مهمان عزیز خوش آمدید آیا هنوز ثبت نام نکرده اید ؟
صفحه 1 از 14 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 134
  1. #1

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    Posticon (1) رمان خوشگلی دردسر داره

    خوشگلی دردسر داره !!!
    سودابه آزاد


    فصل اول :( منو بشناس )

    ـــ هر،هر، هر... بایدم بخندی بزغاله ... منو فرستادی تو دهن شیر ...!!!!
    هنوز جمله ام و کامل نکرده بودم که از دیدن قیافه ی بهت زده ...
    چشای گردشده و دهان کوچولوی خوشگلش که بطور بامزه ای باز مونده بود ...
    بی اختیار خنده ام گرفت .
    زبل خان تا دید یه کم نیشم باز شده ... از لبخند بی موقع ام سوءاستفاده کرد و از شدت خنده ،روی تخت خواب نامرتب و به هم ریخته اش ولو شد .
    اَه ...اَه ... اَه ...تازه عروس انقدر شلخته ؟؟؟... ندیده بودیم والله ...
    ــ پاشو بینیم !!!
    از فرط خنده هایی که از ته دلش می کرد ،شکمش و با دستاش گرفته بود و عینهو "عروس مارها "( فیلم هندی به همین نام )...
    بخودش می پیچید و تند و تند ...پیچ و تاب می خورد .
    ــ مسخره !!!...رو آب بخندی !پاشو ببینم !!!
    اخمام و واسه اش ریخته بودم پایین ...اما تو دلم قربون صدقه اش می رفتم ...
    آخه قل قلی جونم .... از بس خوش خنده اس طفلی .
    با اینکه رفتاراش بیشتر اوقات... عجیب غریبِ ...نه ... یه کم غیر عادیس ...نه نه... اصلاً ... خل و چله دختره !!!...و اکثر اوقات کُفرم و تا سر حدِ انفجار یه بمب اتمی بالا میاره...
    اما بعد از اون همه مدت رفاقت ، دیگه یه جورایی که چه عرض کنم... همه جوره به دیوونه بازیاش عادت کرده بودم ...
    همیشه ... هر چی به مخ عزیزم فشار میاوردم تا فکر کنم ببینم کجای حرفایی که زدم... یا چیزایی که از دیگران شنیده ...طنزه ...فکاهیه ...خنده داره ... من که چیزی دستگیرم نمی شد و مغز کامپیوتریم ...در مقابل کاراش آچمز میشد !!!
    اما این خِرسّمبَک همیشه همین جوری می خنده تا از خنده... غش کنه و از حال بره تا یکی بیاد بلندش کنه !!!
    دروغ چرا ... گاهی اوقات بجای دلخوری ...به این اخلاقش ...حسودیم میشه ...!!!
    آخه خیلی خوبه ...آدم بتونه انقدرخونسرد ... به هر حرف چرت و پرتی ... یا هر اتفاق ساده و بی نمکی ...
    یاکلاً به مسائل جدی ایی که واسه خودش و دیگران پیش میاد ... مثل همین الان که من در مرز سکته زدن هستم ، این طوری بخنده و از شدت خنده ریسه بر بشه ؟
    گاهی وقتا فکر می کنم اینم خودش یه جور هنره ... برای همین هیچ وقت پیر نمیشه توله سگ و صورتش مث بچه ها می مونه !!!
    ــ الهی بری زیر تریلی هیجده چرخ ...درستش کنی بیای بیرون ...ترکیدی ...بسّه دیگه !!!!
    آخه یکی میخواست به خود احمقم بگه بیکاری هی کوک خنده اش و می پیچونی ...؟؟؟ این که همین جوریش پخشه رو تختخواب !!!
    نخیر نمیشه ... بایداول خنده رو از روی لب و لوچه ی خودم جمع کنم !!!
    با داد گفتم :
    ــ خاک تو گور ت نکنم مریم ... ببندگاله تو دیگه ... دیرم شد !!!
    نگاه چشای مهربونش دوخته شد تو صورتم ... اومد مثلاًجمع کنه خودش و ...که پقی زد زیر خنده ...
    نمی دونم چی دید تو قیافه ام که ... دوباره ریسه رفت و این بار پاهاش و از شدت خنده کوبوند به پهلوم که نزدیکش شده بودم تا گیساش و بِکنم .
    ــ اوووخ ...الهی درد نگیری یابو ...چرا جفتک میندازی ...دردم اومد... دیووونه !
    دستم و گذاشتم رو پهلوم و شروع کردم به مالیدن!
    اما خودمونیم ... خنده هاش انقدر قشنگه که آدم بی اختیار خنده اش می افته !!! ...
    اما بدیش اینه که... توله خرس ...جای عمومی ، خصوصی... حالیش نمیشه !!!
    حتی من که به خیال خودم ... آدم جدی و فوق العاده عبوسی هستم ...
    و کلاً خنده با لبام قهره ... محاله کنارش باشم و از خنده های بانمکش به خنده نیفتم ...دروغ چرا ... روده برم میشم !!!
    آخرش منم به قهقهه انداخت !!!
    نشستم زمین و تکیه دادم به لبه ی تخت خوابش و دلم و گرفتم تو دستم ...
    خدا رو شکر... تو این روزای گرفتاری ...قهقهو جان کنارم هست تا لحظاتی باهاش ...به هر چیز بیهوده و بی نمکی... هر هر بخندم .
    البته از حق نگذریم ... این دفعه رو کاملاً حق داشت.
    با تصور چهره ی اون بابا جلوی چشام ... هه هه هه ... واقعاً نفهمیدم چی گفتم !!!
    قیافه ی اون یارو شبیه همه چیز بود ........الاّ...... شیرررررر !!!!!
    بلافاصله خنده ام و کنترل کردم و پاشدم با کشیدن روتختی چروک شده از زیر دست و پاش...
    با صدای بلندی گفتم :
    ــ پاشو پاشو...خودت و جمع کن ... غش غشو !!!! ... دلم درد گرفت بخدا !!!
    مریم ... پاشو دیگه ... ببین چه راحت واسه خودش کپیده .... نمردی ؟؟؟
    بهت بگمآ...با این کارا نمی تونی از زیر جواب پس دادن به من در بری !!!!
    فکر کردی ... !!!؟؟؟ تا پوستت و قلفتی نکنم ...توش کاه نریزم ...ولت نمی کنم ... یا صد بار باید این پله هاتون و .. بالا پایین کنی ... تا ولت کنم !!!
    وقتی عصبانی می شدم ...یا اخمهام تو هم می رفت ، نمی دونم قیافه ام چه شکلی یا چه جوری می شد؟؟؟
    به احتمال زیاد ، خیلی وحشتناک می شدم که مردم فوری ازم حساب می بردن !؟
    چون بلافاصله جذبه و هیبت نگاهم کار خودش و کرد .
    طفلکی سریع نشست و پاهاش و از روی تخت آویزان کرد و ... با دستپاچگی گفت :
    ــ به جون تو ، به مرگ خودم یاسی ، باورم نمیشه هنوز ...یعنی اصلاً فکر نمی کردم دائی جواد ...همچی آدمی باشه !!!!...
    اگه ترو نمی شناختم ، بجون خودم فکر می کردم داری شوخی می کنی باهام !!!
    لب هاش و جمع کرد و اخماش تو هم کشید .
    البته من که می شناسمش ... این کارا رو کرد تاخنده ای رو که داشت رو لبهاش جون می گرفت و نابود کنه ...
    ... یادت نرفته که ؟؟؟... خودت گفتی به مهرداد بگم دنبال کار می گردی ...
    منتظر تأیید کلامش ازجانب من نشد و ادامه داد :
    ...وگرنه من غلط می کردم با این اخلاقی که از تو می شناسم ... سر خود همچی درخواستی ازش کنم .
    اون بیچاره هم که کف دستش و بو نکرده بود یاسی جون ...چه می دونست دایی جوادش این جوریه !!!!...
    وقتی بهش گفتم دنبال کار می گردی ...
    گفت اتفاقاً حاجی چن وقته دنبال یه منشی خوب برای جوابگویی تلفنای شرکتش می گرده .
    حقوقشم فکرکنم بد نباشه ...
    وقتی بهش زنگ زد و از تو گفت ... حاجی گفت : فردا بفرستش بیاد ...
    دیدی که ...منم جنگی خودم و رسوندم به تو ...
    دیگه چه می دونستیم حاجی با آشناهای ما هم ...بعععله ... !!!!
    بجون خودم یاسی ، نمی خواستم بهت بگم تا پیش خودت فکر نکنی ، هنوز نرفتی سر کار ، داریم منت میزاریم سرت .
    مهرداد ده بار پای تلفن سفارشت و کرد و بهش نگفت دوستمی ... گفت حاجی ،دختره فامیل زنمه ... اله س و بله اس ...اگه اونجا مطمئنه ... با مَرد پَرد غریبه سروکار نداره ...بفرستیمش بیاد .
    (بزحمت جلوی خنده اش و گرفت و گفت. )
    ... بجون خودم یاسی... اگه امشب مهرداد بفهمه حاجی چیکار کرده، شاخ که سهله ، دمم در نیاره خوبه ... محاله باور کنه !!!
    بالاخره طاقتش تموم شد و همونطور که ریز ریز می خندید ادامه داد :
    ــ نه اینکه فکر کنه تو دروغ میگی آ . آخه حاج جواد ...
    سرش داد کشیدم و گفتم :
    ــ خاک تو گورت مریم ... !
    میخوای هرچی و بهت گفتم ، بزاری کف دست آقا مهرداد ؟؟؟
    عجب خری هستی آ !!!! ... با این مغز پوکت یه سور زدی به الاغ !!!..آخه نفهم ...اگه بهش بگی که آبروم میره پیشش ؟؟؟
    میگه ببین دختره چی کار کرده که حاجی سر پیری همچی کاری کرده !!! ...بخدا بفهمم یه سر سوزن ازاین مطالب ...به گوشش رسیده باشه ، نه من ،نه تو !!! ...
    هرچند می دونم با این دهنِ لقی که تو داری ، تا نرسیده خونه گزارشا رو میزاری کف دستش .
    اما مریم... جون یاسی بی خیال شو ... اصلاً اشتباه کردم بهت گفتم ... جون من فکر کن چیزی نشنیدی !!! ...
    بقول مامان این حرفا "ناموسیه "... یه وقت دیدی به گوش بابام و داداشم و بدتر از اونا... به گوش اون اکبرسیا کره خر رسید و ... هیچی دیگه ...وانت بیار باقالی ببر !!!
    مریم... جون یاسی ...خر نشی ها ... صداش دربیاد ... اول از همه فامیلی اینا بهم می خوره !!!
    می دونستم اگه این اتفاق به گوش آقا مهرداد و فامیلاش برسه ...
    صددرصد آبروریزی می شه و ... محاله خونواده ی شوهرش ، برای حفظ آبروی حاجی واکنش نشون ندن .
    و صد البته معلومه که در این ماجرا ...
    من و مقصر خواهند دونست و میگن کرم از درخت بوده...که درختم بی بروبرگرد این بنده ی حقیر بودم !!!
    یا می گفتن دروغ میگم و ریگی تو کفش من و مریمِ که می خوایم حاجی رو بی اعتبار کنیم ...
    و حتماً رو شاخشه که ...سعی می کنن رابطه ی دوستانه و صمیمانه ی ما رو مخدوش کنن .
    شایدم تو گوش آقا مهرداد بخونن کلاً اجازه ی رفت و آمد و به ما نده ...
    و من به هیچوجه این و نمی خواستم .
    مریم و مثل خواهرام ، شاید هم بیشتر از اونا دوست داشتم و تنها دوست صمیمی ایی بود که داشتم .
    دوستی مون کار یه روز و دو روز نبود که بتونیم به راحتی از هم جدا شیم .
    رفاقتمون از دوران دبستان شروع شده و گوش شیطون کر تا به حالم بدون هیچ گونه قهر و کدورت و آشتی ای بخوبی ادامه داشته .
    بقول مامان،رفیق فابریک و یار غار همدیگه ایم .
    با اینکه اخلاق و تفکرات مون زمین تا آسمون یا بقول مریم زمین تا زیر زمین با هم فرق می کنه...
    اما عشق و محبتی که نسبت بهم داریم و... ریشه هاش سفت و محکم تو قلب و جون مون ...تنیده شده ...
    اختلاف نظر که هیچ ... با هیچ تبری از جنس دوز و کلک و نفاق هم نمی تونن رشته های الفت و دوستی مون و پاره کنن .
    وجودش برای من که تنها بچه ی تو خونه مونده بودم غنیمت بود .
    بعد از خدا تنها کسی بود که می تونستم براحتی باهاش درد دل کنم .
    از تمام اسرار زندگی و راز مگو های هم ، خبرداشتیم و ...
    ساده و راحت با هم حرف می زدیم... شوخی می کردیم ... تو سر و کله ی هم می زدیم ... کتک کاری می کردیم و بعدم چلپ و چلپ همدیگه رو ماچ می کردیم .
    وقتی با هم بودیم از کلاس گذاشتن و ادبی صحبت کردن و سنگین و رنگین رفتار کردن ، اونجوری که مجبور بودم با دوستای هم دانشگاهیم صحبت یا رفتار کنم،خبری نبود .
    آخه از شانس گَندم همه ی همکلاسی هام از تنور دراومده و فریز شده ان .
    پاستوریزه ...اَند هموژنیزه .
    یه مشت بچه پولدار خرخون .
    نه اهل شوخی ، نه اهل دل .نه عامی و خودمونی .
    های کلاس و سوپر استار تو مد و درس و ادبیات کلامی .
    وای وای چه چوس و فسی !!!
    خدا بده برکت ،هر چی مخ و نامبر وان و از خود متشکره...خاک بر سرم همه جمع شده بودن تو کلاس ما و محض سوتی ندادن مجبور بودم لال برم و لال بیام .
    اما پیش مریم جونم دیگه لازم نیست مواظب حرف زدنم یا پریدن کلامی ناخواسته از دهنم باشم .آخه مریم خودش استادمه !!!
    بخوبی از جیک و بوک هم خبر داریم و حرف زدن مون سبک خاص خودش و داره ...
    سبکی که فکر می کردم معمول و مرسوم تو زندگی در پایین شهره !!!
    ...نمی دونستم ادبیات فولکوریک تهرونی ها... بالا شهر و پایین شهر نداره !!!
    علاوه بر این ها ، هم محلی هم هستیم و تنها یک کوچه ی شش متری بین خونه هامون، فاصله می اندازه .
    نمی خواستم این مسئله باعث ناراحتی شوهر و خانواده اش شده ... دست آخر به جدائی ما منتهی بشه .
    کاری که برام جور نشده بود ... بهترین دوستمم از دست بدم ؟
    بشم آش نخورده و دهن سوخته ؟!
    با سماجت به قیافه ی نمی دونم شرمنده یا متعجبش چشم دوختم و دستوری گفتم :
    ــ مریم خانوم شنیدی چی گفتم ؟ شتر دیدی ،ندیدی ... باشه ؟
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۷-۰۲-۱۳۹۱ در ساعت ۱۶:۳۵

  2. 11 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),فرسیما قطبی (۰۵-۱۱-۱۳۹۱),لحظه (۱۰-۱۳-۱۳۹۰),ماهک 90 (۰۶-۰۶-۱۳۹۱),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱),شبنم1 (۰۵-۲۳-۱۳۹۱)

  3. #2

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    ــ اِ ... ،فکر می کنی به همین راحتی ولش می کنم ...تازه گزک دستم اومده حال مادر شوهرم و جا بیارم .
    ــ دیوونه... همچی کاری نکنی آ ...!!! خل نشی یه وقت بخاطر من زندگیتو بهم بریزی !!!

    دیگه داشت با سماجت هاش حالا شوخی یا جدی ... اشکم و در می آورد .:
    ــ مریم، جون مامانت بی خیال ،خواهش می کنم ...
    من که حسابی خدمتش رسیدم ،دیگه آبروریزی برای چی ؟؟؟
    اونجوری که ترسیدم و ناخواسته هلش دادم ...
    بدبخت چنان شوت شد تو دیوارکه گمونم یه دو سه ماهی تو رختخواب بستریه !!!
    ــ خاک تو گورت نکنم . آخه اون بدبخت مادر مرده ام ترس داره ؟
    نکشتیش که شرش بیفته گردنت ؟
    ــ وای نگو ، خدا نکنه ...یعنی ممکنه بمیره ؟؟؟... ولی اونی که من دیدم ، سگ جون تر از این حرفاس که با یه هل رو به قبله بشه ...
    وقتی داشتم تو راه پله ، پله ها رو دو تا یکی می پریدم پایین ... صداش و شنیدم که بلند بلند صدام می زد .
    اونموقع که زنده بود . ..بعداً اگه طوریش بشه ،به من چه مربوط !؟ ...
    هر چند حقشه بمیره پیره سگ ...
    وقتی یادم میاد می خواست چیکار کنه ، تموم تنم می لرزه باز .
    حالا خوبه جفت پاش لب گوره ، مردیکه ی هیز ِ هوسباز ...
    پیرمرد ریق ریقوی زپرتی !
    اَه اَه چه نطقی ام می کرد واسم با اون دندون مصنوعی های لق لقوش ... موقع حرف زدن این جوری تق تق بهم می خورد و صدا می کرد.
    با حرص دندونام رو بهم کوبیدم و همونطور که اداش رو در می آوردم ، گفتم :
    ـ... سرکار خانم ،من با منشی های قبلیم حسابی دوست و رفیق بودم ...
    جانم براتون بگه ...اینجا کار ما بر اساس رفاقته ...منشی های قبلیم خدا وکیلی همه جوره هوای منو داشتن.
    بین خودمون باشه ،دست من براشون اومد داشت ... همه شون شوهر کردن رفتن از اینجا ...
    محکم زدم تو سرم و ادامه دادم :
    ...من خنگ و بگو ...گفتم چه پیرمرد باحالی !
    چقدر باشعور و آقاست ... چقدر مهربون !!!
    خوب شد بهت گفتم به آقا مهرداد بگی واسم دنبال کار بگرده ...
    به به چه شانسی ...! نفهمیدم منظورش از دوستی و رفاقت یعنی ...
    دستی به بدنم کشیدم و با حرص گفتم :
    ... از این دوستیا بوده !!!
    دستش بشکنه ایشاا... فکر کردم میگه دستش برکت داره و حقوقی که میده زیاده ...
    دوباره زدم رو سرم .دستم و کشید و گفت :
    ــ اِ دیوونه ...چرا خودت و میزنی ؟؟؟
    ... حالا که طوری نشده ؟ می خواست بوست کنه که نتونست .
    بابغضی که صدام و به لرزه انداخته بود ناله کنان گفتم :
    ــ آخه از بس خلم ، هالوام...
    انگشت اشاره ش و با مزه رو پیشونیش گذاشت و با حالتی متفکرانه سرش و تکون داد و گفت :
    ــ در هالو بودنت که شکی نیست ... اما در خل بودنت ؛ هنوز... مطمئن نیستم !!!! لازمه یه چن جا دیگه بفرستمت !
    ــ دیوونه !!!
    ــ دمم بیرونه !
    این و گفت و ادایی درآورد که باعث شد خنده ام بگیره .
    همونطور که می خندیدم گفتم :
    ــ خودمونیم مریم ... این فامیلتون تو هفتاد سالگیش اینه ! فکرش و بکن ببین تو جوونی هاش چه اعجوبه ای بوده ؟
    ــ چیه ؟ فکر کردی همه پیرمردها مثل باباتن ...
    صدبار بهت گفتم " خوشگلی دردسر داره ! "
    تقصیر اون بنده خدا چیه ؟؟؟ تا حالا یه حوری مثل پری ندیده بود که دید.
    حالا یه بوس و یه بغل کوچولو موچولو که اینهمه قشقرق نداشت زدی کمر بابا رو شیکستی !!!
    غریبه نبود که ؟؟؟ حاج دایی مهرداد جونم بود !!!
    بموقع جاخالی داد... وگرنه با اون قدرت و شدتی که پرتابم داشت... شکافتن پیشانی اش حتمی بود .
    برس سیمی موهاش به دیوار روبروم خورد و دسته ش شکست .
    ــ اووی... هاپو ... برس من و چرا می شکنی ؟؟؟ ضرر به وارث نزن . کلی پولش بودآ .
    بزار به مهرداد بگم ،... دائیش باید تاوان ده تا برس و به من بده .تا به کسی نگم .
    ــ این و شکوندم تا یادت بمونه بابای منو با این عوضیا مقایسه نکنی . حالیت شد ؟؟؟
    خدا چقدر رحم کرد بهم . الهی دستم بشکنه ...اگه بُرسه به سر و کله اش می خورد چی ؟؟؟





    ***





    وقتی آوای دل انگیز و روحنواز اذان و که از بلندگوی مناره ی مسجد محله مون بپاخاسته بود ، شنیدم .
    تو رختخوابم از این سوی تشک به اون سوش غلت زدم ...
    محکم سرم و درون بالشت فرو بردم و این یکی گوشم و که بیرون مونده بود و با دستم ... پوشوندم .
    مثلاً می خواستم صدای به این بلندی رو نشنوم تا عذاب وجدان نگیرم . اصلاً حال و حوصله نبود بلند شم نمازم و بخونم .
    ایش ... بی فایده اس !!!
    انگار بلندگو رو دم گوشم کار گذاشتن !!!
    کاش یکی بهشون می گفت :
    ــ آخه این چه کاریه که بنده های خدا رو صبح کله ی سحر زابرا می کنید
    شاید یکی دلش نخواد نماز بخونه !
    هر کی خداش و بخواد و نماز خون باشه یه ساعت کوکی فکسنی تو خونه اش پیدا میشه که به وقت اذان صبح کوکش کنه ...
    وای خداااا ...
    اگه مامان و بابا بفهمن چی با خودم بلغور کردم تیکه بزرگم گوشمه !!!
    طفلی مؤذن هنوز داره با صوت و نغمه ی ملکوتی اش ، خفتگان شب رو به بیداری و اقامه ی نماز دعوت می کنه .
    اما کو گوش شنوا ...حس پا شدن ؟
    من یکی که عذرم به درگاه خداوند مورد قبوله .
    خودش می دونه که از سر شب که سرم و روی بالشت گذاشتم...
    دریغ از این که چشمهام یه لحظه طعم شیرین خواب و چشیده باشه .
    خدایا خودت که شاهد بودی ؟؟؟ پس بی خیال ...
    پتو رو محکم تا بالای سرم کشیدم و پلکهام و محکم روی هم فشار دادم ...
    تا مگر طبق قوانین کارای معکوسم ...
    حالا که وقت بیداری همه است ... یه کم خوابم بگیره و تا فرصت دارم . با یه چرت کوتاه ، از شر سردرد و سوزش چشام ،خلاص شم .
    اما هنوز چند دقیقه نگذشته ... نفسم بند اومد و احساس خفگی وادارم کرد ...پتو رو با سرعت کنار بزنم .
    چشام و باز کردم و تو تاریکی اتاق به اطرافم نگاه کردم .
    بله ... نیازی به اندیشیدن نیست ... بازم کارای معکوسم !!! ...فهمیدن این بار واقعاً قصد دارم بخوابم ... کارخودشون و کردند ... کو خواب ؟؟؟
    شیرین می زنی یاسی جون ... اونام اگه ولت کنن ...مگه با این همه فکرو خیال و تصورات درهم و برهمی که تو مغزت درحال جولان دادنه ،خواب به چشات میاد ؟؟؟
    اوه !!! دَدَم واااای !!!
    اونم چه روزی !!!
    امروز که باید به چند جا سر بزنم !!! چه شود ؟؟؟
    حتماً چشام قرمز شده و پلکام مثل چشای قورباغه ورم کرده ...؟؟؟
    چه بهتر !
    هر چی زشت تر و بی ریخت به نظر بیایم به نفعمه .
    شاید خدا خواست و امروز با این ریخت و قیافه تو یه خراب شده ای کار پیدا کردم !!!؟؟؟
    اما اگه شانس منه که بازم از اون عتیقه هایی که زهرم می ریزه ازشون گیرم میاد !!!
    از قدیم گفتن:
    مار از پونه بدش میاد ،در لونه اش سبز میشه .
    فکرنمی کنم کسی تو دنیا پیدا شه که اندازه ی من این جملات و بکار برده باشه .
    انقدر مجبور شدم برای خلاصه کردن احساسات درونم به این عبارات متوسل بشم ...
    که دیگه ورد زبونم شدن و یه جورائی تکیه کلاممّ محسوب می شن .
    برای تکرار مداوم این جملات باید بدم اسمم و تو کتاب رکوردهای گینس ثبت کنن!!!.
    این عبارات به ظاهر ساده ، اما پر معنا ، چنان تو زندگیم مصداق پبدا کردن.. .
    که اگه، روزی ده بار اونا رو به زبون نیارم و تکرار نکنم . روزم ، شب نمی شه و از هزاران بار اَه اَه کردن و بد و بیراه گفتن و دری وریای دیگه ...خلاصم می کنن .
    نمیدونم چرا از هرکس و هرچیز و هر کار که بدم میاد .فی الفور سرم میاد؟؟؟
    وقتی کاری از دستم بر نمیاد ... !!! ...برای خنک کردن دلم ،و بیرون ریختن احساسات منفی درونم ...
    دست کم باید دو سه بار این عبارات و پشت سر هم تکرار کنم تا حالم یه کم جا بیاد .
    کم کم دارم مطمئن میشم که، یکی که با من خیلی لجه ...
    اون بالا تو آسمون نشسته و ...
    کارش فقط سرک کشیدن تو زندگی منه!!!
    کشیک می کشه ببینه ، از چی بدم میاد ...چطوری حالم گرفته می شه ...؟؟؟ ... همون و سریع السیر ، بذاره تو کاسه ام .
    حالا مگه من کی هستم ...؟؟؟؟
    هیشکی بخدا ... یه دختر بیست ساله ی معمولی ...!!!
    یه کم زبون دراز... فاقد تربیت ...
    هنر؟؟؟ ... از سه کیلو متری مم رد نشه !!!
    چرا ...
    ...خرخونیم ،بیست ! ... تو ادعا کسی مثل من ،نیست !!!
    شاعرم بودیم ،خبر نداشتیم
    اسمم یاسمنِ . اما از بس بهم گفتن و میگن یاسی ، تلفظ کامل اسمم ، یه کم واسم عجیب غریبِ .
    خیر سرم دانشجوی سال دوم علوم پزشکی ام و ته تغاری بابا علی (عشقم )و مامان گلی ... گلنارجونم (نفسِ من بید )...
    شاید گفتن این حرفا به مذاقتون خوش نیاد وکاسه ی داغتر از آش بشید !ا بی خیال بابا ... لطفاً ...
    اما چیکار کنم ؟؟؟؟
    به کی بگم ؟؟؟
    یقه ی کی و بچسبم؟؟؟
    که هر چی می کشم ....
    از دست خداجونه !!!
    خدا جونی که بخاطر تنگدستی بابام ، حسرت خیلی چیزا رو ، به دلم گذاشته ...
    امادر این یه مورد ، سخاوتمندانه عمل کرده و هر چه ذوق و هنر تو چنته داشته ، در آفرینش صورتم بکارگرفته ...!!!
    بعد از حضرت یوسف و ونوس و ...الیزابت تایلور و آنجلی جولی ( خوشگله ؟؟؟ ... نه خیلی جذابه ) و خوشگلای دیگه که اسم شون الان که گیج و ویج از خوابم ... یادم نمیاد ...
    خواسته شاهکار نوینش و تو صورت من به نمایش بگذاره !!!
    دستش طلا ... دمش گرم !!! ...
    اما بنظرم یه کم ... یه کم که نه ... خیلی شورش و درآورد ...ببخش خدا ...زیاده روی کردم !!!
    گوشاتو بگیر ....
    لازم نبود اینطوری غوغا کنه و هرچی رنگ و لعاب پس مونده از اوناس که تصور می کنم رو دستش باد کرده بود رو ...
    برای زیباتر جلوه دادن به هنر نقاشی اش ،از انبارای متروکه ی بهشتش بکشه بیرون !!!!
    کاش اونموقع که تو شیکم مامان جونم بودم این زبون یه متری و داشتم تا بهش بگم :
    ــ چاکر شمام پروردگارا . لطفتون مزید .... اما خوشگلی که همه چیز نیست ... !!! نون و آب نمیشه واسه مردم !!!
    کاش از زیبایی و جمالم هر چی می خواستی ...می کاستی ... نه اونقدر که دیگه کسی نیگام نکنه !!!! ...عوضش ، یه کم مال و ثروت چاشنی دست و دلبازیت می کردی ...
    که من بدبخت این طور بخاطر صورت وامونده ام ...درمونده نشم ...
    البته نمی خوام ناشکر و ناسپاس باشم ... که البته کم نه زیاد هستم !!!
    نمی خوام با این اعتراضا ، کفر بگم...که دائم میگم !!!!
    ولی خودت که می دونی با دادن این نعمت به این بزرگی ، از همون موقع که مامانم زائیدم ... چه بروزگارم آوردی !!! دردسر من که بخوره تو سرم ،خانواده ام و گرفتار کردی !!!
    فکر می کنم تازمانی هم که زنده ام این داستان همچنان ادامه داره !!! مگه این که با این کفر گویی هام یه بلایی سرم بیاری !!!
    بچه ی کوچیک خود بخود شیرینن و دوست داشتنیه ...
    خوشگلم که باشه ... که دیگه هیچی !!!
    اون از بچه گیم که تا جایی که یادم میاد، سروصورتم همیشه با محبت دیگران زخم و زیلی بود ....
    خوب از بس موقع بوسیدنم آب دهن و تفاشون و می مالوندن به سر و صورتم ...
    یا انقدر لپام و می کشیدن و گازم می گرفتن که هر دم اشکم دم مشکم و فین فین و آب دماغم ... آویزون بود !!!...
    اینم از الانم که خودت می بینی !!!
    آخه دلت میاد ...؟؟؟
    یکی رو انقدر زشت می آفرینی که هیچکی رغبت نمی کنه نگاش کنه ...
    یکی رو هم انقدر خوشگل که هی حلوا حلواش کنن ...
    آخ حالا که فکر می کنم ...دلم برای بچه گی های خودم می سوزه ... بیچاره من ... چقدر دود اسفند دادن بخوردم ...نمی دونم چرا با اینهمه دود ...یاسی دودی نشدم !!!
    یا لباسام اونقدر سوزن خورده بود توش ...که همیشه سوراخ سوراخ بود ؟؟؟
    سنجاقایی که توش پر بود از دعا و خر مهره و مهره های عجیب و غریب دیگه ای که ...
    همه شون مأمور حفاظت از چشم زخم و خطرهای دیگه ای که انگار فقط منو تهدید می کرد... دل شون هم خوش بود بادیگارد واسم گذاشتن !!!
    تحت سلطه ی این زیبایی نفرین شده ،انگار واقعاً طلسم شدم ...باید از هر چی بدم میاد، سرم بیاد .
    "، مراقبت های وسواس گونه ی خونواده ...

    زل زدنا و میخ شدنای مردم ...
    خواستگارای فراوون و سمج ...
    مزاحمت های مکرر آقایون ظاهربین ... نامه های عاشقانه ی بی نام و نشون... یا با جسارت امضا شده...
    حسادت های کور و بی منطق دخترای همسن و سالم .
    برای اینکه با چیزاهایی که باب میلم نیستن و ازشون بیزارم ، روبرو نشم و هی این ضرب المثلا رو به زبون نیارم که دیگه خودم ازتکرارشون حالم خراب میشه . مامانم در جواب میگه :
    ــ سعی کن از چیزی بدت نیاد !!! چون بگول( بقول ) خودت ، آدم از هر چی بدش میاد سرش میاد !!!

    حالام که دنبال یه جا واسه کار کردن بی دردسرم ... این اعطیه ی الهی کار دستم داده و از هر چی بدم میاد سرم میاد !!!
    واقعاً خوشگلی دردسر داره ... راست گفتن !!!

    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۵:۴۴

  4. 9 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),فرسیما قطبی (۰۵-۱۱-۱۳۹۱),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱),شبنم1 (۰۵-۲۳-۱۳۹۱)

  5. #3

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    بعد از بیماری پدرم اوضاع و احوال عجیبی پیدا کردیم .
    همه قسطامون عقب افتاده و تند تند از بانک اخطار میدن بهمون .

    بابا هم از شرمندگی پیش ضامن هاش گردن کج می کنه و وعده می ده که بزودی همه ی اقساط عقب مونده مون رو پرداخت می کنه.
    با کدوم پول ،نمی دونم ؟
    دیگه چیزی برای فروش نداریم
    4 تیکه طلایی که دست مامان بود همون اوایل بیکاری بابا فروخته شد و خرج هزینه های هنگفت عملش شد .
    فرشای دست بافت تبریزی و...تلویزیون رنگی ایی که عمرش به چند ماه نرسیده بود و هنوز بوی آکبندی اش رو می داد ،سر از مغازه ی سمساری حاج نائینی درآوردن
    اما قرض هامون چیزی ازش کم نشده .
    بابا هی حرص می خوره .ا
    انگار با حرص خوردن اون قسط هامون پرداخت میشه .
    از یکطرف خرج و مخارج دانشگاه خودم که بماند، شده قوز بالا قوزم .
    از طرف دیگه بدهی به بقال و چغال باعث شده تا مامان روش نشه از کنار مغازه هاشون رد بشه ...
    چه برسه به اینکه بازم بخواد چیزی رو نسیه بخره !
    قبض های پرداخت نشده رو هم تلنبار شدن و امروز فرداس که آب و برقمون و قطع کنن .
    اینا به کنار ،کاش غم و غصه هام همین چیزا بود .
    نمی دونم با این موی دماغ ، اکبر سیاه ، پسر همسایه ی روبرویی مون چیکار کنم ؟
    مامان میگه:
    ــ دوباره مامانش گیر داده و میگه پسره داره از دست میره ...ترو خدا اجازه بدین بیایم خواستگاری ...چی بگم بشون ؟
    پسره دیوونه اس !!!
    خودش می دونه چقدر بدم میاد ازش ... اما پرووووو بازم دست بردار نیست .
    اونم با اون اخلاق گندی که داره !
    بیشعور امروز جلوی دوستاش رام و سد کرده... نمی فهمه چی بلغور می کنه !!! شانسی میزه باخ ...!!! انگار بزرگتر ندارم !
    یکی نیست بش بگه ...به تو چه مربوط که من چه ساعتی میرم ...چه ساعتی میام ؟
    آدم زنده مگه وکیل وصی می خواد ؟
    عوضی !
    اینم شانس منه !
    همه رو برق می گیره .ما رو چراغ فیتله ای !
    حالا که بابا از صرافت بردن آوردنم افتاده ، این واسه من رئیس بازی در میاره .
    کاش می زدم تو گوشش و بش می گفتم :
    ــ مثلاً که چی جلو بچه محلا سد رام میشی و اصول دین ازم می پرسی ؟
    هنوز نه به باره نه به داره اینی ! وای بحال اینکه اسمتم بیاد روم !
    البته اون مقصر نیست ...اینا همه اش تقصیرباباخانه !
    اگه ازش نخواسته بود تو محل هوای منو داشته باشه .
    این قدر پر رو نمی شد و خیال برش نمی داشت ، خبریه .
    بیچاره بابام که نمی دونه این خودش از بچگی مزاحمم بوده و چپ و راست بهم گیر سه پیچ می داده .
    روزی صد بار از دستش با صدای بلند جلوی خودش می گفتم .
    ــ اَه . اَه .از هر چی بدم میاد سرم میاد .باز این مترسک سر رام سبز شد .
    اگه نامه های عاشقونه ی خرچنگ قورباغه ایش و پاره نمی کردم .
    می تونستم دور تا دور تهرون و باهاش نوار کاغذی بکشم. یا بفروشم به نون خشکی چارتا سبد مبد بگیرم !
    خدایا امروز و چکار کنم ؟
    برم ،نرم ؟
    این بابا که آشنای مهرداد خان بود اینطور از آب در اومد !
    وای بحال غریبه ها !
    مسخره نیست ترو خدا؟
    تا دنبال کار و کار کردن نبودم ،راه براه پیشنهادهای مختلف از دوست و آشنا ،در و همسایه می رسید که :
    ــ یاسمن خانم قصد ندارن جایی شاغل شن ؟... یاسی خانوم کار نمی خواد ؟
    بدجنسا فقط بلد بودن الکی وسوسه م کنن .
    همین که فکرام و کردم و دیدم می تونم هم به درسام برسم و هم با یه کار نیمه وقت باری از رو دوش بابا بردارم .
    تا اون و راضی اش کردم،قحطی کار اومد .
    همونایی که دست از سرم بر نمی داشتن و هزار تا جای خالی رونشون می دادن که منتظر نزول اجلاس بنده سر اون پسته ، یکصدا گفتند :
    ــ آخی ، ببخشید یاسمن جون . تا تو دو دو تا چهار تا کنی ، فلانی یکی رو استخدام کرد . تقصیر خودته چرا زودتر نگفتی !
    دیگه از بس تو پرسش نامه ها نام و فامیلم و نوشته بودم ، تا چشام و رو هم میگذاشتم جملات مسلسل وار تو ذهنم شلیک می شد
    و حالم از هر چی اسمم و پرسشنامه بود ،بهم می خورد .
    پیش از عید کلی به این در و اون در زدم تا با پارتی بازی و معرفی نامه از استادانی که از درس خوندن و نمراتم راضی بودن ،کاری در رابطه با رشته ی خودم پیدا کنم .
    اما انگار ملخ ها تخم هر چی کار نیمه وقته خورده بودن .
    به هر دری که زدم با در بسته روبرو شدم .
    کار دولتی پارتی گردن کلفت و درست و حسابی و مدرک بالا می خواست که من نداشتم .
    اِنقدر هم ادا و اطوار برای پذیرش کارمند داشتن که عمر نوح می خواست و صبر ایوب .
    خیلی جاها هم که معرفی نامه برده بودم .
    ظرفیت هاشون تکمیل شده بود . باید می موندم تو نوبت .
    بقیه هم کارمند نیمه وقت نمی خواستن .
    یا اگرم می خواستن حقوقشون اِنقدر نبود که دردی از دردام دوا کنه.
    یا اصلاً ارزش رفت و اومدش و داشته باشه .
    باید همه ی حقوقم و بابت کرایه ی تاکسی می پرداختم .
    حالا که به صرافت کار کردن افتاده بودم و اجازه ا ش رو گرفته بودم محال بود کوتاه بیام.
    کم التماس برادر و خواهرام نکرده بودم که خودشونم سرسخت ،مخالف کار کردنم بودن ،تا مامان و بابا روبرام راضی کنن و اجازه رو ازشون بگیرن .
    خواستن توانستنه .
    من با دادن این شعار بالاخره رضایت اونا رو گرفتم و می دونم به هدفمم می رسم .
    فقط اگه خدا هوام و داشته باشه .
    از روزنامه ی کیهانی که سر راه برگشتن به خونه، با شک و تردید خریده بودم .
    با مریم یه چند تا کار ساده پیدا کردیم و با تلفن خونه شون زنگ زدیم .
    بعضی از شرکت ها کلاس گذاشتن و ساعت معینی رو وقت ملاقات دادن .
    بعضی هاشونم گفتند وقت اداری مون تا ساعت پنجه بعدازظهره و می تونم تا قبل از اون ساعت به اونجا ، مراجعه کنم .
    همه ی شماره هایی رو که به کمک مریم یادداشت کرده بودیم .
    مریم با اصرار فراوان خودش زنگ زد و آدرسا رو گرفت .
    طفلی خیلی زحمت کشید .
    بعضی از شماره ها اشغال بود و کلی طول کشید تا موفق شدباهاشون ارتباط برقرار کنه .
    می دونم اینطوری می خواست کمی از دلخوریم کم کنه و یه جوری حرکت زشت دائی شوهرش و جبران کنه .
    طفلک خودشم باورش نمی شد مردی تو اون سن و سال بخصوص با اون همه عزت و احترامی که مردم براش قائل بودن بتونه مرتکب چنان رفتار زشت و قبیحانه ای بشه .
    البته مریم برای تبرئه و ماست مالی کردن حرکت دائی شوهرش با سماجت می خواست به من بقبولونه که:
    ــ من مطمئنم حاجی قصد امتحانت و داشته و می خواسته این جوری نجابت و سنگینیت و محک بزنه .
    منم بی رو دربایستی بهش گفتم:
    ــ مریم جون اونی که فکر می کنی منم ، ببخشید عزیزم آ ، اون دائی الدنگ شوهرته !
    چی رو میخوای ماست مالی کنی ،مگه من گفتم تو مقصری ؟
    اگه اونروز با اون حال اومدم اینجا ، نه برای اینکه تو رو محاکمه کرده باشم .
    خودت که دیدی چه حالی داشتم .
    عصبانی بودم اما نه از دست تو .
    اگه با اون شکل و شمایل می رفتم خونه ،خودت که مامان و بابا رو می شناسی ، باید رنگ کار که هیچی بخوره تو سرم .
    بازم اسکورت کردنا و ببر و بیارشون شروع می شد.
    دانشگاه که دیگه دبیرستان نیست .
    یادت نرفته که بچه ها چطور مسخره م می کردندو دستم می انداختن ؟
    سرش و تکون داد و گفت :
    ــ نه ، می دونم چی می گی . بخدا شرمنده ...
    نذاشتم ادامه بده . بروز نمی داد. اما می دونستم حالش بیشتر از من گرفته شده .
    انقدر که خوش خنده و بی خیال بود ، بزور باید سر از حالات درونی ش در میاوردم .
    خیلی ناراحت و کلافه به نظر می رسید اما بروز نمی داد . . . دوسش داشتم و دلم نمی خواست بخاطر من ناراحت باشه .
    با اخم بهش گفتم :
    ــ بازم که داری می گی ؟
    مگه این اولیش بوده که از چشم تو ببینم ؟...
    مگه به چندتا از این شرکت ها نرفته بودم ؟
    خوبه که خودت همه رو می دونی ...
    نمی دونی واسه چی تا حالا بیکار موندم ؟
    بارها مأیوس و شکست خورده نیومدم پیشت ؟
    اونجاها رو که تو پیدا نکرده بودی ؟!
    بهت نگفتم که اونا تنها ملاکی که برای پذیرشم داشتن،بدون توجه به سابقه ی کار یا مهارتم .
    یا حتی دیدن مدرک تحصیلی و پرسیدن از معلوماتم ،صرفاً به خاطر زیبایی صورتم بوده و بس !
    بارها خنده ا ت نگرفته بود وقتی بهت می گفتم ،باور نمی کنی مریم رئیس رئسای شرکتا چنان نگام می کردن که از دیدن چهره شون بی اختیاریاد آقا گرگه تو کارتون میگ میگ می افتادم .
    اونجایی که دستمال سفره بسته به گردنش و برای خوردن میگ میگ آب از لب و لوچه ش آویزون شده .
    خودت نمی گفتی ، من آقا گرگه ی تو کارتون میگ میگ و بیشترازشتر مرغه دوست دارم .
    الهی اون و بخوره ما رو از شرش خلاص کنه...
    می دونستم مقصرم .
    نبایداونطور طلبکارانه می رفتم سراغش .
    نباید اون و بازخواست می کردم .
    رفتار فامیل شوهرش ربطی به اون نداشت .
    اون هدف و نیتش این بود که تو این گرفتاری کمکی بهم کرده باشه .
    برای همین کلی زبون ریختم و ماچ و موچش کردم تا بدونه از دستش دلخور نیستم .








    مامانم می گه:
    ــ اگه کاری واست جور نمی شه. باعثش این همسایه هان . بخدا چشمت کردن از بس گفتن :
    ــ وا مگه می شه یاسی بره جایی قبولش نکنن .
    سه سوته براش کار ردیفه ...
    با خوشگلی که داره ،نیاز به تخصص نداره که ...
    هر جا بره... مردم برای استخدام کردنش سرو دست می شکنن ......
    الهی دربیاد چشم حسودشون ...
    طفلک مامانم چه ساده اس ،
    نمی دونه در پس سخنان به اصطلاح دوستانه و تحسین برآمیز در و همسایه ،
    چه نیش و کنایه ی مغرضانه ای نهفته اس .
    دیشب دلم از همه جا پر ،وقتی مامان فهمید این کار سفارشی هم به دردم نخورده و هنوز بی کارم ...
    بازم شروع کرد به گفتن لاطائلات و چرت و پرت هایی که همسایه ها مرتب پشت سرم بهش میگفتن و
    مثلاً تعریفم و پیشش می کردن .
    منم از لجم گفتم :
    ــ مامان جون از این ببعد هر کی از این حرفا زد ...
    زودی جوابشو بده و بگو :
    "اگه گونی خالی دارید ، یه چند تا بهمون قرض بدید !
    از بس سرو دست شکسته جمع کردیم ، گونی کم آوردیم .
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۵:۴۵

  6. 7 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱)

  7. #4

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    با اینکه اعتقادی به خرافه و حرفهای خرافاتی مامان خانوم ندارم.
    اما انگار همه چیز دست بدست هم دادن تا عقاید مامانم ،نزد نظریات خودم رو سفید از آب دربیان.
    همین چند ماه پیش که به صرافت کارکردن افتادم.
    بابا اولین جایی رو که پیشنهاد داد. مطب دکتر تیموری بود.
    خودش بعد از عود کردن بیماری دیسک کمرش و عمل سختی که انجام داد .
    مدتها در رختخواب موند و کار بنایی رو کنار گذاشت .
    وقتی یه کم بهتر شد، دنبال کار رفت و تو مطب دکتر بعنوان آبدارچی مشغول به کار شد .
    هرچی من و یاسر داداشم اجزو وجز زدیم و تو گوشش خوندیم این کار در شأن شما نیست به خرجش نرفت که نرفت .
    صبح ها تو پارک پیرمردا ،یعنی اسمش پارک شفقه ... من این اسم و روش گذاشتم .
    چون هر چی پیرمرد بازنشسته تو محل داریم ، صبح ها جمع می شن اونجا .
    خودش و مشغول می کرد و بعدازظهر هم بطور نیمه وقت تو مطب به قول خودش سرش و گرم می کرد ویه حقوق ناچیزم می گرفت .
    کلی طاقچه بالا گذاشتم و گفتم :
    ــ چی میگی بابا جون ؟
    من بیام تو مطب دکترتیموری، بشم تزریقات چی ؟
    سرم وصل کنم یا وایستم کنار دست دکتر ، پانسمان شکستگی سرو کله ی بچه ها ،یا ریخت و پاش ختنه ی پسر مردم و جمع کنم ؟!
    اما وقتی تیرم به سنگ خورد و شغل دلخواهم و تو بیمارستان یا درمانگاه نیافتم.
    با دل،دل کردن موافقتم و با کار در مطب دکتر به اطلاع پدرم رسوندم .
    بازم کاچی به از هیچی بود .
    بالاخره بابام پیشم بود و با حقوقی که می گرفتم حداقل خرج و مخارج خودم و در میاوردم
    و از تنها موندن با آقای دکتر نمی ترسیدم .
    آخه دکتر از اون آدمای موذی و آب زیر کاه بود .
    بدم می اومد ازش ، زیر زیرکی آدم و دید می زد .
    تو این چند وقته که دنبال کار می گشتم بقدری رفتارهای غیرمترقبانه و خلاف انتظاراز آقایون پیر و جوون دیده بودم که دیگه به همه ی مردا ...
    مشکوک شده بودم .
    اما بخشکی شانس !
    یا بقول مامان در بیاد چشم حسود.
    خودم که سرکار نرفتم هیچ ،بنده ی خدا بابا هم بیکار شد .
    جناب دکتر بی خبر از بابا همه ی کاراش و راست و ریست کرده بود و قبل از عید، برای همیشه عازم یکی از کشورهای اروپایی شد .
    مریم وقتی شنید ، این تیرمم به هدف نخورده با عصبانیت گفت :
    ــ خاک تو گورت...
    اگه همون موقع که بابات گفته بود میرفتی اونجا ،الان با حسن جون ،(نام کوچک دکتر تیموری) تو لاس وگاس آمریکا مشغول لاس زدن با حسنی و خرید لباسای آن چنانی بودی .
    منم بهش گفتم :
    ــ خاک تو گور خودت .
    من هی گورم و خالی می کنم که تو هی خاک بریزی توش .
    خیلی ازش خوشم می اومد .
    با اون چشای ریز آب زیرکاش و شکم گنده اش .
    گاهی مواقع مریم با نظریاتش بدجوری کفر آدم و در میاره .
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۵:۴۷

  8. 6 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰)

  9. #5

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    تا مدتها دست گرفته بود و دکتر تیموری رو ول نمی کرد .
    اون بابا داشت تو اروپا کیفش و میکرد .
    من با شوخی های بیش از حد و خارج از محدوده ی مریم خانوم حرصش و می خوردم .
    ــ ... وقتی بت می گفتم دانکی نشو بشین سردرس و مشقت .
    بابات که داره ، تو برای چی می خوای کار کنی ؟
    واسه این روزا بود ...
    هرچند ...
    معلومه همین قدری هم که خوندی چیزی بارت نشده...
    آخه خنگول آمریکا چه ربطی به اروپا داره ؟...
    ــ جون خودم تو که دیپلمت و گرفتی و نفر اول کنکور پزشکی شدی .
    ( این و به شوخی می گفت . وگرنه همچین خبری نبود )
    تا حالا چه تاجی به سر خوشگلت زدی ...
    حداقل من رفتم سر کار ،مهرداد جونم و تور کردم .
    تو چی با اون همه کشته مرده که داری هنوز به ریش بابات بندی.
    انقد ماستی که نتونستی یکی از اون یخ در بهشت های کلاستون و که میگی رو پول راه میره رو خر کنی .
    خاک تو گور بی عرضه ات .
    ــ هی خاک و خول الک نکرده ات و نریز تو گور من... خاک تو گور خودت !
    ...مگه من مثل توام .
    از بس فیلم های غیر اخلاقی و صحنه دار دیدی، سرو گوشت زود جنبید .
    حالا هم که شوهر کردی ،باز دست از دیدن این فیلما بر نمی داری ؟
    این چیه داری می بینی ؟بده من ببینم کنترل رو .
    ــ جون من خاموشش نکن ، این فیلم تایتانیکه ، فقط همین یه تیکه اش قشنگه ...
    آخ ، از بس به چرت و پرت گفتناش عادت کرده ام، وقتی خودش هم که نیست . صداش تو گوش جانم حاضره .


    ***

    با امروز
    25 روز از عید گذشته و من و بابا در به در به دنبال کار ،ته حقوق و عیدی برج گذشته را ،با خریدن روزنامه ها در میاریم و
    با گشتن در ستون استخدامی ها ،در جستجوی کاری هستیم که جوابگوی مخارج زندگی مون باشه .
    با حقوق بخور و نمیری که بابا از بیمه ی بازنشستگی شغل قبلیش می گیره به هیچ عنوان خرج و دخلمون با هم جور در نمیاد .
    بازم به قول بابا خدا خیرش بده مهندس و که کارگراش و بیمه کرده بود .
    البته بابا بنا بود و برای شرکت ساختمون سازی مهندس امیر شاهی کار می کرد .
    اگه همین آب باریکه نبود ، ما باید سرمون میگذاشتیم زمین و می مردیم .
    سه سال و نیم از عروسی دومین خواهرم یگانه می گذره ...
    اما پدرم هنوز درگیر قسط وام هایی ست که برای تهیه ی جهیزیه ی او از بانکهای دولتی و قرض الحسنه های محلی گرفته .
    هرچند اگرقسط ها بموقع پرداخت می شدن الان بایست تموم می شدن و از شرشون خلاص می شدیم .
    اما بیکاری های بابا و مریضی ایش کلی جریمه رو قسط هامون اضافه کرده بود .
    حالا خدا رحم کرد بابا بیمه بود و دفترچه بیمه داشت .
    با این حال برای عملش ، اینهمه قرض بالا آوردیم .
    البته اسمش دفترچه بیمه بود.
    همه داروها و آمپولا رو آزاد گرفتیم.
    هر داروخانه ای می رفتیم ، بیمه با شرکت دارویی اش قرار داد نداشت .
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۵:۴۸

  10. 7 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱)

  11. #6

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    با معرفی زری خانم
    یکتا و یگانه خواهرای خوشگل و نازم
    به دو تا برادر از اقوام دور ایشون،شوهر کردن و رفتن شمال.
    حالا بمونه چقدر منت سرمون گذاشت و هنوزم که هنوزه بعد اینهمه سال، هی حرف و حدیث می بره میاره ....
    و البته در کمین نشسته تا منم بیخ ریش یکی دیگه از فامیلاش بند کنه و تا عمر داریم منتش و رو سرمون بزاره !
    یاسر، تنها برادرم .
    پسر پسر قند عسل منه !
    قربونش برم الهی ازبس خوشگله و شکل خودمه .( خودشیفتگی رو داشته باشین !!! )
    با اینکه ازدواج کرده و از ما دوره. ..
    بازم طفلی خیلی به داد ما یعنی به باباجیگرم می رسه .( از نظر پولی و تعارف معارف و از این چیزا )
    حتی دائی بابا که چند سالی ازش بزرگتره .
    دور از چشم عیال حسودش هوای پدرم رو داره .( البته خانمش بی تقصیره ... فک فامیل خودش از بس زیادن ... دیگه چیزی به فامیل شوهرش روا نیست ! )
    اما با تمام این کمک ها بازم هشتمون گروی نهمون مونده.
    و چرخ زندگیمون بدون داشتن زاپاس بدجوری
    لنگ می زنه و قیقاج می ره .
    یه سال پیش که تو امتحان کنکور ، با رتبه ی عالی قبول شدم .
    اونقدر که خانواده ام خوشحال شدن و جشن گرفتن ،خودم خوشحال نشدم .( چرا ؟)
    چون بخاطر علاقه ی بابا امتحان دادم و با این که درسم عالی بود فکر نمی کردم قبول بشم .
    با اینکه دانشگاه تهران هم قبول شده بودم. اما می دونستم هزینه های متفرقه و جانبی ش فشاریست مضاعف بر دوش پدرمِ .
    نمی خواستم کمر پدرم بیش از این زیر بار سنگین هزینه های زندگیمون خم بشه و بدرد بیاد .
    با اصرار اونا ثبت نام کردم و سال اول رو با موفقیت و نمره های عالی و درخشان به پایان رسوندم .
    اما بعد که دیدم از نظر مادی پیش همکلاسی هام کم آوردم و نمی تونم مثل اونا بریز بپاش کنم و افه بیام .
    و هم این که بابا با حال نداریش نمی تونه مرتب کار کنه و کمر درد آزارش میده و غرغر های مامانم هم از نداریش دراومده !
    تصمیم گرفتم قید درس خوندن و زده و انصراف بدم و برای کمک به بابا مشغول به کار بشم .
    چهره ی رنگ به رنگ شده و شرمنده ی بابا ، زمانی که یاسر بعنوان کمک هزینه ی درسی ام مبلغی پول با پست می فرستاد .
    برای یک لحظه از جلوی چشام دور نمی شد.
    دیدن غرور لطمه خورده اش ،اشک های حلقه خورده ی توی چشاش
    یه روز وادارم کرد تا از تصمیمم با اون صحبت کنم و نظرم رو با صراحت بهش بگم .
    خدا رحم کرد سکته نکرد !
    چنان برآشفت و داد و بیداد راه انداخت که از زور خشم ،بد حال شد و با گرفتن قلبش از حال رفت .
    همسایه ها که مترصد فرصتی هستن تا با کوچکترین سرو صدایی به کوچه ریخته و با سرک کشیدن به زندگی مردم حس کنجکاویشون و ارضاء کنن .
    بلافاصله ریختن تو خونه و پدرم و به دوش کشیدن و با ماشین احمد آقا شوهر زری خانم ،به بهداری محل رسوندن .
    البته « خدا خیرشون بده » اینو از پدرم آموخته م که همیشه زبونم به دعای خیر برای محبتهایی که از دیگران می بینم در دهنم بچرخه .
    اگر نمی جنبیدن ،معلوم نبود چه بلایی سر بابام می اومد .
    بابا چون خودش سواد درست و حسابی نداره .
    عاشق درس خوندن ما بود،
    بخصوص من که همیشه شاگرد ممتازمدرسه ام بودم .
    همیشه با لذت به کارنامه هام نگاه می کرد و با محبت می گفت :
    ــ تا من زنده ام نگران هیچ چیز نباش بابا جون.
    فقط و فقط درس بخون .
    عاقبت بخیر شی بابا
    با این نمراتت روسفیدم کردی .
    بعد از اون واقعه دیگه هرگز حرفی از ترک تحصیل نزدم و به پاس محبت ها و زحمات بی دریغشون با جدیت تموم کتابهای پیچیده و حجیم درسی م و می خوندم.
    بهش قول دادم که با اشتغال به کار به هیچ وجه آسیبی به درس و نمرات درخشانم نمی زنم .
    بهم اعتماد داره و می دونه اگه سرم بره قولم نمی ره .
    در ضمن می دونه من خودم عاشق درس خوندنم و برای زندگیم هدف های مهمی دارم که
    ...تمامی اونا بر پایه ی درس و مدرکم پایه ریزی شده .



    ***


    سردردی که آروم آروم زق زقش و می کرد ، یکدفعه بیشتر شد ...
    آخ سرم ...وای خدا ...
    از زور درد دلم می خواست هوار بزنم و با هوارم درد آزار دهنده رو از تو حلقم پرتابش کنم بیرون .
    ــ وای خدا سرم !
    با ناله سر هفتاد منی رو از روی بالشت بلند کردم .
    تو جام نشستم و سرمو روی زانوهام گذاشتم و با دستهام فشارش دادم .
    ــ آخ سرم اگه مثل انار بود و فکرام مثل دونه هاش ...چی می شد الان ؟!
    همچی با فشار دستم آبلمبوش می کردم که با یه سوراخ براحتی هرچی فکر و خیال و غم و غصه اس از توش بپاشه بیرون ...
    ای وای ...ای خدا... چرا این جوری شدم .
    درد رو مخم تأثیر گذاشته وگرنه غم و غصه جاش تو قلبه و فعلاً شکر خدا قلبم از زور این همه در و رنجی که پیرامونم و فراگرفته قصر دررفته و مشکلی نداره .
    آخه تازه یه چک آپ کلی مجانی دادم و نتیجه اش رضایت بخش بوده .
    کاش می شدبا کج کردن سرم ، دریای طوفانی و متلاطم افکار آزار دهنده رو ازتو سوراخ گوشام بریزم بیرون .
    می دونم این سر دردا مال فکر و خیال و بی خوابی های چن شبه ست .
    به افکار بیهوده ام زهرخندی زدم و با خود گفتم :
    ــ «زهی خیال باطل».
    این درد فقط با انداختن یکی دوتا قرص استامینوفن کدئین دار درحلقم و...
    این فکر و خیال های لعنتی با یافتن کار، آرامش و التیام می یابن .
    از زور درد زده به سرم هذیون میگم !
    پاشم نمازم و بخونم .




    ***


    شاید مصلحت این چند شب زنده داری تا سپیده ... بی خوابی کشیدنا ...
    خوندن نمازای صبحم باشه که با مکر و وسوسه های شیطون همیشه خواب مونده و قضاش و می خونم .
    اتاق با پرده پارچه ایِ ضخیمی که هنوز با پرده توری ها ی گلدار عوض نکردیم .
    تاریک ،تاریکِ .
    سال پیش زمستون سختی داشتیم و هنوزم که هنوزه از شدت سرمای هوا کاسته نشده .
    بنابراین برای ایام عید پرده ها را عوض نکردیم .
    تا از درزهای زیاد پنجره ،سوز و سرما وارد اتاق نشه .
    بلند شدم و کورمال ،کورمال خودم و به لب طاقچه رسوندم .
    با دست کشیدن روی اون چراغ خواب و پیدا کردم و کلیدش رو زدم .
    اتاق که روشن شد ،در روشنایی اندکش دلم آروم گرفت و
    تمامی ارواح پلید و اشباح خون آشام سرگردان در اطرافم ،بلادرنگ غیبشون زد .
    دختر ترسویی نیستم .
    تاریکی به تنهایی عاملی برای ترسهام نیست .
    توهمات ساختگی و دروغین ...
    قصه های شاخ و برگدار از جنّ و پری ...
    تاریکی رو ترسناک جلوه می ده .
    روحت شاد ادیسون . با اختراعات چه خدمتی به ترسو هایی مثل من کردی .
    مامان و بابام تو اتاق کناری خوابیدن .
    اتاق خواب نداریم !
    دو تا اتاق سه در چهار تو در تو
    نشیمن ،پذیرایی و اتاق خوابمون محسوب میشه .
    از همه جا با حال تر آشپزخونه س که با خرج خودمون ساختیم.
    به زور یه یخچال نه فوتی و یک اجاق گاز چهار شعله رو در اون جا دادیم .
    کابینت و ظرفشویی هم بقول مشدی تدین صاحب خونه مون ،طلبمون !
    برای یه استکان آب زدن و دست شستن ،باید صد بار پله ها را تا حیاط طی کنیم .
    یادش بخیر وقتی خواهر ا و برادرم ازدواج نکرده بودن .
    چقدر ازین پله ها بالا و پایین می رفتم .
    بچه ی کوچیک و ته تغاری خونه بودم و از همه سبکتر و در اصل کم زورتر .
    گول زبون چرب و نرم وقربون صدقه هاشون رو می خوردم و زود خر می شدم و می رفتم دنبال کاری که ازم خواسته بودند .
    بدو بدو تمام اوامر و خرده فرمایشاتشون رو انجام می دادم .
    البته ناگفته نمونه همون دویدن ها باعث شده بود تا در تمامی مسابقات دوی مدارسم از ابتدایی تا دبیرستان همیشه رتبه و مقام اول رو کسب کنم .
    از وقتی هم که اونا ازدواج کردن و رفتن سر زندگی خودشون .
    دویدن ها و پرش هام بواسطه ی لنگ هام که دراز شده بلندتر و بیشتر شده .
    یادمه زمانی که از اون همه بدو بدو و بپر بپر خسته می شدم و از خساست مشدی تدیّن به جون بابام غر می زدم ، به شوخی سربه سرم می گذاشت و می گفت :
    ــ به جون خودم بابا، اگه همینطور ادامه بدی ، فدراسیون دو و میدانی حتماً به تیم ملی دعوتت می کنه .
    به تمرین هات ادامه بده که مدال طلا رو بردی !
    منم چون عاشق بابامم. به شوخی ها و دست انداختنای جور وا جورش می خندیدم و با سرعت، کار درخواستی ش رو انجام می دادم .
    اما الان تا خودم تو خونه باشم اجازه نمی دم این پله ها رو واسه بردن آوردن چیزی بالا و پایین کنن .
    اون موقع ها، هر قسمت از اتاق در انحصار یکی از ما بود .
    بقول بابا سر قفلی ش رو خریده بودیم .
    فقط و فقط همون نقطه و احساس مالکیتش کردن بود که از بروز دعوا و جنجال های بعد از اون ، بین ما بچه ها جلوگیری می کرد .
    سهم منم آشپزخونه ، در اون یه گُله جا بود .
    برای همین گفتم از همه جا با حال تره .
    انجام تکالیف و خاله بازیایی که به تنهایی تو اون فسقله جا که برام به اندازه ی یک دشت سرسبز وسعت داشت انجام می دادم ، شیرین و لذت بخش بود .
    هم دنج ،هم گرم بود .
    مامان می گفت:
    ــ «سروته ات رو که می زدیم ، مثل بچه اردک ،سر از تو حوض نیم وجبی در میاوردی .
    وقتی مرتب شب و روز از تو آب حوض می کشیدیمت بیرون ...
    تازه فهمیدم ویار آب تنی و تند تند دوش گرفتنم سر حاملگی تو ، علتش سرکار خانوم ، تو شکمم بودی !»
    حتماً بعد از یک دل سیر آب بازی کردن حسابی یخ می کردم که مامان گلی، با تمام محافظه کاریش اجازه می داد تو آشپزخونه پناه بگیرم .
    دستشویی یا بقول مامان «مبال» تو حیاط قرار داره .
    و تنها آب مصرفی که به دلمون بچسبه شیر سر حوضه .
    با اخطارای مامان باید در استفاده از اون کمال دقت و صرفه جویی را بکار می بستیم تا حقوق بازنشستگی بابا کمتر بابت قبض آب هدر بره .
    آب مصرفی ، نه به بیرون راه داره نه به چاهی که در گوشه ی حیاط برای توالت کندن .
    در چاله ای که از پاشویه ی حوض به اون راه دادن جمع می شه .
    و توسط بابا یا مامان با یک سطل مخصوص جمع میشه و تو جوی آب باریکی که وسط کوچه س می ریزن .
    اگرم آب جمع شده تمیز باشه و فقط دست و صورت شسته باشیم.
    می ره پای چند تا گل و گیاه و باغچه ی کوچیک حیاط مون .
    بنابراین ، اَخ و تف کردن و سینه صاف کردن و انگشت در بینی کردن ،سر شیر آب حوض : اکیداً ممنوع ، اعلام شده .
    کل مساحت خونه ی کلنگی استیجاری مون 65 متره و برخوبی داره .
    من که این چیزا حالیم نیست.
    به قول آقایونی که بنگاه املاک ملکی دارن و مرتب برای فروش اینجا مشتری میارن .
    اما گویا اول و آخر مشتری ش خودمون هستیم .
    با قیمت پیشنهادی مش تدین .تا کنون خریداری پا پیش نگذاشته .
    کوچه ی باریک و بن بست و سه متر عقب نشینی ، دیگه چیزی از زمینش باقی نمی مونه تا بساز بفروش ها رو وسوسه کنه .
    تا با خرید زمینش ، بر انبوه آپارتمان های کوچیک و نقلی بیفزایند .
    عرض یکمتری و طول زیاد کوچه ی بن بست ما،که اَد از شانس بد ما خونه ی ما ، ته ،ته این کوچه واقع شده
    به لحاظ سخت بودن شرایط ساخت و ساز در اون هنوز بافت قدیمی خودش رو حفظ کرده و اکثر خونه های اون یک طبقه و به ندرت دو طبقه هستن .
    مستأجری با اجاره ی بیشترم حتماً نبوده ، وگرنه صاحب خونه از ترس اینکه بعد از اینهمه سال ادعای مالکیت نکنیم .
    به احتمال قوی جوابمون می کرد .هر چند یه دلیل دیگه هم
    داشت ... !
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۵:۵۰

  12. 8 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),taranom (۱۰-۱۴-۱۳۹۰),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱)

  13. #7

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    در حیاطمون تا سال پیش چوبی بود .
    از صدقه سر حسن آقا که منت گذاشت و قبول کرد، قیمت در و اجرت نصبش رو بطور قسطی بپردازیم .
    در چوبی ما تبدیل به در آهنی با دوتا لوزی گنده در وسطش شد .
    یک زنگ چهچه بلبلی هم ما رو از شر کلون آهنی در قبلی نجات داد .
    این جاست که می گند «خودم کردم که لعنت بر خودم باد »
    البته لعنت به هرچی آدم خسیسه .
    مشدی تدین بجای دست مریزاد و کم کردن قیمت در از روی اجاره خونه ،تازه مبلغی هم بر کرایه خونه افزود .
    حیف با پول پیشی که دستش داشتیم نمی تونستیم جایی دیگه رو اجاره کنیم .
    و گرنه حالی ش می کردیم اگه ما بریم، سگم تو این خونه زندگی نمی کنه .
    اِ... چی گفتم ؟
    بلا نسبت سگ .
    اَه ... بلانسبت ما ...
    نمای خونه از آجر قرمز ساخته شده .
    با سلیقه و وسواسی که پدر و مادرم دارن ،در و دیوار خونه از تو و بیرون همیشه در حال برق زدنِ.
    هیچوقت از شیطنت های بچه های کوچه و کشیدن نقاشیای کج و معوج گچی روی اون اثری نیست .
    وسط حیاط ،یک حوض مربع شکل آبی رنگ قرار داره که تعداد زیادی گلدونای شمعدونی و حسن یوسف دورا دورش رو احاطه کردن .
    گوشه ی دیوارا هم غیر از باغچه ی مستطیلی شکل ، پرشده از پیت های خالی روغن پنج کیلویی که پدرم در اون شب بو و یاس و تاج خروس کاشته .
    حیاط نقلی مون مثل بهشته .
    باغچه ی دست راست با پیچک ها و عشقه های سبز شده ، تمام دیوار حیاط رو ، زیر چتر سبز رنگ خودشون استتار کردن .
    گل محمدی بزرگی هم که وسطشِه ،
    شاخه هاش برای فضولی سرک به خونه ی همسایه مون زهره خانم کشیدن .
    اونم هرچی گل روی شاخه هاش باشه
    می چینه و مربا درست می کنه .
    و البته یک پیاله ی کوچیک هم به ما می ده .( دمش گرم . )
    یا خشک می کنه و برای بوی عطرش با چای خشک مخلوط می کنه .(چه حال و حوصله ای اینهمه عطر چایی آماده . )
    شاخه های سمت خودمون اگر مرتب توسط بابا هرس نشن ،چشم و چار برامون
    نمی ذارن و
    موقع رفت و اومد با خارای تیزشون ، به لباسامون گیر می دن و تا دوسه تا سوراخ و چند تا زخم کاری تو دستمون ایجاد نکنن، ولمون نمی کنن .
    در ورودی مون هم که وسط دیوار حایل بین کوچه و حیاط قرار گرفته ،
    دوسه تا پله می خوره تا به کف حیاط برسه .
    برای همین به هیچ وجه نمی شه آب فاضلاب رو به کوچه راه بدیم .
    در سمت چپ در حیاط ، یه اتاقک کوچیک به مساحت یک در یک بعنوان دستشویی ساخته شده .
    این یکی تازه تعمیر شده !
    بعد از بهبود بابا و بلند شدنش از بستر دوران نقاهت .
    بدون توجه به اعتراض های مامان ،با درخواست و کمک من، از شر دیوار سیمانی سیاه رنگش که مرکز تجمع سوسک و مارمولک بود خلاص شدیم و
    با کاشی های سفید حاشیه صورتی که از بنایی حموم دائی بابا اضافه اومده بود.
    یه صفایی بعد از سالیان سال به اون اطاقک دادیم .
    سمت راست در حیاط،
    در یه باغچه به اندازه ی یه موزاییک ،درخت مویی ساکنِ شده که دیوار کنارش رو ، کاملاً تحت سلطه ی خودش در آورده و
    هر جا دلش خواسته شاخه هاش و ول کرده و جلو رفته .
    خیلی وقتا، حتی به طناب رخت مامان خانوم هم رحم نمی کنه و بی رو دربایستی شاخه های نو و تازه رسته ش رو دور اون تاب می ده و جلو می ره .
    بابا هم با شرمندگی حقش را کف دستش می ذاره .
    با کوتاه کردن یا کشیدنش به سمت دیوار مجال عرض اندام در عرض حیاط رو از اونا می گیره.
    با همه ی این سخت گیری ها طفلی بازم سخاوتمندانه خوشه های غوره یا انگور عسگری خوشمزه و شیرینش رو در دسترس چیدنمون قرار می ده .
    خوشبختانه ،
    خونه سکو بلنده و هفت ،هشت پله بالاتر از سطح کف حیاط قرار داره.
    با این همه نم و دیوارای طبله کرده اتاقامون،اگه همکف بودیم چه خبر می شد ؟
    پله ها از سمت راست گذاشته شدن و به یه ایوون سرتاسری یک متری ختم می شن .
    ایوونی که از روی اون به خوبی می شه حیاط خونه ی همسایه ی مجاور و اتاق همسایه ی روبرویی را پنهونی دید زد .
    این مزایا برای من حسن و برای مادر و خواهرام دردسر بود .
    زیرا اونا باید همیشه چادر یا روسری سر می کردن .
    اما من ذلیل نمرده بقول مامانم ،گوشم پر و تنم عادت کرده به نصایح و تنبیه هاش تن به این کار نمی دادم .
    مگه می شد برای هزاران بار پایین و بالا رفتن هی چادر رو سر انداخت و روسری سر کرد .
    دست خودم نبود تا روسری سر می کردم گوشام وز وز می کرد .
    و با انبوه موهای مجعدم پشت گردنم به خارش می افتاد .
    بیرون از خونه رو ناچار بودم .
    تو خونه که اجباری نداشتم .
    اکبر سیاه نکبتی جلوی چشای بابا گوری اش و (به عمد قوری را گوری میگم ) ببنده و خونه ی ما رو دید نزنه .
    بخاطر اون که نمی تونستم خودم رو در حصار کنم .
    نیشگون های مامان هم فقط دست و بالم رو سیاه و کبود می کرد و
    من سرِ واز در ایوان و حیاط شلنگ تخته مینداختم و مرتب از روی میله نرده ی پله ها سُر می خوردم.

    از توی ایوون هم می رسیم به این دو اتاق .
    اتاق دست راستی در نبود خواهراو برادرم و دور از چشم صاب خونه ، بعد از آشپزخونه فعلاً به نام من ثبت شده !
    هرچند تدین بدش نمیاد و
    بارها دور از چشم مامان و بابام با چشم و ابرو ،مستقیم و غیر مستقیم گوشه و کنایه زده که اگه زن جوون و زیبائی رضایت به همسری اش بده ...
    این خونه ی کلنگی رو شیش دونگ به نامش می کنه .
    سعی کردم طبق سفارش مامان خانوم دیگه از کسی بدم نیاد ! آخه وقتی می گفتم :
    ــ از هر چی بدم میاد سرم میاد .
    مامان می گفت :
    ــ سعی کن از چیزی بدت نیاد . تا سرت نیاد .
    واییییی خدا بدور .
    یه وقت این پیری قسمتم نباشه ... استغفراا...
    جان خودم اگه از بی شوهری له له بزنم و
    اگه تنها مرد روی زمین باشه حاضرم پیر دختر و ترشیده بمونم اما زن این عتیقه ی زیر خاکی نشم و دستش به دستم نخوره !
    ایش... با اون قیافه ی مارمولکیش .
    حیف مارمولک .
    با اون هیکل استخونی و دستای پت و پهنش بیشتر شبیه آبدزکه .
    ای وای اکبر سیاه رو یادم رفت ...
    پسر عمو کاظم ...
    خواهر زاده ی زری خانم ،مهندس پهلوانی ...
    نه ، نه . همه ی اونا آقایون محترمی هستن و من از هیچکدومشون بدم نمیاد !
    ... فعلاً قصد ازدواج ندارم !
    خدایا در این مورد فقط به حرفای سر زبونم توجه کن و به صدای اندرونم گوش نکن .
    مرسی خدا جون .
    کجا بودم ؟
    آها ! اتاق خودم .
    اتاقی که روزها اتاق مطالعه ام محسوب میشه و شبا اتاق خواب .
    یه پنجره و یه در چوبی شیشه خور ،رفت و اومدش رو به بیرون ، از اون یکی اتاق جدا می کنه .
    انتهای ایوون هم یه آشپزخونه س که گفتم بابا خودش ساخته تش.
    زیر آشپزخونه از توی حیاط ،ده ،بیست پله که پایین بریم می رسیم به زیر زمین که چندین سال پیش
    به اصرار مامان ،بابا در انتهای اون یه حموم کوچیک و نقلی ساخت .
    اما همین حموم کوچیک و پر هزینه ،کیف رفتن به حموم عمومی محل رو از ما گرفت .
    سال به سال اونم در شبای مبارک ماه رمضون که مامان هم جرأت نمی کرد پا تو زیر زمین بذاره چه برسه به ما دخترا ...
    بقچه بندیل می کردیم و با هم به حموم عمومی محل می رفتیم که اغلب بعد از افطار باز می کرد .
    یادش بخیر...
    زمانی که سه ،چهار سال بیشتر نداشتم و هنوز حموم تو خونه نداشتیم .
    هروقت به اون جا می رفتیم .
    از شانس خوبمون یا بقول مامان قدم سبک مون ، عروس به حموم آورده بودن و
    بساط بزن و برقص رو تشت روحی یا دایره دستی براه بود و
    صغی دلاک می زد و طرلان خانم هم که دلاکی می کرد اما جوون بود و
    بر و رویی داشت ، برای کاروان همراه عروس که بیشتر شون از اقوام داماد بودن .قر می اومد و بشکن می زد و شعر:


    حمومی آی حمومی ،طاس و دولوچه ام رو بردند
    حمومی آی حمومی ،فرش و قالیچه ام رو بردند
    حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی
    طاس و دولوچه ام جهنم ،فرش و قالیچه ام جهنم
    لنگ و قدیفه ام رو بردند
    حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی
    طاس و دولوچه ام جهنم، فرش و قالیچه ام جهنم ، لنگ و قدیفه ام جهنم
    سینی زیر پام رو بردند
    حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی


    می خوند.
    همون طور ادامه می داد تا نوبت به کاسه ی حنا و
    سنگ پای طلا ،می رسید و
    بعدم شعر های دیگه


    منیژه بگم که شوهرش سبزی فروشه بنگرش
    روسری ژورژت به سرش کربدوشین رخت تنش
    پز میده پیش خواهرش ، بهم زده با مادرش
    ................................................
    و دراین میون فاطی خانم که سر حمومی بود و فقط دلاکی عروس خانم ها را بعهده می گرفت ...
    با اون کیسه ی زبر سرمه ای رنگش ، پوست از تن و بدن عروس بینوا می کند .
    هنوز صدای دلنشین و زیبای طرلان خانم تو گوش جانم ، طنین اندازه و هیچوقت از خاطرات کودکیم محو نمی شه .
    زیر زمین در اون ایام حکم یه جزیره ی گنج و داشت برام .
    کشف و جستجوی پنهانیم در اون جا ، منجر به یافتن اشیایی می شد که کم از یافتن یه صندوقچه ی گنج نبود برام .
    زیورآلات شیشه ای و بدلی خواهرام ...
    جعبه ی سفید رنگ کهنه شده ی لوازم آرایش مامان گلی که
    همه ی لوازم آرایش باقی مانده در درونش ،ماسیده و فاسد شده بود ولی
    هنوزم بوهای خوبی می دادن .
    هرچند طعم رژلب های ماسیده ش تلخ بود و حالم و بهم می زد .
    اما لب های سرخم و به رنگ صورتی در می آورد و
    دیگه شکل دختر دهاتی ایی که بچه های کوچه به خاطر رنگ لب و گونه م بهم لقب داده بودن، نبودم .
    پیداکردن اسباب بازی های سالم و
    شکسته ،عروسکای پارچه ایی که با پنبه پر شده بودن و از لای درزاشون پنبه ها کم و بیش بیرون زده و
    معلوم بود دست دوخت مادرم بودن .
    گلسر ای رنگی و تل های تزئینی ...
    کتاب های داستان خط خطی یا پاره شده ،تو کارتن ها یا جعبه چوبی های میوه .
    همه و همه گنجینه های باارزشم بودن .
    ناخنک زدنِ یواشکی به شیشه های مربا و شربت های انجیر و آلبالو در تابستون و قرچ قروچ خوردن خیار شور و گل کلم در زمستون ...
    از ترشی های خوشمزه ی و مخصوص مامان .
    آخ که چه لذتی داشت و داره هنوز !
    انقدر که دزدکی خوردن شون حال می ده ،حضور به وفورش در کاسه چینی های گل سرخی مامان
    سر سفره ی شام یا ناهار ،مزه نمی ده .
    حالا با اینکه گاز شهری داریم و دیگه از نفت و والورای خوراک پزی نفتیخبری نیست ...
    و بشکه های مخصوص نگهداری نفتامون و خیلی وقت پیش فروختیم و
    تنها یه دبه ی بیست لیتری برای آتش ذغال قلیون بابا اونجا نگه می داریم ، اما بازم بوی نفت می ده و وقتی حموم می کنیم .
    بوی صابون گلنار و نخل زیتون با سدر و حنای خیس شده ی موهای مامانم ، چنان با بخار آب درهم می آمیزن که نفس کشیدن و
    در اون فضای کوچیک و بی روزنه مشکل می سازن . اما دماغ ما به همه ی اون بوها عادت کرده بود .
    قمری ها که ما از بچگی به اونا یاکریم می گیم .
    مثل همیشه بالای لبه ی پنجره ی اتاقم ، توی یه جعبه کفش کهنه ، لونه دارن . اگر صدای بق بقوشون ، صبح روزای جمعه ، یا روزای تعطیلی مزاحم خوابمون نباشه
    یا ترکه های ترد خارداری که مرتب برای مرمت خونه شون میارن رو ایوون نریزن.
    که با گذاشتن پامون رو اونا آخ و اوخمون در بیاد.
    روی هم رفته همسایه های بی آزاری هستن و ما به وجودشون در نزدیکی خودمون عادت کردیم .




    *****



    بی سرو صدا ، از توی کشوی میز توالتم یه برگ قرص استامینوفن پیدا کردم و یه دونه از توش درآوردم .
    با نصفه آبی که تو لیوان از سر شب مونده بود تو حلقم انداختم و با زور فرو دادم .
    برای گرفتن وضو باید، به حیاط می رفتم و از اتاق اونا عبور می کردم .
    در چوبی اتاق من با سرد و گرم شدن هوا ، باد می کنه و بسته نمی شه .
    بعد ازسالیان سال که تو این خونه زندگی کردیم .
    درستِ که تلفن نداریم .
    اما دیگه گوشی دستمون اومده که
    باید اواخر تابستون قفلش کنیم و با مهر و موم کردنش توسط یه مشمّای ضخیم و بزرگ ...
    از فرو ریختن شیشه های نازک و ترک خورده ش وقتی که می خواهیم درو ببندیم ،جلوگیری کنیم .
    و هم جلوی سوزی رو که از لای درزا و ترک های به وفورش راحت وارد اتاق می شه رو ، بگیریم .
    در ضمن خیال نکنید در ده کوره زندگی می کنیم که یه خط تلفن نداریم .
    نخیر ...
    درسته که تو جنوبی ترین نقطه ی تهرون ساکن هستیم
    اما همه ی همسایه هامون تلفن دارن و ما هم یه خط تلفن خیلی روند داشتیم
    اما از بس این آدمای بیکار مزاحمِ ... و ... و ... (بابا می گه: هنگام خشم ، چیزی نگو که در وهله ی اول، شخصیت خودت . بعد تربیت ما زیر سؤال بره .)
    حالا شما اون نقطه چین ها رو با اختیار خودتون پر کنید .
    بله ...
    همونا باعث شدن تا بابا روی تعصبات بجا و به حقش قید داشتن خط تلفنی رو که خودش خریده بود و بزنه .
    تا خدای نکرده دختراش توسط این مزاحمین ناشناس تلفنی از راه بدر نشن .
    حالا هم که شماره ها رو گوشیا میفته و دیگه کسی جرأت مزاحم شدن و نداره ، میگه پول نداریم و اگه ما نباشیم مخابرات نزدیک محل مون ورشکست میشه !.
    آهسته وارد اتاقشون شدم .
    نباید سر و صدا راه بندازم .
    مامان میگرن داره و اگه با کوچکترین صدایی بد خواب بشه .
    سردردش شروع می شه و بطور حتم، این درد طبق روال قبلی ش تا فردا شب ادامه پیدا می کنه . .
    گاهی مواقع ،درد تا چند روز دست از سرش بر نمی داره .
    و صدای آه و ناله ش تموم روز ، اوقاتمون رو
    تلخ می کنه .
    و بدتر از همه اینکه از شام و ناهارم خبری نیست .
    با صدای خروپف بابا که صدای استارت زدن موتور سیکلت و قام قام گاز پر کردنش و میده .
    برگشتم و دیدم .
    سرش از روی بالشت پایین افتاده و
    جالب اینه که مامان خانم براحتی خوابیده و هیچی عکس العملی نشون نمی ده !
    متعجب از اینکه با این سر و صدا چطور خوابیده ؟
    آهسته در رو گشودم .
    قیژ ،قیژ در اتاق ، سکوت مطلق شب و شکست و روی اعصاب دربدرم سوهان درست و حسابی کشید .
    و باعث شد تا دوباره سر درد وحشتناکم که تازه از زق زق کردن افتاده بود شدت بگیره .
    بابا تکون خورد و همین جنبش باعث شد تا سرش و روی بالشت بذاره و صدای موتور دو اگزوزه ش از کار بیفته .





    ***

    بی سرو صدا ، از توی کشوی میز توالتم یه برگ قرص استامینوفن پیدا کردم و یه دونه از توش درآوردم . با نصفه آبی که تو لیوان از سر شب مونده بود تو حلقم انداختم و با زور فرو دادم .
    برای گرفتن وضو باید، به حیاط می رفتم و از اتاق اونا عبور می کردم .
    در چوبی اتاق من با سرد و گرم شدن هوا ، باد می کنه و بسته نمی شه . بعد ازسالیان سال که تو این خونه زندگی کردیم . درستِ که تلفن نداریم . اما دیگه گوشی دستمون اومده که باید اواخر تابستون قفلش کنیم و با مهر و موم کردنش توسط یه مشمّای ضخیم و بزرگ ، از فرو ریختن شیشه های نازک و ترک خورده ش هنگام محکم بستن در ،جلوگیری کنیم . و هم جلوی سوزی رو که از لای درزا و ترک های به وفورش راحت وارد اتاق می شه رو ، بگیریم .در ضمن خیال نکنید در ده کوره زندگی می کنیم که یه خط تلفن نداریم . نخیر ، درسته که تو جنوبی ترین نقطه ی تهرون ساکن هستیم اما همه ی همسایه هامون تلفن دارن و ما هم یه خط تلفن خیلی روند داشتیم اما از بس این آدمای بیکار مزاحمِ ... و ... و ... (بابا می گه: هنگام خشم ، چیزی نگو که در وهله ی اول، شخصیت خودت . بعد تربیت ما زیر سؤال بره .)حالا شما اون نقطه چین ها رو با اختیار خودتون پر کنید . بله همونا باعث شدن تا بابا روی تعصبات بجا و به حقش قید داشتن خط تلفنی رو که خودش خریده بود و بزنه . تا خدای نکرده دختراش توسط این مزاحمین ناشناس تلفنی از راه بدر نشن .حالا هم که شماره ها رو گوشیا میفته و دیگه کسی جرأت مزاحم شدن و نداره ،میگه پول نداریم .
    آهسته وارد اتاقشون شدم . نباید سر و صدا راه بندازم .
    مامان میگرن داره و اگه با کوچکترین صدایی بد خواب بشه .سردردش شروع می شه و بطور حتم، این درد طبق روال قبلی ش تا فردا شب ادامه پیدا می کنه . .
    گاهی مواقع ،درد تا چند روز دست از سرش بر نمی داره . و صدای آه و ناله ش تموم روز ، اوقاتمون رو
    تلخ می کنه . و بدتر از همه اینکه از شام و ناهارم خبری نیست .با صدای خروپف بابا که صدای استارت زدن موتور سیکلت و قام قام گاز پر کردنش و میده .
    برگشتم و دیدم .سرش از روی بالشت پایین افتاده و جالب اینکه که مامان براحتی خوابیده و هیچی عکس العملی نشون نمی ده !
    متعجب از اینکه با این سر و صدا چطور خوابیده ؟ آهسته در رو گشودم . قیژ ،قیژ در اتاق ، سکوت مطلق شب و شکست و روی اعصاب دربدرم سوهان درست و حسابی کشید .و باعث شد تا دوباره سر درد وحشتناکم که تازه از زق زق کردن افتاده بود شدت بگیره . بابا تکون خورد و همین جنبش باعث شد تا سرش و روی بالشت بذاره و صدای موتور دو اگزوزه ش از کار بیفته .
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۶:۰۴

  14. 8 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),taranom (۱۰-۱۴-۱۳۹۰),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱)

  15. #8

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    از لای در نیمه باز براحتی عبور کردم .
    اینم از مزایای قلمی بودن و لاغریست .
    هوای خنک و تازه ی صبحدم بهاری ،صورتم و نوازش کرد و رخوت خوابی و که اصلاً به چشام نیومده بود از تنم زدود .
    از سوز سرمایی که هنوزم دست از سر این فصل برنداشته ،تنم یخ کرد و مور مورم شد .
    وقتی موزائیک های سرد ایوون پاهای لخت و برهنه مو نیشگون گرفت .
    چشام به دنبال دمپایی های زرد رنگ پلاستیکی ام سرتاسر ایوون و گشت .
    یه لنگه اش دمر کنار نرده ها افتاده !
    ــ آخ ، آخ ... دارن غیبتم و می کنند !!
    [ دیوونه، این موقع صبح، کی بیداره که غیبتت و کنه ؟]
    با صدای اونی که توی مَنِه و با وجودش دچار دوگانگی شخصیت می شم . بخودم اومدم .
    ــ راست می گه ،این موقع صبح کی بیکاره حرف منو بزنه !
    ...چه از خود راضی شدم ؟...خوب چیکار کنم ؟.... مامان می گه:
    " هر وقت دیدین دمپایی یا کفشتون دَمَر رو زمین افتاده ،بدونین دارن گیبتتون ( غیبتتون ) و می کنن .
    زود یه تف گنده بندازین روش .تا هر چی پشت سرتون گفتن باطل بشه ."
    [حالا به جای یادآوری حرفای صد من یه غاز مامانی، بجنب داره از وقت نماز ت می گذره ]
    هرچی بابا ، با وجود سواد کمش ، روشنفکر و امروزی اس .
    مامانم با اون حافظه ی قوی و کامپیوتری اش، مثل طوطی سخنگو می مونه .
    هر چی رو از این و اون بشنوه فوراً ضبط می کنه و در نهایت بدون تعقل ، باور می کنه و به زبون میاره .
    یعنی تقصیری ام نداره .
    انقدر که تو بچگی ذهن خام و کوچیکش و به جای مطالب مفید و آموزنده با حرفای خرافه آمیز و جادو جنبل پر کردن .
    جا برای اطلاعات تازه و بدرد بخور نذاشتن .
    اینجام دور و برمون پره از خانمایی که افکارشون دست کمی از مامانم ندارن و
    تو جمع شدنای دم دری و تو کوچه ای شون
    اگه غیبت این و اون نباشه ،
    حرف جادو و جنبل کردن و
    دهن شوهر و عروس و دشمن و با فلان ورد و طلسم بستن و
    بخت فلانی رو با آب چله ی فلان زائو باز و
    بخت یکی دیگه رو با دعایی که تو قبرستون ارمنی ها چال کردن بستن و
    نازائی قوم و خویش دور و نزدیک و
    با دستور ساختن داروهای گیاهی فلان عطاری از بین بردن و
    ...و معرفی سرکتابی و دعا نویس خبره و کار درست به هم دیگه و
    یه کمی هم پز الکی و قپی اومدن واسه هم دیگه نباشه ...
    حرف دیگه ای نیست .
    به جان خودم با اطلاعات جادو جنبلی شون دست مریلین جادوگر و از پشت بستن .
    افکار مامان جونم نیاز به یه ریست کامل داره .
    اما کی جرأتش و داره بهش بگه ؟
    تا یادم می آد،مامان خانوم برای هر مسئله و اتفاق ساده ای ،یه جمله ی خرافه آمیز در چنته داره .
    یادم میاد وقتی لیوانای آبخوری ، یافنجونای چای خوری تو یه خط موازی ردیف می شدن ...
    ما رو به سرعت از سر هر کاری که بودیم بلند می کرد و می گفت :
    ــ بجنبین ،زود خونه رو مرتب کنین که الان مهمون میاد !
    یا وقتی رو استکان چای ، تفاله ی چایی می ایستاد، بازم قرار بود مهمون تشریف فرما بشه !
    ولی این بار به تناسب قد و اندازه ی چوب چایی ،به خوبی حدس میزد که چه کسی قراره بیاد .
    یا اگه کف دستمون رو می خاروندیم، می گفت :
    ــ خدارو شکر قراره پول گیرتون بیاد .
    کف دستتون و ماچ کنین بمالین اول به چشم راستتون .
    دوباره ماچ کنین بمالین به چشم چپتون .
    تا پولی که قراره گیرتون بیاد از دستتون نره .
    یا اگه کف پامون می خارید .
    هشدار می داد که امروز قراره کتک بخوریم .
    پس باید تا آخر شب مراقب رفتارمون می بودیم که بهونه ی دعوا دست کسی ندیم.
    چونکه کتک خوردنمون حتمیه .
    گوش راستمون زنگ می زد .
    صحبتمون رو به خوبی می کردن .
    گوش چپمون ، غیبتمون رو .
    نبض زیر چشم راستمون می زد .
    خبر خوش می اومد .
    و اون یکی چشممون بالعکسش .
    یه تیکه نخ قرمز، گلوله می کرد و می ذاشت پشت پلک مون تا خبر بد، هرگز نرسه .
    تک ،تک کارا و حرفاش و اگه حالش و داشتم بنویسم
    یه کتاب چند صد برگی حجیم می شد .
    باید در آینده این کار و حتماً انجام بدم .
    یه روز روزگاری که مطب زدم اگه با طبابتم مطبم رونقی نداشت ...
    با ارائه ی این خزعبلات به مردم ...
    وقت سر خاروندن پیدا نمی کنم .( جان خودم راست میگم )
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۶:۰۶

  16. 7 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱)

  17. #9

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    دولا شدم تا لنگه ی دمپاییم و برای پوشیدن برگردونم .
    بی اختیار آب ِ دهن جمع شده م رو روش انداختم ...
    حالم از دیدن کاری که کردم بهم خورد .
    [ اول صبحی دهن خشک، این همه تف و از کجا آوردی ؟ ]
    انگار از همون موقع که دمپایی م و پشت و رو دیدم .
    با تلنگر هشدارای مامان خانوم بزاق دهنم ،خود به خود شروع به ترشح ،کرده بود .
    وقتی مامان بارها و بارها از این مقوله سخن ها که پناه بر خدا کم هم نبودن ، گوشام رو به کار می گرفت .
    اون من بی پروای خفته در درونم با اصرار ازش می خواست که دست از باور و تکرار این خرافات پوچ و بی پایه برداره :

    ــ مامان جون ، قربونتون برم .
    آخه تو قرن بیستم .
    با این همه پیشرفت های علمی و فرهنگی ،فن آوری های جدید ، زندگی مکانیزه و مدرن .
    عصر رباط و اتم .
    فدای اون شکل ماهتون بشم چرا دست از این حرفای در پیتی و خاله زنکی در و همسایه ها برنمی دارین .
    بخدا هر کی این حرفا رو بشنوه مسخره تون می کنه .

    اونم همیشه از حرفام می رنجه و بهش بر می خوره و جوابم و با اخم و تخم میده :

    ــ یاسی خانم ، چارتا کتاب خوندی و دانشگاه رفتی ، فکر کردی شدی علامه ی دهر ؟!
    نه جونم ،دود از کنده بلند میشه .
    همین خاله خان باجی هایی که تو گبولشون( قبولشون ) نداری و میگی هیچی بارشون نیست ...
    اگه مثل من بشینی پای حرفاشون تازه می فهمی استاد ،مستادات باید بیان جلوی اینا لُنگ بندازن.
    بعدش هم یه چند ساعتی قهر و سکوت .
    اون وقت من بیچاره ی مظلوم باید جور زبون دراز" من سرکشم" رو می کشیدم و با معذرت خواهی و ماچ و بوسه و اگر کفایت نمی کرد ...
    با قربون صدقه از دلش در می آوردم و با قبول سخنانش و "شما راست میگی" به قهر و کدورتش خاتمه می دادم .
    اما حالا خودم ...
    لنگه ی دمپایی م رو برگردوندم و پوشیدم .
    خوشبختانه لامپ سر در حیاط همیشه شب ها روشنه .
    بخاطر مامان که چشاش ضعیفه.
    نیازی به صرفه جویی در این مورد نداریم .
    از بالا ، نگاهی به پله ها و حیاط انداختم تا شاید لنگه ی دیگه ی دمپایی م رو پیدا کنم .
    از اینجا که چیزی پیدا نیست .
    لی لی کنان دو سه پله رو طی کردم .
    صدای پام باعث شد تا نوک انگشتای پای برهنه م رو روی زمین بذارم و از خیر لی لی بگذرم .
    دوباره با دقت به اطرافم نظر انداختم .
    نخیر آب شده و رفته تو زمین .
    در این جور مواقع مامان یه تیکه نخ قرقره یا هر چی که بشه بهش گفت ریسمان ، گره می زنه و با خوندن :
    ــ شیطون مالم رو پس بده وگرنه دم بچه ت رو گره می زنم .
    فوراً شیئ گمشده ش رو پیدا می کنه .
    گیج و حیرون به کارهاش نگاه می کنم و برای رد یا باور عقیده ش نظری ندارم .
    بعد برای رهایی از سردرگمی که از کاراش به اون دچار می شم ،روی به نقطه نظرات روانشناسان و عقاید روانشناسی میارم .
    و به خودم می قبولونم که مامان با گره زدن نخ ، به طور غیر ارادی افکارش رو روی شیئ گمشده ش متمرکز کرده و همین عامل باعث شده تا بیادش بیاد اونو کجا گذاشته بوده .
    دنبال تکه ای نخ ، دستی به درزهای پیراهن خوابم کشیدم .
    " ای بابا ، لعنت بر شیطون . میگن کسی رو منع نکن ،سر خودت میاد .حالا خودم دارم دقیقاً پا جا پای اون میذارم "
    [اون وقتا که خون خونم رو می خورد می گفتم بهش بگو ... ساکت نشین . می گفتی بهش برمی خوره ... یه عمره با این داستا ن ها زندگی کرده ... حالا بفرما ... رطب خورده کی منع خرما کند . یکی می خواد به خودت بگه !]
    "قبول دارم . می دونم... خیلی وقتا ناخواسته تحت تأثیر حرفها و عقایدش قرار می گیرم . 51 سال با این اعتقادات بزرگ شده و زندگی کرده . مگه می شه به این سادگی ها ، کج اندیشی ها و باورهای غلطش رو که متأسفانه با گوشت و خونش عجین شدن و توی یه مدت کم ، با سخنان و دلایل علمی و منطقی از میون برد .گاهی مواقع خود علم هم کم آورده و به اشاعه ی اینگونه خرافات ، بطور علمی دامن زده . من که خودم ادعام میشه ، دارم کم کم شبیه اون عمل می کنم .
    "
    وقتی چشام ،اون طرف حوض به روزنامه های گلوله شده ی روی زمین افتاد ،تازه بیادم اومد که لنگه ی گمشده ی دمپایی ام سر از کجا در آورده .
    هنوز یکی دو ساعت به نیمه ی شب مونده بود، تو جام وول می خوردم و
    با فکر و خیالای عجیب و غریبم سرو کله می زدم.
    طبق معمول باز با هیجان برخورد های فردا و سؤال و جواب های احتمالی تو مصاحبه م، و چی پیش میاد و چی پیش نمیاد ؟
    ... خواب از سرم پریده بود .
    فارغ از دنیای حال و دور و برم .
    ذهنم درگیر ترسیم ، چهره هایی فرضی ، از صاحبان شرکت هایی بود که قرار بود فردا به اونجا سر بزنم .
    ناگهان با صدای جیغ بلند و عجیبی بند دلم پاره شد و هلپی چیزی تو قلبم فرو ریخت .
    با سرعت از جام برخاستم و همونطور که دستم و روی قلبم گذاشته بودم از پنجره که حالا مشمعش رو برداشته بودیم و
    شیشه هاش از تمیزی برق می زد ، بیرون و نگاه کردم .
    با کمی دقت ، گربه ی سیاه رنگ بزرگی رو دیدم که روی لبه ی دیوار حیاط با یک ژست مسخره ایستاده و مثل یه مجسمه ی سنگی خشکش زده .
    با چشای سبز رنگ براقش به روبروش خیره شده و صداهای عجیب غریبی از گلوش بیرون می ده و خر خر می کنه .
    مطمئن بودم صدای جیغ وحشتناکی که شنیدم.
    مربوط به همین گربه سیاهس.
    چون زهره خانم عادت داره بعد از کشیدن جیغای بنفشش، بلافاصله فحش های جد و آبادی و ناموسی رو به سمت ممد آقای بیچاره نشونه بره و شلیک کنه .
    بعد هم کلی لعنت و نفرین به مرده و زنده ی خودش که چرا خر شده بودن و
    جلوش و نگرفته بودن که زن این پیزوری مادر مرده نشه .
    هر چی بنده ی خدا ممد آقا نجیب و با آبروست و
    صداش و تا حالا کسی نشنیده ، زهره خانم ،بقول بابا :
    خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. از اون هفت خطای روزگاره !
    با انگشت به شیشه زدم و گفتم:
    ـ پیشته ،پیشته .
    فکرکردم می ترسه و الانَ اس که در بره .
    اما پرو ، پرو زل زده بود به چشام و از جاش تکون نمی خورد .
    پنجره رو باز کردم .
    چیزی در دسترسم نبود .
    دو سه برگ از روزنامه ای که بالای بالشتم ولو بود ، کندم .
    گلوله کردم و به سمتش پرتاب کردم .
    نشونه گیریم تعریفی نداشت و شدت پرتابم به اندازه نبود .
    با چشای زمردی رنگش که تو شب مانند دو گوی بلورین می درخشید .
    خیره ،خیره نگام می کرد .
    از اون نگاه هایی که مو رو به تن آدم راست می کرد .
    با حرص به شیشه کوبیدم و گفتم :
    ــ دِ . برو دیگه ... بچه پر رو ... میری یا حالیت کنم ؟
    یه وری نگام کرد و ککش هم نگزید !
    دستی رو که در هوا نگه داشته بود آروم روی زمین گذاشت و گردنش و کمی جلو داد .
    همین عمل کند و آرومش باعث شد تا دوباره صدای جیغی بلند بشه .
    ــ نه بابا ... تنها نیست ؟ رفیقاشم باهاشن ... الان نشونتون می دم .
    از پنجره سریع پریدم روی ایوون و اندیشیدم :
    ــالان دیگه از ترس جفت می کنند و در میرند .
    اما با دیدن پشمک خانم ، گربه ی سفید و تپل مپل لیلا خانم همسایه ی دیوار به دیوار دست چپی مون ،خودم جفت کردم .
    تو محل ، مگه کسی جرأت داشت به پشمک خانوم بگه :
    بالای چشت ابروست !
    لیلا خانم 60 ساله که میگن اجاقش کور بوده برای همین بچه نداره .
    [ مگه رحم مادر اجاقه ؟ ]
    چه می دونم ؟ تو هم این وسط وقت گیر آوردی ؟
    حتماً مثل غذا که رو اجاق بار میاد و پخته میشه ...!!!
    ...جداً که ...
    از جونش بیشتر، گربه هاش و دوست داره و پشمک خانمم که سو گلی همه ی اوناس .
    دقیقاً همین چند ماه پیش بود که بخاطر پشمک خانم ،پای پسر بزرگه ی مهناز خانم،فری چشم قشنگه ، بند انداز محله مون رو به کلانتری کشوند .
    و چه آبرویی از اونا نبرد تا رضایت داد و شکایتش رو پس گرفت .
    البته بماند که ریش پدرم و خیلی از ریش سفیدای محل رو گرو گرفت تا دیگه فری چشم قشنگه نگاه چپ به پشمک خانوم نندازه .
    و بعد تن به این کار داد .
    ــ بععععله... تا این خانم ، خانوما روی پشت بوم دستشویی مون روی شاخ و برگ نورسته ی درخت مو راحت لمیده بود و
    مثل همنوعش خُر، خُر می کرد .
    حالا حالاها این سمفونی وحشتناک ادامه داره .
    زورم به پشمک خانم نمی رسید حریف این یکی که می شدم ؟
    لنگه ی دمپایی م رو از روی کف ایوون برداشتم و با حرص به سمتش پرتاب کردم .
    حیوونکی جیغ خفنی کشید و دمش و گذاشت روی کولش و در رفت .
    دمپایی م هم بعد از اصابت به کمر گربه ی مادر مرده ، توی کوچه افتاد .
    می خواستم برگردم دمپایی مامان و بپوشم .
    اما می دونستم اگر بیدار بشه و دمپایی ش رو تو پای من ببینه اخم هاش تو هم می ره .
    اخلاق بخصوصی داره .
    دوست نداره کسی پا تو کفشش کنه . یا دمپایی هاش و بپوشه !
    از بچگی به یاد دارم که همیشه بهمون تذکر می داد :
    هرگز پا تو کفش دیگران ، بخصوص کفشای خودم ، نکنید .
    نمی دونم حالا منظورش این بود که تو کار کسی فضولی نکرده و به زندگی کسی سرک نکشیم یا واقعاً وسواس داشت و منظورش همونی که میگفت بود.
    به سرعت روی نوک پنجه پام تا دم در رفتم .
    در و باز کردم و با برداشتن لنگه ی دمپایی ام در رو آهسته بستم .
    فوراً درِ ِدستشویی رو باز کردم .
    تا مثانه ی پرم رو که وادارم کرده به پیچ و تاب خوردن و عربی رقصیدن و هر چه سریعتر خالی کنم .
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۶:۰۷

  18. 7 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    Admin (۱۰-۱۲-۱۳۹۰),awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۱-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱)

  19. #10

    آخرین بازدید
    ۰۲-۱۴-۱۳۹۲ [ ۰۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۰۲-۲۸
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    سن
    50
    نوشته ها
    1,609
    امتیاز
    9,818
    سطح
    1
    Points: 9,818, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first Group1 year registeredCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها
    4,264
    سپاس شده 2,873 در 893 پست
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    سایه ای بالا سرم روی دیوار دستشویی افتاد.
    با عجله برگشتم .

    چیزی نبود اما دلهره برم داشت .
    جرأت اینکه پام رو تو دستشویی بذارم ، نداشتم . به دور و برم نگاه کردم . چشمم ، به سیاهی قیرگون پله های زیر زمین ثابت موند . انگار از اونجا سر و صدایی می اومد . پاهام با یادآوری حرفهای دیشب مامان ، بعد از کتکی که به گربه سیاه پر رو زده بودم . عاجز از هر تحرکی به زمین چسبید . دیگه از ترس ، نه راه پس داشتم ، نه راه پیش .دستم روی دستگیره ی در دستشویی خشک شد . و صحبتهای مامان دوباره تو گوشم زنگ زد .
    دیشب وقتی از در اتاق اونا رفتم تو . مامان پرسید :
    ــ بیرون چیکار می کردی ؟ این سرو صداها کار تو بود .
    مختصر جریان فراری دادن گربه ی متجاوز رو براش توضیح دادم و گفتم :
    ــ اگه فردا صبح ،برای دست نماز گرفتن رفتید حیاط ، یه زحمت بکشید دمپایی ام رو از تو کوچه بردارید تا نون خشکی ها نبرندش .
    در و بستم و ادامه دادم :
    ... باید فردا به این لیلا خانم بگم، بیشتر مراقب پشمک جونش باشه . مگه پشت بوم دستشویی ما پارکه ؟ که این پشمک خانم با دوست پسرای سیاه و بیریختش اونجا راندوو میذاره ؟
    اگه الان من خلوتشون رو بهم نمی زدم . لیلا خانم باید چند وقت دیگه توله های سیاه سوخته ی پشمک خانم رو بزرگ می کرد .داماد قحطیه ؟
    وقتی داشتم برای مامان تعریف می کردم چیکار کردم ، دیدم قیافه ش تغییر کرد. اما وقتی حرفام به اینجا رسید . یهو چنان الم شنگه ای به پا کرد که از کرده و گفته م پشیمون شدم .فکر کردم از لیلا خانم حساب می بره و می ترسه با این شوخی ناراحت بشه و کار دستم بده .اما وقتی از میون کلماتی که به زبون ترکی و فارسی غاطی ،پاطی به زبون می آورد کلمه ی گربهه رو شنیدم . گفتم :
    "حتماً بازم حسِّ حیوون دوستیش گل کرده و برای کتکی که به گربهه زدم ناراحته . اما وقتی بلند شد و زیر لب اورادی خوند و دور تادورم چرخید و فوت کرد . فهمیدم ، بازم دسته گل آب دادم و از خط قرمز اعتقادات عجیب و غریبش عبور کردم . زیر لب گفتم : خدا بخیر بگذرونه .ایندفه چه گندی زدم ؟
    صورت نگران و مشوش و حالت نگاش که براحتی می شد ترس رو درون اونا دید، دلم رو لرزوند .
    ..." یا علی ،باز چیکار کردم ؟" چرا انقدر ترسیده ؟
    مدام صلوات می فرستاد و به دور و بر اتاق فوت می کرد .
    با خشم به نگاه حیرونم چشم دوخت و با پرخاش گفت :
    ــ آخه نصف شبی تو حیاط چیکار داشتی ؟ تو که گبل از خواب دستشویی رفته بودی ! با حیوون بدبخت چیکار داشتی ؟
    تا خواستم توضیح بدم و بگم مگه شما صدا رو نشنیدید ، بابا سرش رو از روی بالشت بلند کرد و گفت :
    ــ باز چی شده ؟ شما مادرو دختر نصفه شبم خواب ندارید ؟
    مامان فوراً به رختخوابش برگشت و با حفظ کردن ظاهرش ،به آرومی خطاب به اون گفت :
    ــ چیزی نیست علی آقا بگیر بخواب .
    بابا نگاه مشکوکش رو به صورتم دوخت . با زبون بی زبونی پرسید :
    ــ اتفاقی افتاده ؟
    با همون زبون جوابش رو دادم :
    ــ نمی دونم !
    و بعد برای اینکه خاطرش رو آسوده کنم چشمکی زدم و به نجوا گفتم :
    ــ قضیه ی چراغونی پارساله !
    لبخند رو لبش نشست .سرش را دوباره روی بالشت گذاشت و چشاش رو بست .اما زیر لب زمزمه کرد :
    ــ پدرسوخته ،خودتی .
    با اشاره ی بی صدای مامان نزدیکش رفتم .کنارش نشستم و خیره چشم به دهانش دوختم . سرم و جلو کشید و آروم در گوشم گفت :
    ــ آیة الکرسی و هفت قل خوندم دورت فوت کردم . ایشاا... که چیزی نمی شه . برو راحت بخواب .بسم ا...یادت نره ؟
    انگار من در جریان بلاهایی که قرار بوده سرم بیاد بودم که حالا با قرآن خوندن و فوت کردنش به دورم ، خیالم راحت باشه که بلاهه از سرم گذشته و بدون احساس خطر از مصیبتی که با فوت های مامان ازم دور شده . برم و تخت بخوابم .با این همه سؤالی که از رفتار عجیب و غریبش تو ذهنم ایجاد کرده ،چطوری راحت بخوام ؟ نمی کنه یه توضیح کوچولو بابت کاراش به آدم بده . تا فکرم رو الکی درگیر چیزای بی ربط نکنم !
    کنجکاوی بدجوری آزارم می داد . باید سر از جریان رفتار مشکوک و نامعقولش در میاوردم . مثل خودش آهسته کنار گوشش گفتم :
    ــ مامان ؟
    ــ هان .
    ــ چی شده ؟
    پشتش و کرد و جوابم رو نداد .
    یعنی برو پی کارت و سؤال بی سؤال .
    یه کم منتظر موندم و چون حرکتی نکرد .
    بلند شدم برق اتاقشون رو خاموش کردم .
    درون رختخوابم سریدم و هر چی فکرم رو به کار انداختم تا با توجه به سوابق کارای قبلیش دلیلی برای رفتار امشبش بیابم .
    به نتیجه ای نرسیدم و جستجوم بی حاصل موند .
    بر اساس تفکرات خرافه گرایانه ش ،برای " زدن گربه " تا به حال مطلبی ازش نشنیده بودم که
    به خاطرم مونده باشه و ترس امشبش رو به اون نسبت بدم .
    می دونستم:
    اگه صبح ها ، صدای غار غار کلاغ رو بشنویم ." شوم ِ" و باید فوراً بگیم :
    خوش خبر باشی آقا کلاغه !...خبرای خوش برام آوردی؟ ...( خیلی مسخره س ) تا خبر شومش گریبانمون رو نگیره !
    اگر جغد روی بوم کسی بشینه ، بازم" شوم " و کسی از اهل خونه با یه حادثه یا یه مریضی از بین میره و فوت می کنه .
    و این دیگه دوا و درمونی نداره .
    آقا یا خانم جغده کار خودشون رو می کنن .
    مگه اینکه صدقاتی که می دیم افاقه کنه و مرگ و میر از اون خونه دور شه !
    " عنکبوت نباید توی خونه تار بتنه" چون فقر و بدبختی میاره .
    اگه " اردک تخم خاکستری بذاره " بدشگونِ و نحسِ ِ.
    باید اونو بگیریم و بکشیم و سرو ته آویزونش کنیم .
    .با این کار ، ارواح خبیثه و نحوستش از میان می ره .
    البته اون موقع ها که فک و فامیل ، از تبریز سوغاتی برامون ، مرغ و خروس و اردک وغاز می آوردن .
    مامان تخم اونا رو با عینک نگاه می کرد که مبادا یه تخم خاکستری توش باشه .
    بعدم حیاط کوچیک و وسواس و ترساش باعث شد تا هر چی میاوردن ...همون موقع بابا ببره بفروشه .
    " نعل اسب " شانس میاره .
    واسه همین همیشه باید قبل از رفتن به بیرون از خونه ، پامون و می ذاشتیم روش که روی پله ی دم در کوچه میخ کرده بودن .
    ولی دریغ از یه ذره شانس .
    این روزا اونقدر پام رو روش کوبیدم ، که ته کفشم چیزی به ور اومدنش نمونده .
    باید تا مامان خوابش نبرده ، پاسخ سؤالاتم رو از زیر زبونش بیرون بکشم .
    ولوم صدام رو تا جایی که قابل شنیدن باشه ، پایین آوردم و با لحن التماس گونه ای صداش زدم.
    ــ مامان ... مامان جون ... مامانی ...ما...ما
    ــ هان ... چیه ؟ چی میگی ؟
    ــ مامان ... بیداری ؟ من خوابم نمیاد !
    ــ من چی کار کنم ؟
    ــ تقصیر شماست دیگه مامانی . اگه بهم بگید جریان چیه ؟... اونوقت با خیال راحت ...خوابم می بره .
    ــ بسم ا... بگو بگیر بخواب .
    نخیر،... نمی خواد نم پس بده .
    ویرایش توسط ترنج خاتون : ۰۵-۲۵-۱۳۹۱ در ساعت ۱۶:۰۸

  20. 7 کاربر از پست مفید ترنج خاتون سپاس کرده اند .

    awatar (۰۱-۳۰-۱۳۹۱),azars (۰۲-۲۳-۱۳۹۱),koki (۰۳-۰۲-۱۳۹۱),pegiiiiiiiii (۱۰-۲۲-۱۳۹۰),silverstar (۱۰-۱۶-۱۳۹۰),بید (۰۲-۱۱-۱۳۹۱),تیناعبداللهی (۰۶-۲۷-۱۳۹۱)

 

 
صفحه 1 از 14 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آيا رمان مانند فلسفه يا علم؛معرفت بخش است؟
    توسط shadi.d.h در انجمن تحلیل و بررسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۲-۰۶-۱۳۹۲, ۱۸:۰۸
  2. رمان خلوت نشین عشق
    توسط دنیا در انجمن آثار
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۱۰-۲۹-۱۳۸۹, ۰۱:۱۳
  3. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: ۰۹-۰۹-۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
  4. نگاهی به رمان «از طرف او »
    توسط sama33 در انجمن نقد و نظرسنجی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: ۰۴-۰۷-۱۳۸۹, ۲۳:۲۴

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •