون بیا. تو باید همان فرید شاد گذشته باشی نمی دانی چقدر چهره ات غمگین شده است.
    -چشم عزیزم هیچ دلم نمی خواست این روز خوب را خراب کنم ولی باید سبک می شدم. آخر غیر از تو که نمی توانم با کس دیگری درد دل کنم. خوب سنگ صبور من! پاشو برو لباس هایت را عوض کن که حسابی چروک شده. – فدای تار موی تو عزیز دلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آن شب شب غریبی برایم بود. او یک ثانیه از من جدا نمی شد. همه شاد و خندان بودند حتی متین اخمو هم سرحال بود مادر خطاب به ما گفت: شما دو نفر بهتر است بروید بخوابید تا برای فردا سرحال باشید. –با فرید قرار گذاشتیم تا صبح بیدار بمانیم. مادر با تعجب گفت: چه قرار های عجیب و غریبی می گذارید.
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  18. کاربر روبرو از پست مفید sama33 سپاس کرده است .

    gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

  19. #20

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,645
    امتیاز
    26,203
    سطح
    96
    Points: 26,203, Level: 96
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesTagger First Class
    سپاس ها
    2,388
    سپاس شده 6,971 در 1,887 پست
    حالت من
    Azkhodrazi

    پیش فرض

    گفت: «مگر می شود تصمیم تو بد باشد.» التماس کنان گفتم: «فرید! تو را به خدا قسمت می دهم از این حالت بیرون بیا. تو باید همان فرید شاد گذشته باشی.
    نمی دانی چقدر چهره ات غمگین شده است.»
    گفت: «چشم عزیزم، هیچ دلم نمی خواست این روز خوب را خراب کنم، ولی باید سبک می شدم، آخر غیر از تو که نمی توونم با کس دیگری درد دل کنم. خوب سنگ صبور من! پاشو برو لباسهایت را عوض کن که حسابی چروک شد.»
    گفتم: «فدای تار موی تو عزیز دلم.»
    آن شب، شب غریبی برایم بود. او یک ثانیه از من جدا نمی شد. همه شاد و خندان بودند، حتی متین اخمو هم شاد و سرحال بود. مادر خطاب به ما گفت: «شما دو نفر بهتر است بروید بخوابید، تا فردا سرحال باشید.»
    گفتم: «با فرید قرار گذاشتیم امشب تا صبح بیدار بمانیم.»
    مادر با تعجب گفت: «چه قرارهای عجیب و غریبی می گذارید! فردا هر دو مثل آدمهای معتاد می شوید.»
    فرید گفت: «مادر جان! به شما قول می دهیم فردا جبران کنیم که برای امشب سرحال باشیم.»
    فرزاد گفت: «می بینید مادر جان! باجناق گرامی چقدر زرنگ هستند! می داند که فردا خیلی کار داریم، می خواهد از زیر کار فرار کند.» شیرین به طرفداری از فرید گفت: «فرید خان داماد است و نباید دست به سیاه و سفید بزند.»
    هوای سالن برایم غیر قابل تحمل شده بود. متین و فرزاد یکریز سیگار می کشیدند. کنار پنجره رفتم. چون کولر روشن بود، همۀ پنجره ها را بسته بودند. پنجره را گشودم. از بیرون هوای خنکی صورتم را نوازش کرد. با تمام وجود نفس عمیقی کشیدم و هوای پاکیزه را به ریه ام فرستادم. پشتم را به پنجره دادم. صورت همه مسرت بخش بود، جز او. به من خیره شده بود، اما در دنیای دیگری سیر می کرد و هاله ای از غم صورتش را پوشانده بود. با سر اشاره کردم که بیاید. هنگامی که به من نزدیک شد، لبخندی تصنعی بر لب آورد. دستش را گرفتم و گفتم: «باز که چهرۀ قشنگت را غمگین می بینم. بیا ببین بیرون چه هوای خوبی دارد. می خواهی با هم بیرون برویم؟» در جواب فقط سرش را تکان داد.
    با هم کنار استخر نشستیم. با دستهایم با آب بازی می کردم. هر دو سکوت کرده بودیم. سابقه نداشت که او این طور خاموش باشد. دلشورۀ او به من هم سرایت کرده بود و دلم گواه پیش آمد بدی را می داد. با صدای او به خود آمدم.
    گفت: «عزیزم! تو چه دستهای ظریفی داری! باورت می شود که تازه متوجه دستهای تو شدم. چه انگشتهای ظریفی! مثل نی هستند.»
    خندیدم و گفتم: «بله! درست بر عکس دستهای تو قوی هستی و می توانند با یک فشار دست مرا له کنند.»
    دلسوزانه گفت: «عزیزم! اگر خوابت می آید برو بخواب. نمی خواهم فردا کسل باشی.»
    گفتم: «اگر پیش تو باشم، چطور می توانم کسل باشم. در ضمن اصلاً خوابم نمی آید. بگو بدانم چرا دوست نداری پیش تو باشم؟»
    گفت: «شیرین جانم! کوچولوی من! این چه حرفی است که می زنی؟ فقط نمی خواهم تو به خاطر من بی خوابی بکشی و چشمهای سبز قشنگت قرمز بشود.»
    گفتم: «غصۀ چشم مرا نخور. فردا صبح می خوابم و سرحال می شوم. اگر یادت باشد، من بودم که پیشنهاد دادم تا صبح بیدار بنشینیم.»
    جواب داد: «بله غزیز دلم! پیشنهاد تو بود.» آه بلندی کشید که سر تا پا وجودم را لرزاند. گفت: «اگر سؤالی از تو بپرسم قول می دهی تعبیر بد نکنی و ناراحت نشوی؟»
    گفتم: «قول می دهم.»
    گفت: «اگر یک روز مرا از دست بدهی چکار می کنی؟ منظورم این است که اگر دیگر فریدی در این دنیا وجود نداشته باشد، چکار می کنی؟ آیا می توانی مرا فراموش کنی؟ آیا می توانی به زندگی عادی خودت ادامه بدهی؟» هر کلمه ای را که بر زبان می آورد، بیشتر قلبم را می لرزاند. کلمات را طوری با بغض بر زبان می آورد که نتوانستم جلو گریۀ خود را بگیرم. او صورتش را از من برگردانده بود و نمی توانست اشکهای مرا ببیند. هنگاهمی که صورتش را به طرفم برگرداند، با دیدن گریانم گفت: «عزیزم! تو داری گریه می کنی؟»
    گفتم: «فرید! تو امشب خیلی غریبی! چرا این سؤالات بی معنی را می پرسی؟ اگر تو را از دست بدهم...» گریه اجازه نداد جمله ام را کامل کنم.
    گفت: «باشد عزیزم، خودت را ناراحت نکن. دیگر در این باره کلامی نمی گویم. باور کن آن کابوس لعنتی مرا دچار این فکرهای بیهوده کرده است. آن قدر مرا دلداری داد و حرفهای جورواجور گفت که به کلی گریه را فراموش کردم. گفت: «شیرین جانم! دلم می خواهد آنقدر اسم شیرینت را بر زبان بیاورم که دیگر نای صحبت کردن نداشته باشم. وقتی تو در کنارم نیستی، مدام اسم قشنگت بر زبانم جاری است و وقتی شبها می خوابم، تا به خواب بروم تکرار می کنم: شراره! شراره! شراره! شراره! شراره! آخ! اگر بدانی وقتی اسم قشنگت را بر زبانم می آورم، چه احساسی در من به وجود می آید.» صدای پایی به گوش رسید.» صدای پایی به گوش رسید. دست مرا رها کرد و کمی دورتر نشست. از این کارش خنده ام گرفت. صدای آنیتا در فضا پیچید: «شما کجا هستید؟» فرید ایستاد و جواب داد: «اینجا هستم، کنار استخر.» وقتی ما را پیدا کرد، سرش را پایین انداخت و شرمزده گفت: «می بخشید که خلوتتان را برهم زدم و مزاحم شدم.»
    گفتم: «مراحم هستی عزیزم.»
    فرید مؤدبانه گفت: «خواهر عزیزم! کاری داشتی؟»
    آنیتا جواب داد: «می خواستم کلید اتومبیل را از شما بگیرم، تا لباسهای راحتم را بیاورم. این لباس خیلی اذیتم می کند.»
    فرید گفت: «تو و شراره بروید، خودم لباسهایت را می آورم.»
    وارد سالن که شدیم، متین زیرچشمی به ما نگاه می کرد. همین که متوجه شد به او نگاه می کنم، سرش را به سوی دیگر چرخاند. خوشحال بودم که دیگر به او فکر
    نمی کنم.
    لباسهای آنیتا را به دستش دا و در دست دیگرش پلاستیک قرمز رنگی بود پرسیدم: «این چیست؟» لبخندی زد و گفت: «شطرنج. حوصلۀ بازی داری؟» جواب دادم: «البته که دارم.» متین گفت: «هر کدام برنده شدید، رقیب من خواهید بود.»
    یک ساعت تمام بازی ما به طول انجامید و آخر هم او پیروز شد. خندۀ بلندی سر داد و گفت: «توانستم آخرش تو را مات کنم.»
    خندیدم و گفتم: «واقعاً که»
    آن شب پیروزی با او بود. متین، شاهین و فرزاد را یکی پس از دیگری شکست داد. گفتم: «چقدر به بازی وارد شدی و ما خبر نداشتیم.» آمد کنارم نشست و گفت: «وقتی مشکل روحی نداشته باشم و تو در کنارم باشی، شکست معنا ندارد.»
    متین کمی دورتر از ما نشسته بود و به خوبی می توانست صحبتهای ما را بشنود. فرید ادامه داد: «اولین باری که با هم شطرنج بازی می کردیم را یاد می آوری؟» به یاد آن روز افتادم و گفتم: «مگر می شود از یادم برود!» گفت: «نمی دانی چقدر لذت بردم وقتی تو پیروز شدی و با غرور همیشگی ات گفتی دیدید ماتتان کردم و من هم جواب دادم خیلی وقت است مرا مات کرده اید و خبر ندارید. آن لحظه خیلی دوست داشتنی شده بودی. از عصبانیت گونه هایت گل انداخته بود و چشمهایت برق می زد. حاضرم قسم بخورم که اگر در آن لحظه مرا به تو می دادند، بدون درنگ خفه ام می کردی. تو با همۀ دخترهایی که دور مرا گرفته بودند فرق داشتی. مغرور و خودپسند بودی. اصلاً محلم نمی گذاشتی و همین کارهایت مرا دیوانه کرده بود. آن روزها چقدر دلم
    می خواست با من صحبت کنی. ولی آن قدر غرور داشتی که حتی حاضر نبودی جوابم را بدهی. هر کاری هم که می کردم به تو نزدیک شوم برعکس فاصله ام با تو بیشتر می شد.» عمیق به چشمهایم خیره شد و گفت: «و حالا تو محبوب من شده ای عزیزم، و برای همیشه به من تعلق داری.»
    به خاطر اینکه بحث را عوض کرده باشم، از سکوت کوتاه او استفااده کردم و گفتم: «اگر حوصله داری، بیا برویم نزدیک تلویزیون فیلم تماشا کنیم. شاهین فیلم قشنگی گذاشته و همه را سرگرم کرده است.» با چند حرکت ورزشی سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: «چند روز است ورزش نکردم، تمام بدنم خسته و شل است. هوا کمی روشن شود، به کوه می روم.»
    شاهین گفت: «من هم همسفرت هستم.»
    متین گفت: «اگر مزاحم نباشم، من هم می آیم.»
    فرید گفت: «خواهش می کنم، شما رو سر ما جا دارید.»
    ساعت چهار بامداد بود. فری خطاب به متین و شاهین گفت: «اگر آمادگی دارید، حالا برویم.»
    گفتم: «چه عجله ای دارید؟ بگذارید هوا خوب روشن شود، بعد بروید.»
    فرید گفت: «باید تا آفتاب نزده برگردیم. من هم که بروم خیالم راحت است که تو می خوابی. می بینی که میان خانمها فقط تو بیدار ماندی.» شاهین و متین آمادگی خود را اعلام کردند. هر چه سعی کردم منصرفشان کنم، بی فایده بود.
    فرید گفت: «شراره جان! فکر کنم کیف پولم اتاق بالاست. اگر می شود زحمتش را بکش.» به همه جای اتاق نگاه کردم اما خبری از کیف نبود. از بالای پله ها گفتم: «هر چه در اتاق گشتم کیف را نمی یابم.» گفت: «حالا خودم می آیم.» هنگامی که وارد اتاق شد، تبسمی شیرین بر لب داشت و گفت: «کیف پیش خودم است.»
    متعجب گفتم: «پس چرا مرا بالا فرستادی؟!»
    جواب داد: «برای وداع.»
    با این جمله قلبم فرو ریخت و با نگرانی گفتم: «عزیزم! مگر دو ساعت بیشتر طول می کشد؟»
    خندید و گفت: «همین دو ساعت حکم چند قرن را برایم دارد. قبل از رفتن باید تو را خواب کنم. حالا باز هم برو داخل کمد، لباس خوابت را بپوش و مثل یک بچۀ ملوس بگیر بخواب.»
    وقتی مرا با لباس خواب دید، با شوق فراوان گفت: «وای خدای من! درست مثل یک فرشتۀ کوچولو شدی. ملوس خوشگلم! حالا برو با آرامش خاطر راحت بخواب.» منتظر ماند تا روی تخت دراز کشیدم. مثل کسی که بخواهد بچه ای را خواب کند، گفت: «خوب بخوابی عشق من.»
    گفتم: «فرید! فرید! فرید مهربانم! خیلی دوست دارم. تو خیلی خوبی.»
    گفت: «متشکرم عزیزم، هر چه قدر هم خوب باشم، به خوبی تو ملوسم نیستم. حالا آن چشمهای افسونگرت را ببند و آرام بخواب.»
    برق اتاق را خاموش کرد. هنگامی که می خواست برود، یکبار دیگر برگشت و چند لحظه به صورتم خیره ش. سپس بدون اینکه کلامی بگوید، اتاق را ترک کرد.
    وقتی صدای اتومبیلش را شنیدم طاقت نیاوردم و از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم. اتومبیل را از در بیرون برد و منتظر بود متین سوار شود. نگاهی به بالا انداخت و فوراً متوجه من شد. دستش را تند تند تکان داد. آن قدر آنجا ایستادم، تا اتومبیل کاملاً دور شد. حالت عجیبی داشتم و خیلی برای فرید بی قرار بودم. دوست داشتم در کنارم بود، و سرم را روی شانه هایش می گذاشتم و راحت می خوابیدم. صدای دلنشین اذان از مسجد بلند شده بود. وضو گرفتم و به نماز ایستادم. نمی دانم چرا بغض کرده بودم و دلم می خواست گریه کنم. دستهایم برای دعا کردن بالا نمی رفت. نمازم را به پایان رساندم و با آن حال اشفته به رختخواب رفتم.
    با صدای جیغ وحشتناکی از خواب پریدم . ساعت شش و نیم بامداد بود. هراسان با لباس خواب از پله ها پایین دویدم. پدر و مادر رنگ به صورت نداشتند. آنیتا هم با صدای بلند گریه می کرد و شیرین سعی داشت او را آرام کند. زبانم بند آمده بود. همین طور سر پا ایستاده بودم و پاهایم یارای حرکت کردن نداشتند. با نگاه التماس می کردم که بگویید چه شده. آنیتا به محض اینکه مرا دید، خودش را در اغوشم انداخت و گفت: «شراره! دیدی بدبخت شدیم.»
    از قبل می دانستم اقای فرحبخش ناراحتی قلبی دارد.
    پرسیدم: «پدرت طوری شده؟»
    محکم بر سر خود کوبید و گفت: «ای کاش پدر، ای کاش مادر، ای کاش همه کسم را از دست می دادم، ولی فرید طوری نمی شد.» با شنیدن اسم فرید روی زمین ولو شدم. پس از این که به هوش آمدم، گفتم: «فرید! بگویید چه بر سر فریدم امده؟» مادر به ممن نزدیک شد و رو به ملیحه خانم گفت: «چرا مثل مجسمه ایستاده ای؟ برو یک لیوان آب قند درست کن و بیاور.» بعد خطاب به من گفت: «چیز مهمی نیست عزیزم، پایش لغزیده و...!» نگذاشتم حرف مادر تمام شود و فریادکشان گفتم: «مرده؟!»
    جواب داد: «خدا نکنه عزیزم! این چه حرفی است که می زنی؟! او را به بیمارستان بردند. بیا این آب قند را بخور تا با هم به بیمارستان برویم.»
    ملیحه خانم در حالی که سیل آسا اشک می ریخت و لباسهایم را تنم می کرد، گفت: «دیدی مادر چشمت زدند! هر چه گفتم دختر یک نظر قربانی، چیزی گردنت بینداز، گوش نکردی که نکردی.» اشکهایم خشکیده بود و ماتم برده بود. به اتفاق پدر و مادر با آنیتا به بیمارستان رفتیم.
    متین و خانوادۀ فرید با چشمهای گریان نشسته بودند. چشمهای متین از شدت گریه قرمز شده و مژه هایش به هم چسبیده بود. وحشت تمام وجودم را در برگرفت.
    پدر پرسید: «فرید چطور است؟»
    آقای فرحبخش بغض آلود گفت: «با خداست.»
    خانم فرحبخش گفت: «دیدی چطور پسر گلم از دستم رفت!»
    در اتاقی که فرید در آن بستری بود، باز شد و شاهین با روپوش سفیدی که بر تن داشت، بیرون امد. رنگ به صورت نداشت. سرش را به نشانه تأسف تکان داد. خانم فرحبخش گریان به شاهین نزدیک شد و گفت: «پسرم؟»
    شاهین که به زور کلمات از دهانش خارج می شد، گفت: «متأسفانه کار از کار گذشته و ما نمی توانیم کاری برایش انجام بدهیم. هنوز زنده است و محتاج دعا. از خدا بخواهید او را به شما برگرداند. شراره! تو برو تو، می خواهد تو را ببیند.»
    نگاهی به جمع نگران انداخت و گفت: «شما هم اگر تحملش را دارید بروید.»
    فقط من نزدیک تختش بودم و بقیه دورتر ایستاده بودند. صدای دعا کردن پدر و مادرش همراه با گریه و التماس از خدا شنیده می شد. فرید تمام صورتش زخمی و سرش بانداژ شده بود، همین طور پاها و بازوی دست چپش. فقط دست راستش سالم مانده بود. چشمهای مهربانش را بسته بود، ولی تکان می خورد. دیگر از کسی شرم نداشتم. دستش را میان دستانم گرفتم. چقدر سرد بود آن دستهایی که همیشه مثل کوره داغ بودند.
    گفتم: «فرید!»
    آرام چشم گشود و به صورتم خیره شد. با دست صورتش را نوازش کردم و گفتم: «منم شراره.» لبهای خشکش را به هم مالید. شاهین بلافاصله یک لیوان آب با پنبه به دستم داد. همه حلقه وار دور تخت ایستادند. با پنبه چند قطره آب روی لبش چکاندم و چند قطره داخل دهانش ریختم. با صدایی که انگار از اعماق چاه شنیده
    می شد گفت: «مادر!» مادر بیچاره اش نزدیک شد و گفت: «الهی ممادر قربانت شود پسر گلم، چرا اینطور شد.» تنها کلمه ای که به مادرش گفت این کلمه بود: «حلالم کن مادر.»
    تک تک می آمدند و با او وداع می کردند و با چشمهای گریان از او دور می شدند. چه منظرۀ غم انگیزی بود. دوباره کنارش رفتم. دستش را گرفتم و گفتم: «فرید! دیشب قول داده بودی هیچ وقت تنهایم نگذاری. حالا چرا می خواهی زیر قولت بزنی؟» اشک لعنتی مثل سیلاب از چشمانم سرازیر شده بود.
    گفتم: «تو نباید مرا تنها بگذاری، می فهمی؟ نباید.»
    لبخندی بر لبان ترک خورده اش نقش بست و با کلماتی بریده گفت: «تقدیر چنین است. باید بروم.»
    گفتم: «نه! نه! این حرف را نزن. برای تو خیلی زود است که از مرگ حرف بزنی. تو هنوز به آرزوهایت نرسیدی! یعنی دنیا این قدر بی انصاف! چطور دلت می آید مرا تنها بگذاری! دیدی آخر خوابت چگونه تعبیر شد؟ پس نگرانی دیشبت بی خود نبود.»
    به سختی توانست بگوید: «می دانستم این گونه تعبیر می شود. شراره!»
    جواب دادم: «جان دلم!»
    گفت: «به من قول بده که مواظب خودت باشی.» نگاهش را از من برگرفت و به سقف اتاق خیره شد و ادامه داد: «قول بده همیشه به دیدنم بیایی و هر وقت که عروسی کردی، با لباس عروس بر سر مزارم بنشینی.»
    با گریه فریاد کشیدم: «بی رحم! این حرف را نزن. تو باید زنده بمانی و می مانی. نه فرید خوبم! تو نباید بمیری.»
    گفت: «شراره! خیلی به تو مدیونم و از این که در کنار تو از دنیا می روم احساس خوشبختی می کنم.»
    گفتم: «خواهش می کنم مرا هم با خودت ببر.» چند بار سرفه کرد تا اینکه دوباره به او آب دادیم. بعد از اینکه چند قطره آب در گلویش ریختیم گفت: «کوچولو! روزی هم
    می رسد که تو پیش من بیایی و من تا آن روز منتظرت خواهم ماند.»
    گفتم: «نه! من نمی گذارم تو بمیری، چون نمی تونم بی تو به زندگی ادامه بدهم.»
    گفت: «این حرف را نزن که ناراحت می شوم.»
    هر چه تلاش کرد ادامه بدهد، نتوانست. یکی دو دقیقه گذشت. حتی نمی گذاشتم مادرش به او نزدیک شود. سرم را روی سینه پهنش گذاشتم و گفتم: «فرید! چرا جوابم را نمی دهی؟ بی انصاف! مگر نگفته بودی وقتی صدایت می کنم، دلت می خواهد با فریاد جوابم را بدهی؟ پس چرا فریاد نمی کشی؟ حرف بزن فرید.» دستگاه اکسیژن را روی دهانش گذاشتند. حس می کردم دارد با مرگ مبارزه می کند. پنجۀ شوم مرگ بر اتاق سایه افکنده بود و آوای غریبش همه جا پیچیده بود.

    با چشمهایش که رفته رفته داشتند کم سو می شدند، به من خیره شد. شاهین دستگاه اکسیژن را از روی دهانش برداشت. باز هم لبهایش تکان می خوردند. مادرش چند قطره آب روی لبهایش ریخت. دست مادرش را کنار زدم و با اشکهای صورتم لبهای خشکش را خیس کردم.
    به زحمت گفت: «شرارۀ من! نمی خواهی برای وداع مرا ببوسی؟» برای گفتن هر کلمه شاید یک دقیقه مکث می کرد. انگار هیولای مرگ گلوی او را هر لحظه تنگتر
    می فشرد.
    با صدای جیغ مادرش پلک گشودم. صورتم را از روی صورتش برداشتم. آرام مثل یک فرشتۀ آسمانی به خواب ابدی فرو رفته بود. تبسمس شیرین مثل همیشه بر لبانش نقش بسته بود. احتیاج نبود کسی چشمهای زیبایش را ببندد. شاهین مادرش را به زور از او جدا کرد. لبهایش را بوسید و می خواست ملحفه را روی صورتش بکشد که گفتم: «نه! نه! شاهین! این کار را نکن، چطوردلت میاد؟بی رحم!سرم را روی سینه ی بی جانش گذاشتم و فریاد زدم:
    -فرید!؟فرید!بی انصاف!چرا؟!اخه چرا!؟چرا منو با خودت نبردی؟لیاقت با تو بودن رو نداشتم؟
    هر کاری میکردند نمی توانستند مرا از او جدا کنند.به زور،امپول و ارام بخش به من تزریق کردند!تا وقتی بهوش بودم،مثل دیوانه ها او را در اغوش میگرفتم و فریاد میزدم:
    -چطور دلت امد مرا تنها بگذاری؟مگر به من نمی گفتی شیرین جانم؟مجبوبم.پس کجا رفت ان همه محبت؟!
    هنگامی که چشم هایم را باز کردم ،خودم را روی تخت بیمارستان دیدم،در حالی کمه قطرات سرم به من تزریق میشد!نگاه نگران مادر به من بود:
    -حالت خوبه دخترم؟
    پرسیدم:-چرا اینجا هستم؟
    سکوت کردو با دیدن سرو و وضع اشفته فرود همه چیز را به خاطر اوردم.پرسیدم:
    -خیلی وقت است بیهوشم؟
    مادر جواب داد:
    -یک ساعتی میشود.
    میخواستم بلند شوم که مادر التماس کنان مانع شد و گفت:

    گفتن:

    -خواهش میکنم عزیزم.تو هنوز حالت خوب نشده
    مادر دیدی دخترت چطور بدبخت شد؟
    مادر:این حرف را نزن دخترم
    -مادر،زود بود برای فرید!حیف!
    -میدانم عزیزم،میدانم.تورو خدا فعلا گریه نکن.حداقل بگذار سرمت تمام شود.با عصبانیت بلند شدم و سرم را از دستم کشیدم بیرون و گفتم:
    -از فرید که عزیز تر نیستم.
    فرود که از اتاف بیرون رفته بود ،وارد اتاق شد و از مادر،احوال مرا پرسید.مادر با تکان سر به او فهماند در چه وضعیم.گفتم:
    -نمیتوانم دراز بکشم.باید برگردم پیش فرید.
    مادر دوستی بر سرش کوبید و گفت:
    -خدا مرگم بده،اخر این چه مصیبتی بود که گریبانگیر ما شد!
    -نترسید مادر جان،دخترتان دیوانه نشده و عقلش کاملا سر جایش است.فقط میخواهم تا اخرین لحظه که میخواهند اورا به خاک بسپارند در کنارش باشم.به او قول دادم که هیچ وقت تنهایش نگذارم.
    فکر میکردند دیوانه شده ام.تک تک می امدند و مرا دلداری میدادند.مادر فرید گفت:
    -نور چشمم.تو برای ما گوهری.فرید تورو بیشتر از جانش دوست داشت،اگر اینطور کنی روحش را عذاب میدهی!
    متین خیلی ارام با من صحبت میکرد،انگار از درونمخبر داشت
    گفتم:
    -ببین پسر خاله،من عقلم کاملا سره جاشه.تو که روانشناسی باید بدونی.من میخوام تا زمانی که به خاک سپرده میشه پیشش باشم.دست اورا گرفتم و با گریه و التماس گفتم:
    -متین اگر کمکم نکنی دیگراسمت را نمی اورم...شما ها جرا من را درک نمی کنید..اصلا اگر نگذارید پیشش بمانم خودم را میکشم.
    با هر مصیبتی بود کنار جنازه اش رفتم.تمام باند هارا باز کرده بودند،صورتش سفید سفید بود!صورت تبدارم را روی صورت سردش نهادم و گفتم:
    -بی وفا!سلام!این بود رسم رفاقت.خوب عروست رو بردی.چرا جوابم رو نمیدی فرید!همه چیز اماده است و حجله انتظار داماد را میکشد!اه فریدم..خیلی بی رحمی.تو مرا خرد کردی..مرا شکستی فرید!
    متین و اقای فرحبخش مرا به حال خودم گذاشته بودند و ارام می گریستند.
    شاهین وارد شد و گفت:
    -بس کن دیگر شراره!باید او را از اینجا ببریم.
    -من هم باید باشم،اصلا خودم باید تن اورا بشویم.
    اقای فرحبخش مرا در اغوش کشید و گفت:
    -ارام باش دخترم...به خدا هرچه گریه و زاری کنی او دیگر بر نمی گردد...فقط روحش را عذاب میدهی.پاشو دختر خوبم،باید برویم.شاهین عصبانی گفت:
    -به ه خانه میروی و تا زمانه تشییع جنازه انجا میمانی!
    -اگر مرا به منزل بفرستید خودم را میکشم.باید تا لحظه ی اخر کنارش باشم.با عصبانیت بر سرم فریاد کشید:
    -تو با این کارهایت باعث دردسر همه شدی...
    اقای فرحبخش گفت:هرجا باشد من کنارش میمانم
    تا لحظه ای که جسد را به خاک پسپارند یک لحظه از او دور نبودم.بعد از مراسم همه رفتند غیز از من و خانم فرحبخش.
    گفتم:می بینی فرید؟می بینی اینها چقدر بی رحمند؟همه میخواهند بروند و تورا تنها بگذارند!
    اقای فرحبخش به کمک فرود همسر داغ دیده اش را بلند کرد و برد و بعد به سراغ من امد و گفت:
    -پاشو دخترم،به خدا خوبیت نداره،انقدر روحشو عذاب نده!
    گفتم:
    -چطور اورا تنها بگذارم؟چطور؟
    گفت:دختر خوبم،فقط جسد او اینجا خفته،روحش همیشه با ماست!
    چشمه اشکم خشکیده بود!به اتاقی رفتم که دران حجله چیده بودند.در را به روی خودم قفل کردم تا کسی تناوند وارد شود!تمام حجله را درهم ریختم.شکستنیها را شکستن،ریختنی هارا ریختم.نواری های رنگی را کندم و دیوارنه وارد به در و دیوار چنگ زدم.به اتاق خودم رفتم،لباس عروس را از کمد به بیرون اوردم
    دلم نمیامد ان را پاره کنم
    چند ساعت همینطور در گوشه اتاق نشستم و به یک نقطه خیره شدم و با خودم گفتم:
    -ای اشکها!چرا فرو نمی ریزیید؟چرا دل خسته من را از ظلمت بی پایان افکارم و از خاطره های سیاه قلم چیزی نمی پرسد.
    یکدفعه از جا پریدم،در را باز کردم و با شتاب از پله ها به سمت پایین امدم.فریاد زدم:
    -پدر برویم!
    -کجا؟
    -منزل اقای فرحبخش.
    -این وقت شب؟؟؟
    -اشکالی ندارد اگر مرا نمی بردید پیاده می روم.
    -باشه عزیزم میرویم.
    جلوی چشمان حیرت زده خانم فرحبخش وارد شدیم.خانم فرحبخش مرا در اغوش کشید و گفت:
    -خوش امدی تنها یادگاری از پسرم.تو بویفرید را میدهی.بوی پسر از دست رفته ام را!گفتم:
    -امده ام تا به اتاق فرید بروم.دستم را کشید و مرا به سمت اتاق برد.
    در انجا بوی ادکلنش به مشام میرسید.اشک هایم طغیان کردند و نگاهم را به اطراف دوختم.عکس مرا قاب کرده و کنار تختش گذاشته بود.
    عکسم را برداشتم و خواستم ان را بشکنم که خانم فرحبخش گفت:
    -خواهش میکم عزیزم،تا زمانی که زنده ام نمیخواهم چیزی در اتاقش جابه جا شود.
    با دیدن زیر پوشش که روی تختش ولو بود بیشتر تحت تاثیر قرار گرفتم و ان را بوسیدم و گفتم:
    -مادر این بوی فرید را میدهد و دیوانه وار فریاد کشیدم:-فرید...محبوب من!حالا باید با لباس دامادی کنارم بودی،فرید!همه میهمانانی که باید در جشن ما شرکت میکردند،حالا در عزای ما شرکت کردند!انقدر کگریستم تا چشمه ی اشکم خشکید.بلند شدم و پشت میز تحریرش نشستم.در کشو را باز کردم.مقداری نوشته در ان بود،همه را بیرون اوردم و شروع به خواندن کردم.تمام خاطراتی که باهم بودیم را نوشته بود.
    یک قطعه عکس سه در چهارش را که لبخند بر لب داشت پیدا کردم،سرم را روی عکس گذاشتم و به خواب رفتم.هنگامی که چشم گشودم،هوا روشن شده بود و کسی محکم به در میکوبید.اشکها امانم را بریده بودند.عکس را به سینه ام فشردم و شروع کردم به صحبت کردن با او.ناگهان با فشار زیادی که به در اوردند خانم فرحبخش و متین نگران وارد شدند.مادر اشکش جاری شد و گفت:
    -دختر،چه به روز خودت اوردی؟چرا به خودت رحم نمیکنی؟
    برسرش داد کشیدم:-مگر خدا بهفرید من رحم کرد تا من بخودم رحم کنم.فرود بیشتر از این تاب نیاورد و با گریه از اتاق خارج شد.متین مادر و خانم فرح بخش را بیرون فرستاد پس از مدتی سکوت سیگاری روشن کرد و گفت:خودت را در آینه دیده ای تا ببینی چه قیافه ای پیدا کرده ای؟گفتم:قیافه را میخواهم چکار؟کسی که میخواست مرا خوشگل ببیند اکنون زیر خروارها خاک خفته است با رفتن او همه چیز را در خودم نابود خواهم کرد.آنیتا سینی حاوی صبحانه را بدست متین داد و از اتاق خارج شد.
    سینی را روی میز گذاشت برایم لقمه گرفت و گفت:بخورد.با پوزخند گفتم:غذا بخورم؟چطور میتوانم بعد از فریدم اشتهایی برای خوردن داشته باشم؟عصبی فریاد کشیدم:چرا پیله کردی بمن؟برو بیرون برو.گفت:تا یک لقمه نخوری از این اتاق بیرون نمیروم.گفتم:اگر بیرون نروی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.گفت:مثلا چکار میکنی؟سینی غذا را بدست گرفتم و با تمام قدرتم از در اتاق به بیرون پرت کردم و گفتم:زود برو بیرون.ساکت از اتاق خارج شد.اما مرا راحت نگذاشتند پشت سرش فرود به اتاق آمد.او هم بدون کلامی مدتی روی لبه تخت نشست.بالاخره به حرف آمد و گفت:تا کی میخواهید این رفتار را ادامه بدهید؟شما هر کاری بکنید دیگر محال است او برگردد .میدانم چه جواهر بی نظیری را از دست داده اید و من میدانم مهر این داغ تا آخر عمر بر شا خواهد ماند اما این دلیل نمیشود خودتان را از بین ببرید و اطرافیان را نگران حال خود کنید.اگر همه بخواهند مثل شما فکر کنند دنیا به آخر میرسد.میدانم به او خیلی علاقه داشتید کمی به اطرافتان نگاه کنید.ببینید مادرم چطور باید بار این مصیبت را بدوش بکشد 25 سال با او زندگی میکرد فرید پاره تنش بود جگر گوشه اش بود.ببینید چه آسان او را از دست داد 25 سال برای او زحمت کشید و حالا که میخواست نتیجه زحماتش به ثمر برسد مرگ او را به کام خود کشید.یا پدرم را ببینید چطور یک شبه پیر ضعیف و رنجور گشته است.فرید کمر ما را شکست.پدر و مادرم زیر بار این مصیبت عظیم مثل نی شکستند.شراره خانم!وقتی به روزهای گذشته فکر میکنم دلم میخواد این جرات را داشتم که خودم را نابود کنم اما افسوس که گفتنش هم گناه است.خیلی به او وابسته بودم.هیچگاه پیش نیامده بود که اختلافی بین ما بوجود آمده باشد.اگر عصبانی میشدم فورا می آمد و صورت مرا میبوسید و هر طور بود از دلم بیرون می آورد.تمام استادهای دانشکده از دست او راضی بودند.محبوب دوست و آشنا بود.نمیدانم چرا این حرفها را بشما میزنم شاید میخواهم خودم را سبک کنم و یا شاید میخواهم او خوب به شما بشناسانم.مرا به این اتاق فرستادند تا شما را دلداری بدهم اما کار را خراب تر کردم.گفتم:نه!خواهش میکنم هر چه راجع به او بدانم باز هم کم است.لطفا ادامه بدهید.گفت:باشد ولی به شرط اینکه قول بدهید چیزی بخورید.جواب داد:چشم اگر میلم کشید میخورم.سکوت کرده بود مثل اینکه داشت فکر میکرد از کجا شروع کند.بالاخره گفت:هیچوقت ندیدم او دور و بردختری پرسه بزند.با اینکه همیشه در محاصره دخترهای دانشکده و فامیل بود اما کوچکترین اعتنایی به آنها نمیکرد.شب نامزدی آرزو که شما برای اولین بار به منزل ما آمده بودید میدیدم که او در پی فرصتی میگردد که به شما نزدیک شود و از این رفتارش متعجب شده بودم.وقتی شما مجلس را ترک کردید او هم دیگر به سالن نیامد و به اتاق خودش رفت و تا روز بعد او را ندیدم.رفتارش خیلی عوض شده بود.مثل گذشته شاد و سرحال نبود و کمتر به باشگاه میرفت.خانواده از وضعی که پیش آمده بود خیلی نگران بودند و نمیدانستند که او چه مشکلی دارد تا حدودی پی برده بودم که چرا آشفته و پکر است.اتاق من همین اتاق کناری است.یک شب در نیمه های شب فهمیدم قصد بیرون رفتن دارد بی صدا پشت سرش رفتم وقتی وارد باغ شد روی صندلی نشست و سرش را به صندلی تکیه داد.دستم را روی شانه هایش گذاشتم و گفتم:تو که هنوز بیداری پسر!بدون تعجب گفت:خوابم نمیبرد داداش.کنارش نشستم و گفتم:نمیخواهی مشکلت را با من در میان بگذاری؟گفت:منکه مشکلی ندارم.گفتم:پس چرا انقدر آشفته ای؟در جوابم فقط سکوت کرد گفتم:فکر میکردم آنقدر اطمینان داری که درد دلت را برایم بگویی و گمانم این بود که خیلی بهم نزدیکیم اما مثل اینکه حسابم غلط از آب در آمد.آهی کشید و گفت:نه داداش بیش از آنچه که فکر میکنی بتو نزدیکم راستش نمیدانم چطور بگویم.شاید بنظر خیلی ها آدم کوته فکری باشم.فرود!من بدجوری دلم را باخته ام.هر کاری میکنم از فکرش فارغ شوم نمیتوانم.باورم نمیشود با یک برخورد اینطور به او دلباخته باشم.حتی یک لحظه هم نمیتوانم از یادش غافل بشوم.به هر جا که مینگرم چهره او پیش رویم است.پرسیدم:این دختر خوشبخت که اینطور برادر مرا حیران کرده میشناسم؟جواب داد:خواهرزاده خانم آزادمنش است .همان کسی که در جشن نامزدی آرزو پیانو مینواخت.گفتم:برادرم!اینکه نگرانی ندارد.اگر تاحالا برای کسی کاندید نشده باشد.از او خواستگاری میکنم.خیلی جدی و محکم جواب داد:تا شما ازدواج نکنید محال است که من نامزد کسی بشوم.آنشب تا نزدیکیهای صبح با او صحبت کردم و او را راضی نمودم ازدواج کند و مرا سد راه خود قرار ندهد.روز بعد هم موضوع را در خانواده مطرح کردم و همه از این موضوع خوشحال و راضی شدند.وقتیکه شما به شمال رفتید آرام و قرار نداشت طوریکه همه ما را نگران حال خود کرده بود .بقدری تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفتم که مجبور شدم با شما تماش بگیرم.زمانیکه شما جواب مثبت دادید اگر بخاطر داشته باشید او منزل نبود.از در که وارد شد چهره گرفته و ضعی آشفته داشت.گفتم بیا صورتت رو ببوسم شاه داماد گلم.بمن خیره شد و منتظر بود که ادامه بدهم.منتظرش نگذاشتم و گفتم:بالاخره عروس خانم بله را گفت.کت دستش را به هوا پرتاب کرد و از خوشحالی چند پشتک روی زمین زد.از آن روز به بعد همیشه تکرار میکرد من خوشبخت ترین مرد روی زمینم و همه ما از اینکه او را خوشبخت میدیدیم خوشحال بودیم و خود را در خوشبختی اش سهیم میدانستیم روزهای شادی بودند اما حیف که دوام نداشتند و زود این خوشبختی را از کف دادیم.
    فرود صورتش را میان دستهایش گرفته بود و بی صدا اشک میریخت.آرام که شد گفت:شما فقط یکماه با او آشنا بودید و میدانم که یشتر از همه ما او را دوست داشتید.اما ما چیکار کنیم که 25 سال با او زندگی کردیم؟چطور اینهمه خاطره را بدست فراموشی بسپاریم؟چطور لحظه های با او بودن را میتوانم آسان از یاد برد؟آخ که چه ساده از دستش دادیم.
    فرود متوجه عکسی که در دستم بود شد.عکس را آرام از دستم بیرون آورد چند بوسه به عکس برادر جوانمرگش زد با دستمال اشکهایش را پاک کرد و بالاخره مویه کنان گفت:برادرم!برادرم!چطور بی تو بودن را باور کنم؟چطور باید بخود بقبولانم که نو وجود نداری؟چطور بخود بقبولانم که دیگر اتاقت خالیست و تو را کم دارد؟کجایی مرد!چرا عروست را اینجا تنها گذاشتی؟تو که مردانگی را بهمه می آموختی پس چرا ترکمان کردی؟نه فرید این مردانگی نیست که همه ما را داغدیده خود کردی دیشب باید شب دامادی تو بوده نه شب عزاداریت.کت و شلوار دامادی ات هنوز در کمد آویزان است و انتظار تو را میکشد پس کو آن وجود نازنینت؟بی مروت!عروست را ببین چه به روزش آمده؟مادرت را ببین یک شبه چقدر پیر شده؟پدرت را ببین کمرش از داغ تو شکسته من چگونه میتوانم بیتو زنده بمانم؟چگونه میتوانم جای خالی تو را در خانه تحمل کنم؟دیگر این باغ و این ویلا بی وجود تو رنگی ندارد خدای من!یعنی تو دیگر نیستی که در باغ ورزش کنی؟نو دیگر نیستی که با محبت به باغبان پیرش کمک کنی؟فرید!برادرم!پشتم را شکستی.
    با صدای باز شدن در اتاق سکوت کرد و سرش را روی میز گذاشت.آقای فرحبخش خمیده و غمگین وارد اتاق شد و گفت:تو که آمده بودی او را دلداری بدهی خودت که از او بدتری.فرود نتوانست بغض خود را در گلو خفه کند و با صدای بلند و غمناگی گریه را سر داد.صدای گریه من و او همه را به اتاق کشاند او را از اتاق بیرون بردند و سعی داشتند مرا ارام کنند.

    همه برای بدرقه به فرودگاه رفته بودند.فقط من مانده بودم و سکوت مرگبار خانه.روی کاناپه دراز کشیدم.بیاد گذشته شیرین و کوتاهم افتادم.به یاد فرید فریدی که با تمام وجود دوستش میداشتم.چهره زیبایش جلو نظرم آمد .هنوز آهنگ صدایش در گوشم طنین می انداخت:شراره!شراره من!دلم برایت تنگ میشود.همیشه به دیدنم بای.یادت باشد که بمن قول داده ای.از روی کاناپه بلند شدم و با عجله لباسهایم را پوشیدم.به پله آخر نرسیده بودم که صدای زنگ در بصدا در آمد.حوصله هیچکس را نداشتم دوباره از پله ها بالا رفتم از پشت پنجره اتاق شاهین نگاه کردم.نسرین نگران پشت در ایستاده بود چند مرتبه که زنگ زد مایوس به منزلشان برگشت.از لای پرده به او نگاه میکردم ولی او نمیتوانست مرا ببیند.بخودم گفتم شراره!چه بر سرت آمده؟چرا در را بروی نسرین نگشودی؟تویی که همیشه محتاج یک لحظه دیدنش بود حالا حتی حوصله او را هم نداری؟
    شماره اژانس را گرفتم و زیاد طول نکشید که تاکسی دم در توقف کرد.راننده مرد مسنی بود.نگاهی گذرا به سرتاپایم انداخت و پرسید:مقصدتان کجاست؟جواب دادم:اول گل فروشی.
    هنگامیکه به گورستان رسیدیم به راننده گفتم:شما برگردید.دیگر کاری با شما ندارم.کرایه را به دستش دادم.با تردید نگاهم کرد و گفت:دوشیزه خانم!چطور میخواهید برگردید؟میبینید که در اینجا وسیله نقلیه بندرت پیدا میشود و شاید هم پیدا نشود.گفتم:منتظر خانواده ام هستم حالا حتما در راهند .ظاهرا متقاعد شد و حرکت کرد.
    با گلاب سنگ مزارش را شستم.گلها را یکی یکی روی مزارش نهادم و مابین هر گل شمعی روشن کردم.جز من هیچکس در آن محدوده نبود.گفتم:جواب سلامم را نمیدهی؟میبینی که به قولم وفا کردم ولی تو چی؟من بتو وفادار ماندم ولی تو مرا ترک کردی.عروست را چشم راه گذاشتی.امروز از صبح انتظار تو بی وفا را کشیدم.منتظر بودم با یک دسته گل زیبا و خوش بو وارد اتاقم شوی و بگویی سلام محبوبم!هنوز که د رخواب ناز تشریف داری چرا نیامدی؟چرا؟چرا؟آنقدر با صدای بلند گریستم تا از هوش رفتم.وقتی چشم باز کردم آفتاب غروب کرده بود تمام بدنم درد گرفته بود ولی ارامش عجیبی داشتم.همه شمعها اب شده بود و به شکلهای مختلف در آمده بودند.میخواستم بمنزل برگردم اما در توانم نبود.احساس ضعف میکردم کیفم را جستجو کردم و 4 عدد شکلات یافتم.دو تا را خوردم و سهم او را بر سنگ مزارش نهادم.باز هم گریه ام گرفت.اشکهایم انگار تمامی نداشت با تمام وجود فریاد کشیدم:همین را میخواستی ؟آره؟همین را میخواستی؟فرید!ببین با من چه کردی؟تو از من چه خواستی؟یه دیوانه!آره فرید یه دیوانه!آخه این همه غصه را با کی تقسیم کنم این ورد تنها بودنم را در گوش کی نجوا کنم.بی انصاف بی انصاف.با شنیدن فریاد اینجاست سرم را از روی سنگ مزار بلند کردم.متین را روبرویم دیدم.با من صحبتی نکرد نشست و فاتحه خواند. بدنبالش پدر بهمراه فرود و آقای فرح بخش آمدند.پدر پرخاش کنان گفت:چرا نگفتی که به اینجا می آیی؟همه ما را نصف جان کردی دختر!از ظهر تا حالا تهران با این عظمت را زیر و رو کردیم.
    گفتم:کسی منزل نبود که بگویم کجا میروم.گفت:به نسرین میگفتی زود پاشو برگردیم.حالاست که مادرت دق مرگ شود.گفتم:شما بروید میخواهم شب را اینجا بمانم.آقای فرحبخش با گریه گفت:دخترم!تو داری خودت را از بین میبری.گفتم:خودش از من خواسته بود به دیدنش بیایم.پدر با تاسف سرش را تکان داد و گفت:باشد عزیزم ولی حالا دیگر وقت رفتن است.کمی هم به فکر مادر بیچاره ات باش.سرم را دوباره روی سنگ مزارش گذاشتم و گفتم:نه بر نمیگردم شما بروید.متین گفت:شما برگردید و سایرین را از نگرانی در بیاوردی من او را برمیگردانم.با رفتن آنها پشتم را به میتن کردم و دوباره شروع کردم به گریستن.آنقدر سکوت کرد تا مرا به حرف آورد.گفتم:چرا بر نمیگردی؟جواب داد:با هم برمیگردیم.گفتم:میدانی که بر نمیگردم.با قاطعیت گفت:چرا تو برمیگردی.نگاهی به او انداختم.تا حالا او را اینطور ندیده بودم.صورتش اصلاح نشده و موهای سرش آشفته و بهم ریخته بود.لباسهایش چروک و اتو نکشیده بود.تازه یادم افتاد که او باید همسفر شاهین میبود.پرسیدم:مگر قرار نبود با شاهین بروی.جواب داد:آره ولی بخاطر تو ماندم.گفتم:چرا؟اشاره به مزار کرد و گفت:او از من خواست مواظبت باشم.نتوانستم با این وضعیت تو را تنها بگذارم.تا مهرماه در ایران میمانم.امیدوارم تا آنموقع وضع روحیت بهبود یابد.با بغض گفتم:من حالم خوب است نگرانی ات بیخود است.آرام و با لحنی دلسوز گفت:میدانم خیلی سخت است ولی باید سعی کنی فراموشش کنی.با گریه گفتم:آه!چقدر بی رحم هستی آنموقع که دوستش نداشتم میگفنی دوستش بدار و حالا که دوستش دارم میگویی فراموشش کن.نه متین!این یکی را دیگر از من نخواه عشق او در ذره ذره رگهایم جریان دارد و با خونم در آمیخته است.مگر بمیرم که او را فراموش کنم.قلبم فقط متعلق به اوست.دیگر نمیخواهم کسی را دوست داشته باشم.میان حرفم دوید و گفت:آخرش که چه؟باز هم مجبوری ازدواج کنی و زندگی را از سر بگیری.پس چه بهتر که او را فراموش کنی .بر سرش فریاد کشیدم:چرا مرا راحت نمیگذاری؟سنگدل!چه از جانم میخواهی بگذار خیالت را راحت کنم من تا زنده ام با کسی ازدواج نخواهم کرد و مهر هیچکس را بدل راه نخواهم داد.قلب من تمام وجود من فقط و فقط به فرید باید تعلق داشته باشد.اگر یکبار فقط یکبار دیگر بمن بگویی فراموشش گن بخدا قسم میدانم چطور حسابم را با تو پاک کنم.
    بدون کلامی بلند شد و به قدم زدن پرداخت.
    هوا کاملا تاریک شده بود. یک بسته از شمعها مانده بود.هر 12 شمع را با هم روشن کردم.متین همینطور روی زمین نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود.نمیدانم چرا خیلی دلم بحالش سوخت آخرین شمع را روشن کردم و گفتم:من آماده رفتن هستم.بار دیگر فاتحه ای خواند و آرام براه افتاد دلم نمیخواست از مزارش دور شوم .چندبار خاکش را بوسیدم یکی از شمعها را برداشتم و براه افتادم.
    متین به فاصله دورتری ایستاده بود و مرا تماشا میکرد.وقتی به او نزدیک شدم گفت:شمع را بمن بده دستت میسوزد .شمع را به او دادم.نور شمع به صورتش میتابید.فهمیدم گریه کرده چون هنوز مژگانش خیس بود.اتومبیل را روشن کرد و گفت:همه منزل آقای فرحبخش هستند.اگر مایلی به آنجا برویم.سرم را به نشانه تایید تکان دادم.هر دو غرق د رافکار خود بودیم.بیاد گذشته افتادم.روزهایی که با فرید به گردش میرفتم.بی اختیار گفتم:متین!او چقدر خوب بود هر وقت با هم بیرون میرفتیم یک لحظه سکوت نمیکرد.از گذشته اش میگفت از آینده حرف میزد و وقتی میفهمید از صحبتهایش خسته شدم گفته اش را نیمه تمام رها میکرد و شعر میخواند.چرا این خوشبختی دوام نیاورد؟چرا فقط یکماه بود؟فقط یکماه!چقدر آن روزها شیرین بودند.صبح که از خواب بیدار میشدم جلو آیینه می ایستادم و به چهره خودم لبخند میزدم و میگفتم یعنی از من خوشبخت تر وجود دارد ؟خودم را خوشبخت ترین دختر روی زمین میدانستم ولی حالا چه؟هیچکس نمیتواند د راین دنیا جای خالی او را برایم پر کند هیچکس!زیر بار این مصیبت له خواهم شد.فقط یک آرزو دارم و آن را همیشه از خدا میطلبم که هر چه زودتر مرا به او بپیوندد .متین گفت:خواهش میکنم این حرف را دیگر تکرار نکن.فعلا وضع روحی ات آشفته است مدتی که بگذرد از این حالت خارج میشوی.گفتم:اگر مرا احمق خطاب نمیکنی دوست دارم فقط یکبار دیگر او را ببینم و صدای دلنشینش را بشنوم .آرزوی یک لحظه دیدنش دارد مرا میکشد.خیلی چیزها بود که دلم میخواست او بداند اما افسوس که...هق هق گریه نگذاشت به صحبتم ادامه بدهم.حالت تهوع شدیدی بمن دست داد.خیس عرق بودم.سر را بی حالی به صندلی تکیه دادم و گفتم:اگر میشود کمی تندتر حرکت من حالم خیلی بد است.به سرعتش افزود و گفت:اگر خیلی بدحال هستی اول برویم دکتر؟جواب دادم:نه احتیاج نیست.براهت ادامه بده.سر کوچه به اتومبیل پدر برخوردیم.هر او اتومبیل توقف کردند پدر گفت:خیلی دیر کردید؟داشتیم می آمدیم دنبال شما.متین با سر اشاره بمن کرد و پدر دیگر چیزی نگفت.آنقدر ضعف داشتم که بدون کمک نمیتوانستم راه بروم.پدر کمکم کرد تا وارد خانه شدیم.همه دورم حلقه زده بودند و به 4 روز از این مصیبت میگذشت و من هنوز نتوانسته بودم ارام بگیرم.شاهین میخواست راهی شود.مادر و فیروزه و شیرین با چشمهای گریان او را از زیر قرآن رد کردند.شاهین اجازه نداد برای بدرقه اش به فرودگاه بروم.سر مرا محکم به سینه فشرد و گفت:خواهر کوچولوی قشنگم خداوند بتو صبر عنایت کند.
    {ارزش ها روزی با ارزش می شوند.لطفا آنها رو دور نریزید!!!}
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  20. کاربر روبرو از پست مفید sama33 سپاس کرده است .

    gandomsa (۰۹-۲۸-۱۳۸۹)

 

 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۲-۲۰-۱۳۹۳, ۱۲:۳۷
  2. رمان«معمای عشق»
    توسط sama33 در انجمن آثار
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: ۰۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۹:۴۰
  3. متن کتاب کشتی پهلو گرفته قسمت(2)
    توسط minoo89 در انجمن آثار
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۵-۱۲-۱۳۹۰, ۱۸:۵۴
  4. پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: ۰۷-۰۲-۱۳۸۹, ۲۳:۱۴
  5. زلال که باشی آسمان در توست
    توسط Admin در انجمن مهارتهای فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۰۴-۲۸-۱۳۸۹, ۱۴:۲۰

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •