مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 5 از 12 نخستنخست ... 34567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 112
Like Tree10Likes

موضوع: رمان همين امشب

  1. #41

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب - شادی داودی
    ----------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت چهل و یكم
    منصوره كه تازه كنار ماشین رسیده بود در ضمنی كه در عقب را باز میكرد تا بنشیند گفت:اونم حسابی ریخته بهم هم...یكشنبه قراره بره سربازی...میره جنوب در حالیكه همه ی فكرش پیش ماست...پیش باباش...پیش دادگاه باباش...من میدونم منوچهر چقدر ریخته بهم...میدونم.
    علی قبل اینكه در ماشین را باز كند نگاه متعجب و عصبی خود را از حرفی كه شنیده بود به سوی منصوره خانم برگرداند و گفت:چی؟!!...منوچهر یكشنبه میره جنوب؟!!...یعنی درست روز قبل از دادگاه؟!!
    منصوره سرش را به علامت مثبت تكان ملایمی داد و اضافه كرد:چاره ایی نداره...مجبوره بره...نره بدتره واسش غیبت رد میكنن...دیگه توان اینو ندارم توی این هاگیر واگیر حرص و جوش غیبت خوردن منوچهرم به غمهام اضافه بشه...باید بره دنبال زندگیش...اینجوری بهتره.
    علی دیگر صحبتی نكرد اما برای لحظاتی كوتاه با حرص و عصبانیت دندانهایش را به روی هم فشرد و از تصمیم وكار بی موقع و غیرمنطقی و غیرعقلانی كه منوچهر انجام داده بود از درون خودخوری میكرد ولی خوب این را متوجه شده بود كه هر چه بیشتر از كارهای منوچهر با خبر میشود و یا به دفعات او را ملاقات میكند دیدش نسبت به او بدتر از قبل میگردد!...منوچهر از نظر علی پسری بی مسئولیت و خودخواه و كوته فكر است...او فردی است كه به هیچ وجه نمی شود در آینده منصوره خانم به وی متكی گردد...و...
    زمانیكه منصوره خانم به همراه علی هر دو در ماشین نشستند در تمام طول مسیر تا منزل ماهرخ سكوت كرده بود فقط هر بار كه منصوره جویای حال وی میشد با كلامی كوتاه و یا با حركت سر به او پاسخ میداد و وانمود میكرد كه مشكلی ندارد اما علی به روشنی دریافته بود كه ماهرخ بیشتر از آنكه مشكل جسمی آزارش بدهد این فشار روحی است كه وی را مورد آزار قرار داده!
    وقتی جلوی در حیاط رسیدند هنوز از ماشین پیاده نشده بودند كه در حیاط باز و منوچهر از آن خارج شد و با چشمانی منتظر به ماشین خیره گشت.
    منوچهر از ساعتی قبل هر چه تلاش كرده بود نتوانسته بود خود را راضی كرده و بی خیال از نبودن مادر و خواهرش گردد لذا با وجود سردی هوا در حیاط انتظار آمدن آنها را می كشید و با شنیدن صدای توقف ماشین در جلوی در منزل اندكی آسودگی خاطر یافته و حالا با نگاه كردن به ماشین و نگرانی كه در چشمانش موج میزد و از دید دقیق مادرش این حس پنهان نبود به ماهرخ كه با كمك علی در حال پیاده شدن از ماشین بود چشم دوخت!...لحظاتی بیشتر طول نكشید كه یكباره به خود آمده و به سوی ماشین رفت و با نزدیك شدن او علی خود را كنار كشید و منوچهر در ضمنی كه سعی داشت ماهرخ را كاملا" در پناه خویش قرار دهد ابتدا به مادرش و سپس به علی نگاه كرد و گفت:دكتر هم رفتین؟...چی گفت؟...ماهرخ چرا اینقدر بی حال شده؟
    در سكوت آن ساعت شب صدای ضعیف ماهرخ كه حالا كاملا" به منوچهر تكیه داده بود به گوش همه رسید كه گفت:حالم بد نیست...خوبم...بریم زودتر توی خونه...
    علی نگاه ثابتش كه به صورت ماهرخ بود را متوجه ی منوچهر كرد و با نگاهی دقیق به چشمان او و صدایی محكم و جدی گفت:اسپاسم عضلانی داره...خدا رو شكرآسیبی كه بهش وارد شده روی عصب پاش اثر نگذاشته...بهش یه دارو تزریق شده...این سستی كه میبینی اثر اون داروست...ببرش داخل خونه تا زودتر استراحت كنه...تا فردا حالش بهتر میشه...
    منوچهر سرش را به علامت تایید تكان داد و روی كرد به منصوره و گفت:شما چی مامان؟...چیكار كردین؟...رفتین خونه ی اون وكیل كه میگفتین؟...چی شد؟
    منصوره خانم ضمن تشكر فراوانی كه از زحمات علی میكرد روی به منوچهر گفت:آره رفتیم...فعلا" ماهرخ رو ببر داخل بعد میگم چی شد.
    و بار دیگر به سمت علی برگشت و برای چندمین بار به جهت كمك و محبتهایی كه تا آن زمان از خود نسبت به آنها نشان داده بود تشكر كرد و علی كه دائم میخواست حرف را عوض كند ضمن پاسخهای كوتاهی كه در جواب تشكرهای منصوره خانم میداد پیوسته تاكید میكرد كه ماهرخ را هر چه زودتر به داخل خانه برده تا استراحت كند و در آخر هم چندین بار خواهش كرد كه هر لحظه لازم دانستند با منزل آنها تماس گرفته تا خودش را برساند حتی خاطر نشان كرد كه اگر در منزل هم نباشد اگر آنها تلفن كنند مادرش می تواند سریعا" با بیمارستان و احیانا" مطب وی تماس بگیرد و او سریع خودش را خواهد رساند.
    ماهرخ نیز قبل از اینكه به همراه منوچهر كاملا" وارد حیاط شود لحظات كوتاهی ایستاد و از علی تشكر كرد سپس برگشت و به داخل حیاط رفت.
    علی احساس میكرد با تمام وجودش به ماهرخ علاقه دارد و همین تشكر خشك و خالی را هم كه از زبان او شنیده بود برایش دنیایی ارزش داشت.
    صبح فردای آن روز به دلیل بیخوابی بیش از حد هر سه نفر عضو حاضر در منزل امیرخان كه هر یك به طور مجزا در اتاق خویش بوده و به گمان اینكه دیگران از بیخوابی وی بی اطلاع هستند حالا خواب بی موقع در صبح گریبان آنها را گرفته بود و برای بیدار شدن در ساعت مقرر خواب مانده و تقریبا" دقایقی از9گذشته بود كه چشمان منصوره به آهستگی باز شد...زمانیكه چشمش به ساعت دیواری اتاق خیره ماند برای لحظاتی گویا هیچ چیز را به خاطر نمی آورد اما وقتی اندك زمانی گذشت و دریافت كه در این مدت كوتاهی كه بر وی گذشته چقدر زندگی او و فرزندان و همسرش دست خوش تغییر گشته با روح و جسمی خسته از روی تخت بلند شد و با اینكه میدانست حتی ماهرخ هم به دلیل دیر بیدار شدن وی امروز از مدرسه رفتن باز مانده است لیكن هیچگونه شتابی در رفتار خویش نداشت و پس از خروج از اتاق متوجه شد كه منوچهر و ماهرخ نیز هر دو هنوز خواب هستند!
    به طرف در اتاق ماهرخ رفت و به آهستگی آن را باز كرده و لحظاتی كوتاه از همانجایی كه ایستاده بود به چهره ی زیبای دخترش كه هنوز روی تخت خوابیده بود خیره ماند سپس به طرف اتاق منوچهر رفته و قبل از اینكه در را باز كند به یاد شب گذشته افتاد كه چقدر در مقابل اصرارهای منوچهر از خود استقامت نشان داده بود تا مبادا همه ی آنچه را كه از آقای فرزانه شنیده است را بر زبان بیاورد...منصوره به خوبی دریافته بود كه منوچهر دچار تزلزل در تصمیم گیری و اراده شده است و چه بسا اگر در جریان وقایع و چگونگی احتمالی حكم صادره از سوی قاضی دادگاه برای پدرش قرار میگرفت از رفتن به سربازی هم امتناع كرده و با این عمل نه تنها گره ایی از مشكلات را باز نمیكرد بلكه مشكلی بر مشكلات نیز می افزود!...پس منصوره صلاح را در آن دیده بود كه تا حد ممكن منوچهر را از حقیقت امر پیش روی بی خبر نگاه دارد و فقط مسائل جزئی و تقریبا" بی اهمیت را به او گفته بود!
    منصوره باید تمام قوایش را جمع میكرد تا منوچهر را در روز بعد بتواند به خوبی تا راه آهن بدرقه كند و سپس منتظر فردای آن روز و ساعت اجرای دادگاه همسرش به سر ببرد!...لحظات برای منصوره به سنگینی كوهی گشته بودند كه هر لحظه شانه های وی را زیر بار سنگین خویش گویا بیشتر خمیده میكردند...اما او خود بهتر از هر كسی میدانست كه با وجود سختی باور این امر و ندیدن همسرش در سالهای طولانی پیش روی ولی همینقدر كه می داند در آن سالها امیر هنوز نفس میكشد و زنده است برایش جای شكر داشت...اما ایمان به این امر كه خدا هرگز رهایش نخواهد كرد هر لحظه در او روی به تزلزل می رفت و حتی گاه بر این امر معتقد می گشت كه نكند به راستی خداوند او و همسر و بچه هایش را فراموش كرده است؟!
    منوچهر در دو روز باقی مانده اندكی رفتارش تغییر كرده بود اما ماهرخ همچنان با او سرد و بسیار كم حرف برخورد میكرد و در بسیاری از موارد حتی پاسخ سوالات محبت آمیز او را هم نمی داد و منوچهر كه میدانست خواهرش در تداوم حالت قهر با وی همچنان اصرار می ورزد سعی میكرد زیاد سر به سر وی نگذارد.
    روز آخر بودن منوچهر در تهران با اینكه پای ماهرخ خیلی بهتر شده بود و دیگر هنگام راه رفت لنگ لنگ نمیزد منوچهر سعی داشت با اصرار او را از آمدن به راه آهن جهت بدرقه منع كند ولی ماهرخ با وجودی كه هنوز از دست منوچهر دلخور بود اما دلش نمی آمد همراه مادر و برادرش به راه آهن نرود و از طرفی خوب به یاد داشت كه پس از حركت وی به سمت جنوب ساعتی بعد او باید جهت بدرقه ی فرد دیگری به فرودگاه برود!...او قول داده بود...پس باید می رفت!
    زمانیكه منوچهر در میان اشكهای پر سوز منصوره صورت وی را برای چندمین بار بوسید اشكهای خود را نمی توانست كنترل كند و این در حالی بود كه وقتی ماهرخ را هم در آغوش و میان بازوان خویش گرفت بی اراده به هق هق مردانه ایی دچار گشت و دائم روی سر ماهرخ را می بوسید اما قدرت بیان هیچ حرفی را نداشت!
    بالاخره با هر جان كندنی بود باید میرفت و برای هر تصمیمی خلاف این جریان رود پر خروش زندگی دیر شده بود...او باید به جنوب می رفت برای ادای فریضه ی خدمت سربازی...اما چه بد موقع اقدام به این كار كرده بود!
    منصوره با تمام توانش سعی داشت او را دلداری داده و به درون قطار بفرستد و چه سخت بود تظاهر كردن به اینكه میگفت:برو منوچهر جان...برو مادر نگران هیچی نباش...برو سربازی تو الان واجبتر از هر چیزیه كه بخوای بهش فكر كنی...برو سوار شو مادر...برو...
    و منوچهر با تمام وجودش درد نهفته در صدای مادر را تشخیص میداد و دیدن اشكهای ماهرخ كه بر روی صورتش جاری گشته و با صدایی آرام از او می خواست زودتر سوار قطار شود از درون منوچهر را خورد میكرد!
    وقتی منوچهر سوار قطار شد لحظاتی كوتاه منصوره سر جای خود بی حركت ایستاد...زیر لب دعا میخواند و از خدا آرامش می خواست...اما برای چه كسی نمی دانست!...برای منوچهر؟...برای ماهرخ؟...برای خودش؟...یا برای امیر؟
    پاهایش به سنگینی سرب شده بودند و با قدمهایی آهسته همراه با ماهرخ از ایستگاه راه آهن خارج شده و برای سوار شدن در یك تاكسی به سمت دیگری از خیابان رفتند.
    هوا برعكس روزهای قبل گرم شده بود و شاید هم كلافگی آنچه در چند دقیقه پیش سعی در تحمل آن داشتند اینچنین سبب كلافگی ماهرخ و منصوره از تابش آفتاب بی رمق زمستان كرده و احساس گرما آزارشان میداد!
    با بلند شدن یك دست منصوره كه از یك تاكسی تقاضای توقف داشت راننده به آرامی كنار خیابان توقف كرد و هر دو سوار شدند.
    مسافت زیادی طی نشده بود كه ماهرخ نگاهش را از سمت شیشه ی كنار خود به طرف مادرش امتداد داده و گفت:مامان؟...رسیدیم خونه من باید برم یه جای دیگه.
    منصوره كه فكرش خسته و دلش غمگین تر از همیشه بود بدون اینكه به ماهرخ نگاه كند گفت:كجا انشالله؟
    ماهرخ كمی مكث كرد سپس پاسخ داد:اون روز كه خواب موندیم و نرفتم مدرسه یه سری جزوه ی درسی عقب افتادم...میخوام برم اونا رو از دوستم بگیرم بیام خونه از روشون یادداشت كنم چون پس فردا امتحان داریم.
    منصوره نگاهش را متوجه ی چشمان ماهرخ كرد...وقتی خوب در عمق چشمان زیبای دخترش دقیق شد احساس كرد او حرفی نگفته دارد!
    كمی اخمهایش را در هم كرد سپس با كنایه و حالتی كشدارگفت:ماهرخ؟
    ماهرخ كه همیشه این لحن پرسشگر مادرش را به خوبی می شناخت و هیچگاه نمی توانست مانند منوچهر و گلرخ كه در دروغ گفتن به منصوره بسیار حرفه ایی كار میكردند عمل كند لذا صورتش را بار دیگر به سمت شیشه ی كنارش برگرداند و گفت:خیلی خوب...دروغ گفتم...میخوام برم یه جای دیگه.
    منصوره كه هنوز نگاه خسته اش به نیمرخ ماهرخ ثابت مانده بود كمی فكر كرد سپس یكباره به یادش آمد كه چند وقت پیش از ماهرخ شنیده بود یكشنبه مجید و افسانه هم از ایران خواهند رفت...اما آیا حدس او درست می توانست باشد؟...یعنی ماهرخ میخواست به منزل حسین برود؟!
    منصوره بار دیگر اما این بار تحكم پرسید:كجا میخوای بری؟
    ماهرخ بی معطلی گفت:میخوام برم فرودگاه...میخوام برای آخرین بار مجید رو ببینم...واسه خداحافظی...فقط همین.
    منصوره كه حالا از صراحت كلام ماهرخ كمی یكه خورده بود نمی توانست نگاهش را از صورت ماهرخ به نقطه ی دیگری معطوف كند لذا در همان حال اما با صدایی ارام و متعجب گفت:تو چی گفتی؟!
    ماهرخ به چشمان مادرش خیره شد و جواب داد:میدونم شما نه دلت میخواد بیای نه دوست داری كه بیای ولی مامان...تو رو خدا...من باید برم...بعد از اینكه با مجید خداحافظی كردم یه دقیقه هم معطل نمیكنم زودی تاكسی میگیرم برمیگردم خونه...
    منصوره با عصبانیت نگاهش را به سمت مخالف ماهرخ برگرداند و زیر لب گفت:لا اله الا الله...ببین چه مصیبتی گیر كردم...آخه از دست كدومتون بنالم؟...منوچهر یه جور خون به جیگرم میكنه اینم از تو كه حالا...
    ماهرخ در حالیكه با التماس بازوی منصوره را در میان دو دستش گرفت با صدایی كه از غصه لبریز بود گفت:مامان؟...به قرآن زود برمیگردم...فقط میخوام برای آخرین بار ببینمش...همین به خدا...
    منصوره با خشم اما صدایی آهسته گفت:بسه دیگه...همینم مونده بود اجزاه بدهم تنهایی راه بیفتی بری فرودگاه...بسه..بسه دیگه...حرفشم نزن.
    تا رسیدن به مقصد دیگر منصوره اجازه نداد كه ماهرخ حرفی بزند اما كاملا" متوجه ی ریزش اشكهای بی صدا و پی در پی وی بر روی گونه هایش میشد!
    وقتی از تاكسی پیاده شدند مسیری را پیاده طی كردند و زمانیكه قدم به خیابانی كه منزلشان در آن قرار داشت گذاشتند هر دو بلافاصله ماشین علی را كه همان موقع جلوی در منزل توقف كرد را دیدند و سپس متوجه ی پیاده شدن اكرم خانم به همراه حاج آقا و بعد هم علی كه از پشت فرمان خارج میشد گشتند!
    وقتی به نزدیك آنها رسیدند همگی مشغول سلام و احوالپرسی شدند و اكرم خانم ضمن گفتن اینكه از طرف علی خبردار شده منوچهر همان روز به جنوب رفته برای او آروزی سلامتی میكرد و از منصوره خانم هم میخواست صبور باشد.
    منصوره در ضمن صحبتها متوجه شد كه آنها ساعتی قبل منزل اعظم بوده اند و چون فردا دادگاه امیر و جلال به طور همزمان اجرا میشد برای احوالپرسی و دلجویی خواسته اند به هر دو خانواده سری زده و تسلی خاطرشان گردند...با خستگی كلید در را از كیفش خارج كرد و در حالیكه آن را در قفل می چرخاند از آنها نیز دعوت میكرد كه به داخل خانه بیایند.
    ماهرخ موقعیت را غنیمت دید و در حالیكه دو سه قدمی هنوز با در حیاط فاصله داشت با صدایی التماس آمیز به گونه ایی كه مادرش متوجه ی منظور او گردد و اجازه بدهد تا او برود فقط این كلمه را گفت:مامان؟
    منصوره خانم قفل در حیاط را گشود و با دستش آن را تا آخرین حد باز نگه داشت و برگشت به سمت اكرم خانم و بقیه و با تعارف خواست كه همه داخل بروند و سپس نگاهش مستقیم در چشمان ماهرخ ثابت ماند.
    ماهرخ بار دیگر با همان لحن سابق گفت:من برم؟
    علی كه در حد فاصله ی میان ماهرخ و منصوره ایستاده بود نگاه كوتاهی به ماهرخ و سپس به منصوره انداخت و گفت:كجا میخواد بره؟...من میتونم ببرمش؟
    منصوره كه گمان كرد اگر پای علی به میان بیاید و بخواهد كه ماهرخ را همراهی كند بلكه او از رفتن منصرف شود با شرمندگی روی كرد به علی و گفت:ما كه همیشه زحماتمون گردن شما افتاده و به خدا جوابگو نمی تونیم باشیم...ماهرخ میخواد بره فرودگاه ولی...
    ماهرخ كه با نگاه سریع به ساعت مچی خود فهمید وقت هر لحظه در گذر است به میان صحبت مادرش رفته و روی كرد به علی و با حالتی حاكی از التماس گفت:ببخشید...میدونم بی ادبیه...ولی میشه شما زحمت بكشین منو برسونین فرودگاه...میخوام برم بدرقه ی...
    منصوره با عجله حرف ماهرخ را قطع كرد و گفت:نه...ای وای ماهرخ؟!!!...این چه حرفیه...ولش كن حالا نرفتی هم نرفتی...زمین كه به آسمون نمیرسه...
    علی با مهربانی و جدیت روی كرد به منصوره خانم و گفت:چرا تعارف می كنید؟
    سپس در ضمنی كه به سمت ماشینش برمی گشت به ماهرخ گفت:سوار شو...می رسونمت فرودگاه بعد كه كارت تموم شد برمیگردیم خونتون...
    و سپس بی معطلی در ماشینش را باز و ماهرخ نیز به دنبالش سوار ماشین شد.
    منصوره كه هاج و واج و ناباور به رفتار به دور از عقل و منطق ماهرخ چشم دوخته بود یكباره به خود آمد و با عذرخواهی از اكرم خانم و حاج آقا بار دیگر از آنها خواهش كرد كه به داخل حیاط بیایند اما چشمانش همچنان بر روی ماهرخ كه حالا با عجله سوار ماشین علی شده و هر دو دركمتر از چند ثانیه از جلوی در دور شده و به سمت انتهای خیابان رفتند ثابت مانده بود!
    علی در طول مسیر سكوت كرده و در ذهن خویش به دنبال جواب سوالهای بیشماری كه به وجود آمده بود دست و پا میزد!...حس میكرد هر دقیقه كه میگذرد و به فرودگاه نزدیكتر می شوند اتفاقی در شرف وقوع است...اتفاقی كه او هرگز دوست ندارد شاهد آن باشد...اما خودش هم متوجه نمیشد با این همه دافعه ی درونی كه به وضوح احساس میكند به چه دلیل همپای ثانیه ها گشته و هر لحظه به موعدی مقرر نزدیكتر میگردد...
    چه چیز می توانست در انتظار او باشد؟...اصلا" چرا تا آن لحظه به خود اجازه نداده بود كه از ماهرخ سوالی مبنی بر اینكه برای بدرقه ی چه كسی با چنین حالتی عازم فرودگاه گشته ننموده است!
    علی ناخودآگاه پایش را از روی پدال گاز برداشته و با عوض كردن دنده ی ماشین اندكی از سرعت كاست و در ضمنی كه به ماهرخ هم نگاه كوتاهی نمود با صدایی محكم اما مهربان گفت:ماهرخ؟...میتونم بپرسم اصرارت برای رفتن به فرودگاه به خاطر بدرقه ی چه كسیه؟
    ماهرخ نگاهش را از نقطه ایی كه به آن خیره شده و غرق در افكار خویش بود گرفت و به سمت علی برگشت...او اصلا" متوجه ی سوال علی نشده بود و فقط به لحظاتی كه تا چند دقیقه ی دیگر پیش روی داشت فكر میكرد به همین خاطر گفت:بله؟...چی گفتین شما؟...ببخشید متوجه ی سوالتون نشدم...
    علی نگاهش را از مسیر جلو گرفته و یك بار دیگر مستقیم و با دقت برای چند ثانیه در عمق چشمان ماهرخ خیره شد و گفت:پرسیدم واسه بدرقه ی كی داری میری فرودگاه؟...پرواز داخلیه یا خارجی؟
    ماهرخ لب پایینش را با دندان گزید و هدفش از این كار فشار بیشتر بر بغض در گلویش بود و ترفندی برای پیشگیری از شكستن همان بغض نهفته...اما فكرش را هم نمیكرد تا این حد ناتوان شده باشد!!!...آب دهانش را به سختی فرو برد و همین كافی بود برای سرازیر شدن سیل دوباره ی اشكهایش!!!
    علی كه در ضمن رانندگی چند بار پیاپی به صورت خیس از اشك ماهرخ نگاهی حاكی از تعجب فراوان انداخت گفت:چیه ماهرخ؟!!...حرف بزن دختر...این خیلی بده كه تو سعی داری همه چیز و هر مشكلی رو توی دلت حبس كنی...حرف بزن ببینم آخه چته؟
    ماهرخ سعی داشت با حركت سریع سرانگشتانش بر روی گونه های خویش از سرخوردن اشكهای خود بر روی آنها جلوگیری كند و در همان حال گفت:ببخشید علی آقا...شما رو هم توی زحمت انداختم...ولی چاره ایی نداشتم...مامان نمیخواست بگذاره بیام...ولی من باید می اومدم...بهش قول داده بودم...باید برای آخرین بارم كه شده می دیدمش...هم اونو هم عموحسین رو...
    و بعد از این حرف صورتش را به سمت شیشه ی كنارش برگرداند و سرش را به پشت صندلی تكیه داد تا بیشتر از این علی شاهد ریزش اشكهای وی نباشد...
    علی برای لحظاتی نگاهش بر روی ماهرخ ثابت ماند سپس بی اراده نفس عمیقی از روی كلافگی كشید و باصدای پووووف آنرا از گلو خارج كرد و بار دیگر پایش را بر پدال گاز فشرد و دنده ی ماشین را عوض نمود و در همان حال به خودش گفت:پس یعنی حدسم درست بوده؟...دارم ماهرخ رو میبرم به دیدن كسی كه...
    ماهرخ در همان حالی كه نشسته بود ادامه داد:مجید و خواهرش دارن از ایران میرن...الان پرواز دارن به یكی از شهرهای مرزی بعدش قراره قاچاقی از ایران خارجشون كنن...همه ی این كارها رو عموحسین كرده...دلیلشم میدونم چیه...اون میخواد مجید رو بفرسته از ایران بره ولی خود مجید نمیخواد بره...
    در این موقع گریه اجازه ی ادامه ی صحبت را از او گرفت.
    علی نگاه كوتاه و عصبی به ماهرخ كه هنوز صورتش به سمت شیشه ی كنارش بود انداخت اما با تمام قدرت سعی كرد در آن لحظه هیچ حرفی به زبان نیاورد!
    كمی كه گذشت ماهرخ همچنان اشك می ریخت...علی در ضمنی كه تمام این مدت دندانهایش را به روی هم می فشرد ناخودآگاه این جمله بر زبانش جاری شد و پرسید:خیلی مجید رو دوست داری؟
    ماهرخ پاسخی نداد حتی نگاهش را هم از نقطه ی نامعلومی كه برآن خیره بود نگرفت!
    علی نفس عمیقی كشید و بلافاصله با حالتی كه گویا خود جواب خویش را میدهد اضافه كرد:عجب سوال احمقانه ایی میكنی...
    سپس بر سرعت ماشین افزود و دقایقی بعد به فرودگاه رسیدند.
    وقتی هر دو از ماشین پیاده شدند ماهرخ خواست با عجله به سمت ساختمان مورد نظر برود كه با صدای محكم و جدی علی سر جایش ایستاد كه گفت:ماهرخ...صبر كن ماشین رو قفل كنم با هم بریم.
    بی قراری ماهرخ هر لحظه شدت بیشتری به خود میگرفت و این از نگاههای مكرر او به ساعت مچی كه در دست داشت كاملا" مشهود بود اما علی با وجود خشم درونی خویش ظاهری بسیار آرام و مسلط بر رفتار خویش داشت و پس از اینكه دربهای ماشین را قفل كرد همراه ماهرخ به راه افتاد.
    محوطه ی سالن بی نهایت شلوغ و رفت و آمد مسافرین و مشایعت كنندگان و كسانی كه برای بدرقه یا استقبال عزیزان خود به فرودگاه آمده بودند جوی كاملا" متضاد را به نمایش گذاشته بود...عده ایی چهره هایشان از شعف می درخشید و گروهی گریان از سفر عزیزی یا در حال ترك سالن بوده و یا هنوز به انتظار آخرین وداع با آنها در جای جای سالن اجتماع كرده بودند.
    مجید بی توجه به حضور اقوام و پدر ومادرش كه برای بدرقه ی آنها دور وی و افسانه حلقه ایی تشكیل داده بودند دائم سعی داشت از میان جمعیت افرادی كه وارد سالن میشدند را زیرنظر داشته باشد...هر لحظه كه می گذشت ضربان قلب خویش را كوبنده تر از قبل احساس میكرد و دائم در این هراس به سر میبرد كه:اگر نیاید چه؟...
    ماهرخ قول داده بود كه حتما" می آید...اما تنهایی آیا ممكن بود؟...آیا...
    یكباره چشمانش از همان فاصله ماهرخ را تشخیص داد كه وارد سالن شد و با نگاهی مضطرب و پرسشگر جمعیت حاضر در سالن را از نظر می گذراند...
    مجید بی اراده با صدایی كه برای پدر و مادرش نیز قابل شنیدن بود گفت:اومد...بالاخره اومد...میدونستم میاد.
    حسین و مهری خط نگاه او را دنبال كردند و آنها نیز خیلی سریع ماهرخ را دیدند!
    مجید با گفتن پی در پی ببخشید...ببخشید جمعیت اطراف را كنار زد و به سمت ماهرخ قدم برداشت!
    علی درست پشت سر ماهرخ ایستاده بود و خیلی زودتر از ماهرخ توانسته بود مجید و چهره های آشنای اطراف او را ببیند و زمانیكه متوجه شد مجید نیز ماهرخ را دیده است و حالا به سمت او می آید سرش را اندكی خم كرد تا لبهایش به گوش ماهرخ به حداقل فاصله رسیده سپس گفت:اوناهاش...داره میاد طرفت.
    مهری و حسین نیز در پی مجید روانه شده بودند.
    حسین عصبی از حضور ماهرخ با چهره ایی به شدت اخم آلود و با قدمهایی سنگین و با اندكی فاصله از مهری كه عجله ی بیشتری برای رسیدن به مجید را در وحله ی اول داشت سمت آنها روانه بود.
    مجید شب قبل با مادرش صحبت كرده بود و حالا مهری از هراس كاری كه مجید قصد انجامش را داشت با قدمهایی سریع قبل از اینكه مجید به ماهرخ برسد بازوی وی را گرفت و او را سر جایش متوقف كرد و با صدایی آهسته اما سریع گفت:مجید؟....مجید؟منو كفن كردی این دم آخری اوقات بابات رو تلخ تر از اینی كه هست نكن با زندگی این دختر هم بازی نكن...یه وقت نكنه حماقت كنی كاری كه دیشب گفتی رو انجامش بدهی؟...مجید دردت توی سرم نكنه یه وقت جلوی بقیه از ماهرخ خواستگاری كه گفتی رو بكنیا...منو كفن كردی نكن مادر الهی قربونت بشم...بگذار این دختر به زندگیش برسه...فكر اخلاق بابات رو بكن...نگذار جلوی جمعیت آبروریزی راه بندازه...
    مجید كه برای دیدن ماهرخ در دقایق آخر بی قرارتر از هر زمانی شده و بغض مردانه ایی گلویش را به سختی می فشرد با صدایی آهسته در ضمنی كه مهری را به آرامی از جلوی خویش كنار میزد تا به راهش برای رسیدن به ماهرخ ادامه دهد گفت:اون واسه من صبر میكنه...مطمئنم...من كه دارم به حرف حالای بابا گوش میكنم پس به فرداهای من كاری نداشته باشین...
    مهری با صدایی لبریز از التماس گفت:مجید با زندگی این دختر طفل معصوم بازی نكن...تو معلوم نیست كه كی برمیگردی...
    در این لحظه مجید و مهری و به دنبال آنها حسین هر سه نفر مقابل ماهرخ كه در پشت سرش علی ایستاده بود رسیدند.
    ماهرخ گریه نمیكرد اما ظاهرش نشان از غصه ی بی حد درونی اش بود...بعد از سلام و علیك مختصر و بی روحی كه میان او و بقیه صورت گرفت مهری خانم ماهرخ را مثل همیشه با محبت در آغوش كشید و گفت:الهی قربون قدت بشم...كی بهت خبر داد عزیزم؟...چرا خودتو توی زحمت انداختی؟
    حسین آقا كه در حال دست دادن و سلام و احوالپرسی با علی بود لبخند طعنه آمیزی به لب نشاند و گفت:عجب حرفی میزنی خانم؟...خوب معلومه كی بهش خبر داده...شاه پسرت دیگه...
    سپس به ماهرخ كه چشمان پر از نفرتش را به صورت وی دوخته بود نگاه كرد و گفت:عموجان من اگه به شما و مامانت اطلاعی ندادم واسه این بود كه...
    ماهرخ به میان صحبت حسین رفته و با خشم گفت:واسه این بود كه نمیخواستین حتما" خانواده ی دوستی كه یك عمر با هم نون و نمك خوردین و حالا به ناحق گرفتار شده خبردار بشه كه آخرین نقشه ی شما برای جدایی از ما چیه...مگه نه؟...عمو...فكرشم نمیكردم...حتی یك درصد هم فكرش رو نمیكردم كه یكی مثل شما...شمایی كه همیشه مدعی برادری با بابای منو داشتین بعد اتفاقی كه افتاد اینجوری رنگ عوض كنید...حرف نگفته زیاده ولی نه جونی واسه من و مامانم مونده دیگه نه هنوز مامانم به باوری كه من رسیدم رسیده تا اونچه كه لازمه به شما بتونه بگه...اما من میگم...عمو بد كردی...خیلی بد كردی...اون از به هم زدن رابطه ی افسانه با منوچهر...اون از خریدن سه دونگ باغمون در این وضعیت...اینم ازآخرین پرده ی نمایشی كه راه انداختی...عمو باشه...بكن...هر كاری دوست داری بكن...ولی فردایی هم در انتظار همه ی ما هست...شما جای بابای من میتونستی پناهم باشی...ولی چی كار...
    بقیه ی اقوام نیز كه كم و بیش ماهرخ را در اثر همان رفت و آمد به باغ در گذشته می شناختند حالا به سمت آنها آمده و هر لحظه نزدیكتر میشدند...حسین با عصبانیت گفت:بس كن دخترم این حرفا چیه؟
    مهری خانم در ضمنی كه یك دست ماهرخ را هنوز در دست داشت گفت:خاله الهی قربونت بشه...حسین همیشه مثل امیر برات پدری كرده بازم میكنه...این حرفها رو نزن...تو اومدی واسه بدرقه ی افسانه و مجید مگه نه؟...پس تلخی نكن فدات بشم...
    ماهرخ به آرامی دستش را از دستان سرد و عصبی مهری خانم بیرون كشید و نگاهش را به چشمان عاشق و غمگین و بی قرار مجید كه به او خیره بود دوخت.
    اقوام و دوست و آشنا دیگر كاملا" به آنها رسیده و بار دیگر حلقه ایی دور آنها تشكیل شد اما این بار از آنجایی كه اكثرا" از وقایع اخیر باخبر بودند همگی در حال پچ پچ و حرفهای گاه درگوشی مشغول گشتند!
    ماهرخ با دیدن صورت مجید و خیره شدن در چشمهای او بی اراده دو قطره اشك از چشمانش جاری شد و در ضمنی كه قصد بازگشت داشت گفت:سفرت بی خطر...تموم شد...دیگه تموم شد...واسه تو شروع یك راه و واسه من انتهای یك...
    مجید سریع به میان حرف ماهرخ رفته و نگذاشت جمله اش را تمام كند و در حالیكه بازوی راست او را با یك دست گرفت مانع برگشتن ماهرخ به سمت در خروجی میشد گفت:ماهرخ؟...صبر كن...من برمیگردم...برمیگردم و محاله وقتی برگشتم تنهات بگذارم...بگو جلوی همه بگو...به من این امید رو بده كه منتظرم می مونی و نیومدی كه با ناامیدی همراهم كنی تا برم...ماهرخ میدونی چقدر دوستت دارم...دیگه هیچی واسم مهم نیست فقط بگو كه منتظرم می مونی...من برمیگردم.
    صدای عصبی و بلند حسین به گوش همه رسید كه گفت:لا اله الا الله...لا اله الا الله.
    ماهرخ نگاه كوتاه همراه با نیشخندی به سر تا پای حسین انداخت سپس انگشتان گره خورده ی مجید را به آرامی از دور بازوانش باز كرد و گفت:عمو؟...خیالتون تخت...نقشه ی شما حرف نداره...ممكنه سنم كم باشه اما عقلم خیلی هم نارس نیست...من دیگه به هیچی امید ندارم...هیچی...شما رفتاری با ما كردی كه هیچ رفیقی اگه نارفیقم میشد با ما نمیكرد اما شما...
    حسین از شنیدن این حرف در جمع یكباره به قدری عصبی شد كه ناخودآگاه قدمی به سوی ماهرخ برداشت ولی مجید سریع بین هر دوی آنها ایستاد و با فشار دستانش بر سینه ی پدر او را عقب نگه داشت و علی كه از وقوع چنین برخوردی عصبی تر از قبل شده بود با یك دست بازوی چپ ماهرخ را گرفت و او را عقب كشید و گفت:بسه دیگه ماهرخ...هر چی میخواستی رو گفتی...هر چی هم كه باید میشنیدی رو شنیدی...دیگه كافی نیست؟...
    ماهرخ با صدایی بلند روی به حسین كرده و گفت:عمو هیچ وقت نمی بخشمتون...هیچ وقت...توی عمرم از هیچكس به اندازه ی شما متنفر نشدم...حتی از عموجلالم كه باعث اصلی بدبختی ما شده هم اینقدر كه از شما بدم میاد از اون بدم نمیاد...حالا برو خوش باش عمو...مجید رو هم از من گرفتی دیگه خیالت راحت...دیگه هیچی نیست كه بخوای به خاطرش...
    حسین هر لحظه بیشتر عصبی میشد و تلاشش برای اینكه خود را به ماهرخ برساند فزونی می یافت و مردان فامیل سعی در خاتمه دادن این وضع داشتند.
    چند تن از ماموران انتظامی فرودگاه به سبب ازدحام غیرعادی كه در آن نقطه پدید آمده بود به جمع نزدیك شدند...
    افسانه كه تا آن زمان ساكت و عصبی به ماجرا نگاه میكرد با خشم به مجید گفت:همه این آبروریزی تقصیر توئه...ببین مردم چطوری دارن همه ی ما رو نگاه میكنن...به خودت بیا...ماهرخ رو ببین...ببین با كی اومده بدبخت؟...تو هنوز هستی و اینه...وای به وقتی كه نباشی...
    ماهرخ نگاه خشمگین خود را به افسانه دوخت و در حالیكه توسط علی به سمت در خروجی برده میشد گفت:افسانه تو با زندگی منوچهربازی كردی...اون عاشق تو بود بیچاره...اما مثل اینكه منوچهر بد جوری دلت رو زده بود آره؟...حالا از ایران برو بلكه اونجا طبع تنوع طلبت رو بتونی محارش...
    علی بی اراده در ضمنی كه حس میكرد هر لحظه تنش میان افراد درحال شدت گرفتن است با یك دست ماهرخ را به صورتی كه گویا در آغوش گرفته به خود نزدیكتر كرد تا بهتر و سریعتر بتواند او را از سالن خارج كند و با دست دیگرش هم مجبور شد جلوی دهان وی را بگیرد تا بیش از این با فریاد عصبی خود جلب توجه نكند و در ضمنی كه حالا او را به سمت در خروجی میبرد لبهایش را به گوش ماهرخ چسباند و با صدایی محكم گفت:بسه دیگه...زشته ماهرخ...من اگه میدونستم میخوای همچین وضعیتی به وجود بیاری محال بود بیارمت فرودگاه...بس كن دیگه...هر چی باید میگفتی گفتی...دیگه كافیه...
    از در شیشه ایی خروجی سالن كه بیرون رفتند تازه دستش را از روی دهان او برداشت و ماهرخ كه به شدت عصبی شده بود به تندی از علی فاصله گرفت و گفت:شما نمیدونی عموحسین با ما چیكار كرده...پس هی نگو بسه بسه...
    درب شیشه ایی سالن بار دیگر باز شد و این بار مهری و مجید و حسین هر سه خارج شدند و به سمت آن دو رفتند...حسین سعی داشت حفظ ظاهر كند و وانمود به دلجویی از ماهرخ داشت اما ماهرخ با دیدن او به طرف علی برگشت و گفت:بریم...بریم دیگه حالم داره از دیدن عموحسین به هم میخوره...
    صدای مهری خانم به گوش ماهرخ رسید كه گفت:ماهرخ جان قربونت بشم اینجوری میخوای بری؟...من و عموحسین اومدیم بهت بگیم كه ما همیشه...
    مجید حرف مادرش را قطع كرد و گفت:ماهرخ؟...خودتم خوب میدونی كه فعلا" به اجبار موقعیتی كه بابا برام به وجود آورده دارم میرم...اما میخوام بدونی جلوی همین بابام كه به قول تو با نقشه همه ی كارهاش رو كرده بهت بگم كه خیلی دوستت دارم و واسه به دست آوردنت و رسیدن به تو دوباره برمیگردم...چون مطمئنم تو هم غیر از من هیچكس دیگه رو نمی تونی دوست داشته باشی...مگه نه؟
    ماهرخ كه به همراه علی برگشته بود تا از پله های پیش رویش پایین برود ناخودآگاه ایستاد و سپس به آرامی برگشت و از همان فاصله به مجید خیره شد...چشمانش دریایی از اشك شده بودند و در همان حال با صدایی ضعیف و پر از غصه گفت:برو مجید...دیگه دیره...برای من دیگه هیچی ادامه نداره...همه چی همین جا تموم شد...برو خداحافظ.
    و بعد در حالیكه یكباره به هق هق بدی دچار شد دوباره سمت پله ها برگشت و در ضمنی كه علی دست او را گرفته بود پایین رفته واز آنجا دور شدند.
    مجید كه تك تك كلمات ماهرخ را شنیده بود نگاه عصبی و پر غصه اش را به چشمان خشمگین پدرش دوخت و گفت:برای خودم متاسفم كه اسیر برنامه های شما شدم...بابا شنیدی ماهرخ توی سالن چی بهت گفت؟...گفت هیچ وقت شما رو نمی بخشه...حالا منم میگم...آره میگم كه بدونین وقتی برم به محض اینكه خیالم از بابت افسانه راحت بشه برمیگردم دوباره ایران و زمانیكه برگشتم اگه ماهرخی برام نمونده باشه به خدا قسم منم شما رو نمی بخشم...حیف كه فعلا" بدجور اسیر دست شما شدم اما در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه...من یك كلمه از حرفهایی كه الان ماهرخ گفت و رفت رو باور نمیكنم...من عاشق ماهرخم...گرچه بعید میدونم شما بتونی حتی سرسوزنی از حال منو هم درك كنی...
    حسین با كلافگی مهری و مجید را به حال خود گذاشته و به داخل سالن برگشت و لحظاتی بعد مهری نیز با التماس مجید را به جمع فامیل برگرداند و ساعتی بعد در میان اشكهای مادرانه ی خویش مجید و افسانه را برای سوار شدن به هواپیما بدرقه كرد.
    علی كه با كلافگی و عصبانیت ماهرخ را وادار به نشستن در ماشین كرده بود حالا خودش همچنان در ضمنی كه به بدنه ی ماشین تكیه داده بود و دستانش را بر روی سینه گره زده و به نوك كفشهایش خیره نگاه میكرد هنوز در بیرون ماشین ایستاده بود.
    ماهرخ داخل ماشین نشسته بود و با صدای بلند زار میزد...سرش را بر روی داشبورد ماشین گذاشته بود و از شدت گریه هق هق میكرد و علی با دیدن وضع آشفته ی او هر لحظه غصه ی بیشتری را در دل خویش احساس میكرد اما با فكر اینكه از این پس با علم بر اینكه ماهرخ دل در گرو فرد دیگری داشته و حتی با صراحت این موضوع را با رفتار خویش در حضور وی اقرار كرده است چگونه باید رفتار كند بیشتر كلافه میشد!
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  2. 16 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),19920 (۰۵-۰۷-۱۳۹۱),aras (۰۳-۰۵-۱۳۹۱),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۳-۰۹-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),haman13 (۰۴-۲۷-۱۳۹۱),motlagh (۰۴-۱۰-۱۳۹۱),silverstar (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),soushiyant (۰۳-۱۸-۱۳۹۱),sue.sun (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),مانی (۰۵-۱۵-۱۳۹۱),هایدی2 (۰۳-۰۸-۱۳۹۱),اشرف (۰۳-۱۷-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۳-۰۶-۱۳۹۱),رزسیاه (۰۳-۰۳-۱۳۹۱)

  3. #42

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب - شادی داودی
    ---------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت چهل و دوم
    ماهرخ داخل ماشین نشسته بود و با صدای بلند زار میزد...سرش را بر روی داشبورد ماشین گذاشته بود و از شدت گریه هق هق میكرد و علی با دیدن وضع آشفته ی او هر لحظه غصه ی بیشتری را در دل خویش احساس میكرد اما با فكر اینكه از این پس با علم بر اینكه ماهرخ دل در گرو فرد دیگری داشته و حتی با صراحت این موضوع را با رفتار خویش در حضور وی اقرار كرده است چگونه باید رفتار كند بیشتر كلافه میشد!
    دقایقی به همین منوال گذشت و علی بدون اینكه حرفی بزند و یا حركتی بكند به همان حال ایستاده و در حالیكه شدیدا" در فكر فرو رفته بود و صدای گریه ی تلخ ماهرخ تنها طنین آوایی بود كه تمام وجودش را به درد می آورد!
    لحظاتی بعد سرش را بلند كرد و به آسمانی كه حالا در اثر غروب آفتاب دیگر اثری از رنگ آبی آرام بخش همیشگی را درخود نداشت و به رنگ صورتی مایل به قرمز تبدیل گشته بود خیره گشت...صدای اذان مغرب از بلندگویی در فضا پخش میشد و چون یكی از عادات همیشگی او خواندن نماز به موقع بود در ضمنی كه كتش را از تنش در می آورد به سمت دیگر ماشین رفت و در سمت راننده را باز و آن را روی قسمت پشت صندلی گذاشت و با صدایی گرفته گفت:ماهرخ...یه چند لحظه باید توی ماشین منتظر بمونی تا من برم نمازم رو بخونم و برگردم...اشكالی كه نداره؟
    ماهرخ كه هنوز گریه میكرد به آهستگی سرش را از روی داشبورد ماشین برداشت و لحظاتی به صورت علی كه در حالت خمیده نیمی از تنش داخل ماشین و دستانش روی صندلی قرار گرفته و به وی خیره بود نگاه كرد...سپس هر دو دستش را با حركتی كوتاه و سریع بر روی گونه هایش كشید و با تعجب گفت:اینجا میخواین نماز بخونین؟!!
    علی یكباره احساس كرد قدرت خیره شدن بیش از این را به صورت ماهرخ ندارد برای همین نگاهش را از او گرفت و در ضمنی كه به آهستگی خودش را از ماشین بیرون می كشید گفت:آره...دارن اذان میگن...عادت ندارم نمازم رو وقت دیگه ایی بخونم...میرم نمازخونه زود برمیگردم...
    زمانیكه علی در ماشین را بست و به سمت پله های ورودی سالن فرودگاه به راه افتاد ماهرخ در سكوتی تلخ بی آنكه خود دلیل این امر را بداند به وی خیره بود و دور شدنش را نظاره میكرد تا جائیكه او وارد ساختمان شده و دیگر كاملا" از خط نگاه ماهرخ به دور ماند.
    ماهرخ برای دقایقی همه ی آنچه را كه در كمتر از یك ساعت پیش گذشته بود مانند تصاویری از یك فیلم از نظر گذراند...
    خدای من!!!...من چی كار كردم؟!!...بلند شدم اومدم فرودگاه اونم با كی؟با علی؟پسراكرم خانم؟...با چه رویی تونستم جلوی اون واسه رفتن مجید گریه كنم؟!...اصلا"مگه علی چه نسبت نزدیكی با من داشته كه من اینطوری به خودم اجازه دادم با اون در مورد رفتن مجید حرف بزنم؟....جلوی اون از رفتن مجید به گریه بیفتم؟...مگه عموجلال قبلا" نگفته بود كه علی توی عروسیه گلرخ از من... ... ...وای خدای من!!!...حالا این پیش خودش چی فكر میكنه؟...حرفهایی كه مجید زد همش جلوی علی بود...نه...نه حتما" وقتی مجید اون حرفها رو میزد علی متوجه نشده...ولی مگه میشه؟...اون درست پشت سر من ایستاده بود پس یعنی همه چیزو شنیده؟!!...خدایا عجب آبروریزی كردم...اگه الان مامان اینجا بود مطمئنم حسابی حالمو جا می آورد...حالا علی میره واسه اكرم خانم هم همه چی رو تعریف میكنه...خوب بره بگه...به جهنم...چی مثلا" میخواد بگه؟...میخواد بگه ماهرخ عاشق پسر مهری خانمه؟...خوب بگه مگه نیستم؟...بهتر...آره اصلا" خوب شد كه این اتفاق پیش اومد...حداقلش اینه كه اگه تا الان به قول مامان اینهمه لطف در حقمون داره میكنه یا كرده نهایتش اینه كه از این به بعد دیگه نمیكنه...آره به درك...به جهنم...اگه تا الان واسه خاطر من بوده كارهاش خوب شد كه این اتفاق افتاد...وای ماهرخ این چرت و پرتها چیه داری میگی؟...همین حالاشم به خاطر وكیلی كه واسه بابا گرفته كلی بهش بدهكار شدین...خوب این چه ربطی داره؟یعنی حالا از این به بعد من مجبورم به خاطر كارهای علی و بدهی كه بهش داریم خودمو احساسمو و...
    دقایق سپری میشدند و ماهرخ به هیچ وجه متوجه ی گذر زمان نبود...دائم با خودش در بحث و جدال بود...گاهی بلند بلند حرف میزد و لحظاتی سكوت كرده و به نقطه ایی خیره میشد...
    صدایی بلند شدن هواپیمایی از روی باند شیشه های ماشین را دچار لرزش خفیفی كرد و سپس صدا به گوش ماهرخ رسید...یكباره گویی چیزی در دلش فرو ریخت و زیر لب با صدایی لبریز از غصه زمزمه كرد:رفت...دیگه رفت...
    و سپس بی اراده به آهستگی در ماشین را باز كرد و از آن پیاده شد و چشم به آسمان دوخت...با حركت چشمانش در میان دل آسمان به دنبال هواپیمایی كه به تازگی از زمین برخاسته بود میگشت...اما هر چه بیشتر جستجو میكرد كمتر به نتیجه می رسید.
    صدایی از پشت سر به گوشش رسید كه گفت:دنبال چی میگردی؟
    علی در حالیكه مشغول پایین كشیدن آستینهای پیراهنش و بستن دكمه های سر آستین بود و نشان از بازگشت وی از نمازخانه داشت گاهی هم چشم به آسمان می دوخت و گویا او نیز به دنبال چیزی میگردد.
    ماهرخ به سمت علی برگشت و با صدایی كه كمی می لرزید مثل كودكی كه هراس دوری از یك عزیز به شدت آزارش میدهد گفت:صدای هواپیما...
    علی كه حالا از بستن دكمه ی سر هر دو آستینش فارغ گشته بود برای لحظاتی كوتاه نگاه دقیقی به چشمان ماهرخ كه حالا مستقیم به او خیره اما مشخص بود فكرش در جایی به غیر از آن لحظه است نمود و سپس با صدایی جدی و محكم در حالیكه كاملا" توانسته بود افكار او را به روشنی دریابد گفت:آره...صدای هواپیماس...اینجا هم فرودگاهه...صدایی غیر از این اگه بشنویم غیر طبیعیه...چیز غیرعادی به گوش نمیرسه...حالا هم بهتره دیگه سوارماشین بشی تا برگردیم خونه.
    بعد هم در ماشین را باز كرد و منتظر ایستاد تا ماهرخ سوار شود.
    ماهرخ احساس میكرد تمام بدنش سست شده هنوز سرجایش ایستاده و به علی چشم دوخته بود!
    علی بار دیگر به او و در ادامه نگاه گذرایی به آسمان انداخت و سپس به آرامی مچ دست چپ ماهرخ را گرفت و او را به آهستگی برای نشستن به سمت در ماشین كشید و گفت:ماهرخ...دیگه كافیه هر قدر هم اینجا وایستی و به این صدا گوش كنی دیگه چیزی تغییر نمیكنه...سوار شو باید برگردیم.
    زمانیكه علی این جملات را بر زبان می آورد چنان آرامشی در صدایش موج میزد كه گویا تك تك اعضای غم گرفته ی وجودی ماهرخ را با شنیدن یك لالایی دلنواز به خوابی شیرین دعوت میكرد!
    علی تمام لحظاتی كه در حال نماز و راز و نیاز با خدا در همین چند دقیقه پیش گذرانده بود تنها چیزی كه از خدا خواسته بود بخشیدن آرامش به وی بود...او با تمام وجود ماهرخ را پسندیده بود و حس میكرد هیچ دختر دیگری به اندازه ی او نمی تواند برایش آرامش توام با لذت چشیدن یك زندگی دلخواه را فراهم كند اما حالا كه پی به احساس قلبی وی برده بود خود را بی شباهت به راننده ی یك اتومبیلی كه در نهایت سرعت بوده و حالا یكباره در اوج سرعت مجبور به ترمز گشته بود نمی دید!
    حالا مطمئن بود با وجود گرایش و میل شدیدی كه در رفتار و احساس ماهرخ به مجید دیده بود دیگری مجیدی حضور ندارد كه رقیب یا مانعی برای وی در رسیدن به ماهرخ محسوب شود اما این راه بی دردسری كه اینك پیش روی داشت در ظلمتی محض فرو رفته و او در این تاریكی مطلق برای رسیدن و به دست آوردن دختر مورد علاقه اش بیش از آنكه به دلیل وجود احتمالی هر رقیبی باید تلاش میكرد حالا باید دقتش را افزون می ساخت...هر سایه ایی در این تاریكی و هر صدایی در این جاده برایش همچون غول و یا موجودی وهم آور بود كه اگر با دیدی باز به شناسایی آنها نمی پرداخت مطمئنا" هیچگاه به مقصد نمی رسید...مجید رفته بود این حقیقتی غیرقابل انكار می نمود اما حالا برای رسیدن به ماهرخ با اینكه جاده ی پیش روی خود را صاف می دید ولی به جهت آگاه شدن از اینهمه علاقه ی ماهرخ به مجید یكباره خود را در تاریكی محضی یافته بود كه جاده ی بی خطر و مسطح رو به رویش نیز در تاریكی مطلق فرو رفته و هر چیزی برایش وهم آور گشته بود...باید كمك میگرفت...باید از خدا كمك میگرفت...خدایی كه هیچ وقت در هیچ لحظه از زندگی تنهایش نگذاشته بود...حالا بار دیگر دست نیاز را با تمام وجود به سوی خدا دراز كرده و در پیمودن این راه فرو رفته در ظلمت تنها از وی كمك خواسته بود.
    زمانیكه خودش هم پشت فرمان ماشین نشست سعی كرد به ماهرخ نگاه نكند و این در حالی بود كه به وضوح میدانست چشمهای زیبای ماهرخ تمام حركات او را زیر نظر گرفته!
    وقتی از محدوده ی فرودگاه خارج شدند هوا كاملا" تاریك شده بود و قسمتی از مسیر به دلیل تصادف نه چندان جدی كه میان دو ماشین صورت گرفته و هیچیك از رانندگان نتوانسته بودند بر رفتار و گفتار خویش مسلط باشند منجر به درگیری فیزیكی شده و تقریبا" راه بندان طولانی را منجر شده بودند كه در میان این ترافیك ماشین علی نیز به نوعی گرفتار شده و در انتظار باز شدن راه و رسیدن پلیس مانند دیگر رانندگان لحظات را سپری میكردند.
    ماهرخ آرنج دست راستش را لبه ی شیشه ی ماشین كه آن را پایین كشیده بود گذاشته و به پشت ماشین جلویی خیره بود...كودكی كه روی صندلی پشت قرار داشت بی خبر از هر موضوعی كه در اطرافش می گذشت دچار شعفی كودكانه گشته و دائم روی صندلی بالا و پایین می پرید و گاهی صورتش را نیز به شیشه ی عقب می چسباند و با این كار شكلكهای مضحكی از خود می ساخت گاه با بیرون آوردن زبان از دهانش سعی میكرد چهره ی خود را خنده دار تر از آنچه شده بود نمایش دهد...شاید اگر در شرایط عادی ماهرخ شاهد چنین حركاتی میشد صدای خنده اش گوش فلك را كر كرده بود اما حالا مانند عروسكی بی جان فقط چشمانش به جلو خیره بود...حركات كودك را یك به یك می دید اما هیچ دركی از رفتار وی نداشت و گویا در خود غرق شده است.
    علی هر دو دستش روی فرمان اتومبیل بود و با نوك انگشتانش خیلی آهسته طوریكه صدای آزار دهنده ایی ایجاد نشود ضرب آهنگ ناآشنایی را دنبال میكرد.
    یكباره ماهرخ سكوت ماشین را با صدایی كه از شدت غم به لرزش افتاده بود شكست و بدون اینكه خط نگاهش را تغییر دهد گفت:شما دیگه از این به بعد كاری واسه بابام نمی كنید...نه؟
    علی كه تا آن لحظه سعی كرده بود با رقص انگشتانش بر روی فرمان اتومبیل در به تعادل رسیدن افكار و احساسات خود كمكی كرده باشد با شنیدن این سوال انگشتانش بی حركت شده و نگاهش را به سمت ماهرخ معطوف نمود...چقدر لطافت و ظرافت وجودی این دختر جذبش كرده بود تنها خدا میدانست!...لحظاتی این نگاه ادامه یافت سپس نفس عمیقی كشید و با صدایی كه اندكی نشان از كلافگی او از شنیدن این سوال داشت هوایی كه بلعیده بود را بیرون فرستاد و گفت:ماهرخ؟...این چه سوالیه؟...چه ربطی به وضعیت الان داره؟...من اگه كاری هم واسه امیرخان كردم وظیفه ی انسانیم حكم كرده حالا چی باعث شده توی این شرایط و بعد اتفاقاتی كه توی فرودگاه افتاده یكدفعه فكر كنی من دیگه كاری واسه پدرت انجام نمیدم؟
    ماهرخ در همان حالی كه نشسته بود حالا نگاهش را به سمت علی امتداد داد و مستقیم در چشمان او خیره شد...كلماتی كه از دهان وی خارج میشد گویا بدون اراده اش صورت می گرفت...هرگز دلش نمی خواست تا این حد در بیان حرفهایش تا این حد صراحت داشته باشد اما نیرویی عجیب از درون او را وادار میكرد...احساس میكرد حالا كه هیچ حس معنی داری جز تشكر به جهت لطفهایی كه این اواخر علی در حق او و خانواده اش كرده ندارد پس باید بی هیچ منعی حرفش را بگوید!
    علی نگاه دقیقش را به صورت ماهرخ دوخت و ماهرخ گفت:شما قبلا" توی عروسی گلرخ در مورد من با عموجلال حرف زده بودید مگه نه؟
    علی به محض شنیدن این حرف یكباره احساس كرد تمام بدنش در گرمای آتش فرو رفت...رگ پشت گردنش سفت شد و بی اراده چشمانش تنگ شده و لحظاتی كوتاه دست چپش را پشت گردنش برده و ماساژ كوتاهی به آن داد...
    پس ماهرخ همه چیز رو می دونسته!!!...اما قرار بود آقاجلال این موضوع رو فقط به خود امیرخان بگه اونم نه به این زودی!!!...
    علی دستش را بار دیگر روی فرمان ماشین گذاشت و در ضمنی كه حالا كاملا" پی به مقصود نهایی ماهرخ از طرح آن سوال برده بود با صدایی محكم و جدی پاسخ داد:ماهرخ مسائل رو با هم قاطی نكن...شاید یكی از چند دلیل همراهی اخیر من با خانواده ی امیرخان تو بودی ولی نه دلیل اصلی...قبلا" هم گفتم یك بار دیگه اما برای آخرین بار میگم من اگه كاری كردم یا میكنم فقط از روی انسانیتم بوده و اینكه حس میكنم در نبودن امیرخان و حالا هم رفتن منوچهر نامردیه كه منصوره خانم رو تنها بگذارم...من به بقیه و رفتاری كه كردن با شما اصلا" كاری ندارم اما پدرم و مادرم منو جوری بارآوردن كه در هر لحظه وقتی میبینم كاری از دستم برمیاد از مردونگی به دوره كه بی تفاوت بشینم و فقط نگاه كنم...در مورد قضیه ایی هم كه عموجلال گفته ازت میخوام كه اون موضوع رو با چیزی قاطی نكنی چون با این كارت حس میكنم بدجور به من و خونواده ام توهین میشه...اتفاقی هم كه توی فرودگاه افتاد و اینكه حالا فكر كنی من میدونم تو چه حسی داری هیچ ربطی به رفتار من و كارهایی كه براتون ممكنه انجام بدم نداره...دیگه هم نمیخوام در این مورد فكرت رو مشغول كنی...متوجه ی منظورم شدی؟
    ماهرخ گفت:آخه...من باید یه چیزی رو...
    در ترافیك ایجاد شده اندكی راه باز شد و علی ضمن هدایت ماشین بار دیگر با جدیت اما نهایت احترامی كه در كلامش موج میزد گفت:ماهرخ خواهش میكنم...گفتم مسائل رو با هم قاطی نكن...ارزش كاری منم اگه احیانا" انجام گرفته با حرفات زیر سوال نبر...نمیخوام توی این شرایط فكرت رو مشغول موضوعی كنی كه ساخته ی تصورات غلطت نسبت به رفتار و عملكرد منه...پس ادامه نده...فقط این قول رو بهت میدم با توجه به اتفاقات امروز اگه نگران این هستی كه شاید من اونقدر بی صفت هستم كه منصوره خانم و یا حتی تو رو در چنین شرایطی رهاتون كنم باید بدونی اصلا" چنین چیزی امكان نداره...من خدایی دارم كه خودم رو به خاطر اون در مقابل بندگانش مسئول میدونم پس مطمئن باش اتفاقات امروز هیچ تغییری در رفتار و كردار من نمیگذاره...دیگه هم ادامه نده.
    ماهرخ بغض در گلویش را سعی كرد با فرو بردن به اعماق قلب خویش هدایت كند و سپس با توجه به جدیت كلامی كه در صدای علی حس كرده و از او خواسته بود دیگر ادامه ندهد اما باز هم چنین گفت:یعنی حتی اگه بدونید من هیچ هیچ هیچ علاقه ایی هم به شما ندارم بازم مثل قبل هوای مامان و كارهای بابام رو دارین؟
    علی نیم نگاهی به ماهرخ كرد و دوباره به سمت جلو چشم دوخت...از درون احساس میكرد زیر فشار كلماتی كه از لبان خوش فورم ماهرخ خارج میشود هر لحظه بیشتر از قبل خورد میگردد اما ترجیح داد سكوت كند...ماهرخ را به خوبی درك میكرد و میدانست او در آن لحظات به هیچ وجه در شرایطی نیست كه بتوان تصور كرد وی تمام رفتار و حركاتش از روی عقل و آگاهی صورت گرفته باشد...رفتن منوچهر...رفتن پسری كه حالا او به خوبی میدانست چقدر ماهرخ از نظر احساسی با وی درگیر بوده...درگیری لفظی ماهرخ با حسین آقا و رفتار ناپسند شخصی مثل حسین آقا با دختری به سن و سال ماهرخ در حضور آشنا و غریبه كه در فردگاه صورت پذیرفته بود...انتظار برای دادگاه امیر كه طبق قرار قبلی در روز بعد بنا به اجرا بود...شنیدن حرفهای مجید در آخرین دقایق...همه و همه فشاری بود كه علی می توانست به خوبی از درد آنها كه بر وجود ظریف ماهرخ وارد میشد واقف باشد...لذا سكوت در آن لحظه را بهترین واكنش رفتاری در مقابل ماهرخ دید و همچنان سعی كرد با تداوم این سكوت ماشین را نیز هدایت نماید.
    ماهرخ بار دیگر به صندلی تكیه داد و در ضمنی كه سرش را به كف دستش كه هنوز از آرنج روی لبه ی شیشه ی كنارش بود قرار داد زیر لب گفت:مامانم منو میكشه...كافیه بفهمه چه اتفاقی بین منو عموحسین افتاده...ولی باید اینارو بهش میگفتم...هیچكس به اندازه ی عموحسین منو نسوزوند توی این مدت...باید بهش حالی میكردم كه...
    علی این بار با صدایی كه از روی كلافگی بود گفت:ماهرخ خواهش میكنم...تمومش كن...من اصلا" از غیبت خوشم نمیاد و حرفهایی كه تو الان داری میگی یه جور دیگه داره اعصاب منو خراب میكنه...خواهش میكنم تمومش كن...هر اتفاقی هم كه توی فرودگاه افتاد رو سعی كن همونجا دفنش كنی...تموم شد...دیگه تموم شد...نه من چیزی به منصوره خانم میگم نه اگه خودت صلاح ندونستی به ایشون نگو...ولی واقعا" ازت اینو میخوام كه سعی كنی اتفاقات بد رو اینقدر توی ذهنت مرور نكنی...با این كار فقط خودتو نابود میكنی...مریض میشی...روح و روان و جسمت رو درگیر میكنی...ماهرخ من واقعا" نمی خوام اتفاقی برات بیفته...حالا چه احساسی به من داشته باشی چه به قول خودت هیچ احساسی هم نداشته باشی اما من این حسو نسبت بهت دارم كه واقعا" دلم نمیخواد حداقل بیشتر از این برات مشكلی پیش بیاد...
    سپس لحن صدایش آرامتر شد و ادامه داد: و ...دیگه هم نمیخوام جلوی من پشت سر كسی صحبت كنی...خواهش میكنم...اینو جدی میگم.
    در همین موقع ترافیك ایجاد شده به حداقل خود رسید و ماشینها یكی پس از دیگری در مسیر اصلی قرار گرفتند و علی نیز كه حالا كاملا" بر رفتار خود مسلط شده بود ماشین را در مسیر مورد نظر قرار داد.
    ماهرخ كه مات جدیت در كلام و گفتار علی شده بود بی اراده این جملات بر زبانش جاری شد:عموجلال گفته بود آدم نمازخون و با ایمانی هستین ولی فكر نمیكردم واقعا" تا این حد مومن باشین...نماز سر وقت...كمك به دیگران...دوری از شنیدن غیبت...و...
    علی نگاه كوتاهی به ماهرخ كرد و فقط این جمله را با صدایی آهسته زیر لب به زبان آورد:نه...اینقدرم كه تو فكر میكنی من مومن نیستم...
    و سپس بقیه ی حرفش را تنها در عمق ذهن خویش اینگونه ادامه داد:اگه مومن واقعی بودم هیچ وقت از دیدن تو اینطوری غرق در لذت نمی شدم...هیچ وقت برای داشتن تو ذره ذره ی وجودم رو عطش تشنگی توی خودش غرق نمی كرد...ماهرخ من با یك مومن واقعی فرسنگها فاصله دارم...من در حالیكه میدونم نگاه كردن به دختری كه محرم من نیست گناه محسوب میشه اما توان مقابله با كشش خودمو نسبت به تو ندارم...من اگه مومن واقعی بودم با دیدن تو با شنیدن صدای تو و خیره شدن به زیبائیهای وجودت اینطوری مست و از خدا بی خبر نمیشدم...ماهرخ من اون مومنی كه تو داری تصور میكنی نیستم!
    دیگر حرفی زده نشد و مسیر در سكوتی نه چندان خوشایند سپری گشت.
    زمانیكه به جلوی در منزل رسیدند به محض اینكه ماهرخ قصد پیاده شدن از ماشین را كرد علی مچ دست چپ او را گرفت و گفت:ماهرخ؟
    ماهرخ كه تقریبا" از این حركت علی تا حد زیادی متعجب شده بود صورتش را به سمت او برگرداند و گفت:بله؟!!!
    علی نگاه كوتاهی به مچ دست ظریف ماهرخ كه در میان انگشتان قوی و مردانه اش مانند مجسمه ایی مرمرین حبس شده بود انداخت و خیلی سریع دست وی را رها كرد و گفت:دلم نمیخواد در مورد اتفاقاتی كه توی فرودگاه افتاد جلوی پدر و مادرم كه الان توی خونه ی شما هستن حرفی زده بشه...وقتی كه ما از خونتون رفتیم همه چیز رو برای منصوره خانم تعریف كن...باشه؟
    ماهرخ كه هنوز دستش در فضای میان خود و علی بی حركت باقی مانده و به چشمهای علی خیره شده و متوجه ی جدیت نگاه او بود با حركت سر حرف او را تایید كرد.
    علی كف دست راستش را با حركتی سریع بر روی پیشانی كشید و ادامه داد:در ضمن...اگه بر فرض اضطرار هم مجبور شدی حرفی بزنی...فقط بگو كه به خاطر بدرقه ی دختر حسین آقا اصرار داشتی كه به فرودگاه بری...دلم نمی خواد در حضور مادر و پدرم اسمی از...
    ماهرخ به میان حرف علی رفت و نگذاشت او جمله اش را تمام كند و در حالیكه سرش را به علامت تصدیق و هم رایی با گفته های وی تكان میداد گفت:بله...میدونم...چشم.
    علی نفس عمیقی كشید و بعد با صدایی آهسته گفت:مرسی.
    آن شب بعد از اینكه ماهرخ و علی به منزل برگشتند تقریبا" یك ساعت بعد حاج آقا و اكرم خانم در حالیكه دائم از منصوره می خواستند صبور باشد و توكلش را به خدا از یاد نبرد قصد رفتن كردند.
    علی هنگام خداحافظی خیلی اصرار داشت تا فردا خودش برای بردن آنها به دادگاه بیاید اما منصوره به هیچ وجه زیربار نرفت و در نهایت با آوردن چند بهانه ی واهی توانست علی را راضی كند تا برای بردن آنها به دادگاه نیاید اما در هنگام گفتگو با حاج آقا و اكرم خانم این را نیز فهمیده بود كه به دلیل تلاشهای پیگیر آقای فرزانه خانواده ی علی و چند تن دیگر از اعضای خانواده برای بیان برخی اظهارات جزء شهود در دادگاه حاضر خواهند شد!
    وقتی علی به همراه مادر و پدرش منزل امیرخان را ترك كردند وی از درون احساس رضایت داشت چرا كه برخلاف تصورش سوال جدی مبنی بر آنچه در فرودگاه دیده و یا شنیده و اتفاق افتاده بود از سوی منصوره مطرح نگشته و لذا تا حد زیادی موضوع به همان صورت كه او میخواست به وقوع پیوست و نگاههای پرسشگر اكرم خانم نیز از میان همان چند جمله ی كوتاهی كه بین ماهرخ و منصوره خانم رد و بدل شده بود پایان یافت.
    آن شب منصوره به قدری فكرش مشغول شده بود كه فرصت نیافت در خصوص رفتن ماهرخ به فرودگاه سوالی از وی بكند و بی قراری وی تا حدی بود كه تا صبح نیز نتوانست حتی لحظه ایی چشم بر هم بگذارد...بارها و بارها كتاب مفاتیح الجنان را ورق زده بود...هر دعا و نمازی كه فكر میكرد برای رهایی امیر ممكن است موثر باشد را می خواند و به جا می آورد...لحظه ایی تسبیح دانه ریز فیروزه ایی كه شش سال پیش در سفری به مشهد امیر برایش خریده بود از دستش نمی افتاد...دائم صلوات می فرستاد...نذر پشت نذر...صفحه ی سفید آخر قرآن تقریبا" دیگر اثری از سفیدی كاغذ به خود نمیدید و در سطر سطر آن نذوراتی كه منصوره در این خصوص با خود عهد میكرد یكی پس از دیگری یادداشت شده و اگر كسی اندكی روی صفحه دقت میكرد كاملا" متوجه ی جای خشك شده ی اشكهای چكیده بر آن صفحه نیز كه تنها زینت بخش تذهیب مانند غمهای دل منصوره بود را نیز مشاهده می نمود.
    روز بعد زمانیكه منصوره به همراه ماهرخ به اتاق مورد نظری كه از قبل آقای فرزانه آدرس دقیق آن را به آنها داده بود رسیدند هنوز دقایقی تا شروع دادگاه باقی بود!
    ازدحام بیش از حد مردم در راهرو همه را كلافه كرده و هر كس حضور خود را الزامی تر از بقیه میدانست و با اینكه برای دادرسی و محاكمه ی هر پرونده اتاقی تقریبا" مجزا تشخیص داده شده بود اما بی نظمی و بی قراری مردم اضطراب و استرسهای درونی هر كسی را فزونی بیشتری می بخشید.
    حضور حاج آقا كه بسیار متین و با نگاهی مهربان اما دقیق در كنار در ورودی به یكی از اتاقها با تكیه بر عصایی كه همیشه در دست داشت شاید یكی از بزرگترین نعمتهایی بود كه در این مدت منصوره از وجودش خدا را دائما" در دل شكر مینمود.
    خانواده ی جلال نیز حضور داشتند...اعظم هم مانند منصوره در طول این مدتی كه بر آنها گذشته بود گویی ده سال پیرتر گشته است...دائم سعی داشت از نگاه مستقیم به منصوره پرهیز كند گرچه كه گاهی نگاه هر دو جاری به طور تصادفی با هم تلاقی میكرد اما این اعظم بود كه خیلی سریع نگاهش را به سمت مخالف معطوف میداشت!
    سوسن بی قرار بود و از رفتارش كاملا" میشد تشخیص داد كه در پی كوچكترین بهانه است تا با داد و فریاد جنجالی به پا كند و آن طور كه دلش میخواهد ماهرخ و حتی منصوره كه زن عمویش محسوب میشد را به زیر رگبار توهین و ناسزا بگیرد.
    اكرم خانم به دلیل بالا بودن چربی خونش و دیدن این شرایط كه به شدت اعصابش را نیز تحریك میكرد دائم احساس تشنگی آزارش میداد و اگر مخزن آب سرد كنی كه در راهرو قرار داده بودند وجود نداشت شاید تا آن لحظه بیش از ده بار مجبور به ترك سالن راهروی آنجا شده بود.
    بار آخری كه می خواست به سمت مخزن آب سرد كن برود برای لحظه ایی چشمش به ماهرخ افتاد كه در كنار منصوره روی نیمكت نشسته و سرش را به دیوار تكیه داده بود...لبهای همیشه سرخ و كوچك و زیبای او حالا به رنگ صورتی خیلی كمرنگ درآمده و تركهای ریز و پیوسته ایی آذین آن شده بود...گویی سالهاست كه در كویری خشك و بی آب و علف در عطش آب از این سو به آن سو رفته است!
    علی در سوی دیگر سالن جلوی پنجره های قدی و غبار گرفته ی رو به خیابان در حالیكه هر دو دستش را بر روی سینه در هم گره كرده ایستاده و بی هدف خیابان شلوغ و دود گرفته را زیر نظر داشت.
    اكرم خانم نگاه كوتاهی به علی كه از شب گذشته سكوت بی حدش موجب نگرانی وی شده بود انداخت سپس بار دیگر به سمت مخزن آب سرد كن رفت و ضمن اینكه خودش كمی آب نوشید برای ماهرخ نیز كمی در لیوان آب ریخت و به سمت او برگشت.
    همین حركت از سوی اكرم خانم كه خاله ی سوسن نیز محسوب میشد باعث فریادهای لبریز از خشم سوسن شد و اگر پا درمیانی جدی حاج آقا و تذكرهای وی نبود شاید سوسن هر آنچه را كه همواره در دل نگه داشته بود یكباره بر زبان جاری می ساخت...و چقدر منصوره با نگاه از حاج آقا سپاسگزار بود كه با درایت و ریش سفیدی كه در میان اقوام داشت مهر سكوت بر دهان سوسن گذاشته و بیش از این هتك حرمت را بر منصوره و ماهرخ از سوی سوسن روا نداشته و همه را دعوت به آرامش كرده بود.
    اما سوسن آرام و قرار نداشت!
    زمان اجرای دادگاه هر دو خانواده به همراه شهود و چند نفر دیگر با كسب اجازه از محضر دادگاه در اتاق حضور یافتند.
    امیر و جلال در كنار هم اما با اندكی فاصله به روی صندلی نشسته و هر یك گویا در عالمی دیگر سیر میكرد...موهای امیر در همین مدت به شدت سفید شده بود طوریكه ماهرخ با دیدن پدرش برای لحظاتی حس میكرد نفس در سینه اش حبس گشته و تنها این جملات بود كه بی اراده و با صدایی آرام از گلویش خارج شد:وای!!!...بابا؟!...چرا اینجوری شدی؟!!
    امیر لحظه ایی كوتاه چشمانش در چشمهای زیبای دخترش خیره ماند و سپس بی اختیار دو قطره اشك از چشمش جاری شد كه در میان ریشهای روئیده و نامرتب صورتش ناپدید شدند اما حرفی نزد!
    در طول جریان دادگاه ماهرخ نمی توانست حواسش را به درستی جمع كند!...حرفها برایش نامفهوم بود...به دهان افراد نگاه میكرد ولی هیچ چیز نمی فهمید...ثانیه شماری میكرد برای شنیدن قرائت حكم صادره از سوی قاضی دادگاه...
    خدایا پس چرا تموم نمیشه؟!...چقدر حرف میزنن؟!...چرا هی آقای فرزانه از جاش بلند میشه؟...چرا هی این و اون میرن جلو صحبت میكنن؟...آقا كیهان و پسرش اینجا چی كار میكنن؟...علی الان داره چی به قاضی میگه؟...ای وای بازم آقای فرزانه؟!...آخ تو رو خدا بسه دیگه...عموجلال چرا حرفاش تموم نمیشه؟...چرا آقای فرزانه دائم صحبت میكنه؟...حاج آقا واسه چی رفته اون جلو داره صحبت میكنه؟...آقای فرزانه چرا هر كی میره جلو اونم بلند میشه حرف میزنه؟...اون یكی كیه كه دائم سر جنگ با آقای فرزانه داره؟...وای خدایا خسته شدم...عمه ایران چقدر پیر شده!!!...چرا حرف نمیزنه؟...مامان چرا اینقدر گریه میكنه؟!!!
    لحظات به كندی میگذشت و در تمام آن مدت گویا ماهرخ حس شنوایی خود را از دست داده بود!...نفهمید چه مدت گذشت كه با فشار بی اراده ی انگشتان مادرش كه بر روی پای او به آرامی چنگ انداخت به خود آمد و یكباره مانند این بود كه قدرت شنوایی خود را باز یافته باشد شنید كه منصوره گفت:یا صاحب الزمان...خودت رحم كن.
    حكم صادره از سوی دادگاه قرائت شد:
    بنا بر اظهارت و شواهد موجود و شكایت صاحب دم مبنی بر دریافت دیه نه قصاص آقایان امیرتوكلی و جلال توكلی كه با همدستی یكدیگر به ارتكاب قتل عمد خانم افسریاوری از سوی دادگاه محكوم تشخیص داده شده و حكم وارده به شرح ذیل می باشد:
    متهم ردیف اول...امیرتوكلی...30سال حبس تعزیری
    متهم ردیف دوم...جلال توكلی...15سال حبس تعزیری
    ...
    ...
    یكبار دیگر گوشهای ماهرخ مانند این بود كه صداها را نمی خواهند بشنوند!
    هر دو دستش را با فشار روی گوشهایش گذاشت سپس با سرعت دستانش را بار دیگر روی پایش قرار داد...صدای گریه ی منصوره كه در كنارش نشسته بود آزارش میداد دلش میخواست فریاد بزند:مامان بسه...تو رو خدا ساكت شو...
    صدای بلندی ادامه ی حكم را در حال قرائت بود:
    طبق ماده ی 300در مقدار دیه ی قتل نفس برابر با قانون مجازات اسلامی دیه ی قتل زن مسلمان خواه عمدی خواه غیرعمدی نصف دیه ی مرد مسلمان است و مطابق با ماده ی302 مهلت پرداخت دیه در قانون مجازات اسلامی بند الف دیه ی قتل عمد باید در ظرف یكسال پرداخت شود.
    طبق ماده ی297 باب دوم مقدار دیه ی قتل نفس با استناد به قوانین مجازات اسلامی و تبصره ی ذكرشده در فوق كه دیه ی زن مسلمان نصف دیه ی مرد می باشد یكی از امور ششگانه ذیل كه قاتل در انتخاب هر یك از آنها مخیر می باشد ذكر می گردد:
    1-یك صد شتر سالم و بدون عیب كه خیلی لاغر نباشد.
    2-دویست گاو سالم و بدون عیب كه خیلی لاغر نباشد.
    3-یك هزار گوسفند سالم و بدون عیب كه خیلی لاغر نباشند.
    4-دویست دست لباس سالم از حله های یمن.
    5-یك هزار دینار مسكوك سالم و غیر مغشوش كه هر دینار یك مثقال شرعی طلا به وزن18نخود است.
    6-ده هزار درهم مسكوك سالم و غیر مغشوش كه هر درهم به وزن6/12نخود نقره است.
    قیمت هر یك از امور ششگانه در صورت تراضی طرفین و یا تعذرهمه آنها پرداخت میشود.
    ...
    ...
    ماهرخ نگاه گیج و مبهوتش را به صورت خیس از اشك پدرش دوخت...دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود!
    صدای بلند گریه ی ایران نظم دادگاه را یكباره به هم ریخت!
    لحظاتی بیشترطول نكشید كه ایران را به جهت رعایت سكوت در دقایق واپسین دادگاه از اتاق خارج كردند.
    پس از پایان قرائت حكم دادگاه ماهرخ مانند انسانهای مسخ شده بی آنكه دیگر به كسی یا چیزی حتی مادرش توجهی داشته باشد اتاق را ترك و وارد راهرو شد!
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  4. 14 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),aras (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۳-۰۹-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۳-۰۹-۱۳۹۱),haman13 (۰۴-۲۷-۱۳۹۱),motlagh (۰۴-۱۰-۱۳۹۱),silverstar (۰۳-۰۹-۱۳۹۱),soushiyant (۰۳-۱۸-۱۳۹۱),sue.sun (۰۳-۱۰-۱۳۹۱),مانی (۰۵-۱۵-۱۳۹۱),اشرف (۰۳-۱۷-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۳-۲۰-۱۳۹۱),رزسیاه (۰۳-۱۱-۱۳۹۱)

  5. #43

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  6. 12 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),aras (۰۳-۲۰-۱۳۹۱),azars (۰۳-۱۶-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۳-۱۶-۱۳۹۱),motlagh (۰۴-۱۱-۱۳۹۱),silverstar (۰۳-۱۷-۱۳۹۱),soushiyant (۰۳-۱۸-۱۳۹۱),sue.sun (۰۳-۲۲-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),اشرف (۰۳-۱۷-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۳-۲۰-۱۳۹۱),رزسیاه (۰۳-۱۸-۱۳۹۱)

  7. #44

    آخرین بازدید
    امروز [ ۱۴:۵۲]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۲۷
    محل سکونت
    کافه رمان
    نوشته ها
    1,423
    امتیاز
    23,495
    سطح
    94
    Points: 23,495, Level: 94
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 855
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsRecommendation Second ClassCreated Blog entryTagger Second Class10000 Experience Points
    سپاس ها
    2,831
    سپاس شده 5,660 در 1,399 پست
    حالت من
    Khonsard

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط اعظم نمایش پست ها
    کارت خوبه شادی جان ازخوندنش لذت می برم اعظم
    سلام خانم
    پست دادن در تاپيك تایپ رمان......خلاف قوانين سايته!
    لطفا برای بیان نظراتتون به تاپیک نقد این رمان در بخش نقد و نظرسنجی مراجعه بفرمایید.
    لطفا قبل از فعاليت تاپیک زیر رامطالعه بفرمایید:
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  8. 9 کاربر از پست مفید Admin سپاس کرده اند .

    aras (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۳-۲۲-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۳-۲۳-۱۳۹۱),shadi.d.h (۰۳-۲۲-۱۳۹۱),soushiyant (۰۴-۱۳-۱۳۹۱),sue.sun (۰۳-۲۲-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۳-۲۲-۱۳۹۱)

  9. #45

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب - شادی داودی
    -----------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت چهل و چهارم
    ماهرخ صدای علی را شنید...یكباره تصویری كه تا چند لحظه پیش برایش شكل گرفته بود جای خود را با چهره ی علی عوض كرد!
    نه...این امكان نداره!...همین الان مجید اینجا بود...این كه مجید نیست...این علی پسر اكرم خانم هستش...نه خدایا...یعنی رویاهای خوش من به همین كوتاهی بوده و من بی خبر بودم؟
    ماهرخ به هیچ وجه دلش نمی خواست رویایی كه فقط برای چند ثانیه او را به خود مشغول كرده بود پایان پذیرد اما گریزی نبود...چشمان او حقیقت را نشان میداد...این علی بود نه مجید!
    با قدمهایی خسته و سنگین همراه با علی به نزدیك منصوره و پدر ومادر محسن رسید و بعد از سلام و علیكی مختصر از لا به لای گفتگوی آنها اینطور فهمید كه پدر محسن با تمام سفارشاتی كه منصوره خانم به او قبلا" در خصوص اینكه نمی خواسته محسن یا گلرخ بویی از ماجرا ببرند اما وی تشخیص داده بوده كه حداقل محسن را از موضوع باخبر سازد تا خود او بنا به ارزیابی موقعیتی و پذیرش روحیه ی گلرخ هر وقت كه صلاح دانست او را هم در جریان بگذارد و محسن نیز به پدرش اطمینان داده بوده كه در حال حاضر موضوع را پیش خودش نگاه خواهد داشت و به محض اینكه وقت مناسبش برسد گلرخ را نیز تا حدودی كه لازم باشد از ماجرا مطلع خواهد كرد اما فعلا" این امر میسر نبود!
    علی كه نگران وضع ماهرخ بود به بهانه ی حضور پدر و مادر محسن و احترامی كه برای آنها قائل است تا دقایقی خود را معطل كرد اما در نهایت با اصرار منصوره خانم و تشكرهای فراوانی كه از وی كرد مجبور به بازگشت شد ولی هنگام سوار شدن به ماشین باز هم بر این قضیه تاكید داشت كه اگر در هر زمان نیازی به وی داشتند سریع با منزل تماس بگیرند...و باز هم تشكرهای منصوره بود كه بدرقه ی راه وی شد.
    بعد از رفتن علی ؛ والدین محسن برای ساعتی همراه با منصوره و ماهرخ وارد منزل شدند و قصد داشتند اندكی با كلام ابراز محبت كنند و از اینكه همان وقت متوجه شده بودند كه چه حكمی در دادگاه برای امیرخان بریده اند اظهار تاسف و ناباوری داشتند...كلامشان وقتی سعی میكردند به منصوره بگویند كه می تواند روی آنها در نبودن امیرخان حساب كند لبریز از یك تعارف پوچ بود و این چیزی نبود تا از دید حساس و نگاه دقیق ماهرخ به دور مانده باشد...منصوره برای ابراز همین كلام خالی از واقعیت نیز از آنها سپاسگزار بود اما ماهرخ...
    سابقه نداشت وقتی مهمان به منزل امیرخان بیاید منصوره بی حوصله باشد و زمان رفتن مهمان از منزلش را ثانیه شماری كند...اما آن روز و در آن ساعت چنین حالی داشت...باید هر چه زودتر تصمیمهای مهمی می گرفت...امیر از او انجام چند كار را خواسته بود...چند كاری كه انجامشان در شرایطی كه برای او و زندگی اش پیش آمده بود از هر امری ضروری تر می نمود!
    ماهرخ ظرف كوچك میوه و چند پیش دستی را برای پذیرایی از والدین محسن آورد و خود روی یكی از مبلهای راحتی گوشه ی هال نشست...در سكوتی مطلق كه اختیار كرده بود تنها به حرفها و گاه تعارفهای بی پایه و اساس آنها گوش میكرد و تشكرهای پی در پی مادرش را در ادامه ی آن حرفها می شنید...با تمام اعصاب به هم ریخته و بی حوصلگی كه در آن دقایق نصیبش گشته بود اما به خوبی متوجه ی كلافه شدن مادرش نیز میشد...هیچ وقت ندیده بود زمانیكه مهمانی در منزل حضور دارد مادرش اینگونه نگران باشد و با نگاه مكرر خود به ساعت دیواری و یا ساعت مچی خویش با زبان بی زبانی از مهمانانش خواستار رفتن گردد!
    بالاخره حدود نیم ساعت بعد پدر و مادر محسن نیز خداحافظی كرده و منزل آنها را ترك نمودند.
    به محض رفتن آنها ماهرخ كه مشغول جمع كردن ظرف میوه و پیش دستی ها و بردن آنها به آشپزخانه بود متوجه شد كه منصوره با عجله به سمت اتاق خواب خودش و امیر رفت و لحظاتی بعد در حالیكه كیف مردانه ی بزرگ چرمی كه متعلق به امیر بود را در دست داشت از اتاق خارج شد و در هال نشست و همه ی محتویات آن را بیرون ریخت!
    از بین مداركی كه در آن بود سریعا" سند مالكیت مغازه ی امیر را به انضمام چند ورق دیگر كه در ابتدا با دقت سربرگ هر یك را می خواند از بقیه جدا كرد سپس بقیه ی اوراق را بار دیگر داخل كیف گذاشته و در آن را هم بست.
    ماهرخ از آشپزخانه خارج شد و با اینكه عجله را در رفتار مادرش مشاهده میكرد اما نه توان دلجویی در وی باقی مانده بود و نه حوصله ی پیگیری علت رفتار وی را داشت...به همین خاطر به سمت اتاقش رفت ولی قبل از اینكه داخل شود با صدای منصوره سر جایش ایستاد كه گفت:ماهرخ؟...من میرم یه سر این بنگاه معاملات املاكی كه سر خیابونمونه...بعدشم باید یه سر برم محل كار بابات...اگه دیر برگشتم خودت شام یه چیزی درست كن بخور منتظر منم نباش...ممكنه دیر برگردم.
    ماهرخ با تعجب گفت:چی؟!!...معاملات املاكی چی كار داری؟!...محل كار بابا واسه چی میخوای بری...مغازه ی بابا كه الان از وقتی این ماجراها پیش اومده كه تعطیله...
    منصوره در ضمنی كه حالا ایستاده بود و باز هم با عجله سعی داشت چادر مشكی كه موقع رفتن به دادگستری به سر كرده بود و هنوز دورش بود را بار دیگر به سر بكشد و در همان حال گره روسری اش را هم محكم میكرد به میان صحبت ماهرخ رفته و گفت:تو كاریت نباشه...بابات خواسته یه چندتا كار رو سریع انجام بدم...همین كه گفتم...اگه دیدی دیر كردم نگران نشو شام یه چیزی بخور تا من برگردم خونه.
    ماهرخ به دنبال منصوره سمت در راهرو رفت و در حالیكه به تمام حركات شتابزده ی مادرش نگاه میكرد گفت:آخه میخوای بری معاملات املاكی واسه چی؟!...از توی كیف بابا چی برداشتی؟!...بابا مگه بهت چی گفته كه اینجوری انگار آتیش كف دستتون گذاشته و داری هول هولكی میری از خونه بیرون؟!...مامان تو رو خدا یه دقیقه صبر كن!...هر كاری هم میخوای بكنی بكن ولی فكر نمیكنی بهتره قبلش به منوچهر هم موضوع رو بگی؟...منو كه آدم نمیدونی اما اون چی؟!
    منصوره برای لحظاتی بی حركت ایستاد و برگشت و به چشمان زیبای دختر كوچكش خیره شد سپس در ضمنی كه سعی داشت بغض در گلویش را از نگاه ماهرخ مخفی نگاه دارد سر وی را در آغوش كشید و در حالیكه روی موهایش را بوسه ی سریعی گذاشت با صدایی آرام گفت:الهی قربونت بشم كه با همه ی اتفاقهایی كه افتاده هنوز چشم امیدت به داداشته عزیز دلم...ولی این چیزی نیست كه برای انجامش بخوام منتظر برگشتن منوچهر بعد از سه ماه آموزشیش باشم...بابات گفته اگر دیر بجنبم همه ی دار و ندارمون رو باید دو دستی بدم دست یكی دیگه...
    منصوره از در راهرو خارج و مشغول پوشیدن كفشهایش شد اما كاملا" متوجهی نگاه مات و بهتزده ی ماهرخ بر خودش نیز بود لذا ادامه داد:قربونت بشم...تو نگران هیچی نباش...برو توی خونه...برو عزیز دلم...
    ماهرخ بی توجه به حرفهای مادرش دمپایی جلوی در را به پا كرد و بی اراده به دنبال مادرش سمت در حیاط میرفت و در همان گفت:مامان؟!!!...چی شده؟!!!...كی میخواد دار و ندار ما رو ازمون بگیره؟!...آخه چرا؟!!!
    منصوره كه حالا در حیاط را باز كرده و قصد خروج داشت گفت:برو توی خونه قربونت بشم...الان وقت ندارم بگم بابات چی گفته بهم...وقتی برگشتم خونه همه چیزو برات میگم...فقط تو نگران نباش...باشه قربونت بشم؟
    سپس با عجله از در بیرون رفت و دیگر نگذاشت ماهرخ جلوی در بایستد و سریع آن را بسته و به سمت انتهای خیابان راهی شد.
    ماهرخ كه چشمانش بر روی در بسته ی آهنی حیاط ثابت مانده بود برای لحظاتی احساس كرد نفس در سینه اش حبس شده...به سختی می توانست هوایی را كه به داخل ریه هایش فرستاده را بیرون بفرستد!
    لحظات كوتاهی به همین حال گذشت...در راهرو باز مانده بود و حالا صدای زنگ تلفن منزل تنها صدای موجود در محیط بود كه سكوت را می شكست.
    صدای زنگ تلفن قطع نمیشد!...هر كسی بود گویا كاملا" مطمئن بود باید كسی در منزل باشد و منتظر پاسخ بود!...صدای زنگ پی در پی در حیاط نیز طنین انداز گشته و هر بار كه آن صدا در فضا می پیچید همچون سوهانی بود كه بر اعصاب به هم ریخته ی ماهرخ كشیده میشد اما وی در ابتدا گویا دستی مانع از حركت وی به سوی راهرو و برگشتن به داخل خانه میشد اما در نهایت با قدمهایی سنگین و روح و جسمی خسته به داخل خانه برگشت و بعد از بستن در راهرو سوی تلفن طوسی رنگ منزل كه بر روی یك میز گرد پایه بلند در انتهای راهرو قرار داشت رفت و گوشی را برداشت و با صدایی كه لبریز از خستگی و بی حوصلگی و غمی بی نهایت بود گفت:بله؟...بفرمایین؟
    صدای مضطرب و عصبی منوچهر از پشت خط به گوشش رسید كه گفت:ماهرخ؟...ماهرخ؟...توی؟...چ را گوشی رو بر نمیداشتین؟...ماهرخ؟...من دارم دیونه میشم اینجا...
    صدای منوچهر دو رگه و حكایت از بغض در گلوی مردانه اش داشت...ادامه داد:با فرمانده ی گروهانمون صحبت كردم بهم اجازه داده از همین جا یعنی توی دفتر خودش به خونه زنگ بزنم و نتیجه ی دادگاه رو باخبر بشم...تا الان هزار باز زنگ زدم...مگه دادگاه چقدر طول كشید؟!...چرا هیچكسی توی اون خونه نیست جواب تلفن منو بده؟...ماهرخ؟
    منوچهر پشت سر هم سوال میكرد و حرف میزد...ماهرخ در حالیكه گوشی تلفن را در كنار گوشش نگه داشته بود به دیوار تكیه داد و آهسته آهسته سر خورد و در ضمنی كه اشكهایش یكی بعد از دیگری بر روی گونه هایش سرازیر میشدند روی زمین نشست.
    منوچهر بار دیگر گفت:الو؟...ماهرخ؟!...ماهرخ؟!
    صدای ضعیفی كه گویا از عمق چاهی ژرف به گوش منوچهر می رسید و متعلق به ماهرخ بود از پشت خط به گوش وی رسید كه با بغض و ناله و گریه گفت:منوچهر...بابا رو به30سال زندان محكوم كردن.
    منوچهر وقتی این حرف را شنید یكباره رنگ صورتش به شدت پرید!...باور این موضوع برایش غیرممكن بود...و بی اراده گفت:سی سال!!!
    و سپس بی اختیار از چشمانش كه به نقطه ایی نامعلوم خیره شده بود اشكهایش یكی پس از دیگری جاری و تمام پهنه ی صورتش مردانه اش را در برگرفت...صدایی از گلوی او خارج نمیشد و فقط گوش سپرده بود به صدای گریه ی تلخ خواهرش كه از سوی دیگر خط به گوش می رسید!
    سروان محبی كه مرد بسیار مهربان و خونگرم بود و تا حدودی توسط خود منوچهر از ماجرا باخبر شده و در گوشه ی اتاق كنار پنجره ایستاده بود با دیدن حال منوچهر و كلامی كه از دهان وی خارج شد به خوبی توانست نتیجه ی دادگاه را متوجه شود...با قدمهایی آهسته به سمت منوچهر رفت ودستش را بر روی شانه ی وی گذاشت و گفت:مرد باش...قوی باش...اونی كه پشت خط داری باهاش حرف میزنی احتمالا" همون خواهر كوچكترت باید باشه...كاری كن كه بتونه مطمئن باشه برادری داره كه مثل كوه پشتش ایستاده...
    منوچهر نگاه مات و لبریز از غصه اش را به صورت جناب سروان دوخت و با صدایی گرفته گفت:بابام رو محكوم كردن به سی سال زندان!
    سروان سرش را به علامت تصدیق حرف منوچهر تكان داد و گفت:بله...متوجه شدم...فعلا" سعی كن كسی كه پشت خط هست رو دلداری بدهی...فكر میكنم در حال حاضر اینه كه مهمه.
    منوچهر در خود قدرت دلداری دادن به ماهرخ را نمیدید...كمی مكث كرد سپس گفت:ماهرخ من قطع میكنم...ولی بازم تماس میگیرم...الان نمیتونم حرف بزنم...خداحافظ.
    و بعد بی معطلی گوشی را سر جایش گذاشت و نشست روی صندلی چرم مشكی كه كنار میز قرار داشت...سرش را میان دو دست گرفت و از شدت بغضی كه تا آن لحظه سعی كرده بود در گلو نگه دارد و حالا شكسته بود به هق هق مردانه ایی دچار شد!...سرش در میان هر دو دست اسیر بود اما پیوسته آن را به چپ و راست تكان میداد و دائم این جمله را تكرار میكرد:سی سال!!!...سی سال!!!...مامانم بد بخت شد...ماهرخ بیچاره شد...من كه دیگه هیچی ازم باقی نیست...خدایا آخه چرا؟!!...بابا آخه این چه كاری بود كه كردی؟!!...همه چیز رو نابود كردی...همه چیز رو...خدایا...
    سروان نفس عمیق و صدا داری كشید و در حالیكه از دیدن یكی از سربازهایش با چنین حال زار و خرابی به شدت ناراحت شده بود دستش را روی سر منوچهر گذاشت و گفت:سعی كن به خودت مسلط باشی مرد...ناسلامتی تو یه مردی...به خودت بیا...دنیا كه به آخر نرسیده...باز جای شكرش باقیه محكوم به اعدامش نكردن...قتل نفس اون هم از روی عمد مجازاتش مرگ هست پسر...برو خدا رو شكر كن هنوز سایه اش رو روی سرتون دارین...توی این سرزمین در طول وقایع جنگ هزارها هزار بچه بی پدر شدن ولی ببین همه مثل كوه ایستادن و نشكستن...سعی كن زودتر به خودت مسلط بشی...از یه مرد جوونی مثل تو بعیده اینطوری گریه كنه...خدا رو شكر كن كه هنوز میدونی بابات زنده اس حالا دیدار دوباره ی شما مدتی طول...
    منوچهر نگذاشت او حرفش را تمام كند و در همان حال گفت:ای كاش اعدامش كرده بودن...ای كاش حكم اعدام داده بودن براش...اینجوری بهتر بود...اینطوری كه اون باید30سال توی زندان بمونه و ما بیرون منتظرش باشیم مثل اینه كه توی این سی سال هركدوممون سی هزار بار بمیریم و زنده بشیم...اگه واقعا" بابای من قتل كرده كاش همون حكم اعدام رو براش می بریدن...كاش الان خبر اعدامش رو بهم میدادن تحمل این برام راحتتر بود...
    سروان محبی كه تا آن لحظه سعی داشت اوضاع منوچهر را درك كند با شنیدن حرفهای او یكباره با جدیت یقه ی منوچهر را گرفت و او را از روی صندلی بلند كرد و با صدایی محكم گفت:بس كن دیگه...آخه بچه تو چرا اینقدر ضعیفی؟چرا اینقدر نمك نشناس محبت پدرت هستی؟حالا اگه برفرضم این اتفاق افتاده باشه و پدر تو دست به قتل كسی زده دلیل نمیشه كه محبتهای این همه سال رو كه در حقت كرده فراموش كنی و اونقدر بهش كینه كرده باشی كه بگی مرگش رو بهتر از این وضع میتونی تحمل كنی...من توی زندگیم هیچ وقت پسر نداشتم گرچه كه همیشه آروز داشتم یكی از بچه هام پسر باشه ولی الان كه تو رو دارم می بینم و حرفات رو میشنوم هزار بار خدا رو شكر میكنم كه اگه قرار بوده خدا به منم پسری بده كه مثل تو چشم سفید و بی محبت باشه همون بهتر كه نداده و به جاش بهم سه تا دختر داده كه دریای محبتن...اگه یه ذره دلم برات نمی سوخت همین الان حكم بازداشتت رو می نوشتم میدادم بندازنت توی زندان تا اونقدر زار بزنی كه جونت دربیاد...مرد باش...صاف وایستا...سرت رو بگیر بالا...هر چی باشه اون پدرته...الانم افتاده توی حبس خیلی خوب باشه حرفی نیست...به جای اینكه سعی كنی مرد باشی و به مادر و خواهرت نشون بدی به فكرشونی و پشتشونی اینجوری غمبرك زدی و آرزوی مرگ اون بیچاره ی افتاده در محبس رو میكنی؟!...صاف وایستا...اشكتم پاك كن بچه...
    و سپس به آرامی دستانش را كه به شدت یقه ی منوچهر را گرفته و چندین بار در طول صحبتهایش او را تكان محكمی داده بود رها كرد و حالا با صدایی كه كمی آرامتر شده بود ولی جدیت در آن موج میزد خطاب به وی گفت:برو دست و صورتت رو بشور دوباره برگرد دفتر من...باهات كار دارم...
    منوچهر كه حسابی از برخورد تند و جدی فرمانده ی گروهانش جا خورده بود صاف ایستاد و كمی لباسش را مرتب كرد و گفت:بله قربان...الان برمیگردم.
    سروان محبی به بیرون رفتن منوچهر كه تقریبا" با عجله هم انجام میشد خیره بود و وقتی از خروج وی مطمئن شد هنوز چشمش به در بسته ی اتاق خیره بود و در همان حال زیر لب این جملات را زمزمه كرد:تو بچه ی خوبی هستی...توی این55سال عمری كه از خدا گرفتم كم دیدم پسرهایی به سن تو كه صداقت و محبت توی چشمشون موج بزنه...ولی فعلا" با اوضاعی كه برات پیش اومده نمیشه توقع زیادی ازت كرد...اما خودم درستت میكنم...مردی ازت میسازم كه در نبودن پدرت توی این سی سال مادر و خواهرت بهت افتخار كنن...میدونم چطور با تو رفتار كنم...پسری كه همیشه دلم میخواست داشته باشم و تربیتش كنم شاید حالا خدا اینجوری بهم بخشیده...
    سپس نگاهش را به سقف اتاق دوخت و باز هم زیر لب گفت:خدایا بزرگیتو شكر...این بچه نیاز به یه همراه و پشت و پناه داره...میدونم اول تویی ولی قسمت كن دومیش واسه این پسر من باشم.
    **********----------**********
    ماهرخ حدود یك ساعت كنار تلفن نشسته بود و سرش را بر روی زانوهایش گذاشت و دستانش را به دور ساقهای پایش گره كرده و اشك می ریخت!...هر قدر اشك می ریخت احساس میكرد دلتنگی او پایانی ندارد...از همه چیز دلگیر بود...از اقوام...از دوستان خانوادگی...حتی از گلرخ با وجود اینكه میدانست او از ماجرا بیخبر است...از منوچهر كه به قول خودش رفته بود تا فقط به زندگی خودش فكر كند...از مادرش كه به محض برگشتن به منزل با اسنادی در دست منزل را ترك كرده بود...از پدرش كه چگونه خود را درگیر موضوعی به این تلخی كرده و در نهایت همه چیز را تحت تاثیر رفتار خود قرار داده بود...و حتی از خدا!
    احساس میكرد سرش به سنگینی كوه شده و چشمانش به شدت می سوخت...به سختی از جایش بلند شد و به اتاقش رفت و حوله اش را از پشت در برداشت و به حمام رفت.
    تمام مدتی كه در حمام مشغول شستشوی خود بود نیز اشك می ریخت...احساس تنهایی و دلتنگی قلبش را در خود میفشرد و زمانیكه از حمام هم خارج شد همچنان حال خوبی نداشت اما دیگر چشمهایش برای اشك ریختن یاری نمی كردند گویا حالا این چشمانش بودند كه از دست گلایه های او خسته شده بودند!
    به اتاقش وارد شد و بعد از اینكه لباس پوشید جلوی آینه ی كوچك اتاقش روی صندلی نشست...تصویر خودش را در آینه دید...از آن صورت بشاش و همیشه سرخوشش حالا چهره ایی غمزده در آینه به او خیره شده بود!...شانه اش را برداشت و موهای خیسش را شروع كرد به مرتب كردن و در همان حال از چهره ی خود نیز چشم بر نمیداشت.
    موهایش را پیوسته شانه می كشید و چشم به تصویر در آینه دوخته بود... شروع كرد با خودش به حرف زدن گویی قصد داشت كودكی را نصیحت كند:
    ماهرخ...از هیچكس و هیچ چیز دلخور نباش...تو باید فقط اینو بدونی كه از این به بعد نباید از كسی توقعی داشته باشی...سعی كن روی پای خودت باشی...بابا رو به30سال زندان محكوم كردن ولی این نباید باعث بشه تو زندگی خودت رو تباه شده فرض كنی...این زندگی بازی زیاد داره حالا قسمت سخت سختاش به تو هم رسیده ولی مهم اینه كه بتونی بازیگر خوبی باشی...همه مشكل دارن...توی این دنیا هیچكس بدون مشكل نیست...حالا این بستگی داره به اینكه خودت چقدر اون مشكل رو بزرگ ببینی..هر قدر تو مشكل رو بزرگ ببینی یعنی خودت رو حقیر دیدی...ماهرخ به درس فكر كن...فقط درس بخون...تنها چیزی كه میتونه آرومت كنه فعلا" درسهات هستن...به این فكر كن كه هر قدر هم این سی سال طولانی به نظر میاد اما بالاخره تموم میشه...ولی حداقل بگذار وقتی تموم شد و روزی رسید كه بابا امیر برگشت افسوس نخوری كه چرا30سال عمر خودت رو از دست دادی...ماهرخ زندگی كن...زندگی...جوری زندگی كن كه بعدها افسوس نخوری...تو تنها نیستی ماهرخ مطمئن باش...الان به خودت لج كردی نمیخوای چشمات رو باز كنی اما وقتی اراده كردی كه خوب نگاه كنی می فهمی تو چیزی از دست ندادی...ماهرخ زندگی یه صحنه ی بازیگری هست و بس...پس سعی كن یه بازیگر خوب باشی و درست بازی كنی...روزهای زیادی رو پیش روی داری...به فردا به بعدها به سالهای پیش رووت فكر كن...تو تنها نیستی...ماهرخ...
    صدای منصوره كه تازه وارد هال شده و در حال آویزان كردن چادرش به جالباسی بود در فضای ساكت خانه پیچید:ماهرخ؟...ماهرخ؟....
    ماهرخ صدای مادرش را گویا از دور دست می شنید اما قدرت پاسخگویی به او را نداشت...به تصویرش در آینه خیره شده بود...برای لحظاتی احساس كرد آنچه را كه در آینه می بیند در حال تغییر شكل است...برای لحظاتی كوتاه آنچه را كه می دید را باور نمیكرد...تصویر تصویر افسر بود نه خودش...به او لبخند میزد...لبخندی عمیق و مهربان كه زیبایی چهره اش را صد برابر كرده بود...لباس سفیدی بر تن داشت...پیراهنی گشاد و بلند...مثل لباس خواب...ماهرخ بهتزده نگاه سریعی به خودش كرد...اما او كه لباسش سفید نبود!...یك شلوار جین به همراه پلیور دخترانه ی قرمز رنگی را بعد از حمام به تن كرده بود!
    صدای منصوره هنوز در فضای خانه طنین انداز بود:ماهرخ؟...باز رفتی حموم این دمپایی رو یادت رفت به دیوار تكیه بدهی؟...در حمومم كه باز نگذاشتی این بخار بی صاحاب بیرون بیاد...ماهرخ؟...كجایی!؟...چرا جواب نمیدی!؟
    ماهرخ به آرامی شانه اش را روی میز كوچك جلوی آینه گذاشت...دستش را به آهستگی روی پلیور و شلوار جینی كه به تن داشت كشید و به لباسش خیره بود...از نگاه كردن دوباره به آینه وحشت كرده بود...اما برای اینكه خودش را قانع كند آنچه دیده وهمی بیش نبوده با ترس و دلهره بار دیگر سرش را بالا گرفت اما این بار نیز افسر را به همان وضع كه چند لحظه پیش دیده بود را مشاهده كرد!
    كم كم لبخند روی لبهای افسر كم رنگ و كم رنگتر شد...چهره اش لبریز از غم و فقط با نگاهی التماس آمیز به ماهرخ خیره بود...دست راستش را بالا آورد و به آهستگی روی قلبش گذاشت...یكباره از زیر دستش ردی از خون جاری شد و در زمانی اندك تمام لباس سفیدش آغشته به خون گشت!
    ماهرخ با وحشت از روی صندلی بلند شد...هنوز چشمش به تصویر در آینه بود!
    در اثر حركت سریعش به هنگام بلند شد صندلی با صدای نسبتا" بلندی از پشت بر روی زمین افتاد!
    تمام وجود ماهرخ را ترس و وحشت از آنچه كه به وضوح در آینه می دید در بر گرفت...قدمی به عقب برداشت...پایش به صندلی كه در پشت سرش بود برخورد كرد و گویا سدی او را از حركت باز نگاه میداشت...قدرت بستن چشمانش را نداشت...حتی پلك نمیزد...نفسش در سینه حبس شده و به تصویر افسر خیره بود...خونی كه از زیر دست او جاری شده بود هر لحظه بیشتر او را در بر میگرفت...برای لحظه ایی احساس كرد افسر میخواهد با او حرف بزند!...لبهایش حركت میكرد اما ماهرخ چیزی نمی شنید!...
    منصوره با شندین صدای افتادن چیزی كه از اتاق ماهرخ به گوشش رسیده بود به سمت اتاق او رفت و دستگیره ی در را پایین برد وسپس آن را باز نمود.
    ماهرخ به هیچ وجه متوجه ی ورود منصوره به اتاقش نشده و برای لحظاتی احساس كرد افسر با ظاهری به خون آغشته قصد خروج از آینه را كرده و به سمت او می آید...از فرط وحشت جیغ بلندی كشید و در حالیكه این بار با عقب رفتن و برخورد به صندلی كه هنوز در پشت سرش قرار داشت به زمین افتاد...
    سرش را میان دو دست گرفته و پاهایش را در خود جمع كرد و بی وقفه شروع به فریاد كشیدن نمود...تمام بدنش از شدت ترس می لرزید...فریادها و جیغهایش كه با گریه توام گشته بود منصوره را نیز به وحشت انداخت!...برای لحظاتی فكر كرد ماهرخ عقلش را از دست داده چرا كه به درستی دلیل این رفتار و دلیل آن همه وحشت را به هیچ وجه نمی توانست پیدا كند!
    با عجله به سمت ماهرخ كه خود را مثل سنگ در گوشه ی اتاق جمع كرده و جیغ می كشید رساند...سعی میكرد او را در آغوش بگیرد و دائم می گفت:ماهرخ؟...ماهرخ؟...چی شده؟...ماهرخ الهی من بمیرم...چت شد آخه؟...چته عزیزم؟...جیغ نكش...هیس...چیه؟...چرا اینجوری میكنی؟
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  10. 14 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),aras (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۳-۲۳-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۳-۲۳-۱۳۹۱),motlagh (۰۴-۱۱-۱۳۹۱),silverstar (۰۳-۲۴-۱۳۹۱),soushiyant (۰۴-۱۳-۱۳۹۱),sue.sun (۰۳-۲۳-۱۳۹۱),مانی (۰۴-۱۱-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),اعظم (۰۳-۲۴-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۳-۳۱-۱۳۹۱),رزسیاه (۰۴-۰۳-۱۳۹۱)

  11. #46

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب - شادی داودی
    ------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت چهل و پنجم
    با عجله به سمت ماهرخ كه خود را مثل سنگ در گوشه ی اتاق جمع كرده و جیغ می كشید رساند...سعی میكرد او را در آغوش بگیرد و دائم می گفت:ماهرخ؟...ماهرخ؟...چی شده؟...ماهرخ الهی من بمیرم...چت شد آخه؟...چته عزیزم؟...جیغ نكش...هیس...چیه؟...چرا اینجوری میكنی؟
    ماهرخ بی وقفه جیغ می كشید و هر لحظه از باز كردن مجدد چشمانش و دیدن مجدد آینه ی داخل اتاق وحشتش بیشتر میشد!...از تصور اینكه مبادا چشمانش را باز كند و در عالم واقعیت افسر را در همان شرایطی كه چند لحظه پیش دیده بود را بار دیگر در جلوی چشمانش ببیند تمام وجودش می لرزید!
    منصوره هر چه تلاش میكرد تا او را ساكت كند تاثیری در رفتار غیر عادی او نداشت!...بارها سعی كرد در ضمنی كه او را درآغوش خویش گرفته با دست جلوی دهانش را بگیرد بلكه با ساكت كردن او بتواند صدای خودش را به گوش او برساند و وی را متوجه ی این امر نماید كه در خانه تنها نیست اما هر بار كه این كار را كرده بود حس میكرد در چنین شرایطی كه ماهرخ نفسهایش را همراه با جیغ توام ساخته حالتی از خفگی به او دست میدهد لذا سریع دستش را از روی دهان وی برمیداشت و ماهرخ كه در شرایط عادی نبود به محض اینكه منصوره سعی داشت اندكی او را راحت بگذارد بار دیگر با وحشت جیغ میكشید و در نهایت منصوره متوجه شد كه ماهرخ در میان جیغهایش این جملات را نیز دائم تكرار میكند:مامان تو رو خدا منو از این اتاق ببر بیرون...مامان بریم بیرون از این اتاق...بریم بیرون...
    منصوره سعی داشت قبل از هر حركتی ابتدا ماهرخ را ساكت كند چرا كه مطمئن بود با توجه به اینكه منزل آنها در این اواخر یكی از ساكت ترین منازل محل و مورد توجه ترین خانه ها شده بوده لذا حالا با توجه به حالات ماهرخ بعید نبود هر لحظه سر و كله ی یكی از همسایه ها نیز پیدا شود و ماهرخ به هیچ وجه متوجه ی رفتار خود نبود و هر چه او سعی داشت با محبت و حتی قربان صدقه رفتن او را وادار به سكوت كند اما تاثیری نداشت!...
    منصوره برخلاف میل باطنی خویش در نهایت مجبور شد دو كشیده ی پیاپی به صورت خیس از اشك ماهرخ بزند بلكه او را از آن حالتی كه دچار گشته بود خلاص نماید و درست بعد از كشیده ی دوم ماهرخ برای لحظاتی ساكت شد و چشمانش را باز كرد و به صورت خیس از اشك مادرش كه درست مقابل وی قرار داشت خیره شد و سپس با صدایی گرفته و آهسته گفت:مامان من دیگه نمیخوام توی این اتاق باشم...
    منصوره كمك كرد تا ماهرخ از روی زمین بلند شود و در همان حال گفت:باشه...خیلی خوب...ماهرخ هر كاری میخوای بكنی بكن فقط اینجوری جیغ و داد و هوار نكن مادر...من به اندازه ی كافی اعصابم به هم ریخته هست تو دیگه بار نشو روی بارهای دلم...حالا چی شده بود كه اینجوری جیغ میكشیدی؟...ترسیده بودی یا اعصابت به هم ریخته بود؟
    ماهرخ كه سعی داشت ضمن رفتن به سمت در اتاقش دیگر به آینه ی داخل اتاق نگاه نكند یكباره گویا به خاطرش آمد كه باید مانتو و شلوار و مقنعه ی مدرسه اش به انضمام كیف و كتابهای درسی را از اتاق خارج كند بنابراین با عجله برگشت كه همین امر سبب گشت منصوره خیلی سریع خودش را به عقب بكشد تا مبادا ماهرخ به او برخورد كند و با نگاهی مملو از تعجب به رفتار غیرعادی ماهرخ چشم دوخته و گفت:ماهرخ تو چه مرگت شده؟...توی این اتاق مگه جن دیدی دختر كه اینطوری میكنی؟...خوب یك كلمه حرف بزن ببینم آخه واسه چی اینطوری جیغ میكشیدی؟...الان واسه چی داری همه ی كتابهات رو برمیداری؟...ای وای ماهرخ صبر كن ببینم...این دیونه بازیها چیه از خودت درمیاری آخه؟...اعصاب منو خرابتر از اینی كه هست نكن..یه دقیقه وایسا بهت میگم...
    ماهرخ كه همچنان مشغول جمع آوری با عجله ی وسایلش از اتاق بود در همان حال گفت:نمیدونم...نمیدونم...فقط دیگه نمیخوام یه ثانیه هم توی این اتاق بمونم...میرم توی اتاق منوچهر...نه...نه...میام توی اتاق شما...آره اونجا بهتره...شب هم با شما روی تختتون میخوابم...آره...من دیگه توی اتاق خودم نمی خوابم...
    منصوره كه با حالتی آكنده از كلافگی به حركات عجولانه ی ماهرخ نگاه میكرد بهتر دید دیگر حرفی نزند و همینقدر كه ماهرخ اندكی به خودش مسلط گشته و دیگر خبری از آن جیغهای غیرارادی كه در چند دقیقه پیش میكشید نبود اندكی خیالش آسوده گشت.
    به محض اینكه ماهرخ آنچه را كه لازم می دانست برداشت به همراه منصوره كه به درخواست ماهرخ تا آن زمان منتظر ایستاده بود تا وی كارش تمام بشود با هم از اتاق خارج شدند...در همین موقع صدای زنگ تلفن سكوت خانه را شكست!
    وقتی منصوره به تلفن پاسخ داد توقع هر كسی را درآنسوی خط داشت به جز منوچهر!
    منصوره از شنیدن صدای منوچهر برای لحظاتی كوتاه بهت زده شده بود اما خیلی سریع توانست بر خود مسلط شود و وقتی دقایقی از گفتگویش با منوچهر گذشت از میان صحبتهای وی متوجه شد در زمانیكه او منزل نبوده منوچهر با ماهرخ تماس تلفنی داشته و تا حدودی از نتیجه ی دادگاه باخبر گشته است اما مطالبی كه در ادامه می خواست برای پسرش به زبان بیاورد شجاعت و استقامت بیشتری را طلب میكرد!...
    او چطور می توانست پسرش را در جریان بلای بعدی كه عنقریب گریبانشان را خواهد گرفت قرار دهد...اتفاقات ناگواری كه یكی بعد از دیگری به راستی همچون آوار بر سرشان خراب می گشت...او چطور باید پسرش را قانع كرده و وی را دعوت به آرامش میكرد زمانیكه بفهمد پدرش برای ضمانت وام كلانی كه یكی از آشنایانش از بانك گرفته سند خانه را در گرو بانك قرار داده و حالا همان شخص دچار ورشكستگی گشته و متواری شده و مدتی است اقساط بانك به تعویق افتاده و همین امروز و فردا است كه از سوی بانك خانه را به حراج بگذارند!...او چطور می توانست به او بگوید اگر به این سرعت اقدام نكرده و به خدمت سربازی نرفته بود حداقل می شد با مدیریت در محل كار امیر از ورشكستگی پدرش نیز جلوگیری كرده و حالا به علت عقب افتادن چكهای خود امیر مجبور به اجاره یا فروش احتمالی محل كار پدرش نمی شدند...اما تمام این اتفاقها افتاده و یا در شرف وقوع بودند...منوچهر باید تا حدود زیادی از ماجرا باخبر میشد چرا كه بعید نبود در همان مدت سه ماهی كه وی اجازه ی مرخصی نداشت منصوره مجبور به انجام خیلی كارها بشود...
    زمانیكه او شروع كرد به بیان برخی از مسائل ماهرخ كه در تمام مدت ضمن بردن آنچه كه از اتاقش برداشته بود به اتاق والدینش با دقت نیز حرفهای منصوره را گوش كرده و حالا دلیل آشفتگی مادرش را هنگام خروج از منزل و رفتنش به سراغ كیف مدارك پدر را درك میكرد...بعد اتمام كارهایش به آهستگی وارد آشپزخانه شد و یكی از صندلی های كنار میز را عقب كشید و در حالیكه می نشست زیر لب گفت:وای خدای من...حالا مامان میخواد چیكار كنه؟
    و بعد در همان حال كه نشسته بود ناخودآگاه سرش را برگرداند و به در نیمه باز اتاقش خیره شد...قسمت كمی از اتاقش به علت نوری كه از هال به درون تابیده روشن شده و بقیه ی آن محیط در تاریكی فرو رفته بود...بار دیگر از یادآوری آنچه كه در آینه دیده بود وحشت تمام وجودش را در بر گرفت و لرزش خفیفی در بدن خود حس كرد اما خیلی سریع توانست به خود مسلط شود و ضمن اینكه به خود یادآوری میكرد دیگر محال است به آن اتاق برود زیر لب گفت:نه...این امكان نداره...من فقط یه ذره خسته ام...مطمئنا" اون چیزی كه دیدم واقعی نبوده...من نباید باری بشم روی دوش مامان...آره نمیخوام بار بشم روی دوشش...من باید بتونم حواسم رو جمع كنم...وای خدایا چقدر خسته ام...بابا الان كجاس؟...داره چی كار میكنه؟...چقدر پیر شده بود!...
    ماهرخ بی آنكه متوجه باشد دقایقی طولانی در همان حال بود و حتی وقتی منصوره كه با تن و روحی خسته بعد از پایان حرفهایش با منوچهر تلفن را قطع كرده و به آشپزخانه وارد شده بود نیز باعث نگشت تا ماهرخ از حال و هوای خویش بیرون بیاید!
    منصوره لحظاتی ایستاد و به او نگاه كرد سپس بی آنكه متوجه ی صدای عصبی و بلند خویش باشد با حالتی فریاد گونه گفت:وای ماهرخ تو رو به خدا تو دیگه دست از این رفتارت بردار...چرا ادا و اطوار خلها رو داری درمیاری؟...واسه چی نشستی اینجا و داری با خودت حرف میزنی؟...من دیگه یه ذره اعصاب برام باقی نمونده...نمیدونم از فردا چه خاكی باید توی سرم بریزم...حالا تو هم به جای اینكه اگه نمی تونی كمك حالم باشی حداقل فكرم رو مشغول تر نكنی ببین توی این چند دقیقه چقدر با رفتار و خل بازیهات سوهان شدی به جون من...ماهرخ به مرگ خودم به جون خودت كم كم داری كاری میكنی كه تلافی همه چیز رو سر تو خالی كنما...بلند شو اینجوری مثل دیونه ها رفتار نكن...ولله به خدا به پیر به پیغمبر دیگه بریدم...به اینجام رسیده میفهمی...به اینجام...
    و در حالیكه با دست به پیشانی خود اشاره داشت و تاكید بر این میكرد كه تحمل اینهمه مشكل از حد و توانش خارج گشته و در حال انفجار است با چشمانی عصبی و لبریز از اشك به ماهرخ خیره گشت!
    ماهرخ آهسته از روی صندلی كه نشسته بود بلند شد...برای چند ثانیه به چهره ی غمزده و عصبی مادرش خیره نگاه كرد سپس در حالیكه به آرامی از جلوی مادرش می گذشت گفت:باشه...چشم...ببخشید...من سیرم شام نمیخورم...میرم بخوابم فردا صبح باید برم مدرسه...شب بخیر.
    ماهرخ آن شب تا ساعتها بی آنكه حتی بعد از آمدن مادرش بر روی تخت و خوابیدن وی اجازه بدهد كه او متوجه ی گریه كردنش بشود اشك می ریخت!...از اینكه باید همه چیز را تحمل كند و به روی خود نیاورد تا مبادا مادرش بیشتر از این غمگین شود احساس تنهایی میكرد...میدانست و مطمئن بود هر یك از اعضای خانواده اش برای تسكین روح خسته ی خویش راهی می یابند و خویش را آرام میكنند...منوچهر با دور كردن خودش از خانه تا حد زیادی خود را از درك عمق فاجعه و حتی اتفاقات آینده در امان نگه داشته بود...گلرخ هر وقت كه از ماجرا با خبر میشد به علت دور بودنش از اینجا و با وجود شخصی مثل محسن در كنار خود مسلما" از وضعیت بسیار بهتری برخوردار بود...مادرش هم با بیان حرفها و مشكلاتش حتی برای دیگران و گاه برای ماهرخ نیز می توانست گاه احساس سبكی نماید...اما تنها كسی كه در این میان بیش از هر شخص دیگری در فشار و تنهایی باید غمهای درونی خویش را با تمام سنگینی بر دوش می كشید و حتی از صحبت كردن با خودش نیز منع شده بود ماهرخ بود...دلش می خواست مجید را همچون گذشته در كنار خود داشت و برایش حرف میزد و در آغوش پر مهر و لبریز از عشق او خود را در امنیت احساسی می دید...صدای آرام بخش مجید را كه زمزمه وار در كنار گوشش به او دلداری میداد را می شنید و با وجود تمام مشكلاتی كه برایش به وجود آمده بود اما شنیدن جملات و كلمات محبت آمیز او كه نجوا گونه در كنار گوشش زمزمه میشد او را به اوج آرامش می رساند...اما دیگر مجیدی وجود نداشت...مادرش از او خواسته بود خوددار باشد و بیش از این برای وی باری بر روی بارهای دیگر نگردد...دوست صمیمی هم نداشت كه برایش درد و دل كند...گلرخ حضور نداشت تا با او حرف بزند...منوچهر هم همین طور...او مانده بود و یك دنیا تنهایی...یك دنیا قطع امید ازهر آنچه كه تا چندی پیش تمام دلگرمی وی گشته بود...او مانده بود و سی سال انتظاری كه برای وی همچون پدرش سی سال احساس بی همزبانی و سكوت را همراه خود برایش به وجود آورده بود.
    صبح وقتی بیدار شد و قرصهای آرام بخش مادرش را روی میز وسط هال همراه با لیوانی كه تا نیمه آب داشت دید فهمید كه او قبل از خواب بار دیگر به آن قرصها پناه برده و به همین خاطر آن روز نیز همچون روزهایی كه در این اواخر دیگر برایش عادی شده بود صبحانه حاضر نبود و او فقط فرصت یافت چای را برای مادر آماده كند و خود صبحانه نخورده برای رفتن به مدرسه از در حیاط خارج شد!
    در تمام طول مسیر گاهی كه با همسایه ها مواجه میشد كاملا" متوجه ی نگاههای معنی دار آنها و حتی حرفهای درگوشی برخی نیز میشد.
    تصور اینكه چگونه خبر محكومیت پدرش به این سرعت در محل پخش شده و حالا همه ی نگاهها برایش معنی دار شده بود بیشتر از هر چیزی او را در فشار عصبی قرار میداد.
    دلش می خواست می توانست با تمام قدرت بدود و از آن محل و محیط و همه ی مردمان و نگاههایی كه زمانی آشنا بودند و حالا آكنده از نفرت و تهمت احساسشان میكرد بگریزد!
    در مدرسه نیز وضع بهتر از محیط بیرون نبود!...ناخودآگاه از همكلاسی ها دوری میكرد حوصله ی كسی را نداشت و از اینكه كسی به او نزدیك میشد در هراس این موضوع كه مبادا بخواهد محكومیت پدرش را به رخش بكشد خود را غرق شده تصور میكرد...وحشت از اینكه نكند كسی به روی او بیاورد و بگوید:مگر تو نبودی كه میگفتی پدرم بی گناه است و قاتل نیست پس چطور او را به زندان طویل مدت محكوم كرده اند؟ بیش از هر چیزی او را در سختی تحمل حقایق قرار میداد!
    ظهر وقتی به منزل برگشت بعد از ورود به داخل خانه متوجه ی حضور یكی از همسایه ها و همین طور اكرم خانم كه همراه منصوره هر سه در هال نشسته بودند شد.
    منصوره باز هم تلفنی با منوچهر در حال صحبت بود!
    نگاه اكرم خانم گرفته و دلواپس بود و حرفهایی كه منصوره پای تلفن میزد تقریبا" تكرار همان حرفهایی بود كه روز گذشته هم به منوچهر گفته بود!
    ماهرخ بعد از تعویض لباسهایش و تعارفی كه برای ناهار به بقیه كرد و هر سه نفر عدم تمایل خود را از خوردن ناهار ابراز داشتند وارد آشپزخانه شد و كمی غذا برای خودش در بشقاب ریخت و همانجا روی فرشی كه كف آشپزخانه نزدیك به كابینتها پهن شده بود نشست طوریكه به دیوار تكیه داده و به علت موقعیت میز غذای آشپزخانه و جایی كه نشسته بود در تیررس نگاههای مادرش و یا اكرم خانم و آن همسایه قرار نداشت.
    بیشتر غذایی كه در بشقاب كشیده بود را با چنگال و قاشقی كه در دست داشت به بازی گرفته بود اما همه ی هوش و حواسش به آنچه كه منصوره بر زبان می آورد بود!
    زمانیكه منصوره گوشی تلفن را سر جایش گذاشت لحظاتی كوتاه دست راستش را كه از آرنج بر روی میز كوچك تلفن قرار داشت تكیه گاه پیشانی خویش كرد و به گلهای قالی خیره شد!
    اكرم خانم نفس عمیقی كشید و با صدایی كه سعی داشت تسكینی بر اعصاب خسته ی منصوره باشد گفت:منصوره خانم حالا عجله نكنید...شاید بانك مهلت بده بهتون...آخه مملكت كه اینقدر بی سر و صاحاب نمیشه...امیرخان فقط ضامن اون آقا شده بوده و واسه ضمانت سند خونه رو گرو گذاشته بوده...پول كه به جیب امیرخان نرفته...حالا اون خیر ندیده فراری شده...باید برن یقه ی همونو بگیرن نه اینكه خونه ی شما رو به حراج بگذارن...عجب حكایتی شده!...عجله نكن منصوره خانم...میخوای من به علی بگم از طریق حسین دوستش اقدام كنن بلكه فرجی بشه...خدا رو چه دیدی شاید یه وقت...
    صدای مملو از غم منصوره خانم به گوش رسید كه كلام اكرم خانم را قطع كرد و گفت:نه اكرم خانم...نه قربونت بشم...چندین قسط هست كه وام اون خیر ندیده عقب افتاده...توی این هاگیر واگیر بانك اخطار هم داده بوده حالا معلوم نیست این اخطار رو پستچی كی می آورده یا اصلا" درست میاورده یا نه...نمیدونم...ولله دیگه عقلم به جایی قد نمیده...از زمین و آسمون داره برام بلا میباره...همین الان منوچهر گفت فرمانده اش توی تهران طرفهای نارمك یه خونه ی دو طبقه داره كه یه واحدش دست خودشونه هر وقت میان تهران میرن اونجا ؛ طبقه ی دومش مستاجر داشته تازه مستاجرش بلند شده و فعلا" خالیه...میگه فرمانده اش گفته ما اثاثمون رو ببریم اونجا...ولی دارم فكر میكنم پول پیش خونه رو چطوری باید جور كنم؟!...تنها راهش فروختن مغازه ی امیر هستش...حالا توی این بازار خراب كی میاد اونو بخره؟...به قران اكرم خانم حس میكنم بعضی وقتا قلبم داره توی سینه ام منفجر میشه...
    صدای خانم همسایه به گوش رسید كه گفت:خدا نكنه منصوره خانم...درست میشه...همه چی درست میشه...به خدا اینجور كه شما داری حرص میخوری خودتو نابود میكنی...به فكر ماهرخ باش...طفلك اونم گناه داره...اگه تو یه وقت مریض بشی بیفتی كنج خونه اون طفلكی دیگه دق میكنه...
    منصوره در جواب گفت:بچه ام دیشب معلوم نبود چش شده بود!!!...توی اتاقش كنج اتاق روی زمین نشسته بود چنان جیغ می كشید گریه میكرد كه یه لحظه فكر كردم طفلكی عقلش رو از دست داده!!!...هر كاری میكردم ساكت نمیشد فقط جیغ میزد...بعدشم كه با هزار مكافات ساكتش كردم برگشت گفت دیگه نمیخواد توی اتاقش بمونه...حالا نمیدونم چیزی دیده بود توی اتاق!...ترسیده بود!...یا اعصابش به هم ریخته بود...به خدا خودمم دیگه عقلم درست كار نمیكنه بعضی وقتا...
    اكرم خانم كه با نگرانی به حرفهای منصوره گوش سپرده بود حرف او را قطع كرد و گفت:پس چرا با خونه ی ما تماس نگرفتی؟!!!...علی كه میگفت چندین بار بهتون گفته بوده اگه یه وقت مشكلی پیش اومد سریع با ما تماس بگیرین...دیشبم خیلی دلنگران بود...حرفی نمیزد ولی معلوم بود فكرش مشغوله...منصوره خانم قربونت بشم اینجور وقتا تعارف رو بگذار كنار سریع یه تلفن به خونه ی ما بزن اگه علی باشه كه زود می رسونه خودشو اگرم نباشه هر طور هست پیداش میكنم یا اصلا" خودمو و حاجی بلند میشیم میایم اینجا...تو رو خدا اینقدر ما رو ناقابل ندون...به قرآن قسم اگه حاجی بفهمه شما مشكل داشتی و نخواستی ما كنارت باشیم دلخور میشه...این همه سال كه حاجی از خدا عمر گرفته یه روز نشده به شب برسونه و كار خیر نكرده باشه...تا جائیكه در توانش بوده گره از مشكل افراد باز كرده...هر چی باشه تو یه زن با یه دختر تنهایی توی این خونه...دختری كه هزار ماشالله هزار ماشالله از هر نظر همه چی تمومه...همه ی محل هم میدونن تنها هستین این شبها...به جون علی كه یه دونه پسرمه به جون سه تا دخترام هر وقت توی خونه تنها هستم همش فكر تو و ماهرخ میاد توی نظرم و میگم نكنه یه شیر ناپاك خورده قصد آزار این دختر رو بكنه...هزار جور فكر نامربوط میاد توی ذهنم...از بابت اعظم خیالم راحته چون نزدیك خونه ی داداشم میشینه میدونم اون خیلی هواشون رو داره...ولی هم من هم حاجی دلمون شور این خونه و شما و ماهرخ رو زیاد میزنه...منصوره خانم تو رو خدا رو در وایستی نكن...هر وقت لازم شد كافیه یه تلفن كنی فقط...
    منصوره باز هم سعی داشت با تشكرهای پی در پی خویش پاسخگوی محبت اكرم خانم باشد اما ماهرخ كه در آشپزخانه نشسته بود حتی از شنیدن این حرفها اعصابش به هم می ریخت چرا كه دیگر هیچ كلامی كه در خصوص این مسائل باشد را واقعی نمی دید و همه را تعارفهایی پوچ و بی اساس می پنداشت!
    خانم همسایه نیز گاهی در كلام اكرم خانم را همراهی میكرد و در نهایت وقتی ساعت نزدیك دو بعد از ظهر بود با بیان این حرف كه باید به منزل رفته و ناهار بچه هایش را به آنها بدهد خداحافظی كرد و همراه با منصوره كه قصد بدرقه ی وی را داشت به سوی در راهرو راهی شد.
    اكرم خانم بعد از اینكه منصوره همراه با خانم همسایه از در راهرو خارج شدند از جایش بلند شد وبه آشپزخانه رفت.
    زمانیكه وارد آشپزخانه شد از اینكه ماهرخ روی زمین نشسته بود ابتدا تعجب كرد و بعد كنار او روی زمین نشست و گفت:ماهرخ جان همه ی ما میدونیم اتفاقات اخیر چقدر اعصاب تو رو به هم ریخته...حق هم داری...حاجی توی خونه از هر ده جمله اش دروغ نگم نصف بیشترش در مورد توئه...میخوای به علی بگم یه دكتر خوب اعصاب تو رو ببره یه مدت داروی آرام بخش بخوری؟...بلكه یه ذره آروم بشی...هر چی باشه تحمل این مسائل برای تو كه یه دختر جوونی و هنوز سن و سالی ازت نگذشته نسبت به دیگران ممكنه خیلی سختتر و سنگین تر باشه با توجه به اینكه همه میدونن چقدرم به امیرخان وابسته بودی...
    ماهرخ كه حوصله ی هیچ چیز را نداشت با كلافگی كه در عین حال سعی داشت نهایت ادب را هم رعایت كند گفت:وابسته بودم؟!!!...من هنوزم به بابام وابسته ام...در ضمن نیازی هم به دكتر اعصاب و خوردن داروهایی كه این روزها مامانم داره مثل نقل و نبات میخوره ندارم...من چیزیم نیست كه خودم رو به دارو ببندم...
    اكرم خانم كه به صورت ماهرخ خیره بود گفت:قضیه ی دیشب چی بوده؟!...اینطور كه مامانت میگفت حالتت خیلی غیرعادی بوده!
    ماهرخ قاشق و چنگالش را در بشقاب گذاشت و در ضمنی كه آنها را بر میداشت از روی زمین بلند شد و در همان حال گفت:چیز مهمی نبود...فقط یه ذره ترسیده بودم...برای یه لحظه فكر كردم افسرجون خدا بیامرز رو دارم میبینم...فقط همین...اینم كه معلومه به هر كی بگیم میگه یه توهم بوده...این چیزی نیست كه به خاطرش بلند بشم برم دكتر!
    در همین وقت صدای منصوره كه وارد هال شده و حالا ضمن داخل شدن مشغول صحبت با فرد دیگری كه صدایش به گوش ماهرخ آشنا می آمد توجه هر دو نفر آنها را به بیرون از آشپزخانه معطوف نمود!
    صدایی كه با منصوره در حال احوالپرسی های معمول بود متعلق به كسی نبود جز مهری خانم!..مشخص بود هنگام خروج همسایه از خانه مهری خانم همان موقع رسیده بوده و حالا همراه با منصوره به داخل آمده بود.
    ماهرخ بی اراده ظرفی كه در دستش بود را با عجله در سینك ظرفشویی گذاشت و بدون توجه به حضور اكرم خانم از آشپزخانه خارج شد...به دهان مهری خانم خیره بود...گویا منتظر حرفی یا پیامی یا خبری از طرف مجید لحظه شماری میكرد...زبانش بند آمده بود آنقدر كه حتی قدرت سلام كردن هم نداشت!...فقط با نگاهی مات و منتظر چشم به دهان وی دوخته بود!
    منصوره و مهری كه با ورود غیرعادی ماهرخ به هال هر دو سكوت كرده و به او خیره شده بودند نیز گویا برای لحظاتی هیچ حرفی برای گفتن در ذهن خود پیدا نمی كردند تا اینكه بالاخره منصوره سكوت را شكست و بعد از اینكه نگاه كوتاه و متعجب خود را از اكرم خانم كه او نیز حالا در جلوی در آشپزخانه ایستاده بود گرفت و به ماهرخ امتداد داد گفت:ماهرخ؟!...سلامت رو خوردی؟...دختر چرا به خاله مهری سلام نمیكنی؟!
    مهری خانم مثل همیشه لبخند مهربانش را بر لب آورد و به طرف ماهرخ رفت و او را درآغوش گرفت و بوسه ی ملایمی بر گونه ی ماهرخ گذاشت و گفت:الهی قربونت بشم قشنگ من...حالت چطوره عزیز دلم؟...الهی مهری بمیره كه رنگ تو رو پریده نبینه هیچ وقت.
    منصوره كه حالا با اخمی كه حاكی از توقع سلام كردن ماهرخ به مهری را انتظار داشت به دخترش خیره بود ؛ در پاسخ صحبت مهری گفت:خدا نكنه مهری...وا ماهرخ چرا مثل دختر لالها شدی؟...سلامت كو؟
    ماهرخ كه بغض در گلویش را با ریزش دو قطره اشك تسلی بخشید با صدایی آهسته گفت:سلام خاله.
    مهری بار دیگر ماهرخ را در آغوش كشید و در ضمنی كه سعی داشت از ریزش اشكهای خودش جلوگیری كند گفت:الهی فدات بشم...سلام به روی ماهت عزیز دلم...
    و سپس مشغول سلام و احوالپرسی با اكرم خانم شد اما ماهرخ لحظه ایی نگاه منتظرش را از دهان مهری خانم جدا نمیكرد!...دلش میخواست هیچكس در منزل نبود...تنها خاله مهری و خودش بودند و او می نشست و حرفهای مهری خانم را درباره ی مجید می شنید...
    هنوز مهری از سلام و احوالپرسی با اكرم خانم فارغ نشده بود كه بار دیگر صدای زنگ در حیاط از اف.اف بلند شد!
    منصوره كه برای چای آوردن سمت آشپزخانه راهی شده بود با صدایی محكم كه بیشتر منظورش این بود كه ماهرخ را از آن حالت گنگی كه به خود گرفته بود برهاند گفت:ماهرخ اف.اف رو جواب بده ببین كیه؟
    ماهرخ با قدمهایی كه به سنگینی سرب شده بودند به سمت اف.اف رفته و بعد از پاسخگویی به آن روی كرد به اكرم خانم كه تازه قصد نشستن در كنار مهری خانم را داشت و گفت:علی آقا اومده دنبال شما...میگه جای پارك نبوده ماشین رو وسط خیابون نگه داشته اگه میشه زودتر برین تا راه بندون نشده.
    اكرم خانم بلافاصله از نشستن منصرف شد و به سمت چادرش كه لبه ی یكی از مبلهای راحتی گذاشته بود رفت و در حالیكه آن را به سر می گذاشت از منصوره كه اصرار داشت علی هم به داخل بیاید و او نیز با این عجله نرود خواست كه برای بدرقه اش دیگر به حیاط نیاید و در خانه پیش مهری خانم بماند.
    منصوره هم وقتی اصرار بیش از حد اكرم خانم را دید خواست با این حساب پس فقط اجازه بدهد ماهرخ وی را تا جلوی در حیاط بدرقه نمیاد سپس با اشاره به ماهرخ فهماند كه باید همراه او به حیاط برود!
    ماهرخ كه چاره ایی نداشت جز گوش كردن حرف منصوره با سر حرف مادرش را تایید كرد و سپس همراه اكرم خانم از در راهرو خارج و به سمت انتهای حیاط راهی شدند.
    جلوی در حیاط كه رسیدند وقتی آن را باز كردند هر دو متوجه شدند علی در همان فاصله جای مناسب پارك ماشینش را پیدا كرده و حالا با دیدن ماهرخ از ماشین پیاده شده و به طرف آنها رفت و بعد از سلام و علیك مختصری كه با مادرش و ماهرخ نمود با نگاهی دقیق اما كوتاه به صورت ماهرخ متوجه ی اضطراب و كلافگی او شد بنابراین گفت:ماهرخ؟...حالت خوبه؟
    ماهرخ كه اضطراب و كلافگی اش دلیلی جز معطل شدنش در جلوی در به خاطر آنها نداشت سریع در پاسخ گفت:بله...بله...خوبم...مرسی.
    اكرم خانم نگاه خود را از صورت ماهرخ به چشمهای كنجكاو پسرش امتداد داد و سپس در پاسخ نگاه پرسشگر علی با ابرو به بالا اشاره ایی كرد كه مفهوم آن خوب نبودن حال ماهرخ بود!
    علی سرش را كمی به سمت شانه ی چپ خود متمایل كرد و نگاهش را به صورت ماهرخ دقیق تر نمود و گفت:ماهرخ؟...ببین یه بارم قبلا" بهت گفتم بازم میگم...خودخوری بدترین كاریه كه یك نفر میتونه با روح و روان خودش بكنه...میدونم دوست نداری زیاد در حالتت كسی كنجكاو بشه ولی ظاهرت داره داد میزنه كه حسابی با اعصاب خودت تا سر حد جنون داری بازی میكنی...
    ماهرخ نفس عمیق و كمی عصبی كشید كه از دید علی پنهان نماند و در پاسخ گفت:باور كنید حالم خوبه...چیز خاصی نیست...هر چی هم كه هست دیگه همه میدونیم...زمان میبره تا بتونم باهاش كنار بیام...فقط همین...چیز دیگه ایی نیست.
    اكرم خانم به میان حرف ماهرخ رفت و با تاكید روی كرد به علی و گفت:علی جان ماهرخ داره تعارف میكنه...همین چند دقیقه پیش منصوره خانم گفت دیشب حال ماهرخ خیلی بد شده بوده...یه چیزهایی توی مایه های هیستریك ناگهانی بوده...دائم جیغ میزده و گریه میكرده!
    علی نگاه خودش را از مادرش گرفت و به صورت ماهرخ دقیق تر از قبل نگاه كرد و گفت:من میرم مامان رو میرسونم بعد دوباره برمیگردم اینجا...
    ماهرخ این بار نتوانست عصبانیت خود را پنهان كند و گفت:علی آقا من نیازی به نگرانی شما ندارم...حالمم خوبه...نمیخوام واسه خاطر من شما خودتون رو به زحمت بندازین.
    علی با صدایی آرام اما محكم گفت:برمیگردم اینجا تا منصوره خانم رو ببرم پیش حسین چون حسین گفته با ایشون كار داره!
    ماهرخ یكباره احساس كرد همه ی بدنش را سرمای خجالتی مضاعف در بر گرفت!...به چشمان علی خیره شد...علی هم مستقیم به چشمان او چشم دوخته بود و در همان حال ناخودآگاه یكی از ابروهایش هم كمی بالا رفته و لبخند مهربان و كمرنگی هم بر لبانش نقش بسته بود...
    ماهرخ نگاهش را به نقطه ی دیگری دوخت و زیر لب گفت:ببخشید...فكر كردم واسه خاطر منه كه میخواین...
    اكرم خانم كه در حال مرتب كردن مجدد چادر روی سرش بود گفت:حالا بر فرضم واسه خاطر تو باشه ماهرخ جان...چه اشكالی داره مگه عزیزم؟...هر چی باشه اینجور موقعهاس كه اگه كسی كاری از دستش برمیاد باید واسه دیگری انجام بده...از همه ی اینها گذشته من الان برم خونه به حاجی هم بگم كه تو دیشب حالت بد شده بوده اون بنده خدا هم كلی نگرانت میشه...گفتم كه حاجی همش حرف و نگرانیش شده اهل و اعیال امیرخان تو هم كه عزیز كرده ی امیرخانی و همه اینو میدونن...علی جان زود باش مادر...منو باید ببری خونه ی خواهرت امروز بچه اش رو واكسن زده بهش گفتم میام سرش میزنم اون طفلكم منتظرمه...
    علی با حركت سر حرف مادرش را تایید كرد و گفت:در ماشین بازه...شما برو بشین...منم همین الان میام.
    اكرم خانم به سمت ماشین رفت و سریع سوار شد و در انتظار علی ماند.
    علی برگشت به سمت ماهرخ و گفت:قضیه ی دیشب جدی بوده؟ آره؟...اینهمه اضطراب و استرسی هم كه الان توی صورتت هست مربوط به شب گذشته میشه؟...مگه قرار نبود با من تماس بگیرین اگه مشكلی پیش اومد؟
    ماهرخ بار دیگر در چشمهای علی خیره شد و این بار با صداقت پاسخ داد:راستش نه علی آقا...این اضطراب و نگرانی كه من الان دارم هیچ ارتباطی به وضع دیشبم نداره.
    علی گره ی اندكی میان دو ابرویش ایجاد كرده و كمی چشمانش را تنگ نمود و مستقیم به لبهای ماهرخ خیره شد و در عین اینكه انتظار پاسخ صریحی از وی داشت پرسید:پس دلیلش چی میتونه باشه؟
    ماهرخ لحظاتی كوتاه همچنان در چشمان علی خیره ماند سپس در ضمنی كه آب دهانش را فرو برد گفت:خاله مهری اومده اینجا...دلم میخواد زودتر برگردم توی خونه ببینم از مجید خبری آورده...
    علی گره ایی كه در میان ابروانش نقش بسته بود یكباره باز شد و حالت نگاهش تغییر كرد!...صورتش را به سمت چپ و انتهای خیابان برگرداند و به نقطه ایی در دور دست خیره شد و سرش را چندین بار به علامت تایید تكان داد سپس با صدایی گرفته و آهسته گفت:كه اینطور...پس نگرانیت برای چیز دیگه اس كه باعث اینهمه اضطراب و استرس در چهره ات شده...خیلی خوب باشه...برو داخل...به منصوره خانم هم سلام برسون بگو حدودا" تا یك ساعت دیگه میام دنبال ایشون كه بریم دفتر آقای فرزانه...خداحافظ.
    بعد از گفتن این جملات دیگر معطل نكرد و به سمت ماشینش رفته و بعد از سوار شدن با كلافگی ماشین را روشن كرده و به سمت انتهای خیابان راهی شد.
    اكرم خانم كه كاملا" رفتار پسرش را زیر نظر داشت با تعجب گفت:علی چته مادر؟...چرا یكدفعه سگرمه هات رفت توی هم؟
    علی در حینی كه دنده ی ماشین را عوض میكرد و با فشار بر روی پدال گاز بر سرعت آن می افزود گفت:هیچی...نگران نگرانی های بی مورد دختر امیرخان هستم.
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  12. 13 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۱۰-۱۳۹۱),aras (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),azars (۰۴-۱۴-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),motlagh (۰۴-۱۱-۱۳۹۱),silverstar (۰۴-۰۷-۱۳۹۱),soushiyant (۰۴-۱۳-۱۳۹۱),sue.sun (۰۴-۱۴-۱۳۹۱),فرناز نخعی (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),مانی (۰۴-۱۱-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۴-۰۷-۱۳۹۱),رایکا (۰۴-۰۶-۱۳۹۱)

  13. #47

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب - شادی داودی
    -----------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت چهل و ششم
    اكرم خانم كه كاملا" رفتار پسرش را زیر نظر داشت با تعجب گفت:علی چته مادر؟...چرا یكدفعه سگرمه هات رفت توی هم؟
    علی در حینی كه دنده ی ماشین را عوض میكرد و با فشار بر روی پدال گاز بر سرعت آن می افزود گفت:هیچی...نگران نگرانی های بی مورد دختر امیرخان هستم.
    اكرم خانم بعد از شنیدن این حرف برای لحظاتی كوتاه به نیمرخ پسرش كه همچنان مشغول رانندگی بود خیره ماند و سپس نگاهش را به سمت جلو معطوف كرد و با صدایی آهسته و با احتیاط گفت:علی...حالا كه وضعیت امیرخان تا حد زیادی مشخص شده و دیگه چه باور كنیم و چه نكنیم تا30سال دیگه هم بیرون بیا از زندان نیست...
    علی نگاه كوتاهی به مادرش كرده و سپس به مسیر جلو خیره شد و با صدایی جدی و محكم گفت:خوب؟...یعنی چی؟
    اكرم خانم آب دهانش را فرو برد و در ضمنی كه چادر روی سرش را مرتب میكرد باز هم با احتیاط در ادامه ی حرف خویش افزود:ببین علی...مادر قربونت بشم عصبی نشو...میدونم قبلا" هم بهت اینو گفتم و تو گفتی الان وقتش نیست...ولی مادر به خدا من و بابات خیر تو رو میخوایم در ثانی این دختر طفل معصوم هم علاوه بر اینكه محسنات خیلی خیلی زیادی داره الان توی بد موقعیتی قرار گرفته و بیشتر از هر وقت دیگه ایی نیاز به تكیه گاه داره...خوب چی از این بهتر كه...
    علی كلافه میان حرف مادرش رفت و گفت:مامان!...خواهش میكنم!...میشه ادامه ندین؟...این حرفها رو قبلا" هم گفتین منم قبلا" بهتون گفتم كه...
    اكرم خانم این بار با صدایی بلندتر از قبل گفت:علی چرا نمی فهمی؟!...تو همینجور سنت داره میره بالا...عین خیالتم نیست...تو الان خونه داری ؛ ماشین داری ؛ تحصیلات عالیه داری ؛ كار و شغل عالی داری ولی اینا همه...
    علی بار دیگر صحبت اكرم خانم را قطع كرد و گفت:مامان...مادر من...عزیز من...شما چرا متوجه نیستی؟...وقتی میگم الان وقتش نیست یعنی نیست دیگه...ماهرخ نیاز به زمان داره...اون واسه هضم این موضوع كه پدرش درخواست دادن برای فرجام رو رد كرده و به حسین گفته نمیخوام تقاضای فرجام برام بكنی و جدی جدی باید30سال توی اون خراب شده بمونه و آیا زنده بیاد بیرون یا نه به زمان نیاز داره...فكر و ذكر این دختر الان حول و حوش باباش میچرخه...انصاف نیست كه حالا من با توجه به شرایط حاكم بخوام به فكر خودم باشم...شما و بابا اجازه بدین یه مدت دیگه بگذره...باشه...چشم...هر وقت موقعش بود خودم بهتون میگم.
    اكرم خانم باز هم كلافه تر پاسخ داد:قربون اون دل گنده ات مادر...دختره توی سنی هست كه كافیه در خونه اش به روی فقط یه خواستگار باز بشه...اون وقته كه دیگه سیل خواستگار میریزه سرشون...ولله به پیر به پیغمبر علی جان اگه دست دست كنی دختره از دستت میره ها...ولی اگه الان بگذاری من نرم نرم با منصوره خانم به طور جدی حرف بزنم تا چند ماه دیگه دختره رو واست شیرینی میخوریم یه انگشترم میندازیم دستش...هم اون مطمئن میشه پشتیبان داره هم من و خودت و باباتم دلمون قرص میشه اون خواهراتم كم كم از كول من پایین میان بس كه هی می پرسن چی شد؟چی شد؟گفتین؟نگفتین؟چرا نمی گین؟...ولله به خدا علی جان من كه مادرتم دلشوره دارم نكنه دختر به این خوبی از دستمون در بره و توی این هاگیر واگیر دل به كسی ببنده و یا تصمیم غلط بگیره و شوهرش بدن به یه خانواده ی ناباب هم اون بدبخت بشه هم حسرت داشتن عروسی مثل ماهرخ به دل ما بمونه...مادرجان من زنم من میدونم حس همجنسهای خودم رو اگه دلشون بره پیش یكی دیگه خدا عالمه كه محاله بعدش بشه اون دل رو...
    علی كه از شنیدن حرفهای اكرم خانم به شدت اعصابش تحریك شده و با درك واقعیت جملات آخری كه از دهان وی خارج شده بود و حقیقتی كه در رابطه با ماهرخ و مجید نیز می دانست یكباره نتوانست صدای خود را كنترل كند و با لحنی كه بی فریاد به شباهت نبود گفت:بس كن دیگه مامان...من ماهرخ رو میگیرمش...مطمئن باشین هیچكس جز ماهرخ عروس شما نمیشه...دیگه تمومش كنین...گفتم الان وقتش نیست حرفی در این مورد زده بشه...تموم.
    اكرم خانم كه سابقه نداشت پسرش با چنین لحنی وی را مورد خطاب قرار داده باشد برای چند ثانیه نگاه حاكی از بهت و ناباوری خویش را به علی دوخت و در ضمنی كه ابروهایش نیز از تعجب بالا رفته بود كمی گره ی دستش كه بر روی چادر در زیر چانه اش جا خشك كرده بود شل شد و گفت:علی!!!...مادر چه خبرته؟!!!...
    علی بلافاصله متوجه ی رفتار ناشایست خود شده و خیلی سریع عذرخواهی زیرلبی كرد و ادامه داد:میدونم شما مادرمی و به قول خودت كه بارها هم گفتی هزار و یك آرزو داری...دوست داری یه دونه عروست توی فامیل از هر نظر تك باشه...چه میدونم خانم باشه...محجوب باشه...خوشگل باشه...خوش هیكل باشه...خانواده دار باشه...آرزو داری زودتر من رو توی لباس دامادی ببینی...بابا گفته تنها آرزوش سر و سامون گرفتن من واسه یه زندگی متاهلی هست...صدهزار بار خود شما گفتی دلت پر میزنه واسه اینكه زودتر من عروسی كنم و زودم بچه دار بشم چرا كه همه ی آرزوتون اینه كه نوه های پسرتون رو ببینید...همه ی اینها قبول...مامان به خدا من شما رو بابا رو خواهرام رو همه رو درك میكنم...ولی باید یه ذره به ماهرخ مهلت داد...اتفاقی كه واسه اینا افتاده اتفاق كوچیكی نیست...از همه ی اینها گذشته ماهرخ هنوز دوم دبیرستان هستش و...
    اكرم خانم باز به حال و هوای چند دقیقه قبل خویش برگشت و حرف علی را قطع كرده و گفت:ای بابا...خوب دوم دبیرستان باشه...اولا" امسال كه دیگه چیزی ازش نمونده...چند وقت دیگه سال عوض میشه و دو سه ماه بعدش سال تحصیلی تموم میشه پس دیگه نمیشه گفت دوم سال از درسش مونده...در واقع یك سال و نیم بیشتر نمونده...سال سوم كه هیچی سال چهارم دبیرستان هم كه خیلی بخواد طول بكشه شیش ماه بیشتر نیست...ببین علی جان دختر رو هر چی كم سن و سال تر بفرستی خونه ی بخت به همون نسبت هم بهتر میشه اونطور كه خودت دلت میخواد بسازیش و بعد چند وقت از نظر اخلاقی و رفتاری درست بشه همونی كه خودت میخوای...ولی وقتی سنش بره بالا دیگه خمیر مایه اش شكل گرفته...دیگه نمیشه ازش توقع كنی دقیقا" همونی باشه كه تو دلت میخواد...ماهرخ الان كم سن و ساله هر چی زودتر بیاد خونت و عروس بشه و سرش به زندگی گرم بشه هم زودتر حبس باباش براش جا میفته هم اینكه تو به چیزی كه میخوای رسیدی و هم اینكه من و بابات و خواهرات دلمون خوش میشه چون واقعا" ماهرخ رو برازنده ی تو می بینیم و دیگه اینكه خودش یه زندگی و پسر خوب گیرش میاد كه خوشبختیش حتمیه ولی اگه بخوای...
    در این وقت علی جلوی در حیاط منزل خواهرش ماشین را متوقف كرد و در ضمنی كه كمی به در كنارش تكیه داده و به صورت مهربان اما متوقع مادرش خیره بود با لبخند مهربانی كه به لب آورد اندكی خم شد و آن دست اكرم خانم كه آزاد بر روی پایش بود را در دست گرفت و بالا آورد و بوسید و گفت:مامان...قربونتون بشم...باشه چشم...همه ی حرفاتون رو قبول دارم...ولی اجازه بدین یه كم دیگه بگذره...موقعش كه شد خودم نوكرتونم هستم...فقط فعلا"عجله نكنید...خواهش میكنم.
    اكرم خانم كه به صورت مهربان و در عین حال شرمسار پسرش نگاه میكرد لبخند مادرانه ایی بر لبهایش نشست و بعد گویا تازه متوجه ی توقف ماشین شده باشد نگاه سریع و گذرایی به اطراف انداخت و گفت:ای وای چه زود رسیدیم!!!...من اصلا" متوجه نشدم!!!
    علی لبخند روی لبهایش عمیق تر شد و گفت:آخه حسابی مشغول صحبت كردن و راه انداختن جشن عروسی من بودین...
    اكرم خانم ضمن پیاده شدن از ماشین گفت:علی جان تو هم بیا بریم بالا...ناهار خوردی؟...اگه نخوردی بیا بریم بالا خواهرت ناهار درست كرده منتظره...
    علی در حالیكه با او خداحافظی میكرد گفت:ناهار توی بیمارستان خوردم الانم باید سریع برگردم منصوره خانم رو ببرم یه سر پیش حسین...وقت ندارم بیا بالا...شما سلام منو برسون.
    اكرم خانم با حركت سر حرف او را تایید كرد سپس به سمت در حیاط رفت و علی هم دیگر معطل نكرده و خیابان را دور زده و بار دیگر راهی منزل امیرخان شد.
    در تمام طول مسیر دائم به این فكر میكرد كه ای كاش می توانست گذر زمان را سرعت ببخشد و زمانی برسد كه ماهرخ به این نتیجه دست یابد كه با فكر كردن به شخصی مانند مجید چیزی كسب نخواهد كرد و زمان آن فرا برسد كه علی بتواند به ماهرخ نشان بدهد كه تمام هدفش چیزی جز خوشبخت كردن او در زندگی نیست...علی میدانست كه باید به ماهرخ زمان داد...نه برای هضم و تحمل 30سال حبس پدرش بلكه برای باور حقیقتی دیگر...مجید رفته بود آن هم در شرایطی كه ماهرخ از هر زمانی بیشتر به یك تكیه گاه احساسی نیاز داشته...خلاءایی كه در دنیای درون و احساسی ماهرخ پدید آمده بود تا مدتها با یاد و خاطراتی كه علی نمی دانست تا چه حد تداوم دارد باید پر شود...اما اطمینان داشت كه این حالت اگر همراه با بی خبری مداوم وی از مجید باشد رفته رفته جای خود را با مسائل احساسی دیگری كه برایش قابل لمس باشند پر خواهد شد و اطمینان داشت كه روزی خواهد رسید كه از تمام احساس و میل شدید ماهرخ به شخصی چون مجید خاطراتی اندك و حتی مبهم بیشتر باقی نخواهد ماند...اما این موضوع فقط و فقط در صورتی امكان پذیر میگشت كه او از مجید بی خبر می ماند!...ولی حضور و رفت و آمدهای مهری خانم به منزل آنها ممكن بود تمام تصورات علی را بر هم بزند!...حضور او و خبر دادن از وضعیت مجید به ماهرخ احتمال وقوع هر چیزی را به تعویق و حتی ناممكن میكرد!
    علی در ضمن رانندگی دائم به این فكر میكرد با توجه به علاقه ایی كه در خود نسبت به ماهرخ میدید آیا به راستی زمان مناسب فرا می رسید تا به آنچه كه میخواهد برسد؟!...و آیا اصلا" امكان رسیدن او به خواسته هایش مهیا می گشت یا خیر؟!
    كم كم به منزل امیرخان نزدیك میشد و به خوبی می فهمید كه در این مدت هر بار كه ماهرخ را می بیند برای دیدن مجدد او بی تاب تر از قبل گشته است اما اینكه این بی تابی را باید تا به كی در سینه پنهان میداشت چیزی بود كه خود نیز نمی توانست حدس بزند...او به خوبی واقف گشته بود كه ماهرخ دل در گرو مجید گذارده اما در عین حال این را نیز به خوبی دریافته بود كه این دلباختگی به جهت فاصله ی ایجاد شده و اتفاقاتی كه در این اواخر رخ داده بود پایدار نخواهد بود ولی زمان فرو ریختن كامل این بنای عشقی را نمی توانست تخمین و یا حدس بزند!...تنها چیزی را كه به روشنی درك میكرد همین بود كه باید منتظر فرا رسیدن زمان مناسب بماند!
    زمانیكه وارد خیابان مورد نظرش شد با دیدن منصوره خانم و ماهرخ كه در جلوی در حیاط جهت بدرقه ی مهری خانم ایستاده بودند نظرش جلب شد!
    به آهستگی ماشین را به جلوی در حیاط هدایت كرد و بعد از خاموش كردن آن پیاده شد و در ضمنی كه درهای ماشین را قفل میكرد با منصوره خانم و مهری خانم نیز شروع كرد به سلام و احوالپرسی و در همان حال متوجه ی چهره ی گرفته ی ماهرخ نیز گشت!
    بعد از رفتن مهری خانم علی به دنبال تعارف منصوره وارد حیاط شد و منصوره خانم كه قبلا" توسط ماهرخ خبردار شده بود كه علی به چه منظور به دنبال او خواهد آمد با ذكر این موضوع كه جهت جلوگیری از معطل شدن علی باید سریعتر به داخل رفته و مدارك لازم را برداشته و آماده ی رفتن شود با عجله به داخل خانه رفت.
    علی در همان حیاط به انتظار ایستاد و به نرده ی پله های منتهی به بالكن تكیه داد.
    از نگاه و رفتار ماهرخ به خوبی میشد دریافت كه به هیچ وجه حواسش سر جای خود نیست!...نگاهی مات و مبهم بر هر چیز كه در جلوی چشمم قرار داشت و سكوتی كه اختیار كرده بود گواه طوفان درونی دلش بود...طوفانی كه علی حبس شدنش را در اعماق وجود وی به خوبی درك كرده بود!
    زمانیكه ماهرخ پایش را روی اولین پله گذاشت علی با صدایی آرام كه نشان از تسلط همیشگی وی در كلامش داشت گفت:ماهرخ؟...خبری تونستی از مجید به دست بیاری؟...مهری خانم حرفی زد یا نه؟
    ماهرخ كه گویا در عالمی دیگر سیر میكند و این صدایی را كه شنیده بود صدایی ورای دنیای خاكی بوده و تنها جهت آرامش وی می باشد كه اینچنین بر جان و روحش نفوذ میكند سر جای خود روی همان پله ی اول ایستاد و بدون اینكه نگاه مات و خیره اش را از نمای خانه بردارد با صدایی لبریز از غصه گفت:نه...خاله مهری حرفی از مجید نزد...
    علی كه هر دو دستش را بر روی سینه گره كرده و هنوز به نرده ها تكیه داشت در همان حال به نیمرخ ماهرخ نیز چشم دوخته بود و گفت:پس چی باعث شده اینقدر به هم ریخته بشی؟!...وقتی داشتم مامانم رو میبردم تا این حد ناراحت نبودی ولی الان مشخصه خیلی فكرت درگیر شده!!!...دلت میخواد بهم بگی چی باعث این به هم ریختگیت شده؟
    ماهرخ نفس عمیق و غصه داری كشید و در همان حال گفت:عموحسین و خاله مهری خونشون رو گذاشتن برای فروش...یعنی مدتیه این كار رو كرده بودن...خاله مهری امروز اومده بود اینجا و میگفت یه مشتری سفت و سخت پای خونشون وایستاده...عموحسین هم قرار گذاشته امشب برن قولنامه بنویسن...دارن خونشون رو میفروشن...میخوان از این خونه اسباب كشی كنن و برن یه جای دیگه...احساس میكنم دارم مجید رو گم میكنم...حس میكنم دور و اطرافم رو داره طوفان میگیره...مثل كسی شدم كه توی یك عالمه گرد و غبار غلیظ گیر كرده...انگار دیگه هیچ كجا رو نمی بینم...انگار دارم گم میشم...نمیدونم چرا ولی حس میكنم عموحسین به عمد داره همه ی این كارها رو میكنه...نمیدونم چرا اما برام مسلم شده كه دارم مجید رو گم میكنم...یه حس درونی یه صدایی داره بهم میگه دیدی همه چی رو از دست دادی؟...دیدی؟...دیدی تنها موندی؟...دیدی اونی كه میگفت همیشه حواسم بهت هست همیشه مراقبتم هیچ وقت تنهات نمیذارم رو آخرشم گمش كردی؟...دارم خفه میشم...وای خدایا...چرا پاهام داره می لرزه...خداجون چرا حس میكنم این نفس لعنتیم نمیخواد از این سینه ی بی صاحابم بیرون بیاد...ای وای خدایا چرا...چرا این نفس لعنتیم...
    علی كه حالا تكیه اش را از نرده جدا كرده و نگاه جدی و نگران خود را به ماهرخ دوخته بود كاملا" متوجه ی وضعیت خراب روحی و جسمی او شد!
    لحظاتی نفس كشیدن برای ماهرخ به شدت دشوار شد...یك دستش را بر روی سمت چپ سینه اش گذاشت و در همان حال روی زانویش خم شد و با ناله ایی آكنده از درد و غصه و با صدایی بلند گفت:خدا...
    قبل از اینكه كاملا" بر روی زانوانش خم شود علی خیلی سریع مانع از خم شدن او شده و در حالیكه گویا كاملا" ماهرخ را در آغوش خویش گرفته لبهایش را در كنار گوش ماهرخ قرار داد و با صدایی آرام بخش گفت:هیس...آروم باش...بشین روی پله...گریه كن ولی فریاد نكش...چیزی نیست فشار عصبی بیش از حدی كه داری تحملش میكنی میخواد اینطوری اذیتت كنه...سعی كن نفس عمیق بكشی...حرف نزن...فقط نفس عمیق بكش...آفرین...حرف گوش كن...نفسهای عمیق...
    ماهرخ سرش را از پشت به سینه ی علی تكیه داده و چشمانش بسته بود و سعی داشت نفسهای پیوسته و عمیقی را كه علی از وی خواسته بود كشیده و به انجام رساند و كاملا" غافل از این بود كه علی چگونه مجنون وار شیفته ی صورت زیبای او كه حالا ناخواسته در شرایط ایجاد شده سر بر سینه ی وی گذاشته بود خیره اش گشته است!
    منصوره خانم كه در این لحظه چادر مشكی خود را بر روی سرش گذاشته و با مدارك و كیفی در دست از در راهرو خارج شده بود با دیدن ماهرخ كه رنگ به چهره نداشته و علی كه به آن وضع در پشت سر او قرار گرفته و مانع از افتادن وی شده بود بلافاصله فهمید ماهرخ باید دچار مشكل جدی شده باشد...با نگرانی و در شرایطی كه هنوز چادر را هم روی سر خویش مرتب نكرده بود به سرعت سمت پله ها راهی شد و تا خواست حرفی بزند علی یكی از دستهایش را به علامت اینكه حداقل او آرامشش را حفظ كند بلند كرد و با صدایی آرام گفت:نگران نباشین منصوره خانم...فشار عصبیه...چیزی نیست...نترسین.
    منصوره با عجله از پله ها پایین آمد و سمت راست ماهرخ ایستاد و در حالیكه با نگرانی به صورت رنگ پریده ی ماهرخ چشم دوخته بود گفت:ای وای مادر تو چرا با خودت اینجور میكنی آخه قربون قدت بشم...تو اگه یه مو از سرت كم بشه دیگه بابات میمیره...اون از حال دیشبت كه اونجوری میكردی این از الان...تو رو خدا ماهرخ اینجور نكن با خودت...آخه الهی فدات بشم تو اگه چیزیت بشه من چه خاكی توی سرم بریزم وسط اینهمه گرفتاری؟!
    علی كه فهمید منصوره خانم قصد دارد خودش ماهرخ را در آغوش داشته باشد كمی از ماهرخ فاصله گرفت ولی منصوره فقط توانست بازوی ماهرخ را بگیرد و در واقع او همچنان در پناه آغوش علی مانده بود!
    علی كه میدانست منصوره خانم به تنهایی نمی تواند ماهرخ را به داخل خانه ببرد كمك كرد تا او به آهستگی از پله ها بالا رفته و سپس هر سه وارد خانه شدند.
    ماهرخ در همان هال دراز كشید و منصوره كه خیلی سریع برایش بالشتی از یكی از اتاقها آورده بود به محض اینكه خواست آن را زیر سر وی بگذارد علی از او خواهش كرد كه بالشت را زیر پاهای ماهرخ بگذارد و سرش همچنان روی زمین باشد و سپس با صدایی آهسته از او خواست قزنهای لباس زیر ماهرخ را باز كند تا فشار احتمالی كه بر روی قفسه ی سینه ی او به وجود آمده كمی كاسته شود و خودش برای اینكه منصوره در انجام این كار راحتتر باشد از هر دوی آنها فاصله گرفت و به آشپزخانه وارد شده و به انتظار ایستاد!
    هنوز وارد آشپزخانه نشده بود كه صدای عصبی و محكم ماهرخ كه مانع این حركت منصوره خانم میشد باعث گشت سر جایش بایستد و بی اراده با صدایی محكم و جدی گفت:ماهرخ اجازه بده مامانت این كار رو بكنه...فشار روی قفسه ی سینه ات هر قدر كمتر باشه زودتر به حالت عادی برمیگردی.
    ماهرخ كه اندكی حالش بهبود یافته بود به سختی از حالت دراز كشیده بر روی زمین خود را خارج كرده و در حالیكه سعی داشت با تكیه بر هر دو دستش كه در جلوی پاهایش روی زمین قرار داده و اندكی خم شده بود با گریه و صدایی بلند كه حاكی از لجاجتی بی مورد داشت گفت:نمیخوام...ولم كنید...ولم كنید...دست از سرم بردارید...به كسی ربطی نداره...اصلا" دلم میخواد بمیرم...دوست دارم نفسم دیگه بالا نیاد...ولم كنید دیگه...بگذارید بمیرم...
    منصوره مستاصل روی زمین در كنار وی نشسته بود و با چشمانی التماس آمیز به علی نگاه میكرد بلكه او بتواند در آرام كردن ماهرخ تدبیری اندیشیده و آرامش لازم را در آن دقایق به خانه برگرداند.
    علی كه هنوز در درگاه آشپزخانه و پشت به هال ایستاده بود با كلافگی برگشت و با قدمهایی سریع خود را به ماهرخ رساند و جلوی او بر روی زانوانش نشست و با عصبانیت گفت:كه چی بشه؟...بر فرض گیریم كه تو هم بمیری...چی عوض میشه؟...چی درست میشه؟...چی به حالت اول برمیگرده؟...این لجبازی بچگونه چیه؟...یه نگاه به مادرت بنداز...نمیگم بی خیال باش...نمیخوام بگم باید به تمام اتفاقات افتاده بی تفاوت باشی...ولی این كه میگی دلت میخواد بمیری یا اینكه میخوای دست از سرت برداریم یه حرف چرت و از سر خودخواهیه فقط...نمیگم گریه نكن نمیگم حتی تحمل كن و دم نزن...ولی میخوام به خودت مسلط باشی...ماهرخ به من نگاه كن...
    علی از فرط عشقی كه با تمام وجود به ماهرخ در خود حس میكرد حضور منصوره را برای لحظاتی فراموش كرده بود!...با هر دو دست بازوی ماهرخ را گرفت و او كه هنوز سرش پایین بود و اشك می ریخت را تكان داد و گفت:بهت میگم به من نگاه كن...به چشمهای من نگاه كن ببینم...با تو هستم...
    ماهرخ در ضمنی كه هنوز با تلخی می گریست آهسته آهسته سرش را بالا گرفت و به چشمان جدی و عصبی علی چشم دوخت...او نهایت صلابت را در چشمان او میدید اما در آن لحظه نمی توانست عشق و التماس عاشقانه ی در چشمان وی را درك كند و باز با گریه و ناله گفت:خسته شدم...از همه بدم اومده...میخوام بمیرم...ولم كنید.
    و بار دیگر خواست صورتش را به سمت دیگری برگرداند كه علی یك بار دیگر او را تكان داد و با همان لحن قبل گفت:بهت میگم به من نگاه كن...خسته شدی؟...به من نگاه كن...بریز بیرون...فریاد بكش...جیغ بزن...نریز توی دلت...گفتم به من نگاه كن...حالا هر قدر دلت میخواد جیغ بزن...نریز توی خودت...
    ماهرخ كه گویا واقعا" در این مدت تنها به دنبال این بود كه كسی با تمام وجود از او بخواهد عقده ها و غصه های انباشته در دلش را با فریاد بیرون بریزد یكباره گریه اش اوج گرفت و شروع كرد به جیغ كشیدن...جیغهای پر غصه ایی كه از اعماق وجودش به بیرون می ریخت!
    علی آهسته آهسته بازوهای ماهرخ را رها كرد و سپس كاملا" بی اراده سر او را در آغوش گرفت و در حالیكه او به سختی می گریست و جیغ میكشید شروع كرد به نوازش شانه های ظریف وی و در همان حال با صدایی آرام كه گویا با خودش نجوا میكند گفت:آره...جیغ بكش...این همه غصه ی وامونده رو توی دلت نریز...گریه كن...جیغ بزن...اونقدر كه سبك بشی...ماهرخ اینقدر با خودخواهی نگو كه دلت میخواد بمیری...نگو...این حرف رو نزن.
    منصوره كه هاج و واج به اوضاع به هم ریخته ی ماهرخ چشم دوخته بود و نگران حال وی بود كم كم موقعیت ایجاد شده را دریافت و تازه در آن وقت بود كه متوجه ی حال علی نیز شد!
    علی به قدری عاشقانه و با محبت ماهرخ را در پناه بازوان خویش قرار داده بود كه درك عمق این عشق برای منصوره اصلا" كار دشواری نبود!...اما منصوره میدانست كه ماهرخ دیوانه وار شیفته ی مجید است!...با اینكه به خوبی میدانست همه چیز تغییر كرده و شاید ماهرخ دیگر هیچ وقت نتواند حتی دیدار مجددی هم با مجید داشته باشد اما مطمئن بود و با شناختی كه از روحیات دخترش داشت به خوبی میدانست برای ماهرخ جایگزین كردن عشقی دیگر در قلبش كاری بس دشوار و شاید غیر ممكن باشد...او می دانست كه قبل از تمام اتفاقات پیش آمده علی در عروسی ماهرخ تمایل خود را نسبت به ماهرخ نزد جلال بروز داده بوده و وقتی جلال این موضوع را در منزل بازگو كرده بود به روشنی در یادش بود كه این موضوع با مخالفت شدید امیر و حتی خود وی مواجه گشت...اما حالا گویا ورق دیگری از سرنوشت در حال گشوده شدن بود!!!
    منصوره ناخوداگاه در سكوتی عجیب فرو رفت و بعد از لحظاتی به بهانه ی آوردن یك لیوان آب برای ماهرخ به آشپزخانه رفت!
    ماهرخ كه دقایقی با كشیدن فریادهای پیاپی و گریستن از عمق وجود خویش به راستی اندكی احساس سبكی میكرد به آهستگی خود را از آغوش علی بیرون كشید و به دیوار پشتش تكیه داد و زانوهایش را در بغل گرفته و هر دو دستش را به دور ساقهای پایش قلاب كرد و سرش را به دیوار گذاشت و با نگاهی خسته به سقف چشم دوخت.
    علی كه حالا كاملا" از او فاصله گرفته بود از جایش بلند شد و بر روی یكی از مبلهای راحتی كنار هال نشست و پیشانی خود را به كف آن دستش كه از آرنج بر روی زانویش گذاشته بود قرار داد و به فرش زیر پایش خیره گشت!...تمام دقایق گذشته چیزی را كه به خوبی درك كرد درد تلخی كه پس از شنیدن جمله ی ماهرخ كه گفته بود ولم كنید دلم میخواهد بمیرم را در تك تك اعضای وجودش به وضوح دریافته بود...علی ذره ذره ی وجودش ماهرخ را طلب میكرد...ماهرخ...همان دختری كه عشق خود را به مجید تقدیم كرده بود...علی هر قدر وجودش برای ماهرخ بی تاب بود همان اندازه بی تابی نفسهای ماهرخ را در طلب فردی چون مجید حس میكرد!...او میدانست به هیچ وجه توان تحمل دیدن هیچ مشكلی را برای ماهرخ ندارد چه برسد به اینكه از زبان وی بشنود كه خواهان مرگ خویش است...علی در عمق وجود خود هراسی ناشناخته را حس میكرد...ماهرخ جوان بود...جوانتر و حساس تر از آنچه كه بشود تصور كرد...مشكلات و غصه ها در این اواخر بی هیچ رحمی یكی پس از دیگری همچون آوار بر سر وی خراب گشته بود...اگر ماهرخ بچگی كرده و با توجه به اینكه گفته بود دلش میخواهد بمیرد و خسته شده است اقدام به خودكشی كند علی چه كاری می توانست بكند؟...ترس از اینگونه از دست دادن ماهرخ اعصاب علی را تحریك كرده و احساس كلافگی عجیبی به وی دست داده بود!...او به روشنی ایمان بر این باور می یافت كه تنها گذاشتن ماهرخ در چنین شرایط روحی شاید تا مدتهای مدید اصلا" كار درستی نباشد!...اما او چطور می توانست لحظه به لحظه مراقب این موجود ظریف و دوست داشتنی و خواستنی كه با قدرت تمام وی را شیفته ی خود كرده بود باشد؟!
    منصوره از آشپزخانه خارج شد و این در حالی بود كه حالا نگرانی دیگری بر تمام نگرانیهایش اضافه گشته بود!
    به سمت ماهرخ رفت و لیوان آب را به دست وی داد و گفت:بهتر شدی ماهرخ جان؟
    ماهرخ در ضمنی كه كمی از آب را میخورد با حركت سر جواب مثبت به مادرش داد سپس منصوره برگشت به سمت علی كه هنوز به ماهرخ چشم دوخته بود و گفت:علی آقا ببخشید شما رو هم اینقدر معطل كردیم...ماهرخ هم كه آروم شده...بهتره دیگه بیشتر از این آقای فرزانه رو معطلشون نكنیم...بریم تا دیرتر از این نشده.
    و بعد به سمت چادرش كه بر روی لبه ی یكی از مبلها گذاشته بود رفت وهنوز آن را برنداشته بود صدای جدی علی را شنید كه گفت:ماهرخ تو هم بلند شو بریم...تنها توی خونه نمونی بهتره.
    منصوره با تعجب نگاهی به ماهرخ سپس به علی كرد و گفت:نه...این بچه دیگه واسه چی همراهمون بیاد؟!...حال ندارم كه هست...بهتره بمونه خونه استراحت كنه تا ما بریم و برگردیم.
    علی نگاهش را به منصوره خانم امتداد داد و در حالیكه از روی مبل بلند میشد باز هم با جدیت گفت:اتفاقا" واسه اینكه كمی حال نداره میگم همراهمون باشه بهتره...معلوم نیست كار حسین و حرفاش با شما چقدر طول میكشه...نمیخوام ماهرخ با این وضعیت توی خونه خیلی تنها بمونه...همراهمون باشه بهتره...اگر برفرض نیازی هم شد می بریمش درمانگاهی جایی یه سرم یا آرام بخش بهش تزریق كنن...
    ماهرخ به میان حرف علی رفته و گفت:نه خوبم...خیلی بهتر شدم...نگران من نباشین...می مونم خونه...مشكلی نیست.
    علی به سمت راهرو رفت اما قبل از وارد شدن به راهرو و رفتن به سمت در خروجی ایستاد و باز هم با نگاه و صدایی لبریز از جدیت و كمی هم تحكم گفت:همین كه گفتم...بلند شو آماده شو با من و منصوره خانم بیا...حرف گوش كن...با هم میریم باهمدیگه هم برمیگردیم...یه هوایی هم عوض میكنی...بهتر از اینه كه بعد این فشار عصبی كه روت بوده بخوایم حالا چند ساعتی هم تنهات بگذاریم...من میرم بیرون توی ماشین منتظرتونم.
    ماهرخ با صدایی گرفته و عصبی گفت:من درس دارم...مامان هم كه معلوم نیست میخواد چند ساعت پیش آقای فرزانه باشه...من كه نمیتونم دنبال شما باشم...فردا كلی درس دارم...میخوام بشینم به كارهام برسم...امتحان دارم فردا.
    منصوره خواست در تایید حرفهای ماهرخ چیزی بگوید اما علی كه حالا در راهرو را باز كرده بود از همانجا گفت:كتابت رو همراهت بردار بیار...یا توی ماشین میشینی مرورش میكنی یا با من و منصوره خانم میای پیش حسین...دفترش یه اتاق خالی داره میری توی اون اتاق درستم میخونی.
    و بعد دیگر بی هیچ معطلی از در راهرو خارج شده و آن را هم بست!
    منصوره كه میدانست ماهرخ منتظر واكنشی از سوی او می باشد روی كرد به وی و گفت:مادرجون الهی فدات بشم...علی درست میگه...بلند شو تو هم با ما بیا...اینجوری خیال منم راحتتره...بد چیزی نمیگه...كتاب درسیتم بردار با خودت بیار حالا یا توی ماشین میشینی میخونی یا...
    ماهرخ كلافه و عصبی با سختی از روی زمین بلند شد و گفت:همین یكی رو كم داشتیم كه از این به بعد این علی واسه ما تصمیم بگیره...
    منصوره خواست حرفی بزند اما ترجیح داد سكوت كند تا مبادا با گفتن حرفی ماهرخ را روی دنده ی لج بیندازد بنابراین چادرش را بر روی سرش مرتب كرد و بار دیگر مدارك و كیفش را در دست گرفت و در ضمنی كه به سمت در راهرو میرفت با صدایی كه برای ماهرخ قابل شنیدن باشد گفت:ماهرخ جان زیاد معطل نكنیها...كلید رو گذاشتم پشت در راهرو یادت نره در رو قفل كنی...من میرم بیرون پیش علی تا تو بیای...زود باش مادر...میخوای وایستم كمكت كنم مانتو و روسریت رو بپوشی بعد با هم بریم...هان؟
    ماهرخ كه با بی حوصلگی گفت:نه...مگه دست و پام فلجه؟...حالم بهتره نگران نباش...برو شما منم الان میام دیگه.
    منصوره از خداخواسته سریع از راهرو بیرون رفت چرا كه حدس میزد با بودنش در كنار ماهرخ ممكن است در نهایت مجبور شود به خاطر ساكت كردن غرغرهای احتمالی وی حرفی بزند كه اوضاع خراب شود لذا صلاح را بر آن میدید كه در این لحظات ماهرخ را به حال خویش گذاشته و خودش بیرون رفته و در ماشین مانند علی به انتظار وی بنشیند.
    وقتی در ماشین را باز كرد علی با نگاهی پرسشگر كه به او چشم دوخت گفت:پس ماهرخ كو؟
    منصوره داخل ماشین نشست و بعد از بستن در به سمت او برشت و گفت:داره حاضر میشه همراهمون بیاد گرچه كه میدونم به هیچ وجه دلش نمیخواست این كار رو بكنه...
    علی سرش را به علامت تایید تكان داد و گفت:میدونم...ولی اینطوری بهتره...شرایط روحی خوبی نداره...تنها گذاشتنش اونم در چنین وقتی كه اینقدر به هم ریخته اس كار درستی نیست...به هر حال ممكنه فشار عصبی كه روی خودش حس میكنه باعث بشه یه وقت خدایی نكرده دست به یه كار احمقانه بزنه.
    منصوره كه با دقت به حرفهای علی گوش میكرد به روشنی منظور وی را متوجه شد و با صدایی آهسته طوریكه گویا با خود نجوا میكند گفت:یا صاحب الزمان...خدا اون روز رو نیاره...ولی شما راست میگی هر چی باشه ماهرخ از وقتی این مشكلات واسمون پیش اومده توی این سه تا بچه ام تنها كسی بود كه حسابی درگیر شد...گلرخ كه طفلك از هیچی هنوز خبر نداره...منوچهرم كه بچه ام با وجودی كه پسر بزرگمه ولی كم آورد و ترجیح داد خودشو از قضایا دور كنه...موند فقط این بچه ام كه وقتی خوب فكر میكنم میبینم تمام بار شدید عصبی به این سنگینی رو تا الان تحمل كرده و دم نزده...دیشبم كه اونجور ریخت به هم من خاك برسر به جای اینكه بگذارم عقده ی دلشو خالی كنه ترس اینو داشتم كه نكنه دروهمسایه صدای جیغاش رو بشنون و یه جور دیگه هم سر زبونا بیفتیم...نفهمیدم چی كار باید بكنم تا ساكت بشه ناغافل دو تا زدم توی صورتش...بچه ام بد جور شوك شده بود و من به جای اینكه...
    و دیگر نتوانست حرفش را ادامه دهد و بی اراده به گریه افتاد!
    علی كه از شنیدن این موضوع یكه خورده بود نگاه متعجبش را به منصوره خانم دوخته و فقط نفس عمیقی از روی كلافگی كشید سپس گفت:می فهمم...خود شما هم توی فشار عصبی بدی هستین...و این نگران كننده اس...فقط خداكنه بتونین هر چه زودتر با شرایط ایجاد شده كنار بیاین...حسین یه چیزهایی به من در مورد حرفهایی كه امیرخان بهتون زده گفت...دنبال قضیه رفتین؟...منظورم در مورد خونه و مغازه ی امیرخان هستش...چه تصمیمی دارین؟
    منصوره كمی مكث نمود و سپس سعی كرد در چند جمله و با سرعت قضیه ی مربوط به اتفاقی كه در شرف وقوع بوده و در رابطه با منزلشان می باشد را برای علی بازگو كند و دائم با نگرانی به در حیاط نیز نگاه میكرد تا قبل از آمدن ماهرخ حرفهایش را به اتمام رسانده باشد چرا كه تاكید داشت ماهرخ نباید فكرش را بیشتر از آنچه كه درگیر كرده مشغول این موضوع نیز بشود!
    علی بعد از اتمام حرفهای منصوره خانم نگاهش را به نقطه ایی نامعلوم در رو به روی خویش دوخته و گفت:خدا كنه حسین بتونه كاری براتون انجام بده!
    وقتی ماهرخ از در حیاط خارج و سوار ماشین شد علی دیگر معطل نكرد و به سمت دفتر حسین به راه افتاد.
    زمانیكه به جلوی ساختمانی كه دفتر آقای فرزانه در آن قرار داشت رسیدند با وجود اصرار زیاد علی و منصوره اما ماهرخ تحت هیچ شرایطی دیگر راضی نشد كه به داخل ساختمان بیاید و ترجیح داد در همان ماشین نشسته و با خواندن درس وقت خود را بگذراند!
    منصوره كه می دید اصرار بیش از این نیز نه تنها فایده ایی ندارد بلكه باعث عصبی تر شدن ماهرخ نیز می گردد سكوت كرده و همراه علی به داخل ساختمان رفت.
    به محض ورود به ساختمان ؛ منشی با دیدن علی پس از سلام و علیك خیلی سریع به دفتر آقای فرزانه وارد شد و لحظاتی بعد كه از اتاق خارج شد از منصوره و علی خواست وارد اتاق شوند.
    آقای فرزانه با دیدن آنها مثل همیشه با چهره ایی جدی اما مهربان و متبسم از پشت میزش بلند شد و به آن سوی میز رفته و ضمن دست دادن با علی از منصوره نیز احوالپرسی كرد و بعد از اینكه هر سه روی مبلهای موجود در دفتر نشستند خیلی سریع بر سر اصل موضوع رفت!
    علی در تمام مدتی كه آقای فرزانه صحبت میكرد سكوت كرده و با دقت به حرفهای او گوش سپرده بود و در همان حال منصوره خانم را هم زیر نظر داشت كه تا چه حد از اتفاقهای جدید و نه چندان خوشایندی كه پیش روی داشتند مضطرب شده است!
    حسین ضمن اینكه سعی داشت با توجه به ضوابط و قوانین همه ی جوانب را در نظر گرفته و به منصوره آگاهی های لازم را بدهد در عین حال به هیچ وجه دلش نمی خواست چیزی را هم از قلم بیندازد و حتی در بعضی موارد كه علی سعی داشت با اشاره به او بفهماند كه نیازی نیست تا این حد مطالب را برای وی باز نماید اما او با اشاره ی سر و گاه دست خویش از علی می خواست كه سكوت كرده و به او اجازه دهد تا منصوره را به روشنی متوجه ی موقعیت موجود بنماید!
    طبق تحقیقاتی كه آقای فرزانه از روز گذشته تا آن ساعت كرده بود خانواده ی امیرخان چاره ایی نداشتند به جز تحویل منزل خویش به بانك!!!...حسین تمام سعیش را كرده بود تا جایی كه امكان دارد احقاق حق نماید و در این میان به دلیل تعهداتی كه خود امیرخان هنگام ضمانتی كه برای دوستش كرده بود در واقع هر راه فراری را از جلوی پای شخص متعهد برداشته بود حسین تنها توانسته بود با توجه به قوانین موجود فقط معادل یك پنجم مبلغ خانه را از بانك دادخواست استرداد نماید و در نتیجه منزل امیرخان طبق مفاد قرارداد بانكی كه امیرخان آن را جهت ضمانت وام سنگین تجاری دوستش امضا كرده بود به حراج گذاشته شده و تنها یك پنجم از مبلغ فروش خانه به دست خانواده ی او می رسید كه در واقع مبلغ ذكر شده آنقدر ناچیز محسوب میشد كه حتی برای خرید یك واحد آپارتمانی كوچك در محله های جنوب شهر هم كفایت نمی كرد!...و این تنها حقی بود كه از سوی بانك برای خانواده ی امیرخان در نظر گرفته شده بود!
    منصوره نگاه مات و ناباور خود را به میز گرد كوچكی كه در وسط اتاق بود دوخته و زیر لب گفت:چاره ایی نیست...مجبورم خونه رو خالی كنم...ببخشید آقای فرزانه بانك مشخص نكرده تا كی مهلت دارم برای تخلیه ی خونه؟
    حسین كمی مكث كرد و در حالیكه حالا از بیان گفتن این حقیقت كمی دچار تردید شده بود نگاه كوتاهی به علی نمود سپس گفت:واقعیتش رو بخواین وقت زیادی ندارین...بانك حتی بیش از موعد مقرر هم به شما وقت داده بوده و اگه راستش رو بخواین مدتیه از وقت تخلیه ی منزلتون هم گذشته...اما با صحبت و تحقیقی كه من كردم و قول همكاری كه ازشون گرفتم فقط20روز دیگه جهت تخلیه ی منزل به شما فرصت دادن نه بیشتر.
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  14. 11 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۲۷-۱۳۹۱),aras (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),azars (۰۴-۱۴-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۴-۱۴-۱۳۹۱),haman13 (۰۴-۱۴-۱۳۹۱),motlagh (۰۴-۱۹-۱۳۹۱),silverstar (۰۴-۱۵-۱۳۹۱),soushiyant (۰۴-۱۵-۱۳۹۱),sue.sun (۰۴-۱۴-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۴-۲۵-۱۳۹۱)

  15. #48

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب - شادی داودی
    ----------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت چهل و هفتم
    حسین كمی مكث كرد و در حالیكه حالا از بیان گفتن این حقیقت كمی دچار تردید شده بود نگاه كوتاهی به علی نمود سپس گفت:واقعیتش رو بخواین وقت زیادی ندارین...بانك حتی بیش از موعد مقرر هم به شما وقت داده بوده و اگه راستش رو بخواین مدتیه از وقت تخلیه ی منزلتون هم گذشته...اما با صحبت و تحقیقی كه من كردم و قول همكاری كه ازشون گرفتم فقط20روز دیگه جهت تخلیه ی منزل به شما فرصت دادن نه بیشتر.
    منصوره بار دیگر نگاه درمانده و مایوس خود را به میز وسط دوخت...برای لحظاتی هیچ فكری به مغزش نمی رسید...درمانده تر از هر آنچه كه فكرش را میكرد شده بود!
    علی به آقای فرزانه نگاه كرد و با ناباوری گفت:یعنی هیچ راه دیگه ایی وجود نداره؟!...هیچی؟!
    آقای فرزانه به مبل بزرگ چرمی كه روی آن نشسته بود تكیه داد و هر دو ابرویش به سمت بالا برده پاسخ منفی به علی داد و اضافه كرد:متاسفانه كار بانك و ضمانت برای وامهای كلان تجاری ضوابط مربوط به خودش رو داره و اونقدر در اجرای اون محكم كاری میكنن كه مو لای درزش نمیره!...خانم توكلی چاره ایی نداره جز بلند شدن از اون خونه.
    علی كه حالا از شدت ناراحتی احساس گرما كلافه اش كرده بود از جایش بلند شد و به سمت پنجره ی دفتر رفته و كمی لای آن را باز كرد و در ضمنی كه از همانجا نگاهی به ماشینش كه در جلوی ساختمان پارك كرده و ماهرخ به تنهایی روی صندلی عقب آن نشسته بود انداخت و با عصبانیت گفت:آخه با این پولی كه بانك میخواد به اینها بده حتی پول اجاره بهای یه خونه هم واسشون نمیشه...تكلیف چیه؟!
    آقای فرزانه كه از قبل با دقت همه ی جوانب را در نظر گرفته بود نفس عمیق اما كوتاهی كشید سپس روی كرد به منصوره خانم ولی قبل از اینكه حرفی بزند منصوره به علی نگاه كرد و گفت:مغازه ی امیر رو هم می فروشم...تنها چاره ایی كه پیش روی دارم همینه!
    آقای فرزانه با حركت سر صحبت منصوره را تایید كرد و سپس نگاه خود را متوجه ی علی نمود.
    علی برگشت و روی صندلی نشست و گفت:اما اون مغازه تنها چیزیه كه شما میتونین با اجاره اش خرج زندگیتون رو تامین كنید...نمیشه اون رو بفروشین...هیچ فكر كردین اگه این كار رو بكنید بعدش مشكلات دیگه ایی براتون پیش میاد كه كنار اومدن با اون به مراتب سختتر از این یكی میتونه باشه...مغازه ی امیرخان تنها محل درآمد ایشونه و حالا با اجاره ی اون میتونین حداقل از پس مخارج زندگیتون بربیاین ولی اگه بخواین اون رو بفروشین با پولش كه نمی تونین یه خونه بخرین و...
    منصوره به میان حرف علی رفت و گفت:نه مسلما" با پولش نمی تونم خونه بخرم ولی حداقل شاید بتونم پول پیش رهن یه آپارتمان رو بدهم و بقیه اش رو هم بسپرم به یه آدم مطمئن تا ماهیانه یه سودی بهم بده و زندگی رو بگذرونیم تا ببینیم بعدش چی میشه...نمیتونم كه توی خیابون اثاث پهن كنم!...واسه خرج و مخارج روزانه ی زندگیمم خدا بزرگه اما الان چیزی كه واجبتره اینه كه بتونم از سرگردونی نجات پیدا كنم.
    آقای فرزانه كه متوجه ی نگرانی بیش از حد علی شده بود با حركت دستش به او فهماند كه سعی كند آرامشش را حفظ كرده و اجازه دهد خود منصوره خانم تصمیم بگیرد چرا كه از نظر او علی خیلی بیش از آنچه كه حس انسان دوستی یك فرد ایجاب میكرد تا آن زمان از خود مایه گذاشته بود!
    اما علی نمی توانست نگرانی خود را از وضع موجود برای آینده ی مبهم منصوره خانم و خصوصا"ماهرخ مخفی نگاه دارد!
    منصوره خانم دستهایش را از روی اضطرابی كه در خود حس میكرد با حركتی سریع به هم مالید و سپس سوال بی ربط با موضوع را كه ناشی از تشویش و تشتت ذهنی خودش به زبان آورد:از امیر چه خبر؟...نتونستین راضیش كنید كه با درخواست فرجام برای تجدید نظر دادگاه موافقت كنه؟...خودش خبر داره كه مجبورم خونه رو خالی كنم؟...شما بهش گفتین كه باید مغازه اش رو هم بفروشم؟...راستی چه روزهایی میتونم برم دیدنش؟...تنها باید برم یا ماهرخ و احیانا" منوچهر هم میتونن با من بیان؟...اگه چیزی لازم داشته باشه كه براش ببرم از كجا باید خبردار بشم؟...اینو هم شما می تونین ازش بپرسین یا باید صبر كنم وقتی خودم دیدمش ازش بپرسم؟
    علی و آقای فرزانه هر دو در سكوت شاهد وضع آشفته ی ذهنی منصوره بودند...دیدن این وضع برای آقای فرزانه تا حد زیادی عادی بود اما علی كه خود نیز در آن لحظات از تصور مشكلات پیش روی این خانواده در آینده ایی نزدیك عصبی شده بود با كلافگی بلند شد و سوئیچش را از روی میز وسط اتاق برداشت و روی كرد به آقای فرزانه و گفت:حسین جان من میرم بیرون تو صحبتها و احیانا" هر راهنمایی كه لازم میدونی رو با خانم توكلی مطرح كن و منو بعدا" در جریان قرار بده...ماشین رو جای خوبی پارك نكردم توی آفتاب هستش...ماهرخ هم توی ماشینه میرم ببینم میتونم جای مناسبتری پیدا كنم دوباره برمیگردم.
    آقای فرزانه كه میدانست علی با بیان این حرف تنها بهانه ایی ساخته تا از شرایط ایجاد شده ی در اتاق خود را دور كند با لبخند به او نگاه كرد و از روی صندلی بلند شد و ضمن اینكه همراه علی به سمت در اتاق رفته و آن را برای علی باز كرد با وی دست داد و سپس ضربات ملایمی بر شانه ی او زده و گفت:نگران نباش علی...میدونم دلت میخواد هر طور شده نهایت تلاشت رو بكنی و بكنم...مطمئن باش كم نگذاشتیم...حالا هم تا جائیكه لازم باشه راهنمایی لازم رو به خانم توكلی میكنم...تو برو لازم نیست دوباره برگردی...منم نهایتا" تا نیم ساعت دیگه كارم با خانم توكلی تموم میشه بعدش قرار ملاقات با یه موكل دیگه رو دارم...خانم توكلی هم كارش كه اینجا تموم بشه خودش میاد بیرون تو فقط ماشینت رو جای دور نبر همین نزدیكی باش...بازم میگم نگران نباش علی...حالا برو.
    علی نفس عمیقی كشید و بعد خداحافظی در ضمنی كه از دفتر خارج میشد گفت:حسین من امشب حول و حوش ساعت11 میام خونتون...مزاحم كه نیستم؟
    آقای فرزانه لبخند روی لبهایش عمیق تر شد و ضربات مجددی بر شانه ی علی زد و سپس با صدایی آرام كه برای منصوره قابل شنیدن نباشد گفت:من كه میدونم تو چه مرگته...باشه بیا قدمت روی چشم...بابا عقدش كن خیالت راحت شه اینطوری كه تو داری پیش میری میفتی روی دستمون كار دست همه میدی...
    علی لبخند كمرنگی روی لبهایش نشست و گفت:دست بردار حسین...تو دیگه دست بردار...تو كه ماجرا رو میدونی دیگه چرا اینو میگی؟
    آقای فرزانه با سر حرف علی را تایید كرد و سپس باز هم با همان لبخند همیشگی به علی نگاه كرد و گفت:راست میگی...ولی اینجور كه من دارم میبینم این وسط تو هم حال و روز خوبی نداری یه ذره به خودت فكر كنی بد نیستا.
    علی دیگر پاسخی نداد و بار دیگر با وی خداحافظی كرد و به منصوره خانم خاطر نشان نمود كه وی اگر ماشین را هم جا به جا كند همین نزدیكی خواهد بود و مطمئنا" در جایی آن را پارك خواهد كرد كه پیدا كردنش برای وی دشوار نباشد سپس از دفتر بیرون رفت.
    زمانیكه از ساختمان خارج شد به ماشین كه در جلوی ساختمان بود نگاه كرد.
    ماهرخ سرش پایین و مشغول خواندن كتاب درسی كه روی پایش قرار داشت بود.
    علی هر چه به ماشین نزدیكتر میشد نگرانی وی از وضع پیش روی خانواده ی امیرخان بیشتر میشد!
    اگر موقعیت مناسب بود و به راحتی می توانست ماهرخ را به عقد و ازدواج خویش درآورد مشكل مسكن آنها تا حد زیادی حل میشد چرا كه منزل وی درآن موقع متعلق به ماهرخ نیز میشد و به علت بزرگی آن و چهار اتاق خوابی كه در آن وجود داشت حتی منصوره خانم و منوچهر نیز به راحتی می توانستند تا مدتها در كنار آنها زندگی كنند اما در چنین شرایطی می دانست اگر بخواهد بی هیچ توضیح قانع كننده ایی از خواهرش بخواهد آن خانه را كه فعلا" به جهت مجرد بودن علی وی در آن ساكن گشته تخلیه كند و تنها به صرف اینكه خانواده ی امیرخان دچار مشكل شده اند آنها را در خانه اش سكنی دهد مطمئن بود مادر و پدرش به شدت دلخور خواهند شد و از آنجائیكه خانه اش هم در طبقه ی بالای منزل پدری اش بود تا حد بسیار زیادی انجام این كار نشدنی نشان جلوه میكرد!
    وقتی كاملا" نزدیك ماشین رسید ماهرخ متوجه ی حضور وی در كنار ماشین شد و به او نگاه كرد و شیشه ی سمت خودش را پایین آورد و گفت:تموم شد؟
    علی در حالیكه ماشین را دور زد و در سمت راننده را باز كرده و نشست پاسخ داد:نه هنوز حدود نیم ساعت دیگه شاید كار داشته باشن من اومدم جای پارك ماشین رو عوض كنم چون دیدم ماشین درست زیر آفتاب قرار گفته گفتم ممكنه اذیت بشی.
    چهره ی علی به قدری گرفته و ناراحت بود كه ماهرخ از همان نگاه اول این موضوع را درك كرده بود برای همین در ضمنی كه خود را به وسط صندلیهای عقب كشید از میان دو صندلی جلو كمی خودش را به جلو متمایل كرد و با یك دست شانه ی علی را گرفته و این كارش باعث شد علی به صورت او كه حالا تقریبا" در كنار شانه اش واقع شده و از میان حد فاصله ی دو صندلی با دقت به صورت او خیره شده بود نگاه كرد.
    ماهرخ با كنجكاوی در ضمنی كه سعی داشت با فشار دستش بر روی شانه ی علی همچنان او را وادر نماید كه به وی نگاه كند گفت:چیزی شده؟!...چرا اینقدر قیافتون گرفته اس؟!...واسه بابام اتفاقی افتاده؟!
    علی كه ناخودآگاه به تك تك اجزای زیبای صورت ماهرخ در آن فاصله ی كم خیره گشته بود بی اراده نگاهش بر روی لبهای ماهرخ ثابت ماند و بعد از گذشت لحظاتی كوتاه نگاهش به چشمان وی امتداد یافت و با صدایی آرام گفت:نه...نگران نباش...امیرخان حالش خوبه...چیز مهمی نیست.
    ماهرخ این بار دستش از شانه به سمت بازوی علی پایین آمد و در حالیكه با فشار سعی داشت اضطراب خویش را كنترل كند گفت:دروغ نگین به من...راستشو بگین...تو رو خدا...بابام چیزیش شده؟
    علی به آرامی انگشتهای ظریف ماهرخ كه بر بازویش گره خورده بود را از بازوی خود جدا و ماشین را روشن كرد و گفت:ماهرخ...من به تو هیچ وقت دروغ نمیگم این یادت باشه...خدا رو شكر امیرخان حالش خوبه و اصلا" لزومی نداره تو اینقدر فكرت رو مشغول سلامتی ایشون كنی...مطمئن باش وقتی میگم حالش خوبه یعنی خوبه.
    ماهرخ باز هم با نگرانی گفت:پس شما چرا اینقدر ناراحتی؟!
    علی در حالیكه ماشین را از حالت پارك خارج میكرد و با نگاهی دقیق سعی داشت جایی در سایه برای توقف دوباره ماشین بیابد گفت:بعضی مواقع آدم دلش میخواد اونقدر قدرت داشته باشه تا بتونه همه چیز رو طبق خواسته ی خودش تغییر بده...مطمئنم تا حالا این حس بهت دست داده...خوب منم الان همچین حسی دارم...توی دفتر حسین كه بودم یه خانمی هم اونجا بود كه یكسری مشكلات پیچیده ی حقوقی و قضایی براش پیش اومده بود كه درموندگی رو میشد توی صورت اون خانم به وضوح دید...همون لحظه دلم میخواست میتونستم تا جائیكه میتونم بهش كمك كنم ولی خوب بعضی وقتا اثبات این موضوع به آدم كه چقدر ناتوانه برای خود فرد خیلی گرون تموم میشه...من الان همچین حسی دارم...فقط همین...وقتی دیدم كار منصوره خانم و حسین ممكنه نیم ساعت دیگه طول بكشه بهتر دیدم از ساختمون بیام بیرون...با این كار هم ماشین رو توی یه سایه پارك میكردم هم اینكه اینقدر از ضعف و ناتوانی خودم برای حل مشكل یه آدم دیگه احساس پوچی بهم دست نمیداد...خوب حالا با این توضیحات فكر كنم خیالت راحت شده باشه...نه؟
    ماهرخ كه هنوز نگاه دقیق و مردد خود را نمی توانست از علی بردارد دوباره به حالت عادی روی صندلی عقب نشست و بعد با صدایی آرام پرسید:شما همیشه اینقدر خودتون رو درگیر مشكلات دیگران میكنید؟
    علی ماشین را در جای مناسبی كه پیدا كرده بود متوقف كرد و با نگاه در آینه ی جلو و دیدن ماهرخ كه منتظر پاسخ وی به سر میبرد لبخند كمرنگی روی لبش نشست و با حالتی حاكی از طعنه و تعجب گفت:دیگران؟!
    ماهرخ سرش را به علامت مثبت تكان داد و پاسخ داد:آره دیگه...الان مدتیه همش درگیر كارهای مربوط به بابای من شدین...همین یه دقیقه پیشم از نگرانیتون برای نتونستن حل مشكل یه خانم دیگه كه توی دفتر آقای فرزانه دیدین حرف زدین...این خیلی عجیبه!
    علی پاسخی به ماهرخ نداد و فقط نفس عمیقی كشید و نگاهش را به سمت شیشه ی كنارش برگرداند و به محیط بیرون چشم دوخت!
    ماهرخ احساس كرد سوالش تا حد زیادی بی مورد و شاید هم بچگانه بوده كه علی تمایلی برای پاسخگویی نداشته اما از درون این صفت علی را تا حد زیادی غیرقابل باور میدانست ولی وقتی به یادش آمد كه او تا چه حد متدین و معتقد به اصول اخلاقی و مذهبی است این خصلت او را هم نشات گرفته از همان مسائل دید!
    علی بار دیگر با استفاده از آینه به ماهرخ نگاه كرد و گفت:راستی حالت چطوره؟بهتر شدی؟
    این بار نوبت ماهرخ بود كه به علی پاسخ ندهد و تنها با نگاه كردن به چشمان منتظر او كه در آینه ی جلو برایش قابل دیدن بود گویا پاسخ لازم را داد!
    علی كمی مكث كرد سپس بار دیگر در ادامه ی صحبت قبل خویش گفت:ببین ماهرخ من بعد از ماجرای فرودگاه كاملا" میدونم چه حسی نسبت به مجید داری...رفتن اون علاوه بر اتفاقاتی كه تا الان افتاده همه و همه فشار احساسی زیادی رو داره به اعصابت وارد میكنه...دلم میخواد واقعا" اینو باور كنی كه نگرانتم و دلم میخواد هر كاری بكنم كه از این فشار شدیدی كه داری تحمل میكنی حتی به اندازه ی یه سر سوزن هم شده خلاصت كنم و بدونی كه نگرانتم.
    ماهرخ بی اراده نیشخند تمسخر آلودی روی لبهاش نشست و گفت:و همه ی این حالتهای شما هم حتما" بی منظوره...آره؟
    علی كه هنوز به تصویر ماهرخ در آینه خیره بود و كاملا" متوجه ی لبخند كنایه آلود وی شده بود پاسخ داد:خیلی دوست داری بی منظور باشه...نه؟
    ماهرخ كتابی كه در دست داشت را بست و روی پایش گذاشت و گفت:ببینید علی آقا شما باید بدونید كه...
    علی به میان صحبت او رفت و اجازه ی ادامه ی آن را از او گرفت و گفت:آره میدونم...میدونم كه مجید رو دوست داری و فكرت و ذهنت تا چه حد درگیر هست...
    سپس نفس عمیق و آكنده از غمی را كشید و ادامه داد:برای همین هم خودم میخوام منتظر بمونم...همه چیز رو زمان تغییر میده و تعیین میكنه...من هیچ عجله ایی ندارم و فعلا" چیزی كه برام در اولویت اهمیت قرار گرفته اینه كه تو در شرایطی كه قرار داری بیشتر از این به خودت صدمه نزنی...همین تا حد زیادی باعث آرامش من میشه...مسائل بعدی و تحقق هر چیزی مستلزم زمانه...من جنگی با زمان ندارم چون توانش رو ندارم نه میتونم گذرش رو تسریع ببخشم نه میتونم متوقفش كنم...اما تنها چیزی كه از خدا میخوام اینه كه تو به آرامش لازم برسی...حرف و بحث در مورد مسائل دیگه باید در وقت خودش صورت بگیره...دوست دارم فقط اینو باور كنی كه آرامش و سلامتیت برام واقعا" مهمه.
    ماهرخ صورتش را به آرامی سمت شیشه ی كنارش برگرداند و با صدایی غمزده گفت:آرامش من وقتی فراهم میشه كه یه روز صبح از خواب بیدار بشم ببینم همه ی اینها كابوس بوده...هنوز توی اون باغ با بقیه ی فامیل موندیم...بابام هست...هیچ قتلی صورت نگرفته...دادگاه و زندانی در كار نیست...صدای خنده های مامانم گوش فلك رو كر كرده...صدای منوچهر رو بشنوم كه بابا ازش خواسته ماشین رو بشوره و اون مثل همیشه ضمن انجام اون كار دائم داره غرغر میكنه...صدای خاله مهری رو بشنوم كه از مجید میخواد اونم بره ماشین عموحسین رو بشوره و با منوچهر همدردی كنه و از این حرف صدای خنده ی همه بلند بشه...بوی ذغالهای آتیش گرفته ایی كه برای كباب كردن بلال توی حیاط درست كردن همه ی مشامم رو پر كنه و قبل اینكه صبحانه ام رو بخورم با صدای بلند از بابا بخوام واسه من شیر بلالهاش رو جدا كنه چون من فقط شیر بلال دوست دارم و گلرخ صدای خنده اش بلند بشه و بگه محسن بدو بدو تا بابا همه ی شیربلالها رو واسه ماهرخ قایم نكرده چندتاش رو برای من بردار...آره این خاطرات و زنده شدن اینهاس كه میتونه به من آرامش بده...برگشتن به گذشته ایی كه هیچ غم و غصه ایی توی اون دقایق نبود...همه جا صدای خنده و هیاهوی دوست و آشنا و فامیلی بود كه توی باغ دور هم جمع میشدیم...وقتی به اینها فكر میكنم كه چه لحظات شیرینی رو پشت سر گذاشتم كه برگشت حتی یكی از اونها محاله همه ی وجودم رو یاس و ناامیدی پر میكنه...بابا بلایی سر خودش و ما آورد كه تا سالهای سال باید زیر آوار غصه خودمون رو زنده به گور شده ببینیم...همیشه میگفتم بابای من افسر جون رو نكشته هنوزم همین رو میگم بعدها هم همین رو میگم ولی چه فایده؟...اونچه كه نباید بشه شد و اون چیزی نبود جز به روز سیاه نشستن خانواده ی ما...منوچهر كه گذاشت رفت...گلرخم كه هیچی...مامان هم دائم داره با خوردن قرصهای آرام بخش خودش رو سر پا نگه میداره...من موندم و هزارتا فكر و خیال و غصه و تنهایی...مجید هم كه رفت...اینم شده آخرش...اونوقت حالا شما میای برای من از آرامش حرف میزنی؟...كدوم آرامش؟
    علی كمی به عقب برگشت و به ماهرخ كه هنوز نگاهش به سمت محیط بیرون بود چشم دوخت و خواست حرفی بزند اما هیچ واژه ایی را در آن لحظه برای تسكین وی پیدا نمی كرد و این بیش از هر چیز دیگری كلافه اش كرده بود...حس میكرد ضعف از اینكه نمی تواند گره ایی از مشكلات كسی كه بی نهایت به او علاقه دارد باز كند به معنی واقعی عنقریب وی را به زانو در خواهد آورد...هر چه در ذهنش جستجو میكرد كمتر موفق میشد جملات مناسبی را پیدا كند بلكه بتواند احساس واقعی خویش را بیان كرده و اندكی نیز سبب تسكین وی گردد...او به راستی درك میكرد كه غصه ی لانه ی كرده در وجود ماهرخ بسیار عظیم تر از آن چیزی است كه بتوان تصور كرد.
    دوباره برگشت و به حالت عادی سر جای خودش نشست و هر دو دستش را از آرنج بر روی فرمان ماشین گذاشت و صورتش را در میان دو دست گرفته و با كلافگی نفس عمیقی كشید و سكوت كرد!
    چند دقیقه گذشت تا منصوره از دفتر خارج شد و هنوز علی كاملا" پیاده نشده بود كه او ماشین را دید و به سمت آنها حركت كرد...چهره اش به قدری خسته و ناامید بود كه هر فردی با یك نگاه به عمق غم نهفته در دل و مشكلات درونی اش پی میبرد.
    زمانیكه به سمت خانه حركت كردند سكوت سنگینی فضای ماشین را پر كرده بود گویا هیچیك یارای سخن گفتن نداشت و هر كدام در افكاری مغشوش و نگران كننده غرق شده بودند.
    وقتی به جلوی در حیاط رسیدند و علی ماشین را متوقف كرد منصوره از علی تشكر نمود و زمانیكه ماهرخ از ماشین پیاده شد و جلوتر از او به سمت در حیاط رفت روی كرد به علی و با صدایی آرام گفت:هر چه زودتر باید مغازه ی امیر رو بفروشم و از این خونه بلند بشیم...نمیخوام دیگه كارم به جایی بكشه كه مامور بیاد و اثاث زندگیم رو بریزه وسط خیابون...فكرم دیگه كار نمیكنه...علی آقا بی نهایت به خاطر زحمتهایی كه تا الان كشیدین ممنونم...فكر نكنید بدهی كه بابت مخارج وكالت آقای فرزانه پرداخت كردین یادم رفته...نه ولله خوب یادمه...انشالله مغازه ی امیر رو كه فروختم قبل اینكه حتی یه خونه واسه اجاره پیدا كنم حتما" بدهی شما رو...
    علی سریع صحبت منصوره را قطع كرد و او هم با صدایی آرام گفت:منصوره خانم!!!...خواهش میكنم!!!...آخه مگه من از شما طلب پول رو كردم كه این حرف رو می زنید؟...به خداوندی خدا قسم من اصلا" به اون قضیه فكر نمیكنم...مطمئن باشید اگه هر كس دیگه ایی هم غیر از شما بود من همین كار رو براش میكردم...خواهش میكنم ازتون اصلا" فكر او موضع رو نكنید.
    منصوره لبخند غمگینی بر روی لبان خشك شده اش نشست و گفت:اینها همه تعارفه علی آقا...به هر حال من به شما بدهكارم...مبلغی كه شما پرداخت كردین یه قرون و دوزار كه نیست... به هر حال یه بدهی هست برای من كه باید در هر صورت پرداختش كنم نمیخوام زیر دین شما و خانواده ی شما...
    علی كه همزمان با منصوره از ماشین پیاده شده بود كاملا" متوجه ی احساس منصوره خانم میشد و می توانست درك كند كه او گمان میكند اگر بدهی اش را پرداخت نكند شاید خود را زیر بار منت ببیند! لذا بار دیگر صحبت او را قطع كرد و گفت:خیلی خوب...باشه...مطمئن باشید من طلبم رو از شما وصول میكنم اما نه حالا...به خدا قسم اگه در این شرایط بخواین در فكر پرداخت اون مبلغ باشین تا عمر دارم از خجالت سرم رو نمی تونم بالا بگیرم...ولی باشه چشم...حالا كه خیلی این قضیه براتون مهمه بهتون قول میدم یه روز كه موقع مناسبش باشه و مطمئن باشم بهتون هیچ فشار مالی وارد نمیشه تا قرون آخرش رو ازتون پس میگیرم...خیالتون راحت شد؟...پس دیگه خواهشا" حالا حالاها فكر پرداختش رو نكنید...من كه فعلا" نیازی به اون پول ندارم شما هم كارهای خیلی واجب تری پیش روی دارین...پس اجازه بدین و این منت رو شما روی سر من بگذارین كه حداقل حالا حالاها فكر نكنم كه چقدر آدم بی وجدانی هستم كه در شرایط نادرست باعث شده باشم شما توی سختی بیشتری بیفتین...اینو به عنوان یه خواهش یا یه التماس بپذیرین...خواهش میكنم منصوره خانم روی منو زمین نندازین...اگه شما الان بخواین اون مبلغ رو به من برگردونید به جان مادرم قسم كه برام معنی جز خورد كردنم نداره.
    منصوره نفس عمیق و پر غصه ایی كشید و در حالیكه چادر روی سرش را مرتب میكرد و زیپ كیفش را برای خارج كردن كلید باز می نمود گفت:خدا خیرتون بده علی آقا...واقعا" در این شرایط اگه خدا شما رو برام نمی رسوند نمیدونم باید دستم رو پیش كی دراز میكردم!
    علی در آن لحظه جواب خداحافظی خشك و سرد ماهرخ را كه جلوی در حیاط ایستاده بود داد و ضمن اینكه از او خواست مراقب خودش باشد روی كرد به منصوره خانم و گفت:شما رو به خدا اینطوری صحبت نكنید...من انجام وظیفه كردم...بازم میگم هر وقت هر زمان هر لحظه كه احساس كردین میتونم كمكی كنم چه از نظر مادی چه از نظر اینكه خدایی نكرده توی خونه برای شما یا ماهرخ مشكلی پیش اومد سریع با منزلمون تماس بگیرین هر جا باشم خودم رو میرسونم...فقط قابل بدونید و مطمئن باشید من و خانواده ام در خدمتتونیم...الان باید برم مطب ولی به چند نفر حتما" سفارش میكنم یه آپارتمان مناسب برای اجاره ی شما پیدا كنن...از طرف خودم و بابام بهتون قول میدم محاله در چنین شرایطی تنهاتون بگذاریم.
    منصوره كه حالا كلید را از كیفش خارج كرده بود بار دیگر از علی و محبت خالصانه ی وی تشكر كرد و ضمن اینكه میخواست به خانواده اش سلام برساند از او خداحافظی كرده و برای گشودن در حیاط به طرف ماهرخ كه همچنان منتظر وی ایستاده بود رفت.
    لحظاتی بعد علی نیز با افكاری در هم و ذهنی نگران در حالیكه با نگاه به آینه ی مقابلش شاهد وارد شدن ماهرخ و سپس مادرش به حیاط منزل بودند خیابان را به سمت انتهای آن طی كرد و راهی مطب خویش شد.
    منصوره و ماهرخ بی آنكه كلامی با یكدیگر صحبت كنند وارد خانه شدند.
    منصوره فكرش درگیر بود و ماهرخ به وضوح این را درك كرده بود و از حرفهایی كه قبلا" مادرش در مكالمه ی تلفنی با منوچهر زده بود به راحتی می توانست حدس بزند معضل بعدی آنها منزلشان است كه از روی بی فكری دیگری كه پدرش مرتكب شده می باشد.
    منصوره به محض ورود به داخل خانه دو قرص آرام بخش خورد و همانطور كه سر پا ایستاده بود فقط چند قاشق از غذای ناهار را در دهانش گذاشت آن هم تنها به این خاطر كه قبلا" شنیده بود داروهایش را به هیچ وجه نباید با معده ی خالی مصرف كند وگرنه همان دو سه قاشق اندك غذا را هم به دهانش نمی گذاشت...سپس به اتاقش رفت و روی تختخوابی كه زمانی در كنار امیر به اوج آرامش می رسید حالا تنهای تنها دراز كشیده و چشمانش را روی هم گذاشت.
    ماهرخ به آشپزخانه رفت و چند تكه ظرف كثیفی كه در سینك ظرفشویی قرار داشت را برداشت و شروع كرد به شستن آنها...وقتی كارش تمام شد مطمئن بود مادرش به خواب رفته...با قدمهایی آهسته به سمت اتاق وی رفت و در را به آرامی باز كرد و نگاه گذرایی به داخل اتاق انداخت...حدسش كاملا" درست بود چرا كه منصوره در خواب عمیقی به سر میبرد بنابراین بار دیگر به آرامی در را بست و بعد از اینكه كتاب و دفترهای مورد نیازش را از كیف مدرسه اش خارج كرد كنار میز تلفن در هال نشست و شروع كرد به مطالعه ی آنها...افكار او نیز نگران بود و برای دقایقی تمركز روی مطالب درسی كار بسیار سختی نشان میداد اما كم كم توانست اندكی بر اعصابش مسلط گردد و شاید در آن لحظات تنها چیزی كه توانسته بود سر وی را به واقع گرم كرده و تا حدی او را از یادآوری تمام وقایع دور كند همان مطالب درسی بودند!
    به هیچ وجه متوجه ی گذر زمان نبود و حدود سه ساعت از زمانی كه شروع به مطالعه ی دروسش كرده می گذشت...ناگهان صدای زنگ تلفن رشته ی افكار و تمركز وی را از هم گسست و چنان از جایش پرید كه برای لحظاتی لرزش خفیفی را در تمام بدنش احساس میكرد اما بلافاصله به یادش آمد كه این صدا ممكن است سبب بیداری مادرش هم بشود لذا سریع گوشی تلفن را برداشت و با صدایی آرام كه مزاحم خواب مادرش نشود گفت:بله؟...بفرمایین؟
    تشخیص و شناخت صدای كسی كه در آن سوی خط قرار داشت كار دشواری نبود!...منوچهر بعد از سلام و احوالپرسی مختصر با ماهرخ گفت:مامان خونه اس؟
    - آره...ولی قرص خورده خوابیده.
    - بیدارش كن بگو بیاد پای تلفن.
    - دیونه شدی؟!...میگم قرص خورده خوابیده...بیدارش كنم ممكنه بدتر سر درد هم بگیره...چی كارش داری؟
    - كی خوابید؟
    - تقریبا" سه ساعتی میشه.
    - خوب بسه دیگه...برو بیدارش كن كارش دارم.
    - منوچهر چرا چرند میگی؟...چرا نمی فهمی؟...میگم قرص خورده خوابیده.
    منوچهر با عصبانیت فریاد زد:احمق مگه نمیگی سه ساعته خوابیده خوب بسه دیگه چه خبره كه بازم بخوابه؟...برو بیدارش كن فرمانده ی من با خانومش دارن میان اونجا...
    ماهرخ از شنیدن جمله ی آخر منوچهر ضمن تعجب خنده اش گرفت و با تمسخر گفت:خفه شو...فرمانده ی تو میخواد بیاد خونه ی ما چی كار؟...اصلا" نكنه تو بغل خونه ی خودمون داری خدمت سربازیت رو میگذرونی كه فرمانده ات به این راحتی بلند شده داره میاد اینجا...
    صدای عصبی و جدی منوچهر سبب شد خنده ی روی لبهای ماهرخ خشك شود كه گفت:ماهرخ بیشعور...مسخره بازی در نیار احمق...فرمانده ی من با خانومش یك ساعت پیش پرواز داشتن واسه تهران...موضوع خونه ی ما رو میدونه...داره میاد واسه اینكه یه طبقه از خونه ی خودش كه تهران هست رو بده به شما تا مامان و توی بیشعور سرگردون توی خیابونها فعلا" نشین تا بعد یه فكر درست و حسابی بكنیم...بهت میگم برو مامان رو بیدارش كن الاغ...
    در همین لحظه منصوره كه بیدار شده و از اتاقش خارج و پشت سر ماهرخ ایستاده بود خم شد و به آهستگی روی شانه ی ماهرخ زد و گفت:گوشی رو بده ببینم چی میگه؟...فرمانده ی منوچهر واسه چی داره میاد تهران خونه ی ما؟!!!!
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  16. 14 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۲۷-۱۳۹۱),aras (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),Arina (۰۴-۲۳-۱۳۹۱),azars (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۴-۲۷-۱۳۹۱),haman13 (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),mahtab nami (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),motlagh (۰۸-۲۳-۱۳۹۱),silverstar (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),soushiyant (۰۴-۲۳-۱۳۹۱),sue.sun (۰۵-۰۱-۱۳۹۱),مانی (۰۵-۱۵-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۲۰-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۴-۲۵-۱۳۹۱)

  17. #49

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب - شادی داودی
    ----------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت چهل و هشتم
    در همین لحظه منصوره كه بیدار شده و از اتاقش خارج و پشت سر ماهرخ ایستاده بود خم شد و به آهستگی روی شانه ی ماهرخ زد و گفت:گوشی رو بده ببینم چی میگه؟...فرمانده ی منوچهر واسه چی داره میاد تهران خونه ی ما؟!!!!
    وقتی روی زمین نشست گوشی را هم از دست ماهرخ گرفت و كنار گوشش گذاشت و گفت:منوچهر جان چی میگی؟!...فرمانده ات كجا داره میاد؟!
    منوچهر كه با شنیدن صدای مادرش كمی آرامش گرفته بود اما اندكی از عصبانیت قبل هنوز در وی ادامه داشت با كلافگی گفت:چه عجب گوشی رو گرفتی مامان!...سلام...شماها مثل اینكه نمی دونین من سربازم و با هزار بدبختی فرصت یه تلفن زدن پیدا میكنم...خوب وقتی زنگ میزنم زودی بیا پای تلفن دیگه...به اون ماهرخ هم بگو من اینجا خونه ی خاله نیستم كه اینقدر معطلم میكنه پای تلفن و...
    منصوره با بی حوصلگی صحبت منوچهر را قطع كرد و گفت:خیلی خوب حالا تو هم...صدات رو بیار پایین...به جای اینهمه داد و بیداد و غرغر بگو ببینم چی میخواستی بگی؟
    منوچهر خیلی سریع آنچه را كه به ماهرخ گفته بود یك بار دیگر برای مادرش بیان كرد و اضافه نمود كه فرمانده اش به قصد اجاره ی آن منزل اما به یك سوم قیمت معمول میخواهد آنجا را در اختیار آنها بگذارد و همان شب به احتمال خیلی زیاد با توجه به آدرسی كه منوچهر به وی داده منزل آنها خواهد آمد و بعد چون مجبور بود تلفن را هر چه سریعتر قطع كند خداحافظی كرد و در آخر اضافه نمود كه فرمانده اش مرد بسیار شریف و مهربانی است و لازم نیست آنها نگران چیزی باشند!
    وقتی بعد خداحافظی تماس قطع شد منصوره برای لحظاتی كوتاه به نقطه ایی خیره بود سپس سرش را رو به آسمان كرد و زیر لب گفت:خدایا شكرت...توكل به تو...ولی همون یك سوم پولش چقدر میشه؟!...من تا مغازه ی امیر به فروش نره پولی توی بساطم ندارم آخه!!!
    ماهرخ كه بار دیگر به دیوار تكیه داده و كتابش را روی پایش گذاشته بود نگاهی به مادرش كرد و گفت:اصلا" خونه اش كجا هست؟!...اثاث ما توی اون خونه جا میشه؟!...به مدرسه ی من چی؟نزدیك هست یا نه؟!...
    منصوره نگاه كلافه اش را به ماهرخ دوخت و گفت:تو هم عجب دل خوشی داری؟!!...توی شرایطی كه ما هستیم اگه فقط یه سر پناه مطمئن باشه اون ور كوه قافم باشه مجبورم برم و توش زندگی كنم...تو مثل اینكه حواست نیستا!!!...اگه تا بیست روز دیگه این خونه رو تخلیه نكنم اثاثم رو میریزن وسط خیابون...بابات با ضمانتی كه واسه اون خیر ندیده كرده و اونم حالا فراری شده كلی به بانك مقروض شده چون خونه رو گروی بانك گذاشته واسه پولی كه دوستش به جیب زده...این خونه دیگه مال ما نیست...می فهمی؟...حالا تو نشستی غمبرك زدی كه خونه جاش كجاس و چه میدونم به مدرسه ی تو نزدیك هست یا نه؟...اونقدر صنم دارم كه فكر كردن به حرفهای تو واسم مسخره اس...
    ماهرخ كه حالا متوجه شده بود قضیه خیلی جدی تر از آن است كه بشود تصور كرد با حالتی از بهت و ناباوری گفت:چی؟!!!...بیست روز دیگه؟!!!...بیرونمون میكنن؟!!!
    منصوره كه یكباره متوجه شده بود حقیقت تلخ و بزرگ دیگری را ناخواسته به زبان آورده لبش را خیلی سریع به دندان گزید و گفت:حالا نمیخواد تو فكر و خیال كنی...بشین درسهات رو بخون منم تا شب این فرمانده ی منوچهر بیاد ببینم چه خاكی میتونم توی سرم بریزم...ای وای خدایا چه كلاف سر در گمی دارم میشم!
    سپس برای اینكه به ماهرخ مجال پرسش بعدی را نداده باشد از جایش بلند شد و در ضمنی كه سوی آشپزخانه میرفت برای اینكه اندكی از اضطراب به وجود آمده در نهاد ماهرخ را كم كرده باشد گفت:حالا بانك گفته فقط بیست روز فرصت داریم ولی آقای فرزانه گفته احتمالا" میتونه وقت بیشتری از اونها بگیره...تو نگران نباش...درستو بخون مگه نگفتی فردا امتحان داری؟...نمیخواد تو نگران این چیزا باشی.
    و بار دیگر لب پایینش را در میان دندانهای خویش فشرد و از اینكه دروغ بی پایه ایی را بر زبان آورده بود وارد آشپزخانه شد و ضمن اینكه برای شام غذای مختصری را تدارك می دید متوجه ی ماهرخ نیز بود كه دیگر نمی تواند حواسش را بر روی دفتر و كتابهایش متمركز كند!...از گفته ی خویش پشیمان شده بود اما دیگر راهی به نظرش نمی رسید بلكه بتواند اندكی او را از این وضع رهایی بخشد!
    موقع شام اكرم خانم به منزل آنها تلفن كرد و جویای احوال منصوره و ماهرخ گشت و خاطرنشان كرد امیر و حاج آقا اصرار دارند هر وقت هر مشكلی داشتند بلافاصله با آنها تماس بگیرند و منصوره نیز پی در پی از محبت همگی آنها اظهار تشكر میكرد هنوز حرفش با اكرم خانم به اتمام نرسیده بود كه صدای زنگ اف.اف بلند شد.
    ماهرخ از آشپزخانه بیرون رفته و بعد از اینكه گوشی اف.اف را برداشته و پاسخ داد هنوز گوشی را سرجایش نگذاشته بود كه از همانجا به مادرش نگاه كرد و گفت:مامان؟...یه آقایی میگه محبی هستم و میخواد شما بری جلوی در حیاط.
    منصوره كه چند ساعت قبل از منوچهر شنیده بود فرمانده ی او فردی است با نام آقای محبی لذا با دستپاچگی ضمن خداحافظی كه با اكرم خانم میكرد فقط توانست بگوید:اكرم خانم قربونتون بشم من...فرمانده ی منوچهر اومده جلوی در حیاطمون...مجبورم گوشی رو قطع كنم...منو ببخشین بعد اگه شد باهاتون تماس میگیرم و از خجالتتون در میام...
    سپس در حالیكه اكرم خانم با شنیدن جملات آخر او چهره اش متعجب و متفكر گشته بود با او خداحافظی سریعی كرده و از وی خواست برود و به كارش برسد و بعد تلفن را قطع كرد.
    منصوره با عجله گوشی را سر جایش گذاشت و چادری روی سرش انداخت و به سمت در راهرو رفت و گفت:در حیاط رو باز كردی ماهرخ؟!
    ماهرخ كه هنوز به درستی نمی دانست چه كسی پشت در است گویا یكباره به خاطر آورده باشد فرد مورد نظر به احتمال قوی باید همان فرمانده ی منوچهر باشد خیلی سریع دكمه ی اف.اف را فشرد و صدای باز شدن در سكوت شبانه ی حیاط را شكست.
    منصوره با عجله سمت در حیاط رفته و بعد از گشودن آن با خانم و آقایی كه در كنار یكدیگر ایستاده بودند مواجه شد.
    مردی با چهره ایی كاملا" جدی و قدی بلند كه ته ریشی هم به صورت داشت و خانمی كه همراه وی بود صورتی بسیار متین و مهربان همراه با پوستی سفید كه چشمان رنگ روشن و درشت وی ملاحت خاصی به وی بخشیده بود هر دو در جلوی در ایستاده بودند.
    سروان محبی با دیدن او سرش را پایین انداخت و سلام كرد و به دنبال وی همسرش نیز با خوشرویی مشغول سلام و احوالپرسی با منصوره گشت و در همان حال خودشان را هم معرفی كردند و سپس با تعارف و اصرار منصوره هر دو وارد حیاط سپس داخل خانه شدند.
    ماهرخ كه در آشپزخانه را بسته بود سریع ظروف شام را جمع كرده و خود را مشغول شستن آنها نموده و زمانیكه منصوره با عجله وارد آشپزخانه شد تا چایی دم كند متوجه شد ماهرخ سریعتر از او این كار را كرده و حتی ظرف میوه ی كوچكی همراه با چند پیش دستی نیز آماده روی كابینت قرار داده تا احیانا" اگر مهمانها به داخل خانه آمدند از قبل اینها آماده باشد.
    منصوره با دیدن این وضع لبخندی از روی رضایت بر لبش نشست و در ضمنی كه ظرف میوه و پیش دستی ها را برداشته و آهسته قصد خروج از آشپزخانه را كرده بود از او خواست بعد از اتمام شستن ظرفها چند استكان چای بریزد و به اتاق پذیرایی بیاورد و ماهرخ نیز با حركت سر حرف وی را تایید كرد.
    منصوره زمانیكه وارد پذیرایی شد سروان محبی و همسرش به احترام وی قصد برخاستن داشتند كه با اصرار و خواهش منصوره بار دیگر بر جای خود نشستند...بعد از تعارف میوه آقای محبی خیلی سریع دلیل اصلی آمدنشان را به آنجا مطرح كرد و همه ی جوانب را با وضوح كامل بیان نمود و سپس با سكوتی كه اختیار كرد منتظر پاسخ وی ماند.
    منصوره كه با دقت تمام حرفهای او را گوش كرده بود برای لحظاتی گمان میكرد آنچه شنیده و اشخاصی كه رو به رویش نشسته اند خواب و خیالی بیش نبوده و تمام این دقایق در رویا سپری گشته!
    منزلی كه آقای محبی جهت اجاره به آنها پیشنهاد داده بود در یكی از محلات نسبتا" خوب تهران واقع شده كه طبقه ی دوم ساختمان محسوب شده و دارای دو اتاق خواب با امكانات رفاهی مناسب بود...قیمت اجاره اش هم به نسبت جا و موقعیتش به راستی یك سوم بهای حقیقی آن بود و به تعبیر واقعی گویا مكانی را به رایگان در اختیار منصوره قرار داده بودند!
    همسر آقای محبی اصرار داشت كه اگر ممكن است شوهرش از همان مقدار اجاره هم چشم پوشی كند اما سروان محبی اعتقاد داشت با این كار خانم توكلی كه منظور همان منصوره بود كمتر خودش را زیر بار منت تصور خواهد كرد در ضمن اضافه كرد كه آنها خودشان نیز در زمانهای مناسبی از سال به تهران می آیند و در طبقه ی اول ساكن خواهند بود و در نبود آنها تنها ساكن آن ساختمان دو طبقه فقط و فقط خود منصوره می باشد.
    منصوره بی اراده دو قطره اشك از چشمانش جاری شد و سرش را بالا گرفت و گفت:خدایا شكرت.
    همین جمله ی كوتاه نشان از موافقت وی از پیشنهاد آقای محبی بود و خانم محبی كه تا آن زمان كمترین صحبت را كرده بود لبخند روی لبهایش عمیق تر شد و با خوشرویی هر چه تمامتر به صورت گریان منصوره خیره گشت و گفت:خانم توكلی خدا رو خوش نمیاد ناامیدی به دلتون راه بدین...خدا هیچ وقت بنده هاش رو تنها نمیگذاره...این بنده هاش هستن كه همدیگرو رها میكنن و اون وقت ما آدمهای ناشكر دیواری كوتاه تر از دیوارخدا پیدا نمی كنیم و همیشه صاف میریم یقه ی خدا رو میگیریم و انگار كه از اون طلب داریم...شما رو به خدا بدی بنده ها رو به حساب خدا ننویسید...ما آدمها اگه واقعا" به دستوراتی كه توی همون قرآن عزیز اومده عمل كنیم ولله به پیغمبر دنیا گلستون میشه اما حیف كه از مسلمونی فقط اسمش واسه بنده های ناشكر خدا باقی مونده...اشك نریزین شما رو به خدا...یه وقتم فكر نكنید ما آدمهای خیلی خوب و درستكار و نمونه ایی هستیما...نه ولله ما فقط كاری رو كردیم كه وظیفه ی هر مسلمونی هست پس فقط انجام وظیفه كردیم اونم وظیفه ایی رو كه خدا توی كتابش واسه بند هاش تعیین كرده...امروز شما مشكل داری شاید فردا ما مشكل داشته باشیم...پای همه ی ما آدمها انگار با زنجیر به هم وصل شده اگه كمك همدیگه نباشیم و دست همدیگرو نگیریم غرق شدن یكی توی مشكل باعث میشه ما هم پشت سرش غرق بشیم...چرا؟...چون پاهامون رو توی دنیا با زنجیر به هم وصل كردن...برای همین وقتی یكی غرق بشه ناخودآگاه ما رو هم با خودش كم كم پایین میكشه و غرق میشیم...من و محبی از همون روز اولی كه ازدواج كردیم مهمترین عهدمون با همدیگه همین بوده كه هر كاری از دستمون برمیاد واسه حل مشكل دیگران انجام بدهیم...خدا شاهده توی این همه سال كه با هم زندگی كردیم چون همیشه برای همه دست خیر داشته خودمونم هیچ وقت به مشكل بر نخوردیم...هر وقت مسئله ایی هم پیش اومده به همون خدایی كه بالای سرمونه قسم كه مثل آب خوردن گره از مشكلمون باز شده...الانم اگه میبینین خونه رو واسه اجاره داریم به شما میدیم اینو لطف به شما نمیدونیم بلكه لطف به خودمون میدونیم كه خدا همچین موقعیتی رو جلوی پای ما گذاشته تا بتونیم با انجام همچین كاری به یكی از دستوراتش كه كمك به دیگران هست عمل كرده باشیم...
    در این موقع سروان محبی تك سرفه ی كوتاهی كرد كه باعث شد همسرش سكوت كند و برای لحظاتی كوتاه با لبخند به وی چشم دوخته سپس بار دیگر روی به منصوره كه حالا با كشیدن دست بر روی گونه ها اشكهایش را پاك میكرد گفت:هر وقت من زیاد صحبت میكنم محبی تك سرفه میكنه...معنیش اینه كه باز دوباره چونه ی گرم جنوبی من شروع كرده به فعالیت و باید حواسم رو جمع كنم...
    و بعد با مهربانی شروع كرد به خندیدن...سروان محبی هم لبخند بر لبش نشست و با محبت هر چه تمامتر به صورت همسرش خیره ماند.
    منصوره كه با توجه به پوست سفید و چشمان روشن خانم محبی باورش نمیشد وی به واقع جنوبی باشد گفت:واقعا" شما جنوبی هستید؟!!!...اصلا" به قیافه ی شما نمیاد!!!...ولی آقای محبی كاملا" معلومه جنوبی هستن...
    با این حرف بار دیگر صدای خنده ی خانم محبی كه نشان از خونگرمی وی بود بلند شد و لبخند روی لبهای آقای محبی هم عمیق تر گشت و گفت:ولی خانم توكلی اتفاقا" من اصلا" جنوبی نیستم...اهل تهران و بچه ی لواسانات هستم...ولی خانمم جنوبیه...من اگه میبینید اینقدر صورتم سیاه و آفتاب سوخته اس واسه اینه كه از صبح توی پادگان زیر آفتاب پوست میندازم تا غروب كه برگردم خونه...ولی طایفه ی خانمم همه همین طور سفید و بور و چشم روشنن...البته به گفته ی پدر خانومم توی جنوب یه نژاد هست كه همه بور و چشم روشن و سفید روی هستن و خانواده ی ایشون هم جزء همون طایفه است...اینه كه الان نه تنها شما كه هر كسی ما رو میبینه و نمیشناسه فكر میكنه بنده جنوبی ام و این خانوم ما اهل شمال ایران یا اهل تبریزه...خلاصه كه این موضوع دیگه بعد این همه سال واسه من و خانمم یه سوژه شده...خدا شاهده قبل از اومدن به اینجا در همین خصوص داشتیم با هم حرف میزدیم و میگفتیم احتمالا" شما هم همین حدس اشتباه رو خواهید زد...
    در همین وقت ماهرخ با سینی چای وارد پذیرایی شد و با ورودش بعد از سلام و خوش آمد گوئی تا حد زیادی حرفها به عمد روی موضوع دیگری متمركز شد!
    آن شب موقع خداحافظی در جلوی در حیاط منصوره اندكی برق خوشحالی در چشمانش سو سو میزد و زمانیكه از آقای محبی خواهش كرد كه برای دریافت مبلغی كه برای خانه تعیین كرده است اندكی به او فرصت بدهد وی لبخند مهربانی به روی لب نشاند و در حالیكه كلید خانه ی مورد نظر را از دست همسرش گرفت و به منصوره میداد گفت:هیچ مشكلی نیست...نگران نباشید...این كلید رو بگیرید و از فردا خودتون رو ساكن اونجا بدونید فقط یه زحمتی بكشید چون من و خانمم باید پس فردا برگردیم جنوب شما فردا راس ساعت11قبل از ظهر به معاملات ملكی كه الان آدرسش رو روی كاغذ می نویسم میدم خدمتتون تشریف بیارین تا قولنامه ی اجاره رو تنظیم كنیم.
    منصوره در حالیكه با شرمندگی كلید را از او میگرفت دائم زیر لب دعای خیر نیز بدرقه ی وجود پاك و شریف این مرد و همسرش میكرد و قول داد روز بعد سر ساعت یاد شده خودش را به آنجا برساند.
    پس از رفتن آنها به داخل خانه برگشت و در حالیكه دیگر از خستگی روحی و جسمی روی پایش بند نبود دائم در دل شكر خدا را به جا می آورد و از اینكه با وجود تمام مشكلات پیش آمده باز هم به جهت رحمانیت خداوند انسانهایی چنین شریف همچون پسر اكرم خانم و آقای محبی بر سر راهشان قرار میگرفت خود را شرمنده ی درگاه لطف الهی میدانست كه به دلایلی در بسیار از لحظات حضور او را فراموش كرده و لب به شكایتهای آنچنانی در سر نمازهایش باز كرده بود!...او به راستی و با تمام وجودش در چنین شرایطی بود كه معنای این عبارت را دریافت میكرد:خداوند گر ز حكمت ببندد دری...ز رحمت گشاید در دیگری!
    ماهرخ همچنان در سكوتی كه اختیار كرده بود اتاق پذیرایی را مرتب كرد و ظروف به جای مانده ی آخر را هم شست و آن شب نیز در اتاق مادرش و در كنار وی خوابید!
    صبح وقتی برای رفتن به مدرسه با صدای منصوره از خواب بیدار شد كسالت روحی همچنان او را خسته تر از همیشه نشان میداد و با بی میلی اندكی صبحانه خورد سپس راهی مدرسه شد.
    منصوره نیز بلافاصله پس از رفتن وی از منزل بیرون رفته و اقدامات لازم را جهت فروش مغازه به انجام رساند و از آنجایی كه دیگر كاسبین در محل كار امیرهمگی از اوضاع پیش آمده باخبر بودند و آن مغازه نیز یكی از بهترینهای آن منطقه به شمار میرفت خیلی سریعتر از آنچه كه منصوره فكرش را میكرد دو تن از همان كاسبین به صورت اشتراكی راضی به خرید آن شدند و با احترام و رعایت همه ی جوانب در عرض كمتر از چند ساعت قولنامه ی فروش را تنظیم كرده و پول آن را هم به صورت نقدی و مقدار كمی از آن را هم به انضمام دو چك برای یك ماه بعد تقدیم منصوره كردند و قرار بر این شد كه مراحل قانونی و ثبت سند مالكیت مغازه نیز شامل مرور زمان گردد و در صورت نیاز با منصوره تماس گرفته تا رفع مشكل شود و او نیز قبول نموده و گفت تا چند روز دیگر دوباره به آنجا خواهد آمد و شماره تماس تلفن جدیدی را در اختیار آن دو گذاشته تا برای پیدا كردنش دچار مشكل نشوند و آنها نیز در نهایت صداقت و انسان دوستی حرف او را قبول كردند.
    راس ساعت11همان روز نیز به آدرسی كه آقای محبی شب گذشته به وی داده بود مراجعه كرد و در كمال تعجب متوجه شد قبل از رسیدن او همه ی كارهای لازم در بنگاه معاملات ملكی صورت گرفته بود و فقط باید چند جا را امضا و اطلاعات شناسنامه ی خود را وارد چند برگه ی از پیش تنظیم شده میكرد!
    وقتی از بنگاه خارج شد هنوز از باور اینكه یك باره از صبح تا آن لحظه اینقدر سریع همه ی كارها خود به خود جور شده بود در تعجب و حیرت به سر میبرد و این صدای صحبت آقای محبی بود كه او را به خود آورد:خانم توكلی؟!...شما كه دیشب گفتین برای پرداخت پول مدتی زمان لازم دارید!...پس چطور شد امروز با دست پر اومدین؟!...به جان بچه هام قسم اگه به خاطر این مبلغ خودتون رو توی سختی انداخته باشین همین الان برمیگردم قولنامه را از حاج رسولی میگیرم پاره میكنم و برخلاف میلتون خونه رو فی سبیل الله در اختیارتون میگذارم...فقط نگین كه برای تهیه ی این پول خودتون رو زیر بار قرض انداختین و منو به درگاه خدا از همیشه شرمنده تر كردین؟!
    منصوره نفس عمیقی كشید و لبخند كمرنگ و رضایتمندی بر لب نشاند و گفت:آقای محبی شما لطف رو در حق ما تموم كردین...نه ولله این پول رو قرض نكردم...مغازه ی شوهرم رو برای فروش گذاشته بودم كه از قسمت همین امروز دو تا از كسبه ی همون منطقه با قیمت روز اونجا رو خریدن...و مقداری از اون پول رو جهت اجاره و رهن كنار گذاشتم...مطمئن باشید برای تهیه ی پول به سختی نیفتادم.
    آقای محبی سرش را به علامت تایید حرفهای وی تكان داد و وقتی متوجه شد منصوره قصد رفتن به سمت مقابل خیابان را داشته تا تاكسی گرفته و به جای دیگری برود با متانت گفت:خانمم در خونه منتظر شماست...بفرمایید بریم منزل...هم یه چایی میخورید هم با خانمم طبقه ی بالا رو یه نگاهی بندازین...هر چی باشه بالاخره تا یكی دو روز آینده باید اثاث بیارین...نمی خواین اونجا رو ببینید؟...خونه ی جدیدتون به بزرگی منزل قبل شما نیست...شاید لازم باشه قبل از آوردن اثاث یكسری تصمیم جدید برای برخی وسایلتون بگیرید!
    منصوره به ساعتش نگاهی كرد...كمی از12گذشته بود و تا برگشتن ماهرخ به منزل نزدیك به دو ساعتی فرصت داشت بنابراین با عذرخواهی مجدد كه باعث مزاحمت آنها میشود همراه وی به سمت منزل جدید كه فاصله ی چندانی با دفتر معاملات ملكی نداشت رفتند.
    دقایقی بعد جلوی در كرم رنگ فلزی كه نرده نرده بود و در پشت آن شیشه های مشجر واقع شده دید عابران را به داخل راهروی ورودی منزل مسدود كرده بود توقف كردند.
    منصوره بلافاصله دریافت كه این خانه برعكس منزل خودش در بدو ورود حیاط در جلوی ساختمان نیست...به راستی دل كندن حتی از حیاط بزرگ و زیبای منزلش هم برایش غصه آور بود...اما دیگر چاره ایی نداشت...او خود را همچون زورق چوبی بر روی موجهای سهمگین زندگی میدید كه تنها توكل و امیدواری بر خداوند بود كه تا آن لحظه از غرق شدن رهایی یافته و حالا باید امیداری اش را بیشتر میكرد بلكه این طوفان خشمگین اندكی با او نرمش كند...فقط اندكی!
    آقای محبی زنگ در را فشرد و لحظاتی بیشتر طول نكشید كه با زدن دكمه ی اف.اف از داخل بی آنكه پرسیده شود چه كسی زنگ زده در باز شد و بلافاصله خانم محبی در حالیكه چادر صورتی ملایم رنگی كه گلهای ریز قرمز روی آن وجود داشت از در ورودی طبقه ی اول خارج و با خوشرویی سمت در اصلی ساختمان آمد و در همان حال دائم تكرار میكرد:خوش آمدید...خوش آمدید...بفرمایید.
    آقای محبی در ورودی ساختمان را تا آخر باز نگه داشت اما خودش داخل نرفت و از منصوره خواست وارد شود و خودش روی كرد به همسرش و به بهانه ی خرید چند قلم جنسی كه قرار بود تهیه كند خواست او و خانم توكلی در تنهایی و خلوت با یكدیگر راحتتر باشند و پس از ورود منصوره به داخل ساختمان خداحافظی كرده و در را بست.
    منصوره پس از سلام و احوالپرسی در همان بدو ورود متوجه ی تفاوت آشكار این ساختمان با منزل خودش شد...یك ساختمان دو طبقه نسبتا" قدیمی كه مشخص بود چند سالی از ساخت آن میگذرد اما خیلی مرتب و تمیز نگهداری شده است...بوی رنگ نویی كه تازه به دیوارهای راهرو زده شده بود نشان از رسیدگی زیاد به این ساختمان داشت.
    خانم محبی اصرار داشت كه منصوره همراه وی ابتدا به طبقه ی اول و منزل ایشان رفته و بعد از كمی استراحت با هم به طبقه ی بالا بروند اما منصوره بازگشت ماهرخ را از مدرسه بهانه قرار داد و گفت نمیخواهد زیاد مزاحم او شود لذا ترجیح میدهد اول طبقه ی دوم را ببیند و بعدها سر فرصت مناسب حتما" برای عرض ادب زمانیكه آنها برای تعطیلات چند روزه به تهران آمده باشند خدمتشان خواهد رفت.
    خانم محبی كه وضع را چنین دید گفت:خوب باشه پس زیاد اصرار نمیكنم...كلید طبقه ی بالا رو كه دارین...تا شما تشریف ببرید بالا رو یه نگاه بندازین من هم برم دو تا استكان چای بیارم بالا...شما بفرمایید منم الان میام.
    منصوره حتی دلش نمی خواست در این حد هم او را به زحمت بیندازد اما دیگر حریف مهمان نوازی گرم او كه یكی از شاخصه های معروف مردمان خونگرم جنوب كشور ایران است نشد و او به داخل خانه اش رفت و منصوره نیز از پله های كنار راهرو به سمت در ساختمان طبقه ی دوم كه درست در انتهای پله ها و از همان پایین قابل دیدن بود بالا رفت...وقتی مقابل در رسید بوی تازگی رنگ از داخل آن ساختمان نیز كاملا" مشامش را پر كرد و متوجه شد كه نقاشی ساختمان باید همین چند روز اخیر پایان یافته باشد چرا كه بوی رنگ هنوز در فضا پیچیده بود...كلید را در قفل قرار داد و بعد از دو بار چرخاندن به آهستگی آن را باز كرد و وارد شد.
    مساحت این خانه با منزل خودش قابل مقایسه نبود!...بعد ورود از در ساختمان با یك هال مربع شكل رو به رو شد كه بر روی دیوار مقابلش پنجره ی بزرگی قرار داشت و كاملا فضای هال از نور آن پنجره روشن شده بود...در سمت چپ دو در وجود داشت كه مشخص بود اتاق خوابها هستند و سمت راستش آشپزخانه و سرویس بهداشتی واقع شده بود...آشپزخانه ایی كوچك كه حتی نصف آشپزخانه ی منزل خودش هم نمیشد همراه با پنجره ایی كه به سمت خیابان باز میشد!...به سمت پنجره ی انتهای هال رفت و آز آنجا به بیرون نگاه كرد...پنجره سمت حیاط واقع شده بود كه در طبقه ی پایین قرار داشت و بیشترین دید این پنجره پشت بام خانه های اطراف را شامل میگشت و منظره ی جالبی نداشت!...باید به محض ورودش به این خانه یك پرده ی خوب برای این پنجره در نظر میگرفت چون از دیدن پشت بامهای منازل كه همگی با آسفالتهای سیاه پوشیده شده و كولرهای آبی رنگ و گاه زنگ زده ی برخی از ساختمانها تنها زینت آن منظره گشته بود یكباره دلش گرفت!...به سمت اتاق خوابها رفت...دو اتاق خواب 9متری كه هر یك با پنجره ایی كوچك به كوچه ی بمب بست و تنگ كنار آن ساختمان باز میشدند و به علت وجود آپارتمانهای ساخته شده در آن كوچه هر دو پنجره رو به دیوار آن ساختمانها قرار داشت اما به هر حال برای رسانیدن نور به داخل كفایت میكرد!...در داخل یكی از اتاقها كمد دیواری كه شامل كمد مخصوص رختخواب و لباسها به طور توام بود نیز وجود داشت و در اتاق خواب دیگر در چوبی انتهای آنجا توجهش را جلب كرد...وقتی آن در را باز كرد متوجه شد حمام خانه آنجا تعبیه شده است!...بار دیگر به هال برگشت و در سرویس دستشویی را باز كرد چرا كه گمان میكرد حمام نیز باید در همان فضا ساخته شده و با دری مجزا گردد اما متوجه شد آنجا فقط دستشویی و توالت ساختمان است و از حمام خبری نیست!...پس حمام داخل یكی از اتاق خوابها بود...باور این موضوع برایش كمی سخت بود چرا كه تا آن زمان ندیده بود حمام یك خانه داخل یكی از اتاق خوابها باشد و وقتی متوجه ی هواكش بسیار كوچك آنجا شد بار دیگر متوجه شد از این به بعد هر كس از این اتاق خواب بخواهد استفاده ی دائم بكند باید تحمل قسمت اعظم بوی حمام و بخار ناشی از آب گرم داخل آن را هم داشته باشد!...یك لحظه به خود آمد...برای دقایقی موقعیت خویش را از یاد برده بود و گمان میكرد هنوز در شرایطی است كه قدرت انتخاب دارد!...اما با برگشت به باور حقیقتی كه پیرامونش را احاطه كرده بود به یاد آورد این منزل تنها گزینه ی پیش رویش است...منزلی كه صاحبان آن با تواضع و فروتنی از این پس در اختیار او قرار داده بودند...او دیگر در موقعیتی نبود كه بخواهد به این ایرادات كوچك اهمیت بدهد و باید به خاطر همه چیز شكر خدا را به جای می آورد...خانه در محله ی آرام و نسبتا" خوبی واقع شده بود با اینكه قدیمی ساز بود اما تمیز و مرتب به نظر می رسید...كوچكی آن در مقابل منزل قبلی اش انكار ناپذیر بود ولی همین هم در شرایطی كه وی اسیرش گشته بود به معنی واقعی بهشتی برایش محسوب میشد مثال نیافتنی...پس بار دیگر چشمان اشك آلودش را به سقف دوخت و زیر لب شكر خدای را به جای آورد.
    در همین وقت خانم محبی در حالیكه یك سینی چای هم در دست داشت ضربات ملایمی به در ورودی هال زد و با صدای مهربانی گفت:خانم توكلی؟...اجازه هست؟
    و سپس به آهستگی وارد شد و در ضمنی كه برای تعارف چای به سمت منصوره میرفت با لبخند به در و دیوار خانه نگاه كرد و بعد گفت:در مقابل خونه ایی كه الان توش نشستین خیلی كوچیكه به خصوص كه اصلا" اینجا از پذیرایی و ناهارخوری و یه آشپزخونه ی بزرگ اصلا" خبری نیست و فقط همین یه هال جمع و جور رو داره به انضمام همین دو تا اتاق خواب و یه آشپزخونه ی كوچولو كه مطمئنا" خودتون تا الان دیدین...ولی محله ی خوب و ساكتیه...همسایه ها هم خیلی مردمان آروم و مهربونی هستن...البته من سالی یكی دو ماه بیشتر اینجا نیستم ولی همون یكی دو ماه هم كه میام واقعا" جز محبت هیچی از مردم این محل ندیدم...بفرمایید چایی...
    منصوره در حالیكه از داخل سینی استكان چای را برمیداشت و تشكر میكرد گفت:شما و آقای محبی اونقدر با محبتین كه من فكر میكنم بدترین مردم عالم هم به شما برسن حرفی برای گفتن و كاری برای انجامش نداشته باشن...درسته این خونه در مقابل اون خونه خیلی كوچیكه...فكر میكنم خیلی از اثاث و وسایلم رو باید واسه اومدن به اینجا بفروشمشون به سمسار...راستی چقدر خوب كه دادین در و دیوار اینجا رو نقاشی كردن آدم حس خوبی بهش دست میده وقتی رنگ روشن در و دیوار اینجا رو میبینه...
    و سپس با چشمانی غم گرفته اما لبریز از تشكر بار دیگر از همانجایی كه ایستاده بود نگاهی اجمالی به محیط پیرامون هال انداخت!
    خانم محبی كه غم نهفته در سینه ی این زن را تا حد زیادی به دلیل همجنس بودنش با وی می توانست درك كند لبخند مهربانی روی لبش نقش بست و گفت:محبی هر وقت مستاجر جدید میخواد بیاره میگه خونه باید تمیز باشه...ولی شما كه مستاجر نیستین...شما خودتون رو صاحب این خونه بدونید...شما رو به خدا خانم توكلی اینقدر مایوسانه به آینده فكر نكنید...ولله به خداوندی خدا قسم كه اونی كه بالاسرمونه خیلی مهربونتر از اونی هست كه بشه تصورش رو كرد.
    منصوره سرش را به علامت تایید حرف وی تكان داد و بعد قندی را كه در دست داشت كمی در چای نگه داشت تا خیس شود سپس به دهان گذاشت و جرعه ایی از چایش را سر كشید و اضافه كرد:خانم محبی...شما خبر نداری كه من از چه وضعی به چه حالی دچار شدم...اما وقتی خوب فكر میكنم میبینم به قول قدیمیها از اسب افتادم از اصل كه نیفتادم...ولی بعضی چیزا غمش روی دل سنگینی میكنه...نگاه در و همسایه...حرف فامیل...گوشه وكنایه ی دوست و آشنا...بی مهری این و اون...و توی این همه هیچی بدتر از حرف مردم نیست!...من هنوز یه دختر و پسر جوون توی خونه دارم...دلم مثل سیر و سركه واسه آینده ی این بچه شور میزنه...نمیدونم...واقعا" نمیدونم روزگار دیگه چه خوابهایی واسم دیده!
    آخر چای را هم سركشید و در ضمنی كه برای چندمین بار از خانم محبی تشكر میكرد نگاهی به ساعتش انداخت و چون نگران برگشتن ماهرخ به منزل شده بود ماندن را بیش از آن جایز ندانست و به قصد خروج از خانه خارج شد و در همان حال كه از پله ها پایین میرفت و خانم محبی نیز پشت سر وی بود گفت كه تا آخر هفته با اجازه ی آنها اثاثش را به اینجا منتقل خواهد كرد.
    خانم محبی اظهار ناراحتی میكرد از اینكه به دلیل برگشتش به جنوب برای كمك به او حضور ندارد و تمام این صحبتها را از روی خلوص نیت و مهربانی شیرینی بیان میكرد كه منصوره گاه حس میكرد او را به چشم یك خواهر واقعی می بیند و دائم از او سپاسگزار بود.
    در راه برگشت دبیرستان دخترانه ایی را هم در اطراف همان محل بعد از اندكی پرس و جو پیدا كرد چرا كه میدانست باید بعد نقل مكان به منزل جدید مدرسه ی ماهرخ را هم عوض كند!
    با وجود عجله ایی كه در راه برگشت كرده بود اما به دلیل ترافیك ایجاد شده در خیابانها زمانی رسید كه ماهرخ پشت در به انتظاری كشنده دقایقی را پشت سر گذاشته بود!
    زمانیكه به نزدیك او رسید در حالیكه با عجله كلید را از كیفش بیرون می آورد گفت:الهی بمیرم خیلی وقته پشت دری...آره؟
    ماهرخ كه خسته و عصبی شده بود با كلافگی گفت:سلام هیچ معلوم هست كجایی؟!...دیگه داشتم از ترس سكته میكردم!
    منصوره در حیاط را باز كرد و همراه ماهرخ به داخل حیاط رفته و در را بست و گفت:واسه چی ترسیدی؟!
    ماهرخ به سمت پله ها ی بالكن حیاط را طی كرد و گفت:اولا" ترسیدم نكنه واست تنهایی توی خونه اتفاقی افتاده باشه دوما" هر كی از جلوی در رد میشد میدید تنهایی اونم این وقت ظهر جلوی در وایستادم یه چرت و پرتی میگفت میرفت...حالا ناهار چی داریم؟...دارم از گرسنگی غش میكنم.
    منصوره تازه به خاطر آورد كه چیزی برای ناهار درست نكرده!...آب دهانش را فرو برد و با عجله كلیدها را به ماهرخ داد و سمت در حیاط برگشت و گفت:هیچی درست نكردم...تو برو توی خونه من برم ببینم میتونم از كبابی سید اگه تموم نكرده باشه چهار تا سیخ كباب بگیرم بیارم...
    ماهرخ كه طاقتش تمام شده بود با عجله برگشت و بازوی مادرش را گرفت و گفت:ای وای ول كن تو رو خدا مامان...به ساعتت نگاه كن!...از دو گذشته...بعدشم من داشتم می اومدم خونه دیدم كه شاگرد آقاسید طبق معمول همه وقت هر روزه داره كف مغازه رو با آب و تی میشوره...معلوم بود غذاشون تموم شده...بیا بریم توی خونه تخم مرغ كه داریم نیمرو میخوریم.
    منصوره بار دیگر به سمت در برگشت و گفت:آخه نونمونم بیات شده یه ذره هم بیشتر نداریم...پس برم یه دو تا نون بگیرم...تا تو مانتوت رو دربیاری من برگشتم.
    این بار ماهرخ با صدایی نسبتا" بلند گفت:مامان تو رو خدا...ول كن...نمیخوام اصلا" بری بیرون...عیبی نداره همون نون بیات رو میخوریم...
    منصوره كه حالا اندكی از بی طاقتی ماهرخ عصبی شده بود گفت:وا !!!...چرا اینجوری میكنی تو؟!...خوب برو توی خونه من الان دو تا نون میگیرم برمیگردم دیگه!
    ماهرخ دندانهایش را به روی هم فشرد و سپس نفس عمیق و طولانی از روی كلافگی بیش از حد كشید سپس با عصبانیت گفت:مامان!!!...نمیخوام بری...نمیخوام...می فهمی؟...من نمیتونم تنها توی خونه باشم...میترسم...میترسم...می فهمی چی میگم؟!...نمیدونم چه مرگم شده ولی از پریشب ترس به جونم افتاده...نمیدونم چرا!!!...ولی از تنها موندن به خصوص توی خونه وحشت دارم...از اتاقم از اون آینه...اصلا" میدونی چیه؟!...وقتی تنها هستم حس میكنم افسر پشت سرمه همش...میترسم...میترسم...می فهمی؟
    و بعد به گریه افتاد!
    منصوره كه با بهت و ناباوری به ماهرخ چشم دوخته بود او را در آغوش كشید و گفت:ماهرخ!!!...نكن اینجوری با خودت...دختر تو چت شده؟!...این حرفا چیه میزنی؟!...باشه...خیلی خوب بریم توی خونه...اون شبم كه توی اتاقت اون جیغها رو میكشیدی همین فكر و خیال زده بود به سرت؟!...واسه همینه دیگه نمیری توی اتاقت؟!
    ماهرخ با حركت سر در ضمنی كه در آغوش منصوره به شدت گریه میكرد پاسخ مثبت داد و گفت:مامان من دارم دیونه میشم؟!...آره؟!
    منصوره صورت او را بوسید و گفت:نه قربونت بشم...نه عزیز دلم...اعصابت به هم ریخته...از این خونه كه بریم بهتر میشی...همش مال اینه كه این چند وقته دائم توی هول و هراس بودیم...
    در این لحظه كسی كه مشخص بود پشت در حیاط ایستاده و با جسم فلزی مانند كلید به در حیاط میزد سبب شد ماهرخ خود را از آغوش منصوره بیرون كشیده و هر دو با تعجب به در خیره شدند...همزمان صدای زنگ تلفن نیز كه از داخل راهروی منزل بلند شده بود نیز به گوش هر دوی آنها رسید!
    منصوره كلیدها را كه به ماهرخ داده بود دوباره از او گرفت و به سمت پله ها رفته و در ضمن بالا رفتن گفت:من برم ببینم كیه تلفن میكنه تو برو در حیاط رو باز كن...
    سپس بعد پیمودن پله ها سمت در راهرو رفت و با عجله آن را باز كرده و داخل شد...بار دیگر صدای خوردن ضربات ممتدی بر در حیاط به گوش رسید...ماهرخ به سمت در رفته و پس از گشودن آن علی را دید كه در ضمن تكیه دادن یكی از دستانش بر بخش ثابت در حیاط و پایین بودن سرش به قصد ضربه زدن مجدد با سوئیچی كه در دست دیگرش بود دست خود را بالا آورد!
    با باز شدن در حیاط علی به آرامی سرش را بالا گرفت و نگاهش بر صورت زیبا و خواستنی ماهرخ كه هنوز چشمانش اشك آلود و صورتش به جهت گریه ی لحظات قبل همچنان خیس بود ثابت ماند!
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  18. 12 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),aras (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),azars (۰۴-۲۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۴-۲۷-۱۳۹۱),haman13 (۰۴-۲۷-۱۳۹۱),motlagh (۰۸-۲۳-۱۳۹۱),silverstar (۰۴-۲۸-۱۳۹۱),soushiyant (۰۵-۰۴-۱۳۹۱),sue.sun (۰۶-۰۶-۱۳۹۱),مانی (۰۵-۱۵-۱۳۹۱),vida (۰۴-۳۰-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۵-۰۳-۱۳۹۱)

  19. #50

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,782
    امتیاز
    39,684
    سطح
    100
    Points: 39,684, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,214
    سپاس شده 13,174 در 3,680 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب - شادی داودی
    -----------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت چهل و نهم
    با باز شدن در حیاط علی به آرامی سرش را بالا گرفت و نگاهش بر صورت زیبا و خواستنی ماهرخ كه هنوز چشمانش اشك آلود و صورتش به جهت گریه ی لحظات قبل همچنان خیس بود ثابت ماند!
    ماهرخ سلام كوتاهی كرد سپس كمی از جلوی در كنار رفت تا علی به داخل بیاید اما او هنوز نگاهش به صورت ماهرخ ثابت بود سپس پرسید:چیزی شده؟!...چرا گریه كردی؟!...مشكلی پیش اومده؟!
    ماهرخ دستی به صورتش كشید و گفت:نه چیز مهمی نبود...یك عالمه وقت بود كه پشت در منتظر مامان بودم همین الان اومده هنوز نرسیده باز میخواست بره بیرون منم اعصابم خورد شد گفتم نمیخوام پاش رو از خونه بگذاره بیرون...فقط همین.
    علی كه حالا دستش را از روی لبه ی آهنی در برداشته و تكیه اش را از آن جدا كرده بود با دقت بیشتری به چشمهای ماهرخ نگاه كرد و گفت:خوب حتما" برای بیرون رفتن مجدد خودش دلیل محكمی داشته...از تو بعیده كه در این شرایط بخوای مانع انجام كارهای منصوره خانم بشی!
    سپس وارد حیاط شد و ماهرخ در حالیكه می خواست در را بندد گفت:دلیل محكمش خریدن نون بود!...وقتی فهمید نون مال دیروزه میخواست بره نون تازه بخره...حالا این دلیل چقدر میتونه محكم باشه؟
    علی مكثی كرد و دوباره برگشت و در حیاط را باز كرد و ماهرخ كه از این حركت او متعجب شده بود دید او به سمت ماشینش رفته و در عقب را باز و از روی صندلی عقب یك كیسه ی نان لواش كه مشخص بود تازه خریداری شده را خارج كرد و دوباره به حیاط برگشت و در را بست...سپس كیسه را به دست ماهرخ داد و گفت:داشتم می اومدم اینجا سر راه برای خونه دو تا كیسه ی بیستایی لواش گرفتم این مال شما...اینجوری نه منصوره خانم فعلا" میره بیرون نه تو واسه همچین چیزهای بی خودی اشكت در میاد!
    ماهرخ كه عطر بوی نان تازه ی لواش گرسنگی چند دقیقه پیشش را بیشتر تحریك كرده بود بی اراده در كیسه را باز و تكه ایی از نان را كند و با اشتهایی خاص به دهان گذاشت و در ضمنی كه كمی جلوتر از علی سوی پله ها می رفت گفت:از نظر شما خیلی بچگونه اس كه من واسه همچین چیزی گریه كردم؟
    علی لبخندی روی لبهایش نقش بست و در ضمنی كه دنبال ماهرخ میرفت چشمش به كیف ماهرخ افتاد كه نرسیده به پله ها روی زمین قرار دارد و ماهرخ بی توجه به آن در حالیكه كیسه ی نان در دستش بود از پله ها بالا میرفت.او كیف را برداشت و گفت:نه بچگونه نیست ولی باورش برام عجیبه كه تو واسه همچین چیزی اشكت در بیاد!
    ماهرخ كه یكباره به یاد كیفش افتاده بود با عجله برگشت تا ببیند آن را در كجای حیاط گذاشته تا آن را هم بردارد و همین باعث شد محكم با علی برخورد كند زیرا در آن لحظه او دقیقا" پشت سرش قرار گرفته بود!
    علی با حركتی سریع ماهرخ را در پناه آغوش خود گرفت و مانع افتادن هر دو نفرشان از پله ها شد و تنها فاصله ی میان آنها همان كیسه ی نان لواشی بود كه ماهرخ در بغل گرفته بود!
    لحظات خیلی كوتاهی هر دو در چشمهای هم خیره شدند سپس ماهرخ از او فاصله گرفت و گفت:ببخشید...متوجه نشدم شما پشت سرمی...میخواستم كیفم رو برم بردارم...
    علی كه برای لحظاتی از وضع ایجاد شده بهتزده و گیج شده بود توانست خیلی سریع خودش را به حال تعادل رسانده و بعد دستی كه كیف ماهرخ را با آن گرفته بود بالا آورد و گفت:من بر داشته بودمش میخواستم بیارمش داخل...
    علی همیشه پسر مومن و معتقدی بود اما شرایطی كه چند لحظه پیش اتفاق افتاد با اینكه در ابتدا ناگهانی رخ داده بود اما ناخودآگاه احساس لذت خاصی را نیز برای وی به همراه داشت...او خود به خوبی میدانست كه ماهرخ را با تمام وجودش دوست دارد اما هرگز تصورش را هم نمیكرد این علاقه بتواند تا آن حد میل و كشش را به سوی این موجود خواستنی تحریك كرده باشد كه حتی از در آغوش گرفتن تصادفی ماهرخ تا این اندازه غرق لذت شده و باورهای مذهبی خویش را اینچنین تحت الشعاع قرار بدهد!
    با اینكه از این موضوع در دلش احساسی ناشی از لذت پدید آمده بود اما در عین حال حس شرمساری در درگاه خدایی كه تا آن لحظه همه چیز خود را ناشی از محبت و مهربانی وی میدانست نیز گریبانش را گرفت!
    در همین وقت منصوره هم از در راهرو خارج و با خوشرویی مشغول سلام و احوالپرسی با علی شد اما علی خود به خوبی میدانست كه از نظر احساسی دچار چه مشكلی شده برای همین نسبت به روزهای پیش پاسخهایی كه به منصوره میداد همراه با كمی مكث و تامل بود!...دائم از درون نسبت به اینكه آنچنان در هنگام در آغوش گرفتن ماهرخ از خود بیخود شده بود خویشتن را مورد شماتت و سرزنش قرار میداد!
    ماهرخ كه كفشهایش را از پای درآورده و حالا نه تنها كیسه ی نان كه كیفش را هم در میان دستانش داشت زودتر از بقیه به هال وارد شد و در همان حال گفت:مامان كاش از خدا به جای نون تازه آزادی بابا رو خواسته بودی...ببین علی آقا واسه خودشون نون گرفته بوده بیستاشم به ما داد...راستی مامان كی بود تلفن كرد؟
    منصوره به علی كه حالا روی یكی از مبلهای راحتی كنار هال نشسته بود نگاه كرد و بعد از تشكر و قدردانی پاسخ ماهرخ را داد و گفت:ولله هر چی گفتم الو؟ الو؟ جواب نداد...احتمالا" مزاحم تلفنی بوده...
    و به سمت آشپزخانه رفت تا برای ناهار همانطور كه ماهرخ گفته بود چند عدد تخم مرغ نیمرو كند در همان حال به گونه ایی كه مشخص بود طرف صحبتش علی است اضافه كرد:امروز من از صبح دنبال خیلی كارها بودم به كل ناهار رو فراموش كردم...الان میخوام نیمرو درست كنم...علی آقا شما هم بفرمایید یه لقمه با ما بخورید...
    علی پاسخ داد:نه خیلی ممنون...نوش جونتون...من ناهارم رو خوردم فقط اومدم بگم یكی دو مورد خونه ی مناسب دوستای بابا براتون پیدا كردن بابا گفت بیام دنبالتون اگه موافق باشین بعد از ناهار ببرم اونها رو ببینید.
    ماهرخ كه كیسه ی نان را روی میز آشپزخانه گذاشته بود با عجله از آنجا خارج شد و جلوی در ایستاد و روی كرد به منصوره و گفت:مامان؟!!!...باز میخوای بری بیرون؟!!!
    منصوره و علی لحظاتی كوتاه نگاهشان بر روی ماهرخ كه اضطراب در چشمانش كاملا" مشهود بود ثابت ماند...سپس منصوره روی كرد به علی كه هنوز با تعجب به ماهرخ نگاه میكرد و گفت:علی آقا به خدا نمیدونم با چه زبونی ازتون تشكر كنم...هم از شما هم از حاج آقا هم از اكرم خانم كه توی این مدت دائم به فكر ما هستید...دستتون درد نكنه ولی مشكل خونه همین امروز صبح حل شد...
    و سپس از ماهرخ خواست كه نانها را از كیسه خارج كرده و در سفره ی مخصوص نان بگذارد و خودش مجبور شد به جهت تعریف وقایع صبح تا آن لحظه برای علی بار دیگر به هال برگردد.
    علی در تمام مدتی كه منصوره صحبت میكرد در سكوت و با دقت همه را گوش كرده و در آخر اظهار خوشحالی كرد از اینكه منصوره خانم تا حد زیادی از آن همه اضطراب رهایی یافته است و چون دیگر ماندنش را در آنجا لازم نمیدید برخلاف میل باطنی خویش پس از خوردن یك لیوان آب كه ماهرخ برایش آورده بود به قصد رفتن خداحافظی و سوی در راهرو به راه افتاد و در همان حال از منصوره خانم سوال كرد كه چه زمانی قصد بردن اثاثیه اش را به منزل جدید دارد؟
    منصوره كه خود را تا آن زمان شرمنده ی محبتهای او و خانواده اش میدید می دانست كه علی برای كمك كردن به او این سوال را میكند لذا برای اینكه بیش از پیش مدیون نگردد گفت:ولله هنوز دقیق مشخص نیست ولی تا دو سه هفته دیگه حتما" باید اینجا رو خالی كنم تا اون موقع هر وقت خواستم اثاث رو ببرم بهتون خبر میدم.
    منصوره از درون خود به خوبی می دانست كه هرگز این كار را نخواهد كرد و بیش از این مزاحم او و خانواده اش نخواهد شد!
    علی سرش را به علامت تایید گفته ی وی تكان داد سپس در راهرو را به قصد خروج باز كرد اما هنوز پایش را بیرون نگذاشته بود كه صدای زنگ تلفن بار دیگر بلند شد!
    نگاه منصوره و علی همزمان بر روی تلفن كه در انتهای راهرو و جایی كه ماهرخ برای خداحافظی به احترام علی ایستاده بود ثابت ماند.
    ماهرخ بعد از زنگ دوم گوشی را برداشت و گفت:بله؟...بفرمایید؟
    كسی كه پشت خط بود حرف نمیزد...فقط سكوت بود!
    ماهرخ بار دیگر خواست شخصی كه پشت خط است صحبت كند اما جز سكوت صدایی به گوش نمی رسید!
    علی بی اراده گره ایی در میان دو ابرویش انداخته و با نگاهی دقیق به ماهرخ خیره شد و منصوره نیز با حالتی پرسشگر كه دوست داشت زودتر از زبان ماهرخ بشنود چه كسی آن سوی خط است چشم به وی دوخته بود!
    ماهرخ به هر دوی آنها نگاه كرد و با تكان دادن سرش به طرفین و بالا بردن شانه ها و سپس پایین آوردن سریع آنها نشان داد كه شخص پشت خط جز سكوت كار دیگری نمی كند ومشخص نیست چه كسی آن سوی خط است!
    منصوره با اشاره ی دست به او فهماند كه قطع كند سپس روی خود را به علی كرده و گفت:معلوم نیست كیه...یه بارم همزمان با اومدن شما تلفن زد...حرف نمیزنه...بعد این همه جنگ اعصاب حالا باید مزاحمتهای تلفنی رو هم تحمل كنیم...خدا رو شكر كه دارم از این خونه بلند میشم...گرچه كه دل كندن از اینجا هم برام مثل جون كندنه ولی گمونم توی این شرایط وانفسا با همه ی تلخیش اما خود این اتفاق یه توفیق بزرگ واسمون محسوب میشه...
    علی كه هنوز نگاهش به صورت ماهرخ ثابت مانده بود دید ماهرخ با اشاره ی دست از مادرش میخواهد سكوت كند و بار دیگر گفت:الو؟...الو؟...چرا حرف نمیزنی؟...شما كی هستین؟
    منصوره كه دوباره نگاهش را متوجه ی ماهرخ كرده بود به سمت او رفت و گوشی را از وی گرفت و محكم سر جایش گذاشت و گفت:قطعش كن مادر...هی دارم میگم قطعش كن تو باز گوشی دستته میگی الو الو؟...طرف اگه مرض نداشته باشه خوب حرف میزنه...حتما" مزاحم تلفنیه دیگه...
    ماهرخ كه از حركت سریع مادرش متعجب شده بود و قدمی به عقب گذاشته بود پاسخ داد:مامان چرا گوشی رو قطع كردی؟!
    منصوره با اخم به او خیره شد و گفت:واسه چی قطع نكنم؟!...وقتی حرف نمیزد تو هم باید همون اولش قطع میكردی نه اینكه هی بگی الو الو ...
    ماهرخ با قاطعیت گفت:ولی میخواست حرف بزنه...صدای گریه اش اومد...به نظرم صدای گریه ی یه زن بود...نگذاشتی بفهمم...صداش مثل صدای...
    منصوره عصبی شد ویكباره با كلافگی نگاه مستقیم خود را به چشمهای دخترش دوخت و حرف او را قطع كرده گفت:ماهرخ بس كن دست از این خل و چل بازیهات بردار...اون از یه ساعت پیش كه میگفتی از تنها موندن توی خونه میترسی چون همش فكر میكنی افسر پشت سرت ایستاده و دو شبه كه پا توی اتاقت نمیگذاری و چه میدونم میگی از اتاقت و آینه ی اتاقت وحشت داری...اینم از حالا كه میگی مزاحم تلفنی صداش صدای یه زن بود و چه میدونم داشت گریه میكرد...ماهرخ دارم بهت جدی میگم...دست بردار از این چرندیاتی كه داری به هم می بافیا...
    ماهرخ از اینكه مادرش در حضور علی دیده ها و وحشت او را غیرمنطقی و غیرعقلانی جلوه داده بود عصبی شده و با فریاد گفت:ولی اونی كه پشت خط بود یه زن بود...من مطمئنم...هق هق گریه اش رو خودم شنیدم.
    منصوره كه برای لحظاتی حضور علی را به كل فراموش كرده و از فریادی كه ماهرخ كشید عصبی تر شده بود قدمی به سوی او برداشت و دستش را بلند كرد كه بر دهان وی بكوبد ولی با صدای علی كه حالا درست پشت سر او قرار گرفته بود به خودش آمد كه گفت:منصوره خانم؟!
    منصوره دستش را انداخت و به سمت علی برگشت و همان دستی را كه قبلا" برای زدن ماهرخ بلند كرده بود این بار به پیشانی خود گرفت و روی نزدیكترین مبل راحتی كه با خودش بود نشست و با كلافگی و بغضی كه همراهش بود گفت:ماهرخ برو یه قرص برای من بیار ببینم.
    ماهرخ كه حالی به مراتب بدتر از مادرش داشت باز هم با صدایی بلند و بغض دار گفت:آره...بخور...بخور...میرم یه قرص دیگه بیارم برات...قرص میخوری بعدم میگیری میخوابی...دو ساعت سه ساعت چهار ساعت توی اون اتاق میری میگیری میخوابی...منم كه به درك به جهنم اصلا" انگار نه انگار توی این خونه هستم...مگه نه؟...میری میخوابی و دیگه عین خیالتم نیست...منم باید بشینم به در و دیوار این خونه ی نكبت گرفته نگاه كنم...یكی توی سر خودم بزنم یكی توی سر كتاب و دفترام...مگه نه؟...شما هم عین خیالت نباشه و فكر كن من سرم به درسهام گرم شده...آره...شما اصلا" نگران من نباش...فكر میكنی تنهایی توی این خونه فقط وقتیه كه بیرون میری؟...نه...وقتی هم هستی من تنهام توی این خونه...تنهایی این خونه منو خل كرده...آره...فكر كن دیونه ام...خودمم میدونم دیونه شدم...وگرنه افسر رو توی اتاقم توی اون آینه ی لعنتی نمی بینمش...شبها وقتی خبر مرگم سرم رو میگذارم روی بالشت شما كه نمی بینی افسر پایین پام كنار دیوار نشسته اما من كه میبینمش...آره فكر كن خل و چل شدم...وقتی توی خیابون دارم میرم مدرسه دائم فكر میكنم اون طرف خیابون داره پا به پای من میاد...آره پس خوبه اینها رو هم به چرت و پرتهایی كه قبلا" بهت گفتم اضافه كنی...
    ماهرخ یكریز صحبت میكرد و ریزش اشكهای پیاپی او تمام صورتش را خیس كرده بود و در همان حال عقب عقب به سمت آشپزخانه میرفت و وارد آنجا شد.
    علی كه شاهد تمام قضایا بود نگاه سریعی به منصوره كه روی مبل نشسته بود و سرش را از پیشانی به كف دستش تكیه داده بود انداخت و گفت:منصوره خانم ببخشید ولی من دو كلمه حرف میخوام با ماهرخ بزنم بلكه آروم بشه...
    سپس بدون اینكه منتظر واكنش منصوره شود به دنبال ماهرخ وارد آشپزخانه شد و در را هم بست.
    ماهرخ گویا دیگر علی را نمی دید و با فریاد صحبت میكرد:آره...عین خیالت نباشه مامان...همه ی نگرانیت فقط این باشه كه گلرخ چیزی از ماجرا نفهمه...منوچهرم كه نگرانی نمیخواد رفته سربازی و چه میدونه توی این خراب شده چی داره میگذره...منم كه آدم نیستم...صبر كن الان قرصت رو میارم...میارم بخوری تا بری دوباره بخوابی و از همه چی بیخبر بشی...منم به درك به جهنم...
    سپس سبد داروهای منصوره كه روی میز بود را به سمت خودش كشید و با عصبانیت غیر قابل كنترلی پاكتها و قرصها را زیر و رو میكرد سپس سبد را خالی و به دیوار رو به رویش كوبید و وقتی خواست داروها را هم به اطراف پرتاب كند علی كه پشت سرش ایستاده بود دستهایش را گرفت!
    ماهرخ شروع كرد به جیغ كشیدن و در همان حال میگفت:الان همه رو برات میارم...اصلا" همه رو بخور...همه رو...
    و در همان حال میخواست هر طور هست دستانش را به قرصهای پخش شده ی روی میز رسانده و همه را به اطراف پخش كند...علی او را برگرداند و بار دیگر دستانش را محكم از مچ گرفت و با جدیت و صدای بلند گفت:ماهرخ دیگه كافیه...بسه دیگه...آروم بگیر...با صدای آروم هم میتونی صحبت كنی...سعی كن به خودت مسلط بشی...بگیر بشین.
    سپس به آرامی مچ دستهای او را كه حالا با شنیدن صدای بلند و جدی علی سكوت كرده بود رها كرده و صندلی را از میز عقب كشید و با فشار ملایمی كه بر شانه ی او وارد آورد وی را وادار به نشستن بر روی صندلی كرد و خودش داروهای روی میز را جمع و ضمن گذاشتن آنها در سبدی كه از روی زمین برداشته بود با دقت هر یك را هم از نظر میگذراند...تمام داروهای موجود از قرصهای قوی اعصاب بودند و در میان آنها تعداد بسیار كمی داروی سرما خوردگی و مسكن هم به چشم میخورد اما قسمت اعظم داروها همگی آرام بخشهای قوی مخصوص بیماران عصبی بود!
    در این لحظه در آشپزخانه به آرامی باز شد و منصوره در حالیكه صورتش از اشك خیس شده بود به طرف ماهرخ كه روی صندلی نشسته و یك دستش را از آرنج روی میز گذاشته و سرش را به آن تكیه داده و گریه میكرد رفت...او را در همان حال در پناه دستان و آغوش خویش گرفته و با صدای بلند گریه ی تلخی را شروع كرد!
    علی نفس عمیقی از روی ناراحتی كشید سپس یكی از قرصها را از میان داروها جدا كرد و همراه لیوانی آب در دست گرفت و بی آنكه صحبتی بكند به كابینتها تكیه داد و به صحنه ی دردناكی كه در حضورش شكل گرفته بود خیره شد!
    دقایق به كندی سپری میشد تا اینكه كم كم منصوره و ماهرخ هر دو آرام شدند و منصوره نیز روی یكی از صندلیها نشست و علی به سمت او رفت و قرص را همراه لیوان آب به دستش داد و گفت:كاش قبل از خوردن این قرص حداقل یه لقمه غذا میخوردین.
    منصوره بی معطلی قرص را به دهان گذاشت و لیوان آب را سركشید سپس گفت:علی آقا كار من از این حرفها گذشته...معده ی پر و خالی برام فرقی نداره...فقط همین قدر كه این زهرماری رو بخورم و بتونم دوام بیارم برام كافیه.
    سپس روی كرد به ماهرخ و گفت:تو هم بلند شو برو یه آبی به صورتت بزن...الهی خدا منو مرگ بده كه سر رشته ی همه چی داره از دستم در میره و هیچ غلطی هم نمی تونم بكنم.
    علی نگاهی به ماهرخ كرد كه با چهره ایی لبریز از غم به قصد خروج از آشپزخانه بلند شد بعد روی به منصوره گفت:منصوره خانم ولی شما رشته ی هیچ كاری از دستتون در نرفته برعكس خیلی هم به اوضاع مسلطین...این خستگی و به هم ریختگی گاه و بیگاه فكری هم چیز غیرعادی در شرایط شما نیست...من همیشه شما رو تحسین میكنم به دلیل تسلطی كه با وجود اینهمه شرایط طاقت فرسا توی زندگی از خودتون نشون میدین...از رفتار ماهرخ هم دلگیر نشین اونم قصد بدی نداره مطمئنم...فقط این كه تحمل این شرایط برای اون هم واقعا" خارج از ظرفیتشه ولی تربیت خوب شما و امیر خان روی بچه هاتونم داره توی این شرایط بازتاب خودش رو نشون میده...اگه بعضی وقتا تنش و برخوردی پیش میاد باور كنید این خیلی طبیعیه...كم كم اوضاع بهتر میشه...
    ماهرخ از آشپزخانه خارج و وارد هال شده و به سمت دستشویی میرفت تا آبی به صورتش بزند و درست در همین هنگام بار دیگر صدای زنگ تلفن بلند شد!
    صدای عصبی منصوره بلند شد كه گفت:لا اله الا الله...معلوم نیست این دیگه چه شیر ناپاك خورده ایی كه امروز پیله كرده و دست از سر ما برنمیداره!
    ماهرخ از همانجایی كه ایستاده بود در حالیكه به تلفن خیره شده بود با صدایی بلند گفت:من میدونم كیه...عمه ایران پشت خطه...
    منصوره در ضمنی كه هنوز روی صندلی نشسته بود به چشمانی متعجب و گشاد شده از بهت و ناباوری به ماهرخ نگاه كرد و گفت:چی؟!!!...ایران؟!!!...چرا چرند میگی دختر؟!!!
    صدای مكرر زنگ تلفن هنوز به گوش می رسید و علی كه متوجه بود نه ماهرخ به سمت تلفن می رود و نه منصوره به دلیل حرفی كه در آن لحظه از زبان ماهرخ شنیده بود به واقع قدرت بلند شدن از روی صندلی را ندارد از آشپزخانه خارج شد و به سمت تلفن رفت و گفت:با اجازتون من به تلفن جواب میدم.
    زمانیكه گوشی را برداشت ماهرخ بار دیگر گفت:من مطمئنم اون صدای گریه ایی كه شنیدم صدای گریه ی عمه ایران بود...الانم خودشه...
    سپس با چشمانی به اشك نشسته به علی كه گوشی را در كنار گوشش گذاشته و به او چشم دوخته بود خیره شد.
    علی هر قدر تلاش كرد تا شخصی كه در آنسوی خط می باشد را به حرف بیاورد اما چیزی جز سكوت به گوشش نرسید و بعد از لحظاتی تماس قطع شد!
    منصوره كه با قدمهایی لرزان از روی صندلی بلند شده و حالا جلوی در آشپزخانه ایستاده و به درگاه تكیه داده بود گفت:چی شد؟!...حرفی نزد؟!...ایران بود؟!
    علی گوشی را سرجایش گذاشت و پاسخ داد:ولله حرفی نزد اما منم حس میكنم یه خانم پشت خط بود و نوع نفس كشیدنش نشون میداد داره گریه میكنه...بعید نیست حرف ماهرخ راست باشه.
    ماهرخ به سمت دستشویی رفته و در را باز كرد و در حالیكه صورتش را زیر شیر آب میشست گفت:من مطمئنم خودشه...حتما" حالا از این به بعد میخواد اینجوری ما رو توی عذاب بیشتری بندازه...این كارم حتما" یكی از همون فك و فامیل بامعرفتمون یادش دادن...خبر نداره كه اگه این كارم نكنه ما همین جوری داریم روزی هزار بار میمیریم و عذاب می كشیم...كاش بیاد ببینه ما توی چه جهنمی افتادیم...
    سپس حوله را برداشت و از دستشویی خارج شد و صورتش را خشك كرد.
    علی گویا یكباره چیزی به خاطرش رسیده باشد گفت:راستی امروز حسین با من تماس گرفت و گفت ایران خانم رو صبح دیده ولی اون موقع كه تلفن زد همون وقت اتاق عمل منو پیج كرد مجبور شدم گوشی رو قطع كنم...
    سپس به ساعتش نگاه كرد و گفت:الان كه بی موقعس...یكی دو ساعت دیگه حتما" با حسین تماس میگیرم ببینم قضیه ی ایران خانم چی بوده؟
    منصوره كه با نگاهی بهتزده به علی نگاه میكرد گفت:یعنی چی كار داشته؟!...ممكنه فرجی حاصل شده باشه؟!...یعنی میشه ایران باعث بشه امیر برگرده خونه؟!...بیاد دوباره بالاسر بچه هاش؟!!
    علی مكثی كرد و گویا از اینكه بدون تامل موضوع ملاقات حسین و ایران را به زبان آورده سمت سوئیچش كه روی یكی از میزهای كوچك كنار هال بود رفت و آن را برداشت و گفت:از لطف خدا كه هیچ وقت نباید غافل بود...ولی...
    ماهرخ صحبت علی را قطع كرد و در حالیكه نیشخند تمسخر آلودی به لب آورد گفت:مامان!!!...چه دل خوشی داریها!!!...عمه ایران اگه میخواست ببخشه مگه مرض داشت اینهمه صبر كنه بگذاره دادگاه بابا حكم صادر كنه بعد بیاد ببخشه؟!...بعدشم اگه موضوع مهم یا خبر خوبی بوده مطمئن باش آقای فرزانه حتی شده توی یه جمله ی كوتاه به علی آقا میگفته...تازه چرا اصلا" اینطوری فكر كنیم...تصورش رو بكن اگه خبر خوبی بوده چرا باید به علی آقا بگه؟خوب زنگ میزد به خود ما میگفت...پس وقتی به علی آقا زنگ زده یعنی خبر خوبی نبوده...بیخود دلتو صابون نزن مامان...احتمالا" غلط نكنم عمه ایران حالا دنبال گرفتن دیه اس...خبر نداره همین سقف بالای سرمونم دیگه مال خودمون نیست وگرنه دندون تیز نمیكرد واسه گرفتن دیه از ما...
    منصوره با خشم به ماهرخ نگاه كرد و گفت:دختر تو چرا بعضی وقتا زبونت اینقدر تلخ میشه كه انگار میخواد ریشه رو از بیخ خشك كنه؟!...آخه واسه چی ندونسته پشت عمه ات این حرفها رو میزنی؟!
    علی كه حس كرد هر لحظه ممكن است بار دیگر بین ماهرخ و منصوره تنش ایجاد شود گفت:منصوره خانم شما نگران نباشید من از حسین ته و توی قضیه رو درمیارم و همه چیو میپرسم بعد شما رو در جریان میگذارم...الان دلیلی نداره واسه چیزی كه اطلاع دقیقی ازش ندارین بخواین با همدیگه بحث كنید...منم باید برگردم خونه فقط اومده بودم پیغام بابا رو براتون بیارم و بگم كه اگه میخواین بریم اون خونه ها رو یه نگاه بندازین ولی خدا رو شكر مثل اینكه این مشكل تا حدی حل شده...پس با اجازتون فعلا" مرخص میشم...امری ندارین؟
    منصوره لبخند كمرنگی روی لبهایش نقش بست و از علی تشكر كرد و به جهت بدرقه ی وی با تمام ممانعتی كه وی میكرد اما همراهش تا جلوی در حیاط رفت.
    علی قبل از اینكه از در حیاط خارج شود به منصوره نگاه كرد و با صدایی ملایم و مهربان اما جدی گفت:منصوره خانم میشه یه خواهشی ازتون بكنم؟
    منصوره مستقیم به چشمهای علی نگاه كرد و گفت:در رابطه با ماهرخ...درسته؟
    علی سرش را به علامت تایید حرف او تكان داد...سپس منصوره اضافه كرد:میدونم چی میخواین بگین...میخواین بگین بیشتر حالشو درك كنم...میدونم...ولی به خدا بعضی وقتا انگار كم میارم...انگار یه جفت دست افتاده روی خرخره ام و داره خفه ام میكنه...ماهرخم شده تنها دیوار كوتاه رو به روی من...دلم براش كبابه ولی خوب چه كنم كه گاهی وقتا حرفها و خستگیها باعث میشه از كوره در برم...ولی به پیغمبر حواسم بهش هست...نمیخوام بیشتر از این صدمه ببینه اما خوب منم آدمم مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره...
    علی در حیاط را باز كرد و گفت:میدونم شما حق دارین...ولی بین حرفاتون چیزهایی شنیدم كه حس میكنم ماهرخ فشار عصبی كه داره تحمل میكنه واقعا" خارج از ظرفیتشه...نمیدونم تا چند روز دیگه توی این خونه هستید ولی خواهشا" هر چند وقت دیگه كه تا اثاث كشی به منزل جدیدتون مونده اگه بتونید ماهرخ رو از این خونه دور كنید همین مدت هم اینجا نباشه فكر كنم خیلی به نفعش باشه...محیط این خونه و شوكهای پی در پی كه به روح و روانش وارد شده حالا باعث توهم گاه و بیگاهش توی این خونه شده...نگرانم خدایی نكرده این توهم كار دستش بده...میدونید وجود اون قرصهای قوی اعصاب كه توی آشپزخونه دیدم و درك فشار عصبی كه روی ماهرخ هستش و بعد هم تصوراتی كه توی ذهنش داره شكل میگیره اگه تحت كنترل قرار نگیره و زیر نظر نباشه و از این محیط دور نشه واقعا" نگران كننده اس...یا حداقل میتونم بی پرده بگم كه باعث نگرانی منه...میدونید جوون بودن ماهرخ و شرایطی كه براش پیش اومده بعید نیست یه وقت كار دست خودش و همه ی ما بده...خواهشا" اگه از محیط خونه نمیتونید دورش كنید این چند روز باقی مونده مدارای بیشتری باهاش بكنید...مظمئنا" بعد از جابجایی به منزل جدید وضع روحی ماهرخم تغییر میكنه...شما رو به خدا اون قرصهای اعصاب رو هم از روی میز وسط آشپزخونه جمع كنید...اصلا" كار درستی نیست در چنین روزهایی اون داروهای اعصاب و خواب آور اینقدر در دسترس ماهرخ باشه...ببینید منصوره خانم نمیدونم چرا دارم اینقدر بی پرده با شما صحبت میكنم وی من واقعا" نگران ماهرخم...تمام ساعتهایی كه توی بیمارستان یا مطب یا خونه هستم دائم میگم نكنه ماهرخ كار دست خودش بده...میدونید چرا؟...چون می فهمم چه فشار عصبی رو داره تحمل میكنه...متاسفانه به منم این اجازه رو نمیده كه از نظر فكری كمكش باشم و همراهیش كنم ولی...
    منصوره كه در تك تك كلمات علی نشانه هایی از عشق و محبت را نسبت به ماهرخ كاملا" حس میكرد به صورت علی خیره شده بود و گفت:علی آقا...شما خیلی بزرگواری...خیلی محترمی...میدونم كه پسر معتقد و با ایمانی هم هستی...دختر خودمم خوب میشناسم و میدونم تا چه حد میتونه نظرها رو به خودش جلب كنه...شما هم كه قبلا" در خصوص ماهرخ با جلال حرف زده بودید...درسته؟...این حرفهایی هم كه الان دارین میگین نخواین باور كنم كه از روی احساس مسئولیت شما در خصوص شغل طبابتی هست كه به اون مشغولید...هر چی باشه من مادر ماهرخم و چندین پیرهن بیشتر از شما پاره كردم...دلم نمیخواد برخوردی بین شما با ماهرخ یا حتی خود من بعد این همه محبتی كه در حقمون كردین پیش بیاد...ولی شما رو به جون همون ماهرخ قسمتون میدم كه توی این شرایط وانفسا نگذارید حداقل ماهرخ متوجه ی این همه علاقه ی شما به خودش بشه...اون هنوز بچه اس...هنوز فكرش درست كار نمیكنه...هنوز قدرت تشخیص خیلی چیزها رو نداره...ممكنه هیكلش رشد كرده باشه و خوشگلیشم خیره كننده باشه ولی برای اینكه یه زن عاقل باشه كه بتونه كنار كسی مثل شما زندگی كنه نیاز به كسب خیلی تجربه های دیگه و رشد بیشتر عقلی داره...و مطمئنا" خودتون میدونید كه توی این وضعیتی كه امیر برامون پیش آورده اگه قرار بود ماهرخ دو سال دیگه وقت شوهرش باشه مسلما" این زمان خیلی به تعویق افتاده و تازه در این میون شاید مسائل دیگه ایی هم باشه كه شما از اون بی خبر باشی...میدونم چقدر ماهرخ رو دوست داری و این چیزی نیست كه من مادر نفهمم یا چشمم رو به روی رفتارت ببندم و بگم هیچی ندیدم...اما اینو بدون كه من قبل دیدن شما دخترم رو دارم می بینم...پس ضمن اینكه برای نگرانی و محبتت نسبت به ماهرخ خیلی احترام قائلم اما شما رو به جون همون ماهرخ قسم میدم كه یه وقت با یه ندونم كاری گره روی گره های پیش اومده ی زندگی من نندازین...ماهرخ رو فعلا" نه تنها من كه شما هم باید به حال خودش بگذاریمش.
    علی تصورش را هم نمی كرد منصوره به این روشنی با او صحبت كرده و منظور اصلی خود را بیان نماید!...كمی مكث كرد و سپس در حالیكه برای لحظاتی كوتاه به انتهای خیابان چشم دوخت گفت:منصوره خانم من یه پسر كم سن و سال نیستم كه بی گدار به آب بزنم...حالا كه اینقدر واضح و روشن با من صحبت كردین خدا رو شكر میكنم...اما یه چیز رو هم من به شما بگم...درسته كه من ماهرخ رو توی عروسی گلرخ خانم دیدم نه به چشم یكی از اقوام نسبتا" دور بلكه واقعا" به چشم یك خواستگار ولی در حال حاضر كاملا" متوجه ی اوضاع و شرایط حاكم هم هستم...نمی گم علاقه ام به ماهرخ رو در حاشیه قرار دادم ولی قبل اینكه بخوام به موضوع جدی كه میدونم شما هم كاملا" از اون باخبر هستید فكر كنم این سلامتیه ماهرخ هست كه برام مهمه...البته نمیشه انكار كرد این حس منم ناشی از همون علاقه ی من به ماهرخ باشه...ولی خوب میدونم كه الان نه وقت مناسبی برای فكر كردن به اون مسائل هست نه ماهرخ قدرت پذیرفتن من رو داره...اینو هم بدونید كه من از طرف خانواده ام حتی در این شرایط هم توی فشارم چرا كه اونها بر حسب برداشتهای شخصی خودشون معتقدن الان بهترین وقته برای اینكه من از هر لحاظ بتونم پشتیبان خوبی برای ماهرخ باشم ولی بر خلاف میل باطنی خودم در مقابل خواسته ی اونها هم دارم مقاومت میكنم تا نكنه یه وقت مادرم بنا به احساس خاص مادرانه ی خودش بیاد و بخواد با شما در خصوص من و ماهرخ حرفی بزنه...من حتی از اونها هم خواستم صبر كنن چرا كه مطمئنم ماهرخ بیشتر از اون چیزی كه بخواد به وجود شخصی مثل من محتاج باشه نیاز به زمان برای حل و فصلهای شخصیش با موقعیتهای تلخی كه توی این مدت كوتاه براش پیش اومده داره...من حتی از اینكه اون نسبت به پسر مهری خانم تعلق خاطر هم داره بی خبر نیستم...
    با شنیدن این جمله منصوره یكباره گویا دچار شوك شده باشد نفس در سینه اش برای لحظات كوتاهی حبس شد و سپس آب دهانش را به سختی فرو برده و با صدایی آرام و در نهایت بهت و حیرت گفت:خدا منو مرگ بده...این دختر تا چه حد بی چشم و رویی كرده كه شما...
    علی سریع صحبت او را قطع كرد و گفت:منصوره خانم خواهش میكنم به ماهرخ ایرادی نگیرید...اون نه قصد اینو داشته كه من رو به عمد از این موضوع باخبر كنه نه من كنجكاو در این موضوع بودم...مسئله خیلی تصادفی پیش اومد...همون روز كه بردمش فرودگاه...خاطرتون هست؟...اون روز توی فرودگاه برخوردی كه بین ماهرخ و مجید و حسین آقا و بقیه رخ داد فهمیدن این موضوع كار سخت و پیچیده ایی نبود...منم آدم كند ذهنی نیستم...ولی چیزی كه الان برای من مهمه اینه كه دیگه شرایط تغییر كرده...مجید رفته و این رفتن اون برای من یه لطف الهی محسوب میشه كه بتونم خود واقعیم رو در لحظه لحظه هایی كه موثر هست به ماهرخ نشون بدهم و اینم شامل مرور زمان میشه و هیچ عجله ایی هم ندارم...ماهرخ قبل از هر چیزی همونطور كه خودتونم گفتید به زمان نیاز داره...ولی بهتون قول میدم در این مدتی كه قراره بگذره محاله تنهاش بگذارم و ایمان دارم خودش بعد از مدتی متوجه میشه كه تا چه حد برام ارزش داره و حاضرم به خاطرش و برای رسیدن به آرامش وجودیش هر كاری بكنم...همین كه به درك این موضوع برسه برای من كافیه...ولی مطمئن باشید توی این مدت هیچ عملی از من سر نمیزنه كه به قول خودتون گره ایی روی گره های موجود زندگیتون اضافه كنم...الانم اگه اجازه بدین از حضورتون مرخص میشم فقط امیدوارم از حرفهایی كه بین من و شما زده شد هیچی به ماهرخ نگین حتی از اینكه چرا من در جریان علاقه اش به مجید قرار گرفتم هم خواهشا" صحبتی باهاش نكنید...امكانش هست این قول رو به من بدین؟...خواهش میكنم.
    منصوره كه ضربان قلبش از بیان محكم و صادقانه ی علی شدت گرفته بود نفس عمیقی كشید و با صدایی آرام و خجالت زده گفت:این بار خجالت از شما رو تا به كجا من باید به دوش بكشم؟
    علی لبخند كمرنگی روی لبهایش نقش بست و گفت:خجالتی در كار نیست...شما كه به من بدهكار نیستین...ماهرخ هم تعهدی به من نداشته...پس هیچ طلبی از هم نداریم...فقط خواهش من رو فراموش نكنید و مطلب دیگه كه عاجزانه ازتون تقاضا دارم اینه كه بهم اعتماد كنید...من نه چشمم ناپاكه نه وقتی پام رو توی این خونه میگذارم هدفی جز خدمتگزاری توی كله ام دارم...پس بگذارید مثل گذشته در خدمتتون باشم...بهتون قول میدم با همه ی علاقه ایی كه به ماهرخ دارم اما دست از پا خطا نكنم...فقط باشم و با حضورم بتونم به اون این امكان رو بدهم كه نبود مجید رو باور و در عوض حضور منو حس كنه و این در حالی باشه كه جز پاكی و نجابت هم شما از من چیز دیگه ایی نخواهید دید...درسته كه خیلی ماهرخ رو دوستش دارم اما احساسش و سلامتیش برام اهمیت زیادی داره...نمی خوام مسئله ی تحمیل این وسط باشه كه اگه اینطور بشه به جرات قسم میخورم كه هیچ چیز برام ارزش نداره...فقط خواهشا" اعتمادتون رو از من سلب نكنید...من قبل اینكه عاشق ماهرخ باشم خدایی دارم كه خودم رو در مقابلش موظف به رعایت خیلی از اصول اخلاقی میدونم.
    منصوره مستقیم به چشمهای علی خیره شده بود و چیزی جز صداقت در آنها نمی دید..دلش میخواست به او بگوید نباید به ماهرخ فكر كند...نباید در رویای خامی لحظات خود را سپری كند كه شاید پایان خوشی هم نداشته باشد...دلش می خواست به او بگوید با شناختی كه از اخلاق دخترش دارد شاید هیچ وقت ماهرخ نسبت به او تمایلی پیدا نكند...دلش می خواست به او اختلاف سنی زیادی كه با ماهرخ داشت را گوشزد نماید اما گویا در آن لحظات مهر سكوت بر لبانش زدند و زمانیكه علی خداحافظی كرده و سوار ماشینش شده و از آنجا دور شد برای دقایقی بی حركت سر جای خویش ایستاد و به نقطه ایی نامعلوم خیره گشته بود و خودش نیز به راستی نمی فهمید چرا نتوانست آنچه را كه باید به زبان می آورد را بیان كند!!!
    وقتی به داخل خانه برگشت ماهرخ چند عدد تخم مرغ نیمرو آماده كرده و در انتظار وی نشسته بود.
    منصوره هیچ اشتهایی برای خوردن غذا نداشت لذا بیش از دو لقمه نتوانست بخورد و هجوم افكار متفاوت به مغزش بیش از هر لحظه ی دیگری وی را خسته كرده بود و چون قرصی را هم كه خورده بود كم كم اثر خود را میگذاشت بار دیگر مجبور بود ماهرخ را برخلاف میل باطنی خویش تنها گذاشته و به اتاق خوابش پناه برده و ساعاتی را با كمك قرص بیخبر از همه چیز گشته و به خواب برود بلكه بتواند قوای خود را اندكی تقویت بخشیده تا برای ادامه ی جنگ سختی كه در این روزها تقدیر او را به مبارزه دعوتش كرده بود تجدید قوای روحی كرده باشد.
    قبل از خواب دو شاخه ی تلفن را هم از پریز كشید چرا كه دلش نمی خواست بار دیگر بر سر موضوع اینكه چه كسی مزاحم تلفنی آنها شده با ماهرخ به مشاجره بپردازد!
    ماهرخ از اینكه می دید مادرش با خوردن داروهای اعصاب براستی اندكی آرامش می گیرد و هر بار بعد از خواب بهتر می تواند برای برخی مسائل تصمیم بگیرد قلبا" خوشحال بود اما تنها ماندنش برای دو سه ساعتی كه باید تا بیدار شدن او منتظر بماند برایش كشنده بود و دقایق زیادی طول میكشید تا بتواند افكار خود را به زور هم شده روی مطالب درسی معطوف نماید اما كم كم به این باور رسیده بود كه تنها چیزی كه می تواند مانند داروهای اعصابی كه مادرش را آرامش می بخشد به او نیز آرامش ببخشد همان مطالب و كتابهای درسی بودند!
    زمانیكه منصوره بعد از سه ساعت خواب عمیق و طولانی از خواب بیدار شد ماهرخ به قدری غرق در درسهایش بود كه متوجه ی خروج وی از اتاق خواب نشد و وقتی یكباره متوجه ی حضور وی در آشپزخانه شد بار دیگر از شدت ترس فریادی كه بی شباهت به جیغ نبود كشید.
    منصوره برگشت وبا اخم به او خیره شد و گفت:ماهرخ باز خل شدی؟!...به جون خودت اگه یكبار دیگه همچین رفتارهایی از خودت در بیاری میزنم لهت میكنما...خوب دختر تو چه مرگته؟!...مگه غیر من و تو توی این خونه كی دیگه هست كه اینجوری از خودت ادا و اصول در میاری آخه؟!
    ماهرخ فقط به مادرش نگاه میكرد و دیگر دلش نمی خواست موضوع ترس خود را مطرح كند چرا كه احساس میكرد او به هیچ وجه نمی تواند حس او را در مقابل چنین موضوعی درك نماید!
    منصوره برای شام غذای مختصری را تدارك دید و بعد از آماده شدن غذا در حین خوردن شام به یاد آورد كه دو شاخه ی تلفن منزل را هنوز به پریز وصل نكرده است!
    از جایش بلند شد و به محض اینكه دو شاخه را در پریز قرار داد صدای زنگ تلفن بلند شد و وقتی گوشی را پاسخ داد متوجه شد كه علی پشت خط است و از اینكه آنها تا آن موقع پاسخ تلفنهایش را نداده بودند به شدت نگران شده و قصد داشته اگر این بار نیز پاسخگوی وی نباشند همان موقع به آنجا بیاید!...منصوره نیز دلیل این موضوع را برایش شرح داد سپس علی در خصوص دیداری كه آقای فرزانه با ایران داشته گفت كه حسین می خواهد خودش موضوع را بعد از اطمینان كامل با شما مطرح كند!
    منصوره با دلهره و اضطراب سوال كرد كه آیا اتفاق بد دیگری در انتظار او و بچه هایش است؟اما علی به او اطمینان داد با اینكه خودش هم به طور دقیق از ماجرا خبر ندارد ولی مسلما" اتفاق بدی در انتظار او نیست چرا كه اگر چنین بود حتما" حسین او را در جریان می گذاشته و از او خواست كه زیاد به این موضوع فكر نكند و آن را به فال نیك بگیرد سپس خداحافظی كرده و گوشی را قطع كردند.
    فردای آن روز بعد از اینكه ماهرخ به مدرسه رفت منصوره دو سمسار به منزل آورده و قسمت اعظم وسایل و اثاث خانه را با قیمتی بسیار ناچیز و نازل به فروش رساند و در عرض كمتر از دو ساعت منزلش خالی از اثاث شد!...فقط وسایل مورد نیاز كه در منزل جدید وجودشان ضروری بود را نگه داشت و دیگر هیچ!
    ظهر وقتی ماهرخ از دبیرستان به منزل برگشت نزدیك به نیم ساعت قدرت حرف زدن نداشت!...دیدن منزل خالی شده از اثاث برایش باور كردنی نبود!...از آن همه اثاث تنها یك فرش و دو قالیچه و دو تخت خواب یك نفره و وسایل آشپزخانه باقی مانده بود!
    منصوره از اینكه چهره ی ماهرخ تا آن حد غمزده شده بود از درون احساس پوچی و خورد شدن میكرد اما چاره ایی نبود...باید به زندگی جدیدشان خو میكردند..زندگی كه زمین تا آسمان با قبل تفاوت داشت!
    در میان ظروف آشپزخانه چند بشقاب و كاسه ی چینی كه متعلق به مهری بود به چشم میخورد و از آنجائیكه منصوره خود مشغول بسته بندی وسایل و ظروف بود از ماهرخ خواست كه بعد از ناهار ظرفها را به منزل مهری برده و موضوع اسباب كشی را هم به آنها بگوید.
    منصوره می خواست با این كار ساعتی بیشتر ماهرخ را از منزل دور نگه دارد چرا كه می دانست بودنش در خانه توام با غصه خوردن خواهد بود.
    ماهرخ بعد از صرف ناهار كه هر لقمه را با بغض فرو برده بود مانتو و روسری اش را پوشید و ظرفهای مهری را كه منصوره همه را در یك ساك پارچه ایی گذاشته بود برداشت و از منزل به قصد خانه ی حسین آقا سوار تاكسی شد.
    وقتی به مقصد رسید و از ماشین پیاده شد به محض ورودش به خیابانی كه منزل آنها در آنجا بود احساس غریبی خاصی به او دست داد...بارها و بارها در گذشته به این محل و این خانه آمده بود اما نمی دانست در آن روز و در آن ساعت چرا این حس عجیب به او دست داده؟!!...خاطراتش با مجید در همان مسیر كوتاه سر خیابان تا جلوی در حیاط منزل آنها مثل فیلم از جلوی چشمانش گذشت...برای لحظاتی احساس كرد از شدت دلتنگی حالت خفگی به او دست داده است...چقدر دلش می خواست بعد از فشردن زنگ مجید در حیاط را به رویش می گشود...
    جلوی در رسید و با دستانی كه خودش هم نمی فهمید چرا دچار لرزش شده اند زنگ را فشرد...لحظاتی گذشت اما كسی پاسخی نداد!!!...بار دیگر زنگ را فشار داد اما این بار هم جوابی نگرفت!!!...به ساعتش نگاهی انداخت و زیر لب با خود گفت:همیشه این موقع خاله مهری خونه بود...سابقه نداشت این وقت بره جایی چون عموحسین همیشه ناهار میاد خونه اما خوب حالا كه مجید و افسانه نیستن شاید جایی رفته باشه...اصلا" شاید رفته خونه ی ما...
    در همین لحظه همسایه ی دیوار به دیوار آنها از در حیاط خارج شد و با دیدن ماهرخ لحظات كوتاهی به او نگاه كرد سپس گفت:با كی كار دارین؟
    ماهرخ با صدای زن همسایه به سمت او برگشت و بعد از سلام سراغ مهری را گرفت.
    همسایه لبخند كمرنگی روی لبهایش نقش بست و گفت:ولله دیروز تا شب نزدیكهای ساعت10یا9شب بود كه داشتن اثاث میبردن بعدشم با همسایه ها خداحافظی كردن...
    ماهرخ كه چشمانش از فرط تعجب و ناباوری گشاد شده و به زن همسایه خیره شده بود گفت:چی؟!!!...اثاث می بردن؟!!!...یعنی از اینجا رفتن؟!!!...كجا رفتن؟!!!
    زن همسایه سرش را كمی به سمت شانه ی راستش متمایل كرد و گفت:ولله آدرس خونه ی جدیدشون رو به كسی ندادن...همسایه بودیم ولی رفت و آمد خانوادگی كه نداشتیم...حالا شما چه نسبتی باهاشون دارین؟!...اگه فامیلین خوب حتما" سر فرصت میان آدرس بهتون میدن...مهری خانم احتمالا" الان توی گیر و دار اثاث كشی و رفتن خونه ی جدیدن...حتما" سرشون خلوت بشه بهتون اطلاع میدن یا تلفن میكنن...حالا بفرمایین منزل ما خستگی در كنید...
    ماهرخ مثل انسانهای مسخ شده بندهای ساك پارچه ایی كه جلوی پایش بود را بار دیگر در دست گرفت و تشكر زیر لبی از زن همسایه كرده و بعد خداحافظی با حالتی گیج و مبهوت از آنچه كه شنیده بود به سمت انتهای خیابان راه افتاد.
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  20. 10 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    19920 (۰۵-۰۷-۱۳۹۱),aras (۰۵-۰۳-۱۳۹۱),Arina (۰۵-۰۲-۱۳۹۱),azars (۰۵-۰۱-۱۳۹۱),motlagh (۰۸-۲۳-۱۳۹۱),silverstar (۰۵-۰۲-۱۳۹۱),soushiyant (۰۵-۰۴-۱۳۹۱),sue.sun (۰۶-۰۶-۱۳۹۱),مانی (۰۵-۱۵-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۰۵-۰۳-۱۳۹۱)

 

 
صفحه 5 از 12 نخستنخست ... 34567 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا رمان مانند فلسفه يا علم؛معرفت بخش است؟
    توسط shadi.d.h در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۲-۰۶-۱۳۹۲, ۱۸:۰۸
  2. واکاوی در رمان
    توسط معصوم در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۱۰-۱۸-۱۳۹۰, ۲۰:۲۶
  3. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۹-۰۹-۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
  4. نگاهی به رمان «از طرف او »
    توسط sama33 در انجمن نقد و نظرسنجی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۴-۰۷-۱۳۸۹, ۲۳:۲۴

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •