مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 1 از 12 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 112
Like Tree10Likes

موضوع: رمان همين امشب

  1. #1

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1) رمان همين امشب

    رمان همین امشب-شادی داودی
    عشق هیچ مرگی نمی شناسد؛عشق بر مرگ غلبه می كند؛عشق حتی زمان را فتح می كند.
    -----------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت اول
    صدای خنده و هیاهوی همه ی دختر و پسرهای توی باغ گوش فلك رو كر كرده بود...صدای خنده ی منوچهر كه گفت:مجید اونو ولش كن نمیاد...بیخود نرو دنبالش...
    و بعد صدای مجید به گوش رسید كه گفت:تقصیر تو شد دیگه...شماها ادامه بدین من میرم ببینم میتونم راضیش كنم بیاد...
    ماهرخ توی اتاق كناردیوار زیر پنجره نشسته بود و به زخمی كه پشت آرنج دستش در اثر سائیده شدن روی زمین ایجاد شده بود نگاه میكرد و از سوزشی كه بعد از ریختن بتادین روی زخمش توسط خواهرش گلرخ ایجاد شده بود اشك توی چشمهاش حالا به بیرون راه پیدا كرده و گونه های برجسته اش رو مرطوب كرده بود...از شنیدن حرفهای منوچهر برادرش با حرص دندونهاش رو به روی هم فشار داد و روی كرد به گلرخ و عصبانیتش رو سر او خالی كرد و گفت:بسه دیگه گلرخ...دستم به جز جز افتاد از بس این كوفتی رو ریختی روی زخمم...
    گلرخ كه4سالی از ماهرخ بزرگتر بود نگاه دقیقی به صورت عروسكی ماهرخ كرد و لبخند زد و گفت:تو الان زخمت نیست كه جز جز میكنه بیشتر دماغت سوخته كه جلوی همه خوردی زمین و از این ناراحتی...من اگه تو رو نشناسم واسه لای جرز دیوار خوبم...
    ماهرخ دستش رو كشید عقب و گفت:ولم كن...اصلا لازم نكرده كاری كنی...همه اش تقصیراون منوچهر بیشعوره كه اونجوری منو روی زمین كشید...
    گلرخ خندید و گفت:خوب بازی زوو همینه دیگه...تو هم كه قربونش برم رووت زیاده و ول كن نبودی و هی زووو میكشیدی...خوب تو اگه صدات قطع میشد منوچهر اونجوری نمی كشیدتت روی زمین...
    در اتاق باز شد و مجید در حالیكه لبخند روی لبش بود روی به ماهرخ كرد و گفت:بدجور دستت زخم شده؟...آره؟
    ماهرخ به مجید كه سرش رو فقط از لای در توی اتاق كرده بود نگاهی كرد و با حرص گفت:شما ها كه بدتون نیومد و كلی هم خندیدین...حالا واسه چی میپرسی دستم بدجور زخم شده یا نه؟میخوای بیشتر بخندین؟
    مجید كه سعی داشت خنده ی روی لبش رو به كنترل در بیاره به گلرخ كه اونم خنده اش گرفته بود نگاه كرد و گفت:گلرخ من اصلا" خندیدم وقتی ماهرخ افتاد روی زمین؟...من كی خندیدم؟
    گلرخ كه در حال بستن در محلول بتادین بود خنده ی روی لبش عمیق تر شد و گفت:مجید اگه تو خواجه حافظ شیرازی هستی پس تردید نكن در این كه تو تنها كسی بودی كه نخندیدی اگرم خواجه حافظ نیستی پس مدعی نشو...
    ماهرخ با عصبانیت از شوخی كه بار دیگه در شرف سر گرفتن بر سر افتادن اون به زمین بود از روی زمین بلند شد و به سمت در رفت تا از اتاق خارج بشه...مجید سریع خودش رو عقب كشید تا ماهرخ كه همیشه عصبانیت زیبایی های خاص صورتش رو هزاران برابر میكرد بدون اینكه به او برخورد كنه از اتاق خارج بشه و زمانیكه ماهرخ از جلوی مجید رد میشد با خشم به او نگاه كرد و گفت:خیلی خنده داشت؟!
    مجید كه هنوز سعی داشت خنده ی خودش رو كنترل كنه گفت:نه...
    وقتی ماهرخ به هال برگشت مجید به گلرخ نگاه كرد و گفت:بدجور خورد زمین ولی خدائیش عجب نفسی داشت زووو رو قطع نمیكرد...منوچهرم ول كنش نبود...
    گلرخ خندید و گفت:خنده ی همه هم از همین شده بود كه ماهرخ با وجودی كه افتاده روی زمین و منوچهرم ول كنش نبود و دستشم اونطوری داشت ازش خون می اومد ولی هنوز زوووو میكشید!
    و بعد هر دو به آرومی دوباره خندیدن!
    ماهرخ به بالكن رفت و پشت سرش مجید هم وارد بالكن شد.
    همه ی پسرها و دخترها هنوز در حال ادامه ی بازی بودند و صدای خنده و جیغ و دادشون شعف خاصی به محیط باغ بخشیده بود...پدرها دو دسته شده بودند...گروهی روی تخت چوبی بزرگ كنار دیوار مشغول بازی تخته نرد و ورق بودند و حسابی سرشون گرم بود و چند نفر دیگه هم مشغول به سیخ كشیدن گوجه ها و جوجه ها برای ناهار ظهر شده بودند.مادرها هم همگی داخل خونه نشسته و سرگرم خنده و گفتگو بودند.
    باغ خیلی بزرگی در جاده چالوس بود كه پدر مجید و پدر منوچهر به طور شریكی خریده بودند و هر وقت كسی قصد اومدن به باغ رو میكرد به دیگری هم خبر میداد و خلاصه جمع بزرگی از فامیل دو طرف كه بعد از سالها دوستی خانوادگی دیگه همه با هم آشنا و صمیمی بودند در باغ به وجود می اومد كه در تمام ساعات صدایی جز خنده و شوخی از این باغ به گوش نمیرسید.
    ماهرخ روی یكی از صندلیهای بالكن نشست و به بقیه دخترها و پسرها كه سرگرم بازی بودند خیره شد...او كوچكترین عضو این جمع محسوب میشد و15سال بیشتر نداشت و بقیه ی بچه ها هر یك با اختلاف سنی حداقل3سال تا6سال از او بزرگتر بودند.بزرگترین بچه های جمع هم مجید و منوچهر بودند كه هر دو21سال داشتند...كلا" حد سنی جمع جوانهای حاضر در باغ كه تعدادشون به16نفر میرسید بین15تا21سال سن داشتند و همگی از طبقه ی متوسط رو به بالای جامعه و در یك حد محسوب میشدند و بی نهایت از روزهایی كه در باغ دور هم جمع بودند نهایت استفاده و تفریح رو می بردند.
    مجید پشت سر ماهرخ رفت و در حالیكه سرش رو پایین آورد و لبهاش رو به گوش ماهرخ چسبوند به آهستگی گفت:اینجا نشین بلند شو بریم قاطی بقیه الان بچه ها فكر میكنن قهر كردی.
    ماهرخ صورتش رو به سمت مجید برگردوند و گفت:برو بابا دلت خوشه...با این دستم چطوری دیگه بازی كنم؟
    مجید دوباره لبخندی روی لبش نشست و در حالیكه نگاه كوتاهی به خراشیدگی باند پیچی شده ی دست ماهرخ انداخت گفت:باشه...میدونم...ولی اینجا نشین...بیا پیش بقیه...الان میخوایم وسطی بازی كنیم مطمئن باش همچین با توپ منوچهر رو داغش میكنم تلافی زمین انداختن تو رو سرش در میارم...
    لبخند شیطنت آمیزی روی لبهای ماهرخ نشست و گفت:جدی این كارو میكنی؟
    مجید كه برای لحظاتی محو تماشای دندانهای سفید و صدفی و ردیف ماهرخ و لبهای سرخش شده بود گفت:به جون ماهرخ راست میگم...حالا بلند شو بریم پیش بقیه...
    و بعد بازوی ماهرخ رو گرفت و در حالیكه هر دو از پله ها پایین میرفتن ماهرخ با صدایی دلخور اما آهسته به مجید گفت:كی با توپ تو رو داغ كنه؟
    مجید با تعجب و خنده به ماهرخ نگاه كرد و گفت:من رو دیگه چرا؟!
    ماهرخ گفت:خوب تو هم خیلی می خندیدی وقتی من افتادم زمین...
    مجید كه دوباره از یادآوری صحنه زمین افتادن ماهرخ به خنده ی بی اراده ایی دچارشد و گفت:ببین ماهرخ خنده ی ما از افتادنت نبود از این بود كه دستت داشت خون می اومد از درد توی چشمت پر اشك شده بود ولی هنوز زووو میكشیدی...
    ماهرخ اخم زیبایی به صورتش نشوند و گفت:خوب این خنده داره؟
    مجید دیگه حرفی نزد و دست ماهرخ رو گرفت و به طرف بچه ها رفتن.
    منوچهر با دیدن ماهرخ لبخندی زد و گفت:چطوری قهرمان زووو؟
    مجید با اشاره به منوچهر فهموند كه دیگه سر به سر ماهرخ نگذاره و اون هم چشمكی به مجید زد و دیگه ادامه نداد.
    دقایقی بعد بازی وسطی شروع شد و مجید طبق قولی كه به ماهرخ داده بود هر بار كه منوچهر وسط قرار میگرفت چنان توپ رو محكم به او می كوبید كه صدای فریاد منوچهر به طور غیرارادی بلند میشد و ماهرخ از خنده غش میكرد!
    مجید هر بار كه خنده های ماهرخ رو میدید لذت خاصی از درون حس میكرد و بیش از پیش متوجه ی تمایل و كشش درونی خودش نسبت به ماهرخ میشد و این در حالی بود كه ماهرخ به تنها چیزی كه در اون روزها فكر نمیكرد تعلق خاطر خاصی بود كه مجید نسبت به او پیدا كرده بود!
    اون روز بعد از صرف ناهار خانمها همه به یكی از اتاق خوابها رفته و خوابیدند و مردها هم همچنان در حیاط روی تخت خود را با حرف و تفریحات مناسب سنشان سرگرم كرده بودند.
    جوونها كه از بازی قبل از ناهار حالا حسابی خسته شده بودند همگی در هال نشسته و بعضی ها هم بالشتها رو از زیر سر همدیگه می كشیدند و قصد داشتند هر یك صاحب بالشت دیگری بشه و سر همین موضوع هم كلی بازار خنده و شوخی باز شده بود.
    مجید روی زمین و در كنارش ماهرخ هم نشسته و در حالیكه به مجید تكیه داده بود دستش رو طوری دور شونه های ماهرخ قرار داد كه كم كم ماهرخ كاملا" در آغوش او قرار گرفته بود و هر دو به همراه چند نفر دیگه از شوخی بالشتی كه بین بچه های دیگه شروع شده بود می خندیدند و در برخی موارد راهنمایی و راه فرار رو به اونها با جیغ و داد نشان میدادند!
    مجید اما در حال دیگه ایی بود...بودن ماهرخ در آغوشش و شنیدن صدای خنده های او و دیدن چهره ی بی نهایت دلنشین او برایش جذابیت خاصی داشت كه در دل آروز میكرد هیچ وقت این لحظات پایانی نداشته باشه.
    بعد از تقریبا نیم ساعت شوخی و خنده بالاخره جوونها هم گویا خستگی رو به وضوح احساس كردند و كم كم ساكت شدند و هر یك در گوشه ایی از هال به خواب رفته و یا جهت استراحت دراز كشیدند.
    گلرخ در حالیكه دو بالشت با خودش از یكی از اتاق خوابها بیرون آورده بود یكی رو به سمت مجید و ماهرخ پرت كرد تا اونها هم دراز بكشند و بالشت دیگر رو برای خودش و شوهرش كه به تازگی عقد كرده بودند روی زمین انداخت و همراه او دراز كشید.
    مجید و ماهرخ هم هر دو سرشون رو روی بالشت گذاشتند...
    ماهرخ خیلی زود چشمهایش رو بست و زمان زیادی طول نكشید كه مجید از نحوه ی نفس كشیدن او كاملا" مطمئن شد كه او به خواب رفته!
    مجید لحظه ایی چشم از صورت ماهرخ برنمیداشت...این صورت...این لبهای سرخ...این بینی زیبا...چشم و ابروی كشیده ی او...دیدن تك تك اعضای صورت ماهرخ غوغایی در دل مجید به پا كرده بود و هر لحظه به واقعیتی در درونش پی میبرد كه حسی جز شیرینی عشق برایش تداعی نمیكرد!
    مجید بعد از دقایقی طولانی كه به صورت ماهرخ خیره شد حالا به روی كمر خوابید و به سقف هال چشم دوخت...از فكر اینكه اینهمه زیبایی خواستنی در وجود ماهرخ او را با معنای اسمش هم تراز كرده بود لبخندی به لب آورد و بار دیگه نگاه كوتاهی به ماهرخ كرد!
    میدونست كه منوچهر از سه سال پیش نسبت به خواهر او یعنی افسانه تمایل نشون داده و افسانه هم نسبت به منوچهر بی میل نبوده و حالا خودش هم نسبت به خواهر كوچك منوچهر...
    اما ماهرخ فقط15سال سن داشت و این در حالی بود كه افسانه و منوچهر دو سال اختلاف سنی بیشترنداشتند...
    منوچهر در ابراز علاقه اش به افسانه تردیدی نداشت اما مجید چطور؟
    مسلما" كار درستی نبود كه مجید با توجه به سن ماهرخ بخواهد پرده از اسرار درونی خودش برای او برداره...باید مدتی دیگه هم میگذشت...شاید دو یا سه سال دیگه...اون وقت شاید!
    مجید در همین فكرها بود كه متوجه شد منوچهر به همراه افسانه به آرامی وارد هال شدند و وقتی دیدند همه در گوشه گوشه ی هال دراز كشیده اند با تعجب به همدیگه نگاه كردند و بعد منوچهر متوجه ی مجید شد كه به اونها چشم دوخته...
    منوچهر با خنده و صدایی آروم روی به مجید گفت:مثل لشكر شكست خورده هر كی یه گوشه افتاده...چرا همه ولو شدن؟!
    مجید به پهلو چرخید و دستش رو زیر سرش تكیه داد و در حالیكه او هم خنده اش گرفته بود گفت:همه خسته شدن...ولی واقعا" هم مثل لشكر شكست خورده شدیم...نگاه كن هر كی یه گوشه افتاده...
    منوچهر خندید و با اشاره به دست ماهرخ كه توسط گلرخ باندپیچی هم شده بود گفت:ماهرخ كه جز مصدومین جنگ هم هست...
    مجید نگاهی به دست ماهرخ كرد و بعد روی به منوچهر گفت:این رو ولش كن چون معلومه درد دستش خوب شده ولی فكر كنم كمر تو حسابی از توپهایی كه خورده كبود شده...
    و بعد خندید!
    منوچهر كه خودش هم به خنده افتاده بود گفت:مجید خیلی نامردی...خدائیش وقتی توپت میخورد به كمرم حس میكردم پوستمو داره میكنه...همچین داغ میشد كه دود از كله ام میرفت هوا...
    افسانه لبخندی زد و گفت:مجید داشت تلافی كاری كه با ماهرخ كردی رو سرت خالی میكرد.
    منوچهر یكدفعه نگاهش روی مجید ثابت موند و بعد بی اراده امتداد نگاهش به ماهرخ كه كنار مجید روی یك بالشت به خواب رفته بود افتاد و گفت:مجید؟...جدی؟!
    مجید لبخندی زد و چند حلقه موهای صاف و مشكی ماهرخ كه روی صورتش افتاده بود رو به آرومی كنار زد و در حالیكه به صورت زیبا و ملوس ماهرخ خیره شده بود گفت:یكی باید تقاص ماهرخ رو از تو پس میگرفت دیگه...بدجور كشیدیش روی زمین...ولی خوشم اومد نفس كم نمی آورد...
    منوچهر حرفی نزد و فقط به مجید كه عمیقا" به زیبائیهای چهره ی ماهرخ خیره شده بود نگاه كرد و متوجه ی واقعیتی شد كه اصلا" فكرشم نمیكرد!
    با اینكه خودش نسبت به افسانه خواهر مجید ابراز عشق كرده بود ولی نمیدونست چرا از اینكه تمایل مجید رو نسبت به ماهرخ میدید حس خوبی نداشت!...شاید میشد اسمش رو غیرت برادرانه گذاشت شاید هم تعصبی بی مورد...
    مجید غرق تماشای صورت ماهرخ بود و یكباره متوجه شد كه منوچهر به آرومی نزدیك او و ماهرخ شد و با ضربات ملایمی كه با پایش به پای ماهرخ وارد كرد باعث بیداری ماهرخ شد!
    مجید با تعجب به منوچهر نگاه كرد و قبل از اینكه بتونه سوالی از او بپرسه ماهرخ چشمهاش رو باز كرد و خواب آلود به منوچهر نگاهی انداخت و گفت:چیه؟
    منوچهر گفت:بلند شو برو یه جای دیگه بخواب...جا قحط بوده كه اینجوری خوابیدی؟
    مجید با چشمانی متعجب به منوچهر خیره شد و بلند شد نشست!
    ماهرخ همانطور كه خوابیده بود چرخی زد و پشتش رو به منوچهر كرد و با صدایی خواب آلود گفت:برو گمشو...دیوونه...ولم كن خوابم میاد.
    مجید كه از حرف و حركت منوچهر متعجب شده بود بی هیچ حرفی بلند شد و مقابل منوچهر ایستاد و گفت:بگذار راحت بخوابه...من دارم میرم آشپزخانه برای خودم چایی بریزم...
    و بعد برای لحظاتی هر دو در چشمهای هم خیره شدند...نگاه منوچهرآكنده از خشمی نهفته و نگاه مجید لبریز از گلایه و تعجب بود!
    مجید به آشپزخانه رفت و برای خودش در لیوانی بزرگ چای ریخت و همانجا روی یكی از صندلیها نشست و دیگه از آشپزخانه بیرون نیومد.
    افسانه كه متوجه ی رفتار منوچهر بود با صدایی كه فقط خودش و منوچهر اون رو بشنوند گفت:منوچهر چرا اینجوری كردی؟!
    منوچهر با دست كمی پشت گردنش رو مالید و سپس با كلافگی گفت:چیكار كردم مگه؟
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  2. 31 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),a memory from tomorrow (۰۸-۱۳-۱۳۹۰),Amir86 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),babasi (۱۲-۰۸-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۸-۰۹-۱۳۹۰),golaleh (۰۸-۱۷-۱۳۹۰),koki (۰۲-۲۶-۱۳۹۱),leila.kh (۰۸-۱۶-۱۳۹۰),motlagh (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),Nahal (۰۸-۱۹-۱۳۹۰),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),setareh-ja (۰۸-۱۲-۱۳۹۰),silverstar (۰۸-۱۱-۱۳۹۰),soushiyant (۰۹-۰۲-۱۳۹۰),sue.sun (۰۸-۱۰-۱۳۹۰),tarannom (۰۸-۱۴-۱۳۹۰),ملي عزيز (۰۸-۲۱-۱۳۹۰),مطهره (۰۵-۲۴-۱۳۹۱),کلبعه تنهایی (۰۴-۰۷-۱۳۹۱),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),_farideh_ (۰۸-۲۲-۱۳۹۰),~ghasedak~ (۱۲-۰۲-۱۳۹۰),ایران (۱۲-۰۱-۱۳۹۰),ارزو (۰۴-۲۱-۱۳۹۱),ترنج خاتون (۱۰-۰۷-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۰۹-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰),عاطفه منجزی (۰۸-۲۴-۱۳۹۰)

  3. #2

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب-شادی داودی
    خنده را فراموش كن تا عشق را نیز فراموش كنی.آیا با چهره ایی غمگین؛می توانی به كسی ابراز عشق كنی؟
    -------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت دوم
    افسانه كه متوجه ی رفتار منوچهر بود با صدایی كه فقط خودش و منوچهر اون رو بشنوند گفت:منوچهر چرا اینجوری كردی؟!
    منوچهر با دست كمی پشت گردنش رو مالید و سپس با كلافگی گفت:چیكار كردم مگه؟
    افسانه نگاهی از روی دلخوری به منوچهر انداخت و سپس به سمت اتاقی كه مادرها در اون خوابیده بودند رفت.
    منوچهر با قدمهایی تند به او نزدیك شد و بازویش رو گرفت و به سمت خودش برگردوند وبا صدایی آهسته گفت:تو چرا یكدفعه از این رو به اون رو شدی؟!...یعنی میخوای جلوی چشم من ماهرخ توی بغل داداش جنابعالی بخوابه صدامم در نیاد؟
    افسانه نگاه طعنه آلودی به سر تا پای منوچهر كرد و او هم با صدایی آروم در جواب منوچهر گفت:نمیدونستم اینقدر به مجید شك داری كه میترسی جلوی همه توی این ساعت وسط هال سر آبجی15ساله ات بلا بیاره...نمایش غیرت جالبی بود...یادم باشه به مجید بگم برای نمایش غیرت اون هم میتونه نقش خودش رو بازی كنه...
    منوچهر كه هنوز بازوی افسانه رو در دست داشت از عصبانیت اونچه كه افسانه به طعنه گفته بود فشار بیشتری به بازوی او وارد كرد و گفت:چیه؟نكنه واسه اینكه عاشقتم مجبورم به مجید باج بدهم؟
    افسانه با دست دیگه اش انگشتان منوچهر رو از دور بازویش باز كرد و در جواب گفت:من چنین چیزی نگفتم...نیاز به باج دادن هم نیست...مجید خیلی پاك تر از اونیه كه تو فكرشو میكنی...منتهی میدونی مشكل كجاس؟...مشكل اینجاس كه تو به خودت نگاه میكنی و فكر كردی مجیدم مثل توئه...همین یه دقیقه پیش اگه ممانعتهای من نبود چه بسا حالا باید میزدم توی سر خودم و به فكر این بودم چطوری برم به مامانم بگم منوچهر توی زیر زمین این خونه من رو...
    منوچهر با عصبانیت به میان حرف افسانه رفت و گفت:تو چرا همه چی رو با هم قاطی میكنی؟موقعیت من و تو با مجید و ماهرخ اگه واقعا"چیزی بینشون در شرف وقوع باشه خیلی فرق میكنه...
    - چه فرقی؟...اگه ماهرخ یه دختر دست نخورده اس خوب مگه من نیستم؟...چطور تو داشتی به خودت این اجازه رو توی زیرزمین میدادی كه هر غلطی دلت میخواد بكنی ولی از اینكه مجید كنار ماهرخ در اوج پاكی اونم وسط هال جلوی چشم بقیه فقط دراز كشیدن اینجوری غیرتت به قلیان و جوشش افتاده؟...منوچهر با تمام علاقه ایی كه بهت دارم ولی همیشه از خودخواهی ها و بی منطق فكر كردنهات حالم به هم میخوره...
    افسانه بعد از گفتن این حرف دیگه معطل نكرد و به سرعت سمت اتاق خوابی كه مادرها در اون خوابیده بودند رفت و داخل شد و در رو هم به آرومی بست.
    منوچهر كه سر جای خود ایستاده و از شنیدن حرفها و اتفاقی كه چند دقیقه پیش توی زیر زمین در شرف وقوع بود و اگر واقعا" افسانه ممانعت نكرده بود معلوم نبود حالا در چه شرایطی بودند عصبی و كلافه شد سپس به سمت هال برگشت...ماهرخ همچنان خواب روی زمین مثل جوونهای دیگه كه از خستگی رمقی برایشان باقی نمانده خوابیده بود...به صورت زیبای ماهرخ خیره شد و سپس نگاه كوتاهی به مجید كه در آشپزخانه نشسته و در ضمنی كه به نقطه ی نامعلومی خیره بود و چای میخورد انداخت و بعد با عصبانیت از هال بیرون رفت و هنگام بیرون رفتن چنان در هال رو محكم به هم كوبید كه بیشتر بچه ها یكباره از خواب پریدند اما بار دیگه بی تفاوت هر كسی تمایل به ادامه ی خواب بعدازظهر در خود رو بیشتر از توجه نشان دادن به صدای در بروز دادند...در این بین فقط ماهرخ بود كه بلند شد نشست و كش و قوسی به بدنش داد و با گلسر موهای صاف و بلندش رو جمع كرد و بعد از اینكه با اندكی مالیدن چشمهاش سعی در بیرون راندن حس خواب آلودگی از اونها رو داشت بلند شد و به آشپزخانه رفت.
    با ورود ماهرخ به آشپزخانه مجید از دریای افكاری كه دقایقی در اون غوطه ور شده بود بیرون اومد و نگاهی به ماهرخ كرد و سپس گفت:چایی میخوری برات بریزم؟
    ماهرخ به سمت یكی ازكابینتها رفت و فنجانی برای خودش برداشت و گفت:نه مرسی...خودم میریزم.
    مجید به تك تك حركات ماهرخ با دقت چشم دوخته بود...چقدر دلش میخواست بدون هیچ منعی در حالیكه او مشغول ریختن چای برای خودش و پشتش به او بود در آغوشش میگرفت و موها و گردنش رو غرق بوسه میكرد اما برخورد عجیب و دور از انتظار منوچهر در دقایقی پیش برای مجید این مفهوم رو قوی تر از هر حكمی بیان میكرد كه ...!
    واقعا" هدف منوچهر از اون برخورد چی میتونست باشه؟...مجید باید چه برداشتی میكرد؟...آیا مجید حق ابراز علاقه نسبت به ماهرخ رو نداشت یا اینكه كمیه سن ماهرخ و فاصله ی سنی میان مجید و او باعث بروز چنین رفتاری از منوچهر شده بود؟...اما مگه6سال فاصله ی سنی زیاد بوده؟...یا شاید منوچهر فكر میكنه مجید لیاقت داشتن عشق ماهرخ رو نداره؟...واقعا" از فكر كردن برای یافتن پاسخی به این دست سوالها حالتی از بهت و ناباوری و سردرگمی در مجید ایجاد كرده بود!
    ماهرخ كه حالا برای خودش چای ریخته وبا فنجانی در دست به طرف میز برمیگشت تا روی صندلی بنشیند نگاه ثابت مجید رو به روی خودش متوجه شد و در ضمنی كه چهره ی شیطنت آمیزی به خودش میگرفت و در این مواقع لبهای سرخش رو مثل غنچه جمع میكرد و سرش رو به سمت شانه ی سمت راستش خم می نمود گفت:ببخشید...بنده شما رو به جا نیاوردم...شما چطور؟
    مجید كه با دیدن چهره ی ماهرخ در اون وضعیت و صدای او تازه به خودش اومده بود لبخندی روی لبش نقش بست و گفت:تو هوشت كمه...ولی من خوب تو رو میشناسم...یه دخترخوشگل و ناز و خوردنی...
    ماهرخ در حالیكه روی صندلی می نشست و فنجانش رو روی میز در مقابلش قرار میداد چشمهاش رو درشت و ابروهاش رو بالا برد و گفت:دختر خوشگل و ناز و خوردنی كه خنگ باشه و هوشش درست كار نكنه كه به درد نمیخوره...اون دختری با حاله كه همه ی اینها رو با هم داشته باشه...
    مجید كه از شنیدن حتی صدای ماهرخ هم لذت میبرد حالا از جوابی كه شنیده بود لبخند روی لبش عمیق تر شد و گفت:آخه نمیشه همه ی محسناتت رو با هم گفت...میترسم یه وقت خودتو بگیری و دیگه منو تحویل نگیری...
    ماهرخ خنده ی ریز و زیبایی كرد و گفت:نترس خودمو نمیگیرم ولی یادت باشه دیگه اینجوری از من جلوی كسی تعریف نكنی كه ممكنه خواستگارامو از دست بدهم...مگه میخوای بترشم و روی دست مامان و بابام بمونم؟...دختر هر قدرم خوشگل و ناز باشه ولی عقل درست و حسابی نداشته باشه كه فایده نداره...پس خواهشا" دیگه سعی نكن محسنات منو به زبون بیاری چون با توجه به اخلاق سانسورگریت ممكنه آرزوی عروس شدن به دلم بمونه...
    مجید به صندلی كه روی اون نشسته بود تكیه داد و در حالیكه عمیقا" به زیبایی های ماهرخ خیره شده بود گفت:بهتر...اون وقت...
    ماهرخ كه هنوز شیطنت چهره اش در اون لحظات دلنشینی زایدالوصفی به صورتش بخشیده بود و لبخند روی لبهاش سبب عمیق تر شدن چال زیبای روی گونه ی سمت چپش شده میشد به میان حرف مجید رفت و گفت:بهتر؟!!!!...مجید!!!...دلت میاد؟!...من عاشق لباس عروس پوشیدنم...چطوری دلت میاد آرزو به دل بمونم؟!
    مجید خواست جواب ماهرخ رو بده كه با ورود امیرخان پدر ماهرخ و به دنبال او آقاجلال عموی ماهرخ حرفش رو نگفته در سینه پنهان كرد!
    امیرخان به محض ورود به آشپزخانه لبخندی به لب آورد و در حالیكه پشت صندلی ماهرخ قرار گرفت و با هر دو دست صورت ماهرخ رو به سمت بالا نگه داشت و بوسه ی محكم پدرانه و آكنده از محبتی به گونه ی او گذاشت گفت:دختر خوشگل بابا چطوره؟...چایی میخوری تنها تنها نمیگی باباتم چایی میخواد؟اصلا"از صبح تا حالا پرسیدی بابات چطوره؟...بلندشو بلندشو یه سینی چایی حاضر كن ببرم حیاط واسه مردها...این مامان تو وقتی میاد باغ كلا" استراحت میكنه حتی یه چایی جلوی ما نمیگذاره...
    ماهرخ از روی صندلی بلند شد و در حالیكه چندین استكان و فنجان در سینی میگذاشت تا برای مردهای در حیاط بنا به گفته ی پدرش چای بریزه گفت:در عوض توی خونه دست بسته در خدمت شماست...حالا این یه روز استراحت دیگه حقشه...
    امیرخان بار دیگه به سمت دختر كوچكش رفت و بوسه ایی دوباره بر گونه ی او گذاشت و گفت:موش این زبون تو رو بخوره كه خدا در خلقت تو از هیچی كم نگذاشته...
    و بعد برگشت به سمت برادر كوچكترش جلال و گفت:میبینی داداش هیشكی حریف زبون این نیم وجبی نمیشه!
    آقا جلال كه همیشه چهره ایی عبوس و خشن داشت نگاهی به سر تا پای ماهرخ كرد و در حالیكه با سر حرف برادر بزرگترش رو تایید میكرد با صدایی بم و گرفته گفت:ماهرخ مثل نگین می درخشه داداش واسه همین باید خیلی حواست بهش باشه چون یه وقت ممكنه طعمه ی كلاغ بشه.
    امیرخان با نگاهی متفكر لحظاتی به جلال چشم دوخت و سپس گفت:مگه من مرده باشم كلاغ بخواد به این جواهرم دسترسی پیدا كنه.
    مجید كه روی صندلی نشسته بود كاملا" و با دقت تمام حرفهایی كه بین امیرخان و آقا جلال رد و بدل میشد رو می شنید اما خودش رو با خوردن ادامه ی چایی سرگرم كرده بود.
    جلال به كابینتها تكیه و هر دو دستش رو به سینه ی پهنش در هم گره زد و گفت:مگه دختر ایران ((افسر)) رو یادت رفته؟اونم جواهری بود مثل ماهرخ...با همه ی اولدورم پلدورمی كه باباش داشت آخرم سیب سرخی شد كه نسیب دست چلاقش كردن...طفلك ایران به خاطر ننگ دامادش حتی روی حاضر شدن توی جمع فامیلم نداره...
    ایران خانم خواهربزرگ امیرخان و آقا جلال بود كه در اثر تقدیر و سرنوشت و ندانم كاریهای خودش و همسرش تنها فرزندشون ((افسر)) رو به مردی نالایق شوهر داده بودند كه به علت اعتیاد و مسائل غیراخلاقی وی چند سالی میشد با كل فامیل قطع رابطه كرده بودند...اما كم و بیش ماهرخ چهره ی افسر رو به یاد داشت...از اون دست دخترانی بود كه همیشه ماهرخ با دیدن فیلمهای قدیمی و معروف هالیوودی اولین چهره ایی كه پس از دیدن هنرپیشگان زن زیبای هالیوود به ذهنش می اومد صورت زیبا و تحسین برانگیز((افسر))بود!...اما سالها میشد كه دیگه اونها رو در جمعها ندیده بود!
    ماهرخ پس از اینكه چایی ها رو در فنجانها و استكانها ریخت همه رو در سینی گذاشت و به سمت پدرش برگشت گفت:بفرمایین...اینم از چایی...امر دیگه ایی باشه در خدمتم.
    امیرخان خنده ایی كرد و با تشكری غلیظ و پدرانه سینی چای رو از دست ماهرخ گرفت و در همان حال پاسخ آقا جلال رو هم داد و گفت:نه داداش...من حواسم جمع تر از اونی هست كه فكرشو بكنی...نسل هر چی كلاغه از روی زمین برمیدارم اگه بدونم نوك تیز كردن واسه عزیز دردونه ی من...
    و سپس همراه برادرش از آشپزخانه خارج شدند و به حیاط برگشتند.
    مجید نگاهش رو بار دیگه به سمت ماهرخ امتداد داد و گفت:چایی خودت یخ كرد.
    ماهرخ فنجانش رو از روی میز برداشت و زیر شیر ظرفشویی مشغول شستن اون شد و گفت:مهم نیست.بی خیال.
    مجید از روی صندلی بلند شد و قصد خروج از آشپزخانه رو كرد كه با صدای ماهرخ دوباره مجبور شد بایستد.
    - مجید میخوای بری بخوابی دوباره؟
    - نه...خوابم نمیاد...میخوام برم بیرون یه ذره قدم بزنم.
    - صبر میكنی منم حاضر بشم باهات بیام...همه خوابیدن منم كه دیگه نمیخوام بخوابم...حوصله ام سرمیره.
    مجید كمی مكث كرد و سپس گفت:باشه...پس من میرم جلوی در حیاط ...حاضر كه شدی بیا بیرون با هم میریم قدم میزنیم.
    ماهرخ به سرعت دستهاش رو خشك كرد و با عجله از آشپزخانه خارج و به سمت یكی از اتاق خوابها رفت تا برای رفتن به بیرون حاضر شود.
    مجید از منزل بیرون رفت و در حیاط دید كه بیشتر پدرها هم روی تختهای چوبی كنار حیاط یا به خواب رفته اند و یا تك و توك در حال صحبت در خصوص وضعیت اقتصادی و كار وكاسبی این روزهای خود با همدیگر هستند...منوچهر هم روی یكی از همان تختها در حالیكه دستش رو از ساعد حائل چشمهاش با اشعه های خورشید كه از لا به لای شاخه های درختان به صورتش تابیده بود كرده و به نظر میرسید او هم در حال استراحت بعدازظهر شده.
    مجید از در حیاط بیرون رفت و به دیوار باغ تكیه داد و منتظر ماهرخ شد...چند دقیقه ی كوتاه بیشتر طول نكشید كه ماهرخ هم از باغ خارج و در حیاط رو بست و به طرف مجید اومد و دستش رو گرفت و گفت:خوب...بریم.
    مجید در حالیكه دست نرم و لطیف و ظریف ماهرخ رو حالا در میان دستش گرفته بود نگاه پر از محبتی به ماهرخ كرد و گفت:بریم كنار رودخونه؟
    ماهرخ كمی فكر كرد و بعد گفت:اونجا بریم اگه صدامون كنن نمیشنویم.
    مجید دست ماهرخ رو كه در دست داشت به دنبال خودش كشید و از راهی كه منتهی به كنار رودخانه میشد راهی شد و گفت:تا یكی دو ساعت دیگه كسی كاری با ما نداره...فعلا" كه همه خوابیدن...بیا بریم زود برمیگردیم.
    ماهرخ دیگه مخالفتی نكرد و همراه مجید به راه افتاد.
    زمانیكه به كنار رودخانه رسیدند صدای رود خروشان كرج همراه با وزش باد خنك و حركت برگهای درختان كناررودخانه و تابش نورخورشید بر سطح رودخانه و همچنین تابش نور از میان شاخ و برگ درختان چنان ماهرخ رو جذب خودش كرد كه بی اراده جیغی از روی خوشحالی كشید و گفت:وای مجید...به جون خودم بهشتی كه میگن همین جاس...مگه نه؟
    مجید با لبخند به ماهرخ كه حالا گونه های خوش تركیبش از شدت شعف گلبهی رنگ شده بود نگاه كرد و گفت:دقیقا" و اگه خودتو نگیری میشه گفت تو هم یكی از اون فرشته های خوشگل بهشتی باشی كه الان اینجاس پس فقط باید گفت خوش به حال من...
    ماهرخ سر جایش ایستاد و باز از همان نگاههای شیطنت آمیزش رو به مجید دوخت و گفت:نه بابا...ترش میكنی...میترسم مریض بشی.
    مجید خندید و گفت:نه...برای چی مریض بشم؟...هر مرضی هم داشته باشم تازه شفای كاملم میگیرم.
    ماهرخ خنده ی قشنگی كرد و گفت:از كجا معلومه تو بنده ی خوب باشی كه بری بهشت و اینهمه نعمت بهت ببخشن؟...قشنگی های اینجا رو ولش كن از كجا معلوم جایزه ی كارهای تو حوری خوشگلی مثل من باشه؟
    مجید كه بی نهایت از حضور ماهرخ در اون لحظات خاص لذت میبرد به طرفش رفت و با شوخی نوك بینی ظریف و خوش تركیب ماهرخ رو میان دو انگشت خودش گرفت و گفت:دختر تو چقدر از خود متشكری...راستی راستی باورت شده خوشگلی؟...اصلا" هم خوشگل نیستی...خیلی هم زشت و بد تركیب و بی ریختی...منو بكشن هم حاضر نیستم یه ثانیه با تو یه جا بیكار وایستم...
    ماهرخ صورتش رو عقب كشید و گفت:حسود...از حسودیته این حرفو میزنی...اصلا" به جهنم میرم به خدا میگم بهشت كه سهله جهنمم جای منو و تو رو یكجا نگذاره...
    و بعد به سمت رودخانه برگشت طوریكه مجید پشت سرش بود.
    مجید بی اراده به ماهرخ نزدیكتر شد و در حالیكه هر دو دستش رو به دور كمر ماهرخ حلقه كرد و اون رو سخت در آغوش گرفت از كنار صورت ماهرخ بوسه ی ملایمی به گونه ی او گذاشت و گفت:من دروغگوی خوبی نیستم میدونم...تو هم آدمی نیستی كه نیاز داشته باشی دائم خوشگلیتو بهت یادآوری كنن مگه نه؟
    ماهرخ كه حالا كاملا" به مجید تكیه كرده بود و در آغوشش قرار داشت سرش رو به سینه ی مجید تكیه داد و به بالا نگاه كرد...نوری كه از لابه لای شاخ و برگ درختها عبور میكرد به صورت ماهرخ میخورد و گاهی مجبور میشد پلكهاش رو برای فرار از تیزی نور خورشید محكم به روی هم فشار بده و در همون حال مجید محو تماشای زیبایی صورت او شده بود كه ماهرخ گفت:مجید؟
    - جونم؟
    - به نظر تو من هنوز بچه ام؟
    - برای چی این سوالو می پرسی؟
    - تو جوابمو بده تا بگم.
    - تو بگو برای چی می پرسی بعد من جوابتو میدم.
    - میخوام بدونم از نظر پسرها یه دختر كی بزرگ میشه؟...یعنی...یعنی...
    - یعنی چی؟
    - یعنی كی یه دختر میتونه بزرگ فرض بشه طوریكه پسرها اون رو دیگه به چشم یه بچه نگاه نكنن؟...میدونی...حس میكنم چون من از همه ی شماها كوچیكترم همیشه منو به چشم یه بچه نگاه میكنید...
    مجید كمی به نیمرخ زیبای ماهرخ خیره شد و بعد گفت:بزرگ شدن به سن و سال نیست...بزرگ شدن به فهم و شعوره...
    ماهرخ خندید و گفت:خوب پس حالا به نظر تو من بزرگم یا بچه؟
    مجید كه به لبهای خوش تركیب ماهرخ كه با خنده تزئین شده بود خیره شد و به محض اینكه خواست جوابش رو بده صدای منوچهر رو از پشت سرش شنید كه گفت:...
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  4. 25 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),Amir86 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۸-۱۱-۱۳۹۰),golaleh (۰۸-۱۷-۱۳۹۰),koki (۰۲-۲۶-۱۳۹۱),leila.kh (۰۸-۱۶-۱۳۹۰),motlagh (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),Nahal (۰۸-۱۹-۱۳۹۰),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sama33 (۰۸-۱۵-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),silverstar (۰۸-۱۳-۱۳۹۰),soushiyant (۰۸-۲۸-۱۳۹۰),sue.sun (۰۸-۱۴-۱۳۹۰),tarannom (۰۸-۱۵-۱۳۹۰),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),~ghasedak~ (۱۲-۰۲-۱۳۹۰),ایران (۱۲-۰۱-۱۳۹۰),ترنج خاتون (۱۰-۰۷-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۱۱-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰),سها66 (۰۸-۱۴-۱۳۹۰),عاطفه منجزی (۰۸-۲۴-۱۳۹۰)

  5. #3

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب-شادی داودی
    به عشق فكر كنید؛هر چه می توانید بیشتر و بیشتر آن را احساس كنید و هر عملی كه انجام می دهید را آغشته به عشق كنید و بزودی به شاه كلیدی دست پیدا خواهید كرد كه تمامی قفلهای هستی را به رویتان می گشاید.
    --------------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت سوم
    مجید كمی به نیمرخ زیبای ماهرخ خیره شد و بعد گفت:بزرگ شدن به سن و سال نیست...بزرگ شدن به فهم و شعوره...
    ماهرخ خندید و گفت:خوب پس حالا به نظر تو من بزرگم یا بچه؟
    مجید به لبهای خوش تركیب ماهرخ كه با خنده تزئین شده بود خیره شد و به محض اینكه خواست جوابش را بدهد صدای منوچهر را از پشت سرش شنید كه گفت:مجید؟...مجید؟...ماهرخ؟...ك جائید شماها؟
    مجید به آرامی از ماهرخ فاصله گرفت و به سمت صدا برگشت...لحظاتی بعد منوچهر را دید كه از لا به لای درختان به سمت كنار رودخانه راهی شده و او نیز با نگاهی سریع هر دوی آنها را دید كه در كنار رودخانه ایستاده اند و به طرفشان رفت و در همان حال گفت:ماهرخ مامان گفته برگردی وسایلت رو جمع كنی...
    ماهرخ كه از شنیدن این حرف همه ی وجودش آكنده از تعجب شد گفت:وسایلمو جمع كنم؟!!!...واسه چی؟!!!...مگه میخوایم برگردیم؟!!
    منوچهر در حالیكه شاخه ی جوان و نازك درختی رو از شاخه ی تنومند و اصلی درختی با یك حركت شكست و جدا كرد گفت:آره...ما و عموجلال اینها داریم برمیگردیم.
    - واسه چی؟!...ما كه قرار بود تا فردا عصر بمونیم!
    - واسه چیشو نمیدونم...اینقدرم سوال نكن...زودتر برگرد برو...
    ماهرخ دلخور و عصبی برگشت به سمت رودخانه و در حالیكه سنگی برداشت و به طرف آب پرتاب كرد دوباره روی به منوچهر كرده و گفت:من نمیام...میمونم فردا با بقیه برمیگردم.
    منوچهر كه گویا منتظر چنین پاسخی بود و از قبل خودش رو برای هر نوع برخوردی با ماهرخ آماده كرده بود قدم بزرگی به سمت ماهرخ برداشت و ماهرخ كه توقع چنین واكنشی از طرف برادرش رو نداشت و هم از عصبانیت یكباره ی منوچهر ترسیده بود قدمی به عقب برداشت اما اصلا" متوجه ی جای بدی كه ایستاده بود نشد و در كمتر از چند ثانیه پایش از روی سنگ كوچكی سر خورد و از پشت به درون رودخانه افتاد!
    صدای فریاد منوچهر و مجید كه هر دو همزمان اسم ماهرخ رو صدا كردند در فضا پیچید و قبل از هر حركت دیگری آن دو نیز به درون آب پریدند تا ماهرخ را هر چه زودتر از چنگ آبهای خروشان رودخانه بیرون بكشند.
    ماهرخ به دلیل ناگهانی بودن و غیرمنتظره بودن اتفاق و از طرفی حجم بسیار زیاد و سرعت بالای آب رودخانه كاملا" دست و پای خودش را از ترس گم كرد و با اینكه كمی به شنا وارد بود اما در میان آب و شرایط ایجاد شده به هیچ وجه فكرش درست كار نمیكرد و هر چند لحظه یكبار كه فرصت میكرد سرش بیرون از آب قرار گیرد فقط جیغ میكشید...آب با شدت و سرعت او را با خود میبرد و هر چند لحظه یكبار با سختی می توانست چنگی به تنه ی درختی در میان مسیر و یا تخته سنگی وسط راه رود بیندازد و با زحمت خودش را نگه دارد اما به علت سردی آب دستهایش قدرت كافی برای نگه داشتن آن شاخه و یا چسبیدن به سنگهایی كه در اثر بودن در رودخانه دیواره ایی لیز پیدا كرده بودند را نداشت و باز در پی جیغهای پی درپیی كه میكشید و از منوچهر و مجید كمك میخواست بار دیگر آبهای بی رحم رودخانه او را با خود همراه میكردند.
    صدای فریادهای منوچهر و مجید كه هر یك سعی داشت سریعتر خود را در مسیر و دنبال ماهرخ قرار داده و او را بگیرد در میان صدای رود خروشان گم میشد تا اینكه دقایقی بعد جریان آب هر سه را به قسمتی كه عمق بیشتری داشت و كمی از شدت جریان آب در آنجا كاهش ظاهری پیدا كرده بود قرار داد اما ماهرخ از شدت سرما و ترس به محض وارد شدن به آن نقطه تقریبا" از حال رفت و مجید كه تمام وجودش در آن لحظات نجات ماهرخ را فریاد میكشید سریعتر توانست خودش را به ماهرخ رسانده و یك دست به زیر بغل ماهرخ اندخته و و دست دیگرش را به دور تخته سنگی كه تقریبا در حاشیه ی رودخانه واقع شده بود قلاب كرد و با تمام قدرتی كه در دست و بازوهای خودش سراغ داشت سعی كرد ماهرخ را محكم نگه دارد و در همان حال منوچهر نیز به آنها رسید و خیلی سریع متوجه ی چشمهای بسته ی ماهرخ شد و و در حالیكه خودش را به تخته سنگ و نزدیك مجید وماهرخ رسانده و سعی با چسبیدن به آن تخته سنگ خودش را نگه دارد با وحشت گفت:مجید؟!...ماهرخ چشماش بسته شده...
    مجید كه سعی داشت آبهایی كه به صورتش پاشیده میشد را نیز با حركت سرش از ریخته شدن به چشمش دور نگه دارد گفت:نترس...زنده اس...فكر كنم از ترس بیهوش شده...تا اینجا حواسم بهش بود سرش به تخته سنگهای وسط رودخونه نخورده...
    منوچهر آهسته آهسته طوریكه بار دیگه اسیر جریان آب نشود خودش را به ماهرخ كه مجید محكم او را در آغوش گرفته بود نزدیك كرد و با یك دست صورت او را گرفت و گفت:ماهرخ؟...ماهرخ؟...چشماتو باز كن ببینم...
    مجید كه عصبی شده بود گفت:ولش كن منوچهر...الان فقط باید سعی كنیم از رودخونه ببریمش بیرون...اینطوری كه بیهوش شده آب خیلی راحتتر میتونه از راه بینی و دهنش وارد ریه اش بشه...سرش رو ول كن...من محكم نگهش داشتم...ببین میتونی دستت رو به اون شاخه ی درخت بگیری یا نه؟
    منوچهر برگشت و به شاخه نگاه كرد و با هرسختی بود بالاخره توانست آن را با تمام نیرویش در دست بگیرد.
    در این لحظه مجید كه آهسته آهسته دستش را حالا از زیر كتفهای ماهرخ به دور كمر و شكم او رسانده بود و سعی داشت او را همچنان محكم در آغوش بگیرد سبب شد ماهرخ كمی از آبهایی كه در طی مسیر خورده بود را با سرفه بیرون ریخته و چشمهایش را باز كند و تازه متوجه شد كه مجید او را گرفته...
    كمی در آغوش او چرخید و هر دو دستش رو به دور گردن مجید گره كرد و محكمتر خودش را به او چسباند و زد زیر گریه و با فریاد گفت:مجید تو رو خدا ولم نكن...
    مجید در اون شرایط كه لبهایش كنار گوش ماهرخ قرار گرفته بود بوسه ایی سریع كنار گوش او گذاشت و گفت:نه عزیزم...نه نترس...محاله ولت كنم...تو فقط محكم همینجوری گردن منو بگیر...باشه؟
    ماهرخ با حركت سرش حرف مجید را تایید كرد و سپس مجید آن دست منوچهر كه آزاد بود و به سوی او دراز كرده بود را گرفت و بعد از لحظاتی هر سه كنار رودخانه بودند...ابتدا منوچهر از آب خارج و سپس ماهرخ را از آب بیرون كشید و بعد هم مجید به جهت نیرویی كه صرف نگه داشتن ماهرخ كرده بود توانست خودش را با سختی از آب رودخانه و با كمك منوچهر بیرون بكشد.
    به محض اینكه مجید از آب بیرون آمد ماهرخ بی اراده خودش را در آغوش او انداخت و شروع كرد به گریه!...منوچهر نیز دستش را به دور گردن هر دوی آنها انداخت و مجید هم كه با یك دست ماهرخ را در آغوش نگه داشته بود دست دیگرش را دور گردن منوچهر انداخت و گفت:مرسی منوچهر.
    هر سه بعد از دقایقی نفس گیر بار دیگر با اطمینان از اینكه خطر كاملا" برطرف شده و جای نگرانی نیست خوشحال بودند ولی ماهرخ احساس میكرد تحت هیچ شرایطی دیگر دلش نمیخواهد چنین با مرگ احتمالی در جای وحشتناكی مثل رودخانه دست و پنجه نرم كند و در نهایت از فكر اینكه خودش از آب بیرون آمده بوده اما هر لحظه ممكن بود حالا آبها مجید را با خود ببرند تمام وجودش را اضطراب و وحشت از دست دادن مجید پر كرده بود!
    ماهرخ كم كم در عمق وجودش پی به حقیقتی میبرد كه شاید اگر چنین شرایطی پیش نمی آمد هرگز به این سرعت متوجه ی آن نمیشد...و آن چیزی نبود جز علاقه ی زیادش به مجید!
    لباسهای هر سه نفر حالا به علت خیسی و روی زمین قرار گرفتنشان غرق گل و كثیفی شده بود...ماهرخ كه در اثر جریان آب روسری از سرش افتاده و با آب رفته بود...پیراهن مجید هم معلوم نبود در چه زمانی بیشتر دكمه هایش كنده شده بود...منوچهر نیز اصلا" متوجه نشده بود كه چطور در طول مسیر درون رودخانه یكی از كتونی هایش از پا درآمده و گم شده!
    لحظاتی بعد منوچهر كمی از آنها فاصله گرفت و به هر دو دستش تكیه داد و خسته روی زمین نشست و پاهایش را دراز كرد و حالا بعد از آنهمه تنش یكباره به خنده افتاد!
    مجید با تعجب به او نگاه میكرد و ماهرخ آهسته صورتش را از گردن مجید فاصله داد و برگشت به منوچهر نگاه كرد و با عصبانیت گفت:زهرمار...دیوونه...همه اش تقصیر تو بود...نزدیك بود هر سه بمیریم اون وقت تو داری هر هر میخندی؟!
    مجید با دستش فشار ملایمی به شونه ی ماهرخ وارد كرد و گفت:هیس ماهرخ...حالا كه خدا رو شكر تونستیم جون سالم به در ببریم.
    اما ماهرخ كه حالا به شدت سردش شده و می لرزید و عصبانی بود گفت:منوچهر خیلی احمقی...
    منوچهر كه خنده اش از روی لبهایش محو شده بود بار دیگر با عصبانیت به ماهرخ نگاه كرد و گفت:خفه شو...دست و پاچلفتی...تو كه شل و وارفته ایی و نمیتونی درست سرجات وایستی غلط میكنی میای كنار رودخونه...
    ماهرخ كه سعی داشت از آغوش مجید خودش را بیرون بكشد از شنیدن توهینهای منوچهر بیشتر عصبی شد و گفت:توی وحشی اگه اونجوری نمی اومدی توی شكم من هیچ وقت من توی رودخونه نمی افتادم...
    منوچهر تكانی به خودش داد و خواست دست ماهرخ را بكشد و با تحكم حرفی به او بزند كه مجید سریع ماهرخ را بار دیگر در آغوش كشید و با صدایی نسبتا" بلند و فریادگونه گفت:بس كنید دیگه...به جای اینكه حالا خدا رو شكر كنید باز دارین به جون هم می پرید!!!
    منوچهر لحظاتی بی حركت و با خشم به چشمهای مجید خیره شد و سپس به ماهرخ نگاه كرد و گفت:خیلی زبونت دراز شده...آدمت میكنم.
    ماهرخ خواست بار دیگر پاسخ برادرش را بدهد كه مجید با یك دست صورت و چانه ی ماهرخ را گرفت و به سمت خودش برگرداند و با جدیت گفت:بسه دیگه ماهرخ...
    ماهرخ از مجید فاصله گرفت و در حالیكه حس میكرد تمام بدنش دچار ضعف و لرزش شده سعی كرد با دلخوری از جایش بلند شود كه تعادلش را از دست داد و بار دیگر اگر مجید او را نگرفته بود به زمین می افتاد...منوچهر هم كه كمی جلو آمده بود تا ماهرخ را بگیرد حالا با دیدن ضعف زیاد در چهره ی ماهرخ كمی از برخورد چند لحظه پیشش با او پشیمان شد و گفت:نگاش كن...مثل جوجه كوچولوهاس...دائم باید مراقبش بود...بلند شد ببینم...
    و بعد در حالیكه خودش هم با سختی از روی زمین بلند شد دست ماهرخ را گرفت تا كمك كند روی پا بلند شود كه ماهرخ با عصبانیت دستش را از دست منوچهر بیرون كشید و گفت:ولم كن...
    منوچهر كلافه و عصبی به ماهرخ خیره شد كه مجید گفت:منوچهر ولش كن...من كمكش میكنم.
    بالاخره با هر سختی كه بود هر سه بلند شدند و مسیر برگشت به جایی كه میتوانستند از آنجا به باغ برگردند را انتخاب كرده و راهی شدند...در تمام مسیر دست ظریف و یخ كرده ی ماهرخ در دست مجید بود و به خاطر حال و وضعیت او هر چند قدم مجبور بودند بایستند و سپس دوباره راه می افتادند...وقتی از میان درختها گذشتند و سربالایی ملایمی را به سمت جاده بالا میرفتند ضعف بدنی ماهرخ به اوج رسید و لحظاتی بعد به شدت دچار تهوع شد!...كه بیشتر آنچه كه از معده اش خارج شد كاملا" مشخص بود آب رودخانه بوده كه در طول همان چند دقیقه به معده اش وارد شده بوده!
    مجید دائم شانه های ماهرخ را نوازش میكرد و سعی داشت دلداریش بدهد كه تا باغ وخانه راه كوتاهی باقی است اما منوچهر عصبی و كلافه فقط به ماهرخ چشم دوخته بود و در نهایت به دلیل اینكه مجبور شده بود تمام مسیر را در حالیكه فقط یكی از پاهایش در كفش بود و پای دیگرش حسابی زخمی و خسته شده بود به سمت ماهرخ كه از ضعف به درخت تكیه داده و روی زمین نشسته بود رفته و بازوی ماهرخ را گرفت و با شدت و شتاب او را با یك حركت از روی زمین بلند كرد و گفت:بسه دیگه...راه بیفت...
    مجید دست منوچهر را كه به شدت بازوی ماهرخ را گرفته و مشخص بود در حال فشاردادن است گفت:منوچهر!!!...ولش كن...چرا قاطی میكنی؟...خوب تو برو من خودم آروم آروم ماهرخ رو میارمش...چیزی نمونده دیگه تا برسیم...
    ماهرخ با تمام ضعفی كه حس میكرد حالا بغض هم گلویش را گرفت و گفت:منوچهر بازوم شكست بیشعور...ولم كن...
    منوچهر در حالیكه با خشم تكان محكمی به بازو و بدن ماهرخ وارد كرد گفت:احمق پاهام له شده...تو هم كه هی ولو میشی روی زمین...تا همین جا هم كلی تیغ و آشغال رفته توی پام...ببین...
    مجید كه هر لحظه از واكنشهای منوچهر بیشتر عصبی میشد به سرعت كتونی خودش را از پا بیرون آورد و با فریاد گفت:بازوش رو ول كن...بیا كفش منو بپوش برو...تو فقط اینو ولش كن...چرا نمیفهمی؟خوب الاغ اگه حالش خوب بود مگه مرض داشت اینجوری وانمود كنه...تو داری هیكل و قدرت بدنی خودت رو با یه دختر15ساله یكی میكنی...گمشو كفشهای منو بپوش برو...
    منوچهر كه توقع چنین برخوردی از مجید نداشت با نفرت بازوی ماهرخ را رها كرد و برگشت و بدون معطلی مسیر سربالایی و راه كمی كه به باغ مانده بود را به تنهایی برگشت!
    بعد از رفتن او ماهرخ بی هیچ منع و خجالتی زد زیر گریه و در حالیكه می لرزید بازویش را در دست گرفت و شروع كرد به مالیدن...
    مجید خم شد تا كتونی هایش را دوباره به پا كرده و بعد در همون حال گفت:ماهرخ بشین...عجله نكن برای برگشتن...بشین یه ذره حالت جا بیاد...
    ماهرخ كه به جهت سرمای لباس خیسش و ضعف عارض شده صدایش به لرزش افتاده بود گفت:نه...بریم زودتر...سردمه...سرمم درد گرفته.
    مجید كه خودش هم از برخوردش با منوچهر ناراحت شده بود بعد پوشیدن كتونی ها صاف ایستاد و زیر بغل ماهرخ را بار دیگر گرفت و در حالیكه به آرامی او را به سمت بالا و كنار جاده میكشید گفت:سردردت مال فشار آب بوده و این عقهایی كه الان زدی...الان كه رفتیم خونه زود برو یه دوش آب گرم بگیر...بسه دیگه گریه هم نكن...منوچهر هم منظوری نداشت طفلكی یكی از پاهاش كفش نداشت تا اینجا منم اصلا" حواسم بهش نبود احتمالا كلی اذیت شده بوده كه اینقدر عصبی بود...
    ماهرخ پاسخی نداد و بالاخره به بالا رسیده و بعد از گذشتن از عرض جاده كه سعی كردند سریعتر مسیر را طی كنند تا كسی متوجه ی بی حجابی ماهرخ نشود بالاخره به در باغ نزدیك میشدند كه یكدفعه امیرخان به همراه حسین آقا پدر مجید و پشت سر آنها مردهای دیگر و بعد هم خانمها از در باغ بیرون آمده و با ترس و وحشت و تعجب به سمت هر دوی آنها رفتند.
    مشخص بود كه منوچهر به محض ورودش به باغ با وضعی كه داشته همه را متوجه ی اتفاقی كه پیش آمده كرده بود و حالا همه با علم بر اینكه حال هر سه نفر آنها خوب است اما ناباورانه و وحشت زده از در باغ بیرون آمده بودند!
    منصوره خانم مادر ماهرخ به همراه گلرخ و امیرخان و محسن همسر گلرخ زودتر از بقیه به این دو رسیده و سپس حسین آقا و مهری خانم مادر مجید به آنها رسیدند و با دیدنشان هر دو مادر ابتدا به گریه افتادند و بعد با كمك و همراهی بقیه به داخل باغ برگشتند.
    امیرخان بی نهایت از اینكه ماهرخ را صحیح و سالم میدید از ته قلب خدا را شكر میكرد.
    زمانیكه منصوره خانم ماهرخ را به حمام فرستاد تا زیر آب گرم بدنش گرم شود تازه متوجه شد كه دلیل افتادن ماهرخ به درون آب برخورد غیرمنطقی منوچهر بوده...با عصبانیت به حیاط باغ رفت و شروع كرد به صحبت با منوچهر...اما منوچهر سعی داشت دائم كار خودش را توجیه كند و اگر دخالت حسین آقا و امیرخان نبود شاید عصبانیت منصوره خانم ازترس خطری كه به واقع چند قدم تا از دست دادن دختر كوچكش باقی بوده شدت بیشتری می یافت.
    بعد از اینكه ماهرخ از حمام بیرون آمد بنا به توصیه ی مهری خانم یك قرص مسكن و یك قرص سرما خوردگی هم به ماهرخ دادند و او به یكی از اتاق خوابها رفت و با پتویی كه گلرخ به رویش كشید روی یكی از تختها خوابید.
    ساعتی بعد وقتی مجید و منوچهر نیز هر یك دوش آب گرمی گرفته و از فشار عصبی كه روی هر یك واقع شده راحت شده بودند امیرخان از گلرخ و منصوره خانم خواست كه برای حركت به سمت تهران آماده شوند و چون ماهرخ در آن لحظه خواب بود بنا به اصرار مهری خانم دیگر او را بیدار نكردند و قرار شد ماهرخ آنجا بماند.
    امیرخان كه دل كندن از دختر كوچكش حتی برای یك شب هم سختش بود با بی میلی رضایت داد كه ماهرخ با مسئولیت خود مهری خانم شب را نزد بقیه در باغ بماند...اما نگرانی امیرخان همچنان ادامه داشت تا جائیكه وقتی می خواستند سوار ماشین شوند با كلافگی به سمت ماشین آقاجلال برادرش رفته و چند ضربه با انگشت به شیشه ی كنار آقا جلال زد و او هم شیشه ی ماشین را پایین كشید و گفت:هان؟چیه؟
    امیرخان عصبی و كلافه كمی مكث كرد و گفت:جلال چند لحظه پیاده شو كارت دارم.
    آقاجلال از ماشینش پیاده شد وبه همراه امیرخان چند قدمی از ماشین دور شدند سپس امیرخان روی كرد به او و گفت:جلال تو حالا واقعا" مطمئنی كه باید بریم تهران و به وضعیت افسر رسیدگی كنیم؟
    آقا جلال نگاه اخم آلودش را مستقیم به چشمهای امیرخان دوخت و گفت:داداش من هر چی كه میدونستم و شنیده بودم رو بهت گفتم...جلوی ضرر رو از هر جا بگیریم منفعته...دیگه خود دانی!
    امیرخان دلش شور میزد زیرا هم نگران ماهرخ بود و هم هنوز در بهت و ناباوری آنچه كه جلال در رابطه با افسر دختر خواهرشان به او گفته بود در دریایی از شك و دو دلی دست و پا میزد...اما به راستی اگر حرفهایی كه جلال گفته بود واقعیت داشت چشم پوشی از ننگ پیش آمده در فامیل هم ممكن نبود!
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  6. 24 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۶-۱۴-۱۳۹۱),golaleh (۰۸-۱۷-۱۳۹۰),koki (۰۲-۲۶-۱۳۹۱),leila.kh (۰۸-۱۶-۱۳۹۰),motlagh (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),Nahal (۰۸-۱۹-۱۳۹۰),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sama33 (۰۸-۱۵-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),setareh-ja (۰۸-۱۶-۱۳۹۰),silverstar (۰۸-۱۴-۱۳۹۰),soushiyant (۰۸-۲۸-۱۳۹۰),sue.sun (۰۸-۱۵-۱۳۹۰),tarannom (۰۸-۱۵-۱۳۹۰),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),_farideh_ (۰۸-۲۲-۱۳۹۰),~ghasedak~ (۱۲-۰۲-۱۳۹۰),ایران (۱۲-۰۱-۱۳۹۰),ترنج خاتون (۱۰-۰۷-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۱۴-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰),عاطفه منجزی (۰۸-۲۴-۱۳۹۰)

  7. #4

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  8. 21 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۶-۱۴-۱۳۹۱),golaleh (۰۸-۱۷-۱۳۹۰),koki (۰۲-۲۷-۱۳۹۱),leila.kh (۰۸-۱۶-۱۳۹۰),Nahal (۰۸-۱۹-۱۳۹۰),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),silverstar (۰۸-۱۷-۱۳۹۰),soushiyant (۰۸-۲۸-۱۳۹۰),sue.sun (۰۸-۱۷-۱۳۹۰),tarannom (۰۸-۱۶-۱۳۹۰),مرضیه (۱۰-۱۱-۱۳۹۰),کلبعه تنهایی (۰۴-۰۷-۱۳۹۱),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),~ghasedak~ (۱۲-۰۲-۱۳۹۰),ترنج خاتون (۱۰-۰۷-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۱۶-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰),عاطفه منجزی (۰۸-۲۴-۱۳۹۰)

  9. #5

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب-شادی داودی
    در صورتی كه عشق در مسیر درست پیشرفت كند تبدیل به دوستی می شود ولی اگر در مسیر اشتباه پیش رود تبدیل به كینه و دشمنی خواهد شد...در صورتی كه عاشق كسی باشید دو حالت ممكن است اتفاق بیفتد؛یا تبدیل به دوستانی خوب می شوید و یا عاقبت عشقتان به دشمنی می انجامد.
    -------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت پنجم
    وقتی آخرین كلمات از دهان ماهرخ خارج شد مجید یكباره با یك دست بازوی ماهرخ را گرفت و او را در آغوش كشید و سپس بی هیچ حرفی صورت ماهرخ را با دو دست گرفت وبه سمت بالا نگه داشت...لحظاتی كوتاه هر دو در چشمهای هم خیره شدند...مجید بیشتر از این طاقت دیدن عشق و تمنا را در چشمهای ماهرخ نداشت و بی اراده لبهای ماهرخ را با دنیایی از عشق بوسید...بوسه ایی كه هیچ ممانعتی از سوی ماهرخ همراهش نبود!
    این بوسه اولین جرقه ی شروع عشقی عمیق در قلب ماهرخ بود و شیرینی كه در درك حقیقی این بوسه دریافت میكرد در ذره ذره ی وجودش جای می گرفت.
    مجید از باور اینكه ماهرخ نیز به او علاقمند است و روح پاك و معصومش را خالصانه به او تقدیم میكند بیش از پیش از خدای عاشقان شاكر بود.
    لحظاتی چنان غرق در یكدیگر شده بودند كه گویا دنیای آنها متفاوت از این دنیا گشته و هر دو در عالمی بی نظیر و ورای جهان مادی سیر میكنند!
    مجید كه هنوز صورت ماهرخ را در میان دو دستش نگه داشته بود حالا اندكی بین صورت او و خودش فاصله ایجاد كرد و به چشمهایش خیره شد و گفت:اصلا" نمیدونم چی باید بگم...مدتها بود كه بهت فكر میكردم ولی به هیچ وجه تصورشم نمیكردم كه یه روز در اوج سادگی و صداقت از زبون خودت احساست رو بشنوم...ماهرخ باور میكنی اگه بگم فكرم فلج شده و اصلا" هیچ كلمه ایی رو نمیتونم پیدا كنم كه بشه باهاش حسم رو بهت بگم؟
    ماهرخ لبخند شیرینی روی لبهایش نشست و دستهایش را به دور گردن مجید گره كرد و بیشتر خودش را در آغوش او غرق ساخت و سپس در حالیكه صورتش را در پناه سینه ی مردانه ی مجید قرار میداد گفت:وای مجید...الان توی دلم یه جوری شده...همه وقتی عاشق میشن اینجوری میشن؟
    مجید لبخند روی لبهایش عمیق تر شد و شانه های ماهرخ را نوازش كرد و گفت:شیطون نشو دختر...بیا بریم بیرون...الانه كه یكی بیاد توی این اتاق و اون وقت اگه منو و تو رو اینجوری ببینه...
    ماهرخ سرش را از سینه ی مجید جدا و خنده ی ریز و قشنگی كرد كه او از دیدن آن خنده به معنای واقعی دچار ضعف میشد و قدرت نفوذ عشق ماهرخ را در روح و جانش حس میكرد و برای لحظاتی كوتاه به وضوح درك كرد كه بیش از این نباید در این اتاق همراه با ماهرخ تنها بماند!...بین خودش و ماهرخ فاصله ی بیشتری ایجاد كرد سپس گفت:ماهرخ جدی میگم...درست نیست توی اتاق با هم تنها باشیم...من میرم بیرون تو هم زودتر بیا...مامان داره فالوده طالبی درست میكنه دیر برسی ممكنه بهت نرسه.
    و سپس معطل نكرد و از اتاق خارج شد!
    ماهرخ غرق در عشقی كه حالا با اطمینان خود را سیراب از آن میدید عقب عقب رفت و بار دیگر روی تخت نشست و صورتش را در میان دو دست گرفت و در حالیكه لبخند شیرینی روی لبهایش نقش بسته بود صورتش را در بالشتی فرو برد...لذت درك عشق برای او در این سن شعفی خاص در ذره ذره ی وجودش ایجاد كرده بود كه شیرینی آن را به هیچ وجه تاكنون در هیچ زمانی حس نكرده و لذا تمام وجود و قلبش سرشار از یك احساس ناب شده بود!
    مجید با خروج از اتاق گیج و مست از بوسه ایی كه چند دقیقه پیش بر لبهای ماهرخ گذاشته بود بی اراده سوی آشپزخانه رفت و داخل شد.
    مهری خانم كه هنوز از آنچه كه دقایقی قبل افسانه به او گفته بود عصبی و فكرش مشغول شده بود در ابتدا اصلا" متوجه ی حضور مجید نشده و سرگرم بریدن و قاچ زدن طالبی ها و ریختن آنها در مخلوط كن بود.زمانیكه برگشت تا ظرف شكر را از كابینت دیگری بردارد تاره چشمش به مجید افتاد كه به دیوار كنار پنجره ی آشپزخانه تكیه داده و در حالیكه هر دو دستش را به روی سینه ی پهن و مردانه ی خود گره زده به نقطه ایی نامعلوم در محوطه ی باغ چشم دوخته بود!
    مهری خانم لحظاتی به چشمان جذاب پسرش نگاه كرد و بی هیچ شكی متوجه ی حسی ناب در آنها شد كه تا به آن روز چنین چیزی را ندیده بود!...ظرف شكر را از كابینت برداشت سپس با صدایی ملایم گفت:مجید جان...تویه چه فكری عزیزم؟...ماهرخ رو بیدارش كردی؟
    مجید صورتش را به سمت مادرش برگرداند و از دیوار فاصله گرفت و در حالیكه تی شرت خود را صاف و مرتب كرد گفت:هیچی...هیچی...داشتم بیرون رو نگاه میكردم...ماهرخ خودش بیدار شده بود...بهش گفتم بیاد چون فالوده طالبی داری درست میكنی.
    مهری خانم نگاه دقیق خود را به سرتاپای مجید انداخت سپس بار دیگر گفت:مطمئنی؟...چشمات چیز دیگه میگه.
    مجید خواست در رد نظر مادرش حرفی بزند كه ماهرخ وارد آشپزخانه شد و به سمت طالبی های بریده شده رفت و با شیطنت روی به مهری خانم كرده و گفت:خاله جون میشه یه ناخنك كوچولو بزنم؟...شما كه میدونی من چقدر طالبی دوست دارم...تا فالوده حاضر بشه دلم ضعف میره...
    مهری خانم نگاه مهربانش را از مجید به سوی او برگرداند اما كاملا" متوجه ی نگاه عاشقانه ی پسرش به ماهرخ نیز بود و در جواب گفت:آره قربونت بشم...طالبی زیاد بریدم...بیا بشقاب بردار هر چندتا خواستی بخور...راستی خوب خوابیدی؟...سردردت بهتر شده؟
    ماهرخ كه در حال خوردن تكه ایی از طالبی های بریده شده بود در همان حال گفت:بله حسابی خوابیدم الانم هیچ سردردی ندارم...راستی بابام چطوری اجازه داد من بمونم؟اصلا" چی شد یكهویی تصمیم گرفتن برگردن تهران؟!مگه قرار نبود همه با هم فردا برگردیم؟!
    مهری خانم برای لحظاتی نمیدانست چه پاسخی باید به ماهرخ بدهد!با توجه به اینكه حالا میدانست دلیل رفتن آنها چه بوده گویا افكارش روی موضوع افسر و حرفی كه جلال به امیرخان گفته بود دائم قفل میشد!
    ماهرخ متوجه ی حالت مهری خانم نبود چرا كه سرش را به روی بشقاب خم كرده تا قطرات آب طالبی در بشقاب ریخته شود اما مجید نگاهش به روی حركات مادرش ثابت شده و فهمیده بود احتمالا" باید مادرش از مسائلی مطلع گشته اما بنا به دلایلی صلاح نمیداند كه ماهرخ در جریان قرار بگیرد و لذا در ذهن خویش دنبال پاسخی مناسب برای ماهرخ جستجو میكند!
    مجید برای اینكه مادرش را از دادن هر پاسخ غیرواقعی فرضی به ماهرخ خلاص كرده باشد به طرف ماهرخ رفت و یك تكه از طالبی های درون بشقاب او را برداشت و سریع به دهانش گذاشت و در همان حال گفت:چیه نكنه ناراحتی از اینكه جا گذاشتنت؟میخوای همین الان سوئیچ بابا رو بگیرم ببرمت خونتون؟
    ماهرخ نگاه اخم آلود خودش را به مجید دوخت و گفت:نخیرم...من خیلی هم دوست دارم اینجا باشم ولی اگه تو ناراحتی از اینكه من اینجا موندم بحثش جداس.
    و بعد با نگاه تیزبین و شیطنت بار خود به چشمهای عاشق مجید خیره شد.
    مجید سریع نگاهش را از ماهرخ گرفت زیرا میدانست اگر بخواهد پاسخ آن نگاه را بدهد مطمئنا" از دید مادرش پنهان نخواهد ماند و سپس بار دیگر دستش را دراز كرد تا تكه ایی دیگر از طالبی های درون ظرف ماهرخ را برداشته و به دهان بگذارد كه ماهرخ سریعتر از او تكه ی آخر را در دهان گذاشت و با شوخی گفت:كور خوندی فكر كردی میتونی حواسم رو پرت كنی هی تند تند طالبیهای توی بشقابم رو بالا بكشی...منوچهر روزی صدبار از این كلكها بهم زده دیگه كار كشته شدم...صدتا مثل تو و منوچهر رو میبرم لب چشمه و تشنه برمیگردونم...چی فكر كردی؟
    و از روی صندلی بلند شد و در ضمنی كه از آشپزخانه خارج میشد لیوانی كه مقدار كمی آب در آن بود را برداشت و آب درون آنرا به سمت مجید پاشید ولی مجید سریع سرش را پایین گرفته و در پی این حركت كه ماهرخ از آشپزخانه بیرون دوید او نیز با سرعت پارچ آب نصفه ایی كه روی میز بود را برداشت و به قصد ریختن آن به ماهرخ صدای جیغ و فریاد و خنده ی ماهرخ كه با التماس از مجید میخواست این كار را نكند سبب آمدن بقیه ی جوانها به داخل هال و شروع شوخی دوباره ایی شد...در كمتر از چند ثانیه تمام فضای خانه پر شد از صدای خنده و شوخی جوانها و مهری خانم كه در دل خدا را از این بابت شكرگزار بود از طرفی دیگر احساس آسودگی خیال میكرد كه مجبور به گفتن حقایق و یا خلاف واقعیت به ماهرخ نگشته و بار دیگر مشغول تهیه ی فالوده ی طالبی شد.
    سرش به كار گرم بود كه دو تای دیگر از خانمهای حاضر در باغ برای كمك به كارهای احتمالی وارد آشپزخانه شدند و زمانیكه مهری خانم با آنها گرم گفتگو شد تا حدی موضوع را به فراموشی سپرد!
    شب هنگام شام نیز غذا در فضایی نسبتا" شاد در حیاط باغ صرف شد و تقریبا" یك ساعتی بعد از شام هوا یكباره تغییر كرد و وزیدن باد و پیدا شدن ابر در آسمان خبر از وقوع باران میداد به همین خاطر بزرگترها ترجیح دادند بساط سرگرمیهایشان را هر چه زودتر به داخل خانه انتقال دهند تا وقتی باران گرفت یكباره به تكاپو نیفتند!
    اما جوانها دست بردار نبودند و هرقدر مادرها اصرار میكردند كه آنها نیز به داخل بیایند اما وقتی یكی از پسرها دستگاه پخش صوتی را از داخل خانه بیرون آورد و با گذاشتن یك نوار شاد ایرانی سبب هیجان بقیه و آغاز رقصیدن شد دیگر محال بود بتوان آن جمع شاد و فارغ از غم را در آن لحظات به داخل خانه كشاند.
    ماهرخ و مجید و چند نفر دیگر از دختر و پسرهای جمع روی تخت چوبی نشسته بودند و بقیه در حال خنده و رقص و مسخره بازی سبب خنده ی همدیگر میشدند.ماهرخ كاملا" به مجید تكیه داده بود و با توجه به خنك شدن بیش از حد هوا و بادی كه می وزید از اینكه كمرش در پناه آغوش مجید قرار داشت و از گرمای وجود او بدنش گرم میشد نهایت لذت را میبرد.
    افسانه كه همراه با چند نفر دیگر مشغول رقص بود كم كم به سوی جمع می آمد و دختر و پسرهای دیگر را هم بلند میكرد تا آنها را نیز به رقص وادار كند.
    مجید آهسته لبهایش را به گوش ماهرخ چسباند و با صدایی بسیار آهسته اما محكم گفت:ماهرخ اگه افسانه خواست بلندت كنه برقصی بلند نمیشی.
    ماهرخ صورتش را به سمت مجید برگرداند طوریكه در آن شرایط فاصله ی بسیار كمی بین لبهای آن دو واقع شد و در همان حال گفت:چرا؟
    مجید نگاه جدی اما عاشق خود را به چشمهای ماهرخ دوخت و گفت:چون من بارها و بارها رقصت رو دیدم و دوست ندارم كه الان برقصی...بقیه هم لزومی نداره رقص تو رو ببینن.
    ماهرخ پاسخ داد:ولی من دلم میخواد برقصم!
    مجید بار دیگر نگاه عمیق خودش را به صورت ماهرخ دوخت و گفت:دلت میخواد توی جمع برقصی؟!قاطی پسرها؟!
    ماهرخ اخم زیبایی به چهره نشاند و گفت:همه دارن می رقصن...
    مجید با لحنی جدی گفت:ولی من نمی رقصم...الانم دوست ندارم دختری رو كه دوستش دارم و میدونم اونم من رو دوست داره توی جمع برقصه و جلب و توجه كنه...از نظر من رقص توی جمع فقط برای جلب توجه دیگران انجام میشه...من الان دوست ندارم تو برقصی...ولی اگه خودت خیلی دوست داری برقصی و توی جمع خودت رو بیشتر نشون بدهی و به خواست من توجهی نداری نمیتونم زورت كنم...اما بدون كه واقعا" دوست ندارم توی جمع برقصی.
    ماهرخ لبخند ملیحی به لب آورد و از اینكه حس میكرد مجید او را فقط برای خودش می خواهد احساس لذت وصف ناشدنی را درك كرد اما بنا به عادت شیطنت آمیزی كه داشت و هنوز صورتش را طوری قرار داده بود كه لبهایش در حداقل فاصله با لبهای مجید واقع شود با صدایی آرام و لبریز از شیطنتی شیرین گفت:باشه به یه شرط نمی رقصم...
    مجید اخم ساختگی به چهره آورد و از اینكه ماهرخ راضی شده بود به خواست دل او احترام بگذارد لبخندی به لبش نیز نشست و گفت:چه شرطی؟
    لبخند روی لبهای ماهرخ عمق بیشتری به خود گرفت و با همان صدای آرام طوریكه فقط مجید بشنود گفت:به این شرط كه همین الان منو ببوسی...
    مجید لب پایینش را لحظاتی به میان دندانهایش گرفت و از اینهمه دلبری ماهرخ نهایت لذت را میبرد و خواست آهسته پیشانی ماهرخ را ببوسد كه باز ماهرخ با همان شیطنت به سرعت سرش را كمی عقب برد و گفت:پیشونی نه...لبم...شرط اینه كه لبمو ببوسی...
    مجید خنده ی روی لبش عمیق تر شد واو هم با صدایی آهسته در جواب ماهرخ گفت:دختره ی شیطون من میگم جلوی جمع دوست ندارم برقصی بعد تو میگی باشه ولی به شرطی كه جلوی همه لبت رو ببوسم...ماهرخ تو خیلی شیطونی...اینی كه تو میخوای كه صد برابر بدتر از رقصیدنت توی جمعه...
    ماهرخ كه برق خاصی در چشمانش هویدا شده و زیبایی و شیطنت ذاتی او را صد برابر كرده بود گفت:همینی كه هست...یا كاری كه خواستم رو میكنی یا من میرم می رقصم...
    مجید به كه به علت نحوه ی نشستن ماهرخ و تكیه ایی كه به او داده بود كاملا" او را در آغوش داشت با عشق به تك تك اعضای صورت او نگاه كرد و بعد نگاهش به روی لبهای ماهرخ ثابت ماند و با صدایی آرام گفت:ماهرخ...برای من كه مشكلی نیست...الان اینجا یا هر وقت و هر جای دیگه كه باشه می بوسمت...من از چیزی نمی ترسم پس مطمئن باش برای بوسیدنت معطل نمیكنم ولی فقط یه سوال...واقعا" دوست داری جلوی جمع ببوسمت؟
    ماهرخ كه تا آن لحظه همه ی حرفهایش را به شوخی گفته بود ناگهان با تمام وجود احساس كرد مجید واقعا" قصد بوسیدن او را در جمع كرده!!!...لبخند روی لبهایش محو شد و با صدایی آهسته كه حالا همراه با برق بهت و ناباوری در چشمهایش همراه گشته بود گفت:مجید!!!واقعا" میخوای منو الان ببوسی؟!!!
    حالا این مجید بود كه لبخند شیطنت بار و برق عشق در چشمهایش همزمان به نمایش درآمد و گفت:آره...چرا كه نه؟...وقتی دختر به این قشنگی توی بغلم باشه...بدونه كه دوستش دارم اونم منو دوست داره و میخواد كه ببوسمش مگه خلم كه این كار رو نكنم؟
    ماهرخ با دلهره به آرامی هر دو دستش را به سینه ی مجید گذاشت تا در صورت احساس واقعی تمایل او برای بوسیدنش بتواند او را همچنان با فشار هر دو دست از خودش دور نگه دارد و با صدایی مضطرب گفت:مجید دیوونه شدی؟!...زشته!
    مجید یكباره زد زیر خنده و ماهرخ را بیشتر در بغل فشرد و در همان حال رگبار شدیدی شروع به باریدن كرد و همه با صدای جیغ و خوشحالی نه تنها از زیر رگبار فرار نكردند بلكه با شعفی بیشتر به رقص ادامه دادند و مجید كه هنوز ماهرخ را درآغوش نگه داشته بود بعد از اینكه خنده اش تمام شد در كنار گوش ماهرخ با صدایی آرام گفت:ماهرخ من حواسم به خیلی چیزها هست...ولی دیگه از این شوخی ها با من نكن.
    ماهرخ كه در اثر ریزش باران كم كم خیس میشد گفت:جنبه نداری؟
    مجید باز هم خندید و گفت:اتفاقا" خیلی هم جنبه دارم ولی مشكل اینجاس كه تو هنوز نمیدونی چه شوخی رو كجا باید با من داشته باشی...من جنبه دارم و خیلی هم شوخی پذیرم...ببینم اما تو چی؟...شوخی میكنی اما وقتی پاش میرسه از ترس قلبت مثل گنجشك شروع میكنه تند تند زدن...خوب دختر مگه مجبوری همچین شوخیهایی بكنی كه خودت بعد توش بمونی؟...تو كه دیدی چند ساعت پیش توی اتاق چطوری بوسیدمت...پس مطمئن باش هر وقت كه لازم باشه این كار رو میكنم ولی وای به لحظاتی كه خودت بخوای ببوسمت...
    بعد كمی مكث كرد و گفت:ولی ماهرخ از شوخی گذشته...سعی كن حواست به حرفها و رفتارت باشه...
    در این لحظه صدای عصبی و اعتراض آمیز حسین آقا كه از در هال بیرون آمده و روی صحبتش با جوانها بود به گوش همه رسید:بچه ها بسه دیگه...رگبارش زیادی طولانی شده...همتون خیس شدین...بیاین داخل سرما میخورین...بیاین داخل ببینم...زود باشین.
    دیگه جای مخالفت نبود و همه با توجه به رگبار كه گویا هر لحظه هم شدت بیشتری میگرفت ترجیح دادند دیگر برای ماندن در حیاط اصرای نكنند و به داخل خانه بروند.
    ماهرخ به همراه چند تا از دخترها زودتر از بقیه وارد خانه شد و مجید كه همراه دو تا از پسرها مشغول جمع كردن حصیر روی تخت چوبی شده بود وقتی آنرا تا كرد و روی لبه ی ایوان گذاشت خواست از پله ها بالا برود كه افسانه به آرامی بازوی او را گرفت به همین خاطر به سمت افسانه برگشت و با حركت سرش از او پرسید چه میخواهد؟
    افسانه با نگاهی طعنه آلود و صدایی آرام گفت:اگه مامان و بابا و داداشش هم بودن اینجوری میتونستی بگیریش توی بغلت یا داشتی از فرصت پیش اومده سوءاستفاده میكردی؟كم مونده بود جلوی همه یه لبم ازش بگیری...مثل اینكه منوچهر حق داشت نگران باشه...منو بگو كه سنگ داداش چشم پاك و طیب و طاهرمو به سینه میزدم...دختره طفلك داشت توی بغلت بال بال میزد...همچین گرفته بودیش كه انگار كفتره و میترسی بپره...
    مجید كه از شنیدن حرفهای افسانه به شدت عصبی شده بود گفت:دهنت رو ببند افسانه چرت و پرت نگو...
    افسانه نگاه پرمعنی وكنایه آلودش را به مجید باز هم برای لحظاتی ادامه داد سپس به تندی از كنار او رد شد و از پله ها بالا رفته و داخل خانه شد!
    در داخل خانه مادرها با غر زدن خود به جان پسرها و دخترها همه را به علت زیر باران ماندن و خیس شدنشان سرزنش میكردند و دراین بین تنها ماهرخ بود كه به علت نبودن خانواده اش از گزند هر حرفی در امان ماند.
    ساعتی بعد همه برای خواب آماده شده بودند...ماهرخ با چند دختر دیگر به یكی از اتاق خوابها رفت و در رویای شیرین عشقی نوشكفته كه در دلش پدید آمده بود خیلی زود دعوت خواب را به چشمانش پذیرفت و در خوابی لبریز از آرامش غرق شد.
    مجید كه به همراه چند نفر دیگر در هال رختخواب پهن كرده و مانند بقیه قصد خوابیدن داشت دراز كشیده و به سقف خیره بود...در ذره ذره ی وجودش عشق به ماهرخ شعله ور بود اما با رفتارهایی كه از او دیده بود حالا كاملا" مطمئن بود كه ماهرخ در مقوله ی عشق كاملا" بی تجربه و در اوج صداقت و پاكی به سر میبرد و به هیچ وجه در انجام بعضی رفتار و گفتار خود متوجه ی عواقب آن نمی باشد!...مجید بارها و بارها صحنه ایی كه داخل اتاق خواب او را بوسیده بود در ذهن تكرار میكرد و تسلیم بودن ماهرخ را كه به یاد می آورد هر لحظه بیش از پیش بیشتر به خود نهیب میزد كه با توجه به كمی سن ماهرخ و صداقت قلبی او و بی تجربگی اش در برخورد با یك پسر این مجید است كه در آینده باید خود را به رعایت خیلی از مسائل ملزم بداند تا اندكی ماهرخ تجربه و دید بهتری نسبت به برخوردش با محیط و حتی خود او كسب كند...و یا شوخی كه ماهرخ در یكی دو ساعت پیش با او در رابطه با درخواست بوسیدنش در جمع و حیاط كرده بود برایش هم بسیار شیرین و دلپذیر بود هم از فكر متوجه نبودن ماهرخ نسبت به شوخی ها و حرفهایش اندكی نگران شده بود...مجید برای لحظاتی آنقدر این نگرانی در او شدت گرفت كه دلش میخواست همان لحظه برود و ماهرخ را بیدار كرده و برخی مسائل را برایش توضیح بدهد!...اما در نهایت به این نتیجه رسید كه حتی در این خصوص نیز نباید عجله كند...ماهرخ فقط15سال سن دارد و مسلما" همینقدر كه او مطمئن شده بود اولین عشق ماهرخ است پس فرصت زیادی خواهند داشت تا در زمانهای مناسب بسیاری از مسائل را برای او روشن كرده و توضیح كافی بدهد و ماهرخ را متوجه ی نكات بسیار مهم و ظریف روابطش با خود بكند!
    مجید ساعتها در افكار خویش غوطه ور بود و بالاخره این او بود كه به عنوان آخرین فرد در میان جمعیت حاضر در خانه محسور جادوی خواب گشت.
    ***---***---***
    امیرخان زمانیكه به همراه خانواده به تهران رسیدند دقایقی بعد مسیرشان از آقا جلال جدا شده و هریك به سوی منزل خویش راهی گشت.
    در طول مسیر دیگر هیچ حرفی میان افراد حاضر در ماشین مطرح نشده بود و فقط گاه گاهی این صدای صحبتهای آرام محسن و گلرخ بود كه سكوت عجیب و آزار دهنده ی داخل ماشین را كه با یكدیگر صحبت میكردند می شكست!
    زمانیكه وارد خانه شدند منوچهر به علت خستگی وقایع بعدازظهر خیلی سریع به اتاقش رفت و خوابید حتی برای شام هم بیدار نشد.
    گلرخ و محسن هم بعد از صرف شام برای خواب آماده شده و به اتاق گلرخ رفتند.
    امیرخان كه برعكس همیشه چهره اش بسیار گرفته و دائم غرق در فكر بود بیش از هر وقت دیگر توجه منصوره خانم را به خودش جلب كرده بود.
    بعد از شام امیرخان در هال نشست و خود را در ظاهر مشغول خوردن چایی كه همسرش برایش ریخته بود نشان داد ولی این هم چیزی نبود كه از چشمان تیزبین منصوره خانم دور بماند و متوجه ی تظاهر همسرش نگردد!
    منصوره خانم كه حالا خودش نیز چایی از داخل سینی برداشته و رو به روی امیرخان در یك مبل راحتی می نشست با صدایی آهسته گفت:امیر؟...چیزی شده؟!...از وقتی از باغ اومدیم بیرون تو اصلا" خودت نیستی یه چیزی بدجور فكرت رو مشغول كرده...
    امیرخان نگاهش را به سوی همسرش كه تنها فرد خاص زندگیش بود امتداد داد...همسری كه در طول23سال زندگی مشترك در لحظه لحظه ی زندگی همواره طعم آرامش و خوشبختی و آسایش را به معنی واقعی در تداوم این زندگی به امیرخان بخشیده بود.
    بعد از لحظاتی سكوت امیرخان كه نگاه منتظر همسرش را به روی خود متوجه میشد با صدایی گرفته و آرام گفت:واقعیتش منصوره...امروز جلال حرفهایی در رابطه با افسر گفته كه بدجور اعصابم به هم ریخته.
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  10. 20 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۶-۱۴-۱۳۹۱),koki (۰۲-۲۷-۱۳۹۱),Nahal (۰۸-۱۹-۱۳۹۰),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),silverstar (۰۸-۱۸-۱۳۹۰),soushiyant (۰۹-۰۲-۱۳۹۰),sue.sun (۰۸-۲۵-۱۳۹۰),tarannom (۰۸-۱۸-۱۳۹۰),مرضیه (۱۰-۱۱-۱۳۹۰),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),_farideh_ (۰۸-۲۳-۱۳۹۰),~ghasedak~ (۱۲-۰۲-۱۳۹۰),ترنج خاتون (۱۰-۰۸-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۱۸-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰),عاطفه منجزی (۰۸-۲۴-۱۳۹۰)

  11. #6

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب-شادی داودی
    عشق؛آزادت میكند.هر چه بیشتر عشق بورزی؛آزادتر می شوی.سرانجام به آزادی غبطه برانگیز ابرها می رسی.
    ------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت ششم
    امیرخان نگاهش را به سوی همسرش كه تنها فرد خاص زندگیش بود امتداد داد...همسری كه در طول23سال زندگی مشترك در لحظه لحظه ی زندگی همواره طعم آرامش و خوشبختی و آسایش را به معنی واقعی در تداوم این زندگی به امیرخان بخشیده بود.
    بعد از لحظاتی سكوت امیرخان كه نگاه منتظر همسرش را به روی خود متوجه میشد با صدایی گرفته و آرام گفت:واقعیتش منصوره...امروز جلال حرفهایی در رابطه با افسر گفته كه بدجور اعصابم به هم ریخته.
    منصوره خانم نگاه عمیق و پر از سوال خودش را چنان بر ذره ذره ی وجود امیرخان انداخت كه او بلافاصله دستش را به علامت دعوت وی به سكوت بلند كرد و گفت:صبر كن صبر كن...قبل از اینكه بخوای دوباره شروع كنی به غرغر كردن از جلال بگذار همه چیز رو برات بگم...میدونم تو هیچ وقت دل خوشی از جلال به خاطر بداخلاقیش نداری ولی خوب اون طفلكم گناهی نداره خمیر مایه اش اینجوری شكل گرفته...كلا"عبوس و كم حرفه و با تمام كم حرفیهاش اما امروز چیزهایی گفته كه خیلی منو به فكر انداخته!
    و سپس شروع كرد به گفتن هر آنچه كه جلال از افسر گفته بود را برای منصوره خانم...
    زمانیكه حرفهایش به پایان رسید منصوره خانم كه تا آن لحظه سكوت كرده و دست راستش را به دسته ی راحتی گذاشته و سرش را هم به آن تكیه داده بود حالا نفس عمیقی كشید و صاف نشست و دستش را با حركتی تند اما كوتاه در لابه لای موهایش كشید و سپس گفت:امیر میدونم جلال داداشته و ایرانم خواهرته اما یادت نره كه افسرم دخترخواهرته...این حرفهایی كه جلال میزنه بر فرض هم كه راست باشه اما با اخلاقی كه من توی این همه سال از داداشت دیدم بوی خوبی از قضیه به مشامم نمیرسه...تو رو جون بچه هات با طناب جلال توی چاه نرو...ولش كن بگذار هر غلطی میخواد بكنه خودش بكنه با اون همقدم نشو و آتیش به آشیونه ی ما نزن.
    امیرخان برافروخته شد اما با صدایی آهسته و عصبی روی به منصوره خانم گفت:یعنی میگی برفرضی هم كه حرفهای گفته شده صحت داشته باشه بگذارم افسر توی لجن غرق بشه و ولش كنم؟!
    منصوره خانم بلافاصله در جواب گفت:من كی همچین چیزی گفتم؟من فقط میگم با طناب جلال توی چاه نرو...اونو ولش كن خودت برو تحقیق كن ببین تا چه حد این حرف و حدیثها صحت داره بعد از راه درستش وارد شو نه از روی غیرت و تعصب نسنجیده...ببین امیر این ماجرا بوی خون میده...من نمیخوام كار افسر رو تایید كنم ولی با توجه به اینكه بعد ازدواجش با اون مرتیكه ی هیچی ندار تو و جلال به كل گذاشتینش كنار و از اونجایی هم كه كم و بیش از ایران قبلا"ها شنیده بودم باباشم اصلا"تحویلش نمیگیره خوب اگه مشكلی هم داشته یا براش پیدا شده شماها هم بی تقصیر نبودین...
    امیرخان عصبی پاسخ داد:این چه حرفیه منصوره؟!...مگه هر كی كه شوهرش معتاده باید بره هرزگی كنه؟!
    منصوره خانم كلافه پاسخ داد:من كی همچین حرفی میگم؟من میگم در وحله ی اول نباید بیگدار به آب بزنی...خوب تحقیق كن با جلال هم نباش...خودت تنهایی برو پرس و جو كن...بعد اگه دیدی خدای ناكرده حرفها صحت داره از راه درستش وارد شو نه اینكه با اون جلال كه هیچ معلوم نیست توی اون مغز خراب و عصبی خودش چه نقشه های بدی برای افسر بدبخت كشیده همدست بشی!...مشكل افسرهر چی هم باشه حتما" راه حلی هم داره...هرچی باشه دخترخواهرتونه اصلا" اول باید با ایران صحبت كنی ببینی اونم میدونه یا نه؟...افسر و شوهرش چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد عضوی از فامیلتون محسوب میشه پس ننگ اون ننگ همه ی فامیله ولی اینكه با سروصدا و هیاهوی اخلاقی جلال بخوای بری جلو این قضیه میشه تف سربالا...هر قدرم سرتون بالا باشه صاف برمیگرده میخوره توی صورت خودتون...امیر عقلت رو نده دست جلال...این حرف اول و آخر منه!
    امیرخان استكان خالی شده از چای را روی میز كنارش گذاشت و گفت:خوب بر فرض كه تحقیق كردم و دیدم همه چی صحت داره اون وقت چی؟با این چیزهایی كه تو میگی یعنی باید كلاهمو بگذارم بالاتر و حتما" بعدشم شونه هامو بندازم بالا بگم به منچه یا نه سرمو مثل كبك كنم توی برف كه نكنه سروصدایی بلند بشه و به قول تو بشه تف سربالا...آره؟
    منصوره خان استكانها را در سینی گذاشت و گفت:امیرتو چرا حرف منو متوجه نمیشی؟من فقط میگم با جلال همقدم نشو...تو هیچ وقت بی عقلی توی كارها و تصمیمهات در این چند سال زندگیمون از خودت نشون ندادی ولی نمیدونم چرا این موضوع دلنگرانم كرده!...شاید دلیلش فقط و فقط این باشه كه مطمئنم یه سرقضیه به جلال داره ختم میشه...انشالله كه همش شایعه باشه و اینهمه حرف و سخن كه پشت افسر زدن فقط به خاطر همون شوهر معتادش باشه ولی زبونم لال اگرم راست باشه بازم میشه بدون هیاهو و آبروریزی بیشتر جلوی ضرر رو از هرجایی گرفت كه منفعت داشته باشه...اما اگه بخوای با جلال همپا بشی خدا عاقبتمون رو باید بخیر كنه!
    امیرخان از روی راحتی بلند شد و دستی از روی كلافگی به سر و صورتش كشید و گفت:بلندشو خانم...بلندشو...من حواسم به همه چی هست تو هم هی بیخود جلال جلال نكن...بلندشو بریم بخوابیم كه خیلی خسته ام و سرمم سنگینه...فردا میرم خونه ی ایران...فقط خداكنه همه چی دروغ باشه.
    منصوره خانم در عمق وجودش جوانه های دلهره و اضطرابی كه ناشی از خبرهای شنیده شده را به خوبی احساس میكرد حرفی نزد اما در آن لحظه تنها چیزی كه به ذهنش می رسید این بود كه اگر لازم باشد حاضر است به پای امیرخان بیفتد و او را التماس كند كه در این خصوص دیگر با جلال هم صحبت نشود و این موضوع را هم با درایت همیشگی خویش حل و فصل نماید اما چهره ی گرفته و خسته و عصبی امیرخان كه بعد از اتمام حرفش سریع به دستشویی رفته و مسواك زد و برای خواب خود را آماده كرد انجام هر كار و حرفی را بر منصوره خانم سد كرد!
    منصوره خانم در حالیكه غرق در افكاری نامعلوم و مضطرب كننده ایی گشته بود سینی حاوی استكانهای خالی چای را برداشت و به آشپزخانه رفت تا آنها را شسته و سپس برای خواب آماده شود.
    ***---***---***
    ساعتی از نیمه شب هم گذشته بود وتمام فضای خانه و باغ با سكوتی سنگین پر شده و فقط صدای بادی كه در لابه لای شاخ و برگها می وزید به گوش می رسید.
    مهری خانم هنوز نتوانسته بود چشم بر هم بگذارد و فكرش به شدت مشغول و نگران امیرخان و خانواده ی وی گشته بود و دلش شور میزد!...هر قدر به خود نهیب میزد كه باید دست از افكار منفی بردارد اما بی اراده گاه صحنه هایی را به چشم می دید كه گویا در همان لحظه وقوع هر یك را حتمی میدانست!
    از فرط بیخوابی كلافه شده بود...به آهستگی از كنار حسین آقا بلند شد و پتویش را پس زد و از اتاق بیرون رفت.به آرامی وارد آشپزخانه شد و لیوان آبی برای خودش ریخت اما هنوز لیوان به لبش نرسیده بود كه صدای جیغی فضای خانه را پر كرد!
    اعضای حاضر در خانه تك و توك بیدار شدند به خصوص آنهایی كه در هال خوابیده بودند!
    مهری خانم كه صدای جیغ را كاملا" شناخته و مطمئن بود این صدا متعلق به ماهرخ بوده هر كس كه از خواب بیدار میشد را سریعا" به خواب دوباره دعوت میكرد و میگفت:چیزی نیست...چیزی نیست...بخوابین...ماهرخ خواب دیده...احتمالا" هنوز هول و هراس افتادن توی رودخونه به دلش مونده...شماها بخوابین من میرم توی اون اتاق ببینم چطوره...
    كسانی هم كه بیدار شده بودند به علت خستگی روزانه ایی كه در باغ عارضشون شده بود با اطمینانی كه مهری خانم به آنها داده بود بار دیگرماندن در رختخواب را بر هر كار دیگری ترجیح داده و چشمهای خویش را با نوازش تداوم خواب شبانه گرم كردند...
    در این بین فقط مجید با تمام اصرای كه مادرش كرده بود اما نخوابیده و به بهانه ی خوردن آب به آشپزخانه رفته و سپس پشت سر او به اتاقی كه ماهرخ و چند دختر دیگر در آن خوابیده بودند وارد شد.
    به محض اینكه وارد اتاق شدند در كمال تعجب دیدند كه از جمع شش نفره ی دخترهای داخل اتاق غیراز ماهرخ و افسانه و یك دختر دیگر كه بیدار بودند سه دختر دیگر در خوابی عمیق هستند!
    ماهرخ از شدت گریه به هق هق افتاده بود و هرچه افسانه تلاش میكرد او را ساكت و یا علت جیغش را متوجه شود پاسخی به او نمیداد...ماهرخ صورتش را بین دو دست گرفته و پاهایش را در خود جمع كرده و در حالیكه موهای بلندش طوری دورش ریخته بود كه گویی زیرانبوهی از مو همه ی وجودش پنهان شده فقط اشك میریخت و هق هق میكرد!
    با ورود مهری خانم و مجید به اتاق افسانه خودش را كناری كشید و با صدایی آهسته روی به مادرش گفت:فكر كنم یه خواب خیلی بد دیده...جیغ كشید...من و ساناز داشتیم با هم حرف میزدیم كه ماهرخ یكدفعه جیغ كشید و بعدشم پرید از جاش و شروع كرده به گریه...هركاری هم میكنم ساكت نمیشه!
    مهری خانم برگشت به سمت مجید و گفت:برو آشپزخونه یه لیوان شربت آب و قند درست كن بردار بیار ببینم.
    مجید كه نگاهش در تاریك و روشن اتاق به روی ماهرخ كه در اثر گریه و هق هق بدنش می لرزید ثابت مانده بود با حركت سر حرف مادرش را تایید كرد و سپس از اتاق خارج شد.
    مهری خانم كورمال كورمال كنار بستر ماهرخ روی زمین نشست و قبل از هركاری به افسانه گفت:روی دخترها رو با پتو بپوشون الان مجید برمیگرده توی اتاق...اون چراغ خواب لعنتی رو هم روشن كن ببینم تا یه ذره این اتاق روشن بشه.
    افسانه و دختر دیگركه ساناز نام داشت خیلی سریع كارهایی كه مهری خانم خواسته بود را انجام دادند...حالا اندكی با نور چراغ خواب فضای اتاق روشنایی یافته بود و مهری خانم توانست به درستی جای مناسبی برای نشستنش بیابد و بعد در ضمنی كه موهای پریشان شده و بلند و صاف ماهرخ را از دورش جمع كرد و به پشتش ریخت او را در آغوش كشید و گفت:خاله قربونت بشم...چته؟...خواب دیدی؟...گریه نكن قربونت بشم...چیزی نیست...چرا همچین میكنی...بسه عزیزم...گریه نكن...دستات رو بردار از جلوی صورتت بگذار اون صورت مثل ماهتو ببینم...گریه نكن دخترگلم...خواب دیدی ترسیدی...ترس افتادن توی رودخونه هنوز توی دلته...چیزی نیس عزیزم...گریه نكن فدات شم...فردا بریم تهران مامانت اون چشمهای خوشگلتو ببینه پیش خودش میگه ببین یه روز سپردمش دست مهری معلوم نیست چه به روز دخترم آورده كه اینجور اشك ریخته...گریه نكن عزیز دلم...
    ماهرخ كه بی وقفه هق هق میكرد و اشك میریخت خودش را درآغوش مهری خانم انداخت و گفت:خاله جون یه خواب خیلی خیلی بد دیدم...
    مهری خانم سر و شانه های ماهرخ را نوازش میكرد و در همان حال به مجید كه با لیوانی آب و قند كه هم زده و قندش را هم حل كرده بود وارد اتاق شد نگاه كرد و متوجه ی نگرانی بیش از حد در چهره ی او كه به ماهرخ خیره بود شد...لیوان را از دست مجید گرفت و با اشاره ی سر به او فهماند كه چیز مهمی نیست و ماهرخ فقط خواب بد دیده و بعد به ماهرخ گفت:خوابت خیر باشه انشالله عزیزم...خودت داری میگی خواب دیدی خوب قربونت بشم واقعی كه نبوده...بسه اینقدر گریه نكن...نیگا نفست در نمیاد...بیا...بیا...درست بشین این آب قند رو یه ذره بخور...
    و بعد سعی كرد به ماهرخ كمك كند تا صاف بنشیند اما ماهرخ كه هر دو دستش را به دور كمر مهری خانم حلقه كرده بود با همان گریه ادامه داد:خاله...خواب دیدم عروسیه گلرخ شده...عمو جلالم میخواست جلوی پای گلرخ گوسفند بكشه ولی وقتی سر گوسفند رو برید دیدم گلرخ رو داره با چاقو تیكه تیكه میكنه...وای خاله بعدش بابام از در حیاط بیرون رفت...هر چی جیغ كشیدم كه بابا بیا عموجلال گلرخ رو با چاقو تیكه تیكه كرده اما بابام جواب نمیداد...هی رفت هی رفت...پشتش رو به ما كرده بود...اصلا" برنمیگشت ببینه چی شده...برگشتم به عمو جلالم نگاه كردم...فكر میكردم هنوز داره گلرخ رو تیكه تیكه میكنه ولی این بار دیدم بابام زیر دستهای عموجلال افتاده و عموم داشت اونو تیكه تیكه میكرد...گلرخم یه گوشه كنار محسن ایستاده بود داشت نگاه میكرد كه چطور عمو داره بابا رو تیكه تیكه میكنه...ولی لباس عروسش دیگه سفید نبود غرق خون شده بود...بعدش با محسن از خونه رفتن بیرون...وای خاله عموجلال داشت بابامو با چاقو تیكه تیكه...
    مهری خانم دوباره ماهرخ رو در آغوش گرفت و روی سرش رو بوسید و گفت:خاله فدات بشم...خواب بوده...واقعی كه نبوده...بسه اینقدر گریه نكن...بسه قربونت بشم...خیر باشه انشالله...خوابت تعبیر بد نداره...مرگ نشونه ی عمر درازه گریه هم كه خوشیه...بیا یه ذره آب قند بخور آروم بشی عزیز دلم...
    و بعد با كمك افسانه كمی از آب قند درون لیوان را به ماهرخ دادند...
    مجید با صدایی آهسته روی به مادرش گفت:مامان از دست من كاری ساخته اس؟...بمونم یا برم؟
    مهری خانم كه حالا اندكی ماهرخ آرامتر شده بود در پاسخ مجید گفت:برو مادر...تو برو بخواب...نگران نباش...چیز مهمی نیست...گفتم كه ماهرخ خواب دیده...
    مجید زمانیكه میخواست از اتاق خارج شود بی اراده خم شد و دستش را روی سر ماهرخ كشید و گفت:بهتری الان؟
    ماهرخ با حركت سر پاسخ مثبت به او داد و سپس مجید به مادرش گفت:اگه فكر كردی كاری از دستم برمیاد صدام كن...من بیدارم.
    مهری خانم لبخندی زد و به مجید اشاره كرد كه دیگر از اتاق بیرون برود.
    تقریبا" یك ربع بعد با كمك و محبتهای مهری خانم ماهرخ هم آرامشی دوباره یافت و در رختخوابش دراز كشید.
    زمانیكه مهری خانم قصد خروج از اتاق را داشت روی كرد به افسانه و گفت:افسانه بیا بیرون یه دقیقه مادر باهات كار دارم.
    افسانه در پی مادرش از اتاق خارج شد و در را پشت سر بستند.
    زمانیكه هر دو وارد آشپزخانه شده و چراغ را روشن كردند در كمال تعجب دیدند مجید هنوز بیدار و روی یكی از صندلیهای آشپزخانه به انتظار برگشت مهری خانم نشسته است!
    مهری خانم كه به شدت عصبی بود نتوانست تحمل كند و با شدت به سمت افسانه برگشت و در حالیكه بازوی او را با عصبانیت در دست گرفته و تكانش داد با صدایی بسیار آهسته گفت:پدرسگ...داشتی با ساناز در مورد چی حرف میزدی؟...نكنه حرفهایی كه آقا جلال به امیرخان گفته بود رو داشتی به ساناز میگفتی كه ماهرخ شنیده و بعد كه خوابش رفته این كابوس رو دیده؟...هان؟
    مجید كه از واكنش مادرش به شدت تعجب كرده بود بی اراده از روی صندلی بلند و به هر دوی آنها نزدیك شد و با صدایی آهسته در حالیكه سعی داشت دست مادرش را از بازوی افسانه جدا كند گفت:هیس...مامان!!!
    افسانه كلافه چشم در چشم مادرش دوخت و گفت:مگه خلم كه اون حرفها رو برم به ساناز بگم؟...من و ساناز حرف میزدیم ولی نه در مورد این چیزی كه شما گفتی...خواب دیدن ماهرخ چه ربطی به من داره؟!...اونم همچین خوابی كه اون دیده!...خودتم كه بهش گفتی تعبیرش خوبه...حالا چی شد یكدفعه فكر كردی من توی خواب دیدنش مقصرم؟!...مامان به جون بابا من یك كلمه هم در مورد اون موضوع با كسی غیر شما حرف نزدم...عجب گیری كردما...
    مهری خانم بازوی افسانه را رها كرد و در همان حال گفت:خودم خفه ات میكنم اگه بفهمم حرفی جایی زده باشی...موضوع ناموسیه یه بنده خدا چه راست چه دروغ به ما ربطی نداره...شنیدی چی گفتم؟
    افسانه كه متوجه ی حال عصبی مادرش شده بود با سر حرف او را تایید كرد سپس با عجله از آشپزخانه خارج شد.
    مهری خانم بی توجه به مجید كه همچنان بهتزده ایستاده و به او خیره بود برگشت و روی یكی از صندلیها نشست و دستش را روی میز گذاشت و سرش را به آن تكیه داد...با تمام حرفهایی كه به ماهرخ در رابطه با كابوسش گفته بود اما دلش گواهی بدی میداد...خوابی كه ماهرخ دیده بود با توجه به بی اطلاعی او از مسائل پیش آمده و حرفهایی كه بین عمو و پدرش رد و بدل شده بود حالا برای مهری خانم گواهی خوبی دال بر وقوع حوادث ناخوشایندی داشت كه با تمام وجود اضطرابش را احساس میكرد!
    مجید كه از رفتار و حرفهای چند لحظه پیش مادرش گیج و مبهوت گشته بود به طرف او برگشت و نزدیكترین صندلی به او را عقب كشید و به آهستگی دستش را روی آن دست مهری خانم كه آزاد روی میز قرار داشت گذاشت و گفت:مامان؟!
    مهری خانم چنان غرق درافكار خود بود كه اصلا" متوجه ی مجید نمیشد!
    مجید یك بار دیگر دست مادرش را نوازشی كرد و گفت:مامان؟!
    مهری خانم یكباره از افكار مغشوش خویش خارج و تازه متوجه ی حضور مجید در كنارش شد و گفت:تو هنوز اینجایی مادر؟!...بلند شو...بلند شو برو بخواب...ماهرخم الحمدلله آروم شده...فكر كنم دیگه خوابش رفته باشه...پاشو پاشو برو بخواب...
    مجید كه با نگاهی جدی وعمیق به چشمان مضطرب مادرش خیره بود مثل مهری خانم با همان صدایی آهسته اما محكم گفت:مامان موضوع آقاجلال با امیرخان چی بوده؟...قضیه ی ناموسیی كه گفتی چیه؟!...چی باعث شده اینقدر نگران باشی؟!...اتفاقی افتاده؟!
    مهری خانم نفس عمیقی كشید و گفت:هیچی مادر...یه موضوعی بوده بین امیرخان و آقا جلال این افسانه ی ورپریده شنیده...از غروب كه بهم گفته یه ذره عصبی شدم...چیز مهمی نیست كه به ما ربط داشته باشه...تو هم بیخود فكرت رو خراب نكن...
    مجید دستش را از روی دست مادرش برداشت و به صندلی تكیه داد و گفت:اگه چیز مهمی نیست و به ما هم ربطی نداره پس شما چرا اینقدر ریختی به هم؟!...یه دقیقه پیش نزدیك بود بازوی افسانه رو له كنی كه نكنه حرفی زده باشه كه باعث بهم ریختگی ماهرخ شده باشه...بعدش میگی به ما اصلا" ربطی نداره...حرفات عجیب غریبه مامان!!!
    مهری خانم كلافه از روی صندلی بلند شد و گفت:مجید سر به سرم نگذار...بهت میگم به ما ربطی نداره یعنی نداره...اگرم بنا باشه كسی از این موضوع باخبر بشه باباته...
    مجید كه هر لحظه تصور غلطی از حرفهای مادرش در ذهنش تداعی میشد از روی صندلی بلند شد و رو به روی او ایستاد و گفت:موضوع مربوط میشه به چی؟...مامان تا نگی من آروم نمیشم...شما به افسانه گفتی موضوع ناموسیه بعد میگی چیز مهمی نیست...ما و عموامیر و خاله منصوره سالهاس رابطه داریم...حالا چی شده كه یكهو شما خرجت رو داری سوا میكنی؟
    مهری خانم به چشمهای جذاب پسرش خیره شد و اوج جدیت را به وضوح در تك تك كلماتی كه از دهان او جاری شده بود را به خوبی احساس كرده بود...بنابراین مكثی كرد و سپس با صدایی گرفته و غمگین گفت:ببین مجید جان...دلم نمیخواد شما بچه ها چیزی از این موضوع بدونید چون اولا" این مسئله مربوط میشه به بچه ی خواهر امیرخان دوما"موضوع همونطور كه گفتم ناموسیه و از اونجایی كه كم و بیش اخلاق آقا جلال دستمه حس خوبی نسبت به قضایای پیش اومده ندارم و آخر از همه این كه اگه بنا باشه این موضوع رو به كسی بگم مطمئن باش ترجیح میدهم اول بابات رو در جریان بگذارم...
    مجید با نگاهی عصبی و دلخور به مادرش خیره شد و گفت:یعنی من بچه ام؟!...یا غریبه ام؟!
    مهری خانم لبخند كمرنگ اما مادرانه ایی روی لبهایش نقش بست و گفت:نه عزیزم...نه پسرم...تو نه غریبه ایی نه بچه...ولی مشكل اینجاس كه گفتن این مسائل و پخش شدنش خوبیت نداره و میدونم از دست تو كاری ساخته نیست...اگه از دست كسی كاری ساخته باشه اونم در صورتی كه امیرخان بخواد خام حرفهای آقا جلال بشه فقط باباته...اگه میبینی میگم به ما مربوط نیست منظورم این نیست كه بخوام تو رو غریبه یا ناپخته فرض كنم...نه عزیزم...میخوام این موضوع رو اول به بابات بگم ببینم اون چی میگه...راستش دلنگرانی من بیشتر به خاطر امیرخان و خانواده اشه...از آقا جلال و اخلاقی كه توی این چند سال ازش دیدم دلم شور افتاده میترسم كار دست امیرخان بده...عزیزم از من دلخور نشو ولی اجازه بده اول بابات رو در جریان بگذارم.
    مجید نگاه دلخور و عصبیش رو از مادرش گرفت و سپس از آشپزخانه خارج شد و به رختخوابش برگشت و دراز كشید...دستهایش را زیر سرش گذاشت و بار دیگر به سقف خیره گشت!...با تمام دلخوری كه در آن لحظات برایش پیش آمده بود اما بار دیگر خستگی بر او چیره گشت و خواب چشمانش را ربود.
    مهری خانم هر قدر تلاش كرد حتی دقیقه ایی نتوانست چشم بر هم بگذارد...هول و هراس عجیبی به دلش افتاده بود و با تعریفی كه ماهرخ از خوابش برای او كرده بود ذهنش بیش از پیش در انتظار وقوع ناگوار برای این خانواده اصرار می ورزید.
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  12. 21 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۶-۱۴-۱۳۹۱),golaleh (۰۸-۲۵-۱۳۹۰),motlagh (۰۸-۲۳-۱۳۹۰),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),setareh-ja (۰۸-۲۴-۱۳۹۰),silverstar (۰۸-۲۲-۱۳۹۰),soushiyant (۰۸-۲۸-۱۳۹۰),sue.sun (۰۸-۲۵-۱۳۹۰),tarannom (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),لحظه (۰۸-۲۱-۱۳۹۰),مرضیه (۱۰-۱۱-۱۳۹۰),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),_farideh_ (۰۸-۲۳-۱۳۹۰),~ghasedak~ (۱۲-۰۲-۱۳۹۰),ترنج خاتون (۱۰-۰۸-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۲۱-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰),عاطفه منجزی (۰۸-۲۴-۱۳۹۰)

  13. #7

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب-شادی داودی
    انسان برای اینكه بتواند به دیگران عشق بورزد؛ابتدا باید یاد بگیرد كه چگونه خود را قبول كند و به خود عشق بورزد.شخصی كه با خودش كنار نیامده است هرگز نمی تواند با جهان خارج كنار بیاید.
    -----------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت هفتم
    روز بعد به علت ابری بودن هوا آسمان كمی دیرتر از معمول روشن شد اما هنوز خواب به چشمان مهری خانم نیامده بود!به یكی از اتاقها رفت و ژاكت نازكی كه برای روزهای مبادا و سرد و احتمالی اینچنینی در كمد گذاشته بود را برداشت و تن كرد و از خانه خارج شد و روی یكی از صندلیهای بالكن نشست.
    دقایقی بیشتر طول نكشید كه حسین آقا هم به جهت عادت سحرخیزی كه داشت بیدار شد و به بالكن رفت تا از هوای صبح لذت ببرد اما به محض اینكه پایش را از در هال بیرون گذاشت چشمش به همسرش افتاد كه در بالكن نشسته و به نقطه ایی نامعلوم خیره بود!
    به آهستگی پشت سر او رفت و دستهایش را روی شانه های مهری خانم گذاشت و خم شد و بوسه ی ملایمی بر گونه ی او گذاشت و گفت:اینجا چیكار میكنی خانم؟...بیدار شدم دیدم نیستی فكر كردم توی آشپزخونه داری چایی دم میكنی.
    مهری خانم دستش را روی یكی از دستهای حسین آقا كه همچنان به روی شانه اش بود گذاشت و گفت:چایی دم كردم...خیلی وقته.
    حسین آقا صندلی كنار او را عقب كشید و نشست و گفت:هوا كاملا"پاییزی شده دیگه...سرما نخوری؟...حالا چرا اومدی اینجا نشستی؟
    مهری خانم دستی به موهایش كشید و سپس گفت:دیشب تا حالا یه دقیقه هم خواب به چشمم نیومده.
    حسین آقا با تعجب به او خیره شد و گفت:چرا؟!!...راستی اون صدای جیغ دیشب مال كی بود؟...حتما" همون صدا نگذاشت دیگه بخوابی...آره؟
    مهری خانم نگاهی به حسین آقا كه منتظر پاسخ او بود انداخت و نفس عمیقی كشید و گفت:اون صدای جیغ مال ماهرخ بود...خواب بد دیده بود...ولی من با صدای اون بدخواب نشدم...قبل از جیغ اونم نتونسته بودم بخوابم.
    حسین آقا برای لحظاتی نگاه متفكر و پرسشگر خودش را به صورت او دوخت و سپس گفت:مهری؟!...چیزی شده؟!
    مهری خانم یك دستش را روی میز جلویش گذاشت و سرش را به آن تكیه زد و جواب داد:راستش حسین...از دیروز تا به حال یه فكر مثل خوره افتاده به جونم...دلم آشوب شده...بدجور نگرانم.
    و سپس در حالیكه زیر رگبار نگاه متعجب حسین آقا قرار گرفته بود تمام ماجرایی را كه از دیروز مطلع گشته بود برای او بازگو كرد.
    زمانیكه حرفهایش به پایان رسید احساس میكرد بار سنگینی را از دوش خود برداشته چرا كه گمان میبرد بی شك حسین آقا تدبیری خواهد كرد و از بروز هرگونه فاجعه جلوگیری میكند.
    حسین آقا كه هر دو دستش را به روی سینه گره زده و حالا به پشتی صندلیش تكیه داده بود دقایقی سكوت اختیار كرده و به سطح میزی كه در جلویشان قرار داشت خیره گشت.سپس نگاهش را به صورت همسرش امتداد داده و گفت:امیر بچه نیست كه عقلش رو بده دست كسی مثل جلال این اولا"...دوما" این كه تو از من میخوای برم با امیر صحبت كنم ولی این در جایی ممكنه كه خود امیر باب صحبت رو با من باز كنه نه اینكه من سر خود بلند بشم برم بهش حرفی بزنم...ثالثا" خودت داری میگی قضیه ناموسیه كه مسلما" درستم میگی پس اگه من بخوام سرخود برم پیش امیر و در این خصوص باهاش حرف بزنم به هیچ وجه كار درستی نكردم...امیر اگه خودش صلاح میدونست همون دیروز كه جلال اینها رو بهش گفته بوده یه صلاح و مشورتی با من میكرد حالا كه حرفی به من نزده پس جایز نیست سرخود راه بیفتم برم بهش بگم موضوع چیه؟شاید امیربه عنوان یه مرد اصلا" دوست نداشته باشه من بفهمم چه حرف و حدیثهایی حالا چه راست چه دروغ پشت سر دخترخواهرش دارن میزنن...هر چی باشه غیرت و تعصب بار سنگینیه و نمیشه با تكیه بر رفاقت توی این مسائل دخالت كرد...
    مهری خانم با نگاه و صدایی نگران به میان حرف حسین آقا رفت و گفت:ولی حسین...ما نون و نمك همدیگرو خوردیم...اگه یه وقت جلال زیر پای امیر بشینه و كار دست امیر بده تا دنیا دنیاس تو خودت رو نمیتونی ببخشی كه چرا زودتر جلوی امیر رو نگرفتی...آشیونه ی زندگی امیر و منصوره مثل آشیونه ی زندگی خود ماست...اهمال كنی بعید نیست امیر از طرف جلال آنتریك بشه یه وقت زبونم لال دست به كاری بزنه كه زندگیشون از این رو به اون رو بشه...جلال از نگاهش شرارت میباره...من هیچ وقت نتونستم این مرد رو تحمل كنم اما همیشه به احترام امیرخان حرفی نمیزدم...خود منصوره هم دل خوشی از جلال نداره...ولله از این جلال بعید نیست بزنه اون دختر بدبخت رو بكشه پای امیرم گیر بندازه و آینده ی بچه های امیرم تباه كنه...
    حسین آقا كلافه از روی صندلی بلند شد و گفت:ای بابا بس كن خانم...جلال فقط یه ذره ترشروس همین اما قاتل كه نیست...همچین حرف میزنی كه انگار اون بنده خدا یه قاتل حرفه ایی و فراریه...دست بردار خانم...زیادی داری قضیه رو گنده میكنی...حرف من همینه كه گفتم...قبول دارم سالهاست با امیر سر یه سفره نشستم و نون و نمك هم رو خوردیم اما توی این قضیه نمیشه سرخورد حرفی زد...حداقل تا وقتی خود امیر حرفی نزده من نمیتونم چیزی بگم...بعدشم امیر عاقلتر از این حرفاس كه تو بخوای دلشوره بگیری نكنه خام جلال بشه...این حرفم همین جا تمومش كن...شتر دیدی ندیدی...به افسانه هم بگو دهنش رو درز بگیره یه وقت این موضوع رو جای دیگه مطرح نكنه...حالا هم بلند شو بریم داخل الانا كم كم مهمونها بیدار میشن صبحانه میخوان...پاشو یه املت مشتی و حسابی هم كنار صبحانه برای همه درست كن و بیخودی نشین فكر و خیالم نكن...بلند شو خانم...بلند شو.
    حسین آقا دستش را زیر بازوی مهری خانم گذاشت تا او را از روی صندلی بلند كند كه مهری خانم با نگاهی ملتمسانه به او گفت:حسین...جون بچه هات واسه خانواده ی امیرخان كوتاهی نكن...به خدا میترسم بعدها پشیمون بشیما...
    حسین آقا دستش را انداخت و كلافه تر از پیش گفت:لااله الا الله...میگم بیخود فكر خیال نكن...منم كوتاهی نمیكنم یعنی نمیخوام كه بكنم اما این كه تو میخوای وقتی برگشتیم تهران كله كنم برم با امیر حرف بزنم هم منطقی نیست...چرا متوجه نمیشی خانم؟!
    در این لحظه در هال باز شد و مجید بیرون آمد و در حالیكه سلام و صبح به خیری به پدر و مادرش گفت سمت كتانی هایش رفت و در ضمنی كه آنها را به پا میكرد گفت:مامان من میرم نون بگیرم چیز دیگه نمیخوای واسه صبحانه؟
    حسین آقا كه همیشه از دیدن پسرش احساس غرور میكرد با لبخند تحسین برانگیزی سرتاپای مجید را برانداز كرد و گفت:صبر كن بابا منم باهات میام...از كله ی سحر این مادرت مخ منو خورده...بریم یه ذره با هم قدم بزنیم نون هم میگیریم.
    مجید صاف ایستاد و به صورت دلخور مادرش نگاهی انداخت و سپس با شوخی روی كرد به پدرش و گفت:ولله این مامان خوشگلی كه من دارم بعید میدونم مخ شما رو خورده باشه...تا اونجایی كه شواهد امر نشون میده این شما بودی كه مخ مامان منو زدی و تونستی گولش بزنی و كله ی كچل و شكم گنده ی شما رو نبینه و زنت بشه...
    حسین آقا خنده ی بلند ی كرد و با كف دست ضربات ملایمی بر شانه ی مجید زد و گفت:ای پدرصلواتی...حالا دیگه من كچل و شكم گنده ام و مخ مادرت رو زدم و گول خورده زنم شده...آره؟صبر كن...صبر كن زن بگیری ببینم چند مرد حلاجی...اگه من كچلمو و شكم گنده مطمئن باش تو پیریت بهتر از من نمیشه اون وقت حسابی زیرآبت رو پیش زنت میزنم كه به التماس بیفتی...
    و بعد روی كرد به مهری خانم و گفت:برو داخل خانم..برو خیالتم راحت باشه بیخود فكر بد به سرت راه نده...برو بساط صبحانه رو حاضر كن من و مجید میریم نون بگیریم الان برمیگردیم.
    مهری خانم به سمت در هال رفت ولی قبل اینكه آن را باز كند برگشت و به شوهر و پسرش كه هر دو به او خیره بودند نگاه كرد...نگاه مجید مهربان ولی آكنده از هزار سوال بود همان نگاهی كه شب گذشته در آخرین مكالمه ی خودش با او در چشمانش دیده بود و نگاه همسرش لبریز از اصرار بر حفظ آرامش وی...مهری خانم نفس عمیقی كشید و روی به حسین آقا گفت:حسین روی حرفهام فكر كن.
    حسین آقا با دست به او اشاره كرد كه به داخل برود و در حالیكه مشغول پوشیدن كفشش شده بود گفت:برو داخل خانم...من حرفم رو بهت زدم این تویی كه باید بری روی حرفم فكر كنی نه من...من فكری ندارم جز انتظار این كه ببینم امیر تا چه حد به من اجازه ی مداخله میده...برو خانم.
    و سپس دستی به شانه ی مجید زد و گفت:بریم بابا...بریم وگرنه این مادرت ول كن نیست!
    مجید برگشت و همراه پدرش از پله ها پایین رفته و دقایقی بعد از در باغ خارج و به سمت جاده راهی شدند.
    نانوایی در امتداد جاده بود و فاصله ی چندانی با باغ نداشت و در آن وقت صبح به علت خلوتی جاده و رطوبت ناشی از بارانهای گاه و بیگاه شب گذشته و ابری بودن هوا بوی نان تازه پخت در تنور نانوایی تمام فضای اطراف را پركرده بود و اشتهای هر رهگذری را تحریك كرده و با استشمام این بو لذت خوردن یك صبحانه ی اصیل و ایرانی را در ذهن تداعی میكرد.
    مجید دلش میخواست با پدر در رابطه با حرفهایی كه چند دقیقه پیش مادرش در خلوت به او گفته بود صحبت كند اما میدانست با بیان هر مطلبی اولین انگشت اتهام به سوی او نشانه خواهد رفت كه چرا صحبتهای پدر و مادرش را استراق سمع كرده است...اما مجید قصدش یواشكی گوش كردن به حرفهای آنها نبود ولی از آنجائیكه پنجره ایی از هال كه او در زیر آن خوابیده بود برای عوض شدن هوای سنگین داخل هال دقایقی قبل از شروع حرفهای آنها توسط مجید نیمه باز شده بود و وقتی آن دو با یكدیگر گرم صحبت می شوند مجید ابتدا به طور ناخواسته و سپس به جهت كنجكاوی كه از شب پیش در این خصوص عارضش گشته بود تمام حرفهای آنها را شنیده بود!
    مجید هم مانند مهری خانم بعد از مطلع شدن از قضیه به علت نقشی كه آقاجلال همواره از خود در جمع نشان داده بود حالا احساس نگرانی میكرد و دوست داشت پدرش به هر نحو ممكن در ارتباط بیشتری با امیرخان قرار گرفته و به او كمك فكری كند...مجید هر چه با خود كلنجار رفت كه حرفی در رابطه با موضوع پیش آمده مطرح كند و باب صحبت را با پدرش باز نماید نتوانست كلامی بیابد و از آنجایی كه رای و عقیده ی او را هم در این خصوص از لابه لای حرفهایشان فهمیده بود در نتیجه بیش از هر لحظه ایی واژه كم می آورد!
    حسین آقا خود نیز تمام مسیر تا نانوایی را در سكوت همراه با مجید همقدم شده و پر واضح بود كه در دنیایی از نگرانی دست و پا میزند اما همچنان بر حرف خویش پابرجا بود و ترجیح میداد با دخالت بی مورد در یك مسئله ی خانوادگی كه شاید برخلاف میل امیرخان باشد رفاقت چندین ساله ی خود را با او دچار خدشه ننماید.
    بعد از خرید نان زمانیكه هر دو به باغ برگشتند ساعتی بعد همه ی افراد و مهمانها از خواب بیدار شده و پس از خوردن صبحانه ایی لذیذ كه مهری خانم تدارك دیده بود روزی دیگر را آغاز كردند و قرار شد بعد از ناهار همگی به تهران برگردند.
    از وقتی ماهرخ بیدار شده بود و به همراه دخترهای دیگر صبحانه اش را خورده بود چهره اش گرفته و نگران به نظر می رسید و حتی چند باری كه مجید با اشاره از او علت را جویا شده بود او نیز با حركت سر و شانه هایش گفته بود چیز مهمی نیست اما خود ماهرخ بیشتر و بهتر از هر كسی میدانست كه دلیل اضطراب و نگرانی او دیدن كابوس شب گذشته است...دائم از تكرار آنچه كه در خواب دیده بود وحشتی عجیب تمام وجودش را میگرفت و نكته ی مبهم خوابی كه دیده بود هر لحظه بیشتر برایش جای فكر و تامل را هموار می ساخت...از صبح كه بیدار شده بود با تكرار آنچه در خواب دیده بود حالا به جزئیات بیشتری از خوابش واقف میشد و مسئله ی اصلی برایش این شده بود كه او در ابتدا تصور كرده بود عموجلال گلرخ را با چاقو مورد ضرب و شتم قرار میداده در حالیكه صبح بهتر در خاطرش زنده میشد كه او گلرخ نبوده بلكه شخص دیگری بود و گلرخ با لباس عروسی آلوده به خون در گوشه ایی ایستاده و با وحشت به صحنه نگاه میكرده...اما هر چه فكر میكرد نمی توانست تشخیص بدهد دختری كه زیر دست و پای عموجلال افتاده و هر لحظه بیشتر در خون غرق میشد كه بوده؟!
    ساعت نزدیك11شده بود و جوانهای حاضر در باغ همگی برای بازی والیبال خود را آماده كرده بودند اما ماهرخ با چهره ایی گرفته در هال روی یكی از راحتی ها نشسته بود.سرش را به آن دستش كه روی دسته ی راحتی بود تكیه داده و گوشه ی لبش را بی اراده با دندان گرفته و به نقطه ایی خیره بود!
    افسانه بعد از كلی سروصدا و گشتن در كمد یكی از اتاق خوابها بالاخره توانسته بود لباس مناسبی برای بازی والیبالش پیدا كرده و بپوشد از اتاق خارج شده و به سمت در هال رفت و در این وقت چشمش به ماهرخ افتاد ایستاد و گفت:ماهرخ!!!چرا نشستی؟!بلند شو بریم بازی همه منتظرن!
    ماهرخ بدون اینكه خط نگاهش را تغییر دهد پاسخ داد:تو برو من نمیام.
    افسانه اخمی به چهره اش نشاند و گفت:لوس بازی درنیار دیگه...از صبح كه بلند شدی همین جور اخمات توی هم رفته و یك كلمه حرف نزدی...چته؟!
    ماهرخ از روی راحتی بلند شد و در حالیكه از كنار افسانه میگذشت و به سمت یكی از اتاق خوابها راهی شده بود پاسخ داد:چیزیم نیست...دیشب بعد اون كابوس مسخره یه ذره بدخوابم برد حوصله ندارم.
    افسانه شانه اش را بالا انداخت و در ضمنی كه در هال را هم باز میكرد گفت:به هر حال اگه دیدی حالت یه ذره بهتر شد تنها نمون بیا بیرون همه داریم بازی میكنیم تو هم بیا...
    مهری خانم كه در آشپزخانه مشغول دم كردن چای مجدد بود تمام رفتار و حركات ماهرخ را هم زیر نظر داشت و وقتی قوری را از آب جوش پركرد و روی سماوربرقی گذاشت به قصد رفتن به همان اتاقی كه ماهرخ رفته بود از آشپزخانه خارج شد اما به محض اینكه خواست به سمت اتاق برود مجید در یكی دیگراز اتاقها را باز كرد و درست مقابل او قرار گرفت و وقتی متوجه ی عجله ی مادرش برای رفتن به اتاق كناری شد گفت:باز چی شده؟ایندفعه چرا مضطربی؟
    مهری خانم گفت:نه عزیزم مضطرب نیستم دارم میرم توی اتاق ببینم ماهرخ چرا اینقدر از صبح كه بیدار شده دمق و توی خودشه؟!
    مجید به در اتاقی كه ماهرخ به آن رفته بود نگاه كوتاهی انداخت و گفت:من الان میبرمش بیرون یه ذره قدم میزنه حالش سرجا میاد...شما نگران نباش.
    مهری خانم نگاه عمیقی به چشمهای پسرش انداخت و سپس با صدایی آرام و در حالیكه لبخندی هم به لبش آمده بود گفت:مجید جان مثل اینكه از این به بعد هم باید نگران ماهرخ باشم هم نگران دل پسرم كه بدجور به تب و تاب داره میفته...نه؟
    مجید لبخند كمرنگی روی لبش نشست وجواب داد:برای من نگران نباش...تب وتاب دل من به وقتش آروم میگیره...شما به فكر دل مهربون خودت باش كه واسه همه می تپه جز خودت!
    و سپس بوسه ی ملایمی به گونه ی لطیف و مهربان مهری خانم گذاشت و برگشت به سمت اتاقی كه ماهرخ در آن بود وچند ضربه ی ملایم به در زد...لحظاتی بعد صدای ماهرخ را از داخل اتاق شنید كه گفت:بله؟
    مجید به مادرش نگاه كرد و با صدایی آهسته گفت:خیالت راحت باشه شما برو الان راضیش میكنم ببرمش بیرون.
    مهری خانم لحظاتی كوتاه لبخند پر از محبت مادرانه اش را به صورت پسرش دوخت سپس با سر حرف مجید را تایید كرد و بار دیگر به آشپزخانه برگشت.
    مجید آهسته دستگیره ی در را پایین آورد و كمی آن را باز كرده وگفت:اجازه هست بیام توو؟
    ماهرخ با شنیدن صدای مجید نگاهش را از پنجره گرفت و به سمت در برگشت و گفت:بیا توو...
    و بار دیگر صورتش را به سمت پنجره برگرداند.
    مجید وارد اتاق شد و دید ماهرخ روی تخت نشسته و در حالیكه به دیوار تكیه داده نگاهش هم به پنجره دوخته!...ماهرخ حتی برنگشت مجید را نگاه كند!
    مجید كمی به او نگاه كرد و سپس گفت:ماهرخ بلند شو مانتو و روسریت رو بردار بپوش بریم بیرون یه ذره قدم بزنیم.
    ماهرخ با بی حوصلگی و صدایی آهسته گفت:نه...حوصله ندارم...هوا هم ابریه میترسم بارون بگیره.
    مجید كه كاملا" متوجه ی حال ماهرخ شده بود گفت:چون حوصله نداری میگم بلند شو بریم بیرون دیگه...بعدشم نترس بارون نمیاد...برفرضم كه بارون بیاد مگه میترسی گچ نپخته باشی و زیر بارون وابری؟...بلند شو بریم یه كم قدم بزنیم سرحال بشی...این قیافه ایی كه تو از صبح تا حالا به خودت گرفتی همه رو ناراحت كرده...بلند شو.
    و سپس به سمت ماهرخ رفت تا دست او را گرفته و از روی تخت بلند كند كه ماهرخ نگاه اخم آلودش را به او دوخت و هر دو دستش را طوری عقب كشید كه مجید هیچیك را نتواند بگیرد سپس گفت:گفتم حوصله ندارم یعنی حوصله ندارم ولم كن مجید.
    مجید كه دستش در فضای بین خودش و ماهرخ برای لحظاتی كوتاه ثابت مانده و با تعجب به حركت ماهرخ چشم دوخته بود با صدایی محكم گفت:ماهرخ!...میگم میدونم حوصله نداری واسه همینه میخوام ببرمت بیرون یه ذره حرف بزنیم ببینم چت شده؟...با این رفتارت از صبح تا حالا بیشتر از همه مامان رو نگران كردی...همین الانم داشت می اومد توی این اتاق ببینه چی شده...هیچكس نمیدونه به چه دلیل تو یكدفعه از دیشب تا امروز صبح كه بیدار شدی چرا 180درجه تغییر اخلاق دادی...هر كسی پیش خودش فكر میكنه حتما كاری كردن حرفی زدن كه باعث دلخوری تو شده...زشته...بلند شو بریم بیرون یه ذره قدم میزنیم و تو هم حرف بزن ببینم چته؟
    ماهرخ به مجید كه كنار تخت ایستاده و با نگاهی مصمم به او چشم دوخته بود نگاه كرد و گفت:كسی كاری به من نداشته و حرفی نزده كه بخوان نگران بشن...نگرانی من مربوط به خودمه...من به كسی كاری ندارم.
    مجید نفس عمیقی كشید و سپس با حركتی سریع مچ دست ماهرخ را گرفت و او را به راحتی از روی تخت بلند كرد و زمانیكه ماهرخ درست مقابل او روی زمین ایستاد به چشمهایش خیره شد و گفت:نگرانی تو الان نگرانی منم محسوب میشه...نمیدونم منظورم رو میفهمی یا نه؟...من دوست ندارم اینطوری تو رو دمق و ناراحت ببینمت...یا باید دلیل ناراحتیت رو بدونم یا باید اونقدر مهارت داشته باشی كه چنان تظاهر در رفتارت به خرج بدهی كه من هیچ وقت نفهمم ناراحتی یا مشكلی داری...اینو الان میگم و امیدوارم همیشه توی گوشت بمونه...اگه ببینم ناراحتی تا دلیلشو نفهمم ولت نمیكنم...گرفتی چی میگم یا نه؟
    ماهرخ نگاهش را از چشمهای جدی و جذاب مجید گرفت و به فرش زیر پایشان خیره شد و گفت:آخه چیز مهمی نیست.
    مجید با لحنی جدی گفت:نمیدونم این چه رازیه كه جماعت همجنس شماها هر وقت یه موضوعی بیش از اندازه مهم هست رو با گفتن این جمله كه((چیز مهمی نیست))میخواین سر و تهش رو هم بیارین و فكر میكنید جماعت اطرافتون یه مشت هالو تشریف دارن...اگه مهم نیست پس چرا از صبح این جوری غمبرك زدی؟!...الانم نرفتی با بقیه والیبال بازی كنی اومدی توی این اتاق تك وتنها میخوای بشینی...هان؟!...زود لباست رو عوض كن بریم بیرون یه ذره قدم بزنیم...بیرون منتظرتم.
    مجید دیگر معطل نكرد و به سمت در اتاق رفت و آنرا باز كرد و در حین بیرون رفتن بار دیگر به ماهرخ روی كرد و گفت:ماهرخ منتظرتما.
    و سپس خارج شده و در را بست.
    ماهرخ حوصله ایی برای بیرون رفتن در خود نمی دید اما از سویی كاملا" این را نیز درك كرده بود كه اگر بنا باشد به جهت مشغولیت ذهنی كه برای خویش درست كرده دائم در اتاق بماند بیش از هر لحظه ی دیگری ممكن است توجه دیگران را به خود جلب نماید و از آنجایی كه مجید گفته بود رفتار او از صبح تا آن لحظه سبب نگرانی و شاید هم ناراحتی مهری خانم گشته لذا بهتر دید با تمام بی حوصلگی كه دارد اما به پیشنهاد مجید عمل كرده و همراه وی برای ساعتی از باغ خارج شده و قدم بزند.
    دقایقی بعد زمانیكه مانتو پوشیده و روسری را روی سرش مرتب كرد از خانه خارج شد.
    وقتی پله های بالكن را پایین میرفت افسانه كه در حال بازی والیبال همراه با دیگر جوانهای حاضر در باغ بود چشمش به او افتاد و با صدایی بلند گفت:ماهرخ كجا؟!
    ماهرخ نگاهی گذرا به جمع آنها انداخت و گفت:دارم میرم بیرون با مجید یه ذره قدم بزنیم.
    افسانه لحظاتی سر جای خود ایستاد و بی حركت به او كه سمت در باغ میرفت چشم دوخت و خواست حرفی زده و به دنبال او برود كه در این لحظه توپ به سمت او آمد و مجبور شد بازی را ادامه دهد اما هنوز از اینكه مجید و ماهرخ را نسبت به دفعات قبل كه به باغ آمده بودند این بار در وابستگی قابل ملاحظه ایی مشاهده میكرد احساس خوبی نداشت و دلش میخواست هر چه زودتر بازی تمام شود و به داخل خانه رفته و حس خودش را به مادرش بار دیگر بازگو نماید!
    ماهرخ از در باغ خارج شد و دید مجید به دیوار تكیه داده و كف یك پایش را هم به دیوار گذاشته و در حالیكه هر دو دستش را به روی سینه در هم گره زده به جلوی پایش خیره است و با شنیدن صدای بسته شدن در به حالت عادی ایستاد و گفت:خوب بریم...كنار رودخونه كه فكر نكنم دوست داشته باشی بریم...درسته؟
    ماهرخ لبخند كمرنگی به لب آورد و گفت:چرا نباید دوست داشته باشم بریم كنار رودخانه؟مگه قراره منوچهرم بیاد؟
    مجید خندید و گفت:پس با این حساب تو از منوچهر میترسی اما از رودخونه نه...درسته؟
    ماهرخ لبخند روی لبهاش عمیق تر شد و گفت:خوب مسلمه...رودخونه كه منو نكشید توی خودش...این منوچهر بود كه باعث شد بیفتم توی رودخونه...پس باید از منوچهر بترسم نه از رودخونه!
    مجید و ماهرخ به سمت راهی كه منتهی به حاشیه ی كنار رودخانه میشد به راه افتادند...مجید هر دو دستش را در جیبهای شلوار جینی كه به پا داشت فرو برد و ماهرخ یك دستش را به دور بازوی مجید حلقه كرده بود.
    چند لحظه بعد مجید گفت:خوب...بگو؟
    ماهرخ كمی مكث كرد و سپس با صدایی آهسته گفت:چی بگم؟...گفتم كه چیز مهمی نیست.
    مجید كه حالا در حین قدم زدن به نیمرخ ماهرخ هم نگاه میكرد گفت:آره...قبلا" گفته بودی كه مهم نیست...ولی من میخوام همون موضوع بی اهمیت رو كه باعث شده از صبح اینقدر توی خودت باشی رو بدونم كه چیه.
    ماهرخ حلقه ی دستش را از دور بازوی مجید باز كرد و شاخه ی كوتاه و نازك درختی كه روی زمین افتاده بود را برداشت و در ضمنی كه آنرا در هوا با حركت دستش به بازی گرفته بود گفت:واقعیتش مجید دیشب اون كابوسی كه دیدم یه ذره فكرمو مشغول كرده.
    مجید در حالیكه حالا مسائلی را در رابطه با امیرخان و خانواده ی ماهرخ مطلع گشته بود سعی كرد با حفظ ظاهر لبخندی بزند و در ادامه ی صحبت او گفت:ای بابا ماهرخ خودت داری میگی كابوس...ولش كن...بیخودی فكرت رو مشغول یه خواب كه اعصابت رو خراب كرده نكن...اهمیت نده...بخوای دائم بهش فكر كنی فقط خودت رو اذیت كردی.
    ماهرخ مكثی كرد و سپس گفت:میدونی مجید دیشب وقتی از خواب پریده بودم بیشتر دیدن كاری كه عموجلال توی خواب داشت میكرد جلوی چشمم بود و ترسیده بودم ولی از صبح كه بیدار شدم جزئیات بیشتری از خواب داره توی ذهنم تكرار میشه...جزئیاتی كه مثل معماس بیشتر.
    مجید دست ماهرخ را گرفت و كمك كرد از نهر آبی كه جلوی راهشان به علت بارندگیهای شب گذشته و بالا آمدن سطح رودخانه پدید آمده بود بگذرد و سپس به حاشیه ی كنار رودخانه رسیدند و در حالیكه هركدام روی تخته سنگهایی كه اندكی نمدار و خیس بود نشستند ماهرخ حرفش را ادامه داد:دیشب اولش فكر كرده بودم عموجلال گلرخ رو داره با چاقو تیكه تیكه میكنه...اما اونی كه عموجلال داشت میكشتش گلرخ نبود...یه نفر دیگه بود...یه دختر دیگه...گلرخ یه كنار ایستاده بود و فقط لباس عروسش خون خالی شده بود و مثل من با ترس به كاری كه عموجلال میكرد چشم دوخته بود اما جیغ نمیزد...محسن كنارش بود...انگار بودن محسن یه دلگرمی خاصی بهش میداد...برای همینم بود وقتی عموجلال مثل وحشیها داشت كارش رو میكرد دیدم گلرخ همراه محسن رفتند انگار محسن میخواست گلرخ رو یه جای امن ببره...مجید هر چی فكر میكنم نمیتونم بفهمم اون دختری كه عمو داشت اونجوری تیكه تیكه اش میكرد كی بود!...اصلا" چرا بابام رفت و به جیغهای من توجهی نكرد؟!...چرا بعدش دیدم عمو داره بابا رو میكشه؟!...وای مجید...
    مجید به میان حرف ماهرخ رفت و گفت:تمومش كن دیگه ماهرخ...خوشت میاد بیخود اعصاب خودت رو خراب كنی؟...خواب و رویا اسمشون روشونه...واقعیت ندارن...به قول مامان شاید واقعا" ترس افتادن توی رودخونه باعث شده بوده دچار كابوس بشی.
    ماهرخ نگاهش را به آب رودخانه كه در اثربارندگی شب گذشته و چه بسا ادامه ی بارندگی در ارتفاعات طول مسیر جاده ی شمال گل آلود شده بود معطوف كرد...آب با شدت در جریان بود...دیدن آن آب با شرایط ایجاد شده صحنه ی هجوم سیلهای خانمان برانداز را در ذهن هر بیننده تداعی میكرد...سیلهای خروشانی كه هیچ راه گریزی برای انسانها باقی نمیگذارند وهمه چیز را با خود كنده و می برند و نابود میكنند!
    مجید از روی تخته سنگی كه نشسته بود بلند شد و كنار ماهرخ نشست و دستش را دور شانه ی او انداخت و گفت:فقط همین موضوع نگرانت كرده بوده؟یعنی همین معما كه به قول خودت اون دختری كه زیر دست عموت بوده رو نشناختی؟
    ماهرخ صورتش را به سمت مجید برگرداند و گفت:آخه میدونی مجید...دائم حس میكنم اون رو میشناسم...انگار بارها دیده بودمش...ولی نمیدونم چرا هر چی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد كی بوده!
    مجید كمی مكث كرد و سپس گفت:ولش كن ماهرخ...این فقط یه خواب بوده.
    ماهرخ به چشمهای مجید خیره شد و بعد مجید شانه های او را بیشتر به خود نزدیك كرد و طوری نشستند كه ماهرخ كاملا" به مجید تكیه داده و مجید نیز او را در آغوش داشت...هر دو به آب رودخانه نگاه میكردند و مجید برای اینكه ماهرخ را از هجوم آن فكرها خارج كند لبش را به گوش ماهرخ نزدیك كرد و گفت:دیگه از اون شرطهایی كه دیشب برام گذاشتی نمیخوای برام بگذاری؟
    ماهرخ لبهایش با لبخند از هم باز شد و صورتش را به سمت مجید برگرداند.
    مجید هم لبخندی به لب داشت و به چشمهای ماهرخ خیره شده بود.
    ماهرخ با چوب كوتاه و نازكی كه هنوز در دستش بود ضربه ی ملایمی به سر مجید زد و گفت:ای بدجنس...منو بگو فكر كردم آوردیم بیرون از خونه تا به قول خودت قدم بزنیم و نگذاری ناراحت باشم...حالا فهمیدم برای چی منو آوردی بیرون!
    مجید در ضمنی كه او را در آغوش نگه داشته بود آن چوب را با تمام ممانعتی كه ماهرخ میكرد از دستش بیرون كشید و به سمت رودخانه پرتاب كرد و گفت:یعنی واقعا"اینطوری فكر میكنی؟
    ماهرخ كه حالا با توجه به ظرافتش در مقابل اندام مجید كاملا" در آغوش او جای گرفته و با عشقی پاك و خالصانه بیشتربا تكیه به او خودش را در آغوش وی غرق می ساخت گفت:اولش اینطوری فكر نمیكردم ولی الان مطمئنم.
    مجید به صورت ماهرخ كه بر سینه ی وی تكیه زده بود نگاه كرد و گفت:یعنی آوردمت بیرون كه ببوسمت؟
    ماهرخ با یك دستش صورت مجید را نوازش كرد و با سر پاسخ مثبت داد.
    مجید نگاه عمیقی به چشمها و تك تك اعضای صورت ماهرخ انداخت و سپس گفت:ماهرخ...من الان فقط شوخی كردم...اما لازمه یه چیزهایی رو بهت بگم...تو متوجه ی بعضی چیزها یا نیستی یا نمیخوای باشی...كه البته شاید هر كسی دیگه جای من بود این حالت تو بهترین موقعیت براش میشد جهت نهایت كامجویی و سوءاستفاده از تو...ولی من به هیچ وجه قصد ندارم كه...
    ماهرخ بلافاصله متوجه ی منظور مجید شد و با جدیت و سرعت خودش را از آغوش او بیرون كشید و با نگاهی جذاب و جدی مستقیم به چشمهای مجید خیره شد و گفت:مجید...من نه بچه ام...نه احمق...اگه میبینی اینطوری خودم رو توی بغلت میندازم یا حتی در مقابلت وقتی توی اتاق بوسیدیم مقاومتی نكردم یا حتی دیشب اون شوخی رو باهات موقع رقصیدن بقیه كردم همه و همه دلیلش اینه كه میشناسمت و میدونم چه اخلاقی داری...شاید تا دو روز پیش نمیدونستم عاشقتم اما نسبت به رفتارت كه كور نبودم...از وقتی یادمه خانوادهامون با هم رفت و آمد داشتن...اگه پسر بدی بودی مطمئن باش حتی با تصور اینكه سنم پایین تر از شماهاس اما اینو می فهمیدم كه آدم درستی نیستی...تو فكر كردی من اونقدر بی شخصیتم كه اجازه میدادم هر كسی غیر از تو بتونه در این شرایط قرار بگیره كه میگی اگه هر كی دیگه جای من بود ال میكرد و بل میكرد و از من و موقعیتی كه بهش میدادم سوءاستفاده میكرده؟!...یعنی تو فكر كردی من با هر كی از راه برسه همین صمیمتی كه با تو دارم حس میكنم رو با اونم حس میكردم و بهش اجازه میدادم اینطوری مثل تو با من رفتار كنه؟!
    مجید كه محو گفتار جدی و زیبایی و جذابیت ماهرخ شده و خیره در چشمهایش نگاه میكرد در همون حال گفت:منظورم این نبود!
    ماهرخ با عصبانیت از جایش بلند شد وگفت:...
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  14. 18 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۶-۱۴-۱۳۹۱),golaleh (۰۸-۲۵-۱۳۹۰),motlagh (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),silverstar (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),soushiyant (۰۸-۲۸-۱۳۹۰),sue.sun (۰۸-۲۹-۱۳۹۰),tarannom (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),_farideh_ (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),~ghasedak~ (۱۲-۰۵-۱۳۹۰),ترنج خاتون (۱۰-۰۸-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۲۵-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰)

  15. #8

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب-شادی داودی
    تنها در صورتی كه در عشق به شادی بپردازید خواهید توانست به عشق ورزیدن ادامه دهید.عشق نباید به صورت باری سنگین درآید كه حمل آن برای شما مشكل شود.عشق باید به صورت یك ترانه یا یك سماع باشد.عشق اصلا" جدی نیست.عشق به نوعی رها شدن از هرگونه نگرانی و تنش است.
    --------------------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت هشتم
    مجید كه محو گفتار جدی و زیبایی و جذابیت ماهرخ شده و خیره در چشمهایش نگاه میكرد در همون حال گفت:منظورم این نبود!
    ماهرخ با عصبانیت از جایش بلند شد و گفت:لازم نیست توضیح بدهی كه منظورت چی بوده...حالیم شد كه میخوای بگی تو قصد سوءاستفاده از منو نداری و خیلی محجوب تشریف داری و منم باید حواسم به رفتارم باشه و اینقدر راحت حتی به بهانه ی عشق بهت نزدیك نشم چون به هر حال تو یه پسری و ممكنه كه با رفتارم و ادامه ی اونها تو دچار مشكل بشی...نه؟...باشه قبول.
    ماهرخ بعد از گفتن این حرف دیگر معطل نكرد و برگشت تا مسیر رسیدن به جاده و سپس باغ را پیش بگیرد كه مجید با عجله و عصبانیت از جایش بلند شد و به سرعت خودش را به ماهرخ رساند و دست او را گرفت و به سمت خودش برگرداند اما ماهرخ به تندی دستش را از دست مجید بیرون كشید و گفت:به من دست نزن...از این لحظه به بعد حق نداری حتی دستمم بگیری...البته فكر نكن مثل بچه ننه ها دارم قهر میكنم یا قصدم اینه كه بخوام اگه موضوعی در بین ما در شرف وقوع بود رو جلوگیری كرده باشم...نه اصلا"...من دوستت دارم و شاید به این سادگیها هم نسبت بهت دلسرد نشم...اما تا وقت درستش نرسه دیگه نمیخوام زیادی اظهار عشق و صمیمت بهت داشته باشم یا بهتر بگم به قول خودت شرایطی رو ایجاد كرده باشم كه جنابعالی فكر كنی من از روی بچگی و نفهمی دارم كاری میكنم و تو در نهایت ممكنه نتونی خودت رو كنترل كنی و كار به سوءاستفاده و این حرفها...
    مجید قدمی دیگر به ماهرخ نزدیك شد و بازوهای او را گرفت و گفت:ماهرخ چرا داری چرت و پرت میگی؟
    ماهرخ با حالتی عصبی و كلافه بازوهایش را از دستهای مجید بیرون كشید و از او فاصله گرفت و گفت:چرت و پرت نمیگم...تو خواستی بهم ادبیات رفتاری یك عاشق رو حالی كنی كه كردی...از این به بعد همون رفتاری رو میكنم كه درسته...دوستت دارم و عاشقتم باقی میمونم اما رفتاری نخواهم كرد كه تو بخوای برام كلاس اخلاق و توجیه بگذاری.
    مجید نگاه جدی و عصبی خودش را به چشمان خشمگین ماهرخ دوخت و گفت:بچه نشو ماهرخ!من حرف بدی نزدم فقط خواستم بگم...
    ماهرخ به میان حرف او آمد و گفت:شاید تا ده دقیقه پیش رفتارم بچگانه بوده ولی بهت قول میدهم از این لحظه به بعد دیگه هیچ بچه بازی از من نمی بینی.
    بعد از پایان یافتن جمله ی آخرش بار دیگر به قصد رفتن به سوی مسیر برگشت كه مجید شانه های او را گرفت و با حركتی سریع او را به عقب برد طوریكه ماهرخ مجبور شد به درختی كه در پشتش با فاصله ایی اندك واقع شده بود تكیه دهد و سپس مجید صورت ماهرخ را بین دو دستش گرفت و بعد از لحظاتی كه در چشمهای عصبی او خیره شده بود گفت:ماهرخ...چی رو میخوای با این رفتارت به من ثابت كنی؟...هان؟
    ماهرخ كه كف هر دو دستش را به سینه ی پهن و مردانه ی مجید گذاشته و سعی داشت او را از خود دور كند گفت:میخوام بهت ثابت كنم كه اولا" در مورد من خیلی زود قضاوت كردی دوما" اگه قرار باشه همونطور كه من دوستت خواهم داشت تو هم منو دوست داشته باشی و به گفته ی خودت عاشقم بمونی با رفتاری كه خودت ازم خواستی داشته باشم من هیچ مشكلی ندارم ولی تو روزی میرسه كه از حرفت پشیمون بشی...
    مجید با صدایی آهسته گفت:همین الانشم پشیمونم.
    ماهرخ فشار دستانش را بیشتر كرد و با خم كردن سر و اندكی كمر خود توانست با زرنگی و چابكی خاص از زیر دستان مجید خود را بیرون كشیده و آزاد كند سپس در حالیكه چشمهایش حالا علاوه بر خشم غم خاصی را نیز به نمایش گذاشته بود دو قدم دیگر از مجید فاصله گرفت و گفت:یادته دیروز ازت پرسیدم یه دختر از نظر پسرها كی بزرگ میشه و تو در جوابم چی گفتی؟...گفتی بزرگی به سن و سال نیست به عقل و شعوره...حالا هم شعورم داره بهم میگه كه از این به بعد باید راه عاشقی رو چطوری طی كنم...تو هم میخوای منو بچه فرض كن یا نه میخوایی بزرگم بدون برام فرقی نداره...ولی یادت باشه كه از این به بعد رفتاری رو از من میبینی كه خودت خواستی...
    مجید یك دستش را در لابه لای موهایش فرو برد و برای لحظاتی كوتاه به آسمان ابری و گرفته خیره شد سپس به ماهرخ نگاه كرد و با صدایی نسبتا" بلند گفت:من از تو این رفتار رو نخواستم...من كی از تو خواستم از من دوری كنی؟
    ماهرخ عقب عقب قدم برمیداشت و با لبخند كمرنگ و غمگینی كه به لب آورد سر تا پای مجید را برانداز كوتاهی كرد و پاسخ داد:من از تو دوری نمیكنم مجید...من دوستت دارم تا وقتی دوستم داشته باشی...اما رفتارم همونی میشه كه همین چند دقیقه پیش خواستی...همونطور میشه كه مشكل سوءاستفاده پیش نیاد نه برای تو نه برای ذهنت تو...كه نكنه من رفتارم طوری باشه كه كسی غیر از تو به خودش اجازه ی...
    و بعد بغض راه گلویش را بست و برگشت و به حالت دو مسیر سمت جاده را پیش گرفت!
    مجید برای چند ثانیه در بهت و ناباوری اثر حرفش به روی ماهرخ بی حركت سر جایش ایستاد و به دویدن ماهرخ چشم دوخت اما به یكباره به طرف ماهرخ دوید و خیلی سریع به او رسید و توانست او را در آغوش بگیرد و از ادامه ی دویدنش جلوگیری كرد.
    ماهرخ سعی میكرد خود را از آغوش او بیرون بكشد اما تلاشش كاملا" بیهوده بود چرا كه مجید با تمام احساس و عشقی كه نسبت به ماهرخ داشت آنچنان او را در میان بازوان و آغوش خویش جای داده بود كه ماهرخ فهمید هرگونه تقلایش برای رهایی از دستان مجید كاری بس عبث و بیهوده است!
    مجید با صدایی آهسته گفت:بس كن ماهرخ...دیوونه بازی درنیار...آروم باش تا مثل دو تا آدم با هم حرف بزنیم...الان تو اینجوری برگردی توی باغ مامان میدونی به من چی میگه؟میگه تو ماهرخ رو بردی بیرون سرحال بشه بدترش كردی كه...تو رو خدا ماهرخ یه لحظه به حرفم گوش كن.
    ماهرخ كه حالا تقریبا" بی حركت در آغوش مجید ایستاده بود اما كلافه و عصبی در حالیكه سعی داشت از ریزش اشكهای جمع شده در چشمانش نیز جلوگیری كرده باشد گفت:مجید ولم كن...بهت میگم ولم كن...امكان نداره از حرفم برگردم...به جون بابام از این به بعد میدونم رفتارم...
    مجید به میان حرف ماهرخ رفت و گفت:باشه...باشه...هر طور دوست داری همون رفتار رو داشته باش...باشه...ولی الان نمیگذارم اینجوری با این حال برگردی باغ.
    مجید كه حالا كاملا" متوجه ی كلافگی ماهرخ شده و از سویی دریافت كه توانسته ماهرخ را متقاعد كند تا برای باز یافتن آرامشش كمی تامل كند به آرامی دستانش را شل كرد و سپس از ماهرخ فاصله گرفت و گفت:یه چند دقیقه بشین آرومتر كه شدی با هم برمیگردیم.
    ماهرخ به زمین خیس و گل آلود نگاهی انداخت و گفت:اینجا كه دیگه جای نشستن نیست همه جا خیس و كثیفه...
    و بعد شروع كرد آرام آرام قدم برداشتن و مجید كه حالا احساس میكرد با گفتن آن حرف در چند دقیقه پیش به راستی دیواری میان خود و ماهرخ ایجاد كرده است در كنار ماهرخ شروع كرد به راه رفتن و حتی یك بار كه خواست دست ماهرخ را بگیرد با واكنش سریع ماهرخ در عدم انجام این كار مواجه شد!بنابراین مجید ترجیح داد بدون حرف در كنار ماهرخ قدم بردارد اما قلبا" از اینكه حرفش را كمی بدون فكر به ماهرخ گفته بود احساس خوبی نداشت.
    مقداری از راه را كه رفتند صدای رعد و برق به تمام فضای آن محیط حال و هوایی دیگر بخشید و به علت وجود كوههای اطراف انعكاس صدای رعد سبب میشد اینطور به تصور آید كه چندین رعد پشت سر هم انجام گرفته!
    ماهرخ برای لحظاتی سر جایش ایستاد...صدا نسبتا" طولانی تر از حد معمول بود و به همین جهت او با دلهره ایی خاص به كوههای اطراف چشم دوخت.
    مجید كه اضطراب را در چشمهای ماهرخ دید قدمی به سویش برداشت و گفت:نترس صدای رعد و برق توی دره پیچیده و به نظر میاد كوه داره ریزش میكنه یا چند تا رعد با هم باشه...ولی چیزی نیست نترس...این صدا فقط از همون رعد اول بود.
    سپس به آرامی دستش را دور شانه ی ماهرخ گذاشت و كمی او را كه همچنان با نگرانی به ارتفاع كوههایی كه محیط را احاطه كرده چشم دوخته بود به خود نزدیك كرد.
    ماهرخ اعتراضی نكرد و گویا در آن لحظات تمام حرفها و برخوردهایی كه بین خودش و مجید رخ داده بود را فراموش كرده!
    مجید در حینی كه او را وادار به ادامه ی راه رفتن كرد حالا كاملا" ماهرخ را در پناه خویش گرفته و از اینكه می دید با اعتراضی از سوی او مواجه نشده لبخند رضایتی بر لبهایش نشست...هنوز چند قدم دیگر بیشتر نرفته بودند كه مجددا" باران شروع شد و همین امر سبب شد برای برگشتن به باغ بر سرعت قدمهای خویش اضافه كنند.وقتی به باغ رسیدند باران تندتر شده و جوانهای حاضر در حیاط باغ هم همگی به داخل ساختمان رفته بودند و كسی در محوطه ی باغ نبود.
    ماهرخ كمی از او فاصله گرفت و خواست به سمت ساختمان برود كه مجید مچ دست او را گرفت و گفت:ماهرخ؟
    ماهرخ ایستاد و در حالیكه باران به صورتش میزد و مجبور بود برای در امان ماندن نفوذ باران به چشمهایش آن دستش كه آزاد بود را حائل میان قطرات باران و صورتش گرداند برگشت و به مجید نگاه كرد.
    مجید ادامه داد:نمی خواستم ناراحتت كنم ولی مثل اینكه درست برخلاف خواسته ام عمل كردم...درسته؟
    ماهرخ كمی مكث كرد سپس گفت:مهم نیست.
    و بعد دستش را از دست مجید بیرون كشید و برگشت به سمت ساختمان و راه منتهی به پله های بالكن را پیش گرفت.
    مجید كه هنوز به ماهرخ خیره بود و در همان حال در حیاط باغ را هم می بست گفت:ماهرخ من نمیخوام رفتارت با من مثل غریبه ها باشه...میشنوی چی میگم؟
    ماهرخ بدون اینكه به سمت مجید برگردد همانطور كه به سوی پله ها میرفت با صدایی بسیار آهسته و زیر لب زمزمه كرد:تو حرف بدی به من نزدی ولی باعث شدی خودمم اینو بفهمم كه نباید نسبت به خیلی از مسائل بی توجه باشم...میدونم دوستم داری...منم دوستت دارم مجید.
    و بعد قدمهایش را به سمت ایوان تندتر كرد و با عجله از پله ها بالا رفت.
    مجید همچنان به ماهرخ نگاه كرد تا وقتی كه او به داخل ساختمان رفته و در را هم پشت سرش بست.
    مجید به هیچ وجه حرفهایی كه ماهرخ زمزمه وار با خود نجوا كرده بود را نشنید و با تصور بی جواب ماندنش از سوی ماهرخ مطمئن میشد دیواری كه خود ساخته همچنان در بین او و ماهرخ پابرجا خواهد ماند...این فكر برای لحظاتی كلافه اش كرد و با عصبانیت لگد محكمی به لاستیك یكی از ماشینهایی كه در باغ پارك شده بود زد و سپس به سمت ساختمان رفت.
    ساعات باقی مانده تا زمان بازگشت به تهران بعد از صرف ناهار به سرعت سپری شد و با وجود ریزش باران شدید هر خانواده ایی سعی داشت در جمع كردن وسایلش و قرار دادن آنها در ماشینهایشان عجله ی بیشتری به خرج دهند و بالاخره نزدیك ساعت5بعدازظهر همگی سوار ماشینهای خود شده و راه تهران را در پیش گرفتند.
    حسین آقا و بقیه ی مردها هر یك به مسیر مورد نظر خویش كه میرسیدند با زدن چند بوق از بقیه خداحافظی كرده و مسیر منزل خویش را در پیش گرفته و جدا میشدند زمانیكه حسین آقا نیز از مسیر جدا شد و با بقیه خداحافظی كردند مهری خانم كه تا آن لحظه ساكت بود روی كرد به او و گفت:حسین اول بریم یه سر خونه ی منصوره و امیرخان تا ماهرخ رو صحیح و سالم تحویلشون بدهیم.
    حسین آقا كه بلافاصله پی به هدف اصلی مهری خانم برده بود نگاه كوتاهی به او كرد و سپس از توی آیینه ی جلو به ماهرخ و افسانه و مجید كه بر روی صندلیهای عقب نشسته بودند چشم دوخت و برای اینكه مخالفتش را با هدف مهری خانم از طریقی دیگر نشان دهد گفت:ماهرخ جان عمو من یه ذره خسته شدم میریم خونه ی ما بعد مجید تو رو میبره میرسونه باشه عمو؟یا نه اگه عجله داری میخوای همین الان ببرمت؟
    مهری خانم متوجه ی منظور حسین آقا شد و با كلافگی صورتش را به سمت شیشه ی كنارش برگرداند و دیگر حرفی نزد.
    ماهرخ كه حسین آقا را منتظر جواب دید گفت:نه عمو عجله ندارم...شما هم خسته شدین...باشه هر طور شما راحتی من حرفی ندارم.
    حسین آقا بعد از شنیدن حرف ماهرخ مسیر مستقیم به سوی منزل خودشان را پیش گرفت و دقایقی بعد جلوی در حیاطشان رسیدند.از ماشین پیاده شدند و چون قرار بر این شده بود كه مجید ماهرخ را به منزلشان ببرد دیگر ماشین را به داخل حیاط نبردند و در همان جلوی در یكی یكی وسایل را از ماشین خارج و به حیاط و سپس به داخل خانه میبردند.
    ماهرخ مردد ایستاده بود و نمیدانست آیا همین الان مجید او را باید برگرداند یا اینكه...
    مهری خانم كه سبد قرمز حاوی میوه كه حسین آقا از صندوق عقب ماشین خارج و روی زمین گذاشته بود را برمیداشت در همان حال چشمش به ماهرخ افتاد كه بلاتكلیف جلوی در ایستاده بود بنابراین گفت:ماهرخ جان قربونت بشم بریم حالا داخل خونه یه چند دقیقه بشینید بعد میگم مجید ببرتت.
    ماهرخ سرش را به علامت تایید حرف مهری خانم تكان داد و سپس به همراه افسانه در بردن برخی وسایل به حیاط و خانه مشغول شدند.
    جلوی در راهروی خانه مهری خانم كه مشغول درآوردن كلید از كیفش شده بود تا در را باز كند صدای زنگ تلفن هم به طور مداوم از داخل ساختمان به گوش میرسید.
    مهری خانم با عجله كلیدش را پیدا و سپس در راهرو را باز كرد و در همان حال گفت:حتما" منصوره اس...دلش شور زده چرا تا الان برنگشتیم...آخه بهش گفته بودم بعد از ناهار برمیگردیم نمیدونستم راه افتادنمون تا ساعت5طول میكشه...
    و بعد با عجله وارد راهرو شد و به سمت تلفن رفت.
    مجید كه پشت سر ماهرخ و افسانه جلوی در راهرو ایستاده بود وسایلی كه مادرش تا آنجا همراه خود آورده و سپس به خاطر عجله برای پاسخگویی به تلفن همه را همان جلوی در راهرو گذاشته و خودش به داخل رفته بود را برداشت و همراه افسانه و ماهرخ به داخل خانه آمد.
    حدس مهری خانم درست بود چرا كه كسی جز منصوره خانم پشت خط نبود!
    اما منصوره خانم دلشوره ی بازگشت آنها را نداشت و فقط میخواست از مهری خانم خواهش كند دو سه ساعت دیگر هم ماهرخ را نگه دارند و به خانه نبرند چرا كه كسی در خانه نیست.گلرخ همراه محسن به منزل مادرشوهرش رفته بوده و امیرخان و خودش و منوچهر نیز در آن ساعت همراه ایران خانم در بیمارستان بودند چرا كه همین امروز صبح وقتی امیرخان بعد از مدتها به قصد سرزدن به منزل خواهرش به آنجا رفته بودند مطلع میشوند همسر ایران مدت دو روز است در بیمارستان قلب بستری بوده و وقتی همراه ایران به بیمارستان رفته اند تقریبا یك ساعت پیش شوهر ایران فوت كرده بوده...و حال آنها در بیمارستان مشغول انجام كارهای لازم هستند...
    مهری خانم از شنیدن این خبر برای لحظاتی ناراحت شد چرا كه ایران خانم و همسرش را به خوبی به یاد داشت و حالا كه میدانست امیرخان بعد از اینهمه وقت كه به هدف دیدار آنها به منزلشان رفته بوده چقدر باید احساس بدی باشد كه در همان روز همسرایران فوت كرده باشد!
    وقتی مهری خانم خداحافظی و گوشی را قطع كرد ماهرخ و افسانه و مجید كه از جملات و حرفها و رفتار مهری خانم فهمیده بودند باید اتفاق بدی افتاده باشد هر سه در هال ایستاده و چشم به دهان مهری خانم دوخته بودند.
    حسین آقا نیز كه بعد از قفل كردن درهای ماشین حالا او هم به داخل خانه آمده بود از جو حاكم متوجه شد او نیز باید در انتظار صحبتی از ناحیه ی همسرش باشد بلكه معمای پیش آمده حل شود!...حسین آقا برای لحظاتی نگرانی تمام وجودش را پر كرد و هراس از اینكه نكند موضوع ناراحتی آن لحظه مربوط باشد به تحقق یافتن حرفها و حدسهایی كه از مهری خانم شنیده بود با سستی كه در عضلاتش احساس كرد روی اولین مبل راحتی نزدیكش نشست و گفت:مهری حرف بزن ببینم چی شده؟
    مهری خانم كه با نگاه كردن به حال حسین آقا بلافاصله فهمید نگرانی همسرش ممكن است در چه رابطه ایی باشد سریع گفت:چیز مهمی نیست نگران نباشید...
    و بعد كه با نگاه متعجب ماهرخ و افسانه و مجید مواجه شد كمی فكر كرد و نخواست با گفتن اصل خبر بعد از این مسافرت آخرهفته ایی كه تقریبا" به همه خوش گذشته بود زیاد بچه ها را دچار ناراحتی از شنیدن خبر فوت كسی كرده باشد به ماهرخ نگاه كرد و گفت:ماهرخ جان مامانت خواست شام هم پیش ما باشی بعد میان دنبالت...شوهر عمه ایرانت یه ذره حال نداره...بیمارستان بستریش كردن...مامانت و بابات و منوچهر الان اونجا هستن.
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  16. 16 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),Arina (۰۳-۲۹-۱۳۹۱),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۶-۱۴-۱۳۹۱),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),silverstar (۰۸-۲۹-۱۳۹۰),soushiyant (۰۹-۰۲-۱۳۹۰),sue.sun (۰۸-۲۹-۱۳۹۰),مرضیه (۱۰-۱۱-۱۳۹۰),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),_farideh_ (۰۸-۲۸-۱۳۹۰),~ghasedak~ (۱۲-۰۵-۱۳۹۰),ترنج خاتون (۱۰-۰۸-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۲۹-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰)

  17. #9

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب-شادی داودی
    انسان لازم است دردها و لذت ها؛شب ها و روزها؛مشكلات و شادی های مختلفی كه عشق به همراه دارد را بپذیرد.هرگز از بروز عشق جلوگیری نكنید.عشق والاترین تجربه ی ممكن در هستی است؛حتی اگر دردآور باشد؛چه رسد به زمانی كه شادی آفرین و لذت بخش است.
    ---------------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت نهم
    مهری خانم كه با نگاه كردن به حال حسین آقا بلافاصله فهمید نگرانی همسرش ممكن است در چه رابطه ایی باشد سریع گفت:چیز مهمی نیست نگران نباشید...
    و بعد كه با نگاه متعجب ماهرخ و افسانه و مجید مواجه شد كمی فكر كرد و نخواست با گفتن اصل خبر بعد از این مسافرت آخرهفته ایی كه تقریبا" به همه خوش گذشته بود زیاد بچه ها را دچار ناراحتی از شنیدن خبر فوت كسی كرده باشد به ماهرخ نگاه كرد و گفت:ماهرخ جان مامانت خواست شام هم پیش ما باشی بعد میان دنبالت...شوهر عمه ایرانت یه ذره حال نداره...بیمارستان بستریش كردن...مامانت و بابات و منوچهر الان اونجا هستن.
    حسین آقا كه حالا خیالش راحت شده بود بلند شد و برای شستن دست و صورتش به دستشویی رفت.
    ماهرخ با صدای افسانه كه از او میخواست همراهش به اتاق او رفته و مانتو و روسری خود را درآورد نگاهش را از مهری خانم به او امتداد داده و سپس هر دو وارد اتاق خواب افسانه شده و در را هم بستند.
    مجید كه هنوز نگاه دقیق خود را از مادرش نگرفته بود با صدایی آهسته گفت:شوهرعمه ی ماهرخ مرده...درسته؟
    مهری خانم با حركت سر پاسخ مثبت به او داد و سپس در حالیكه هر دو دستش را بر زانوانش گذاشته و بلند میشد گفت:لا اله الا الله...تف به این دنیا...دو روزه ی دنیا رو ببین...چند سال این خواهر و برادرها با هم سروسنگین شده بودن حالا كه امیرخان رفته حالی از خواهرش بپرسه باید درست روزی باشه كه شوهرخواهره بمیره!!!...عجب روزگاریه!!!...خداكنه همین فوت عامل خیری بشه بلكه این خواهر و برادرها دوباره بینشون صلح و صفا برقرار بشه.
    و بعد از این حرف سوی آشپزخانه رفت و برخی از وسایل را كه بچه ها درآشپزخانه گذاشته بودند همه را جابجا كرده و هریك را در جای مخصوص به خودش گذاشت و شروع كرد برای شام تدارك لازم را دیدن و با انجام این كارها سر خود را گرم كرد اما گاه گاهی آهی از ته دل میكشید كه ناشی از تلخی روزگار و فوت غیرمنتظره ی شوهر ایران خانم بود...چیزی كه اصلا" انتظارش را نداشت و مطمئن بود در آن ساعات نه تنها منصوره خانم كه خود امیرخان نیز همین حس را دارند.
    حسین آقا به جهت بهانه ی خستگی كه مطرح كرده بود به اتاق خوابشان رفته و روی تخت دراز كشید و به راستی خستگی خیلی زود بر او چیره شد و به خواب رفت.
    مجید كه بعد از تعویض لباسش به هال برگشته و تلویزیون را روشن كرده بود خود را مشغول تماشای آن كرد ولی بیشتر حواسش به اتاق خواب افسانه بود و دلش میخواست هر چه زودتر ماهرخ از آنجا بیرون بیاید!
    افسانه و ماهرخ در اتاق مانتو و روسریهایشان را درآورده بودند و افسانه مشغول قرار دادن لباسهایش در كشو و كمد دیواری شد و ماهرخ هم مانتو و روسری خودش را لبه ی تختخواب افسانه گذاشت و روی تخت نشست و به افسانه كه مشغول جمع آوری وسایلش شده بود نگاه میكرد.افسانه كه در حین انجام كارهایش متوجه ی ماهرخ نیز بود پرسید:اگه شوهر عمه ات خدای نكرده بمیره عمه ات دیگه تنها میشه نه؟یا بچه هاش پیشش هستن؟
    ماهرخ كمی فكر كرد سپس گفت:خدا نكنه بمیره...مرد مهربونی بود...البته الان چند سالی میشه ندیدیمشون!...درست نمیدونم سر چی شد یكدفعه بابام با عمه ام قطع رابطه كرد!...ولی اگه شوهر عمه ام بمیره تو درست میگی عمه ام تنها میشه.
    افسانه كه سعی داشت با فشار و زور یكی از تی شرتهایش را در كشوی كمدش جای دهد در همان حال گفت:آخی طفلكی عمه ات...همه ی بچه هاش پس ازدواج كردن...آره؟
    ماهرخ گلسرش را باز كرد و دستی در لا به لای موهایش كشید و گفت:تو مگه عمه ایران من رو یادت نمیاد؟چند تا بچه نداره كه...همش یه دونه دختر داره كه...
    ماهرخ در این لحظه یكباره سكوت كرد!به نقطه ایی خیره شده بود و چشمهایش نشان از تعجب وی از موضوعی را بیان میكرد!
    افسانه كه گمان كرده بود چیزی در اتاق او موجب تعجب ماهرخ شده خط نگاه او را دنبال كرد ولی دید او به چیز خاص و تعجب برانگیزی چشم ندوخته بلكه فقط به در اتاق چشم دوخته است!
    افسانه دستانش را كه هنوز سعی داشتند لباسی را با فشار در كشویی كه انباشته از لباس شده بود در آن جای دهند را از روی لباسها برداشت و برای لحظاتی به ماهرخ چشم دوخت و گفت:چیه؟!!...به چی خیره شدی؟!!
    ماهرخ كه لحظاتی غرق در فكر و یادآوری خوابی كه دیده و حل شدن معمای ذهنش گشته بود نگاهش را از در گرفت و به افسانه كه منتظر پاسخی از وی بود جواب داد:هیچی...هیچی...یاد دختر عمه ام افتادم...تو اونو یادت نیست؟...اسمش افسره...خیلی خوشگله...یادمه اون سالها كه با هم رابطه داشتیم یكی دوبار كه شما اومده بودین خونمون عمه ام اینا هم اونجا بودن...افسر از من خیلی بزرگتره اون موقع كه من یادمه8سالم بود اون حدود19سالش میشد و همیشه وقتی نگاش میكردم پیش خودم میگفتم كاش منم وقتی بزرگ شدم به خوشگلی افسر بشم...چطوری افسر یادت نمیاد؟!...یادمه همیشه ناخنهاش بلند بود و لاك میزد من عاشق رنگ لاكهاش بودم...آهان یادم اومد یه بار كه اومده بودن خونه ی ما برای من چند تا لاك خریده بود و آورده بود...تو و گلرخ هم چون من لاكهامو ندادم بهتون هر دوتایی با من قهر كردین...یادت اومد؟
    افسانه لحظاتی فكر كرد و سپس كمی سرش را كج نمود و بعد گویا یكباره افسر را به یادآورده باشد گفت:آهان...آره...آره...یادم اومد...ببینم این همونی هست كه یادمه میگفتن یه شوهر مزخرف گیرش اومده نه؟
    ماهرخ پاسخ داد:آره فكر كنم...یكی دو بار یادمه از مامان شنیدم مثل اینكه دلیل قطع رابطه ی بابامم با عمه ام به خاطر همین شوهر افسر بوده...البته دقیق نمیدونم...
    افسانه دوباره مشغول كار خودش شد و با طعنه گفت:عموامیر هم چه اخلاق عجیب و غریبی داره بعضی اوقات...خوب افسر شوهر بد كرده خودش بدبخت شده چرا دیگه عمو با خواهرش قطع رابطه كرده؟!
    ماهرخ شانه هایش را بالا انداخت و از روی تخت بلند شد و گفت:من چه میدونم؟!...شایدم من دارم اشتباه میكنم و موضوع چیز دیگه بوده.
    سپس از جایش بلند شد و به سمت در اتاق رفت تا از آن خارج شود و در همان حال گفت:من میرم ببینم خاله كاری اگه داره كمكش كنم.
    افسانه برگشت و به او نگاه كرد و گفت:باشه...تو برو منم این لباسهامو جمع آوری كه كردم میام...به مامانمم بگو افسانه الان میاد.
    ماهرخ از اتاق كه خارج شد هنوز از اینكه معمای خوابش برایش حل شده بود در بهت به سر میبرد...حالا با یادآوری چهره ی افسر كاملا" برایش روشن شده بود كسی كه زیر دست و پای عموجلال در خواب دیده و غرق در خون بوده كسی جز افسر نبود!!!
    مجید كه به صورت ماهرخ نگاه میكرد كاملا" متوجه شد او در فكری خاص غرق شده...برای همین گفت:ماهرخ؟...توی چه فكری هستی؟
    ماهرخ نگاهش را به صورت مجید امتداد داد و قبل از اینكه پاسخ او را بدهد به سمت آشپزخانه نگاهی انداخت و متوجه ی مهری خانم شد كه در حال ریختن لباسهای چرك به درون لباسشویی است و پرسید:خاله كاری دارین بیام كمكتون؟
    مهری خانم از همانجا پاسخ داد:نه قربونت بشم...كاری نیست...شام رو كه بار گذاشتم این كارهای خورده ریز هم كار خودمه تو بشین پیش بچه ها...افسانه كجاس؟
    ماهرخ پاسخ داد:توی اتاقشه...داره لباسهاشو جابه جا میكنه...
    مهری خانم دیگر حرفی نزد و ماهرخ هم توی هال در ضمنی كه تكیه اش را به یكی از راحتی های كنار دیوار میداد روی زمین و تقریبا" نزدیك مجید نشست.
    مجید كه هنوز به صورت ماهرخ نگاه میكرد و میدانست در عمق چشمهای ماهرخ حرفی برای گفتن وجود دارد بار دیگر پرسید:ماهرخ؟...چیزی شده؟...توی اتاق با افسانه حرفی بینتون زده شد كه...
    ماهرخ به میان حرف مجید رفت و با صدایی آهسته گفت:نه...افسانه چیزی نگفته.
    مجید كه حالا بالشتی كه روی راحتی در پشتش بود را روی زمین و جلوی راحتی گذاشته و خودش هم روی زمین نشست و به بالشت پشتش و راحتی تكیه داد و فاصله اش با ماهرخ كمتر شد گفت:پس چرا توی فكری؟!...نگران شوهرعمه اتی؟!
    ماهرخ كه به نقطه ایی خیره شده بود و حالا لبهایش را بر حسب عادت در موقع فكر كردن به طرزی زیبا غنچه كرده بود كاملا" از نگاه عاشق و بی قرار مجید به نیمرخ خویش در ان لحظه غافل بود و در همان حال گفت:میدونی چیه مجید؟
    مجید كه بی اراده نگاهش به لبهای خوشرنگ ماهرخ معطوف شده بود گفت:نه نمیدونم چی توی فكرته!
    ماهرخ صورتش را به سمت مجید برگرداند و در این لحظه مجید بلافاصله نگاه خودش را از لبهای او به چشمهایش امتداد داد تا مبادا ماهرخ متوجه ی لذتی كه او برای لحظاتی از دیدن لبهای غنچه شده اش برده بود بشود و سپس با حركت سر و صورت انتظار خود را مبنی بر دریافت پاسخی از جانب ماهرخ نشان داد.
    ماهرخ با صدایی آهسته گفت:یادم اومد اونی كه عموجلال داشت میكشتش كی بود...
    مجید یكباره جدی شد و تمام لذت چند لحظه پیش خود را فراموش كرد و به آرامی گفت:ماهرخ باز كه داری به اون خوابت فكر میكنی!...ولش كن گفتم...
    ماهرخ با عجله حرف مجید را قطع كرد و گفت:نه...میدونی اون كی بود؟...اون افسر دختر عمه ایرانم بود...چهره ی همون وقتهایی رو داشت كه اون سالها می اومدن خونمون و من بچه بودم...الان كه توی اتاق حرف عمه ایران رو داشتیم با افسانه میزدیم یكدفعه یادم افتاد اونی كه توی خواب دیده بودم كیه!...مجید مطمئنم اونی كه عموجلال داشت میكشتش افسر بود!
    در این لحظه مهری خانم كه جلوی درآشپزخانه ایستاده و یك ظرف میوه در دستش بود ناخواسته جملات آخر ماهرخ را شنید و سرجایش ایستاد و به هر دوی آنها خیره شد اما خیلی سریع توانست حفظ ظاهر كرده و در حالیكه سعی داشت لبخندی به لب بیاورد با ظرف میوه جلو آمد و آنرا روی میز وسط هال گذاشت و روی كرد به ماهرخ و گفت:ماهرخ جان قربون شكلت بشم هنوزم كه داری از خواب بدت حرف میزنی!...
    مجید سریع ادامه ی صحبت مادرش را گرفت و گفت:منم همش دارم بهش میگم بیخیال خوابی كه دیده بشه ولی فكرش رو بدجور درگیر این موضوع كرده!
    مهری خانم خیاری از ظرف میوه برداشت و شروع كرد به پوست گرفتن آن و گفت:نگران نباش ماهرخ جان من همون دیشب كه دیدم اینقدر نگرانی وقتی آروم شدی و از اتاق اومدم بیرون صدقه گذاشتم كنار...میگن صدقه بعد از دیدن خواب باعث میشه اگه تعبیرش خوب باشه در وقوعش تعجیل بیفته اگرم تعبیرش بد بوده كه با همون صدقه رفع بلا میشه و دیگه جای نگرانی هم نیست...دیشبم بهت گفتم كه تو هول افتادن توی آب رودخونه هنوز توی دلت بود برای همین خواب بی ربط و كابوس دیدی...درست مثل وقتایی كه آدم تب بالا میكنه كابوس میبینه دیگه...اون وقتم آدم همش خوابهای بی سروته و پر از هول ولا میبینه.
    ماهرخ با لبخند صحبتهای مهری خانم را می شنید و دیگر حرفی نزد اما در آن لحظه هر سه نفر آنها احساسی عجیب را در دل خویش داشتند كه هر یك سعی میكرد این حس را از دیگری مخفی نگاه دارد.
    صدای زنگ تلفن بار دیگر به صدا درآمد و زمانیكه مهری خانم گوشی تلفن را برداشت چیزی طول نكشید كه فهمیدند باز هم منصوره خانم پشت خط می باشد.از حرفهایی كه بین آن دو زده میشد مشخص بود منصوره خانم به همراه ایران خواهرشوهرش به منزل خودشان برگشته بودند و منوچهر به همراه امیرخان در پی انجام برخی كارهای مرتبط با مراسم عزاداری كه از فردا پیش روی داشتند به بیرون از خانه رفته اند...منصوره خانم با كلی شرمندگی از مهری خانم میخواست كه ماهرخ را توسط مجید به منزل بفرستند چرا كه معلوم نبود منوچهر یا امیرخان كی به منزل برمیگردند لذا بودن ماهرخ بیش از این در منزل آنها را مزاحمت میدانست و هر چه مهری خانم بر رد نظر او اصرار می ورزید و می خواست كه ماهرخ همچنان در منزل آنها باقی بماند اما او قبول نكرد و ماهرخ نیز كه حالا خودش نیز تمایل به رفتن داشت در حالیكه هنوز مهری خانم سرگرم چانه زدن با منصوره بر سر نگه داشتن ماهرخ بود روی كرد به مجید و با حالتی التماس آمیز و خواهشی گفت:مجید منو میبری برسونی خونمون؟
    مجید گفت:مامان كه داره اصرار میكنه نگهت داره...
    ماهرخ بار دیگر با همان حالت قبلی گفت:مجید تو رو خدا...خودمم میخوام برگردم خونمون دیگه...میدونم مامانمم امكان نداره دیگه رضایت بده...تازه بابامم همین طور.
    مجید نگاهی به مادرش كه هنوز گرم گفتگو و حالا جویای احوال ایران خانم از منصوره شده بود انداخت و با صدایی كه مادرش هم بشنود گفت:مامان چی كار كنم؟ببرم ماهرخ رو خونشون یا...
    مهری خانم با حركت دست و سرش به هر دوی آنها تفهیم كرد كه باید ماهرخ به خانه ی خودشان برگردد و بعد در همان زمان به منصوره خانم هم گفت كه فردا اول وقت خودش و حسین آقا نیز حتما به آنجا خواهند آمد.
    ماهرخ بلافاصله از جایش بلند شد و به سمت اتاق افسانه رفت و در همین موقع افسانه در اتاقش را باز كرد و بیرون آمد و با دیدن ماهرخ و شنیدن برخی حرفهای مادرش در پای تلفن فهمید ماهرخ قصد رفتن دارد بنابراین همراه او به اتاق برگشت و گفت:خدا به دادتون برسه حتما" از فردا كلی مهمون دارین...احتمالا" عموامیر مراسم شوهرعمه ات رو خونه ی شما میگیره نه؟
    ماهرخ در ضمنی كه دكمه های مانتویش را میبست گفت:نمیدونم!...فعلا" كه مامانم از همون بیمارستان عمه ام رو آورده خونه ی ما...اوووووه میدونی چند ساله عمه ام رو ندیدم؟!...فكر كنم5یا6سالی میشه...حیف كه الان میبینمش باید كلی گریه اش رو ببینم...كاش آشتی كردن اینها یه وقت بهتر صورت گرفته بود...اه...الان اصلا" حس خوبی ندارم...
    افسانه یكباره گویا یاد موضوع مهمی افتاده باشد با صدایی كه موج هیجان و تعجب در آن به وضوح نمایان بود گفت:عروسی گلرخ!!!!!....یعنی عروسی گلرخ عقب میفته؟!
    ماهرخ كه مشغول مرتب كردن روسری خود در جلوی آینه بود دستانش ثابت و بی حركت روی سرش ماند و به سمت افسانه برگشت و گفت:ای وای...راست میگیا...عروسی گلرخ رو بگو...سه هفته دیگه عروسیشونه...وای...حتما" عقب میندازن دیگه...نه؟
    افسانه اعضای صورتش را از حدس خود اندكی كج و كوله كرد و گفت:چقدر بد...كلی دلمون رو صابون زده بودیم واسه عروسیا...
    ماهرخ گره ی روسری خود را زد و در ادامه ی صحبت افسانه گفت:طفلكی خود گلرخ...چقدر ذوق داشت...حالا معلوم نیست تاریخش رو كی بگذارن!
    در این لحظه مجید چند ضربه ی آرام به در اتاق زد و سپس به آرامی سرش را از لای در به داخل كرد و گفت:ماهرخ حاضر شدی؟بریم؟
    افسانه نگاه ناراحت خود را به مجید دوخت و با دلخوری گفت:دیدی چی شد مجید؟...عروسی گلرخ هم عقب افتاد...چه حیف.
    مجید نگاه جدی خودش را به افسانه دوخت و گفت:حیف از اون بیچاره كه مرده و فردا خاكسپاریشه...بیچاره اینطور كه مامان میگه شوهر ایران خانم هنوز50سالشم نشده بوده حالا تو به جای اینكه ناراحت اونی كه مرده باشی نگران تاریخ عروسی گلرخی؟!
    افسانه با كلافگی صورتش را از مجید برگرداند و گفت:برو بابا دلت خوشه...خوب من كه اونو زیاد نمیشناختم...الكی كه نمیشه تظاهر به تاسف كرد...بعدشم خود ماهرخم كه اون میشده شوهرعمه اش همچین نگران و متاسف نشده واسه مرگش و مثل من از عقب افتادنه عروسی گلرخ بیشتر ناراحته تا این موضوع...مگه نه ماهرخ؟
    و نگاهش را به صورت ماهرخ امتداد داد.
    ماهرخ بی اراده لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشست و سپس به مجید كه هنوز همچنان سرش را از لای در به داخل نگه داشته بود نگاهی كرد و با سر حرف افسانه را تایید كرد و گفت:خوب راست میگه مجید...منم خیلی خاطره توی ذهنم از شوهرعمه ام ندارم كه حالا از فوتش ناراحت باشم...یه كوچولو برای عمه ام كه الان میخوام برم خونه و میدونم اونجاس و قراره ببینمش دلم میسوزه ولی با حرف افسانه موافقم...منم در حال حاضر بیشتر ناراحت كنسل شدن تاریخ عروسی گلرخم...كلی می خواستیم برقصیما...
    مهری خانم كه بعد از قطع تماس تلفنی حرفهای آنها را شنیده و حالا پشت سر مجید آمده و با فشار ملایم دستش در اتاق را باز كرده و با حالتی مادرانه به هر دو دختر نگاهی دلخور انداخت و گفت:خجالت بكشین...زشته...بیچاره شوهر ایران خانم...خدا بیامرزتش.
    ماهرخ با دیدن مهری خانم بلافاصله سوالش را پرسید و گفت:خاله جدی جدی حالا عروسی گلرخ عقب میفته نه؟
    مهری خانم نگاه متعجبش را به ماهرخ دوخت گفت:معلومه كه عقب میفته...سه هفته دیگه هنوز چهلم این خدابیامرزم نشده.
    ماهرخ سریع سوال بعدی را مطرح كرد:خاله شما فكر میكنی چند وقت دیگه عروسیشو بگیرن؟
    مهری خانم نفس عمیقی كشید و بعد گفت:ولله چی بگم؟!...فكر كنم تا سال این...
    هنوز حرفش را به پایان نبرده بود كه صدای جیغ و داد افسانه و ماهرخ به هوا بلند شد و معترض شدند به اینكه:اووووووووووه...چه خبره؟...یك سال!!!...
    مجید كه از حالت ماهرخ و افسانه پس از شنیدن حرف نیمه كاره ی مادرش خنده اش گرفته بود گفت:من میرم ماشین رو روشن كنم شماها هم سه تایی بشینین بحث كنید بلكه به توافق برسین عروسی گلرخ رو چه تاریخی بگیرین...ول كنید بابا...یارو مرده شما نگران عروسی هستین؟
    مهری خانم در ادامه حرف مجید بی اراده خنده اش گرفت و به دخترها نگاهی انداخت و گفت:ای پدر صلواتی ها...همش تقصیر شماهاس.
    افسانه هنوز غرغر میكرد و دائم میگفت اگر گلرخ را ببیند به او یاد میدهد كه چطوری به جان بزرگترها بیفتد تا جشنش را اینهمه عقب نیندازند و ماهرخ بیشتر از حرفهای او خنده اش میگرفت و بالاخره با وجود تعارفات و اصرارهای آخر مهری خانم باز هم راضی نشد شام را در كنار آنها بماند و از مهری خانم خواست كه از قول او هم حسابی از عموحسین تشكر كند و سپس با افسانه و مهری خانم روبوسی كرده و به همراه مجید سوار ماشین شده و به سمت منزل خودشان حركت كردند.
    كمی كه از مسیر را رفتند مجید متوجه شد ماهرخ با اینكه چشم به محیط اطراف و عابرین پیاده و گاه ماشینهایی كه در رفت و آمد بودند دوخته اما همچنان در افكار خویش غوطه ور است!...بعد از اینكه دنده ی ماشین را عوض كرد دستش را به آرامی روی دست ماهرخ كه بر روی كیفی كه روی پایش قرار داشت گذاشت و گفت:كجایی ماهرخ؟!بازم توی خوابتی؟!
    ماهرخ نگاهش را از شیشه ی كنارش گرفت و به دست مجید كه دست او را به آرامی می فشرد نگاه كرد و سپس به آهستگی دست خودش را از دست مجید بیرون كشید و گفت:نه...اتفاقا" دیگه به خوابم فكر نمیكنم چون معماش برام حل شد...داشتم به چیز دیگه ایی فكر میكردم.
    مجید كه حركت چند لحظه قبل ماهرخ مبنی بر بیرون كشیدن دستش را به روشنی درك كرده بود نگاهی به دست ماهرخ كرد و گفت:ماهرخ هنوزم از دستم دلخوری؟!
    ماهرخ روسری روی سرش را كمی مرتب كرد و گفت:نه تو حرفی نزدی كه دلخور باشم...تو فقط چیزهایی گفتی كه واقعیت داره...من از دست تو یا حرفهای تو نه ناراحتم نه دلخور.
    مجید به مسیرجلویش چشم دوخت و زیر لب با صدایی آهسته و كلافه گفت:از رفتارت معلومه...دیگه حتی نمیخوای بگذاری دستت رو بگیرم...اصلا" فكرشم نمیكردم دو تا كلوم حرف یكدفعه تو رو از این رو به اون رو بكنه!...
    ماهرخ نگاهی به نیمرخ مجید كرد ولی هیچ پاسخی نداد و صورتش را به سمت شیشه ی كنارش برگرداند و سعی كرد با دیدن محیط اطراف از پاسخ دادن به صحبتهای مجید خود را خلاص كرده باشد كه در این لحظه مجید ماشین را آهسته به منتهی الیه سمت چپ جاده كشید و سپس توقف و ماشین را خاموش كرد!
    ماهرخ با تعجب برگشت به مجید نگاه كرد وگفت:چرا وایسادی؟!
    مجید حالا طوری نشسته بود كه تقریبا" به در پشتش تكیه داده و با نگاهی دقیق ماهرخ را زیر نظر گرفت و گفت:ماهرخ تو از حرفهای من چه برداشتی كردی؟من اگه خواستم تو روی حرف و رفتارت كمی عمیق تر بشی منظورم این نبود كه اونقدر خودت رو از من دور كنی كه درست بشیم مثل دو تا غریبه!تو بعد حرفهای من یكدفعه به كل تغییر كردی!فكر كردی حالیم نیست؟!حتی سعی داری نگاهمم نكنی از نگاه من هم فرار میكنی!توی نشست و برخاستهات حداكثر فاصله رو با من میگیری!اینم از الان كه فقط خواستم دستت رو بگیرم اینطوری كردی و دستت رو از دستم كشیدی بیرون!...ببین ماهرخ رفتارت قابل هضم نیست برای من!...نه به اون شوریه شوری نه به این بی نمكی!...نه اینكه اجازه دادی به راحتی توی اتاق تو رو...
    ماهرخ به میون حرف مجید رفت و گفت:مجید...توی اتاق اون بوسه شاید یك نیاز بود...البته نه نیاز جنسی...بد فكر نكن...نیاز بود برای شكستن قفلی كه تا به حال باز نشده بود...تو قفل دل من رو با اون بوسیدن باز كردی...ولی مطمئن باش دل من كلیدش دست خودت افتاده...غیر از تو هیچكسی دیگه نمیتونه حتی نزدیكمم بشه...اما اینكه بعد حرفات رفتارم عوض شده مطمئن باش این عوض شدن رفتارم باعث سردی روابطمون یا دلسردی من نشده...من باید خیلی احمق باشم كه عشق و دوست داشتن با تو رو فقط توی بوسیدن و اینجور مسائل دنبال كنم...مجید تو از من مگه نخواستی روی رفتار و گفتارم دقیق باشم؟...هان؟...خودت خواستی دیگه...خوب این دقت در رفتارم حالا داره اینطوری به من درس میده كه باید با همه ی علاقه ایی كه به تو در خودم حس میكنم اما حریمی هم در اطراف خودم در نظر بگیرم...تو از این حریم خوشت نمیاد؟
    مجید با كلافگی گفت:نه اصلا" خوشم نمیاد...وقتی اینجوری رفتار میكنی حس میكنم غریبه شدیم با هم...هر قدرم كه میگی رفتارت سبب دلسردیت نشده یا روابطمون رو دچار خدشه نمیكنه اما واقعیت چیز دیگه اس ماهرخ...وقتی تو اونقدر حساسیت بخوای به خرج بدهی كه حتی دستتم نگذاری بگیرم یا وقتی نشستی نمیتونم دستم رو پشت تو حتی روی لبه ی مبل یا پشتی بگذارم و اگه این كار رو بكنم سریع به بهانه های مسخره از جات بلند میشی خوب نمیتونم فكر دیگه ایی جز سردی بین خودمون بكنم...
    ماهرخ لبخند تلخی روی لبش نشست و سپس گفت:چه جالب!...خوب مجید فكر نمیكنی هر اتفاقی ممكنه از همین چیزهای به ظاهر ساده به وجود بیاد؟...اولش دستم رو میگیری بعدش میخوای نوازشش كنی بعد دستت رو بندازی دور شونه ام بعد كم كم منو به خودت نزدیك كنی و چه بسا در آخرم بخوای منو ببوسی و بعدشم...نه؟...اینها همه از همون گرفتن ساده ی دستم شروع میشه...غیر از اینه؟...مجید من15سالمه ولی نفهم نیستم...من تو رو واقعا" دوستت داریم و مطمئن باش از اینكه راهنماییم كردی علاقه ام بهت كم نمیشه ولی میدونی الان چی برام عجیب شده؟!...این كه تو بعد حرفهای خودت و رفتار درستی كه حالا من در پیش گرفتم دائم در هراس سردی روابطمون داری به سر میبری...و این طرز فكرت فقط یه نتیجه برای من داره و اونم این كه تو بر خلاف گفته های خودت عشق رو فقط در همون چیزهایی میبینی كه من رو ازش منع كردی!
    مجید كه از طرز كلام و صحبت ماهرخ در ضمنی كه بی نهایت لذت میبرد اما یكباره به میان حرف او رفت و گفت:ولی ماهرخ من این حرفها رو زدم چون نگران تو توی جمع فامیل و حتی جامعه ی فردا شدم نه اینكه بخوام تو رفتاری رو كه دوست دارم در فامیل و جامعه داشته باشی با خود منم در پیش بگیری...این منطقی نیست!
    ماهرخ خنده ی كنایه آلودی كرد و گفت:الان اگه بگم این حرف تو یه توهین به من محسوب میشه زیر بار نمیری...ببین مجید...این حرف تو مصداق اینه كه من رو دختری فرض كردی كه كلا" با هر كی از راه برسه رفتاری خواهم داشت كه با تو دارم...به نظرت این شدنیه؟...به نظرت این حرف تو الان توهین نیست به شخصیت من؟!
    ادامه دارد
    ویرایش توسط shadi.d.h : ۰۹-۰۱-۱۳۹۰ در ساعت ۱۶:۲۱ دلیل: تصحيح اشتباه تايپ نام ماهرخ به جاي گلرخ در سطر158
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  18. 17 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),Admin (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۶-۱۴-۱۳۹۱),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),silverstar (۰۹-۰۹-۱۳۹۰),soushiyant (۰۹-۰۲-۱۳۹۰),sue.sun (۰۹-۰۱-۱۳۹۰),هایدی2 (۰۹-۰۵-۱۳۹۰),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),_farideh_ (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),~ghasedak~ (۱۲-۰۵-۱۳۹۰),اشرف (۰۹-۰۱-۱۳۹۰),ترنج خاتون (۱۰-۱۷-۱۳۹۰),دنیا (۰۹-۰۳-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰)

  19. #10

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,179 در 3,682 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Posticon (1)

    رمان همین امشب-شادی داودی
    كسانی هستند كه آرزو دارند به كسی بگویند؛((دوستت دارم))و سالها دودلند و این را بر زبان نمی رانند.روزی می رسد كه او رفته است و عاشق می گرید و فریاد می كند:((نتوانستم به او بگویم كه دوستش دارم)).
    -------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت دهم
    ماهرخ خنده ی كنایه آلودی كرد و گفت:الان اگه بگم این حرف تو یه توهین به من محسوب میشه زیر بار نمیری...ببین مجید...این حرف تو مصداق اینه كه من رو دختری فرض كردی كه كلا" با هر كی از راه برسه رفتاری خواهم داشت كه با تو دارم...به نظرت این شدنیه؟...به نظرت این حرف تو الان توهین نیست به شخصیت من؟!
    مجید برای لحظاتی سكوت كرد و سپس گفت:ماهرخ یا من نمیتونم منظورم رو به تو تفهیم كنم یا تو متوجه ی منظورم نمیشی...باشه بهترین كار فعلا" اینه كه بحث رو ادامه ندهیم...تو هم هر طور صلاح میدونی درسته همون كار رو بكن چون واقعا" دلم نمیخواد فكر كنی میخوام خدایی نكرده بهت توهین كرده باشم.
    و بعد روی صندلی جابجا شد و بار دیگر ماشین را روشن كرده و راه منزل امیرخان را پیش گرفتند.تمام مسیر به سكوت گذشت و زمانیكه جلوی در حیاط رسیدند مجید بعد از متوقف كردن ماشین به ماهرخ نگاه كرد و گفت:من دیگه داخل نمیام از قول من به خاله منصوره و بقیه سلام برسون و تسلیت بگو انشالله فردا با مامان و بقیه میایم اینجا.
    ماهرخ كه كاملا" متوجه ی دلخوری مجید از حرفهایش شده بود لبخندی زد و با شوخی گفت:باشه...چشم...ولی در ادامه اگه مامانم تعجب كرد از اینكه نیومدی توی خونه میگم مجید یه كوچولو با من قهر كرده چون بهش گفتم با اینكه خیلی دوستش دارم اما حق نداره دیگه منو ببوسه.
    مجید خنده اش گرفت و صورتش را به سمت شیشه ی كنارش برگرداند و دستی به پشت گردنش كشید و بار دیگر به ماهرخ نگاه كرد و گفت:خدا آخر و عاقبت منو به خیر كنه با این آتیشی كه تو داری توی دل من به پا میكنی!
    ماهرخ خنده ی دلنشینی كرد و سپس از ماشین پیاده شد.مجید هم برای اینكه وسایل ماهرخ را از صندوق عقب خارج كند مجبور شد از ماشین پیاده شود و در حالیكه ساك لباس ماهرخ را از صندوق بیرون میگذاشت ماشین امیرخان هم رسید و پشت سر آنها متوقف شد.
    ماهرخ و مجید هر دو به سمت ماشین برگشتند.
    منوچهر و بعد او امیرخان از ماشین پیاده شدند.
    چهره ی امیرخان بی نهایت خسته و ناراحت بود و مجید بلافاصله بعد از روبوسی و دست دادن با او فوت شوهرخواهرش را به وی تسلیت گفت.
    امیرخان به قدری گرفته و خسته بود كه به هیچ وجه نمی توانست حفظ ظاهر كند و برعكس همیشه كه برخوردی بسیار خوب با همه داشت اما در آن لحظه حتی مجید نیز به وضوح دریافت كرد كه فوت همسر ایران خانم چقدر در روحیه ی او اثر نامطلوبی گذاشته است!
    امیرخان زیاد معطل نكرد و بعد از احوالپرسی بسیار مختصر با مجید نگاهی به ماهرخ كرده و لبخند كمرنگی به وی زد و حال او را هم پرسید سپس با كلید در حیاط را باز كرد و در حالیكه به داخل میرفت گفت:مجید جان بیا داخل.
    مجید كه حالا در حال صحبت با منوچهر شده بود برگشت به سمت در حیاط و گفت:نه دیگه عمو...مزاحم نمیشم...اگه اجازه بدین میرم خونه فردا صبح انشالله با مامان و بابا میایم اینجا ولی اگه كاری فرمایشی دارین كه الان انجام بدهم در خدمتتونم.
    امیرخان بار دیگه به جهت زحمتی كه برای رساندن ماهرخ كشیده بود از او تشكر كرد و گفت:فعلا" كاری نیست ولی فردا احتمالا" باید دائم همراه منوچهر باشی و حواستون به خیلی چیزها باشه.
    مجید سرش را به علامت تایید تكان داد و گفت:باشه چشم...میخواین اصلا" من زودتر از مامان و بابا بیام اینجا؟
    منوچهر گفت:آره...اگه این كار رو بكنی كه خیلی خوبه چون من باید فردا بیمارستان برم جنازه رو بگیرم بعدش ببرم بهشت زهرا و غسالخونه و یه پامم باید رستوران بهشت زهرا باشه تا سالن برای مهمونها بگیرم...
    امیرخان به میان حرف منوچهر رفت و گفت:آره مجید جان...فردا كار زیاده...اگه زودتر بیای خیلی كمك بزرگی به منوچهر كردی.
    سپس بار دیگر خداحافظی كرده و از ماهرخ هم خواست تا به داخل خانه برود.
    ماهرخ خم شد تا ساك لباسش را بردارد كه منوچهر گفت:این باشه من میارم برات...تو میخوای بری برو.
    ماهرخ هم كه حالا با دیدن صورت غمزده ی پدرش كمی از نشاط چند دقیقه قبلش را از دست داده بود از مجید به خاطر آوردنش به منزل تشكر كرد و ساك را هم كنار پای منوچهر گذاشت و به داخل حیاط رفت.
    منوچهرو مجید بی اراده هر دو به ماهرخ كه مسیر جلوی در حیاط تا ساختمان خانه را در زیر نور مهتابی كه به دیوار حیاط وصل و روشن بود طی میكرد خیره شده بودند و زمانیكه او در راهرو را باز كرد و به داخل رفته و سپس در را هم بست منوچهر نگاهش را به سمت مجید كه او هم تازه خط نگاهش را به منوچهر دوخته بود برگرداند و گفت:مجید یادت نره...فردا ساعت6:30اینجا باش.
    مجید چشمانش از تعجب گرد شد و گفت:6:30؟!!چه خبره؟!مگه نمیگی اول باید بری بیمارستان جنازه رو بگیری؟اون موقع صبح كه نظافتچی بیمارستان هم خوابه!
    منوچهر خنده اش گرفت و گفت:خفه بابا...تحویل جنازه از سردخونه مدیریتش جداس...تو تا بیای و بریم اونجا حدود ساعت7:30 میشه كارهای اداریش رو بابا انجام داده فقط تحویلش باید بگیریم ولی توی بهشت زهرا واسه غسالخونه ممكنه معطلی داشته باشیم و بقیه ی كارها...
    مجید با سر حرف منوچهر را تایید كرد و گفت:باشه من فردا سر ساعت6:30 اینجام.
    سپس هر دو با هم دست داده و خداحافظی كردند و مجید لحظاتی بعد سوار ماشین شده و راهی منزل خودشان گشت.
    منوچهر تا زمانیكه مجید از خیابان خارج شود همچنان جلوی در ایستاد و وقتی مجید میخواست به سمت راست بپیچد و وارد خیابان اصلی بشود با زدن تك بوقی كوتاه خداحافظی مجددی كرده و او نیز به داخل حیاط رفت و در را هم بست.
    وقتی منوچهر به داخل خانه رفت مشخص بود ماهرخ همین چند لحظه پیش از آغوش عمه ایران خودش را بیرون كشیده و حالا كه روی یكی از راحتی های كنار دیورا نشسته با دیدن اشكهای عمه او نیز گریه میكند...چقدر هم زیبا اشك می ریخت!
    منوچهر برای لحظاتی ایستاد و به صورت خواهرش كه بی صدا و بدون هیچ حركتی روی راحتی نشسته و فقط به عمه ایران خیره شده بود و سیل اشكهایش با سرازیر شدن خویش تمام صورت وی را خیس كرده بودند یكباره دل منوچهر را به در آورد!
    عمه ایران در میان گریه هایش صحبت هم میكرد و همان تعریفها و صحبتها از همسر فوت شده اش سبب گریه ی مهری خانم و ماهرخ و حتی بغض مردانه ی امیرخان شده بود...اما گویا منوچهر تحمل دیدن گریه ی ماهرخ كه با آن زیبایی خاص اشك می ریخت برایش سختتر از تحمل گریه ی دیگران بود لذا وقتی از راهرو عبور كرده و وارد هال شد سلام زیر لبی به مادر و عمه اش كرد سپس به سمت ماهرخ رفت و مچ دست او را گرفت گفت:بلند شو برو یه آب به صورتت بزن مانتو و روسریتم در بیار.
    ماهرخ كه همچنان اشك می ریخت اما در آن لحظه كاملا" متوجه ی مهر برادرانه ی منوچهر هم گشت و بی هیچ اعتراضی آنچه را كه منوچهر از او خواسته بود را انجام داد ولی زمانیكه از دستشویی خارج شد هنوز اشك می ریخت!
    غمهای ناگفته ی ایران خانم كه بعد از چند سال قهر و دلخوری حالا در چنین شرایطی به منزل برادرش آمده بود گویی مانند یك غده ی بزرگ سرگشاده و میخواست همه را یكی پس از دیگری با آه و فغان بیرون بریزد.
    امیرخان در سكوتی تلخ بی آنكه حرفی بزند به مویه های خواهرش گوش می سپرد و هر چند لحظه یكبار با حركت انگشتانش كه بر گوشه ی چشمانش می كشید سعی داشت از ریزش علنی اشكهای خود در حضور همسر و فرزندان جلوگیری كند.
    منصوره خانم گاه گاهی سعی داشت با كلامی كوتاه تسلی خاطری بر غم دل ایران خانم ایجاد كند اما چندان موفق نبود چرا كه خودش هم به شدت اما بی صدا در حال اشك ریختن بود.
    زمانیكه ماهرخ از دستشویی خارج شد منوچهر با دیدن چشمان گریان او سمت ماهرخ رفت و با اینكه میدانست یكی از خصوصیات اخلاقی ماهرخ همین است كه اگر یكی از نزدیكان به گریه بیفتد او نیز همپای او گریه میكند و این موضوع را بارها و بارها در روابط ماهرخ با مادر و خواهرش هم مشاهده كرده بود سمت او رفت و با صدایی آهسته طوریكه فقط ماهرخ بشنود گفت:تو میخوای همین جوری اشك بریزی؟!...از امشب تا یك هفته ی دیگه ما دائم درگیر عزاداری و مراسمیم همشم اشك و ناله و زاری داریم اگه تو بخوای اینجوری كنی كه هر كی زد زیر گریه تو هم باهاش گریه كنی به جون مامان میزنم لهت میكنما...
    منوچهر همیشه در برخورد با افرادی كه دوستشان داشت ابراز محبتش خاص خودش بود و در اوج اینكه به هیچ وجه دلش نمیخواست عزیزانش ناراحت شوند اما تكه كلام او همیشه بر روی زدن و له كردن خلاصه میگشت و ماهرخ و گلرخ به خوبی این را میدانستند و تمام آن كلمات را از دید محبت و عشق برادرشان به خود می انگاشتند.
    ماهرخ پاسخی به منوچهر نداد اما شنیدن حرفهای پر غصه ی عمه اش كه با سوز خاصی بیان میشد باز هم سیل اشكها را به روی گونه های زیبایش روانه ساخت!
    منوچهر با حالتی كلافه مچ دست ماهرخ را گرفت و او را به اتاقش برده و پس از ورود در را بست و سمت ماهرخ كه بی صدا اشك می ریخت و حالا روی تختش نشسته بود برگشت و با عصبانیت گفت:بس كن دیگه...مریض میشی ماهرخ...هی الكی داره اشك میریزه...بیچاره فردا بخوای اینجوری گریه كنی همه مسخره ات میكنن...تو اصلا" مگه هوشنگ خان رو یادته كه اینجوری داری واسش اشك میریزی؟
    ماهرخ كه سعی داشت اشكهای پشت سر همش را از روی صورت پاك كند گفت:نه زیاد یادم نیست.
    منوچهر كنار او روی تخت نشست و دستش را دور شانه های ماهرخ انداخت واو را به سمت خودش كشید و در آغوش گرفت و گفت:ببین من میدونم الان تو به خاطر عمه ایران كه داره اینجوری ضجه میزنه بیشتر اشك میریزی...تو و گلرخ كلا" خلین یكی گریه كنه باید پا به پاش گریه كنید...باز صد رحمت به گلرخ تو كه دیگه وا وی لایی...ولی ماهرخ اگه بخوای اینجوری كنی به جون خودم مریض میشی...اه یه ذره سعی كن بتونی خودت رو كنترل كنی دیگه...
    در این لحظه صدای زنگ در حیاط بلند شد و متعاقب آن صدای امیرخان به گوش رسید كه گفت:منوچهر بابا بیا ببین كیه زنگ میزنه.
    منوچهر از روی تخت بلند شد و با حركت انگشتش كه حالتی حاكی از تهدیدی اما از سر محبت به ماهرخ داشت به او گفت:شنیدی چی گفتم؟دیگه نبینم اینجوری اشك بریزی ها...
    و سپس با عجله از اتاق خارج شد و در همین وقت منصوره خانم كه همچنان كنار ایران نشسته و سعی در دلداری او داشت به آرامی گفت:فكر كنم گلرخ و محسن اومدن...شایدم افسر باشه...آخه قبل از اومدن شما ایران بهش تلفن كرد و موضوع رو گفت.
    امیرخان با شنیدن این حرف یكباره از حالتی كه نشسته بود خارج شد و با تعجب به منصوره خانم نگاهی كرد و گفت:اینهمه از بیمارستان بهش زنگ زدین كجا بود كه تلفن رو جواب نمیداد؟!...چرا امروز بیمارستان نیومده بود؟!...چرا اصلا" از وقتی بابای خدا بیامرزش رو بستری كرده بودن نیومده بوده ملاقاتش؟!
    ایران خانم كه سعی داشت اشكهایش را پاك كند گفت:داداش بهش ایراد نگیر...هیچكس به اندازه ی من خبر از دل پر درد این دختر نداره.
    امیرخان كلافه از روی راحتی بلند شد و گفت:لا اله الا الله...عاطفه هم خوب چیزیه...دختره معلوم نیست سرش توی كدوم آخور گرم بوده كه حتی یادش نبوده بیاد ملاقات باباش...حالا میخواد بیاد واسه وداع آخرش؟!
    منصوره خانم با اشاره ایی به امیرخان مبنی بر سكوت كردن او لبش را هم با دندان گزید كه یعنی در حضور ایران خانم رعایت كند و حرفی نزند كه ایران خانم متوجه ی موضوع شد و با همان بغضی كه در گلو سعی داشت آن را خفه نماید گفت:داداش تند نرو...صبر كن الان بچه ام میاد...بلكه ببینیش و دستگیرت بشه كه چرا بچه ام نیومده بیمارستان...گرچه بعید میدونم اینجا هم بیاد اما خوب...
    بار دیگر صدای زنگ بلند شد و منوچهر با پاسخ دادن به اف.اف در حیاط را باز كرد و روی كرد به بقیه و گفت:گلرخ و محسن اومدن ولی فكر كنم یكی دیگه هم باهاشون باشه چون صدای سلام و علیك گلرخ رو هم شنیدم!
    با شنیدن این حرف منصوره خانم سریع از جایش بلند شد تا با نگاه از پنجره ببیند اگر مهمانهایی از اقوام هستند سریعتر به استقبال برود اما با همان نگاه اول متوجه شد فقط گلرخ و افسر و پشت سر آنها محسن وارد حیاط شده سپس در را هم بستند.
    منصوره سریع به هال برگشت و در حالیكه جلوی در راهرو میرفت با صدایی آهسته به امیرخان گفت:امیر تو رو جون بچه هات یه وقت حرفی نزنی به افسرها...
    امیرخان بار دیگر لفظ لا اله الا الله را با خشم بیشتری تكرار كرد و سپس به آرامی پشت سر منصوره خانم به سوی در راهرو رفت.
    ماهرخ هم از اتاقش بیرون آمد تا دقیق تر متوجه شود چه كسانی زنگ زده اند و در جلوی راهرو ایستاد و به در چشم دوخت.
    زمانیكه منصوره خانم در راهرو را باز كرد گلرخ كناری ایستاد و از افسرخواست كه او اول وارد شود...با ورود افسر به راهرو و دیدن منصوره خانم وی خودش را در آغوش او انداخت و شروع كرد بلند بلند گریه كردن و بعد هم در آغوش امیر خان!...
    امیرخان كه افسر را در پناه آغوش خویش گرفته بود حالا با ضجه هایی كه افسر میزد گویا عصبانیت دقایق پیش خود را به كل فراموش كرده و حالا همپای دخترخواهرش كه با وضعی تاسف بار در آغوشش زار میزد او نیز گریه ایی آرام و مردانه را سر داده بود!
    افسر گریه اش از ناله های مادرش هم تلخ تر بود و زمانیكه همراه امیرخان به هال آمد و تازه چشمش به مادرش كه با حالی زار روی زمین نشسته و گریه میكرد افتاد خودش را در آغوش ایران خانم انداخت و با ناله هایی كه گویا از اعماق وجودش بلند میشد فریاد میكشید و گریه میكرد و میگفت:مامان به خدا اون نگذاشت بیام...التماسش كردم...به پاش افتادم بلكه بگذاره بیام بابام رو ببینم...ولی نگذاشت...مامان سیروس نگذاشت بیام...نگذاشت بابام رو ببینم...مامان بگو كه بابام وقتی فهمید سیروس نمیگذاره بیام از دست من دلگیر نشده بوده...مامان بگو كه بابام غم ندیدن منو نداشته...مامان به بابام گفتی كه دلم خیلی براش تنگ شده بود؟...مامان به بابام گفتی پیرهنی كه دو سال پیش خونه ام جا گذاشته بود رو هر روز برمیداشتم بو میكردم؟...مامان دیدی سیروس نگذاشت بیام؟...دیدی نتونستم صورت قشنگ بابام رو دم آخر ببینم؟...ای وای مامان دارم دق میكنم...مامان من چقدر بدبختم...مامان حالا من با این دلتنگی كه تا آخر عمرم باید واسه بابام داشته باشم چی كار كنم؟
    تمام افراد حاضر در خانه با شنیدن حرفهای افسر كه با سوز و شیون همراه میشد به گریه افتاده بودند.
    گلرخ سریع آب قندی درست كرده بود و دائم آنرا با قاشق هم میزد و سعی داشت آن را ولو مقدار كمی هم كه شده به دهان افسر بریزد اما او ممانعت میكرد و دائم ضجه میزد.
    ماهرخ كنار دیوار ایستاده و به افسر چشم دوخته بود و تمام صورت خودش از اشك خیس شده بود.
    منصوره خانم سعی در آرام نگه داشتن ایران داشت اما چه تلاش بیهوده ایی...مادر و دختر كه پر واضح بود بعد مدتها همدیگر را از نزدیك دیده اند هر دم كه یكی ساكت میشد دیگری شروع میكرد و از دلتنگیهای خویش با آه و ناله و یاد عزیز از دست رفته حرف میزدند!
    افسر حتی در آن شرایط كه به شدت گریه میكرد هم زیبایی قابل تحسین و در خور توجهی داشت...سرتا سر وجودش را غم گرفته بود اما خللی در زیبایی خدا دادی وی از دید ماهرخ كه چندین سال بود او را ندیده بود وارد نگشته و همچنان چشم را به روی خویش خیره نگاه میداشت...در میان گریه و فریادهایش و اشكهای بی امانی كه از چشمان زیبایش سرازیر بود چیزی كه توجه همه را به خود جلب كرد آثار كبودی بود كه به روی صورت افسر كاملا" قابل مشاهده بود!...كبودی هایی كه گویای برخوردی فیزیكی و آثار كشیده هایی سنگین بر صورت زیبای اوست!...اما به راستی از دید ماهرخ كه محو زیبایی افسر بود كسی كه به خود اجازه داده بود به صورتی به این زیبایی كشیده بزند حتما باید دیو صفتی باشد كه بویی از خصائل انسانی نبرده است!...و مسلما" این شخص كسی نمی توانست باشد جز سیروس همان همسر افسر!
    ضجه ها و گریه ها و حرفهای افسر گویا تمامی نداشت و بالاخره هم بعد از تقریبا ده دقیقه از حال رفت!
    ایران خانم كه خود حال بهتری نداشت اما با دیدن وضعیت افسر گریه ی خود را فراموش كرد و به كمك منصوره خانم و گلرخ سعی در به هوش آوردن افسر داشت و تقریبا" دقایقی بعد توانستند افسر را كمی به حالت عادی برگردانند.
    وضع خانه كاملا" آشفته و به هم ریخته شده بود.
    بار دیگر صدای زنگ در بلند شد و این بار وقتی منوچهر اف.اف را پاسخ داد روی كرد به امیرخان كه در آن شرایط آشفته با حركت سر از منوچهر سوال كرد چه كسی بوده كه زنگ زده؟منوچهر در پاسخ گفت:عموجلال و زن عمو اومدن.
    لحظاتی بعد جلال و همسرش نیز وارد خانه شدند.جلال با همان چهره ی عبوس خود به روی راحتی نزدیك برادرش نشست و حتی در آن شرایط تاسف برانگیز هم گویا به جهت دلایلی كه در ذهن خود داشت از نگاه كردن به افسر پرهیز میكرد و اگر هم لحظاتی كوتاه به علت شرایط ایجاد شده در هال مجبور میشد نگاهی به او بیندازد اگر كسی كوچكترین دقتی در رفتار او میكرد كاملا" متوجه ی نگاه آكنده از نفرت وی به افسر میشد!
    همسر جلال نیز با ابراز همدردی خویش كنار منصوره و ایران نشسته بود و دقایقی بعد كه بالاخره توانسته بودند افسر را كاملا" به حال بیاورند سعی داشت حرفهایی مبنی بر دلداری وی به زبان بیاورد بلكه كمی در تسكین غم وارده موثر واقع شود...اما افسوس!
    آن شب گویا خواب با چشمان افسر و مادرش قهر كرده بود اما به جهت رعایت حال بقیه سعی داشتند بغضهایی كه پیوسته و بی اراده به شكستن می رسیدند سبب آزار بیش از حد دیگران نشوند.
    منصوره و همسرجلال نیز در كنار آنها نشسته و در آن شرایط آن دو نیز تمایلی به خوابیدن نداشتند...اما امیرخان و آقاجلال بعد از اینكه منصوره خانم برایشان در پذیرایی رختخواب پهن كرد رفتند و هر چند به سختی اما بالاخره هر دو خوابشان برد.
    محسن و منوچهر نیز به اتاق خواب منوچهر رفته و چون برای فردا انجام بسیاری از كارها در انتظارشان بود باید حتما" ساعتی استراحت میكردند تا قوای لازم جهت انجام كارهای محوله را داشته باشند بنابراین خوابیدن آنها به مراتب سریعتر از بقیه صورت گرفت...ماهرخ و گلرخ می خواستند به احترام عمه و افسر بیدار باشند اما با اصرار عمه و مادرشان ابتدا ماهرخ سپس گلرخ برای خواب آماده شده و به اتاق خواب ماهرخ رفتند اما بقیه تا صبح لحظه ایی چشم بر هم نگذاشتند و زمانی كه با تمام غصه ایی كه به دلشان با قدرت هجوم آورده بود بساط صبحانه را چیدند و بقیه را هم ساعتی زودتر از روزهای عادی بیدار كردند.
    هنوز هیچكس صبحانه اش را كامل به پایان نرسانده بود كه سیل اقوام دور و نزدیك پس از باخبر شدن از ماجرا یكی پس از دیگری به منزل امیرخان روانه شد.
    منوچهر صبح خیلی زود به همراه مجید از منزل بیرون رفته بود و محسن هم بنا به خواست امیرخان برای خرید میوه و بقیه ملزومات همراه فرزندان جلال از منزل خارج شدند.
    هر یك از اقوام كه وارد منزل میشد به فراخور صمیمیت خویش با ایران خانم واكنشی متفاوت از بقیه داشت...گروهی سعی داشتند با حرف تسكینی برای او باشند و گروهی دیگر كه صمیمت بیشتری حس میكردند به محض ورود تا دقایقی طولانی در حالیكه ایران یا افسر را سخت در آغوش میگرفتند گریه و شیون هم راه می انداختند...و این رفتار گویا تمامی نداشت!
    دیدن و شنیدن آن همه شیون و زاری اعصاب درستی برای كسی به واقع باقی نمیگذاشت اما راهی جز تحمل نبود...متاسفانه یكی از خصلتهای عجیب ما ایرانی ها در مراسم عزاداری بروز رفتاری است كه بیشتر به جای آنكه تسلای خاطر بازماندگان گردیم برعكس رفتار كرده و سبب به اوج رسیدن غم لانه كرده در دلهای صاحبان عزا میگردیم و این چیزی نبود كه از دید ماهرخ پنهان بماند!...با اینكه خودش از دیدن گریه ها و شیونها و حرفها هر بار به شدت اشك ریخته بود اما از درون كم كم كلافه میشد و به محض ورود گروهی از مهمانان می دانست كه بار دیگر شاهد چه صحنه هایی خواهد بود و هربار تمام سعی خودش را میكرد كه در گریه كردن و اشك ریختن خویش كمی خودداری نماید اما به هیچ وجه قادر به كنترل گریه اش نمیشد!...
    این وضع تا ساعت11ظهر همچنان ادامه داشت و زمانیكه اتوبوسهایی جهت انتقال فامیل به بهشت زهرا جلوی در حیاط آمده و امیرخان از همه خواست كه كم كم حاضر شده و سوار اتوبوسها شوند ماهرخ احساس سردرد بسیار شدید داشت و به قدری رنگ صورتش زرد شده بود كه وقتی همراه بقیه حاضر شده و میخواست از راهرو خارج شود امیرخان كه در حیاط كنار مردان دیگرایستاده بود با دیدن ماهرخ بلافاصله سمت او رفت و گفت:ماهرخ بابا حالت خوبه؟!!!
    ماهرخ كه از شدت سردرد حتی نمی توانست سرش را به درستی صاف نگه دارد نگاه كوتاهی به پدرش كرد و گفت:آره بابا شما نگران من نباشید یه ذره سرم درد میكنه فقط.
    مهری خانم هم دو سه ساعتی میشد كه همراه حسین آقا به آنجا آمده بود و حالا مشغول مرتب كردن چادرمشكی خود كه فقط مواقع عزاداری به سر میكرد روی سرش بود...در این لحظه به صورت ماهرخ نگاه كرد و بعد روی به امیرخان كرده و با صدایی آهسته گفت:دل این دختر رو ریش كردن بس كه هر كی رسید توی این خونه ضجه زد...شما حواستون نبود ماهرخ مثل ابر بهار اشك می ریخت...هر چی بهش اشاره میكردم كه اینقدر به خودش فشار نیاره ولی حریفش نشدم!...مامانشم ده بار بهش اشاره كرد بس كنه اینقدر گریه نكنه اما گوش نمیكرد...
    و سپس به صورت ماهرخ نگاه دیگری انداخت و گفت:خاله الهی قربون اون صورت قشنگت بشم آخه بنا نیست هر كی میاد به عمه ات و دخترعمه ات بخواد تسلیت بگه و گریه كنه تو هم پا به پاشون اشك بریزی...
    امیرخان سر ماهرخ را كه بار دیگر با شنیدن گریه ی افسر بغض كرده بود در آغوش گرفت و با صدایی آرام به مهری خانم گفت:این بچه از وقتی كوچیك بود طاقت نداشت كسی اشك بریزه...به منصوره بگو حواسش به ماهرخ باشه.
    مهری خانم كه حالا با مهربانی بازوی ماهرخ را میگرفت و سعی داشت او را به سمت در حیاط ببرد روی به امیرخان كرد و گفت:طفلك منصوره كه همه ی حواسش رفته به ایران و افسر و مهمونهایی كه ماشالله هزارماشالله هی دارن از راه میرسن...ولی شما نگران نباش خودم حواسم به این گل دخترت هست.
    سپس امیرخان با حركت سر تاكیدی بر گفته های مهری خانم كرد و بعد به سمت بقیه ی مردها برگشت و دقایقی بعد همه سوار ماشینها و اتوبوسها شده و راهی بهشت زهرا شدند.
    ادامه دارد
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  20. 16 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    +Neda+ (۰۴-۰۶-۱۳۹۱),Admin (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),azars (۰۲-۰۷-۱۳۹۱),fahimyaz (۰۶-۱۴-۱۳۹۱),sahar 99 (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),sapidkooh (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),silverstar (۰۹-۰۹-۱۳۹۰),soushiyant (۱۰-۰۴-۱۳۹۰),هایدی2 (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),z.bita (۱۲-۰۱-۱۳۹۱),_farideh_ (۰۹-۰۶-۱۳۹۰),بنفشه123 (۰۵-۲۶-۱۳۹۲),ترنج خاتون (۱۰-۱۷-۱۳۹۰),دنیا (۰۹-۰۵-۱۳۹۰),رزسیاه (۱۲-۱۹-۱۳۹۰),سورمه (۱۱-۰۸-۱۳۹۲)

 

 
صفحه 1 از 12 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا رمان مانند فلسفه يا علم؛معرفت بخش است؟
    توسط shadi.d.h در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۲-۰۶-۱۳۹۲, ۱۸:۰۸
  2. واکاوی در رمان
    توسط معصوم در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۱۰-۱۸-۱۳۹۰, ۲۰:۲۶
  3. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۹-۰۹-۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
  4. نگاهی به رمان «از طرف او »
    توسط sama33 در انجمن نقد و نظرسنجی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۴-۰۷-۱۳۸۹, ۲۳:۲۴

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •