مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 36
  1. #1

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۰۲-۳۱
    محل سکونت
    كرج-گوهردشت
    سن
    42
    نوشته ها
    3,790
    امتیاز
    39,292
    سطح
    100
    Points: 39,292, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupRecommendation First ClassCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها
    10,416
    سپاس شده 13,178 در 3,681 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Icon19 رمان تنها با تو-مريم جعفري

    رمان تنها با تو-مريم جعفري
    داستان زندگی عاطفه و نرگس دو دوست قدیمی که نرگس بخاطر تامین مخارج معالجه ی مادرش مجبور به ازدواج اجباری با پسرعموی پولدار و بیسوادش میشه و در این بین برای ماه عسل عازم شمال میشن و نرگس از عاطفه میخواهد که همراهیشون کنه.. در آنجا نرگس کم کم به عشق خالص جهانگیر پسرعمویش پی میبرد و به او علاقمند میشه و عاطفه هم بطور اتفاقی با نادر و نامزدش آشنا میشود اما نادر که دل خوشی از نامزدش ندارد کم کم شیفته ی سادگی و ملاحت عاطفه میشود و از او درخواست ازدواج میکند اما….
    هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!
    نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
    دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
    سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
    چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
    پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
    ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
    هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

  2. 2 کاربر از پست مفید shadi.d.h سپاس کرده اند .

    tarannom (۰۸-۲۶-۱۳۹۰),دنیا (۰۸-۲۳-۱۳۹۰)

  3. #2

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    عاطفه درحالیکه کنار پنجره اتاق نشسته بود و بیرون را تماشا میکرد ، شنونده بگو مگوی پدر و مادرش بود . پدرش چند سال قبل بر اثر همنشینی با دوستان ناباب مبتلا به اعتیاد شده بود و سال گذشته به علت همین مساله او را از کارخانه اخراج کرده بودند . مادرش برای عقب نیفتادن کرایه خانه و مخارج زندگی کار میکرد .
    عاطفه هر بار که یکی از متقاضیان مادرش را برای کارهای سخت منزل جلوی در به انتظار میدید ، قلبش مالامال از اندوه میشد . او می اندیشید : چرا مادرم که هنوز اثرات جوانی در چهره اش مشهود است باید برای گذران زندگی در خانه دیگران کار کند ؟

    همیشه وقتی افکارش به اینجا میرسید علی رقم میل باطنیش از پدرش بدش می آمد . پدری که از سال گذشته فقط گاهی او را میدید و هر بار هم که به خانه می آمد پس از سر و صدای فراوان به زور از مادرش پول میگرفت و بعد تا مدتها ناپدید میشد . عاطفه دلش برای برادر کوچکترش میسوخت که همیشه چون او ناظر این جدالها بود ولی چاره چه بود ؟ در این گونه مواقع او را در آغوش میگرفت و گوشهایش را با دست می پوشاند . و آرام نوازشش مینمود . آن روز هم صدای مادرش می آمد که با گریه میگفت :

    مرد از خدا بترس . دو تا بچه را رها کردی و رفتی ، اصلا کجایی ؟ صد بار بهت گفتم آن زهر مار را ترک کن و دوباره برو سر کار . به خدا من تنهایی از پس مشکلات بر نمیآیم . کرایه خانه ، خرج خوراک و لباس ، حالا هم که خرابی خانه . اقلا اگه از من خجالت نمیکشی از دختر بزرگت خجالت بکش . فردا که کسی بیاد در خانه را بزنه مثل آن یکی آبرویمان میرود .

    و پدرش با خونسردی میگفت :

    تو چقدر نق میزنی زن . من هم عین تو بچه هایم را دوست دارم . صدبار تا حالا رفتم دنبال کار ، ولی چکار کنم بهم کار نمیدهند . فعلا هم که لنگ نموندین . خرابی خانه هم که به عهده صاحبخانه است .

    تو همیشه فکر خودت باش . اخه کسی به یه آدم معتاد کار میده ؟ صاحبخونه هم گفته همینی که هست . اگه ناراحتین خونه رو تخلیه کنین .

    خب دنبال خونه بگرد . مگه جا قحطه ؟

    چی داری میگی ؟ وسط زمستون خونه کجا بود ؟ از قیمت اجاره ها هم که خبر نداری . مجبوریم خودمون خونه رو تعمییر کنیم . به خدا من از صبح تا شب مثل سگ دو میزنم تا بلکه دستم رو جلو کسی دراز نکنم . ولی همش خرج کرایه خونه میشه . تو هیچ خبر داری بعضی شبا بچه هات سر گرسنه به زمین میذارن ؟ حالا اومدی پول هم میخوای ؟

    فقط یه مقدار بهم بده . تمام استخوانهای بدنم درد میکنه . قول میدم ترک کنم و دنبال کار برم .

    به خدا ، به پیر ، به پیغمبر ندارم .

    دروغ میگی . توی اون کیفت باید پول باشه .

    دست به اون کیف نزن . اونو بده به من .

    پدر عاطفه بی توجه به التماسهای همسرش هر چه قدر پول بود برداشت و خانه را ترک کرد . مادر به شدت گریه میکرد و از خدا کمک میخواست عاطفه از اتاق بیرون اومد و مادرش را در آغوش گرفت .

    چرا میذارید پول برداره ؟

    دخترم من توی این محل آبرو دارم . پدرت رو که میشناسی اگه بهش پول ندم داد و فریاد راه میندازه و آبرو ریزی میکنه .

    عاطفه هم مثل مادر به گریه افتاد .

    گریه نکن دخترم . خدا بزرگه .

    مادر چرا زندگی ما اینقدر فلاکت باره ؟ چرا ذره ای از خوشبختی انسانهای خوشبخت در زندگی ما نیست ؟

    کفر نگو دخترم . تو تا مرا داری نباید غصه بخوری .

    عاطفه مادرش را محکمتر به آغوش کشید و گفت : آه مادر من برای شما نگرانم . ای کاش میذاشتید عصرها من هم به کمک شما بیام .

    نه دخترم تو که از صبح تا شب در بیمارستان مشغولی . به اندازه خودت زحمت میکشی . از اون گذشته اگه تو بخوای این کار رو بکنی کی عصرها از میثم نگهداری میکنه ؟ من عصرها به امید تو اونو تنها میذارم . تنها نگرانی من اجاره خونه است . نمیدونم جواب صاحبخونه رو چی بدم ؟ امروز پدرت هرچی برای اجاره خونه کنار گذاشته بودم برداشت و رفت . امیدوارم خدا باعث و بانی بدبختی ما رو به عذاب گرفتار کنه .

    عاطفه برای دقایقی به اتاقش رفت و در کمدش را باز کرد . مقداری پول از حقوق خودش پس انداز کرده بود . این پول حاصل ماهها تلاش و کارش بود که در بیمارستان بعنوان بهیار به دست آورده بود . با پول از اتاق بیرون آمد و به مادرش نزدیک شد .

    بگیرید مادر . این پول رو برای روز مبادا جمع کرده بودم .

    مادر درحالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود با لبخندی تلخ به دخترش گفت : نه مادر جون .به این احتیاجی نیست . چند روزی از صاحبخونه مهلت میگیرم تا پول رو تهیه کنم . من اصلا دلم نمیاد که این پول رو خرج کنم . نگهش دار برای خودت .

    بگیرید مادر . چرا با من تعارف میکنید . من و شما نداریم . اگه امروز به شما کمک نکنم پس کی میتونم کمک کنم ؟

    مادر به اصرار عاطفه پول را گرفت و گفت : امیدوارم خوشبخت بشی دختر . در خانه پدرت که جز رنج و غصه چیزی نداشتی . از خدا میخوام که بیش از این منو پیش شما شرمنده نکنه .

    عاطفه با نگاهی پر مهر به مادرش گفت :

    حالا که ما پیش شما شرمنده هستیم . باور کنین مادر هر بار به دستهای شما نگاه میکنم قلبم به درد می آید . چرا شما نباید دستانی مثل دستهای زنانی که در خانه هایشان کار میکنید داشته باشید ؟ به خدا شما لایق بهترین زندگی ها هستید .

    در آن غروب غمزده مادر و دختر هر دو گریستند .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    عاطفه صبح که از خواب بیدار شد ، مادرش صبحانه را آماده کرده بود و به خیاطی مشغول بود . برادرش میثم که چهار سال بیشتر نداشت روی خود را کنار انداخته و از سرما جمع شده بود . عاطفه به طرفش رفت و روی او را پوشاند بعد آرام در اتاق را باز کرد و بیرون آمد . کنار حوض خانه با آب سرد صورتش را شست . دستانش از فرط سرما قرمز شدند و از درون لرزشی عجیب سراسر بدنش را فرا گرفت . با خود اندیشید : بیچاره مادر چگونه با این آب سرد رخت و لباس و ظرفها را میشوید .

    وارد خانه شد و به مادرش سلام داد .

    عاطفه درحالیکه دستانش را روی بخار گرم میکرد گفت : چرا زحمت کشیدید مادر ؟ شما تا دیر وقت خیاطی میکردید از صبح زود هم بیدار شده اید خدای نکرده بیمار نشید ؟

    مادر با مهربانی گفت : نه دخترم . تو نگران نباش . برو ناشتا ات رو بخور .

    مادر عاطفه از صبح زود تا حوالی ظهر خیاطی میکرد و بعد از ظهرها هم برای کارگری به خانه های مردم میرفت . عاطفه هر بار به صورتش مینگریست حس میکرد خسته است . ولی هرگز به او شکایت نمیکرد . آرزو کرد ای کاش پسر بودم و به جای مادر کار میکردم در آن صورت نمیگذاشتم او کار کند . ولی افسوس که مادرم میگه تو دختری جوان هستی من نمیتونم بگذارم هر جایی کار کنی . در جامعه گرگهایی در لباس میش هستند و من از آنها میترسم . آنها پدرت را که مردی بالغ بود به دام انداختند تو که دختر جوان و بی تجربه ای هستی .

    پس او مجبور بود ببیند و تحمل کند و تصور نمیکرد هیچ چیز در دنیا برایش سخت تر از این باشد . سال گذشته به خاطر پدرش خواستگاری را که به خواستگاری اش آمده بود از دست داد . مادرش بسیار غصه خورده و عاطفه به او دلداری داده بود . او تقدیر خود را چنین میدید که نخواهد توانست ازدواج کند . اولا به دلیل اعتیاد پدرش و ثانیا او حتی بشقابی به عنوان جهیزیه نداشت تا به خانه شوهر ببرد .

    عاطفه اندوهگین از یادآوری گذشته و آینده آهی کشید و چای خود را هم زد . میلی به صبحانه نداشت . چای را خالی سر کشید و از جا بلند شد . لباس پوشید و جلوی در از مادرش خداحافظی نمود . منزل آنها در یکی از محله های جنوب تهران بود و محل کارش در یکی از بیمارستانهای شمال شهر قرار داشت . او پس از گرفتن مدرک سیکل به یکی از دبیرستانهای بهداشت قدم نهاده بود تا پس از اخذ مدرک مستقیما وارد محیط کار شود . هر روز وقت رفتن به محل کار سر کوچه شان آن پسرک مزاحم را میدید . بارها شکایتش را به مادرش برده بود و یکبار هم که مادرش در خانه آنها رفته بود و به مادر آن پسر تذکر داده بود ، مادر پسرک بنای داد و فریاد گذاشته و گفته بود :

    حالا دخترت را میخواهی قالب کنی عملش فرق میکنه . آخه دختر تو لایق متلک گفتنه ؟ چی داره ؟ پسر من باید کمش بیاد که به دختر تو متلک بگه . خوبه که یه جارو کش بیمارستان بیشتر نیست . اگر باباش رو نمیدید لابد ادعای پادشاهی میکرد .


    و عاطفه مادرش را به خانه برده بود و گفته بود ولشون کنید مادر . با اینها نباید هم کلام شد . من مسیرم رو عوض میکنم .

    مادر میان گریه گفته بود : اینها همش به خاطر باباته . اگر سایه یک مرد سر این خانه باشه کی جرات میکنه به تو بد و بیراه بگه ؟ اگه باز هم مزاحم شد بگو تا به کلانتری شکایت کنم .

    نه مادر به آبرو ریزیش نمی ارزه . خودم مشکل رو حل میکنم .

    با اینکه عاطفه مسیر رفت و برگشتش رو عوض کرده بود باز هم او دست بردار نبود و هر روز تا مسیری دنبال او می افتاد و با اون قیلفه کریه به او بد و بیراه میگفت . گویی بعد از اینکه به مادرش شکایت کرده بودند بدتر شده بود . عاطفه از شنیدن حرفهای او دجار عذاب وجدان میشد و با بی اعتنایی به راهش ادامه میداد .

    یک نظر هم به ما بکن . مگه ما دل نداریم ؟ آخه چی میشه اگه یه روی خوش به ما نشون بدی ؟

    عاطفه با عصبانیت به سویش برگشت و پرسید : تو از جون من چی میخوای ؟

    هیچی . با ما رفیق شو . ضرر نمیکنی ها ؟

    خفه شو بی شرف بی آبرو . مگه من چه حرکتی کردم که تو اینقدر گستاخانه حرف میزنی ؟ مگه تو ناموس نداری ؟ دوست داری کسی دنبال خواهر و مادرت بیفته ؟

    پسر مزاحم با لبخندی زشت گفت : ترش نکن . آنقدر ها هم که تو فکر میکنی من بد نیستم .

    عاطفه از حرفهای او دچار چندش شد . بحث با او بیفایده بود . با عجله گام برداشت و به خیابان اصلی رسید . به ساعتش نگاه کرد . منتظر دوستش نرگس بود . او هر روز سر ساعت به ایستگاه میرسید و با هم به بیمارستان میرفتند . وقتی نرگس می آمد پسری که مزاحمش میشد پی کارش میرفت .

    روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشسته بود که نرگس آمد .

    سلام عاطفه جون .

    سلام نرگس چطوری ؟

    ای بد نیستم . دیر که نکردم ؟

    نه نرگس جان . حال مادرت چطوره ؟

    نرگس آهی کشید و گفت : حال او بهتر شده . راستش هر قدر که حال او بهتر میشه حال من بدتر میشه .

    عاطفه گفت :برای چی ؟

    خودت که میدونی . اونها در عوض یک شرط مادر منو درمان کردند . باید به قولی که دادم عمل کنم و با پسر عموی بیسوادم ازدواج کنم . تو که میدونی خرج عمل مادرم خیلی سنگین بود . شبی که پس از سالها نزد عمویم رفتم تا کمکم کنه این شرط را پیش پایم گذاشت . من اون موقع تحت شرایطی مجبور به قبول این پیشنهاد شدم . به خاطر مادرم باید قبول میکردم وگرنه او میمرد .

    عاطفه اندیشید اگه او جای نرگس بود چه میکرد ؟ هیچ ! او هم قبول میکرد . در عوض مادر مهربانش را از دست نمیداد . شاید با وجود مادر میتوانست هر چیزی را تحمل کند ولی بی وجود او حتی نمیتوانست در برابر کوچکترین مشکلی مقاومت کند . رو به نرگس کرد و گفت : اوضاع تو اونقدرها هم بد نیست نرگس . این همه مادرها برای ما فداکاری میکنند . حالا یکبار هم ما فداکاری کنیم . مادر تو هم بعد از فوت پدرت برای تو خیلی زحمت کشید .

    آخه عاطفه عزیز ، تو که اونو ندیدی . اگر ببینی به من حق میدی . بی سواده حتی نمیتونه یک کلمه بخونه یا بنویسه . همیشه نا مرتب و ژولیده است . حتی پول توی جیبش را هم عمویم میده . تا به حال چندین جا برای خواستگاری رفته ولی هیچ دختری حاضر به ازدواج با او نیست . سنش هم سی و دو به بالاست . با هم خیلی تفاوت سنی داریم . خدایا حتی از فکر کردن به او دچار عذاب میشم .

    عاطفه دست دوستش را فشرد و گفت : نرگس جان تو میدونی زن میتونه مرد رو عوض کنه . تو به خاطر مادرت کاری کردی که این از نظر خداوند دور نیست . خدا را چه دیدی ؟ شاید زندگی خوبی داشته باشی .

    تو رو خدا بس کن عاطفه . تو مثل مادر بزرگها حرف میزنی . من هنوز ازدواج نکردم دچار عذاب شدم . مادرم که از قضیه چند روزی است با خبر شده میگوید : من پول را کم کم به خان عمو برمیگردانم تو مجبور نیستی با او ازدواج کنی . ولی عموی خسیسم میگه من که پول را کم کم ندادم که کم کم بگیرم . در عوض آن پول هم از سفته گرفته و میگوید که هر وقت عروسش شدم پاره اش میکند . تو عموی منو نمیشناسی اگر قبول نکنم واقعا آن را اجرا میگذارد . او با نامردی سهم ارثیه پدر بزرگم رو که برای پدرم گذاشته بود بالا کشید وگرنه ما حالا اینقدر در تنگنا نبودیم .

    عاطفه با صبوری گفت : همه چیز درست میشه نرگس جان .

    راستی از پدرت چه خبر ؟

    دیشب اومد و اجاره خونه رو گرفت و رفت .

    نرگس گفت : حالا چکار میکنید ؟

    هیچی من یک مقدار پول پس انداز کرده بودم به مادرم دادم .

    نرگس با اندوه پرسید : مگه آنها را جمع نکرده بودی که آن سرویس پارچ و لیوان را برای خودت بگیری ؟

    ای بابا نرگس جان ، مادرم به آن پول بیشتر نیاز داشت تا م . امروز صاحبخانه می آمد که کرایه را بگیرد . تو او را ندیده ای حتی از یکروز کرایه خانه چشم پوشی نمیکند . تازه چه کسی با من تحت شرایط فعلی ازدواج میکند . فکر نمیکنم حتی یکی مثل پسر عموی تو حاضر به ازدواج با من باشد .

    دیگه اینقدر خودت رو دست کم نگیر .

    من که دروغ نمیگم . خانه کرایه ای . پدری معتاد و سر و وضعی که خانه ما داره . دیگه از دست پدرم ذره ای آبرو در محل نداریم . صاحبخانه جوابمون کرده بود . مادر آنقدر عجز و لابه کرد که پشیمان شد ولی کرایه را اضافه کرد .

    او که داره کرایه اش رو میگیره پس چرا جوابتون کرد ؟

    شاید فکر کرده آن آلونک را بیشتر از این اجاره میکنند .

    غصه نخور عاطفه جون . باز هم خدا را شکر که مادرت سالمه . مادر من از این ببعد نباید کار کنه . من بعد از ازدواج باید او را پیش خودم ببرم . یا اینکه مراقبش باشم . دوست ندارم بعدا زیر منت خان عمو باشم . از طرفی جلوتر به من گفته وقتی عروسی کردی نباید بری . خلاصه اینکه خیلی اعصابم بهم ریخته .

    هر دو دوست سکوت کردند . شاید نمیخواستند بیش از این یکدیگر را برنجانند . اتوبوس رسید و هر دو سوار شدند .



    آن روز از راه بیمارستان عاطفه به ملاقات مادر نرگس رفت . او هنوز در بستر بیماری بود . وقتی عاطفه را دید با شادمانی در جا نیم خیز شد و گفت : به به . سلام عاطفه جون . حالت چطوره ؟ مادرت خوبه ؟ چه عجب خیلی خوش آمدی .

    حال شما چطوره طوبی خانم ؟ به خدا من این چند وقت خیلی گرفتار بودم . دورادور جویای حالتون بودم .

    میدونم دخترم . من که از تو توقعی ندارم . شرایط زندگی طوری شده که شما دو تا طفلک هم باید کار کنید .

    ما که در مقابل شما کاری نمیکنیم . زحمت اصلی به عهده شماست . حالا شکر خدا که خطر برطرف شد .

    مادر نرگس اشک به دیده آورد و گفت : قیمت سلامتی من قیمت بدبختی دخترم شد .

    نرگس وقتی با سینی چای کنار مادرش نشست گفت :بس کنید مادر شما نباید غصه بخورید . تازه جهانگیر آنقدر ها هم بد نیست . همه وقتی قراره دخترهاشون ازدواج کنند خوشحالی میکنند . اونوقت شما ...

    مادر نرگس اشک از دیده سترد و گفت : میدونم تو این حرفها را برای دلداری من میزنی . تو دختر تحصیل کرده ای هستی که به خاطر من میخواهی با مردی یازده سال بزرگتر از خودت در حالیکه کلامی رو نمیتونه بخونه یا بنویسه ازدواج کنی .

    نرگس با عطوفت به مادرش گفت : من به خاطر شما هر کاری میکنم . شما به گردن من خیلی حق دارید .

    الهی خوشبخت بشی عزیزم . شب و روز دعات میکنم .

    عاطفه به ساعتش نگاه کرد . استکان چای را سر کشید و از جا بلند شد .

    مادر نرگس گفت : شام پیش نرگس بمان .

    ممنونم طوبی خانم . مادرم قراره جایی بره و من باید میثم رو نگه دارم . اگه فرصت باشه حتما باز هم به دیدنتون میام .

    نرگس با عاطفه تا جلوی در اومد . برف شروع به باریدن کرده بود . به عاطفه گفت :

    اگر چتر نداری بهت بدم .

    نه ممنونم . نرگس مراقب مادرت باش . بیچاره خیلی برای تو غصه میخوره .

    نرگس در حالیکه دستهایش را زیر بغلش گذاشته بود گفت : خان عمو گفته به محض اینکه مادرم خوب شد بساط نامزدی را به پا میکنه . اگه قرار بود به جهنم برم این اندازه احساس عذاب نمیکردم .

    توکل به خدا کن نرگس . خوب دیگه من باید برم . فردا صبح میبینمت .خداحافظ .

    ممنون از اینکه اومدی خداحافظ .

    نرگس در آن هوای گرفته برفی آنقدر جلوی در ماند تا عاطفه از نظر ناپدید شد . وقتی داخل خانه شد به طرف مادرش رفت و داروهایش را آماده کرد . لیوانی آب آورد و با قرصها به مادرش داد .

    مادر پس از خوردن قرصها پرسید : طفلک بیچاره . راستی من روم نشد ازش بپرسم ، پدرش چی کار میکنه ؟

    هیچی . هر چند وقت یکبار میاد سراغ این بیچاره ها و هر چی با خون دل پول جمع کردن میگیره و میره . سال قبل یکی از پرستارهای بیمارستان برای برادرش به خواستگاری عاطفه رفت وقتی پدر عاطفه رو دیدند و فهمیدند که چه کاره است ، حتی جواب ندادند که پسندیدند یا نه .

    طفل معصوم . چقدر هم دختر خوب و با وقاریه . انشاءالله که خدا کمکش کنه . راستی چرا مادرش ، پدرش رو ترک نمیده ؟

    تا بحال دوبار این کار رو کرده ولی هر بار او دوباره به طرف اعتیاد رفته . حالا شما استراحت کنید تا من شام را حاضر کنم . من همیشه میگم خوبه که لااقل این خانه را پدر برای ما خرید و الا نمیدونستیم چه باید بکنیم

    خدا رحمتش کنه . اگه او حالا بود که عموت نمیتونست این بلا رو به سر ما بیاره . خدا سایه هیچ مردی رو از سر خانواده اش کم نکنه .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    عاطفه به سرعت خودش رو به خونه رسوند . مادر ، میثم را خوابانده بود و حاضر شده بود تا پس از آمدن عاطفه سر کار برود . با دیدن عاطفه با نگرانی پرسید : دلم داشت شور می افتاد . چرا اینقدر دیر کردی ؟
    یک سر به خانه نرگس رفتم . آخه مادرش دیروز از بیمارستان مرخص شده .

    مادرش با آرامش گفت : کار خوبی کردی . حالش چطور بود ؟

    عاطفه کیفش را روی میز گذاشت و گفت : خوب بود . به شما خیلی سلام رساند . شما کجا میخواید برید ؟

    امروز باید به خونه خانم کیانی برم . آخه بهش قول دادم . مادر جون میثم رو خوابوندم عصر که بیدار شد بهش یه چیزی بخورون .

    عاطفه با خستگی نشست و گفت : باشه مادر . شما خیالتون راحت باشه . تو رو خدا اینقدر به خودتون فشار نیارید . خدای نکرده مریض میشید



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


  4. #3

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    مادر و دختر از هم خداحافظی کردند و عاطفه مادرش را دید که در پناه چادر مشکی خود زیر برفی که هنوز میبارید از خانه خاج شد .
    لباسش را عوض کرد و لیوانی آب خورد . آنگاه پشت چرخ خیاطی نشست میخواست اندکی از بار مسئولیت مادر بکاهد . با دستان ظریف خود چرخ را به حرکت درآورد و شروع به دوختن کرد . این لباسی بود که یکی از همسایه ها سفارش داده بود و باید تا فردا ظهر حاضر میشد . عاطفه میدانست اگر مادرش امروز نتواند لباس را حاضر کند مجبور میشود تا صبح بیدار بماند . بنابراین با سرعتی بیشتر از قبل به خیاطی ادامه داد . ساعتی بعد میثم بیدار شد و از اتاق بیرون آمد . عاطفه تا او را دید دست از کار کشید و در آغوشش گرفت و گفت : اگه گفتی چی برات خریدم ؟برو کیفم رو بیار تا بهت بدم .
    میثم کیف عاطفه را به نزدش آورد و با کنجکاوی به او خیره شد . او از درون کیفش بسته شکلاتی درآورد و به طرف برادرش گرفت . میثم با شعف شکلات رو گرفت و با زبان شیرین کودکانه گفت : خیلی از اینها دوست دارم بازم میخری ؟
    بله عزیزم . حالا برو شکلاتت رو بخور تا منم به کارم برسم .
    میثم روبروی عاطفه نشست و عاطفه به کار خود مشغول شد . هنگام غروب لباس حاضر شد .میخواست مادرش را غافلگیر کند . به آشپزخانه رفت تا شام تهیه کند ولی وقتی به یخچال سر زد گوشتی در آن نبود . باز هم باید تخم مرغ میخوردند . به ناچار چند عدد تخم مرغ در قابلمه گذاشت و زیر آن را روشن کرد . هوا تاریک شده بود که مادرش به خانه برگشت . به استقبالش رفت و با مهربانی گفت :
    حمام را حاضر کردم مادر بروید یک دوش بگیرید تا گرمتان شود . من هم سفره را آماده میکنم . مادر آنقدر خسته بود که توان حمام رفتن نداشت . کنار بخاری نشست و مشغول گرم کردن دستانش شد . عاطفه دید که دستان مادرش که به زحمت سنش به چهل میرسید ، چقدر زبر و خشن شده و بر پیشانی بلندش چه خط و خطوط نا مرتبی نقش بسته . او مادرش را هرگز بدون لبخند نمیشناخت . حتی وقتی که آنقدر خسته بود که توان حرف زدن نداشت . همیشه بهترین دقایق روزش وقتی بود که او از سر کار برمیگشت و پس از صرف شام اولین سوالی که از او میکرد چه خبر بود . آنگاه او به شرح وقایع آن روز میپرداخت . عاطفه میدید که مادر از فرط خستگی به زور لقمه به دهان میگذارد ولی بهر حال میخورد . این چیزی بود که او هر شب با اندوه از نظر میگذراند و نمیدانست برای این مشکل چه راه حلی بیابد .
    کنار مادر نشست و گفت : مادر ، مادر خوبم ، نمیدونید از دیدن چهره ناتوانتان چقدر اندوهگین میشم . نمیدونید چقدر خودم را ملامت میکنم که سربار شما هستم . نمیدونید ...
    گریه مجالش نداد . مادر اخم ظریف و ملیحی کرد و گفت : خب ، دیگه بسه . مادرتون نمیتونه آن طور که شما دوست دارید زندگی بی دغدغه ای برایتان فراهم کند بهر حال دارم سعیم رو میکنم . دیگه دوست ندارم گریه ات را ببینم . دلم میخواهد وقتی که به خانه برمیگردم شما را شاد ببینم . باور کن تنها همین باعث بیرون رفتن خستگی از تنم میشود . قرار بود سفره را بیندازی .
    عاطفه اشکهایش را پاک کرد و از جا بلند شد و شام ساده شان را آورد . میثم از سفره کنار کشید و سرش را روی زانوهایش گذاشت . مادر او را نزدیک خود کسید و با مهربانی گفت : میثم جان چرا نمیخوری ؟
    میثم در همان حالت گفت : من دیگه تخم مرغ نمیخورم .
    چرا مادر جون ؟
    دیگه دوس ندارم .
    حالا بیا جلو امشب هم بخور . قول میدهم فردا برایت خورشت درست کنم . دوست داری برایت قورمه سبزی درست کنم ؟
    میثم سرش را بلند کرد و خندید و گفت : آره خیلی دوست دارم .
    عاطفه به میثم گفت :
    پسر بدی نباش میثم . من و مامان داریم همین غذا را میخوریم . تو هم دیگه بزرگ شدی نباید قهر کنی .
    مادر مهربانانه گفت :
    ولش کن دخترم . اون هنوز بچه است . نباید از او انتظار داشته باشیم که موقعیتها را درک کند .
    بعد میثم را به آغوش گرفت و لقمه لقمه از تخم مرغ بر دهانش گذاشت .
    عاطفه در حال خوردن شامش به بیرون نظر انداخت . برف سنگینی میبارید . نمیدانست پدرش این وقت شب کجاست و چه میکند . با خود اندیشید : درست است که از او دل خوش ندارم اما بهر حال او پدرم است . در این سرمای سخت کجا سکونت کرده است و چگونه خودش را گرم میکند ؟
    عاطفه با یاد آوردن چند سال قبل که پدرش هنوز مبتلا به اعتیاد نشده بود ، اندوهگین شد . او می اندیشید که خوشبختی ها چقدر ناپایدارند . گویی همین دیروز بود که من و پدر و مادر و برادر تازه به دنیا اومده ام زندگی خوشی را می گذراندیم . آن وقتها پدر هر گاه از کار به خانه بر میگشت دستانش پر بود . مادر به استقبالش میرفت و آنها را از دستش میگرفت و با چایی گرم خستگی را از تنش میزدود . باور کردنی نبود آن پدر همین پدر باشد . پدری که من میشناختم مسئولیت پذیر و مهربان و صمیمی بود و پدری که اکنون میبینم مردی بی تفاوت و سرد و نامهربان است که بود و نبود خانواده اش برایش مهم نیست . برایش بی اهمیت است اگر همسرش تا پاسی از شب با سنگین این زندگی را به دوش میکشد و فرزندانش روی خوش زندگی را نبینند . برایش فرقینمیکند اگر ما سلامت باشیم یا بیمار . مردی که من اکنون به عنوان پدر میشناسم آنقدر خودخواه است که تنها به خودش می اندیشد . به اینکه حتی یک روز از مصرف آن بلای خانمان سور عقب نیفتد . گویی اصلا روزگاری به این زندگی تعلق نداشته . اکنون متعلقات او همان موادی است که سبب میرانی کانون خانواده ما شده است . عاطفه مابقی غذایش را نخورد و در مقابل چشمان کنجکاو مادر به اتاق رفت . مادر پس از جمع آوری سفره سر بساط خیاطی اش رفت و وقتی با لباس آماده مواجه شد با خرسندی درحالیکه لباس را به خود میفشرد وارد اتاق شد و گفت :
    باز هم که زحمت کشیدی دخترم . بارها به تو گفتم که دستان قشنگت حراب میشوند .
    عاطفه با لبخندی گرم گفت :
    شما کار اصلی را انجام داده بودید فقط جای کوکها را چرخ کردم . امیدوارم خرابکاری نکرده باشم .
    نه دخترم خیلی هم ازت ممنونم . امشب با خیال راحت میخوابم .
    عاطفه آهی کشید و گفت : ای کاش میتوانستم کاری بیشتر از این برایتان انجام دهم . شب بخیر مادر .
    شب بخیر دخترم .
    فصل سوم
    ساعت از هشت صبح گذشته بود و عاطفه همچنان انتظار نرگس را میکشید بارها مسیر آمدنش را نگریست ولی خبری نبود . لاجرم ساعت هشت و نیم سوار اتوبوس شد و با نگرانی راهی بیمارستان گشت . فکرش مشغول بود و چون خانه نرگس تلفن نداشت میباید تا بعد از ظهر صبر میکرد و بعد همه چیز را میفهمید . مشغول کارش بود که یکی از دوستانش گفت : عاطفه ، تلفن با تو کار دارد . عاطفه گوشی را گرفت و پرسید : بله ؟
    الو ، سلام عاطفه حالت چطوره ؟
    عاطفه با نگرانی گفت :
    سلام نرگس ، تو کجایی ؟ چرا امروز نیامدی ؟ برایت اتفاقی افتاده ؟
    صدای نرگس آن سوی تلفن محزون اما توام با آرامش آمد :
    حالم خوبه عاطفه جون ، مشکلی بود که ...
    چه مشکلی ؟ من میتونم کمکت کنم ؟
    نه آن مشکلی که تو فکر میکنی نیست . راستش به اجبار برای جهانگیر پسر عمویم نامزد شدم . امروز آنقدر اعصابم خرد بود که اصلا نمیتوانستم سر کار بیایم . ببخش که تو را هم نگران کردم .
    عاطفه با اندوه گفت : پس بالاخره تمام شد ؟
    نرگس با بغض گفت :
    آره . همه چیز تموم شد .
    عاطفه که دید او اصلا حال و حوصله سوال و جواب ندارد به ناچار برای آرامش او گفت : نرگس جان غصه نخور . قسمت تو هم این بود . در عوض از لحاظ مادی در رفاه افتادی .
    نرگس با خنده ای تلخ گفت : مگه از این لحاظ دل خودم رو خوش کنم . وگرنه از حالا غصه دار شدم با این مردی که از زمین تا آسمان با او تفاوت دارم چه کنم .
    فردا که می آیی سر کار ؟
    آره سعی میکنم بیام .
    حال مادرت خوبه ؟
    حال روحی اش تعریفی نداره . ولی تقریبا از جا بلند شده . عاطفه جون منو ببخش . از بیرون تلفن میکنم و باید تماس را قطع کنم . فقط میخواستم نگران نشده باشی . کاری نداری ؟
    فقط بهت تبریک میگم و آرزوی سعادتت را دارم . خداحافظ .
    خدا نگهدار .
    عاطفه وقتی گوشی را روی تلفن گذاشت در دل برای دوستش گریست او به خوبی میفهمید که آنها چوب فقر خود را میخورند . نرگس در اصل احساس جوانی اش را زنده به گور میکرد . به روی او دریچه ای باز شده بود از مردی که با او فرسنگها فاصله داشت اما بنا به شرایط زندگی اش او را پذیرفته بود . به عقیده عاطفه این عمل عموی نرگس به مراتب بی رحمانه تر از رسوم هندیهای متعصب بود که پس از مرگ یک مرد ، زنش را هم زنده زنده با او میسوزاندند .
    او اندیشید نرگس دختر فداکاری است که به خاطر مادرش باقی عمرش را به پای مردی که دوست نمیدارد میریزد . روح عمل او قابل ستایش است .
    ***
    عاطفه به شدت برای دوستش اندوهگین بود با وجود گذشتن سالها از زمانی که مردم به این حد بی فرهنگ بودند که فرزندانشان را به میل خود به ازدواج مجبور میکردند ، اما باز هم چنین اتفاقاتی در دنیای فعلی می افتاد . باز هم افرادی بی آنکه خود بخواهند انتخاب میشوند . عاطفه اندیشید : این شاید آینده من هم باشد . بالاخره مجبور میشوم برای اینکه سربار مادرم نباشم ازدواج کنم . در دل از هر چه قشر غنی بود بیزار شد . او می اندیشید چرا درحالیکه من و امثال من اینقدر از فقر در تنگنا هستیم که حتی قادر نیستیم آینده خود را به دست بگیریم ، عده ای آنقدر در نعمت غرق شده اند که نمیدانند با پولهایشان چه کنند ؟
    عاطفه به داخل کوچه پیچید و دوباره آن مزاحم را دید بی اعتنا به راهش ادامه داد اما او دست بردار نبود .
    بابا تو خیلی خشکی . من میخوام باهات حرف بزنم .
    من نیت بدی ندارم . میخوام بگیرمت . میخوام زنم بشی .
    عاطفه ایستاد و عصبانی برگشت و گفت : تو ؟ تو چطور جرات میکنی به من همچین حرفی بزنی ؟ اگه بمیرم با همچین آدمی ازدواج نمیکنم . تو بی مصرفترین و بی ادب ترین آدم روی زمینی . حالا زود باش . برای گم شدن عجله کن . تو فکر میکنی من کی هستم که وسط خیابان اینوطر صحبت میکنی ؟
    مزاحم نامه ای به طرفش گرفت و گفت : بیا این نامه را بخوان .
    عاطفه لحظه ای درنگ کرد و بعد نامه را قاپید و جلوی چشم او پاره پاره اش کرد و به صورتش کوبید . بعد هم عصبانی راه خانه را در پیش گرفت . از خدا خواست دست از سرش بردارد و دیگر مزاحمش نشود . کلید به در انداخت و وارد خانه شد .
    میثم پشت پنجره منتظرش ایستاده بود تا جیره هر روزش را بگیرد . دست به جیب برد و آبنباتی را برایش درآورد . با مسرت خواهرش را بوسید و پس از گرفتن آبنابتش به گوشه ای نشست و با آن مشغول شد . مادر در آشپزخانه با سرعت به انجام کارش مشغول بود با دیدن دخترش گفت :
    خسته نباشی مادر .
    سلامت باشید . شما بنشینید من باقی کارها را انجام میدهم .
    زنده باشی دخترم . فرصت نشستن ندارم . باید بروم . میدونی که امروز خانه مشتری جدیدی میروم . دوست ندارم اول کار بدقولی کرده باشم . مادر جون برایتان غذا درست کردم . اگر من دیرتر آمدم شما شامتان را بخورید . در خانه را هم به روی هر کسی باز نکن .
    عاطفه با لبخند گفت : مادر شما فکر میکنید من بچه ام ؟ یادتون رفته من بیست و دو سال دارم ؟
    نه دخترم یادم نرفته . ولی اینو بدون بچه به هر سنی که برسه باز هم برای مادرش بچه است .
    عاطفه به مادرش نگریست و اندیشید : که آیا هرگز او بچگی کرده ؟ آیا روزگاری لبانش برای خنده ای از اعماق وجود باز شده ؟ به گفته خودش در سن چهارده سالگی به عقد پدرم در آمده و در پانزده سالگی مرا باردار شده . از آن پس هم همیشه مصائب و مشکلات و فقر و رنج دیده است .
    عاطفه اندیشید که چگونه مادرم میتواند اینقدر همیشه قانع و صبور باشد ؟ هرگز در طول این همه سال ندیده ام به پدرم یا من شکوه و گلایه ای کند . براستی خداوند در پس هر مصیبت ، صبر آن را هم میدهد .
    با صدای مادر به خود آمد : من دارم میرم دخترم . مراقب خودتون باشید . سپس خم شد و پسرش را هم بوسید و خانه را ترک کرد . عاطفه از پشت پنجره به رفتنش خیره شد . او دید که چادر مادرش چقدر مندرس شده و بالاپوشی گرم ندارد . با خود گفت باید برایش بالاپوشی ببافم که در آن احساس سرما نکند . به عقب برگشت میثم نبود . با عجله به اتاق رفت . او را دید که گوشه ای آرام به خواب رفته . با پتویی روی او را پوشاند و اتاق را ترک کرد .
    ***



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


  5. #4

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    وقتی نرگس به ایستگاه نزدیک شد لبخندی بر لبان عاطفه نقش بست . از جا بلند شد و گفت : سلام . ما را نمیبینی خوشی ؟
    نرگس لبخندی زد و گفت : ای بابا تو هم سر به سر ما میگذاری ؟
    مبارک باشه . اول بگو ببینم شیرینی اش کو ؟
    عروسی اجباری دیگه شیرینی نداره .
    اتوبوس رسید و هر دو سوار شدند . عاطفه صحبت را از سر گرفت و به نرگس که به آرامی نشسته بود گفت : خوب ، تعریف کن بدونم چطور یک شبه این اتفاق افتاد ؟
    نرگس اندوهگین آهی کشید و گفت : آن شب من و مادرم نشسته بودیم که زنگ زدند . بلند شدم و به حیاط رفتم . آرام پرسیدم : کیه ؟ صدای خان عمو را شنیدم که گفت : باز کن نرگس جان . آن موقع انتظار هر کسی را میکشیدم غیر از عمویم . چون گفته بود برای صحبت کردن بعد از سلامتی مادر می آیند . در را باز کردم . دیدم ای بابا ، عمو و زن عمو و جهانگیر و خاله جهانگیر با سبد گل و دو سه جعبه شیرینی آمده اند جا خوردم . اصلا زبونم بند آمده بود . بلاخره عمو گفت : چیه عمو ؟ چرا ماتت برده ؟ آمدیم مهمانی . تعارفمان نمیکنی تو خونه ؟ به ناچار گفتم : بفرمایید . عمو گفت : مادرت که بیداره ؟ گفتم بله ، ببخشید من جلوتر میروم . با عصبانیت به داخل خانه رفتم و به مادرم گفتم : عمو و خانواده اش دارند می آیند . مادرم آرام گفت : مگه بنا نبود هر وقت که خواستند بیایند قبلا خبر بدهند ؟ گفتم : حالا که آمده اند . وقتی آنها وارد اتاق شدن من به هوای چای بیرون رفتم . وقتی با سینی چای برگشتم آرام پشت در به گوش ایستادم عمو داشت میگفت : خوب به سلامتی حالت که خوب شده . حالا الوعده وفا . قول دادی باید سرش بایستی .
    مادرم با آرامش گفت : آخه خانم عمو ، باید جوونها همدیگه رو انتخاب کنن اون زمان گذشت که به زور شوهرشون میدادن و براشون زن میگرفتن .
    عمویم گفت : یعنی چی ؟ دیگه جوونها نباید به حرف بزرگترها گوش کنن ؟
    مادرم با تمنا گفت : تو رو خدا عصبانی نشین . شما محبت کردین و به ما کمک کردین من هم قول میدم هر چه سریعتر این پول رو به شما برگردونم .
    صدای زن عمو با صد قلم افاده اومد که : طوبی خانوم مگه پسر من چشه ؟ هزار هزارون دختر منتظرن من لب تر کنم . حالا دلش دختر تو رو گرفته . بده میخوام دخترت خوشبخت بشه ؟
    مادرم گفت : مهین خانوم حرف شما متین . ولی نرگس هم باید راضی باشه .
    خاله جهانگیر گفت : اگه راضی نبود که شرط خان عمو رو قبول نمیکرد .
    دیدم مادرم خیلی به التماس افتاده با سینی چای وارد شدم . عمو مخصوصا در حضور من گفت : در هر حال اگر زیر قولتون بزنین من سفته ها رو میذارم اجرا . من آرام نشستم و گفتم : قبوله خان عمو . فقط لطفا مادرم رو اذیت نکنین .
    مادر به من خیره شد . تا اومد حرفی بزنه گفتم : مادر جون من راضیم عمو از جا برخاست و اومد منو بوسید بعد هم دست در جیبش کرد و جعبه طلایی را در آورد و انگشتر به دستم کرد . به همین سادگی . به خان عمو گفتم : من تا زمان عروسی سر کار میرم . در ضمن باید فرصتی بدین تا جهیزیه ام رو آماده کنم . زن عمو گفت : احتیاج به هیچ چیزی نیست . جهانگیر من همه چیز داره . فقط باید فردا بریم محضر عقدتون کنیم . هر چه اصرار کردم که اقلا یه فرصتی بدن تا ما کمی با هم آشنا بشیم ، قبول نکردن . قراره تابستون سال آینده هم عروسی کنیم .
    نرگس نمناکی دیدگانش را سترد و عاطفه گفت : که اینطور ! پس تو دیگه یه زن شوهر دار شدی . ببین نرگس فکر نکن اگه حرفی میزنم برای دلداریت میزنم . حالا دیگه اون شوهرته . باید خوشبینتر به او نگاه کنی . الحمدالله فلج که نیست . بدنش سالمه . سواد هم همه چیز نیست . تو که میگی سالهاست اونو ندیدی و نمیشناسی . شاید پسر بدی نباشه .
    نرگس گفت : مگر با دلداری های شما پیش برم وگرنه امیدی به آینده این زندگی ندارم . باور کن عاطفه اونقدر دلشکسته ام که هنوز حتی با او کلامی سخن نگفتم . من به تو غبطه میخورم . تو فرصت داری تا ازدواج موفقی داشته باشی .
    عاطفه به دست نرگس نگاه کرد . حلقه گرانبهایی در دستش میدرخشید . او به وضوح فهمید کوهی از طلا قادر نخواهد بود احساس به تاراج رفته دوستش را بازگرداند .
    ***
    زمستان رو به اتمام بود و کم کم پرستوها از کوچ بازمیگشتند . خاک نفس میکشید و حرارت نفس خاک عمر برفهای به زمین مانده را می کاست . بها با همه زیبایی اش در راه بود ولی در خانه عاطفه کمتر کسی متوجه این دگردیسی بود . مادر از صبح تا پاسی از شب در خانه های مردم کار میکرد و عاطفه سخت به کار و فعالیت مشغول بود . صبح تا ظهر در بیمارستان بود و عصر ها که بر میگشت در غیاب مادر خانه را گردگیری میکرد . از کودکی شنیده بود هنگام حلول سال نو هر آرزویی با خلوص بنمایی برآورده خواهد شد . اکنون او از خداوند خالصانه میخواست سال جدید پدرش را به آغوش خانواده بازگرداند تا این موانعی را که سر راه زندگیشان قرار گرفته برداشته شود . او شاهد بود که مادرش هر چه توان دارد به کار گرفته تا بساط شب عید آنها را فراهم کند . چیزی به پایان سال نمانده بود و او همچنان تلاش میکرد . او میخواست برای فرزندانش جای خالی پدر را پر کند . عاطفه میدانست چقدر این مسئولیت بر شانه های مادرش سنگینی میکند و افسوس میخورد که کاری از دستش ساخته نیست .
    تا پایان فصل سوم



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


  6. #5

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    فصل چهارم
    چیزی به حلول سال نمانده بود . سفره ای در کمال سادگی چیده شده بود . مادر عاطفه دعا میکرد و قطره قطره اشک میریخت درحالیکه میثم را روی زانوی خود نشانده بود . با صدای زنگ در عاطفه از جا بلند شد و با عجله به حیاط رفت . وقتی در را گشود پدرش را دید با مردی میانسال که از هیبتش هراسید ، پدر او را کنار زد و وارد حیاط شد . پشت سرش مرد میانسال درحالیکه با بی پروایی سراپای عاطفه را برانداز میکرد در را بست و دنبالش به راه افتاد . عاطفه ابتدا گیج و منگ شد و سپس به خود آمد و به سرعت زودتر از آنها وارد اتاق شد و قبل از اینکه با مادرش کلامی سخن بگوید ، آن دو وارد شدند . مادر با دیدن مرد بیگانه از جا بلند شد و عاطفه را در پناه خود گرفت و سپس خطاب به شوهرش گفت : این آقا کیه ؟ چرا او را به خانه آوردی ؟
    داد نزن خانوم . این آقا از دوستان منه . آوردمش اگه خدا بخواد یه مقداری برامون پول جور کنه .
    مادر عصبانی فریاد زد : من پول نمیخوام . زود از این خونه ببرش بیرون . مرد بیگانه با ملایمت گفت : چرا عصبانی میشین همشیره ؟ آقاتون منو آوردن اینجا گفتن یه مقدار خرت و پرت دارین که میخواین بفروشین . ما هم گفتیم برای رضای خدا بیاییم بخریم .
    مادر جلوتر رفت و در حالیکه از فرط ناراحتی میلرزید گفت : شوهرم برای خودش گفته ما چیزی برای فروش ندارم .
    پدر عاطفه جلو رفت و گفت : زن از خر شیطون بیا پایین . مگه پول نمیخواستی ؟ خوب دارم پول تهیه میکنم .
    میخوام تهیه نکنی . تو چی داری غیر از دردسر برای زنت و بچه هات ؟ دیگه چی داریم که تو بفروشی ؟ لابد اینهم یکی از بی سر پاهایی است که تو رو به این روز نشانده . تو دلت برای ما نسوخته . فکر خودت رو میکنی . مرد بیگانه درحالیکه گلدانی را در دست داشت گفت : ببین کریم اینها به درد من نمیخوره . همشون بنجول و کهنه است .
    مادر گلدان را از دست مرد گرفت و روی طاقچه گذاشت و گفت : زود برو بیرون وگرنه مامور خبر میکنم . بیرون .
    مرد غریبه درحالیکه از خانه بیرون میرفت به کریم گفت : اگه خواستی با من معامله کنی با پول بیا وگرنه معامله بی معامله .
    پدر عاطفه دوان دوان دنبالش رفت و هر چه کرد او را بازگرداند نشد . به داخل خانه برگشت و با عصبانیت به همسرش گفت :
    مگه اینها رو از خونه بابات آوردی ؟ اصلا به تو چه ربطی داره که توی کار من دخالت میکنی ؟ میدونی این آقا کی بود که تو بهش توهین کردی ؟
    مادر با تمسخر گفت : آره لابد یکی از خرده قاچاقچیایی بود که تو باهاش کار میکردی . سپس با جدیت گفت : مرد از خدا بترس مگه تو غیرت نداری که مرد غریبه رو توی خونه میاری ؟ چرا سر سال نو اینقدر ما رو عذاب میدی ؟ دختر جوونه . هر کسی رو نباید توی خونه بیاری . اون ناموس توست . ندیدی چطور دخترت رو برانداز میکرد ؟
    پدر نگاهی به عاطفه کرد و گفت : اون بابا اونقدر پول داره که چشمش کسی از ما رو نمیگیره .
    میثم شروع به گریه کرد . عاطفه او را به اتاق دیگر برد و در را بست . او را در آغوش گرفت و نوازش کرد . پدر دوباره داشت به زور از مادرش پول میگرفت . عاطفه شنید که مادرش التماسش میکند . ولی پدر بی اعتنا مادر را به کناری پرت کرد و زنجیر یادگاری مادربزرگش را از گردن مادرش کشید و از خانه خارج شد . عاطفه خوب میدانست که تا چه حد این زنجیر برای مادرش با ارزش بود . حتی در بحرانی ترین شرایط آن را نفروخته بود . وقتی پدر رفت درحالیکه میثم را به زمین میگذاشت نزد مادرش رفت . پوست گردن مادرش اندکی خراشیده شده بود عاطفه با دستمالی به پاک کردن آن مشغول شد ، درحالیکه هر دو بی صدا میگریستند . در این هنگام تلویزیون سال جدید را اعلام کرد . مادر هر دو فرزندش را به آغوش گرفت و زمزمه کرد سال نو مبارک .
    بعد از جا بلند شد و از داخل کمد دو بسته را بیرون آورد و به فرزندانش داد .
    عاطفه با لبخند گفت : مادر جون چرا زحمت کشیدید ؟ آنگاه هدیه را باز کرد . روسری زیبایی بود که مادر خریده بود . مادرش را بوسید و تشکر کرد . بعد به طرف میثم برگشت . هدیه او هم شلوار زیبایی بود . عاطفه دقایقی به اتاق رفت و وقتی برگشت به مادر و برادرش هدیه داد . به مادرش چادر مشکی و به برادرش یک توپ چند رنگ . آنها اندوهگین به استقبال سال جدید میرفتند ، در حالیکه قلبشان مالامال از امید به خدا بود .
    ***
    فرزندش را به آغوش گرفت و زمزمه کرد:سال نو مبارک.
    بعد از
    جا بلند شد و از داخل کمد دو بسته کادو شده را بیرون آورد و به فرزندانش داد.
    عاطفه با لبخند گفت:مادرجون چرا زحمت کشیدید؟
    آنگاه هدیه را باز کرد.درون کادو روسری زیبایی بود که مادر خریده بود.مادرش را بوسید و تشکر کرد.بعد بطرف میثم برگشت هدیه او هم شلوار زیبایی بود.عاطفه دقایقی به اتاق رفت و وقتی بازگشت به مادر و برادرش هدیه داد.به مادرش چادر مشکی و به برادرش یک توچ چند رنگ.آنها اندوهگین به استقبال سال جدید میرفتند در حالیکه قلبشان مالامال از امید به خدا بود.

    ****
    عاطفه دو روز بعد از سال نو به دیدار دوستش رفت.نرگس به محض دیدن او از فرط شادی به آغوشش پرید:آنقدر از دیدنت خوشحالم که نمیدونی.راستش این دو روز به اندازه دو سال از دوری تو دلتنگ شدم قصد داشتم فردا به دیدنت بیام.
    عاطفه به شوخی گفت:پس خوبه که برگردم؟
    نرگس او را بطرف خانه کشید و گفت:تازه پیدات کردم بگذارم بروی؟مادرم از دیدنت خیلی خوشحال میشه.
    مادر نرگس به محض دیدن عاطفه گفت:به به سلام دخترم.حالت چطوره؟نرگس داشت از تو حرف میزد که زنگ به صدا در آمد.خیلی خوش آمدی.
    عاطفه با اخم کوچکی گفت:نرگس سرش خیلی شلوغه ما را از یاد برده.
    مادر نرگس آهی کشید و گفت:بچه ام مجبور به انجام عمل نخواسته شد.جلوی خودش نمیگم ولی میترسم از غصه اش بمیره.
    همین موقع نرگس با سینی چای وارد اتاق شد و کنار عاطفه نشست.
    -خوب تعریف کن ببینم این دو روز چه خبر بود؟
    عاطفه گفت:زندگی ما یکنواخت است و کمتر اتفاق جدیدی در آن می افتد.تو تعریف کن ببینم از شوهرت چه خبر؟
    نرگس گفت:اگه بهت بگم خنده ات میگیره.روز قبل از عید که با جهانگیر رفته بودیم بیرون بعد از کلی این پا و آن پا شدن گفت نرگس من میدونم تو زن باسوادی هستی و از بیسوادی من رنج میبری.برای همین من یک هفته است که بعدازظهرا به سواد آموزی میروم.راستش دلم برایش سوخت .بعد از سی و چند سال سن اراده کرده که درس بخواند.
    -تو چی گفتی؟
    -هیچی گفتم اتفاقا ماهی را هر وقت از اب بگیرید تازه است.همین قدر که حداقل بتوانی بخوانی و بنویسی برای خودت خوبه.
    عاطفه با شیطنت گفت:ای ناقلا پس بالاخره کار خودت را کردی.خوب بگو بدونم عیدی چی گرفتی؟
    نرگس با خنده گفت:همه چیز.بیچاره از الف تا ی برای من خرید کرد.بعد هم گفت دوست دارم لباسم را تو انتخاب کنی.اولش خجالت کشیدم ولی بخود مسلط شدم و در انتخاب لباس کمکش کردم خلاصه اگر او را ببینی باور نمیکنی آن جهانگیر این جهانگیر باشد.به شرطی که سکوت کند چون به محض صحبت کردن هر کس متوجه میشود که آدم بیسوادی است.
    عاطفه با دلسوزی گفت:بنده خدا پس حسابی مشغول خود سازی است.خیلی از مردها خودشون رو پیش زن کوچک نمیکنند.معلومه حداقل مغرور نیست.
    -ای بابا عاطفه جون تو دلت برای من بیچاره بسوزه.اون که مرادش رسید.من بینوا باید تا آخر عمر مثل یک معلم رفتار کنم.
    عاطفه گفت:نرگس جون اگه بنا به ظاهر باشه ما خودمون هم از خانواده اعیان و اشراف نیستیم پس این به آن در.
    -میدونی بعضی ها مثل پسرعموی من پول دارند ولی نمیدونند چطور باید خرجش کنند راستی یک خبر جالب برایت دارم.
    عاطفه با هیجان پرسید:چه خبری؟
    -من با جهانگیر به مدت دو هفته به شمال میرویم به او گفتم تو را هم با خودم میبرم او هم حرفی ندارد.میدونی هنوز باهاش خیلی رسمی هستم.بنابراین میخواهم با تو باشم.
    -آخه نرگس جون حرف تو اصلا منطقی نیست.چرا باید با تو بیایم؟من نه جهانگیر خان را میشناسم و نه او مرا تابحال دیده نه!من قبول نمیکنم.
    نرگس ناراحت شد و گفت:یعنی روی منو زمین می اندازی؟
    -موضوع زمین انداختن روی تو نیست.موضوع...
    -دیگه بهانه نیار.اگه منظورت مادرت است من خودم اجازه تو را میگیرم.ما سالهاست با هم آشناییم.تقریبا از دوره دبستان با هم رفت و آمد داریم منکه فکر نمیکنم مادرت مخالف باشد.آیا تو راضی میشوی که من پس از سالها به مسافرت بروم و لذت نبرم.
    -نرگس تو میتونی مادرت را ببری.
    -بارها بهش گفتم ولی میگه من نمیتونم با شما جوانها سفر کنم.
    -باور کن سالها قبل به سفر رفته ام و خیلی دلم میخواهد که به مسافرت بروم ولی هر چه فکر میکنم نمیتوانم خودم را راضی به آمدن کنم.
    -پس دیگه نه من نه تو.بالاخره تو هم روزی از من درخواستی میکنی.یادت رفته وقتی مادرت برای دیدن خاله ات به شهرستان رفته بود من چند شب پیشت آمدم که تنها نباشی.
    -اقلا بگذار با مادرم صحبت کنم.
    -من با او صحبت میکنم.
    مادر نرگس با مهربانی به عاطفه گفت:اگر میتوانی برو دخترم روحیه ات تغییر میکند هر دو خیلی خسته اید.جهانگیر هم غریبه نیست.مطمئن باش عاطفه جون که حضور جهانگیر ناراحتت نمیکند.
    نرگس به اصرار عاطفه را راضی به سفر کرد.فقط مانده بود که مادرش هم به این سفر رضایت دهد.نرگس با عاطفه همراه شد تا اجازه اش را از مادرش بگیرد .مادر ابتدا رضایت نمیداد ولی وقتی اصرار نرگس و رضایت عاطفه را دید موافقت کرد.

    وقتی که نرگس رفت و مادر و دختر تنها شدند عاطفه گفت:مادرجون اگر فکر میکنید رفتن من به صلاح نیست نمیروم.
    -نه دخترم شاید بهتره باشه که بروی.بلکه قدری روحیه ات بهتر شود.تو سالهاست که به مسافرت نرفته ای ای
    ن موقعیت خوبی است.من هم که این چند روز خانه هستم پس دیگر جای نگرانی نیست.اگر بخواهید بروید کی حرکت میکنید؟
    -اینطور که نرگس میگفت فردا صبح راه می افتیم.
    -به امید خدا.فقط باید خیلی مراقب خودت باشی.امیدوارم بهت خوش بگذره.
    -خیلی دلم میخواست پدر اینطوری نبود و همه با هم به سفر میرفتیم.
    -غصه نخور دخترم همه چیز درست میشود.خدا یاور بی کسان است.
    آنشب مادر ساک عاطفه را بست و علی رغم مخالفت او مقداری پول در کیفش نهاد.عاطفه در پوست خود نمیگنجید.سفر آنهم با بهترین دوستش.بنظرش مثل خواب بود.با صدای در خانه بخود آمد.مادر بلند شد تا در را باز کند و عاطفه کنار پنجره رفت وقتی در باز شد پدرش را دید که وارد حیاط شد.سابقه نداشت که پدرش در طول یکماه دو بار بخانه بیاید به استقبال پدر رفت و گفت:سلام پدر خوش آمدید.
    پدر برعکس همیشه به گرمی جواب سلامش را گفت و گوشه ای نشست.عاطفه برای او چای آورد و آرام کنار مادرش قرار گرفت.پدر چای را نوشید و سپس گفت:دخترم اومدم تا با تو حرف بزنم.
    مادر و عاطفه به یکدیگر نگاه کردند و منتظر ادامه صحبتهای او شدند.
    -هر دختری یک روزی باید سامان بگیرد و تو هم که ماشالله دیگه بزرگ شدی خانوم شدی.
    مادر میان صحبتهای او آمد و گفت:باز چه خوابی دیدی؟
    -زن تو چرا اینقدر توی حرف من میپری؟
    عاطفه دست مادرش را فشرد و او را دعوت به سکوت کرد.پدرش ادامه داد:برای هر دختری هم بیشتر از یکبار موقعیت خوب پیش نمیاد.خواستگاری برای تو پیدا شده که ازدواج با او تو را سعادتمند میکنه.چون او آنقدر پولداره که باورت نمیشه.
    عاطفه با ملایمت گفت:من آمادگی ازدواج ندارم پدر.گذشته از آن فکر نمیکنم پول سعادت بیاورد.
    -تو اشتباه میکنی دخترم.او انقدر از تو خوشش آمده که حاضر شده علاوه بر جهیزیه مبلغ دو میلیون تومان هم شیربها بدهد.
    مادر با طعنه گفت:حالا این بابا کی هست؟
    -غریبه نیست.من خوب اونو میشناسم.هاشم خان.همونی که آمده بود اینجا تو بیرونش کردی.
    مادر از جا پرید:چی؟اون شارلاتان؟اون مرتیکه بی چشم و رو؟پس برای همین اینقدر به بچه من نگاه میکرد؟غلط کرده که این حرف رو زده با اون سن و سالش خجالت نکشیده دختر منو خواستگاری کرده؟تو دیگه هیچی نداری حتی یک ذره مهر پدری.میخواهی دخترت را با دو میلیون به یک بی سر و پا بفروشی؟زود باش همین الان از این خانه برو بیرون دیگه اگر پشت در بمیری هم در را برایت باز نمیکنم.
    -گوش کن...
    -زود باش 23 سال گوش کردم دیگه نمیتوانم تو را با این بی آبرویی تحمل کنم.از خونه برو بیرون.
    عاطفه تمام بدنش میلرزید.به دیوار چنگ انداخت تا از افتادن خود جلوگیری کند.چطور پدرش راضی به گرفتن چنین تصمیمی شده بود؟آیا اعتیاد اینقدر آدم را بی اراده میکند؟
    با عجله به اتاق رفت.نفهمید پدر و مادرش به یکدیگر چه گفتند.فقط وقتی بخود آمد که مادر دلداری اش میداد.دو دستش را روی گوشش گذاشت و اشک میریخت.مادر شانه هایش را میمالید و آرام برایش حرف میزد:تا من زنده هستم نباید چنین فکری بکنی دخترم.پدرت یک پاکباخته است.راستش خیلی به او امید داشتم ولی امشب همه امیدهایم نقش بر آب شد او به آخر خط رسیده.خب...خب دختر خوب من گریه نمیکند.خودت را ناراحت نکن دخترم تو فردا مسافری و من تا دو هفته تو را نخواهم دید.بگذار با لبخند ببینمت بخند دخترم.
    عاطفه میان گریه لبخند زد و مادرش او را در آغوش گرفت
    .



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


  7. #6

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    فصل پنجم
    نرگس به جهانگیر نگاهی نمود و تبسم کرد . از اینکه تلاش میکرد رفتارش مطلوب باشد دچار احساسات شده بود . نرگس از عاطفه برای او حرف زده بود و به او خاطر نشان کرده بود که یکی از دوستانِ بسیار نزدیک من است . بنابراین جهانگیر تصمیم گرفته بود همسرش را شرمنده نکند . روشی که تصمیم به اجرایش گرفته بود سکوت بود . میخواست مگر به وقتِ لزوم حرفی نزند . . با راهنمایی نرگس جلوی خانه عاطفه اتومبیلش را متوقف نمود و به انتظار آنها ایستاد . دقایقی طول کشید تا عاطفه با ساک کوچکی از خانه بیرون آمد . پشت سرش مادر با ظرف آب و قرآن همراهی اش نمود . عاطفه با مادرش روبوسی نمود و با دیدن جهانگیر برای نخستین بار متعجب شد . آیا او همان جهانگیری بود که نرگس توصیفش را مینمود ؟ با او احوالپرسی کرد و عذرخواهی نمود که مزاحمشان شده . سپس پس از خداحافظی با مادر سوار اتومبیل زیبای جهانگیر شد . نرگس هم به اصرار عاطفه جلو کنار جهانگیر نشست و آنها به راه افتادند . عاطفه درحالیکه تا آخرین لحظه مادرش را مینگریست قلبش فرو ریخت . نخستین بار بود که بدون حضور مادر به سفر میرفت . میان راه جهانگیر اتومبیل را متوقف کرد و خطاب به نرگس گفت : اگر صبحانه نخوردید بفرمایید میل کنید .
    نرگس به طرف عاطفه برگشت و پرسید : چی میل داری ؟
    عاطفه با شرمندگی گفت : من صبحانه خوردم .
    جهانگیر برای تصمیم گیری راحت تر به بهانه چک کردن لاستیکها از ماشین پیاده شد . پس از رفتن او نرگس از عاطفه پرسید : به نظرت چطور آمد ؟ عاطفه با جدیت گفت : تو خیلی بی انصافی . فعلا که من نقصی در این بیچاره نمیبینم .
    نرگس گفت : صبر داشته باش . بالاخره چیزهای دیگری هم میبینی . البته او به طور کلی ساکت است ولی اصلا بلد نیست چگونه با کلمات ابراز علاقه کند و نمیداند با یک خانوم چطور حرف بزند .
    تو باید بدانی هر انسانی یک ویژگی اخلاقی داد . تو یک مرد همه چیز تمام میخواهی که خدا هنوز خلق نکرده .
    خوش به حالت که اینقدر قانعی . نگفتی چی میل داری ؟
    اگه بگم هیچی بی ادبی کردم . چون این همه آقا جهانگیر را معطل کردیم . من یک چای میخورم .
    نرگس سرش را از پنجره بیرون برد و گفت : جهان من و عاطفه چای میخوریم . تو خودت صبحانه خوردی ؟
    جهان گفت : آره یک چیزهایی خوردم . توی مهمانخانه میخورید یا ماشین ؟
    بیار توی ماشین هوای بیرون کمی سرده .
    جهان به داخل مهمانخانه رفت و دقایقی بعد با سینی چای باز گشت و به طرف عاطفه تعارف کرد . عاطفه یکی از فنجانهای چای را برداشت و گفت : خیلی ازتون ممنونم . راستی که نرگس باید از داستن چنین همسر مهربانی به خود ببالد . جهانگیر با سرافکندگی گفت : امیدوارم نرگس خانوم هم همین عقیده را داشته باشند . بعد برای دقایقی دو دوست را تنها گذاشت در این فاصله عاطفه به نرگس گفت : تو حداقل باید محبت او را زبانی پاسخ دهی . او یک مرد است و به محبت زن نیازمندست . نباید به گذشته فکر کنی وگرنه از یکدیگر دلسرد میشوید . او اکنون شوهر توست بد نیست اگر گاهی به او محبت کنی .
    هنوز با خودم کنار نیامدم . اصلا زبانم برای گفتن این سخنان نمیگردد . شاید حق با تو باشد . در طول این یک ماه ما واقعا مثل دو بیگانه بوده ایم . این مسافرت هم عمو به زور گردن من گذاشت . میخواست به هم نزدیکتر بشیم . برای من خیلی سخته وقتی میخواهم با او حرف بزنم باید از ساده ترین کلمات کمک بگیرم . چون وقتی کمی سنگین تر با او صحبت میکنم میبینم که با تعجب به من نگاه میکند . خوب دیگه به قول معروف آش کشک خاله است .
    جهانگیر فنجانها را در سینی قرار داد و آنها را به مهمانخانه پس داد بعد دوباره سوار اتومبیل شد . نرگس نوار موسیقی ملایمی در ضبط ماشین گذاشت . با صدای موزیک ملایم عاطفه احساس خواب کرد . در پناه تکان گهواره وار ماشین چشمانش را بست وقتی نرگس به عقب نگاه کرد او به خوابی شیرین رفته بود . از دیدن او لبخندی زد و به جهانگیر گفت : انگار چند وقته که نخوابیده .
    جهانگیر در پاسخ به نرگس تبسم کرد .
    ****



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


  8. #7

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    عاطفه با صدای نرگس که او را مینامید دیده گشود و نشست .
    نرگس گفت : ساعت خواب خانم خوش خواب . شما نزدیک سه ساعت خواب بودید .
    عاطفه گفت : معذرت میخوام نفهمیدم چطور خوابم برد . اینجا کجاست ؟ چرا ماشین متوقف شده ؟
    ما به شمال رسیدیم الان هم در نوشهر هستیم . جهان رفته دو تا اتاق رزرو کنه . هتلش را میپسندی ؟
    عاطفه به ظاهر هتل نگاهی کرد و درحالیکه بار اولی بود که چنین هتل باشکوهی میدید با تعجب گفت : قراره ما در این هتل اقامت کنیم ؟ نرگس حتما باید خیلی گرون باشه .
    تو فکر پولش را نکن .
    آخه دختر تو شوهرت پولداره من بدبخت چی ؟ همه پولم خرج یک شب اینجا میشه .
    نرگس اخم کرد و گفت : یعنی چه ؟ مگه وقتی ما با جهانگیر بیرون آمدیم باید دستمان توی جیبمان باشه ؟
    من خجالت میکشم نرگس نمیتونم ...
    ببین اگه میخواهی جهان را خجالت بدی و ناراحتش کنی مساله ای نیست .
    ولی آخه من ...
    خیلی خوب مینویسم به حسابت وقتی برگشتیم باهات حساب میکنم .
    عاطفه گفت : اینطوری بهتر شد . ولی هتل قشنگیه . حتما مال از ما بهترونه به جرات میتونم بگم بالای صد تا اتاق دارد .
    آره جهان میگفت به دریا هم نزدیکه .
    چه خوب . باور کن دیگه داشت شکل و شمایل دریا از یادم میرفت .
    من هم همین طور . باید دعا به جون عموم کنم که جلوتر چنین پیشنهادی داد . جهان داره میاد .
    جهانگیر وارد ماشین شد و گفت : تا ما یک دور بزنیم اتاقها حاضره . فقط لطفا شناسنامه هایتان را به من بدهید .
    بعد با سرافکندگی از عاطفه پرسید : معذرت میخوام خانوم ؟ اسمِ فامیل شما چیه ؟
    عاطفه به یاد آورد که جهان سواد ندارد بنابراین گفت : بنایی .
    معلوم بود نرگس هم ناراحت شده چون عاطفه دید که صورتش قرمز شد . دقایقی داخل ماشین بودند بعد دو تن از خدمه هتل برای بردن ساکها بیرون آمدند و به نرگس و عاطفه که با تعجب به آنها نگاه میکردند خیر مقدم گفتند . چیزی که سبب تعجب آن دو شده بود لباسهای بسیار تمیز و نوی خدمه هتل بود . انها طوری لباس به تن کرده بودند که گویی ساعتی دیگر به مهمانی میروند . عاطفه آرام در گوش نرگس گفت : میترسم دسته گل به آب بدهم .
    نرگس خنده ای کرد و گفت : من هم همین طور . راستش بار اولی است که به همچین هتلی میام . اکثر مسافرتهایی که ما رفتیم در مسافرخانه اقامت داشتیم . بی خود نبود خان عمو کسی را غیر از من برای جهان انتخاب نکرد چون من از نظر طبقه اجتماعی از آنها پایین ترم و آنها میتوانند دائما ثروتشون را به رخ سواد من بکشند ولی اگر دختر باسوادی از طبقه خودشان میگرفتند نمیتوانستند به او افسر باشند .
    در این هنگام درحالیکه پشت خدمه راه میرفتند به تالاری بزرگ رسیدند که صدها میز و مبل در آن جای داشت . لوسترها همه نقره بودند و تا دو متر از سطح زمین ، دیوارها آینه کاری بود . کف ساختمان به قدری پاکیزه بود که عاطفه فکر کرد هر آن ممکن است به زمین بخورد . به راه پله ای عریض رسیدند که با فرش پوشیده بود . عاطفه به نرگس گفت : باید کفشها را دربیاریم ؟
    نرگس لبخندی زد و گفت : راستش نمیدونم به آن خدمتکارها نگاه کن هر کاری کحردند ما هم انجام میدهیم .
    چون دیدند آنها با کفش به راهشان ادامه دادند با خیالی آسوده حرکت کردند .
    عاطفه آهسته به نرگس گفت : راستش ترسم از این بود که مبادا کفشها را در بیاریم . چون میان راه جورابم سوراخ شده .
    نرگس هم به مان آهستگی جواب داد : من فکر میکنم اینجا باید هر کاری را بلد نیستیم فقط با نگاه کردن یاد بگیریم .
    ما آمدیم تفریح کنیم ولی فکر کنم فقط عذاب بکشیم که مثل بقیه نیستیم .
    نه عادت میکنیم . ارامتر حرف بزنیم . دوست ندارم جهان حرفهای ما را بشنوه . ولی عجب بوی خوشی میاد .
    تعجبی نداره چون الان ظهره . بویی که میشنوی از آشپزخانه است . اما خوشبوتر از آن ، بوی ادکلن هایی است که من میفهمم . هر کس از کنار من عبور کرده با بویی خوش همراه بوده . به راستی ما کجا و اینها کجا ؟ آنها وارد سر سرایی بزرگ شدند و جلوی در یک اتاق ایستادند . با کلیدی آن در باز شد و یکی از خدمتکارها گفت : قربان این اتاق شماست اتاق خانوم هم اتاق مجاوره .
    عاطفه کنار ایستاد که آنها در اتاق کناری را هم باز کنند . یکی از خدمتکارها عقبتر ایستاد تا او وارد اتاق شود . با گامهایی لرزان وارد اتاق شد مقابل خود اتاق بسیار بزرگی دید که به جرات با خود گفت از همه دو اتاق ما بزرگتر است . تختخوابی یکنفره که کنارش دو عسلی به چشم میخورد روی یکی از عسلی ها آباژوری بود و روی عسلی دیگر تلفن بود . روبرو میزی زیبا که گوشه اش یک سشوار بود قرار داشت و بر فرازش آینه بزرگی به چشم میخورد . کنار پنجره دو مبل روبروی هم وجود داشت و پنجره با پرده ای توری که از جنس بسیار لطیفی بود مزین شده بود . تراسی زیبا رو به دریا داشت که شاخه های درخت نارنج تا بالای آن را پوشانده بود .
    عاطفه تا مدتها محو زیبایی اتاق شده بود با صدای خدمتکار به خودش آمد : بنده منتظر فرمایش خانوم هستم .
    عاطفه نمیدانست چه باید بگوید به ناچار گفت : من عرضی ندارم .
    خدمه با متانت ساک او را جلوی کمدی زیبا گذاشت و گفت : ناهار راس ساعت یک بعد از ظهر سلف میشود . حمام به تازگی پاکیزه شد . خاطر خانوم آسوده باشه . اگه فرمایشی بود فقط داخلی بیست و دو را بگیرید . مراتب تشکر و خیر مقدم مدیر هتل را پیشاپیش تقدیمتان میکنم .
    آن دو رفتند و عاطفه در را بست . آرام کنار پنجره رفت و ان را باز کرد و روی مبل لم داد . در عمرش مبلی به آن نرمی ندیده بود . با خود گفت : حتما اتاق نرگس و جهانگیر از این هم مجللتره . چون انها اتاق دو نفره گرفتند . ولی به هر حال همین هم برای من زیاد است . در این هنگام زنگ اتاق به صدا درآمد . از جا بلند شد و در را باز کرد نرگس بود . نرگس با عجله به داخل آمد و در را بست و انگاه مثل بادکنکی که یکباره بترکد از خنده منفجر شد و خودش را روی تخت انداخت . عاطفه هم خنده اش گرفت ولی نمیدانست چرا دوستش اینقدر از خنده کبود شده . بالاخره وقتی نرگس بریده بریده میان خنده به حرف آمد گفت :
    من مات و مبهوت اتاق را نگاه میکردم جهان میگه نرگس خانوم اگر مورد قبولت نیست بگو .
    بعد از جا بلند شد و ساک عاطفه را به دست گرفت و به تقلید از رفتار خدمه با صدایی دو رگه گفت :
    بفرمایید خانوم . خیر مقدم مدیر هتل را پیشاپیش خدمتتان تقدیم میکنم .
    عاطفه از حرکات نرگس با تمام وجود میخندید . پس نرگس هم دچار همان احساس شده بود . گفت : خوشحالم که تو را شادمان میبینم نرگس .
    نرگس چرخی زد و گفت : اینجا برای ما مثل بهشته . من که خیال دارم تا وقتی اینجا هستم حداکثر استفاده را بکنم . راستش داشتم از خنده منفجر میشدم به بهانه سر زدن به تو از جهان جدا شدم و اینجا آمدم .
    عاطفه درحالیکه روی لبه تخت مینشست گفت : تو باید اوقاتت را با او بگذرانی . انصاف نیست در مقابل این همه مهربانی او اینقدر سرد باشی .
    نرگس خودش را روی تخت انداخت و به سقف مجلل اتاق خیره شد و گفت : تو نزدیکترین و تنها دوست منی . یک چیزی را بهت اعتراف میکنم . راستش از تنها بودن با او میترسم . چطوره من و تو برویم توی آن اتاق و او به این اتاق بیاید ؟
    عاطفه با خشم گفت : تو دیوونه ای . میخواهی او تصور کند من سبب جدایی شما شدم ؟ گذشته از آن تو باید به حضور دائمی او عادت کنی . حالا آنقدر که او به تو نزدیک است من نیستم .
    بعد عاطفه به شوخی گفت : حالا هم لطفا زحمتت را کم کن میخوام حمام کنم آنقدر گرسنه ام که میتوانم یک فیل را درسته بخورم .
    فیل نه لطفا ، چون چنین چیزی اینجا یافت نمیشه . باید تسریف ببرید هندوستان .
    هر دو دوست خندیدند . به طوری که هرگز به یاد نداشتند هیچ گاه این اندازه شاد بوده باشند .
    پایان فصل پنجم



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


  9. #8

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    فصل6

    عاطفه پس از حمام یکی از نوترین لباسهایش را پوشید با خود گفت:بهترین لباس من مثل لباسهای خانه زنان ساکن این هتل است.موهایش را شانه کرد و آرایش کمرنگی نمود.خودش را در آینه برانداز میکرد که در زدند.در را باز کرد نرگس و جهانگیر منتظرش بودند.از اتاق بیرون آمد و گفت:ببخشید که معطل شدید.
    نرگس نگاهی به او انداخت و گفت:شیک کردی؟
    -ای بابا تو هم ما رو ساده گیر آوردی؟
    هر سه وارد سالن غذای خوری شدند.کنار در ورودی دو خدمه ایستاده بودند یکی از آنها خوشامد میگفت و یکی میز را نشان میداد.با راهنمایی او هر سه سر یک میز نشستند و بعد سه لیست غذایی را که به آنها ارائه شد گرفتند.
    عاطفه اسامی غذاهایی را میخواند که در عمرش نخورده بود.زیرچشمی به نرگس نگاهی کرد او هم متعجب بود.جهانگیر هم منو را کنار گذاشته بود چون قادر نبود آن را بخواند.بالاخره نرگس سرش را بلند کرد و گفت:راستش من هر چی که شما دو تا بخورید میخورم.
    عاطفه کاملا میفهمید نرگس سر از اسامی غذا در نیاورده.بنابراین به او گفت:میزبان تویی نرگس جان من منتظر تو ام.
    نرگس بطرف جهان برگشت و گفت:تو چی میخوری جهان؟
    جهان گفت:والا زیاد برام فرقی نمیکنه.
    -خوب پس من اعلام میکنم ماکارونی.
    جهان یکه ای خورد و گفت:ماکارونی ؟اینجا؟
    -مگه اشکالی داره؟
    جهان با تعجب گفت:خب نه ولی بگذار از گارسون بپرسم.
    جهان با اشاره گارسون را صدا زد و گفت:خانومها ماکارونی میل دارند موجود هست؟گارسون به آرامی پرسید :دسر ماکارونی؟
    نرگس گفت:نه سالاد ماکارونی.
    -بله هست غذا چی میل دارید بانو؟
    نرگس با عجز گفت:مگه بعد از آن کسی میتونه غذا بخوره؟
    -بله خانم بعد از دسر یا قبل از آن غذا سلف میشه.بعضی ها دسر را بعد از غذا میخورند و بعضی ها قبل از غذا.
    عاطفه لبخند خودش را مهار کرد و همچنان سکوت نمود.ساکنین میز کناری از این گفتگو در عجب بودند بنابراین جهان به میان آمد و گفت:بسیار خوب شا فعلا دسر ماکارونی بیاورید بعدا در مورد غذا حرف میزنیم.
    گارسون در دفترچه اش یادداشت کرد و فندکی از جیبش در آورد و شمعهای میز را روشن کرد.با موزیک ملایمی که در فضا پخش میشد سالن فضایی رویایی به خود گرفته بود.جهان سیگاری از جیبش در آورد و با فندک روشن کرد.نرگس معترض گفت:جهان چرا قبل از غذا سیگار میکشی؟باعث میشه اشتهات کور بشه.
    جهان سیگار را در جا سیگاری خاموش کرد و گفت:تو دوست نداشته باشی نمیکشم.
    مدتی طول کشید تا دسر را آوردند.از نظر ظاهر با ماکارونی هایی که در خانه میخوردند فرق داشت.رشته هایش آنقدر بلند بود که فقط دقایقی طول میکشید دور چنگال پیچیده شود.نرگس چند لقمه اول را با چنگال خورد ولی هیچگاه از خوردن ماکارونی اینقدر دچار عذاب نشده بود.چنگال را به کنار گذاشت و به عاطفه گفت:عاطفه غذا را باید راحت خورد رشته را به دهانت بگذار و آن را بخور.
    و قبل از اینکه عاطفه به او پاسخی بدهد مشغول شد.جهان با تعجب به او خیره شد.نرگس به او گفت:چطوره تو هم امتحان کنی جهان؟فکر میکنم از ابزار کار شما راحت تر باشه.
    جهان از اینکه نرگس را با خودش راحتتر میدید خوشحال بود.لبخندی زد و با خود گفت بد نیست اگر امتحان کنم.
    سپس مشغول خوردن شد.عاطفه با دیدن آن دو به تقلید از آنها به خوردن سرگرم شد.آن طرفتر زوجی جوان و پیرمردی شیک پوش مشغول نظاره آنها بودند.بر لب مرد جوان لبخند گرمی نشسته بود و زن جوان با حیرت به آنها نگاه میکرد بالاخره گفت:واقعا اینها آدمهای عجیبی هستند.انگار از کره مریخ آمدند که به آداب و رسوم زمینی ها واقف نیستند.
    مرد جوان که از این پس او را نادر میخوانیم با مهربانی در حالیکه آنها را مینگریست گفت:تو اشتباه میکنی الهام.آنها به خودشون سخت نمیگیرن و اینکار درسته من خیلی خوشم آمده که آنها اینقدر راحت با مسائل برخورد میکنند.
    الهام رنجیده نگاهش را از او گرفت و گفت:من نمیدونم چه چیز این بی فرهنگها باید برای تو جالب باشه عزیزم؟
    پیرمرد که پدر الهام بود خطاب به نادر گفت:عموجان بنظر میاد اینها از ان تازه به دوران رسیده ها هستند که نمیدونند چطور باید رفتار کنند.
    نادر به جانب عمو برگشت و گفت:عموجان مگه ما خودمان کی هستیم؟بنظر من همه آدمها با هم یکی هستند.رفتار نمیتونه به آدمها برتری بده.
    -خوب به هر حال این انقدر حائز اهمیت نیست که نامزدت را برنجانی.
    -من الهام را نرنجاندم عمو جان.او خودش باعث رنجش خودش میشه.الهام دختر زیبایی است ولی این دلیل نمیشه که به دیگران توهین کنه.من این روش را نمیپسندم.بهر حال هر کسی به یک شیوه زندگی میکنه.از نظر من الهام با آن دختری که براحتی ماکارونی میخوره هیچ فرقی نداره.ما از آ«جا در عجبیم چون خودمان هم دوست داریم راحت باشیم اما در بند ضابطه و مقررات خانوادگی حبس شدیم.
    الهام رنجیده گفت:چی؟تو منو با اونا مقایسه میکنی؟من هیچوقت دوست نداشتم مثل آنها باشم.
    -تو شاید ولی من خیلی دوست داشتم مثل آنها راحت بودم.
    الهام از جا بلند شد و کیفش را بدوش انداخت و به پدرش گفت:من ترجیح میدهم به اتاق بروم تا اینکه اینجا بمانم و تحقیر بشم.
    نادر برای رفتن او هیچ حرکتی نکرد.پدر الهام آرام به او گفت:برو دنبالش و او را برگردون.
    نادر خونسرد گفت:من نمیتونم منت او را بکشم تنها به این دلیل که از آدمهایی خوشم آمده که تظاهر به اشراف بودن نمیکنند.
    -پسرم او نامزد توست.قراره شما بزودی با هم ازدواج کنید.نباید بگذاری میان شما چنین چیزهای کوچکی باعث کدروت بشه.حالا برو و او را برگردان.
    نادر خونسردتر از قبل گفت:فعلا غذا میخورم عمو جان.بعدا با هم حرف میزنیم.
    عموی نادر اندوهگین از جا بلند شد و او را ترک کرد.نادر گاهی در حین صرف غذا به جانب میز آنها نظر می انداخت.او نمیفهمید چرا نامزدش با آنهمه زیبایی و وجاهت باید دچار این غرور بی معنا باشد؟چرا هر کسی را غیر از خودش کوچک میبیند؟با خود می اندیشید میترسم روزی این غرور بی اساسش شامل حال منهم بشود.او باید یاد بگیرد انسانها هیچ برتری نسبت بهم ندارند.خداوند همه را به یک شکل خلق کرده.او باید بداند اگر ثروت و زیبایی اش را بگیرند دیگر چیزی ندارد که به آن بنازد.این افراد محترم مثل ما اسراف نمیکنند.ده رقم غذا روی میز بچینند و تنها یکی از آنها را بخورند.کجای این عیب است؟چرا ما باید کار انها را عیب بدانیم نه مال خودمان را؟
    نادر دید که آنها غذای ساده خود را خوردند و آهسته سالن را ترک کردند.بجای خالی آنها نگریست.جای یکه عاطفه نشسته بود روی میز بادبزنی تاشو جا مانده بود.نادر از جا بلند شد و بادبزن را از روی میز برداشت و بطرف خدمه ای که جلوی در ایستاده بود رفت و گفت:این دو زن جوان که همراه آن آقا بودند ساکن کدام اتاقند؟
    کارمند هتل مودبانه پرسید:اشکالی پیش آمده آقای مهندس؟
    -نه نه به هچی وجه فقط بادبزنی جا گذاشتند میخواستم به آنها برگردانم.
    -میتونید بمن بدهید و خودتون زحمت نکشید.
    نادر گفت:نه فقط این نیست آن آقا بنظر یکی از دوستان قدیمم بود میخواستم ایشون را ببینم.
    -گمان میکنم خانم و آقا اتاق شماره 93 و خانم جوان همراهشون در اتاق شماره 95 مستقر هستند.
    نادر از او تشکر کرد و در راه فکر کرد اتاق آنها درست روبروی اتاق ماست.جلوی در اتاق عاطفه مکثی کرد و سپس زنگ را بصدا در آورد.عاطفه روی تخت دراز کشیده بود و مطالعه میکرد.تصور کرد نرگس است.در اتاق را باز کرد و از دیدن نادر جا خورد.
    -بله؟
    نادر با لبخندی گرم گفت:سلام خانم من همسایه روبرویی شما هستم.راستش توی سالن این بادبزن را جا گذاشته بودید.
    عاطفه در حالیکه از شرم گلگون شده بود گفت:خدای من خیلی متاسفم که باعث زحمت شما شدم.
    -به هیچ وجه اشنایی با شما باعث خرسندی من بود.
    عاطفه بادبزن را گرفت و با تشکر مجدد از نادر در را بست.حتی پس از رفتن او هنوز هم بوی ادوکلنش را حس میکرد فکر کرد شاید با ادکلن حمام کرده.هنوز از جلوی در دور نشده بود که دوباره زنگ زدند.اینبار نرگس بود عاطفه او را داخل آورد و در را بست سپس با سرعت شروع به تعریف کرد:نرگس میدونی الان کی اینجا بود؟
    -نه کی اینجا بود؟
    -همسایه روبرویی باد بزن منو که در سالن جا گذاشته بودم آورده بود.
    -پیر بود یا جوان؟مرد بود یا زن؟
    -البته که مرد بود جوان بود و چقدر آراسته.هنوز بوی اودکلنش را حس میکنم.
    نرگس با شیطنت پرسید:کلک نکنه مخصوصا اونو جا گذاشته بودی؟
    -تو رو خدا بس کن منو این کارها؟
    -شوخی کردم.بعداز ظهر کنار دریا میرویم حالا یک استراحت بکن بعد صدایت میکنم.
    نرگس او را تنها گذاشت و رفت.وقتی عاطفه با خود تنها شد روی تخت نرم و گرم دراز کشید و با خود گفت چی میشد اگر همه اینها همیشگی بود؟یکباره بیاد مادرش و میثم افتاد.چقدر اندوهگین شد وقتی بیاد آورد بدون آنها به تفریح مشغول است اگر بعدا برای مادر تعریف کنم حتما باور نخواهد کرد و بمن خواهد گفت که در راه بازگشت خواب بوده ام و رویا دیده ام.عاطفه احساس راحتی نمود و متوجه نشد چگونه به خواب رفت.
    نادر در اتاقی جدا مستقر بود و عمو و نامزدش در اتاق کناری اش.با ضربانی به د راتاق از روی تخت نیم خیز شد سیگارش را خاموش کرد و بطرف در رفت.وقتی در را باز کرد نامزدش الهام را دید بطرف تخت رفت و روی آن دراز کشید.
    الهام بدنبالش آمد و روی صندلی کنار تخت نشست.نادر از نگاه به چشمان او حذر میکرد و به روبرو مینگریست.
    الهام که به توصیه پدرش برای رسیدگی به هدف نزد او آمده بود با دستان سفیدش که مزین به لاکی سرخ رنگ شده بود صورت نادر را بطرف خودش برگرداند و با عشوه گفت:قبول کن هر دو مقصر بودیم.
    نادر گفت:چرا من؟
    -خوب این درست نبود منو با آنها یکی کنی.
    -مگه تو چه برتری نسبت به آنها داری؟
    -خب قراره زنت بشم.
    -مگه من کی هستم؟
    الهام با اخم ملوسی گفت:دیگه خودت را پایین نیار.حیف تو نیست که از آدمهایی تعریف کنی که حتی لایق پاک کردن کفشهایت هم نیستند؟
    نادر عصبانی گفت:خواهش میکنم بس کن الهام.
    الهام آرامتر گفت:خیلی خوب من نیامدم تو را عصبانی ببینم.آمدم که با هم برویم بیرون.
    نادر در حالیکه دست او را از روی گردن خودش برمیداشت گفت:کجا برویم؟
    الهام مجددا دستش را روی بازوی نادر گذاشت و گفت:نمیدونم هر کجا که شد.فقط میخواهم با تو باشم.
    نادر از جا بلند شد و جلوی آینه رفت و دست میان موهایش کشید و گفت:عمو با ما میاد؟
    -نه عزیزم فقط من و تو.
    نادر برای فرار از دست او گفت:باشه غروب میرویم ولی فعلا باید بخوابم.ممکنه منو تنها بگذاری؟
    الهام لبهایش را جمع کرد و پرسید:من مزاحم توام؟
    نادر چشمهایش را بست و گفت:نه نیستی ولی شاید من بخواهم لباسم را عوض کنم.
    -خوب عوض کن.
    نادر در حالیکه از گستاخی نامزدش تعجب کرده بود گفت:الهام لطفا منو تنها بگذار.
    الهام از جا بلند شد و با طنازی بوسه ای با دست برای او فرستاد و از اتاق خارج شد.نادر می اندیشید چطور دختری در روابطش با مردی که هنوز با او ازدواج نکرده میتواند تا این حد راحت باشد؟
    الهام وقتی وارد اتاق شد پدرش مشغول پیپ کشیدن بود.سیگاری در آورد و روشن کرد و با عصبانیت در طول اتاق قدم زد.پدر پرسید:موفق شدی؟
    -پدر او مثل زهر تلخ و مثل تیغ برنده است.
    -اما زبان تو قادره او را نرم کند.
    -باور نمیکنید حتی زبان منهم قادر نیست او را رام کند.پسره احمق ناقص فکر کرده نوبرش را آورده.
    -آرام حرف بزن ممکنه صدای ما را بشنود.او هنوز از بیماری خودش چیزی نمیداند.تو باید با او مدارا کنی در آینده ثروت سرشاری نصیبت خواهد شد.شنیدی که دکتر چه گفت او بیشتر از چند ماه دیگر زنده نیست بیماری او لاعلاج است.بعد میتوانی به عنوان زنی ثروتمند راحت زندگی کنی.باید کمی از غرورت کم کنی و به ملاحتت اضافه کنی.
    -ولی پدر او بنوعی از من کناره میگیرد.
    -تو فاصله را کم کن .او در چنگالهای توست.
    الهام سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد و با چشمان سبزش به پدرش نگاه کرد و گفت:حق با شماست پدر نباید حماقت کنم.
    -پاسخ سردی را با گرمی بده.او را آنقدر به خودت علاقه مند کن که اراده اش را دو دستی به تو تقدیم کند.نباید سبب شوی که او برنجد و نسبت بتو سرد شود.
    راست گفتی پدر . ولی گاهی واقعا از عقاید او عذاب میکشم . خدا را شکر که قرار نیست تا آخر عمر با او زندگی کنم . وگرنه دیوانه میشدم .
    حالا برو . باز هم او را به بازی بگیر . بگذار این روزهای آخر عمرش فکر کند کسی او را دوست دارد .
    پدر و دختر هر دو به نبوغ خود خندیدند و الهام رفت تا به دستوارت پدرش عمل کند
    ***



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


  10. #9

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    فصل هفتم


    عاطفه پس از سالها دریا را میدید . در برابر بزرگی و عظمتش مبهوت شده بود . جهانگیر با لباس شنا مشغول آبتنی بود و نرگس کنار عاطفه روی ماسه ها نشسته بود و دریا را نظاره میکرد .
    میدونی عاطفه شتید پنج یا شش سال پیش دریا را دیدم . آن هم با دایی ام آمدیم .
    باز تو چند سال قبل دیدی من اصلا یادم نمیاد از نزدیک دریا را دیده باشم .
    واقعا وقتی کشورمان اینقدر بزرگه که ما هنوز غیر از شهر خودمان جایی را ندیدیم ، تصورش را بکن دنیا چقدر بزرگه .
    همان بهتر که جایی غیر از شهر خودمان را ندیده ایم . چون وقتی جاهای دیگر را ببینیم غبطه میخوریم که چرا آنقدر پول نداریم که تا هر کجا میخواهیم برویم .
    حق با توئه . ما با فقر بدنیا آمدیم و با فقر زندگی کردیم . توی همان بیمارستان را ببین . چقدر آدمهای پولدار میان . البته گاهی بعضی چیزها هست که پول قادر نیست کاری رایشان صورت دهد . مثلا بیماریهای لاعلاج اگر دنیای پول را هم داشته باشی قادر نیستی سلامتی ات را بدست بیاری .
    باید خدا را شکر کرد که حداقل سلامتی را از ما دریغ نکرده .
    عاطفه به سمت چپ نظر انداخت . همان جوانی را دید که بادبزنش را برایش آورده بود . با آرنج به نرگس زد و گفت : نگاه کن . این همان مردی است که بادبزن منو اورد . اون زن کیه که همراهش قدم بر میداره ؟
    نرگس درحالیکه نگاهشان میکرد گفت : آن طور که به او چسبیده باید زنش باشد . خدای من ، چطور بعضی ها میتونند در ملاء عام خودشون را نمایش بدهند ؟ اگر مرا بکشند هرگز نمیتوانم حتی دست جهانگیر را بگیرم .
    خوب اگر زنش باشد اشکالی ندارد . حتما خیلی به یکدیگر علاقمندند اما تو فکر نمیکنی همسرش خیلی زیباست ؟
    خودش هم جوان برازنده ای است . نگاه کن عاطفه دارند به ما نزدیک میشوند .
    قلب عاطفه بی دلیل شروع به تپیدن سریع نمود . حالا ان دو در چند قدمی آنها بودند . دختر جوان بازوی او را گرفته بود و قدم برمیداشت گویا داشت درباره چیزی حرف میزد ولی جوان اصلا توجهی به او نداشت . نگاهش را روی عاطفه متمرکز کرده بود وقتی عاطفه سر بلند کرد و او را دید ، سرش را به پایین حرکت داد و لبخند زد . عاطفه هم به پاسخ حرکت او همین عمل را تکرار کرد . وقتی از کنار آنها عبور کردند . نرگس گفت : واه واه چه زنی . نمیدونم چرا تا ما رو دید سرش را برگرداند ؟
    عاطفه با عطوفت گفت : اوه من فکر میکنم او خیلی جذابه .
    و خیلی خودخواه .
    خوب شاید اگر من هم همسر مردی مثل شوهر او بودم حسادت میکردم .
    نرگس گفت : تو هرگز حسود نیستی . بلکه خیلی ساده ای . عاطفه عزیز مردم دو دسته اند یا مثل تو خوب و با صفا هستند یا اینکه دو رنگ و ریاکارند . من همیشه دوست داشتم با یکی از طبقه خودم ازدواج کنم . ولی قسمت نشد .پنرگس انصاف داشته باش . من که از صبح تا به حال از این بیچاره چیزی جز خوبی ندیدم . تو انتظار داری او چکار کند تا تو بفهمی شوهر بدی نیست ؟
    تو طوری حرف میزنی انگار خواهر جهانگیری . بی خود نیست جهان اینقدر از تو تعریف میکند .
    علت دو دلی تو اینست که همسرت را خودت انتخاب نکردی .
    نرگس آهی کشید و گفت : آره فکر میکنم همین طور باشه .
    من سالهاست تو را میشناسم . تو همیشه رویایی بودی . حتی در رویا شوهرت را هم ترسیم میکردی .
    نرگس خندید و گفت : راست میگی . حتی یادم میاد توی فکرم شوهرم را بدون سبیل تصور میکردم . به هر مدلی فکر میکردم غیر از جهانگیر .
    خوب تو باید بدانی قسمت را همیشه خدا رقم میزنه . از دست تقدیر هم نمیشه گریخت .
    میدونی خیلی خوشحالم که تو دوست منی . حرفهای تو همیشه زیباست . به آدم آرامش میدهد . از حالا به همسرت غبطه میخورم .
    عاطفه لبخندی زد و گفت : بیچاره آن بنده خدایی که میخواهد با من ازدواج کند .
    ***
    جهانگیر قایقی را کرایه کرد تا نرگس و عاطفه را روی دریا ببرد . عاطفه در عمرش هرگز این اندازه لذت نبرده بود . نرگس از ترس محکم به درواره قایق چسبیده بود . عاطفه فکر کرد : گویی دریا انتهایی ندارد . انوار سرخ و طلایی خورشید به رنگ دریا زیبایی جالبی بخشیده بودند . وقتی قایقسواری به پایان رسید هر سه رفتند تا آبمیوه بخورند . عاطفه به جهان گفت : باور کنید توی عمرم این اندازه لذت نبرده بودم .
    جهان گفت : شرمنده ام نکنید عاطفه خانوم . ولی نرگس خانوم حسابی ترسیده بودند .
    نرگس گفت : نه من اصلا نترسیده بودم . فقط دلم میریخت . موج سواری را دوست ندارم .
    عاطفه و جهان به تظاهر نرگس خندیدند . به نظر می آمد نرگس قدری با جهان بهتر از گذشته رفتار میکند . در راه بازگشت بهعلت تاریکی ، جهان سنگ بزرگ جلوی پایش را ندید و زمین خورد . نرگس بی آنکه متوجه رفتار خود باشد به طرفشش دوید و با دستپاچگی پرسید : جهان طوری شد ؟ پایت صدمه دیده ؟
    جهان درحالیکه میلنگید گفت : نه . شما ناراحت نباشید . یک کم ضرب دید .
    عاطفه نگرانی را در چهره نرگس میدید و از آن قلبا خوشحال بود . وقتی به هتل رفتند ، عاطفه معذرتخواهی کرد و به اتاقش رفت . میدانست بای پانسمان کردن زخم نباید حضور داشته باشد . نرگس تکه پارچه ای تمیز را مرطوب کرد و پای شوهرش را پاکیزه نمود . جهان چشم از او بر نمیداشت . و نرگس از نگاه او احتراز مینمود و در همان حال گفت : چرا حواست را جمع نمیکنی ؟ اگر پایت شکسته بود چه میکردی ؟ توی این شهر غریب کجا میرفتیم ؟
    جهان درحالیکه قلبا شادمان بود از اینکه همسرش به او اهمیت میدهد گفت : خودت را ناراحت نکن نرگس خانوم .
    اینقدر به من نگو نرگس خانوم نرگس خانوم .
    جهان گفت : پس چه کنم ؟
    نرگس جدی گفت : فقط اسمم را صدا کن .
    یعنی ناراحت نمیشوی ؟
    نرگس متعجب گفت : چرا ناراحت شوم ؟ لطفا پایت را صاف کن میخواهم آن را ببندم .
    هنگام بستن پای زخمی دست نرگس به پایش خورد . این نخستین باری بود که جهان دست او را حس میکرد . همیشه نرگس خشک و رسمی بود . جهان خود را خوشبخت حس کرد . آنقدر که آن را به زبان آورد : میدونی من خیلی خوشحالم که با من ازدواج کردی .
    دستان نرگس برای لحظه ای از حرکت باز ایستاد و بعد دوباره بی اعتنا به کارش مشغول شد . جهان ادامه داد : میدونم خیلی از تو بزرگترم . میدونم به زور به تو تحمیل شدم ولی سعی میکنم رضایت خاطرت را به دست بیاورم .
    نرگس متعجب نگاهش کرد . باور نمیکرد جهان قادر باشد این گونه سخن بگوید . تک سرفه ای کرد و گفت : خوب پانسمانت تموم شد . مراقب باش به جای دیگه نزنی وگرنه پوستش خراشیده میشود .
    جهان به خودش جرات داد تا آرام دست نرگس را بگیرد . نرگس از جا بلند شد و دستش را از دست او بیرون کشید و گفت : حاضر شو . میروم دنبال عاطفه . باید شام بخوریم .
    وقتی نرگس از اتاق بیرون آمد ناخودآگاه لبخند زد .
    ***
    وقتی نرگس مسلسل وار حرف میزد عاطفه به دقت گوش میداد .
    خیلی مضحک است . وقتی دستم را گرفت یک دفعه حس کردم از یک بلندی به پایین پریدم . نمیدونم چرا ؟
    نمیدونی ؟ من بهت میگم . برای اینکه بهش علاقه داری ولی نمیخواهی علاقه ات را جدی بگیری . تو حتی نمیخواهی جهان را جدی بگیری . هر وقت با او هستی فقط به این می اندیشی که تحمیل در کار بوده . تو هنوز سعی نکرده ای او را همان طور که هست درک کنی . او یک مرده نباید او را بشکنی . به او فرصت بده . او را از خود مران . ببین از وقتی با تو ازدواج کرده بیشتر به ظاهر خودش میرسد . در گذشته دلخوشی نداشته که برای آن خود را بیاراید . من عشق را در نگاه جهان میبینم . هر کجا که تو هستی نگاه او آنجاست . این عشق نیازمند رسیدگی است . آن را پاس بدار .
    نرگس به آغوش عاطفه پرید و میان گریه گفت : آه عاطفه قول میدهم این آخرین اشکی است که برای خودم میریزم . مثل اینکه باید قسمت خود را بپذیرم و به آن گردن نهم .
    عاطفه آرام سر دوستش را نوازش کرد و زمزمه نمود : بله . باید بپذیری . مردی آن سوی در به عنوان همسر تو ، نیازمند توجه توست . حالا بلند شو . بیشتر از این او را معطل نکن . باید برویم . همین قدر بدان که زندگی شما نیازمند صبر و حوصله است .
    ***



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


  11. #10

    آخرین بازدید
    ۰۸-۱۸-۱۳۹۳ [ ۲۱:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۵-۲۱
    سن
    19
    نوشته ها
    764
    امتیاز
    5,564
    سطح
    48
    Points: 5,564, Level: 48
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsVeteran5000 Experience Points
    سپاس ها
    1,984
    سپاس شده 889 در 367 پست

    پیش فرض

    شام در فضای آرامی صرف شد . نرگس ساکت بود و عاطفه کاملا حال او را میفهمید . او داشت با خودش مبارزه سختی میکرد . گویی تا بحال دور خودش حلقه ای تار تنیده بود و اکنون پنهان شدن در آن را بیفایده میدید . او میخواست عنان زندگی اش را به مردی بسپارد که به سختی پذیرفته بودش . با فاصله ای نه چندان دور نادر به آنها مینگریست او به راحتی خاموشی جمع انها را حس میکرد و علت آن را نمیفهمید . عاطفه اصلا متوجه نگاههای او نشد . الهام به شدت از توجه نادر به آنها خشمگین بود ولی خشمش را زیر نقاب دلبریهای افراط گونه اش پنهان میساخت و نامزدش را از دست خود عصبانی ساخته بود . به طور اتفاقی نگاهی میان آن دو صورت گرفت . هر دو لبخندی به یکدیگر زدند . دوباره قلب عاطفه شروع به تپش سریع تر از قبل نمود . با خود گفت : چرا من از نگاه این مرد دچار این تحول میشوم با توجه به اینکه متاهل است ؟ جرعه ای آب نوشید آنگاه از جا برخاست . نرگس و نامزدش با تعجب او را نگریستند . معذرت میخوام از اینکه میز را ترک میکنم . متاسفانه میلی به شام ندارم میروم استراحت کنم .
    نرگس با نگرانی گفت : شاید آب و هوای اینجا به تو نساخته ؟
    نه نرگس جان . فکر میکنم فقط علت خستگی باشد . تو نگران نشو .
    پس ساعتی بعد به دیدنت می آیم . من مسکنی دارم میخواهی از تو کیفم برداری ؟
    نه نیازی به آن نیست .
    جهان با ادبی مهر آمیز گفت : فکر نمیکنید به دکتر برویم بهتر است ؟
    نه آقا جهان . گفتم که ، با استراحتی کوتاه رو به راه میشوم .
    نادر با نگاه او را دنبال کرد . این سه نفر برای او سخت سبب کنجکاوی شده بودند . او که در خانواده ای منضبط بزرگ شده بود برایش خیلی دلنشین بود وقتی میدید آنها بدون رعایت برخی نکات اینقدر راحت زندگی میکنند . خیلی دوست داشت با آنها از نزدیک آشنا شود و بداند آنها چه کسانی و از چه طبقه ای هستند ؟ شدیدا به دنبال فرصت بود .
    عاطفه در اصل از نگاه نادر گریخته بود . آیا برای چه آن مرد به من نگاه میکرد ؟ مگر نه اینکه او دارای همسر است ؟ یا به همسرش نمیتواند وفادار باشد ؟ او هیچ وقت دوست نداشت خودش را درگیر این مسائل کند اما برای ثانیه ای گذرا خودش را در کنار آن مرد جوان تصور کرد . بعد از این فکر به خود خندید و گفت : ما کجا و او کجا ؟ هر کس در این هتل اقامت دارد از خانواده ثروتمندی است . به استثنای من که از روی محبت دوستم اینجا هستم . در زندگی کسانی مثل من هیچ وقت چیز قابل توجهی نبوده که نظر کسی را به خود جلب کند . عاطفه شنید کسی آهسته به در میزند . فهمید او باید نرگس باشد حتما فکر کرده من خوابم . از جا بلند شد و در را باز کرد . نرگس وارد اتاق شد و پرسید : حتما من از خواب بیدارت کردم ؟
    نه هنوز خواب نرفته بودم .
    حالت چطوره ؟
    ممنونم . معذرت میخواهم که شب شما را خراب کردم .
    من و جهان هر دو نگرانت بودیم . شاید برای مادرت دلتنگ شدی ؟
    برای مادر که دلم تنگ شده ...
    به جهان گفتم شاید از قایق سواری دچار دل آشوب شده باشی .
    عاطفه شرمگین گفت : نه نرگس جان . خیلی متشکرم از این که به فکر من هستید . حالا حالم خوب خوب است . خیلی بهتر است اگر امشب شام نخورم .
    نرگس از جا بلند شد و گفت : فقط آمده بودم حالت را بپرسم . شاید بهتر باشد من بروم تا تو استراحت کنی .
    عاطفه از او تشکر کرد و او را تا در اتاق همراهی نمود . بعد آباژور را خاموش کرد و چشمانش را بست .
    ***
    صبح در سالن غذاخوری عاطفه صبحانه اش را با اشتها خورد . نرگس گفت : امروز دوست دارم به جنگل برویم . تو که موافقی ؟
    عاطفه گفت : من هم جنگل را خیلی دوست دارم .
    نرگس به جهان گفت : ما رو به جنگل میبری ؟
    جهان گفت : بله . هر کجا که بخواهید میبرم . ولی قبل از آن دوست دارم به بازار شهر برویم و چند کلاه حصیری بخریم و یک چوب و قلاب ماهیگیری .
    عاطفه برای تنها گذاردن جهان و نرگس گفت : پس اگه اجازه بدهید تا بازگشت شما از بازار من کنار دریا باشم .
    نرگس معترض گفت : چرا ؟ مگه دوست نداری به بازار بیایی ؟
    بیشتر دوست دارم کنار دریا باشم .
    نرگس که اصرار خود را بیهوده دید گفت : بسیار خوب . ما زود بر میگردیم .
    هر سه از سر میز برخاستند . نرگس و جهان به بازار رفتند و عاطفه راه ساحل را در پیش گرفت . زیر اندازی روی ماسه ها انداخت و نشست . از دیدن دریا احساس لذت مینمود . دستش را روی ماسه های داغ میکشید و صدفهای دور و برش را جمع میکرد . به اطراف نظر انداخت . افراد زیادی با خانواده هایشان کنار ساحل بودند . عاطفه به آن مردم خوشحال لبخند زد . با صدای مردی به جانب دیگر برگشت . به محض اینکه او را دید ، شناخت . این مرد کسی جز نادر نبود .
    امیدوارم مزاحم نباشم .
    عاطفه به گرمی گفت : به هیچ عنوان . فکر میکنم من بار قبل مزاحم شما شدم .
    نادر درحالیکه روی ماسه کنار او مینشست گفت : میدونید من فکر میکنم آن بادبزن وسیله ای بود که من با خانواده شما آشنا بشم . شما تنهایید ؟
    فعلا بله . آنها رفتند چوب و قلاب ماهیگیری بگیرند . من ترجیح دادم کنار دریا باشم .
    معذرت میخواهم که سوال میکنم آن خانوم جوان باید خواهرتون باشه ؟ درسته ؟
    عاطفه خندید و گفت : البته مثل خواهرم میماند . متاسفانه من خواهر ندارم . او یکی از دوستان بسیار نزدیک من است . آن آقایی هم که همراه ماست نامزد ایشونه .
    پس با این وصف شما با دوستتون و نامزدش به سفر آمده اید . فکر میکنم اصولا تنهایی را دوست دارید .
    عاطفه با لبخند گفت : نه برای همیشه . فقط گاهی . اما ظاهرا شما هم تنهایی چون همسرتان مثل روز گذشته همراهتان نیست .
    نادر گفت : او همسر من نیست . دختر عمو و نامزدم میباشد . آن آقای مسن هم پدر نامزدم است . آنها هم برای گردش رفتند . من اینجا قدم میزدم که شما را دیدم .
    باید بگم آقای ...
    اسم من نادره و فامیلی ام رفیعی میباشد .
    خیلی از آشناییتون خوشوقتم . اسم من هم عاطفه است و فامیلی ام بنایی میباشد . میخواستم بهتون بگم شما مرد خوشبختی هستید آقای رفیعی . چون نامزد بینهایت زیبایی دارید .
    شما فکر میکنید تنها زیبایی سبب خوشبختی است ؟
    نه . من فقط عقیده ام را گفتم .
    به نظر من شما دختر با سخاوتی هستید . چون من کمتر زنانی را دیدم که از هم جنس خود تعرف کنند .
    این عقیده فقط ناشی از بدبینی میباشد .
    من این سخن را بی تعارف عرض کردم . راستی شما از کجا می آیید ؟
    ما از تهران می آییم .
    مدت زیادی را اینجا می مانید ؟
    نمیدونم . این بستگی به نظر دوستم و شوهرش داره .
    نادر از جا برخاست تعادلش به هم خورد و خودش را کنترل کرد .
    عاطفه سراسیمه پرسید : طوری شده آقا ؟
    نادر در حالیکه سرش را با دست نگه داشته بود گفت : عجیبه ، به تازگی دچار سرگیجه های بدی میشوم .
    ممکنه دچار افت فشار باشید .
    نادر پرسید : شما در این زمینه آگاهی دارید ؟
    عاطفه با لبخندی کم رنگ گفت : من یک بهیارم .
    جدا ؟ فکر نمیکنم دارای سن بالایی باشید ؟
    بیست و دو سال دارم . پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان بهیاری وارد محیط کار شدم . اگر از من میپرسید به محض رسیدن به هتل شربت قند خنکی بنوشید و حداقل ساعتی استراحت کنید .
    از راهنمایی شما سپاسگزارم . من در اتاق نود و چهار ساکنم . خوشحال میشوم در صورتی که اقامتی طولانی داشته باشید باز هم شما را ببینم .
    عاطفه با نادر خداحافظی کرد و رفتنش را نظاره نمود . او به خوبی فهمیده بود قلب این مرد جوان از چیزی سنگینی میکند ولی نمیتوانست حدس بزند از چه چیز ؟ در حرفهای او رنج و حسرت موج میزد . عاطفه خود را سرزنش نمود از اینکه پیرامون زندگی خصوصی او کنجکاوی میکرد . نرگس و جهان به او نزدیک شدند درحالیکه هر دو کلاهی حصیری به سر داشتند .
    پایان فصل هفتم



    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش


    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


 

 
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا رمان مانند فلسفه يا علم؛معرفت بخش است؟
    توسط shadi.d.h در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۲-۰۶-۱۳۹۲, ۱۸:۰۸
  2. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۹-۰۹-۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
  3. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: ۰۴-۱۳-۱۳۸۹, ۱۳:۳۵
  4. نگاهی به رمان «از طرف او »
    توسط sama33 در انجمن نقد و نظرسنجی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۴-۰۷-۱۳۸۹, ۲۳:۲۴

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •