مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1

    آخرین بازدید
    ۰۱-۲۲-۱۳۹۳ [ ۱۲:۳۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۰-۰۱
    نوشته ها
    1,139
    امتیاز
    11,261
    سطح
    70
    Points: 11,261, Level: 70
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 389
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    سپاس ها
    1,716
    سپاس شده 1,422 در 651 پست

    پیش فرض بازی ایام - مریم رضا پور



    مشخصات کتاب :
    ناشر : انتشارات پانوس
    سال انتشار : 1373
    تعداد صفحات : 120
    قیمت : 80000 ریال

  2. #2

    آخرین بازدید
    ۰۱-۲۲-۱۳۹۳ [ ۱۲:۳۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۰-۰۱
    نوشته ها
    1,139
    امتیاز
    11,261
    سطح
    70
    Points: 11,261, Level: 70
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 389
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    سپاس ها
    1,716
    سپاس شده 1,422 در 651 پست

    پیش فرض

    قدم های مضطرب اما محکم و استوارش را بر کف سالن می کوبید و گام بر می داشت. نمی دانست طول سالن را چند مرتبه پیموده . در هر دقیقه دهها بار به ساعت مچی اش نظر می انداخت ، نظری سطحی و گذرا. اما باز فراموش می کرد ساعت چند است ! چشمش عقربه های ساعت را نمی دید جسمش آنجا بود ولی روح پریشانش به هر کجا پر می کشید. به گذشته ی شیرینش ، به روزهای خوشی که با همسرش گذرانیده بود ، سرشار از عشق و علاقه ، به آینده ی مبهمی که خود در خیال رقم می زد ، اگر همسرش بمیرد . و گاه در خیال سر از اتاق عمل در می آورد و پیکر نیمه جان ژولی را نظاره می کرد.
    ژولی...وای که چه شاعرانه و سبکسرانه می اندیشید!
    او اکنون مردی بالغ و فهمیده و دارای موقعیت اجتماعی خوبی بود.
    حدود بیست و سه بهار را پشت سر گذاشته بود ، صاحب زن و فرزند بد.
    پسری سه ساله داشت که قرار بود زیر سایه ی مردانه ی او رشد کند و همسری جوان و زیبا که تکیه بر شانه های مردانه اش زده بود تا با یاری هم راه پر تلاطم زندگی را بپیمایند و اکنون که برای خودش برو بیایی داشت و تجارتخانه ای را اداره می رکد آیا وقت آن نرسیده که از این مسلک شاعرانه و عاشقانه دست بردارد و قدری بیشتر چشم حقیقت بینش را به روی زندگی بگشاید ؟
    اندیشید : ژولی ... ژولی ... هرکس نداند پیش خود فکر می کند مردی با چنین وقار و شخصیتی همچون پسران شانزده ساله ی عاشق لب غنچه کرده و کلمه ی لوس ژولی را ادا می کند.
    اما مانند همیشه احساس بر سر عق طغیان کرد : مگه چه اشکالی داره ؟
    ژولی عزیز ترین کس منه ، اولین و جاودانه ترین عشق زندگی ام است و اینک همسرم . که چون جان شیرین دارمش.
    او همسرش را ژولیت زمان می پنداشت و با ادای کلمه ی ژولی مورمور خوشایندی زیر پوستش می دوید.
    تکیه به لبه یپنرجه داد و دستها را ستون چانه کرد. با لبخندی رضایت آمیز به سالهای نوجوانی باز گشت آن زمان که صورت شادابش فاقد مو بود. همکلاسیهایش خیلی زودتر از او ریش و سیبیل در آورده بودند اما صورت نرم و لطیف او همچون بیابانی لم یزرع بایر می نمود. دوستان شوخ طبعش او را فتح الله کوسه صدا می زدند.
    فتح الله پسر ملایم و مهربانی بود. خیال مجادله در سر نمی پروراند اما او هم انسان بود و قلبی در سینه داشت. قلبی نه چندان مردانه ، که قدری هم ترد و شکننده.
    احساسات لطیفی داشت که کمتر در وجود پسران یافت می شد.
    از آنجایی که قصد آزار دادن کسی را نداشت به شوخیهای زشت دوستانش می خندید اما غرورش جریحه دار می شد و در دل می گریست.
    دلش ریش و سبیل می خواست اما مگر ریش و سیبیل خریدنی بود که او برود سر بازار و پولهای کلان پدر را بابتش خرج کند ؟ والدینش هم کمترین توجهی به این موضوع نداشتند. این بود که فتح الله به دور از چشم آنها بارهای توی حمام به صورتش تیغ می کشید شاید بدین وسیله پوست نازکش تحریک شود. انواع داروهای تقویت رویش مو را به صورت خود می مالید و پوستش را مالش می داد تا عاقبت پیروز شد و کرکهای نرم و نازک صورتش جان گرفت و راست بر صورتش ایستاد. حال می شد نام پر افتخار ریش و سیبیل بر آنها گذاشت. با این وجود دوستانش او را با همان لقب می شناختند و صدا می زدند. حال چه باکی ؟ او دیگر کوسه نبود . اکنون فتح الله ساعتهای متوالی کنار آینه می ایستاد و سیبیل نازکش را شانه می زد و آنها را نوازش می نمود. ریش و سیبیل پرپشتی نداشت اما همین هم او را کفایت می کرد . همیشه از صورت کویر گونه بیزار بود و می ترسید که صورتش همچون بربرها موی نرویاند و یا لاخ لاخی تار مو با فواصل زیاد نیش بزند که این بیشتر مایه ی شرمش بود همچون حسرت به دلان.
    و اینک اگر ریش و سیبیل پرپشت نداشت لااقل مایه ی خجالتش هم نمی شد
    کچل که نبود ، قدری کم پشت ، که زیاد حائز اهمین نبود. احساس می کرد قامتش بوی مردانگی می کند. قد و هیکلش راضی اش می کرد گرچه زیاد درشت نبود اما زمانی که جلوی آینه قدی می ایستاد از خودش خشنود می شد و لبخند رضایت بر لبانش می نشست و همین کافی بود. باید هم که به خود می بالید او تنها فرزند مذکور خانواده بود. مادرش 7 دختر زائیده بود آن هم به اصرار شوهرش. شوهرش مرد پولداری بود و ازدیاد فرزند روحیه اش را مکدر نمی کرد. او از همسرش خواسته بود آنقدر فرزند بزاید تا بالاخره یکی از آنها پسر از آب در آید حتی اگر همه ی سالهای زندگی اش آبستن باشد باز باید تکرارش می کرد تا اینکه صاحب پسر شوند. بنده ی ناشکری نبود و از داشتن دختر ناراحت نمی شد و هم به ابرو نمی آورد اما پسر هم می خواست حتی اگر شده یکی.
    عقیده داشت :
    انسانها حق دارند از نعمتهای خدا بهره ببرند و از آنها استفاده کنند و جنسیت بشر هم هر کدام بر ذائقه ی پدر و مادر یک مزه دارد و خود را محق می دانست که از هر دو بهره ببرد از این رو همسرش هفت سال پی در پی آبستن شد و هفت دختر به دنیا آورد که چهار تا از آنها در این دنیای فانی ماندگار شدند و سه دختر دیگر در همان اوان زندگی به دیار باقی شتافتند.
    مادر فتح الله تا هفت سال آبستن نشد و پس از استراحت طولانی که از جانب خدا به او محول شده بود صاحب پسری شد. او را فتح الله نام نهادند زیرا بر این باور بودند که در عقیده و خواسته شان به پیروزی رسیده اند.
    اینک خواهران فتح الله هر کدام صاحب زندگی جداگانه ای بودند آنان را خیلی زود شوهر داده بودند و اکنون فتح الله با پدر و مادر سالخورده ولی پولدارش زندگی می کرد . پدر و مادری که به شجره نامه خود می بالیدند.
    به نیاکان نامی شان ، که هر کدام خان زاده و یا شاهزاده بوده اند. خدمه ی زیادی توی منزلشان رفت و آمد می کردند و هر کدام مسئولیتی بر دوش داشتند که اگر تصوری در آن می ورزیدند مورد مواخذه ی خانم تاج - مادر فتح الله - قرار می گرفتند.
    اقای میرسالاری - پدر فتح الله - مردی مقررانی و بسیار جدی بود. او را سالارخان صدا می کردند بدین ترتیب کلمه ی گوش نواز خان به اطرافیان یادآور می شد که آنها خان زاده هستند.
    سالارخان و خانم تاج علاقه ی مفرطی به پسرشان داشتند و حاضر بودند هست و نیست خود را به پای او و آرزوهای او بریزند. همین که فتح الله لب تر می کرد از شیر مرغ تا جان آدمیزاد ، معقول یا غیر معقول برایش مهیا می شد. از این رو فتح الله پسر یکی یکدانه ی خانم تاج و سالارخان میان پنبه رشد و نمو می کرد و کسی نازکتر از گل به او نمی گفت مگر دوستان هم دوره ای و همکلاسی اش که کاری به خان زادگی او نداشتند و به اصطلاح برای خاندانش شغلم هم خرد نمی کردند.
    منبع : سایت نودوهشتیا

  3. کاربر روبرو از پست مفید دنیا سپاس کرده است .

    فرسیما قطبی (۱۲-۰۹-۱۳۹۰)

  4. #3

    آخرین بازدید
    ۰۴-۲۴-۱۳۹۳ [ ۱۰:۵۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۰۳-۳۱
    محل سکونت
    کلبعه
    نوشته ها
    743
    امتیاز
    5,508
    سطح
    47
    Points: 5,508, Level: 47
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsTagger Second Class1 year registered5000 Experience Points
    سپاس ها
    2,128
    سپاس شده 1,316 در 496 پست

    پیش فرض

    فتح الله پسر شرور و شیطانی نبود. نمی توانست باشد، زیرا او را چنین تربیت نکرده بودند. فرصت شرارت و جست و خیز به او نمی دادند. پسری تنها که تمام دوران کودکی تحت تعلیم و تربیت بود. غذا خوردن، راه رفتن، صحبت کردن، برخورد با مردم، درس خواندن و همه و همه حرکاتش زیر نظر معلمین مخصوص بود، معلمین جدی و سخت گیری که البته گاه با احترام او را مورد شماتت قرار می دادند. وقتی که فتح الله به سنین جوانی نزدیک شد از وجود این معلمین خبری نبود زیرا سالارخان می دید که پسرش فردی متشخص و مؤدب است که از آداب و معاشرت بهره کافی برده و دیگر لزومی نداشت او را زیر ذره بین استادان قرار دهد. اینک زندگی برای فتح الله روال عادی اش را در پیش گرفته بود. کسی کاری به کارش نداشت. مستخدمین منزل به وظیفه شان آشنا بودند و زیاد توی دست و پای او نبودند. هر زمان که فتح الله به منزل می آمد اتاق مرتب و تمیزش پذیرای او بود. پدر و مادرش هم سرگرم خود بودند. سالارخان خودش را درگیر تجارتخانه اش کرده بود و اوقات بیکاری با روزنامه و تلفن مشغول بود. خانم تاج نیز بیشتر ایام در مسافرتهای طویل المدت جهت استراحت بسر می برد. فتح الله خیلی تنها بود اما خیالی نداشت، او به این زندگی عادت کرده بود و خود را با کتابهایش سرگرم می کرد کتابهای تاریخی و رمان می خواند و گاه شعر می گفت، ابیاتی خام و ناموزون که پس از سروده شدن میان سطل زباله می غنودند زیرا هیچگاه مورد پسند سراینده شان قرار نمی گرفتند. روزی که فتح الله موفق به اخذ گواهینامه رانندگی شد آقای میرسالاری تویوتای قرمز رنگی زیر پایش انداخت. تنها پسرش بود و حال که از امکانات مالی خوبی برخوردار بودند باید از بهترین لوازم زندگی نیز بهره می جست. گویی دنیا را در دستان پسر جوان نهاده بودند. به تنهایی رانندگی کردن با داشتن مجوز و بدون ترس از مأمورین راهنمایی از آرزوهای شیرین فتح الله بشمار می رفت. شاد و سبکبال پشت فرمان اتومبیلش می نشست و آرام می راند. خیلی تمیز و حساب شده رانندگی می کرد، هیچگاه خشونت روحیه لطیفش را خدشه دار نکرده بود. آرام راندن در خیابانهای خلوت را دوست داشت. بیشتر در ساعات خلوت روز رانندگی می کرد تا بتواند از راندن خود لذت ببرد. او هیچ وقت روحیه شلوغ و شیطانی نداشت و از تنهایی و آرامش لذت می برد. آن روز هم چون دگر روزا در یکی از خیابانهای کم رفت و آمد مشغول رانندگی بود. درون آینه اتومبیل به خود نظر افکند، صورت ظریف و زیبایی داشت، موهای مرتب و اصلاح شده تیره رنگی که با نظم خاصی روی سر خوابیده بودند. هیچگاه نخواست که ژولیده و پریشان احوال باشد. ریش و سبیل کم پشت و متصل به هم صورت ظریف نقشش را در می گرفت، چشمان بادامی شکل و نه زیاد درشتی که نگاهی مهربان و آرام داشت. با خود اندیشید: حالا مردی کامل هستم با اتومبیل. پس مردم می توانند روی من حساب کنند. می توانم عصای دست والدینم باشم و مایه غرور و افتخارشان. بارها این جمله را از زبان پدر و مادرش شنیده بود. پدرش همیشه تأکید می کرد دخترانم را چون جانم دوست دارم اما پسر چیز دیگری است. چون پسر عصای دست است و پشت پدر.
    با این تفکرات شیرین در خیابان رانندگی می کرد که متوجه شد دختری شتابان از پیاده رو به میان خیابان دوید و انگشت جلوی اتومبیل وی گرفت و هراسان فریاد زد: آقا نگه دارید. خواهش می کنم نگه دارید.
    فتح الله که از دنیای خوشِ خیال بیرون پریده بو پا را روی ترمز فشرد و دختر جوان با شتاب درب اتومبیل را گشود و نفس زنان روی صندلی نشست و در حالی که موهای پریشانش را از توی صورت کنار می زد
    گفت: معذرت می خوام که جسارت به خرج دادم لطفا حرکت کنید.
    _ چه اتفاقی افتاده؟
    دختر جوان هنوز نفس نفس می زد ابتدا جوابی نداد، اما بعد فکر کرد جواب ندادن به پرسش دیگران بی ادبی است از این رو آب دهانش را قورت داد و گفت: دو تا از جوانان لاابلی تعقیبم می کردند خیابان هم که خلوت بود، خیلی ترسیده بودم. از دبیرستان که بیرون آمدم دنبالم راه افتادند اول اهمیتی ندادم اما همینکه خیابان خلوت شد آنها هم جری شدند ... در هر صورت معذرت می خوام که مزاحم شدم.
    _ هیچ مسئله ای نیست، کار شما بسیار پسندیده بود.
    _ اگر من شهردار باشم تمامی اوباشان را جمع می کنم.
    فتح الله لبخندی زد و گفت: فکر می کنید موفق شوید؟ مگر روی پیشانی شان مهر مخصوص خورده؟ البته رفتار آنها بیانگر شخصیتشان است اما اگر این کار عملی بود دیگر توی هیچ جامعه ای دزد و رذل و از این قبیل دیده نمی شد.
    _ شاید حق با شما باشه به هر حال من هر روز که از دبیرستان به خونه می رم این تشویش و ترس همراهمه. بعداز ظهرها خیابانها خیلی خلوته.
    _ چرا با دوستانتان همراه نمی شوید؟
    _ به نظر من دختران در خیابان بیشتر از هر جایی باید متین باشند. همراه شدن، ناگزیر صحبت کردن و خندیدن داره که من نمی پسندم.
    فتح الله نیم نگاهی به دخترک انداخت، وی را دوشیزه ای ظریف و ریزنقش دید با نگاهی معصوم و صورتی پریده رنگ. ترس هنوز از کاسه چشمانش رخت برنسته بود، شاید از اینکه درون اتومبیل جوانی آراسته نشسته بود احساس ناراحتی یا خجالت می کرد. دخترک با خود فکر می کرد:
    نکند از چاله جسته و درون چاهی افتاده باشم. آیا کار پسندیده ای کردم که به این جوانک اعتماد کردم؟ اصلا این پسر با این ظاهر آراسته می تواند قابل اعتماد باشد؟ از کجا معلوم که از قشر پسران مرفه و بی خیال جامعه نباشد؟ از آنهایی که کهنه کار هستند در این راه. و اینک شادمان است که طعمه با پای خود آمده و می رود که در چنگالش گیرد. آرام آرام چون روباهی مکار می خواهد دست به کار شود. در این راه نیرنگ لازم است، نقش باید بازی کرد تا فریفت.
    وای، که اگر آدمی نسنجیده به دیگری اعتماد کند. به هر تقدیری کاری است که شده باید رفتار وی را زیر نظر می گرفت. نگاهی تند و گذرا به فتح الله افکند، جوانی با شخصیت و فهیم به نظر می رسید. دستان سفید و انگشتان بلندی داشت که به نرمی فرمان اتومبیل را به بازی گرفته بود. حرکات حساب شده ای داشت. از دید زدنهای شیطانی و شرمگینانه در وجودش اثری نبود. دختر جوان احساس آرامش کرد و براحتی روی صندلی لمید. این حرکت دخترک از چشمان فتح الله دور نماند و لبخندی دلنشین صورتش را زینت بخشید. حال بیشتر به خود می بالید، نقطه اتکائی شده بود. دختری زیبا ولی ترسان به او پناه آورده بود همچون جوجه ای از تهاجم گربه. مگر نه این است که از اول خلقت وظیفه مردان حمایت از جنس لطیف بوده؟ مگر نه اینکه شانه مردان را بهر اتکاء زنان آفریدند و تا ابدیت این وظیفه شیرین و خطیر بر دوش آنها می باشد؟ چه احساس شیرینی وجود فتح الله جوان را در بر گرفت! دختر و پسر جوان هر کدام در دنیای خیال خود گام بر می داشتند. فتح الله با دنیای شیرینش و احساس لطیفش دست به گریبان بود و از خود مردی امین می ساخت. و دختر به آراستگی مرد جوان و رفتار شایسته اش می اندیشید و اینکه چه می شد اگر تمامی مردان جامعه چنین با شخصیت و مؤدب می بودند؟
    راستی که چه زندگی لذت بخش می شد میان مردمی وظیفه شناس و با وجدان زیستن که به حق و حقوق یکدیگر احترام می گذاشتند و هیچ نگاه هرزه ای جنس مخالف را دنبال نمی کرد. پرده حیا و حجاب دریده نمی شد و هرکس حریم خود را می شناخت. همه ما در این دنیا رهگذری بیش نیستیم، راهی است که باید پیموده شود، اینکه این راه چه زمان و در چه حال به انتها برسانیم، دست تقدیر است که برایمان رقم می زند. چه سود از آزدن دیگران؟ چه سود از شکستن دلی؟ اگر هم لذتی داشته باشد در نظرمان، لذتی است گذرا که بر دل نمی نشیند و روح بزرگوار انسانی را که خداوند در وجود بشریت به ودیعه گذاشته اقناع نمی کند. جرقه عشقی گرم میان نگاه دو جوان زده شد گرچه به سرعت، ولی پایدار و بادوام، و زمینه آشنایی فراهم شد. از آن روز فتح الله همه روزه پنهانی دختر جوان را تعقیب می کرد و دورادور مراقبش بود تا جوان هرزه ای مزاحمش نباشد و دخترک که فهمیده بود، با طیب خاطر گام بر می داشت و در دل از پسر جوان سپاسگزار بود. اکنون فریده و فتح الله زن و شوهر بودند. ژولی همان فریده، عشق پاک و خالصانه اش را به فتح الله هدیه کرد. او شوهرش را فتحی صدا می کرد و فتح الله او را ژولی می نامید. هر دو غرق در شور و عشق جوانی بودند. جوانان عاشق و شاعر مسلکی که دنیا را با رنگهای الوان عشق، زیباتر از همیشه می دیدند. اَوخ که چه رنجی متحمل شد تا توانست پدر خان زاده اش را با این وصلت راضی کند! سالارخان با این وصلت زیاد موافق نبود و تنها بهانه اش این بود: فریده پدر ندارد.
    گرچه آنها از خانواده سرشناسی بودند، ولی نه به مکنت سالارخان. لیک آقای میرسالاری سایه پدر را بر سر عروسش ضروری می دانست و دوست داشت پسرش دارای پدرزنی نسبتا جوان و متشخص باشد. از اینرو با پسرش مخالفت می کرد. خانم تاج طاقت افسردگی فتح الله را نداشت، با این وجود به شوهرش حق می داد، آنها دختران دیگری را برای پسرشان کاندید کرده بودند از خانواده های معتبر تر. خانم تاج همیشه در محافل دختران زیبا را زیر ذره بین می گرفت تا از میانشان بهترین را انتخاب کند. البته چندان عجله ای نداشت چون فتح الله هنوز سن و سالی نداشت و هنگام دامادی اش نبود. دختران زیادی گرد خانم تاج را می گرفتند و خودشان را برایش لوس می کردند شاید که در ردیف نامزدهای انتخاباتی قرار گیرند و خانم تاج تفریح می کرد با خود، و در دل لذت می برد. با این وجود پس از دیر زمانی فتح الله توانست دل پدر را نرم کند با این توضیح که:
    پدر جان اگر من فریده را ندیده بودم، ممکن بود با هر دختری که شما برام در نظر گرفتید، ازدواج کنم و سپس به او علاقه مند بشم و احتمالا خوشبخت هم می شدم. اما حال که چشم به فریده دادم یقین بدانید نمی تونم دختر دیگری رو خوشبخت کنم و خود نیز از زندگی با او رنج می برم چون تمامی عمر این عقده بر دلم سنگینی می کنه که به خواسته ام نرسدیم، این از نظر من صحیح نیست با دختری ازدواج کنم در حالیکه چشم به دیگری دارم.
    سالارخان چه می خواست جز خوشبختی تنها پسرش؟
    فریده و فتح الله زندگی تازه ای را شروع کردند. غرق در ناز و نعمت. درون منزلی بزرگ و اشرافی، با باغی وسیع و لوازمی لوکس و مدرن. از در و دیوار منزلشان بوی عشق به زندگی به مشام می رسید. دو جوان خام و تازه پا گرفته قدم در راه پر تلاطم زندگی مشترک گذاشته بودند، هر دو کم تجربه و ناآشنا به شیوه زندگی مشترک. هر روزشان با قهر و آشتی می گذشت، قهرهایشان دیری نمی پائید که نازکردنها و نازکشیدنها آغاز می شد. آن دو برای خود عالمی داشتند. زمانی گریه و زمانی خنده. چه روزهای خوشی داشتند! بارها ژولی قهر می کرد تا فتحی عزیزش با هدیه ای او را رام کند و این شاید برای هر دو عادت شده بود. هر قدر هم در مال دنیا غرق باشی و بی نیاز از آن، هدیه لطفی دگر دارد. و چه دلچسب است هدیه گرفتن از جانب کسی که بدانی از صمیم قلب دوستت دارد، نه هدیه از برای انجام وظیفه. فتح الله از میان خدمتکاران منزل پدری، نورالدین را جهت انجام کارهای باغبانی و خرید منزل و همسرش گل افروز را برای کارهای منزل در نظر گرفته بود. آنها هم زوج نسبتا جوانی بودند که در عقب باغ سکنی گزیدند. فتح الله دوست نداشت منزلش محل رفت و آمد مستخدمین باشد، همان دو نفر می توانستند از عهده کارهای منزل برآیند. او حال تبدیل به آقای میرسالاری جوان شده بود و مایه مباهات والدینش. آقای میرسالاری... آقای میرسالاری...
    رشته افکار مرد جوان از هم گسست. آقای میرسالاری با دستپاچگی گفت:
    آه معذرت می خوام ... بفرمائید دکتر... حال همسرم چطوره؟
    _ شکر خدا به خیر گذشت... همسر شما خارج از رحم آبستن شده بود.
    _ مگه چنین چیزی هم امکان داره؟
    _ البته به ندرت این اتفاقات می افته که زیاد خوشایند نیست. شما شانس آوردید. ما به یاری خدا تونستیم اونو نجات بدیم.
    _ و حالا؟
    _ البته که او دیگه آبستن نیست. اما احتیاج به استراحت داره و خیلی بیشتر از حد معمول. همسر شما خیلی ضعیفه.
    این موضوع برای میرسالاری جوان زیاد مهم نبود. آنها فکر داشتن فرزند دیگری را نکرده بودند. آنها اشکان را داشتند. یاد اشکان لبخند رضایت آمیزی بر لبان میرسالاری جوان نشاند. اشکان پسر سه ساله شیرین و زیبارویی که کانون خانه شان را گرمتر از پیش کرده بود. آنها زوج جوانی بودند و برای باردار شدن همسرش فرصت بسیار بود. ژولی هنوز بیست و یک سال داشت و راه دور و دِراز زندگی پیش رویش بود، فعلا باید به فکر سلامت جسمانی او می بود. با این افکار قدم به اتاق همسرش گذاشت. فریده هنوز به طور کامل به هوش نیامده بود، سرش بر روی بالش قرار نداشت. با صورتی در هم فشرده نالان از وضعیت کنونی، دل میرسالاری جوان را به درد آورد. آقای میرسالاری دست ظریف و یخ کرده همسرش را میان دستان گرم خود فشرد و آرام در گوشش خواند: ژولی .... عزیزترینم.... ژولیت.
    _ فتحی.... من فتحی رو می خوام.
    _ من کنارت هستم عزیزم، صدامو می شنوی؟
    صورت فریده دگرباره درهم فشرده شد و ناله ای کرد.
    _ سعی کن استراحت کنی. همه چیز رو براه میشه، من کنارت هستم.
    فریده لبخندی کم رنگ زد و آرام به خواب رفت. شوهر جوانش با بغضی در گلو کنارش نشست در حالیکه دستان کوچکش را در مشت گرفته بود و گاه آنرا می فشرد. دل نازکش طاقت دیدن این منظره را نداشت.
    اوضاع جسمانی فریده روز بروز بهتر میشد و گونه هایش گل می انداخت. از استراحت کامل و تغذیه خوب برخوردار بود. شوهر جوانش از هیچ کوششی جهت بهبوددی او فروگذاری نمی کرد. پس از یک هفته استراحت کامل در بیمارستان، رختخواب نرم و پهنش در اتاقی بزرگ و نورگیر پذیرای او شد. اتاقی با پنجره مشرف به باغ و فضایی عطرآگین. میرسالاری جوان دستورات لازم را صادر می کرد، نورالدین مانند مور دانه کش می خرید و به منزل می آورد و گل افروز کمر به خدمت خانم جوان بسته بود. این میان گل افروز طفلش را در بطن، حفظ کرده بود و خیال نداشت آن را مفت از کف بدهد. به همین جهت سخت به فکر تقویت خود بود و خوراکیهای متنوعی را که خانم درون سینی جا می گذاشت، گل افروز با رضا و رغبت می خورد. او عادت به ناخنک زدن نداشت و به همین جهت مورد اعتماد آقا و خانم قرار گرفته بود، اما پس از صرف غذای آنها هرچه که اضافه می آمد گل افروز بدون تعارف می خورد. اشکالی نداشت آقا و خانم نیز به این امر واقف بودند. اشکان کوچولو پسرک آرام و صبوری بود که هیچ مزاحمتی ایجاد نمی کرد. صبح که از بستر برمی خاست، آرام با خود بازی می کرد، هیچ تقاضایی نداشت. شاید برای اینکه کمبودی در زندگی احساس نمی کرد و شاید فردی قانع و کم توقع بود. پدر و مادرش هنوز بطور کامل او را نشناخته بودند. اشکان ساعتها توی باغ اوقات می گذرانید.گاه دنبال مورچه ای راه می افتاد تا سر از کارش در بیاورد. با هر گامی که بر میداشت، مراقب بود مورچه دیگری را لگدمال نکند. قلب رئوفی داشت همچون پدرش. گاه با سنگهای عقب باغ برای گربه ها لانه می ساخت تا گربه ها شب جا و مکانی داشته باشند و سرما نخورند. بعضی روزهها برای ماهیهای توی استخر نان ریزه می کرد. گرچه آقا نورالدین او را از این کار منع می نمود و می گفت آب را کثیف می کنی. اما او به دور از چشم نورالدین این کار را می کرد. هیچ گاه صدای گریه اش شنیده نمی شد حتی زمانی که او را تنبیه می کردند که این موضوع کمتر اتفاق می افتاد، گوشه ای می خزید و با صورتی برافروخته بغضش را می خورد. پسر بازیگوش و شیطانی نبود. شاید بدین خاطر که همبازی نداشت و بیشتر ایام میان باغ به تنهایی می گشت و شاید هم اجدادش دارای روحیه شرارت بار نبودند که ارثی از آنها برده باشد. ملایم و مهربان بود همچون پدرش، و نیز بسیار کم حرف و خجالتی. آقای میرسالاری سعی می کرد او فردی مؤدب و متواضع باشد و اشکان پذیرای تربیت بود. از روزی که فهمیده بود گل افروز قرار است طفلی به دنیا بیاورد، بسیار شادمان شده بود و بیشتر اطراف او می پلکید و او را سؤال پیچ می کرد. گل افروز علاقه زیادی به اشکان داشت. پسر بی آزار و خوش سخنی که صورتی شیرین و گیرا داشت برایش ناراحتی ایجاد نمی کرد. فریده از اینکه آزار اشکان به کسی نمی رسید بسیار راضی بود. او خیلی زود بچه دار شد، بدون آنکه آمادگی لازم جهت پرستاری اش را داشته باشد. قدری کم حوصله بود و بیشتر دوست داشت بخوابد و یا با تلفن وقت گذرانی کند. دوستان دبیرستانش را هنوز رها نکرده بود. فریده وظیفه شناس نبود. خیلی زود ازدواج کرد و زیر بار مسئولیتی ناشناخته و خطیر رفت. زرق و برق ازدواج گولش زد. عشق زودرس او را به دام ازدواج انداخت. ناراضی نبود، اما قبول مسئولیت قدری برایش مشکل بود. کارهای منزل را دیگران به نحو احسن برایش انجام می دادند. شوهرش هم چون پروانه گرد شمع وجودش می گشت و لوسش می کرد. و چه زود بچه دار شد! هنوز آن طور که خواهانش بود از زندگی دو نفره شان بهره نبرده بود. اما او را غمی نبود هرگاه حوصله اشکان کوچولو را نداشت او را نزد گل افروز می فرستاد بیمار داریهایش هم بعهده گل افروز بود و اگر میرسالاری شکایتی می کرد فریده با لب ورچیدن اظهار کم حوصلگی می کرد. هرچه بود فریده برای شوهرش ژولی بود و لوس، و او خواهانش. میرسالاری جوان، اشکان را بدست خدا سپرده بود، می دانست فریده مادر زیاد لایقی نیست. البته آقای میرسالاری خود نیز آنچنان پخته نشده بود و گذشت ایام می طلبید. این نظر سالارخان بود که اکنون پیر شده بود. خانم تاج قبل از تولد اشکان بدرودد حیات گفت و سالارخان را با مشتی خدمتکار تنها گذاشت. سالارخان تجارتخانه اش را بدست پسرش سپرد تا آن را اداره کند. خود گرچه فرتوت اما همچنان هوشیار و دانا بود و هر روز چون گذشته پسرش را زیر ذره بین گذاشته، بر کارهایش نظارت می کرد. سالارخان به اندازه تمامی دنیا به اشکان علاقه مند بود و به او عشق می ورزید. او را هم خون خود می دانست و از آن خود. فرزندان دخترانش را نیز دوست داشت اما آنان را تقریبا بیگانه تصور می کرد. آنها به اجداد پدری خود تعلق داشتند، اما اشکان از گوشت و پوست و خون میرسالاریها بود و این نام پرافتخار را با خود خواهد داشت تا ابد. سالارخان از اینکه می دید پسرش هم فرزند دارای ذکوری است، شاد بود و می بالید. نام اشکان را نیز سالارخان برگزیده بود و دیگران حق نداشتند بر خلاف نظریه سالارخان حرفی بزنند. گرچه غرضِ مخالفتی هم نبود. نام زیبا و برازنده ای بود که والدین اشکان پسندیدند و از در مخالفت وارد نشدند. تقریبا همه افراد فامیل سلیقه سالارخان را می پسندیدند. او متمدن بود و همیشه بهترینها را بر می گزید. سالارخان پیرمرد با ابهتی بود، وقار داشت، متین بود و با شخصیت، روشن فکر و زنده دل ونیز خوش صحبت. با تجربیاتی که در زندگی کسب کرده بود جوانان را به پند می گرفت و نیز کودکان را. از جمله اشکان که برایش تافته ای بود جدا بافته. نصایحش به دل می نشست. موهای نقره ای براقی داشت و اشکان نوازش کردنشان را دوست داشت. موی سفید پاپایی نرم و خوش بو بود. سالارخان چشمان درشتی داشت به رنگ خاکستری که گذشت ایام کم رنگترشان می کرد. چه ترسناک می شد این نگاه توفنده، زمانی که عصبانی می شد و به روی خدمتکاری پرخاش می کرد. آن زمان که عصایش را در هوا تکان می داد و تهدید می کرد، اشکان به گوشه ای پناه می برد. او این پاپایی را دوست نداشت. پاپایی باید همیشه بخندد و حرفهای قشنگ بزند و اجازه بدهد اشکان با موهای نرمش بازی کند، با عصایش بازی کند و یا روی زانوانش بنشیند. اشکان می دانست که سالارخان هیچ زمان او را دعوا نمی کند با این وجود از او حساب می برد. نه تنها او، که همه افراد خانواده، حتی خدمه. به خصوص از زمانی که خانم تاج، سالارخان را تنها گذارده بود، او بدخلق تر شده بود و زودتر از کوره در می رفت. گل افروز اولین فرزند را در شکم می پروراند. مدت ده سال از خانه داریش می گذشت و در این مدت بی تابانه انتظار چنین روزهایی را می کشید. پزشکان او را ناامید نمی کردند و گفته بودند دیر یا زود او هم مادر می شود فقط قدری حوصله لازم بود. گل افروز پایه های زندگیش را متزلزل می دید. کودکی را چون زنجیزی محکم می دانست که او را به نورالدین پیوند می داد. نورالدین هیچگاه علاقه اش را در این زمینه بروز نمی داد، اما همین که گاه و بیگاه دستی بر سر اشکان می کشید از دید گل افروز مخفی نمی ماند. گر چه گل افروز به روی خود نمی آورد او به شوهرش حق می داد، اشکان پسری دوست داشتنی بود. اما همه شب بعد از نماز مشغول نذر و نیاز بود و از خدا طفلی طلب می کرد. حال که آبستن بود و شکم برآمده ای داشت هر روز با لذت جلوی آینه ای بلند می ایستاد و خود را برانداز می کرد. این آینه بلند توی هال و بغل جالباسی نصب شده بود و گل افروز هر روز چندین مرتبه با وسواس آن را دستمال می کشید. دستمال کشیدن برای او بهانه ای بیش نبود او دقیقه به دقیقه دوست داشت شکمش را اندازه بزند. وقتی هم به اتاق خودشان می رفت برای نورالدین ناز می آورد و دست به کمر گوشه ای می نشست و از شوهرش می خواست در کارهای منزلشان یاریش دهد. البته کار زیاد در منزل آقا و خانم، خسته اش می کرد مخصوصا که اکنون ماه های آخر بارداری را می گذرانید، اما گل افروز زن قوی بنیه ای بود و بدنش طاقت بیش از اینها را نیز داشت. نورالدین این را می دانست اما چیزی نمی گفت و اجازه می داد او برایش ناز بیاورد. اشکان هر روز راجع به طفل درون شکم گل افروز حرف می زد و تاریخ به دنیا آمدنش را می پرسید. بارها و بارها. با این وجود گل افروز با حوصله به او جواب می داد. خوشحال بود وقتی می دید غیر از خودش دیگری هم مشتاق بدنیا آمدن آن طفل است. گل افروز زن بلند قد و چهار شانه ای بود، با صورتی سفید و گونه هایی گلگون. بینی بزرگی داشت که رد پای سالکی قدیمی آن را تزئین کرده بود، لبهای پررنگی داشت که همین قدری زیبایش می کرد، دندانهای درشت ولی سفید رنگی داشت که بیانگر استفاده از لبنیات سالم در کودکی بود. گل افروز همیشه لباسهای گشاد و بلند بر تن می کرد و روسری نخی و ریشه داری بر سر داشت که آن را دور گردن می تاباند تا دسته های آن هنگام کار دست و پاگیرش نباشد. تار مویی از روسریش بیرون نبود طوری که اشکان روزی از او پرسید: مگه تو کچل هستی؟
    گل افروز با خنده گفت: چرا باید کچل باشم؟
    _ چون هیچ وقت موهات رو ندیدم.
    _ منم واسه همین روسری به سرم دارم تا موهام دیده نشه.
    _ اما من که مرد نشدم.
    _ وقتی سرگرم کار باشم اگر پدرت بیاد یا سالارخان، تا من دنبال روسریم باشم همه موهام رو دیدند.
    _ موهات چه شکلی هستند؟
    _ شکل مو هستند دیگه.
    _ یعنی چه شکلی؟
    _ مثل موهای دیگران.
    _ اما همه که موهای یک جور ندارند. موهای پاپایی سفید و نرمه، اما موهای عمه تهمینه فردار و زبره مثل سیم ظرفشویی. همونهایی که تو باهاش قابلمه می شویی. موهای مامان صافه ولی خیلی نرم نیست زبر هم نیست، موهای آقا نورالدین هم مثل سوزنه، ولی موهای پاپایی از همه دنیا هم نرمتره.
    _ موهای من هم نرمه.
    _ خیلی زیاد؟
    _ خیلی زیادو
    _ می شه نشونم بدی؟
    _ باشه یک وقت مناسب.
    _ آخه کی؟
    _ الان که دستام کثیفه، هر وقت کارم تمام شد صدات میکنم. حالا بهتره بری بازی کنی.
    اشکان قبول کرد و گل افروز را تنها گذاشت. شب هنگام نورالدین توی اتاق نشسته بود و مشغول واکس زدن کفشهای اربابش بود. ضربه ای به در اتاق خورد. می دانست که گل افروز از جا بلند نمی شود. او بالشی را زیر سر گذاشته و مشغول تماشای تلویزیون بود. ابزار کارش را زمین گذاشت و به طرف در اتاق رفت. اشکان بود. نورالدین تعجب کرد، اشکان این وقت شب اینجا چه می کرد؟ با ترس گفت: چی شده پسر جان؟
    اشکان با شرم گفت: اومدم موهای گل افروز رو ببینم.
    نورالدین با تعجب گفت: موهای گل افروز رو ببینی؟
    _ آره، خودش گفت.
    _ مگه موهای گل افروز دیدنیه؟
    اشکان که بیشتر خجالت کشیده بود و تصور کرد خواهان انجام کار بدی است سر به زیر انداخت، لب گزید و گفت: خودش قول داد.
    گل افروز که از جا برخاسته بود با خنده جلو آمد و گفت: بیا تو پسرم.
    اشکان آرام قدمی به درون اتاق گذاشت و گفت: کار بدی کردم اومدم؟
    _ نه ابدا. من کار بدی کردم که قولم رو فراموش کردم.
    نورالدین زیر لب گفت: به حق چیزهای ندیده! قول و قرارها هم امروزه این مدلی شده! و بعد به گل افروز گفت: حالا که این چار لاخ شیویدت رو به معرض نمایش می گذاری، اگه خدا دو تا حسن دیگه بهت می داد حتما توی محله نمایشگاه می زدی! خوب گفتند که خدا خر رو می شناخت که بهش شاخ نداد.
    گل افروز دیگر روسری به سر نداشت. موهایش بسیار بلند و نرم بودند و تا کمرش می رسیدند. اشکان با تعجب به موهای گل افروز نگاه کرد و به آنها دست کشید و گفت: مثل موهای پاپایی نرمه. خیلی نرمه... اما تو این موهای بلند رو چکار می کنی که از زیر روسری بیرون نیاد!
    _ اونارو می بافم و زیر پیراهنم می کنم بعد روسری سرم می کنم. حالا خاطر جمع شدی که من کچل نیستم.
    _ آره. خیلی خوشحال شدم چون اگر تو کچل باشی حتما نی نی تون هم کچل می شه. اونوقت من دوستش نداشتمو
    _ حالا دیگه دوستش داری؟
    _ آره. می تونیم با هم بازی کنیم.
    _ آره عزیز دلم. حالا بهتره بری بخوابی. بهتره با نورالدین بری چون باغ تاریکه.
    _ ولی من با خودم چراغ قوه آوردم.
    _ باشه، با نورالدین بری من خاطر جمع تر می شم.
    اشکان با تردید و قدری این پا و آن پا کردن بوسه ای کوچک بر گونه گل افروز گذاشت و خیلی زود از اتاق بیرون رفت.
    نورالدین و اشکان از اتاق رفته بودند اما گل افروز با دست بر گونه اش می کشید و بوسه اشکان را لمس می کرد. محبت از جانب بچه ای، چه دلپذیر بود و او بیش از پیش خواهان فرزندی شد. دستی بر شکمش کشید تا از وجود کودکش خاطر آسوده شود و شد.
    نیمه شبی گل افروز باملایمت نورالدین را صدا کرد و گفت: بهتره منو به بیمارستان برسونی.
    نورالدین که قدری خواب سنگین بوداز جا جست وبا دستان پلکهایش را مالاند وگفت : مطمئنی؟
    -زیاد نه اما حدس میزنم. خیلی وقته که بیدارم . بهتره بجنبی میترسم دیر برسیم
    نورالدین باشتاب از جا بلند شد ,هراسان بود و ذوق زده , با آن پاهای بلندش از این طرف اتاق
    به آن طرف اتاق می رفت و دنبال جورابهایش می گشت . عرق چین سفید رنگش را از سر برداشت
    و کلاه قهو ه ای رنگ کاسه شکلی برسر گذاشت .او همیشه کلاه بر سر می گذاشت و عرق چین سفید
    رنگ مخصوص اتاق خودشان بود همانند لباس راحتی مقید به آن بود . سرش زیاد پر مو نبود و
    اجازه نمیداد بلند شود . گویی زمانی که او را برای دوره سربازی اصلاح کرده بودند آن مدل را
    پسندید ودیگر رهایش نکرد . صورتش همیشه اصلاح شده و براق بود و پوست نازک و زرد رنگی
    برگونه های کم گوشت و لاغرش کشیده شده بود و نور الدین هروز تیغ شان می کشید. صورت
    نورالدین بد جوری برق میزد و در بیننده میل به سیلی زدن را تقویت میکرد اما از انجا که مرد آرام
    و بی آزاری بود همه دوستش داشتند . به قدر کافی وظیفه شناس و به اربابش وفادار بود .
    سحر گاهان گل افروز و طفلش از هم جدا شدند .پسری که نه ماه ثانیه به ثانیه اش را با مادر گذرانده
    بود, در یک آن از او جدا شد و پای به این دنیای پر همهمه گذاشت تا گوشه ای از آن خود کند , نقشی از خود جا گذارد و دیگر رهروان را یاور باشد . او هم حقی داشت . خوانده بودنش و باید می آمد ,چون دیگر مخلوقات خدا.
    رستم مانندی که لبخندی شادی آفرین بر لبان پدر ومادر منتظر خود گذاشت . همانندپدر و مادرش بلند قد و اما درشت استخوان به سان مادر.سر بدون مویش مانند آینه برق میزد. دریغ از کرکی , با صورتی متورم و چشمهای پف آلود و هم آمده . اما هرچه بود برای گل افروز و نور الدین چون شهد شیرین آمد . نورالدین که ازجانب همسرش آسوده شد او را در بیمارستان رها کرد و با جعبه ای شرینی به منزل بازگشت . میر سالاری جوان و همسرش مشغول صرف صبحانه بودند که نور الدین جعبه شرینی را روی میز گذاشت وبا لبخندی که تا نزدیک گوشهایش کشیده میشد , گفت : دهانتان را شیرین کنید که خداوند امروز کاممان را شیرین کرد . میر سالاری جوان گفت : مبارک باشه.
    صبح که بلند شدم و از گل افروز اثری ندیدم حدس زدم. نورالدین که سرش پایین انداخته بود و با انگشتان درازش بازی میکرد , خندید و گفت : بله دیکه , بالا خره ماهم برای خودمان بابا شدیم.به خواب شبمان می دیدیم
    زبان بند می شدیم آقا.
    - اما تو که نا امید نبودی , بودی ؟
    - چی بگم والله . راستش دیگه داشتم دلسرد میشدم . به گل افروز که نمی گفتم اما داشتم قطع امید
    میکردم . خدا رو شکر می کنم . خدا هیچ بنده ای رو نا امید نکنه .
    _حالا چی داری ؟ به قول هم ولایتی هات جارو داری یا پارو ؟
    - پارو آقا جان , چه پارویی! به این بزرگی !
    فریده به صدا در امد وگفت: به به! مبارک باشه خوش قدم باشه. نورالدین که خیلی ذوق کرده بود,گفت:
    آقا , نیامده چنان شیفته مان کرده که نگو! یه پا پهلونه . باید ببینید که باور کنید.
    - حالا اینقدر دستپاچه نباش . برو برای خودت چای بریز.امروز دوست دارم صبحانه رو با ما بخوری.
    - جسارت است آقا . می رم اتاق خودمان .
    - امروز سر میز ما مهمان باش .خجالت نکش.گل افروز که نیست به تو صبحانه بده .
    - چی خیال کردین ؟ صبحانه او را هم ما میدادیم . همه کار ازم ساخته است .
    - هرجور راحت تری . امروز که بیمارستان رفتی از قول من و خانم هم به گل افروز تبریک بگو .
    - به روی چشم آقا جان به روی چشم .
    گل افروز و پسرش را پس از یک روز استراحت از بیمارستان مرخص کردند.نورالدین نمیدانست روی
    زمین گام بر میدارد یا روی آسمان پرواز می کند .یک جا قرار نداشت . مدام کار میکرد وسعی داشت
    به بهترین وجه از همسرش پذیرایی کند . فریده به گل افروز اجازه داده بود یک هفته بطور کامل
    استراحت کند و خیالش از بابت کارهای منزل راحت باشد .
    نور الدین رخت خوابی کنار اتاق گسترد و همسرش را روی آن خواباند.اتاق را جمع وجورکرد و روی
    چراغ خوراک پزی گوشه اتاق قابلمه غذا را نهاد.هوای بیرون ابری و گرفته بود . پاییز تازه آغاز شده
    بود وباد نسبتا سردی می وزید . گرمای چراغ در اتاق زندگی را یاور می شد . قل قل دلپذیر قابلمه
    گوش را نوازش میداد وانسان را چرتی می کرد .اتاق بزرگ و دلبازی داشتن . گرچه همین یک اتاق ,
    آنها را کافی بود. آنها تمامی روزها را در ساختمان بزرگ ارباب بسر می بردند و تنها شبهایشان در
    در اتاقشان بسر می بردند.لوازم زندگیشان مختصر بود . یک دست رختخواب که روزها کنار دیوار
    چیده میشد و اوایل شب پشت بر ان می لمیدند . تلوزیون کوچک بر روی میز چوبی کهنه ای قرار
    داشت و رادیویی قدیمی ولی قوی بر لبه کوتاه تاقچه قرار داشت. البته نمی شد کلمه طاقچه به آن
    اطلاق کرد . لبه پنجره بلند اتاق بودکه تا نزدیک زمین کشیده میشد و از لبه بر آمدش به جای طاقچه
    استفاده می کردند . سماور ودیگر لوازم چای را نیز روی آن کنار دیوار چیده بودند . پشت پنجره را با
    پارچه ای سفید پوشانده بودند و به آن دری می گفتند . پرده ای از پشت پنجره نیاویخته بودند زیرا گل
    افروز پرده را مزاحم بساط چای می دانست .
    بوفه ای مرتفع با چند کشوی بزرگ کنار اتاق گذاشته بودند که این بوفه کار کمد را برایشان انجام می
    داد وروی ان را با آینه و برس پلاستیکی و دو شمعدان ظریف پر کرده بودند . آینه وشمعدان یادگار
    ازدواجشان بود . کوچک ومحقر بود ام برای آن دو پر از خاطره. آنها آشپزخانه نداشتند زیرا نیازی به
    آشپزی نبودغذایشان را در ساختمان بزرگ صرف می کردند. اما چراغ خوراک پزی بلا استفاده نبود
    زمستانها بار بخاری را بر دوش می کشید ویه تنه اتاق را گرم می کرد وگاه هم غذایی بر رویش طبخ
    می شد. اگر هوسی اضافه بر برنامه بود و یا بیماری خاصی که نیاز به سوپ یا شلغم باشد.
    گل افروز راحت و آسوده روی تشک دراز کشیده بود و به فرزند دلبندش زل زده بود کودکی که
    سالهای درازی در حسرتش به سر می برد و اکنون با وجود او به به زندگی دلگرم شده بود.احساس می
    کرد دیگر پای نور الدین بسته شد و بهانه ای نیست جهت تجدید فراش.اشکان با ضربه ای ملایم به در,
    اذن دخول خواست . گل افروز از اشکان خواست بیاید و نی نی را ببیند . اشکان با شتاب و ذوق زده
    وارد اتاق شددر حالی که دسته گلی در دست داشت کنار گل افروز نسشت.گل افروز با غرور و افتخار
    گفت : دیدی گفتم بالاخره نی نی میاد.
    -آره دیر اومد,ولی اومد.دیگه داشت حوصلم از تنهایی سر میرفت.حالا دیگه می تونیم باهم بازی کنیم.نه؟
    -اما باید صبر کنی تا بزرگ بشه و بتونه با تو بازی کنه.
    -خب صبر می کنم.اما توهم زیاد بهش شیر بده تا زود زود بزرگ بشه و بشه قد من, باشه؟
    - باشه زود بزرگش میکنم.
    - گل افروز؟
    - جانم.
    - دیگه داشتم ازت می ترسیدم
    - چرا؟
    - خیلی بزرگ شده بودی ! مثل غولا بودی, غول قصه ها که وقتی راه میرند زمین زیر پاشون می لزره.
    - خوب واسه اینکه نی نی مون خیلی بزرگه . نگاش کن.
    اشکان نگاهی به طفل انداخت و حرفی نزد حتی نخندید و پس از لحضه ای رویش را برگرداند.
    - دوستش نداری ؟
    - نمیدونم .
    - واسه چی؟ مگه تو دلت پسر نمیخواست که همبازیت باشه؟ منم واست پسر آوردم.
    - اما این کچله. مگه نگفتی که کچل نمی شه؟
    گل افروز خندید و گفت: بیشتر بچه ها مو ندارند. اما این غصه نداره باید صبر کنیم تا موهاش در بیاد.
    - قول میدی؟
    - البته که قول میدم.
    اشکان دسته گل را کنار سینی گذاشت واز اتاق خارج شد.او دیگر به اتاق گل افروز نیامد.او هرگز فکر
    نمیکرد کودکی به این زشتی همبازی او می شود.دلش شکسته بود و احساس تنهایی می کرد
    یک روز که سالار خان به دیدنشان آمده بود علت ناراحتی اش را پرسید. اشکان گفت : گل افروز یک
    بچه قرمز و کچل بدنیا آورده . من دوست ندارم باهاش بازی کنم. سرش هم خیلی بزرگه .شکل بچه دیوه.
    همون دیوی که شما توقصه برام تعریف کردید.فقط شاخ نداشت.اصلا مو نداره من فکر می کردم نی نی
    شون مثل عروسک قشنگ باشه .سالار خان خنده ای کرد و اشکان را در بغل فشرد و گفت:همین؟ واسه
    همین غصه دار شدی ؟ خوب به مامانت بگو برات نی نی قشنگ بیاره .
    - یعنی میشه ؟
    - چرا نشه؟ تازه نی نی گل افروز هم خوب می شه باید یه عالمه شیر بخوره تا بزرگ بشه.مودر میاره ,
    دندون در میاره,قرار نیست کچل بمونه اونوقت با تو همبازی می شه.اما قول نمی دم مثل تو خوشکل بشه.
    ولی تو باید دوستش داشته باشی. این رو هم فراموش نکن زیاد نباید با او بازی کنی.او بچه کارگره و تو
    بچه آقای میر سالاری . اینو همیشه به خاطر داشته باش که بین تو با او فرقی هست.فقط می تونی بعضی
    وقتها می تونی توی باغ با اون توپ بازی کنی همین .
    - بازم تنها می مونم .
    - به مامان بگو برات یه نی نی بیاره تا دیگه تنها نباشی.بگو پاپایی گفته وقتشه که یک نی نی دیگه بیارید.
    - مامان گوش می کنه ؟
    - او همیشه به حرفهای من گوش کرده.
    اشکان,سالارخان با لذت بوشید و گفت : باشه بهش می گم .زنده باد پاپایی خوب خودم
    از آن روز به بعد اشکان مرتب به مادرش نق میزد و از او نی نی می خواست.اوایل فریده و شوهرش
    او را دست به سر میکردند اما او اینقدر گفت وگفت تا والدینش را نیز راغب کرد.مخصوصا زمانی که
    سالارخان علنا این مسئله را عنوان کرد:دیگه اشکان بزرگ شده و وقت آن رسیده که شما صاحب فرزند
    دیگری باشید.زمانه عوض شده آن قدیمیها بچه ها شیر به شیر بودند خانه را سر و صدای بچه ها برمی
    داشت.اما جوانهای حالا مقید و کم حوصله شده اند.بهتره دست از لجاجت بردارید و اشکان را از تنهایی
    درآورید.
    و فریده دگر باره باردار شد.میرسالاریها از این خبر غرق در مسرت شدند.فرزندی دیگر به زندگیشان
    حال و هوای دیگری می بخشید و به آن رونق بیشتری می افزود.اشکان نیز احتیاج به خواهر یا برادری
    داشت.فریده پرخور شده بود.آنقدر که گل افروز به صدا در آمده بود وبا خنده خانم را ملامت می کرد که
    اگراین رویه ادامه یابد خانم را در خانه جایی نیست و باید توی باغ زندگی کنند.
    اما میرسالاری جوان خوشحال بود.همسرش باید که فرزندی سالم و قوی می پروراند بدون اینکه به جسم
    ظریف خودش صدمه ای وارد کند.او فرزندی سالم ونیروند را در کنار مادری سالم و با نشاط جستجو می
    کرد و این بدست نمی آمد مگر با تغذیه ای خوب و استراحت لازم.او از زمانی که رستم نور الدین را
    دیده بود هوس پهلوان کودکی را داشت.نورالدین پسرش را روزبه نام نهاده بود با این استدلال که بدنیا
    طفلش,بهترین روزها را در زندگیش رقم زده و چه نامی بهتر از روزبه؟
    البته او آنقدرها با سواد نبود که سرش از معانی و اسامی در بیاید.او
    از سالارخان راهنمایی خواست و سالارخان نام روزبه را براش برگزید.روزبه پسری پر خور و پر خواب
    بود.صدایی از حلقومش بیرون مناید مگر زمانی که شیر میخواست.میخورد ومیخوابید و روز به روز بزرگتر
    و سرحالتر می شد.حال قدری زیبا تر شده بود.از تورم و قرمزی صورتش خبری نبود.پوستی سفید و چرب
    گونه داشت,موهای سرش که به نرمی وروشنی موهای مادرش بود رویش آغاز کرده بود و گل افروز هر
    روز آنها را با شانه ظریف می آراست.روزبه کودکی خنده رو بود.گویی سرستش با اخم و گریه عجین نشده.
    دوچال عمیق بروی لپهاش,خنده ها یش را نمکین تر می کرد و گل افروز عاشقانه و با ولع آن چالها را می
    بوسید و خنده روزبه را پر صداتر می کرد.زندگی از برای والدین شیرین می شئذ زمانی که کودکی پا به
    عرصه حیات گذاشته خانه شان را با صدای خندهایش آذین کند.وباید قدر وقیمت این گواراترین هدیه
    خداوندی و میوه بهشتی را بدانیم و برآن ارج نهیم و خدای متعال را شاکر باشیم که ما را لایق دانسته و
    امانتش را بدست ما سپرده.برماست که کوشا باشیم در تربیت این امانت الهی. و در امر خداشناسی اش و
    هدایتش به راه راست وسواس به خرج دهیم.وای برما اگر کودکمان را به حال خود رها کنیم و ندانیم فردایش
    چگونه می شود. آیا فردای ثیامت جوابی داریم به خدایمان دهیم؟ آیا عقل و درایت با ما یار نبوده؟چشم حقیقت
    بین نداشتیم؟از سلامت جسمانی بهره نداشتیم؟ واگر داشتیم چرا ارزش برایش قائل نبودیم ؟چرا موقعیتهای
    نیکوی زندگیمان را نشناختیم و از آن بهره نبردیم؟چرا لگد به اقبال خود زدیم تا روز محشر سر افکنده و
    خجل زیر جواب و سوال نمائیم.
    چهارماه از بارداری فریده می گذشت. یک روز فریده هوس کرد برای خرید به خیابان برود.بهتر بود هرچه
    زودتر به فکر فرزند آینده باشند لوازم جدیدی خریداری کنند.هوای بهاری لطیفی بود که انسان را از خانه
    بیرون می کشاند.میل به قدم زدن در وجود هر بشر زنده دلی جوانه میزد.روز زیبا و دل انگیزی بود.فریده
    درحالی که دست اشکان را در دست گرفته بود پا به خیابان گذاشت.در دریای خیال غوطه ور بود و شاد و
    سر دماغ از طفلی که شکم با خود به هرجا می برد.آن زمان که اشکان را آبستن بود خیلی جوان و قدری بچه
    سال بود ونفهمید آن روزها چگونه گذشت. اما حال قدری عاقلتر و پخته تر شده بود. بیست ودوساله بود و قدر
    روزهای عمرش را بیشتر میدانست.یکی از فروشگاهای بزرگ شهر فریده را به طرف خود خواند.در این
    فروشگاه هر وسیله ای به چشم می خورد. لباسهای قشنگ دخترانه و پسرانه در طرحها ورنگهای متفاوت.
    کفشهای رنگارنگ,اسباب بازیهای جواجور در هزاران طرح و مدل و خیلی چیزهای دیگر. زنان پولدار و
    خوش ذوغ در کنار فروشگاه مشغول انتخاب و خرید بودند و سرو صدایشان فضای فروشگاه را اکنده بود.
    اشکان خود را پشت دامن مادرش پنهان می کرد و راه می رفت. او از مکانهای شلوغ واهمه داشت.کاش با
    مادرش نیامده بود.اما مامان او را به زور با خود آورده بود,

    گفته بود که تنهاست و بهتر است که اشکان، مرد مادرش باشد. به او وعده اسباب بازی داده بود و اینک او اینجا بود اما پشیمان از آمدن خود. فریده که دید اشکان مرتب به دامن وی می چسبد او را روی مبلی نشاند و گفت: پسر خوبی باش و اینجا بنشین تا من بتونم خرید کنم. کارم که تمام شد برای تو هم اسباب بازی می خرم. تو تا اون موقع می تونی یکیشون رو انتخاب کنی. اشکان با ترس بر لبه مبل چرمی بزرگی نشست. یارای مخالفت نداشت. فروشگاه بزرگ و پر هیاهویی بود گویی تمامی زنان شهر آن روز قصد خرید از همین فروشگاه را داشتند. اشکان گوشه ای کز کرد و به رفت و آمد مردم چشم دوخت. کم کم به محیط شلوغ فروشگاه خو گرفت و بر ترس واهی اش چیره شد. از جا برخاست و به ویترین اسباب بازیها نزدیک شد. مامان به او مأموریت داده بود یکی را برگزیند، پس باید می کرد. او توی اتاق خودش هم فراوان اسباب بازی دیده بود. سالارخان همیشه بهترینها را برایش می خرید و همچنین پدرش. اما این ویترین زرق و برق دیگری داشت. هرگونه اسباب بازی در طرحها و رنگها و اندازه های متفاوت را در آن چیده بودند. آنقدر که چشمان پر هوس کودکان را خیره می کرد. اما اشکان این میان یکی را پسندید و خواست که از آن او باشد. قطارری بزرگ و قشنگ که هر واگنش به یک رنگ بود با عروسک های کوچکی که پشت شیشه هایش دیده میشد. لوکوموتیوران نیز داشت با یکی کلاه زرد رنگ و قشنگ. اشکان گوشه ای ایستاده بود و خیره به آن می نگریست. دلش می خواست از مرد فروشنده راجع به آن قطار سؤالاتی بکند. اینکه با چی روشن می شه؟ ریلهایش کجاست؟ آیا بوق هم می زند یا نه؟ و یا چراغ هایش روشن می شود؟ اما خجالت می کشید و سؤالات پی در پی مخیله اش فقط شکل می گرفت و طرح می شد اما بر زبان جاری نمی شد. باید صبر می کرد تا مادرش به سراغش بیاید آنوقت این مسئولیت را بر دوش مادر می گذاشت. انتخابش را کرده بود و خاطر جمع شده بود. در همین اثنا دختر کوچولویی که با سر و صدا دامن مادرش را می کشید به آن ویترین نزدیک شد و گفت: مامان جون زود باش. خودت قول داده بودی، بیا دیگه.
    مادرش گفت: صبر کن. دارم میام. لباسم رو ول کن. خب عزیز دلم از این عروسکها هر کدوم رو که خواستی بگو تا برات بخرم.
    دخترک بینی اش را به شیشه ویترین چسباند و چشمها را به گردش درآورد، سپس انگشت لاک زده و کوچکش را به سوی همان قطار نشانه رفت و گفت: من این لوکوموتیو رو می خوام.
    _ ولی تو از من عروسک خواسته بودی.
    _ حالا نظرم عوض شد.
    _ اما لوکوموتیو، مال پسرهاست، تو با عروسک بهتر می تونی بازی کنی.
    مرد فروشنده با خنده جلو آمد و گفت: دختر و پسر نداره خانم. جسارت منو ببخشید. اما اجازه بدید بچه ها در انتخاب آزاد باشند تا بتونند افرادی مستقل و خودرأی باشند.
    _ دخترم عاشق عروسکه. اگر این رو بخرم فردا دوباره از من عروسک می خواد.
    _ خدا به شما بیشتر بده و شما بیشتر خرید کنید. چه از این بهتر؟ برای ما فروشنده ها که بد نیست. اما این رو بدونید اگه امروز عروسک بخرید دخترتون فردا همین لوکوموتیو رو از شما می خواد، چون چشمش دنبالشه.
    دختر بچه که یک حامی یافته بود جسارت به خرج داد و بالا و پایین پرید و گفت: راست می گه اگه نخری فردا گریه می کنم که منو بیاری و اینو بخری.
    مرد فروشنده مهلت نداد که دخترک ادامه دهد و مادرش را عصبانی کند از این رو به دخترک گفت: صبر کن مامان برات می خره چون ما همین یکی رو داریم و شاید که چه عرض کنم یقینا تا فردا این لوکوموتیو فروخته شده. همانطور که می بینید فروش روزانه ما بالاست.
    مادر رو به دخترش کرد و گفت: حالا حتما همین رو می خوای؟
    _ آره مامان جون. برام بخر. زود باش. دیدی که آقاهه میگه تموم میشه.
    _ اما من دیگه برای تو عروسک نمی خرم. نباید گریه کنی. باشه؟
    _ باشه مامان جون. همین رو می خوام.
    اشکان می خواست فریاد بزند و بگوید نه نخرید. من زودتر این لوکوموتیو را دیدم و پسندیدم. اما می ترسید حرف بزند. هرچه میان زنان فروشگاه گشت مادرش را ندید. در حالیکه قطره اشک کوچکی را در حدقه چشم حبس کرده و بازی اش می داد به دستان مرد فروشنده خیره شد که با شتاب لوکوموتیو را درون جعبه ای بزرگ قرا داد و آن را کادو کرد. دخترک کوچک با شادی جست خیز می کرد و می گفت: آقا زود باشید.
    مرد فروشنده بسته کادو شده را با لبخند به دخترک داد و گفت: بفرمائید خانم کوچولو. باز هم اگر اسباب بازی خواستی با مامان اینجا بیا. ما اسباب بازی های زیادی داریم.
    اشکان با بغض به آنها نگاه می کرد. دخترک جعبه را در بغل فشرد و همراه مادرش از مغازه خارج شد. اشکان به دنبال یک تصمیم ناگهانی دنبال آنها روان شد. باید می رفت و به آنها می گفت که او هم آن لوکوموتیو را می خواهد و بهتر است که آن را به او بدهند و برای دخترک عروسک بخرند. آخر چرا به جای این همه عروسک زیبا دخترک آن لوکوموتیو را انتخاب کرد؟ اشکان با شتاب دنبال آنها گام بر میداشت و به هیچ چیز نمی اندیشید مگر آن جعبه بسته بندی شده. میان راه با خود تمرین می کرد که به آن زن چه بگوید. قلبش به تندی می زد و عرق از زیر موهایش می جوشید، کف دستانش مرطوب شده بود، می دانست که عاقبت هم خجالت مانع می شود و او چیزی نمی گوید. اما او دنبال موقعیت مناسبی بود تا حرفش را بزند. باید که لوکوموتیو را به چنگ می آورد. مادر و دختر خیابانهای زیادی را پیمودند و گاه خریدهای جزئی می کردند. اشکان بیرون هر مغازه منتظرشان می ایستاد و باز دنبالشان روان می شد. نزدیک ظهر شده بود و هوا قدری گرم شده بود. صدای اذان از مساجد شهر به گوش می رسید. مادر آن دختر که ساک دستی اش مملو از جنس شده بود به دخترش گفت: بهتره قدری تندتر راه بری. ظهر شده الان پدر میاد و پشت در می مونه.
    دخترک با شادی جست و خیز می کرد و گامهای بلند بر می داشت تا با گامهای مادر هماهنگشان کند. اما باز هم عقب می ماند. خیابانهای پهن و گشاد تمام شد و آنها وارد کوچه های بلند شدند و یکی پس از دیگری تمامشان کردند تا عاقبت کنار منزلی بزرگ و مرتفع با نمای آجر قرمز رنگ توقف کردند. زن جوان ساک دستی اش را زمین گذاشت و کلیدی از کیف بیرون آورده با قفل آشنایش کرد.
    دخترک لباس مادرش را کشید و گفت : مامان این پسره چی میخواد ؟ خیلی وقته دنبال ما میاد.
    زن جوان برگشت و به اشکان نگاه کرد و گفت : چیه ؟ مگه تو زندگی نداری ؟ مگه پدر و مادر نداری ؟ قیافه ات هم به گداها نمیاد.بدو برو دنبال بازیت.
    سپس دخترش را به داخل منزل کشاند و در را محکم بست.
    اشکان ماند و یک دنیا تقاضا که بر روی لبانش ماسیده بود.چه زن بداخلاق و ترشرویی! اشکان خوشحال شد که چیزی نگفته ،چه اگر چیزی می گفت حتما آن زن بداخلاق کتکش میزد اما او به خواسته اش نرسیده بود و دوست داشت بگرید ولی چشمان او با اشک آشنا نبود.سالار خان همیشه به او گفته بود که مردان گریه نمی کنند . مگر نه اینکه امروز مادرش گفت با من بیا و مرد من باش. مادرش... ادر را به خاطر آورد. دور خودش چرخید و خود را میان کوچه ای یکه و تنها دید.اینجا کجا بود ؟ ندانست و ترس بر او مسئولی گشت.شروع به دویدن کرد اما کوچه های زیادی سر به هم داده و بهم متصل شده بودند از هر کوچه ای بیرون می آمد کوچه دیگری می دید.کوچک و بزرگ ، پهن و باریک ، اما همه خلوت و خالی از عابر ، پهلو به هم داده بودند.گاه مردی یا زنی خود را داخل خانه ای می انداخت و در را با صدای بلند می بست و کوچکترین توجهی به اشکان کوچولو نمی کرد. پسر بچه هراسناکی که گم شدن را باور نمی کرد و خیس از عرق شده بود، صورتش بر افروخته بود و همچنان می دوید اما هر چه می دوید کمتر می رسید. خسته و گرسنه شده بود، اندازه یک ئنیا دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود و آنها را می خواست و جون ناامید از یافتن شد کنار جویی نشست و آرام گریستو اشکالی نداشت ، مردان نیز گاه ناگریزند گریه کنند.نمی دانست چقدر گریه کرده که با صدای بلند قدمهایی سر برداشت.زنی بلند قد با لباس پرچین ملحی و دسته ای سبد چوبی در بغل، بالالی سرش ایستاده بود. اشکان قدری ترسید و خود را جمع کرد.اما زن مهربان کنارش نشست و دستی بر سرش کشید و گفت : چه بچه مامانی ! اسمت چیه ؟
    اشکان لب فرو بست و هیچ نگفت . ادامه داد : چرا اینجا نشستی ؟
    -.....
    - پدر و مادر نداری ؟
    اما اشکان همچنان خیره او را می نگریست و حرفی نمی زد. زن نگاه مهربان و لطیفی داشت اما شکل و شمایل روستایی و هیکل درستش اشکان را ترسانده بود. آن زن که بیشتر کنجکاو شده بود، گفت : خیابانها خلوت شده ، ظهر شده ، برو خانه تان را گم کردی.بگو اهل این محلی ؟
    اشکان سر پایین انداخت و حرفی نزد.
    _اگر اینجا بنشینی شاید اتفاق بیفتد.دوست داری با من بیایی ؟...
    من مادرت را برایت پیدا میکنم.بلند شو با هم برویم شاید خانه تان را یپدا کنی.
    زن روستایی از جا برخاست و دست اشکان را گرفت و دنبال خود کشید.
    اشکان بدون اعتراض به راه افتاد.کوچه ها و خیابانها را یکی پس از دیگری ی پیمودند.زن روستایی با صدای بلند و لهجه محلی اعلام می کرد که سبد چوبی و فرفره دارد و دنبال مشتری می گشت. گاه به اشکان یادآوری می کرد که خانه را خوب وبا دقت نگاه کند.اما همه خانه ها برای اشکان غریب بود.
    غروب نزدیک میشد اما آنها به جایی نرسیدند.خسته شده بودند.هر دو گوشه ای نشستند و نان و پنیر خوردند.زن روستایی خیلی مهربان بود و مرتب با اشکان حرف می زد. یک دندان طلا داشت که وقتی می خندید نمایانش می کرد و اشکان به آن خیره شد. او تا بحال دندان طلا ندیده بود وبرایش عجیب بود. روی پیشانی زن روستایی نشان خال کوبی داشت همانند علامت جمع.زن نسبتا جوانی بود با پوستش آفتاب سوخته و چشمانش درشت و مشکی ، بینی بزرگی با پره های کلفت و زمخت داشت، ولی خنده اش قشنگ بود.موهای سرش را زیر روسری زری پنهان کرده بود و گاه به گاه آن را روی سر مرتب می کرد. سبدهایشان را فروخته بودند و همچنین فرفره ها را.بجز یکی که زن روستایی آن را به اشکان داد و گفت : بیا با این بازی کن.بهتره غصه نخوری مامانت پیدات میکنه.من که دیگه کاری از دستم بر نمیاد. دیدی همه جا را گشتیم حالا هم هوا تاریک شده.نمی دانم چکارت کنم لباست هم کمه ، می ترسم سرما بخوری. بچه نان و پنیرش را که اکنون خالی شده بود به شکل روسری در آورد و آن را بر سر اشکان پیچاند.اشکان دوست داشت فریاد بزند : مگه من دخترم که روسری بر سرم میکنی ؟ اما خجالت می کشید شاید هم می ترسید آن زن دعوایش کند. گر چه قدری به آن زن اطمینان کرده بود و می دانست دعوایش نمیکند.زن مهربانی به نظر می رسید.
    زن از جا بلند شد و گفت : اگر دوست داری با من بیا باز فردا با هم می گردیم تا خانه تان را پیدا کنیم.اگر هم می خواهی همین جا بشین من مجبورت نمیکنم.
    اشکان حرفی نزد و سر به زیر انداخت .زن که دید اشکان خیال حرف ززدن ندارد براه افتاد. هنوز چند قدمی نرفته بود که دید دامنش کشیده شد، برگشت و اشکان را دید که با نگاهی ملتمس به او خیره گشت ، خنده ای کرد و اشکان را در آغوش گرفت و براه افتاد. می دانست که اشکان با او می اید. او کودکی بیش نبود و تاریکی خیابان و تنهایی او را می ترساند . اما دوست نداشت او را بزور با خود ببرد.در راه مرتب حرف میزد. گر چه اشکان او را یاری نمی کرد اما متوجه شده بود که به خوبی به حرفهایش گوش می کند کودک آرام و خوبی به نظر می رسید. زن به او گفت : اسم من خورشیده. همه منو خورشید صدا میکنند نه جان و نه خانم ، فقط خورشید تنها. تو هم می تونی خورشید صدام کنی. نه شوهر دارم نه بچه ، تنهای تنها.پس میتونی توی خونه ام راحت باشی.لازم نیست بترسی ما با هم دوست هستیم . غصه هم نخور قول میدم فردا باز به شهر بیایم و با هم دنبالت بگردیم . حالا سرت رو بگذار روی شونه خورشید و بخواب.اشکان با اعتماد سرش را بر شانه خورشید گذاشت و خیلی زود به خواب رفت.خورشید در پهنه آسمان خودنمایی می کرد و نور طلایی اش را بی دریغ بر زمین و زمینیان می افشانید. نزدیک ظهر بود اما اشکان همچنان در خواب بود و خورشید دوست نداشت پیدایش کند. پسرک روز گذشته خیلی خسته شده بود و احتیاج به استراحت داشت پلکهای نازکش چشمان درشتش را پوشانده بود و مژگان سیاه و بلندش روی هم افتاده بود در خوابی شیرین فرو رفته بود . صورت زیبا و فرشته گونه ای داشت. خورشید از صبح زود بر بالینش نشسته بود و چشم از او برنمی گرفت. از پسرک خوشش آمده بود و برایش دل میسوزاند . دانست که پسرک از خانواده پولدار و سرشناسی است . اما به چه دلیل از خانواده اش جدا شده برایش سوال بود. پسرک خیال حرف زدن نداشت، یا خجالت می کشید یا می ترسید و شاید اصلا لال بود. خورشید نوانست برای خود جوابی پیدا کند.سفره صبحانه را جمع نکرده بود و منتظر بود که پسرک زیبا از خواب برخیزد.عاقبت اشکان غلتی زد و چشم گشود و برای لحظه ای به سقف اتاق خیره ماند و سپس با دستپاچگی بر جا نشست و همه جای اتاق را نگاه کرد و چون خورشید را دید لبخندی بر لب آورد که زود محو شد . خاطرات روز گذشته پیش چشمش امد و برای لحظه ای دلگیر شد.مادرش را میخواست و ره به جایی نداشت. اینجا کجا بود ؟ اتاق محقر و کوچکی که با گلیم فرش شده بود.سقف گنبدی شکلی داشت که وسط آن سوراخی کوچک با شیشه ای تمیز نظر اشکان ر جلب کرد و به طرف آن رفت اما قدش نرسیده تا بتواند بیرون را تماشا کند. خورشید با مهربانی صدایش زد: بیا پسر جان برایت چای ریختم بیا ناشتا بخور.
    اشکان ندانست ناشتا چیست گمان کرد نام خوراکی خاصی است بر سر سفره نشست اما جز نان و پنیر و چای شیرین چیز دیگری ندید.حرفی نزد و شروع به خوردن کرد. خورشید برایش لقمه می گرفت و کنار استکان چایی اش روی سفره کنار هم می چید.خورشید گفت : نمی خواهی با من حرف بزنی ؟
    اشکان خیره نگاهش کرد و چیزی نگفت. گویی لبانش را بهم قفل زده بودند.خورشید گفت اشکالی نداره ، هر طور دوست داری.اگر دوست داری با هم به شهر بریم تا خانه تان رایپدا کنیم.
    اشکان فوراٌ از جا بلند شد و کفشهایش را به پا کرد و بیرون در منتظر خورشید ایستاد و تا خورشید حاضر شود به تماشای حیاط پرداخت.حیاطی کوچک با دیوارهای کاهگلی.کف حیاط آجرفرش بود و طویله ای طرف دیگر حیاط قرار داشت و بوی گاو و گوسفند از آن به مشام میرسید. وسط حیاط باغچه ای چهارگوش و جمع و جور پر از سبزیجات نیز دیده می شد ، کنار در حیاط چسبیده به دیوار قفسی بزرگ به چشم می خورد و ظرف آب و دانه در آن قرار داشت اما مرغ و خروس در آن دیده نمی شدو فرسنگها فاصله بود مین این حیاط و باغ منزل خودشان !
    آن هفته از صبح به گشت و گذار سپری شد اما کمترین اثری از منزل اشکان نیافتند.گویی اصلا در این شهر چنین خانه ای بنا نشده!و عاقبت خسته از گشتن.
    هرروز از صبح تا شب میان کوچه ها و خیابان ها می گشتند و شب هنگام خسته به خانۀ محقرشان باز می گشتند.یک روز خورشید به اشکان گفت:دیگر نمی توانیم به شهر برویم،اگر بدانی چقدر از کارمان عقب افتادیم!گوسفندها سرگردانند و شیرهایشان حیف و میل می شود.بگذار کمی به کارمان برسیم باز روزهای دیگر به شهر می رویم.
    اشکان هنوز هم حرف نمی زد و کم کم خورشید بر این باور بود که طفل معصوم لال است.هنوز اورا پسرجان می نامید و با او مهربان بود.زندگی روال عادی اش را طی می کرد.خورشید هرروز مشغول کار بود.شیر می دوشید و با آن ماست و پنیر درست می کرد و گاه کشک و سرشیر.و آنها را به مغارۀ حیدرخان می برد و می فروخت.تمامی اهالی روستا چنین می کردند و حیدرخان آنها را عقب وانتش می گذاشت،به شهر می برد و می فروخت.
    خورشید دو گاو و شش گوسفند داشت و هرروز با دقت به آنها رسیدگی می کرد.بقیۀ اهالی روستا کشاورزی هم می کردند اما خورشید باغچه کوچکی در حیاط داشت که در آن سبزی می کاشت.نه برای فروش،فقط مصرف خانگی.چندین مرغ و خروس نیز داشت که همه روزه میان کوچه رهایشان می کرد و شب هنگام زبان بسته ها خودشان به پشت در نوک می زدند تا در گشوده شود و آنها به قفسشان بازگردند.دور باغچه را سیم خاردار کشیده بودند تا مرغ و خروسها را در آن جایی نباشد.
    خورشید را توان کشاورزی نبود و البته نیازی نیز نداشت.اوقات بیکاری مشغول بافتن سبد چوبی می شد و گاه به گاه آنها را به شهر می برد و می فروخت.زن تمیز و پر حوصله ای بود و با دقت به کارهایش رسیدگی می نمود.اشکان همه جا دنبالش روانه می شد و به کارهایش نگاه می کرد.زندگی روستایی را ندیده بود و برایش قدری جالب بود.دور و بر گاوها پلکیدن و دوشیدن شیرشان را دوست داشت.دانه پاشیدن برای مرغها و جمع کردن تخمهای رنگین و داغشان را نیز.
    لبنیات خورشید خیلی خوشمزه بود و اشکان خیلی زیاد می خورد و خورشید را شاد می کرد.حال خورشید به پسرک دلبسته بود و قلباً راضی نبود دنبال والدینش بگردد.چه اشکالی داشت که او از آنِ خودش باشد.شاید هدیه ای بود از جانب خداوند برای پر کردن اوقات تنهایی اش.او هرگز مادر نشد و شوی جوانش را از دست داده بود و یکه و تنها در این روستا گذران عمر می کرد.اکنون زیاد جوان نبود،اما هنوز می شد رویش بعنوان زنی نسباً جوان و پر حوصله حساب کرد.
    اشکان کوچولو همه جا با او بود و گاه کنار چشمه می نشست و سنگ در آب می انداخت. تنها تفریح پسرک کنار آب نشستن بود.نه شادیش را بروز می داد نه غصه اش را.ماکتی شده بود متحرک که خوب می خورد و خوب می خوابید و البته به خورشید خیلی مأنوس شده بود،می ترسید اورا نیز از دست بدهد و دگر باره تنها شود.یک روز که اشکان کنار چشمه نشسته بود و ریگ در آب می ریخت عکس خورشید را در آب دید،سربرگردانند و دید خورشید مقداری پنیر لای نان کرده و برایش آورده.نان گرم تنوری و پنیر خوش طعم روستایی.اشکان ساندویچ را گرفت و مشغول گاز زدن شد.خورشید کنارش نشست و گفت:بس است هرچه پسرجان صدایت زدم تو هم اسمت را به من نمی گویی اما هرچه هست،باشد.امروز تصمیم گرفتم بوتیمار صدایت کنم خوشت میاد؟
    عکس العملی از جانب اشکان نبود.خورشید ادامه داد:می دونی بوتیمار یعنی چه؟و منتظر پاسخ نشد،پس ادامه داد:بوتیمار نام پرنده ایست که زیاد کنار آب می نشیند،درست مثل تو.آن پرنده آنقدر به آب علاقه دارد که می گویند حیفش می آید آب بخورد،می ترسد آبها تمام شود!وبا خنده ای گفت:چه اسمی بهتر از این؟ها؟هنوز هم چیزی نمی گویی؟
    اشکان به آب خیره شده بود و حرفی نمی زد.خورشید گفت:بلند شو برویم حمام.امروز حمام روستا را تعمیر کرده اند و روشنش کردند.تو هم خیلی کثیف شدی.
    اشکان بدون اعتراض از جا بلند شد تا با خورشید به حمام برود.خوشحال بود که بالاخره بعداز مدتها به حمام می رود.چندین روز بود که انگشتش را لابه لای موهایش فرو برده و سرش را می خاراند.خورشید مرتب دست و پایش را با آب گرم می شست و با حوله ای نرم که در آب ولرم فرو می برد زیر گلویش را تمیز می کرد اما این نظافتهای سطحی دوای خارش نبود و اشکان مرتب چه در خواب و چه در بیداری خودش را می خاراند.او پسر تمیزی بود و مادرش روز در میان حمامش کرده و عطراگینش می نمود.سالار خان همیشه زیر گلویش را می بوسید و می بویید،چون همیشه خوشبو بود.گل افروز بارها به او گفته بود آدم حظ می کند تورو ببوسه چون مثل گل خوشبویی.یک مرتبه هم به نورالدین گفته بود دوست دارم بچۀ من هم مثل اشکان خوشبو باشه.بد نیست برام یه شیشه عطر بخری تا زیر گلوش بزنم.نورالدین هم گفته بود:بوی عطر برای نوزاد خوب نیست،بگذار بزرگ بشه بعد ادای پولدارها را دربیار.وگل افروز هم جواب داده بود:خوشبویی و نظافت ربطی به پولداری نداره،آدم باید مثل گل خوشبو باشه.و نورالدین خندیده بود.
    اهالی روستا اشکان را میان خود پذیرا شده بودند و دوستش داشتند.او کودکی بدون پدر و مادر بود و ترحم را برمی انگیخت.از آن گذشته صورت زیبا و مظلومی داشت که اثر خوشآیندی بر روی بیننده می گذاشت.
    خورشید مشغول درآوردن لباس های اشکان بود که ناگهان چشمش به گردنبندی طلا افتاد که بر گردنش بود و نام اشکان بر روی آن حک شده بود.این گردنبند را سالارخان بدو تولد توی بیمارستان به گردن نوه اش انداخته بود و به این ترتیب نام اشکان را بر پدر و مادرش تحمیل و یا پیشنهاد کرده بود.این گردنبند همیشه با اشکان بود و زیر پیراهنش پنهان شده بود.
    خورشید سواد خواندن نداشت وشاید نام اشکان را طرحی بر گردنبند تصور کرد.آن را به سرعت در بقچه اش مخفی کرد و گفت:برات قائمش میکنم تا کسی آن را ندزدد.اشکان حرفی نزد.اودیگر بوتیمار بود زیرا خورشید مدام به این نام صدایش می کرد و مدتها بود کسی اورا به نام اشکان صدا نزده بود.
    توی حمام ولوله ای برپا بود.روستایئان مدتها بود از داشتن حمام محروم بودند در آن روز به آنجا هجوم آورده بودند،جایی برای نشستن پیدا نمی شد.فضای دلگیر حمام را بخاری غلیظ فرا گرفته بود،طوری که بدن خشک بوتیمار عرق کرده و بیشتر به خارش افتاده بود و او پنجه های ظریفش را در سرتاسر بدن به حـــرکت درمی آورده و نمی دانست کجا را بخاراند.زنان روستایی هم همه برپا کرده و بلند بلند با یکدیگر حــرف میزند و میخندیدند و در همان حال به جان بچه هایشان افتاده بودند.صدای جیغهای تیز کودکان در گوش بوتیمار می پیچید.مادران حمام ندیده به بچه ها حمله ور شده و با کیسه های زبر پلاس مانند کیسه شان کشیده و آنها را می مالاندند چرکهای درشت تنشان را بر زمین ریخته و با آب جوش بر رویشان می پاشیدند.بوتیمار مانند جوجه ای کناری کز کرده بود.دلش برای حمام تمیز منزلشان تنگ شده بود.اما چاره ایی نداشت به جز سازش.لااقل خورشید بااوخیلی مهربان بود.اورا آرام می شست . آب نیمه گرم بر سرش می ریخت و پس از هربار آب ریختن،بوسه ایی بر گونه ای می نشاند.صدای بهادر از همه بلندتر بود. بهادر پسر کدخــدا بود.پسر شرور و شیطانی که بسیار قلدر نیز بود و بچه های ده را می آزرد.بوتیمار از او می ترسید و دوستش نداشت.زیرا مــی دید که همیشه با تیرکمانش به شکار گنجشک می رود و یا سنگ به طرف سگها پرت می کند،پاهای مرغ و خروسها را با طناب میبندد و یا بچه گربه ها را دم به درخت می آویزد و از کارهای زشت خودش لذت می برد.همۀ بچه های ده از بهادر حساب میبردند و حرفهایش را گوش می کردند.کسی علاقه مند نبود بهادر را با خودش دشمن کند.چه اگر چنین می کرد دیگر از دستش امان نداشت.با اینکه با کارهایش موافق نبودند اما مجبور بودند برای خوشاید او به کار بدش بخندند و برایش دست بزنند و تشویقش نمایند.مادر بهادر، زن پرسو صدا و پررویی بود و بجای اینکه فرزندش را نیک تربیت کند اورا زیر پر و بـــال می گرفت و از او دفاع می کرد.آمنه خانم،زن کوتاه قد و فربهی بود با صورتی برافروخته و خون چکان.گردنی کوتاه و گوشتالود داشت که بیشتر ایام لای چینهایش پراز عرق بود.دستانی چاق و انگشتانی کوتاه داشت با ناخنهای گرد و حنا بسته.مچ دستش مملو از النگو و دستبند های پهن و کندکاری بود و اینک در حمام چه جریگ و جریگی می کردند این زیور آلات!کف پایش نیز نارنجی بود و حنایشان کرده بود.پاشنۀ پای قارچ خورده اش دلبوتیمار را ریش می کرد.بهادر فرزند آخر و یکدانه کدخدا و آمنه بود.و شاید بدین سبب چنین تخس و لوس بود.دختران کدخدا شوهر کرده بودند و در آبادیهای اطراف سرگرم زندگی خود بودند.کدخدا زیاد بد نبود.مرد مظلومی بود که زندگی اش را به دستان آمنه سپرده بود.کدخدا چپق بلندش را دود می کرد و در قهوه خانه می نشست و چای می خورد و با مردان ریش سفید روستا بحث می کرد.اهالی روستا به کدخدا احترام می گذاشتند اما از آمنه می ترسیدند و خوش نداشتند با او دهان به دهان باشند زیرا می دانستند در هر صورت به اصطلاح بدهکار می شوند.بهادر را نیز کمتر کسی دوست داشت اما کسی شهامت دم زدن نداشت.بهادر بوتیمار را گنگه صدا می زد و اورا هوُ می کرد.
    در منزل آقای میرسالاری بلوایی به پا بود.آن روزکه فریده خریدش را تمام کرد،به سراغ پسرش آمد اما اورا روی مبل چرمی ندید.اورا به نام خواند و تمامی زوایای فروشگاه را گشت اما اثری از پسرش ندید.سرگشته و حیران شده بود و اشک می ریخت و از فروشنده ها و سایر مشتریها سراغ پسرش را می گرفت و نشانیهایش را می داد اما گویی چنین پسری پای به این فروشگاه نگذاشته!هیچ کس اورا ندیده بود.ناامید از فروشگاه بیرون آمد و در خیابان بنای دویدن گذاشت.اما اشکان قطره آبی شده بود و به زمین فرو رفته بود.در خیابان هم اثری از او ندید.با چشمی گریان به منزلش بازگشت و گوشی تلفن را برداشت.باید با شوهرش تماس می گرفت.
    الو فتحی،فتحی بیچاره شدیم.
    _ مگه چی شده؟قدری آرامتر.الو...الو...ژولی حرف بزن.الو...چرا ساکتی؟الو...
    فریده غش کرده بود.و روی مبل ولو شده بود.فشاذ عصبی بر او غلبه کرده بود.تمام تنش یخ کرده بود و لبانش می لرزید.
    میرسالاری جوان ندانست چگونه خودش را به منزل برساند.نورالدین و گل افروز مشغول باد زدن فریده بودند و آب قند به دهانش می ریختند.اما فریده هنوز حرف نمی زد،فقط اشک می ریخت.انگشتان پایش جمع شده و همان طور مانده بود.فریده قادر نبود انگشنانش پایش را صاف کند.
    نورالدین دست پاچه شده بود و رنگ به چهره نداشت. میرسالاری شتابان خودش را بر بالین همسرش رساند و با دست پاچگی گفت:چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟
    فریده با گریه گفت:فتحی ....اشکان....اشکان...
    _اشکان چی؟
    _....
    میرسالاری فریاد زد:چرا حرف نمی زنی؟
    _ اشک...اشک....اشکان را گم کردم.
    _چی گفتی؟
    فریده فریاد زد:پسرم.....پسرنازنینم....
    گل افروز آرام پنجه های پای خانمش را می مالاند تا گرم و نرم شود.میرسالاری هنوز باور نداشت،شانه های فریده را تکان داد و گفت:یاالله حرف بزن.چه اتفاقی افتاده؟
    و فریده با بغض و بریده بریده همه چیز را تعریف کرد.همه را با ناله و گریه.
    میرسالاری کنار تلفن نشست و با ادارۀ پلیس صحبت کرد.به روزنامه ها آگهی داد.گا افروز پنجه های خانمش را رها نمود و دنبال لیوان آب قندی دیگر به آشپز خانه رفت تا به آقا رسیدگی نماید.
    آن شب باغ میرسالاری کوچک به ماتمکده ای مبدل گشت.هیچ کدام از اهالی خواب به چشمانشان نیامد.ناله های ممتدی بود که از گلوی فریده بیرون می آمد و دل میرسالاری را به درد می آورد.اواز دست فریده عصبانی بود اما دم نمی زد.همسر جوانش آبستن بود و نباید تحت فشارش می گذاشت.طاقت دیدن همسرش را و ناله های دردناکش را نداشت.از این رو از گل افروز خواست شب را بر بالین خانم بماند و مرقبتش نماید.خود نیز توی هال روی مبل ولو شده کنار تلفن ماند اما دریغ از خبر خوشی!میرسالاری تا صبح پنجه در موهایش نمود و با غیظ کشیدشان و آه کشید.
    نورالدین سرگردان یک پایش عقب باغ و کنار طفلشان بود و پای دیگرش کنار آقا.شهات نداشت با آقا حرفی بزند،پرسشی بنماید و یا دلداری اش دهد.
    یک ماه تمام جستوجو ادامه داشت.آنها هر کاری از دستشان بر می آمد انجام دادند ولی کوچکترین اثری نیافتند.سالارخان بیمار شده بود.او بعداز شنیدن خبر کوچیکترین اثری نیافتند.سالارخان بیمار شده بود.او بعداز شنیدن خبر گم شدن نوه اش دچار سکته ای خفیف شد و یک هفته در بیمارستان به سر برد و غمی دیگر بر غم میرسالاری جوان افزوده شد او اکنون نگران حال پدرش نیز بود.خواهران میرسالاری جوان یکی یکی به پدرشان سر می زدند و فریده را بچه نسبت می دادند و پدرشان را سرزنش می نمودند که چرا به او توصیه کرده بچه دار شود زیرا خودش نیاز به حمایت و مراقبت دارد.
    فریده هم حال خوشی نداشت.میرسالاری جوان عصبی و کم حوصله شده بود و مرتب سیگار می کشید.کاری که تاحال نکرده بود.او یارای ملامت کردن همسرش را نداشت.باید مراعات حالش را می نمود.فریده در وضعیت بدی قرار داشت.طفلی درشکم داشت و روحیه اش روز به روز بدتر می شد.نورالدین و گل افروز هم بسیار غصه دار بودند. ساختمان بزرگ رنگ غم گرفته بود و سکوتی مرگبار بر آن حکمفرما بود.فریده را با قرص خواب آور می خواباندند.میرسالاری جوان کمتر در خانه دیده میشد و اگر هم بود سر در روزنامه می کرد شاید اثری از پسرش بیابد.اما گویی اشکان در این دنیا وجود نداشته!
    تابستان از راه رسیده بود با گرمای کشنده اش.هرروز خورشید از صبح سحر مشغول به کار بود و بعدازظهر های بلند و کشدار تابستانی زیر سایه توی ایوان می نشست و سبد می بافت.بوتیمار نیز به او کمک می کرد.هنوز بافتن را نیاموخته بود اما چوبهای یک اندازهو یک شکل را جدا می کرد و جلوی دست خورشید آماده می گذاشت.وگاه سر بر زانوان ورشید گذاشته،به خواب می رفت.دنیا پی چشمان خورشید زیباتر شده بود.با ذوق و شوق بیشتری کار می کرد.مونس داشت و امیدوار بود به زندگی خود را موظف می دانست بیشتر کار کند.حال پسرخوانده ای داشت که باید اورا می پروراند.بهترین خوراکیها را تهیه می کرد و به خوردبوتیمار می داد.پیش از آن به خود زیاد اهمیت نمی داد،اما اکنون مرغ و قرمه ای بود که پخته می کرد تا بوتیمار بهتر رشد کند.از اینکه می دید بوتیمار در سکوت ولی با لذت غذا می خورد،شاد می شد.حال تعداد سبدها زیاد شده بود و باید به شهر می رفت و به پول نزدیکشان می کرد.باید برای بوتیمار لباسهای زیبا می خرید.دوست نداشت او همانند دیگر بچه های روستایی ژنده پوش باشد.می دانست که بوتیمار از خانواده ای اصیل بوده،پس باید به وضع ظاهری اش نیز رسیدگی می کرد. از آن گذشته اهالی روستا هر کدام چندین بچۀ قد و نیم قد داشتند و به گردشان نمی رسیدند اما او همین یک پسر را داشت و باید بهترینها را بر اومی پوشاند.
    یک روز صبح خورشید به بوتیمار گفت:من امروز به شهر می روم تا سبد ها را بفروشم و قدری خرید کنم.هوا گرمه ،می ترسم تورا با خودم ببرم و گرمازده ات کنم.بهتره امروز خانه بمانی تا من برگردم.برات
    قرمه آماده کردم با نان بخور. می دانم که مرد شده ای و نمی ترسی. قول می دم برات لباسهای قشنگ بخرم. چیز دیگه ای لازم نداری؟ بوتیمار در سکوت به او نگریست و حرفی نزد. خورشید حیران بود که چرا هنوز هم پسرک را مورد سؤال قرار می دهد؟ او کودکی لال است و شاید رنجیده شود. به خود نهیب زد که تو باید فقط با او حرف بزنی و دیگر پرسش نکنی. او به خوبی حرفهایت را می فهمد و همین کافی است. خورشید سبدها را به زیر بغل زد و گونه بوتیمار را بوسید و از او خداحافظی کرد و به راه افتاد و پشت سرش را نگاه نکرد. اتوبوسی که هر روز به شهر می رفت و روستائیان را جابجا می کرد جلوی مغازه حیدرخان می ایستاد. صبح ها به شهر می رفت و غروب باز می گشت. خورشید از میان کوچه های بلند آفتاب زده روستا عبور کرد تا به اتوبوس رسید. بوتیمار نیز او را تعقیب می کرد اما خورشیدد متوجه نشد. اتوبوس آماده حرکت بود که خورشید به آن رسید. سوار شد و سبدهایش را روی صندلی بغل دستی اش گذاشت و خود کنار پنجره نشست. و آن زمان بوتیمار را دید که کنار درختی ایستاده و برایش دست تکان می دهد. اشک شوق در چشمان خورشید حلقه زد و بدون رودربایستی فرو ریخت. خورشید برای پسر عزیزش دست تکان داد و در خیال او را به آغوش کشید و بوسید. می دانست که بوتیمار به او انس گرفته. مکدر شد از اینکه او را تنها گذاشته. با خود اندیشید: آیا تا غروب چه به سر پسرک بی زبان می آید؟ نکند او می خواسته من را همراهی کند اما زبان گویش نداشته، اما دیگر دیگر شده بود، اتوبوس به راه افتاده و آنها از روستا بیرون آمده بودند. خورشید سر بر صندلی گذاشت و آرام اشک ریخت. ندانست چرا؟ این کودک چقدر زندگیش را زیر و رو کرده بود! چه سرنوشتی خواهد داشت؟ و عاقبتش چه می شد؟ تصمیم گرفت تمامی تلاشش را به کار بندد تا او را خوشبخت گرداند. خورشید به شهر رسیده بود، با عجله در خیابانها براه افتاد تا سبدها را بفروشد. بیش از این عجله ای از برای فروش سبدها نداشت اما اکنون وضع فرق می کرد او در خانه اش چشم براهی داشت. کودکی منتظر که چشم به دستهای پر تلاش او دوخته. باید هرچه زودتر و با دستانی پر به خانه باز می گشت تا دل کودکانه بوتیمار را شاد کند. کودک بی پناهی را که به او روی آورده بود و به او دل خوش داشت. صدای اذان به گوش می رسید که سبدها فروخته شد. خورشید گوشه ای نشست و نان قرمه خورد و بعد از قدری استراحت براه افتاد تا خرید کند. با وسواس زیادی به اجناس نگاه می کرد. او به مغازه های بالای شهر رفته بود تا بهترینها را بخرد. فروشندگان با تعجب به او و لباس روستایی اش نگاه می کردند اما همین که خوب پول خرج می کرد با احترام با او رفتار می کردند و هر آنچه را می خواست در اختیارش قرار می دادند. خورشید عالمتاب انوار طلایی اش را جمع می کرد تا به پشت کوهها برود و بهانه ای به دست زمینیان دهد جهت آسودن و خفتن. نسیم خنکی می وزید اما زمین زیر پا گرم بود. صدای زنگوله گوسفندان و بزغاله ها به گوش می رسید که از دور دستها به آبادی باز می گشتند و چوپانان جواب با چوب دستی بلندی همراهمیشان کرده و صدای هی هی شان _ نوای آشنای شبانی از برای گوسفندان _ بگوش می رسید.
    بوتیمار بر روی تخته سنگی نشسته بود و دستها را زیر چانه داده و چشم به جاده خاکی داشت. می ترسید هوا تاریک شود و خورشید نیاید. خورشید که می آمد، اما اگر اتوبوس نیاید که او نمی تواند بیاید. از صبح همانجا نشسته بود تا خورشید باز گردد. بارها و بارها بهادر آزارش داده بود و برایش شکلک درآورده بود و یا سنگریزه بسویش پرت کرده بود اما هر بار حیدرخان، بهادر را دست بسر کرده بود تا پسرک بی زبان را نیازارد. حیدرخان هرچه اصرار کرد بوتیمار به دکان او برود بوتیمار نپذیرفت و چون مجسمه ای او را نگریست و حیدر خان را استغفر الله گویان به مغازه اش روانه کرد. پسران با محبت روستایی، برایش نان می آوردند که او نمی پذیرفت و همچنان چشم براه داشت. عاقبت گرد و خاکی از دور نمایان شد و سپس اتوبوس همچون مگسی در دل جاده خاکی نمایان گشت و لحظه به لحظه بزرگ و بزرگ تر می شد. بوتیمار شادمان برجا ایستاد. خورشید برگشته بود و او اینک تنها نمی ماند. حیدر خان هم از شادی بوتیمار شاد شد و از مغازه بیرون آمده دستی بر سر بوتیمار کشید و خندید.
    اتوبوس کهنه با گرد و خاکی که در پشت سر براه انداخته بود جلوی مغازه حیدرخان ایستاد. خسته بود و باید می غنود تا صبحی دیگر. مردان و زنان روستایی یکی پس از دیگری از آن پیاده می شدند و آخر از همه خورشید در حالی که دستانش پر بود و بسته ای بزرگ را که چادرپیچ بود در بغل داشت. خورشید با شگفتی بوتیمار را نگریست و گفت: تو اینجا چه می کنی؟ یقین به پیشوازم آمدی هان؟ حیدر خان جلو به خورشید گفت: کجا رفتی؟ این بچه از صبح تا حالا همین جا نشسته و منتظرته. هر چه کردم نزد من نیامد. برایش چای آوردم نخورد. بچه ها برایش غذا آوردند، نخورد. لااقل اونو با خودت می بردی. خورشید بوتیمار را در بغل فشرد و گفت: از صبح تا حالا به زنگ دندون؟ بمیرم که گرسته ماندی. کارد می خوردم به جای ناهار، اگه می دانستم که بچه ام چیز نخورده. خورشید دورت بگرده بدو بریم خانه.
    هر دو شتابان براه افتادند. بوتیمار گوشه دامن بلند خورشید را گرفته بود و دنبالش می دوید. کنجکاو بود بداند خورشید برایش چه خریده؟ زیر چشمی به بسته های زیر بغل او نگاه می کرد تا به منزلشان رسیدند. خورشید کناری نشست و به بوتیمار گفت: بیا ببین برات چه چیزها که آوردم! لباسها و کفشها را یکی پس از دیگری از توی ساک دستی اش بیرون آورد. بوتیمار با لبخندی همه را در بغل فشرد. مدتها بود که لباسهایش زشت و کهنه شده بود و او رنج می رد. اما تصور می کرد باید که چنین باشد همچون دیگر بچه های روستا. دلش برای لباسهای قشنگ خودش تنگ شده بود و برای کفشهای گوناگونش. عادت کرده بود که شیک باشد. خورشید بسته چادرپیچ را روی زانو گذاشت و به بوتیمار گفت: بیا چادر را پس کن ببین این زیر چیه؟
    بوتیمار با ترس جلو رفت و گوشه چادر را کناری زد. خدایا چه می دید؟! نوزادی خفته در ساکی کوچک و کهنه. خورشید که چشمان گرد شده بوتیمار را دید، گفت: بنشین تا برات تعریف کنم.
    بوتیمار با چشمانی گشاده به لبان خورشید چشم دوخت. خورشید تعریف کرد: صبح که به شهر رفتم سبدها را فروختم و برای تو خرید کردم. خیلی به غروب مانده بود و من توی شهر بیکار بودم. آمدم کنار اتوبوسمان نشستم تا راننده اش بیاید. می دانستم که وقت بسیار دارم و او حالا حالاها نمی آید. اما من هم کاری نداشتم، همان گوشه کنار درختی نشستم. بعد از ساعتی زنی جوان و لاغر کنارم نشست و گفت: بچه نمی خواهی؟
    با تعجب گفتم: بچه بخواهم؟
    پنداشتم دیوانه است. اما قیافه آرام و محزونی داشت. اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: الان از بیمارستان مرخص شدم، فرزند اولم را بدنیا آوردم، دختر است و شوهرم دختر نمی خواهد. گفته اگر شده هزار تا بزایی و همه آنها دختر باشد، نباید به خانه ام بیایی تا هزار و یکمی که پسر باشد. دخترت را گم و گور کن آنوقت روی چشمم جا داری. در غیر این صورت خانه نیا و بگذار من هم داماد بشم. من هم گفتم یعنی تو دخترت را می گذاری و شویت را بر می گزینی؟
    زن بیچاره جواب داد: چاره ای ندارم. راه به جایی ندارم تنها و بی کس هستم. مادر پیر و کوری دارم که شوهرم اجازه داده توی زیرزمین خانه مان زندگی کند. اگر دخترم را بردارم، مادر کورم را هم بیرون می کند. آن وقت ما کجا را داریم که برویم؟ لااقل این جوری نان من و مادرم را می دهد و سرپناهی داریم. خدا بزرگ است شاید دفعه بعد پسر بیارم. تازه اگر هم دختر بیارم باز خودم تنها را که می خواهد. پرستارهای بیمارستان گفتند طفلم را به پرورشگاه ببرم اما دلم راضی نمی شه. دلم می خواهد او را بدست یکی بسپارم. ساعتی است تو را زیر نظر دارم مهربان به نظر می رسی. حال اگه تو فرزندم را زیر بال و پر بگیری، من می توانم به خانه ام بروم. برای خدا رویم را زمین نینداز و از دخترم مراقبت کن. مثل بچه خودت. من هم دلم نیامد که زنی در به در کوچه و خیابان باشد. شاید این خواست خدا بوده که این دختر معصوم توی دامن من پرورش یابد. گفتم برای تو خواهری یا همبازی ای، چیزی می شود. حالا بگو خوشحال شدی؟ بوتیمار بر روی صورت طفل خم شد و او را نگاه کرد. مثل پسر نورالدین قرمز و بزرگ نبود، زشت هم نبود. نوزاد دخترکی ریز نقش و ظریف بود. زیبارو بود به سان عروسک و آرام خفته بود. بوتیمار ناگهان از جا بلند شد و خورشید را در بغل گرفت و گفت: خورشید خیلی دوستت دارم. اندازه دنیا.
    خورشید از شنیدن این جمله مانند برق گرفته ها بر جا ماند. باور نداشت حرف زدن بوتیمار را! پس از لختی گفت: پس تو لال نیستی؟! پسرم، پسر گلم، خورشید دورت بگرده تو عیب و ایرادی نداری و این قدر خون به جگرم می کردی؟ خورشید فدای تو باشه، تا دنیا دنیاست کنیزتم. خورشید ریزش اشک آغاز کرد و بوتیمار را در بغل گرفت و دور اتاق چرخید، بوسید و بوسید. هر دو می گریستند و شاد بودند.
    میرسالاری جوان دیگر چون گذشته جوان نبود، موهای سرش به یکباره سفید شده بود. غصه از دست دادن پسرش، نیز غم از دست دادن پدر. پدری مدیر و دانا و تاج سری از برای او و دیگر اعضای فامیل. غم از دست دادن اشکان، سالارخان را دق مرگ کرد. و اینک این بار سنگین را میرسالاری جوان باید به تنهایی بر دوش می کشید. نه پدری و نه پسری، دیگر هیچ کدامشان را نداشت، در حالی که هر دو را می خواست. او کمتر به تجارتخانه اش سر می زد و اگر می رفت در دفتر کارش می نشست و سیگار می کشید. ساعتها در خیابانها بدون هدف رانندگی می کرد و شبها دیرتر از هر زمان به منزل باز می گشت. دیگر فریده برایش ژولی نبود. نه اینکه او را دوست نداشته باشد اما حال و حوصله این حرفها را نداشت. زندگی برایش شیرین نبود، اجبارا می زیست. فریده روزهای آخر بارداری اش را می گذرانید اما میرسالاری دیگر نشاطی نداشت که چشم به راه ورود فرزندی دیگر باشد. فریده هم مغموم بود و سر در لاک داشت. بارها خود را سرزنش می کرد و خویشتن را مقصر می دانست. کم حوصله و بداخلاق شده بود و بدون دلیل بر سر گل افروز و نورالدین فریاد می کشید. آنها نیز سعی می کردند کمتر میان دست و پای خانم باشند، کارشان که تمام می شد به اتاقشان می رفتند. آنها روزبه را داشتند و سرگرم خود بودند، اشکان را بدست فراموشی سپرده بودند و گاه بگاه یادی از او می کردند. روزبه مجال فکر کردن به گذشته را به آنها نمی داد. او روز به روز بزرگتر و شیرین تر می شد. تپلی و پرخور شده بود. اینک راه می رفت و مادرش را از دست خود و شیطنتهایش عاصی کرده بود. میرسالاری از روزبه خوشش می آمد و گاه دست نوازشگر بر موهای نرم و روشنش می کشید. خنده های روزبه، میرسالاری جوان را به وجد می آورد. از صبح سحر صدای خنده های بلند روزبه در خانه طنین انداز بود. خوراکهای خوب و مقوی، بازی در باغ بزرگ و زیبا و استنشاق هوای پاک و تمیز از روزبه کودکی سالم و قوی ساخته بود و نورالدین به خود می بالید و خدا را سپاس می گفت. تابستان گرمای کلافه کننده اش را از سطح شهر جمع می کرد و با خود می برد. زیرا پائیز از راه می رسید و دیگر جایی برای گرما باقی نمی ماند. باد و طوفان آغاز شده بود و گرما را می راند. برگهای زرد درختان رقصیدن آغاز کرده بودند و باغ را به تصویری دلپذیر مبدل می کردند. لکه های سیاه و سفید ابر در پهنه آسمان سر به دنبال یکدیگر می دادند و آسمان را دلگیر می کردند و دیری نمی پائید که خورشید کمرنگ پائیزی از لابلای آنها سرک می کشید و می خواست به روی زمینیان بخندد. این بازی ادامه داشت تا شب هنگام که سیاهی بر همه جا چیره می شد و شهر چادر سیاه بر سر می کشید تا به مهمانی شبانه برود. در یکی از همین بعدازظهرهای سرد پائیزی، فریده کودک بر زمین نهاد. دختری گریان و بدخو. قدری زشت. با موهای فردار زنگوله مانند و دهانی بزرگ. دخترک امان پدر و مادرش را بریده بود. گویی به این دنیا آمده بود که فقط جیغ بزند. از این بغل به آن بغل می شد اما آرامش نداشت. دهان گشادش تا بناگوش باز بود و شکوه می کرد شاید از آمدنش به این دنیا نالان بود و چون دستش به جایی نمی رسد جیغ می کشید. فریده حوصله اش سر رفته بود، گل افروز را به یاری می طلبید و گاه نورالدین را. اما هرچه بود وود این کودک بدخو تحولی در ساختمان بزرگ ایجاد کرده بود. کسی بیکار نبود که به اشکان بیندیشد. غمی بود بر دل و بر زبان جاری نمی گشت. چه حاصل از یادآوری آن؟ آنها پذیرفته بودند نبودن اشکان را.
    حالا دیگر خورشید زن پر مشغله ای شده بود. خانواده دار شده بود. دختری داشت و پسری. و باید که بیش از پیش کوشش کند. گذشت ایام را نمی فهمید. تر و خشک کردن نوزادی از برای او که تبحری نداشت قدری مشکل بود. مرتب دست از کار می کشید و شیشه به دهان دخترک می گذاشت و یا زیرش را عوض می کرد. کهنه شویی نیز از کارهایی بود که مزید بر علت شده بود. دخترک را نگار نام نهاده بودند. و بوتیمار چنان شیفته نگار شده بود که دقیقه ای او را تنها نمی گذاشت مبادا مگسی بر روی صورت چون گلش نشیند و یا زنبوری. صدای نگار شنیده نمی شد. کودک آرامی بود و دائم در بغل خورشید یا بوتیمار جنبانده می شد. بهانه ای نداشت برای گریستن. زیرا هیچ زمان تنها نبود که با جیغهای کودکانه کسی را بطلبد. زیرش همیشه خشک و تمیر بود و شکمش مملو از شیر چرب گاو و گوسفند. می خورد و می خوابید و روز بروز بزرگتر و زیباتر می شد. خورشید هر شب با صدایی دلنشین برای نگار لالایی می خواند و او را روی پا آرام می جنباند. آوازهای قشنگ روستایی که خواب به چشم می آورد. بوتیمار نیز سر به زانوی خورشید می گذاشت و همراه نگار می خوابید. گوش بوتیمار و نگار به این ترنم دلنشین خو گرفته بود و خود را در دامان خورشید امان می پنداشتند و به خوابی شیرین فرو می رفتند. خورشید با لذت به کودکان خفته خود می نگریست و همه شب قبل خواب با خدایش به راز و نیاز می نشست و او را سپاس می گفت که به خواسته اش جامه عمل پوشانیده و او را در این دنیا به حال خود رها نکرده.
    حال خورشید و بوتیمار هر شب با هم به گفت و شنود بودند. بوتیمار سجده های طولانی خورشید را دوست داشت و رو به رویش به تماشا می نشست و گاه از حرکات نگار خنده اش می گرفت. نگار چهار دست و پا می کرد و هرشب مهر و تسبیح خورشید را بر می داشت و با خود به آن طرف اتاق می برد. کسی هم نمی توانست آنها را از او بگیرد. غیظ می کرد و جیغ می کشید. دانسته بود خورشید و بوتیمار طاقت شنیدن جیغ هایش را ندارند و در هر کاری آزادش می گذراند. بوتیمار هیچ گاه از پدر و مادرش حرفی نمی زد. خورشید هم رسشی نمی کرد. دوست نداشت گذشته اش را و زندگی شهر و آنچنانی ای را یاد آور شود. دیگر حاضر نبود به هیچ قیمتی او را از دست بدهد. مادرش تا به حال خودش را وفق داده و نبودش خو گرفته. تازه شاید فرزندانی دگر داشته باشد. و با آنها سرگرم شود. اما خورشید تمام وجود خود را بسته به وجود بوتیمار می دید و سپس نگار. نگار را از آن خود می دانست. زیرا سپرده بودنش اما از جانب بوتیمار نگران بود. نیاید روزی که او را از دست دهد.آنوقت حتما خودش را می کشت. بوتیمار زیاد با بچه های آبادی دم خور نبود. از خانه بیرون نمی رفت. گاه به مغازه ی حیدرخان می رفت و خرید می کرد. و روزی دو مرتبه کنار چشمه می رفت تا آب بیاورد. او دیگر به زندگی در روستا عادت کرده بود. و می دید که خورشید زیاد درگیر است پس علاقه مند بود کمک حال او باشد ... هرگاه که پای به کوچه می گذاشت بهادر که گویی مویش را آتش زده اند جلوی رویش سبز می شد او را مورد تمسخر قرار می داد و دم می گرفت:
    گنگه زبون دار شده هُو هُو....
    بهادر از بی سر و زبانی بوتیمار سواستفاده می کرد و دوست داشت او را بیازارد و اشکش را در بیاورد. اما بوتیمار هیچ گاه اشکی نریخت. فقط با صورتی بر افرروخته خیره نگاهش می کرد. و حرفی نمی زد. او به خورشید هم چیزی نمی گفت. نمی خواست که خورشید ناراحت شود. و در مقام دفاع برآید. آمنه را می شناخت و صلاح نمی دید که با خورشید رو به رویش کند/ هرچه بود آنها اهل و عیال کدخدا بودند و زورشان بر همه ی اهالی می چربید
    حالا بوتیمار همه ی کار ها را بلد بود. دل به کار می داد و زود می آموخت. او که درس و مدرسه نداشت. هیچ کدام از بچه های آبادی به مدرسه نمی رفتند. دبستانی نبود و هم چنین معلمی... ! دختر ها قالیبافی می کردند و پسر ها کشاورزی و چوپانی. و لخت و برهنه میان کوچه دویدن و سنگانداختن. تنها تفریح پسر بچه های آبادی بود. دختران روستایی که هنوز قد و قواره ای بهم نزده بودند از همان کودکی کار می کردند. در حالیک پیراهن های بلند و چین دار بر تن داشتند و چارقدی بر سر کشیده و دسته های بلند چارقد تا پایین شکمشان می آمد کوزه ای بر دوش گذاشته کنار چشمه می رفتند و آب می آوردند و یا ظرف می شستند. و قدری که بزرگتر می شدند قالی بافی می کردند. بعد از ظهر ها که از کار فارغ می شدند دو سه نفری قالی بافی می کردند. بعد از ظهر ها که از کار فارغ می شدند دو سه نفری در حالیکه عروسکی پارچه ای و کثیف در بغل داشتند توی کوچه ها می گشتند و به اصطلاح تفریح می کردند. بوتیمار عروسکهای چرک و زمخت آنها را با عروسک های زیبای آن فروشگاه بزرگ مقایسه می کرد. دختران ژولیده روستا را با آن دختر زیبای ناخن لاک زده توی فروشگاه مقایسه می کرد و برای بچه های آبادی دل می سوزاند.
    بخش دوم
    تار های سپید مو لابلای مو های سیاه رنگ خورشید نشسته بود و پیری را یاد آوری می کرد. خورشید زندگی و جوانی اش را وقف بوتیمار و نگار کرده بود. و آن ها اینک جوانانی آراسته و زیبا بودند. لباس های نو و تمیز می پوشیدند البته به سبک روستاییها هر دو زیبا و متین بودند.
    نگار شانزده ساله بود و بوتیمار بیست و یک ساله. بوتیمار قامتی بلند داشت و به سان سالار خان باریک مانند والدینش نیز صورتی ظریف نقش داشت. نگاه مهریان و گیرایش هم به آقای سالاری بزرگ شباهت داشت. اصلا جوانی سالار خان را یادآوری می کرد.اما کو آن یده ای که بشناسد؟ در این آبادی سالار خان شخصیتی نبود. بوتیمار موهایی صاف و سیاه رنگ داشت که فرقی کج باز کرده میانشان جدایی می انداخت . نیمه ی بیشترشان را طرف راست سر می خواباند و نمه ی کمترشان را طرف چپ سر. پوستی سفید و نرم داشت. و صورتی ظریف و استخوانی با لبانی باریک که زیر سبیل پنهانش می کرد. او برخلاف پدرش از ریش بدش می آمد و هر روز صبح صورتش را اصلاح می کرد. چشمانی درشت و بادامی به رنگ خاکستری داشت. این هم میراثی دیگر از سالار خان. با نگاهی مظلوم و آرام. برخلاف چشمان نگار که درشت و سیاه بود و اما شراره ی آتش از آن می بارید. جرقه می زد و می سوزاند. چشمانی وحشی ولی بسیار زیبا میان صورتی سبزه و استخوانی جای گرفته بود با موهایی صاف و براق که روی شانه فرو می افتاد. قامتی ترکه ای داشت. چالی کوچک و کم عمق بر روی چانه اش نشسته بود و نمکینش می کرد با بینی ای قلمی و کشیده که پرده های نازکی داشت با انحنایی رو به بالا به طوری که همیشه تا یک سانت داخل بینی ظریفش دیده می شد.
    نگار دختر آرامی بود اما چشمانش حکایت دگریی داشت که با خلق و خوی متینش نا هماهنگ بود مگر زمانی که عصبانی می شد آن زمان نگاهش شرر بار بود ...
    خورشید به هر دو عشق می ورزید. و حاضر بود جانش را فدای خوشبختی آن دو کند.
    حال بوتیمار چوپان خوشید شده بود. آن زمان خورشید گوسفندانش را به دست پسران همسایه می سپرد تا به همراه رمه های خود به چرا ببرند. اما اینک که خود پسری داشت نباید مزد به چوپان می داد.این کار را مدت ها بود که بوتیمار به عهده گرفته بود . نگار در منزل به خورشید کمک می کرد. وگاه که فارغ بود بوتیمار را در کار چوپانی یاری می کرد و یا برایش غذا می برد. نزدیک ظهر ظرف غذای بوتیمار را به دست می گرفت و به راه می افتاد. چه پیچ و تابی داشت دامن پرچین و بلندش ! آنقدر می رفت تا نوای آشنای نی بوتیمار را بشنود. چه محزون می نواخت که بر دل می نشست و نگار آرام گوشه ای می نشست و گوش می سپرد. گویی غمی به دل داشت این جوان که تمامی غصه های دلش را داخل نی می چپاند تا او به گوش دیگران برساند زیرا خودش را گویشی نیست.
    نگار نمی دانست چرا بوتیمار این چنین نی می نوازد ولی ان نوا را دوست داشت و با احترام در سکوت گوش می سپرد.
    بهادر هنوز هم بوتیمار را می آزرد. او جوانی خوش قد و بالا و خوش هیکل بود با موهایی زیر و درشت ولی ژولیده به سبک لاتان. چشمان درشت و زیبایی داشت با لبهای قلوه ای درشت اما خوش فرم. بینی استخوانی و عقابی بلندی داشت و خورشید همیشه می گفت: افرادی که بینی عقابی دارند زیاد از خودشان متشکرند و حال بوتیمار حرف خورشید را پذیرفته بود. بهادر از صبح تا شب توی آبادی ولو بود سرگرمی خاصی نداشت و به همه جا سرک می کشید. با راننده اتوبوس گرم می گرفت. با حیدر خان دمخور می شد و ناخنک به مواد خوراکی داخل مغازه اش می زد. توی قهوه خانه سرک می کشید و چای مجانی می خورد و سیگار می کشید یا تکیه به درختی داده دندان هایش را خلال می کرد. زیبا رو بود اگر ژولیده نبود. لیکن ژولیدگی را مایه ی مباهات می دانست. بهادر به بوتیمار لقب ژیگولی داده بود. و او را ژیگول آبادی می نامید و اما به نگار فراوان دل بسته بود و در برابرش لب فرو می بست و با دیده ی احترام به او می نگریست. دختران دم بخت آبادی از دست چشم چرانی های بهادر در امان نبودند.نگاهان کثف که از چشمان هرزه بیرون می جست. اما نگار از این نگاه کثیف مصون بود فقط نگاهی حسرت بار و سوخته بود که بدرقه ی راهش می شد.
    کدخدا خیلی پیر شده بود و حریف بهادر نمی شد. می دانست که آمنه همیشه از پسرش جانبداری می کند. راضی نبود اما لب فرو می بست. آمنه به قد و قامت پسرش با حظی فراوان نگاه می کرد و آرزوی دامادی اش را داشت. او هم نگار را پسندیده بود و همه ی اهالی ده گفته بود : نگار عروس خودمه. خورشید از گوشه و کنار می شنید و چیزی به روی خود نمی آورد. خورشید هرگز حاضر نبود نگار را به دستان نالایق بهادر بسپارد. بهادر لاابالی و ولگرد ...بی تربیت و قلدر... بیمار و بیکار با چنان مادر دهان چاک و جیغ جیغویی ! می دانست که نگار دو روزه دق خواهدکرد.اصلا مگر نگار تن به این وصلت می داد؟ می دانست که نه! پس خاطر آسوده بود. بگذار دیگران خود ببرند و بدوزند. بوتیمار بی انداززه فهمیده و چشم پاک بود. او از سالها پیش که متوجه رشد جسمانی نگار شد آن طرف حیاط کنار طویله برای خود اتاقی مجزا ساخت. البته خورشید قصد جدا کردنشان را داشت اما چیزی که خورشید در فکر می پروراند بوتیمار در سکوت عملی کرد و خورشید با شادمانی اورا در این کار کمک کرد. حال خورشید و نگار در یک اتاق می خوابیدند و بوتیمار در اتاقی دیگر در کنار طویله. او دوست داشت جدا از دیگر اعضای خانواده باشد. تنهایی را دوست داشت و بیشتر ایام به فکر فرو می رفت. به سرنوشتش می اندیشید. به گذشته ی کمرنگی که در ذهن جستجو می کرد. او جوان سربزیر و لایقی بود. و اهالی آبادی به او احترام زیادی می گذاشتند. همه دوستش می داشتند. همین طور خورشید را که زن بی آزار و عاقلی بود.
    خورشید اوایل جوانی به طور ناگهانی به آن آبادی آمد و همان جا ماندگار شد. هیچ کس ندانست چرا تنهاست و شوهر نمی کند. از زیبایی نسبی برخوردار بود اما گاه آنقدر خشن رفتار می کرد که هیچ مردی شهامت نگاه کردن به او را نداشت و زنان نیز پرسشی از او گذشته اش نمی کردند. او غیر از دیگر زنان روستا بود. این طرف و آن طرف روی زمین ولو نمی شد و ...مانند دیگر زنان کنار چشمه یا پشت درهایشان اجتماع کرده قلیان می کشیدند و از هر دری سخن می گفتند و کارهای منزلشان را به اتفاق انجام می دادند. نه ... خورشید چنین زنی نبود. تند و سریع رفت و آمد می کرد و کارهایش را در سکوت و به تنهایی انجام می داد. تا اینکه به ناگاهصاحب دو فرزند شد. دو رحمت الهی که شاید ترمی بر تنهاییش بود. البته همه خورشید را با دیده ی احترام می نگریستند. قصوری در رفتار نداشت که جای حرفی بماند.
    یک شب که بوتیمار چشم به سجده های طولانی خورشید داشت طاقت نیاورد و به خورشید گفت: هرشب به خدا چه می گویی؟
    خورشید آهی کشید و شروع به جمع کردن جا نمازش می نمود و در همان حال گفت: او را شکر می کنم که هرچه بکنم کم است. او دو گوهر به من ارزانی داشت تا دنیای تنهایم از کسالت و یکنواختی بیرون بیاد. هیچ وقت فکر نمی کردم که من هم فرزندی داشته باشم. اکنون شما دوتا را دارم از شهد شیرین تر و از جواهر گران بها تر.
    بوتیمار لبخندی زد و گفت: چرا تا کنون شوهر نکرده ای؟
    _ اگر اقبال یارم بود همان یک دانه شویم برایم ماندگار می شد.
    _ مگر قبلا شوهر داشته ای؟
    _ بله...فقط یک هفته و بعد بیوه شدم.
    بوتیمار دیگر حرفی نزد اما نگار خودش را جلو کشید و گفت: برایمان از عروسیت بگو.... از گذشته ات.
    خورشید آهی کشید و گفت: قصه ی غصه گفتن ندارد مادرجان.
    نگار گفت: غصه هات کهنه شده دیگه. هرچه بوده گذشته.
    بوتیمار گفت : نه نگار... یادآوری غصه ها برای انسان خوش آیند نیست. جای پای غصه ها همیشه تازه می مونه. برعکس این شادیه که نمی مونه با ادم و کمرنگ میشه. سپس آهی کشید و گفت:
    اما غصه تو دل آدم جا خوش می کنه و هی آزارش میده.
    خورشید گفت: شاید حق با نگار باشه. من دیگر برای غصه خوردن شویم پیر شدم. سال هاست که خودم را وفق دادم. در عوض وقتی به قد و بالای رعنای شما دوتا نگاه می کنم غصه هام رو از یاد می برم. گاه درد و دل کردن آدمی را سبک می کنه. شاید که بیان کردن از دل بیرونشون کنه. من تا به حال از این مقوله با کسی سخن نگفتم. بگذارید عقده هام رو بیرون بریزم.
    سپس به نقطه ای خیره شد. مکثی کرد...آهی از سینه بیرون داد. و گفت:
    من کولی زاده هستم. قبیله ی بزرگ و با صفایی داشتیم. چه روز های خوشی داشتیم. همه با هم صمیمی بودیم. هرجا که ما بودیم بهاربود. در دل طبیعت توی کوه ها و چشمه سار ها و دشتهای سرسبز خدا رشد می کردیم. دلهامان شاد و بی غصه بود. روز ها میان دشت و دمن پرسه می زدیم . اسب سواری و شکار می کردیم . بزرگتر هامان سرگرم کار بودند و جوان های قبیله هم همینطور. اما این میان مرا با کار میانه ای نبود. پدرم نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. تک فرزندش بودم و بینهایت دوستم داشت. مادرم خیلی زود مارا تنها گذاشته بود. من که چیزی ازش به یاد ندارم. مادر پدرم بزرگم کرد و پدرم دیگر زن نگرفت. پدر روز ها دنبال شکار می رفت و هر شب گوشت کباب شده شکار می خوردیم. همه ی اهالی قبیله شب ها گرد آتش جمع می شدند و چای می نوشیدند و گوشت شکار کباب می کردند. غذای گرم و گشتیشان مخصوص شام بود . روز ها از لبنیات استفاده می کردند. ماست کیسه انداخخته و روغن اعلاء و کره ی چرب گوسفندی و نان گرم تنوری. وای که چه دل چسب بود. خون از لب هایشان می چکید انگار. همه قوی و سالم بودند. آخه مردم قبیله مان اهل شکم چرانی بودند. خوب می خوردند و خوب می گشتند. هوای پاک و سالم کوه و صحرا گوشت گرم و تازه حیوانات و پرندگان شکاری. شیر زیر سینه ی گرم چهارپایان. دل بی غم... اسب سواری ... این ها همه باعث می شد که بنیه ها قوی و بدن سالم بمونه. همین که هوا سرد می شد ما مهاجرت می کردیم می رفتیم به مناطق سرسبز. با زمستان میانه ی خوبی نداشتیم. زندگیمان این جوری بود. نه فقط ما بلکه همه ی کولیها این چنین هستند. من قد و قامتی به هم زده بودم. و قدری ززیبا بودم. لااقل از تمامی دختران قبیله خواهان من بودند اما پدرم راضی نمی شد. می گفت:
    خورشید رو بدست هرکس نمی دم.
    هوا به سردی می گرایید که ما کوچ کردیم. مثل همه سال. به منطقه ی خوش آب و هوا رسیدیم و اطراق کردیم. تازه جابه جا شده بودیم. که من کوزه ای بر دوش گذاشتم و برای آب آوردن آب به سر چشمه رفتم. چشمه ی بزرگ و پر آبی بود که سر راه یک آبادی قرار داشت. اهالی آن آبادی هم از آن چشمه استفاده می کردند. من کنار آب نشسته بودم و خودم را نگاه می کردم. خب سن و سالم چنین اقتضا می کرد. اهالی قبیله مان به من خورشید ورپریده می گفتند. آن زمان دختر آرامی نبودم. نه اینکه ناپاک باشم اما دوست داشتم دلبری کنم و برهم. خلاصه آن روز کنار چشمه نشسته بودم و توی آب برای خودم سر و گردن می جنباندم. با صدای سم اسبی از جا جستم. دو جوان رعنا سوار بر اسب به آنجا آمده بودند تا به اسبهایشان آب بدهند. آن ها از دیدن من شگفت زده شدند و من از رویت آن ها. لحظه ای خیره به هم نگریستیم سپس من کوزه ام را برداشتم و شتابان از آنجا دور شدم. آن دو جوان سوار اسب شدند و مرا تعقیب کردند. خیلی آرام و آهسته. بدون هیچ آزاری و البته دورادور.
    آن شب کنار آتش نشسته بودیم که بزرگ تر یکی از همان جوانان به چادرمان آمد و مرا از پدرم خواستگاری کرد. نام آن پسر یار محمد بود. پدر یارمحمد خان بود و بسیار مال دارو پرقدرت. شنیدم که یار محمد یکدل که نه صد دل عاشق شده. پیش خودم شاد شدم. پسر خان خواهانم بود. دختران در آن سنین خوششان می آید که جوانی تعقیبشان کند. و محل زندگیشان را بیابد و بخواهد که او را از آن خود کند. آن شب برایم خیلی رویایی بود. پدرم مهلت خواسته بود تا فرداشب که قدری فکر کند . صبح فردا پدر جوانک دیگر جهت خواستگاری آمد. البته او خان نبود اما آن هم مالدار بودند و نه قدرتمند. دانستم آن دو جوان با هم پسرخاله هستند و هر دو سخت دل در گرو من دارند. من مانده بودم و دنیایی تردید. که چه کنم و کدامشان را برگزینم. اما مهلت جهت فکر کردن نبود . نزدیک ظهر از طرف خان پیغام رسید که اگر ما به آن ها جواب ندهیم خان را با خودمان دشمن کرده ایم و بهتر است که چنین نباشد زیرا خان بدجوری انتقام می گیرد. خان وعده ی احتشام و قالیچه داده بود و از ما هیچ چیز نمی خواست. زیرا احتیاجی به جهیزیه ی من نداشت. همین که من پسرش را شاد می کردم کافی بود.
    و پدرم که مردی صلح طلب بود از من خواست که به خان جواب بدهم. برای ما فرقی نمی کرد ... هردو جوان به ظاهر خوب بودند و البته پسر خان مزیت بیشتری داشت. ما هم چنین کردیم و نخواستیم که خان پر قدرت با ما دشمن شود. پسر خاله ی یار محمد را حیدر مراد می نامیدند. شب عروسیمان که خیلی با شکوه برگزار شد زمرمه هایی به گوشم رسید که حیدر مراد دلش شکسته ولی آرام نمی نشیند و خدا به ما رحم کند. اما من سرمست بودم و خودم را در پناه خان ایمن می دانستم. زرق و برق عروسی حیرانم کرده بود. خان جشن مفصلی برگزار کرده بود. و تمامی اهل آبادی های اطراف را طعام می داد. ساز و دهل می زدند. و لباس های پر زرق و برق بر تن من کرده بودند و مرا غرق در زیور آلات کرده بودند و به بهترین شکل مرا آراسته بودند. معلوم بود که یار محمد سخت شیفته ام است. از نگاهش می دانستم. چه شیرین مرا می نگریست. و مسرورم می کرد.
    انگار توی آسمان ها پرواز می کردم. خان هم با من خیلی مهربان بود. آن شب شاید هزار بار مرا بوسید و همین طور مادر یار محمد که با افتخار مرا به دیگران نشان می داد و می گفت: عروس خوشگلم را دیده اید؟ آن شب حیدر مراد و خانواده اش از آبادی خارج شده بودند و دیگر برنگشتند. من اصلا به حیدر مراد فکر نمی کردم. او می توانست دختر دیگری را به عقد خود در بیاورد.
    جشن عروسی با همه شکوهش به پایان رسید و من و یار محمد زندگی عادیمان را شروع کردیم. گرچه کوتاه ولی شیرین بود. یار محمد خیلی به من محبت می کرد . او مرد با غیرت و بددلی بود. من اجازه نداشتم به تنهایی از خونه بیرون برم. خودش همه جا باهام بود. پدرش مکنت زیادی داشت. و لازم نبود که یار محمد دنبال کار باشد. صبح و شبمان را با هم سپری می کردیم. از صبح که از خواب بر می خاست تا شب که بخوابد لحظه ای چشم از من بر نمی داشت. می گفت هرچه نگاهت می کنم سیر نمی شم. هنوزم هم که فکر می کنم از این علاقه در شگفت می مانم! یک روز با هم به کنار چشمه رفتیم تا هم آب برداریم و هم گردش کرده باشیم. یارمحمد چهار چشمی مرا می پائید گویی از چیزی نگران بود. من کنار چشمه نشسته بودم و پاهایم را درون آب کرده بودم و آواز می خواندم. به ناگاه یارمحمد از جا برخاست و با تعجب گفت: حیدر مراد؟!
    من سر برداشتم و حیدر مراد را دیدم که قهقهه سر داده و گفت: توقع نداشتی مرا ببینی؟ بدون ما با خوشگلان می شنگی؟
    یار محمد جواب داد: زنم است اختیارش رو دارم.
    _ در خانه حبسش کرده ای، می ترسی ناخنکش بزنیم؟
    _ ببند آن دهان کثیفت رو.
    _ هر چه هستیم از یک قماشیم. به روی ما می پری از برای بیگانگان تازه از راه رسیده؟!
    _ از جلوی چشمانم دور شو. ببند آن چشمان ناپاکت را.
    حیدرمراد بلندتر خندید و گفت: تازه از گرد راه رسیده ایم. بگذار دست و رویی بشوئیم. چشمه که از آن خداست اگر خوشگلان از آن شمایند.
    یارمحمد قامتش را سپر من کرد و به من نهیب زد سر بزیر افکنم تا دیدگان حیدرمراد بر من نیفتد. حیدرمراد دست و رویش را شست و زیر چشمی به من نگاه کرد و مشتی آب بر من پاشید و گفت: لامروت به از ما بهتران جواب می دهی؟ حالا برای ما ناز می کنی؟
    یارمحمد که کف بر لب آورده بود، گفت: یا زود از جلوی چشمانم دور می شوی یا پیراهنت را به خونت رنگین می کنم.
    حیدرمراد خشمگین بر جا ایستاد و گفت: طعمه را ربوده ای، شاخ و شانه هم می کشی؟
    پسرخاله ها با هم گلاویز شدند و من مانند جوجه ای لرزان به درخت تکیه دادم و ناخن جویدم. نمی دانم چه مدت گذشت که ناگهان یارمحمد دست بر سینه اش گذاشت و فریاد کشید. پنجه هایش به خون گرمش آغشته شده بود. حیدر مراد قدمی به عقب برداشت و سپس قهقهه ای زشت سر داد و گفت: همه می دانستند که حیدرمراد آرام نمی نشیند. چرا تو نفهمیدی؟ حالا این خوشگله مال من میشه.
    و با این حرف به طرف من آمد. من که ترسیده بودم عقب عقب می رفتم و اشک می ریختم و حیدر مراد می خندید و چقدر کریه بود در نظرم!
    یار محمد به سختی از جا بلند شد و پشت سر حیدر مراد به راه افتاد در حالیکه تکه سنگ بزرگی به دست داشت و من تا آمدم فریاد بزنم و او را منع کنم تکه سنگ بر سر حیدرمراد کوفته شد و او را نقش زمین کرده بود. یار محمد قدری به او نگریست و گفت: خودت اینطور خواستی. و سپس بی حال نقش زمین شد. من بر بالینش نشستم و اشک ریختم فغان کردم و چنگ بر موهایش زدم. یارمحمد که خون زیادی از سینه اش بیرون می زد، بریده بریده گفت: نفریت بر تو باد اگر... شوی گزینی.... بعد از من دست هیچ مردی نباید با تو.... آشنا شود.
    و لب فرو بست. رفت که رفته باشد. دو پسر خاله جوان و ناکام کنار چشمه جان به جان آفرین تسلیم کردند و من گریان و نالان دویدم و سر بر سینه خان گذاشتم و گریستم. دیگه شب و روز نداشتم. همه روزه توی اتاقی حبس می ماندم و اشک می ریختم و به بخت بدم لعنت می فرستادم. دانستم خوشگلی زیاد هم مایه دردسر است برای آدم. مادر یارمحمد چه ها می کرد با خودش! داغ جوون دیوانه اش کرده بود. و من تحمل دیدنش رو نداشتم. انگار با دیدن من بیشتر آتش می گرفت. خب حق هم داشت. دیگه کاری در آنجا نداشتم. تصمیم گرفتم از ده بیرون برم.طاقت دیدن خان رو هم نداشتم. پیرمرد کمرش شکست، می دانم که شکست. به اینجا آمدم و به زندگی اجباری ام ادامه دادم. پس از مدتی خان برایم چند گوسفند و گاو فرستاد و من دیگه سراغی از اونا نگرفتم. یار محمد گفته بود: اگر شوی کنم، نفرینم می کند. من شوی نمی خواستم اما حیف از جوانیم بود. دلم اولاد می خواست. اما چاره ای نبود دلم نیامد به وصیتش عمل نکنم. با تنهائیم ساختم و شبانه گریستم تا عاقبت خدای بزرگ دلش برایم سوخت و شما گوهران گرانبها را برایم فرستاد. از آن شب من هر شب خدا را شکر می گویم که هر چقدر خدا را شاکر باشی باز کم است و کوتاهی کردی. قصه خورشید تمام شده بود در حالیکه اشک بر گونه نگار جاری بود. نگار خودش را در آغوش خورشید انداخت و گریست. بوسید و بوئید. بوتیمار نیز سر بر زانوان گذاشته بود و حرفی نمی زد. بهادر روز بروز بیشتر عرصه را به مادرش تنگ می کرد و نگار را می خواست. هر روز صبح و عصر اطراف چشمه می پلکید. می دانست در آن ساعات نگار برای برداشتن آب به آنجا می رود. بهادر به نگار نزدیک نمی شد. از او می ترسید از نگاه شرربارش دوری می کرد، اما او را می خواست و دورادور نگاهش می کرد. نگار از بهادر نفرت داشت. از قیاقه ژولیده اش، از ولگردی اش، از لحن صحبت کردنش و حتی از آمنه و آن چادر گره زده به دور گردنش، بیزار بود. او تمامی نفرتش را آن زمان که بهادر را حوالی چشمه و یا هر جای دیگر چشم انتظار خود می دید در چشمانش می ریخت و با غیظ نگاهش می کرد و شتابان دور می شد و بهادر با حسرت تا جایی که چشمش یاری می نمود، دور شدن نگار را تماشا می کرد و با قلبی آکنده از درد به خانه بازمی گشت تا عرصه را بر آمنه تنگ تر نماید. نگار وقار و متانت بوتیمار را دوست داشت و آن نگاه مظلوم و مهربانش را. سکوت مبهمش را و لبخند کمرنگش را. شخصیت آرام بوتیمار بر دل نگار نشسته بود. بوتیمار شخص فوق العاده نظیفی بود. زود به زود استحمام می کرد و لباسهایش را می شست. کم حرف و پر حوصله بود. با همه مهربان بود و با نگار مهربانتر از همه. آن دو در دل به یکدیگر دل بسته بودند و هر یک بی خبر از دل دیگری. دم نمی زدند و بروز نمی دادند. بوتیمار که طبیعت محجوبی داشت، اما نگار را خورشید چنین پرورده بود. آمنه محبت این دو جوان را نسبت به هم می دید و حرص می خورد. گوشه و کنار می نشست و به همسایه ها می گفت: درست نیست پنبه رو کنار آتش قرار دهند. این خورشید زن بی فکریه، من از عاقبت این دو جوون بیم دارم. اما همسایه ها فقط شنونده بودند. آنها حرف آمنه را قبول نداشتند زیرا به پاکی و نجابت بوتیمار ایمان داشتند. می دانستند خورشید زن دوراندیش و دانایی است و دورادور مراقب جوانان است، لیک جوابی نمی دادند و آمنه هر آنچه که می خواست، می گفت. یک روز آمنه توسط زن اوستای حمامی برای خورشید پیغام فرستاد که وای به روزگارش اگر نگار را به بهادر ندهد. و اگر نگار را به عقد بوتیمار درآوردند، آمنه و بهادر زندگیشان را به آتش می کشند و شاید هم از آن بدتر. خورشید حرفی نزد اما گویی غم عالم را یک جا توی سینه اش گذاشتند. چه باید می کرد؟ می دانست آمنه به هر آنچه که بگوید عمل می کند. و به همین دلیل مردم دوست نداشتند با او در بیفتند. خورشید از این مقوله به فرزندانش هیچ نگفت. نباید بوتیمار را ناراحت می کرد. او بیش از اندازه مظلوم بود. جایز نبود او را بیازارند. از آن گذشته شاید اصلا بوتیمار قصد ازدواج با نگار را نداشت. شاید او را چنان خواهر دوست داشته باشد. هر مهر و محبتی که نباید منجر به ازدواج شود. آدمیان می توانند به یکدیگر مهر ورزند بدون قصد و غرضی. دل آدمی سرای محبت است. خورشید پی به نوع علاقه هیچ کدام نبرده بود. هر دو، نگاهشان را حفظ می کردند. گرچه به هم خیلی عادت کرده بودند و اگر یکی حضور نداشت آن دیگری بی قرار بود. اما همه علاقه ها که به عشق ختم نمی شود. خورشید تصمیم گرفت بیشتر جوانانش را زیر نظر بگیرد تا بداند که چگونه به یکدیگر دل بسته اند؟ عادت و یا عشق؟ او باید تکلیف خویش را می دانست و کار را یکسره می کرد. جایز نبود بیش از این دست دست کند. می دانست که بوتیمار لب از هم باز نمی کند و حرف دلش را به زبان نمی آورد. او کم روتر از این حرف ها بود. حجب و حیا داشت. هیچ گاه خواسته اش را بر زبان نمی آورد مگر آن که خورشید خود واقف می شد و برآورده اش می کرد. خود بزرگش کرده بود و به اخلاقش آشنایی داشت. نگار اما اگر عشقی به دل داشت از نگاه خورشید که باز می داشتش از جسارت، شرم می کرد و بروز نمی داد. خورشید همه را می دانست. پس باید خود کنکاش می کرد در رفتارشان. اما هرچه بیشتر دقیق شد کمتر پی به سر درونشان برد. گاه می اندیشید چون خواهر و برادری به یکدیگر انس گرفته اند و به هم علاقه مندند اما بعضی اوقات از نگاه نگار آتش عشق زبانه می کشید و زود فرو می نشست. آن زمان که بوتیمار سر به زیر داشت و نگار نگاهش میکرد، اما زمانی که بوتیمار سر بر می داشت نگار نگاهش را می دزدید و به سویی خیره می شد و خورشید در قضاوت مستأصل بود. با این وجود بعد از تهدید آمنه لحظه ای آرامش نداشت. بیم داشت از بهادر که صدمه ای به بوتیما بزند. می دانست تا زمانی که نگار ازدواج نکند اوضاع ده روبراه خواهد ماند و شاید بهادر هم دست نگاه دارد و صبوری پیشه نماید گرچه بعید به نظر می رسید. اما چرخ گردون که همیشه به میل بشریت نمی چرخد. گاه به کام، گاه بر خلاف آن. و چه نیکوست خدای مهربان که صلاح بندگانش را می داند و سرنوشت را برایشان رقم می زند. اگر همیشه ایام دنیا به کاممان بود. قدر خوشبختی و سعادت می دانستیم؟ تا شکستی نباشد پیروزی ارزشمند نیست. اکنون که بیماریها را با چشم می بینیم باز قدر سلامتی ندانیم. فقر را دور یا نزدیکمان لمس می کنیم، قدر دارائیمان را نشناسیم و فزون خواهیم. مرگ را با چشم حیرت زده می بینیم اما عمر جاودانه را از برای خود باور داریم و خواهانیم و کینه ورزی می کنیم، زیاده خواهی داریم، دروغ می گوئیم و چه بسا به همنوعان بدی روا داریم. از کجا معلوم که قافله مرگ فردا کجا اطراق کند؟ ذلت برای ما نیست؟ پیری نیست؟ ناکامی نیست؟ به امید خداوند بزرگ و یکتا که دنیا به کام همگان و عزّت دنیا برای نیکوسرشتان باشد. بخل چرا؟ خورشید که اکنون فرتوت شده بود در بستر بیماری افتاد. بنیه اش تحلیل رفته بود و سایه مرگ را بر سر خود احساس می کرد. او از ترس آمنه مأموریتش را انجام نداده بود اما اگر پیمانه عمرش لبریز می شد و رفتن آغاز می کرد تکلیف این دو جوان چه بود؟ روزها در بستر بیماری اندیشید، گرچه برایش مشکل بود اما فکرش آسوده نمی شد. عاقبت تصمیم خودش را گرفت. او مرگ را به خود نزدیک می دید و نباید که جوانان را به حال خود رها می کرد. بوتیمار و نگار را بر بالین خود خواند و سخن آغاز کرد:
    عزیزانم، شما نور چشمان من هستید. می دانید که چقدر دوستتان داشتم و دارم. چشمان نگران من همیشه دنبال شما بود که عاقبت سرنوشت شما دو نفر چه می شود؟ آیا من لیاقت تربیت شما را داشتم یا نه؟ هر چه بود تقدیر این بو که شما طفلان معصوم در دامان من رشد کنید. می دانم که به هم انس گرفته اید همچون خواهر و برادری. اما می دانید که خواهر و برادر نیستید ولی تا به حال رفتار هر دوی شما پسندیده بوده. طوری که جای هیچ صحبتی نبود. هر دوی شما پاک و معصوم بودید و من به شما ایمان دارم. اما اینکه تا چه میزان به هم علاقه دارید، نمی دانم. خیلی سعی کردم که بفهمم اما موفق نشدم. اجازه بدهید رودرواسی رو کنار بگذاریم و قدری از علایق انسانی حرف بزنیم. من شما رو با عشق آشنا نکردم. اصلا عشق نشان دادنی نیست که نشانش نداده باشم، آموختنی نیست که بگم در وظیفه ام کوتاهی کردم و یادتان ندادم. عشق عشق است. احساسیه در قلب انسانها که آدمی رو با زنجیری محکم به معشوق متصل می کنه، روحشان رو به هم پیوند می ده. معشوق هم هر چیز و هر کسی می تونه باشه، در هر مقام و مرتبه ای. که البته والاترین علایق، عشق به ایزد یکتاست. عشق در درگان خدا جایگاه عظیمی داره. اصلا خدا انسان رو آفرید که عاشق باشه. تا عشق نباشه زندگی نیست، هدف نیست، تلاش نیست، رسیدن نیست. پس نباید شرم داشته باشید چون عشق پاک در نظر همه قابل احترامه. خورشید خسته شد. آرام گرفت تا نفسی تازه کند. نگار و بوتیمار سر به زیر داشتند و گونه هایشان گلگون شده بود. بر پیشانی بوتیمار قطرات عرق نشسته بود. خورشید ادامه داد: این همه حرف زدم تا منو به دلتون راه بدید چون تا به حال خودم راه نیافتم.
    خورشید باز هم ساکت شد و به آن دو نگریست. بوتیمار سر به زیرتر شد و نگار هم چشمان گرد شده اش را روی زمین می گرداند و حرفی نمی زد فقط تندتر نفس می کشید. خورشید نفس بلندی کشید و گفت: آشنا نبودید با این حس؟
    و چون جوابی نشنید، گفت: گویا شما خجل تر از اونی هستید که من فکر


    می کردم!بهتره با هم پوست کنده حرف بزنیم.بوتیمار با تو هستم آیا به نگار علاقه داری؟
    بوتیمار بدون اینکه سرش را بالا بگیرد خیلی آرام جواب داد:میدانید که بله خیلی زیاد.
    -آیا اونقدر هست که اونو زیر بال و پر بگیری و محافظتش کنی؟منظورم اینه که به همسری برگزینی اش.
    بوتیمار سر به زیر انداخت و جوابی نداد.
    خورشید گفت:قرار شد رودروایسی رو کنار بگذاریم و پوست کنده حرف بزنیم.میدونی که من ناخوش احوالم و نگران آیندۀ شم دو نفر هستم.باید قبل از مرگ وظیفه ام رو انجام بدم و تکلیف شماها رو معلوم کنم.اجباری که در کار نیست.سوالی کردم تو هم بهتره حف دلت رو بزنی.اگه دوستش داری که بگو اگرهم نه که هر کدامتان خدایی دارید بعد از من هم می تونید خواهر و برادروار پشت هم رو داشته باشید.خب گفتی بوتیمار؟جواب من رو ندادی؟دوست ندارم که احساس کنی که وظیفه ایی در قبال نگار داری ،نه ابداً،این ازدواج مطلوب دل من نیست زندگی با عشق شیرین میشه و من دوست دارم که شما دو نفر زندگی شیرینی داشته باشید.اگر میلی به نگار داری و اگر خواهانش هستی بگو.بوتیمار همان طور که سر به زیر داشت گفت:اگه نگار موافق باشه... این تنها آرزوی منه.
    خورشید نفسی به راحتی کشید و گفت:تنها آرزوی من هم هست.نگار عزیزم نظر تو چیه؟بدون رو دروایسی جواب بده.صحبت یک عمر زندگیه.تو هم نباید معذوریت قرار بگیری.
    نگار به بوتیمار نگاه کرد و گفت:من به هیچ کس اعتماد ندارم مگر بوتیمار و به هیچ مردی اندازۀ او علاقه مند نیستم.اگه بوتیمار منو بپذیره من حرفی ندارم.
    خورشید نفسی کشید گفت:کم و بیش دانسته بودم که تو به بوتیمار دل داری اما حالا مطئن تر شدم.بعد به بوتیمار گفت:برو از توی صندوق چوبی ام زیر همان بقچۀ ترمه یک جعبه ی کوچک هست اونو بیار.
    بوتیمار چنین کرد و جعبه را به دست خورشید داد.خورشید از نگار خواست کمکش کند تا بنشیند. و نگار به آرامی او را روی تشک نشاند.خورشید با دستان لاغر و لرزانش جعبه را گشود و گردنبند متعلق به بوتیمار بود. همان که توی حمام از گردنش باز کرده بود.بوتیمار آن را به یا آورد و به روی خورشید لبخند زد.هیچ کدام سواد خواندن نداشتند .خورشید گردنبند را گردن نگار انداخت و گفت:این متعلق به بوتیماره یادگارپدر . مادرش.من اونو پنهان کرده بودم به دردش نمی خورد.حالا این رو به گردن تو کردمبدین وسیله شما دونفر نامزد شدید این هم نشان نامزدیتان.اما باید به من قول بدهید بعد از مرگ من شبانه از این آبادی فرار کنید.بروید به هر کجای دنیا که دوست دارید دور شوید از اینجا.تا دست آمنه و بهادر به شما نرسه.درغیر این صورت آنها مانع ازدواج می شوند. خودتان که میدانید چه آدمهایی هستند!!زمین خدا بزرگ است و پهناور دست خدا همراهتان شما را به همون می سپارم که بهترین که بهترین یاور آدمیان است.
    خورشید زیاد حرف زده بود خسته شد و سر به بالش گذاشت تا دمی بیاساید.بوتیمارکه کاری آن جا نداشت از اتاق بیرون رفت تا بگریزد از
    نگار.شرم داشت کهنگاهش کند.او اکنون سردل برون ریخته بود و به راز دل نگار نی واقف گشته بود.رفت تا در اتاق خود در تنهایی به سر برد و با خود خلوت نمایید.وگاه چه آرام بخش است این تنها ماندن و با خود خلوت کردن!
    نگار شادمان بود.او بیش از این طاقت نداشت که رازش را در سینه حبس نماید.دختر پاک و نجیبی بود اما قدری وحشی صفت با روحی سرکش،که اگر چون خورشیدی نبود که او را بپرورد پیش از این بارها پیش قدم شده و از معشوق طلب عشق می کرد.
    صبح روز بعد که نگار بر بالین خورشید رفت اورا مرده یافت.بوتیمار هنوز توی اتاقش بود.نگار که ترسیده بود شتابان خود رابه اتاق بوتیمار رسانید تا آگاهش نماید.بوتیمار مشغول خواندن نماز بود.نگار همیشه دوست داشت نمار خواندن بوتیمار را تماشا کند زیرا بوتیمار به وقت نماز طور خاصی از خود بی خود بود.گویی از این دنیا خارج گشته و روحش به آسمانها پر کشیده.انگار هیچ نمی بیند و هیچ نمی خواهد جز معبود.خورشید درس خدا شناسی را به او خوب آموخته بود و بوتیمار نیز فراگرندۀ شایسته ای بود.
    نگار دررا گشود و بوتیمار را صدا زد و چون اورا درحال عبادت دید دانست باید بنشیند تا نماز بوتیمار تمام شود.
    بوتیمار پس از شنیدن خبر مرگ خورشید سر بر مهر گذاشت تا بگرید با خود تا نگار اشکش را نبیند.خود نیز متعجب بود ایت اولین مرتبه ای بود که در تمامی عمرش اشک می ریخت.گویی خود نیز خجل بود.اما باید میگریست تا آرام می شد.خورشید عزیزترینش بود و اینک اورا از کف
    داده بود.
    بوتیمار و نگار به یاری هم خورشید را در قبرستان آبادی به خاک سپردند.آنها تصمیم گرفتند تا چهل روز به احترام خورشید عزاداری کنند و سپس سپس از آبادی خارج شوند.ازدواج در ایام سوگواری جایز نبود.هردو ساکت و آرام به اتاقهایشان می رفتند و تنها می زیستند و اینک که نامزد بودند از هم می گریختند و شرم داشتند رودر روی هم قرار گیرند.نیاز به هم صحبتی اگر بود مختصربود.نکار غذای بوتیمار را درون سینی قرارداده پشت در اتاقش می برد و آرام صدایش می زد.بوتیمار چشم به کف زمین دوخته با صورتی گلگون در را می گشود و سینی را می گرفت تشکری زیر لب می کرد و باز در خلوت خود فرو میرفت.آن دو هم چون گذشته به کارهای خانه و گاو و گوسفند ها رسیدگی می کردند.چرخ زندگی که با مردن یک نفر از حرکت باز نمی ایستد.
    با این وجود روزهای سختی را سپری می کردند.درگوشه و کنار خانه خورشید را می دیدند و صدایش در گوششان می پیچد.همه جا خاطره ایی بود از خورشید.چه زود اورا از دست داده بودند و قدرش راندانسته بودند!
    هر روز صبح سحر بوتیمار با گوسفندان به چرا می رفت تا در کوه و دشت نی بنوازد و اکنون غمگین تر از گذشته بود و نوای نی اش پر سوزتر.نگار هم در خانه سرگرم بود و بیرون نمی رفت،تنها در خانه می گرسیت و خورشید را یاد می کرد.
    یک روز چون دگر روزها بوتیمار با گوسفندان به چرا رفت و نگار به کار های خانه رسیدگی کرد.بعدازظهر برای آوردن آب به چشمه
    رفت.هیچکس در آن حوالی دیده نمی شد.نگار کنار آب نشست تا کوزه اش را آب کند.کنر تخته سنگی شاخه گا سرخ و قشنگی توجهش را جلب کرد.گل زیبایی بود آن را برداشت . بویید،می توانست آن را به بوتیمار هدیه کند.هرچه نباشد آن دو نامزد بودند و این نوعی ابراز علاقه بود.می دانست که بوتیمار آنقدر کم روست که میگریزد از او.پیش از این روابط خواهر برادری خوبی داشتند و راحت تر با هم برخورد می کردند. اما از زمانی که نامزد شده بودند بوتیمار فرار می کرد گویی به لبانش قفل زده بودند.پس وظیفه ی خود دانست که آن قفل بزرگ را باز کند تا خجالت بوتیمار بریزد.آن ها قدری به مرگ خورشید خو گرفته بودند و باید به خود و آینده شان می اندیشیدند.نگار با افکار شیرینش سرگرم بود که ناگاه احساس کرد سرش گیج میرود،زمین و آسمان دور سرش می چرخید،سرش را میان دستانش گرفت اما نتوانست خودش را سرپا نگهه دارد و بی هوش بر زمین افتاد.
    بهادر و آمنه که هردو روی درخت بزرگ توت نشسته بودند به آرامی پایین آمدند و نگار را روی اسب انداختند و با خود بردند.این تدبیر آمنه بود.او داروی بی هوشی بر گل ریخته بود تا بدین وسیله نگار را به دام بیندازد.این تنها راه دزدیدم و تصاحب او بود.حال که خورشید نبود آمنه باکی نداشت و کار های زشتش را می توانست گسترش دهد.او نمی توانست ببیند که نگار از آنِ جوانک ژیگول باشد.پس بهادر او چه؟ گرچه آمنه از کسی نمی ترسید اما تا خورشید زنده بود،او یارای چنین کاری را نداشت و اینک آزاد بود.
    از روزی که فهمید خورشید مرده،با شادی تمام شبانه روز نقشه می کشید تا به طریقی نگار را به بهادر برساند.
    راهش مهم نبود،فقط همین که بهادر راضی می شد آمنه خشنود بود.کدخدا بار ها سعی کرد فکر نگار را از سرپسرش بیرون براند.او بارها دختران بالغ دوستان و آشنایان را به بهادر پیشنهاد کرد اما مرغ یک پا داشت و بهادر فقط نگار را طلب می کرد.آمنه هم هر مرتبه قول میداد که نگار را به او برساند.
    آها قبلاً نقشۀ شوم خود را طرح ریزی کرده بودند.پشت کوهی بلند در دور دستها جنگلی بود دست نخورده و دور افتاده.بهادر قبلاً در آن جنگل کلبه ای چوبی بنا کرده بود و وسایل لازم را به آنجا برده بود.حال ملبه فقط نگار را کم داشت.مادر و پسر پلید به کمک هم نگار را انجا بردند و روی تخت چوبی خواباندند و از کلبه بیرون آمدند.
    غروب نزدیک می شد و بوتیمار رمه را جمع کرد و به طرف آبادی براه افتاد. نباید دیر می رسید نگار تنها بود و شاید می ترسید.او آرام گام برمی داشت.با این خیال که غذای گرمی انتظارش را می کشید و روی باز نگار.شادمان بود که هم چون نگاری انتظارش را می کشد.اکنون که نامزد شده بودند احساس می کرد بیش از گذشته به نگار علاقه دارد و بی تابانه در آرزوی آن روزی بود که حلال هم گردند.از تنها غذا خوردن و تنها سر کردن خسته شده بود.از روزی که خورشید مرده بود بوتیمار بد جور تنها مانده و لب فرو بسته بود.نیاز به هم صحبتی داشت که چه بهتر این مونس یار باشد.با قلبی مالامال از عشق اما لرزان پا به خانه گذاشت اما آن را تاریک یافت.بوتیمار حیوانات را در طویله جای داد و نگار را خواند.این اولین مرتبه بعداز مرگ خورشید بود که او نگار را می نامید.اما جوابی نشنید اتاقها را گشت و چون اثری ندید به طرف چشمه رفت کوزۀ آبی کنار چشمه دید اما از کجا معلوم که این کوزه
    ازآنِ که باشد!
    بوتیمار از همسایگان جویا شد همچنین از حیدرخان.اما کسی نگار را ندیده بود.او به خانۀ همه رفت و به گوشه و کنار روستا سرک کشید اما گویی نگار دودی شده و به هوا رفته.خسته و کوفته با افکاری پریشان و روحی سرگردان به اتاق تاریکش رفت
    شب از نیمه گذشته بود که نگار به هوش آمد.هنوز سرش گیج می رفت،نمی دانست چه اتفاقی افتاده و این کلبه کجاست؟!از جا بلند شد همه جا تاریک بود.کورمال خودش را به در رساند اما در به رویش قفل بود ترسید.بوتیمار را صدا کرد اما جوابی نشنید.ندانست آن جا چه می کند!روی تخت چوبی نشست و گریست. سرش درد می کرد و قدری گیج بود.حالت تهوع داشت،سعی کرد بخوابد اما می ترسید.سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفته بود که نگار را می ترسانید.ساعات به کندی می گذشت اما بالاخره سپری شدو صبح از راه رسید.فضای کلبه روشن شد،حال نگار می توانست دور و بر خود را ببیند.اتاق نسبتاً کوچکی بود ساخته شده از چوب،بدون هیچ نورگیری کورسویی بود که از زیر در به داخل اتاق می خزید.میزی چوبی کنار اتاق بود . چند دست لباس زنانه برروی آن قرار داشت و بشکه ایی پر از آب تمیز و لیوانی بر روی آن.یک صندلی هم کنار میز چوبی قرار داشت و دیگر هیچ.نگار متعجب بود!خواب است یا بیدار؟! بارها چشمانش را مالید اما بیدار بودنشرا نمی توانست باور کند.هرچه فکر کرد یادش نیامد که چطور به آن اتاق آمده و آیا چه کسی اورا به آن جا آورده!در افکار پریشان خود غرق بود که ضربه ای به در نواخته شد و کسی قفل را به آرامی باز کرد.بهادر بود با لبخندی شرمگین همراه با بسته ای در بغل قدم به داخل کلبه گذاشت.نگار که ترسیده بود خودش را به دیوار چسبانید و با خشم به بهادر گفت:تو...تو؟
    بهادر در را بست و بسته را روی میز گذاشت و به نگار که چون جوجه ای به سینۀ دیوار چسبیده بود نگاه کرد آرام گفت سلام جوجه کوچولو.
    نگار از لحن آرام بهادر قدری جسارت یافت و با عصبانیت گفت:اینجا کجاست؟
    _اینجا کلبه ای محقر است میان جنگل.میدونم که لیاقت تو بیش از اینهاست،اما هرچه باشه جای دنجیه،امیدوارم بپسندی و منو ببخشی.
    _کی منو اینجا آورده؟
    _ چاکرت به کمک والده
    _ واسه چی؟
    _ واسه اینکه خاطرت تو می خوام،خیلی هم زیاد.
    نگار چشمان پر شرش را به بهادر دوخت،غیظ کرده بود،و در همان حال بالشش را به طرف او پرت کرد و گفت:خفه شو بی شرف.
    بهادر صندلی را کنار دیوار کشید و به آرامی رویش نشست و گفت:رم نکن بالاخره رامت می کنم.برات ناشتا آوردم،ناها . شام هم همینطور،هم دست پخت مادرمه،خوشمزه و مقوی.ببین چقدر مادم به توعلاقه منده!خیلی وسواس به خرج داده تا تو غذاش رو بپسندی.
    _ مرده شوی تو و مادرت رو ببرند.
    بهادر خندید و هیچ نگفت.
    نگار با همان لحن عصبانی و کوبنده گفت:منو ببر پیش بوتیمار.
    _اَاَاَاَ...اومدی و نسارس،خوش ندارم اسم اون ژیگول رو ببری،این حرف رو توی اون گوشای خوشگلت فرو کن.
    _ از جون من چی می خوای؟
    _ می خوام که زنم باشی.
    _ خفه شو نکبت.
    بهادر صندلی اش را قدری جل کشید و با مهربانی گفت:چرا با من بداخلاقی می کنی؟ها؟هرکاری بگی واست می کنم به خدا خوشبختت می کنم غلامت می شم فقط تو رضایت بده.
    از اینجا برو بیرون... گمشو
    _ بسیار خب،کم می شم ولی در رو هم قفل می کنم.تو اسیر دستای منی و تا وقتی که رضایت ندی از آزادی خبری نیست.فردا صبح میام برات غذا میارم،بهتره بچگی نکنی و غذاهاتو بخوری.چون حالا حالاها اینجا مونگاری.اگرم مریض بشی از حکیم مکیم خبری نیست.اینو بدون از اینجا تا آبادی اگه با اسب چهار نعل بتازی،نم ساعت راهه.غیر از من و آمنه هم هیچکس از ماجرا خبر نداره.هرچی هم داد و بیداد کنی کسی نیست که به دادت برسه.بهتره دختر عاقلی باشی و خوب فکراتئ بکنی.این را گفت و به طرف در رفت اما قدمی برنداشته بود که ایستاد و پس از مکثی سرش را چرخاند،به نگار نگاهی کرد و گفت:این رو هم بدون که دستم خیلی بازه،اما چون دوستت دارم می خوام با رضایت زنم بشی. این قدر میام و التماس می کنم،این قدر بهت محبت می کنم تا دل سنگت به رحم بیاد.
    بهادر از در خارج شد و نگار را در بهت و حیرت باقی گذاشت.نگار لحظه ای خیزه به در نگریست همین که صدای چرخیدن کلید را در قفل شنید صورتش را در بالش فرو برد و گریست.
    بوتیمار روزها در ده به راه می افتاد و از هر کس و هر جا نگار را می جست.گله سرگردان بود و کسی آنها را به چرا نمی برد.همسایه ها برایشان علوفه می ریختند و شیرشان را می دوشیدند.بوتیمار همچون دیوانگان شده بود.به سرو وضع خود نمی رسید،خواب خوراک نداشت،ساعتها کنار چشمه می نشست و نی می نواخت و یا بی هدف توی کوچه ها پرسه میزد.این همه را بهادر و آمنه می دیدند و دم نمی زدند.بالاخره باید رقیب از سر راهشان برداشته می شد چه بهتر که بی سرو صدا دیوانه می گردد و یا سر به بیابان گذارد شاید هم خودش را سربه نیست کند.فرقی نداشت او باید به طریقی نابود می شد طوری که دست آنها به گناه آلوده نمی کرد.
    بهادر هر روز صبح به سراغ نگار می رفت و برایش غذاهای خوشمزه می برد و نگار فقط ناخنکی به آن می زد آنقدر که زنده بماند.بهادر به او التماس می کرد که غذا بخورد اما نگار حتی یک کلمه با او حرف نمی زد.بهادر سعی میکرد عصبانی نشود و با او مهربان باشد.او اصلاً پا را از گلیم فراتر نمی گذاشت.زیرا برای نگار احترام زیادی قائل بود و نباید آزرده اش می نمود.امیدوار بود بالاخره نگار دل از بوتیمار برکند و رام گردد.حال بهادر بیشتر به سرو روی خود می رسید،بیشتر استحمام می کرد و لباس های مرتبی بر تن می کرد.گاه ساعت ها روی صندلی می نشست و به نگار نگاه می کرد،نگارِ آرامی که خیره به نقطه ای زل می زد.بهادر برای نگار دل می سوزاند،می ترسید روزی دیوانه شود.
    آن شب بهادر برای آمنه تعریف کرد که نگار حال و روز مساعدی ندارد و بیم آن می رود که دیوانه شود.اما آمنه خاطره اورا آسوده کرد و گفت:لازم نکرده دلت براش بسوزه.این دخترۀ الپر رو من می شناسم.اون داره از سادگی و دل رحمی تو سؤاستفاده می کنه می خواد دل تورو بسوزونه که خلاصش کنی.
    _ از خلاص که بیا بیرون.
    _پس چی،بایدم که.پشت گوشش رو ببینه خلاصی رو هم دیده.مگه با رضا و رغبت تو،که اونم حاصل نمی شه مگر این که جفتی با هم بیایید تو این خونه زندگی کنید.
    _ من چشمم آب نمی خوره.مادر این دختره بد جوریاون ژیگول رو میخواد.حرف دهن اون فقط اونه.
    _ غلط ی کنه.تو هم تا اسم نکبتی اون از دهنش درمیاد بخوابون تو دهنش.
    _ چی می گی تو هم! من حاضر نیستم یه تار مو از سر این دختره کم بشه تو می گی بزنم تو دهنش!
    _ دوست داری که داشته باش.فکر کردی اگه بزنی تو دهنش چزی از علاقه ات کم میشه؟مردی واسه خودت!ادبش کن.
    _ ولی اون رام شدنی نیست.خودت که خوب می شناسیش.
    _ پس باید از یه راه دیگه وارد بشی.
    _چه راهی؟
    _ اووه تو هم مثل خر نیاز به هین داری.
    _ می گم چه کار کنم؟
    _ والله چی بگم به تو پسرۀ خام نفهم!من اگه جای تو بودم تا حالا صد دفعه کار رو تموم می کردم.
    _کدوم کار؟
    _ یعنی تو نمی فهمی که چقدر دستت بازه؟پسر،به زور متوسل شو.مجبورش کن به عقدت دربیاد.
    بهادر که متعجب شده بود و از پیشنهاد آمنه احساس انزجار می کرد چشمانش را تنگ نمود و گفت:فکر کردی من هوس نگار رو دارم؟!پس نفهمیدی حال منو!من نگار رو می خوام واسه خودش.واسه این که یارم باشه،منو بخواد،دل بهم بده.
    سپس آهی کشید و گفت:پیشنهادت حالم رو بهم می زنه.شاید در موارد دیگه بدم نمی اومد اما در مورد نگار نه.دیگه هم حرفش رو نزن .نگار واسه من عزیز تر از این حرفهاست که بخوام اذیتش کنم.به خداوندی خدا اگه به خاطر اون ژیگولی مزاحم نبود
    اجازه نمی دادم نگارم این قدر زجر بکشه و جلو چشام اشک بریزه.تو نمی دونی که هر یک قطره اشکش چطور دلم رو کباب می کنه اما چاره ای ندارم جز این که بشینم و نگاش کنم و به اون ژیگول بد و بیراه بگم.نگار فقط رضا بده با من راه بیاد به جون تو ننه،خودم رو زیر پاش می اندازم که قدم به خاک نگذاره،بگذاره رو چشم من،رو قلب من.
    آمنه که غیظ کرده بود گفت:خُبه خُبه، تو هم نوبرش رو آوردی. مگه یک مرد این قدر واسه زن جز جز می کنه که تو می کنی؟می خوام صد سال سیاه نگار چلاق باشه قدم به چشم تو نگذاره.حرفهایی می زنی!گفتم کمکت کنم بری دو روز خوش باشی و کیف کنی.نگفتم براش بال بال بزنی و سینه چاک بدی.
    بهادر سر بر زانو گذاشت و آرام گریست. آمنه هم آهی سنگین از سینه برون داد و در دل به بوتیمار لعنت فرستاد.


    یه روز بهادر به نگار گفت: به جوانیت رحم کن دختر جان. از این همه اشک و آه به هیچ جا نمی رسی. این قدر خون به دل من نکن. این رو هم بدون که اینجا می مونی تا زمانی که موهات هم رنگ دندونات بشه. پس بهتره هرچه زودتر به من جواب بدی و هم خودت رو خلاص نی و هم من رو .
    نگار چشمانش را دراند و گفت: ازتت متنفرم.
    _ چرا؟ برای چی؟ مگر من به تو چه بدی کردم؟ حاضرم برای خاطر تو تمام ابادی رو به آتش بکشم.
    _ ولی من چنین چیزی از تو نمس خوام.
    نگار با ادای این جمله قیافه ی محزونی به خود گرفت و گفت: بهادر...
    بهادر که برای اولین مرتبه نامش را از زبان او می شنید با شادی گفت: نفس بهادر...بهادر فدای تار تار موهات.
    نگار گفت: بیا و ازادم کن. قول میدم این خوبی تو را هیچ وقت فراموش نکنم . قول میدم دیگه ازت نفرت نداشته باشم. فقط از من بگذر و منو ببر پیش تو بوتیمار . ما با هم نامزد شدیم.
    بهادر که گویی ناگهان آتشش زده اند با غیظ گفت: آرزوی عروسیتان روبه گور می برید. یک مرتبه دیگه اسم نحس اون نکبتی رو جلوی من بیاری کاری می کنم که مادرم سفارش کرده.
    نگار چون شیری غرید و گفت: چی سفارش کرده اون ماده ببر پیر؟
    بهادر که تند تند نفس می کشید و از شدت عصبانیت می لرزید گفت:
    سفارش کرده کار رو تموم کنم. وادارت کنم که با پای خودت به خونه ام بیایی. خودت هم که می دونی دستم بازه و دادت فقطبه خدا می رسه.
    سپس نفسی تازه کرد و گفت : پس منو وادار نکنکه بر خلاف میلم و دلم کاری کنم. این را که گفت آرام شد. سر به زیر انداخت با انگشتش با کناره میز بازی کرد و زیر لبی گفت : و بعد شرمنده ی اون چشات بشم. گفت و از کلبه خارج شد.
    آمنه سعی می کرد بهادر را راضی کند که به زور متوسل شود امابهادر عصبانی می شد و بر وی مادرش فریاد می کشید که حاضر نیست با نگار چنین معامله ای بکند. او نگار را صمیمانهمی خواست و نه هوسی آنی.
    روزها از پی هم گذشت و بوتیمار نومید از همه جا سرگشته و حیران بود. چشمانش گود افتاده بود و رنگ رخسرشبه زودی می گرایید. ژولیده و نامرتب بود.دل اهالی روستا به حالش می سوخت. اما از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. همه حیران بودند که چه بر سر نگار آمده؟!
    عاقبت حیدر خان به او گفت: چه معلوم که به شهر نرفته باشد؟
    بوتیمار پاسخ داد: امکان نداره حیدر خان. او به تنهایی هیچ کجا نمی رفت. اصلا چرا بی خبر من؟

    _ اخه توی آبادی که نیست. گردوهم که نبود که پنهانش کنند.همه ی ما در حیرتیم. من می گم بهتره یه سر به شهر بزنی شاید اثری پیدا کنی. کسی چه می دونه. آخه هرچی توی آبادی بمونی مشکل چیزی دستگیرت بشه. تا حالام شاید دیر شده باشه. بازم من دخالت نمی کنم. اما عقلم اینجوری قد می ده که نباید بیکار بشینی ...برو جوون . خدا یاورت باشه.

    بوتیمار قدری فکر کرد و گفت: نمی دونم چی بگم.
    و روز دیگر بوتیمار سوار بر اتوبوس قدیمی و کهنه رهسپار شهر شد. جوانی کم رو و سر به زیر و خجالتی پای به شهر شلوغ و پر هیاهوی می گذاشت. او زیاد به شهر نیامده بود سکوت روستا را بیشتر دوست داشت . اما اینک به اجبار پای در خیابان های پر همهمه گذاشت . نمی دانست از کجا باید شروع کند. از چه کسی سراغ نگار را بگیرد وای که اگر خورشید زنده بود اکنون او را راهنما بود. و شاید هرگز این اتفاق نمی افتاد .
    چه سود از آه کشیدن وحسرت خوردن؟
    گذشته که رفته و باید فراموشش کنیم لیک تلاش بیشتر باید برای بهره جستن از حال و ساختن آینده بهتر. چه دیر یا زود و حال و آینده به گذشته می پیوندد و مباد که بر آن نیز غبطه بخوریم و آه بکشیم که چه سان مفت از کف دادیمش.
    بوتیمار روز ها در خیابان ها راه می رفت و میان عابران نگار را جستجو می کرد و شب هنگام پشت مغازه ای یا بر روی نیمکت پارکی می آسود تا تجدید قوا کند برای فردایی دیگر . ژولیده و پریشان شده بود خسته و ناتوان و قدری نومید. می دانست که حاصلی نیست این گشتنهای بیهوده را ....اما مگر چاره ای دیگر داشت؟
    آقای میرر سالاری خیلی شکسته شده بود. تمامی موهای سرش سی شده و شانه هایش فرو افتاده بود. دیگر از آن نشاط جوانی در چشمانش اثری نبود. زندگی می کرد زیرا مجبور بود. آدم زنده زنگی می طلبید. دخترش اینک بزرگ شه بود. او را شادی نام نهاده بودند. شادی انتخاب فریده بود. شاید می خواست بگوید که با تولد این طفل شادی به زندگیشان امده اما می دانست که خودش را گول می زند زیرا او هنوز خودش را مقصر می دانست و غبار غم هرگز از در و دیوار منزلش زدوده نشد. گرچه باغ را فروخته بودند و منزل دیگری نقل مکان کرده بودند. آن باغ سرشار از خاطرات اشکان بود و انها طاقت ماندن در آنجا را نداشتند. منزلی بزرو اشرافی بدون باغ و باغچه. گل افروز و روزبه در زیر زمین منزلشان که خیلی بزرگ و دلباز بود می زیستند . نورالدین اینک در دنیا نبود. زمانی که روزبه 13 ساله شد آنها را تنها گذاشت و به ابدیت پیوست آن هم در اثر یک تصادف پیش پا افتاده.روزبه و شادی هردو دانشجو بودند. شادی زبان فرانسه می خواند و روزبه در رشته ی دارو سازی تحصیل می کرد. هردو از همان کودکی دانش آموزان زرنگ و پر تلاشی بودند و بی اندازه به مطالعه علاقه داشتند. سلار خان دیگر در قید حیات نبود که شادی را از بازی با کارگر زاده منع کند. میر سالاری جوان هم زیاد به کارگر بودن اهمیت نمی داد. همه در نظر او بندگان خدا بودند و نورالدین و اهل بینش نیز مانند خانواده ی خودش محسوب می شدند. آنها به هم انس گرفته بودند . روزبه پسر با ادب و زرنگی بود. با آن اخلاق خوش و پسندیده اش مورد علاقه ی میر سالاری جوان قرار گرفته بود. روزبه و شادی هر روز با هم به مدرسه می رفتند. روزبه که یک سال از شادی بزرگ تر بود و در قبال او مسئولیت می کردد . او هر روز شادی را تا نزدیک مدرسه مشایعت می نمود مبادا کسی در خییابان او را بیازاردو آنوقت خود به مدرسه می رفت و در بازگشت نیز همین برنامه تکرار می شد. هر دو در انجامتکالیفشان ساعی بودند و نمرات عالیکسب می کردند. و اکنون هر دو دانشجو و مایه ی غرور والدینشان بودند.
    شادی زیاد درشت هیکل و قد بلند نبود قدری ریزه و مانند فریده با موهای جعد دار که هیچ گاه بازشان نمی گذاشت. او موهای بلند و حالت دارش را از پشت سر می بست و همچون دم اسبی و سپس آن را می بافت. بافته ای درشت. زیرا موهای پر پشتی داشت و به ابتدا و انتهای بافته ها گلی زیبا می زد ...صورت گرد و قشنگی داشت با پیشانی بسیار کوتاه و شاید به همین دلیل چتر مو نداشت دهانش بزرگ بود و عینک ظریفی نیز به چشم داشت. که همیشه همراهش بود . خالی سیاه رنگ به درشتی یک عدی روی گونه ی راست داشت. که این خال او را قدری نمکین می کرد. اما به عکس او روزبه فردی درشت هیکل و عضلانی بود.
    روزبه ورزشکار بود و اندامی متناسب و پر داشت. او بسیار قوی و پر زور بود ... موهای سرش نرم و روشن بود با سبیلی به همان رنگ و ریش پرفسوری که همیشه حفظش می کرد و آرایشش می نمود. پوست صورتش سفید و شاید قدری صورتی رنگ بود. پوستی صاف و روشن که صورت کمتر مردی دیده می شود و آن قدر نازک که مویرگ های زیر آن دیده می شد. همچون کودکان ... فک بالایی روزبه قدری جلو آمده بود با دندانهایی سفید و مرتب و این لطف خداوندی محسوب می شد که اگر فک جلو آمده و دندانها نمایان بود..دست کم سفید و ردیف بودند. و جلوه ی نا خوش آیندی نداشت به خصوص که روزبه بیشتر می خندید و خود به خود دندانها را به نمایش می گذاشت. آای میر سالاری از روزبه خوشش می آمد زیرا همیشه خندان بود و بسیار خوش برخورد و خوش اخلاق. او از همان کودکی روزبه به او دل بسته بود و با نظر لطف دست بر سرش می کشید. از آن گذشته روزبه بسیار مودب بود و گل افروز در تربیت او کوشش فراوان نموده بود.
    آن روز صبح بر سر میز صبحانه شادی بدون مقدمه از پدر خواست که اجازه دهد روزبه به خواستگاریش بیاید.
    آن دو از همان کودکی قرار نامزدی شان را پیش خود گذاشته بودند. و وعده داده بودند که در آینده با یکدیگر ازدواج نمایند. و حالا که به سن ازدواج رسیده بودند شادی بارها از روزبه خواسته بود که به خواستگاری اش بیاید و کار را یکسره نماید. اما روزبه شرم داشت در این مقوله با آقای میر سالاری صحبت نماید. او خود را در موقعیتی نمی دید که داماد آقای میر سالاری شود. گرچه قلبا به مکنت اهمیت نمی داد.و انسانیت را در وجود آدمیان می جست اما این دلیل نمی شد که آقای میر سالاری چون او بیندیشد. تقریبا مطمئن بود که جوابش منفی است. رو نداشت که قدم پیش گذاشته و شادی را خواستگاری نماید. می ترسید از چشم آقای میرسالاری بیفتد. اما شادی همه روزه پا فشاری کرده و عرصه را بر او تنگ نموده بود. روزبه به او قول داده بود و نمی توانست زیر حرفش بزند. از ان گذشته به شادی علاقه مند بود و دوستش داشت و نمی توانست دل از او برکند . با این وجود تا می توانست دست دست کرد و شادی را سر واند اما عاقبت شادی پیروز شد و توانست روزبه را قانع کند که پدرش چون دیگر مردان متمول نیست و مانند آنان نمی اندیشد.
    روزبه از شادی خواست نظر پدرش را جویا شود و اگر جواب مساعدی شنید او را در جریان بگذارد. شادی هم بدون مقدمه چینی از پدرش چنین تقاضایی کرد.
    آقای میر سالاری که شوکه شده بود گفت: ازدواج تو و روزبه؟
    _ بله پدر جون ... دوست دارم اجازه بدید.
    _ من برای روزبه احترام زیادی قائلم و دوستش دارم اما می دونی که اگر سالار خان زنده بود تو اکنون یک دندان سالم در دهان نداشتی؟
    _ اما پدر شما پدر من هستید و از شما اجازه گرفتم.
    _ وای بر من... وای بر من که دخترم می خواهد با کارگر زاده ازدواج کند . می شنوی فریده این دختر ماست؟ نوه ی سالار خان؟
    فریده گفت: فتحی بهتره به اعصابت مسلط بااشی...برای قلبت خوب نیست. شادی تو هم بهتر بود یک کمی فکر می کردی.
    _ ولی مامان جون ما خیلی وقته که فکرامونو کردیم. روزبه پسر خیلی خوبیه. با شخصیت و مودبه...تحصیل کرده اس... اخلاقش حرف نداره. من نمی دونم شما از یک مرد چی می خواین؟
    میرسالاری مشتی به میز کوبید و گفت: اعتبار خانوادگی.
    _ ولی پدر شرف و اعتبار به پول نیست.خودتون همیشه می گفتید. پس همه شعار بود؟؟؟
    _ دخترم قدری فکر کن ... ما آبرو داریم. فامیل بزرگ و محترمی داریم. فردا به آن ها بگویم دامادم کیه؟اصل و نسبش چیه؟
    _ بگوئید انسانه. متشخصه... با ایمانه .. و اگر دنبال مقام بودند بگوئید دکتره.
    میرسالاری با عصبانیت کتش را از روی صندلی برداشت و بدون هیچ حرفی از منزل خارج شد. سرش سوت می کشید. هیچ وقت فکر نمی کرد دخترش چنین رو در روی او بایستد و چنین تقاضایی بکند. این درست که او با طبقه ی کارگر فراخور حال خودشان احترام می گذاشت اما نه به این حد که دست دخترش ... یکدانه فرزندش را در دستان کارگر خانه زادش بگذارد و بگوید پدر دامادم باغبان خودم بوده. نوکر خانه ام بوده. مادر دامادم کف آشپزخانه مان را سائیده و آن ها نان خور ما بوده اند. وای که اگر جوانان اینقدر خام نبودند.
    میرسالاری غرق در افکارش رانندگی می کرد و اصلا حواسش به رانندگی نبود. صورت ملتمس و گاه خشمگین شادی را پیش رو می دید. که به او درس انسان شناسی می داد. او خودش را مقصر می دانست. او بود که عمری در گوش دخترش از شرف و مردانگی گفت از انسانیت گفت و از بی اهمیت بودن مال دنیا گفت. این که پول و مقام زندگی اش باز نکرده و او غمی عظیم به دل دارد.
    ناگاه با صدا ی ترمز تیز به خود آمد. ترمزی که خود گرفته بود و متوجه نبود. از اتومبیل بیرون پرید و جوانی را غرق در خون کف خیابان ولو دید. میرسالاری که رنگ بر صورت نداشتزمزمه کرد: خدایا چه می بینم؟! این جوانک روستایی ژولیده زیر ماشین من چه می کند؟
    میرسالاری با شتاب به کمک مردمی که دورش را احاطه کرده بودند بوتیمار را روی صندلی عقب اتومبیل جای داد و به طرف بیمارستان راند در حالی که مشوش تر از پیش شده بود. پیش از این در مورد دخترش و ازدواج او می اندیشید و اینک به سلامتی این جوان پریشان اما زیبا رو فکر می کرد . اگر او مرده باشد ... ولی او نمرده بود و گاه که از آیینه به او نگاه می کرد آثار درد را در صورتش مشاهده می کرد و گاه پایش تکان می خورد. ولی هر آن ممکن بود بمیرد آنوقت جواب والدینش را چه می داد؟ وای که امروز چه روز شومی بود برایش ! از صبح فکرش مغشوش و اعصابش خط خطی شده بود.
    با این فکر به بیمارستان رسید. بوتیمار را به قسمت اورژانس رساانیدند و تحت معاینه قرارش دادند. آقای میرسالاری شخص متمول و سر شناسی بود. خوش تیپ و خوش لباس ود. رفتار و صحبت کردنش همه بیانگر اصالتش بود و به مین جهت مورد احترام همه واقع می شد. از آن گذشته خوب پول خرج می کرد.
    پزشکن و پرستاران دلسوز و وظیفه شناس بوتیمار را دوره کردند. یکی فشارش را می گرفت و دیگری نبضش را... آن یک خون های دلمه شده بر روی صورتش را شست و شو می داد. قرار شد از سرش عکس بگیرند. هر یک مشغول به کاری بود و آقای میر سالاری با شتاب در سالن قدم می زد. منتظر خبر بود... اما تا آن زمانی که جواب عکس ها حاضر نمی شد جوابی نداشتند که به او بدهند. حال عمومی بیمار زیاد بد نبود.اما پزشکان از ضربه ی مغزی وحشت داشتند.
    ظهر نزدیک می شد که پزشک معالج به آقای میرسالاری خبر داد خطری نیست و جوان مصدوم زنده می ماند. گویی دنیا را به آقای میر سالاری
    اهدا کرده بود . شانه های دکتر را گرفته بود و تکان میداد و با چشمانی پر از اشک از او تشکر میکرد . او به دکتر گفت : یک دنیا سپاس . ممنونم از زحماتتان ، از تلاشتان. خدا را شکر
    - ما کاری انجام ندادیم جز وظیفه . خدا با ما یار بود ، شاید عمر آن جوان هنوز به دنیا بود . به هر حال خوشحالم که تونستم به یاری خدا خدمتی ناچیز انجام بدم . اما در کنار این خبر خوش احتمال یک خبر بد وجود دارد


    - چه خبری ؟!

    - وقتی که بیمار به هوش بیاد معلوم میشه ... به احتمال قوی بیمار بینایی اش را از دست می ده .

    - وای خدای بزرگ ...


    - البته احتمال قوی و نه صد در صد . باید صبر کنیم ، ببینیم چی میشه تا آن موقع فقط باید دعا کرد


    - دکتر هر کاری از دستتون بر میاد انجام بدید . هزینه اش کمترین اهمیتی نداره


    دکتر نفس بلندی کشید و گفت : ولی همه جا پول کارگر نیست . این رو هم بدونید سلامتی و نجات مردم برای ما بیشتر از مال دنیا حائز اهمیته ، لذتی معنوی که در کنار تمامی پولهای دنیا پیدا نمیشه شما هم بهتره به خدا متوسل بشید . با هم صبر می کنیم تا جوان بیچاره به هوش بیاد.


    آقای میرسالاری مکدر بر روی نیمکتی نشته بود و سیگار میکشید . چه باید میکرد ؟! آیا قسمت این بود که سرنوشت جوانی بیچاره به دستان گناهکار او زیر رو شود ؟! ولی نه ، گناه نه ، از این فکر لرزه بر اندامش افتاد .


    کدامین گناه ؟ او که تقصیری را متوجه خود نمی دید ، اگر گناهی بود عمدی نبود . قدری کم توجهی از جانب او یا هر دو این تصادف هولناک را به وجود آورد. با خود اندیشید : من غرق در خودم بودم اما آن جوان چه ؟ آیا او مرا و اتومبیل به آن بزرگی را ندید ؟ آیا مجنون بود ؟آیا او هم فکرش درگیر بود ؟مگر قرار بود که آنروز تمامی دنیا پریشان خاطر باشند ؟ جوانک روستایی نا آشنا به قواعد شهری بوده ، همین و بس . ولی چیزی عوض نمیشد . او مقصر بود و نباید با هر دلیل پیش پا افتاده خود را تبرئه میکرد . شاید خداوند خواسته درس عبرتی به او بدهد . او امروز حرفهای نامربوط زده ، به روزبه اهانت کرده ، او را کارگرزاده نامیده . خودش که بود ؟ روزبه و نورالدین که بودند ؟ مگر نه اینکه همه آدمیان مخلوقات خدایند ؟ اینکه در کدام خانواده متولد شده باشیم صلاح خدا بوده و خودمان کوچکترین دخالتی نداشته ایم . شاید همه دوست داشته باشند نیاکان نامی و خانواده متمولی داشته باشند ، اما انسانیت در وجود همه یافت نمیشود . آدمی مال را براحتی بدست می آورد و از آن راحت تر از کفش می دهد . اما سرشت پاک غیر از این است و این مهم است .


    آقای میر سالاری به خود درس آدمیت مید اد و تصمیم گرفت بیشتر راجع به خواشته شادی بیندیشد . فعلا اتفاقی ناگوار افتاده بود و باید به ان فکر میکرد و نه درس و مشق روحی.


    وی آرام و قرار نداشت لحظه ها همچون سال می گذشت . دنیا پیش چشمانش کوچک و بی ارزش جلوه گر شده بود متعجب بود که چگونه سرنوشت ادمی در یک چشم بر هم زدنی زیر و رو می شود .


    بعد از ظهر بوتیمار به هوش آمد در حالیکه دنیا را سیاه میدید . دیدنی که در کار نبود او نا بینا شده بود . اما هنوز باور نداشت و مرتب بر دیدگان دست می کشید . دوست داشت فریاد بزند اما زیر لب نجوا می کرد : نه نه ، امکان نداره خدایا چه به سرم آمده ؟! چه اتفاقی افتاد ؟ من کجا هستم ؟


    ضربان قلبش زیاد شده بود تنش داغ شده و دستانش می لرزید . نمی دانست کسی در اتاق حضور دارد یا نه . با صدای آرامی گفت : کسی اینجا نیست ؟


    جوابی نیامد . قدری بلند تر گفته اش را تکرار کرد و چون جوابی نشنید با تمام وجود فریاد کشید : خدایا .


    پرستاری با عجله وارد شد و سعید کرد او را آرام کند و پشت سر او دکتر غفوری همان مرد نیک سرشت که با آقای میرسالاری گفتگو می کرد ، وارد اتاق شد . دکتر غفوری صندلی را کنار تخت بوتیمار کشاند و بر روی آن نشست و دست وی را در دست گرفت و نوازش کرد و بوتیمار را دعوت به آرامش نمود .


    بوتیمار دیگر حرفی نمی زد اما همچنان می لرزید و تند تند نفس می کشید . گردنش از عرق برق می زد . کنار شقیقه اش را پانسمان کرده بودند و همچنان بالای ابروی چپش را . استخوان بینی اش هم شکسته بود که آن را نیز پانسمان کرده بودند . سرمی به دستش وصل بود و چند جای ساعدش را هم چسب زده بود . بوتیمار گفت : اینجا کجاست ؟ شما کی هستید ؟


    دکتر جواب داد : اول سعی کن آرام باشی . اینجا بیمارستانه تو بیمار من هستی و من پزشک معالجت .


    - چه بلایی سرم آمده ؟


    - توامروز تصادف کردی . فکر کن . سعی کن به خاطر بیاری .


    بوتیمار قدری فکر کرد و گفت : بله درسته.صبح داشتم از خیابان رد می شدم که یکمرتبه صدای ترمز شنیدم خیلی توی خودم بودم و اتومبیل رو ندیدم . تقصیر خودم بود ، همه اش تقصیر من بود .


    - هیچکس مقصر نیست هر دوی شما بی احتیاطی کردید . بالاخره تقدیر یا تصادف هرچه بوده گذشته ، مهم اینه که تو زنده هستی .


    - ولی دکتر من جایی رو نمیبینم . شما متوجه نشدید ؟ شما اسم این رو زندگی می گذارید ؟


    - چرا عزیزم متوجه شدم . تو هم بهتره دلت رو با کفر سیاه نکنی. آدمی در حال و وضعی که هست باید خدا رو شکر کنه . نشنیدی که بدتر از بد هم هست ؟


    - دکتر ، من نابینا می مونم تا ابد ؟


    - فعلا باید تحت درمان باشی . تو باید به اعصابت مسلط باشی . احتیاج به استراحت داری تا زود تر خوب بشی بهتره دیگه به این موضوع فکر نکنی . ما خدا رو داریم نباید ناامید باشیم .


    - قول می دید که برام یه کاری بکنید ... کاری که من بتونم دوباره ببینم ، دکتر خواهش می کنم .


    - آرام باش جانم . فکر کردی وظیفه ما چیه ؟ همین دیگه جانم . تو هم به این موضوع فکر نکن . من قول میدم همه تلاش و دانشم را بکار بگیرم . باید به خدا توکل کنی که هر چه او بخواد همونه . بنده که کاره ای نیست .


    دکتر غفوری پس از اینکه بوتیمار را قدری آرام کرد نزد آقایمیرسالاری رفت و جریان را برایش تعریف کرد . دنیا در برابر دیدگان میرسالاری تیره

    و تــار شده بود . او خود را مسئول می دانست و اکنون کوچکترین کاری از دستش بر نمی آمد . دوست داشت به ملاقات بوتیمار برود اما هنوز آمادگی روحی نداشت . شرمش می آمد . از این رو سفارشات لازم را به پرستاران کرد و به طرف منزلش رفت . باید به بهترین وجه از او پذیرایی می کردند . او دستور داده بود بوتیمار را در یکی از بهترین اتاقهای خصوصی بستری کنند و هر آنچه را که لازم بود و لازم داشت در اختیارش قرار دهد .

    شب هنگام خسته و غمگین به منزل رسید . فریده که تا اندازه ای از جریان تصادف مطلع شده بود هراسان جلو دوید تا از چند و چون ماجرا سر در آورد اا میرسالاری حوصله ی توضیح دادن نداشت او بیش از اینها پریشان بود روی مبل راحتی لمید و سر را بر آن تکیه داده و چشمانش را بست . فریده برایش چای آورد و آرام گفت : فتحی ... فتحی ...

    - هوم ...

    - چی شد ؟ اون جوون حالش خوبه ؟

    - چی بگم ؟ اگه منظورت زندگیه آره زنده اس .

    - اینکه خیلی خوبه .

    - تو به زندگی سیاه میگی خوب ؟

    - زندگی سیاه دیگه چه جورشه ؟

    میرسالاری که نمیتوانست بر اعصابش مسلط باشد فریاد کشید : یعنی نابینایی ، می فهمی ، اون جوون کور شده ، کور شده .

    و با این حرفش سرش را میان دستان گرفت و آرام گریست .

    فریده شگفت زده گفت : خدای بزرگ چه می شنوم ؟

    پس از لختی سکوت میر سالاری سر برداشت و به همسرش گفت :

    معذرت میخوام نباید فریاد می زدم .

    - تو احتیاج به استراحت داری ، چایی ات رو بخور که سرد نشه .

    و سپس دستی به استکان چای زد ، فکری به خاطرش رسید و گفت :

    چایی ات سرد شده می رم عوضش کنم .

    با این حرف به آشپزخانه ررفت و قرص خواب آوری را میان چای حل کرد و آن را به خورد میرسالاری داد . شوهرش احتیاج به خوابی راحت داشت . میرسالاری پس از نوشیدن چای به اتاق خوابش رفت .





    روز زیبایی بود آفتابی ملایم از پشت پنجره بر کف اتاق پهن شده بود . بوتیمار روی تختش نشسته بود و سرش را به بالش تکیه داده بود . او نمی توانست از این روز زیبا لذت ببرد همه چیز در برابر چشمان درشت خاکستری رنگش سیاه بود . سر و صورتش دیگر نامرتب نبود پرستاران او را نظیف کرده و صورتش را اصلاح کرده بودند، خونهای صورتش را تمیز کرده و پانسمانهایش را عوض کرده بودند . حال بوتیمار بد نبود اما نابینایی اش رنجش می داد با این وجود لحظه ای از فکر نگار غافل نمی شد . دلش برای دیدن روی او پر می کشید . اکنون چگونه او را بیابد ؟ عاقبت آن دو چه می شد ؟ افکار تیره لحظه ای رهایش نمی کرد . ضربه ای به در خورد اما او جوابی نداد ، شاید برایش مهم نبود که چه کسی است پزشک یا پرستار ، خودشان می آمدند و کارشان را انجام می دادند او که کسی را نداشت به سراغش بیاید .

    آقای میرسالاری با دسته گلی بزرگ وارد اتاق شد . آرام بر روی صندلی نشست و سلام کرد . بوتیمار جواب داد : کیستی ؟

    میرسالاری جواب داد : تا تو چگونه مرا بنگری دوست و شاید دشمن .

    بوتیمار جوابی نداد منظورش را نفهمیده بود .

    میرسالاری ادامه داد من صاحب همان اتومبیلی هستم که با تو تصادف کردم و به این روزت انداختم .

    بوتیمار صورتش را به طرف میرسالاری برگرداند و گفت : این تقدیر من بود . من به شما مانند دشمن نمی نگرم .

    - تو جوان پاک و خوبی هستی . اما من هرگز خودم را نمی بخشم .

    - خودتون رو عذاب ندید . به هر حال دیگه چیزی عوض نمی شه .

    - برای همین خودم رو گناهکار می دونم . بار این گناه تا ابد بر دوشم سنگینی می کنه . اما باور کن من در بد وضعیتی بودم ، اشتباه کردم که با اون وضعیت حال رانندگی کردم .

    - منم حال خوشی نداشتم . نباید ... ولی کاری است که شده من نباید ، شما نباید ، دیگه فایده ای نداره برای این نباید ها خیلی دیر شده . غصه خوردن شما هم دردی رو دوا نمی کنه بینایی من از دست رفته ، زندگیم تباه شده .

    بوتیمار بدون شرم اشک می ریخت . حال دیگر از اشک ریختن شرمش نمی آمد . احساس سبکی می کرد . غم دلش آن قدر عظیم بود که نم یتوانست فروبخوردش .

    میر سالاری جلودارش نشد دلداریش نداد و اصلا حرفی نزد او باید که گریه می کرد تا غم دل برونو ریزد . میرسالاری خیره به بوتیمار می نگریست و در دل خوت می گریست . چه جوان برنایی ! چه قدر زیبا و متین بود ! چه رخسار دل نشینی داشت ! او هر چه بیشتر به بوتیمار نگاه می کرد بیشتر دلش آتش می گرفت .

    بوتیمار که قدری آرام شده بود ، گفت : منو ببخشید . نباید این حرفها رو میزدم دست خودم نبود ... زمانی فکر می کردم مردان گریه نمی کنند . مغرور بودم و اشک نمی ریختم . توی گوشم آن قدر خونده بودند مرد هستم که از همان بچگی باور داشتم مرد هستم و گریه برام ننگه . اما حالا فکر می کنم غم و غصه مرد و زن نمی شناسه . کم یا زیاد ، بالاخره همه می گریند . همه انسانند و احساس دارند . به هر حال باید با نابینایی ام خو بگیرم باید قبولش کنم از شما هم متشکرم که به دیدنم آمدید . لازم نیست

    زحمت بکشید. شما به اندازه کافی به من لطف کردید .پرستداران خیلی محبت دارند. میدونم که شما سفارشم رو کردید .
    -این چه حرفیه پسرم ؟من جز وظیفه کاری نکردم این رو هم بدون
    تا اخرش با تو هستم تا جایی که بشه بینایی ات رو برگردوند من دست بردار نیستم.
    -هرچه خواست خدا باشه .
    -زنده باشی. تو پسر خوب و با ایمانی هستی و امید وارم همون خدایی که تو با خلوص ازش یاد میکنی یاورت باشه و نور چشمت رو بهت برگردونه.
    -ممنونم.
    میرسالاری پیشانی بوتیمار و از اتاق بیرون رفت
    یک هفته گذشت و بوتیمار باید مرخص میشد .پزشمان باید در مورد بیماری اش مشاوره میکردند اما بوتیمار که حالش بهتر شده بود باید مرخص میشد تا نتیجه مشاوره چه شود.
    اقای میر سالاری به اتاق بوتیمار رفت و گفت : دکتر عقیده داره حالت خوب شده و نیازی نیست بیشتر بستری باشی .
    بوتیمار حرفی نزد.
    میرسالاری ادامه داد: خوش حال نیستی؟
    -برام فرقی نداره
    -چرا؟ حالا میتونی نزد خانواده ات برگردی
    -من کسی رو ندارم.
    منظورت چیه؟
    -تنها هستم تنهای تنها.
    -خانه ات کجاست؟
    -روستایی هستم اخیرا با این شهر امدم
    -حالا میخوای کجا بری؟
    -زمین خدا پهناوره
    -مگه میشه ؟ وضع تو با دیگران فرق میکنه .
    - خدا بندگانشو تنها رها می کنه.
    -میخوای به منزل من بیای؟
    -ابدا.
    -برای چی؟
    -هیچ وقت دوست نداشتم مزاحم کسی باشم . لازم نیست شما هم تا ابد مرا حمایت کنید.



    -چه کسی گفته تو مزاحم هستی ؟


    -مسلم است که هستم


    -هیچ اینطور نیست


    -شما وظیفه ای در قبال من ندارید .


    -این حرف را نزن قرار نیست که تا ابئ با ما زندگی کنی .همین که نتیجه مشاوره مشخص شد و تو به زندگی جدیدیو به این شهر خو گرفتیمیتونی مارو ترک کنی.


    -اما من نابینا هستم زندگی من با بقیه فرق داره


    -کم کم عادت میکنی. اصلا واسه همین دلم نمیادتنها رهات کنم.گفتم که عادت کردی میتونی هر جا دوست داری بری.


    -...


    -خواهش میکنم مخالفت نکن.


    -لطفا خواهش نکنید.


    - من چطور میتونم رهات کنم


    - شما به اندازه کافی در حق من پدری کردید


    - با این وجود نمیتونم تورو به حال خود واگذارم.اصلا چطوره زیر نظر خودم توی یکی از منازلم سکونت کنی.من خانه کوچک دارم که برای تو کفایت میکنه.این طوری احساس راحتی میکنی و مزاحم کسی هم نیستی .جوانی رو میشناسم که پسر خوبیه میتونه با تو زندگی کنه و مراقب تو باشه .


    - من بچه نیستمکهاحتیاج به مراقبت داشته باشم .


    - میدونم که بچه نیستی اما با شیوه جدید زندگی اشنا بشی . دیگه روم رو به زمین نینداز.میدونی که عذاب وجدان رهام نمیکنه بگذار کمتر احساس گناه کنم.بوتیمار همان طور که به نقطه ای خیره شده بود گفت:باشه.فقط تا مشخص شدن نتیجه مشاوره نه بیشتر.


    - قبوله متشکرم از صمیم قلب متشکرم.




    نقل و انتقال بوتیمار به منزل جدید خیلی زود صورت گرفت . اقای میر سالاری از روزبه خواست برای مدت کوتاهی با بوتیمار زندگی کند .بدین ترتیب روز به با مقداری لوازم شخصی و کتب درسی اش به انجا رفت و با بوتیمار اشنا شد .بوتیمار و روزبه خیلی زود با هم دوست شدند و خو گرفتند .ان دو کمتر از اقای میر سالاری صحبت به میان میاوردند.


    هردو جوان ان را با نام اقا یاد میکردند روزبه با این نام از کودکی عادت داشت و بوتیمار جوان کنجکاوی نبود که بپرسد نام ان مرد مهربان چیست ؟اقا برای میر سالاری لقبی شده بود .


    میر سالاری تمام وسایل رفاهی را در اختیارشان قرار داده و زندگی خوب و راحتی را برایشان ترتیب داده بود .و به روز به سرده بود بهترین خوراکی هارا تهیه کند و گل افروز هر روز غذای خانگی و خوشمزه برایشان میبرد.


    همه از بوتیمار خوششان امده بود.به نظرشان جوان ارام ومظلومی میرسید و باریشان دل میسوزاندند.درمنزل میرسالاری همه صحبت از بوتیمار بود جوانک شاده و بد شانس روستایی.اقای میرسالاری از تربیت و متانت بوتیمار محظوظ میشد و همه اش از نیکی از او یاد میکرد .شادی کنجکاو شده بود و دوست داشت او را ببیند

    از پدرش اجازه گرفت که یکروز به دیدن او برود و پدرش پذیرفت که شادی و فریده به دیدن بوتیمار بروند.


    فردای آن روز شادی و فریده با دسته گلی بزرگ و مقداری خوراکی به آن جا رفتند. قدری نشستند اما حرفی برای گفتن نداشتند از اینرو خیلی زود به خانه شان بازگشتند . آنها هم بوتیمار را پسندیده بودند.


    آقای میرسالاری هر روز با دکتر غفوری تماس می گرفت تا بداند تکلیف بوتیمار چیست ؟


    یکروز دکتر غفوری به منزل میرسالاری زنگ زد و گفت تیم پزشکی رای به جراحی بوتیمار داده.


    - یعنی جای امیدی هست ؟


    - ناامید شیطانه . البته ما قول صد در صد نمی دهیم . ما شصت درصد امید به بهبودی داریم و همین برای ما کافیه . از آن گذشته ما چیزی رو از دست نمی دهیم یا علی می گوییم و شروع به کار می کنیم . موافقید ؟


    - البته دکتر ، خیلی خوشحالم کردید .


    - ناگفته نماند این جراحی قدری هزینه در بر دارد .


    - اصلا مهم نیست فقط امیدوارم موفق شوید.


    - ما سعی خودمون رو می کنیم.


    - بوتیمار را کی بستری می کنید ؟


    - همین فردا . موافقید ؟


    - فردا منتظر ما باشید .


    آ« شب میرسالاری جریان را به اطلاع بوتیمار رسانید و او را غرق در شادی کرد. بوتیمار خیلی امیدوار بود و مرتب از فردا سخن می گفت . این میان روزبه قدری ناراحت بود ، زیرا می دید که بوتیمار بی نهایت شاد و امیدوار است اما اگر عمل با موفقیت همراه نمی شد آیا تکلیف این جوان شاده چه بود ؟ اما نه ، او نباید نین افکاری در سر می پروراند باید همچون بوتیمار امیدوار بود و به خدای بزرگ متوسل می شد. روزبه مدام با بوتیمار شوخی می کرد و او را می خنداند اما آن شب قبل از خواب ساعت ها با خدا راز و نیاز کرد و اشک ریخت و برای بهبودی بوتیمار دعا کرد .


    بوتیمار آ«قدر امیدوار بود که همه اش از بینایی اش بعد از عمل سخن می گفت و به روزبه گفت : پس از بینایی ، تو و آقا در شمار اولین کسانی هستید که من تمایل به دیدنتان دارم .


    او مرتب در مورد شکل ظاهری روزبه حدسیاتی می زد و آن را به زبان می آورد و روزبه را می خنداند.


    آقای میرسالاری هم آن شب با امید فراوان به بستر رفت. فردا روز سرنوشت سازی بود و او به درگاه خدا دعا می کرد که آن جوان ساده دل روستایی را از تاریکی بیرون آورد و چراغ چشمانش را دگرباره بیفروزد. آن شب بوتیمار و روزبه تا صبح با هم حرف زدند مگر سپیده دم که هر کدام جهت استراحت به بستر رفتند و شاید غرض خلوت افکار بود که هر دو لازم داشتند به خصوص بوتیمار .


    صبح روز بعد بوتیمار به کمک روزبه و آقای سالاری به بیمارستان رفت و در یکی از بهترین اتاق های بخش چشم بستری شد در حالیکه دل توی دلش نبود و نمی توانست بر اعصابش مسلط باشد . بعد از ظهر روز بعد بوتیمار را به اتاق عمل بردند در حالی که آقای سالاری و روزبه پشت در اتاق عمل بیتابانه قدم می زدند و لحظه به لحظه چشم به ساعت می انداختند . دکتر غفوری و یکی دیگر از بهترین جراحان چشم مسئولیت این عمل را با امید شصت درصد و توکل به خداوند به عهده گرفته بودند . گرچه دکتر غفوری قبل از رفتن به اتاق عمل به آقای میرسالاری امیدواری زیادی داده بود شاید بدین طریق به خود روحیه و قوت قلب می داد .


    همه ما برای انجام هر کاری احتیاج به روحیه ای شاد و پرامید داریم تا بدین وسیله بتوانیم از عهده آن به نحو احسن برآییم و دکتر غفوری نیز از این قاعده نمی توانست مستثنی باشد.


    پس از گذشت 2 ساعت و نیم بوتیمار را با چشمانی بسته و رنگ و روی باخته از اتاق عمل بیرون آورده به طرف اتاق خودش بردند در حالیکه آقای میر سالاری و روزبه دنبال او و پرستاران دوان بودند.


    بوتیمار خیلی زود به هوش آمد در حالیکه از روحیه بسیار خوبی برخوردار بود و می گفت و می خندید . می دانست که روزبه او را ترک نمی کند . آقای میرسالاری ترتیب همه چیز را داده بود . اتاقی برزگ و روشن برای بوتیمار رزرو کرده بود ، اتاقی با رنگ آمیزی سبز روشن و یک تخت اضافی برای همراه بیمار که اینک به روزبه تعلق داشت . روتختی ها سبز روشن ، پرده کرکره سبز روشن ، سرویس حمام و دستشویی نیز سبز روشن بود . انسان در این اتاق احساس آرامش می کرد . بوتیمار که هنوز توانایی دیدن اتاقش را نداشت از روزبه خواست اتاقشان را برایشان توصیف کند و روزبه با حوصله شروع به تشریح زوایای اتاق کرد. دورتادور روزبه و بوتیمار پز از گل بود که همه را آقای میرسالاری تهیه کرده بود. او علاوه بر اینکه در قبال بوتیمار احساس مسئولیت می کرد از صفا و سادگی او نیز خوشش آمده بود و احساس می کرد به این پسرک ساده دل و مظلوم علاقه مند شده.


    دکتر غفوری امیدوار بود عملش با موفقیت توام بوده باشد اما نتیجه عمل زمانی مشخص می شد که پانسمان چشمها را باز می کردند و تا آن زمان باید منتظر می ماندند.


    آقای میرسالاری که از جهت بوتیمار خاطر جمع شده بود او را به دست روزبه و دکتر غفوری سپرد و به منزلش رفت . دیروقت بود و او بسبار خسته شده احتیاج مبرم به استراحت داشت .


    وقتی که به منزل رسید اتومبیل پزشک خانوادگیشان را جلوی منزل پارک شده دید ، با نگرانی قدم به داخل منزل گذاشت ، شادی با ناراحتی جلو آمد و گفت : سلام پدرجون خوب شد اومدید


    - چه اتفاقی افتاده ؟


    - دردهای عصبی مامان دوباره عود کرده بود زنگ زدم به دکتر ، حالا او اینجاست.


    آقای میرسالاری با شتاب به اتاق همسرش رفت ، او هنوز چون گذشته به فریده علاقه مند بود و طاقت دیدن ناراحتی او را نداشت . فریده از زمانی که از یافتن اشکان ناامید شد بیمار گشته و اعصابی ناآرام و متشنج داشت و بیشتر به استراحت و گردش نیاز داشت . زندگی یکنواخت او را خسته و کسل می کرد و به اعصابش فشار می آورد. بیشتر به سردردهای عصبی مبتلا می شد و ناله می کرد و گاه گردن و کتفش درد می گرفت . آن روز که درد بسیار شدت گرفته بود و دکتر خانوادگیشان پس از ردیف کردن یکسری

    داروهای مسکن و آرام بخش درون نسخه ، به آقای میرسالاری پیشنهاد کرد همسرش را برای استراحت کامل به جنوب بفرستد زیرا معتقد بود آب و هوای آن منطقه در بهبودی او موثر تر خواهد افتاد .


    چه پیشنهاد جالبی ! زیرا عموی فریده در یکی از شهرهای جنوب زندگی می کرد و آنها مشکل خاصی نداشتند . آقای میرسالاری قبول کرد . فریده حق داشت تنوعی در زندگی شخصی اش ایجاد کند . آب و هوا و محیط جدید برای روحیه حساسش مناسب بود .


    ترتیب سفر فریده داده شد و پس از دو روز فریده به همراه گل افروز به جنوب سفر کرد تا چندین روز در منزل عموی سالخورده و مهربانش بیاساید . عموی فریده فردی گشاده رو بود و همسر مهمان نوازی داشت . از آن گذشته فریده مزاحمت خاصی ایجاد نمی کرد به علاوه او گل افروز را برای انجام کارهای شخصی اش با خود برده بود و اکنون آقای میرسالاری نگرانی خاصی از جهت فریده نداشت . هر روز با او تماس تلفنی می گرفت و سفارش می کرد که داروهایش را سر موقع بخورد تا آن دردها دگرباره به سراغش نیاید . به عبارتی عشق پیری ، آن هم به قول عموی فریده .




    اهالی روستا حیران از غیبت ناگهانی نگار و نگار همچنان در بند بهادر و آمنه بود . آمنه حوصله اش سر رفته بود و علاقه مند بود بهادر کار را یکسره کند تا نگار مجبور شود به عقد او در بیاید . زجر کشیدنهای روحی پسرش را می دید و بیش از این طاقت نداشت . در عین حال هر روز به دستور بهادر بهترین خوراک ها را بسته بندی می کرد تا پسرش از نگار پذیرایی کند ، اما نمی دانست که همه روزه بهادر خوراکها را میان جنگل برای حیوانات می ریزد زیرا نگار اشتهای خوردن نداشت فقط آنقدر می خورد که زنده بماند و روز بعد بهادر غذاهای تازه را بر سر میز می چید و مانده ها را جمع می کرد و به جنگل می برد . نگار پژمرده و زرد رنگ شده بود و چشمانش درشت تر از پیش . نگاهش گرچه وحشت زده اما کوبنده بود و بهادر ذا کنار در کلبه میخکوب می کرد. گرچه بهادر نیّت آزردن نداشت اما بیش از پیش می ترسید و قدمی به جلو نمی گذاشت. بهادر آرام تر شده بود . دیگر از آن روح سرکش در وجودش اثری نبود . رفتارش تغییر کرده بود . هر روز مهربان تر و ملتمس تر از روز پیش . چشمان درشت و خوش حالتش را به نگار می دوخت و در دل زار می زد . التماسها و مهربانیهایش همه روزه تکرار می شد و نگار همچنان خروشان بود و به طرفش بالش و یا هر چیز دیگری پرت می کرد و به باد ناسزا می گرفتش . گاه لابه می کرد و اشک می ریخت تا دل بهادر را نرم کند . بهادر نیز اشک می ریخت و به نگار وعده های شیرین می داد و گاه تهدید می کرد ، پرخاش می کرد آن وقت هر دو با هم می گریستند . گاه قهر می کرد و می گفت که فردا به سراغش نمی آید که او از تنهایی و بی غذایی هلاک شود و همچنان هر دو بی نتیجه از تلاششان.


    گاه بهادر برای نگار مریض احوال دل می سوزانید و برای لحظه ای تصمیم می گرفت رهایش کند و از وی بگذرد اما اینکه نگار به بوتیمار بپیوندد او را دیوانه می کرد. و در تصمیمش سست می شد .




    آقای میرسالاری بیشتر اوقاتش را در بیمارستان می گذرانید . همسرش مسافرت رفته بود و منزلش ساکت و سرد شده بود . فقط جهت استراحت شبانه به آنجا می رفت. شادی همه روزه کلاس داشت و یا در اتاقش درس می خواند و کمتر به پدر رسیدگی می کرد . روزبه روزها کنار بوتیمار می نشست و به درسهایش رسیدگی می کرد و گاه ساعتی او را تنها می گذاشت . او نمی توانست نسبت به درسهایش بی توجه بماند . اما اوقات بیکاری اش برای بوتیمار کتاب می خواند . روزی بوتیمار به او گفت : وقتی پانسمان چشمام رو باز کنند اگر نور به چشمام اومده باشه باز هم نابینا هستم.


    - چطور ؟


    - مگه نه اینکه انسان بیسواد نابیناست ؟


    - تو بیسوادی ؟!


    - کاملا .


    - حتی در حد ابتدایی هم درس نخوانده ای ؟


    - در روستایمان مدرسه نبود نه اینکه خورشید بی فکر باشه .


    - خورشید ؟


    - فرشته ای که منو بزرگ کرد.


    - مادرت ؟


    - چیزی مثل مادر.


    روزبه دیگر کنجکاوی نکرد و بدون تامل گفت ؟ قول میدم وقتی از اینجا که مرخص شدی خودم کمکت کنم تا درس بخونی.


    - مگه قراره تا ابد با تو باشم ؟


    - می تونی باشی . من به تو عادت کردم ، دوست ندارم مارو ترک کنی .

    -اما من برای انجام کاری به شهر آمدم و باید به نتیجه برسم .

    - تو می تونی به کار شخصی ات رسیدگی کنی ، من دخالتی درآن ندارم .

    با آمدن آقای میرسالاری گفتگویشان قطع شد . آقای میرسالاری به آنها

    گفت که فردا دکتر غفوری پانسمان چشمهای بوتیمار را باز خواهد کرد .

    لبهای بوتیمار لرزید و سرش را به طرف آسمان برد .

    رازو نیاز داشت با خدایش.

    فردای موعود فرارسید . تشویش لحظه ای رهایشان نمی کرد . بوتیمار و

    روزبه همچنین میر سالاری و دکتر غفوری را . همگان سخت مضطرب

    بودند ، سکوتی سنگین فضای اتاق سبز رنگ را فرا گرفته بود فقط صدای

    تنفسهای تند و دیگر هیچ . دکتر غفوری با دستانی لرزان پانسمان چشمان

    بوتیمار را باز می کرد ، آقای میر سالاری و روزبه روبروی بوتیمار تکیه بر

    دیوار داده بودند در حالیکه قلبهایشان در سینه آرام نداشت و سرسختانه

    بر دیواره ی سینه کوبیده می شد ، راه فراری می جست تا رهایی یابد از این

    تشویش . بوتیمار هم رنگ به چهره نداشت و قلبش همچنان می تپید .

    آقای غفوری به بوتیمار گفت : حالا می تونی خیلی آروم چشات رو باز

    کنی پسرم . نترس ممکنه اولش قدری تار ببینی اما کم کم خوب میشه . باز

    کن .

    بوتیمار پلکهای لرزانش را به آرامی گشود . رنگش مثل گچ سفید بود و

    صورتش لرزش خفیف داشت . چشمانش کوچک قرمز شده بود ، بسیار

    مجروح به نظر می رسید به قدری که دل روزبه به درد آمد . آقای

    میرسالاری با قدمهای لرزان به طرف بوتیمار رفت و گفت: می بینی

    پسرم ؟ بگو که می بینی .

    همه بدون پلک زدن به بوتیمار چشم دوخته بودند حتی دکتر غفوری .

    بوتیمار چشمان قرمزش را به چرخش در آورد باور نداشت بینای اش را ،

    نفسی بلند از سینه کرد و تقریبا فریا زد: خداوندا سپاس .

    میرسالاری جلو دوید و اورا در آغوش فشرد و بوسید . بوتیمار سرش را

    به سینه ی میرسالاری چسباند و گفت : متشکرم، بابت همه چیز . خم شد

    دستان آقا را ببوسد اما میرسالاری مانع شد و دستی به پشتش کشید و

    گفت : هیچ گاه اینقدر خدارا شاکر نبودم .

    بوتیمار به طرف دکتر غفوری رفت و خواست دستان اورا ببوسد که او نیز

    مانع شد و گفت : من فقط وظیفه ام رو انجام دادم بقیه لطف خدا بود.

    روزبه همچنان به دیوار تکیه داده بود و می خندید و اشک شادی بر

    ورتش نشسته بود. بوتیمار به ناگاه اورا دید و فریاد زد: روزبه، برادر

    عزیزم.

    دو جوان تنگ درآغوش هم فرو رفتند و چرخیدند و شادی کردند.

    صدای خنده هایشان فضای اتاق را انباشته کرده بود ودکترغفوری شاد از

    تلاش خویش و شاکر از لطف ایزد یکتا. چه اگر لطف خداوندی نباشد

    هیچ کدام از ما در کارهایمان پیروز نمی شویم و دکتر غفوری می دانست

    که او وسیله ای بیش نبوده .

    آنها دیگر کاری در بیمارستان نداشتند. دکتر غفوری داروهای لازم را

    تجویز کرد و به اقای میرسالاری گفت چنر روز دیگر بوتیمار را برای

    معاینه نزد او ببرد.

    بوتیمارو روزبه شانه به شانه ی هم به پارکینگ رفته بودند تا اتومبیل را

    بیرون بیاورند.

    آقای میرسالاری در حالیکه رانندگی می کرد، گفت: این روز ارزشمند رو

    باید جشن بگیریم. بوتیمار چند روزی رو مهمان ماست.

    بوتیمار گفت: اجازه بدید مرخص بشم. من نباید بیش از این مزاحمت

    فراهم کنم.

    - این چه حرفیه که میزنی؟ روزبه می دونه که من خیلی تنها هستم. همسرم

    به سفر رفته، شادی هم که همه روزه کلاس داره پس تو مزاحم هیچکس

    نیستی . تازه دکتر غفوری هنوز باید تورو معاینه کنه. من باید خودم قطره

    به چشمات بریزم و تا بطور کامل خوب نشدی اجازه نداری مارو ترک

    کنی. حالا هم من می خوام برای تو و روزبه هدیه بخرم، سپس در یک

    رستوران غذا می خوریم و بعد به منزل می ریم.

    آقای میرسالاری نمی دانست چرا از این جوانان روستایی دل نمی کند و

    دنبال بهانه ای است تا اورا نزد خود نگاه دارد و با او باشد. مهرش را به دل

    گرفته بود او قصد داشت دستی به سرو وضع بوتیمار بکشد اما برای اینکه

    به غرور آن جوان لطمه ای وارد نشود عنوان هدیه به آن داد و روزبه را نیز

    به میان کشید تا بوتیمار احساس خجالت یا ناراحتی نکند.

    و چه آراسته و زیبا شد بوتیمار! اصالت و وقار از سیمایش می بارید و به

    نظر میرسالاری شباهتی به روستازادگان نداشت. با دیدن او یادی از

    سالارخان در دلش زنده شد و اهی کشید. اوبا لذت به بوتیمار نگاه

    می کرد و در دل آرزو می کردکاش او هم صاحب پسری بود، پسری که

    اینک مایه ی افتخارش می شد. اما خیلی زود بر حسرت خود فایق شد، نباید

    به درگاه خدا ناشکری می کرد، باید به آنچه داشت قانع بود و سپاسگزار.

    می دانست که زندگی و سرنوشت آدمیان به تار مویی بند است و مباد از

    دگرگون شود از برای قهر خداوندی .

    بوتیمار را در اتاق روزبه جای دادند.آن دو مدتی بود با هم زیسته بودند و

    اینک به هم الفتی خاص داشتند. شبها روزبه به بوتیمار درس می داد و گاه

    با او به بازی می پرداخت. بوتیمار بازی شطرنج را خیلی زود آموخت و

    روزبه دانست که بوتیمار پسر هوشیار و آماده ای است جهت یادگیری .

    بوتیمار با ولع به دهان روزبه چشم می دوخت و گفته هایش را می بلعید

    آنها تا پاسی از شب بیدار می ماندند . شادی غذا می پخت و روزبه و

    بوتیمار ظرفها را می شستند و آقای میرسالاری با لذت به فعالیت جوانان

    چشم می دوخت . شادی در جمع آنان زیاد شرکت نمی کرد . پدرش به او

    جواب نداده بود و او دوست نداشت دوباره خواسته اش را عنوان کند . اگر

    پدرش مخالفت می کرد چه؟ چرا پدر سکوت کرده بود؟آیا محترمانه مشتی

    به دهان دخترش زده یا هنوز احتیاج به فکر کردن داشت؟ شادی

    نمی دانست به همین جهت از جمع آنها کناره می گرفت و درس و کتاب را

    بهانه می کرد. شاید با پدرقهر کرده بود . به وضوح میدید که پدرش علاقه ی زیادی

    به بوتیمار پیدا کرده و توجه خاصی به او دارد. گاه شادی به بوتیمار

    حسودی می کرد و چشم انتظار روزی بود که این مهمان غریبه از آنجا

    برود . آقای میرسالاری روزبرزو بیشتر شیفته ی بوتیمار می شد. وبه

    بهانه های مختلف از رفتن او ممانعت می کرد . ادب و تواضع این پسر

    جوان، وقار و متانتش و سرشت پاکش او را مفتون کرده بود به حدی که

    یک شب همان طور که روی مبل راحتی نشسته بود و روزنامه می خواند

    شادی را فراخواند و گفت: بنشین دخترم . می خوام با تو حرف بزنم.

    شادی با خونسردی روی مبلی نشست در حالیکه انگشت میان کتابی

    داشت و گفت : بفرمایید پدرجون .

    - چرا دورو بر پدر پیرت نمی آیی؟

    - می بینید که درس دارم.

    - گفتم یا با پدر قهر کردی یا من آنقدر پیر شدم که در نظرت خسته کننده

    باشم .

    - نه پدرجون . این روزها برنامه های درسی ام سنگین تر شده .

    -اما هرچه باشه از روزبه بیشتر نیست . او پزشکی می خونه و درسهاش

    حتما از تو بیشتر و مشکل تره. اما می بینی که شبانه روزش رو وقف

    بوتیمار کرده و البته به درسهاش هم رسیدگی می کنه .

    - می خواهید بگویید من دختر تنبل و کند ذهنی هستم یا بهانه جو؟

    -هیچ کدام. چرا از در ستیز برمیای؟ حالا از این مقوله بگذریم . بگو

    ببینم نظرت راجع به این پسر چیه؟

    - کدوم پسر؟

    - بوتیمار دیگه .

    - نظر خاصی ندارم . پسر آروم و محجوبیه .

    - ولی نظر منو که خیلی گرفته .

    - خب؟

    - دوست دارم که همیشه کنار ما بمونه .

    - خب بمونه .

    - اما همینطوری که نمیشه آدم دست یک آدم بیگانه رو بگیره و بیاره

    توی خونه اش و بگه با ما زندگی کن .

    - چی می خواید بگید؟

    - خب ... آخه قاعده ای...چیزی...

    - من که متوجه نشدم .

    - راستش .... راستش دوست دارم بوتیمار دامادم باشه و تو هم مخالفتی

    نکنی .

    شادی با چشمانی باز و حیران گفت: چی؟

    - عصبانی نشو دخترم . قدری عاقل باش . می دونم شاید حرف بی ربطی

    زده باشم و خواسته ی نابجایی داشته باشم ، اما از تو می خوام روی پدر

    پیرت رو زمین نیندازی . می دونی که به سر برادرت چی اومده و جوونی

    من از همون روزها تباه شد ، اینک گمشده ام رو ئر میان جوانان می جویم ،

    شاید بی جا ، اما به این جوانک دل بسته ام ، خیلی هم زیاد و به طریقی

    می خوام او رو از آن خودم بکنم . خواهش میکنم قبول کن . او پسر بسیار

    خوبیه ، می تونه تو رو خوشبخت کنه . من احساس می کنم که باید دست

    اونو بگیرم . او جوانی تنها وآواره است ، معلوم نیست از اینجا که بره چی

    به سرش میاد اما ما می تونیم اونو حمایت کنیم ، کناردست خودم کار

    می کنه و شبها درس می خونه و به زودی پیشرفت می کنه. مشروط بر اینکه

    تو یاورش باشی و دوستش داشته باشی.

    شادی که اشک به چشم آورده بود و ناباورانه پدرش را می نگریست گفت:

    شما به خاطر آوارگی یک جوون ناشناس می خواید دختر خودتون رو،یک دونه فرزندتون رو بدبخت کنید؟
    - بدبخت؟ چرا این طور فکر می کنی؟
    -اصلا شما می دونید این پسر کیه و از کدوم خانواده اس؟

    راستش من به حرفای اون روز تو خیلی فکر کردم.ازاینکه فکر میکردم دامادم بایداز خانواده سرشناسی باشه ازخودم خجل شدم.این عقیده خودم نبود.شاید تاثیر تبلیغات سالارخان خدا بیامرز بود وشاید تاثیر تربیت و رشد خاوادگی ام.اماطینت من این نیست. خب جو خانوادگی همیشه تا اندازه زیادی روی بچه ها تاثیرگذاره و من حرفی رو زدم که نباید.برای لحظه ای فکرکردم جواب مردم رو چی بدم!راست می گویی انسانیت گوهر گرانبهایی است که دروجود همه نیست. البته روزبه هم پسر بسیارخوبیه ولی اون در آینده پزشک میشه و دختران زیادی سر راهش هستند،میتونه هرکدوم رو که مایل باشه انتخاب کنه و زندگی خوبی داشته باشه.. اما بوتیمار با او فرق داره،ممکنه دختری روستایی و از این قبیل نصیبش بشه.


    -خب بشه،به ما چه مربوط؟


    - نه پول و سرمایه ای،نه خانه ای.فکرش رو بکن عمری رو باید به این شکل سپری کنه.نه پیشرفتی داره و نه زندگی ای که در خورش باشه. اما ما میتونیم آینده بهتری رو به او هدیه کنیم و اگر غیر این باشه هیچ کمکی رو از ما پذیرا نیست.


    - پدر مگه ما قیم مردم هستیم. رهگذری بود که باید رد شه و بره.


    - اگرتو با او ازدواج کنی وضع فرق می کنه.


    شادی دیگر مهلت نداد که پدرش ادامه دهد با عصبانیت ازجا بلند شد و گفت: پدر قرار نیست شما حامی روستازادگان باشید از شما متعجبم چطور راضی می شوید برای خوشایند جوانکی روستایی که معلوم نیست از کجا سر راه شما سبز شده آینده منو تباه کنید؟


    -شاید حق با تو باشه.اما نمی دونم چرا دلم رضا نمیشه اونو به حال خودش رها کنم.بدجوری دل بسته اش شدم.


    - اون قدر که از من بیتر؟ من به روزبه قول ازدواج دادم و ممکن نیست غیراز او باکس دیگه ای ازدواج کنم.بوتیمار جوان خوبیه اما نه به عنوان همسر.و من کمترین علاقه ای به او در این مورد ندارم.


    - بهتره قدر فکر کنی و دل پدرت رو نشکنی.


    - اما من عقیده دارم که شما قدری بیندیشید. شما که دارید منو فدای خواسته دل خودتون میکنید.


    شادی پدرش را ترک کرد اما هیچ کدام از آنها نفهمیدند که بوتیمار و روزبه میان پیچ پله های زیرزمین ایستاده و به صحبتهای آن دو گوش داده اند.آنها قصدگوش ایستادن نداشتندوهر دو باهم به طبقه بالا می آمدند تا شام سبکی مهیا کنند. می دانستند که شادی تمایلی به آشپزی ندارد گاه کمکش میکردند وچون میان صحبتها اسامی خودشان رو شنیدند هماجا ایستادتد و با اکراه گوش سپردند،احتیاج به گوش کردن نبود صدای شادی آنقدربلند بود که میان پله ها می پیچید.بوتیمار و روزبه سربه زیر افکنده به زیر زمین پناه بردند و آن شب از خیر شام گذشتند.


    روزبه و بوتیمار هردو در بستر دراز کشیده و غرق در دنیای خودشان بودند. بوتیمار به نگار عزیزش می اندیشید که چه یان او را بیابد و چگونه به آقا بگوید که نامزد دارد؟ نمیتوانست چنین حرفی بزند.آقا به او لطف می کردو دخترش را به او تقدیم می نمود،شاید به جوانان دیگر اطمینان نداشته که اورا برگزیده، حال او دست رد به سینه اش بزند و بگوید دخترشما را دوست ندارم و دل در گرو دختر دیگر دارم. بانگار چه باید می کرد؟نگار اینک چشم براه او داشت. اما کجا؟نگار متنظر او نبود،نگار گم شده بود.او دختری نبود که اهل فرار کردن باشد،کودک هم نبود که ربوده شود، به دیار غریب هم نرفته بود که گم گشته باشد. پس چه؟ و اکر با شادی تحصیل کرده بود و در خانواده مرفهی نمو کرده بود و از لحاظ فرهنگی با او فاصله ها داشت، از آن گذشته خودش گفته بود که به بوتیمار علاقه ای ندارد همانند بوتیمارکه کمترین علاقع ای به شادی نداشت، فقط برای او احترام قائل بود. او اصلا به شادی نیندیشیده بود.در ذهن و قلب او فقط نگار نقش بسته بود. از آن گذشته بوتیمار زیاد با شادی برخورد نداشت تا وی را بشناسد. تکلیف چه بود؟آقا تا به حال در حق او پدری کرده بود واینک از خود گذشتگی می کرد که یگانه فرزندش را برای او کاندید کرده بود و آن وقت سزاوار بود با چنین پیشنهاد بزرگوارانه ای مخالفت ورزیدن. حتی اگرآن پیشنهاد خلاف میل می بود. بوتیمار از صمیم قلب مخالف بود اما زبانش یارای ابراز نداشت او سرگشته بود وبا خود در ستیز.


    روزیه هم حال خوشی نداشت،جوانکی با صفا و ساده ازراه آمده خوش اقبال تر از او و رقیب او. از اول هم می دانست آقا با ازدواجشان موافقت نمی کند اما درصورتی که شادی را به بهتر از اویی می دادند و نه پایین تر.

    روستایی کم سواد بدون خانواده گرچه نجیب و پاک. می دانست که بوتیمار بی گناه است. اما هرچه بود در میدان نبر بازنده خودش بود و باید که کنار میکشیدو به طریقی باید خود را ازچشم شادی می انداخت تا شادی با پدرش مخالفت نکند. شایسته نبود پدر و فرزندی چنین رو در روی هم بایستند.هرپدری خیر خواه فرزندش است،جوانان اغلب بی تجربه و خام هستند. حق با آقا بود بوتیمار پسر بسیار خوبی بود و می توانست شادی را خوشبخت کند. از لحاظ مادی آنها مشکلی نداشتند، آقا پشت و پناه آنان بود و شادی کم کم با بوتیمار و اخلاق خویش انس می گرفت و سازگار می شد. وقتش رسیده بود که روزبه خود را کناربکشد. با این تصمیم روزبه رو به بوتیمار کرد و گفت: به تو تبریک می گم اقبال بلندی دشتی که آقا نرا برگزید شادی دختر خوبیه. به نظر من باید به خودت ببالی.


    -تو چرا این حرف رو میزنی؟ شادی که گفت با تو قرار ازدواج گذاشته.


    - این صحبت مربوط به گذشته هاست اون موقع بجه بودیم چنین قراری گذاشتیم. اما من به دختری دیگه ای علاقه دارم توی دانشکده باهم آشنا شدیمو تصمیم دارم پس از اتمام درسم با او ازدواج کنم.


    - تو راست نمی گی.


    - اجباری ندارم که دروغ بگم. اگه من با شادی پیمانی داشتم توی این مدت به تو می گفتم.


    - شاید.


    - جوانان هم دل و هم زبانند من و تو زیاد با هم صمیمی شدیم پس چرا تا حالا حرفی نزده بودم؟گفتم که ین موضوع بر می گرده به دوران بچگی. بهتره اخماتو واکنی دوماد اخمو روکسی دوست نداره.


    بوتیمار حرفی نزد،حرفی نداشت که بزند.


    فردای آن روز شادی توی حیاط دانشگاه روی نیمکتی نشسته بود و وانمود به مطالعه می کرد و در حالیکه افکار پریشانش ره دور و درازی را می پیمود. روزبه که منتظر چنین فرصتی بود کنار شادی نشست وگفت:


    سلام.


    -چه خوب شد اومدی، یک دنیا حرف دارم.


    - اول بگذار من حرفامو بزنم.


    - درمورد چی؟


    - اینکه اگه با پدرت راجع به آینده مون حرفی نزنی فراموشش کن،من حرفم رو چس می گیرم.


    - چرا؟


    - بهتره خودمو کوچیک نکنم راستش تو باید با یک نفر هم ردیف خودت ازدواج کنی، فکر می کنم که... که قادر نیستم خوشبختت کنم. ما از خیلی جهات ما هم تفاوت داریم،خانواده، فرهنگ، اوضاع مالی و خیلی موارد دیگه.بهتره هرکدوم از ما ب سوی سرنوشت خودش بره،شاید مردم فکر کنند من به خاطر مقام موقعیت پدرت با تو ازدواج کردم. حوصله حرف و حدیث مردم رو ندارم. ببین شادی این حرف آخر منه،من با تو ازدواج نمی کنم خیلی وفته دارم روی این موضوع فکر می کنم.من کسی نیستم،اما هرچه هستم برای خودم ارزش و اعتبار دارم و نمی خوام خرد بشم.


    شادی با دهانی شاده به روزبه می نگریستو باور نداشت این حرفها از دهان او بیرون بیاید. این رویه فروتن بود که خودش را دارای ارزش و اعتبار می دانست؟ روزبه خاکی؟ همان که انسانهای خودبین و مغرور را دوست نداشت و دم از آدمیت می زد؟


    نا باورانه گفت: اما ما به هم قول دادیم فراموش کردی؟ ما همدیگه رو دوست داریم این رو منکر میشی؟

    -قلب انسان جایگاه عشق و علاقه است من و تو خیلی زود میتونیم به کس دیگه ای دل ببندیم،انسان زود خودش رو با وضعیت جدید وفق میده.شادی تو اگر کمترین علاقه ای به من داری به حرمت دوستی مون درکودکی قسم ات میدم نخواه که منو خرد کنی. من دست و بالم خالیه هیجی ندارم جز یه عنوان اونم در آینده.


    - حتی اگه این عنوان رو نداشتی باز دوستت دارم


    - شاعرانه فکر می کنی.عاقل باش و عمیق بیندیش.


    - راست بگو بدونم پدرم با تو حرف زده؟


    - درچه مورد؟


    - اینکه این چرندیات رو ببافی تا عشقت رو از دلم بیرون کنم؟


    - به روح پدرم قسم نه.چرا باید پدرت با من حرفی بزنه؟


    - بگو که داری سربسرم میگذاری.


    - هیچ دروغی در کار نیست باور کن.بهتره فکر دیگه ای واسه خودت برداری. من با یکی از همکلاسی هام که هم ردیف خودمه قرار ازدواج گذاشتم اینطوری خوشبخت تر می شم. لااقل توی فامیل زنم احساس حقارت نمی کنم. توی فامیل شما یا توی همکلاسی هات شوهر خوب زیاده به خصوص برای تو با این مقام و موقعیت. درضمن قول و قرارمون رو هم به حساب خامی مون بگذار.


    - پست فطرت. چی فکر کردی؟ که من کپک زدم و دربدر دنبال شوهرم؟ بی غیرت اول با من قرار میگذاری بعد با دختر دیگه ای؟ فکر کردی من بازیچه دست تو هستم؟ من ساده رو بگو که یه عمر تو رو به خوبی باور داشتم!تو نامردی،بی شرفی تو ...


    گریه امانش نداد وصدای های های اش دل روزبه را آزرد. اما وی تصمیم داشت به خوبی نقشش را ایفا کند،خندید وگفت:گریه نکن کوچولو. بهتره تورت رو یک دفعه دیگه سر راه یکی دیگه پهن کنی و شانست رو امتحان کنی.امیدوارم این مرتبه نامرد توش گیر نکنه. برای خوشبهتی ات دعا می کنم.


    -برو گمشو.نامرد.نمی خوام ریختت رو ببینم.


    روزبه با لبی خندان و دلی پر درد از آنجا دورشد. می خندید تا شادی باورکند بی غیرتی اش را،اما از درون می گریست. او به عشق خود پشت پا زد تا آقا را شاد کند. بگذار خودش را بدنام کند. او دیگر آنجا کاری نداشت باید در اولین فرصت از آن خانه می رفت،فقط منتظر مادرش بود. واما با چه رویی با شادی روبرو شود؟ اجباری نداشت که با او روبرو شود،شبها دیروقت به منزل می رفت و توی زیرزمین خود را زندانی می کرد،او کاری در طبقه بالا نداشت.


    شادی آن شب تا صبح گریست وروزبه را به باد ناسزاگرفت،جوان بی شرمی که او را سالها به بازی گرفته بودو بی جهت به او محبت می کرد وبرای زندگی شان نقشه می کشید.به خود دشنام می داد که چرا اینقدر ساده دل بوده که باورش داشته. روز بعد که پدرش از او جواب نهایی را خواست شادی جواب مثبت داد. دیگرچه تفاوت داشت که با چه کسی ازدواج کند؟ بوتیمار یا هر فرد دیگری. بگذار اقلا پدر راضی باشد.


    آقای میرسالاری با شادمانی دخترش را بوسید و به او تبریک گفت و همان دم بوتیمار را نزد خود فراخواند و به او گفت:پسرم می خوام با تو حرف بزنم.خوب گوش کن. دوست دارم که پیشنهادم رو بپذیری. حال که به امید خدا بهبود یافتی،بایدبه فکر سرو سامان دادن خود باشی. جوانی هستی با هزاران آرزو. زندگی نشیب و فراز زیادی داره و بازوی پر توان جوانان چرخش زندگی رو امکان پذیر می کنه. میدونم که کار و کاسبی معینی نداری،از روستا به شهر آمدی بهر پیشرفت. وخدا صلاح دونسته که تو سرراه من سبز بشی تا آینده خوبی برات رقم زده بشه و اون هم به خاطر قلب صاف و روشنت بود که خداوند راه سبزو روشن زندگی روپیش روت گذاشته و تو لازمه فقط در اون راه گام برداری. می دونی که من پسر ندارم،داشتم، که سالهاست از دستش دادم و اینک که فرتوت شدم نیاز به جوانی دارم که دستگیرم باشه،به هیچکس اعتماد ندارم.از تو می خوام روزها به تجارتخانه بیایی تا رسم و رسوم کار کردن در آنجا رو بیاموزی. باهوش و علاقه تو به یادگیری،مطمئنم که بزودی راه می افتی. دوست دارم اونجا رو به دست تو بسپارم. من دیگه احتیاج به استراحت دارم.


    -والله ...


    - صبر کن صحبتهای من هنوز تمام نشده. نظرت راجع به شادی چیه؟


    - خب ... شادی خانم بسیار ...


    - خجالت نکش هر چه می خواهی بگو.


    - من کسی نیستم که راجع به شادی خانم نظر بدم.


    - چرافکر می کنی کسی نیستی؟


    - راستش ... راستش ... چطوری بگم ...


    - ای بابا تو هم زیادی با حیا هستی!البته این خیلی پسندیده است و من هم برای همین ازت خوشم میاد.بسیار خوب مبارکه.


    بوتیمار دل به دریا زد و گفت: ولی من می خواستم بگم ...


    میرسالاری باشتاب گفت:چه می خواستی بگی؟ دوست ندارم ملاحظه کنی یا اهل تعارف باشی، من ازصمیم قلب تورو دوست دارم و با کمال میل حاضرم ثروتم روبه نام تو و شادی کنم هیچ اجباری در کار نیست فقط دلم خواسته همین. تو هم بهتره اینقدر حاشه نری.


    حرف بر دهان بوتیمارخشکیدوچه باید می گفت؟دربرابر این همه محبت و یکرنگی.او که همیشه مظلوم تر از آن بود که خواسته اش را بیان کند آیا اینک می توانست بگوید دخنر شما را نمی خواهم؟ نامزد گمشده ای دارم که در پی اش هستم.باز اگر نگار را بیابد؟ مگرزمین خدا کوچک است که دوری بزند و نگار را بیابد؟ او اگر زبان گویش داشت و کمرو نبود که این حال و روز را نداشت.هرچه به سرش آمده بود از بی زبانی اش بود.بوتیمار اینها را می دانست اما قدرت مبارزه با خویش را نداشت. پس باید سرپوش بر قلب خویش می گذاشت و یاد نگار را در دل دفن می کرد. از اینرو با لبانی لرزان گفت: می خواستم بگم که شادی خانم چی؟آیا ایشان موافقند؟


    -البته که موافقه.او همین الان پیش من بود وگفت که برای ازدواج با تو آمادگی داره.


    - اما ... برای شادی خانم فرصتها و موقعیتهای بهتری هست. شاید ایشان...


    - بگذار اونو صدا کنم تا از زبان خودش بشنوی.


    به دنبال این حرف میرسالاری صدایش را بلند کرد و گفت:شادی ... شادی.


    -بله پدرجون.


    - یک لحظه بیا اینجا کارت دارم.


    شادی آرام و محجوب وارد هال شد و گوشه ای ایستاد. آقای میرسالاری گفت: بوتیمار می خواد بدونه آیا تو تمایل داری با ازدواج کنی؟


    شادی زیر لب نجوا کرد: من مخالفتی ندارم.


    -مبارکه،مبارکه،از این بهتر نمی شه.


    میر سالاری سپس بلند شد و صورت هر دو جوان را بوسید.

    انگار صبح خیلی زود از خواب برمیخواست.فعالیت بدنی نداشت که خسته و کوبیده به بستر برود و صبح میل به خواب داشته باشد .صبح و شب تغریبا برایش یک سان بود کار خواصی نداشت انجام دهد هر روزش مییان کلبه کوچک و مرطوب میگذشت بدون هیچ برنامه خاصی. اتاق کوچک و نمور که هیچ وسبله خاصی جهت سرگرمی نداشت.اوایل خیلی میترسید اما الان به وضع کنونیش قدری عادت کرده . گرچه کم حوصله و عصبی شده بود واین همه را تغصیر بهادر میدانست .پسرک لاتو بوالهوسی که به خاطر میل به اهداف پلیدش او را می ازرد .با این وجود نگار قلبا از بهادر متشکر بود . میدید که او هیچ گاه پا از گلیمش فراتر نمیگذارد.اما اگر روزی حوصله اش سر برود چه ؟ تکلیف او چه بود ؟ او چون جوجه ای در چنگال عقاب اسیر بود و هنری جز پرخاش کردن نداشت . انروز هم نگار صبح زود از خواب برخاسته بود اما هنوز از بهادر خبری نبود ئ نگار چشم به در داشت او گرچه از بهادر نفرت داشت اما همان امدنش برایش جالب بود صحبت کردنش رفتو امدنش فضای کلبه را متغیر میکرد و حال هوایی داشت . لااقل ان سکوت وحشتناک برای لحضه ای شکسته میشد .چه زمانی که بهادر میرفت نگار میدانست تا صبح دیگر تنها میماند . بارها به پای بهادر افتاده بود التماس کرده بود که اورا برهاند اما بهادر گریسته بودو گفته بود : بیا دست از این لجبازی هایت بردار و هردویمان را خلاص کن بهادر با نگار مهربان بود و هیچه نگار پرخاش میکرد و وحشیگرانه به سویش بالش و یا بشقاب پرت میکرد او باز مهربان بود مگر زمانی که نام بوتیمار بر لبان نگار نقش می بست انوقت بهادر تغیر ماهیت میداد و فریاد میزد و لگد به در کلبه میزد یا خیلی زود انجا را ترک مینمود اکنون نگار میدانست که نباید یادی از بوتیمار کند . میدانست که بهادر خشمگین میشود . انروز از بهادر خبری نشد . شب نزدیک میشد و انگار پریشان تر از پیش بو،گرسنه بود ،همچون دیوانگان با خود حرف میزدو مشت به دیوار میکوفت . دانست که انسان نیاز به صحبت دارد گرچه این هم زبان دشمن ادمی باشد.ارزو میکرد قفل در باز شود و بهادر ظاهر شود.اماخبری از بهادر نشد.اگر نمیامد تکلیف چه بود ؟ بااید میمرد همان جا میپوسید؟این افکا وحشتناک نگار را به رعششه انداخت انشب تا صبح لرزید و هذیان گفت و انگاه به خود میامد و خدارا یاد میکرد و با چشمان بریده بریده برای خود دعا مینمون اما خواب به چشمانش نیامد .تصمیم گرفت اگر بهادر در را بگشاید به سویش یورش برد و او را دندان دندان کند ، پاره کند ،ناخن بکشد، باید کاری میکرد،مشروط بر اینکه در گشوده شد اما امنه بود و با ظرفی غذا به روی نگار لبخند میزد ، کریه و چنشاور همچون جادوگران. نگار با خشم به او چشم دوخت و کف بر لب اوردو گفت : خوک کثیف از جونم چه میخوای؟امنه لبخندش را خورد و گفت :امدم بگم اگه مویی از سر پسرم کم شه با دستان خودم خفت میکنم ،چشماتو با ناخنام در میاورم . میدونی چند وقته پسرم رو میرقصونی ؟ پسرم روانی شده ، از دیروز توی بستر افتاده ،رفتم حکیم رو اوردم به بالینش . اما جوشانده ها افاقه نکرد ، وای به روزگارت دختره چش سفید سر راهی . فقط به خاطر بهادره که اینچنین از تو پذیرایی میکنم . بیا اینم غذات کوفت کن
    امنه ظرف غذا را باصدای بلندی روی میز کوبانید و با خشم در را قفل کرد و رفت .انگار با خود میاندیشید:چی شده؟ یادش امد از هفته گذشته که بهادر گاه کنار دیوار مچاله میشد و شکمش را با مشت میمالاند و میگفت که دل درد گرفته . رنگش مثل گچ سفید میشد و حال خوشی نداشت . اما به ائ چه مربوط بود بیماری بهادر ؟ مگر او مقصر بود؟ معلوم نیست چه کوفتی و زهر ماری داخل شکمش ریخته که بیمار شده او اهل هر فرقه ای بود ، پسر سر براهی نبود . با خود میاندیشید : هر بلایی سرش بیاید حقش است خدا انتقام مرا از او میگیرد اکنون من باید به فکر سلامتی خود باشم باید که دل امنه را بسوزانم ،نباید خوشحالش کنم . با این فکر به طرف ظرف غذا رفت وبرای اولین مرتبه همه انچه راکه اورده بود با ولع خورد . جای بهادر خالی بود که ببیند و لذت ببرد . او همیشه از این که غذا اضافه میامد رنج میبرد و از نگار خواهش میکرد خوب غذا بخورد.
    از ان روز به بعد امنه برای او غذا میاورد و نگار را نفرین میکرد تا کی من باید کلفتی تو را بکنم ؟ دلم میخواهد تیکه پاره ات کنم .حیف که بهادر خیلی خاطر رو میخواد .
    نگار دوست داشت از احوال بهادر جویا شود اما نمیخواست نور امیدی در دل انها کورسو بزند و ان هارا دل خوش کند . گاه امنه خود به حرف میامد و مینالید که بهادر مریض احوال است . او مبتلا به یرقان شده بود و سخت ناخوش بود. روز بروز زردتر و لاغز تر میشد مرتب استفراغ
    میکرد و از فشار دل درد به خود میپیچید .
    نگار گاه دلش به حال بهادر میسوخت . ولی ایا چه کسی برای خود او دلسوزی میکرد ؟
    نیمه شبی همچون شب ها بیخوابی سراغ نگار امده بود ، باد و توفان بیرون غاغایی کرده بود و نگین میترسید . دلش سخت هوای بوتیمار را کرده بود و از در دل امنه را نفرین میکرد که این راه را پیش پای بهاد ر گذاشته بود .این لحظه ها هم سپری نمشد و چه توفانی بود ششب مخوف ناگاه پشت در کلبه صدای پایی شنید نگار هراسان بر جا نشست ضربه ای به در نواخته شد قلب نگار فرو ریخت و دستو پایش یخ کرد زبونش بند امده بود یعنی کی بود ؟ ایا کسی شهامت داشت در این هوای طوفانی پا به این جنگل دور افتاده بگذارد ؟ایا خیالات بود یا واقا صدای پایی بود در این نیمه شب با این طوفان میدانست که امنه نیست چون او کاری نداشت با هو دی نیمه شب نیز شهامتش را نداشت .بهادر هم که بیمار بود .اوهم هیچ گاه نیمه شب پا به جنگن نگذاشته بود . دوست داشت بپرسد که کیست اما زبانش یاریش نمیداد.کلیدی ارام به قفل نشست و با چرخیدنی ملایم اغاز کرد .نگار خود را به دیوار چسبانید و از خدا کمک طلبید .چیزی نمانده بود که قالب تهی کند.در کلبه به ارامی با صدای قیژی باز شد و مردی پای به درون گذاشت .نگار سورتش را با دست پوشانیده بود ومیلرزید صدای پا اینقدر ننزدیک شد قلب نگار به حلقش رسیده بود گویی هر ان بیرون میزد صدایی ارام اورا با نام خواند . نگار ارام انگشتانش را از هم گشود
    تا ببیند چه کسی است. نور شمعی کلبه را روشن کرده بود . حکیم روستا بود . حکیم مرد نه چندان جوانی بود که تنها زندگی می کرد . مرد مهربان و کم معلوماتی که اهالی روستا را با انواع داروهای گیاهی و جوشانده مداوا می کرد. از عهده مرضهای پیش پاافتاده بر می آمد و اگر عاجز می شد می گفت خواست خدا نبوده ، پیمانه عمرش پر شده بود و از این قبیل. نگار که چشمش به او افتاد نفس راحتی کشید و گفت : شما که زهره ام رو آب کردید.

    - فکر کردم خوابی . خیلی ترسیدی ؟

    - مگه آدم تو این قبرستون می تونه بخوابه ؟

    - چه مدت اینجایی دختر جان ؟

    - خودم هم نمی دونم ، حساب روزها و شبها از دستم در رفته.

    - ژولیده و پریشانی . غلط نکنم از همان زمان که گم شدی اینجا زندانی هستی ها ؟

    - بله . چند وقته شما می دونید ؟

    - خیلی وقته دختر جان.

    - این بلا را آمنه و...

    - میدونم . بهادر و آمنه به کمک هم.

    - شما از کجا می دونید ؟

    - بهادر خودش به من گفت . او کلید اینجا رو به من داد و گفت که تو رو آزاد کنم و شبانه فراریت بدم تا آمنه نفهمه . گویا آمنه به خون تو تشنه شده.

    - بهادر الان کجاست ؟

    - مریشه ، زردی گرفته . من که امیدی نداره ، مگه خدا نگهدارش باشه و شفاش بده . اگه بهادر بمیره آمنه دقیقه ای تو را زنده نمی گذاره . خودش به بهادر گفته . او فکر میکنه بهادر غصه تو و از عشق تو مریض شده !.

    نگار با ناراحتی و بغض پرسید : یعنی بهادر می میره ؟

    - باید براش دعا کنیم . این تنها کاریه که از دست ما بر میاد . او منو فرستاده تا تو رو رها کنم و از تو طلب بخشش کرد و گفت از اون بگذر تا در اون دنیا آروم باشه . می گفت به تو خیلی بدی کرده. گفت بهتره زود به شهر بری و بوتیمار رو پیدا کنی. بوتیمار از همان روزها به شهر رفته رفته ، در پی تو.

    نگار اشک می ریخت. قطرات اشک صورت کثیفش را شستشو می داد و خود تبدیل به آبی سیاه می شد.

    حکیم گفت : حالا چه وقت آبغوره گرفتنه دختر جان ؟

    آخه دلم میسوزه واسه بهادر.

    حکیم که خود دورادور پی به میزاان عشق بهادر برده بود و دلش به حال جوانی و ناکامی وی می سوخت ، گفت : خوب بود با او راه می آمدی. بیچاره خیلی خاطرخوات بود.

    -حکیم تو دیگه نمک به زخمم نپاش.دست خودم که نبود. عشق و علاقه که زورکی نیست. دل بید بخواد یا نه ؟ تازه من و بوتیمار نامزد هم بودیم.

    -تو هم حق داری . این بهادر هم از اول جوون سربه راهی نبود که آدم دل بهش بده. اما این اواخر خیلی خوب و مظلوم شده ، همه آبادی دوستش دارند. دعا کن خدا به جوونی اش رحم کنه و شفاش بده.

    نگار زیر لب گفت : برای بهادر دعا می کنم. من اونو بخشیدم، او جوان خام و دل باخته ای بود ، متاسفم که نتونستم با او راه بیام ، امی کینه ای هم به دل ندارم ولی از آمنه نمی گذرم ، او بود که پسرش را منحرف کرد. خداوند انتقام من و بهادر رو از آمنه بگیره.

    حکیم گفت : حالا بلند شو بریم . وقت برای راز و نیاز فراوون داری. اگه صبح بشه آمنه میاد ، باید زودتر فراری ات بدم تا میان راه اونو نبینیم.

    حکیم با خود اسب دیگری آورده بود ، نگار را بر آن نشاند و هر دو به طرف شهر رفتند . راه میان بری را برگزیدند تا کسی آنها را نبیند. سحر نزدیک می شد و روستائیان سحرخیز به جنب و جوش می افتادند. حکیم دوست نداشت آمنه را با خود دشمن کند.



    آقای میر سالاری همان شب به منزل عموی فریده زنگ زد و از فریده خواست هر چه زودتر به منزل برگردد زیرا شادی قصد ازدواج دارد. فریده متحیر از این خبر و بی خبر از ماجرا ، خیلی زود به فکر تهیه بلیط افتاد. اینکه بوتیمار داماد آنها بشود شوکه اش می کرد. او شاهد بود آن روز که شوهرش با ازدواج شادی و روزبه تقریبا مخالفت نمود و دنبال اصل و نسب خانوادگی می گشت . اینک چه شده که جوانکی روستایی از راه رسیده و دل شوهرش و یا دخترش را ربوده ؟ در دل قبول کرد که بوتیمار از زیبایی و متانت زیادی برخوردار بود . اما مگر اینها دلایلی کافی برای شروع زندگی بودند ؟ دز غیاب او چه اتفاقاتی افتاده ؟ تکلیف روزبه چه بود ؟ از خود پی در پی سوال می کرد اما جوابی نداشت . او باید زودتر می رفت . ا ما گل افروز سخت بیمار شده بود و قادر به مسافرت نبود. او تب مالت گرفته بود و باید مدتی استراحت می کرد. اما فریده ماندن را جایز نشمرد. او می توانست زودتر حرکت کند و گل افروز پس از بهبودی کامل. فریده از عمو جان خواست گل افروز را متعاقبا بفرستد و خود به تنهایی سوار هواپیما شد.

    آقای میرسالاری بسیار شاد بود . فریده می آمد، شادی ازدواج می کرد و بوتیمار کنار آنان ماندگار می شد . دنیا به رو.یش می خندید و او هم باید که می خندید. اما شادی احساس شادمانی نمی کرد، او به هدفش دست نیافته بود ، زیستنی اجباری در پیش داشت. با بوتیمار زیر یک سقف زندگی کردن خواهان او نبود . اما پدرش معتقد بود پس از مدتی کوتاه به بوتیمار دل می بندد ، ماهیت درونی او را می شناسد و به او خو می گیرد و حتی عاشقش می شود . شناخت عشق با چشمانی باز و کسب تجربه و نه
    احساس کودکانه.

    فراموش کرده بود که روزی خود خواهان فریده بوده و برای رسیدن به اوچقدر پافشاری نمود. بوتیمار هم حال خوشی نداشت. او نیز مغموم بود.


    همه جا نگار را می دید و خورشید را.خورشید نگار را به او سپرده بود.


    چرا سرنوشت انها چنین شده بود؟خود را سرزنش می کرد که لیاقت نگهداری از نگار را نداشته.اما حالا دیر شده بود و او نامزدی دیگر داشت و اینده را برایش رقم زده بودند. بر خلاف میلش.ان روز اقای میرسالاری با نشاط فراوان در خانه رفت و امد می کرد و به بوتیمار و شادی گفته بود که زودتر حاضر شوند تا به موقع به فرودگاه برسند. انها باید دسته گلی هم تهیه می کردند و ورود مادر را خیر مقدم می گفتند چند روز بود که روزبه ناپدید شده بود,معلوم نبود از دانشگاه کجا می رود! شادی او را ندیده بود و پی گیرش هم نمی شد. او کینه ی روزبه را به دل گرفته بود که چگونه او را سال ها به بازی گرفته!!گر چه خود را گول می زد و هنوز هم روزبه را دوست داشت او عاشق خنده های روزبه,گذشت و مهربانی های او بود.روزبه در نظر شادی خوش تیپ ترین مرد دنیا بود او بوتیمار کشیده و لاغر را دوست نداشت,از شرم و حیای بیش از حد بوتیمار بدش می آمد. اما به چه کسی باید حرفش را می زد؟کسی صدایش را نمی شنید مگر خدا.


    اقای میرسالاری با نگاهی منتظر و شاد در سان فرودگاه قدم می زد.بو تیمار و شادی روی صندلی نشسته بودند.دسته گلی را میان خود روی یک صندی گاشته بودند.باور نداشتند یکی شدنشان را و از هم فاصله می گرفتند. انها با هم حرف نمی زدند و به چشمان یکدیگر نیز نگاه نمی کردن.گریز لازم بود تا حد امکان.


    راس ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه هواپیما بر زمین نشست و فریده با روحیه ای شاد قدم به سالن گذاشت.کسی متوجه یبت گل افروز نشد و سراغی از او نگرفت.گویی فراموش شده بود.بوتیمار هرگز او را ندیده بود وشادی انقدر غصه داشت که در ذهنش یادی از گل افروز نداشت اما میرسالاری انقدر شاد و سر دماغ بود که تنها دیدن فریده او را از خود بیخود کرده بود.میرسالاری و فریده روی صندلی جلوی ااتومبیل نشسته بودند وبوتیمار و شادی پشت سر انها,در حالیکه هر دو با سماجت به طرفی پناه برده,تکیه به در داده بودند,گویی قصد بیرون رفتن دارند.فرار باید هر چه زودتر,لیک ماندگار بودند و سازشگر.


    اقای میرسالاری جلوی رستورانی توقف نمود و گفت:بهتره اول غذا بخوریم بعد بریم خونه.از فردا کارهامون شروع میشه. حالا که فریده ی عزیز اومده,می تونیم با خیال راحت به خرید بپردازیم.دوست دارم هر چه زودتر جشن عروسی رو راه بندازیم.


    جوانان حرفی نزدند.هر دو چسبیده به در,چشم به خیابان داشتند و در دل غوغایی.


    افتاب کاملا پهن شده بود,حکیم روستا نگار را تا نزدیکی شهر همراهی کرد و پس از ان او را به امان خدا رها کرد.حکیم به نگار گفته بود: دختر جون دوست ندارم رفیق نیمه راهت باشم شاید درست نباشه تو رو یکه و تنها توی این شهر بی در و پیکر برهانم,میدونم که جایی رو بلد نیستی,اما من هم مانند تو هستم کاری با شهریها نداشتم و ندارم نمیدونم با تو چه کنم؟میدونی که هر چه زودتر باید برگردم،نباید


    بگذارم آمنه بویی ببره،من مجبورم تا آخره عمر با روستائیان زندگی کنم


    پس نباید دمشن تراشی کنم.میفهمی چی میگم؟تازه اگه جای بو تیمار


    رو بلد بودم حرفی،تکلیف روشن بود،اما اینکه چه باید کرد؟برو به امان خدا.


    سرنوشت تو هم این بود.امیدوارم منو ببخشی.


    -من از شما رنجشی ندارم.همین قدر که آزادم کردید وتا اینجا همراهیم کردید


    ممنون.خدارو دارم غم ندارم.فقط برام دعا کنید.


    -برو به امان خدا.برو دخترجان.


    نگار از اسب به زیر آمد وپای پیاده براه افتاد.کجا باید میرفت؟نمیدانست.


    تو این دنیای پهناور مونس و همدمی نداشت.شهر شلوغ بود و او میترسید.


    بر فرض که تا شب راه برود و بوتیمار را بجوید،شب چه کند؟نه مکانی داشت


    و نه پولی.کاش خورشید زنده بود و او را حامی.


    دو روز توی شهر پرسه زد و شبها توی جوی خشک آب می خفت و سحر


    از جا بلند می شد و ادامه می داد.نباید او را توی جوی خفته می دیدند،


    می ترسید اما چاره ای نداشت به جز پیشروی.عاقبت روز سوم که از


    گرسنگی به جان آمده بود داخل رستورانی شد،آنقدر التماس کرد تا


    به او کار بدهند.صاحب رستوران دلش بر جوانی نگار سوخت وبه او


    اجازه داد درآنجا بماند و ظرفشویی کند.شبها در آشپزخانه بخوابد


    و روزی دو وعده ی غذای مجانی بخورد.مقدار کمی هم پول به عنوان


    حقوق به او تعلق میگرفت.نگار راضی بود.حالا در امنیت کامل به


    سر می برد.از صبح تا ظهر تویرخیابانها پرسه می زد بلکه بوتیمار را


    بیابد،نزدیک ظهر به رستوران باز میگشت تا به کارش رسیدگی کند


    و تا شب مشغول نظافت و ظرفشویی بود و دگر روز از نو.


    اقای میرسالاری و خانواده اش قدم به داخل رستوران گذاشتند.گارسون جوانی جلو امد,خوش آمد گفت.متواضع و با ادب بود.صندلیها را برای خانم ها جلو کشید و با احترام انان را دعوت به نشستن کرد.سالن هنوز شلوغ نشده بود.


    نگار توی اشپزخانه خود را سرگرم می کرد.اوقاتی که بیکارتر بود از پشت پرده سرک می کشید و مشتریان را دید می زد.این برایش سرگرمی جالبی بود.دیدن مردم متشخص و شیک پوش برایش تفیح محسوب می شد. دیدن زوج های جوان و پر امیدی که جهت تفریح و یا و ولخرجی یه انجا می امدند او را خشنود می ساخت و دلش هوای بوتیمار را می کرد.اما ان روز با اینکه هنوز سرش شلوغ نشده بود و تقریبا بیکار بود همان جا روی صندلی جا خوش کرده بود و دستش را مشت کرده زیر چانه اش نهاده و به نقطه ای خیره شده بود.میان او و بوتیمار پرده ای حائل شده بود و دو دلداده بی خبر از هم هر یک در دنیای خود غرق بود.نگار حال و حوصله ی سرک کشیدن به میان سالن را نداشت. گرچه دید زدنهایش صورت خوشی نداشت اما صاحب رستوران او را از این کار منع نمی کرد.رشید خان-صاحب رستوران مرد بسیار مهربان و خوبی بود.سن و سالی از او گذشته و سرد و گرم روزگار راچشیده بود,عشق جوانی را تجربه کرده بود,کامیاب یا ناکام,مهم نبود همین که نگار را می فهمید کافی بود,می دانست که نگار گمشده ای دارد و میجویدش.نگار به رشیدخان اعتماد کرده بود,همچون پدری مهربان.و قصه ی دل اغاز کرده بود.سنگ صبوری جهت ابراز دردهایش می خواست.مدت زمانی را به تنهایی زیسته بود مشقات زیادی را تحمل کرده بود.همدمی می خواست تا با او همدردی کند.سینه ی غم خوار مادری می جست تا سر بر ان گذارد و ناله سر دهد و یا شانه ی استوار همسری که تکیه به ان دهد,اما نمی یافت.یکه و تنها بدون هم زبانی,و اینک دل به رشیدخان خوش کرده بود چونان پدری,که سن و سالش چنین بود و روی خوشش.رشیدخان مهربان باگشاده رویی به حرف های دختر جوان گوش می سپرد. او نگار را همچون دخترش میدید و دوسِتش داشت,دخترک با صفا و ساده ی روستایی که روزگار زیاد با او خوب تا نکرده و در شباب جوانی او را به حال خود واگذاشته تا راه پر تلاطم زندگی را به تنهایی بپیماید رهی بیابد.رشیدخان در زندگی خصوصی صاحب دختر نشده بود با اینکه ارزویش بود.او پنج پسر داشت و همسرش هرگز دختر نزاد.و اینک نگار را دیده بود.دختری سبزه رو و بالابلند با چشمانی وحشی و سیاه با ان لباس محلی پرچین و سربند زری دار و سکه هایی که از لباسش اویزان بود و جرینگ جرینگملایمی داشت.چه شیرین بود این دختر در نظر رشیدخان!و به همین جهت پناهش داد و گوش به درد و دلش سپردو از هیچ کمکی نسبت به او فروگذاری نمیکرد.رشیدخان به خاطر رفاه حال نگار کارگران جواب رستوران را جواب کرد تا نگار در اشپزخانه ازاد باشد و برخوردی میان او و دیگر کارگران جوان نباشد. دو آشپز سالخورده غذا طبخ می کردند و دو گارسون متاهل ومتواضع که بیشتر میان سالن رفت و آمد می کردند و زیاد دور و بر نگا آفتابی نمی شدند.نظافت رستوران تمام و کمال به عهده ی نگار بود و رشیدخان در همه حال او را زیر نظر داشت مبادا کسی مزاحمتی برای دختر جوان و زیبارو ایجاد کند. بوتیمار قاشق و چنگالش را بی هدف در بشقاب غذا می چرخاند و برنجها را زیر و رو می کرد و فراموش میکرد به دهلن ببردشان.همجون کودکی خردسال برنجها را به هم ریخته می کرد و به نقطه ای خیره شده بود. اشتهایی برای خوردن نداشت و شاید زمان و مکان را از یاد برده بود و خویش را نیز.

    شادی هم حال و هوای خوشی نداشت. هر دو خود را به همسری ناخواسته نزدیک میدیدند لیک از هم دور بودند.همجون دو خط موازی، رسیدنی بودند بینشان می رفتند تا بی انتها بدون هیچ کشمکش و جذبه ای. همچون دو قطب همنام میل به جدایی داشتند. همانند شب و روز که از یکدیگر گریز دارند. چه زندکی سرد و بی روحی در انتظارشان بود !! چه روزهای تلخ و خالی از لطف ! وه که اگر میرسالاری این همه را درک می کرد !
    اما میرسالاری ذنیایی با افکار جوانان فاصله داشت.او بعد از مدتی به همسرش دست یافته بود و جوانان را به طور کامل از یاد برده است. شاد و سرخوش با فریده گفتگو داشت . زن و شوهر سالخورده ، با ولع فذا می خوردند و آرام با هم گپ می زدند و توجهی به شادی و بوتیمار نداشتند و زمانی که از پشت میز بلند نشدند نیز متوجه نشدند که هیچ کدامشان فذا مصرف نکردند.
    غذای شادی دست نخورده بود بوتیمار فقط آن را به هم زده و دست مالیشان کرده بود.
    آنها خیلی زود رستوران را ترک کردند و به منزلشان رفتند. بوتیمار زیاد کنار آنها نمی ماند هنوز خود را بیگانه ای تصور می کرد و به اتاقش پناه میبرد و به به رادیو گوش می سپرد ، شادی ريال هم درس و کتاب را بهانه می کرد و پدر و مادرض را تنهامی گذاشت.
    اما این روزها این جمع چهار نفری کنار هم بودند. همه با هم به خرید می رفتند و برای صرف غذا به همان رستوران می رفتند. میر سالاری ها از ایام جوانی با رشید خان آشنا بود و همیشه برای صرف غذا به آنجا می رفت .
    دیگذ رستوان ها زیاد مورد علاقه اش نبودند و رشید خان هم به پاس دوستی دیرینه شان بهترین و تازه ترین غذاها را برای میر سالاری ها در نظر می گرفت.
    خرید عروسی آغاز شده بود و عروس و داماد را هیچ ذوقی نبود هیچکدام اظهار نظر نمی کردند . فریده با خنده می گفت چه جوانان محجوبی !! این حجب و حیا در این در این زمانه از جوانای قدری دور به نظر میرسد و روشان به هم باز میشه. از اون گذشته جوانان زیاد سر رشته از خرید عروسی ندارند. بیچاره ها دفعه اولوشونه ازدواج می کنند. بگذار ما که با تجربه تر هستیم خودمون برایشان انتخاب کنیم .
    پول فراوان را در بهترین فروشگا ها خرج می کردند و مرغوب ترین و شیک ترین اجناس را می خریدند و به اتومبیل می بردند اما این زرق و برق هیچ نشاطی در روحیه زوج جوان ایجاد نمی کرد . هر دو خود را به دست سرنوشت سپرده بودند. آینده ای برایشان رقم زده شده بود و آنها فقط گام در این راه گذاشته بودند.
    ظهر آن روز نیز برای صرف غذا به همان رستوران رفتند. فریده شاد بود، روزهای خوشی را سپری می کرد و غمهایش را باید به فراموش خانه ذهن می سپرد . چه سود که تمامی عمرش را با افسوس سپری کند ؟ همه ما باید فراموشخانه ای داشته باشیم همچون اتاقی بایگانی . و خاطرات ناخوشایند زندگی را که به گذشته پیوسته به آن قسمت ارسال کنیم در این صورت می توانیم از عمر باقیمانده به نحو مطلوب استفاده کنیم . گذشته ای را که از کف دادیم و قدری برایش به سوگ نشستیم چه سود که پیش از این محترمش شماریم ؟ انسان که حال را به پای آن افسوسها از کف بدهیم ؟ تمام تلاش ما باید برای استفاده از حال و بهسازی آینده باشد . بیایید از هم اینکه غصه ها را به اتاق بایگانی بفرستیم . بخندیم تا دنیا به رویمان بخندد. خودمان به استقبال شادی برویم و به چنگش بیاوریم در این صورت گذر ایام را احساس نمی کنیم تا بودنمان را دیگران احساس کنند و فقدانمان را نیز. و دوستمان بدارند.
    فریده نیز چنین بود ، شاد بود و می خندید و گل لبخند را بر لبان شوهرش می نشاند . وقتی قدم به رستوران گذاشتند، فریده گفت تمام خرید هایمان یگطرف ، این زستوران دنج با این غذای خوشمزه اس یک طرف.
    میر سالاری گفت : آن هم بعد از کلی راه رفتن ، یقین دارم خیلی خسته شده ا. بیا بریم کنار پنجره اونجا نور بیشتره.
    و با مهربلانی صندلی گنار پنجره را به فریده تعارف کرد . فریده با گفتن آخیش غلیظی بر روی صندلی نشست و بدین ترتیب قدری از خستگیش را از تن بیرون ریخت . گویی نیمی از خستگی با ادای این کلمه بیرون ریخته شد و لبخند را بر صورت فریده نشاند. بوتیمار روبروی فریده نشت در حالیکه پشتش به پرده بود . تنها چند قدمی با پرده فاصله داشت و شادی به اجبار کنار دست بوتیمار نشست . دو زوج مغموم کنار هم روبروی زوجی خوشحال ولی سالخورده . صحبتها آغاز شد. فریده میرسالاری می گفتند و می خندیدند و احساس خوشبختی می کردند. غذایشان را همچون روز گذشته روی میز چیدند. بوتیمار و شادی با بی میلی شروع به خوردن کردند. میر سالاری که متوجهبی حوصلگیی جوانان شده بود ، برای آنها لطیفه تعریف می کرد. اما فریده که گویی خود را بیشتر مستحق شادی می دانست با صدای بلند می خندید و صدای خنده اش آنقدر بلند بود که نگار با کنجکاوی کنار پرده آمد تا ببیند این صدای بلند خنده از آن کیست ؟ گوشه پرده را کنار زد اما قبل از اینکه متوجه بیرون شود با صدای فریاد آشپزباشی به خود آمد. مرد آشپز با گفتن موش ومش و لوله ای به پا کرد در حالیکه همکارش جلوی دهانش را گرفته بود تا صدایش بیرون نرود و مشتریان متوجه وجود موش نشوند. دو مرد آشپر و نگار به تعقیب موش پرداختند و با جارو بر سرش می کوفتند. موش زبل از زیر پاهای آنها می گریخت و به فکر نجات خود بود ؛ اما عاقبت رمانی که خوب عرق آشپزباشی چاق را در آورد به دام افتاد و با خاک اندازی بزرگ تشیع شد و میان سطل زباله فرو افتاد تا به فراموشی سپرده شود. نگار خشته و عرق ریزان گوشه ای نشست در حالیکه از خنده های بلند فریده یادی در ذهنش نمانده بود.
    روز جشن فرا رسیده بود.آن روز از صبح زود برو و بیایی بود، اتاق عقد رت به طرزیب مجلل آراسته بودند و سبدهای بزرگی پر از گل را در گوشه دو کنار اتاق چیده بودند. دور تا دور اتاق بر روری دیوار با نقشهای زیبا آراسته بودند ، بر روی یکی از دیوار ها دو قوی بزرگ و سپید رنگ را بر آبهای نیلگون و ؤامی نمایانده بودند و بر روی دیواری دیگر دو پرنده براق نقره ای نوک به نوک یکدیگر داده قلبهای ریز و درشتی دورشان را احاطه کرده بود ، روی شومیز مشکی رنگی با جوهر سفید اسامی بوتیمار و شادی خوشنویسی شده بود و پیام ازدواجشان ، که اشنایان را به شادمانی دعوت میکرد . اطراف این شومیز بزرگ را با غنچه های گل سرخ به شکل قلب تزیین کرده بودند.
    سفره سفید بسیاربزرگی از تور چین دار میان اتاق پهن کرذده بودند و آیینه و شمعدان یسیار با شکوهی را بالای سفره تهاده بودند و قرآنی بزرگ با خط رنگین که با دستان لرزان میرسالاری میان سفره گذاشته شده بود و خوشبختی دخترش را از صاحب قرآن خواستار بود.
    تزیینات اتاق عقد جای هیچ حرفی را برای پیر زنان فضول فامیل نگذاشته بود . عروس و داماد قرار بود میان گلستانی به یکدیگر پیوند داده شوند.روز به آن روز از صبح کمر به خدمت آقا بسته بود و با شتاب رفت و آمد می کرد.میز و ضندلیها را چید ، جلوی منزل را چراغانی کرده و شیرینی ها را از قنادی به منزل آورد، میوه ها را با وسواس از میوه فروش تحویل گرفت و جعله های سنگین آن را بغل زده به آشپزخانه برد . شادی از صبح به آرایشگاه رفته بود و فقط توی حیاط برای لحظ ای روزبه را دید که سرگرم چراغانی کردن سردر حیاط بود ، اما روزبه آنقدر غرق در کارش بود که شادی را ندید. شادی با بغض روی صندلی اتومبیل نشست تا به آرایشگاه برود تا بیارایندش و تحویل مردی دهند که او میلی به او نداشت ، از این فکر انزجار در وجود شادی دخنه کرد اما باید با قطره اشکش مبارزه می نمود . دل پدر را نباید شکست. روزگاری دلش شکسته بود و جایز نبود دگرباره آزرده اش کنند.
    شادی در دل می گریست و نمی دانست که شب گذشته چگونه شبی بوده برای روزبه . روزبه قدری لاغر شده بود . دوستانش سربه سرش می گذاشتند و علت را جویا می شدند. گاه به او لقب معتاد و با عاشق شکست خورده می دادند می دیدند که از آن خنده ها خبری نیست و دوست خوش خلقشان کم حرف شده و قدری عصبی به نظر می رسد. روزبه شبها خواب نداشت تا صبح غلت می زد و فکر می کرد . به خصوص ان شب که می دانست فردای آن ، شادی از آن دیگری می شود. رغیبی بی تقصیر و نه چندان خواهان. دانسته بود که بوتیمار میلی به شادی ندارد و از بازی سرنوشت در شگفت بود که چگونه به تو می دهد آن را که خواهان نیستی و می ستاند آن را که خواهانی.
    رشید خان هرروز بیشتر از گذشته به نگار علاقمند می شدوبرایش دل می سوزاند. دخترک تنها و بی پناهی که گم شده ای داشت و نیافته بودش،و هیچ دلخوشی در این دنیا نداشت،نه تفریح و نه سرگرمی خاصی که دل به آن ببندد. روزگارش خلاصه شده بود در ظرفشویخانه.آن قدر ظرف می شست که دستان ظریفش باد می کرد و برای لحظه ای پوست دستش پیر می شد. اما مگر از دست رشیدخان کاری ساخته بود؟ دورادور نظاره اش می کرد و نُچ نُچی نثارش.نثار سرنوشت مبهم وی.
    غذای عروسی بوتیمار و شادی را نیز به رستوران رشیدخان سفارش دادند وقراربود دو آشپزباشی غذا را طبخ نموده و آن را به منزل میرسالاری ببرند و درزیرزمین آن را سروکنند.آن دو گارسون هم مسئول رسیدگی به میهمانان بودند.
    رشیدخان آن شب رستوران را تعطیل کرده بود تاآشپزها تمام دقت خود را به کار بندند و بهترین و رنگین ترین غذاها را آماده سازند. میرسالاری خوب پول خرج می کرد و همیشه تقاضایش بهترین بود.
    آن روز نگار از صبح دور و بر آشپزها می پلکید ومرتب پیاز و سیب زمینی پوست می کند. هرکدام از آشپزها تقاضایی داشت ونگارباید انجام می داد وفرصتی برای استراحت نمی یافت.نگار گرچه خندان بود اماگاه غر می زد ابرازشکایت می کرد و به رشیدخان می گفت:عروسی از دیگران،خستگی از ما؟چی به ما می رسه؟
    -اگه دختر خوبی باشی قول می دم اجازه بدم که تو هم به این عروسی بری.
    - مگه دعوت شدم؟
    - البته اگه تو نباشی که این عروسی برگزار نمی شه.برای تو کارت مخصوص فرستادند.
    - رشیدخان سربسرم می گذارید؟
    - جایی که سرهست،چیز دیگه ای به سرت بگذارم؟
    - اینم از شما رشیدخان.
    - چقدرساده ای دختر!
    - گفتم شاید ما هم برای خودمان کسی شده باشیم.
    - البته که هستی.برای همین از تو می خوام که به اون جا بری.
    - که چکار کنم؟ظرف بشویم؟
    -نخیر.برای اجازه جاری شدن خطبه عقد رو بدی.
    - امروز شما همه اش منودست می اندازید.
    - خب دخترحان فکر کردی باید برای چه بری؟این که می گم بری برای روحیه خودته.هم ظرف می شویی،هم دلت باز میشه. بالاخره دالامب و دولومبی،چیزی،که هست ،توهم جوونی.از اون گوشه و کنارها می تونی دید بزنی.از عهده این کار که خوب برمیایی.
    نگارباشادی دستها را به هم کوبید و گفت:جانمی عروسی شهریها،باید دیدنی باشه...ولی رشیدخان من که لباس ندارم.
    -مگه لباس خودت چشه؟ اتفاقا من عاشق لباس سنتی تو شدم.خیلی برازندته.تازه تو که قرارنیست بری وسط مجلس.حالا بهتره زودتر به کارات برسی. حواست به کارت باشه نه به عروسی شب، ممکنه دستت رو ببری.
    - چشم.ممنونم ازاینکه اجازه میدید برم.
    - حرفشم نزن.
    میرسالاری و بوتیمار به اتفاق برای آوردن شادی به ارایشگاه رفتند. شادی همچون عروسکی کوچک و زیبا اما غمگین میان لباس سفیدوپرچین عروسی فرورفته بود.دامن پف دار لباسش کمرش را بیش ازپیش بارکتر کرده بود،صورتش را آرایشی ملایم کرده بود اگرانتخاب راه زندگیش نبود.تاجی ظریف وپرنگین بربالای سر میان موهای انبوهش فروکرده بودند وتلالوئی خاص داشت آن نگینهای درشت تاج!شادی همچون فرشتگان به نظر می رسید و میرسالاری با حیرت به دخترش می نگریست وبغض را فرو می خورد.چشمانش میل به ریزش داشت اماستیز باید،جایز نبودروز عروسی را بااشکآلودن،گرچه اشک شوق.اشک هرچه باشدسمبل رهانیدن غم است ونمی باید در آن روزقدم بر رخ نهادن.
    میرسالاری اشک را به چشمه چشمانش برگرداند وپیشانی دخترش را با مهر بوسید. بوتیمار در اتومبیل را باز کرده بود تا شادی بنشیند وخودنیز کنار دستش نشست.او هم داماد برازنده ای بود!بسیار زیباتر و باوقارتر به نظر می رسید. غمی به دل داشت که در دیدگانش موج می زد و این خواستنی ترش کرده بود.روزبه که بوتیمار رادرلباس دامادی دید او را درآغوش گرفته بوسیده وبرایش آرزو شادکامی کرده لود. دو دوست اشک به دیده نشانده بودند وهر دوآهی از سینه برون داده که خود به معنای آن واقف بودند.
    میرسالاری اتومبیل ذا به راه انداخت درحالیکه فیلمبردار همه جا دنبالشان بود تا ثبت خاطرات کند.روزهای خوش راباید مرور کرد،باید در ذخن ثبت نمودو بامزه مزه اش کام را شیرین نمود.
    عروس و داماد را با هلهله از اتومبیل پیاده کردند و با اتاق عقد راهنمایی شان نمودند.نگار که از مدتها قبل به آنجا آمده بود ودرآشپزخانه به مشغول بود طبق عادت میل به سرک کشیدن پیداکرد.
    صحنه های دیدنی را همه دوست دارند که نادیده نگذارند،از یکدیگر پیشی می گیرند تا بیشتر و بهتر ببینند.
    اما مگرنگار جه دید که چنین رنگ باخت؟این داماد آراسته بوتیمار بود؟نه،بوتیمارکجا این دم و دستگاه کجا؟بوتیمار کجا و وصلت با متمولان کجا؟جوان بی دست وپا وساده روستایی این جا چه می کند؟یقینا این یک شباهتبود میان دوانسان.لیکن،چشم اگرخطاکند،دل که خطا نمی کند.ندای قلب نگار چیز دیگری بود.قبلش بادیدن بوتیمار تاپ تاپ آغاز کردوسربرسینه کوبید ویارطلب کرد.خون به صورتش دوید،نوک انشگتانش مورمور شد،زانوانش لرزید،دهانش خشک شدو احساس کرد به حای زبان تکه حصیری دردهان دارد.آیا درست بود؟احساسش خطا نکرده بود؟این جوان ریبارو ومحجوب بوتیمار بود؟همان که با او پیمان زناشویی داشت؟نامزدش؟نه،ممکن نیست.بوتیمارچنین بی وفا نبود. دل بوتیمار که سر راه نیفتاده بود تا هرکس از گرد راه می رسد برش دارد واز آن خودش کند.نگار متحیر بود وبا افکارش درگیر.ناگاه به روی منقل کوچک نقره ای هجوم برد و اسپندمیان ذغالهای برافروخته ریخت تا به اتاق عقد برود.مجوزی برای ورود چون اویی.پا قدمهای لرزان پا به اتاق عقد گذاشت.رنگش سفید بود ولبش لرزان.
    دانه های اسپند بر روی مخمل گلگون آتش جرق وجرق کرده و نوایی دل نشین سر دادند.بی قرار بودندو هی سوختند.از جای می جستند و هلاک می شدند و جز دودی خوشبو چیزی از وجودشان باقی نمی ماند.بوتیمار و شادی بر روی کاناپه ای پوشیده از حریر سفیدنشسته بودندو سربه زیر داشتند.هردو نگران وناراضی.سفره بختشان را جلوپایشان گسترده می دیدند و لاجرم کنارش جا خوش کرده بودند. میرسالاری و فریده شادان و خندان کنار عروسی و داماد می پلکیدند و گاه سبدگلی را جابه جا کرده یا تور را بر سر شادی مرتب می کردند و درهمان حال نظر فیلمبردار را جویا می شدند.میهمانان توی تالار مشغول پایکوبی بودند.
    فیلمبردار به هیچ یک از آنان اجازه نداد داخل اتاق شوند.اول باید از عروس و داماد و پدرو مادرشان فیلم خانوادگی می گرفت وسپس از مراسم و ...
    نگار با منقل اسپند به سفره عقد نزدیک شد.کسی جلودارش نبود.این جزو رسومات را جلب کرد.اما عروس و داماد هیچ کدام متوجه ورود نگار نشدند.نگار کنار بوتیمار ایستاد و زیر لب گفت:بوتیمار؟
    بوتیمار سرش را بلند کردوبا دیدن نگار از جست و گفت:نگار؟تو...تو اینجا چه می کنی؟
    -پس دلم به من دروغ نگفت.این بی وفاکسی نیست به جز بوتیمار!
    - بی وفا؟چی می گی؟تو اشتباه می کنی؟
    نگار که تند تند نفس می کشید گفت:درمورد؟این که داماد شدی؟اینو که دیگه با چشام دارم می بینم. یعنی به چشای خودم هم بدگمان باشم؟
    -اما نگار...
    - تف به من که دل دادم به تو. وتی که اگه خورشید زنده بود . این روز رو به چشم می دید!
    اشک هم چون سیلابی از چشمان درشت نگار سرازیر شد.لبانش می لرزید و دیگر یارای سخن گفتن نداشت. منقل را روی سر عروس و داماد گرفت و گفت:آرزو می کنم خوشبخت باشید.هرچی باشه من مثل تو بی رحم نیستم و هنوز دوستت دارم و برات آرزوی خوشبختی می کنم.اما زمانی کخ ایم شکوه و جلال واین مال رو ثروت دلت رو زد به نگار فکر کن.نگاری که زمانی دوستش داشتی.گرچه هیچ وقت به زبون نیاوردی اما چشات همیشه حکایت می کرد.
    نگار گردن بندش را از گردن باز کردو آن را به گردن شادی آویخت.
    عروس حیرت زده ای که با چشمانی گشاده به او می نگریست.نگار ادامه داد:عروس خانم،گرچه به تو حسودی می کنم،با این حال آرزو می کنم خوشبخت بشی.یقین دارم می شی. می شه کسی بوتیمار رو داشته باشه و خوشبخت نباشه؟ گوهری در کف داری قدرش رو بدون.
    این را گفت و باشتاب اتاق را ترک کرد.بوتیمار با عجله دنبالش دوید در حالی که ملتمسانه صدایش می زد.مرد فیلمبردار هم چنان دوان به دنبال آنان تا از این سوژه نادر فیلم بگیرئ.میرسالاری و فریده خشکشان زده بود وبا دهانی باز خیره به گردنبند مانده بودند.گردنبندی آشنا که بر سینه دخترشان می درخشید.
    میرسالاری ناگاه به خود آمد و از اتاق بیرون رفت.او باید دخترک روستایی را باز می گرداند و از راز گردنبند آگاه می شد.
    نگار هم چنان میل به فرار داشت.ماندن جایز نبود حتی برای یک لحظه.
    آن چه را نباید ببیند دیده بود.میرسالاری چون شیری غران نگار را زا رفتن باز داشت و فریادی رعد آسا کشید و فرمان داد که نگار بایستد.
    فریادی که از سینه پر دردش برخاست:صبر کن دختر،برای خدا صبر کن.
    نگار وحشت زده ایستاد.فریده و شادی هم اینک به آنان پیوسته بودند و مرد فیلمبردار نیز.
    میرسالاری به نگار گفت:اول بگو بدانم تو کی هستی؟
    نگار با خشم گفت:بودم که دیگر نیستم.
    -چه می گویی؟چه بودی و چه نیستی؟
    - نامزد بوتیمار بودم که دیگه نیستم.بروید با خیال راخت دخترتان را به عقدش دربیاورید.من دیگه مزاحم نمی شم.
    میرسالاری گفت:این ... این گردنبند رو از کجا آوردی؟
    -نشان نامزدی من و بوتیمار بود.
    - خب از کجا آوردی اش؟
    - خورشید به گردنم کرد.
    - خورشید کیه؟
    - همو که ما رو نامزد کرد.همو که برای هر دوی ما مادر بود.
    - نمی دونی خورشید گردنبد رو از کجا آورده بود؟
    - می گفت مال بوتیمار بوده که به کارش نمیاد.
    میرسالاری به طرف بوتیمار برگشت و ملتمسانه پرسید:بوتیمار تو این گردنبند رو از کجا آوردی؟
    -مال خودم بود.از زمانی که به یاد دارم گردنم بود.
    - کسی او را به تو داده بود؟
    - مادرم می گفت که پدربزرگم موقع تولد اونو گردنم کرده.
    - مادرت کجاست؟
    - نمی دونم.
    - اسمش چی بود؟
    - ژولی.
    میرسالاری و فریده هردو برای لحظه ای به یکدیگر نگرستند وبا چشمانی پراشک خود را در آغوش پسرشان انداختند واو را که ازاین حرکت آنها حیرت کرده بود با لذت بوسیدند و گفتند:اشکان.. .اشکان... عزیزنزیم ، نو بالاخره برگشتی.
    بوتیمار هنوز نام اشکان را به خاطر داشت.شادی هم ناباورنه آنان را می نگریست.
    میرسالاری سربه سوی آسمان کردوگقت: خدایا هزاران بار شکر که چه زود مارو متوجه کردی.چه گناه عظیمی!ماداشتیم خواهر و برادری رو به عقد هم در می آوردیم!برید برید روزبه رو پیدا کنید،داماد عزیزم کجاست؟
    سپس دست بر شانه شادی انداخت و گفت:عروس بدون داماد که نمیشه،میشه؟سپس خندیدو گفت:عروسی اشمان عزیزم با این دختر خوشگل بمونه برایه بعد. دخترجان من یافتن پسرم رو مدیون تو هستم.
    تو روی چشمان من جا داری. اکنون بروید که میهمانها منتظرند باید برایشان توضیح داد.
    جوانان به راه افتادند و میرسالاری و فریده منعاقبشان قدم بر می داشتند.
    میرسالاری به فریده گفت:راستی مدتها بود تو رو ژولی ننامیده بودم.
    ژولی ... ژولی ... چه شیرین بود اون روزها ... چه سرنوشتی داشتیم ما!!!

    خدایا
    به هر که دوست می داری بیاموز

    که عشق از زندگی کردن بهتر است
    و به هر که دوست تر می داری بچشان
    دوست داشتن از عشق برتر.



 

 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: ۰۲-۱۲-۱۳۹۰, ۰۰:۲۱
  2. رمان خلوت نشین عشق
    توسط دنیا در انجمن آثار
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۱۰-۲۹-۱۳۸۹, ۰۱:۱۳
  3. معرفی چند بازی بومی و محلی
    توسط harimeeshgh در انجمن سرگرمی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۰۷-۲۲-۱۳۸۹, ۱۶:۵۱

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •